نطفه پاك ببايد كه شود قابل فيض ور نه هر سنگ و گلي لؤلؤ و مرجان نشود
و چون همه اين صفات كه عرض شد و آنچه بجهت اختصار ترك شد [ص 64] در پيغمبر و اوصيا و نقبا و نجبا همه يافت ميشود و هيچ يك عاري از اين صفات نيستند الا چند صفت كه مختص به پيغمبران است اگر چه هر يك را حدي است و ما را نميرسد كه تميز دهيم و هر يك را بشناسيم و عقل احتمال ميدهد كه شخصي نجيب باشد و ما او را پيغمبر شناخته باشيم يا پيغمبر باشد و نجيبش گرفته باشيم پس پيغمبر بجهت اينكه راه خدا بايد راه ظاهر و آشكارا باشد خود او بايستي ادعاي نبوت فرمايد و خلق را بسوي خود بخواند و از آن راه كه عقل حكم ميكند كه در عالم بسا اهل باطلي پيدا شوند و صاحب پارهٔ از اين كمالات هم باشند و ادعاي بباطل نمايند و بر ما مشتبه شود كه آيا از نزد خداست يا از نزد شيطان دعوت بسوي ابليس ميكند يا رحمن بايستي كه در پيغمبر كارهاي خدائي باشد و معجزات و خارق عادات از او بروز كند ، اينها چيزهائي است كه عقل ما حكم مينمايد پس بعقل خود صفات پيغمبران را دانستيم چون اينها را دانستيم رجوع بمردم ميكنيم چرا كه لامحاله پيغمبر از سنخ انسان است نه جماد و نبات و حيوان و ملائكه و جان و بعقل هم كه دانستيم كه خود او بايد دعوي نبوت كند پس آنكسان كه دعوت نميكنند بنبوت محل نظر نيستند و اگر چه عقل حكم ميكند كه شايد در ميان ايشان پيغمبري باشد و بجهت مصلحتي ساكت شده و لكن معرفت او تكليف ما نيست چرا كه ما غيب نميدانيم گيرم هزار پيغمبر ساكت باشد بر ما نيست شناختن آنها و لكن تكليف ما متابعت آنكسي است كه دعوتي دارد خواه مطاع باشد يا غير مطاع پس پس از آنكه تجسس نموديم و واقف بر دعوت [ص 65] كسي شديم رجوع باو مينمائيم و نظر بر صفات او ميگماريم خالي از دو شق نيست يا داعي بحق است يا داعي بباطل از براي هر يك اثري است و در مقدمات دانستي كه معرفت هر چيزي باثر اوست و آثار پيغمبري اينها بود كه شنيدي اگر اين آثار را از او ديدي پيغمبر خداست و الا شيطاني است مغوي چرا كه محال است كه كسي صاحب صفات حميده و اخلاق پسنديده باشد و علم و حكمت و سياست و رياست و فطانت و كياست و بزرگي و شجاعت بالاتر از ساير رعيت داشته باشد و معصوم از خطا و معصيت و سهو و نسيان باشد و معجز هم از او بروز كند و ادعاي نبوت فرمايد و در ادعاي خود دروغگو باشد نعوذ بالله چنين چيزي محال است و ممتنع و اين مثل اين است كه بگوئي فلان چيز جسمي است سيال بر صفت آب و آنرا آب نخواني هر چه بر صفت آب است آب است و هر چه بر صفت خاك است خاك ، بلي علمي كه من بشخص اين پيغمبر حاصل مينمايم علمي است عادي و عقل من عاجز است از اينكه حكم به نبوت اين شخص خاص كند و بسا من عقل را استعمال ميكنم و از دركش عاجز ميشوم بلكه كار عقل در اين مورد القاي شكوك و شبهات است و دائما متحير و سرگردان است و اگر خواسته باشم او را كار فرمايم از دين بيرون ميروم و همين علم عادي مرا كافي است و خدا هم همين را خواسته و بناي عالم هميشه از عهد آدم تا خاتم بر همين بوده و لكن الناس اكثرهم لايعقلون آيا نميبيني كه تو پدر و مادر خود را بعلم عادي ميشناسي و اگر بعقل خود راه روي عقل احتمال ميدهد كه اين پدر پدر تو نباشد و اين مادر تو را [ص 66] نزائيده باشد و مردمان از تو پنهان كرده باشند يا آنكه چشم تو معيوب شده باشد و كس ديگر را بشكل پدر ميبيني و هكذا عقل از اين احتمالات بسيار ميدهد و معذلك تو اعتنا بآنها نميكني و اگر اعتنا بآنها كردي خلق تو را مجنون ميخوانند و از عقل محروم ميگويند همچنين عقل هر كسي احتمالات ميدهد كه اي بسا اين شخص عالم نباشد و خلق از جهل خود او را عالم پنداشتهاند يا چنين و چنان باشد و من كج فهميدهام و هكذا ساير احتمالاتي كه لاتسمن و لاتغني من جوع ، همه اينها بيپا و بيجا است و جمعي از مردم از همين راه رفتند و باحتمالات عقليه تسليم پيغمبران خدا را ننمودند و كافر شدند و اگر گوئي علم و حكمت و امثال آن دو در حق و باطل هر دو ممكن است و سحر و شعبده هم در خلق بسيار و اين دو مشتبه بمعجزه هم ميشود اي بسا كسي داراي كمالات باشد و بسحر خارق عادات نمايد و ادعاي نبوت كند به چه چيز فرق ميان حق و باطل را ميتوان فهميد عرض ميكنم اولا كه سحر مشتبه بمعجزه نخواهد شد چرا كه سحر باستعانت باسباب و آلات دنيوي و دعوات است و معجزه بدون اين اسباب است و خداوند عالم جل شانه در همه وقت اعجاز را بر سحر غالب فرموده و اين باطل ساحر لامحاله بازاء حقي برخواسته چرا كه حق هميشه در عالم هست و معجز بر سحر او غالب خواهد آمد مثل اينكه در اعجاز همه انبيا شنيدهٔ كه بر باطل غلبه كردهاند پس هر يك غالب شدند آن حق است و هر يك مغلوب شدند باطل و لكن اين سخن ظاهري است و براي عوام [ص 67] الناس اما شخص دانا ميداند كه محال است كه باطل جميع صفاتي كه ذكر شد جمع نمايد گيرم چهار صفت را درست كرد عصمت را چه ميكند و ايمن از سهو و نسيان چگونه ميشود غفلت چگونه عارض او نميشود خواب چگونه عقل او را از او زايل نمينمايد نفس منحرف محال است كه صفات نيك همه را جمع كند پس هر كس را كه ديدي كه همه خوبيها را جمع كرد خوب است و اطاعت او ايمان ، گول شيطان را مخور و باين يحتمل يحتملهاي عقلي خود را بجهنم مفرست كه عمر ما كوتاه است و احتمالات عقلي بسيار و اين سخن مخصوص بمعاصرين پيغمبر است كه من ادعاي او را مثلا بشنوم و بخدمت او مشرف شوم و اين صفات را از او ببينم و تسليم امر او را نمايم و لكن در مثل امروز كه انبيا از ميان رفتهاند چاره نيست جز اكتفا كردن باخبار ، من بعد از آنكه يقين كردم كه پيغمبر لازم است و دانستم كه صفات پيغمبر چيست و جمعي از ثقات و امنا گفتند كه چنين كسي باين صفت در فلان زمان آمد و اسمش فلان بود ما تسليم ميكنيم و خدا هم بيش از اين از ما نخواسته است و شاهد اين سخن در كتاب خدا و احاديث ائمه هدي بسيار است و لكن چون سابقا عرض كردم كه اين مطلب بايد بدليل عقل اثبات شود عقلا عرض ميكنم كه اگر وراي اين كني چه ميكني آيا ميگوئي كه چون پيغمبران مردهاند يا غايب شدهاند ما ديگر دين نميخواهيم و بسوي خدا سير نبايد بكنيم و عبادتي نداريم پس خلقت ما لغو است و خدا حكيم نيست اينكه كفر است و عقل چنين چيزي را نميپذيرد چرا كه آثار حكمت از خدا مشاهده [ص 68] ميكند و آثار حكمت از غير حكيم سرنميزند پس خدا حكيم است و حكيم كار بي غايت نميكند پس ما را هم مثل سابقين از روي حكمت آفريده پس در خلق ما هم فائده است و بفائده خود نميرسيم مگر بمعرفت پيغمبران خدا و اطاعت حجتهاي ايشان پس امروز چگونه معرفت پيغمبر را حاصل ميكني اگر نظر كني مييابي كه راهها همه مسدود است مگر راه خبر پس باخبار بايد فهميد كه كه پيغمبر بوده و بخبر غير ثقه هم لامحاله مطمئن نميتوان شد چرا كه عادة انسان اگر ثقه نباشد دروغ ميگويد پس بخبر ثقه مطمئن ميشويم اگر چه عقل ناقص ما احتمال دروغ گفتن ثقات را هم ميدهد ولي چاره بجز از اين نيست و خدا بغير از اين تكليف نكرده است اگر كسي غير اين را بگويد بر او است اثبات مطلب خود كه امروز كه من نه پيغمبري ديدهام نه امامي من از كجا بفهمم موسائي بوده عيسائي بوده بعد از آن كه ثقات و امنا ميگويند و در كتب ايشان ميبينم از صدر سلف تا كنون تسليم مينمايم و پس از اينكه جمعي ثقات اين خبر را آوردند و تسليم كردم پس از اين اگر جمعي هم منكر باشند كلام ايشان نزد من سست و بيجا ميشود چرا كه ادله و قراين بسيار بر صحت قول ثقات در دست من هست و چون روي سخن با مسلمين است پس از دليل عقلي چه ضرر دارد چند حديثي و چند آيه عرض كنم نميبيني كه خداوند ميفرمايد يؤمن بالله و يؤمن للمؤمنين و مراد از ايمان بمؤمنين تسليم ايشان است چنانچه اخبار بسياري دلالت بر اين ميكند كه هرگاه مؤمنين چيزي گفتند بايد تسليم نمود و همچنين ميفرمايد ان جاءكم فاسق بنبأ [ص 69] فتبينوا معلوم ميشود كه اگر ثقه خبري آورد نبايد توقف نمود و استشهاد بچيز ديگر كرد بلكه اخباري وارد شده است كه اگر كسي تمكين روايت ثقه را ننمود كافر ميشود و در حديث در همين مورد خاص از حضرت رضا است عليه السلام كه فرمود يا رأس الجالوت فما يمنعك من الاقرار بعيسي بن مريم و قد كان يحيي الموتي و يبرئ الاكمه و الابرص و يخلق من الطين كهيئة الطير ثم ينفخ فيه فيكون طيرا باذن الله قال رأس الجالوت يقال انه فعل ذلك و لمنشهده قال له الرضا عليه السلام ارأيت ما جاء به موسي من الآيات شاهدته اليس انما جاءت الاخبار من ثقات اصحاب موسي انه فعل ذلك قال بلي قال فكذلك اتتكم الاخبار المتواترة بما فعل عيسي بن مريم فكيف صدقتم بموسي و لمتصدقوا بعيسي فلميحر جوابا و همچنين به هربذ اكبر فرمود افليس انما اتتكم الاخبار فاتبعتموه قال بلي قال فكذلك ساير الامم السالفة اتتهم الاخبار بما اتي به النبيون و اتي به موسي و عيسي و محمد صلي الله عليه و آله فما عذركم في ترك الاقرار لهم اذ كنتم انما اقررتم بزرهشت من قبل الاخبار المتواترة بانه جاء بما لميجئ به غيره ببين چگونه امام عليه السلام با ايشان مجادله فرموده و بگردن ايشان وارد آورده است كه خبر ثقات و امناء را من بايست تصديق كنم ، مگو چگونه ميفهمم ثقه كيست و امين كي ، خداوند عالم جل شانه در جبلت انسان قرار داده است كه صاحبغرضان و بيغرضان را ميشناسد و راستگو و دروغگو را ميشناسد نهايت در اين امر كه امر دين است قدري بيشتر اهتمام مينمايد و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا پس [ص 70] مثل امروز مثلا من بدليل عقل خود اثبات ميكنم صانعي است و اثبات مينمايم كه ميان من و او سفيري لازم است و بدليل عقل باز اثبات كردم كه اين سفير بايد صاحب اين صفات و اخلاق باشد كه ذكر شد اينها را خود فهميدم و هيچ محتاج نيستم باينكه از مردم بپرسم و ياد بگيرم پس از اين رجوع ميكنم به سيرتهاي سالفين و اخبار مخبرين و مجالست مينمايم با مردمان بيغرض و راستگو پس هر كس را كه فهميدم كه او صاحب اين صفات است او را پيغمبر ميخوانم و يقين ميكنم باين مطلب مثل اينكه دانستهام صفات و اخلاق سلاطين چه چيز است پس از آنكه ثقات تعريف كردند كه در سوالف ازمان كسي صاحب اين صفات بوده از او ميپذيرم و همچنين صفات حكمت و حكما را شناختهام پس از آنكه يافتم كه حكما بچه نحوند و ثقات تعريف از كسي كردند كه صاحب اين صفات است قبول ميكنم و بهمين نحو امر عالم گذشته و ميگذرد و خدا هم غير از همين از من چيزي نخواسته ديگر پس از اين عقل من احتمالات بسيار بدهد كه شايد اين ثقات دروغ گفتند يا بر ايشان امر مشتبه شده است ضرر بحال من ندارد بلكه اگر خواسته باشم باين احتمالات دين خود را از دست بدهم امر عالم نظام نميگيرد و دين و دنياي من فاسد ميشود كار دنيا هم بهمين طور ميگذرد نميبيني بعقل خودت حكم ميكني كه شهر حمام ميخواهد و ميداني كه حمام خانهايست كه آنرا گرم ميكنند و آب گرمي آنجا آماده مينمايند بجهت رفع چرك از بدن ، وارد شهر ميشوي ميپرسي از مردم كه چنين جائي در شهر هست بتو نشان ميدهند كه فلان [ص 71] جاست ميروي و بمطلب ميرسي و اگر نشستي مثل اصوليين احتمالات دادي كه شايد عرف ايشان با عرف ما تفاوت دارد يا همه دروغ گفتهاند يا راست گفتند من كج فهميدم من چگونه تمكين كنم اينها و امثال اينها اسباب تعطيل است و همچنين ميپرسي تاجر كجاست بتو نشان ميدهند ميروي و بمطلب ميرسي و اگر بگوئي مردم قاطبة امور دنيا را ميفهمند و امر عقبي را نميفهمند عرض ميكنم اين هم از حرفهاي اصولي است اهل دين هم جمعي هستند همه بيدين نيستند و تو هم هر دو سنخ را ميشناسي و اين دليلي است واضح و آشكارا كه هر كس بطور فهم در آن نظر كند مطلب خود را ميفهمد و اين را هم بدان كه اگر ما يك پيغمبر را شناختيم خواه از اول آنها خواه از آخر خواه از وسط باقي را بطور سهولت ميشناسيم چرا كه همين قدر كه معين شد بدليل كه اين شخص رسول خدا است مسلم است كه راستگو است و او خبر از سالفين كه ميدهد راست است و نص بر لاحقين هم كه ميكند راست است و درست و بديهي است كه نص ميكند بر وصي خود و او هم بر وصي خود تا آخر و هيچ از ساير دليل نميخواهيم پس بعد از آنكه بر ما مسلم شد كه آدم داراي مقام نبوت بود خود آدم شيث را وصي خود قرار داد پس از اين از شيث دليل خواستن و در او تأمل نمودن كمال بيانصافي است اگر چه شيث دارا باشد آنچه را كه آدم داشت و چون او منصوص عليه بود چون دانستيم كه وصيت خود را به انوش كرد فهميديم كه او حق است و همچنين چون او وصيت به قينان نمود دانستيم كه قينان حق است و هكذا او بفرزند خود وصيت فرمود و وصيت منقطع نشد تا به پيغمبر [ص 72] ما رسيد و اگر بخواهم اسامي هر يك را بنويسم كتاب طول ميكشد و حاجتي هم بذكر همه نيست پس مختصر سخن اين شد كه هر چيزي را باثرش ميشناسيم پيغمبر را هم بصفات پيغمبري ميشناسيم ولي ما را دليلي ديگر است كه از براي آن فصلي ذكر ميكنيم اگر چه در ساير رسايل خود ذكر اين دليل را كردهام و مولاي من در كتب و درسهاي خود شرح اين دليل را فرموده است ولي وصيت ايشان است كه اين دليل را منتشر نمائيم لهذا در اين مقام ذكر آن را ميكنم .
فصل - اگر چه در آنچه عرض شد كفايت است ولي دليلي است عادي و صاحبان عقول بآن اكتفا نميكنند و خداوند به بركت مشايخ اعلي الله مقامهم ما را مخصوص فرموده بدليلي كه صاحبان عقول بآن واسطه يقين نمايند و در واقع و حقيقت چشم مؤمن باين دليل روشن ميشود و اين دليل تسديد است و بطور مجادله در اين دليل سخن ميگوئيم و موعظه و حكمت تا درست يقين نمائي و دل تو روشن شود .
پس عرض ميكنم بحول و قوه خداوند و توجه امام زمان عجل الله فرجه كه شكي و ريبي نيست كه خداوند عالم جل شانه حكيم است چرا كه نظر ميكنيم و آثار حكمت در خلق او ميبينيم و حكمائي ميبينيم كه خلقت كرده است اگر حكيم نبود چگونه خلق را باين نظم ميآفريد و حكيم آن است كه هر چيزي را جاي خود بگذارد ميبيني علانيه كه هر چيزي سر جاي خود است و اگر مجال ميداشتم بيان ميكردم تا علانيه ببيني ولي چون مرا مجال نيست خود در اين باب فكري كن تا بفهمي كه هر چيز را كه از جاي خود حركت [ص 73] دهي ملك بهم ميخورد و اين فعل حكيم است و اگر شيطان در تو وسوسه كند كه اين اتفاقي است عرض ميكنم امر اتفاقي در يك جا بروز ميكند يا دو جا نه در هر جزء جزء مثلا شخص حكيم كتابي مينويسد كه از اول تا آخر آن موافق حكمت است نميتوان گفت كه اين اتفاقي است و نويسنده حكيم نبوده است اين سخن شرك شيطان است بالاتفاق يك مسأله درست ميشود يا يك فصل نه اينكه يك كتاب بنويسند كه اولش با آخرش مطابق باشد و آخرش و وسطش دليل اول باشد و وسط دليل اول و آخر ما لهؤلاء القوم لايكادون يفقهون حديثا و همچنين خدا قادر است و دليل قدرت او اينكه آسمان باين عظمت و زمين باين سنگيني و خلق باين بسياري را ميگرداند و ابدا براي او فتوري نيست و همچنين خداوند عالم بينا و شنواست و چه دليل از براي بينائي او بهتر از اين ملك و اين اشخاص كه در ظلمات شب تو را نگاه ميدارد و روزي يك حيوان كوچك را كه در زمين هفتم در زير خاكها و سنگها قرار داد شده است باو ميرساند اگر نميديد از كجا اطلاع بر حال او داشت و اگر شنوا نيست چگونه تو حاجت خود را با اين صداي كوتاه خود بيان ميكني و او ميشنود و رفع حاجت تو را ميكند از اين گذشته چطور ميشود بيافريند و مطلع از آفريده خود نباشد و رؤف و مهربان است چرا كه ميبيني كه براي او تو هيچ نفعي نداري و تو را مثل مادر مهربان متوجه ميشود هر وقت محتاج به باراني باران ميفرستد هر وقت محتاج بآفتابي آفتاب ميكند هر وقت محتاج بگرمي هستي گرم ميكند و اگر يك وقتي خيال ميكني [ص 74] كه محتاج شدهام به باران و نداد يا اين است كه ضرر دنيوي دارد براي تو يا اخروي و الا ميداد و اگر تو مادر را يقين داري كه مهربان است اگر يك روز بتو غذائي نداد يقين داري كه از مهرباني است همچنين است در فعل خداي مهربان و لله المثل الاعلي ، حال اين مسأله را كه يقين كردي عرض ميكنم تو را براي حكمتي خلقت كرده است چرا كه حكيم است علي الاطلاق و از حال تو و حال داعي هم مطلع است تو را ميبيند و او را هم ميبيند و ميداند كه اگر تو پيغمبر او را نشناسي و حق را از باطل تميز ندهي مسلما مطمئن نميشوي و امتثال نميتواني بكني و فايده ايجاد از تو بروز نميكند و ميداند كه تو را طوري آفريده كه از غيب خبر نداري و مهرباني او هم مانع است از اينكه براي تو امر را مشتبه كند آن وقت از تو مؤاخذه كند و اين خلاف عدل هم هست و او عادل است و عاجز هم نيست از اينكه حق را ظاهر و آشكارا فرمايد و دين را بخلق بنماياند حال خدائي چنين با اين صفات آيا ابطال باطل و احقاق حق ميفرمايد يا نه اگر ميگوئي نه بايد يكي از اين صفات كه عرض شد از خداي خود سلب كني يا بگوئي لغوكار است مرا عبث آفريد يا بگوئي عاجز شد از احقاق حق يا بگوئي مهربان نبود نامهرباني كرد و يا ظلم كرد يا نديد و نشنيد اينها همه كه كفر است و شرك و اهل اديان اين نسبت را بخدا نميدهند پس بمقتضاي مذهب جميع موحديني كه بر حق هستند بايد خداوند تسديد و تأييد فرمايد حق را و ابطال كند باطل را اگر چه خود ايشان نميفهمند ، پس از اينكه رجوع بكتب خداوند ميكنيم و اخبار انبياء [ص 75] و ائمه هدي همه را ميبينيم كه در مقام احقاق حق خدا را شاهد خود آوردهاند و خدا هم حق ايشان را اثبات كرد پس چه دليل از اين بهتر ميخواهي بر حقيت يك پيغمبري بهتر از اين كه پيش روي خدا ميايستد و در مسمع خداوند ادعا ميكند و خلق خداوند را دعوت مينمايد و خدا هم صبر بر اين ميفرمايد و دعوت او را باطل نمينمايد پس همين اول دليل است و اگر قدري از دليل عادي هم با اين ممزوج كردي حرف تمام است و حجت خداوند كامل ميشود و اين دليل براي اين است كه اين شخص خاص مسدد است و پس از اين عرض ميكنم .
و اما دليل موعظه حسنه بر اين مطلب عرض ميكنم نه اين است كه اگر خداوند عالم حق را تسديد و تأييد فرمايد و امر او را ظاهر كند بطوري كه همه كس بفهمند بهتر است و حجت او تمامتر و بعدل نزديكتر ، شك نيست كه عقل حكم ميكند باين مطلب و شك نيست كه خداوند بهتر و كاملتر را ترك نميكند چرا كه ميبيني خلق خود را از ترك بهتر منع ميكند و ايشان را تحذير ميفرمايد و همه حرف در همين است كه خلق بهتر را بگيرند و انبياء خود را بواسطه ترك اولي مذمت ميكند و نسبت عصيان بايشان ميدهد پس خود چگونه ترك اولي ميفرمايد و سبيل حق را ظاهر و آشكارا نميفرمايد و اين دليل مخصوص است بعقلاء و دليل اول مخصوص است بصاحبان نفوس .
و اما دليل حكمت بر اين مطلب بدان كه خداوند عالم داراي جميع كمالات است بالفعل و فاقد نيست هيچ كمالي را چرا كه احد است جل شانه و احد فاقد نيست چيزي را نهايت اين است كه هر چيزي را داراست در [ص 76] مقام وجودش و اما ذات او امتناع همه ماسوي است و خلق خود را آفريد بجهت اينكه كمالات خود را ظاهر فرمايد و اسمها و صفتهاي خود را در ايشان اظهار نمايد و اسمها و صفتها نورهائي هستند ظاهر و درخشان و هويدا و پيدا و ابدا پنهان نميشوند چرا كه غالب بر همه چيز و همه كسند پس هيچ چيز آنها را پنهان نميكند و هيچ امري از امور باعث خفاي آنها نميشود مانند آتشي كه وراء دخان نميماند و وراء پنبه پنهان نميشود و وراء چوب خشك پنهان نميشود پس ظاهرتر از هر چيزي است نميبيني ميفرمايد الله نور السماوات و الارض و الله اسم خداست و ميفرمايد ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتي يكون هو المظهر لك متي غبت حتي تحتاج الي دليل يدل عليك و اين خطاب باسمها و صفتهاي او است نه ذات چنانچه در حكمت ثابت و محقق است و همچنين اين اسمها در اول خلقند اما خلق بودن آنها كه مسلم است و بديهي بادله بسيار و نصوص بيشمار و اما اول بودن هم بديهي است چرا كه صفات خدا هستند و صفات خداوند قبل از ساير خلق است و اول تجلي است و خلق خود را از منتهاي بعد ابعد آفريد كه منتهاي ادبار باشد و در آنجا دور بودند از اسمهاي خداوند اگر چه اسمها بآنها نزديك بودند چنانچه در حديث است كه تو اي خدا محجوب از خلق نميشوي مگر اينكه آمال و اماني ايشان را محجوب كند چنانچه شاعر گفته است :
يار نزديكتر از من بمن است و اين عجبتر كه من از وي دورم
و چون خداوند ايشان را از بعد ابعد آفريد و محض ظهور كمالات و جلال [ص 77] و كبرياء خود آفريد ميبايست كه آنها را از كمون ايشان ابراز دهد و بدون مكمل محال بود و مكمل هر چيزي از سنخ خود او است چنانچه اين ثابت و مبرهن است و در كتاب آذربايجانيه نوشتهام و اسباب تكميل هر چيزي هم خود او است مثلا اگر خواسته باشي آتش از كمون حطب بيرون بياوري آتش لازم است غير آتش ابدا اسباب اخراج آتش نميشود همچنين اسباب استخراج اسمها و صفتهاي خدا هم خود اسمها و صفتهاست و چون استخراج آنها از بشر است بايد بشري از سنخ ما بفرستد كه اين اسمها و صفتها در او بروز داشته باشد تا هدايت كند ما را و اين بشر كه حامل اسمها و صفتهاست پيغمبر است پس پيغمبر داراي اسمها و صفتهاي خداست و دانستي كه اسمهاي خداوند نوري است كه در آنها ظلمت نيست و آنها روشنكننده همه ماسوي هستند چگونه چيز ديگر آنها را پنهان ميكند پس ظهور و پيدائي آنها بحدي است كه غير را پنهان ميكنند نه اينكه در وراء چيزي پنهان مانند و ظاهر و آشكارا نشوند آيا ميشود كه قدرت مغلوب عجز شود و علم مغلوب جهل و حكمت مغلوب ناداني هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون ، هل يستوي الظلمات و النور حاشا كه چنين باشد ابدا مشتبه بهم نميشوند و حق مغلوب نميشود اين است كه ميفرمايد و ان جندنا لهم الغالبون ، و دليل ديگر اينكه غلبه از براي خداست و بس و هيچ خلقي بر خداوند غالب نميآيد و خداوند عالم جل شانه نور خود و روح خود را در انبيا گذارده است پس ايشان غالبند بر همه كس و اين است تسديد خداوند عالم جل شانه .
و لكن يك مسأله لازم است [ص 78] كه بيان نمايم تا صاحبان يقين معرفتشان كامل شود ، پس عرض ميكنم كه سابقا دانستي كه خداوند حكيم است و مقتضاي حكمت اين است كه از براي باطل جولاني در ملك باشد كه اگر تمام شود بالكلي در ملك خداوند نقص پيدا ميشود بادله و براهيني كه اين جا جاي ذكر آنها نيست چرا كه خارج است از محل سؤال پس اگر خداوند عالم جل شانه حق را باين طور تسديد فرمايد كه براي او سلطنت و ملك قرار دهد در هر حال و هر مدعي كه ادعاي به باطل نمايد او را بكشد و بسوزاند و امرش را بكلي فاسد و تباه سازد نظم ملك از هم ميپاشد و براي كساني كه ميل به باطل دارند راه سد ميشود و همچنين اگر باطل را بطوري ضايع كند كه علي رؤس الاشهاد بطلان او ظاهر و آشكارا شود كه بچهها بفهمند و سفهاء ملتفت شوند چه بسيار از مردمان با اسم و رسم كه ميل به باطل دارند پس از اين نميتوانند رجوع به باطل كنند و اين در حكمت و عدل خداوند روا نبود پس حكمت چنين اقتضا كرد كه در اين چند روزه دنيا حق را طوري تسديد و تأييد كند كه طالبان هدايت بفهمند و از براي باطل هم صورتي ظاهري قرار داد كه اسباب بهانه باشد كه هر كس طالب است بدون كلفت رجوع بآن كند پس حق را باين طور تسديد فرمود كه حجت او قاطع باشد و هيچ كس نتواند حجت او را باطل نمايد و باطل را باين طور فاسد فرمود كه حجت او را ضعيف و مجتث فرمود و مثل اين دو را فرمود بكلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها في السماء تؤتي اكلها كل حين باذن ربها و كلمة خبيثة كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض [ص 79] ما لها من قرار پس هرگاه كسي ادعاي نبوت نمود و تو ديدي از او مثلا يك سهو كرد يا چيزي كه مايحتاج امت است ندانست چنين كسي ادعاي او باطل و قول او لاطايل است ديگر نبايد اين شخص حكما گنگ شود فورا يا بميرد اي بسا خداوند او را سالهاي دراز زنده بگذارد و مال بدهد و فرزند بسيار بدهد اين است كه خداوند ميفرمايد لولا ان يكون الناس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفا من فضة و معارج عليها يظهرون و همچنين ميفرمايد سنستدرجهم من حيث لايعلمون و املي لهم ان كيدي متين پس اي بسا مالها بايشان بدهد و وسعت بر ايشان در همه چيز قرار دهد و عمر دهد تا كفرشان زياد شود و غالب مردم هم بالطبع مايل به باطل هستند پس جمعيت ايشان هم زياد ميشود و مبادا از جهت جمعيت زياد مستوحش شوي كه چگونه ميشود اينهمه خلق كافر باشند و جهنم روند چنانچه پارهٔ از عوام الناس جمعيت بلاد كفر و شرك را كه ميشنوند مستوحش ميشوند كه چگونه اين همه كافرند و امام تو ميفرمايد مغرور نكند شما را بسياري جمعيت باطل و كمي اهل حق ، و در كتاب خداوند همه جا مدح قلت و ذم كثرت را ميفرمايد چنانچه ميفرمايد و قليل ما هم ، و قليل من عبادي الشكور و اكثرهم لايعقلون و امثال اين آيات شريفه خلاصه پس مراد از تسديد كردن و تسديد نكردن نه اينهاست كه مردم خيال ميكنند همينكه خداوند از هيچ راه نرسانيد بطلان كسي را معلوم است كه حق است و اگر از يك راهي بطلان كسي را رسانيد معلوم است كه باطل است پس ملتفت اين سخن باش و از حق غافل مشو و ادله كتابي [ص 80] و سنتي و آفاقي و انفسي بر تسديد بسيار است ولي اين مختصر گنجايش ذكر همه آنها را ندارد پس بهمين اكتفا ميكنيم پس باين ادله اثبات ميكنيم حقيت يك نفر را و اين بر احدي پوشيده نميماند .
فصل - آنچه ذكر شد در اثبات نبوت يك نفر بود كائنا من كان و اما امروز اگر خواسته باشيم اثبات كنيم حقيت پيغمبر آخر الزمان را صلي الله عليه و آله يا در زمان يك پيغمبري حقيت او را بفهميم و يقين كنيم كه شرع پيش برداشته شده است راهش اين است كه عرض ميكنم و تمام هوش خود را جمع كن تا بفهمي . پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه همه اين ادله كه گذشت دليل اين مطلب است پس از آنكه من دانستم كه خدا را حجتي است و حجت خدا جامع اين صفات كه ذكر شد بايد باشد و شخصي برخواست و ادعاي اين نمود كه من پيغمبرم در صورتي كه ممتنع نباشد آمدن پيغمبر و صفات پيغمبري داشته باشد و خدا هم او را تسديد كند تسليم امر او را مينمائيم و اگر ممتنع باشد آمدن پيغمبر كه هر چه دليل ميخواهد بياورد تسليم نميكنيم و همچنين نص سابق هم يك دليل محكم است مثلا امروز ما ميشنويم از عرب از طايفه قريش از سلسله هاشم شخصي برخواست محمد نام و دعوي نبوت كرد و اين از جمله امور بديهيه است كه آفتاب را ميتوان منكر شد و اين امر را نميتوان منكر شد چرا كه جميع ملل و نحل اين را اقرار دارند و تسليم ميكنند پس از آنكه رجوع بصاحبان مذاهب ميكنيم مثل يهود و نصاري ميبينيم كه همه اقرار دارند كه يك محمد نام از عرب [ص 81] برميخيزد و دعوي نبوت ميكند و در جبل فاران نور باو تعلق ميگيرد حتي در وحي كودك كه عاقل منكر آن نيست اين حرف را صريح ميبينيم نهايت پارهٔ از ايشان ميگويند كه اينكه آمده نيست و ديگري است كه پس از اين ميآيد و همچنين مجوسيان اقرار دارند نهايت پارهٔ ميگويند هنوز پس از اين ميآيد پارهٔ اقرار ميكنند ولي در صورتي كه ما يقين به نبوت موسي و عيسي داريم بآن ادله سابقه كه فهميديم و دانستيم با آن يهود كه اقرار نكردند بعيسي و پيغمبر ما و نصاري كه تصديق ننمودند به پيغمبر ما صحبت ميكنيم كه شكي و ريبي نيست كه در تورية فرموده است و الآن در همين تورية مجعوله هم معين است كه موسي وعده كرد كه از بنياسمعيل كه برادران يهودند پيغمبري برميخيزد صاحب اين صفت و آن صفت كه در اين كتاب حاجت نيست ذكر آنها و همچنين در انجيل ذكر شده است كه از فاران ظاهر ميشود و همچنين در زبور داود تصريح باين مطلب است و اين عهد را از همين يهود موسي گرفت بطوري كه نزديك آمدن پيغمبر صلي الله عليه و آله آمدند در مدينه منتظر شدند و توقف نمودند تا او ظاهر شود و بهمان صفات پيغمبر ظاهر شد بطوري كه بر جمعي منصفين يهود و نصاري شبهه نماند حتي امروز منصفين ايشان تصديق ميكنند علاوه بر اين اين محمد صلي الله عليه و آله تصديق همه انبيا را نمود و شريعت همه را هم منسوخ نمود و شريعتي محكمتر از شرايع همه آورد و كتابي آورد و ادعاي اين نمود كه كسي مثل اين بلكه مثل يك سوره اين را نميتواند بياورد و همينطور هم شد حتي آنكه مسلم است در نزد اهل سير [ص 82] و تواريخ كه جمعي عزم كردند كه او را مجاب نمايند و قرآني بياورند عاجز شدند بلكه از آوردن چند آيه هم عاجز شدند و ميدانم آن آياتي را كه هر كسي ساختند كه ثكلي از مثل آنها ميخندد و اين جزو يقينيات است و اگر شيطان در اين يقين بر تو شك وارد ميآورد عرض ميكنم در اينكه نميتواني شك كني كه او مجاب نشد و كسي او را نتوانست باطل كند و اگر كسي توانسته بود چنين تهمتي باو بزند خبر بما ميرسيد بلكه يهود و نصاري و كفار و منافقين اين حكايت را بر چشمهاي خود ميكشيدند و نشر ميدادند و امروز ميبيني كه جمعي بر او رد ميكنند بحرفهائي كه ثكلي ميخندد و عقلاي ايشان الآن تسليم حكمت و علم او را دارند بلكه عرض ميكنم اگر كسي توانسته بود بر او عيبي بگيرد بهتر از مدحهاي او ضبط ميكردند چرا كه طالبان حق و ناشران فضايل و ضابطان قصص هميشه كم بودهاند اما غالب اهل دنيا در صدد ابطال امر او بودند و باطل نشد و كأنه اين مسلم است و عاقل شك در اين نميكند و همچنين آنچه از آثار نبوت است از او شنيديم اما علم و سياست او كه از جمله چيزهائي است كه از همين شريعت و كتاب ظاهر ميشود و علم غيب او هم از همين جا ظاهر ميشود و عصمت او از سهو و نسيان هم در همين جا ظاهر ميشود و اگر انسان عاقل باشد و دانا از همين شريعت همه صفات را ميفهمد نهايت قدري دقت ميخواهد و اگر نميفهمي آنهمه اخبار كه بتو رسيده تو را كافي است از هزار معجزه آن حضرت به ده معجزه يقين كردي امروز تو را بس است آن معجزات را يقين نميكني همين معجزات كه از قبر او و قبور [ص 83] اولياء او ظاهر شده است در زمان خود ما ماها را كافي است و اگر قدري ذهن تو نزديك شد عرض ميكنم معجزه اين پيغمبر از همه معجزات عالم بزرگتر است چرا كه هر صاحب معجزه معجزه آورد و قدري طول كشيد و پس از او تمام شد اينك اين قرآن تا امروز باقي است و پس از اين هم باقي خواهد بود اگر كسي ادعاي بطلان امر او را ميكند ده آيه مثل اين قرآن امروز بياورد مردم گمان ميكنند امر اسلام باين سستي است كه بتوانند در آن سخن بگويند و چهار نفر جاهل چهار شبهه وارد ميآورند و در مجلس اهلش جرأت نميكنند بگويند بسا به دو نفر جاهل مسلم ميگويند و جوابهاي سست ميشنوند خيال ميكنند كه امر سست است نه والله سختتر از كوه است اينك قرآن حاضر و اين قلم و اين دوات و اين مركب يك سال هم مهلت يك سوره كه سه آيه داشته باشد هر كس ادعا ميكند بياورد آخر نخواهد آورد مگر مثل قرآني كه ميرزا عليمحمد آورد و اسمش را معجزه گذارد و عوام الناس را كه طالب بيديني بودند فريب داد و همچنين شريعت پيغمبر الآن هست هر كس ادعاي بطلان امر او را ميكند يك ياسا مثل اين شرع بياورد كه براي كلي و جزئي حكم بگذارد و در هر حكمي اگر عقلاي عالم جمع شوند و بخواهند ايرادي وارد آورند نتوانند و اگر احيانا ميبيني كه يك حكمي ذكر ميشود كه عقل عقلاء نميپذيرد بدانكه در آن دس داسين شده است يا آنكه سليقه فقهاء كج فهميده است و حكمت او را عقلا قبول ميكنند و بر آن ايراد نميتوانند بياورند بلي پارهٔ احكام پيدا ميشود كه سرش را نميفهمند و لكن ايراد نميتوانند [ص 84] وارد آورند و شك نيست كه اگر چنين شريعتي از كسي ديديم يقين ميكنيم كه حكمت او فوق حكماست و علم او برتر از همه علما و چنين كسي حجت همه حجتهاست
و چون سخن باينجا رسيد دوست ميدارم بياني كنم شايد رفع شبهه از بعضي مردم بشود كه در اين آخرالزمان جماعتي پيدا شدند و براي خود كسي را تراشيدند و اسم او را اول باب گذاردند پس از آن پيغمبرش خواندند و در كتب خود كه بنظر رسيده است حرفهاي مزخرف بيان ميكنند از آن جمله در يكي از كتب ايشان بياني ديدم كه ميگويد خطاب بمسلمين كه شما حجيت پيغمبران را به چه اثبات كرديد غير از معجز اينك اين شخص برخواست و معجز آورد و در وقت هر پيغمبري هر چه در ميان امت معروف بود پيغمبر آن زمان معجزي از همان سنخ آورد در زمان موسي سحر غالب بود آن بزرگوار معجزاتي شبيه به سحر آورد و ابطال سحر سحره را فرمود و در زمان عيسي طبابت بسيار بود و زمانت زياد شده بود حضرت عيسي كور شفا داد و مرده زنده فرمود و پيس شفا داد كه همه عاجز بودند از اين امر و در زمان پيغمبر ما فصحاء و بلغاء بودند پيغمبر قرآن آورد و جواب آنها را داد همچنين در اين زمان توحيد شايع بود باب مرتاب عليه اللعنة و العذاب توحيدي آورد كه همه را عاجز كرد .
در جواب اين شخص بيدين عرض ميكنم اولا بطور ملايمت بر فرض صدق قول تو كه معجز از براي چيست نه اين است كه معجز براي اين است كه مردم ببينند و درك كنند و از اتيان بمثل آن عاجز شوند آنوقت تسليم كنند ، امور نفسانيه ابدا براي خلق ظاهر نميشود كه خلق آن را درك كنند و مادام [ص 85] كه چيزي را درك نكنند چگونه ميفهمند كه خير است يا شر و چگونه از اتيان بمثل آن عاجز ميشوند بمحض اينكه انسان سخني بگويد كه معجز نميشود از اين جهت است كه پيغمبران سابق آن امور غيبيه كه داشتند جزو معجزات نشمردند مثلا همين نازل شدن ملك بر بشر و وحي آوردن خارق عادت بشر است و اين را جزو معجزات نشمردند بجهت اينكه مردم ملك را نميديدند و وحي را نميشنيدند و يكي از آنها معراج است چون جزو امور خفيه بود و در شب واقع شد و كسي نديد و از آسمان كسي اطلاع نداشت پيغمبر اين را از معجزات قرار نداد همچنين توحيد از امور نفسانيه است دخلي بحركات بدني ندارد و كسي آنرا نميبيند پس چه چيز توحيد از معجزات است شايد معجزه براي خودش آورده خواهي گفت بيان مسأله توحيد را ميكند عرض ميكنم بيان مسأله توحيد را آيا عوام الناس و مردم جاهل كه مكلفند چگونه ميفهمند اگر نميفهمند پس چه براي ايشان معجز ميشود خواهي گفت مثل قرآن كه مردم آنرا نميفهمند عرض ميكنم كه قرآن را پيغمبر معجز براي مردم نافهم نياورد براي اهل فن آورد و براي ساير خلق معجزي مناسب شأن ايشان آورد انطاق حصي فرمود و رد شمس نمود شق قمر فرمود كه عارف و عامي و پير و برنا بفهمند و اثبات نبوت خود را بر كافه خلق بآنها فرمود قرآن را هم براي اهلش معجز قرار داد حال ايشان آن معجزي كه بدرد عوام بخورد چه دارند ، و عرض ديگر اينكه سابق دانستي كه نبوت صفات و علاماتي دارد معجز يكي از آنهاست آن صفات كجاست از علم و حلم و سكينه و عصمت از سهو و خطا و نسيان [ص 86] و ساير آنچه گذشت اينها در كجاست و لكن همه اين حرفها را محض مدارا عرض كردم كه خواننده بخواند و آرام باشد و لكن بطور بت و يقين عرض ميكنم و جدي ميگويم كه آيا معجز دليل نبوت هست يا نه اگر ميگوئي نه كه چه دليل ميآوري اگر ميگوئي دليل است عرض ميكنم اگر صاحب معجزي معجز آورد و فرمايشي كرد واجب است تصديق او يا نه اگر ميگوئي نه كه ميگويم دلم نميخواهد تسليم اين شخص را كنم بر من چه حرف داري چيزي كه واجب نيست كسي نميتواند بر ترك آن كسي را ملامت كند و اگر ميگوئي كسي كه اطاعت نكند كافر است عرض ميكنم پس به حكم تو تو كافري چرا كه خاتم انبياء صلي الله عليه و آله با هزار معجز اثبات كرد كه من خاتم پيغمبرانم و در اين شك نميرود در همين قرآن كه معجز است خود را خاتم خوانده و محقق فرمود كه حلال او حلال است تا روز قيامت و حرام او حرام است تا روز قيامت و اين اجماعي جميع يهود و نصاري و مجوس است كه محمد خاتم است نهايت اقرار باين شخص نكنند حرفي ديگر است خلاصه ديگر چه عرض نمايم در اين امري كه بطلانش اوضح من الشمس است و مولاي من كتب در رد ايشان نوشتهاند و خود من كتابي مبسوط در رد ايشان نوشتهام و عجب اين است كه اين جماعت باصطلاح كاسه از آش گرمترند چرا كه ثقات روايت كردند كه خود او مكرر ميگفت كه فلان خوردم و ندانستم و آخر پشيمان شد و در آخر كشته شد و جسدش را سگها و درندگان خوردند و اين بسيار عجب است كه مريدان دست از شهادت خود برنميدارند و عجب حجتي است آن حجت كه جسدش را درندگان [ص 87] بخورند اعاذنا الله من شرهم و حفظنا من قبح الزلل و بوار الايم خلاصه بر ما محقق شد الحمد لله كه امروز حق دين اسلام است و بايد تسليم امر خاتم را نمود و همچنين بعين اين ادله اثبات تشيع را ميكنيم و فصلي خاص براي اثبات آن ذكر ميكنيم .
فصل - بجميع آن ادله و براهين كه گذشت حقيت ائمه طاهرين اثبات ميشود و حاجت بتفصيل دادن سخن نيست و لكن بجهت اكمال بيان و تمامي سخن في الجمله بياني لازم است . پس عرض ميكنم كه خود تو اقرار كردي و مسلم داشتي كه از براي اين خلق نوعا حجتي لازم است و در اين شك و شبهه نيست كه اين ملك بي حجت نميماند و وجود حجت لازم است از جهات بسيار يكي واسطه بودن ميان خدا و خلق از براي رسانيدن فيوض باطنيه يكي تعليم خلق يكي سياست بلاد و عباد يكي هدايت كردن خلق يكي نگاهداري اصل ملك و اي بسا پارهٔ گمان كنند كه وجود پيغمبران و حجتهاي خداوند براي امور اخرويه است نه دنيويه و اين سخن خطاست امر دنيا و آخرت بي وجود ايشان نميگذرد بلكه آسمان و زمين از هم ميپاشد نميبيني امام ميفرمايد اگر حجت نباشد زمين فرو ميرود نميبيني اخباري را كه در آنها اثبات ميكنند وجود انبيا را براي سياست عباد و بلاد اگر وجود ايشان محض امر آخرت مردم بود چه حاجت بود باين زحمتها و كلفتها و چه حاجت بود بوجود اين همه پيغمبر و حجت همان پيغمبر كه ميآمد شرع را ميگذاشت كفايت ميكرد پس از آن فقها ميآمدند حديثي روايت ميكردند هر كس طالب بود ميشنيد [ص 88] هر كس طالب نبود نميشنيد شمشيري لازم نبود و حكمي لازم نداشت هر كس نميشنيد در آخرت معاقب ميشد هر كس ميشنيد مثاب بود كار دنيا هم ميگذشت پس خدا كه ميفرمايد اني جاعل في الارض خليفة مراد همين آخرت است حاشا كه چنين باشد و باعث اشتباه اين شده است كه ميبينند سلاطين جور نظم عباد را ميدهند گمان ميكنند كه همين كافي است و كار دنيا ميگذرد غافل از اينكه جميع اينها قرارهاي انبيا است نهايت اينها موضوع را تغيير ميدهند و اگر در اين ضمن سه چهار معصيت هم ميكنند نظم كل عالم بر هم نميخورد نهايت همان امر خاص فاسد ميشود آيا نميبيني كه در دولت حكم ميكنند به دزدي نكردن و اگر كسي دزدي كند او را سياست ميكنند و همچنين حكم ميكنند بمال مردم نخوردن و از ديوار خانهها بالا نرفتن و بر زن مردم نجستن و هكذا ساير احكام كه در سياست بلاد است همه از احكام انبيا است و اگر ميبيني پارهٔ چيزهاي ديگر هست كه از انبياء نيست تو ملتفت نشدهٔ همان حكم انبيا است نهايت اين است كه صورتش تغيير كرده مثلا ماليات كه ميگيرند اين همان زكوة و خمس است خانهواري كه ميگيرند اين همان حكم سابق است كه قاعدين مجاهدين را نصرت كنند اين سري و خري و گوسفندي و غير آن كه ميگيرند همان جزيه سابق است كه از اهل كتاب ميگرفتند نهايت اين است كه جا را غلط كردهاند و بغير حق ميگيرند و بغير حق ميدهند و از اين تغيير جزئي چندان تفاوت كلي حاصل نميشود و هكذا بر اين قياس كن ساير امور را اگر چه در اين ضمن پارهٔ از سلاطين جور [ص 89] تغيير كلي هم ميدهند و همان باعث تمام شدن دولت ايشان ميشود و اين امري مسلم است و كسي در اين شك نميكند اگر هوشيار و عالم بعلم سياست باشد ، باري برويم بر سر مطلب مطلب اين بود كه وجود حجج از براي اصلاح جميع امور مردم است كائنا ما كان خواه از امر دنيا باشد يا امر آخرت و بدانكه مردم در همه احوال محتاجند بوجود ايشان چنانچه عقل سليم باين حكم ميكند و هرگز نميشود كه حاجت ايشان بحجت رفع شود چرا كه آنكه اسباب احتياج است هميشه در ايشان هست و اسباب احتياج بسيار است يكي اختلاف طبايع است كه طبايع مردم لابدا هميشه مختلف است و اگر غير اين باشد نظام عالم بهم ميخورد يكي جهل ايشان است و اين هميشه هست چرا كه هميشه از خاك خلقت ميشوند و خلق خاكي تا روح انساني در آن جا نكند لامحاله جاهل و ناقص است و اين روح بواسطه حجتهاي خداوند ظاهر ميشود و غير از اين هم اسباب احتياج بسيار است و خداوند عالم جل شانه ايشان را ضايع نميكند و حجت در ميان ايشان ميگذارد خواه پيغمبر باشد يا وصي پيغمبر بهر حال كسي كه ايشان را حفظ كند بايد در ميان باشد و حاكم قبل هم رفع اين حوايج را نميكند پس هميشه حاكم لازم است و اين مطلب در غير اين كتاب اثبات شده و اگر خواسته باشي درست بفهمي بكتاب مبارك ارشاد العوام رجوع نما كه در آن جا طوري بيان ميفرمايد كه كسي ديگر آن طور بيان نكرده است و اگر شيطان غير اين را در دل تو بياندازد قبول مكن كه بيدين ميشوي [ص 90] حال سخن ما در اين حجت است كه ما چطور او را بشناسيم همچنان كه بعقل خود حكم كرديم بلزوم وجود ايشان كه حكم كرديم كه صاحب آن صفات كه ذكر شد بايد باشند در اينجا هم به همان ادله جاري ميشويم و ميگويم اين حجت بايد داراي علم و حلم و ورع و اجتهاد و سياست و رياست و حكمت و عصمت و عفت و معجزه و كرامت باشد بهمان ادله كه در انبياء گذشت و چون خلق نادانند و خداي رؤف رحيم بر ايشان سخت نميگيرد و ايشان را هميشه بطور عطوفت و مهرباني نگاه ميدارد مشيت او بر اين قرار گرفت كه هر پيغمبر پس از آنكه حجت خود را كامل كرد و امر خود را ظاهر فرمود وصي و وارث علم خود را برعيت بشناساند و اگر چه خود عقلاي رعيت اگر هوش و گوش خود را جمع ميكردند و انصاف را پيشه خود قرار ميدادند همينكه وصي ادعا ميكرد او را ميشناختند چرا كه هيچ وصيي بر نخواسته مگر اينكه دارا بوده است صفات موصي را و بهمان صفات او شناخته ميشود و مردم عاقل هم ميفهمند و لكن خدا خواست كه امر سهل باشد و مردم بتعب نيفتند از آن گذشته جماعتي نادان بودند و برخي بيانصاف و انصاف نميدادند خداوند خواست حجتش كامل باشد پس امر داير مدار وصيت شد و انبياء وصيت فرمودند تا رسيد به خاتم صلوات الله عليه و آله پس وصيت فرمود باجماع همه مسلمانان بعلي بن ابيطالب عليه السلام و در اين احدي شك ندارد و الا عامه عمياء كه خليفه براي خود تراشيدند بادله بيمعني خود دانستند كه خطا كردند و بر ايشان امر مشتبه نبود و لكن خورده خورده كردند [ص 91] و باورشان شد و تو به اين ادله كه عرض كردم شايد يقين كرده باشي بر بطلان ايشان و امر بعد از چندين سال كه شيعيان امر آنها را باطل كردند نهايت قباحت دارد كه من در اين كتاب دليل بياورم بر بطلان امر ايشان و همين دو كلمه تو را بس است كه جميع آنچه عقل ما حكم ميكرد كه خليفه خداوند لازم دارد ايشان نداشتند و همه در نزد حضرت امير پيدا بود و نص پيغمبر هم با حضرت امير بود و در ذم آنها اخبار بسيار از پيغمبر (ص) رسيده بود و گمانم اين است كه اگر كسي بحسب و نسب خلفا نگاه كند ديگر هيچ دليل ديگر لازم نداشته باشد بر بطلان ايشان و اگر كسي بجهل ايشان نگاه كند كفايت كند خلاصه پس بهمان دليل كه فهميديم محمد صلي الله عليه و آله پيغمبر خدا بود بهمان دليل دانستيم كه حضرت امير عليه السلام خليفه او است و همچنين بهمان ادله دانستيم كه ائمه دوازدهگانه همه خلفا هستند و نص خود پيغمبر صلي الله عليه و آله درباره ايشان هست و نصوص هر يك در هر يك واضح و آشكار است و اينها محل شكي نيست مگو كه من نديدهام شايد خبر دروغ بمن رسيده باشد عرض كردم عقل ناقص از اين شبههها بسيار ميكند و لكن اگر تو انصاف دهي و بچشم دل نظر كني ميبيني كه دروغ به اين تفصيل نميشود بيهوده سخن به اين درازي كه محال است و لكن من يك دليل ظاهر بطور موعظه براي تو ميآورم كه آسودهخاطر شوي عرض ميكنم خالي از اين دو شق نيست يا خداوند ديني از ما خواسته يا نخواسته اگر ميگوئي نخواسته كه من چه اقرار به ايشان بكنم و چه نكنم بالسواء است پس ميان منكر و مقر فرقي نيست و لكن [ص 92] امروز جمعي هستند كه بطور يقين و بت ادعا ميكنند كه اين دين بر حق است و مخالفين ايشان همه سست و ضعيف است حرف ايشان و استحكام ندارد چنانچه بعد عرض ميشود و احتمال ميرود مسلما كه اينها راست بگويند و در غير ايشان احتمال ضعيفتر است بادلهٔ كه بعد عرض ميشود پس ما تسليم ميكنيم قول شيعه اثناعشري را و مسلما ضرر نميكنيم اگر خدا ديني خواسته كه اين است اگر هم نخواسته آسودهايم و اگر ميگوئي ديني خواسته كدام دين است مسلم دين يكي از پيغمبران بايد باشد و آن پيغمبر از همينهاست كه ما اسمشان را شنيدهايم اگر اسمش نباشد و حرفش گم باشد كه دينش نيست پس بايد اسم پيغمبر باشد پس ميگوئيم آدم است كه صاحب شرعي بوده چرا كه اگر شرع او نباشد كه نميتوان به او دين ورزيد نگاه ميكنيم در عالم ابدا شرع آدم نيست و از او خبري نه مگر همين كه آدمي بوده پس چطور باو تأسي نمائيم پس ميگوئيم نوح است ميبينم كه نه شرع او هست نه صحف او و ما نميدانيم بر چه وتيره حركت كرده است پس چطور دين او را بگيريم پس ميگوئيم ابرهيم است نگاه ميكنيم نه كتابي از ابرهيم در ميان است و نه شرعي و نه يك نفر عالم كه بسوي او بخواند پس من چه كنم رجوع به موسي ميكنم ميبينم جمعي هستند كه بسوي او ميخوانند چون وارد در حوزه ايشان ميشوم ميبينم كتابي در ميان نيست مگر يك كتاب كه نسبتش را به خدا ميدهند در آن نگاه ميكنم اولا كه حكمي ندارد مگر بسيار كم ثانيا در آن كتاب چيزها ميبينم كه خودش گواهي ميدهد به اينكه اين از خدا [ص 93] نيست و همچنين احكامي در ميان ندارد مگر يك كتاب كوچك آن هم حاوي بعض احكام است آن هم ناقص از اين گذشته كه دين ايشان است كه وصي حكما بايد باشد و يك نفر وصي در ميان ايشان نيست و اگر خداوند شرعي را مرتفع كرد و حاملان علمش را برد معلوم است كه نبايد به آن بگيرند و همچنين ميگوئيم در شرع عيسي چون مرتفع شد و خود نصاري امروز سرگردانند ميفهمم كه اين دين خدا نشد امر به اين عظمت را خداوند به اين اهمال نميگذارد همه حوايج جزئيه و كليه خلق را به محكمتر طوري رفع فرمود چگونه امر دين را به اين سستي قرار ميدهد پس اينها مسلما امروز مقصود خدا نيست رجوع ميكنيم به اسلام ميبينم شرعش باقي كتابش باقي حمله علمش روز بروز در قوت و خداوند دايما اين شرع را تسديد ميكند فهميديم كه ديني اگر خدا خواسته اين است پس رجوع ميكنيم در مسلمين پس از پيغمبر ميبينيم خود پيغمبر يك نفر را معين كرد و مردم يك نفر را مسلم ميدانيم كه آنكه پيغمبر معين كرده است راست است پس از آن ميبينيم مردم پارهٔ اخبار در وصف خلفائي كه خود تراشيدند جعل كردند نگاه كرديم ديديم در مذهب آنها و پستاي آنها امر وصايت منقطع شد و شرع تمام شد اخباري در دست ندارند همهاش را بظن گفتند و در اين سلسله امر آن فآن زياد ميشود و محكم ميشود و اگر در اين اشتباهي داري شرحش ميدهم اول ابوبكري برخواست كه هر از بر نميفهميد علاوه بر اين از پيري خرف هم شده بود و خودش بارها ميگفت : اقيلوني اقيلوني فان فيكم من هو اولي مني ، يعني واگذاريد [ص 94] مرا واگذاريد مرا در ميان شما كسي هست كه از من اولي است به خلافت خورده خورده مردم جاهل تعريف او را كردند آن پير احمق نادان باورش شد آخر بجائي رسيد كه گمان كرد كه اطاعتش فرض است و از احكام پيغمبر چيزي نميدانست غالبا حضرت امير تعليم او ميكردند صحابه هم زنده بودند هر كس حديثي حفظ كرده بود ميگفت كاري بنكبت گذشت زمان عمر شد او كه بيچاره بكلي عاجز بود باز ابوبكر حلالزاده بود كه او اين را هم نداشت عقلاي صحابه هم غالبا تمام شدند يا مردند يا كشته شدند يا از بدخلقي او متفرق شدند يا ساخلو اطراف شدند بهر حال او ماند با جهل خود هر مسأله كه بر او وارد ميشد عاجز ميشد گاهي حضرت امير ميفرمودند گاهي برأي خودش ميگفت گاهي عاجز ميشد ميگفت همه مردم فقيهترند از عمر حتي عروسهاي حجلهها ولي باز صورت شرعي داشت چرا كه غالبا در خدمت پيغمبر بود صلي الله عليه و آله و سخن حضرت امير را هم ميشنيد و بارها ميگفت : لولا علي لهلك عمر ، تا رسيد به عثمان بكلي شريعت و آئين را ترك كرد و بناي معصيت و هرزگيها گذارد و مال مسلمين را خورد و بكلي علم و شرع از ميان مردم رفت و به همين پستا خورده خورده دين تغيير كرد و خلفا يكي بعد از ديگري آمدند تا بنياميه از ميان رفتند و بنيعباس آمدند و اگر سير و تواريخ را بخواني ميبيني كه امر آنها سلطنتي بود دخلي بدين نداشت و ميانشان فقهائي بودند اين فقها كه مسلم از حضرت پيغمبر جميع شرع را نگرفتند كتاب خدا را هم كه نه تمامش را داشتند و نه تفسيرش را ميدانستند [ص 95] خود پيغمبر ميفرمايد كه من همه شرع و احكام را نميتوانم بيان كنم بعد از من از حضرت امير عليه السلام بگيريد و نفرمود از احكام مگر بعضي را ، آن بعض را هم كه اينها درست ضبط نكردند چرا كه حضرت پيغمبر همه حكم را به يك نفر و دو نفر ايشان نفرمود بحضري و سفري و شهري و بدوي و عالم و كاسب و زن و مرد در همه احوال فرمود اينها هم كه آنوقت بنا نبود بنويسند تا مدتي ضبط هم نميتوانستند بكنند تا اسلام قوتي گرفت بناي حفظ شد حفظ كردند و اين حافظين همان اشخاص بودند كه بمحضي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از دنيا رفت اول در بر پهلوي دخترش زدند و در خانهاش را سوختند كسي كه اعتنا به اولاد و پاره تن كسي ندارد چگونه علم او را ضبط ميكند در علم هم همان روز اول سوره حمد را فراموش كردند با اينكه همه روز چند مرتبه از زبان آن حضرت شنيدند و يك حديث البينة علي المدعي و اليمين علي المنكر را ضبط نكردند كه فدك را از حضرت فاطمه گرفت و ميگفت شاهد بياوريد كه مال شماست با اين كه خودش مدعي بود و ملك در تصرف ايشان بود حال با اين نكبت حديث حفظ كردند تو ببين چه نتيجه ميبخشد بعد از اين حرفها آنهم نانويس بود جمعي مردند جمعي كشته شدند جمعي فراموش كردند حال آن اخباري كه اگر تمامش درست بدست مردم بود كفاف جميع حوايج ايشان را نميكرد بعد از آنكه آن هم تمام شد يا كج شد و فراموش چه باقي ميماند تو را بخدا انصاف ده و اما كتاب خدا كتاب نسخه اصل كه خط حضرت امير بود قبول نكردند آن قدري را هم كه زيد بن حارثه جمع [ص 96] كرد گوسفند خورد بعد از سالها براي خودشان قرآني جمع كردند اين قدر ميدانيم كه آيه نيافزودند و لكن تغيير حروف و تقديم و تأخير و كم كردن و در غير موقع انداختن مسلم حاصل شده چرا كه اخبار بسيار در قراءت اهل بيت داريم كه فرق كلي با اينها دارد و بر فرض درست بودن خودشان ميخوانند در كتاب كه نميداند تأويل آن را مگر خدا و راسخان در علم ، و خودشان ميدانند كه راسخين آنها نيستند پس علم كتاب را هم ندارند حال اخباري چنين بفقهاي اينها رسيد عمر هم اذن داد كه برأي عمل كنند و تحسين ميكرد قياسكنندگان را و معويه پول داد كه حديث جعلي درست كنند فقها هم كه خودشان اقرار دارند كه بمظنه و قياس و استحسان عمل ميكنند پس شرعي تازه درست كردند و اقوال بسيار ميانشان پيدا شد تا زمان يكي از خلفاء ديدند شريعت بكلي از دست رفت آمدند مسلم كردند كه بايد تقليد چهار نفر را بكنند كه شافعي و حنبلي و مالكي و حنفي باشند و هر يك از اينها به رأي و استحسان و قياس خود گفتند :