چون خدا از خود سؤال و كد كند كي سؤال خويشتن را رد كند

پس چون بنده مؤمن چنين باشد چه امر سبب تقرب بخدا بيشتر شود از تقرب باو و چه چيز سبب تقرب بمؤمن بيشتر شود از اداي حق او حضرت باقر عليه السلام فرمود كه عبادت خدا نشده است بچيزي كه محبوب‌تر باشد نزد خدا از ادخال سرور بر مؤمن و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه عبادت نشده است خدا بچيزي افضل از اداء حق مؤمن و حضرت امام حسن عسكري عليه السلام فرمود اعظم فرايض بعد از توحيد و اعتقاد بنبوت و امامت دو فريضه است يكي قضاء حقوق اخوان در راه خدا يكي بكار بردن تقيه از دشمنان خدا و حضرت امير عليه السلام فرمود قضاء حقوق اخوان اشرف اعمال متقيان است بواسطه اين جلب ميكند دوستي ملائكه مقربين را و اشتياق حورالعين را و حضرت باقر عليه السلام فرمود اشرف اخلاق ائمه و فاضلين شيعه استعمال تقيه است و اداي حقوق اخوان و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه معرفت بحقوق اخوان از افضل صدقات و صلوات و زكوات و حج و مجاهدات است و شخصي از حضرت رضا عليه السلام [ص 497] سؤال كرد كه خدا تقيه حسنه باو روزي كند و معرفت بحقوق برادران فرمود خدا بتو داد و هرآينه بتحقيق كه سؤال كردي افضل شعار صالحين را و بحضرت هادي عليه السلام عرض كردند كه چه خصلت نيكو كامل‌تر است فرمود علم بتقيه و قضاي حقوق اخوان و حضرت امام حسن عسكري عليه السلام فرمود كه كسي كه تواضع كند در دنيا براي برادران خود او در نزد خدا از صديقان است و از شيعيان علي بن ابيطالب و از آنچه عرض شد معلوم شد كه هيچ فريضهٔ بپايان قضاء حقوق برادران مؤمن نميرسد و افضل است از نماز كه عمود دين است و از زكوة و روزه و حج و خمس و جهاد و ساير فرايض اسلام بلكه عرض ميكنم كه توحيد تنها يا با نبوت تنها يا با ولايت تنها سبب نجات نميشود بلكه با اداي فرايض ديگر سبب نجات نميشود مگر با اداي حقوق اخوان توحيد تنها را جميع موحدان عالم دارند و با نبوت همه سنيان دارند و با ولايت همه اثني‌عشريه دارند و با ساير اعمال همه زهّاد و عبّاد دارند و هيچ يك ناجي نيستند مگر باداي حقوق اخوان و ايمان بآن و چون جهال تعجب مكن كه اثني‌عشري عامل متقي چگونه ناجي نيست مگر باين امر كه رفع تعجب تو را ميكنم ميگويم اگر اثني‌عشري كه بهمه ائمه عليهم السلام اعتقاد دارد همه اعمال را بكند و انكار كند حرمت شراب را مثلاً و ديگر در هر باب زاهد و عابد باشد آيا ايمان و عمل او باو نفع ميكند حاشا بلكه هر گاه يك فريضه جزئي را انكار بكند مرتدّ است و هالك و مخلّد در آتش جهنم حال هر گاه در ادني فريضه چنين باشد در اعظم فرايض چه خواهد بود و ايمان بقضاي حقوق از اعظم فرايض خداست چنانكه شنيدي چگونه نه و حال آنكه آن ايمان باداي حقوق خداست وحده لا شريك له اگر گوئي كه در حديث سابق گذشت كه بعد از توحيد و نبوت و ولايت [ص 498] اين اعظم حقوق است و تو اينجا ميگوئي كه اعظم از توحيد است و نبوت و امامت و اين اختلاف دارد گويم من خلاف خبر ان شاء الله هرگز نميگويم ميگويم هر گاه مؤمني همه را داشته باشد توحيدش و نبوتش و ولايتش اعظم است چرا كه در اين هنگام موحد حقيقي است و مؤمن بنبي و ولي حقيقةً و اما اگر اين را ندارد و آنها را دارد توحيدش حقيقةً توحيد نيست و نبوتش نبوت و ولايتش ولايت چرا كه علامت صدق ايمان بآفتاب ايمان بشعاع است نمي‌بيني كه اگر كسي بنماز اقرار نكرد و باقي را بزبان اقرار كرد كاشف از آن است كه اقرارش بخدا ظاهري است و حقيقةً مُقرّ نيست و همچنين اقرارش برسول و ولي و اقرار حقيقي وقتي است كه اقرار بجميع ما جاء به النبي صلي الله عليه و آله داشته باشد پس منكرين رسول صلي الله عليه و آله توحيد حقيقي ندارند و الا نبوت از توحيد اعظم نبود و منكرين ولايت نبوت ندارند و الا ولايت از نبوت اعظم نبود و منكرين نماز اقرار بولايت ندارند و الا نماز از ولايت اعظم نبود حال منكرين اداي حقوق اخوان ولايت و شريعت ندارند و اعظم از آنها هم نيست و علامت نجات هم هست بفهم چه ميگويم و اگر باطنش را ميخواهي خدا امر بتوحيد و نبوت و ولايت و عمل بشرايع كرد تا مردم اداي حقوق اخوان را درست نمايند و الا

گر جمله كاينات كافر گردند بر دامن كبرياش ننشيند گرد

ايمن است از ضرر عصيانشان و غني است از نفع طاعتشان باري مصدّقين خدا و رسول و ائمه و اوليا عليهم السلام را ميگويم كه هر كس از شما خواهد كه آبي بدست خود خدا بلاشك ريزد آبي بدست مؤمن ريزد و چنان داند كه علانيه آب بدست خود خدا ريخته بلا شك و بلا ريب و خدا فراموش‌كار و حق‌نشناس نيست و فرموده هل جزاء الاحسان [ص 499] الا الاحسان و لامحاله جزاي آنرا بتو خواهد داد بر حسب صدق تو و نميتوان كاري علانيه و قطعي كرد مگر بهمين طور قطعاً بدست خدا واقع شده و قطعاً بكيسه او رفته و خدا حق كسي را گم نميكند و از كرم اوست كه اين طور اسبابي فراهم آورده كه علانيه نسبت باو كاري بشود و هر گونه محبتي كه ببرادر بزرگتر يا كوچكتر يا مساوي خود بنمائي علانيه بخدا شده است پس سعي كن كه او را خالص كني تا اجرت زياده باشد بلكه عرض ميكنم ساير اعمال ريا و سمعه‌اش شرك ميشود و هيچ اجر ندارد و اين امر اگر چه ريا و سمعه‌اش شرك باشد از حيثيت عمل لكن از كرامت مؤمن و سرور او كه سرور خداست بي اجر نميماني لمثل هذا فليعمل العاملون اَذلك خير نزلاً ام شجرة الزقوم كه مراد منافقان و كفار باشند پس هر گاه آنها را صله كني خدا را قطع كردهٔ و اگر تشنه ايشان را سيراب كني بخدا عداوت كردهٔ و كفران نمودهٔ چرا كه شكر صرف نعمت است در راه منعم و تو صرف نعمت منعم را در راه دشمن او كردهٔ و دشمن او را قوي نمودهٔ والله اِحياء اعداء مساوي قتل اوليا و اعطاي بايشان مساوي منع اوليا و اعزاز ايشان مساوي اِذلال اوليا و اكرام ايشان مساوي اهانت باوليا و حب ايشان مساوي بغض اوليا و شكر ايشان مساوي كفر باوليا و سؤال از ايشان مساوي استكبار بر اوليا و خضوع براي ايشان مساوي با كبر بر اولياء و بُشر بصورت ايشان مساوي عبوس بصورت اوليا و جميع آنچه باوليا شده از نيك و بد راجع بخداست و همين كفايت ميكند كه حضرت هادي عليه السلام در خصوص صوفيه فرمودند كه هر كس بزيارت ايشان رود چنان است كه ياري كرده است يزيد و معاويه و اباسفيان را كسي عرض كرد اگر چه معترف بحقوق شما باشد [ص 500] غضب‌آلود باو نگريستند و فرمودند اين را ترك كن كسي كه اعتراف بحقوق ما داشته باشد از پي عقوق ما نرود آيا نميداني كه پست‌ترين طوائف صوفيه‌اند و همه صوفيه مخالف ما هستند و طريقه ايشان مخالف طريقه ماست و نيستند ايشان مگر نصاري يا مجوسِ اين امت تا آخر و حضرت رضا عليه السلام فرمود كسي كه صوفيه نزد او ذكر شود و رد نكند بر ايشان بزبان يا دل خود از ما نيست و كسي كه انكار كند ايشان را گويا با كفار پيش روي رسول خدا جهاد كرده است و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه صوفيه اعداء ما هستند هر كس ميل كند بايشان از ايشان است و با ايشان محشور است و عماقريب خواهند آمد قومي كه ادعاي محبت ما كنند و ميل بصوفيه كنند و خود را شبيه بايشان كنند و لقب ايشان را بر خود گذارند و تأويل اقوال ايشان را كنند هر كس ميل بآنها كند از ما نيست و ما از او بيزاريم و هر كس انكار كند ايشان را و ردّ كند بر ايشان گويا در خدمت رسول خدا با كفار جهاد كرده است و شيخ حر قريب بهزار حديث در رد آن كفار لعنهم الله شمرده است و بهمين اقتصار ميشود .

فصل - در عقاب كسي كه حقوق اخوان را ضايع كند اگر چه از آنچه عرض كرديم برآمد و لكن في الجمله اشارهٔ هم باين مقام ضرور است تا عوام‌فهم بشود بدانكه چون دانستي كه مؤمن نور عظمت و جلال و كبرياي خداست و متصل‌تر است بروح خدا از اتصال نور شمس بشمس و جميع آنچه نسبت باو وارد آيد نسبت بخدا وارد آيد البته پس تضييع حقوق او تضييع حقوق خداست و اهانت باو اهانت بخدا از اين جهت در حديث قدسي آمده است كه هر كس يكي از دوستان مرا اذيت كند چنان است [ص 501] كه با من در ميدان جنگ مبارزه كرده است و مرا بجنگ خود خوانده است و تضييع حقوق مؤمن بلاشك اذيت اوست و خدا فرموده الذين يؤذون المؤمنين و المؤمنات بغير ما اكتسبوا فقد احتملوا بهتاناً و اثماً مبيناً يعني كساني كه اذيت كنند مؤمنين و مؤمنات را بي‌تقصير بهتان و گناه آشكاري را متحمل شده‌اند و چون دانستي كه اذيت مؤمن اذيت خدا و رسول است پس مضيّع حقوق او ملعون شود بنص آيه الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا و الآخرة و اعد لهم عذاباً مهيناً يعني كساني كه اذيت كنند خدا و رسول را خدا ايشان را لعنت كند در دنيا و آخرت و مهيا كند براي ايشان عذابي خواركننده بلكه عرض ميكنم كه موافق فرمايش امام حسن عسكري عليه السلام جميع اعمالش باطل شود و هباء منثور گردد چرا كه اذيت مؤمن كرده است و اذيت مؤمن باطل‌كننده اعمال است چنانكه فرمودند بلكه عرض ميكنم كه اضمار خلاف با مؤمن سبب اِحباط اعمال گردد چرا كه موافق احاديث سابقه بدل مؤمن اثر كند و از تو اكراه حاصل كند و اكراه او رنجش و ايذاي اوست و سبب اذيت خدا و رسول شوي و از اين جهت امام عليه السلام در احاديث سابقه فرمود حق مؤمن اعظم از اينهاست اگر بگويم كافر ميشويد يعني چون عمل نكنيد و حضرت صادق عليه السلام فرمود اگر كسي ببرادر مؤمنش اف بگويد ولايت از ميان آنها منقطع شود و اگر ببرادرش بگويد تو دشمن مني يكي از آن دو كافر شوند و اگر باو تهمت زند ايمان در دلش آب شود چنانكه نمك در آب آب ميشود و معني آنكه فرمود يكي از آن دو كافر شوند يعني اگر راست گفته آن ديگري كافر است و الا خودش كافر شود باري معلوم شد كه رنجش مؤمن رنجش حقيقي خداست و اذيت [ص 502] او اذيت حقيقي خدا و بديهي است كه

هر كه با فولادبازو پنجه كرد ساعد سيمين خود را رنجه كرد

و هيچ قومي در هيچ عصري هلاك نشدند و بلا بر هيچ قومي نازل نشد بسبب اعمال ظاهره و صفات فرعيه ايشان مگر وقتي كه كار بقلوب رسيد و بولايت منتهي گرديد و بناي اذيت اوليا كه اذيت خداست گذاردند آن وقت بلا بر ايشان لازم شد و خدا ايشان را برانداخت و ميگويم كه مردم تا اذيت نفس خود را ميكنند و خدا را نميآزارند امر ايشان طوري ميگذرد و همان قدر كه بخود ضرر ميزنند همان قدر ضرر ميخورند اما چون بناي اذيت اوليا گذاردند از خود گذشته ضرر بخدا ميخواهند برسانند چرا كه ضرر و ايذاي مؤمن ضرر و ايذاي خداست پس آن وقت است كه تيشه بر اصل خود ميزنند و بيخ و بن خود را ميكنند و مستحق عذابي ميشوند كه آثارشان برافتد مانند طوفان يا بلاي عام چون وبا و طاعون و صيحه و امثال اينها چرا كه گناهِ كلي اثرش كلي و گناه جزئي اثرش جزئي است پس بگناههاي جزئي اثر مالي بخود ميزنند و بمتعلقات خود نقص ميرسانند و چون نوبت ايذا را باوليا رساندند كه جان جهان و جهانِ جانند كار بذوات رسد و نوبت جان‌بازي شود پس بالكليه ذات ايشان و جانشان برافتد بد نگفته شاعر :

تا دل مرد خدا نامد بدرد هيچ قومي را خدا رسوا نكرد

پس تضييع حقوق اخوان و اذيت اولياء رحمن ويران‌كنِ خاندانهاي كهن است و براندازنده مرد و زن است و بالكليه تلف ميشوند و در اين مقام ما را تفصيلها و تجربه‌هاست كه مصلحت در اظهار و ابراز آن نيست خدا ميفرمايد كان حقاً علينا نصر المؤمنين يعني بر ما لازم است نصرت [ص 503] مؤمنان و ميفرمايد و لينصرن الله من ينصره يعني خدا ياوران خود را نصرت كند پس بپرهيزند پرهيزكنندگان از اولياي رحمن كه ناصري جز خدا ندارند و بهمين قدر هم در اين فصل اكتفا ميكنيم .

فصل - در تحريص برگرفتن برادران و مجملي از ثمرات و منافع برادر اگر چه تفصيل نميتوانم بدهم چرا كه از تصاريف زمان قلبم منصرف شده است و معذلك هم سفري پيش آمد فجأةً كه ديگر نميتوانم بر حسب دلخواه اين مطلب را تفصيل دهم پس بطور اختصار عرض ميشود كه ثمرات اخوان در دنيا و آخرت زياده از احصاست و بعضي از آنرا در ابواب الجنان شرح داده‌ام و اينجا همين قدر عرض ميكنم كه اما ثمرات اخوان در دنيا براي هر عاقل ظاهر است چرا كه انسان مدنيّ الطبع آفريده شده چنانكه مكرر در اين كتاب ذكر شده است و امر مدينه منتظم نشود مگر باجتماع و تعاون و يك نفر از افراد نوع انساني نتواند كه بجميع مهامّ خود برسد لابد بايد هر يكي حاجتي را متكفل شوند تا امر معاش كل منتظم شود و بديهي است كه اين امر بطور كمال صورت نگيرد مگر با ايتلاف تام و ايتلاف تام صورت نگيرد مگر باخوّت و وداد و محبت پس هر گاه اخوّت در ميان افراد بني‌آدم محقق شود حاجت يكديگر را بطور صدق و صفا و بدون غل و غش و مكر و حيله برآورند و هر يك از عيش و زندگاني خود بهره تام ببرند با سكون نفس و اطمينان قلب و راحت بحت و هر يك ثمره زندگاني را دريابند و اين فوزي عظيم است كه مافوق ندارد و راحتي است كه گواراتر از آن ممكن نيست و جميع طالب همين معني هستند ولي از بابش داخل نميشوند [ص 504] و باين معني نميرسند و مانند كلاب جيفه همه دشمن يكديگرند و يكديگر را ميدرند و احدي از عداوت احدي و مكر او و غل و غش او ايمن نيست و نهايت سختي دنيا همين است پس معلوم شد كه ثمره برادر در دنيا راحتِ جان و نفس است در صحبت او چرا كه اگر سخن گويد دروغ نگويد و اگر معامله كند ظلم نكند و اگر وعده كند خلف نكند و اگر بخواهي منع نكند اگر حاضر باشي معين تو باشد و اگر غايب باشي خليفه تو باشد كدام راحت در دنيا از صحبت چنين كسي اعظم خواهد بود پس بايد سعي در اتخاذ اخوان عامه و خاصه نمود چنانكه از حضرت امير است عليه السلام :

و ليس كثيراً الف خلّ و صاحب و ان عدوّاً واحداً لكثير

يعني هزار دوست بسيار نيست و يك دشمن بسيار است و اين است كه لقمان حكيم به پسرش فرمود بگير هزار صديق و هزار كم است و نگير يك دشمن كه آن يكش بسيار است و حضرت صادق عليه السلام فرمودند بسيار بگيريد از اصدقا در دنيا چرا كه آنها نفع ميدهند در دنيا و آخرت اما در دنيا حاجتهائي كه آنها روا ميكنند و اما در آخرت اهل جهنم گفتند كه ما شافع نداريم و صديق مهربان براي ما نيست و فرمود هر كس يك برادر پيدا كند در راه خدا يك خانه در بهشت استفاده كرده است باري ثمره دنيائي آن زياده از شماره است و از آنچه عرض شد نوع مطلب بدست ميآيد .

و اما ثمرات آخرت آن كه باز از احصا بيرون و بعض از آنها اين است كه برادر درباره برادر دعا ميكند و اين دعا حكماً مستجاب است چرا كه تو از آن زبان گناهي نكردهٔ و زبان برادرِ تو زبان بي‌گناه تو است پس آن دعا البته مستجاب است و همچنين معين [ص 505] و ياور تو است در تقوي چرا كه اگر رفيقي گرفتي بآن شروط كه گذشت البته عشرت او تو را مائل بآخرت و زاهد در دنيا كند و همچنين شفيع تو خواهد بود در آخرت و بي تو داخل بهشت نشود و اين امري عظيم است و شك در شفاعت مؤمن براي برادرش نيست بلكه اول شفاعت او در برادر اوست بعد در سايرين و احاديث شفاعت مؤمنان در جلد دويم گذشت و ثمره ديگر هر گاه برادري بآن صفتها كه گفتم كسي بگيرد دليل و هادي و معلم اوست و باين واسطه جميع خير آخرت را درمي‌يابد و ديگر آنكه چشم اوست در جائي كه حاضر نيست و ديگر آنكه آئينه اوست و عيوب او را باو ميگويد و از آن اجتناب خواهد كرد و انسان خود عيب خود را برنمي‌خورد و ديگر آنكه دوستي برادران با يكديگر متصل بدوستي خدا ميشود بلكه بعينه همان دوستي خداست و حقيقت ايمان همان دوستي است چنانكه حديث است كه آيا ايمان غير از دوستي هست پس چون رفيقي بگيري حقيقت ايمان را دريافتهٔ و ديگر آنكه كسي كه معني دوستي را نفهميده باشد و در راه خدا دوست نشود ابداً خاضع و خاشع و ليّن و سهل و رقيق القلب نشود و قسيّ القلب باشد چرا كه چون از دوستي بگذري نفاق و عداوت است و قلوب اعدا قسيّ است و نجات دنيا و آخرت در قلب رقيق و خضوع و خشوع است و هكذا و اگر بخواهم تفصيل دهم خواص اخوت را در دنيا و آخرت بايد اجزائي چند بنويسم و حال فرصت آنرا ندارم و از آنچه عرض كردم ميتوان استخراج بعضي ديگر را نمود مجملاً بدانكه هيچ استفادهٔ در دنيا و آخرت از استفاده اخوان بهتر نيست و لذتي ديگر براي انسان جز لذت محبت اخوان متصور نيست و انسان از انسان لذت ميبرد و حيوان از آب و علف [ص 506] و بهمين قدر هم در اينجا اكتفا ميكنيم .

فصل - در عدد برادران كه بايد هر كسي چند نفر برادر گيرد و از عهده حقوق چند كس ميتواند برآيد كه عسر و حرج نشود . بدانكه اخوان چنانكه فهميدي چند طبقه هستند بعضي اخوان مكاشرين و عامه‌اند و آنها هر چه بيشتر باشند بهتر است چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمود كه هزار نفر هم زياد نيست بلكه عامه اهل مدينه بايد برادر باشند و چون در مدينه فِرَق مختلفه هستند هر يك از آنها كه قائلند به آنچه تو قائلي زباناً و ظاهراً بايد با آنها راه روي و آنقدر كه آنها اظهار ميكنند نسبت بتو تو هم اظهار كني نسبت بايشان و چون آنها زياده اظهار نميكنند تو هم محتاج بزياده نمي‌شوي پس از بسياري آنها عسر و حرجي لازم نمي‌آيد براي تو پس هر چه زياده باشند مهامّ دنيا و آخرت تو بهتر بانجام ميرسد و قلبت بيشتر در راحت خواهد بود و اما اخواني كه بايد شب و روز مواظب خدمت ايشان باشي و اداي حقوق ايشان را نمائي و باداي حقوق و ولايت ايشان تقرب بخدا جوئي اينها دو جوره‌اند يكي آنكه برادر بزرگتر است و جاي پدر تو را دارد و يكي آنكه رفيق سلوك و رفتار است و مساوي تو است يا اندك تفاوتي با تو دارد كه چندان باعتبار نميآيد اما آن اول كه اگر كسي در عمري يكي از آنها را بيابد بخير دنيا و آخرت فايز شده است و اين نعمت همه كس را ميسر نباشد و اما اخوان طريق حد اعتدال ايشان آن است كه چهار نفر باشند چرا كه اين چهار بمنزله اركان عرش رحمانند و آن برادر بزرگتر آيت رحمن مستوي بر عرش ايشان كه اين چهار همه مطيع و منقاد اويند و از امر و نهي او [ص 507] صادر ميشوند و كسي كه بخواهد سلوك نمايد بسوي خدا لابد است كه او را رفقا باشد و هر گاه كسي بخواهد بدون رفيق سلوك نمايد البته مجنون شود و شياطين بر او مسلط گردند و عاقبتش بضلالت منتهي گردد و عادة الله جاري نشده است بر آنكه كسي بمنزل رسد بجز باين پنج نفر كه يكي برادر بزرگتر است كه هادي و دليل و راهنماست و حلال مشكلات آن برادران است و چهار برادران سالك موافق و شاهد بر اين معني قول رسول الله است صلي الله عليه و آله كه فرمود الرفيق ثم السفر و كلام نبي ظاهرش منطبق بر ظاهر است و باطنش منطبق بر باطن و در روايتي ديگر الرفيق ثم الطريق ، و فرمود بهترين صحابه نزد خدا چهار نفر است و هيچ قومي زياده از هفت نشوند مگر آنكه لغو ايشان زياده شود و فرمود آيا خبر ندهم بشما كه بدتر مردم كيست عرض كردند چرا فرمود كسي كه سفر كند تنها و عطاي خود را منع كند و بنده خود را بزند و فرمود يا علي سفر مكن تنها چرا كه شيطان با شخص تنهاست و شيطان از دو نفر دورتر است و فرمود چون يك نفر سفر كند گمراه است و دو نفر دو گمراهند و سه نفر رفقاي سفرند و لعن فرمود سه نفر را آنكه تنها خورد و تنها در اوطاقي بخوابد و تنها سفر كند و حضرت صادق فرمود يكي شيطان است و دو نفر دو شيطانند و سه نفر اصحابند و چهار نفر رفقا و فرمود بهترين رفقا چهارند و همچنين ساير اخبار و حاصل آنكه اعتدال تام در چهار است و بچهار ظاهر و باطن منطبق شود و از آنچه در اين كتاب تا حال نوشته‌ام دليل اين مطلب ظاهر ميشود و اداي حقوق چهار نفر ممكن است و حق در مسئلهٔ كه در آن اختلاف شود از چهار نفر رفيق بيرون نرود و شور چهار نفر خطا نشود و چهار مؤمن اتفاق بر باطل نكنند و امر [ص 508] بر چهار مؤمن مشتبه نشود و حيف كه فرصت ندارم و متمكن از ايراد ادله اينها نيستم مجملاً بايد دانست كه سفر بسوي خداوند عالم واجب و تنها سفر كردن حرام چنانكه شنيدي پس اتخاذ اخوان واجب و تنها بودن مطلقاً روا نيست چنانكه حضرت باقر عليه السلام فرمود شيطان در وقت تنهائي بر انسان جري‌تر است و فرمودند كه بلايي كه از شيطان در حال تنهائي بانسان رسد مشكل آن بلا از او مفارقت كند و آنچه در اخبار وارد شده است كه صبر بر وحدت علامت عقل است و امر باعتزال فرموده‌اند اعتزال از هياكل شياطين است نه اعتزال از مؤمنين آيا نمي‌بيني كه كسي تنها برود در جائي و هرگز خدمت رسولي و امامي نرسد جايز نيست و بي‌دين خواهد شد پس چگونه شود كه تنهائي از مؤمنين روا باشد و شرايع آمده است كه انسان از صفات حيواني پيراسته و بصفات انساني آراسته گردد و انسان مدنيّ الطبع است و صلاحيت تنهائي از صفات جماد و نبات و حيوان است پس انسان را روا نباشد پس اعتزال مأمور به اعتزال از اشرار است نه اعتزال از اخيار و اگر ضرري براي وحدت نباشد جز آنكه انسان متمكن از اخذ دين خود نيست كفايت ميكند وانگهي كه انسان را حوائجي است كه بي اجتماع صورت نمي‌بندد پس انساني كه بالطبع محتاج بدنياي اصحاب و دين اصحاب است چگونه شود كه اعتزال نمايد و عشرت ننمايد با مؤمنان و هر كس خيال كند كه جايز است در اين دين قويم اعتزال و در خانه يا كوهي يا بياباني نشستن البته از رسم شرايع و احكام الهي و سياست مدن و خانه و بدن اطلاع ندارد و بدعتي در دين خدا گذارده است و اين دين قرارش بر اجتماع و تعاون و تفاهم و تناصر است بلي از شرار خلق و غالب مردم شرارند اجتناب كن چنانكه از گرگ [ص 509] اجتناب ميكني و معاشرت مكن مگر بقدر ضرورت و لزوم و اما با اخوان مؤمنين و علماي صالحين بايد معاشرت نمود حتي آنكه مهاجرت از ايشان زياده از سه روز روا نيست و اگر تفاصيل اين احوال و ادله و حكم اين مسائل را خواهي بكتاب ابواب الجنان رجوع كن كه آن كتابي است كه الي الآن مثل آن تصنيف نشده است و احدي از علما چنان كتابي نديده‌اند و نشنيده‌اند يعني بقدر آنچه ماها اطلاع داريم و آن قدر را كه اطلاع نداريم خدا داناتر است پس بهمين جا اين باب را ختم ميكنيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

باب سيوم

در معرفت اعداي ايشان و لزوم تبرا و تنافر از ايشان و شرح قبايح اعمال و مثالب افعال ايشان چرا كه مؤمن تا ايشان را نشناسد و اعمال ايشان را نداند اجتناب از ايشان و اعمال ايشان نتواند كرد و تبرا از متممات تولا است بدان كه اين مسئله حاجت بتصنيف كتابي مستقل دارد مقابل امر تولا و فضائل اوليا و لكن چون كتاب بطول انجاميده و مرا ملال گرفته و اوضاع عالم تغييري كلي كرده وانگهي در همين ايام مرا اراده سفر مشهد رضا عليه آلاف التحية و الثنا پيش آمد و بهمين زودي بايدم رفت ديگر فرصت تفصيل ندارم و بر حسب اراده تطويل ادله و ذكر شواهد و بينات و آيات و اخبار مرا ممكن نميشود پس بچند كلمه در اين مقام اقتصار كرده كتاب را ختم ميكنيم و در اين باب هم دو سه فصلي عرض ميكنم .

فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه احد است و غني از ماسوا و جز او هيچ چيز احد نيست و هر چه جز خداست مركب است از دو جهت جهتي بسوي [ص 510] خداوند عالم كه جهت نور و خير و كمال است و جهتي بسوي نفس خود كه جهت ظلمت و شر و نقص است پس ماسوي الله جميعاً مركبند از اين دو جهت و شواهد اينها از آيات و اخبار بسيار گذشته است ظاهراً و در ساير كتب ما مشروح است پس خلق خدا كه نور مشيت خدايند مانند نور چراغ هر چه نزديك‌تر بچراغ است نورانيت آن بيشتر است و هر چه دور از چراغ است ظلمانيت آن بيشتر است حتي آنكه نهايت نور در جانب منير است كه مشيت خداست و نهايت ظلمت در جانب نهايت بُعد است از منير كه مشيت خداست و در مابين اين دو مقام حد وسط است و نور و ظلمت مساوي پس نيمه بالا مقام عليين است و جنت و دار رضاي خدا و نيمه اسفل مقام سجين است و نار و دار سخط خدا و آن مابين مقام اعراف است كه ميان جنت و نار است پس چون مؤمنان از طينت عليين و جنت آفريده شده‌اند از نيمه اعلي باشند و رجوع ايشان بهمان جاست و كفار از طينت سجين و جهنم آفريده شده‌اند پس از نيمه اسفل باشند و رجوع ايشان بهمان جاست پس مؤمنان چون از يك جنس طينت ميباشند با هم دوست و مهربان و موافقند و كفار چون از يك جنس آفريده شدند آنها هم با هم دوست و مهربانند و بجهت مضادّه اهل عليين با اهل سجين بدند و توافق ميان ايشان صورت‌پذير نيست ابداً اين است كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد كه اگر شمشيرم را بر بيني مؤمن گذارم كه مرا دشمن دارد دشمن نخواهد داشت و اگر دنيا را بر فرق منافق ريزم كه مرا دوست دارد دوست نخواهد داشت و عداوت ميان اين دو طبقه از عالم ذر در سجيّه هر دو طايفه گذارده است پس هر كس ميل بطايفهٔ كند از ايشان است خدا ميفرمايد و من يتولّهم منكم فانه منهم يعني هر كس ايشان را دوست دارد [ص 511] از ايشان است پس بكلي اهل عليين از اهل سجين بالفطرة متنفرند و اهل سجين از اهل عليين و صفات و احوال و اخلاق هر طايفه غير صفات و احوال و اخلاق طايفه ديگر است صفات اهل عليين همه عدل و احسان و صله ذي القربي است و صفات اهل سجين همه فحشاء و منكر و بغي است و اگر نه اين بود كه اين عالم عالم آلودگي بود هر دو طايفه از هم ممتاز بودند و مشتبه نميشدند لكن بعضي از آنها باينها آلوده شده‌اند و بعضي از اينها بآنها و ارسال رسل و انزال كتب براي جدا كردن اين دو طايفه است از يكديگر و هيچ ميزاني براي تميز اين دو طايفه از دو ميزان بهتر نيست يكي ميزان شرايع و احكام كه تفصيل اخلاق اهل عليين است و يكي دل مؤمن كه موزون و مجرّب باشد پس هر گاه خواهي كسي را بشناسي او را باين دو امتحان امتحان كن زيرا كه منافق را ممكن نيست عادةً كه متمسك بشود بجميع شرايع و احكام و انكار نكند چيزي از آنها را اگر چه خود را بخواهد بصورت شرايع درآورد خوب گفته است شاعر :

ثوب الرياء يشفّ عما تحته و ان التحفت به فانك عاري

يعني جامه ريا ته‌نماست و اگر لحافي از ريا بخود بگيري عرياني پس منافق اگر چه بزبان بگويد كه من بجميع ما جاء به النبي اقرار دارم اما متمسك است بظنون و شبهات و در هر جاي شرع كه بتواند رخنه كند رخنه ميكند و از هر جائي كه اعتقاديش آن است كه اگر از آنجا بيرون رود بيرون ميرود و بخيالش آنكه كسي او را نديده و بر خروج او مطلع نشده و حال آنكه خدا رسواكننده منافقين است و سرّ ايشان را فاش ميكند و مؤمنين را بر ايشان مطلع ميكند و مقتضاي لطف نيست كه باطل از حق جدا نشود و خدا اغراء بباطل نكند و امر را مشتبه نگذارد تا حجت براي كسي نباشد و ادله اين [ص 512] مقام از دليل تسديد كه در مجلدات سابقه گذشته است واضح است بآنها رجوع كن پس امر اهل سجين مشتبه نشود و مؤمنان چون بنظر خدائي در مردم نظر كنند هر كس را بشناسند ،

خورده‌بينانند در عالم بسي واقفند از كار و بار هر كسي

و امتحاني ديگر قلب مؤمن آئينه جهان‌نماست و از طينت اوليا ممكن نيست كه منافق را دوست دارد اگر چه هزار اظهار دوستي كند پس چون رجوع بقلب خود كند و بغض او را بلا غرض بيابد ميداند كه او منافق است البته چنانكه ادله‌اش در باب سابق گذشت پس مؤمن علييني بايد از كافر سجيني معرض باشد بدل و ظاهر و باطن خود و از حركات و سكنات و صفات و اخلاق ايشان اجتناب نمايد خدا وحي كرد بيكي از پيغمبرانش كه بگو به بندگان من كه سلوك نكنند در مسالك دشمنان من و نپوشند لباس دشمنان مرا و نخورند طعام دشمنان مرا كه اگر چنين كنند آنها هم دشمن منند چنانكه آن دشمنان دشمن منند پس بحكم اين قاعده كه عرض شد بايد دوست و دشمن خود را تميز دهي و اخلاق هر يك را بداني و دوستي تو با دوستان و صفاتشان و اخلاقشان و احوالشان صادق باشد و دشمني تو با دشمنان و صفاتشان و اخلاقشان و احوالشان صادق باشد و مابين تو و ايشان بُعد مشرقين باشد كه اگر چنين كني در ولايت اوليا صادقي و الا كاذب .

فصل - بدانكه از علائم نفاق است كه كسي اقرار بتوحيد كند و با كساني كه توحيد ندارند دوستي كند و بُشر بروي ايشان نمايد و از ديدارشان مستبشر باشد و بد ايشان را نخواهد و ميل بايشان كند و مشتاق لقاي ايشان باشد و با ايشان بلاسبب رفق و مدارا نمايد و اظهار محاسن ايشان نمايد و تعصب كشد با كسي [ص 513] كه بد ايشان را گويد و از خيري كه بايشان رسد خوشحال و خرم گردد و از بدي كه بايشان رسد آثار اندوه در احوالش پيدا شود پس اين كس يقين منافق است در توحيد و هر گاه اقرار بنبي صلي الله عليه و آله دارد و بزبان اظهار اقرار ميكند ولي بملل خارجه مايل است و با علماي آنها نشست و برخواست ميكند و گاهي تعصب براي آنها ميكشد و از ذكر بد آنها غمناك ميشود و از ذكر محاسن نداشتهِ آنها مستبشر و ساكن ميشود و هر وقت بدِ آنها را بگوئي بتو اظهار بي‌ميلي كند و هر گاه نيكي براي آنها گوئي بتو رغبت كند و خندان شود و قلبش ساكن شود و رو بتو بيشتر كند و الفت بيشتر نمايد و هكذا ساير آنچه در توحيد ذكر شد اين كس البته منافق است در نبوت و اقرار بنبي ندارد قلباً و از ترس است يا حيا كه اظهار ايمان ميكند و هر گاه اقرار بائمه عليهم السلام دارد ولي هر وقت كه ذكر فضايل ايشان شود ساكت شود و آثار اندوه در وجناتش ظاهر گردد و هر گاه كسي حديثي دالّ بر عجز يا نقصي پيدا كرده بخواند مستبشر شود و بآن متمسك شود و ميل بآن راوي كند و خندان گردد و لذت برد و معذلك بكتب مخالفين مايل باشد و محاسن آنها را گويد و تحسين آرائشان نمايد و تقويت ايشان را نمايد و حميّتي براي ايشان كشد و مهما امكن تضعيف مواليان را نمايد و آنچه سابق عرض شد بعمل آورد قطعاً در ولايت آل‌محمد عليهم السلام منافق است و در قلب ناصب است بلاشك و هر گاه بزبان ميگويد كه من دوست دوستان آل‌محمدم عليهم السلام و دشمن دشمنان و لكن همين كه دوستي را مي‌بيند نظر بطور اكراه باو ميكند و آثار همّ و غم در وجناتش ظاهر ميشود و همين كه يكي از دشمنان دوستان را مي‌بيند مستبشر و خندان ميشود و منشرح ميشود و مي‌بيني كه نهايت سعي دارد در تأويل كلمات حقه [ص 514] اوليا و آنها را بسعي تمام منصرف بباطل كرده انكار ميكند و در مقابل سعي تمام دارد در تأويل كردن اقوال اعداي ايشان بحق و تصديق آنها را ميكند و اگر خيري بوليي رسد محزون شود و اگر بعدوّي رسد مستبشر و منشرح شود و برعكس هر گاه شرّي بوليي يا عدوّي رسد و مي‌بيني او را كه اگر فضلي از وليي گوئي متغير الاحوال و دگرگون شود و اگر فضلي براي عدوّي گوئي هيچ تغير در مزاج او پيدا نشود و خلطه با اعداء احب است نزد او از خلطه با اوليا و سؤال از اعداء را دوست‌تر ميدارد از سؤال اوليا و از صحت و غنٰي و عزت و كمال حاصله بر اوليا غمين شود و از عكسش خوشحال و برعكس اين براي مؤمنان پس بدانكه اين منافق و ناصب است در كتاب حدايق الشيعه كه كتابي است مسلّمي مسلمين نوشته است عباراتي كه مضمونش اين است كه از جمله كساني كه تصريح بنصب مخالفين كرده‌اند جماعتي از متأخرين متأخرينند كه يكي از ايشان سيد نعمة‌الله جزايري است در كتاب انوارنعمانيه جائي كه ميگويد و اما ناصبي و احوال او و احكام او تمام ميشود ببيان دو امر اول در بيان معني ناصب كه روايات وارد شده است كه او نجس است و بدتر از يهودي و نصراني و مجوسي است و كافر است باجماع اماميه رضوان الله عليهم و آنچه بيشتر اصحاب بآن قائل شدند آن است كه مراد از ناصب كسي است كه نصب عداوت كرده باشد براي آل‌محمد عليهم السلام ببغض ايشان چنانكه موجود است در خوارج و بعض ماوراءالنهر و مرتب كرده‌اند احكام را در باب طهارت و نجاست و كفر و ايمان و جواز نكاح و عدم جواز بر ناصبي باين معني و شيخ ما شهيد ثاني از جهت اطلاع بر غرايب اخبار برخورده‌اند باين معني كه ناصب كسي است كه نصب عداوت [ص 515] براي شيعه اهل بيت كند و اظهار قدح در ايشان كند چنانكه اين حالت اكثر مخالفين ماست در اين شهرها در همه عصرها تا آخر كلام سيد و صاحب حدايق ميگويد كه اين حقي است كه اخبار عترت اطهار بآن دلالت دارد و باز در حدائق در بحث سؤر از كتاب روض نقل كرده است كه مراد از ناصب كسي است كه نصب عداوت كرده باشد براي اهل بيت عليهم السلام يا براي يكي از ايشان و اظهار بغض كند براي ايشان صريحاً يا لزوماً مثل كراهت ذكر ايشان و نشر فضايلشان و اعراض از مناقبشان از اين جهت كه مناقب ايشان است و عداوت براي محبين ايشان بسبب محبتشان و صدوق روايت كرده است از صادق عليه السلام كه فرمود كه ناصب كسي نيست كه نصب كرده باشد براي ما اهل بيت چرا كه نخواهي يافت كسي را كه بگويد من دشمن دارم محمد و آل‌محمد را عليهم السلام لكن ناصب كسي است كه نصب كند براي شما و حال آنكه ميداند كه شما ما را دوست ميداريد و از شيعيان مائيد و در بعض اخبار است كه هر كس جبت و طاغوت يعني اول و ثاني را مقدم دارد ناصب است و بعض اصحاب اين را اختيار كرده‌اند چرا كه عداوتي اعظم از اين نيست كه پست را بر عالي مقدم دارند تمام شد كلام صاحب حدائق و آنچه نقل كرده بود پس معلوم شد از كلمات علما كه علامت نفاق بغض اولياست و عدم محبت ذكر فضايل ايشان و اظهار كراهت پس هر گاه در كسي اين خصال را ديدي بشناس كه او منافق است و حذر كن از ظن و حدس و تخمين مگر آنكه بكرّات تجربه كني و ببيني بطور وضوح .

[ص 516] فصل - بدانكه ايمان محبت است بخدا و رسول و ائمه و اوليا و طريقه و طور ايشان چنانكه حضرت صادق فرمود كه ايمان غير از محبت چيزي هست و خدا فرموده حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان پس ايمان محبت است و محبت خصلت و صفت طبيعي است و انسان در نفاق خود ميتواند حركات ظاهر و زبان خود را تغيير دهد پس بنفاق با اهل حق راه رود و شرايع را بجا آورد اما بنفاق احوالات طبيعي را نميتوان تغيير داد ببين كه جبان كه از جُبن ميلرزد بزبان ميتواند دروغ گويد كه نترسيدم اما رنگِ پريده و اعضاي مرتعش را نميتواند تغيير دهد محزون ميتواند دروغ گويد كه محزون نيستم اما گونه افروخته و حالت چشم و عدم اقبال اعضا شاهدي صادق است كه محزون است بيمار ميتواند دروغ بگويد بيمار نيستم ولي پاي از رفتار مانده را چه ميكند و بدن از تب سوخته را چه مينمايد و گونه افروخته را چگونه پنهان ميكند بفهم آنچه را كه ميگويم كه اگر شهرها را ميگشتي اين بيان و اين ميزان بدستت نميآمد پس حالات طبيعي را نميتوان پنهان كرد پس منافق بگويد كه من دوست اميرالمؤمنينم لكن چون ذكر فضايلش شود حزنِ عارض و اعراض را چه ميكند و بي‌ميليهاي بعد از آن را با ذكر فضايل چه ميكند بگويد من دوست رسولم ميل بفرنگي و يهودي و مجوس را چه ميكند مستبشر شدن برؤيت آنها را چه ميكند و تحسين لباس و طعام و سلوك آنها را چه ميكند نه اينكه اگر آن خوب است مقابلش و مخالفش بد است و آن دين اسلام است بگويد من موحّدم مستبشر شدن نزد شبهه خلاف توحيد را چه ميكند و لذت بردن از كلام دهري و صحبت دهري را چه ميكند و مأنوس بودنِ [ص 517] با بي‌دينان را چه كند و هكذا بگويد كه من دوست دوستان عترت طاهره‌ام و دشمن دشمنان ركون باعدا را چه كند و محزون شدن از رؤيت اوليا را چه كند عداوت با كساني كه آمد و رفت با اوليا دارند چه كند و دشمني با كسي كه خيري از ايشان ميگويد چه كند دوري كردن از اوليا را بدون سبب و جهت و بدون غصبي فيمابين و بدون قتلي و بدون نزاعي و ما به النزاعي را چه نمايد و هكذا و در آنچه عرض كردم ميزاني بدست صاحبان خبرت مي‌آيد و معلوم ميشود كه حالات نفساني را نميتوان پنهان كرد و از وجنات مردم آشكار است خدا ميفرمايد و لعرفتهم بسيماهم و لتعرفنهم في لحن القول قد بدت البغضاء من افواههم يعني منافقان را بسيماشان ميشناسي و در لحن القول خواهي شناخت ايشان را و بغض از دهن ايشان ظاهر است باري اينها علاماتي است كه حيله برنميدارد و منافق چاره هم ندارد و نميتواند آنها را بپوشد و رسواست ،

ثوب الريا يشفّ عما تحته و ان التحفت به فانك عاري

فصل - بدانكه چون منافق بزبان اقرار دارد و از حالاتش معلوم ميشود كه دروغ ميگويد بحسب ظاهر شرع در اين ايام تكليف نيست كه حكم كافر بر او جاري كنند و بايد حكم اسلام جاري كرد تا صاحب حكم باطن بيايد و در زمان رسول صلي الله عليه و آله منافقان بودند و احكام اسلام بر ايشان جاري ميكرد پس تو هم بايد احكام اسلام بر ايشان جاري كني و حكم بكفر و نصب ايشان نكني تا سندي شرعي بتوان آورد و مستند شود كفرش باسباب ظاهره شرعيه پس آنگاه ميتواني بگوئي كه كافر است و الا برادر رضاعي تو است و با ايشان بايد مدارا كني تا دولت حق و همين مداراي [ص 518] تو اداي حق آن اسلامي است كه ظاهر ميكنند پس تو حرمت همان كلمات را بدار و آنچه خدا و رسول خواسته است بخواه و خلاف مكن تا غير از اين را بخواهند و اين منافقان را حال دو گونه است بحسب تغيرات عالم يا آنكه بحسب تقادير الهي و مصالحي كه خدا در حكمت ملاحظه فرموده ايشان را غلبه است و حكمشان در آن بلد يا در بلادي چند جاري است يا آنكه مغلوب و مقهورند و حكمشان جاري نيست پس اگر غالبند و حكمشان نافذ واجب است بر تو مثل نماز و روزه و اعظم كه خلاف با ايشان نكني و در حكمشان جاري شوي و سبب خون خود و خون برادر خود و ذلّت خود و اولياء خود نشوي و در حكمشان جاري شوي و اگر مغلوب باشند و حكمي براي ايشان نباشد بايد از ايشان و مطابقت افعال و اعمال خاصه ايشان كه مخالف است با آنكه تو داري اجتناب كني و موافقت تو در اين هنگام از علايم نفاق تو شود پس اجتناب كن در آن هنگام از ايشان و اعمالشان و صفاتشان و اخلاقشان بالكليه مگر هر گاه بالاتفاق ملاقاتي اتفاق افتاد چون در ظاهر اسلام حكم اسلام بر ايشان جاري است تو هم مثل عرض مسلمين ايشان را بشمر و با ايشان مثل عامه مسلمين سلوك كن و اگر از ايشان چيزي چند ظاهر شود كه بر حسب ظاهر شرع كفر باشد و آن بانكار ضروريات مذهب شود آنگاه حكم كفر صريح بر ايشان جاري كن و ايشان را كافر و مرتد خوان و حذر كن از اجراء حكم كفر بر ايشان مادام كه خلاف ضرورتي نديده باشي و مثل جهال منافقان مباش كه باندك چيزي كه اكراه بهم رسانيدند از آن تكفير كنند و لعن نمايند و مرتد خوانند كه اگر او كافر نباشد و باو بگوئي كافر خودت كافر شوي و اگر باو بگوئي ملعون و شايسته نباشد بخودت برگردد [ص 519] و اما حدّ تقيه پس بدانكه اگر بقدر يك سر مو از حد لزوم تجاوز كني دليل نفاق تو شود مثلاً قومي حكمشان ظاهر و ايشان را حكمي باشد كه بر آن اصرار دارند و گرفت و گيري دارند و در ساير امور اصراري ندارند حال اگر در آن امور كه اصراري ندارند تو موافقت ايشان را نمائي البته متهم باشي چرا كه سبب تقيه نيست بلي معذوري در آنچه بآن اصراري دارند و مؤاخذه مينمايند مگر چيزهائي كه بعمل بياوري هنگام بدمظنه بودن ايشان بجهت رفع مظنه ايشان و صرف شرّ ايشان اگر بمظنه بگيرند مردم را و در آنچه رخصت بآن از شرع رسيده است حضرت صادق عليه السلام فرمود از براي تقيه مواضعي است كه هر كس آنرا زايل كند از مواضعش مستقيم نشود براي او و تفسير آنچه بايد تقيه در آن كند آن است كه قوم بدي ظاهر باشد حكمشان و فعلشان بر غير حكم حق و فعل حق پس هر چه مؤمن بكند ميان ايشان بجهت تقيه بشرط آنكه مؤدي بفسادي در دين نباشد جايز است و ساير احكام تقيه را علما ضبط فرموده‌اند بآنها رجوع كن و بفهم و بهمين جا كتاب را ختم ميكنيم چرا كه فرصت زياده از اين نيست و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين الي يوم الدين و عذر خواهم در پيش ادبا و منشيان و فصحا و بلغا و علما كه نكته بر عبارت عاميانه اين كتاب نگيرند و بر حشو و زايد و تكرار و عدم سجع و جناس و كنايه و استعاره اين كتاب اعتراض نفرمايند چرا كه عمداً با سعي تمام خواسته‌ام كه عاميانه بنويسم تا جميع طبقات مردم بهره برند وانگهي كه سائلين اين كتاب زنان بودند كه خواستند در اصول عقايد چيزي براي ايشان بنويسم و نوشتم و لا حول و لا قوة الا بالله و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين ، تمام شد كتاب [ص 520] بحول و قوه خداوند عالم و بركت ائمه طاهرين عليهم صلوات المصلين و ببركت اولياء ايشان الحمد لله اولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً ، و موافق شد تمام كتاب با اول ماه ربيع الآخر سنه ١٢٦٧ و صلي الله علي محمد و آله و رهطه اجمعين ، تمت .

[ص 521]