ولي باز بيان ديگر عرض ميكنم كه از براي همين وجود كه ما او را جنس ميدانيم و ساير اجناس سرايت نيست بطور حقيقت چرا كه سرايت بمعني جاري شدن چيزي در چيزي است و جنس باين نحو سرايت نميكند و اگر احيانا يك وقتي لفظ سرايت گفتيم منظور اين است كه هستي حقيقي در عرصه ظهورات از براي او است و او است لاغير و هر چه هست اسم او و صفت او و فرد او است بفهم چه ميگويم .
و از جمله اشكالات كه شايد ملتفت نشوي اين است كه ما گفتيم اين وجود ماء اول است و لامحاله ماء ماده است و باز گفتيم كه جنس است و از همه ظاهر است و بحسب ظاهر ميان اين دو قول تعارض است ولي هرگاه عارف بسر حقيقت شوي ميداني كه اين وجود مركب است از دو حيث يكي وجود يكي مقيد ، آنچه از او ساري و جاري است بمعني لا بشرطي وجود است و آنچه امكان است و ماء همان [ص 34] مقيد است و مقيد در محل خود ميايستد و پائين نميآيد مگر بطور تنزل و اما وجود ساري ميشود بطور احاطه بكل ، بفهم اين نكته را من عاميانه ميگويم تو حكيمانه بفهم .
سؤال - نهايت چيزي كه هست اگر گوئي جميع اشياء مظاهر او است تعبيري غلط است كه چون بدان نظر كني هو هو ليس الا هو و اين تقسيمات كه براي وجود ميكنند و مراتبي كه قرار ميدهند تعبيراتي لدي الخبر است و هيچ مجدي ثمري نيست .
جواب - اين فرمايش هم تتمه فرمايش سابق است و مقصود اين است كه بنا بر قول ملا صدرا هر چه نظر ميكني هست ميبيني و او است در همه جا نهايت تعبير اگر باين طور بياوري كه همه مظاهر او است غلط است چرا كه مظهر غير از ظاهر است و تعدد لازم ميآيد و حال اينكه چيزي جز خدا نيست پس مظهري بجا نه و مراتب را كه تقسيم بسه وجود ميكنند كه وجود حق باشد و وجود مطلق و وجود مقيد محض حرفي است چرا كه همه خداست و فايده ندارد اين حرفها عرض ميكنم از آنچه سابق عرض شد حقيقت اين مطلب معلوم شد ولي تماميت سخن را در اينجا بايد ذكر كرد پس عرض ميكنم كه اگر بگوئي مظاهر بطور حق غلط نيست و اما اگر براي ذات خداوند مظهر بگوئي خطاست چرا كه ذات احد را ظاهر در مظهر نمييابيم و از درك كردن او عاجزيم و او معري است از ظهور و غيبت هر دو بلكه باطن جلوه او است و ظاهر جلوه او چنانكه خود ميفرمايد هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شيء عليم [ص 35] پس آنچه ظاهر است يك جلوه او است و براي آن جلوه مظهري است و چه ضرر دارد اما ظاهر كه او مخلوق اول است كه خودش هم مظهر است هم ظاهر چنانكه فرمودهاند تجلي لها بها و بها امتنع منها و اما در ساير مراتب انيات آنها مظاهر است و آن جلوه اول ظاهر ، و اما آنكه فرمودهايد كه او او است اگر مراد اين است كه ذات خداوند او او است و غير اوئي نيست حق است و صدق شهادت ميدهد باين سخن گوشت و پوست من و شهد الله انه لا اله الا هو و هو الذي في السماء اله و في الارض اله و اگر مقصود اين است كه خلق همه او است و غير اوئي نيست كه لازم ميآيد همان قول وحدت وجود و مشايخ ما برعكس اين ميگويند و پارهٔ از عرفاء باين زبان حرف زده است و اشعار هم بهمين مضمون بسيار گفتهاند كه او همه چيز است ولي دانستي كه اين شرك است و خلق خلق است و او او است چنانكه امام تو فرموده است حق و خلق لا ثالث بينهما و لا ثالث غيرهما و اما اينكه وجودات ثلثه محض تعبير است اين حرف لازم ميآيد در صورتي كه همه خدا باشد و اما اگر بنا شد خلقي باشد كه اينها مراتب آنها است و شك نيست كه تو ميبيني اين مراتب را و چيزي كه محسوس انسان شد چطور ميتوان انكار نمود آيا نميبيني كه يك مرتبه نگاه ميكني بزيد وجودي ميبيني و بس و هيچ ملتفت نيستي كه اين كيست و چيست نه بنفي و نه باثبات يك مرتبه ملتفت ميشوي وجودي ميبيني كه ممكن است بايستد و ممكن است بنشيند ممكن است بداند ممكن است نداند و هكذا امكان و صلوح همه صفات است ولي هيچ [ص 36] يك در او مذكور نيست بطور اثبات و يك مرتبه نظر ميكني زيدي ميبيني ايستاده و عالم و فلان و فلان از ساير قيود است نه اين است كه همه اينها را ميبيني آيا همه يك چيز است پس چرا متعدد ميبيني يا سه چيز است پس سه چيز است يا ميگوئي مثل گفته پارهٔ كه وجود اعراض و ماهيات اعتباري است و خارجي نيست مقصود از اين اعتبار چيست آيا مراد اين است كه من چنين ميفهمم و وجود خارجي ندارد پس چرا وقتي كه نظر بچيز ديگر ميكنم اين نحو نميبينم اگر قرمزي رنگ زيد در خارج نيست و زردي رنگ عمرو هر دو يكي هستند چرا من وقتي كه نظر ميكنم بزيد زردش نميبينم و حكما هميشه بايد او را قرمز ببينم و عمرو را قرمز نبينم و زرد ببينم اگر ميگوئي در زيد و عمرو يك نحو تأثيري است خاص عرض ميكنم آن تأثير چيست نه اين است كه خصوصيتي است و قيدي پس نحو خصوصيتي وجود خارجي دارد من همان را قيد ميگويم و ميگويم در خارج است ايا كان اگر ميگوئي اثري در من است عرض ميكنم پس خصوصيتي در من جايز هست و آن برپا و قايم است و اگر در من جايز شد در غير من هم جايز است بفهم چه ميگويم و انصاف ده و چگونه ميتوان گفت كه نيست ، آتش ميسوزاند و نيست آب رفع عطش ميكند و نيست شمشير ميبرد و نيست چماق درد ميآورد و نيست سبحان الله عاقل چگونه چنين چيزي ميگويد همه اين حرفها حرفهاي بيمعني است كه در خانه خود تنها نشستهاند و عرفاني بافته حالي كردهاند كه خود را مرخص كنند و الا شك نيست كه جميع اين وجودات ثلثه برپاست و خود [ص 37] ملا صدرا چنين چيزي نميگويد كه اين نيست و اثبات همه را ميكند نهايت ميگويد وجود منبسط آسمان است و زمين و شجر و مدر و انسان و حيوان و قديم و حادث و هكذا و اين قيود ماهيات هستند و ماهيات اعدامي هستند كه بوجود برپا هستند و اگر عدمند پس وجود هست و غير او نيست در جائي كه متعرض تقسيم ميشود چنين ميگويد و در جاهاي ديگر طورهاي ديگر خلاصه اين وجودات ثلثه مسلما هست و در اين هيچ عاقل شك نميكند چنانكه بدليل حسي و عقلي ديدي و فهميدي و تمام كتاب خداوند دليل اين مطلب است كه ذكر همه مراتب را ميفرمايد نميبيني ميفرمايد انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون پس امري است كه وجود مطلق باشد و اوئي است كه حق باشد و شيئي است كه مقيد باشد و همچنين ميفرمايد خلق كل دابة من ماء دابهايست و خالقي و فعلي و مائي و اشاره بمقام حق است سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم و در حديث كميل بيان مقام حق و خلق شده است و اخباري كه مشية ذكر اول است و اشياء آن جا مذكورند و شيء نيستند پس بكتاب و سنة و اجماع همه مردم و حيوانات اين اشياء موجودند و در اين مسأله شكي و شبههٔ نيست ولي در اين جا نكتهايست كه اشاره بآن ميشود براي اهل اشاره كه آيا وجود اينها هيچ ضرري باحديت خداوند دارد يا نه ، عرض ميكنم ابدا ضرر باحديت ندارد چرا كه كثرت منافي وحدت است نه منافي احد ، دو غير از سه است و يك و منافي آن دو نه منافي با احدي كه همه اينها ظهورات و انوار او است بلكه كثرات را آفريده كه بآنها شناخته شود چنانكه فرموده كنت كنزا [ص 38] مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف خلاصه پس همه اين وجودات ثلثه ثابتند اما وجود حق اشياء كه حقيقة آنهاست و جوهر كل و اما وجود مطلق كه صورت مجموعي است در همه ملك اگر بنگري صورت مجموع ملك است و در هر شخص مجموع فعليات او و وجود مقيد فعليات هر يك است و وجود مطلق و مقيد اسم و صفت حق است اگر آن دو نباشد حقي ظاهر نميشود اين است مذهب حق كه بايد باين تدين جست و مابقي مزخرف است و درك اين مسأله شأن اهل فؤاد است نه اهل خيال .
سؤال - اگر نزاع در حسن تعبير و سوء تعبير است فليكن النزاع لفظيا و ليس من شأن اهل الحكمة ان ينازعوا و يشاجروا بل يكفروا بلفظ من غير تعرض للمعني .
جواب - اما در اين مسأله كه نزاع لفظي نيست و محض حسن و سوء تعبير نه چنانچه اگر ملتفت شدي فهميدي ولي گاه باشد كه در حسن و سوء تعبير سخني در ميان رود اگر چه بحد تكفير نرسد ولي جاي تقبيح است مسلما بلكه بالاتر از تقبيح چنانچه از اخبار آلمحمد عليهم السلام اين مطلب ظاهر و آشكار است آيا نميبيني كه يهود گفتند عزير پسر خداست و مقصود ايشان نه اين است كه خدا او را زائيده است ولي چون فرزند برگزيده بود و پس از مردن ابتداءاً زنده شده نسبتش را بخدا دادند و خداوند ايشان را باين واسطه تكفير ميفرمايد و همچنين نصاري چون گفتند كه مسيح پسر خداست خدا بر آنها غضب كرد و بيان اين مطلب را حضرت پيغمبر (ص) ميفرمايند عرض كردند نصاري : اولستم تقولون ان ابرهيم خليل [ص 39] الله قال قد قلنا ذلك فقيل اذا قلتم ذلك فلم منعتمونا ان نقول ان عيسي ابن الله فقال رسول الله (ص) انهما لميشتبها لان قولنا ابرهيم خليل الله فانما هو مشتق من الخلة او الخلة فاما الخلة فانما معناها الفقر و الفاقة و قد كان خليلا الي ربه فقيرا اليه منقطعا عن غيره متعففا معرضا مستغنيا و ذلك لما اريد قذفه في النار فرمي به في المنجنيق فبعث الله تعالي الي جبرئيل و قال له ادرك عبدي فجاءه فلقيه في الهواء فقال كلفني ما بدا لك فقد بعثني الله لنصرتك فقال بل حسبي الله و نعم الوكيل اني لااسأل غيره و لا حاجة لي الا اليه فسماه خليله اي فقيره و محتاجه و المنقطع اليه عمن سواه و اذا جعل معني ذلك من الخلة و هو انه قد تخلل معانيه و وقف علي اسرار لميقف عليها غيره كان معناه العالم به و باموره و لايوجب ذلك تشبيه الله بخلقه ألاترون انه اذا لمينقطع اليه لميكن خليله و اذا لميعلم باسراره لميكن خليله و ان من يلده الرجل و ان اهانه و اقصاه لميخرج عن ان يكون ولده لان معني الولادة قايم ، پس نهي فرمود از ولد گفتن با اينكه مراد نصاري و يهود زاد و ولد نبود بلكه چون عيسي بدون پدر بدميدن روح القدس دنيا آمد نسبت او را بخدا دادند و همچنين عزير چون پسر خوبي بود و در دفعه دويم بي پدر تولد نمود گفتند پسر خداست و اين را خداوند نپسنديد و همچنين است در توصيف كردن پروردگار ، خداوند منزه است از همه صفات خوب و بد و براي او اعضاء و جوارحي نيست منزه است از كل آنها و لكن بجهت تفهيم ناس او را توصيف به پارهٔ چيزها ميكنند حال از ميان آنها كه او را بآنها توصيف ميكنند پارهٔ را [ص 40] خداوند پسنديد و پارهٔ را نپسنديد پس هر چه را كه خداوند پسنديده است جايز است او را بآنها توصيف كني و هر چه را كه نپسنديده بر او روا نيست مثلا ميتوان گفت كه خداوند عالم يد دارد و قوت دارد و قدرت دارد و چشم دارد و هكذا و لكن جايز نيست كه بگوئي معده دارد شكم دارد و هكذا چرا كه از براي يد و قوت و قدرت و چشم يك معني كه سزاوار خداوند عالم باشد هست و لكن از براي معده و شكم چنين معني نيست و از اين جهت نقص است بر خدا پس هر كس بگويد كه خداوند شكم دارد نقص بر خدا وارد آورده است اگر چه خداوند منزه باشد از دست و شكم هر دو ، بفهم اين مطلب شريف را و بدان كه بحسن تعبير و سوء تعبير توصيفكنندگان بسا ميخواهند اثبات كمال كنند يكي مؤمن ميشود و يكي مشرك اين است كه امام ميفرمايد فاحذروا في صفاته من ان تقفوا له علي حد من نقص او زيادة او تحريك او تحرك او زوال او استنزال او نهوض او قعود فان الله جل و عز عن صفة الواصفين و نعت الناعتين و توهم المتوهمين با اينكه خدا از اين صفات و از آنچه بر او اثبات ميشود از همه منزه است پس تعبير بد آوردن را كم مشمار كه اي بسا بشرك و كفر برساند .
سؤال - بهر حال اگر فوق اين مراتب رتبهٔ هست خالي از اين نيست يا مشعر درك آن ميكند و مدرك از سنخ آن در خلق هست و مبدأ خلق او است كه همين اطلاق وجودي است و اگر مدركي و مشعري از سنخ آن در خلق نيست و كل ما ميزتموه الخ ، پس چه اثبات ميشود و چه معبود است و چه شايسته پرستش .
[ص 41] جواب - مراد از اين عبارات اين است كه اين وجودات ثلثه خواه واقعي باشد يا نباشد بالاتر از اينها رتبه هست يا نه اگر هست خالي از اين نيست كه مشعري ما از سنخ آن داريم و او را درك ميكند يا نداريم اگر داريم كه همان مشعر مبدأ ماست و آن رتبه مبدأ خلق و وجود بر آن اطلاق ميشود چرا كه هست اگر ابدا ما دركش نميكنيم و مشعري از سنخ آن نداريم چنانچه فرموده است كل ما ميزتموه باوهامكم في ادق معانيه فهو مخلوق مثلكم مردود اليكم پس چه عبادت ميكنيم و حال اينكه معبود خداست ، و اين مسأله بسيار شريف است اگر چه متمم همان مسايل سابقه است بلكه همه يكي بود واقعا ولي سؤال را متفرق جواب دادن بهتر است براي فهم سائل پس عرض ميكنم اين وجود حق كه از براي ملك ثابت ميشود بالاتر از وجود مطلق و وجود مقيد كينونة الله است و ذات ظاهره و نور مقدس و علم ازلي او است و برتر از كينونت نه اسم است و نه وصف نه مسمي و نه موصوف و نميتوان گفت كه بالاتر از آن رتبه است چرا كه همه اين حرفها حرف خلقي است و در آنجا جاري نيست و چون جميع آنچه ميدانيم آنجا گفته نميشود تعبير از آن بعمي ميآورند پس آن عماي مطلق است و برتر از عما ذات بحت بات است و اين دو از مقامات عالم نيست و از خالق عالم است جل شانه نميتوان گفت يكي از مراتب ملك آنجاست اگر آن را از مراتب ملك بگيري خصوصيت ملكي لامحاله آنجا پيدا ميشود پس محدود ميشود پس خلق ميشود و اين سخن در غير خلق جاري نميشود و همچنين در انسان از [ص 42] كينونة خود خداوند آيتي در آن گذارده و آن آيت را اول در مشيت گذارد پس از آن در وجود مقيد و از وجود مقيد بخلق داد بطور تدرجي كه بيانش خارج از محل سؤال است و مرا مجال بيان نيست و مراد اين است كه معلوم شود كه اين سخن با آنچه سابق گفتيم كه منتهاي مقام خلق وجود مقيد است و از آن بالا نميرود منافات ندارد حال هم همچنين است نهايت وجود مقيد از هر چه دارد بآنها ميدهد حقي دارد و اطلاقي و قيدي هر سه را ملون بلون خود و متشكل بشكل خود بسايرين ميدهد مثل اينكه شيشه سبز آفتاب را سبز ميكند و به وراء خود ميدهد پس وراي شيشه آيتي از آفتاب دارد و آن همان آفتابي است كه در شيشه پيداست اما از آفتاب بيرنگ و شكل در وراء شيشه چيزي نيست همچنين كينونتي كه بتو رسيده است از وجود مقيد است و رنگ قيد دارد نهايت چون ذاتيت تو همين است و ذات از غير خود بيخبر است حد خود را نمييابد پس گمان ميكند كه بيحد است مثل آن ماهي كه از خاك بيخبر است و گمان ميكند كه آب بيحد است و اما بالاتر از كينونة چه هست باين معني كه هستي آيت او است ولي رتبه كسي نميشود بلكه رتبه خودش است و مقام خود نه نسبت بخلق داده ميشود و نه خلق بآن نسبت داده ميشوند و نه خلق را از آن خبري است و نه تكليف بمعرفت آن شده است پس تو را مشعري از سنخ آن نيست چرا كه سنخ ندارد ، سنخ چيزي دارد كه اسم سنخ آن جا برده شود اين جا اسم سنخي نيست و خودش هم بطور حقيقت در تو نيست چرا كه « در » ظرفيت را ميرساند و تو ظرف او نيستي [ص 43] چرا كه او محدود بتو نميشود و تو هم آنجا نميايستي كه او براي تو ظاهر شود ان لله تبارك و تعالي سبعينالف حجاب لو كشفت لاحرقت سبحات وجهه ما انتهي اليه بصره من خلقه يا فرمود لو كشف واحد منها بهر حال آن رتبه تو نخواهد شد بلكه اسم « هست » هم بر آن صدق نميكند بهمان دليلها كه گذشت و آن مبدأ نيست چرا كه مبدأ منتهي اليه خلق است و آن از سنخ خلق است و ملا صدرا كه خدا را مبدأ ميخواند خطا گفته است او نه مبدأ ميشود و نه علت ابدا ابدا اين است كه ميفرمايد الله غاية من غياه و المغيي غير الغاية و همچنين او علت چيزي نميشود چرا كه علت از سنخ معلول است و او سبب نيست چرا كه سبب از سنخ مسبب است و اگر از مشايخ يك وقتي شنيدي كه خدا مبدأ است مراد ايشان مجاز است و منظور فعل الله است مثل اينكه اگر كسي گفت نار مبدأ انوار است منظورش شعله است نهايت باسم نار گفته بجهت حكمتهائي چند خلاصه مختصر سخن اين كه بالاتر از مقام حقي خلق ديگر مرتبه خلق نيست و درك كرده هم نميشود از اين جهت فرمود اذا انتهي الكلام الي الله فاسكتوا و اگر گفتي اگر انسان را مشعري از اين بالاتر نيست از كجا فهميدي كه اثباتش ميكني عرض ميكنم ، هزار نكته باريكتر ز مو اين جاست ، و جوابش بسيار مشكل است و تصريح هم نميتوان كرد ولي باشاره عرض ميكنم كه چون مشاعر من عاجز شد و درك نكرد اثباتش كردم چنانچه امام فرمود و اگر كسي از اين مطلب مطلب را درست فهميد نعم المطلوب و الا تسليم نمايد چرا كه گفته امام است عليه السلام و چون سؤال از اين [ص 44] نيست از شرح نشدن چه باك .
باقي ماند جواب از اين سخن كه اگر مشعري از او در من نيست پس چه عبادت ميكنم و چه را پرستش مينمايم عرض ميكنم تو معبود خود را عبادت ميكني و معبود ذات احد نيست و تو ميداني كه معبود اسمي است از اسمهاي خداوند مثل ساير اسمها و اسم غير مسمي است بلكه اسم صفت او است چنانچه فرمود الاسم صفة لموصوف و جميع معاملات با اسمهاي خداوند است نهايت از اين حيث كه مسمي در آنها جلوهگر است نميبيني ميفرمايد من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة و مواقع صفت موصوف است از حيث ظهور در صفت ، اين است كه ميفرمايد هر كس عبادت كند اسم را تنها كافر شده است و هر كس عبادت كند اسم و مسمي را مشرك شده است و هر كس عبادت كند مسمي را بواقع ساختن اسم بر آن اين جماعت از اصحاب اميرالمؤمنين هستند ، پس معبود ما در واقع يا اسم است از حيث ظهور مسمي بر آن يا مسمي است از حيث ظهور آن در اسم و از سنخ اسم در ما خداوند گذارده است و همان است مشعري كه بآن درك ميكنيم كه كه را عبادت ميكنيم و چيست عبادت ما و اين چه ضرر دارد و چه مانع است از براي اين ، بفهم اين مطلب را و تمام بيان در معبود پس از اين ذكر ميشود ، پس خلاصه سخن ما كه حق است اين شد كه بالاتر از آئيت در ما از خود ما مقامي نيست و درك هم نميكنيم و خدا هم فرموده است سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم و نفرموده ذاتي و چون درك نميكنيم مكلف بعبادت آن هم نيستيم يعني عبادتي هم ندارد كه ما بكنيم عبادت براي معبود است و معبود پستتر است .
[ص 45] سؤال - و چيست معني انا لماعبد ربا لماره و مراد لمتره العيون بمشاهدة العيان و لكن رأته القلوب بحقايق الايمان .
جواب - اين دو فقره حديث است و منظور اين است كه اگر مرا مشعري نيست كه خدا را درك نمايم معبود من كيست و اين فرمايش حضرت امير عليه السلام چه معني دارد كه من عبادت نميكنم ربي را كه نديدهام و آنچه فرمودهاند كه چشم او را معاينه نميبيند ولي دل بحقيقة ايمان او را ميبيند عرض ميكنم آنچه ما گفتيم كه سخني بود موافق آيات و اخبار و ضرورت اسلام و در آن شكي نيست نهايت اين است كه پارهٔ اخبار مشكله داريم اگر فهميديم شكر ميكنيم اگر نفهميديم بحالت خود ميگذاريم و لازم نكرده جميع اخبار را ما بفهميم آيا نميبيني ميفرمايد ان حديثنا صعب مستصعب لايحتمله الا ملك مقرب او نبي مرسل او مؤمن امتحن الله قلبه للايمان پس معرفت حديث ايشان مخصوص بجمعي خاص است حال اگر فهميديم شكر ميكنيم خدا را ، پس عرض ميكنم تو ميداني كه رب غير از ذات پروردگار است و اسمي است از اسمهاي خداوند آيا نميبيني كه ميفرمايد امام الارض رب الارض و شك نيست كه امام عبد الله است نه ذات الله نميبيني كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد انا اصغر من ربي بسنتين و شك نيست كه مراد ذات خدا نيست چرا كه معني ندارد كسي بگويد از ذات كوچكترم و همچنين ميفرمايد من عرف نفسه فقد عرف ربه يعني هر كس نفس خود را شناخت رب خود را شناخته و اين ذات [ص 46] نيست چرا كه ميفرمايد كه ذات شناخته نميشود ملتفت باش كه چه عرض ميكنم تا بفهمي و مكرر بخوان كه اشارات را درك كني پس حضرت كه ميفرمايد من ربي را كه نديده و درك نميكنم عبادت نميكنم ، مقصود نه اين است كه من ذات را ديدهام حاشا و كلا بلكه منظور اين است كه من آن رب را عبادت ميكنم كه ديدهام و او است معبود من و اين سخن حق است و صدق و چون اين فرمايش را فرمود راوي چنين پنداشت كه خداوند بچشم ديده ميشود عرض كرد چطور ديده ميشود فرمود لمتره العيون تا آخر ، و مراد از اين عبارت اين است كه بچشم ديده نميشود ولي معرفتي است يعني رب خود را شناختهام و بمعرفت بايد عبادت كرد و اين شرح آن سخن است كه مراد از اين رؤيت رؤيت قلبي است و بسيار استعمال ميشود رؤيت بمعني رؤيت قلبي يعني شناختن و دانستن و از اين باب است رأي و رؤيا و غير اينها پس رب را ديدم يعني شناختم پس حضرت بيان فرمود كه رب را شناخته عبادت ميكنم نه نشناخته ، و چون معني حديث را دانستي حال شروع ميكنم انشاء الله در اصل منظور و مقصود بطور اشاره پس عرض ميكنم كه خداوند دانست كه خلق او را نميشناسند و نميبينند با اينكه غايت خلق بروز نميكرد مگر بشناختن يا خود شناختن غايت بود پس جلوه كرد از براي خلق بخلقي از سنخ خود ايشان تا مقدور ايشان باشد درك كردن او و شناختن و معامله نمودن با او و آن جلوهگاه اسم خداوند است و وصف او جل شأنه اما در مخلوق اول چون سابقي براي او نيست اين اسم مقدس نفس [ص 47] خود او است پس او داير مدار خود است و بر گرد خود حركت ميكند و خداوند براي او مدد از خودش ميفرستد اين است كه فرموده است تجلي لها بها و بها امتنع منها و اما مراتبي كه پس از مخلوق اول است براي خداوند در آن مراتب اسمها و صفتها است و اين اسمها مربيان خلقند و هر عالمي از عوالم و مولودي از مواليد را باسمي از اسمها و صفتي از صفات خلقت كرده است و آن اسم و صفت باب الله و يد الله و نور الله است در آن عالم خاص و مخلوق مخصوص و چون مخلوق نظر بآن اسم كند با خرق حجاب انيت اسم مسمي را مييابد و مسمي هم وصفي است رجع من الوصف الي الوصف و دام الملك في الملك الطريق مسدود و الطلب مردود و اين است معني عبادت كردن مسمي بايقاع اسم بر او ، و هرگاه ملتفت شدي اين مطلب را خواهي دانست كه ذات احد جل شأنه را احدي نميشناسد و واقف بر آن نميشود و تكليف احدي هم نيست كه رجوع باو نمايد ولي رجوع بظهورات است و آيات و اين رساله مختصره گنجايش بيش از اين را ندارد هرگاه طالب فهميدن اين مطلب باشي در رسايل ديگر مثل مصباح و در ثمين نوشتهام و رساله مخصوصي هم در توجه نوشتهام و در رسائل ديگر هم ذكر اين مطلب هست و در اين بلد هم منتشر است از آنجاها بطلبيد شايد بر مطلب انشاء الله واقف شويد .
سؤال - و في المثل اگر گفته شود ، خود او است ليلي و مجنون و وامق و عذرا ، معنيش اين است كه او او است و جز او نيست نهايت تقصيري كه براي گوينده اين قول ثابت است اين است كه چرا تعبير بد آوردي .
[ص 48] جواب - اين سخن نتيجه همه حرفها شد كه همه چيز خداست و لامحاله بنا بر اين شعر همه كس خداست چرا كه مردم مكلف بعبادتند و معبود خداست پس مشعر خدائي ميخواهند كه معبود را درك كنند و مدرك خدائي نفي باقي مراتب است پس اين شعر و ساير اشعار يعني خدا خداست نهايت تعبير بد آوردهاند و دانستي كه خداوند خلو است از خلق و خلق خلوند از خدا و ليلي و مجنون و وامق و عذرا همه حادثند و با خدا ممتنع نهايت اسمهاي خداوند بآنها تعلق گرفته است و حاجت بتفصيل ديگر نيست الحمد لله و حضرات عرفاء خواستند بياني كنند كه حد بر خداوند وارد نيايد حد بيشتر وارد آوردند .
سؤال - بلي يك چيز هست كه در عرصه شرع كه نظر كني چون فخر در فعليات است و حضرت حق سبحانه داراي جميع كمالات است بالفعل پس هر كس بالفعل احكي و اجمع باشد او را بايد پسنديد و اسوه قرار داد .
جواب - سخن خوب سخني است اما نه باين ملاحظه كه فرمايش شده است چرا كه مراد اين است كه همه خداست بقول وحدت وجوديان خواه پيغمبر خواه شيطان و هيچ يك را فخري بر ديگري نيست و آخر الامر مرجع يكي ميشود ،
چونكه بيرنگي اسير رنگ شد موسئي با موسئي در جنگ شد
چون به بيرنگي رسي كان داشتي موسي و فرعون دارند آشتي
ولي چيزيكه هست اين است كه فخر در فعليت است و خداوند داراي [ص 49] همه كمالات بالفعل است پس هر كس احكي و اجمع است او را بايد پسنديد و اسوه قرار داد عرض ميكنم اين سخن بمذهب خود ايشان درست نيست چرا كه بقول ايشان واجب الوجود در قوه نميماند و بالفعل است و همه كمالات ذات خودش است اگر در اين شخص هست و در آن شخص نيست پس يكي خداست يكي خلق و اگر در هر دو هست پس هر دو جا بالفعل و هر دو خدايند و هر دو بايد با كمال باشند و تو ميبيني كه چنين نيست و ميداني كه اين سخن كفر است و لكن از آن راه كه اين حرف صحيح است اين است كه بگوئي كه خلق دو خلق است يكي خلق كوني و يكي شرعي و بيان كون و شرع را مفصلا در رساله آذربايجانيه كردهام و موالي و مشايخ من مشروحا نوشتهاند ولي چون اينجا اين سؤال مقصود بالذات نيست و متمم سابق است بطور اختصار عرض ميكنم كه يك نظر ما را هست كه نگاه ميكنيم خلقي ميبينيم كه حله وجود را پوشيدهاند و بامر كن مكون شدهاند و اطاعت اين امر را نمودهاند در اين نظر همه را موجود و مكون مييابيم و احدي از آحاد در اين هستي و وجود كه همان هستي مقيد است كه سابقا عرض شد بر ديگري شرفي ندارد آيا نميبيني كه نميتوان گفت كه فلان شيء هستتر است از فلان شيء چرا كه هر دو هستند به يك اندازه و همچنين حكم خداوندي در اين عرصه كن است و همه اطاعت كردهاند اين است كه ميفرمايد كل اتوه طائعين و ميفرمايد قل كل من عند الله فما لهؤلاء القوم لايكادون يفقهون حديثا و همچنين ميفرمايد بآسمان و زمين ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين و ميفرمايد [ص 50] در دعاي « يا من تحل » معروف فهي بمشيتك دون قولك مؤتمرة و بارادتك دون نهيك منزجرة و جميع سماوات و ارض و ما بينهما همه مادح خدا هستند و دلالت بسوي او ميكنند چنانچه ميفرمايد يسبح لله ما في السموات و ما في الارض و ميفرمايد و ان من شيء الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم و همه از نزد مشيت خداوند آمده است چنانچه ميفرمايد و ان من شيء الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم پس در اين نظر همه عبدند و مملوك و مخلوق و اين نظر را كون ميگوئيم ولي كون ديگر هم فوق اين كون داريم و آن كون مطلق است كه نظر كني و صرف هستي بهبيني بدون اختلاف و اين كون نسبت بآن كون شرع است و لكن شرعي كوني و اما نسبت بشرع شرعي كون است و آن اين است كه نظر ميكنيم پارهٔ چيزها را بر پارهٔ شرف است پارهٔ بهترند پارهٔ بدتر و اين شرافت و خساست و حسن و قبح بر حسب كمالات آنها است هر كس كمالش بيشتر است اشرف شد و هر كس كمالش كمتر است اخس شد و اشاره بحقيقت اين مطلب بطور اختصار اين است كه خداوند عالم جل شأنه اول چيزي كه آفريد بمشيت خود ماء بود چنانچه فرموده است اول ما خلق الله الماء و ماء را لا من شيء خلقت فرمود و همه اشياء را از آب اختراع نمود و ايجاد فرمود اين است كه امام عليه السلام ميفرمايد نسب هر چيزي بآب ميرسد و آب را نسبي نيست و ميفرمايد و الله خلق كل دابة من ماء و ميفرمايد و جعلنا من الماء كل شيء حي و اول چيزي كه از اين آب آفريد عقل بود و اگر [ص 51] چه آب اول صلاحيت براي همه چيز دارد و لكن در امكان بعيد او است و اين مسلم است در حكمت كه هر ماده در امكان قريب مصور بهر صورت نميشود ● مانند خاك كه ابدا با اين حالت خاكي مصور بصورت جان نميشود و جان با اين صورت لطيف بر روي ماده غليظه پوشانيده نميشود مگر اينكه خاك لطيف شود يا جان غليظ گردد مانند آب كه با صورت آبي مثلث نميشود و مربع نميگردد و بطبع خود جاري است ولي چون منجمد شد ميتوان مثلثش كرد و مربعش نمود همچنين امكان اول با حفظ صورت آبي صورتي لطيف و صافي ميطلبد كه مناسب خود او باشد بي شكل و رنگ و نام و ننگ و آن صورت عقل است كه محبوب خداست و معري از همه عيبها و نقصها بلكه عرض ميكنم امكان اول بذاتيت خود صورت عقل را هم اختيار نميكند او صالح براي همان صلوح مطلق است ولي ظهور اول او بصورت عقل ميشود بعد از آنكه بصورت عقل شد حال صلاحيت براي صورت غليظتري پيدا ميكند پس صورت جان يعني روح ملكوتي بر او ميتوان پوشيد اما نه كه بر ذات عقل پوشانيده شود چرا كه ذات او از مقام خود نازل نميشود و صورت روح هم از ملكوت خود بالا نميرود [ص 52] و ما منا الا له مقام معلوم پس بر جلوه او صورت جان ميپوشند و هكذا بر جلوه جلوه صورت نفس و بر جلوه جلوه جلوه صورت طبع تا برسد بعالم اجسام اين است مجملي از كيفيت پوشانيدن صورتها بر مادهها و از اين بيان فرق ميان ما و وحدت موجوديان را هم بفهم و بدان و چون اين مطلب را دانستي حال بدان كه آنكه نزديكتر بمشيت خداوند است جل شانه آنرا الطف نام گذاردهاند چرا كه بواسطه اينكه هنوز اعراض و غرايب كثرات عارض آن نشده است انفذ است در مادون مثل اينكه ميبيني مثلا نار هفتاد مرتبه از خاك نفوذش بيشتر است چرا كه مادهاش بالاتر است و بآسمان نزديكتر ، پس از اعراض خاكي بالاتر است پس نافذتر است و جان از بدن نافذتر است و همين معني لطافت است در واقع و معني ديگر از براي لطيف بحسب حكمت طبيعي اين است كه اجزاء شيء يكدستتر و شبيهتر باشد پس هر چه اتحاد شيء بيشتر است لطيفتر است و هر چه اتحادش كمتر است لطافتش كمتر پس هر چه نزديكتر بمشيت است الطف است و هر چه دورتر اكثف و چون مشيت بالاست هر چه شيء باو نزديكتر شود بالا است و همچنين چون مشية منشأ كمالات حق است جل شانه هر چه شيء باو نزديكتر است كمالش بيشتر است و هر چه دورتر ميشود همه اينها كمتر ميشود مثل اينكه چراغ صاحب نور است و حرارت هر چه از انوار باو نزديكتر است روشنتر و گرمتر است و هر چه از او دورتر تاريكتر و سردتر است پس هر كس طالب شد كمالي را بايد رجوع بآن كسي كند كه نزديكتر است [ص 53] بمشيت خداوند عالم جل شانه و اگر رجوع نكند فاقد است پس ساير خلق كه دورند رجوع به نزديكان ميكنند و ايشان انبياء و مرسلين و حجتهاي خداوندند كه محال مشيتند و ظهورات او و اين بديهي است و شكي در اين نيست كه همه فيضها از مشيت ميرسد و شك هم در اين نيست كه فيض باقرب ميرسد و طفره در وجود نيست پس ابعد از اقرب بايد بگيرد و از براي اين مطلب بيانها بطرزهاي ديگر هم هست ولي چون محل سؤال اين مطلب نبوده است و مراد من شرح كلام ايشان و بيان مقام اين سخن است بهمين حرف مختصر اقتصار نموديم و ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است .
سؤال - و چون سخن باينجا كشيد باز يكي از اشكالات اين است كه دليل عقل كلي مساعدت بر اثبات صانع مطلق و وجود حق ميكند و چون صانع فوق حيز خلق است و مايبلغ عن الله الا رسل البشر پس مبلغ احكام و اسوه در اين خلق ضرور است و آن اسوه وجود انبيا است اما يك چيز هست كه اين دليل دلالت بر نبي مطلق و سائس مّا ميكند اما فلان بن فلان نبي از اين دليل برنميآيد و ثابت نميشود مستدعي است كه بيان فرمائيد كه بچه برهان يكي از اين مذاهب مختلفه و ملل متشتته را بايد اختيار كرد كه هذا حق و غيره باطل عاطل و مرادم از اين كلام نه خصوص مذهب اسلام است بلكه هر يك را اختيار كنم بلا دليل است .
جواب - مراد از دليل عقل كلي كه فرمودهاند دليل كلي است چرا كه معلوم و محقق شده است در حكمت كه عقل جزئي دراك كليات است [ص 54] و حكم بجزئيات نميتواند بكند چنانكه مشاهده ميبيني و علانيه ميفهمي كه غالب كليات را بعقل ميفهمي و اما جزئيات بجهت اينكه كثرتشان بسيار است و از عرصه صورند و عقول ما جزئي است و احاطه بآنها ندارد درك آنها را نمينمايد ولي عقل اگر كليت پيدا كرد جزئيات را هم خواهد فهميد چرا كه حدش كم ميشود پس درك ميكند و تفاضل حكما بهمين است يكي ميبيني بر هر مسأله جزئي بعقل استدلال مينمايد و ديگري عاجز ميماند مثلا عقل هر عاقلي حكم ميكند كه محروريمزاج را بايد تبريد كرد اما عقل همه كس نميفهمد كه زيد محروري است بايد او را تبريد كرد و همچنين چه دواي سرد باو بايد داد و از اين قبيل است اين مسأله كه فلان شخص پيغمبر است ما بعقل خود ميفهميم كه در ملك پيغمبر لازم است اما عقل ما نميفهمد كه فلان شخص خاص پيغمبر است و لكن در ملك يك عقلي هم پيدا ميشود كه بفهمد كه فلان شخص خاص پيغمبر است بلي پارهٔ از عقلا ميتوانند ادله كليه بياورند كه از آنها نتيجه جزئي بگيرند مثلا حكم ميكني بعقل خود كه هر حار و يابسي احمر است و ميگوئي فلان چيز خاص احمر است پس اين حار و يابس است و اين قاعده از ادله منطقي است و لاتسمن و لاتغني من جوع و از اين قبيل است كه ما بدليل عقل بطور كليت اثبات كنيم كه خداوند مسدد حجج خود است و اين شخص را تسديد كرده پس اين حجت خداست و تو ميداني كه از اين حرف مطلب آسان نميشود چرا كه عقل من باز متزلزل ميماند چرا كه حكم ميكند باصل حرف كه خدا حجت را تسديد ميكند و حكم [ص 55] بنتيجه هم ميكند كه چون اين مسدد است حجت است ولي اينكه اين را تسديد كرده عقل درك نخواهد كرد مگر عقل كلي چرا كه هزار احتمال ميدهد اي بسا تسديد نكرده من كج فهميدم اي بسا بر يك كسي ابطالش را رسانيده من نفهميدهام و هكذا هر چه بتواند احتمال ميدهد و از اين جهت است كه غالب عقلا در يك حجت حيران ميمانند كه آيا حجت هست يا نه با اينكه مسدد است و مؤيد پس معلوم شد كه اين گونه دليل در واقع عقلي نيست مگر اينكه از راه داخل شويم و مطلب را درست درك كنيم پس از براي معرفت اين مطلب بطوري كه شايسته است بايد چند مقدمه عرض نمود و تو تمام هوش خود را جمع بنما و مقدمات را بهم ضم كن تا نتيجه بگيري .
مقدمة - بدانكه خداوند جل شانه علوم را بر سه قسم قرار داده است همچنان كه امور را بر سه قسم قرار داده عقليات و عاديات و شرعيات ، و هر يك را مقامي خاص داده و مشعري مخصوص بر آن مقرر فرموده است اما امور عقليه معاني كليه و حقايق جبروتيه است و مشعر آنها عقل انسان شده است چرا كه اصلش از سنخ همانهاست و قادر بر درك آنها چرا كه معني درك كردن انفعال مشعر است از آنچه باو ميرسد و هيچ چيز در ملك از لطيفتر و كثيفتر از خود منفعل نميشود پس روح از جسم و جسم از روح ابدا منفعل نميشود مگر اينكه در حيز همان شيء باشد لهذا ميان كثايف و لطايف خداوند حكيم برازخ قرار داده است كه هر چيزي اثر خود را در آنچه نزديكتر باو است بكند و او بمناسبتي كه با [ص 56] پائينتر از خود دارد اثر در پائينتر نمايد پس روح مثلا اثر در بخار ميكند كه نزديك باو است و بخار در خون و خون در شريان و شريان در بدن و هكذا ساير چيزها همه بر همين منوال است پس عقلي كه از جبروت است نه منفعل از ملكوت ميشود و نه ملكوت از آن منفعل ميشود و مسايل جبروتيه نه تأثير در غير عقل ميكنند و نه از آنها منفعل ميشوند پس خداوند حكيم عقل را از سنخ آنها براي درك كردن آنها آفريد و اموري است عاديه و آنها از جزئيات صوريه است و مشعر درك آنها نفس انسان است و عقل از درك كردن آنها عاجز است چرا كه لطيف است و منفعل از آنها نميشود ابدا و آنها در عقل تأثير نميكنند ولي نفس آنها را درك ميكند و ميفهمد و غالب امور اين عالم بعاديات برقرار است و مردم بهمين علم راه ميروند و اموري است شرعيه و آنها احكام حلال و حرام و سياست ملك است كه هيچ رجوعي بامور عاديه ندارد ، احكامي است كه پيغمبران ميكنند و مردم بهمان طور راه ميروند و نفس ايشان ابدا علم عادي بآنها حاصل نميكند و علم عقلي هم حاصل نميكند و هر سه اينها راههائي است كه خداوند قرار داده است و مشعر علم شرعي سماع از شارع مقدس است و مشاعر جزئيه درك آنها را ميكند و مثل اين سه قسم اين است كه عقل تو حكم ميكند كه هر حار و يابسي سوزنده است و قرمز مثلا آنوقت نگاه ميكني بعلم عادي ميفهمي كه يك چيزي قرمز است و سوزنده ميگوئي عادة علم باين حاصل نمودم ولي عقلا علم حاصل نمينمائي و يك كسي بتو ميگويد كه اين چيز را بگو چراغ است اين هم علمي است دخلي بعادي ندارد [ص 57] چرا كه فرض اين است كه اين اسمي نداشته و نميدانيم و من نظركننده باويم يا حكمي بر چراغ مترتب ميكند اينها علم شرعي است ، مثل ديگر عقل من حكم ميكند در عالم راستگوئي بايد باشد و شارع علم خود را دست راستگويان بايد بدهد عادت من حكم ميكند كه ابوبصير راستگو است چرا كه از او خلاف نديدم و حديثي اگر گفت راست است و در فلان كتاب حكمي از ابوبصير روايت شده شرع حكم ميكند باين بگير اما عقل من ابدا حكم نميكند كه ابوبصير راستگو باشد هزار احتمال ميدهد اگر از همه احتمالات عاجز شد احتمال سهو و نسيان ميدهد اگر از آن هم عاجز شد احتمال سهو در خودش ميدهد پس او كه كور است از درك كردن اين و همچنين حكم نميكند كه اين حديث در اين كتاب صحيح است و هكذا عادت من حكم نميكند كه در عالم هميشه راستگو ميخواهد چرا كه اين حكم را كسي ميكند كه بداند اگر راستگو نباشد عالم خراب ميشود و اين غيب است و غيب نميداند مگر عقل و غير عقل نميفهمد كه اگر راستگو نباشد عالم خراب ميشود بلكه صاحبان ساير مشاعر از ناداني اي بسا حكم كنند كه ميشود راستگو نباشد و همچنين علم عادي حكم نميكند بصحت حديثي از احاديث چرا كه عادة حديثي كه هزار سال قبل از اين فرمودهاند و هزار دست گشته عادة بايد غلط شده باشد چنانكه ميبيني الآن كه يك كتاب كه از روي نسخه اصل مصنف نوشته ميشود و مقابله هم ميشود چه بسيار غلط دارد چه جاي اينكه ده نسخه دست بدست بگردد و از روي هم استكتاب شود و اي بسا تصحيح هم نشود چگونه عادت حكم بصحت آنها ميكند و لكن بحكم [ص 58] شرع بايد بآنها گرفت و رفت آسوده شد و اين مقدمه سديده را اگر دانستي و فهميدي چه بسيار مسايل كه بر تو حل شود پس حاصل سخن اين شد كه علم سه تاست شرعي و عادي و عقلي و امور از هر عرصهٔ كه هست مشعر مناسب همان را بايد استعمال كرد .
مقدمة - خداوند عالم جل شانه عادل است و ظلم نميكند به بندگان و اين از ضروريات اسلام است و احدي منكر اين نيست و منكر كافر است بلكه اقرار بعدل از اصول دين است و عدل اين است كه هر كسي هر چه مستحق است بدهند و بهمان تكليفش كنند و معني ظلم اين است كه از كسي چيزي نيايد آنرا بعنف بآن كار وادارند يا بغير استحقاق او را معاقب سازند حال انصاف ده كه آن مشعر من كه بجز علم عادي حاصل نميكند آيا خداي عادل او را تكليف بغير آن ميفرمايد حاشا كه چنين كند و آن مشعر كه از او بجز علم عادي نميآيد آيا مكلف است باين عمل يا غير اين البته مكلف بهمين است و همچنين بالاتر و پائينتر آيا ملاحظه نميكني كه از چشم ديدن برميآيد و از گوش شنيدن ، خداوند عالم جل شانه چشم را بديدن تكليف كرده و گوش را بشنيدن و بجز همين از آنها نخواسته ، چون اين مطلب معلوم شد عرض ميكنم اگر كسي يك مشعر از اين مشاعر را داشته باشد خداوند آنرا بهمان تكليف ميفرمايد لاغير پس اگر همان چشم دارد و بس او را بديدن تكليف ميكند همچنين آنكه همان گوش را دارد خداوند او را تكليف بشنيدن ميكند لاغير همچنين اگر كسي همان مشعر عادي را داشته باشد خداوند او را تكليف بعقليات [ص 59] نميكند و هر كس عقل هم دارد خداوند او را تكليف بعقليات هم ميفرمايد و كشف از همه اينها ميكند آيه كريمه كه لايكلف الله نفسا الا ما آتاها بلكه ميفرمايد كه تكليف باندازه وسعت است نه طاقت اين است كه ميفرمايد لايكلف الله نفسا الا وسعها .
مقدمة - اين مراتب كه شماره ميشود مراتب يك نفر است و آن يك نفر بقدر جهات و حيوث اشياء مراتب دارد و هر جهتي را بهمان مرتبه كه خداوند در او قرار داده از سنخ آن جهت درك ميكند پس پنج مشعر ظاهر كه چشم و گوش و بيني و زبان و ساير بدن باشد كه محل لامسه است و غالب در سبابه دست راست است در انسان قرار داده از سنخ پنج عالم كه در اين عالم گنجانيده شده است كه اصوات و الوان و اشكال و طعمها و روايح و ملموسات باشند پس هر يك از اينها را بمشعر مناسب آن درك ميكند و پنج مشعر در مثال است كه پنج عالم مثالي را درك ميكند و چهار مشعر بالاتر از آن است كه دهريات و سرمد را درك ميكند حال اگر انسان در درك كردن هر چيزي مشعر خودش را بكار بزند لاغير چنين كسي ملوم نيست و خداوند از او راضي است و اين هم از نقص انسان نيست چرا كه پستاي عالم همين است و همه كاملين دنيا همين طور بودهاند پس كسي بر كسي عيب نميتواند بگيرد كه چرا چشم تو نشنيد و همچنين چرا عقل تو درك فلان امر صوري را نكرد يا نفس تو چرا درك امر معنوي را ننمود اينها حرفهاي مردمان ناقص است نه عالم و پارهٔ از خلق خواستند هر مشعري را پي هر كاري از كارهاي خود ببرند درماندند [ص 60] و اي بسا بهمين طور كافر شدند و فاسق شدند مثلا خواستند علم باحكام شرعيه بعقل خود پيدا كنند ديدند نميشود گفتند ما بظن راه ميرويم با اينكه خداوند در كتاب خود حرام كرده و در اخبار بسيار از آن نهي شده است و هكذا چه بسيار از مردم كه در اين زمان از براي معرفت كاملين ميخواهند غير مشعرش را بكار برند و نخواهند فهميد و انشاء الله اميدوارم در اين ايام كتابي خاص در طرز و طور معرفت ايشان بنويسم و از اخبار و آيات علامات ايشان را استخراج نمايم كه براي من حسنه باشد انشاء الله .
مقدمة - معرفت هر چيزي بآثار او است بداهة و اين مقدمه بسي واضح و آشكار است و حاجت به بسط و تفصيل آن نيست آتش را بگرمي و روشني ميشناسيم و آب را بسردي و تري و خاك را بسردي و خشكي و هوا را بگرمي و تري و هكذا فاسق را بفسق و عادل را بعدل و حكيم را بحكمت و فقيه را بفقه و كامل را بكمال همچنين امام را بآثار امامت و نبي را بآثار نبوت و اين مسأله بسي واضح و آشكار است و هر يك را اثري خاص باو است كه در او يافت ميشود و در غير يافت نميشود و اگر احيانا چهار صباح بطور عاريه اثر يكي در ديگري پيدا شد باندك زمان از او زايل ميشود مثلا اگر آب گرم شد و بصفت هوا شد كه گرم و تر است چون بصرافت خود برگشت سرد و تر ميشود و باندك زمان بصرافت طبع خود ميرود و ذلك تقدير العزيز الحكيم و اين را اصلي محكم بدان ، و چون اين مقدمات را دانستي حال ميرويم بر سر مطلب .
پس عرض ميكنم [ص 61] اين قدر را كه خود دانستي كه ميان خلق و خدا حجتي لازم است و همان دليل كه سائل ذكر كرده بر اين مطلب حق است و يكي از ادله لزوم وجود حجج است و كتاب خداوند حاكم بحقيت اين دليل است و لكن منظور ايشان اثبات حقيت فلان پيغمبر خاص است ، عرض ميكنم اشخاص پيغمبران در اين دنيا به بدن شخصي جلوهگر شدهاند و چون بدن شخصي است عقل جزئي حكم به نبوت اين نميكند پس بمقتضاي آن مقدمات كه سابق گذشت اين مشعري ديگر دارد و بايد آن مشعر را بكار برد و خداوند همين قدر را از آن شخص خواسته بلي اگر انسان صاحب عقلي مرتاض و كلي باشد بدليل عقل ميتواند اثبات كند نبوت انبياء كليين را باشخاصهم و اگر عقل كلي شد بسا بتواند اثبات كند نبوت جميع ايشان را ولي آنچه تكليف عامه است دليل عادي است بامور عاديه بايد فهميد كه اين شخص پيغمبر است و بادله عقليه بايد نوع آثار و صفات نبوت را اولا فهميد و چون سائل مطلقا خواسته است حقيت يك پيغمبري را مناسب نيست اين جا استدلال باخبار كردن باين معني كه صفات ايشان را از اخبار ذكر كنم چرا كه اولا بايد وجود پيغمبر و پيغمبر بودن اين شخص اثبات بشود آن وقت بحديث آن بگيريم پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم پس از آنكه ما بعقل خود اثبات كرديم لزوم وجود انبيا را عرض ميكنم بدليل عقل كه وجود پيغمبر در ميان خلق لازم است بجهت اينكه تعليم كند خلق را و ايشان را بسوي خدا دلالت كند و منافع و مضار ايشان را بايشان [ص 62] بفهماند پس بايد صاحب علم باشد و بر حقايق اشياء آگاه باشد ، و چون وجود او از براي نظم بلاد و سياست عباد است بايد عالم بعلم سياست باشد و با رياست باشد ، و چون در همه حال از براي حق و اهل حق دشمن بسيار است و اضداد بيشمار و حق بايد چه بشمشير و چه بزبان و بيان و دليل و برهان بر حسب صلاح هر زمان بر خصم خود غالب باشد و دشمن نزد او مقهور گردد تا امر خداوند ظاهر شود بايد پيغمبر باشجاعت باشد ، و چون در ميان اين خلق شياطين با مكر و حيله بسيارند و دائما همّ خود را در اغواي طالبين حق ميگمارند و اي بسا از راههاي باريك داخل شوند تا خلق خداوند را گمراه سازند بايد پيغمبر با فطانت و كياست باشد كه از هر راه كه شيطان مكري نمايد مكر او را بمكري بهتر رد فرمايد و مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين ، و چون نظم بلاد و سياست عباد بدون حكمت محال است و غير حكيم هر چيز را در مقام خود نميگذارد بايد پيغمبر حكيم باشد ، و چون بر همه امت هر يك از ايشان واجب است كه تسليم او را نمايند و از فرمان او بيرون نروند و بواسطه او تقرب بخدا جويند در همه امور از همه امت خود بايد اكمل باشد چرا كه اگر يكي از امت در يك صفت از او كاملتر شد در اين جهت بر او حجت ميشود پس امت پيغمبر و پيغمبر رعيت ميشود و بحكم عقل اين سخن خطاست ، و چون او را خداوند بجهت اصلاح امر رعيت خلقت كرده و پارهٔ از امور رعيت از امور غيبيه است و اي بسا كارهاي خود را كه در پنهان كنند و در آشكارا خلاف آنرا اظهار نمايند و اگر آن امر غيبي و كار پنهان اصلاح [ص 63] نشود امر ملك فاسد ميگردد و غايت ايجاد از خلق بروز نميكند پس پيغمبر بايد عالم الغيب باشد و از مكنون خاطر امت خود باخبر باشد ، و چون ظاهر بر طبق باطن است و غيب مثل شهاده پس اگر ظاهر معتدل است باطن معتدل و اگر منحرف است منحرف بايد ظاهر بدن پيغمبر معتدل باشد و منزه از كم و زياده و بري از عيب و نقص ، و چون حامل علم خداست و بايد هر چه باو وحي رسد بعينه براي خلق حكايت نمايد و خلق از او مطمئن و آسوده باشند كه سهو نكرده و فراموش ننموده و اين سخن بعينه سخن خداست كه فرموده بايد معصوم از سهو و نسيان باشد ، و چون اسوه خلق است و بر همه واجب است تأسي باو نمايند و او را پيشواي خود دانند و در همه اعمال باو اقتدا كنند بايد معصوم از عصيان باشد و در همه احوال مطيع فرمان باشد و از خداي خود غافل نشود و بندگي شيطان نكند ، و چون خلق خداوند بالفطره از بدخلقي در فرارند و از عبوس گريزان اين دو صفت پيغمبران را نشايد پس پيغمبر عباس و بدخلق نبايد باشد چرا كه خلق از او متنفر ميشوند و بهدايت او هدايت نمييابند پس فائده ارسال رسل بروز نميكند ، و چون نطفه پاك فحاش نميشود و مادام كه در نطفه انسان خلل نباشد فحش نميگويد و فحاش از فشار قبر ايمن نميشود پس فحاش پيغمبر نميشود بلكه مطلقا حجة نميشود ،