الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي سيدنا و مولانا محمد و آله الطيبين الطاهرين و رهطه الهادين المهتدين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
اما بعد چنين گويد بنده اثيم محمد بن محمدكريم بن ابرهيم كه چندي قبل از اين سركار عظمت مدار مكرمت شعار مخدوم مهربان ميرزا اسحق خان سليل جليل سركار عظمت مدار جلالت آثار مقرب الخاقان خان والاشان حاجي ميرزا محمدقاسم خان ديوانبيگي خطه كرمان حفظهما الله من اشرار الانس و الجان و مكيدة الشيطان سؤالاتي چند از اين بنده ناقابل فرموده بودند و بعينه همين سؤالات را از جناب مستطاب فضايل مآب كمالات انتساب زبدة العلماء و نخبة الحكماء مولانا الفاخر آقا ميرزا محمدباقر حفظه الله عن كل شيطان فاجر فرموده بودند بنده ناچيز محض مراعات ادب و ملاحظه پارهٔ حكمتها معذرت از جواب خواسته تكاهل ورزيدم چرا كه دأب اين سلسله جليله اتحاد و يگانگي است و ميان علماي ما بخل و حسد نيست و منظور نظر همه ما بيان مشكلات و حل معضلات است و هدايت طالبين و نفي تحريف غالين و انتحال مبطلين و هرگاه يكي از ما متكفل شد انشاء الله ديگري را بهيچ وجه بخلي در آن نيست بلكه شاكر است [ص 3] لهذا بنده اقدام بجواب اين مسايل ننمودم تا اينكه سركار سائل اصرار بر اصرار افزودند بحدي كه حيا مانع شد با ايشان عهد كردم كه هرگاه جواب از نزد جناب سابق الذكر آمد و شما بر جواب مسائل خود واقف شديد همان شما را بس است و اگر باز بر شما اشكالي ماند اين بنده جواب ميدهم اينك پيغام فرستادهاند كه جواب مجمل فرمودهاند و من بر تمام جهات مسايل خود واقف نشدم من بر حسب وعده خود اقدام بجواب مينمايم و سؤالات ايشان را فقره فقره ذكر ميكنم مثل متن و جواب را پس از آن بيان مينمايم مانند شرح چرا كه مسايل بهتر حل ميشود و جواب از سؤال تميز داده ميشود .
سؤال - پس از خطبه ميفرمايند عرضه ميدارد كه از جمله مسائلي كه بر من بنده نهايت اشكال دارد و هيچ از بياناتي كه بعضي از علما و آقايان ميفرمايند مستفيض نميشوم و كما ينبغي حل نميشود يكي مسأله سرايت وجود است و فرق بين مذهب شيخ مرحوم اعلي الله مقامه و مذهب ملا صدراست كه چون بحقيقت نظر كني جز هستي چيزي نيست ، در هر چه نظر كردم سيماي تو ميبينم ، يا من بدا جمالك في كل ما بدا .
جواب - عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله وجه اشكال اين مسأله و حل نشدن آن مثل ساير مسايل اين است كه از براي هر علمي اصطلاحي است و علما را بيانهائي است بر آن اصطلاحها و علوم ايشان را مقدماتي است مادام كه انسان اصطلاح نداند و بر مقدمات واقف نشود و صاحب فهم هم نباشد و علاوه بر اين مدتها هم زحمت نكشد و نفس خود [ص 4] را رياضت بعلم ندهد چگونه ميتواند اين مسايل را بفهمد چه بسيار طلاب بافهم كه دايما تحصيل ميكنند و هنوز اين مسأله را درك نكردهاند پس چگونه ميشود كه تحصيل نكرده و زحمت نكشيده اين مسأله را بفهميد و بسا علما هم كه از ايشان سؤال فرمودهايد درست جواب دادهاند ولي چون مقدمات در دست نبوده است درست بر كنه مسأله برنخوردهايد و چون فرمايش فرمودهايد كه جواب عرض كنم لابدا مذهب ملا صدرا را بايد عرض كنم در اين مسأله و مذهب مشايخ اعلي الله مقامهم را هم عرض كنم تا فرق معلوم شود ،
اولا از باب مقدمه عرض ميشود كه اختلاف ميان ما و آنها در يك مسأله وجود نيست و همه ايرادات مشايخ از اين باب نيست در غالب مسايل چه الهيه و چه طبيعيه و چه امور عامه ميان ما و ايشان اختلاف است نهايت پارهٔ از مسايل متعلق بدين و ايمان است و پارهٔ از علميات است و باز مخفي نماند كه جميع وحدت وجوديان در مسأله وجود متفق نيستند و هر كسي را قولي است و لكن سركار سايل همان فرق ميان ما و ملا صدرا را خواستهاند من هم اقتصار بهمان ميكنم چرا كه از شرط جواب و سؤال اين است كه جواب مطابق سؤال باشد و از حكمت خارج است چيز ديگر بيان كردن مگر اينكه حاجتي افتد .
پس عرض ميكنم كه مرحوم ملا صدرا در كتب خود در نحو سريان وجود بطور اختلاف بيان كرده مطلب خود را بلكه در اصل وجود در كتاب اسفار و كتب ديگر بطورهاي مختلف بيان كرده است و كسيكه اهل فن ايشان نباشد بسا ملتفت نشود كه قائل بوحدت وجود است ولي چون [ص 5] در كتب ايشان غور نمائي مسأله را ميفهمي كه قايل بوحدت وجودند و چون در اثبات اين مسأله الآن عمدي نداريم در پي اثبات نيستم ولي آنچه بنظر رسيده است در كتب كه دليل صريح بر اين معني است بطور اختصار ذكر ميكنم اگر عند الله اعتقاد او اعتقاد فاسدي است كه خود داند و جزاي خود و اگر غير اين است بهتر ، پس من با آن كسي كه اين اعتقاد را دارد سخن ميگويم و همچنين مشايخ ما اعلي الله مقامهم نه در كتب خود و نه بزبان ملا صدراي مرحوم را تكفير نفرمودند و لكن فرمودند اين قول كفر است و اين را بطور نصيحت خدمت دوستان عرض ميكنم كه كسي كه دوست دوستان آلمحمد است سلام الله عليهم و دين خود را از ايشان اخذ ميكند و تو اين را از او فهميدهٔ او را تكفير نبايد كرد اگر چه كلام كفرآميزي بگويد چرا كه خود ميخواهد تابع ايشان باشد و اين سخن را چنين پنداشته كه سخن ايشان است لهذا گفته نهايت كج فهميده و اگر دانست كه مذهب آلمحمد غير اين است البته برميگردد پس چنين شخصي كافر نيست اگر چه كلمه كه گفته كفر باشد و حكيم ميگويد كه اين كلمه كفر است اما نميگويد شخص كافر است بفهم اين نصيحت را و ملتفت باش كه مؤمن دوست آلمحمد را نبايد تكفير كند بمحض يك كلمه كفر در صورتي كه اين واقعيت داشته باشد و اگر افترا و تهمت باشد كه بدتر است و امر سختتر ، خلاصه برويم بر سر مطلب .
از جمله جاهائي كه مرحوم ملا صدرا تصريح مينمايد باينكه خدا همه چيز است آن جاست كه ميگويد آنچه ترجمه كلام او است : بدانكه واجب بسيط الحقيقه است و هر بسيط [ص 6] الحقيقه بوحدت خود جميع امور است لايغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصاها و احاط بها مگر آنچه از باب اعدام و نقايص است چرا كه هرگاه فرض كني چيزي را كه بسيط است جيم و بگوئي جيم باء نيست پس حيث جيم بودن او اگر بعينه اين حيث باشد كه باء نيست تا ذات او بخود خودش مصداق اين سلب باشد پس لازم ميآيد كه ايجاب و سلب يك چيز باشد و لازم ميآيد كه هر كس انسان را تعقل كند تعقل نمايد كه او اسب نيست باين طور كه خود تعقل كردن انسان تعقل كردن اين باشد كه او اسب نيست لكن لازم باطل است و ملزوم هم مثل او پس ظاهر و محقق شد اينكه موضوع جيميه مغاير است با موضوع اينكه او باء نيست و اگر چه بحسب ذهن باشد پس معلوم شد كه هر موجودي كه سلب شد از او امر وجودي پس او بسيط الحقيقه نيست بلكه ذات او مركب است از دو جهت جهتي كه او باين جهت چنين است و جهتي كه او باين جهت اين نيست پس بعكس نقيض هر بسيط الحقيقه هر چيزي است پس حفظ كن اين را اگر از اهل اين هستي .
اين است ترجمه كلام او در اين مقام و مختصر منظورش اين است كه وجود واجب جل شانه بسيط است چنانچه اين را در كتب خود محقق كرده است و بسيط الحقيقه يعني واجب جل شانه همه چيز است چرا كه اگر همه چيز نباشد لازم ميآيد بسيط نباشد زيرا كه مركب ميشود از دو حيث يك حيث خودي خود او و يك حيث اينكه او غير از غير خودش است و اين دو حيث غير يكديگرند پس مركب از دو چيز ميشود و واجب الوجود مركب نيست پس بسيط است پس چون بسيط است [ص 7] همه چيز است و غير چيزي نيست ، و تو ميبيني و ميفهمي بطلان اين قول را از راههاي متعدد يكي اينكه لازم ميآيد از اين قول كه خداي بسيط همه مركبات باشد بهر معني كه خيال كني يعني فردا فردا مثل قول شاعر ايشان كه :
خود اوست ليلي و مجنون و وامق و عذرا براه خويش نشسته در انتظار خود است
يا اينكه بسيط مجموع خلق است رويهمرفته يا بآن قول كه خود مصنف ميگويد كه او مجموع است بعد از ازاله اعدام و نقايص و مقصود از ازاله اعدام و نقايص گرد امكان است چنانچه شاعر ايشان گفته :
چه امكان گرد امكان برفشاند بجز واجب دگر چيزي نماند
و يكي از ايشان گفته : انا الله بلا انا ، و ديگري گفته است :
فتركتني فوجدتني لا ام ثم و لا اب انا ذلك القدوس في قدس العماء محجب
انا قطب دايرة الرحا و انا العلي المستوعب انا ذلك الفرد الذي فيه الكمال الاعجب
و بكل لحن طايري في كل غصن يطرب نفسي انزه عن مقالتي التي لاتكذب
ضاع الكلام فلا كلام و لا سكوت معجب
و محييالدين در فصوص خود ميگويد :
و لولاه و لولانا لماكان الذي كانا فانا اعبد حقا و انا الله مولانا
و انا عينه فاعلم اذا ما قيل انسانا فكن حقا و كن خلقا تكن بالله رحمانا
و چون دانستي كه محييالدين تصريح باين سخن ميكند بدانكه همين نيز مذهب ملا صدرا است چرا كه شك نيست كه مذهب او و محييالدين يكي است چنانكه اگر كسي در كتب او نظر كند ميبيند كه غالبا كلمات محييالدين را تمجيد مينمايد و هرگاه اين بر تو مشتبه باشد كلام [ص 8] ملا محسن تلميذ او را ملاحظه كن كه ميگويد : فصح انه لميخلق الا نفسه ، و همچنين خود ملا صدرا ميگويد : ان البسيط كالعقل و ما فوقه كل الموجودات ، و مراد او از فوق عقل واجب الوجود است ، خلاصه پس شك نيست كه قول ايشان اين است كه واجب الوجود همه خلق است و همچنين در مبحث علم بيان اين مسأله را ميكنند كه اعيان ثابته در ذات خداوند جل شانه ثابت است نعوذ بالله من غضب الله پس خلاصه سخن اين ميشود كه خدا همه چيز است و گاه ميشود نوع ديگر تحقيق ميكنند در حقيقت وجود كه ميگويد اصل وجود يكي است و او حقيقت واجب الوجود است و او تنزل نموده است در مراتب خلق و در هر جائي رنگي گرفته است و صورتي بخود گرفته است و چون اين قيود كه ماهيات هستند و همه را اعدام ميپندارند برداشته شود واجب ميماند لاغير ، و تو مغرور مشو بسخن ظاهر ايشان كه مراتب وجود را تقسيم بر سه كردهاند وجود واجب و وجود مقيد و وجود منبسط اينها محض تفصيل علمي است و اصل مسأله كه جزو اسرار خود گرفتهاند و متفرق مينويسند اين است كه وجود يكي است و او واجب است بذاته و لكن در عرصه امكان اين گردها را بخود گرفته است پس در عرصه عقل عقلاني شده و در نفس نفساني و هكذا در هر عالمي آن قيد را بخود گرفته است اين است كه شاعرشان گفته است :
و ما الخلق في التمثال الا كثلجة و انت لها الماء الذي هو نابع
و همچنين گفتهاند : دريا چون نفس زند بخارش خوانند چون متراكم گردد ابرش خوانند چون متقطر شود بارانش گويند و چون بهم پيوندد [ص 9] سيلش گويند چون بدريا رسد باز همان دريا باشد ، ببين نتيجه سخنان را و حاصل اينكه خداوند ماده كل است چرا كه آنچه ذكر شد صفت ماده است كه باين صور بيرون ميآيد و خلع كل را مينمايد و تعالي الجبار از اين سخنان ، و گاه باشد در پارهٔ از بيانات خود وجود را حقيقتي پندارد فوق وجوب و جواز و در هر دو ظاهر شده است ، اين هم قول سخيف و كفري ديگر كه بالاتر از واجب الوجود وجودي ديگر است آيا آن خداست يا واجب الوجود خداست اگر آن خداست پس خدا ما به الاجتماع چيزها است و اين كفري است كه او را جنس بگيرند چنانكه امام فرموده است ليس بجنس فتعادله الاجناس و اگر واجب الوجود خداست پس برتر از او چيز ديگر است و آن ما به الاجتماع او است با خلق او و اين سخن كفري است صريح خلاصه در اين مسأله مخصوص از مسائل وجود آخوند ملا صدراي مرحوم از اين قبيل سخنان دارد و تلامذه و تابعين ايشان بهمين سبك رفتهاند و در ساير مسائل متعلقه بوجود چيزهاي ديگر ميگويند و غالب آنها هم خطاست ، اينكه متعلق بوجود است در غير آن هم حرف ميرود سيما مسأله علم و اتحاد عاقل و معقول و معاد و مبدأ و غير اينها ولي سائل همين يك مسأله خاص را خواستهاند بفهمند پس من هم قول ايشان را در همين يك مسئله عرض كردم .
و اما قول مشايخ ما اعلي الله مقامهم در اين مسأله بكلي بر خلاف حضرات است ابدا رايحه سخنان ايشان را نميدهد و اگر كسي نزديك بحرف ايشان از مشايخ ما بفهمد خطا فهميده پس حواس خود را درست جمع كن تا قول [ص 10] ايشان كه قول حق است عرض نمايم و مرحوم مبرور ملا محمد دامغاني رحمه الله همين عبارت ملا صدرا را از شيخ مرحوم اعلي الله مقامه سؤال نموده و ايشان جواب فرمودهاند بهتر اين است كه همان عبارت را بعينه ترجمه نمايم كه هم احقاق حق است و هم ابطال باطل و دورتر است از ايراد خلق و از اين گذشته در كلام خود ايشان نوري است كه در كلام ما نيست شايد انشاء الله بنور كلام ايشان بفهمي ولي عبارت ايشان در اين مقام بسيار مشكل است اگر فارسي آن را بنويسم بسيار مشكل ميشود اگر عربي بنويسم فارسيفهمان بهره نميبرند لهذا همان عبارت عربي را مينويسم و بطور آسان خلاصه مطلب را فارسي مينويسم كه همه كس بهره ببرند و اگر مفصلتر و مشروحتر بخواهي بكتاب مبارك شرح مشاعر رجوع نما كه تمام مطلب انشاء الله بر تو مفصلا ظاهر شود ولي در اين عبارت كه روايت ميشود خلاصه سخن هست اگر ملتفت باشي . ميفرمايد در كتاب مبارك شرح مشاعر :
و لقد سألني الآخوند ملا محمد الدامغاني الغمرواني ايده الله عن مسائل هذه المسألة احديها و انا احب ايراد جوابي له هنا
قال سلمه الله تعالي في كلامه عن كيفية معني بسيط الحقيقة كل الاشياء و ما هو الحق فيه عندكم فان اقاويل العلماء فيه مختلفة و الاشكالات الواردة علي كل قول منها متكثرة ، الخ .
اقول اعلم ان هذه المسئلة اصلها باطل لان مبناه علي الاوهام و التخيلات بغير علم و لا هدي و لا كتاب منير و لقد سألت بعض الفضلاء [ص 11] القائلين بها فقلت له من بسيط الحقيقة قال هو ذات الله تعالي و اعلم ان الملا صدرا الشيرازي من القائلين بها و قد ذكر في المشاعر اصل دليل هذه المسئلة و انا اورده بلفظه بتمامه ، قال في ان واجب الوجود مرجع كل الامور :
اعلم ان الواجب البسيط الحقيقة و كل بسيط الحقيقة هو بوحدته كل الامور لايغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصيها و احاط بها الا ما هو من باب الاعدام و النقايص فانك اذا فرضت بسيطا هو ج و قلت ج ليس ب فحيثية انه ج ان كانت بعينها حيثية انه ليس ب حتي يكون ذاته بذاته مصداقا لهذا السلب فيكون الايجاب و السلب شيئا واحدا و لزم ان يكون من عقل الانسان ليس بفرس ان يكون نفس عقله الانسان نفس عقله ليس بفرس لكن اللازم باطل فالملزوم كذلك فظهر و تحقق ان موضع الجيمية مغاير لموضع انه ليس ب و لو بحسب الذهن فعلم ان كل موجود سلب عنه امر وجودي فهو ليس بسيط الحقيقة بل ذاته مركبة من جهتين جهة بها هو كذا و جهة هو بها ليس كذا فبعكس النقيض كل بسيط الحقيقة هو كل الاشياء فاحتفظ بهذا اذا كنت من اهله ه . و قال في اول الكتاب في ذكر ما يتوقف عليه اي علي معرفة الوجود الي ان قال : و مسئلة ان البسيط كالعقل و ما فوقه كل الموجودات الخ .
و الحاصل ان مذهبه و مذهب كثير منهم متفق علي ان البسيط يكون هو كل من دونه و من معه و نحن نتكلم علي دليلهم علي هذه الدعوي .
قوله « اذا فرضت بسيطا هو ج مثلا و قلت ج ليس ب فحيثية انه ج ان كانت بعينها حيثية انه ليس ب » فيه ان حيثية ج ليست ب ، اما اولا فلان المفروض ان هذا البسيط بسيط مطلق من كل جهة و اعتبار حيثية [ص 12] تنسب اليه باطل لان الحيثية جهة التمييز و هي غير الذات في نفس الامر و في المفهوم و مطلق التغاير و الاختلاف لايجري علي البسيط المطلق و لا علي ما ينسب اليه و يوصف به و اما ثانيا فلانه حيثية انه ج اثبات و حيثية انه ليس ب نفي و لايجتمعان في انفسهما و لا في غيرهما الا مع فرض تجزيته و اختلاف جهته علي ان مسمي الاثبات موجود و مسمي النفي مفقود فلايسمي بهما واحد و ما ورد في ذكر الصفات السلبية فليست في الحقيقة صفات له تعالي و انما هي صفات تنزيه يؤتي بها لنفي الغير لا لاثبات صفة له فان كل ما ليس ذاته فهو محدود بالنفي و التشبيه كما قال الرضا عليه السلام كنهه تفريق بينه و بين خلقه و غيوره تحديد لما سواه ، فكلامه في الظاهر مطابق لما قلنا لانه ابطل ان يكون البسيط مركبا من الموافق و المنافي و لهذا قال « يكون الايجاب و السلب شيئا واحدا و لزم ان يكون من عقل الانسان ليس بفرس ان يكون نفس عقله الانسان نفس عقله ليس بفرس لكن اللازم باطل و الملزوم كذلك فظهر و تحقق ان موضع الجيمية مغاير لموضع انه ليس ب و لو بحسب الذهن » و هذا الكلام موافق بحسب الظاهر لكن في الحقيقة هذا غير موافق لانه يفرض حصول البسيط مع الغير في صقع واحد و الحاصل مع الغير لايكون بسيطا مطلقا بل اضافيا و الاضافي انما يسلب عنه المغاير الذي لميتقوم به و اما ما يتقوم به فلايسلب عنه لانه سلب لكنهه و مرادنا ان البسيط الذي يفرض معه ما يصح سلبه عنه هو الاضافي معني انه محصور في غير ما يسلب عنه فيتحدد بسلب الغير و اما البسيط المطلق فلايمكن فيه ذلك الفرض و ليس امتناع ذلك الفرض [ص 13] لئلاتتركب ذاته بل ليس معه في صقعه غيره لا في الخارج و لا في الذهن و لايصح الفرض و الامكان و الاحتمال و التجويز لانها كلها في الامكان ليس في الازل منها شيء و لو كان الغير و السوي حصصا من البسيط ميزت بالحدود لكانت اذا ازيلت الحدود اتحدت بكلها او كليها كما هو مبني اعتقاد القوم في هذه المسئلة علي هذا و لهذا يقولون كل الاشياء يعني ان البسيط اذا ازيلت حدود الاشياء المنسوبة اليه اي ازيلت عنها حين النسبة حدودها كان هو كلها فالاشياء اشياء بحدودها و البسيط كل بلا حدود و ذلك كالمداد الذي كتبت منه هذه الحروف اذا ازيلت عنها حدودها اجتمعت مدادا بسيطا كما هو شأن المواد الكلية و هذا مذهب الصوفية القائلين بان الوجود شيء واحد بسيط لا كثرة فيه و الاشياء متكثرة كلها مركبة من وجود هو الواجب تعالي و من ماهية هي الحدود الموهومة و قول هؤلاء قول اولئك بلا اختلاف لا في اللفظ و لا في المعني فقوله « فعلم ان كل موجود سلب عنه امر وجودي فليس هو بسيط » فيه ما قلنا فان قوله « سلب عنه » اذا فرض كونه بازائه في صقعه و ناحيته بل اقول سلب عنه امر وجودي او عدمي لان السلب فرع علي الايجاب و الثبوت و لو لميفرض شيء مطلقا لماجاز فرض السلب و لا امكانه و احتماله و تجويزه و كل شيء فرض عنه السلب او جوز او احتمل ذهنا او خارجا فهو حادث مركب من جهة هي وجهه من فعل صانعه و من جهة هي انيته و قابليته لايمكن ان يكون حادث بدون هذين الجهتين فقوله « فهو ليس بسيط الحقيقة بل ذاته مركبة من جهتين جهتها بها هو كذا و جهة هو بها ليس كذا » و انا اقول بل ذاته مركبة من اربع [ص 14] جهات جهة من ربه و جهة من نفسه و جهة هي انه وحده و هي جهة بها هو كذا كما قال و جهة هو انه ليس غيره و هي جهة هو بها ليس كذا فهو مركب من اربع جهة انه اثر فعل الله و جهة انه هو و جهة انه وحده و جهة انه ليس غيره فهذه العبارة بيان الاولي فقوله « فبعكس النقيض » و هو عكس نقيض كل موجود سلب عنه امر وجودي فليس هو بسيط الحقيقة و هو علي طريقة القدماء و هي ان تجعل نقيض التالي اولا و نقيض الاول ثانيا فنقيض التالي بسيط الحقيقة مصدرا بكلمة كل لانها سور الموجبة الكلية و نقيض الاول موجود لايسلب عنه امر وجودي فعكس النقيض هكذا كل بسيط الحقيقة موجود لايسلب عنه امر وجودي فلما كان في عكس النقيض يكون عكس السالبة الجزئية مثل ليس بسيط الحقيقة موجبة كلية كان عكسها كل بسيط الحقيقة و عكس الموجبة الكلية مثل كل موجود سلب عنه امر وجودي سالبة جزئية كان عكسها موجود لايسلب عنه امر وجودي و المعقودة منهما كل بسيط الحقيقة موجود لايسلب عنه امر وجودي فهذا وجه دليلهم و قد ذكرنا في كثير من رسائلنا و في كثير من مباحثاتنا بان دليل المجادلة بالتي هي احسن مثل هذا الاستدلال لايعرف به الله سبحانه لانه مبني علي دلالات الالفاظ بما يفهمونه بافهامهم القاصرة و علي المفاهيم الاصطلاحية بما ادركته عقولهم الخاسرة و الاعتماد في معرفة المعارف الالهية و الحقايق الربانية علي امثال هذه تجارة خاسرة و انما الاعتماد في معرفة تلك الاسرار الخفية و الحقايق الغيبية علي دليل الحكمة الذي بصره نور الفؤاد الذي هو نور الله في العباد و هو التوسم الكاشف للحجب الشداد و بيان فساد [ص 15] ما قالوا و حل ما عقدوا من هذه المقدمة بدليل الحكمة الذي يوصل الي نور العلم بالعيان لا بالخبر هو ان تقول ان حكمهم بهذه الكلية هل هو صناعي ام عياني فان كان صناعيا و هو ينطق علي الامر الواقعي القطعي العياني فهو حق و الا فلا فان قولك فيه لو سئلتك عنه انا اقطع بثبوت مدلوله الذي هو المدعي فانا اقول لك العقل الكلي بسيط مطلق ام اضافي فان قلت اضافي لمتصح فيه دعواك لانه مركب بالنسبة الي ما فوقه و ان قلت انه بسيط حقيقي قلت لك فهو اذا ليس بمخلوق لان المخلوق قد قام علي تركيبه الدليل نقلا و عقلا اما النقل فما في آية النور و قد ذكر كثير من المفسرين بان قوله تعالي مثل نوره هو العقل الكلي و ظني ان ممن ذكر هذا الملا صدرا في رسالته في تفسير هذه الآية الشريفة و فيها يوقد من شجرة مباركة الي ان قال يكاد زيتها يضيئ و لو لمتمسسه نار فاخبر بانه من دهن و نار و قول الرضا عليه السلام ان الله سبحانه لميخلق شيئا فردا قائما بذاته دون غيره للذي اراد من الدلالة عليه ، و الاخبار مشحونة بما يدل علي ذلك و اما العقل فقد اتفقت كلمة الحكماء علي ان كل مخلوق لا بد و ان يكون له اعتبار من ربه و اعتبار من نفسه فاذا لميكن بسيطا في حقيقته فما معني كونه كل الاشياء مما دونه لاني انما قلت بان دليل المجادلة بالتي هي احسن لايعلم منه المعرفة الحقيقية لمثل هذا بان بنوا علي انه بسيط و هو مركب و اخذوا الحكم ببساطته من الاوهام و ظواهر الحمليات و المفاهيم الوهمية مثل هذا فلما نظروا بانه ليس له صورة كصورة النفس [ص 16] حكموا ببساطته من غير تدبر و مشوا حكم البساطة باعتبار مدلولها اللفظي بان ساووا به ذات الحق ، تعالي الله عما يقولون علوا كبيرا كما ساووا في الوجود بين الحق تعالي و بين الخلق لانه تعالي موجود بالمعني البسيط المعبر عنه بالفارسية بهست و الموجودات كلها موجودة بهذا المعني فصح في الكل الاشتراك المعنوي و مفاده التساوي في حقيقة الذات و فرعوا علي هذا كلمات الكفر و الجحود نعوذ بالله من سخط الله و اما ذات الله عز و جل فهو بسيط الحقيقة بكل معني اما نحن فنقول هكذا و نحن صادقون و اما اولئك اذا قالوا بانه تعالي بسيط الحقيقة فالله اعلم انه تعالي بسيط الحقيقة و الله يشهد انهم لكاذبون كيف يكونون عند الله صادقين و هم يقولون بان حقايق الاشياء فيه و ان العالم كامن في ذاته متأهل للكون و لقبوله عند ورود كن عليه من الله تعالي فهو كامل معدوم العين موجود بالقوة فاذا ورد عليه الامر من الله تعالي كان كائنا موجودا بالفعل و ما بالقوة هو المكون لما بالفعل الا انه بالله تعالي و هم ايضا يقولون بانه كل الاشياء و الكل للاشياء انما تنسب اليه بتحققها فلو لمتكن متحققة هناك لماكان كلها و هي لا شيء لانه لو كان كذلك للزمهم ما نفوه سابقا لانهم ان كانوا هناك فهو يعلم انه عنده غيره فما اكثر القدماء عند هؤلاء الجماعة و ان لميكونوا عنده بل كانوا لا شيء بمعني انه تعالي يعلم انه لا شيء غيره و ليس معه غيره كان قولهم « بسيط الحقيقة كل الاشياء » مفاده بسيط الحقيقة كل لاشئ فيكون قد اثبتوا ما نفوا فيكون مركبا من شيء و لا شيء و هم ايضا يقولون ان حقايق الاشياء صور علمية غير مجعولة فان كانت في الازل [ص 17] فليس بسيط الحقيقة و ان كانت خارجة عن الازل فهي حادثة و الخيار لهم ان شاءوا ان يقولوا هو خلقها او هي خلقت نفسها او لها رب غيره خلقها سبحانه سبحانه سبحانه و تعالي عما يقولون علوا كبيرا و هذا معني جوابنا بدليل الحكمة و شرحه ان نقول اما انه بسيط الحقيقة فحق لا شك فيه انه احدي المعني احدي الذات في نفس الامر و في الخارج و في الذهن لايمكن ان يتصور خلاف ذلك و لايحتمل ان يمكن بفرض و لا وهم و لا توهم لا اله الا هو و اما انه كل الاشياء فهذا باطل حيث لا شيء فاذا كان في الازل الذي هو ذاته الحق واحدا احدا صمدا لا شيء غيره و لا شيء معه و الاشياء التي جعلتموها ابعاضه و قلتم هو كلها لا ذكر لها و لا وجود و لا تحقق في الامكان و هو خارج الذات فكيف يكون كلها و ليست معه و ليس هو معها في الامكان بذاته فهي رتبة ذاته بكل اعتبار لا شيء فهو اذا كل لا شيء ذلك ما كنت منه تحيد و انما يجوز ان يقال انه كل الاشياء لو اجتمعت معه في صقع واحد و جاز ان لاتسلبها من حقيقته و انها غيره ليصح قول كل فمعني قولنا ان كلامهم مبني علي الاوهام انهم لمافهموا بان النفي عن الشئ لو اعتبر في مفهومه لزم التركيب و اذا كان التركيب لازما للحدوث كان بسيط الحقيقة فاذا كان اعتبار نفيها عنه يستلزم تركيب مفهومه كان عدم اعتبار النفي مستلزما للبساطة و يلزمه الاتحاد به و لميفهموا ان مقدمتهم تستلزم عدم البساطة هكذا بسيط الحقيقة موجود لايسلب عنه امر وجودي فبسيط الحقيقة موجود مقيد بعدم السلب فليس بسيطا بل مركب لانها مثل الاخري المنفية فهذه موجود لايسلب عنه [ص 18] غيره و تلك موجود سلب عنه غيره فنفي السلب ان لوحظ فيه نفس النفي كان سلبا بحكم السلب و ان لوحظ فيه نفي النفي كان ايجابا و هذا الايجاب ضد ذلك النفي و هو خارج عن حقيقة الذات كخروج ضده الذي هو النفي عنها و ان اردت بنفي السلب عدم التقييد كان المعني بسيط الحقيقة موجود و هذا حكم صحيح و قضية صادقة و لكنهم يريدون بنفي السلب في قولهم « موجود لايسلب عنه » انه مقيد بذلك ليثبت لهم دخول الاشياء فيه ، تعالي الله عما يقولون علوا كبيرا فيكون هكذا بسيط الحقيقة موجود موصوف بعدم نفي الاشياء الموجودة عنه لا مطلقا و لايكون موجودا بسيطا بل هو موجود مركب من وجود و من عدم سلب كل شيء عنه فالقضية التي نفوا في المثال هي كون حقيقة ج مركبا من مفهوم ج و سلب ب عنه لاستلزامه التركيب و التي اثبتوا هي كون مفهوم ج مثلا من مفهوم ج و سلب ب و سلب د و سلب ه و سلب و الي آخر الحروف ماادري كيف حال هذا البسيط و اظنه مشتقا من البسط و التكسير و الحاصل مختصر ما يقال عليهم ان كون الشئ كل الاشياء لايكون الا مع حضور الاشياء في رتبة كل ان كان معناه كل الاشياء بذاته فالاشياء في ذاته و ان كان بعلمه فالاشياء في علمه و ان كان بتسلطه فالاشياء في تسلطه و اما دليلهم بانه لو لميكن كذلك لزم التركيب فيه فيما قلنا فانه اذا قالوا بهذا لزم تركيب متكرر متكثر لان قولهم « موجود لايسلب عنه » الي آخر ، ان ارادوا تقييد موجود بلاتسلب عنه لزم التركيب التكثير و ان ارادوا عدم التقييد بطل عكس نقيضهم و بطل الدعوي و ان ارادوا به الاثبات فهو تقييد افحش من النفي علي ان النفي و الاثبات انما [ص 19] يصح ذلك اذا كان المنفي و المثبت موجودين في موضع النفي و الاثبات خارجا لا ذهنا فرضا او امكانا و تجوزا و توهما بل اعتبارا و انما كررت العبارة للتفهم و التقرير لكل ذي قلب سليم . انتهي كلامي في جواب هذه المسئلة .
خلاصه مطلب بزبان فارسي اين است كه فرمودهاند : ما تكلم ميكنيم در دليل ايشان پس كلام او كه بسيط را فرض كني ج تا آخر ، از اين سخن لازم ميآيد كه حيثيت ج همان حيث باء نيست باشد چرا كه مفروض اين است كه اين بسيط بسيط مطلق است از هر جهت پس براي او فرض حيثيت نميشود پس دو حيث ندارد و اختلاف در او جاري نيست پس چونكه يكي است بايد ج بودن او عين ب نيست او باشد و برعكس ، و اما ثانيا پس بجهت اينكه حيثيت جيم بودن او اثبات است و حيثيت اينكه او باء نيست نفي است و اين دو با هم جمع نميشوند نه در خودشان و نه در غير خودشان مگر با فرض تجزيه كردن شيء و مختلف بودن جهات او علاوه بر اينكه مسماي اثبات موجود است و مسماي نفي مفقود است پس نام گذارده نميشود باين دو يكي و آنچه وارد شده است در ذكر صفات سلبيه پس در حقيقت صفات خدا نيستند و لكن صفات تنزيه هستند و ذكر كرده ميشوند محض نفي غير نه اثبات صفتي بر او پس بدرستي كه هر چه غير ذات او است محدود است بنفي و تشبيه همچنان كه حضرت رضا عليه التحية و الثناء فرمود كه كنه او تفريق است ميان او و ميان خلق او و غيور او تحديد است از براي ماسواي او و كلام او در ظاهر [ص 20] مطابق است با آنچه ما گفتيم چرا كه او باطل كرده است اين را كه بسيط مركب باشد از موافق و منافي و از اين جهت گفته است كه ايجاب و سلب يك چيز است و اينكه گفته است لازم ميآيد كه تعقل كردن انسان تعقل اين باشد كه او غير از فرس است و لكن لازم باطل پس ملزوم هم باطل است پس ظاهر شد و محقق شد كه موضوع جيمية مغاير است با موضوع اينكه او باء نيست و اگر چه بحسب ذهن باشد و اين كلام بحسب ظاهر موافق با كلام ماست ولي در حقيقت موافق نيست چرا كه او فرض ميكند حاصل شدن بسيط را با غير در صقع واحد و آنچه حاصل شود با غير بسيط نيست مطلقا بلكه بسيط اضافي است و بسيط اضافي سلب ميشود از او مغايره با چيزيكه قايم باو نيست و اما چيزيكه قايم باو است پس سلب كرده نميشود از او چرا كه از اين سلب كنه خودش سلب ميشود و مراد ما از اينكه ذكر شد كه بسيطي كه فرض كرده ميشود با او چيزي كه صحيح است آن را از او سلب نمائي آن بسيط اضافي است اين است كه او محصور است در غير آنچه از او سلب ميشود پس محدود ميشود بسلب كردن غير او از او و اما بسيط مطلق پس ممكن نيست در او اين فرض و امتناع اين فرض نه از اين جهت است كه ذات او مركب نشود بلكه از اين جهت است كه با او چيزي نيست نه در خارج و نه در ذهن و صحيح نيست فرض كردن آن و احتمال دادن و امكان و تجويز كردن آن چرا كه همه آنها در امكان است و در ازل از آنها چيزي نيست و اگر غيري يا سوائي حصههائي بودند از بسيط تميز داده ميشدند بحدود و اگر حدود برداشته ميشد يكي يكي [ص 21] آنها مجموع آن ميشد چنانچه مبناي اعتقاد قوم اين است در اين مسأله و از اين جهت ميگويند كه بسيط الحقيقة همه چيز است يعني بسيط هرگاه زايل شد حدود اشيائي كه منسوب است بسوي او از او يعني زايل شد در حين نسبت حدود آنها همه اشياء ميشود و اشياء اشياء هستند با اين حدود و بسيط همه است بي حدود مثل مدادي كه نوشته شده است از آن اين حروف هرگاه از حروف حدودشان زايل شود يك مداد بسيط حاصل ميشود همچنانكه شأن مواد كليه است و اين است مذهب صوفيه كه قائلند باينكه وجود شيئي است واحد و بسيط و كثرتي در او نيست و اشياء متكثره همه مركبند از وجودي كه او واجب است تعالي و از ماهيتي كه اين حدود موهومه است و قول اين جماعت هم همين است بدون اختلاف نه در لفظ و نه در معني پس قول ملا صدرا كه معلوم شد كه هر موجودي كه سلب شود از او امر وجودي او بسيط الحقيقه نيست وارد ميآيد بر آن آنچه ما گفتيم پس قول او كه سلب شود از او در جائي است كه فرض شود در صقع آن چيزي بلكه ميگويم سلب كرده شده است از او امر وجودي يا عدمي چرا كه سلب فرع ايجاب است و ثبوت و اگر فرض نشود چيزي مطلقا جايز نميشود تفريع كردن سلب و نه احتمال دادن آن و تجويز نمودن و هر چه فرض شود سلبي از او يا تجويز شود يا احتمال داده شود در ذهن يا خارج آن حادث است و مركب است از جهت فعل صانعش و از جهت انيت و قابليتش و ممكن نيست كه حادث بدون اين دو جهت باشد پس قول او كه اين بسيط الحقيقه نيست بلكه ذات او مركب است از دو جهت جهتي كه [ص 22] بآن جهت او چنين است و جهتي كه با آن جهت اين چنين نيست من ميگويم بلكه ذات او مركب است از چهار جهت جهت من ربه و جهت من نفسه و جهت اينكه او او است وحده و اين جهتي است كه او باين جهت اين نيست چنانكه گفته است و جهت اينكه او غيرش نيست و اين جهت است اينكه او باين جهت نيست همچنين پس چهار جهت حاصل شد جهت اينكه او اثر فعل خدا است و جهت خودي او و جهت اينكه يكي است و جهت اينكه او غيرش نيست و اين عبارت بيان عبارت اولي است پس قول ملا صدرا كه گفته پس بعكس نقيض مراد اين است كه هر موجودي كه از او سلب شد امر وجودي بسيط الحقيقه نيست تا اينكه ميفرمايد كه ما در بسياري از رسايل و مباحثات خود گفتهايم كه بدليل مجادله مثل اين استدلال خدا شناخته نميشود چرا كه مبناي آن دلالات الفاظ است بآن طور كه بفهمهاي قاصر خود بفهمند و بمفهومهاي اصطلاحي است كه عقول آنها فهميده است و اعتماد در معرفت معارف الهيه و حقايق ربانيه بر اين گونه ادله تجارتي است كه آخرش خسران است و لكن اعتماد در معرفت اين اسرار خفيه و حقايق غيبيه بر دليل حكمتي است كه چشم آن فؤاد است كه نور الله است در عباد و آن است توسمي كه كشف ميكند پردههاي غليظ را و بيان فساد آنچه گفتهاند و حل آنچه مشكل كردند در اين مقدمه بدليل حكمتي كه ميرساند انسان را بنور علم بطور عيان نه بمحض كلام اين است كه بگوئيم كه حكم ايشان باين كليه آيا صناعي است يا عياني پس اگر صناعي است كه منطبق ميشود بر امر قطعي واقعي عياني پس او [ص 23] حق است و الا فلا پس ميگويم كه عقل كلي بسيط مطلق است يا اضافي پس اگر گفتي اضافي است ادعاي تو صحيح نيست چرا كه مركب است بنسبت به مافوقش و اگر گفتي بسيط حقيقي است ميگويم پس آن در اين هنگام مخلوق نيست چرا كه بر مركب بودن مخلوق دليل نقل و عقل هر دو موجود است اما دليل نقلي آيه نور است كه بسياري از مفسرين گفتهاند كه قول خداي تعالي مثل نوره عقل كلي است و گمان من اين است كه ملا صدرا هم همين را ذكر كرده است در تفسير آيه شريفه و در اين آيه ميفرمايد خداوند يوقد من شجرة تا يكاد زيتها يضيء و لو لمتمسسه نار پس خبر داده است كه اين سراج مركب است از روغني و ناري و در حديث است از حضرت رضا عليه السلام كه خداوند نيافريده چيز فردي كه قايم بذات خود باشد نه بغير خودش بجهت اينكه اراده كرده است كه دلالت بر او كنند ، و اخبار مشحون است بآنچه دلالت بر تركيب خلق كند و اما دليل عقل اين است كه حكما اتفاق كردهاند بر اينكه هر مخلوقي لابد است كه در او دو اعتبار باشد اعتباري از پروردگار و اعتباري از نفس خود پس عقل در حقيقت خود بسيط نيست پس چه چيز است معني اين سخن كه او همه چيز است چرا كه من گفتم كه دليل مجادله حاصل نميشود از آن معرفت اين گونه مسايل مثل اينكه بناء بر اين گذاردند كه عقل بسيط است و حال اينكه او مركب است و حكم ببساطت آن از اوهام خود كردند و ظواهر ادله حمليه و مفهومات وهميه مثل اين وهم كه چون نظر كردند كه عقل صورتي مثل صورت نفس ندارد حكم كردند [ص 24] به بساطت او بدون تدبر و جاري كردند حكم بساطت را در آن باعتبار مدلول لفظي و مساوي كردند آن را با ذات حق تعالي همچنان كه گفتند كه حقيقت وجود ميان حق تعالي و خلق مساوي است چرا كه خداوند موجود است بمعني بسيط كه تعبير از آن بهست ميآورند و موجودات هم همه موجودند بهمين معني پس صحيح شد در همه اشتراك معنوي و مفاد اين سخن تساوي است در حقيقت ذات و تفريع كردند بر اين كلمات كفر و جحود را نعوذ بالله من سخط الله و اما ذات خداوند بسيط الحقيقه است بهمه معاني و ما چنين ميگوئيم و صادقيم و اما آن جماعت هرگاه گفتند كه او بسيط است خدا ميداند كه او بسيط است ولي شهادت ميدهد كه آنها دروغ گفتهاند چگونه در نزد خدا صادق باشند و حال اينكه ميگويند كه حقايق اشياء در اوست و عالم كامن در ذات اوست و اهليت كون دارد چون امر كن بر او وارد شود از خدا پس كامن است و معدوم العين و موجود است بالقوه پس چون امر از خداوند بر آن وارد شود كائن و موجود ميشود بالفعل و آنچه بالقوه است مكون آن چيزي است كه بالفعل است الا اينكه بواسطه خداست و همچنين ميگويند كه او كل اشياء است و كل اشياء باو نسبت داده ميشود بواسطه محقق بودن آنها در آن و اگر متحقق نباشد در آن جا او همه آنها نميشود .
تا اينكه ميفرمايد : اما اينكه خداوند بسيط الحقيقه است شك در آن نيست و خداوند احدي المعني است و احدي الذات است در نفس الامر و در ذهن و خلاف آن تصور نميشود نه بفرض و نه توهم لا اله الا هو [ص 25] و اما اينكه خدا همه چيزهاست باطل است چرا كه چيزي نيست و خداوند در ازل خود واحد است و احد و صمد چيزي غير از او نيست و چيزي با او نيست و اشيائي را كه شما ابعاض خداوند قرار داديد و گفتيد او همه آنهاست ذكر و وجود و تحققي ندارند مگر در امكان و امكان خارج ذات است پس چگونه او همه آنهاست و حال اينكه او با آنها نيست در امكان بذات خود پس در رتبه ذات جز او چيزي نيست و اين است و جز اين نيست كه جايز ميشود كه گفته شود كه او همه اشياء است هرگاه آنها با او در يك صقع شوند و او را از حقيقت خود نياندازند تا لفظ كل صحيح شود و آن سخن كه ما گفتيم كه كلام ايشان مبتني بر اوهام است اينجا معلوم ميشود كه چنين فهميدند كه نفي كردن از شيء را اگر در مفهوم او اعتبار نمايند تركيب لازم ميآيد و هرگاه تركيب لازم حدوث شد بسيط الحقيقه حادث ميشود پس عدم اعتبار نفي مستلزم بساطت است و ندانستند كه مقدمه ايشان لازم دارد عدم بساطت را باين طور كه بگوئيم بسيط الحقيقه موجودي است كه از او سلب كرده نميشود امر وجودي پس بسيط الحقيقه موجودي است مقيد بعدم سلب پس بسيط نيست پس مركب است چرا كه اين مقدمه هم مثل اين مقدمه است كه اشياء موجودي هستند كه سلب كرده نميشود از آنها غيرشان و بسيط موجودي است كه از او سلب كرده ميشود غير او پس نفي سلب اگر در او خود سلب را ملاحظه كنند سلب است بحكم سلب و اگر نفي نفي ملاحظه نمايند ايجاب ميشود و اين ايجاب ضد نفي است پس آن خارج است از حقيقت ذات مثل اينكه ضدش [ص 26] كه نفي باشد خارج است از حقيقت ذات و اگر اراده كني بنفي سلب عدم قيد را معني اين ميشود كه بسيط الحقيقه موجود است و اين حكم صحيح ميشود و قضيه صادقه است و لكن مراد ايشان غير از اين است تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا پس حكم چنين ميشود كه بسيط الحقيقه موجودي است موصوف بعدم نفي اشياء كه از او موجود است نه مطلقا پس موجود بسيطي نميشود و مركب ميشود از وجود و از عدم سلب هر چيزي از او .
تا اينكه ميفرمايد نميدانم چگونه است اين بسيط و گمان ميكنم كه مشتق است از بسط و تكسير و حاصل مختصر آنچه گفته ميشود در رد ايشان اين است كه بودن هر چيزي همه چيزها نميباشد مگر با حضور آنها در رتبه او پس اگر معني آن است كه همه اشياء بذات او است پس اشياء در ذات او است اگر بعلم اوست پس اشياء در علم او است و اگر بتسلط او است پس اشياء در تسلط او است ، تا آخر سخن .
و اين فرمايش اگر چه بعض از آن علمي است و مادام كه انسان عالم بمنطق نباشد نميفهمد ولي سركار سايل صاحب فهمند و ملتفت ميشوند و اگر احيانا كسي هم منطق نداند و ملتفت برهان نشود نوع مسأله معلوم ميشود كه حاصل فرمايش ايشان اين است كه بسيط بسيط است و ابدا رايحه تركيب ندارد و با او غيرش بهيچ وجه من الوجوه نيست چه بنظر و چه بواقع خارجي و اشياء مركبات ميباشند بداهة اقلا از دو حيث يا چهار حيث پس چگونه ميشود كه بسيط مركب باشد پس بسيط الحقيقه همه چيز نيست و گمان مكن كه از اين سخن تركيب لازم آيد بآن نحو كه ذكر كرديم كه حيث هو هو [ص 27] پيدا شود و حيث غير غيره چرا كه اين سخن در جائي است كه احتمال برود كه دو حيث باشد اگر احتمال چنين چيزي نرود چگونه ميتوان نفيش كرد چنانچه امام ميفرمايد كه نفي يك چيزي است ، و بهيچ نظر با او چيزي نيست نه باحتمال نه بامكان ولو بادق نظر پس حيث غير غيره ندارد و همان هو هو است چرا كه غيري براي او نيست چنانكه امام ميفرمايد غيوره تحديد لما سواه نظر كن در ذات خودت كه آية الله است در تو ، در رتبه ذات ابدا ذكر عقل و نفس و ساير مشاعر نيست كه بگوئي ذات هويتي دارد و حيث اينكه او غير مشاعر است بلكه جميع مشاعر ممتنع است با ذات زيرا كه معني ذات عدم همه اينهاست زيرا كه اگر ذات مجموع اين مشاعر بود يعني همه اينها رويهمرفته او بود لازم ميآمد كه چون يكي از اينها مفقود شود ذات تبعيض شود آيا نميبيني كه سكنجبين كه مجموع سركه و شيره است اگر سركه نباشد سكنجبين سكنجبين نيست چرا كه سركه بعض او است و شيره بعض او همچنين اگر ذات زيد همه اين مشاعر رويهمرفته باشد لازم ميآيد كه اگر عقل تمام شد اين شخص بعض زيد شود اگر عقلي پيدا كرد كه نداشته زيادتر شود و حال اينكه زيد از طفوليت تا حال هميشه زيد بوده و هست و همچنين ميگوئيم در يكي يكي مشاعر تو اگر زيد عقل باشد پس نفس كيست و حال اينكه عقل محدود بحدود عقلانيه است و نفس محدود بحدود نفسانيه و زيد از هر دو ظاهر است پس معلوم است كه او نه نفس است و نه عقل و اگر گوئي كه خود شما ميگوئيد كه مطلقات اسم ميدهند به مادون خود [ص 28] مانند جسم كه اسم داده بعرش و كرسي و افلاك و همه صفات او است پس ميگوئيد عرش جسم است و جسم عرش است و كرسي جسم است و جسم كرسي مثل اينكه ميگوئيد كه زيد قائم است و قائم زيد و مراد حضرات هم همين است عرض ميكنم اولا كه مراد ما را از اين سخنان غالب نفهميدهاند و چنين پنداشتهاند كه عرش و كرسي و افلاك افرادي چند هستند مانند آئينهها و جسم از خارج اسم خود را بر سر ايشان گذارده است پس خيال ميكند كه جسم عرش شده و عرش جسم و حال اينكه عرش غير جسم است و جسم غير عرش و لكن اگر منظور ما را بفهمند ميدانند كه اين خيال كذب و خطاست منظور ما اين است كه خود عرش و كرسي اسم جسم است و اصل جسم هم اسمي است و آنهم موقعش همينها هستند و اما آن جوهر كه مطلق اينهاست از همه اينها معري است پس اگر من ميگويم عرش جسم است يعني اسم جسم اين است و اگر گفتم جسم عرش است مرادم بيان همين است نه اينكه منظور اين باشد كه عرش ذات جسم است مثل اينكه آتش از شعله ظاهر شده است و شعله را وصف خود قرار داده و اسم خود و باين اسم خوانده ميشود پس ميگوئي شعله آتش است و آتش شعله يعني مصداق هر دو اسم اين است نه اينكه شعله آتش غيبي است بفهم اين نكته را كه كسي ملتفت اين نميشود الا آحاد ناس و همچنين است امر در تو و مشاعر ، من ميگويم به تن تو زيد معني اين حرف اين نيست كه تن تو ذات تو شده است معني اين حرف اين است كه زيدية ذات كه اسم ذات باشد اين است و اسم غير مسمي است و خبر از مسمي [ص 29] است از اين جهت است كه براي اسم احاطه مسمي نيست ميگويم جسم عرش است ولي عرش اسم كرسي نميشود و اسم افلاك نميشود چرا كه عرش صورتي و حدي خاص دارد و از مقام خود تجاوز نمينمايد و در همان حد و مقام خود اسم جسم است و اما ذات جسم نه عرش است نه كرسي نه افلاك نه با اينهاست نه بي اينها نه ظاهر از اينها نه پنهان از اينها و هكذا از اين قبيل وصفها كه شماره آنها باعث طول كلام است همچنين سخن در عالم بالا و لله المثل الاعلي اينها همه آيات او بود كه خداوند در عالم كبير و صغير بتو نمايانيده است عرض ميكنم اگر چه تو نظر ميكني و وجود ميبيني و ميبيني كه وجود هم ظاهر از كل است و اسم وجود بر همه صدق ميكند ولي گمان مكن كه اين وجود وجود حق است جل شانه كه از موجودات ظاهر شده است بلكه اين اسم وجود حق است كه اينجاست باين معني وجود حق اسم ندارد بذاته و اسمش اين جاست و چون ما وجودي ديديم در ملك گفتيم كه او وجود است و الا بذاته او نه وجود است نه ماهيت نه ظاهر است نه پنهان نه مطلق است نه مقيد نه بالاست نه پائين همه گفتگوها اين جاست و تو نميبيني مگر وجود و وجود اسم است و كسي منع نميكند از اينكه اسم وجود در ملك ظاهر باشد از اين جهت است كه ميگوئي آسمان هست و زمين هست و لكن نميگوئي آسمان خداست و زمين خداست بفهم اين نكته را اما حضرات چنين پنداشتند كه اين وجود همان وجود حق است و خطا كردند و كفر گفتند آيا نميبيني كه هيچ كس وجود [ص 30] حق نميبيند ولي هست ميبيند و اين هست اسم او است و اين وجود مقيد است چرا كه صالح است براي همه چيز و همين صلوح قيد او است آيا نميبيني كه چون چيزي از دور بيابي كه از او نفهمي مگر هستي كه اول ما يري است اگر كسي بگويد آيا سنگ است ميگوئي يمكن بگويد آيا درخت است ميگوئي يمكن و هكذا از هر چه سؤال كنند ميگوئي يمكن و حال اينكه جز هستي نديدهٔ پس همين هستي امكان اول است و ماء اول كه خداوند ميفرمايد و جعلنا من الماء كل شيء حي و خلق كل دابة من ماء و اين است دوات اول كه بواسطه قلم اول با او ما كان و ما يكون را نوشتهاند و مرجع خلق همه باين جاست و هر چه ميبينند تا همين جاست رجع من الوصف الي الوصف و دام الملك في الملك چرا كه بالاتر از فؤاد تو را مشعري نيست و فؤاد از وجود مقيد است و اگر چه تو آن را براي خود حق مينامي ولي در واقع مقيد است و وجود مقيد چون از قيود جزئيه پاك شد آية حق ميشود و اسم او و رسم او و اين را وحدت وجوديين خدا پنداشتهاند نميبيني ميگويند بالاتر از عقل خداست و حال اينكه بالاتر از عقل اين وجود است نميبيني شاعرشان ميگويد :
چه امكان گرد امكان برفشاند بجز واجب دگر چيزي نماند
و همچنين ميگويد :
و ما الناس في التمثال الا كثلجة و انت لها الماء الذي هو نابع
تا آخر اشعارشان همه اقوالشان دليل همين است اگر مقيدات باطل شد اين آب كه وجود مقيد باشد ميماند و اين آيت وجود حق است و وجود حق آن وجود است كه قبل از مشيت افتاده است و او [ص 31] اجل از اين است كه اسم بغير بدهد چرا كه نه اسم دارد و نه غير و اين را هم بدان كه جمعي از تلامذه چنين ميپندارند كه اين وجود ذات بحت بات است و اين خطاست بلكه اين وجود كينونة است و علم و نفس مشيت كه ميفرمايد خلق الله المشية بنفسها و ذات ظاهره و اما ذات قديمه بحت بات نه وجود است نه عدم نه كون است نه عين نه امكان نه فرد است نه نوع نه فرد دارد نه بي فرد است نه با كثرت منافي است نه با وحدت اگر گفتي پس چيست عرض ميكنم اسم چيز بر او صدق نميكند معري است از صفت تنزيه چه جاي كمال و سلب چه جاي اثبات امام عليه السلام فرمود چون مشاعر عاجز شد از درك كردن نفيش كردي من اثباتش نمودم ، و اگر كسي اين عرض را نفهمد اخبار آلمحمد را نفهميده و كتاب خدا را نفهميده آيا نميبيني كه اجماعي مسلمين است و صريح كتاب خدا و اخبار ائمه طاهرين كه خدا بهيچ مشعر ديده نميشود و اين هستي بمشعر هستي ديده ميشود و من از سنخ آن مشعري دارم كه اسم او هست است و او فؤاد من است اگر اين هست خدا باشد لازم ميآيد كه از جنس خدا در من باشد و آنان كه اين قول را ميگويند اگر چه اگر بر ايشان اين ايراد را كني استنكاف غريبي ميكنند و آخر الامر بزبان بيزباني ميگويند خودش خودش را ميشناسد مقصودشان اين است كه وجود من خداست و او خدا را ميشناسد و اين كفر صريح است چرا كه مسلم است كه اولوا الافئده بسيارند و اگر چه فؤادها نوع وحدتي دارند اما در واقع فؤاد من غير از فؤاد تو است چرا كه فؤاد من ذات من است و ذات زيد [ص 32] غير از عمرو است و عمرو غير بكر است و بكر غير خالد است پس افئده متعدده پيدا شد اگر بنا شد همه خدا باشند پس خدايان متعدد ميشوند و تعدد قدما لازم ميآيد و ما محتاج برد كردن اين سخن نيستيم چه جاي اينكه مشتبه بماند بلي فؤادها نور خدا هستند و آيت را درك ميكنند و ابدا از سنخ خدا چشمي در خلق نيست و او سنخ ندارد ليس كمثله شيء و خودش بوحدته هم در اناسي نيست چرا كه اناسي ممتنعند با او و ظرف او نميشوند پس او معروف نميشود ابدا و موصوف نميشود و تمام اين سخن بعد ذكر ميشود انشاء الله پس خلاصه اين سخن اين شد كه وجود خداوند شامل خلق نيست و وجوده قبل القبل في ازل الآزال و آن وجود كه شامل است وجود مقيد است و او اسم خدا و آية خداست و نور اوست پس خداوند با خلق شماره نميشود و داخل در خلق نميشود و كل و بعض خلق نميشود حضرت باقر عليه السلام فرمود ان الله تبارك و تعالي خلو من خلقه و خلقه خلو منه و كل ما وقع عليه اسم شيء ماخلا الله عز و جل فهو مخلوق و الله خالق كل شيء و شاهد اينكه مثل اجناس نافذ نميشود اينكه حضرت امير عليه السلام فرمود ليس بجنس فتعادله الاجناس و لا بشبح فتضارعه الاشباح و لا كالاشياء فتقع عليه الصفات و بطلان قول آن اشخاص كه وجود را مشترك گرفتهاند از اخبار و كتاب خداوند ظاهر است اما كتاب خداوند قول او اني انا الله لا اله الا انا و قول او لميكن له كفوا احد و شك نيست كه شريك كفو ميشود و از اخبار شواهد بطلان اشتراك معنوي كه بسيار است و حاجت بذكر آنها نيست چرا كه بسي واضح است ولي [ص 33] سخن در اشتراك لفظي است آن را هم نفي فرمودهاند در دعاء اسماء حسني ميفرمايد اللهم اني اسألك يا من ليس له سمي ان تصلي علي محمد و آلمحمد تا آخر ، و شايد بعد از اين بيانات اشكالي نماند در فرق ميان ما و آنها در اين مسأله خاصه پس فرق اين شد كه آنها تا مادة المواد رفتهاند و ما بالاتر فهميدهايم و اي بسا گاه مشتبه شود بر پارهٔ كه بعضي قول عرفاء را ببينند كه از اين مقام بالاتر رفتهاند گمان كنند كه آن قول ملا صدرا است و قول ملا صدرا اين است كه من عرض كردم و اما جمعي از عرفاء از او بالاتر رفتهاند و با خدا غير او را ممتنع دانستهاند و لكن با آنها در مسائل ديگر بسا اختلاف داشته باشيم و از اين بيان آخر سرايت وجود را انشاء الله دانستي .