شرع احمد را برأي آراستند گاه افزودند و گاهي كاستند

تا بامروز رسيد اين حالشان است كه شنيدي ، تو را بحق خداي شارع كه خداوند اين طور ديني درست ميكند آن وقت ما را حكم كند كه متابعت كنيد حاشا كه چنين باشد .

اما در سلسله شيعه بمحضي كه پيغمبر از دنيا رفت دست علي بن ابي‌طالب را بدست مسلمانان داد كه در همه چيز با پيغمبر شريك بود مگر در نبوت و در اين مسأله شيعه و سني اجماع دارند همه قرآن را با تفسير و باطن تعليم او فرمود و اخبار خود همه را [ص 97] باو داد و اعلم مسلمين بود باجماع شيعه و سني پس حافظ شريعت بود بمحضي كه از عالم رفت دست امام حسن را بدست مسلمين دادند كه قائم‌مقام او بود و فرزند پيغمبر و همان علم را بعينه بيان فرمود و هكذا سلسله متصل آمد تا امام زمان و در زمان هر يك شريعت قوت گرفت و در علم هر يك شيعه و سني اتفاق دارند و حرفي ندارند و مسلم ايشان است و همان آثار كه از پيغمبر ظاهر شد از همه ظاهر شد و دين و آئين در زمان ايشان طوري محكم شد كه چيزي بي حكم نماند و همچنين است رسم در هر چيزي كه عقلا ميخواهند قرار بگذارند و هم‌چنين است عادت خداوند پس اگر بناي ديني هست اين است و هم‌چنين پارهٔ سلسله‌ها پيدا شدند و بهمان دليل كه گذشت بطلان همه معلوم شد مثلا جمعي زيدي شدند همين در بطلان ايشان بس كه مذهبشان اين شد كه هر كس از اولاد فاطمه عليها السلام كه بشمشير درآمد امام است تو ببين حرف از اين سست‌تر ميشود بسا يك نفر فاسق فاجر بيرون بيايد اي بسا جاهلي برخيزد در ميان ايشان چند صباحي امر باين طور گذشت آن وقت اختلاف شد هر كسي از يك طرفي رفت آخر رسيد بسلطنت و اين است كه مي‌بيني و هم‌چنين پس از ايشان جمعي اسمعيلي شدند كه خود امامشان پيش از حضرت صادق عليه السلام مرد ديگر حرف از اين سست‌تر نمي‌شود كه وصي پيش از موصي بميرد خود اسمعيل هم چنين ادعائي نداشت و شأن او اجل از اين ادعا بود مثل زيد عليه الرحمة كه آن هم ادعا نداشت ولي مردم پي آن دو رفتند و اسمعيليه هم پس از [ص 98] اسمعيل بي‌صاحب ماندند و بي شرع و حكم و همچنين جمعي فطحي شدند كه اين قول سست‌تر از آن دو قول است باز اسمعيل عالم بود و زيد صاحب عزمي بود كه عبدالله افطح سبكش اين سبكها نبود پس از آن هم بي‌صاحب بودند و برأي خود راه مي‌رفتند آخر هم قوامي نداشت و هم‌چنين جمعي بر امام موسي كاظم (ع) توقف كردند چه رد بر ايشان بهتر از اين كه خود آن حضرت نص بر اولاد امجاد خود فرموده است و اين حرف هم سست است و پس از آن حضرت بي رئيس و بي شرع و بي عالم ماندند چهار صباحي رواتي در ميان ايشان بود اما امروز كه چنين گمان ميكنم كه از ايشان كسي نمانده و اگر هم هست بفضل الله ذليل و خوار است چرا كه امر مجتث زائل دوام نخواهد كرد پس بطور يقين دانستيم كه حق با اثناعشري است و آنها هم مختلف شدند و اگر خواسته باشيم ميان ايشان هم حق و باطل را بهمين طور تميز دهيم بحول الله تميز مي‌دهيم و بد نيست كه اشاره كنم ، پس عرض ميكنم نگاه ميكنيم ميان ايشان جمعي را مي‌بينيم غلو كردند مثلا حضرت امير را خدا گرفتند جمعي تقصير كردند اقرار بفضايل نكردند پس هر دو بر باطلند بدليل عقل و نقل اما نقلي كه مسلم است اما عقلي شك نيست كه حضرت امير (ع) بشر بود يك روزي در دنيا نبود يك روزي بود يك روزي كشته شد چنين كسي خدا نيست اگر مقصود اين است كه روحش خدا بود كه حرفي است مزخرف كه خداوند روح تني شود بادله بسيار يكي از آنها اينكه بعضي ارواح كه خلاصه همين تن است [ص 99] و منشأشان از اين تن آنها كه خدا نيستند چرا كه لطيف همين تنند پس حكمشان حكم همين تن است و روح انسانيت هم خدا نيست چرا كه مشترك است ميان همه اناسي و پيغمبر انا بشر مثلكم مي‌فرمايد ولايت هم كه فرع نبوت است چنانكه اخبار و دليل عقل حكم ميكند اما اخبار را از مظانش بطلب اما دليل عقل بطور اجمال اينكه ولي يعني خليفه نبي و نبي بنده خداست مسلما چرا كه خبرآورنده از جانب او و سفير او است و خداوند او را عبد خوانده و خودش افتخار به بندگي ميفرمود پس ولي او چگونه خداست از نبي هم كه بالاتر نمي‌رود بدليلي كه بعد مي‌آيد و ذات احد هم كه در مقامي نمي‌ايستد اگر مقصود اين است كه جلوه و اسم و رسم خداست صحيح است ولي آنها اين حرفها را نمي‌فهمند و همين ميگويند علي خداست و آن بزرگوار از ايشان بيزار است و مجال تفصيل دادن ندارم باشاره و اجمال دليل آوردم خواهند بخشيد و هم‌چنين آنها كه آن بزرگوار را افضل از پيغمبر گرفتند هالكند چرا كه خود آن حضرت مي‌فرمايد انا عبد من عبيد محمد و هكذا آنها كه بفضايل اقرار نكردند هالكند چرا كه خود ايشان در اخبار بسيار نص باين مطلب مي‌فرمايند و عقل ما هم حكم ميكند بفضايل داشتن چنانچه در اول مطلب اشاره به بعض آنها رفت و اگر كسي يكي از آنها را اقرار نكند اقرار بنقص كرده مثلا در علم ايشان قصوري بيابد يا عصمت را انكار كند يا غير اين دو را نشمارد ايشان را ناقص خوانده و محجوج عليهم دانسته نه حجت پس كافر شده است پس اين دو طايفه هر دو باطلند و هم‌چنين آن كساني كه [ص 100] دوستي دوستان ايشان را قبول نكردند آنها هم بر باطلند چرا كه دوست بايد دوست دوست باشد بعقل و نقل و اين را هم بدان كه احدي بزبان نمي‌گويد دشمن دوستانم ولي ميگويد دشمن زيدم با اينكه زيد دوست ايشان است يا اينكه بر او افتراها مي‌بندد تا دشمني خود را اثبات كند يا هيچ نمي‌كند و معامله با او مثل معامله دشمن ميكند همه مسلما هالكند چرا كه اگر واقعا كسي كسي را دوست داشت دوست او را دوست مي‌دارد چنانكه همه كس اين را مي‌فهمد و بناي عالم بر اين است و ضرورت اسلام بر اين است پس اين جماعت هم بيرون رفتند جمعي را مي‌بينم پيرو سنيان شدند و صوفي شدند و رياضات كشيدند و ذكرها بر خلاف شرع كردند و خود را بمراشد بستند و ترك شريعت و آئين را كردند مسلم دانستيم كه باطلند اما اولا كه امام باسم لعنت فرمود صوفي را و فرمود در شيعه هم پيدا خواهند شد آنها هم از ما نيستند علاوه بر اين مي‌فهمي خودت كه اصل بنيان آمدن پيغمبران و امامان و كتاب آوردن و اين اوضاع كه در عالم سرپا شد محض شريعت و متدين شدن بود اينها كه غالبا بي‌دين ميشوند و امر را فاسد ميكنند بي‌دين شدن كه محتاج برياضت و مرشدي نيست انسان خودش براي خود هرزگي كند بهتر از اين است كه زنجير خود را دست ديگري دهد و پارهٔ هم كه بشريعت راه رفتند اصل عقايد را فاسد و چيزي كه ضرورت اسلام بود ترك كردند و از اين گذشته كه امام مطلق صوفي را لعن فرمود پس مطلقا اين طبقه هم بيرون رفتند جمعي هم در دين خود مقلد سنيان شدند و بناي خودرأيي [ص 101] و قياس‌ها را گذاردند و اخبار را ترك كردند اين جماعت هم باطلند چرا كه بطلان سنيان را فهميدي كه از همين جهات بود كه برأي خليفه گرفتند و برأي عمل كردند نهايت اينها بعضيش را گرفتند و اين هم كه انسان امامي بر خود اقرار كند آن وقت متابعتش نكند چندان پشت سر آن نمي‌نشيند كه امامي برأي بگيرد و متابعتش كند پس اين طايفه هم خارجند از محل نظر پس از همه طرف امر منحصر شد بكسانيكه قايل بامامت ائمه هستند و برأي عمل نكردند و غلو نكردند و تقصير نكردند و از متابعت بيرون نرفتند و دوست دوستان شدند و دشمن دشمنان ، حال ميخواهيم بطور مشاهده ببينيم كه ميان ايشان كي است آنكه بايد او را متابعت كرد ميان اين جماعت ، جمعي از اهل علم نيستند پس آنها محل حرف نيستند ، بعضي از اهل علمند ولي علمشان بيش از خودشان نيست آنها هم خارجند چرا كه از خود تجاوز نميكنند ، جمعي يك علم يا دو علم بيشتر ندارند آنها اگر چه براي درس دادن مدرسه مثلا خوبند ولي سايس و حاكم من عند الله نمي‌شوند ، جمعي عالمند بغالب علوم اما فاسق و معصيت‌كارند يا منكر ضروريات اسلامند يا ضروريات مذهب آنها هم هادي نمي‌شوند ، برخي عادلند بعدالت ظاهري اما بدخلق و فحاش هستند و لق‌دهنند آنها قابل اين كار نيستند ، بعضي اين صفت را هم ندارند ولي صابر و حليم نيستند آنها هم قابل نيستند براي اين عمل ، بعضي اين صفت را هم دارند ولي رذل و بي‌اصلند و از سفله هستند آنها هم مناسب اين كار نيستند ، بعضي اين صفت را هم ندارند قوه بيان و معاشرت را [ص 102] ندارند و علم سخن‌وري هم ندارند آنها هم مناسب نيستند ، جمعي اين را هم دارند نفس قوي ندارند آنها هم مناسب اين عمل نيستند ، جمعي نفس هم دارند علم سياست ندارند آنها هم مناسب نيستند ، بعضي اين را هم دارند رياست ندارند آنها هم مناسب نيستند ، بعضي اين را هم دارند ولي در تكفير مردم و تفسيق و لعن و توبيخ بي‌باكند آنها هم مناسب نيستند ، بعضي از اين صفت معري هستند ولي زبان ايشان سست است و وكاء ندارد و حوصله ندارند آنها هم امين خدا نمي‌شوند چرا كه امين مردم نيستند چگونه امين خدا و حامل اسرار ميشوند ، جمعي اين صفت را هم دارند ولي اهل دنيا و مال‌دوستند آنها هم قابل نيستند ، بعضي طالب رياستند و ترك دنيا ميگويند ولي بجهت رياست آنها هم مناسب نيستند ، بعضي اين صفات را همه را درست كرده‌اند و لكن حكيم نيستند و كارشان بحكمت نيست آنها هم حامل علم آل‌محمد نيستند ، خلاصه سخن اگر برنج برنج پيش بكشي و يكي يكي را بيرون كني آخر الامر حق را مييابي و والله اگر مردم درست فكر كنند و كلاه خود را قاضي كنند يك‌مرتبه چشم ايشان بحق باز ميشود و دل ايشان روشن ميشود وفقنا الله و اياكم و ثبتنا علي الحق و الحمد لله الذي هدانا لهذا و ماكنا لنهتدي لولا ان هدانا الله ،

چشم دل باز كن كه جان بيني آنچه ناديدني است آن بيني .

سؤال - فرموده‌اند نه اينكه گمان بفرمائيد كه مايه اين سؤال اين است كه شبهه از مذهب تشيع در قلب من است لا والله بلكه سؤالم از [ص 103] اين جهت است كه اگر بياني شافي و تبييني كافي فرموديد نعم المطلوب و هو المحبوب و الا كه نفهميدم تعبدا تسليم دارم و ما قال آل‌محمد قلت و ما دان آل‌محمد دنت .

جواب - عرض ميكنم سؤال در هر مقام بسيار خوب چيزي است و لازم نكرده كه هر كس سؤال كند از شبهه باشد و لامحاله هر كسي بقدر فهم و درجه خود مسائل را ميفهمد و ادله را درك ميكند و شايد مسئول بهتر و مفصل‌تر بداند و بواسطه سؤال كردن و جواب شنيدن علمي بر علمش مي‌افزايد اين است كه امام ميفرمايد اعلم مردم كسي است كه علم مردم را با علم خود جمع نمايد و لامحاله اين عمل حاصل ميشود بسؤال و تحصيل علم و چه بسيار ميشود كه انسان پارهٔ چيزها را بدليل مجملي فهميده و طالب دليل مفصل است يا واقعا جاهل است و ميخواهد دين خود را درست كند اينها همه دليل اين است كه انسان طالب حق است نه بر عكس و اما آنچه فرموده‌ايد اگر نفهمم تعبدا قبول ميكنم تعبد در مسائلي است كه انسان از حجت معلوم الحجيه بگيرد و لكن در غير اين مقام ثمر نمي‌بخشد مثلا انسان بايد بفهمد كه خدائي دارد اين بتقليد صرف نمي‌شود و هكذا بايد اقرار به نبوت پيغمبر بكند و با دليل بفهمد و هكذا ولايت و هكذا راوي اخبار و آثار ايشان همه را با دليل بشناسد و بفهمد ولو دليل جزئي باشد مثلا دليلش در نبوت دليلي جزئي باشد يا نص سابق باشد و هكذا در ولايت دليلش نص نبي باشد بهر حال مقصود اين است كه اموري كه تقليدي نيست تعبدا نمي‌توان تسليم كرد و اما پس [ص 104] از آنكه انسان حجت خدا را شناخت هر چه بگويد ميتوان تعبدا تسليم كرد و اما آنچه در سؤال عرض كردم ملتفت شدم اشاره كنم تا امر بر تو مشتبه نشود مبادا چنين بپنداري كه امر سؤال مطلق است و از همه كس ميتوان كرد بلكه سؤال از كسي بايد كرد كه مؤتمن باشد كه القاء شكوك و شبهات بر تو نكند و دين تو را ضايع ننمايد نمي‌بيني خداوند ميفرمايد اسألوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون و در اخبار نهي ميفرمايند از تعلم علوم دشمنان پس مبادا با اهل شبهه و بي‌دينان صحبت در امور دينيه بكني يا سؤال از ايشان نمائي كه آخر در قلب تو اثر ميكنند ، واگذار ايشان را با شبهات خود و بي‌ديني خود و هم‌چنين بپرهيز از خواندن كتب ايشان كه مثل اينكه آتش سقف اوطاق را سياه ميكند آنها دل تو را سياه ميكند و جميع آنچه عرض ميشود همه از اخبار آل‌محمد است عليهم السلام ولي چون كتاب فارسي است نمي‌توانم همه ادله كتاب و سنت را ذكر كنم ولي سائل بحسن ظن خود بدانند كه من بي‌دليل ان شاء الله سخن نميگويم .

سؤال - چنانچه حضرت خليل الرحمن علي نبينا و آله و عليه السلام عرض كرد رب ارني كيف تحيي الموتي قال اولم‌تؤمن قال بلي و لكن ليطمئن قلبي .

جواب - مراد اين است كه سؤال را از باب اطمينان قلب و ساكن شدن كردم با اينكه ايمان دارم مثل اينكه حضرت ابرهيم عليه و علي محمد و آله الصلوة و السلام از باب اطمينان سؤال فرمود كه ارني كيف تحيي الموتي و از باب اينكه مؤمن جميع كارهايش بايد بقاعده سنت باشد عرض [ص 105] ميكنم كه در حديث است كه همين كه اسم ساير انبياء را ميبري اول سلام بر پيغمبر ما و آل او صلي الله عليه و آله و عليهم السلام بفرست و هر وقت اسم ابراهيم را ميبري اول سلام بر او پس از او بر محمد و آل‌محمد بفرست و اين از باب احترام پدري است نه اين است كه مقام آن بزرگوار بالاتر باشد و اين نكته‌ايست در احترام كوچك‌تر از بزرگ‌تر كه اهل ادب و بزرگ‌منشان مي‌فهمند و ساير مردم ملتفت نمي‌شوند كه كوچكتر هر قدر بالا رود حرمت پدر را بايد ملاحظه نمايد و اين ايراد وارد نميآيد كه نوح هم پدر بود آدم هم پدر بود چرا اين ملاحظه در آن جا نشده است اما ملاحظه ادب را كه ميكنند مسلما و لكن تو ملاحظه كن كه همه مردم مثلا اولاد آدمند و لكن يهود را بني‌اسرائيل ميگويند چرا كه از آن شعبه هستند و گاه بني اسحق ميخوانند ايشان را عرب را بني اسمعيل ميگويند بجهت اينكه از آن شعبه هستند هر طايفه را باسم جد ايشان ميخوانند و لامحاله آن جد حرمت خاصي دارد از اين جهت پيغمبر ما و آل او را آل اسمعيل و آل ابرهيم مي‌خوانند پس ابرهيم يك حرمت بخصوص دارد اگر گفتي پس چرا اسمعيل ملاحظه اين حرمت در او نميشود عرض ميكنم بزرگي ابرهيم و اولوا العزمي او مانع شده است از ملاحظه اسمعيل چون دريا آمد قطره در نزد او گم ميشود و جهات ديگر هم دارد حرمت ابرهيم كه چون ضم شد با ابوت احترام زياد شد مثل ملاحظه شريعت مثلا كه اصل شرع هم از او است كه خداوند مي‌فرمايد ملة ابيكم ابرهيم هو سماكم المسلمين و هكذا ساير جهات كه خارج از محل سؤال است .

[ص 106] سؤال - فرموده‌اند حال مستدعي است كه چشم از قصور عبارات بل قصور فهم من بنده پوشيده و در اصلاح امر اين بنده كوشيده باشيد و بياني وافي و كافي به ادله واضحه و براهيني كه تركن النفس اليها و تطمئن بها بفرمائيد كه امر سخت و صعب است بارها مي‌شنوم كه بعضي از آقايان مي‌فرمايند :

كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش كي روي ره ز كه پرسي چه كني چون باشي

اكنون بيدار شدم و در جستجوي راهم ره بنمائيد تا بروم و الا حجت از من ساقط است و بر سركار عالي تمام بهر حال اگر در زبان من قصوري است و درست از عهده سؤال برنيامده‌ام بحمد الله اولياء الله هم ننوشته مي‌خوانند هم ناگفته ميدانند و سخن نگفته باشي بسخن رسيده باشند .

جواب - الحمد لله عبارات بسيار سليس و بقاعده نوشته‌ايد و ما هم قابل اينكه از اولياء باشيم نيستيم اسأل الله ان يغفر لي ما لاتعلم و لايأخذني بما تقول مگر اينكه مراد از اولياء دوستان باشد اميدوارم دوست دوست ايشان باشم و بسيار بقاعده فرمودند سائل كه طالب فهم شدند و سؤال فرمودند و حق هم همين است كه كاروان رفت و چه بسيار كه در خواب غفلت رفته و ماندند و من هم چون بسيار اصرار كردند و تكليف شرعي ما همين است كه بقدري كه مي‌فهميم هدايت طالبين كنيم و جواب سائلين دهيم في الجمله بسطي دادم و براهين لايحه و ادله واضحه آوردم و لا قوة [ص 107] الا بالله ولي از ادله كتاب و سنت در اين سؤال كم ذكر كردم بجهت اينكه سؤال از شناختن صاحب سنت و كتاب بود و اثبات اين دو منوط بمعرفت نبي و اثبات نبوت است پس چگونه مي‌توان استدلال باينها كرد در اين مقام بعينه مثل اين ميشود كه كسي سؤال كند كه پيغمبر بچه دليل پيغمبر است كسي بگويد باين دليل كه خداوند ميفرمايد محمد رسول الله و انشاء الله تمام حواس خود را جمع كنيد و در اين رساله نظر فرمائيد بفضل امام زمان عجل الله فرجه بمطلب خود ميرسيد و حق را از باطل و كلام بافايده را از بي‌فايده تميز ميدهيد انشاء الله و اگر باز اشكالي ماند رجوع بكتاب وسيلة النجاة فرمائيد كه در آن جا مفصل‌تر اثبات اين مطلب و توحيد و امامت و ركن رابع شده است .

سؤال - فرموده‌اند و باز از جمله آنهاست اينكه زيد مثلا در اين دنيا كه متشرع شده و بقول شارع عمل كرده و تجاوز از فرموده آن بزرگوار نكرده در قيامت چگونه جزا مي‌يابد .

جواب - عرض ميكنم اين مسأله‌ايست بسيار مشكل و فحول علما در اين درمانده‌اند و مشايخ ما اعلي الله مقامهم حل اين مشكل را براي اهلش فرموده‌اند و اي بسا اشخاص كه بخيال خود فهميدند و بر خود ايشان مشتبه شده است و نفهميده‌اند چرا كه امر در ميان جمعي بسيار سهل و آسان شده هر چه كه گفتند و انسان فهميد يا ساكت شد مي‌گويند خوب فهميدم و فهمانيدم اگر بيچاره مشكلي داشته باشد ميگويد كافر شدي ولي اين سيرت دوستان خدا نيست و هر اشكالي كه اشكال‌كننده دارد [ص 108] اگر بتوانند رفع مي‌كنند اگر نتوانند حواله به اعلم از خود ميكنند حال آنچه من مقدورم است كه بنويسم و از صاحب كار مأذونم كه بگويم بقدر مجال مينويسم اگر فهميديد فبها المراد و الا از اعلمي سؤال فرمائيد يا برساله مباركه ارشاد العوام رجوع فرمائيد و چون مطلب معلوم نشود مگر با في الجمله تفصيلي پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه سابقا دانستي كه خلق دو خلق است خلق تكوين و خلق تشريع و في الجمله تفصيل اين دو گذشت حال عرض ميكنم كه خداوند عالم جل شانه بود و چيزي با او نبود هم‌چنانچه هست و چيزي با او نيست پس اراده كرد كه خلقي بيافريند پس امر فرمود بموجود شدن كاينات بقول كن چنانچه در كتاب مبارك خود مي‌فرمايد انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون و در دعاست كه كل ما سواك قائم بامرك ولي اين امر امري نبود بزبان مثل گفتن انسان و لكن جلوه فرمود كه از آن جلوه تعبير آورده ميشود بقول كن چرا كه بآن جلوه حقايق اشياء مكون شد و خلق لا من شيء پيدا شد پس از آنكه حقايق آنها آفريده شد ماده شدند از براي صور شرعيه كه از كوامن آنها استخراج ميشود و اين خلق را خلق تكميل و خلق من شيء ميگويند چرا كه تكميل ابراز ما قد كمن است و صور را خداوند عالم جل شانه در كمون اشياء قرار داده است و آنها هم از كمون بيرون نمي‌آيند مگر با مغيري مثل اينكه اكوان موجود نمي‌شدند مگر با مكوني و هم‌چنانكه مكون اسم خداست و از مشيت كونيه او بروز كرده است مغير هم اسم خداست و از مشيت شرعيه بروز ميكند اما دليل [ص 109] اينكه هر دو اسم خداست واضح و لايح است و جميع كتاب خدا و اخبار و اجماع مسلمانان و ضرورت اسلام گواه اين معني است و از هيچ يك جدا جدا تخلف نمي‌توان كرد چه جاي اينكه همه جمع شود و اما اختصاص هر يك بيكي محض اين است كه خداوند عالم هر چيزي را به سببي ايجاد مي‌فرمايد چنانكه فرموده است ابي الله ان يجري الاشياء الا باسبابها و مسلم است كه هر سببي از سنخ مسبب خود است چرا كه اعلي درجات خودش است چنانچه در حكمت ثابت و مبرهن است و حاجت بتفصيل دادن نيست و تغيير در مقام تكميل است و تكوين در مقام تأثير همچنين اين در مواد و آن در صور چنانكه امام مي‌فرمايند في الربوبية العظمي و الالهية الكبري لايغير الشئ من جوهريته الي جوهر آخر الا الله و لايكون الشئ لا من شيء الا الله پس تغيير متعلق بچيزي است و مسلم است كه اين در مقام شرع است و شايد از آنچه پيش گذشته باشد اين مطلب را فهميده باشي پس لابد اسم مغير بايد بمشيت شرعيه تعلق بگيرد و مشيت شرعيه كه پيغمبر باشد بقوت اين اسم مبارك تكميل ميكند مواد كونيه را و صور را از بطون ايشان استخراج ميكند و هم‌چنانكه امر كوني خداوند در مقام تكوين كن بود همچنين امر شرعي در مقام شرع اوامر و نواهي شرعيه است كه صل و صم و حج و امثال اينها باشد پس بواسطه اين اوامر از كمون مواد استخراج ميشود صورتها و وجودات شرعيه برپا ميشود و هم‌چنين بمخالفت كردن اين اوامر نيز استخراج مي‌شود صوري برعكس آنها و اين وجود نسبت بوجود اول وصفي است چرا [ص 110] كه عارض بر آن مي‌شود ، چون اين مقدمه را دانستي باز عرض ميكنم كه اين مشيت شرعيه تكميل اين قوابل را بتوجه خود مي‌فرمايد و جلوه بسوي آنها مي‌نمايد و اين توجه و جلوه در دنيا باين اوامر ظاهر ميشود و اين اوامر را شريعت مي‌نامند چرا كه جلوه شارع است و شارع صلوات الله عليه اسم الله و نور الله است و مظهر كمالات الله است كه جميع كمالات خداوند از او بروز ميكند و جلوه او هم بر صفت او است پس نور است و خير و كمال و اوامر او كه ظاهر اين جلوه است مسلما نور و خير است اين است كه ميفرمايد نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر و ميفرمايد ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه و همچنين ميفرمايد كلامكم نور و امركم رشد پس هر امري كه بفرمايد همه خير است و تجلي باين امر ميفرمايد بر بندگان چنانكه ميفرمايد در حديث كه خداوند تجلي فرمود بر بندگان خود بكلام خود ، و كلام هر سخنگوئي جلوه او است و بر صفت او بداهة سخن عالم از روي علم است و سخن جاهل از روي جهل و چون اين مقدمه را هم دانستي عرض ميكنم كه هر مكملي در دنيا مثل خود را استخراج ميكند بالبداهه نمي‌بيني آتش بهر جا كه بيفتد آتش استخراج ميكند و آب هر جا كه بيفتد آب استخراج ميكند همچنين نور اگر جائي آمد نور استخراج ميكند و همچنين اگر ظلمت آمد ظلمت استخراج ميكند پس پيغمبر صلي الله عليه و آله نور اوامر و نواهي خود را منبث فرمود و هر كس امتثال نمود امر آن بزرگوار را نور باو تعلق گرفت و اين نور صورت او [ص 111] شد در واقع و روح الايمان و انسانيت شرعيه شد و براي او ماده‌ايست كه نور مطلق شارع باشد و صورتي است كه از قابليت برداشته پس صورت تنها نيست مسلما صورتي است با ماده و ان الله لم‌يخلق شيئا فردا قايما بذاته و اما آنچه فرموده‌اند در عالم علوي كه صور عالية عن المواد مراد مواد غليظه جسمانيه است نه آنكه اصلا ماده ندارند ملتفت باش جاي سخن را و امر بر تو مشتبه نشود پس هرگاه براي آن نور ماده‌ايست و صورتي لامحاله قائم است بماده و صورت خود و فاعل او هم كه مشيت شرعيه است پس هيچ حاجت باين بدن دنيوي ندارد و خواهد ايستاد بدون اين بدن ، همچنين در طرف ظلمت تخلف ورزيدن از امر شارع مقوي ظلمت است و بواسطه تخلف كردن امر شارع ظلمات بآنها تعلق ميگيرد و آن ظلمت باز ماده ميشود و صورت از جانب آنها ميآيد و تأصل پيدا ميكند بادلهٔ كه اين رساله گنجايش بيان آنها را ندارد پس اين روح الكفر شد و گمان مكن كه اين وجود شرعي تأصل ندارد بلكه در واقع اين متاصل است و وجود او باقي و دائم و اول است و چون اول بود و مقدم وجودش وصفي شد چرا كه مسلم است كه هر چه مقدم است بطور وصفيت تعلق باسفل مي‌گيرد .

حال چون اين مقدمات را دانستي يك مقدمه ديگر هم لازم است كه بداني كه شرع مختص بدنيا نيست بلكه تا هر جا كه كون رفته است شرع هم رفته كون بي شرع محال است و شرع بي كون محال ، پس چون خداوند عالم جل شانه در عالم ذر خلق را موجود فرمود در آنجا بجهت تعيين وجودات شرعيه ايشان را تكليف كرد با زبان شارع مقدس پس [ص 112] شارع مقدس ايشان را تكليف فرمود در عالم ذر و همه چيز را تكليف كردند از آسمان و زمين و ما بينهما پس هر كس آن تكليف را شنيد و سمعا و طاعة گفت نوراني شد بهمان قاعده كه عرض شد و هر كس تخلف كرد ظلماني شد و نور در جهت آسمان شد و ظلمت در جهت زمين پس نور جنت و روح و ريحان و نعيم شد و ظلمت جهنم و عذاب شد پس بهشت در آسمان شد و جهنم در زمين و همچنين اشخاص هر كس نوراني شد بهشتي شد و هر كس ظلماني شد جهنمي شد در آن عالم پس از آنكه خداوند عالم جل شانه اهل آن عالم را ميرانيد در آنجا و آن سماوات و زمين را تنزل داد همه در اين عالم حي شدند و چون اشخاص در آنجا مردند و در خاك آن عالم دفن شدند نور با ظلمات داخل شد پس طينت‌ها ممتزج شد اين است كه در اين دنيا از مؤمن عصيان سرميزند و از منافق طاعت و آن آسمان و زمين هم در غيب اين آسمان و زمين قرارداد شد از اين است كه ميگويند جنت و نار الآن موجودند و لكن هنوز آخرت از دنيا خالص نشده است و خالص نشدن دليل نبودن نيست و مواليد كه پيدا شدند چون آنجا مرده بودند و مجدد زنده شده بودند و با ظلمات مخلوط بودند نه نور خالص بودند و نه ظلمت خالص و مشوب بودند پس نه اين بودند و نه آن پس مجددا در دنيا محتاج بشارعي شدند كه ايشان را تكميل كند يا نور غالب شود و حكم حكم آن شود يا ظلمت غالب شود و حكم حكم آن شود يا در وسط بماند پس شارع ظاهر شد و خلق را تربيت فرمود و بحرارت تربيت او جميع دنيا تربيت مي‌شود و بهشت [ص 113] و جهنم بروز ميكند ، حال چون اين مطلب را دانستي بطور اختصار معرفت اين مسأله براي تو بسيار سهل ميشود كه اصل جنت بنور شارع موجود شد و نور او بامر شرعي برپا شد و همچنين در دنيا بهمين اوامر و نواهي ظاهر شد و اوامر و نواهي ترجمه جلوه او هستند و ظاهر جلوه او پس همين‌ها اسفل جلوه او است پس خود اينها غليظ بهشت است و همان تخلف نيز غليظ جهنم است اگر ملتفت شدي پس هر كس متابعت كرد نور در او پيدا شد و اين نور نفس خود او است و همين جزاي عمل اوست كه بهشت است و اهل آسمان مي‌شود كه جنت است و هر كس تخلف ورزيد باعث ظلمت مي‌شود در او و همين نفس اوست و همين جهنم او ، اين است معني آنچه روايت شده است كه اعمال صور ثواب و عقاب است پس همان نور غيبي كه صورت انسانيه باشد كه براي انسان حاصل ميشود از اعمال ، همان جزاي اخروي و جنت انسان است و آن بواسطه همين اعمال شرعيه حاصل ميشود پس چون در اينجا نماز كني از اين نماز نورانيتي حاصل ميشود و آن نورانيت اعلي درجه همين نماز است چرا كه دانستي كه اين همان است كه اينجا باين صورت تنزل نموده است و همچنين از اين روزه گرفتن نورانيت ديگر حاصل ميشود تا آخر طاعات و آن نورانيت جنت ميشود و هم‌چنين از معاصي از هر معصيتي ظلمانيت حاصل ميشود و همين عذاب ميشود در آخرت ، و اين مسأله گفتنش بسيار آسان است ولي اثباتش زياد مشكل است چرا كه با ظواهر في الجمله اختلاف ميكند چرا كه ميفرمايند در اخبار كه جنت حور دارد قصور دارد باغها دارد لذتها دارد و ظاهر اينها [ص 114] اين است كه اين‌ها همه از هم منفصل و جداست و همچنين خلق هم همين طورها دانسته‌اند پس عرض ميكنيم اولا بطورهائي ملايم و زبانهاي سهل تا في الجمله قلب ساكن شود پس عرض ميكنم كه شكي نيست كه بهشت لطيف‌تر و صاف‌تر از اين دنياست و اخبار هم گواه اين مطلب است و جميع عقلا اين مسأله را يقين دارند بلكه همه مردم اين قدر را فهميده‌اند كه حورالعين مثلا از ظاهر بدنش كه نظر ميكنند باطنش پيداست و هكذا قصرهاي بهشت از توي آنها بيرون پيداست و همچنين از اين قبيل اخبار بسيار است پس آن عالم لطيف‌تر است از اين عالم ، حال معني لطيف را كه تجسس ميكنيم مي‌بينيم اين است كه اجزاءش متشاكل باشد بطوري كه از هم امتياز داده نشود و كثيف عكس اين است لهذا لطيف نافذ ميشود و كثيف نافذ نميشود پس اگر معني لطيف اين است و كأنه اجماعي هم هست كه بهشت از همه دنيا لطيف‌تر است پس هر چه در بهشت است بمنتهاي لطافتي كه لايق صور اشياء است رسيده است لامحاله پس ميان حور و قصور و انهار و اشجار و نعمت‌هاي او چندان امتياز نبايد باشد پس همه نافذ در هم ميشود و داخل ميشود در يكديگر بداهة و اگر اينرا عوام نفهمند اين نوع اخبار را تعبدا بايد تسليم نمايند كه هر چه ميخورند در جنت چون آنرا در دهان مي‌گذارند هر چه ميل دارند مي‌شود پس چه ميشود كه چنين بگوئيم كه يك نعمتي خداي منان بانسان ميدهد كه هر چه ميخواهد هست و در اين مطلب شكي نيست در نزد اهل فهم .

حال مي‌خواهيم بفهميم [ص 115] كه آيا اين نعمت غير از شخص است يا خود او است در صورتي كه غير او است باو متصل است يا منفصل از او و اگر خود او است پس كه منعّم است و كه نعمت ، عرض ميكنم كه اگر اين نعمت بنا شد از تو جدا باشد و خود او برأسه شخصي باشد پس خود آن براي خود خلقي است و از خداي خود سؤالي دارد و خدا باو عنايتي ميفرمايد و ثوابي دارد و عقابي و مبدئي و معادي پس چه شد كه جزاي تو شد در عرصهٔ كه همه چيزش ذاتي است و عرضي نميشود ، در دنيا كه تو ملاحظه ميكني بتو خانه مي‌دهند كه غير از تو است عرصه اعراض است و عرض بعرض ميشود متصل شود و با هم ميشوند و لكن در آخرت جايگاه ذوات و نفوس اشياء است پس چيزي عارض چيزي نميشود و آنچه خارج از شيء است لامحاله عارض است پس جاي عرض ميشود و فاني خواهد بود و از اين گذشته عرض ميكنم كه آيا منفصل است يا متصل اگر منفصل است كه چه اختصاص بتو دارد مثلا باغي است و در اين باغ همه كس ميگردند و در اين دنيا كه تو مي‌بيني خانه تو مختص بتو شده است اين اختصاص تكليفي است آنجا تكليف برداشته ميشود پس اگر كسي نهي نكرد زيد را از داخل شدن او هم بايد داخل بهشت تو بشود پس چه خصوصيت بتو دارد از اين گذشته چگونه تو از همه او در همه حال لذت مي‌بري اگر ملكي بتو دادند بزرگتر از دنيا و منفصل است از تو پس تو چطور از همه‌اش عيش ميكني بلكه در همين دنيا از نعمتهاي منفصله تو عيش نمي‌كني مگر آنها را بخود متصل كني و هر چه اتصال بيشتر ميشود عيش بيشتر ميشود مثلا تو ملكي [ص 116] و فرزندي داري در ملك ديگر چندان عيشي نمي‌كني همينكه نزديك تو ميشوند تو عيش ميكني و آنچه در بيرون است چندان عيشي ندارد بلكه اي بسا باشد و تو محزون باشي ولي چون در خيال خود حاضر ساختي آن نعمت را لذت از آن مي‌بري پس در واقع تو از خيال آنچه داري عيش ميكني و عيش جنت بايد كامل باشد پس نعمت بتو بايد متصل باشد حال اگر اين را اقرار كردي عرض ميكنم فرض اينكه متصل است آيا اين نعمت غير تو است يا عين تو اگر عين است كه ثبت المطلوب اگر غير است عرض ميكنم لامحاله اين يك جهتي دارد كه غير تو شده است اگر چنين جهتي نداشت كه غير نميشد پس بآن جهت اين منافر مزاج تو است چرا كه طبيعيين اين مسأله را محقق كرده‌اند كه هر صورتي مزاجي مخصوص دارد پس دو صورت مختلف دو مزاج دارد لامحاله و خدا هم تصديق فرموده است قول ايشان را كه مي‌فرمايد مايعبأ بكم ربي لولا دعاؤكم پس بدعاي اينها ميدهد و هر قابليتي لسان دعوت خاصي دارد و كذلك مي‌فرمايد ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم پس همينكه صورت تغيير كرد حكم تغيير ميكند پس هر صورتي حكمي دارد و مزاجي خاص باو پس اگر دو مزاج منافر با هم پيدا شد و متصل بهم لامحاله بقدري كه منافرت دارند مفني يك‌ديگر ميشوند و همان قدر صدمه از هر يك بديگري ميرسد پس آن نعمت كه بتو رسيد از جهتي اسباب صدمه تو مي‌شود پس بهشت تو جهنم تو ميشود مثل نعمتهاي دنيوي كه هر نعمتي از جهتي جحيم است نمي‌بيني كه چون مداومت بچيزي بكني هر چه خوب باشد آخر متأذي ميشوي [ص 117] چرا كه نعمت غير از تو است پس لابد بايد نعمت اخروي از همه جهت موافق و ملايم طبع تو باشد .

باقي ماند اشكال در اينكه اگر نعمت من خود منم چگونه ميشود كه خودم لذت ببرم و خودم اسباب لذت خودم باشم و لكن اگر آن مقدمات كه سابق گذشت دانستي اشكال رفع ميشود كه خداوند عالم ذات تو را در عالم ذر آفريد و بي رنگ و شكل بود نه مؤمن بود نه كافر پس از آنكه با مشيت شرعيه اوامر و نواهي را ابراز داد بعضي ايمان آوردند و بعضي كافر شدند هر كس ايمان آورد محبوب خداوند شد و هر كس ايمان نياورد مبغوض ، پس از آن نازل شدند باين دنيا و اين جا هم آن اوامر و نواهي بروز كرد بجهت اينكه خلق را متذكر كنند پس بعضي اطاعت كردند و بعضي مخالفت ورزيدند پس بعضي مؤمن شدند و بعضي كافر ، مؤمن آن شد كه عمل كرد پس نوراني شد و ذات او منصبغ بصبغ ايمان شد كه فطرة الله است و صبغة الله و هر كس تخلف ورزيد كافر شد پس رنگ ظلمت پيش گرفت پس در اين دنيا مي‌ميرند و با همين رنگها در عالم ذر مجددا محشور ميشوند و همان ذر در برگشتن زمين قيامت ميشود پس هر كس در اين جا اطاعت كرده است آنجا صاحب نور است و دانستي كه همين نور جنت است و همين غيب همين اطاعت است و هر كس مخالفت كرد ظلماني ميشود و همين جحيم است كه غيب همين معصيت است و همان ذات تو كه در عالم ذر اولا خلقت شد و مكلف شد همان ذات چون مصور بخير و شر شد از خير متنعم است و از شر متألم چنانچه در همين دنيا مي‌بيني كه مؤمن چگونه يك معصيت كه ميكند متألم ميشود [ص 118] كه نزديك ميشود از غصه بميرد و از طاعت لذت مي‌برد بطوري كه گويا خداوند همه نعمتها را باو داده است پس چون خير و شر صورت ثاني آن ذات شده است گاه ميگوئيم كه او از خودش لذت مي‌برد و راست هم گفته‌ايم و گاه ميگوئيم از صفتش لذت مي‌برد ، مثل قشري عاميانه براي اين مطلب اين است كه تو مثلا فكر خوبي داري گاه ميگوئي از خودم حظ ميكنم و راست است چرا كه فكر تو صفت خود تو است گاه ميگوئي از فكرم لذت ميبرم و راست مي‌گوئي چرا كه نفس تو غير از فكر تو است و هم‌چنين گاه ميگوئيم كه جزاء همين عمل است بعينه بجهت اينكه دانستي كه غيب همين است و گاه ميگوئيم غير اين عمل است چرا كه آن غيبي است و اين شهادي پس خلاصه سخن اينكه همين صفت است كه بتو ميرسد چنانكه مي‌فرمايد كه اعمال صور ثواب و عقاب است و در حديث ديگر مي‌فرمايد انما هي اعمالكم ترد اليكم و خداوند مي‌فرمايد سيجزيهم وصفهم و مي‌فرمايد و ماتجزون الا ما كنتم تعملون و مي‌فرمايد من يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره و هم‌چنين اخباري چند وارد شده است كه دلالت ميكند بر اينكه همين اعمال بالا ميرود و صور ثواب و عقاب ميشود ولي مرا مجال جمع كردن آنها نيست پس مجمل جواب اين شد كه غيب اين اعمال اصل صورت ايمان و كفر است و انسان باين دو متنعم و متألم ميشود و هم‌چنين در مراتب عرضيه خود هم بهمينها متنعم و متألم ميشود و اينكه مي‌بيني در اين دنيا پارهٔ متنعم و متألم نميشوند بجهت اين است كه گرفتار اعراض و امراضند [ص 119] و ملتفت نمي‌شوند و چون بميرند خالص ميشوند و در آخرت ملتفت ميشوند يا در برزخ ملتفت مي‌شوند ، آنانكه عرض ايشان كم است و صاحبان شعورند و مرضي كه مانع تكليف باشد ندارند در برزخ بيدار ميشوند و آنها كه در اين جا مستضعفند مثل مجانين و ابلهان و اطفال در برزخ هم بيدار نمي‌شوند و ثواب و عقاب نمي‌فهمند ولي در آخرت بيدار ميشوند و مي‌فهمند و چون اين مطلب را ملتفت شدي ديگر انشاء الله براي تو اشكالي نخواهد ماند و اما اين نعمتهاي مختلف كه بيان ميشود در جائي كه كثرت هست مثل دنيا و برزخ كه همين‌ها همه هست و اما در آخرت يك نعمتي ميدهند كه هر چه بخواهي آن هست يا بگو واحد است و همه طعمها و رايحه‌ها را دارد يا بگو متعدد است و لكن از شدت لطافت يكي ميشود و اين هر دو قول درست است و صحيح ، اما وجه تعدد اين است كه باين طاعات مختلفه متعدده ثواب مي‌دهند و پيش در مقدمات دانستي كه هر مكملي مثل خود را استخراج ميكند پس نماز يك ثواب خاص دارد و روزه ثواب ديگر بضرورت اسلام و صريح كتاب خدا و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله و اين هم كه مسلم و معلوم شد از ادله عقليه كه سابقا ذكر شد كه جزا همان صورت تو است و اين است كه وارد شده است كه در در بهشت بازاري است صورت‌گري هر كس صورتي مي‌خرد و در بر مي‌كند و از براي فهميدن اين مسأله مثلي براي تو مي‌آورم تا درست بفهمي مثلا استاد نجار دري ميسازد اولا اره دوسري بر اين چوب مي‌گذارد و آن را تخته ميكند پس از آن [ص 120] با اره‌هاي كوچك آن را قطاعي ميكند پس بعضي را آلات ميكند بعضي را عضاده ميكند بعضي را الواح ميكند پس با متك سوراخ ميكند با رنده صاف ميكند با اسكنه جاي آلات را مي‌سازد با تيشه مي‌تراشد و با هر يك از اين آلات كاري مخصوص ميكند تا آخر دري يا ارسي تمام ميشود درست‌شده و نتيجه همه اينها در بود و در در الآن هيچ اختلاف نيست و يك در است اگر چه بصدمه تيشه تراشيده شده است و با اره بريده شده است و هكذا حال اگر عاقل خبير و حكيم بصير باين در نگاه كند اثر همه را مي‌بيند ولي يك در بيشتر نيست بفهم اين مثل عاميانه را حكيمانه و الظاهر عنوان الباطن باين عبادات مؤمن پيدا شد و لكن مؤمن سر دارد دست دارد پا دارد اعضا و جوارح دارد با هر عملي يك عضوي ساخته شده است ولي آخر الامر يك مؤمن پيدا شده است پس اگر خودش را نگاه ميكني ميگوئي يكي است اگر اعضاي او را مي‌بيني ميگوئي متعدد است بفهم اين نكته‌ها را كه باين آساني كه در اين جا شرح شد در كمتر جائي خواهي يافت و چون خواستم جواب اين مسأله را طوري بنويسم كه هر كسي بهره ببرد مقدمات را مقدم و مؤخر انداختم و پارهٔ عبارات را پريشان كردم و خلاصه بزبان آسان هم آخر نوشتم پس عوام بهمين خلاصه اقتصار كنند صاحبان فراست فكر كنند و از اين خرابه گنج پيدا كنند و آنها را هم كه مي‌خواهم بر سر آل‌محمد واقف نشوند نگاهي ميكنند و انشاء الله بطور بي‌اعتنائي خواهند گذشت و بمطلب نميرسند و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لايبصرون [ص 121] و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و اگر درست بخواهي بفهمي محض مهرباني بتو ميگويم و بذل مي‌نمايم كه اين مطلب كه اين جا نوشتم با آنچه بعد مي‌نويسم بهم بزن با آنچه در كتاب مستطاب ارشاد العوام مرقوم داشته‌اند در بحث جهنم و بهشت تا بمطلب برسي چون بهشت عنبرسرشت .

سؤال - معني قيامت چيست و مراد از قيامت صغري و كبري چيست .

جواب - مراد سائل رحمه الله از اين دو سؤال و سؤالات بعد كه متعلق بمعاد است يك مطلب است چنانكه از سبك عبارت معلوم ميشود ولي من جواب را متفرق نوشتم كه همه مشكلات معلوم شود تا آن مطلب كه ايشان دارند درست واضح شود اما معني قيامت در كتاب معالم الزلفي روايت كرده است از يزيد بن سلام از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حديثي كه عرض كردم خبر ده مرا از قيامت كه چرا اسمش قيامت شده است فرمود بجهت اينكه در آن قيام خلق است از براي حساب اما قيامت صغري ظاهري دارد و تأويلي اما ظاهرش اين است كه هر كس بميرد قيامتش برپا ميشود و مي‌بيند آنچه بر او است از نيكي و بدي اين است كه مي‌فرمايد و جاءت سكرة الموت بالحق و مي‌فرمايد من مات فقد قامت قيامته و مراد از حقي كه در آيه مي‌فرمايد آن چيزي است كه بر نفس او ثابت شده است از صورت علم و عمل او تا خود را مشاهده كند بر آن حالت و اما مستضعفين اهل اين قيامت نيستند چرا كه حق ثابتي ندارند يعني براي نفوس خود صورتي ثابت نكرده‌اند و اما تأويل اين موت اين است كه هر كس بموت اختياري خود را مي‌رانيد باين معني كه اقتضاي [ص 122] جميع مشاعر خود را ترك كرد و همه طبايع و شهوات خود را ترك نمود و روح الايمان او مفارق شد و از تحت طبيعت بيرون رفت و مصداق آيه كريمه شد كه تمور السماء مورا پس آسمان بدن او موج زد و بتزلزل درآمد و تسير الجبال سيرا پس جبل انيت او مانند طور سيناء از هم پاشيد و سير نمود بسوي زوال و قاع صفصف شد كه در او نه كجي يافت شود و نه ارتفاع و انحطاطي يعني تعين او تمام شد آن تعينات كه از فطرة متغيره متبدله پيدا كرده بود و زمين قابليت او متبدل شد بزميني كه بر او معصيت خدا نكرده است پس قيامت اين شخص برپا ميشود و حساب او مي‌گذرد ولي اين قيامت كشفي است و گاه باشد كه مراد از قيامت صغري رجعت باشد اين است كه خدا مي‌فرمايد يوم نحشر من كل امة فوجا ممن يكذب بآياتنا فهم يوزعون و اين قيامت را صغري ناميدند بجهت اينكه مخصوص است بماحض الايمان و ماحض الكفر و اما ساير خلق در رجعت محشور نميشوند و باطن قيامت صغري ظهور دولت امام است عليه السلام و آن را قيامت مي‌نامند بجهت قيام امام عليه السلام بامر يا بجهت اينكه بعضي از اموات از قبور بيرون مي‌آيند و اما قيامت كبري كه گفته ميشود مراد عود ارواح بابدان است بعد از آنكه ابدان متفرقه را جمع نمايند و در روز مخصوصي جمع ميشوند و در اين قيامت جمع ميشود جميع خلق از مؤمن و كافر و مستضعف و جن و انس و حيوان و نبات و جماد و جماء از قرناء تقاص ميكند و هر كس بسزاي خود ميرسد و مطلب خود را مي‌بيند و ميزان را نصب مي‌كنند و صراط را بر پشت جهنم [ص 123] مي‌گذارند و منبر وسيله را مي‌گذارند و خلق را بحضور خداوند وامي‌دارند و اين قيامت را احدي قبل از وجودش نخواهد ديد و باين قيامت نخواهد رسيد مگر علمي و پس از آنكه همه خلق مردند قيامت برپا ميشود و اين است قيامت كبري ، و قيامت صغري در واقع يك جزو قيامت كبري است و در واقع قيامت كبري كشيده است از عقل عالم نفس تا بدنيا و در هر مقامي اهل آن مقام ايستاده‌اند اما اناسي تا بعالم نفس ميروند و آنجا محشر ايشان است حتي مستضعفين ايشان و جن تا به اعالي عالم مثال ميروند و حيوانات در اسافل آن عالمند و نباتات در دنيا در اعلي رتبه مي‌ايستند و معادن زير پاي آنها و جمادات زير پاي آنها اعاذنا الله في هذا اليوم من سوء الحساب .

سؤال - چه اگر بنا شد رشته الفت اضداد اين بدن جمادي ظاهر محسوس از هم گسيخته شود هيچيك از مراتب عاليه زيد ظهور ندارد و صورت زيد كه صورت انسانيت است اگر مراد اين است كه نوع صورت آن باقي است كه انسانيت مطلقه باشد كه جميع كليات در محل خود ثابت است بماده نوعيه و اگر مراد صورت شخصيه زيد است شخص صورت زيدي بچه قائم است و آن بدن اصلي زيد كه صورت زيد است و زيد بدان قائم است و آن بزيد قائم چيست باز هم عرض ميكنم كه اين بيانات مشهوره في الالسن و الافواه را شنيدم و افاقه از آنها حاصل نشده است چنانچه بيان طبيعي بفرمائيد منتي بر بنده نهاده و بنده را از خاك مذلت برداشته و از راه ضلالت نجات داده‌اند .

جواب - مراد اين است كه شخصيت انسان ببدن است پس از آنكه [ص 124] اين بدن از هم پاشيد و تمام شد چه مي‌ماند كه عود كند و جزاء داده شود و خواسته‌اند كه اين مسأله را بطور طبيعي اثبات كنم و اين كار بسيار مشكلي است و از خداوند عالم استمداد مي‌جويم كه مرا توفيق دهد بر اين عمل ولي سركار سايل رحمه الله سؤال نموده‌اند كه بطور طبيعي عرض شود بگمان اينكه طبيعي آسانتر است و لكن اينگونه مسايل به الهي بهتر حل ميشود خلاصه هر چه ميل ايشان است ما بهمان طور بايستي جاري شويم چرا كه سؤال جاذب جواب است هر چه سؤال باشد جواب از همان عرض است لامحاله پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه خداوند عالم جل شانه از براي هر چيزي مادهٔ قرار داده است و صورتي و اشاره باين فرموده در آن آيه كريمه كه ميفرمايد هر دابه را از آب آفريديم و سابقا ادله اين مطلب گذشت پس صورت دابه صورت است و ماء ماده است و همچنين ميفرمايد انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج و هم‌چنين در آيه ديگر من طين ميفرمايد و در آيه ديگر من صلصال كالفخار ميفرمايد و در اين مسأله شكي نيست الحمد لله پس هر چيزي مادهٔ دارد و صورتي و صورت بالبداهه حد ماده است چنانچه در طبيعي اين مسأله ثابت شده است چرا كه صورت تعين ماده است و ماده بي‌تعيّني صورت و هر چيزي از غير خود بصورت تميز داده ميشود پس اين حد بايد نزديك بماده باشد تا اسباب حد و نهايت او شود و الا حد او نميشود آيا نمي‌بيني كه صورت تربيع و تخميس حد ماء نميشود چرا كه آب لطيف است بمحضي كه دست از او برداشتي پهن و سايل ميشود پس اين صورت او [ص 125] نمي‌شود و لكن يخ مثلث ميشود و مربع هم ميشود همچنين در فلسفه ثابت شده است كه آن بخار و دخان كه ماده ميشود براي جسد غليظ است چرا كه صورت جسدي غليظ است و آن بخار و دخان كه ماده روح است لطيف است و صافي چرا كه روح لطيف است پس ماده جسد ابدا صورتي روحي نخواهد پوشيد و ماده روحي ابدا صورت جسدي نخواهد پوشيد معاذ الله ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده و لكن هرگاه ماده او را لطيف و ماده آن يكي را كثيف كنند اين بجاي آن مينشيند و آن بجاي اين ، اين مسأله‌ايست كلي اين را داشته باش از باب مقدمه ، چون اين را دانستي عرض ميكنم كه خداوند عالم از براي بدن جمادي عنصري مادهٔ قرار داده و صورتي قرار داده است اما ماده او اين عناصر غليظه است كه در بطن اين خاك قرار داده است صورتي بر روي اينها قرار داده ميشود مناسب اينها كه حد اينها بشود و آن درازي و گردي و سياهي و سفيدي و غير اينهاست از خصوصيات جماد و لكن اين صور را بر روح نباتي نميتوان پوشانيد چرا كه او لطيف است و صافي و گرد نميشود و دراز نميشود مگر اينكه اين ماده را لطيف كنند و بالا ببرند و لكن آن صورت كه بر روح نباتي پوشانيده ميشود صورت نقلي است مطلق و گاه باشد كه بگوئيم ناميه است و گاه ميگوئيم مربيه است و بهمه اين اسماء مولاي من (اع) آن را مي‌خوانند و اين صورت مناسب همان ماده لطيفه است و لكن بر ماده حيوان اين صورت پوشانيده نميشود صورت حيوان حيوة است و حس مطلق كه ماده او را بآن صورت مصور ميكنند [ص 126] بلي ماده نبات اگر لطيف بشود محدود بآن حد ميشود همچنين اگر ماده حيوان كثيف بشود محدود بحد نبات ميشود ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم همچنين قد علم اولوا الالباب ان الاستدلال علي ما هنالك لايعلم الا بما هاهنا از براي نفس انساني ماده‌ايست و صورتي و آن دو مناسب با همند و ابدا صورت انسانيت بر مواد پائين‌تر از خود پوشانيده نميشود و صور پائين‌تر هم بر او پوشانيده نمي‌شود ابدا ابدا آيا نمي‌بيني كه صورت زيبقي هرگز بر ماده كبريتي پوشانيده نميشود و صورت كبريتي بر ماده زيبقي پوشانيده نميشود و انسانيت دو انسانيت است انسانيتي شرعيه و انسانيتي كونيه و از براي انسان كوني هم ماده‌ايست و صورتي و آن دو مناسب با همند و ماده عرضيه او همان بخار است كه چون معتدل شد و صاف گرديد از كمون او انسانيت بيرون مي‌آيد و انسانيت علم است و اين علم هيچ دخلي بانسانيت شرعيه ندارد و اين صورت علم را بر ماده غليظه حيوانيه نمي‌توان پوشانيد مگر اينكه حرارت مربيها او را تربيت كند و صاف و لطيف نمايد مثل اينكه اين روغن صورت آتش را نمي‌پوشد مگر اينكه صاف شود و لطيف شود و بدرجه آتش برسد همچنين بخار قابليت حيواني چون معتدل شد علم پيدا ميكند و اين علم صورت است و ماده‌اش اشراق مربيهاي كونيه است و اگر چه پارهٔ نفوس قشريه از اين سخن استنكاف نمايد ولي چون مولاي من اعلي الله مقامه تصريح باين مطلب ميفرمايد من هم در اينجا ذكر نمودم و اما انسانيه شرعيه ماده‌اش اشراق شارع مقدس است و صورتش آن خصوصيت ايمان يا كفر كه پيدا كرده است و آن هم قائم است باين ماده و اين صورت [ص 127] و خصوصيت او باين ايمان است يا كفر و اين ابدا رجوعي بساير ندارد ، حال اين مطلب را كه دانستي عرض ميكنم پارهٔ از اين مواد زمانيت دارد پس صورت غليظي از ارض هورقليا بر آن ميپوشند و پارهٔ برزخيت دارند پس صورت برزخي از اعالي برزخ بر آن مي‌پوشند و پارهٔ دهريت دارند پس صورت دهري بر آنها مي‌پوشانند بهمين دليل كه ثابت و محقق شد و دانستي .