جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج كه تو خانه ميبيني و من خانه خدا ميبينم
بعينه اين است كه جامه كسي را حرمت داري و بصاحب جامه اهانت نمائي و اسب سلطان را خدمت كني و هر چه سلطان تو را بطلبد بگوئي دستم مشغول است و نميتوانم بيايم ،
[ص 467]يعظّمون له اعواد منبره و بين اظهرهم اولاده وضعوا
يعني تعظيم منبر رسول را ميدارند و در ميان خود اولاد او را خوار ميكنند چه عبادت را بر مؤمن ترجيح ميدهي و حال آنكه يك ساعت با او نشستن ثواب دوازدههزار ختم قرآن دارد و امام عليه السلام نظر بكعبه فرمود و فرمود تو خيلي حرمت داري اما حرمت مؤمن از تو بيشتر است و فرمود مؤمن اشرف است از قرآن و مؤمن اشرف است از كعبه آه آه آن قدر اين امور مخفي مانده كه مطلقاً اثرش نيست در ميان و انسان وحشت از گفتنش مينمايد از قول فرنگي نقل كردند كه گفته بود ما در ولايت خود شورٰي كرديم ديديم نماز نفعي ندارد ترك كرديم حال مردم روزگار شورٰي كردهاند هر چه از دين ضرري بجائي ندارد و مايه نميخواهد آن را گرفته و عبادت انگاشته و قرآن و كتاب هم نقصي در كبرياي ايشان نمينمايد و اما آنچه مايه ميخواست از جان و مال شورٰي كردند بالطبع و ديدند ضرر دارد ترك كردند آن قدر كه از خاطرها رفت بطوري كه گويا از شريعت نيست و نبوده ابداً باري حق مؤمن آن است كه او را بر جميع عبادات و طاعات و جان و مال و عِرض و ناموس و اعضا و جوارح و اهل و عيال و حركات و سكنات و شهوات و ميلهاي خود ترجيح دهي و همه را در راه او صرف كني كه اگر اين كار كردي در راه خدا صرف كردهاي و اگر در راه نفس خود صرف كني در راه شيطان و ظل شيطان خرج كردهٔ هر كه خواهد تصديق كند و هر كه خواهد تكذيب و اگر خواهي كه كاري را نسبت بخدا كرده باشي و بخرج خدا آيد و بكيسه و دست او رود بايد در راه مؤمن خرج نمائي و اگر براي خودت خرجي ميكني بايد بجهت قوت يافتن در ساير خدمات او باشد پس اگر سورمه مثلاً بچشم ميكني براي آن كني كه چشمت قوت يابد و نظر [ص 468] در ساير خدماتش كني و اگر ميخوري براي آن خوري كه دست و پايت قوت يابد بجهت خدمات او و اگر ميپوشي بايد براي آن پوشي كه از سرما و گرما محفوظ ماني براي خدمات او و اگر خانه خواهي براي آن خواهي كه جان و مال خود را حفظ نمائي براي او و اگر حيواني خواهي براي آن خواهي كه سوار شوي و در خدمات او روي كه اگر غير اين نيت تو باشد نفس خودت كه ظل شيطان است بر او كه نور رحمن است ترجيح دادهٔ و مشرك بلكه در شرع ولايت و باطن كافر شدهاي اگر متحملي اين كلمات را بخوان و الا بگذار و بگذر كه از براي او اهلي است و اين مقام اعظم فرائض خدا و بزرگتر امتحانهاي خداست و چگونه كمال براي كسي حاصل شود تا عمل براي خدا نكند و عمل براي خدا بالتمام عمل براي مؤمن است و خدا غني است از تو و عمل تو و مال تو و اين عملي است كه خالص است براي خدا مثل آنكه كسي خدا را بهبيند و براي خود او عملي كند بلكه عرض ميكنم كه اگر احياناً اين عمل ريا هم باشد يا سمعه باشد و از باب ريا و سمعه نفع ندهد از جهت سرور مؤمن نفع خواهد كرد چرا كه خيرش بمؤمن رسيده و او مسرور شده و سرور او سرور خداست حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود هر كس مؤمني را مسرور كند مرا مسرور كرده است و هر كس مرا مسرور كند خدا را مسرور كرده است و حضرت باقر عليه السلام فرمودند هيچ عبادتي بپايان سرور مؤمن نرسد و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه خدا وحي كرد به داود كه بنده يك ثواب ميكند و من بهشت خود را براي او مباح ميكنم عرض كرد آن حسنه كدام است فرمود بنده مؤمن مرا مسرور كند اگر چه بيك خرما باشد و فرمود گمان نكند كسي كه هر گاه مؤمني را مسرور كرد تنها همان مؤمن را مسرور كرده بلكه والله ما را مسرور كرده بلكه والله رسول [ص 469] خدا را مسرور كرده تمام شد و معلوم است كه اگر خدا مسرور شد حزن تو را هرگز نميخواهد تو خدا را خوشحال كني و او تو را غمناك و عذاب تو غمناكي تو است پس خدا تو را در آن هنگام غمناك نكند و داخل بهشت كند تا تو خوشحال شوي خدا ميفرمايد هل جزاء الاحسان الا الاحسان يعني آيا جزاي احسان چيست جز احسان و تو احسان بخدا كردهٔ پس خدا هم بايد احسان بتو كند بلكه عرض ميكنم كه تو اگر مؤمني را مسرور كني جميع اعمال تو قبول شود اگر چه بد باشد چرا كه حديث است كه هر كس يك ثواب از او قبول شود جميع اعمال او قبول شود و كدام ثواب از سرور مؤمن عظيمتر حتي آنكه اعظم است از نماز و روزه و جميع عبادات چنانكه دانستي باري بد نگفته شاعر كه :
اگر خداي نباشد ز بندهٔ خشنود شفاعت همه پيغمبران ندارد سود
پس اگر مؤمني از تو خوشحال نباشد خدا خوشحال نيست و چون خدا خوشحال از بنده نباشد شفاعت باو چه كند مضمون آيه است كه لايشفعون الا لمن ارتضي يعني شفعاء روز قيامت شفاعت نكنند مگر براي كسي كه خدا از او خشنود باشد بفهم چه ميگويم و تعجب مكن كه مؤمن نور خداست و امر از اينها اعظم است و اگر اين خلق منكوس متحمل بودند ميگفتم چيزها كه هيچ گوشي نشنيده و هيچ عقلي نفهميده باشد ولي كو ، بد نگفته است شاعر :
گر نبودي سينهها تنگ و ضعيف ور نبودي خلق محجوب و كثيف
در مديحش داد معني دادمي غير اين منطق لبي بگشادمي
باري و بعضي ديگر از حقوق مؤمن كه در اخبار وارد شده از حقوق ظاهره آن است كه سؤال بسيار از مؤمن نكني و سبقت بر او در جواب نگيري [ص 470] اگر كسي از او چيزي پرسد و الحاح بر او نكني اگر اعراض كند و جامه او را نگيري بجهت اصرار اگر كسل شود و اگر بر او داخل شوي و نزد او جمعي باشند سلام بر همه كن و لكن او را مخصوص بتحيت كن و پيش روي او بنشين و پشت سرش منشين و بچشم خود براي او اشاره مكن و با دست خود اشاره مكن و نزد او بسيار مگو فلان كس چنين گفته و فلان كس چنين بر خلاف قول او و از صحبت او ملول مشو چرا كه مثل عالم مثل نخله است كه انتظار ميكشي كه كي از او دانه خرمائي بيفتد و سرّ او را فاش مكن و پيش او كسي را غيبت مكن و حفظ حرمت او را پيش روي او و پشت سر او بكن و نجوٰي با او مكن و عيبجوئي او منما و اگر او را خدمتي باشد بر سايرين پيشي بگير در خدمتش و قول او را بر او رد مكن و طعن بر او مزن و حكم و امر او را مخالفت مكن و مشورت او را خلاف مكن و اجلال و اكرام نما او را و امثال اينها و
استاد تو عشق است چه آنجا برسي او خود بزبان حال گويد چون كن
پس بهمين قدر اكتفا ميكنم .
و دويم برادران همرتبه و هممقام تواند و حق ايشان آنست كه آنها را با خود مساوي كني در هر چه داري و تفصيل حقوقشان بسيار است از آن جمله حضرت صادق عليه السلام فرمود كه مسلم برادر مسلم است و او چشم اوست و آئينه اوست و دليل اوست و خيانت نميكند با او و گول نميزند او را و ظلم باو نكند و دروغ باو نگويد و غيبت او نكند و فرمود مؤمنون بعضي خدمتكار بعضي هستند و فرمودند از حق مؤمن بر برادرش آنست كه گرسنگي او را سير كند و عورت او را بپوشد و غم او را زايل كند و قرض او را ادا كند و اگر مرد خليفه او باشد بر سر اهل و اولادش [ص 471] و كسي از حضرت صادق پرسيد كه حق مسلم بر مسلم چيست فرمود هفت حق واجب كه اگر يكي را ضايع كند از ولايت خدا و طاعت خدا بيرون رود و خدا در او نصيبي ندارد عرض كرد فداي تو شوم چيست آنها فرمود من بر تو مهربانم ميترسم بگويم و ضايع كني و حفظ نكني و بداني و عمل نكني عرض كرد لا قوة الا بالله فرمود آسانتر آنها آنكه دوست داري براي او آنچه براي خود دوست ميداري و ناخوش داري براي او آنچه براي خود ناخوش داري و حق دويم آنكه از غضب او اجتناب كني و رضاي او را متابعت نمائي و امر او را اطاعت كني و حق سيوم آنكه كمك كني او را بنفس خود و مال و زبان و دست و پاي خود و حق چهارم آنكه چشم او و دليل او و آئينه او باشي و حق پنجم آنكه تو سير نباشي و او گرسنه و تو سيراب نباشي و او تشنه و تو پوشا نباشي و او برهنه و حق ششم آنكه اگر تو خادمي داشته باشي و او نداشته باشد واجب است كه خادم خود را فرستي كه جامه او را بشويد و طعام او را بسازد و جامه خواب او را بگستراند و حق هفتم آنكه قسم او را تصديق كني و دعوت او را اجابت نمائي و مريض او را عيادت نمائي و بر جنازه او حاضر شوي و اگر فهميدي كه حاجت دارد پيشي بگيري و او را ملجأ بسؤال نكني پس اگر اين كار كردي ولايت خود را متصل بولايت او كردهٔ و ولايت او را بولايت خود و شخصي از حضرت صادق عليه السلام پرسيد از حق مؤمن جواب نفرمود پس چون آمد كه وداع كند عرض كرد سؤالي كردم جواب نفرموديد فرمود ميترسم كه كافر شويد شديدتر آنچه خدا واجب كرده است انصاف شخص است از نفس خود حتي آنكه راضي نشود براي برادرش از جان خود مگر بآنچه راضي است از برادرش براي جان خود و مواسات برادر [ص 472] در مال و ذكر الله در هر حال تا آخر خبر خلاصه احاديث بسيار است و همه را نميتوانم ذكر كنم خلاصه آنها را جمع كردهام صد و پنجاه حق است و آن اين است :
١ - مواسات در مال
٢ - اينكه چشم او باشي
٣ - آئينه او باشي
٤ - دليل او باشي
٥ - خادم او باشي
٦ - او را سير كني
٧ - او را سيراب كني
٨ - عورت او را بپوشي
٩ - غم او را زايل كني
١٠ - دين او را ادا كني
١١ - خليفه او باشي بر اهل و اولاد بعد از مرگ او
١٢ - دوست داري براي او آنچه براي خود دوست داري
١٣ - ناخوش داري براي او آنچه براي خود ناخوش داري
١٤ - از غضبش بپرهيزي و رضاجوئيش كني
١٥ - اطاعت امرش كني
١٦ - ياري كني او را بجان و مال و زبان و دست و پا
١٧ - خادم خود را فرستي اگر خادم ندارد كه خدمت او كند
١٨ - قسمش را تصديق كني
١٩ - دعوتش را اجابت كني
٢٠ - مريضش را عيادت كني
٢١ - جنازهاش را حاضر شوي
٢٢ - بخدمتش بشتابي قبل از سؤالش و همه كار او را بكني
٢٣ - بپسندي براي او هر چه براي خود ميپسندي
٢٤ - اگر سؤال كرد بدهي
٢٥ - اگر محتاج شدي از او بطلبي
٢٦ - ملولش نكني
٢٧ - پشت او باشي
٢٨ - پشت سر او حفظ او را كني
٢٩ - اگر حاضر است زيارتش كني
٣٠ - اگر بر تو عتاب كند مفارقت نكني تا آنكه طلب عفو از او كني
٣١ - حمد خدا كني اگر خيري باو رسد
٣٢ - كمك او باشي اگر مبتلي شود
٣٣ - كمك او باشي اگر امري بر او مشكل شود
٣٤ - سلام بر او كني نزد ملاقات او
٣٥ - دعا كني او را اگر عطسه كند
٣٦ - او را در دل خود دوست داري
٣٧ - ياور او باشي چه ظالم باشد و چه مظلوم يعني اگر بخواهد ظلم كند نگذاري و اگر كسي باو ظلم كند ياري او نمائي و دفع ظلم از او كني
٣٨ - حصه او را از انفال بگيري [ص 473] اگر غايب باشد
٣٩ - زيارت قبر او را كني اگر بميرد
٤٠ - دوستي را با او خالص كني
٤١ - از بدي او درگذري
٤٢ - صله او كني و پيمان با او كني كه با هم عطوف باشيد
٤٣ - مغموم شوي اگر خدمتي از او را حاضر نشدي
٤٤ - خبر كني او را اگر سفري ميكني
٤٥ - وقتي از سفر ميآيد او را زيارت كني
٤٦ - نيكي او را ظاهر كني
٤٧ - او را در چشم خود بزرگ بيني
٤٨ - غيبت او را حرام داني
٤٩ - بعد از مردنش جز خير او را نگوئي
٥٠ - از لغزش او درگذري
٥١ - بر اشك او ترحم كني
٥٢ - عيب او را بپوشي
٥٣ - از خطاي او بگذري
٥٤ - عذر او را بپذيري
٥٥ - اگر كسي غيبت او كند رد كني
٥٦ - دايم نصيحت او كني
٥٧ - دوستي او را حفظ كني
٥٨ - عهد او را نشكني
٥٩ - هديه او را قبول كني
٦٠ - صله او را مكافات كني
٦١ - شكر احسانش را بنمائي
٦٢ - ياري او را نيكو كني
٦٣ - زن او را حفظ كني
٦٤ - حاجت او را برآوري
٦٥ - شفيع او شوي در سؤال او
٦٦ - گمشده او را راهنمائي كني
٦٧ - سلام او را رد كني
٦٨ - سخن با او نيكو گوئي
٦٩ - انعام او را نيكو كني
٧٠ - قسمهاي او را تصديق كني
٧١ - دوست او را دوست داري
٧٢ - با او نيك همسايگي و معاشرت كني
٧٣ - از بد او چشم پوشي
٧٤ - از او طلب انصاف نكني چرا كه از بنيههاي ضعيف طلب انصاف در همه امور بيانصافي است چنانكه خودت هم نميتواني
٧٥ - صفا كني با هر كس با او صفا دارد
٧٦ - دشمني كني با هر كس با او دشمني دارد
٧٧ - سرّ او را بپوشي
٧٨ - در حضور او كنيه او را بگوئي و اسمش را نبري مگر در غيبت او
٧٩ - غمگين از او نشوي
٨٠ - خيانت با او نكني
٨١ - او را گول نزني
٨٢ - ظلم باو نكني
٨٣ - دروغ باو نگوئي
٨٤ - تهمت باو نزني
٨٥ - غشّ با او نكني
٨٦ - خذلان او ننمائي
[ص 474] ٨٧ - عداوت با او نكني
٨٨ - او را وانگذاري
٨٩ - اف باو نگوئي
٩٠ - باو نگوئي تو دشمن مني
٩١ - اگر عتاب كند قبول كني
٩٢ - از فراست او بپرهيزي
٩٣ - توقير و تكريم او كني
٩٤ - با او راه بروي اگر داخل خانهات شود يا بيرون رود
٩٥ - اطاعت او را كني اگر داخل خانهاش شدي
٩٦ - در خانه او هر جا ميگويد بنشين
٩٧ - تبسم در روي او كني
٩٨ - با او مدارا كني در سفر و حضر
٩٩ - مشايعت كني قدري اگر از تو جدا شود
١٠٠ - باو مكاتبه كني در سفر
١٠١ - اسم او را اول در كاغذ نويسي
١٠٢ - در صله بر او پيشي گيري
١٠٣ - در مجلس برادران پا دراز نكني
١٠٤ - با او خوشخلقي و الفت كني
١٠٥ - چون او را ملاقات كني با بشارت و گشادگي باشي
١٠٦ - از او عفو كني اگر چه بتو ظلم كند
١٠٧ - او را صله كني اگر چه او قطع كند
١٠٨ - نيكي كني با او اگر چه او بدي كند
١٠٩ - باو بدهي اگر چه او ندهد
١١٠ - ترحم بر او كني و لطف نمائي و زيارت كني او را
١١١ - مصافحه كني با او در حضر اگر چه مدت فراق بقدر گرد درختي باشد
١١٢ - معانقه كني با او چون بسفر رود
١١٣ - استقبالش روي چون بازآيد
١١٤ - مشايعت او كني چون سفر رود
١١٥ - سلام بر او را اگر چه در حال تقيه باشد ترك نكني
١١٦ - اگر سه نفر باشيد نجوٰي با يكي نكني در حضور ديگري
١١٧ - در ميان كلامش سخن نگوئي
١١٨ - حيا را از ميان بكلي دور نيندازيد
١١٩ - با او مجادله و مخاصمه ننمائي
١٢٠ - بيش از سه روز مهاجرت از خدمتش نكني
١٢١ - اگر فقير باشد تفاوت ميان سلام او و غني نگذاري
١٢٢ - هر سخن بتو بسپرد بروز ندهي
١٢٣ - اگر خواهد تو را زيارت كند او را محجوب نكني
١٢٤ - مكر با او ننمائي
١٢٥ - حسد بر او نبري
١٢٦ - باو نگوئي در سخن كه گمانت [ص 475] بد است
١٢٧ - نسبت باو دورو و دو زبان نباشي
١٢٨ - اذيت او نكني
١٢٩ - او را خوار ننمائي
١٣١ - او را حقير نشماري
١٣٢ - حفظ عيوب و لغزش او را ننمائي كه يك روزي او را بآنها سرزنش دهي
١٣٣ - باو استخفاف نكني
١٣٤ - باو سرزنش و سركوب ندهي
١٣٥ - بهتان باو نگوئي
١٣٦ - سرّ او را فاش نكني
١٣٧ - از قول او روايتي نسازي كه عيب او باشد
١٣٨ - اگر كسي روايتي بر او بسازد تصديق نكني
١٣٩ - فحش باو نگوئي
١٤٠ - متعرض عرض و مال و خونش نشوي
١٤١ - طعنه بر او نزني
١٤٢ - قول او را بر او رد نكني
١٤٣ - نيت بد درباره او نكني
١٤٤ - او را لعن ننمائي
١٤٥ - بحزن او محزون شوي و بشاديش شاد
١٤٦ - مظنه بد باو نبري
١٤٧ - او را نترساني اگر چه بنظر باشد
١٤٨ - معين اذيتكننده او نشوي اگر چه بنصف كلمه باشد
١٤٩ - محاكات او نكني كه باصطلاح عوام آن است كه تقليد او را بيرون نياوري
١٥٠ - سخن او را بدون اذنش جائي نگوئي
اين صد و پنجاه حق را از اخبار بيرون آورديم كه آسان باشد و شايد بعضي داخل بعضي محسوب شود لكن چون مروي بود عرض شد و اين صد و پنجاه حق جزئي از هزار جزء حق مؤمن نميشود و اگر گوئي كه من چگونه ميتوانم كه همه اين حقوق را مراعات كنم گويم بلي مشكل است اگر بخواهي يكي يكي آنها را درست كني و عادت نمائي ولي ما را در اداي اين حقوق لمّي است كه بيك كلمه همه آن حقوق را ميشناسيم و ميتوانيم عمل كرد و قربةً الي الله براي تو مينويسم و آن آن است كه اين حقوق و آنچه از احصا بيرون است همه فرع دو امر است كه اگر آن دو امر درست شد جميع آنها خود بخود درست ميشود زيرا كه اين حقوق از دو [ص 476] قسم بيرون نيست بعضي از آنها از مقتضيات محبت است و بعضي از آنها از مقتضيات تعظيم اگر محبت واقعي پيدا كردي جميع آن حقوق كه تابع محبت است از تو بروز كند ببين كه مادر كه محبت بفرزند دارد چه كارها ميكند و چه حقوق ادا ميكند كه اگر سالها بشمري بانجام نميرسد مثلاً بد او را نميتواند ديد و او را در ورطات وانميگذارد و در بلاها خذلان نميكند و گرسنه نميتواند ديد و تشنه نميتواند ديد برهنه نميتواند ديد او را بر خود ايثار ميكند و بر اين قياس كن و سالها اگر بشمري بانجام نميرسد و مادر كتاب ارشاد العوام نخوانده و حقوق را كسي باو القا نكرده بلكه چون فرزند خود را دوست ميدارد بالطبع اين حقوق را ادا ميكند و اينها لازمه دوستي است پس سعي بايد كرد كه برادر را قلباً دوست داشت و
استاد تو عشق است چه آنجا برسي او خود بزبان حال گويد چون كن
و اما حقوقي كه فرع تعظيم است آن هم جبلّي و طبعي است زيرا كه نظر كن كه آيا وقتي نزد سلطاني ميروي او را خوار ميكني باو بيحرمتي مينمائي و سلام و كرنش و تعظيم و تبجيل او را ترك ميكني آيا قول او را بر او رد ميكني آيا بر او طعن ميزني و كتاب ارشادي هم براي حرمت او نخواندهٔ و لكن چون در نظرت عظيم آمد خودِ طبع استاد است در آن و بمقتضاي قاعده و قانون عمل ميكند و شرع چيزي نيست جز اطوار طبع سليم و سليقه مستقيم پس سعي كن كه چون برادرت از طينت توست او را دوست داري و چون نور خداست و پارچه تن مصطفي و جگر گوشه مرتضي صلوات الله عليهم اجمعين است او را عظيم داني و بيحرمتي او را بيحرمتي بخدا داني و او را در نظر خود اعظم از سلطان عسوف [ص 477] شمري و احبّ از ولد عطوف گيري چون اين دو خصلت را بجا آوري جميع حقوق او را بالطبع خواهي بجا آورد و حاجت بتعليم و تعلم نيست پس ثمره ذكر اين حقوق آن است كه اگر كسي آن نوع محبت را ندارد و آن قدر مؤمن در نظرش عظيم نيست چون باين قواعد عمل كند و بر خود بگذارد كه مداومت نمايد و چندي بگذرد تا عادي او شود خورده خورده باعث محبت ميشود زيرا كه هر صورتي جاذب روحي است از مبدء و اين اعمال جاذب روح محبت و تعظيم ميباشند پس اگر شخص قليل المحبة باين حقوق مداومت كند خورده خورده برادر محبوب او شود و او محبوب برادر و برادر در نظرش عظيم شود و او عظيم در نظر برادر و كار بانجام رسد و عباد موافق شوند و بلاد معمور گردد و نفاق از ميان برود و بركات آسمان و زمين زياد شود و معاش و معاد خلق منتظم گردد پس اين حقوق اخواني است كه با تو مساويند و ديگر ببين كه حقوق اخوان بزرگتر چيست و با ايشان چگونه بايد سلوك كرد اللهم عفوك عفوك فيما قصرت فيه من حقوق اخواني و عفوك عفوك فيما قصروا فيه من حقي فاغفر لي و لهم برحمتك يا ارحم الراحمين .
و سيوم حقوق برادراني است كه از تو كوچكترند يعني ايمانشان از تو ضعيفتر است و حق ايشان آن است كه بعضي از آنچه خدا بتو داده است آنرا صرف ايشان نمائي بخلاف اخوان مساوي با تو كه بايست با ايشان نصف كني آنچه داري و اخوان بزرگتر كه ايشان را ايثار بر خود كني و همه را از ايشان داني و زندگي خود را در فضل عطاي ايشان شمري پس بايد مراقب برادران كوچك باشي و شكستگي كار ايشان را ببندي و حاجت ايشان را رفع كني چه بمال خود و چه بعزت و جاه خود و چه [ص 478] بعلم و ايمان خود و چون او ضعيف است و طغيان ميكند چون خود را غني بيند و صلاح او در آن نيست كه او را غني نمائي پس سد فاقه او را بكن ببعض آنچه داري از علم و مال و بقدر حفظ بنيه او باو بده تا خورده خورده قوي شود و تحملش زياد شود و هر چه قوي شود حقش زياده گردد تا مساوي تو گردد و در راه باطن ميشود كه كوچكتر از تو خورده خورده با تو مساوي شود بلكه بزرگتر گردد چرا كه مناط امر سرعت سير در ايمان است و زيادتي عمل و علم و تقوي و اين ممكن است كه كسي متأخر از سرعت سير متقدم شود پس بايد تا كوچكتر است براي او پدر مهربان باشي و عورت او را بپوشي و تشنگي او را سيراب كني و گرسنگي او را سير كني و زير بازوي او را بگيري كه نيفتد و در نصيحت و تربيت او كوتاهي نكني تا كسي هم كه از تو بزرگتر است درباره تو كوتاهي نكند و بايد غم او را زايل كني و بعضي از ديون او را ادا كني و خليفه او باشي بر اهل و عيالش و او و مالش را از خود داني و نصيحت او را فرو نگذاري و از قصور و تقصيرش چشم پوشي و جميع حقوق مساوي را درباره او مراعات كني بقدر اندازه و مقام او و او را كمعصيانتر از خود داني و از اين جهت او را بهتر شمري از خودت بالجمله مؤمن بايد نظرش بخدا و عملش براي خدا و بنده خدا باشد و جان و مال و عِرض و ناموس خود را از خدا داند و مال خدا را در راه خدا صرف كند و شيعيان راه خدايند پس بقدر ظهور نور خدا بايد اداي حق را نمايد اگر كامل است و ظهور نور خدا در او بسيار است حقوق اول را ادا كند و اگر كمتر است و مساوي خودت حقوق ثاني و الا حقوق ثالث را و از آنچه عرض كرديم قانون عمل بدست آمد .
[ص 479] فصل - در حقوق اخوان مكاشره است و ايشان بر دو قسمند يا در اصل از پدر و مادر تواند و لكن شير دشمنان را خوردهاند و گوشت و پوست او از آنها روئيده پس ظاهر او خبيث است و باطن او طيب و چون دنيا دارِ ظاهر است و او هم ظاهرش خبيث نميتواني باو وثوق پيدا كني البته و او را امين بر جان و امر و سرّ و مال و جاه و حال و اهل و عيال خود نميداني بجهت صفت خبيثهٔ كه شعار خود كرده است پس محل وثوق نيست و از اخوان ثقه نخواهد بود پس از اخوان مكاشرين است و روا نيست كه با ايشان مداومت صحبت بجاي آوري چرا كه عماقريب بخبث ظاهر خود با تو خيانت كرده اذيتش بتو خواهد رسيد پس از او اجتناب لازم است تا آنكه خدا او را هدايت فرموده ظاهر او را از لوث شير مخالفين طاهر سازد آن وقت صالح از براي رفاقت خواهد شد و چنانكه شخص مؤمن تا آلوده بقذارت ظاهري است صالح براي دخول در مساجد نيست و با او نميتوان معاشرت نمود همچنين باطن او مادام كه آلوده بلوث منافقين است داخل جنان نگردد و براي مرافقت مؤمنان صالح نيست تا آنكه در ظاهر خود را بشويد و در باطن بآب توبه اغتسال نمايد يا ببلاها معذب شود تا طاهر گردد و قابل دخول جنان و معانقه حور حسان و مرافقه مؤمنان گردد پس ايشان را واگذار تا آنكه طاهر شوند و قابل اخوت گردند ولي قبل از اخوت ظاهره ايشان را حقوقي است كه بايد ادا شود و حقوق ايشان آن است كه ايشان را در دل دوست داري و اعمالشان را دشمن داري و از مجالس ايشان بجهت تنزه دوري كني سهل است كه از دشمنان ذاتي ايشان هم بايد تبرا كني چرا كه بالذات مؤمنند عبرت بگير از اين خبر كه [ص 480] شخصي بموسي بن جعفر عليهما السلام عرض كرد اي پسر دختر رسول خدا اينجا جماعتي هستند از دوستان شما شرابها ميخورند و گناهها مرتكب ميشوند آيا ما را ميسزد كه بايشان بگوئيم فاسق فاجر فرمود نه والله فاسق فاجر نيست مگر ناصب حرب براي ما و لكن بگوئيد مؤمن النفس خبيث الفعل طيب الروح والله ولي ما بيرون نميرود از دنيا مگر آنكه خدا و رسول او و ما از او راضي ميباشيم و علت اين آن است كه خدا او را محشور ميكند با همه گناهانش روسفيد عيوبش پوشيده ترس او ايمن و كمتر چيزي كه دوست ما باو صاف ميشود آن است كه خواب هولناكي خدا باو بنماياند يا ظلمي باو رسد يا مرگ بر او سخت شود پس اين كفاره گناهان او شود و مردي بامام علينقي عليه السلام عرض كرد كه بعضي از شيعيان شما شرابها ميخورند در راه فرمود حمد خدا را كه ايشان را در راه قرار داده برادر حق ايشان آن است كه بداني كه ايشان فرزند پدر و مادر تواند و از طينت پدر و مادر تواند و جزء ايشانند الا آنكه مريض شدهاند پس بايشان ترحم كني و مهما امكن ايشان را معالجه نمائي بامر بمعروف و نهي از منكر و نصيحت و رفق تا آنكه براه آيند و اگر نشنوند از تو دعا كن براي ايشان و مدتي صبر كن باز عود كن بايشان و چون سنّ ايشان بيشتر شود و عقلشان كاملتر گردد و شهواتشان بميرد آنگاه ايشان را بخوان و اما عشرت دائمي با ايشان مكن و چون گاه گاه ايشان را ببيني ترك صله مكن و معين ايشان باش در هنگام مظلومي و در هنگامي كه ميخواهند ظلم كنند ايشان را نهي كن و اگر نميشنوند واگذار و طالب اصل بقاي وجود ايشان باش تا لوث ايشان زايل شود و ايشان را مبادا خوار بشمري بجهت اعراضشان چرا كه تو هم بقوت و قدرت خود پاك نشدهٔ و آن قذارتها الآن در تو هم هست بلطف [ص 481] ديگري است كه عيوب تو مستور است پس ايشان را خوار مشمر چرا كه بسا كه ايشان مغفور باشند و تو مغفور نشوي پس آنگاه ايشان بهتر از تواند و ناموس پدر خود را درباره ايشان حفظ كن و عيوب ايشان را اگر خود مستور دارند تو هم مستور كن اگر چه پيش تو شراب خورند و زنا كنند و لواط نمايند چرا كه ايشان اولاد پدر تواند و عيب ايشان عيب پدر تو است پس تو اظهار عيب پدر خود را مكن اگر چه هفتاد كبيره نزد تو بكنند و مادام كه خود خود را رسوا نكردهاند و متجاهر بفسق نكردهاند تو عيب ايشان را فاش مكن چنانكه خدا فاش نكرده و رسول و امام ايشان را رسوا نكردهاند و وقتي كه خود خود را رسوا كردند تو نكردهٔ و پدر ايشان گلهٔ از تو نخواهد كرد پس غيبت ايشان را روا مدار و دروغ بر ايشان مگو و روايت بر ايشان مكن و اغلب حقوقي كه سابق ذكر شد بجا بياور مگر آنچه عشرت و تصديق و متابعت دايم را لازم دارد كه بايد از عشرت ايشان اجتناب كني و تصديق علوم باطله ايشان نكني و متابعت ايشان ننمائي و ساير امور محبت و عطوفت را بقدر امكان بايد بجا آوري چرا كه آنها از تواند و تو از آنها و چون مريض و ضعيف و كوچكند از ايشان بايد غالباً عفو كني و تمناي اعتدال و قوت و كمال از ايشان ننمائي و بيانصافي نكني كه اگر آن مرض را تو هم ميداشتي غير از آن نميكردي پس توقع اعتدال از ايشان بيانصافي است و اگر ايشان در نزد تو غير معتدلند و قبيح العمل تو هم در نزد اعلي چنيني و اگر بنا بود كه عالي داني را از نظر بيندازد احدي باقي نميماند و رسول الله بايستي همه را بيندازد و خدا او را هم بيندازد و اين البته درست نيست پس با ايشان برفق و مدارا سلوك كن و مثل اين ملاهاي ناصالح نباش كه فساق را از شدت لعن و طعن [ص 482] و دقّ از حدّ فسق بحدّ كفر ميبرند و از اسلام هم بري ميكنند بلكه مثل پدر مهربان باش و مانند طبيب شفيق و ايشان را بلطائف تدبير براه بياور و ايشان را هدايت كن و چون سخن باينجا رسيد بد نيست كه قدري اين مطلب را بسط دهم تا مانند ملاهاي جاهل و وعاظ عنيف نباشي و مردم را از راه حق نراني بدانكه اين گونه اشخاص يعني اين اخوان صاحب دو چيزند يكي نور ولايت كه اصلي ايشان است و براي ايشان حالت غريزي است و يكي آلودگي بامراض منافقين كه بواسطه معاشرت و آلودگي با ايشان مريض شدهاند حال معالجه اين جماعت را بايد بدو چيز نمائي يكي تقويت نور ولايت كه در ايشان است و يكي دفع مرض ايشان پس بايد دايم سعي كني كه تقويت نور ولايت ايشان را بذكر فضائل اهل بيت عليهم السلام براي ايشان بنمائي چرا كه اگر بنيه ايشان قوي شد و نور ولايت در ايشان قوت گرفت بيكبار از آن معاصي منزجر شوند و خود ترك كل آنها را نمايند چنانكه هزاران از عصات را ما بهمين طور معالجه كردهايم و بتقويت نور ولايت ايشان ايشان را هدايت نموده و بيكبار تائب شدند و از جميع معاصي منزجر شده توبه كردند و همه عابد و زاهد شدند و همه متهجد و نافلهگذار گرديدند و اين معالجه اقرب طرق است در هدايت ايشان و باندك وقتي معالجه ميشوند و يكي ديگر دفع امراض است باظهار قبح اعمال منافقين و انذار ببلاهاي نازله بر اعداء و منافقان و ذكر خواص منافقان و سيرت و اعمال ايشان و تبغيض ايشان و اعمالشان در دل ايشان تا چون از منافقين مشمئز شدند و قبح اعمال ايشان را فهميدند از مجانست و مشاكلت ايشان بيزاري جستند و امراض ايشان از سر ايشان رفت و معالجه ايشان بآن نشود كه مانند ملاهاي جاهل و وعاظ عنيف ملعون [ص 483] ملعون گوئي و فاسق فاسق سرائي و بشتم و طرد و غضب ايشان را براني چرا كه طبيب عنيف بيمار را ميكشد قبل از آنكه مرض را از او دور كند و از اين جهت جماعتي را از فسق بكفر انداختند و رفتند صوفي و دهري و جوكي شدند و خدا ميفرمايد من قتل نفساً بغير نفس فكأنما قتل الناس جميعاً يعني هر كس نفسي را بيسبب بكشد چنان است كه همه مردم را كشته است در انجيل معروف است كه حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام مينشست با ظلمه يهود بر او عيب كردند فرمود مريض احتياج بطبيب دارد نه صحيح و اينها مريضند و من با اينها مينشينم بجهت معالجه ايشان در كافي است كه حضرت امير عليه السلام فرمود آيا خبر ندهم بشما كه حق عالم كيست كسي كه نااميد نكند مردم را از رحمت خدا و ايمن نكند ايشان را از عذاب خدا و رخصت ندهد ايشان را بمعاصي تا آخر خبر فقره اول را ملاها خلاف كردند و دو فقره آخر را صوفيه خذلهم الله چرا كه ايشان مباح كردند بر مريدين خود جميع فسوق را كه مولي سخي است و مردم را جري بر معصيت كردند پس مثل ايشان مثل آن جاهلي است كه بيمار را جري بر خوردن چيزهاي مضر كند و بگويد خدا كريم است بخور و او را باين واسطه بكشد اين دنيا و آن دنيا مثل هم است چنانكه در اين دنيا با وجودي كه خدا كريم است ناپرهيزي بيمار را ميكشد در آخرت مولا هم سخي است و بمعصيت پوست از سر ايشان ميكند و الا اين وعيدها كه در قرآن و احاديث است چيست اينها تسويل است زهر افعي آدمي را ميكشد و فاروق آدمي را از زهر ميرهاند و خدا هم كريم و كدام كرم از اين بهتر كه ترياق فاروق آفريده و تو را قوت و قدرت خوردن داده و ترياق را هم بتو شناسانيده و اثر او را فهمانيده حال بخور تا از زهر برهي پس هر [ص 484] دو طايفه كمر همت را بستهاند براي كشتن مردم ملاها از دوا ندادن و صوفيه از امر بناپرهيزي و كشتند مردم را و سيعلم الذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون پس اي برادر من اعانت بر قتل برادران مكن و همت بر مداواي ايشان بگمار و اول تقويت ارواح و حرارت غريزي ايشان را بكن كه نور ولايت باشد بذكر فضايل و بهيجان بياور محبتهاي كامنه ايشان را پس تقبيح كن منافقين و اعمال ايشان را در نزد او و عداوتهاي كامنه ايشان را بهيجان بياور كه انسان از هر چه او را بد آمد عماقريب دوري ميكند و از هر چه او را خوش آمد عماقريب باو نزديك خواهد شد و غذاهاي مناسب از علوم حقه بايشان بخوران و دواهاي گوارا از انذار و نصايح و مواعظ برفق بايشان بخوران و اگر دوا را قي كردند و نپذيرفتند دوائي ديگر نوعي ديگر تا آنكه راه ميل ايشان بدست تو آيد و باب انس ايشان را بفهمي از آن راه و از آن باب ايشان را بخوان و معني اين فقره نه آن است كه صوفيه لعنهم الله بجميع لعائنه ميكنند كه ميروند مدتي شراب ميخورند و عذرشان آن است كه شرابيها را هدايت ميكنيم و مدتي چرس ميكشند كه چرسيها را براه ميآوريم و لواطه ميكنند كه لاطيها را بطريق حق ميآوريم چرا كه اين تدبيري است كه در اظهار شهوات خود كردهاند تدبير مريض آن نيست كه طبيب برود و كوفت بگيرد تا كوفتيها را معالجه كند و مجذوم شود تا مجذومان را شفا دهد و غشي كند تا غشيكردگان را بهوش آورد ، خفته را خفته كي كند بيدار ، اگر شخص عاصي شد عليل است و عليل عليل را نميتواند معالجه كند مست حفظ مستان چگونه ميكند بلكه هشياري بايد باشد كه حفظ مستان كند ، پس
ذات نايافته از هستي بخش كي تواند كه شود هستيبخش [ص 485]
حال عاصي نجاتدهنده عاصي چگونه شود و شيطان هادي شيطان كي گردد اگر شرط هدايت اين بود بايستي انبيا بجميع فسوق و فجور مرتكب شوند تا مردم فاسق و فاجر را هدايت كنند والله هر حرفي كه اهل حق و عليين زدند اهل باطل نظيرش در سجين خود گفتند و مارچوبه شدند و تن بشكل مار ساختند حال از اهل حق شنيدند كه بايد با عصات برفق و مدارا سلوك كرد تا براه آيند آنها در سجين خود اين حيله را در اظهار شهوات خود كردند و جميع آنها طرق كفر و ضلالت است بلي چون دولت حق درآيد و سلطان عادل مستولي نشيند حدود خدا را جاري كند بجهت اقتضاي سلطنت و سياست مدن و جدا شدن اهل حق از اهل باطل و آن غير حال هدنه و غيبت دولت حق است و كلام ما در امروز است و امروز بايد خلق را بمدارا هدايت نمود و بلطايف حيل براه داشت چنانكه يافتي و اگر در اخبار رجوع كني ميبيني كه بچه تدبيرهاي عملي و نصايح و الطاف و اشفاق مردم را براه آوردهاند و بحول و قوه خدا و نور ولايت ائمه هدي عليهم السلام الوف از مردم را باين طورها براه آوردهايم و همه تائب و متقي و پرهيزگار شدند و مرض ايشان از سر ايشان رفت و همه صحيح و طيب و طاهر شدند و قابل اخوت و محبوب پدر و مادر روحاني گرديدند و نور ولايت در سينه ايشان مشتعل شده همه از مواليان گرديدند حضرت باقر عليه السلام فرمود براي هر چيزي قفلي است و قفل ايمان رفق است و حضرت صادق عليه السلام فرمود خدا رفيق است و رفق را دوست ميدارد و فرمود هر كس رفيق باشد در امرش از مردم هر چه بخواهد بآن ميرسد و جبرئيل بر پيغمبر صلي الله عليه و آله نازل شد و عرض كرد يا محمد پروردگارم بتو سلام ميرساند و ميفرمايد با خلق من مدارا كن و پيغمبر صلي الله عليه و آله [ص 486] فرمود كه پروردگارم مرا امر بمدارا با مردم كرد چنانكه مرا امر بفرايض كرد و خدا بموسي عليه السلام وحي كرد كه اي موسي پنهان كن سرّ مرا در دل خود و اظهار كن در علانيه مدارا را از جانب من براي دشمن من و دشمن خودت از خلق من ، و علت حكمت مدارا و رفق آنست كه اعراض مخلوط گوشت و پوست و استخوان مردم شده است و اگر بخواهي بعنف اعراض را از بدن ايشان بيرون كني جميع بنيه ايشان فاسد شده از دست ميرود و اگر بمدارا تدبير كني بمطلب خواهي رسيد و اعراض ايشان پاك ميشود و بنيه ايشان هم از هم نخواهد پاشيد آيا نديدهٔ كساني را كه يك دفعه كاري را نميتوان بر ايشان القا كرد و حرفي را بايشان گفت و متحمل نميشوند و چون بتدريج و لطايف حيل تدبير كني همان كار را خواهند كرد و همان حرف را بايشان ميتوان گفت و ميپذيرند باري بهمين قدر هم در اينجا اكتفا ميكنيم .
و دويم در حقوق برادران رضاعي است كه بايد در دل از ايشان اعراض كني ولي در ظاهر بايد حرمت شير مادر خود را نگاه داري مادام كه آن عرض در جسم و جان ايشان باقي است و تفصيل اين اعراض را در كتاب ابواب الجنان نوشتهام اگر خواهي رجوع كن و در اين اواخر بنا را بر اختصار گذاردهام چون كتاب طول كشيده است و اما كيفيت معاشرت و اداي حقوق ايشان چنان است كه شخصي از حضرت صادق عليه السلام پرسيد كه چگونه بايد سلوك كنيم در ميان اين قوم فرمود اداي امانت كني بسوي ايشان و شهادت را براي ايشان و بر ايشان برپا كني و مريض ايشان را عيادت كني و جنازه ايشان را حاضر شوي و حضرت فرمودند بر شما باد بنماز در مساجد و حسن همسايگي براي مردم و برداشتن شهادت و حضور جنازهها [ص 487] شما ناچاريد از معاشرت مردم و هيچكس مادام الحيوة مستغني از مردم نيست و مردم بعضي بعضي را در كار دارند و فرمود وصيت ميكنم شما را بتقوي و مردم را بر دوش خود سوار نكنيد كه ذليل شويد خدا ميفرمايد قولوا للناس حسناً يعني با مردم سخن نيك گوئيد پس فرمود عيادت كنيد مريضهاشان را و حاضر شويد جنازههاشان را و شهادت دهيد براي ايشان و بر ايشان و نماز كنيد با ايشان در مساجدشان تا تميز و جدائي پيدا شود و مباينه ميان شما و ايشان پيدا شود يعني دولت حق ظاهر شود و مؤمن از كافر ممتاز شود و حضرت امير عليه السلام فرمود بايد در دل تو جمع شود حاجت بمردم و غناي از ايشان باشد افتقار تو بايشان در نرمي سخن تو و حسن سيرت تو و باشد استغناء تو از ايشان در نزاهت عِرضت و بقاي عزت و فرمود طوري با مردم راه رويد كه اگر مرديد گريه كنند بر شما و اگر غايب شديد ميل كنند بشما و فرمود از ما نيست كسي كه مالك نفس خود نباشد نزد غضب خود و كسي كه نيكو نكند صحبت كسي را كه با او صحبت كند و خوشخلقي با كسي كه با او خوشخلقي كند و رفاقت با كسي كه با او رفاقت كند و مجاورت با كسي كه با او همسايگي كند و خوشنمكي با كسي كه با او خوشنمكي كند و هكذا ساير اخبار كه در ابواب الجنان ذكر آنها را كردهام و حاصل آن است كه ملاحظه كني هر گاه از او اخلاق و صفات والدين تو ظاهر ميشود بايد احترام پدر و مادر خود را بداري و هر قدر از او نيكي ظاهر ميشود همان قدر اثر شير در آن هست و بايد كوتاهي در احترام آن شير نكني همان قدر كه او ابراز ميدهد بسوي تو تو هم ابراز دهي بسوي او بلكه اندكي بيشتر چرا كه او اگر اهل احسان نيست تو خود اهل احساني از گل بوي خوش منتشر است خواه خوشبوئي [ص 488] او را ببويد و خواه بدبوئي پس بقدر اظهار او احسان را واجب است در علم طريقت كه تو هم اظهار كني چرا كه آن احترام مادر تو است و اداي حق اوست نه اداي حق آن منافق و آن چشم اهل طريقت راست و اهل ظاهر را اين چشم نيست و شايد تو را ببينند و گمان كنند كه تو دوست منافقاني و حال آنكه تو اعدا عدوّ ايشاني و منتظر زوال عرض مانند آنكه آن خائني كه لباس پادشاهي را پوشيده و تو بجهت لباس پادشاه كمال احترام ميكني و جهال چنان ميپندارند كه تو احترام خائن را ميكني و هيهات و تو منتظر آني كه ببيني كه كي او لباس پادشاه را ميافكند و او را هلاك كني و آن جهال شايد حرمت لباس پادشاه را نگاه نداشته ضربتي بر فرق او ميزنند و حرمت پادشاه را ميشكنند اگر طويله پادشاه بست است و كسي را ياراي بياحترامي بخائن در آنجا نيست چگونه اخلاق و صفات و سيرت و صورت پادشاه بست نيست و اين خائن در بستِ آن سيرت و صورت درآمده و خود را بصورت پادشاه آراسته چگونه جايز است كه احترام بستِ اعظم را نگاه نداري پس جاهل مباش و حرمت والدين خود را بدار روايت شده است كه چون بلا بر قوم لوط نازل شد شخصي از قوم او لباسش مانند لباس لوط بود عذاب از او بحرمت آن لباس دفع شد و همچنين نقل كردند كه كسي تقليد موسي را باصطلاح درميآورد و چون كفار غرق شدند او نجات يافت كه حركاتش را مانند حركات موسي كرده بود بفهم چه ميگويم آيا نيست كه غالب اين مسلمين در باطن ايمان ندارند و در ظاهر همين صورت اسلامي كه دارند و نمازي كه ميكنند يا روزهٔ كه ميگيرند يا غير اينها از باب عادت و حياي از مردم نفع بايشان رسانيده و بلاها از ايشان دور شده و بدنهاشان بظاهر پاك است و مردم بايد زن و ارث بآنها بدهند و بعضي را [ص 489] خدا نعمت داده عدلش ميگويند و اين عزتي و نعمتي است و بعضي را نعمت داده آقا كرده و بعضي را نعمت داده امام جمعه و جماعت كرده و بعضي را قاضي كرده و بعضي را امين كرده و بعضي را صالح ناميده و بعضي را مدرّس كرده و بعضي را طالب علم كرده و وظيفه داده اينها همه حرمت اسلام ظاهر است و الا در باطن خدا ميفرمايد و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون يعني ايمان نميآورند اكثري از مردم مگر آنكه ايشان مشركند باري پس چون بعضي مردم بواسطه رضاع گوشت و پوستي از مادر تو دارند كه صورت ظاهر است بايد تو حرمت آن صورت را بداري و آن برميگردد بحرمت صورت پدر و حرمت صورت مادر كه آن راجع بحرمت خداست پس حرمت خدا را بايد داشت از هر جا هر قدر بروز كرده آن قدر حرمت دارد در ظاهر بظاهر در باطن بباطن و اين گونه حقوق تا وقتي است كه پرده ظاهر خود را ندريدهاند و باطن خود را آشكار نكردهاند و اگر انكار پدر و مادر تو را علانيه كردند چه باين طور كه انكار قولي از اقوال واضحه ايشان را كنند يا انكار فضلي از فضائل ظاهره ايشان را نمايند يا عداوت با دوستي از دوستان معروف و مشهور بجهت تمحض او در دوستي نمايند پس اگر باطن خود را باينها و امثال اينها آشكار كردند پرده خود را دريدهاند و ساير اعمالشان كه مطابق با تو است خودرأيي است و حيله و مكر و از سجين است و ايشان را حقي نيست پس از ايشان اجتناب كن چنانكه از خوك ميكني .
فصل - در فضيلت اداي حقوق اخوان است و در آنچه از آثار بر آن مترتب ميشود ، بدانكه خدا ذاتي است احدي و از ادراك خلايق برتر و چون احد [ص 490] است چيزي باو نسبت نميگيرد و او منسوب بچيزي نميشود و چيزي باو مقترن نميشود و او بچيزي و چيزي باو مرتبط نميشود و او بچيزي و چون در قدم است و از حدث و ادراك حوادث برتر هيچ خلقي ادراك او را نميتواند نمود و اشاره باو نميتواند نمود و سابقاً چون شرح اين مقامات شده اينجا اجمال و بقدر مقدمه كافي است و اول تجلي كه فرمود بنور محمد و آلمحمد عليهم السلام تجلي فرمود و بدء ايجاد ايشان را قرار داد چنانكه ختم بايشان خواهد كرد در زيارت ميخواني بكم فتح الله و بكم يختم يعني خدا بشما افتتاح كرد ايجاد را و بشما ختم كرد و ميخواني لايسبقه سابق و لايلحقه لاحق و لايطمع في ادراكه طامع مجملاً ايشان اول تجلي خدايند و ايشان را هزارهزار دهر قبل از افئده مردم ديگر آفريده پس ايشان هم از ادراك و اقتران بخلايق برترند و اول تجلي ايشان پيغمبران بودند پس شيعيان ايشان و شيعيان را خدا از شعاع ايشان آفريد پس شيعيان ظهور ايشانند چنانكه ايشان ظهور خدايند و شيعيان نور ايشانند چنانكه ايشان نور خدايند و دسترس شيعيان نيست مگر بشيعيان كه در يك مرتبه و يك عرض ميباشند آيا نميبيني كه چشم تو از جميع ملك هيچ نميبيند مگر الوان و اشكال را كه در عرض اوست و گوش تو از جميع ملك هيچ ادراك نميكند مگر اصوات را كه از عرض اوست و هكذا و اين است كه حضرت امير عليه السلام فرمود انما تحد الادوات انفسها و تشير الآلات الي نظائرها يعني ادوات تحديد نفس خود ميكنند و آلات اشاره بنظير خود مينمايند و فرمود هر چه تميز دهيد بادقّ اوهام خود در نازكتر معاني آنها مخلوقي است مثل شما و برميگردد بشما پس آنچه شيعه ادراك كنند مخلوقي است مثل ايشان پس شيعه است و آلات چون اشاره بنظير ميكند پس اشاره [ص 491] نميتوانند كرد مگر بشيعه كه نظير ايشان است پس خدا را ظهوري جز محمد و آلمحمد نيست عليهم السلام و ايشان را ظهوري جز شيعيان و هر كس چيزي بكسي نسبت ميدهد آن نسبت راجع بظهور او ميشود نه ذات او چنانكه زيد آمد راجع ببدن او ميشود و گفت راجع بزبان او و ديد بچشم او و تصور كرد بخيال او و فهميد بعقل او و هكذا باقي اضافات و اضافه چيزي بذات محال است حال همچنين آنچه بخدا اضافه شود راجع بصفات ميشود و آنچه راجع بصفات شود همان رجوع رجوع بسوي خداست انا لله و انا اليه راجعون يعني بازگشت ما بامر خداست و خدا بازگشت بامر را بازگشت بخود ناميده و جاء ربك يعني امر خدا آمد و خدا آمدن امر را آمدن خود ناميده چرا كه امر او صفت اوست فلما آسفونا يعني چون وليّ ما را محزون كردند و حزن وليّ را حزن خود ناميده بفهم چه ميگويم الي ربها ناظرة يعني بسوي نعمت خدا نظر ميكند و خدا نظر بنعمت را نظر بخود ناميده و هكذا آنچه راجع بخداست راجع بصفت است و آنچه راجع بصفت راجع بخدا حضرت امير فرمود رجع من الوصف الي الوصف يعني برگشت از صفت بسوي صفت و حضرت صادق عليه السلام در معني آيه فلما آسفونا انتقمنا منهم فاغرقناهم اجمعين يعني چون ما را محزون كردند انتقام كشيديم پس همه را غرق كرديم فرمود خدا محزون نميشود مانند حزن ما و لكن دوستاني براي خود خلق كرده است كه آنها محزون ميشوند و خوشحال ميشوند و ايشان مخلوقند مربوبند پس قرار داده است رضاي ايشان را رضاي خود و سخط ايشان را سخط خود بجهت آنكه ايشان را قرار داده است داعيان بسوي خود و دليلان بر خود بجهت اين چنين شدند و نيست كه اينها بخدا برسد چنانكه بخلق ميرسد و لكن اين است معني اين [ص 492] سخني كه گفته و فرموده من اهان لي ولياً فقد بارزني بالمحاربة و دعاني اليها يعني هر كس خوار كند وليي از اولياء مرا با من بميدان جنگ درآمده است و مرا بجنگ خوانده است و فرموده من يطع الرسول فقد اطاع الله يعني هر كس اطاعت كند رسول را خدا را اطاعت كرده است و فرموده ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يعني كساني كه با تو اي رسول بيعت ميكنند با خدا بيعت كردهاند و اينها همه چنان است كه ذكر كردم و همچنين است رضا و غضب و غير اينها از چيزها كه باينها شباهت دارد و اگر ميرسيد بموجد حزن و ملالت و حال آنكه او احداث كرده است آن دو را و ايجاد كرده است هرآينه جايز بود براي گويندهٔ كه بگويد كه موجد هلاك ميشود روزي چرا كه او را اگر ملالت و غضب رسد تغير باو رسد و چون تغير باو رسد ايمن از هلاكت نباشد و اگر چنين باشد موجد از آنچه ايجاد كرده است تميز داده نشود و قادر از مقدور و خالق از مخلوق معلوم نشود تعالي الله من هذا القول علواً كبيراً و او خالق چيزهاست نه بجهت حاجتي و چون بي حاجت شد حد و كيف در او محال است بفهم اين مطلب را ان شاء الله تمام شد حديث شريف در آن تدبر كن كه بابي است كه هزار باب از آن مفتوح شود پس معلوم شد كه جميع آنچه از احوال و صفات مختلفه اضافه بخدا ميشود معنيش اضافه باولياست چرا كه اوليا خود را فاني كردهاند و خداي خود را آشكار مانند بلوري كه خود را ننمايد و پشت سر خود را نمايد ميگوئي خط را ديدم و نديدي مگر آنچه را كه در بلور است و چون بلور فاني است اضافه باو اضافه بخط است و اضافه بخط اضافه باو بفهم چه ميگويم پس چون كاري بخواهي براي خدا كني براي مؤمني كن و هر كار كه براي مؤمني كني براي خدا شده است قطعاً و در دست خدا واقع شده است [ص 493] قطعاً و همچنين هر خلاف كه با مؤمن كني با خدا شده است قطعاً چرا كه با خدا نتوان معامله كرد مگر بهمين طور و اگر چه آنچه ما ميگوئيم از حديث است و لا قوة الا بالله اگر چه حديثش را ذكر نكرده باشيم ولي بجهت تيمّن و تبرك و افتخار مؤمنين بعضي از اخبار بايد ذكر كنيم از آن جمله حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد در خصوص فقيه شيعه كه چون حكم كند بحكم ما و قبول نكنند از آن چنان است كه بحكم خدا استخفاف كردهاند و بر ما رد نمودهاند و ردّ بر ما ردّ بر خداست و آن بحد شرك بخداست و حضرت باقر عليه السلام فرمودند كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود كسي كه مسرور كند مؤمني را مرا مسرور كرده و كسي كه مرا مسرور كند خدا را مسرور كرده و حضرت صادق عليه السلام فرمود گمان نكند كسي كه اگر سروري بر مؤمن داخل كرده همان او را مسرور كرده بلكه والله ما را بلكه والله رسول الله را و فرمود هر كس سروري بر مؤمن داخل كند بر رسول خدا داخل كرده و هر كس سرور بر رسول خدا داخل كند بخدا ميرسد و همچنين هر كس غمي بر مؤمني داخل كند و در حديث قدسي است كه هر مسلمي كه مسلمي را زيارت كند او را زيارت نكرده مرا زيارت كرده و ثواب او بر ذمه من بهشت است و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه هر كس زيارت كند برادر في الله خود را خدا ميفرمايد مرا زيارت كردي و ثواب تو بر ذمه من است و راضي نميشوم براي تو ثوابي را جز بهشت و حضرت باقر عليه السلام فرمود كه رسول الله صلي الله عليه و آله فرمود كه هر كس زيارت كند برادرش را در خانهِ او خدا ميفرمايد تو ميهمان مني و زاير مني بر ذمه من است طعام تو و من واجب كردم بر تو بهشت را و حضرت صادق عليه السلام [ص 494] فرمود كسي كه زيارت برادر في الله خود را چه در مرض و چه در صحت بكند و از روي مكر نيامده باشد و از روي استبدال نيامده باشد خدا موكل كند باو هفتادهزار ملك كه او را از قفاي او ندا كنند كه طيبي تو و طيب است براي تو بهشت شمائيد زوّار خدا و واردان بر خدا اين ندا را بكنند تا وارد منزلش شود و حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام فرمود كسي كه بيايد برادر مؤمن او نزد او بحاجتي او رحمت خداست كه خدا بسوي او آورده است پس اگر قبول كند آنرا متصل كرده است آنرا بولايت ما و آن متصل است بولايت خدا و اگر رد كند او را از حاجتش و قادر بر قضاي آن باشد خدا مسلط كند بر او ماري از آتش كه او را در قبرش بگزد و حضرت صادق عليه السلام فرمود خدا مؤمن را از نور عظمت و جلال كبرياي خود آفريده پس هر كس طعنه بر مؤمن زند يا رد كند بر او قول او را بتحقيق كه رد كرده است بر خدا در عرشش و در ولايت خدا نيست و اين است و غير از اين نيست كه او شرك شيطان است و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه اگر پرده برداشته شود از چشم مردم و ببينند اتصال مابين خدا و مؤمن را خاضع شوند براي مؤمن و مطيع او شوند و منقاد او گردند و در حديثي ديگر فرمود كه روح مؤمن متصلتر است بروح خدا از اتصال شعاع آفتاب بآفتاب و در چندين حديث قدسي وارد شده است كه هر كس يكي از دوستان مرا بيازارد با من در كمين جنگ نشسته و هر كس با من محاربه كند با او محاربه كنم و عرض ميكنم كه كل عزيزٍ غالب الله مغلوب بديهي است كه اگر خدا محاربه كرد غلبه با خداست و حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمود خدا سرزنش دهد بندهٔ از بندگانش را روز قيامت ميفرمايد اي بنده من تو را چه مانع شد كه من [ص 495] مريض شدم مرا عيادت كني عرض ميكند سبحانك سبحانك تو پرورنده عبادي الم بتو نرسد و مريض نشوي ميفرمايد مريض شد برادر مؤمن تو و عيادت نكردي او را بعزت و جلال خودم قسم كه اگر عيادت كرده بودي مرا در نزد او مييافتي پس من حوائج تو را متصدي ميشدم و برميآوردم و اين از كرامت بنده مؤمن من بود و من ارحم الراحمينم و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه خدا فرمود بكسي كه اي پسر آدم مريض شدم مرا عيادت نكردي عرض كرد اي پروردگار چگونه عيادت كنم تو را و تو پرورنده عالمياني فرمود مريض شد فلان بنده من پس اگر عيادت او كرده بودي مرا نزد او مييافتي و من از تو طلب آب كردم و مرا آب ندادي عرض ميكند چگونه و تو رب العالميني فرمايد كه فلان بنده مؤمن از تو آب خواست و اگر آبش داده بودي آن احسان را نزد من مييافتي و من از تو طعام خواستم و طعام ندادي عرض كرد چگونه و تو رب العالميني فرمايد از تو طعام خواست فلان و باو طعام ندادي و اگر طعام باو داده بودي آن را در نزد من مييافتي و در حديث قدسي است كه خدا فرمود برخ مرا روزي سه دفعه ميخنداند و او مؤمني را ميخنداند و از حضرت كاظم است عليه السلام كه فرمود هر كس نتواند كه زيارت كند ما را پس زيارت كند صالحان برادران خود را نوشته شود براي او ثواب زيارت ما و كسي كه نتواند كه پيشكش دهد براي ما پس پيشكش دهد صالحان برادران خود را نوشته شود براي او ثواب پيشكش ما و از حضرت صادق عليه السلام است كه فرمود كسي كه برادر مسلم او نزد او آيد و او را اكرام كند اين است و غير از اين نيست كه خدا را اكرام كرده است و از اين قبيل اخبار بسيار است پس از اينها و غير اينها ظاهر ميشود كه آنچه نسبت [ص 496] بمؤمن بعمل آيد از اكرام و اهانت و عمل بحقوق و تضييع بحقوق جميعاً نسبت بخدا بعمل آمده است چگونه چنين نباشد و حال آنكه در احاديث كثيره رسيده است كه خدا ميفرمايد نزديك نميشود بسوي من بنده بچيزي كه محبوبتر باشد نزد من از آنچه بر او واجب كردهام و بدرستي كه بنده نزديك ميشود بمن بنافله گذاردن تا آنكه او را دوست دارم پس چون او را دوست داشتم من گوش شنواي او شوم و چشم بيناي او و زبان گوياي او و دست تواناي او اگر مرا بخواند اجابت كنم و اگر سؤال كند عطا كنم خوب گفته است شاعر كه :