فصل - در معرفت اشخاصي كه لايق ببرادري حقيقي و اشخاصي كه لايق ببرادري ظاهري هستند پس در اين فصل دو بيان است :

بيان اول : در كسي است كه لايق برادري ظاهري هست يا نيست ، بدانكه بايد همّ تو احترام پدر و مادر تو باشد و هر كس جزء ايشان است [ص 438] احترام داري چرا كه پارچه تن ايشانند و تو بايد احترام دست و پاي رسول خدا را بداري و نباشي از آن جمله كه شاعر گفته :

يعظّمون له اعواد منبره و بين اظهرهم اولاده وضعوا

يعني تعظيم ميكنند مردم چوبهاي منبر رسول خدا را و در ميان ايشان اولاد او خوارند پس مؤمن پارچه تن اوست و تو حرمت دست او را ملاحظه نكني و حرمت منبر و مسجد و قبر و ضريح او را ملاحظه كني خيلي عجيب است پس بايد همّ تو ملاحظه حرمت پدر و مادرت باشد پس اگر مؤمن بذات خود پارچه ايشان است حرمت ايشان را بداري اگر چه آلوده بغير شده باشد و اگر از شير ايشان خورده بقدري كه شير خورده اگر چه يك مكيدن باشد حرمت شير مادر خود را بداري چرا كه شير مادر جزء مادر است پس تو نظرت بپدر و مادر خودت بايد باشد در هر جا كه عكس ايشان را ببيني حرمت كني حال امت آن بزرگوار جمعي هستند بلكه همه الا قليل كه شير آن بزرگوار را خورده‌اند نه بقدر آنكه گوشت برويد و از اين جهت كلمه شهادتين را بر زبان ميآورند و ديگر در ساير اخلاق و احوال هيچ بر طبع ايشان نشده‌اند و همين قدر رضاع را حقي است عام كه بايد اين حق عام را در كل ملاحظه كني و بس است در اداي اين حق همين كه بداني طهارت ايشان را و تجويز كني نكاح و ارث ايشان را و معاشرت با ايشان نمائي بدون استنكاف در هنگام حاجت و اجتناب ننمائي و اگر ايشان را حاجتي بتو بيفتد اتفاقاً بقدر آنچه عند الحاجة ايشان بكار تو ميآيند رفع حاجت ايشان را بكني پس اگر عطشاني ديدي آبش دهي و جوعاني ديدي نانش دهي و اگر عرياني ديدي لباسش دهي در چاه افتادهٔ ديدي بيرونش آوري كوري ديدي دلالتش كني و بار افتادهٔ ديدي بارش را بار كني و امثال [ص 439] اينها از فضول اخلاق و احوال و اموال خود رفع حاجات آنها را كني و نيك و نيكي دوست و نيكوكار باشي نسبت بايشان و اين حقي است عام كه با عامه مسلمين بايد ملاحظه كرد در نزد اتفاق روزگار و ديگر توجهات خاصه و ملازمات و معاشرات در كار ندارد بعد ايشان دانند و اعمال و اخلاق و احوال خود و اداي حقوق ايشان باين طور موجب عسر و حرج نميشود و اينها برادران اسلامي ميباشند و اما جمعي ديگر كه شهادتين را گفته بعلاوه شهادت بولايت داده‌اند اينها را حقي است عام زياده از حقوق عامه مسلمين چرا كه شير مادر تو بايشان بيشتر تأثير كرده است يا آنكه اعراض ايشان كمتر است پس اينها بر تو بعلاوه حق محبت هم دارند و حق نصرت و ياري در ورطات اتفاقيه و ترجيح بر غير دارند و حرام ميشود بر تو ايذاي ايشان و مهما امكن عيادت مرضاي ايشان و تشييع جنايز ايشان بايد نمود و اظهار بشاشت و مهرباني با همه بايد نمود و هر قدر ايشان خلطه را زياد ميكنند زياد ميكني و هر قدر كم ميكنند كم ميكني خلاصه بقدري كه ايشان براي تو اظهار نسبت با پدر و مادر تو مينمايند تو هم بايد اظهار كني بدون كم و زياد آنقدر كه بحد عسر و حرج نرسد حضرت صادق عليه السلام فرمودند آن كس كه ظاهر ميشود از او مثل آنچه تو ميگوئي از ايمان آن كس دوستي او واجب است و برادري او لازم مگر آنكه كاري نزد تو بكند كه مخالف با آنچه تو ميگوئي باشد بيرون ميرود از ولايت و اخوت مگر عذري داشته باشد كه آن كار را بتقيه كرده است آنگاه بايد تفكر كرد اگر جائي نيست كه احتمال تقيه برود از او قبول نبايد نمود و تقيه جاي بخصوصي دارد كه اگر كسي در جايش بعمل نياورد راست نميآيد و محل تقيه آنجا است كه قوم بدي باشند كه حكم ايشان غالب باشد بر غير حكم خدا پس هر چه [ص 440] مؤمن در ميان آن قوم كند بجهت تقيه و مؤدّي بفساد در دين نباشد جايز است تمام شد و مقصود از اين حديث شريف آن بود كه هر كس اظهار ميكند مثل آنچه را كه تو ابراز ميكني از ايمان اخوت او واجب است و مراد از اين اخوت اخوت عامه است نه اخوت خاصه چنانكه بعد خواهي دانست و همچنين جمعي كه اظهار ميكنند اقرار بجميع شرايط و اركان ايمان را آنها را حقوقي زياده است از مودت زايده و نصرت زايده و رفع حاجات بيشتر و بهتر و در جميع حقوق اعتنا باين جماعت بيشتر بايد كرد از سابقين و اظهار بُشر و سرور و انبساط بايشان بيشتر بايد نمود و زيارت ايشان گاه گاه ولو در سالي يك دفعه و دو دفعه بايد نمود بقدر امكان و وسع و آنچه از خدمات ايشان از تو برميآيد و از غير برنميآيد بقدر امكان بايد بجا آوري و در جميع اين امور بقدر اظهارشان ولايت را و شير مادرت را بايد احترام بداري و اينها هم اهل اخوت عامه ميباشند اگر چه اخصّ از سابقين باشند و آنچه خواهي شنيد از حقوق عظيمه اخوان مخصوص خواص است آيا فكر نميكني كه چگونه ميشود كه هر سه روز يك بار زيارت كل اثناعشريه را نمود يا مواسات با كل كرد بلكه آنها مخصوص خواصّ است و جمعي ديگر هستند كه زياده از اين كه عرض شد با تو خلطه و آميزش و آشنائي ديگر هم دارند و آمد و شد زياده مينمايند و اظهار محبت خاصي زياده از محبت ايماني بتو اظهار ميكنند پس ايشان را حقي زياده است و اگر در جميع اين طبقات يك سر مو از آنچه ايشان نسبت بتو بعمل ميآورند تو بعمل نياوري تهاون بحق رسول خدا كردهٔ و بحق خدا و مانند آن كسي بعينه بدون تفاوت كه رسول خدا باو بُشر كرده باشد و او برسول خدا عبوس نمايد و رسول خدا اعزاز او كرده باشد و او اذلال او نموده باشد [ص 441] و رسول خدا بارِ افتاده او را بار كرده باشد و او بارِ افتاده رسول خدا را بار نكند و رسول خدا صلي الله عليه و آله مدتي بحاجت او راه رفته باشد و او بحاجت رسول خدا صلي الله عليه و آله راه نرفته باشد پس بقدري كه ايشان در همه اين طبقات بتو سلوك ميكنند بايد اقلاً تو هم سلوك كني خدا ميفرمايد اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها او ردوها يعني اگر كسي تحيت براي شما مينمايد شما هم ببهتر از آن تحيت كنيد يا آنكه مساوي همان رد كنيد و در حقيقت جميع تحيات عالم را خدا و رسول بتو ميفرستند پس بايد خدا و رسول را بهتر يا مساوي تحيت نمائي البته والله اگر باين طور كه ميگويم مردم سلوك كنند بلاد معمور و عباد مغفور و مسرور خواهند شد ولي من چه ميگويم و اين نفوس شقيه منكوسه هائمه چموش چه ميشنوند خوب ميگويد شاعر عرب :

لقد اسمعت لو ناديت حياً و لكن لا حيوة لمن تنادي

يعني شنواندي اگر با زنده حرف زدي و لكن اينها كه تو با ايشان حرف ميزني زنده نيستند و اما اخوت خاصه يعني با اخوان مكاشرين ظاهري آن مخصوص بطايفه‌ايست از اظهاركنندگان ايمان و در ميان ايشان هم برادران مخصوصي هست كه ان كان و لابد بايد معاشرت و مساورت و مرافقت با آنها نمود و ايشان لايق باين گونه اخوت هستند و براي اخوان خاص شروطي است چنانكه حضرت امام حسن عليه السلام شروط آنرا در حديثي بيان فرموده‌اند كه معني آن آنست كه اگر مضطر بمصاحبت مردم شدي پس مصاحبت كن كسي را كه زينت براي تو باشد و اگر خدمتي براي او كني ترا حفظ كند و اگر طلب نصرت از او كني ترا نصرت كند و اگر با او سخن گوئي سخن تو را بپذيرد و اگر حمله بر عدوي بكني تو را [ص 442] تقويت كند و اگر دستي باحسان بسوي او دراز كني او هم دستي بسوي تو دراز كند و اگر در احوال تو رخنه شود سد نمايد و اگر از تو خيري بيند بشمرد و اگر از او چيزي خواهي بدهد و اگر سكوت كني ابتدا كند و اگر مبتلا ببلائي شود متأذي شوي و بايد كسي باشد كه از او مصيبتي بتو نرسد و بواسطه او بلائي بتو نرسد و ترا در حقوق ضروريه وانگذارد و اگر در قسمتي با او منازعه نمائي ترا بر خود اختيار كند و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه هر كس معامله كند با مردم و ظلم بايشان نكند و سخن گويد و دروغ نگويد و وعده كند و خلف ننمايد اين كس از جمله كساني است كه غيبت او حرام است و مروتش كامل و عدالتش ظاهر و اخوتش واجب است تمام شد حديث و چون وضع اخوت از براي اصلاح دنيا و آخرت است بايد آن كس كه با او اخوت خاصه مينمائي كسي باشد كه آمد و شد او نزد تو ننگ نباشد و انتفاع دنيائي و اخروي از او ببري و كسي كه آمدنش نزد تو تو را از آخرت بازدارد و در دنيا ضرر بتو رساند و در دين تو منقصت دهد بايد از او بگريزي چنانكه از شير درنده ميگريزي و مصاحبت ننمائي مطلقاً و لكن حقوق عامه او را در نزد اتفاق بجا آوري و شروطي كه از اخبار برميآيد بطور تفصيل بيان ميكنم و بجهت اختصار احاديث آنرا ترك ميكنم و اگر احاديث آنرا بخواهي بكتاب ابواب الجنان كه در حقوق اخوان نوشته‌ام رجوع كن كه مانند آن ديگر كتابي نوشته نشده است پس آن شروط چهل شرط است : اول آنكه كسي نباشد كه وصف كند خدا را بآنچه لايق نيست چرا كه مستحق نزول بلاست و اگر بلائي باو رسد ترا هم دريابد ، دويم آنكه منكر هيچ مسئلهٔ از شرايع و سنن نباشد و از فحاوي كلام [ص 443] آن انكار حقي برنيايد و كمي از مردم مُقرّند بكل شرايع تفصيلاً ، سيوم آنكه منكر فضايل آل‌محمد عليهم السلام نباشد تفصيلاً و كمي از مردمند كه اين ناخوشي را نداشته باشند و استكبار بر آل‌محمد عليهم السلام نكنند اگر مجملاً بگويند كه ما مُقرّ بفضائليم و هر فضيلتي را كه ذكر ميكني در آن خدشه و بحثي دارند ، چهارم آنكه منكر فضايل مؤمنان و جلالت قدر ايشان چنانكه سابقاً در اوايل اين مجلد عرض كرده‌ام نباشد و اين بسيار دشوارتر است و اين خلق كه من مي‌بينم يهود و نصاري و مجوس در نظر ايشان عظيم‌ترند پنجم آنكه فتوي‌دهنده بغير ما انزل الله نباشد چرا كه محل نزول بلاست و خدا او را كافر و فاسق و ظالم خوانده است ، ششم آنكه راغب بذكر اعداء آل‌محمد عليهم السلام و تحسين‌كننده ايشان و ذكركننده كمالات ايشان نباشد كه مردم را او مايل باعداء ميكند و طبع دزد است و فاسد ميشود ، هفتم آنكه بواسطه شبهات و علوم باطله خود القاء شبهه در خلق ننمايد و مردم را از ولايت باين واسطه بكيباند ، هشتم آنكه عدوّ شيعيان و ضايع‌كننده ايشان در نظر مردم بذكر عيوب براي ايشان و هتك خفاياي ايشان نباشد چرا كه معصوم معدودند و مؤمنان خالي از عيوب نيستند و خدا ستر ايشان را خواسته و هتك ايشان سبب توهين مردم ميشود در حقوق ايشان و حرمت ايشان ضايع شده خوار ميشوند پس اين كس خواركننده مؤمنان است و از او بايد دوري كرد ، نهم آنكه از اهل بدعت و اختراع در دين نباشد كه اگر با ايشان راه روي تو هم از اهل بدعت محسوب ميشوي بلكه خورده خورده بدعت در نظر [ص 444] تو مستحسن شود وانگهي محل نزول بلا هستند ، دهم از اهل شك و شكاك در مسائل ديني نباشد و هر مسئلهٔ كه اتفاق افتد باظهار شك خود مردم را بشك اندازد ، يازدهم آنكه در نزد مردم متهم نباشد و مردم باو ظنِ بد داشته باشند و چون تو هم با او معاشرت كني متهم بآن تهمت شوي ، دوازدهم تارك جماعت و مساجد نباشد و از آمد و شد خود و انس تو بآن تو را هم تارك جماعت و مسجد كند ، سيزدهم آنكه متهاون بامر نماز و اول وقت نباشد كه از صحبت خود ترا از فيض اول وقت وادارد و خورده خورده ترا متهاون باعظم فرايض خدا كند ، چهاردهم آنكه بي خير نباشد كه هرگز نيكي ببرادران ننمايد و ترا بمعاشرت خود بي خير ببرادران مؤمن كند ، پانزدهم آنكه كسي نباشد كه تو نه از دينش بهره ببري و بر علم تو و دين تو بيفزايد و نه از دنياي او كه هرگز در نكبات دست ترا نگيرد ، شانزدهم آنكه احمق نباشد كه هرگز نتواني از او شوري كرد و نتواند تدبير در صرف بلائي از تو كند و نتواند قضاي حاجات تو را نمايد ، هفدهم آنكه فاجر نباشد كه فجور خود را براي تو زينت دهد و خورده خورده ترا هم فاجر كند ، هجدهم آنكه كذاب نباشد كه هرگز عيش تو گوارا نباشد و آنچه براي تو گويد باور نكني و اگر عداوت كسي را براي تو خبر آورد تصديق نتواني كني و از او حذر نتواني كرد و اگر محبت كسي را حكايت كند نتواني با او دوستي كرد و بعبث ميان تو و جمعي دشمني اندازد كه [ص 445] لايق دشمني نبوده‌اند و با جمعي ديگر دوستي اندازد كه لايق دوستي نيستند ، نوزدهم ماجن نباشد و ماجن كسي است كه باك ندارد از هر چه بمردم بگويد و هر چه مردم باو گويند چرا كه اين كس زينت دهد براي تو حال خود را و تو را هم مانند خود كند ، بيستم آنكه بخيل نباشد بجهت آنكه هر گاه تو را حاجت بمال او افتد اگر چه قليل باشد تو را منع كند و بتو ندهد و مال خود را بر تو ترجيح دهد ، بيست و يكم آنكه قاطع رحم نباشد چرا كه كسي كه رحم خود را كه محبت طبيعي فيمابين ايشان است قطع كند تو را بطريق اولي قطع كند و در سه جاي قرآن قاطع رحم ملعون است ، بيست و دويم اينكه عبد نباشد چرا كه عبيد را وفا نيست و اگر امينش كني خيانت كند و اگر سخن گويد دروغ گويد ، بيست و سيوم آنكه از سفله و اراذل و اوباش نباشد چرا كه ايشان هم مانند عبيدند و علاوه بر آنكه صحبت ايشان عار است قدر تو را ندانند و تو را هم مانند خود انگارند و با تو راست نيايند ، بيست و چهارم آنكه جبان نباشد كه تو را از شر هيچ عدوي نرهاند و بر هيچ دشمن نصرت ننمايد و در اشدّ گرفتاري تو پيش نيايد و بگريزد ، بيست و پنجم آنكه از انذال و خواران نباشد چرا كه صحبت او دل را مي‌ميراند ، بيست و ششم آنكه از اغنياي مغرور بمال نباشد چرا كه ايشان تو را مشغول بدنيا كنند و از ياد آخرت ببرند و فقرا را در نظر تو خوار كنند و صحبتشان دل را بميراند ، [ص 446] بيست و هفتم آنكه از زنان نباشد چرا كه صحبت زنان مطلقاً دل را بميراند و اكثر لغو و بي‌حاصل و بي مايه و پايه است و حيوانيت و شهوانيتِ تو را غالب كند و روح الايمان تو را ناقص و بر اخلاق رديّه مانند كبر و عُجْب و حسد و حرص و شهوت و جبن و بخل تو بيفزايد ، بيست و هشتم آنكه مجذوم نباشد چرا كه جذام سرايت كند و صحبت او ممكن نباشد ، بيست و نهم آنكه پيس نباشد چرا كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله نهي از نزديكي ايشان فرموده است ، سيم آنكه مجنون نباشد بجهت عدم فايده و وصول ضرر ، سي و يكم آنكه ولد الزنا نباشد كه قلب او سخت‌تر از سنگ و ايمان و وفا و صدق و صفا نزد ايشان يافت نميشود و ترحم بر تو ابداً نخواهند كرد ابداً اگر چه از نسل رسول باشي ، سي و دويم آنكه اعرابي و از اهل باديه نباشد چرا كه ايشان مؤدب بآداب شرايع نيستند و نفاق ايشان زياد است و مانند حيواناتند ، سي و سيوم آنكه از اهل غشّ و حيله نباشد چرا كه ايمن بخلوص او و صدق او نيستي و دايم چيزي چند بتو گويد كه تو را خوش آيد اگر چه ضرر دين و دنيا و آخرت تو در آن باشد ، سي و چهارم آنكه از شرار نباشد كه هر روز شرارتي كند و مردم‌آزاري نمايد و مبتلا شود و هر روز ترا بمحنت اندازد ، سي و پنجم آنكه نورس و زياد جوان نباشد كه براي ايشان عهدي و وفائي نيست و ابوالهوسند و از صحبت ايشان ترا انتفاعي حاصل نشود ، سي و ششم آنكه بخصوصه شارب خمر نباشد كه وفا و رحم در ايشان نباشد [ص 447] و حيا در وجود ايشان يافت نميشود و زينت ميدهند براي تو عمل خود را و اگر عيبي ديگر نداشته باشند مگر آنكه هر روز مجنون ميشوند و بحالي ميشوند كه ايمان و كفر نزد ايشان يكسان است و خدا و بت پيش ايشان مساوي است بس است ، سي و هفتم آنكه صاحب شطرنج و نرد بخصوصه نباشد چرا كه نهي وارد شده است از سلام بر او چه جاي عشرت با او ، سي و هشتم آنكه مخنث نباشد كه طبع او مجبول بر بي‌وفائي و هرزگي است و سلام بر او ممنوع است چه جاي اخوت با او ، سي و نهم آنكه شاعري كه شعرهاي هرزه ميگويد و قذف زنان ميكند و هجو مؤمنان مينمايد و ناموس مردم را بباد ميدهد و عشق امردان ميورزد نباشد چرا كه سلام بر او نبايد كرد چه جاي اخوت ، چهلم آنكه عامل تماثيل و تصاوير نباشد چرا كه ممنوع است سلام بر او چه جاي اخوت او ، و اين چهل خصلت است كه اخبار بآنها وارد شده است كه با اينها معاشرت و خلطه و اخوت ننمايد پس اجتناب كن از اينها و من قاعدهٔ كليه بتو بياموزم تا چون باصل حكمت برخوري در امر معاشرت حكيم باشي بدانكه چيزهاي عالم سه گونه است بعضي ضعيفند كه از خود نه خيري دارند و نه شري و تابع هوايند مانند كاه كه از هر طرف بادي آيد او را ميبرد خواه شمالي باشد و خواه جنوبي مثلاً و از خود حركت مستقلي و رأي مستبدي ندارند و بعضي ديگر از خود خيري يا شرّي دارند ولي همان قدر كه خود را از اهل خير يا شرّ كرده‌اند و ديگر آن قدر قوي نيستند كه در غيري هم اثري كنند و بعضي صاحب خير و شر هستند و بر آن اصراري و ثباتي و عادتي دارند و نميتوان ايشان را از آن خصلت [ص 448] انداخت بلكه ضعفا و متوسطين را بجهت اصرار و استبداد خود ميتوانند برگردانند از حالتي كه دارند پس رفيق و برادر تو بايد كه از تو قوي‌تر باشد تا از او منتفع شوي و در تو صحبت او اثري كند پس نظر كن در رفيق خود اگر خصلتي بد دارد و در آن خصلت نفسي است قوي از او اجتناب كن خواه برادر اصلي يا عرضي باشد چرا كه ضرر او بتو ميرسد و تو را مانند خود خواهد كرد مانند آتش قوي كه برطوبت ضعيف رسد و او را بخشكاند و ثمره اخوت آن است كه تو استكمال امر دين و دنيا را كني و از چنين كسي استكمال در خير حاصل نشود و تو را فاسد كند و هر گاه خصلتي نيك دارد و در آن خصلت مصرّ و صاحب قوه است با او آشنائي كن تا از آن خصلت نيك منفعل شوي و متأثر گردي و ترا كامل گرداند مانند آبي بسيار كه بآتش ضعيف رسد و او را خواموش كند و اگر ضعيف است در خصال خود ضرر ندارد صحبت تو با او و نفع باو ميرسد اگر تو قوي باشي و همچنين اگر متوسط باشد و بدانكه مردم قوي بابها هستند پس يا بابند از براي آل‌محمد عليهم السلام و خيري از خيرات ايشان از او بروز كرده يا خيراتي چند و يا بابند از براي اعداي ايشان و شرّي يا شروري از آنها از او بروز كرده و تو ببين كه سائل كدام بابي و گدايِ كدام درِ خانهٔ و چه ميجوئي و طالب كيستي و اگر مؤمن در امر خود فكر كند ابداً حيران نميشود و لكن كو آن كسي كه بخواهد خوب باشد چه جاي خوب باري بر من است كه در اين كتاب از علم و نصح كوتاهي نكنم ديگر شما خوانندگان خود دانيد والله اگر اين مسلمانان انصاف دهند و مايل بنجات جان خود باشند ميفهمند كه خواندن اين كتاب واجب است و ثواب خواندن آن از قرآن بيشتر است از اين جهت كه قرآن را [ص 449] نمي‌فهمند و ثوابشان همان محض حفظ حروف است و بر علم و ايمان ايشان مطلقاً چيزي نميافزايد و اين كتاب بر علم و ايمان ايشان ميافزايد و شرح قرآن را براي ايشان مينمايد اما كسي كه قرآن را بفهمد و بخواند البته هزارهزار مرتبه بلكه بلا نسبت ثواب قرآن بيشتر است و محل سخن نيست لكن براي عوام ثواب اين بيشتر و لازمتر است نشنيدهٔ كه فرمودند كه يك ساعت در مجلس عالم نشستن ثواب دوازده‌هزار ختم قرآن دارد و اين كتاب مجلس عالم است براي متعلمان و چگونه مجلسي و نه هر كس عربي دانست قرآن را ميفهمد پس اين كتاب براي عوام عجم و طلاب همه ثوابش بيشتر است و اگر گويم لازم است ايشان را كه هر روز قدري از آنرا بخوانند بعيد نگفته‌ام چرا كه فرمودند طلب العلم فريضة علي كل حال يعني طلب علم در هر حال واجب است و خواندن اين كتاب حق طلب علم است باري برويم بر سر سخن و امري ديگر لازم است كه تو صفات خود و اخلاق خود را ميزان لياقت رفيق قرار ندهي چنانكه همه ابناء زمان ميگويند كو رفيق و يكي مقصودش اين است كه كو رفيقي كه با من در شرب خمر رفاقت كند و يكي آنكه كو رفيقي كه عيب مرا نگويد با من در دروغ شريك باشد يا در ظلم با من شريك شود يا هر چه دارد بمن دهد و هيچ نخواهد مجملاً كه مقصودشان آن است كه كو رفيقي كه با من در جميع اخلاق من چه خوب و چه بد موافقت كند و هر چه من بخواهم چه شرّ و چه خير بعمل آورد و اين درست نيست شايد خطا از تو باشد و حق و صواب با او پس ميزان را شرع انور و سيرت بزرگان بايد قرار داد و ايشان را حَكَم كنيد و هر دو مايل باتّباع ايشان باشيد هر كس اشبه بايشان است در آن باب او مطاع باشد و ديگري مطيع [ص 450] پس بايد انصاف در كار باشد و انصاف اعظم فرايض الهي است كه در اين زمانه داخل متروكات است آيا نشنيدهٔ كه شخصي پرسيد از حضرت صادق عليه السلام از حق مؤمن و جواب نفرمود تا آنكه آن شخص خواست وداع كند و بشهر خود رود عرض كرد سؤالي كردم و جواب نفرموديد فرمود ميترسم كه جواب دهم و كافر شويد يعني چون عمل نكنيد بعد فرمود كه شديدتر واجبات خدا بر خلق سه چيز است انصاف دادن شخص از نفس خودش تا آنكه راضي نشود براي برادرش از نفس خودش مگر بآنچه راضي نيست براي خودش از برادرش و ديگري مواسات برادر در مال يعني آنچه دارد نصف كند با برادر خود و ديگري ذكر خدا در همه احوال و مقصودم سبحان الله و الحمد لله نيست بلكه ياد كند خدا را در نزد حرام تا آنكه ترك كند آنرا تمام شد پس واجب است كه انصاف دهي و خود را و رفيق خود را بميزان اوليا بسنجي اگر نقص در تو است او را تصديق كني و عيب را از خود داني و محبت تو باو بيشتر شود كه اشبه است بپدر و مادر تو و اگر عيب در اوست او را برفق و مدارا بحق بخواني و بحق بداري لكن نفس سركش هرگز خود را ناقص نميانگارد و مخالف خود را دايم ناقص ميشمرد و ترك آن كار مؤمنان است و بس و آنچه عرض شد در اخوت اخوان مكاشره بود خواه اصلي باشند و خواه رضاعي چرا كه تو اخوت با صفت پدر و مادر خود ميكني و كاري بذوات آنها نداري و حقوق اينها زايد بر حقوق اخوان عامه است .

( بيان دويم . ظ ) : در بيان آن جماعت كه برادران ثقه‌اند و صفات و علامات ايشان . بدانكه اين مقام مقام خصيصين ابرار و اولياء كبار است و كار هر كس نيست و [ص 451] اهل اين مقام از گوگرد سرخ كمترند و عزيزتر از هر جوهر آنها كسانيند كه بعد از آنكه اتفاق اين خلق منكوس متعاهدين بر شقاق و نفاق را ديدند خود را پنهان كردند در بلاد تا ايمن شوند از شرّ اين عباد تا آلوده بصحبت اين خلق نشوند و گوهر گرانبهاي وجود خود را خوار در دست اين خسان ننمايند حضرت موسي بن جعفر عليه السلام فرمود نه هر كس كه ادعاي دوستي ما را كرد مؤمن است و لكن آنها را خدا خلق كرده كه انس مؤمنين باشند فرمود آگاه باش كه مؤمن كم است و اهل كفر بسيار آيا ميداني چرا آنها را براي انس مؤمنين آفريدند كه درد دلي بآنها كنند و راحت شوند و فرمود حضرت صادق عليه السلام كه مؤمنه كمتر است از مؤمن و مؤمن كمتر است از گوگرد سرخ كه ديده است گوگرد سرخ را و حضرت باقر عليه السلام فرمود كه مردم همه بهيمه‌اند مردم همه بهيمه‌اند مردم همه بهيمه‌اند بعد فرمود مگر كمي از مؤمنين و مؤمن كم است و مؤمن كم است و مؤمن كم است تمام شد حديث پس مؤمن خالص بتنهائي انسان است و باقي مردم بهائمند كه براي رفع حاجات مؤمنين آفريده شده‌اند و آنها را مؤمن نميگويند بلكه آنها مسلمند چرا كه مؤمن كسي است كه بگويد و عمل كند و مسلم كسي است كه بگويد و عمل نكند پس عصاة قاطبةً مسلمانند و مطيعان مؤمنان و شرح اين مقام را با آيات و اخبار در كتاب ابواب الجنان مفصل نوشته‌ام اگر موفق شدي رجوع كن پس مسلمانان با هم برادرند و مؤمنان با هم مؤمنان برادران ثقه باشند و مسلمانان اخوان مكاشره و اخوت خود را بجهت عصيان بانجام نرسانند بخلاف مؤمنان كه اخوت ايشان مخلد است و اخوت ميان مؤمنان و مسلمانان هم اخوت مكاشره است نه اخوت ثقه و واجب است [ص 452] بر مسلم كه با مؤمن بطور وثوق راه رود اگر چه نميرود و مؤمنان را صفات عديده است كه بآن شناخته ميشوند و در چندي قبل از اين در باب سابق در صفات مؤمنين احوال ايشان را از اخبار نوشته‌ام بآن رجوع كن و بشناس و اين مؤمنان جميعاً برادر ثقه و صدق و صفايند و در ميان ايشان خيانت و غش و نفاق و شقاق يافت نميشود چرا كه حضرت باقر عليه السلام فرمود مؤمن كسي است كه مؤمنان او را امين جان و مال خود دانند و مسلم كسي است كه مسلمانان از زبان و دست او سالم باشند تمام شد و اگر انصاف دهي در اين زمان مسلم كم پيدا ميشود چه جاي مؤمن و مؤمن صديق مؤمن است و معني صداقت آن است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه صداقت نيست مگر بحدودش و هر كس آن حدود را دارد يا چيزي از آن حدود را او را نسبت بصداقت بده و كسي كه چيزي از آنرا ندارد او را بصداقت نسبت مده پس اول آن اينكه باطنش و ظاهرش با تو يكي باشد و دويم آنكه خوبي تو را خوبي خود داند و بد تو را بد خود و سيوم آنكه احوالش نسبت بتو تغيير نكند بواسطه ولايتي يا مالي و چهارم آنكه از تو منع نكند چيزي را كه دستش بآن ميرسد و پنجم كه جامع همه اينهاست آنكه تو را وانگذارد در نزد نكبات تمام شد عرض ميكنم كه جامع همه اين صفات همان اسم است كه حضرت امير بر ايشان گذارد كه وثوق بايشان داشته باشي مطلقاً يعني بر نفست و مالت و اهلت و اولادت و وثوق بعفو او داشته در نزد بدي و بعطاي او در وقت حاجت و بحلم او در نزد سفاهت و بعلم او در نزد جهل و بشفاعت او در نزد گناه و هكذا در جميع موارد پس آنگاه او برادر ثقه است حقيقةً و آنهايند در اين هنگام كساني كه حضرت صادق عليه السلام فرمود [ص 453] كه مؤمنون اولاد يك پدر و يك مادرند اگر برَگِ يكي از آنها چيزي بخورد باقي بيدار ميشوند و حضرت باقر فرمود كه خدا خلق كرد مؤمنان را از طينت بهشت و جاري كرد در ايشان از روح خود پس باين جهت مؤمن برادر مؤمن است از پدر و مادر پس اگر مصيبتي بيكي از آن روحها برسد در شهري از شهرها اين روح محزون ميشود بجهت اينكه اين از آن است و حضرت صادق عليه السلام فرمود مؤمن برادر مؤمن است مثل يك جسد اگر عضوي بدرد آيد همه جسد الم آن را دريابد و ارواح ايشان از يك روح است و روح مؤمن متصل‌تر است بروح خدا از شعاع آفتاب بآفتاب تمام شد حديث شريف و هر كس كه در نفس خود مي‌يابد كه نفس خودش از شر خودش ايمن نيست بداند كه ديگري بطريق اولي از او ايمن نخواهد بود پس مؤمنان از او ايمن نباشند و با او اخوت نكنند و از او هراسان و ترسانند پس تمناي صحبت و اخوت مؤمنان نكند و با امثال و اقران خود اخوت كند چرا كه

كبوتر با كبوتر باز با باز كند همجنس با همجنس پرواز

و چون لايق اخوت مؤمنان نباشد و ايشان او را امين مال و جان خود ندانسته از او گريزان باشند او ترك اخوت امثال و اقران خود ننمايد چرا كه انسان مدنيّ الطبع مخلوق شده است و بايد با هم مقترن باشند پس هر صنف با اصناف خود بايد قرين و برادر باشند از اين جهت تحريص و ترغيب بگرفتن برادران شده است حتي آنكه فرمودند بسيار بگيريد از اصدقا كه آنها نفع ميدهند در دنيا و آخرت و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه هر كس پيدا كند برادري در راه خدا خانهٔ در بهشت پيدا كرده است تمام شد و مپندار كه اخوان مكاشره در راه خدا نميشود چرا كه [ص 454] تو در اخوت احترام شير مادر خود را نگاه ميداري و احترام خداست پس در راه خداست و انفه و كبر مكن از برادران ضعيف چرا كه تو هم از ايشان بهتر نيستي و اگر تو ثقه بودي مؤمنان با تو آشنائي ميكردند .

فصل - بدانكه چون خواهي كه برادري از برادران را بشناسي كه آيا اين از پدر و مادر تو است يا شير مادر تو را خورده و اولاد غير است نگاه بدل خودت كن كه او را بجهت خصلتهاي او دوست ميداري يا آنكه بلاجهت دوست ميداري و در قلب خود مي‌يابي دوستي بي غرضي با او پس اگر او را بدون ملاحظه خصلتها دوست ميداري بدانكه او جسدش از جسد تو است و روحش از روح تو پس لامحاله او هم جزء پدر و مادر تو است و سبب اين امتحان آن است كه هر چيزي مجانس خود را دوست ميدارد و حيّز دو قطعه نار يك محل است و هر دو با هم الفت ميگيرند و ممازج ميشوند و هر گاه او را بجهت خصلتهاي او دوست ميداري يعني علم او را يا كرم او را يا رفق او را يا خُلق او را نه بجهت ذات او پس بدانكه او صفاتش كه ظاهر اوست از شير مادر تو است و ذات او را دشمن ميداري و اكراه از او داري لكن در اين هنگام بايد اكراه ذات او ترا منع از حرمت صفات او نكند و اين كار مشكلي است و مبادا بعداوت ذات او كه از ابوبكر است اكراه از صفات او كني كه نور حضرت امير است عليه السلام و باين واسطه هلاك شوي كه مؤمن نبايد اكراه يك سر موي نور مولاي خود را داشته باشد كه باين واسطه ناصب ميشود بفهم چه گفتم و لكن اين ميزان وقتي معتبر است كه نفس خود را بميزانهاي يقيني آزموده باشي و ببيني در خود ولايت اولياء يقيني را پس در اين هنگام اين ميزان معتبر است و اگر [ص 455] نعوذ بالله در نفس خود اكراه از بعض اوليا هم ببيني ميزانت معوجّ است و حكمش راست نيست و اگر بالتمام بغض اوليا را در خود ببيني آنگاه نفس تو ميزان اشقياست پس هر كس را بالذات دوست داري او شقي بالذات است يقيناً و هر كس را لاجل عملٍ دوست داري البته او شقيّ عارضي است و شقاوت رضاعي دارد پس معلوم شد كه معرفت نوع اخوان بواسطه قلب ميشود نه بادّعا و علامتي ديگر هم در بشره ندارد چرا كه راست و دروغ اين دنيا مخلوط بهم است و حق و باطلش مشوب بيكديگر و معلوم نميشود مگر بميزان از اين جهت است كه گفته‌اند القلوب شواهد و القلب يهدي الي القلب يعني دلها گواه يكديگرند و دل دلالت بر دل ميكند و در عجم ميگويند دل بدل راه دارد و اين كلامي است بسيار متين پس اگر خواهي مؤمن و مسلم را بشناسي و تميز كني مابين برادر پدري و مادري خود و ميان آنكه شير از غير پدر و مادرت خورده و لكن اصلش از تو است و ميان آنكه اصلش از تو نيست و لكن شير مادر تو را خورده پس اول قلب را امتحان كن بدوستي آل‌محمد عليهم السلام اگر آل‌محمد را عليهم السلام بلاجهت دوست ميداري و ملاحظه هيچ چيز در دوستي خود نميكني بدانكه اولاً خودت از طينت ايشاني و از روح ايشان بلاشك و ديگر شبهه در اين مكن مگر آنكه العياذ بالله ايشان را بجهت غرضي ديگر دوست بداري كه آن وقت دلالت ميكند بر آنكه از طينت ايشان نيستي ولي فرزند رضاعي ايشاني و چون دوستي بمناسبت است و داني را با عالي چندان مناسبتي نيست شناخته ميشود محبت عالي بمحبت واسطه‌گان پس اگر واسطگان را كه يقيناً از ايشان بوده‌اند و هستند دوست ميداري بلاجهت معلوم ميشود كه تو از طينت ايشاني يقيناً و شك نبايد [ص 456] كرد در آنكه از اهل جنت و عليين هستي ديگر چه ميشود كه مصائب بواسطه بعضي اعمال ناشايست بتو برسد و لكن ناجي هستي اگر چه بعد از زماني باشد و كاشف از صدق اين مقال آن است كه حضرت باقر فرمود خدا ما را از اعلي عليين خلق كرد و خلق كرد دلهاي شيعيان ما را از آنچه ما را از آن خلق كرده و بدنهاي ايشان را خلق كرد از پست‌تر از آن و دلهاشان بما ميل دارد چرا كه خلق شدند از آنچه ما از آن خلق شديم پس خواندند كلا ان كتاب الابرار لفي عليين تا مقربون و خلق كرد عدوّ ما را از سجين و خلق كرد قلوب شيعه ايشان را از آنچه آنها را از آن خلق كرد و بدنهاشان از دون آن پس دلهاشان ميل ميكند بسوي ايشان چرا كه آنها خلق شده‌اند از آنچه آنها خلق شدند پس خواندند كلا ان كتاب الفجار تا مكذبين ، و از اين حديث شريف معلوم شد كه دل مؤمنان مايل بآل‌محمد است عليهم السلام بالطبع البته و همين دليل آن است كه از طينت ايشان آفريده شده است البته پس بازگشتش بسوي ايشان است البته و بطور وضوح ميآزمايد دل خود را بدوستي دوستان يقيني ايشان چنانكه از حضرت امير عليه السلام مروي است كه فرمودند كه هر كس ميخواهد كه بداند كه دوست ماست يا دشمن ما دل خود را آزمايش كند اگر دوست ميدارد دوستي از ما را دشمن ما نيست و اگر دشمن ميدارد دوستي از ما را او دوست ما نيست و برسول خدا صلي الله عليه و آله عرض كردند چطور ميشود كه ما شما را دشمن داريم بعد از آنكه شما را شناختيم فرمودند باينكه دشمن داريد دوستان ما را و دوست داريد دشمنان ما را ، پس چون بمحبت اوليا قلب خود را آزمودي و ديدي كه بي سببِ ظاهري ايشان را دوست ميداري و نيست دوستي تو از باب [ص 457] حاجتي يا طمعي يا علمي يا خُلقي يا غير اينها پس يقين كن كه تو از دوستاني و از جنت آمدهٔ و بجنت برميگردي و يقين كه از نسل رسول خدا و اميرالمؤمنين و نسل فاطمه عليهم السلام هستي بلا شك و بلا ريب و سيّدي هستي محمدي علوي فاطمي حسني حسيني بلكه مهدوي بدون شك و شبهه و از ايشاني و با ايشان و نيست مثَل تو در اين دنيا مگر مثل آن سيّدي از نسل فاطمه كه حنائي از غير سادات گرفته باشد و دست خود را خضاب كرده باشد و اين خضاب هيچ ضرر بسيادت ذاتي ندارد و از او چيزي نميكاهد و در نزد صاحبان بصيرت محل اعتنا نيست مثل آنكه كسي از سادات نباشد و حنائي از سادات گرفته بدست خود خضاب كند حال اين خضاب هيچ نفع باو نخواهد كرد و از زمره سادات باين واسطه نشود و اين خضاب مثل اين جسم عرضي بود كه كسي كه روحش از سادات عالي درجات باشد و بدنش نباشد ضرري باو نخواهد داشت و از زمره سادات باين واسطه بيرون نرود بلكه هيچ محل اعتنا نباشد مانند محمد بن ابي‌بكر كه روايت شده است از حضرت امير عليه السلام كه فرمودند پسر من است از صلب ابي‌بكر و اگر روح از سادات نباشد و بدن باشد هيچ نفع ندارد و محل اعتنا نيست مانند پسر نوح كه خدا فرمود انه ليس من اهلك انه عمل غير صالح باري پس هر گاه ولايت اهل بيت را عليهم السلام و ولايت اولياي ايشان را در خود علانيه ديدي بدون غرض و مرض يقين كن كه از نسل ايشان ميباشي و از طينت ايشان و از روح ايشان و در اين هنگام دل تو ميزان عدل است چرا كه امام ميزان عدل است و تو هم از طينت اوئي پس هر كس را بي‌غرض دوست ميداري و اعمال و احوال و اخلاق او هم مطابق اعمال و احوال و اخلاق آل‌محمد است عليهم السلام آن شخص برادر پدري [ص 458] و مادري تو است و بشير مادر تو هم پرورش يافته است و اگر خود او را دوست ميداري و بعضي اعمال منكر دارد برادر پدري و مادري تو است ولي شير غير را خورده است پس او طيب الذات خبيث العمل است بايد بخدا تقرب جوئي بدوستي ذات او و دشمني اعمال منكر او و سعي كن كه مبادا بدوستي ذاتش اعمالش را دوست داري يا بدشمني اعمالش او را دشمن داري و معذلك ملاحظه كن اگر صفات ظاهرش منكَر است و قوي است و غالب است بايد از آن در خلطه و آميزش اجتناب كني و اظهار كراهت بنمائي تا بدي او بتو تأثير نكند ولي ذات او را در دل خود دوست داري و منتظر زوال اعراض و امراض او باشي و اگر صفات ظاهرش منكَر است و قوي نيست او را بنصايح و مواعظ اصلاح كني و بقوت خود او را معالجه كني چرا كه مريض است و محل وجوب امر بمعروف و نهي از منكر كه معالجه نفوس است همين جاست پس او را امر كني بخيرات و نهي كني از شرور تا او را بحق بداري و اين هم حقي است كه او بر تو دارد و اگر ذات او را بلا غرض دشمن ميداري و اعمال او را دوست ميداري بجهت آنكه نيك است او برادر رضاعي تو است و شير مادر تو را خورده است حرمت شير مادر خود را بايد بداري و اگر قوي باشد شايد كه از او هم منتفع بشوي و معاشرت با اين اولي است از آن كس كه برادر اصلي تو است و رضاعي ديگران چرا كه اخلاق او كه منكر است مضر است و اخلاق اين كه معروف است نافع و ذوات هيچ يك را دخلي در معاشرت نيست و بايد در قلب دوستي و دشمني باشد و اگر ذات او و اعمال او هر دو را دشمن ميداري چرا كه اعمالش بر خلاف اعمال آل‌محمد است او دشمن تو است ظاهراً و باطناً [ص 459] پس از او بگريز چنانكه از خنزير ميگريزي و اجتناب مينمائي و شاهد بر آنكه دل گواهي عدل است احاديثي چند است كه بعضي از آنها اين است كه از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند كه شخصي ميگويد من تو را دوست ميدارم چگونه بدانم كه او مرا دوست ميدارد فرمود امتحان كن قلب خود را اگر تو او را دوست ميداري او هم ترا دوست ميدارد و شخصي بحضرت صادق عليه السلام عرض كرد كه من والله تو را دوست ميدارم حضرت سر خود را فرود انداخت پس سر خود را بلند كرد فرمود راست گفتي از دل خود بپرس كه تو در دل من چوني يعني چه قدر تو را دوست ميدارم زيرا كه دل من بمن خبر داد كه من در دل تو چونم يعني كه تو چه قدر مرا دوست ميداري حاصل مطلب آنكه اگر بخواهي بداني كه من تو را چه قدر دوست ميدارم ببين خودت مرا چه قدر دوست ميداري و اين بشارتي است براي مؤمنان كه اگر بخواهند بدانند كه امامشان ايشان را چه قدر دوست ميدارد نگاه كنند كه خودشان امامشان را چه قدر دوست ميدارند پس امامشان همان قدر ايشان را دوست ميدارد و همچنين شيعيان بقدري كه تو ايشان را دوست ميداري آنها هم تو را همان قدر دوست ميدارند و حضرت موسي بن جعفر هم عليه السلام بكسي فرمودند كه اگر بخواهي بداني كه پيش من چه داري ببين من پيش تو چه دارم و حضرت صادق عليه السلام بكسي فرمودند بدل خود نظر كن ببين كه اگر از رفيقت اكراهي بهم رسانيدهٔ بدانكه يا او خلافي كرده يا تو خلافي كردهٔ يعني اگر تو درست سلوك كردهٔ و با ميزان شريعت معتدل بودهٔ او خلاف كرده كه تو رنجشي پيدا كردهٔ از او و در دل تو تأثير كرده و يا آنكه تو خلاف كردهٔ و از عدل منحرف شدهٔ و او درست است كه تو بواسطه [ص 460] آن مرض از او رنجش پيدا كردهٔ مثل كسي كه آب در دهن او ترش آيد البته يا تقصير از آب است و آن كس صحيح است يا تقصير از آن كس است و مريض شده و آب صحيح بوده و علتي نداشته باري اين ميزان تو را كفايت ميكند در معرفت اشخاص و لكن حذر كن كه قبل از آنكه خود را بميزان اوليا و شرع سنجيده باشي ظن بد بمسلمانان و مؤمنان بري كه شايد تو مريضي و آبها گوارا و در دهان تو ترش ميآيد مثل آن مرشد صوفي سني كه دو نفر از مريدان شبهه كردند در دين تسنن و احتمال حقيّت در دين شيعه دادند چون بنزد مرشد رفتند گفت چه كرده‌ايد كه صورت شما را مانند صورت خنزير مي‌بينم اينها در قلب خود توبه كردند از شبهه و يقين كردند كه تسنن خوب است گفت هاه توبه كرديد و صورت شما صورت انساني شد ، حال خود آن مرشد مريض بود و دهانش آب شيرين را ترش ميدانست چون ميل بشيعه كردند نزد او در ذهن او منكَر شدند و چون باز سني شدند مساوي طعم دهان او شدند و ديگر خلافي نديد و اعتدال گمان كرد حال حذر كن كه مانند او نباشي اول قلب خود را معتدل كن و خالص نما در ولايت و تميز ده دوستي از غرض را از بي‌غرض كه بسيار مشكل است و بزودي مشتبه ميشود آنگاه اگر حكمي كند بپذير و اگر معتدل نيستي يقينِ بد بخود كن و ظنِ بد بغير مبر .

فصل - در بيان حقوق برادران ثقه است و اين فصل شكننده پشت برادران است و هلاك‌كننده نفوس ايشان است اكابر در آن عاجزند و اعاظم از نيل آن مانده‌اند وصول بآن كار خصيصان است و اداي آن منصب نقبا و نجبا و در عظمت اين عمل همين بس كه جابر از حضرت امام زين‌العابدين عليه [ص 461] السلام پرسيد كه يا بن رسول الله حق مؤمن بر برادر مؤمنش چيست فرمود خوشحال بشود بجهت خوشحالي او و محزون شود بجهت حزن او و جميع امور برادر را بانجام رساند و هيچ چيز از مال دنيا بدست او نيايد مگر با برادرش تقسيم كند تا در خير و شر هر دو مساوي باشند جابر عرض كرد اي سيّدِ من چگونه همه اين را خدا براي مؤمن واجب كرده است بر برادرش فرمود بجهت آنكه مؤمن برادر پدري و مادري مؤمن است بر ولايت تا آنكه جابر عرض كرد سبحان الله كه ميتواند اين كار را كند فرمود هر كس ميخواهد بكوبد درهاي بهشت را و معانقه كند با حوريان نيكو و با ما باشد در دار سلام يعني بهشت جابر گفت عرض كردم كه هلاك شدم والله يا بن رسول الله چرا كه كوتاهي كردم در حقوق برادرانم ، و عجز جابر از كمال اين معني ترا كفايت كند چرا كه جابر از نقبا بود و از بزرگان شيعه است باري امر عظيم است و خطب جسيم و بنيه اين خلق منكوس را طاقت عمل باين احكام نيست ولي ما چون مقام را مناسب ديديم في الجمله متعرض بيان آن شديم و هزاريك آنرا شرح نداديم بدانكه برادران ثقه سه جوره‌اند بعضي از تو بزرگترند و بعضي مساوي تواند و بعضي كوچك‌تر از تو چنانكه برادران اين دنيا چنينند و بزرگي در اين دنيا بسنّ است و بزرگي در ايمان بقوت ايمان پس اگر ايمان او از تو قويتر است از تو بزرگتر است و اگر مساوي تو است او هم‌سنّ تو است و اگر ضعيف‌تر از تو است كوچك‌تر از تو است ،

پس اول برادران بزرگند كه پيش‌قدمند و سرعت سير ايشان در صعود از حضيض جهل باوج علم و ايمان بيشتر است و تو نسبت بايشان مقامت اسفل است و برادر بزرگتر براي كوچك‌تر قائم مقام پدر است [ص 462] و وصي پدر است و او را في الجمله ولايتي است بر كوچك‌تر مثل پدر و كوچك نسبت باو مقام فرزندي دارد و اگر چه هر دو جزء پدرند اما بزرگتر بمنزله دست است و كوچك‌تر بمنزله انگشت دست پس دست نسبت بانگشت كل است و انگشت نسبت بدست جزء و چون نسبت جزئيت دارد بمنزله فرزند شود براي بزرگتر و بزرگتر بمنزله پدر شود براي او و از اين جهت استاد را پدر گويند و شاگردان را فرزندان و حق برادر بزرگتر مانند حق پدر است و در خصوص پدر فرمودند انت و مالك لابيك يعني تو و مالت هر دو مملوك پدريد پس در خصوص برادر بزرگتر اگر باين درجه نباشد درجه ايثار است چنانكه خدا در صفت برادران فرموده و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة يعني برادر خود را بر جان خود اختيار ميكنند اگر چه محتاج باشند يعني كفاف را بالكليه از خود ميبرند و ببرادر خود ميدهند و مقام چيزي دادن سه مقام است : دادن از زيادتي مال آن انفاق و صدقه است و دادن از كفاف يعني آن مالي كه بآن حاجت داري و معاش تو بآن ميگذرد بعضي از آن را ببرادر خود دهي آن مواسات است و اگر تمام كفاف را بدهي و خود را محتاج گذاري ايثار است و مقام ايثار مقام اداي حق پدر است و برادر بزرگتر و ايثار را خدا بطور مطلق فرموده و اختصاصي بمال ندارد پس بايد ايثار كرد برادر بزرگتر را پس چشمت ابداً بحاجت او باشد نه خودت و همچنين گوشت و زبانت و دستت و پايت و عقلت و روحت جميعاً در خدمت او و براي او باشند نه خودت كه اگر چيزي را براي خودت نگاه داشتي و بكار بردي خود را بر او ايثار كردهٔ و خود را بر او ترجيح دادهٔ و حال آنكه بايستي نسبت باو مانند عبد باشي نسبت بمولي و تو و جميع عقل و نفس و جسد و مايتعلق تو همه از او باشيد [ص 463] و او اولي بتصرف باشد در جميع آنچه تراست آخر نه وليّ بمعني اولي بتصرف است و نه اين است كه خدا ميفرمايد انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا پس خدا اولي است بتو از تو چرا كه رب تو است و ميفرمايد و الله ولي المؤمنين بعد رسول چرا كه خدا فرمود النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم پس مؤمنون اولايند بتو از تو بنص و اگر گوئي مخصوص ائمه است گويم لفظ عموم دارد و بر ايشان واقع ميشود اولاً پس بر بزرگان ثانياً و جاي ديگر ميفرمايد المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعضٍ يعني بعضي از بعضي بزرگترند و مقام ولايت را دارند چرا كه آيت وليّ مطلق در ايشان جلوه كرده و از ايشان بتو تابيده پس ايشان اولايند بجسم و نفس و روح و مال و جميع مايتعلق تو مگر آنچه را كه در شرع در احكام ظاهره نهي از آن فرموده‌اند مانند زن و دليل بر آنكه برادر بزرگتر را بايد ايثار نمود قول حضرت امير است بآن طبيب يوناني كه اسلام آورد و حضرت اركان اسلام را باو تعليم كردند تا مسلمان شود فرمودند بعد از شهادات كه امر ميكنم تو را كه مواسات كني با برادرانت كه مطابقند با تو بر تصديق محمد و تصديق من و انقياد براي او و براي من در آنچه خدا بتو روزي كرده و تفضيل داده است ترا بر هر كس كه تفضيل داده بسدّ حاجت ايشان و كسر جبرشان ( جبر كسرشان . ظ ) و فقرشان و هر كس از ايشان در درجه تو است در ايمان او را با جان خود مساوي كني در آنچه داري و هر كس فاضل بر تو باشد در دين تو ايثار كني او را بآنچه داري بر نفس خود تا آنكه خدا بداند كه دين او نزد تو ترجيح دارد بر آنچه داري و اوليا گرامي‌ترند نزد تو از اهل و عيال تو تا آخر حديث تدبر كن كه چگونه اخوان را بر سه قسم فرمودند و براي هر يك حقي مقرر داشتند و مواسات را در اين حديث بمعني انفاق و صدقه [ص 464] استعمال فرموده است يا آنكه از كفاف قدري بايد بكوچك‌تر داد و بمساوي نصف كرد و مساوي كرد او را با خود و اما برادر بزرگتر را فرمود بايد ترجيح داد بر خود و شخصي كه او را ابان ميناميدند با حضرت صادق عليه السلام مشغول طواف بود شخصي از شيعيان آمد و اشاره كرد باو كه برود بهمراهي او ابان خوش نداشت كه حضرت صادق را بگذارد و برود در اثناي طواف باز آن شخص اشاره كرد حضرت صادق عليه السلام او را ديد فرمود اي ابان ترا ميخواهد ابان عرض كرد بلي فرمود كيست عرض كرد يكي از شيعيان است فرمود او مثل تو است عرض كرد بلي فرمود برو بهمراهي او ابان عرض كرد طواف را ببُرم فرمود بلي عرض كرد اگر چه طواف واجب باشد فرمود بلي ابان گويد رفتم چون بازگشتم خدمت آن حضرت و پرسيدم از حق مؤمن بر مؤمن فرمود اي ابان بگذار اين سؤال را و مخواه اين را عرض كردم چرا فداي تو شوم و اصرار كردم فرمود بايد قسمت كني با او نصف مال خود را پس نگاه بمن فرمود ديد من تعجب كردم فرمود آيا نميداني كه خدا در قرآن ياد كرده است كساني را كه ايثار بر جان خود ميكنند عرض كردم چرا فرمود اگر با او قسمت كردي بنصف ايثار نكردي تو و او مساوي شديد وقتي ايثار كردهٔ كه از نصف ديگر باو بدهي بالجمله اگر مؤمني بايد خود و جان و مال و جميع متعلقات خود را مال خدا داني و شكر نعمت و رسم عبوديت آن است كه جميع آنها را در راه مولي خرج كني پس چون در مؤمني ببيني كه نور مولاي تو بيشتر است از آنچه در تو است صرف مال خود را در او سزاوارتر داني از صرف آن در خودت كه ظلمت نفس اماره در تو بيشتر است و اگر صرف خود نمائي صرف ظلمت نفس اماره كردهٔ و او را بر نور خدا ترجيح دادهٔ و اين [ص 465] با عبوديت نميسازد پس بايد مال را از مولا داني و بمصرف او رساني و خود را شريك با او نكني كه در اين مقام مشرك شوي بل در اين مقام كافر كه نفس خود را بر نور مولاي خود ترجيح دادهٔ بفهم چه گفتم كه مقام خطيري است و اين بينائي و اين كار كار هر كس نيست و حضرت عسكري فرمود كه راه خدا شيعيان مايند پس صرف مال را اگر در راه مولي ميخواهي بايد در شيعيان باشد و آنها را احق بجان و مال خود داني چرا كه خدا احق است بتو از خود تو و آنجا ظاهرتر است حضرت كاظم عليه السلام فرمودند هر كس نتواند كه پيشكشي براي ما آورد پيشكش برد براي صالحين اخوان خود كه ثواب پيشكش ما براي او نوشته شود و فرمودند هر كس نتواند بزيارت ما آيد زيارت كند برادران صالح خود را ثواب زيارت ما براي او نوشته شود پس ايثار مؤمن ايثار خداست و ايثار نفس ايثار شيطان آيا نشنيدهٔ كه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه روح مؤمن متصل‌تر است بروح خدا از نور شمس بشمس و فرمود كه خدا مؤمن را از نور خود آفريده و فرمود كه خدا مؤمن را از نور عظمت و جلال كبرياي خود آفريده پس هر كس طعن بر مؤمن زند يا رد كند بر او ردّ بر خدا كرده در عرش و او در ولايت خدا نيست و در نطفه او شيطان شريك است و فرمود كه اگر پرده برداشته شود و ببينند اتصال مؤمن را بخدا خاضع شوند براي مؤمن و مطيع او شوند و حضرت عسكري عليه السلام فرمود كه دوستان و شيعيان ما از مايند و همه ما مثل يك جسد ميمانيم و بر جماعت ما زكوة حرام است پس بدانكه مؤمن نور خداست و اين مؤمن كامل است و متصل‌تر است بخدا از شعاع آفتاب بآفتاب پس چون نور خداست و متصل بخداست بايد او را بر جميع واجبات و سنتها ترجيح دهي كه والله خدمت او اعظم است از نماز [ص 466] و روزه و حج و جهاد و خمس و زكوة چرا كه خدا بهتر است از نماز و روزه و حج و جهاد و زكوة و خمس و او نور خدا و جلوه خداست پس اگر كسي هستي كه ميخواهي خدا را بر نفس امّاره خود كه ظل شيطان است ترجيح دهي در جميع امور بايد مؤمن را ترجيح دهي چرا كه خدا را ترجيح نميتوان داد مگر بترجيح مؤمن چرا كه خدا دسترس كسي نيست كه او را ترجيح دهند يا ندهند و معامله با مؤمن معامله با خداست آيا نشنيدهٔ آن حديث را كه خدا كسي را عتاب ميكند روز قيامت و ميفرمايد من مريض شدم مرا عيادت نكردي ميگويد خدايا تو مريض نميشوي ميفرمايد فلان مؤمن مريض شد و عيادت نكردي باز ميفرمايد من از تو طعام خواستم و بمن طعام ندادي باز بهمان طور معني ميفرمايد باز ميفرمايد از تو آب خواستم و بمن آب ندادي باز بهمان طور معني ميفرمايد پس معلوم شد معامله با مؤمن معامله با خداست و ايثار او ايثار خدا پس نميدانم اگر خدا تو را ندا كند ميگوئي ميخواهم بروم نماز كنم يا ميگوئي ميخواهم بروم زكوة دهم و خمس دهم و كار دارم يا جواب نداي او را خواهي داد و چه بسيار صلحاي نادان را مي‌بينم كه همّ خود را صرف دعا و نماز و قرائت قرآن ميكنند و عبادت را در همان ميدانند و مطلقاً حقي از مؤمني ادا نميكنند و رو بمؤمن نميكنند كه من مشغول دعايم يا قرآن خوب است كه بگويم باو كه