گر بگويم شرح آن بيحد شود مثنوي هفتاد من كاغذ شود

باري قلم اينجا رسيد و سر بشكست در آنچه عرض كردم براي اينان عبرتي هست و الظاهر عنوان الباطن امري معلوم است برويم بر سر آن مطلب كه در اول كلام در دست داشتيم كه لزوم معرفت نجبا و نقبا باشد و از آنچه عرض كرديم معلوم شد كه معرفت اين بزرگواران امروز بشخصه واجب نيست ولي چون بكتاب و سنت و دليل عقل ثابت شده است كه چنين اشخاص هستند بايد اقرار بوجود ايشان كرد البته و تولاي ايشان و مصدّقان ايشان را جست و منتظر پيدا شدن ايشان بود .

فصل - بدانكه جميع ضلالتها كه دامن‌گير مردم ميشود از آن است كه نسنجيده كاري ميكنند و نفهميده سخني ميگويند و در امر معاش و معاد خود ابداً تفكر نكرده باصطلاح بي‌گُداره بآب ميزنند و از اين جهت بخرابيهاي در دنيا و آخرت مبتلا شده‌اند و من بقدر تتبع خود كم ديده‌ام كسي از روي شعور و تدبر و تفكر و حكمت كاري كند بلكه آنچه ببادي نظر ايشان ميآيد ميگويند و ميكنند اگر مطابق حكمت شد از اتفاقات حسنه روزگارش ميدانند و اگر نشد آنرا بدبختي ميشمرند و ميگويند طالع مساعدت ننمود و اينها را هم من حيث لايشعرون ميگويند حال بيا در امر طلب كاملين و معرفت نجبا و نقبا تأمل كن كه آيا بايد در اين زمان ظاهر باشد يا نه اگر بايد ظاهر باشد آيا بوصف نقابت و نجابت بايد ظاهر شود تا مفيد فايده شود يا بهر صورت كه هست اگر چه او را نشناسند و از او بهره نبرند و او هم ادعا نكند و اگر بايد بوصف نقابت و نجابت بروز كند [ص 410] و ادعا كند آيا آن وصف علامتي است در بشره آنها كه معلوم ميشود كه راست ميگويند يا حديثي خاص مجمع عليه باسم و نسب ايشان آمده يا آيه محكمي باسم و نسب ايشان هست كه بايد بآنها شناخته شوند يا آنكه بايد بعلامتي ديگر شناخته شوند اگر بايد بعلامتي ديگر شناخته شوند آن علامت چيست آيا علم و تقوي است كه اين دو علامت را علماي ظاهر هم دارند و علم همين علما هم از فهم عوام افزون است و تميز مابين آن و زياده از آنرا نميدهند پس از كجا بدانند كه اين راست ميگويد از علماي ظاهر است يا از نقبا يا از نجبا و اين دو علامت بتنهائي علامت علماي ظاهر است و علماي ظاهر پيشتر هم بودند نمي‌بيني كه علم و عمل دليل صدق نبي نميشود براي مردم چرا كه نبوت ادعائي است بالاتر از علم و عمل پس علم و عمل دليل آن نميشود بلي براي نجبا علم و عمل دليل نجابت ميشود و لكن هر گاه علمش چنانكه سابقاً بيان شد از روي انكشاف باشد و او را امتحانهاست كه سابقاً عرض شد اما نقبا كه مقامشان فوق اين مقام است و علم و عمل دليل ايشان نميشود چرا كه دليل هر ادعاء از جنس همان ادعاست آيا بايد بادعاي علوم ظاهر و تقوي شناخته شوند يا بامري ديگر كه كرامتي و خارق عادتي باشد آيا بايد كه اظهار كرامتش مقرون بادعايش باشد يا نباشد و آيا ميآيد چه كند ميآيد كه مردم تقليدش كنند و بنشيند و مرافعه كند ميان مردم و اين خدمت را اين علما هم بانجام ميرسانند يا ميآيد براي خدمتي ديگر بعد از آنكه آمد مردم را بطريقه خود و متابعت خود ميخواند يا نميخواند اگر نميخواند چه سود و اگر ميخواند بي‌دليل متابعت او خواهند كرد يا از او طلب دليل ميكنند اگر طلب دليل كردند خواهد آورد يا نه و اگر [ص 411] آورد تصديق كرده همه ايمان باو ميآورند و بهيچ پيغمبري و امامي نياوردند يا نميآورند اگر نياوردند آيا كافر ميشوند يا نميشوند و آيا عدوّ او و اتباع او ميشوند يا نميشوند و اگر عدوّ شوند در صدد دفع او و اتباع او برميآيند يا نميآيند اگر درآمدند صبر كند تا كشته شود خودش و اتباعش و اين حكايت بيش از يك روز و دو روز طول نميكشد مگر آنكه او و اتباع او را تمام خواهند كرد يا حبس ميكنند بحبس مخلد و ببلاد و جزاير بعيده ميفرستند و ثمره دعوتش تمام ميشود يا آنكه از خود دفع كند و اگر از خود دفع كند بسيرت ساير انبيا و اوليا بايد سلوك كند و باسباب ظاهره از خود دفع كند يا آنكه ايشان را معدوم كند مثلاً اگر بايد باسباب ظاهره از خود دفع كند اسباب ظاهره مقاوم اوضاع سلاطين روم و فرنگ ميخواهد كه با ايشان بتواند محاربه كند و با اين ده نفر متابع چگونه تواند با كل سلاطين روم و فرنگ و هند زند حضرت امير عليه السلام چهل نفر اتباع براي خودش نتوانست پيدا كند و حضرت امام حسن عليه السلام در مسجد ندا كرد و چهل نفر ياور خواست كسي نصرت او نكرد مگر معدودي و چهل نفر ميسر نشد و از اين جهت با معاويه صلح كرد و حضرت امام حسين عليه السلام نيافت اصحابي مگر هفتاد و دو نفر و باز او و اتباعش كشته شدند بجهت حكمتي چند كه سبب دعوا شد و ساير ائمه بقدر هفده نفر دوست خواستند و مهيا نشد پس چگونه اين شخص كه يكي از بندگان ايشان است ميتواند كه آنقدر اصحاب صفا و وفا پيدا كند كه با سلاطين روم و فرنگ محاربه كند و اگر گوئي كه پس چون بود كه اين شخص خبيث كه خروج كرد جمع كثيري باو گرويدند و از براي او جان دادند و دعوا كردند چگونه ميگوئي يافت نميشود ميگويم آن شخص خبيث [ص 412] بر باطل بود و مردم را بطمع انداخت و نويد داد كه من پادشاه ميشوم و عالم را ميخورم و بشما ميخورانم و شما اگر هم كشته شديد چهل روز ديگر زنده ميشويد و باز دنيا را ميخوريد و گذشته از اينها بر گِرد ابوبكر و عمر بيشتر از آن جمع شدند و بر گرد حضرت امير عليه السلام چهار نفر ماندند و باقي امت از مهاجر و انصار علي مُصرِّيهم علي الارتداد لعائن الله الجبار رفتند بگرد ابوبكر اين حكايت رسمي است قديم و عادتي معهود است هميشه مردم از پي باطل ميرفته‌اند و از حق معرض بوده‌اند و ديدم در اين روزها جمعي بي‌ايمانان يا ضعيف الايمانان را كه بوحشت افتاده بودند از اجتماع مردم بر آن و اين را آيت حق ميانگاشتند و اينكه جمعي ايستادند تا كشته شدند بسيار عظيم ميشمردند و اين نبود مگر از ضعف ايمان ايشان اگر صدهزار گنجشك بريزد بصحرائي و چرا كند و كسي بگويد كه دانه بخوريد و آنها هم ميخورند و مشغول بخوردن بوده و هستند آيا اين از كرامت گوينده است يا آنكه از طبع خود گنجشكان است بل گنجشكان خود بطبع خود ميخوردند اين كرامتي نيست و اگر پادشاهي عزم سفر كند و برود و در حين رفتن صاحب حيلهٔ بگويد برو ترا مرخص كرديم اين از قوت نفس آن صاحب حيله است كه سلطاني با لشكري حركت كردند نه والله بلكه طبع خود سلطان ميل كرده بود و لشكر مطيع او بودند و رفتند و دخلي بقوت نفس اين حيله‌باز ندارد حال اين حركات و ياغي و طاغي شدن و شرارت نمودن و مال مردم خوردن و جنگ و جدال كردن در سجيّه خود اين مردم بوده و هست بمحض آنكه كسي بگويد بكنيد ميكنند وانگهي كه بعد از اينكه تحميلات ديواني بجائي رسيده باشد كه مردم زن و فرزند خود را بفروشند و بدهند [ص 413] بديوان و كفايت مال ديوان را نكند ديگر مردم ميخواهي طالب غوغا نباشند و پي بهانه نگردند آن خبيث نه يك لري هم اگر برخيزد مردم حمايت ميكنند پس چه تعجب ميكني كه مردم متابعت آنرا كردند و ياغي بر سلطان زمان شدند همينكه كسي از خدا نترسيد از اين قبيل كارها بسيار ميكند قوت نفس آن است كه مردم را از راه شرارت باز داري و بر خلاف طبيعت حمل نمائي سنگ خودش از بالا پائين ميآيد قوت نفسي و رخصتي از تو نميخواهد اگر قوت نفس تو سنگ را از پائين بالا برد تو راست ميگوئي و از همين جهت بود كه مردم بالطبع طالب ارتداد بودند و هستند بمحضي كه ابوبكر گفت از اين طرف آئيد و بهانه پيدا شد كه انسان ترك حيا كند رفتند و پيش از آن كه نميرفتند حيا و خوف مانع بود حال والله العلي الغالب كه اين مردم را حيا و خوف منع ميكند اگر اسبابي پيدا شود چنانكه شد برميگردند بجاهليت اولي بالطوع و الرغبة و هيچ قوت نفسي نميخواهد خود كمك حال خود را ميكنند بلي قوت نفس نگاه داشتن مردم است كه مرتد نشوند و بر اسلام بمانند برويم بر سر مطلب پس اگر نقبا و نجبا ادعا كنند و حجت آورند و از خود دفع نكنند روز اول كشته و بسته خواهند بود و اگر دفع كنند اعوان ميخواهند و اعوانِ حق كم است و كمتر از گوگرد سرخ است خدا ميفرمايد و ما اكثر الناس و لو حرصت بمؤمنين يعني اكثر مردم اگر چه تو حريص باشي كه ايمان بياورند ايمان نياورند و بعد آنها را كه ايمان آورده‌اند فرموده است كه و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون كه حاصلش آن است كه اكثر آنها هم كه ايمان آورده‌اند مشركند و از اين است كه حضرت صادق فرمود زن مؤمن از مرد مؤمن كمتر است و مرد مؤمن كمتر از گوگرد [ص 414] سرخ است و فرمود نه هر كس بولايت ما اقرار كرد مؤمن است بلكه ايشان را براي انس مؤمنين آفريده‌اند و حضرت امير عليه السلام فرمود وحشت مكن در راه خدا از كمي اهلش كه مردم بر سر خواني جمع شده‌اند كه سيري آن كم و گرسنگي آن بسيار است باري از آنچه عرض كرديم معلوم شد كه نقبا و نجبا را ياوري نيست مگر كم و اظهار و ادعاي ايشان بي‌فايده محض است پس اين ايام محنت انجام از حكمت نيست كه احدي از ايشان ابراز كند و اگر ميشد خود امام بروز ميفرمود و غيبت خود امام هم از همين جهت است چنانكه در جلد سيوم دانستي و اگر گوئي براي من ظاهر شوند و اتمام حجت بمن نمايند و من ايشان را متابعت ميكنم گويم مثلي بخاطرم رسيد مناسب كه طفلي بر دوش غلام سياهي مهيبي بود شب تاريك و گريه ميكرد غلام گفت چرا گريه ميكني من بهمراهي تو هستم مترس گفت من از خود تو در هراسم تو ميگوئي مترس كه من همراهم ايشان از نفوس مثل من و تو گريزانند و تو هم بخاطرت ميرسد وانگهي كه نقيبي بر حسب هواي خود تصور ميكني و اوامر و نواهي بر حسب ميل خود از او فرض ميكني مي‌بيني كه اطاعت خواهي كرد اما اگر او آمد حكايت آن خواب است كه سابقاً عرض شد و مطلقا متحمل نشده كافر خواهي شد و اگر گوئي كه من فرض همه را كرده‌ام و از سر همه گذشته‌ام گويم انسان ميتواند فرض كند ته دريا را و بجاي ماهي خود را آنجا تصور كند اما رفتن آنجا بفعل مشكل است تصور ميان آتش رفتن آسان است ولي رفتن مشكل و از اينها هم گذشته اگر كاملي هست در دنيا او ترا بهتر از تو ميشناسد و صلاح و فساد تو را بهتر ميداند اگر صلاح تو را در شناسانيدن خود ميديد ميشناساند [ص 415] حال نديده و نكرده و اگر اصرار داري و اين را نمي‌پسندي اول مخالفت و خودپرستي و هواپرستي تو است ديگر چه ميگوئي چرا كه قطعاً كاملين هستند و قطعاً خود را بتو نشناسانيده‌اند و قطعاً از جانب خدا مأمور نبودند حال اگر لِمَ و لانسلّم داري اول مخالفت تو است براي ايشان و ايشان هنوز نيامده تو مخالفت داري اگر بيايند چه خواهي كرد وانگهي كه چه ميتواني بكني مگر آنكه لج كرده بدر خانه ارباب حيَل و زندقه بروي و براي خود شيخي بتراشي باري از آنچه عرض شد معلوم شد كه اين ايام ايام ظهور امر نقبا و نجبا نيست بطور عموم و بدعوت عام و خروج ايشان در اين اوقات ممكن نيست و هر كس كه در زمان غيبت خروج كرده رايتي برافراشت و بيعتي از مردم خواست رايتش رايت ضلالت و بيعتش بيعت كفر و نفاق است پس معرفت شخصي بطور عموم اين روزها ممكن نيست و اما خصوص مضايقه نيست كه يكي را در بلدي ببينند كه مانند آن غلام سياه نباشد و از او نترسند كه قبول نكند و كافر شود و صلاحيت در آن ببينند خود را باو بشناسانند و او را بطريق مستقيم هدايت بفرمايند و تقويت او كنند تا تعديل ظاهرش بشريعت و روحش بطريقت و فؤادش بحقيقت بشود و او را برتبه كمال رسانيده از اخوان خود نمايند و در حكايت يوذاسف و آمدن بلوهر بهدايت او با آن همه حجب و دربان و اوضاع مانعه و خود را بآن شناسانيدن و هدايت نمودن عبرتي است و تسلائي است براي قلب طالب و هم چنين در رفتن حضرت عيسي بآن شهر بجهت هدايت آن پسر بخصوصه و گفتن او باصحابش كه من در اين شهر گنجي سراغ دارم ميروم كه آنرا بياورم و رفت و آن پسر را هدايت كرد و آورد در اين قصه اطميناني است براي شخص طالب و اين سنت هميشه جاري و مستمر بوده در هيچ مذهبي [ص 416] بنا نبوده كه مردم بگردند براي خود حق پيدا كنند بلكه حق بايستي خود را بمردم بشناساند خدا ميفرمايد ان علينا بيانه يعني بيان اين بر ماست و ميفرمايد و ماكنا معذبين حتي نبعث رسولاً يعني ما از هيچ قومي مؤاخذه نخواهيم كرد تا آنكه رسولي بنزد او بفرستيم و ميفرمايد لله الحجة البالغة يعني براي خداست حجت رسيده بخلق باري از اينها هم گذشته تكليف مالايطاق لازم ميآيد چرا كه اگر آن شخص كامل در بلدي معين بود مردم ميرفتند و او را ميديدند و حال كه بايد او را پيدا كرد او هم آدمي است پا دارد و سفر و حضر و حركت و سكون دارد حال تو كجا ميروي اولاً شايد كه همان روز كه عزيمت سفر كردي و نقل مكان كردي او وارد همان بلد تو شده و تو خبر نداري بكجا ميروي و ديگر آن بلدي كه عزمش را داري شايد بمحض ورود تو از آنجا بيرون رفته است بقصد بلدي ديگر و شايد ببلادي رفته كه عمر تو وفا بوصول بآنها نميكند شايد در جائي از دست دشمني محبوس است يا گريخته و در جزيرهٔ پنهان شده از اينها هم گذشته در بلدي ده‌هزار خانه است اگر يك نفر ميگريزد و پنهان ميشود حاكم مستقل او را نميتواند پيدا كند حال تو وارد ولايت ميشوي چه ميكني كجا ميروي آيا بدر خانه‌ها ميروي مانند دلالان و جار كامل ميزني بالاي منار ميروي فرياد ميكني در مساجد و مجامع بمنبر ميروي ميپرسي و كه تو را دلالت كند اگر او خود را پنهان كرده كه اهل بلدش بطريق اولي نميدانند كه او چه‌كاره است و اگر ابراز داده و دعوت كرده كه از كسي پنهان نميماند و معروف ميشود پس ولايت‌گردي و قلندري و شور طلب نيست مگر شور حماقت و جنون و پرسه زدن و گدائي كردن و تضييع عيال نمودن و آخر بي‌دين شدن والله هدايت كردم و نصيحت نمودم اگر بفهمي و اما اگر مشهور شد عالمي در [ص 417] بلدي از بلاد شيعه بعلم و رفع شبهات غالين را نمود و دفع تلبيسات ملحدين را فرمود و ابطال دعوت منتحلين را كرد و علمش منتشر شد بايد بسوي او رفت و شدّ رحال نموده و از علمش مستفيض شد و اينجاست كه فرمودند اطلبوا العلم و لو بالصين يعني طلب كنيد علم را اگر چه بچين بايد رفت و اگر در بلد خودت عالمي است كافي ضرور نيست كه شدّ رحال كرده بغربت روي و اگر ديدي در ميان علما اختلاف شد و بعضي بعضي را لعن كردند و تكفير نمودند و از يكديگر تبري كردند آنگاه هم بر تو لازم ميشود كه طلب نمائي و فحص كني تا بداني كه حق در آنچه نزاع دارند با كدام‌يك است و كدام‌يك را بايد متابعت كرد و روا نيست كه لا عن شعور يكي را متابعت كني چرا كه هست و نيست هر دو راست نيست و لامحاله يكي از آن دو بر باطل ميباشند و اگر متنازعٌ فيه از جمله مسائلي است كه لابد منه است بايد فحص كرده طلب نمائي و لا عن شعور تصديق يكي را در تكفير ديگري ننمائي و بروي و كلام هر دو را بشنوي و حق و باطل را بفهمي و اگر در بلدي باشي كه در آنجا مطلقاً عالمي نباشد و خودت هم عالم نباشي بعد از آنكه دانستهٔ كه دين اصولي و فروعي دارد و بايد طلب كرد بايد البته از آنجا مهاجرت و ببلدي روي كه در آنجا عالمي است و از او طلب دين و معرفت بنمائي و در اين موضع است قول خداي تعالي فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون و اين غير از آن است كه انسان نفهميده و نسنجيده سر ببيابان كرده در ميان كفار و مشركان و ملحدان سالها بگردد و نجس بخورد و نجس بپوشد و با انجاس ارجاس سالها معاشرت كند بلكه اين معاشرت با اهل تقوي و دين است و آن كساني [ص 418] كه محل احتمال تدين است و ميان اينها فرق بسيار است باري پس چون تفكر كني باين طور كه گفتم خواهي فهميد كه شناختن نقبا و نجبا امروز ممكن نيست و سؤال از شناختن اعيان ايشان جايز نيست و جواب از ايشان حلال نيست زيرا كه ايشانند اسم مقدس همايون امام زمان كه در زمان غيبت ذكر اسمشان روا نيست و احاديث بسيار رسيده است كه ذكر اسم ايشان جايز نيست و اسم حقيقي كينوني امام ايشانند چرا كه اسم كسي صفت اوست و صفت كسي نور اوست و نور او شعاع او و شعاع امام عليه السلام شيعه اوست پس ذكر اسم ايشان روا نيست و اصرار بر شناختن ايشان جايز نه اگر كسي بعنايت خاصه الهي يكي از ايشان را شناخت معلوم است كه قابل بوده و باو خدا شناسانيده و هر گاه نشناسانيد معلوم است كه قابل نبوده و چون قابل نيست اصرار روا نيست و كسي هم اگر بداند باو نخواهد گفت بلي امروز همين قدر را خداوند اظهار فرموده و خواسته مردم بشناسند كه كليةً چنين اشخاص هستند و تصديق امر ايشان لازم است و تولّاي ايشان واجب چنانكه ميدانند امامي غايب هست و شناختن او بطور صفت واجب و تولّاي او لازم است اما بشخصه او را نميشناسند .

فصل - بدانكه خداوند ميفرمايد و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياماً آمنين يعني ما قرار داديم ميان ايشان يعني رعيت و ميان قريه‌هاي مباركه يعني ائمه عليهم السلام چنانكه سابقاً گذشت قريه‌هاي ظاهرهٔ يعني شيعيان كه ظهور امام و آئينه نماينده اسماء و صفات ايشانند و مقدر كرديم كه رعيت سير و سلوك در آن قريه‌ها بنمايند و طلب معرفت ايشان و معرفت آل‌محمد عليهم السلام [ص 419] و معرفت پيغمبر و خدا از ايشان بكنند سير كنيد يعني طلب علم كنيد از ايشان شبها و روزها و حال آنكه ايمنيد از شرّ شياطين و ملحدين و مبطلين و جاهلين و منتحلين و تفسير آيه سابقاً گذشت پس از اين آيه شريفه معلوم ميشود كه ميان ضعفاي رعيت و ميان آل‌محمد عليهم السلام وسايطي چند هستند كه ما بايد طلب علم و معرفت خدا و رسول و ائمه عليهم السلام و طلب دين از آنها كنيم و چون خواستيم آن واسطه‌گان را نوعاً بشناسيم بحديث ديگر رجوع كرديم ديديم فرمودند كه معرفت هفت شرط دارد اول معرفت بيان دويم معاني سيوم ابواب چهارم امام پنجم اركان ششم نقبا هفتم نجبا و حديثش سابقاً در همين مجلد گذشت پس فهميديم كه واسطه ميان ما و ايشان اركانند و نقبا و نجبا و چون تفحص كرديم در بواطن اخبار يافتيم كه نقبا و نجبا هر يك كلي هستند و جزئي پس با اركان پنج طايفه شدند و طايفه ديگر علماي ظاهرند كه صاحب علم ظاهرند در شريعت و طريقت و حقيقت بمقتضاي نظم اين عالم ظاهر و اينهايند روات اخبار كه فرمودند كه در حوادث واقعه رجوع كنيد بروات اخبار ما كه ايشان حجت مايند بر شما و ما حجت خدائيم پس قريه‌هاي ظاهره را دانستيم كه هشت قريه است و از نزد ما تا نزد امام هشت منزل است و الآن مردم بعضي در قريه اولند و بعضي دويم و بعضي سيوم و ايشان قليلند قليل و كمتر از ايشان كسانيند كه مشرف بر قريه چهارم شده‌اند و هنوز ايشان را استعداد دخول قريه چهارم حاصل نشده است و آن هشت قريه بتفصيل قريه شريعت ظاهره و طريقت ظاهره و حقيقت ظاهره و نجباي جزئي و نقباي جزئي و نجباي كلي و نقباي كلي و اركان است و چون از اين قريه‌ها بگذرند ممكن شود ايشان را تشرّف بقريه‌هاي مباركه و اين مقام كار آحاد ناس است [ص 420] و قريه‌هاي مباركه را نيز دو مقام است قراي مباركه ولايت و قريه مباركه نبوت و اين ده منزل فاصله است مابين مردم و خداوند عالم پس اهل مدينه نتوانند كه بمكه معظمه مشرف شوند مگر بعد از قطع اين ده مرحله و سير در اين ده قريه نميدانم ميفهمي چه ميگويم يا نه ولي اين خلق منكوس كه جمعي از ايشان هنوز پا بقريه شريعت كه قريه اول است نگذارده ميخواهند از مكه و خانه و خانه خدا آگاهي يابند و من حيث لايشعرون تصرف در معقولات ميكنند و جرح و تعديل ساير قريه‌ها را ميكنند والله ظلم بر خود و ساير اشخاص ميكنند و حال آنكه انسان تا قريه ظاهره را طي نكند او را ممكن نشود كه پا بقريه ثانيه گذارد و طي كردن قريه شريعت بعلم بآن بر نحو تحقيق و عمل بآن از روي اخلاص حاصل ميشود پس چون انسان در زمره فقها درآمد و در درجه عابدين و زاهدين داخل شد او لايق آن ميشود كه در قريه اهل طريقت درآيد و از اهل آن سامان شود و الا فلا و علامت كسي كه در آن سامان داخل شده است تزكيه اخلاق و تهذيب نفس است و تخلق باخلاق روحانيين پس چون از اهل اين قريه شد و احوالش مانند احوال ساكنان اين قريه شد او را ممكن شود دخول در قريه سيوم كه قريه حقيقت باشد و علامت دخول علم بحقايق اشياست بر نحو اصحاب علوم ظاهره و هر كس از اهل اين سامان شد محبوب خدا شود و قابل نورِ علم گردد چرا كه العلم نور يقذفه الله في قلب من يحب و چون اين قريه‌هاي ثلثه را طي كرد آن وقت قابل آن ميشود كه فحص از احوال نجباي جزئي كند و راه قريه ايشان را پويد و اَدِلّاء او را دلالت بسوي ايشان كنند و هيهات اينها كجايند و چه بسيار كمند از صدهزار نفس يك نفس باين مقام نميرسند نميدانم مردم چقدر ظلم بما مساكين مينمايند و چقدر ظلم [ص 421] بنفس خود ميكنند جمعي هنوز هرّ را از برّ تميز نداده بلكه بقدر حيواني نميدانند خود را عارف شمرده تصرف در موجودات ميكنند و ميخواهند حقايق و معارف را تميز دهند و شور طلب حق دارند و مانند وحشيان بكوه و تل ميدوند سهل است كه ادعاي ارشاد عباد را دارند و سياست بلاد ميخواهند بكنند و هنوز بقدر گربه استنجا را نميدانند و گربه خود را بيش از ايشان تنظيف ميكند و جمعي ديگر هنوز افسق فساق عالمند و الي الآن علم بحلال و حرام پيدا نكرده و بآن عمل ننموده تصرف در امر اكابر ميكنند و جرح و تعديل ايشان را مينمايند و جمعي ديگر نهايت بمرتبه فقاهت علماً رسيده و مانند قبر كافرْ ظاهرِ خود را بزينت علم آراسته كرده‌اند و باطن ايشان مانند شب تار است چنانكه شاعر گفته كه :

ظاهرش چون گور كافر پر حلل و اندر آن قهر خدا عزوجل

و چنانكه خدا فرموده و اذا رأيتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم كأَنهم خشب مسندة يحسبون كل صيحة عليهم هم العدو فاحذرهم قاتلهم الله اني يؤفكون و معذلك انكار اهل حق را پيشنهاد خود كرده و تصرف در امر اوليا ميكند و خود را بآتش كفر باطني خود سوخته سهل است كه باعث صرف جمعي مردم از دين ميشود باين طور كه جمعي را گمراه كرده بقول خود و اغوا نموده و از حق صرف كرده و جمعي را گمراه كرده بفعل خود كه ميگويند اگر اين دين است كه اين شخص دارد از اين دين بايد بيرون رفت ،

گر مسلماني از اين است كه آقا دارد خوشتر آن است كه از مذهبش آواره شويم

و مي‌بينم جمعي را كه مذهب تصوف را پيشنهاد خود كرده‌اند از محض [ص 422] ديدن اين طور ملّاها و اخلاق و احوالشان پس يحملون اثقالهم و اثقالاً مع اثقالهم و اينهايند آن جماعت كه حضرت امير عليه السلام فرمودند كه قصم ظهري اثنان عالم متهتك و جاهل متنسك يعني دو نفر پشت مرا شكسته‌اند يكي عالم پرده‌در كه پرده شريعت را دريده و حرمت دين را منظور نداشته و يكي آن جاهل نادان كه زاهدي ميكند و خود را بصورت عباد و زهاد واداشته كه آن اولي مردم را بزبان علمي خود اغوا ميكند و چون بزبان او مغرور شوند بدام اعمالش ميافتند و دويمي مردم را بزهد خود اغوا كرده چون بزهدش مغرور شوند بدام جهلش افتند و بجهل خود تصرف در معقولات كند و رد و قبول اقوال و اشخاص را نمايد و جمعي را از راه بگرداند باري خدا ما را از شرّ اين خلق منكوس محافظت فرمايد نميدانم چه مصيبتها از دست اينان بايد بكشيم ولي چون در راه خداست سهل است الحمد لله رب العالمين علي كل حال رضاً بقضاء الله و تسليماً لامره باري هميشه چنين بوده و چنين خواهد بود تا ظهور دولت حق ما هم تن در داديم و مستعد شديم و لا قوة الا بالله باري بهمين قدر هم در شناختن اين بزرگواران اقتصار ميكنيم چون بنا بر اختصار سخن است .

فصل - در آنكه معرفت ايشان از اركان دين و قوائم شرع مبين است و در روز ميثاق عهد بولايت و طاعت ايشان گرفته شده است و اين مطلب را مفصلاً در مقام اول شرح كرده‌ام و اخبار متواتره آورده‌ام و احتياج بتكرار نيست مگر آنكه بطور اختصار نيز اشارهٔ از طريق عقل بآن ميكنيم و لا قوة الا بالله بدانكه هر كس باين كتاب من البداية الي النهاية رجوع كرده باشد يا ساير علوم و درسهاي ما را ديده باشد نزد او بديهي است كه خدا حكيم [ص 423] است و لغو و عبث از حكيم سرنميزند و اين عالم را براي غايتي آفريده است و آن غايت بايد عايد خلق شود و او غني از ماسوي است و حاجت بطاعت خلق ندارد و متضرر از معاصي خلق نميشود بلكه ممكن نيست كه كسي عصيان او را در آنچه راجع باوست بنمايد چرا كه همه مقهور بمشيت او هستند و مؤتمر بامر او و منزجر از نهي او هستند چنانكه در دعاست فهي بمشيتك دون قولك مؤتمرة و بارادتك دون نهيك منزجرة و در دعاء است كل شئ سواك قائم بامرك يعني هر چه جز تو است بامر تو برپاست و در قرآن خواندهٔ و من آياته ان تقوم السماء و الارض بامره يعني از علامات خدا اين است كه آسمان و زمين بامر او برپاست و خواندهٔ كه ان من شئ الا يسبح بحمده يعني نيست چيزي مگر آنكه براي خدا تسبيح ميكنند و حامدند براي خدا و خواندهٔ كه كل قد علم صلوته و تسبيحه يعني همه نماز و تسبيح خود را دانسته‌اند پس همه موجودات تسبيح‌كننده و حمدكننده و نمازكننده براي اويند و مطيع امر و نهي اويند و مُقِرّ بوحدانيت او هستند پس نسبت باو عصياني متصور نيست پس غايت خلقِ خلق بايد عايد خود خلق شود و آن غايت سعادت ابدي است و دخول در جنان كه دار قرب خداست و آن سعادت بايستي بسببي حاصل شود و مجاناً نباشد تا ترجيح بلا مرجح لازم نيايد و تسويه خوب و بد نشود و آن سبب طاعت و مخالفت است بالبداهه و آن سعادت بطاعت اول متصور نباشد و الا بايستي كه جميع خلق داخل بهشت شوند و معلوم از شرايع غير از اين است پس معلوم است كه سبب آن سعادت كه غايت خلق خلق است آن طاعت نيست و طاعتي ديگر بايد در ميان آيد و مردم بآن ممتحن شوند و آن طاعت بايد طاعت كسي باشد كه بتوانند از آن سرپيچي كنند [ص 424] و بتوانند كه در كمند آن درآيند تا بآن مؤمن و كافر آزموده شوند و مؤمن بآن سعادت برسد و كافر از آن محروم مانده و معذب باشد و بجزاي عمل خود برسد پس خداوند از ميان خلق بايد مطاعي قرار دهد و آنرا لسان ناطق خود قرار دهد كه مردم را بطاعت خود خواند از جانب خدا تا ممتحن شوند و آن پيغمبرانند كه خدا ايشان را برانگيخته و در ميان خلق عالم قائم فرموده و آنها دعوت كردند بسوي خود و چون ايشان لسان الله ناطق و وجه الله ظاهر و قائم مقام خدا بودند طاعت ايشان طاعت ثاني خدا شد و خدا فرستاد كه من يطع الرسول فقد اطاع الله و ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يعني هر كس طاعت كند رسول را خدا را طاعت كرده و كساني كه با تو اي رسول بيعت ميكنند با خدا بيعت كرده‌اند پس طاعت ايشان طاعت ثاني خدا شد و عصيانشان عصيان ثاني خدا و امرشان و نهيشان امر و نهي ثاني خدا پس مردم ممتحن شدند بطاعت و محبت رسول لاغير و رسول هم چون آية الله بود و متصف بصفات الله و غني بغناء الله او هم در حقيقت از طاعت ايشان منتفع نميشد و از معصيت ايشان متضرر نميگرديد مگر در مقام بشريت ظاهره كه بلباس اخوت ايشان ظاهر شده بود پس در حقيقت

گر جمله كاينات كافر گردند بر دامن كبرياش ننشيند گرد

بلكه عرض ميكنم كه چون در حقيقت محل مشية الله بودند و سبب خلقِ خلق بودند معصيت حقيقي ايشان هم ممكن نبود و نيست چنانكه مخالفت امر خدا ممكن نبود و ايشانند محل امر خدا پس بحقيقت ايشان هم كسي ممتحن نميشود و امتحانها همه در ظاهر بشريت ايشان است كه بصورت كاملان بشر درآمده‌اند و مردم را دعوت ميكنند و مردم را دعوت نكردند مگر بآنچه صلاح معاش و معاد خود آن مردم بود و نيامدند كه براي خود [ص 425] رياستي و استبدادي تحصيل كنند بلكه آمدند كه خير خود خلق را بخلق بياموزند و چون اين خلق مدني الطبعند و مدينه برقرار نمي‌ماند مگر باجتماع و اجتماع صورت نميگيرد مگر بايتلاف و ايتلاف صورت نميگيرد مگر بآن كه هر يك با ديگري بعدل راه رود و حق او را بشناسد و او را در مقامي كه خدا او را در آنجا گذارده بدارد و معاش مردم صورت نميگيرد مگر بهمين و شريعت نيست مگر براي انتظام معاش و معاد و انتظام نميگيرد مگر آنكه بزرگاني كه آنها دست آن نبي و چشم و گوش و لسان اويند مطاع و مصدق باشند آيا نمي‌بيني كه امر طاعت سلطان منتظم نميشود مگر آنكه عمّال و ضبّاط و حكام منسوبه از جانب او در اطراف مطاع و مكرم و محترم باشند و قول ايشان مقبول باشد و مردم تولاي ايشان را بورزند و بصدق با ايشان راه روند و الا امر سلطان مختل خواهد شد و طاعتش از ميان ميرود وانگهي كه سلطان امر و نهيي براي مصلحت خود نكرده باشد و غني از طاعت خلق و ايمن از معصيت ايشان باشد پس طاعت سلطان براي صلاح خود رعيت است و آن صلاح نظم نگيرد مگر از عمال او بشنوند و ايشان را تعظيم و تكريم و اطاعت نمايند پس برگشتِ طاعت سلطان بطاعت نوكران و عمال و حكام اوست پس مردم ممتحن شوند بطاعت حكام كه طاعت ايشان طاعت سلطان است البته پس باين جهت مردم مأمورند بطاعت و تصديق و تقليد بزرگان شيعه البته و امر معاش و معاد ايشان منتظم نشود مگر بطاعت و معرفت و محبت آنها و غايت خلق خلق كه سعادت ابدي است حاصل نشود مگر بطاعت ايشان آيا نشنيدي كه امام عليه السلام فرمود كه در حوادث رجوع كنيد براويانِ اخبار ما چرا كه ايشان حجت منند بر شما و منم حجت خدا و آيا نشنيدي [ص 426] كه بابي‌بصير فرمودند كه هر كس بر تو رد كند چنان است كه بر رسول خدا رد كرده است و آيا نشنيدهٔ مقبوله عمر بن حنظله را كه فرمود رجوع كنيد بمردي كه روايت كرده است حديث ما را و نظر در حلال و حرام ما نموده و احكام ما را شناخته او را حاكم خود كنيد كه من او را حاكم شما كرده‌ام پس اگر بحكم ما حكم كرد و از او قبول نكنند چنان است كه بحكم خدا استخفاف كرده‌اند و بر ما رد نموده‌اند و رادّ بر ما رادّ بر خداست و آن مانند شرك بخداست تا آخر حديث مطلب را نقل بمعني نمودم تا فارسيان نيكو بفهمند پس معلوم شد كه طاعت بزرگان شيعه از جمله لوازم است و طاعت بالفعل حاصل نشود مگر بمعرفت و هر دو كمال نپذيرند مگر بمحبت چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمودند الحب فرع المعرفة و اصل كمال حاصل نكند مگر بوجود فرع پس طاعت و معرفت ايشان بالذات لازم است مانند آنكه طاعت و معرفت امام بالذات لازم است و چون عوارضي چند پيدا شد كه مصلحت در اخفاء شخص امام شد شخص امام پنهان شد و لكن طاعت او بواسطه اخبار و آثار و معرفت قلبي او بواسطه عدم مانع برقرار است همچنين معرفت بزرگان شيعه در اين ايام متعذر شده است چنانكه يافتي و لكن طاعت ايشان كه در طاعت فقهاي عدل ظاهر است و معرفت قلبي ايشان برقرار است اگر چه نوعاً باشد پس بايست امروز طاعت ايشان نمود بواسطه طاعت فقهاي ظاهرين و معرفت نوع ايشان را در قلب بهم رسانيد چرا كه مانعي از آن نيست خدا ميفرمايد اتقوا الله ما استطعتم يعني بقدر استطاعت شخص بايد تقوي پيشه كند پس هر قدر استطاعت داري بايد درباره ايشان بعمل آوري پس چون دست بدامان ايشان نميرسد باري متمسك بدامان علماي ظاهر شويد و از طاعت [ص 427] ايشان فيض دنيا و آخرت دريابيد چرا كه ايشانند خلفاي رسول خدا در ميان امت در زمان غيبت چنانكه در حديث وارد است و اما آنكه گفتيم كه ميثاق بولايت ايشان در عالم ذر گرفته‌اند احاديثش پيش گذشت و معلوم است كه آنچه در اين عالم از تكاليف است در عالم ذر ميثاق بعمل بآن گرفته‌اند و ، صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي ، و اين عالم مطابق آن عالم است بعينه خدا مي‌فرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت يعني در خلق خدا تفاوت نخواهي ديد و امام عليه السلام ميفرمايد قد علم اولوا الالباب ان الاستدلال علي ما هنالك لايعلم الا بما هيهنا يعني صاحبدلان فهميده‌اند كه عالم غيب را نميتوان فهميد مگر بعالم شهاده پس آنچه در اينجا مي‌بيني در عالم ذر بوده است هر كس اينجا ايمان آورد در عالم ذر ايمان آورده بوده است و هر كه اينجا ايمان نياورد آنجا ايمان نياورده بوده است هر كه اينجا نماز كرده آنجا اختيار نماز كرده بوده و هر كه نكرد نكرده بوده است و هكذا و چگونه شود كه اين امر كه اعظم امور است و در اينجا تكليف بآن شده است در آنجا ميثاق بآن نگرفته باشند و احاديث آن سابقاً مذكور شده است و چون بنا بر اختصار است زياده طول نميدهيم و بهمين قدر در اين باب اكتفا مينمائيم .

باب دويم

در معرفت اخوان و فضايل ايشان و لزوم تولا و خلوص و محبت و يگانگي با ايشان و اداي حقوق ايشان است ، بدانكه اين باب شكننده پشتهاست و باطل‌كننده عملهاست و اظهاركننده نفاقهاست و فاش‌كننده كفرهاست و جدائي اندازنده ميان مجتمعان است و جمع‌كننده ميان متفرقان است و خراب‌كننده آباديها و آبادكننده خرابيهاست و باري است كه از زير [ص 428] او نميتوانند راست شوند مگر اقوياي بزرگ و اگر نه اين بود كه في الجمله آثار آبادي در عالم پيدا شده است و بوي ايمان بمشام بعضي رسيده است در اين كتاب ذكر اين باب را مطلقاً نميكردم و اين بار سنگين را بر دوش مردم نميانداختم و لكن چون في الجمله استعدادي در بعضي مردم پيدا شده ميتوان قدري بآن اشاره نمود و بدانكه مضامين اين باب مشكل‌تر از جميع اصول دين و جميع فروع دين است و آزمايش بزرگ خداست و غرض از كل همين است و ديگر خدا را حاجتي بخلق و اعمال خلق نبوده و نيست و بدانكه مضمون اين باب افضل از اقرار بتوحيد و نبوت و امامت و بزرگان شيعه است و افضل از نماز و روزه و زكوة و خمس و حج و جهاد در راه خداست بمال و جان و فرزند و عيال و عمل باين باب امري است و حسنه‌ايست كه هيچ گناه با آن ضرر ندارد و ترك آن سيئه‌ايست كه هيچ ثواب با آن منفعت ندارد علت غائي ايجاد است و سبب تعمير بلاد و معاش و معاد عباد و عمل‌كننده بآن از كبريت احمر كمتر است و مي‌بينم جميع اهل زمان را كه اتفاق كرده‌اند بر ترك اين فريضه بزرگ بزرگ و از اين جهت زده است خدا ايشان را ببلاهاي عظيمه و بريده است از ايشان بركات آسمان و زمين را و خالي نگذارده است هيچ امري از ايشان و هيچ بقعهٔ از بقعه‌هاي ايشان را مگر آنكه بركت را از آن گرفته است و بلايا بر آنها نازل كرده است و مطلقاً رايحه ميل باين فريضه در وجود ايشان نيست و حال آنكه اعظم فرايض خداست و كتب نازل نشده و رسل فرستاده نشده مگر براي اين و چون اين عمل را ترك كرده‌اند هيچ عمل از اعمال ايشان قبول نميشود و هيچ دعا از دعاهاي ايشان مستجاب نميشود و بلايا احاطه كرده است بايشان و ثمر هيچ طاعتي را در دنيا [ص 429] و آخرت درنمي‌يابند و از اين جهت كار بجائي رسيده است كه گمان ميكنند كه هيچ عملي فايده ندارد و احدي از ايشان بواسطه ساير عملها ترقي نميكنند و ثمره اعمال خود را نميخورند و گمان ميكنند كه اگر اينجا ثمر نكرد در آخرت ثمر خواهد كرد نه والله چيزي كه ثمر حاضر ندارد ثمر آخر هم ندارد و در آخرت هم ثمري از اعمال خود نخواهند خورد چگونه خواهند خورد و حال آنكه باعظم فرايض الهي اخلال كرده‌اند تفكر كن اگر كسي ترك نماز نمايد و تهاون بآن كند چگونه از روزه خود بهره خواهد برد يا از حج خود ثمري خواهد خورد معاذ الله اين امر اعظم از نماز است و آنقدر آنرا ترك كرده‌اند كه بكلي نام و نشانش از ميان رفته است كه گويا رسول خدا صلي الله عليه و آله اين مسئله را نياورده است و آنقدر بآن تهاون كرده‌اند كه از كتب علما هم بيرون رفته است و احدي در كتاب فرايض و فروع آنرا نمينويسد مسئله خرفروشي را ضبط كرده‌اند و اين امر كه اعظم از نماز است ترك كرده‌اند خلاصه چون بعضي را مي‌بينم كه في الجمله ميلي دارند كه اين مسئله را بدانند و ديدم كه آثارش منقرض شده كه گويا از دين محمد صلي الله عليه و آله نبوده لازم شمردم كه قدري بسط در اين كتاب براي آن بدهم شايد مادِّها نضجي بگيرد و من‌بعد بعضي از سعادتمندان هواي عمل بآن را بنمايند اگر چه احدي را نمي‌بينم كه طاقت عمل بآن را داشته باشد لا حول و لا قوة الا بالله پس در اين باب هم مقدمه و فصولي ميآوريم ولي بطور اختصار كه شايد اين كتاب بزودي تمام شود كه مرا و كاتبان را و قاريان را بملالت انداخته است وانگهي تغير زمان موجب آن شده كه باختصار كوشم و اگر نه اينها بود مستحق بود كه يك جلد اين كتاب [ص 430] مخصوص اين فريضه عظيمه الهي شود .

مقدمه - بدانكه اين عالم كه عالم شهاده است مطابق با عالم غيب است هر مطلب كه در آنجا خفي است در اينجا آشكار ميشود و شخص هر مطلب از مطالب غيب كه بر او مشكل شود رجوع بعالم شهاده ميكند كه شرح و ايضاح عالم غيب است پس چون در اين عالم نظر كرديم ديديم كه اين افراد بني‌آدم را پدري است و مادري و مردمي كه هستند بعضي برادرند و با هم قرابت دارند و بعضي بيگانه‌اند و با هم قرابتي ندارند و از اين جهت مردم طوايف بيشمار شدند بعضي ارحام بعضي هستند و بعضي ارحام نيستند و آنها كه برادرند كسانيند كه از يك پدر و يك مادر باشند يا از يك پدر و دو مادر يا از يك مادر و دو پدر باشند و بعضي ديگر قرابتي نسبي ندارند ولي قرابت سببي دارند و از آن جمله است برادري رضاعي و آن سببي است كه طفل بيگانه بآن واسطه فرزند ميشود براي آن مادر و آن پدر و با اولاد آن پدر و آن مادر برادر ميشود بجهت آنكه از شير ايشان خورده و گوشت و پوستش كه مناط امر اين دنياست از آن شير رسته پس در اين دنياي جسماني اين فرزند از اولاد آن مادر و آن پدر محسوب ميشود و منسوب و مضاف بايشان ميشود اگر چه در آخرت فرزند ايشان نشود حال عالم غيب هم بر نهج همين عالم شهاده است چنانكه بدن تو را پدري و مادري است روح الايمان و روح النفاق ترا هم پدري و مادري است و عقل تو كه روح الايمان تو است پدري و مادري دارد و نفس اماره تو كه روح الكفر و النفاق است آن هم پدري و مادري دارد و هر كس از پدر و مادر عقلاني تو متولد شده است برادر عقلاني و ايماني تو است و هر كس از پدر و مادر نفساني تو متولد [ص 431] شده است برادر نفساني تو است و چنانكه در اين جسم خشك بي‌ربط تولد سبب نسبت ميشود و سبب قرابت و خويشي و برادري ميگردد در روح ذائب لطيف متشاكل الاجزاء اين امر بطريق اولي سبب نسبت ميگردد ببين اجزاء هوا بهم بيشتر نسبت و شباهت دارند يا اجزاء خاك اجزاء آسمان بيشتر بهم شباهت و نسبت دارند يا اجزاء هوا همچنين اجزاء روح شباهت بهم بيشتر دارند و نسبتشان اعظم است از نسبت جسم هفتاد بل هفتصد بل هفتصدهزار مرتبه و اگر تو در اين دنيا بتولد از پدر و مادري پسر ايشان ميشوي و برادر فرزندان ايشان ميشوي بسبب تولد از پدر و مادر روحاني بيشتر فرزند ميشوي و مشاكلت بيشتر ميتواني پيدا كرد و با فرزندان ايشان بيشتر برادر ميشوي بلكه عرض ميكنم كه اين دنيا دار اعراض است و چيزهاي مخالف با هم بواسطه عرض بهم مي‌پيوندند كه در حقيقت منافات كلي با هم دارند چنانكه بحكم اصل از نفس هر كسي و طينت هر كسي خدا زني اصلي براي او خلق كرده پس مرد مؤمن زن از نفس او بايد بشود پس زن اصلي او لامحاله بايد مؤمن باشد و زن اصلي كافر لامحاله بايد كافر باشد و مي‌بيني كه پيغمبران در اين دنيا زنان كافر داشتند و كفار در اين دنيا زنان مؤمن داشتند پس در اين دنيا ميشود كه پسر كافر باشد و والدين مؤمن و پسر مؤمن باشد و والدين كافر پس از اينجا بياب كه نسبت اين دنيا چندان اتصالي بل اعتباري ندارد و پسر نوح حقيقةً پسر نوح نبود و پسر ابوبكر حقيقةً پسر ابوبكر نبود و زن حضرت لوط حقيقةً زن او نبود و همچنين زن فرعون زن فرعون نبود و چون اين دنيا دار اعراض است اين نسبتهاي عرضي در آن پيدا ميشود و در عالم غيب اين اعراض نيست و فرزند آنجا فرزند حقيقي است و برادر آنجا برادر حقيقي و زن آنجا زن حقيقي و اتصالات آنجا اتصالات حقيقي [ص 432] و قرابت و نسبت آنجا قرابت و نسبت حقيقي و اتصال و شباهت اقرباي آنجا هفتاد مرتبه اعظم است از اتصال و شباهت اقرباي اينجا و اين اتصالات در اينجا بموت و فناي اين عالم فاني ميشود و اما اتصالات غيبي مخلد است و زوال براي آنها نيست و اولاد آن عالم اجزاء پدر و مادر خودند و جزء مؤمن كافر نميشود و جزء كافر مؤمن پس در عالم شهاده ميشود كه از كافر مؤمن حاصل شود و از مؤمن كافر و اما در آخرت نميشود و حكماً بايد پدر فرزند مؤمن مؤمن باشد و پدر فرزند كافر كافر پس پدر و مادر عقل بايد هر دو مؤمن باشند و پدر و مادر نفس بايد هر دو كافر باشند و بكتاب و سنت ثابت شده است كه پدر و مادر ايماني مؤمنان محمد و علي است عليهما السلام چنانكه خدا در قرآن فرموده است النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم يعني پيغمبر صلي الله عليه و آله سزاوارتر است بمؤمنين از خود ايشان و ازواج او مادران ايشانند پس فهميديم كه پيغمبر صلي الله عليه و آله پدر است براي مؤمنان و ازواج پيغمبر مادرند براي مؤمنان و خواستيم كه ازواج آن بزرگوار را بشناسيم ديديم ميفرمايد خلق لكم من انفسكم ازواجاً يعني از نفسهاي شما ازواج براي شما آفريده پس فهميديم كه ازواج حقيقي نبي صلي الله عليه و آله كسانيند كه از نفس او آفريده شده‌اند و در آيه انفسنا و انفسكم بيان فرموده است كه حضرت امير نفس نبي است پس فهميديم كه ازواج نبي ائمه ميباشند عليهم السلام كه بزرگ و سيّد ايشان حضرت امير است پس معلوم شد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله پدر مؤمنان است و حضرت امير عليه السلام مادر و مؤمن مؤمن است بروح الايمانش چنانكه حيوان است بروح الحيوانش حال پس مؤمن كه روح الايمان است حقيقةً فرزند حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله و حضرت امير عليه [ص 433] السلام از اين جهت باستفاضه رسيده است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است انا و علي ابوا هذه الامة يعني من و علي پدر و مادر اين امت هستيم و كسي نگويد كه در امت پيغمبر صلي الله عليه و آله مؤمن و غير مؤمن هست چگونه گفتي كه ايشان والدين مؤمنانند چرا كه ميگويم كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود جماعة امتي من كان علي الحق و ان قلّوا يعني جماعت امت من كسانيند كه بر حق باشند اگر چه كم باشند پس مراد از امت امت مرحومه است نه كافره هالكه پس مؤمنان از فرزندان ايشانند نه كافران و اما كفار را والديني ديگر است و آنها بايد هر دو كافر باشند و والدين آنها ابوبكر و عمرند و جميع كفار از نسل ايشانند بحكم مقابله و كافر كافر نيست مگر بواسطه روح الكفر و روح الكفر نفس اماره است و چون روح الكفر بر كسي مستولي شد او را كافر ميگويند و چون روح الايمان بر كسي مستولي شد آنرا مؤمن ميگويند و اولاد اين دو خبيث متصل‌ترند باين دو از اولادهاي ظاهري بپدرانشان البته و برادران كفر اشبهند بيكديگر از برادران اين دنيا و چنانكه در اين دنيا رضاعي هست و بعضي بعضي را شير ميدهند و آن شير در ظاهر ايشان تأثير ميكند و گوشت و پوست كه صورت ظاهر است از آن شير ميرويد همچنين در باطن رضاعي است و آن بآن طور است كه فرزندي از فرزندان مؤمنان رجوع بپدر و مادر كفر نموده از پستان خبيث آنها شير كفر و نفاق و علوم خبيثه ايشان را خورده باشد بحدي كه صورت خود را بعلوم ايشان آراسته باشد كه مقام گوشت و پوست ظاهري است يا آنكه يكي از اولاد كفر رجوع بپدر و مادر ايماني كرده باشد و از پستان ايمان و اتفاق ايشان شير خورده باشد و علوم طيبه و اخلاق حسنه ايشان را كسب كرده باشد پس اين دو طايفه اولاد رضاعي خواهند بود پس [ص 434] كافري كه ولد رضاعي والدين ايمان شده باشد بظاهر در زمره مؤمنان درآيد و براي او حرمت ظاهري عارضي پيدا شود و مؤمني كه ولد رضاعي والدين كفر شود بظاهر در زمره كفار درآيد و مستحق اهانت و مَقت و خواري گردد البته پس از اينجا معلوم شد كه برادران مؤمنان سه قسمند برادران پدري و مادري و برادران رضاعي و هر دو را حقي است اما حق برادران اصلي حق ذاتي است و حق برادران رضاعي حق عرضي و حق برادران ذاتي را نهايتي و مقداري نيست و آن مانند جان تو است و اما برادر رضاعي حقش بقدر شير اوست اگر بسيار شير خورده حقش بيشتر است و اگر كمتر شير خورده حقش كمتر است و برادر ذاتي نيز دو قسم است يا شير كفار را نخورده و بر ذاتيت خود باقي است و از والدين ايماني تولد شده و بشير ايشان هم پرورش يافته پس او مؤمن محض است و كمتر از گوگرد سرخ است اين است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه زن مؤمن كمتر از مرد مؤمن است و مؤمن كمتر است از گوگرد سرخ و كه ديده است گوگرد سرخ را و حضرت موسي بن جعفر عليه السلام فرمود نه هر كس قايل بولايت ماست مؤمن است بلكه ايشان را خدا انس مؤمنين آفريده است پس معلوم شد كه برادراني كه اداي حق ايشان واجب است سه جوره‌اند برادر مؤمن خالص و برادر مؤمن آلوده و برادر رضاعي و هر يك را حقي است جداگانه كه بايد اداي حقوق ايشان را كرد و الا انسان قاطع رحم است و قاطع رحم در سه جاي قرآن ملعون است وقتي كه قطع رحم دنيا سبب لعنت و كوتاهي عمر شود و سبب خراب بلاد و عباد گردد رحم باطني هفتاد مرتبه اولي بصله باشند و احترام و اتصال ايشان هفتاد مرتبه اعظم خواهد بود و در اين مقام وارد شده است آن حديث كه حضرت باقر عليه [ص 435] السلام فرمودند كه شخصي در بصره بحضرت امير عليه السلام عرض كرد كه يا اميرالمؤمنين خبر دهيد ما را از اخوان فرمودند اخوان دو جوره‌اند اخوان ثقه و اخوان مكاشره اما اخوان ثقه ايشانند دست و بال و اهل و مال پس اگر از برادر خود مطمئني ببخش باو مال خود و بدن خود را و دوستي كن با هر كس كه با او دوستي كند و دشمني كن با هر كس كه با او دشمني كند و بپوش سرّ او را و عيب او را و اظهار كن نيكي او را و بدان اي سائل كه آنها كمترند از گوگرد سرخ و اما اخوان مكاشره بتو ميرسد از آنها لذت و اين را قطع مكن از ايشان و زياده از اين هم تمنا مكن از باطن ايشان و براي ايشان بذل كن هر قدر كه ايشان بذل ميكنند براي تو از طلاقت وجه و حلاوت لسان تمام شد حديث شريف و موافق اين حديث شريف برادران دو گونه‌اند يكي برادر ثقه كه بايمان و حب او اطمينان داري و يكي برادر مكاشره كه عبارت از برادر خنده باشد يعني هر وقت بتو ميرسد تبسم ميكند و اظهار سرور مينمايد پس برادر ثقه آن قسم است كه برادر پدري و مادري تو است و شير غير را نخورده و بخلق و خوي پدر و مادر تو است اين است كه مانند جان است و آنچه براي خود ميكني بايد براي او كني و قسم دويم آن دو قسم ديگر است و چون عالم عالم امتحان است و دار اعراض معلوم نميشود كه كه حقيقةً برادر اصلي تو و رضاعي غير يا كه برادر رضاعي تو است و از پدر و مادري ديگر است پس با اين دو بايد هر قدر آنها سلوك ميكنند تو هم سلوك كني تا معلوم شود كه چه‌كاره است و در اين خلال اگر برادر اصلي تو است و شير ديگران را خورده بقدر آنچه از اصل خود ابراز ميدهد تو هم اداي حق او را ميكني و بقدر آنكه بمقتضاي شير خلاف ميكند تو هم اظهار اكراه ميكني و اگر برادر رضاعي تو است پس بقدر گوشت و پوستي [ص 436] كه از مادر تو دارد اظهار محبت بتو ميكند تو هم بقدر همان اظهار محبت كن و بقدري كه بمقتضاي اصل خود خلاف ميكند تو هم اظهار كراهت كن و همه مردم در سلوك با مردم همين طورند لكن بايد فرق در ميان تو و مردم باين باشد كه تو با بصيرت باشي تا سلوك تو برگردد بخداوند جل شأنه و بمحمد و آل‌محمد عليهم السلام چرا كه چنانكه عرض شد فرزند جزء پدر است پس مؤمن اصلي خالص جزء پدر تو است ظاهراً و باطناً و تو حرمتي كه از آن بداري و حقي كه از او ادا كني حرمت جزء پدر و بضعه پدر خود را داشتهٔ پس حرمت تو برميگردد بحرمت محمد و علي عليهما السلام و حرمت آنها هم برميگردد بحرمت خدا چرا كه ظاهر خدايند در ملك و نور خدايند پس حرمت برادر مؤمن حرمت خداست و تضييع حق او تضييع حق خدا بلاشك و اما برادران ديگر اگر ذات ايشان از محمد و علي است تو حرمت ايشان را بقدر آنچه دارند اگر بجاي آوردي حرمت پدر و مادر خود را و حرمت خدا را بجاي آوردهٔ و اگر تضييع حق ايشان كني تضييع حق خدا و رسول و امام را كردهٔ و اما برادران رضاعي اگر حرمت ايشان را ميداري حرمت گوشت و پوست ايشان را كه از شير مادر تو است داشتهٔ پس باز برميگردد بپدر و مادرت و بخدا و اگر تضييع حق او كني تضييع حق شير مادر خود را كردهٔ و تضييع حق خدا شده است بفهم چه ميگويم پس فرق ميان تو و غير تو آن شد كه در جميع آداب احترام خدا را داشتهٔ و مردم ديگر احترام شيطان را و بهواي نفس خود عمل كرده‌اند و همين است فرق ميان مؤمن و كافر پس اگر فهميدي كه چه گفتم ميفهمي كه اين جماعت كه متهاونند بحقوق اخوان متهاونند بحقوق خداي رحمن و هر كس بخدا تهاون كند خدا هم او را خوار ميكند چنانكه كرده است جميع مردم [ص 437] را و عزت اين نيست كه مردم حال براي خود عزت انگاشته‌اند بزور و زر ميسر نيست اين كار خدا ميفرمايد العزة لله و لرسوله و للمؤمنين يعني عزت براي خدا و رسول و مؤمنان است اين چه عزتي است كه سگي بر سگي بر سر جيفهٔ نزاع كند و غالب آيد و جيفه بيشتر خورد و حال آنكه خوردن جيفه ذلّت و بيشتر خوردن آن ذلّت بيشتر است پس مردم هنوز ندانسته‌اند كه عزت چيست و ذلّت چه و والله كه ذليلند و خوار مگر مؤمنان ابرار پس مردم چون خدا را خوار شمردند خدا هم ايشان را خوار شمرده و خوار نموده و باَشدّ ذلتها ذليل نموده و اين تعزّزها و تفاخرها همان تعزّز و تفاخر كلب جيفه است بر كلب جيفه ديگر و عين كلبيت آن ذلّتي است مستقل و جيفه بيشتر خوردنش ذلّتي بر ذلّتي والله عزت نوكر در نوكري است و بس و نوكريِ اين آقا افتخار ما كان و ما يكون است باري اين ذلّتها براي مردم حاصل نشده است مگر بجهت تهاون باداي حقوق اخوان كه عين حقوق خداست و خدا را حقي ديگر جز همين حقوق اخوان نيست و اخوان را هم حقي جز حق خدا نيست مؤمن پارچه تن نبي است و نبي نور عظمت و جلال و كبرياي خدا پس مؤمن مخلوق است از نور عظمت و جلال و كبرياي خدا چنانكه بعد خواهي دانست .