فصل - بدانكه در اينجا متذكر مسئلهٔ شدم كه بيان نمايم اگر چه از وضع كتاب بيرون است و لكن بمناسبت لازم شد كه عرض نمايم لهذا اين فصل را عنوان كرده برشته تحرير درآوردم و آن مطلب آنست كه در ميان علماي ما رضوان الله عليهم اجمعين خلاف است كه آيا مردم در زمان غيبت بناي عملشان بايد بر علم باشد يا بر ظن و اگر من عاميانه مينويسم علما نكته نگيرند بجهت آنكه كتاب براي عوام است و بايد حالي عوام شود پس علما خلاف كرده‌اند در اين مسئله بعضي را اعتقاد آنست كه در زمان حضور پيغمبر و ائمه عليهم السلام علم براي مردم ممكن بود بجهت آنكه ايشان را مشاهده ميكردند و اگر نمي‌فهميدند باز ميپرسيدند و لغتشان معلوم و قرينه‌ها بر مرادشان بود و مردم ميتوانستند كه يقين بمراد خدا و رسول [ص 382] بكنند و اما حال در زمان غيبت امام و وفات رسول و ساير ائمه عليهم السلام و ابتلاء دين بدست كذّابين و مفترين و غالين و محرّفين و مشبّهين و خفاء قرينه‌ها و اختلاف اصطلاحها و لغتها و درست نشناختن راويان و غلط كتابها و وقوع تقيه‌ها امر دين بالكليه مشتبه شده است و ما هيچ يقين بمسائل دين و ايمان نداريم و ممكن نيست ما را تحصيل يقين بمسائل شرعيه و جزئيات دين و ايمان كه يقيناً امروز حكم خدا در اين مسئله اين است بلي ميتوان تحصيل مظنه كرد در بعضي مسائل و بعضي ديگر مجهول و مشكوك ميماند كه مطلقاً نميدانيم كه حكم خدا در آن چيست نهايت بعضي مسائل ضروريه است كه متواتر است ميان زن و مرد و سياه و سفيد و بزرگ و كوچك آنها را ما يقين داريم و در آنها هم ما و عوام فرق نداريم و علمي و اجتهادي ضرور ندارد و آنچه علم و اجتهاد ضرور دارد آن مسائل است كه ما بطور قطع و يقين نميدانيم كه حكم خدا چيست پس آنجا بايد سعي و كوشش و اجتهاد كنيم تا تحصيل مظنه بكنيم و خود بمظنه خود عمل كنيم و مردم هم بمظنه ما عمل كنند و جمعي ديگر را اعتقاد آن است كه امروز كه سهل است آن روز هم كه امام و نبي بودند و در مجلس ايشان حضور داشتيم آنروز هم يقين بمسائل دين و ايمان نداشتيم و ممكن نبود كه آدمي يقين بدين و ايمان خود كند و امروز هم ممكن نيست و تكليف همه مسلمانان از روز اول تا حالا همين مظنه بوده و هست و مدار عالم و اساس عيش بني‌آدم بر همين مظنه است جمعي ديگر گفته‌اند كه مظنه در دين خدا حرام است و انسان بايد كوشش بكند تا آنكه علم حاصل كند بدين خدا و شريعت و شك در حرام بودن اصل عمل از روي مظنه نيست و لكن اگر آدمي تفحص كرد و سعي و كوشش بقدر طاقت خود كرد و دستش بعلم نرسيد [ص 383] و نتوانست كه علم تحصيل كند آن وقت بايست از باب اكل ميته عمل بمظنه خود كند و مردم هم عمل بمظنه او كنند جمعي ديگر گفتند كه عمل بمظنه از اصل حرام نيست و بناي شريعت و دين بر مظنه است پس بهر طور كه مظنه حاصل شود خوب است ديگر در اينجا دو طايفه شدند بعضي گفتند كه مظنه خوب است اگر از كتاب خدا و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله حاصل شود و اگر از جاي ديگر مظنه حاصل شود خوب نيست و بعضي ديگر گفتند كه از هر جا كه مظنه حاصل شود چه از كتاب و چه از سنت و چه از عقل و رأي خودمان و چه از خواب و چه از رمل و اسطرلاب يا غير از هر جا كه مظنه پيدا كنيم كه دين خدا در اين مسئله اين است خوب است مگر آن مظنه كه يقين كنيم كه خوب نيست و خدا بآن راضي نيست و اما در باقي جاها مظنه مطاع و درست و اصل همان مظنه است و طايفهٔ ديگر بر جميع اين طايفه‌ها رد كردند و گفتند كه دين و مذهب بمظنه نميشود و انسان بايد در دين خدا با قطع و يقين باشد و يقين بداند كه خدا باين راضي است تا بآن عمل كند و يقين بداند كه خدا باين راضي نيست تا از آن دوري كند و مظنه آن است كه احتمال غير آن برود چنانكه اگر گفتي مظنه زيد در خانه باشد معنيش آن است كه من يقين ندارم كه هست گاه باشد كه نباشد پس اگر مسئله را گفتيم كه مظنه آن است كه واجب باشد احتمال ميرود كه حرام باشد پس هر گاه آن عمل را ميكني مظنه كه خدا بآن راضي باشد و احتمال هم ميرود كه خدا راضي نباشد پس انسان در دين خدا متزلزل ميشود گاه باشد كه به اين عمل مستحق غضب خدا باشد و گاه باشد كه مستحق رحمت باشد پس اصحاب مظنه در دين خدا بظن خودشان يقيناً بحق نرسيده‌اند و يقين ندارند كه خدا از ايشان [ص 384] راضي است و يقين ندارند كه بواسطه اين دين كه در دست دارند براي ايشان نجات حاصل است و چنين ديني بكار نميآيد و از اين گذشته خدا در هفتاد آيه از قرآن گفته است كه مظنه حرام است و دين بمظنه نميشود و ائمه در حديثهاي متواتر فرموده‌اند كه دين بمظنه نميشود حتي آنكه فرمودند كه مظنه از همه دروغها دروغتر است و فرمودند هر كس بمظنه راه رود جميع اعمال او ساقط ميشود و هباء منثور است پس موافق كتاب و سنت و دليل عقل بناي دين بر مظنه گذاشتن نشايد و گفتند اگر شما نميتوانيد در دين خدا علم حاصل كنيد پس فقيه نيستيد چنانكه عوام را شما گفتيد كه چون مظنه نميتوانند حاصل كنند فقيه نيستند و بايد تقليد فقيه كنند ما هم بشما ميگوئيم كه اگر شما نميتوانيد تحصيل علم كنيد فقيه نيستيد برويد اطاعت فقيهي بكنيد كه ميتواند تحصيل علم كند و از اين گذشته يك آيه از قرآن بياوريد كه خدا رخصت داده باشد كه بمظنه ميتوان در دين خدا راه رفت يا در مدت عمر خود يك حديث پيدا كنيد كه گفته باشند كه در دين خدا بمظنه ميتوان راه رفت و اين كه بمظنه ميتوان راه رفت مذهب سنيان است كه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله امامي نداشتند و مهارشان بر دوش خودشان افتاده بود اين قول را اختراع كردند و گفتند بمظنه بايد راه رفت و هرگز از مذهب شيعه نبوده است و احاديث زياده از احصا وارد شده است كه در دين خدا بايد بعلم راه رفت و شما دليلي نه از قرآن و نه از حديث و نه از عقل داريد كه مظنه جايز است و نهايت دليلهاي شما خبر از دل خود شما ميدهد كه ما علم نداريم و ديگر علم غيب كه نداريد كه هيچ كس نميتواند كه علم تحصيل كند از دل مردم چه خبر داريد و چون شما از دل خود خبر داريد و خبر داديد كه يقين نداريد بشهادت [ص 385] خود شما معلوم شد كه شما فقيه و عالمِ مذهب اهل بيت نيستيد چرا كه خدا و رسول و اهل بيت عليهم السلام گفته‌اند كه دين ما بمظنه نيست و اگر شما مدعي آنيد كه يك حديث يا يك آيه داريد كه مظنه در دين خدا رواست بياوريد و دليلهاي شما مبتني بر مقدمه‌هاست كه همه محض ادعاست يا خبر از نفس خود شماست باري اين قال و مقال در ميان علماي ما بسيار است و باين واسطه بعضي بعضي را تفسيق كردند و نسبت ببدعت و ضلالت دادند و بعضي بعضي را هالك دانستند و ديگر نزاعي از اين اعظم كردند بعضي از ايشان فرمودند كه مظنه در دين خدا رواست حتي در اصول دين كه اگر كسي گفت مظنهٔ كه خدا باشد و مظنه كه يكي باشد و مظنهٔ كه عادل هم باشد و مظنهٔ كه پيغمبر آن خداي مظنهٔ محمد باشد صلي الله عليه و آله و مظنهٔ كه معصوم باشد و مظنهٔ كه حرفهاي او راست هم باشد و مظنهٔ كه امام بعد از او علي باشد و مظنهٔ كه امام دوازده باشد و مظنهٔ كه قيامتي باشد و مظنهٔ كه بهشت راست باشد و مظنهٔ كه جهنمي هم باشد و صراطي و ميزاني باشد همين مظنه‌ها كفايت ميكند و نجات خواهد يافت و بآن بهشت مظنهٔ خواهد رفت و آن خداي مظنهٔ او را مظنه بيامرزد و به بهشت مظنهٔ ببرد و از جهنم مظنهٔ مظنه نجات يابد و مظنهٔ كه عمر دروغ گفت و مظنهٔ كه علي راست و همچنين حتي آنكه فرمودند كه جايز است كه شخص در اصول دين تقليد كند از مجتهدي چرا كه اصول دين مشكل است و مردم نميتوانند بفهمند بعضي ديگر فرمودند كه مظنه در دين ممكن نيست و معقول نيست و خدا اين همه مذمت فرموده است مظنه را بجهت همين كه اسباب نجات نيست و بمظنه حجت تمام نميشود و اين همه اخبار وارد شده است كه مظنه مورث نجات نيست پس چگونه شما ميگوئيد كه مظنه سبب نجات است [ص 386] و اگر انسان خدائي و رسولي را نشناسد پس چگونه مجتهدِ اسلام را از ميان مجتهدين يهود و نصاري ترجيح دهد و تقليد كند اين حرف محض عوام‌فريبي مينمايد بجهت آنكه من بدرِ خانه مجتهد خاص ميروم بعد از آنكه خدا را بشناسم و رسول را بشناسم و امام را بشناسم و طالب دين ايشان باشم چون بيابم كه اين مجتهد راوي از ايشان است از او قبول كنم و اگر ايشان را نميشناسم از چه بدرِ خانه اين مجتهد بروم و بدرِ خانه يهودي يا دهري نروم پس اين قول محض عوام‌فريبي است و عمده آن است كه عوام كالانعام مانند گوسفند بدرِ خانه ايشان بروند و ضمناً بدرِ خانه اوليا كه آن مجتهد با ايشان عداوت دارد نروند و همه مقصود همان است باري اين بحثها را با هم دارند و من در اين ميان ميگويم چنانكه شاعر عرب گفته است كه :

و للناس فيما يعشقون مذاهب و لي مذهب فرد اعيش به وحدي

يعني هر كس بر حسب ميل خود مذهبي دارد و من هم مذهبي جداگانه دارم خلاصه اين فقير هم از اين ميانه مذهبي دارم و اين كتاب و ساير كتبم بآن مشحون است حاجت بآن نيست كه در اين فصل عرض كنم پس در اين فصل ترا بر فطرت خودت ميگذارم و بفطرت خود نظر كن ببين كدام يك مناسب اين دين قويم و مذهب مستقيم است همان را اختيار كن و بلوم لائمين راه مرو و دين خود را فداي آراء و اهواء مردم مكن كه كسي سبب نجات تو جز خداي تو و شفعاي تو نميشوند .

فصل - بدانكه نجبا و نقبا در دين خدا بر بصيرت ميباشند و مسائل دين خود را بآن ادلهٔ كه سابقاً عرض شد فهميده بعلاوه آنكه چشم ايشان باز شده و حقايق آنچه را كه ميگويند مشاهده كرده‌اند و از روي محض دليل سخن [ص 387] نميگويند بلكه دليل را با عيان قرين كرده‌اند و بچشم خدائي در اشياء نگريسته‌اند چنانكه خداوند از قول نبي خود ميفرمايد ادعو الي الله علي بصيرة انا و من اتبعني يعني ميخوانم بسوي خدا از روي بصيرت و هر كس هم متابعت مرا كرده آن هم از روي بصيرت بسوي خدا ميخواند حال اين بزرگواران متابعت حضرت رسول خدا را كرده‌اند در اقوال و احوال و افعال پس از روي بصيرت بسوي خدا ميخوانند و طالب منزل از پي دليل موصل ميرود تا متصل گردد باري از مطلب اصلي بسيار دور افتادم اين مطالب را غايتي و پاياني نيست پس بازميگرديم بمطلب اول از آنچه تا حال عرض شد معلوم شد كه اطاعت نجبا و نقبا لازم است و شبهه در آن نماند و بهمين قدر اكتفا مينمائيم چرا كه بعد از اين بناي كتاب بر اختصار و اجمال است .

فصل - در لزوم معرفت اين بزرگواران ، بدانكه حكمت الهي را اقتضا آن شده كه مردم را در بدء خلقت نادان آفريند چنانكه مي‌بيني كه وقتي كه متولد ميشوند همه نادانند و خورده خورده بشعور ميآيند و شعور ايشان دو گونه است يكي شعوري طبيعي و ذاتي كه آن قوه درّاكه باشد كه در وجود ايشان گذارده است و اين ادراكي خالص است كه خصوصيتي بچيزي دون چيزي ندارد و ديگري شعوري كسبي است كه از دانايان كسب ميكنند و اگر آن شعور ذاتي نبود كسي را فائده نبود چنانكه سنگ نميتواند كه كسب شعور كند زيرا كه آن شعور ذاتي را بآن قوت ندارد و دور است از ترقي و فهم پس روز بروز انسان ترقي ميكند و شعور كسب ميكند تا آنكه قابل تعليم الهي ميشود و قابل كسب معاني ميگردد و قابل آموختن حكمت و دانش ميشود آنگاه خداوند عالم بسوي او رسولان ميفرستد [ص 388] و تكليفات ميفرمايد و امر و نهي ميكند و ابلاغ حجت خود را ميفرمايد و اگر آن شعور و فهم در ايشان نبود بسوي ايشان رسولان نميفرستاد و شعور كسبي را نميتوانستند تحصيل كنند و بآن شعور ذاتي خداوند بر احدي حجت نميفرمايد مگر بعد از آموختن شعور كسبي اين است كه ميفرمايد و ماكنا معذبين حتي نبعث رسولاً يعني ما هيچ قومي را عذاب نميكنيم تا آنكه رسولي بسوي ايشان بفرستيم يعني شعور كسبي را باو بياموزيم و بديهي است كه تعليم رسولان بر حسب قوت شعور و ضعف شعورهاست چنانكه فرمودند نحن معاشر الانبياء نكلم الناس علي قدر عقولهم پس بتعليم رسولان عقلها زياد ميشود و هر چه عقلها زياد شد قابل تعليم زياده ميشوند و هر چه تعليم زياده شد عقلها زياد ميشود مانند آنكه هر چه چراغ قوت گرفت روغن زياده ميخواهد و فتيله قويتر ميخواهد و هر چه روغن و فتيله زياده شد چراغ قويتر ميشود چنانكه امام عليه السلام فرمود بالحكمة يستخرج غور العقل و بالعقل يستخرج غور الحكمة يعني بحكمت باطن عقل ظاهر ميشود و بعقل باطن حكمت آشكار ميشود پس انبيا در اول تعليم عقول ضعيفه را بقدر ضعفشان ميفرمايند بآن تعليم عقول تغذّي ميكنند و فيض‌يابي مينمايند و بتغذّي و فيض‌يابي اقوي ميشوند و قابل تعليم امور جديده ميشوند چنانكه در حديث قدسي ميفرمايد كلما وضعت لهم حلماً رفعت لهم علماً يعني هر چند حلم ايشان را زياد ميكنيم علم ايشان را زياد ميكنيم و همچنين هر چند حلم ايشان زياد ميشود قابل علم زياده ميشوند و از اين جهت است كه تحصيل علم را نهايت نيست و بر هر طبقه در هر حال تحصيل علم واجب است و روايت شده است كه طلب العلم فريضة علي كل حال و اگر در مقامي عقل زياد شد و تعليم را نپذيرند از دين خدا خارج ميشوند [ص 389] و هلاك ميشوند زيرا كه در اول كه انسان ميخواهد كه خدا را مثلاً به طفل بشناساند لابد است از اين كه خداي جسماني براي او اثبات كند چون اين را شناخت و شعور او زياد شد حال اگر مقام در همان منزل نمايد البته هالك است و بايد خدا را اقلاً از عالم اجسام بالاتر داند پس باو تعليم ميكنند كه خدا در غيب اين اجسام است و نهايت خدا را مثالي ميگويند و بفكر و خيال تصور او را مينمايند حال چون ترقي كرد و شعور او زياد شد اگر در آن مقام توقف كند و بهمان علم اكتفا كند البته كافر شود پس محتاج بتعليم جديد است خلاصه بهر تعليمي عقل او زياد ميشود چرا كه عمل بمقتضاي آن مينمايد و تقرب باو ميجويد و سعي ميكند كه خود را بآنجا رساند چون باقدام اعمال بآنجا رسيد و بتأثير اعمال لطيفتر شد تا بآنجا صعود كرد آنجا جاي خود او ميشود حال اگر آنجا بماند خدا را با خود يكسان پندارد پس لازم ميشود كه باو بگويند كه باز خدا بالاتر از تو است و هكذا اين است كه در دعا فرموده است تدلج بين يدي المدلج من خلقك يعني خدايا تو پيش روي سالك ابداً ميروي پس سالك او را در مقامي اول مي‌بيند چون او را در آن مقام ديد سلوك ميكند تا بآن موضع ميرسد آن وقت خدا را باز پيشتر مي‌بيند و همچنين و اين مثل است براي سلوك خلق بسوي خالق و جلوه او بنور و آيات خود از براي سالك باري در هر منزل تعليم ضرور است بقدر شعور انسان در آن منزل و بآن تعليم شعورش زياده ميشود و از آن منزل منزلي ديگر پيش ميرود و اگر ديگر زاد و راحله نداشته باشد پيش نميتواند برود و سيرش منتهي ميشود و چون آنجا منزل مقصود نيست در بيابان هالك ميشود پس باين لحاظ هميشه علم بايد تحصيل كرد و خدا علم ميآموزد و تحصيل علم [ص 390] هميشه واجب است و مي‌بينم كه اعظم اسباب اضلال شيطان در اين زمان آن است كه مردم را منع از تحصيل علم ميكند و حال آنكه شعورشان زياده شده و بآنچه سابق داشتند اكتفا نميتوانند كرد غذاي خورده را ديگر چه بخورند پس غذاي سابق بكار ايشان نميآيد و منع از غذاي جديد مينمايد و مردم را باين واسطه هلاك كرد مردمِ پيش شعورشان زياده نبوده است و بظواهر علوم و اخبار اكتفا ميكرده‌اند حال كه شعور زياده شده است مي‌بينند كه همه آنها منتقض است و همه آنها لايق غير خدا و رسول و ائمه عليهم السلام است و از غير ايشان امثال آن حرفها برميآيد و صاحب آن صفات ميتوانند بود لهذا در شك شده‌اند و آنها را هم مثل ساير خلق در دل ميانگارند و شيطان از آن طرف بنفس خود در باطن و بهياكل خود در ظاهر مردم را منع از تحصيل علم زياد مينمايد پس باين واسطه بغم شك و شبهه خود ميميرند و بدرك اسفل واصل ميشوند لا لامر الله يعقلون و لا من اوليائه يقبلون حكمة بالغة فماتغن النذر خدا ميفرمايد و لقد ذرأنا لجهنم كثيراً من الجن و الانس هر كس از هر جا آمده بآنجا خواهد رفت و مردم را هلاك كردند بحب رياست خود و بحب طلب اتباع و متاع دنيا و ندانستند چه كردند باري برويم بر سر مطلب پس خداوند عالم در هر وقت از اوقات مردم را بر حسب ادراك و شعورشان تكليف ميفرمايد عرض تكليف قوي بر ضعيف از حكمت نيست و اكتفا بتكليف ضعيف براي قوي مناسب نه پس از اين جهت بود كه در اول بعثت رسول خدا صلي الله عليه و آله اكتفا فرمود كه بگويند لا اله الا الله محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و هر كس همين را ميگفت و ميمرد ناجي بود و از اهل جنت خورده خورده صلوات نازل شد چون بآن عمل كردند و قوي شدند تكليف ديگر پس تكليف ديگر تا آنكه [ص 391] ولايت كه از همه اعظم بود در آخر فرايض نازل شد پس وليّ عليه السلام اظهار دقايق توحيد فرمود و امر را از سر گرفت و بظواهر تنها اكتفا نكرده و بواطن امر نبوت را آشكار فرمود و دقايق امر معاد را بيان فرمود خلاصه در هر وقتي خداوند تكليفي براي مردم ميفرستاد بقدر بنيه ايشان و در هيچ مرتبه بآنچه بيان نفرموده احتجاج نميفرمود پس قبل از تشريع امر نماز از كسي مؤاخذه نماز نكردي و قبل از الزام روزه از كسي مطالبه روزه ننمودي و اين است كه ميفرمايد و ماكان الله ليضل قوماً بعد اذ هديٰهم حتي يبين لهم ما يتقون يعني خداوند از راه جنت و نجاتْ احدي را بدور نمياندازد بعد از هدايت اول مگر آنكه براي او بيان كند امر جديد را و او از امر جديد اعراض كند پس آنگاه مستحق آن شود كه خدا او را هلاك فرمايد بفهم چه ميگويم پس خداوند عالم تا اتمام حجت خود را بخلق ننمايد از ايشان مؤاخذه نفرمايد و روز قيامت مطالبه آنرا ننمايد چنانكه دانستي پس معلوم شد كه اين امر هم كه امر ركن رابع باشد موقوف بتعريف الهي است و تا خداوند تعريف ننمايد بر كسي حتم نيست و كسي را نيست كه برود و براي خود تحصيل نمايد چرا كه محال است تحصيل آن و معني طلب نه آن است كه صوفيه سياحت را پيشنهاد خود كرده‌اند مانند نصاري و بهند و فرنگ ميروند و خود را طالب مينامند چرا كه اين امر را كدّ و جهدي ضرور نيست هر وقت خداوند صلاح عباد و بلاد را در اظهار امري مي‌بيند اظهار ميكند آيا در زمان رسول كسي را جايز بود كه بسياحت روم و فرنگ رود كه ميخواهم كسي را بيابم كه قاعده روزه بمن بياموزد اينك در ميان قوم نبي ايستاده رؤف و رحيم و خداوند فوق خلق خود عزيز و عليم هر وقت صلاح در تشريع روزه است تشريع ميكند بلكه [ص 392] نهي وارد شده است از طلب تشريع امري و سؤال كردن آنچه خدا آنرا پنهان كرده است خدا ميفرمايد لاتسألوا عن اشياء ان تبد لكم تسؤكم تا آخر آيه و حضرت امير ميفرمايد اسكتوا عما سكت الله پس طلب تشريع امري خلاف رويه عبوديت است نوكر آن است كه واقف در خدمت مولاي خود باشد آنچه بگويند بكند و نبايد كه طلب خدمت كند چرا كه اگر اين باب را مفتوح كنيم و مولي هم متابعت آنها را كند خلق آسمان و زمين باطل خواهد شد خدا ميفرمايد لو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السموات و الارض يعني اگر حق متابعت هواي مردم را كند آسمان و زمين فاسد ميشود يكي وجود چيزي را ميخواهد يكي عدم آنرا چنانكه برزگر باران و گازر آفتاب پس بنده بايد مستعد خدمت و منتظر صدور امر و نهي باشد هر چه ميگويند همان كند و طلب او همان استعداد خدمت اوست پس اين بيابان‌گرديها كه صوفيه اختراع كرده‌اند همان مذهب قديم ايشان است كه مذهب نصاري باشد و بد نگفته است شاعر :

زحمت باديه حاجت نبود در ره عشق خواجه برخيز و برون آي ز خود گامي چند

و در مذهب ما عوض سياحتِ مذهب عيسي روزه است يعني خودي و حيواني و نباتي خود را ضعيف كنند و عقل خود را قوي كنند و منتظر صدور امر و نهي باشند كه

اسب لاغرميان بكار آيد روز ميدان نه گاو پرواري

پس سياحت ما همان روزه است و آن سوغان ماست كه منتظر خدمت باشيم ديگر اسب نبايد هر روز بگويد هند بروم يا نه سند بروم يا نه يا هند كجا و سند كجاست اينها فضولي است باري پس هميشه بايد منتظر [ص 393] خدمت بود و سعي كرد كه اگر خدمتي صادر شد بانجام رسد و كجا بنده ايمن است كه طلب خدمت كند و او را خدمتي بگويند و از عهده نتواند برآيد و باين واسطه هالك شود و مفتون گردد باري اعوذ بالله من مضلات الفتن رضينا بقضاء الله و اسلمنا لامر الله و نسأله التوفيق علي اداء مرضاته و اجتناب مساخطه حال از جمله تكاليف يكي معرفت شخص نقباست و شخص نجبا كه الي الآن مخفي بوده و خداوند صلاح در ابراز آن ندانسته است پس ما هم بايد از اين مسئله ساكت باشيم و شخصيت ايشان را طلب نكنيم و چه ميدانيم كه اگر بشناسانند بما عمل بتكاليف ايشان ميكنيم يا نه و از عهده امر و نهي آنها برميآئيم يا نه مثلي عاميانه ولي چون معروف است و مناسب عرض ميشود ميگويند يكي از علما روزي بر منبر گفت شكر كنيد بر اينكه امام عصر ظاهر نيست و الا از عهده تكاليف او نميتوانستيد برآئيد و هلاك ميشديد شخصي از حضار را اين حرف مستنكر بنظر آمد و در قلب خود انكار كرد شب خواب ديد كه عصرِ امام است عليه السلام و مردم بخدمت او شتابانند او گفت من هم بروم و فيض‌ياب شوم چون بخدمت آن حضرت مشرف شد شخصي ديگر آمد و بعرض همايون رساند كه من از اين شخص طلبي دارم آن حضرت فرمودند راست ميگوئي و ما حكم بباطن ميكنيم و ميدانيم تو طلب داري برو بگير گريبان اين شخص را گرفت و طلب خود را بازيافت كرد و اين شخص رفت باز بخدمت آن حضرت شخصي ديگر آمد كه اين ملكي كه اين كس دارد از من است و در دست او غصب حضرت فرمودند راست ميگويد و ما بباطن صدق او را ميدانيم برو بده رفت و بازگذاشته برگشت كسي ديگر آمد عرض كرد كه اين خانه كه اين شخص دارد غصب است و مال پدر من است و ارث من [ص 394] است حضرت فرمود راست ميگويد و بيّنه ضرور نيست برو واگذار رفت و بازگذارده و عيال خود را برد و سر كوچه واداشته آمد كسي ديگر آمد كه زن اين كس معقوده من بوده و چون خواستند براي اين عقد كنند بشبهات ملاها عقد كردند و باو دادند حضرت فرمودند راست ميگويد و صدقش بر ما واضح است برو و زن او را باو واگذار رفت و واگذارد و دست طفل خود را گرفت و آمد حضرت فرمودند كه حرامزاده در عصر ما نبايد باشد برويد اين طفل را گردن زنيد آن شخص خواب‌بيننده چون ديد كه ملك و مال و خانه و زن و عيال او رفت و فرزند او هم ميرود دستي بريش خود گرفته گفت تو اگر امام باشي اين ريش بگرو رود و برجست و از خواب بيدار شد باري مقصود محض مثل بود كه تكاليف اصحاب باطن زياده است و بنيه اهل ظاهر را طاقت آن نيست بد نگفته است شاعر :

يا مكش بر چهره نيل عاشقي يا فرو كش جامه تقوي بنيل

يا مكن با فيلبانان دوستي يا بنا كن خانهٔ در خورد فيل

پس بهتر همان است كه شخص تا ميتواند خود را از غرضها و مرضها و خودپسنديها و خودرأيي‌ها پاك كند و مستعد امر و نهي خدا باشد هر قدر از حق را كه ابراز داد او هم دست بر ديده قبول گذارد و امتثال نمايد و هر قدر را كه پنهان داشت و مصلحت در ابراز او ندانست از آن ساكت بوده و سؤال و جسارت ننموده منتظر خروج امر و نهي باشد و اگر كسي با جان خود دوست باشد مي‌بيند كه همين قدر اوامر الهي را كه ظاهر شده است ما نميتوانيم از عهده برآئيم و حق آنها را بجا آوريم چگونه طالب زياده بايد بشويم وانگهي كه خداوند عالم بما مهربانتر از خود ماست و رؤفتر از پدر و مادر است و بهيچ وجه شائبه دشمني و عداوت در او [ص 395] نيست و ما در اندرونمان هزارهزار دشمن داريم و اغلب ميلها و خواهشهاي ما همه از آن دشمنان است و خداي مهربان صلاح ما را بهتر ميداند و روز بروز درد و علاج ما را از ما بهتر ميداند و هر كس توكل بر او كند او در امر او كافي است چنانكه ميفرمايد و من يتوكل علي الله فهو حسبه پس سؤال نبايد كرد و توكل بايد نمود و منتظر امر و نهي او بود ، تا يار كرا خواهد و ميلش به كه باشد ، و منع از آن نميكنم كه كسي دعا كند كه خداوند او را بشرف ملاقات يكي از اكابر دين مشرف فرمايد اگر صلاح داند و از اين مضايقه نيست و شخصيت نقبا را و نجبا را خداوند الي الآن براي عامه مكلفين ابراز نداده پس از ما عموماً نخواسته است معرفت اشخاص آنها را و محض بودن چنين اشخاصي را ابراز داده و حجت بر آن اقامه فرموده در كتاب و سنت و عقول چنانكه مبناي اين جلد بر آن است پس بايد كليةً وجود آنها را اقرار كرد مثل آنكه كليةً احوال رجعت را تعريف فرموده و واجب است ايمان بآن اما جزئيات آنرا تعريف نفرموده حال واجب نيست پس آنچه مقصود ماست در اين مجلد آن است كه قوم ما اقرار كنند باينكه چنين اشخاص در دنيا بوده‌اند و هستند و عجب است كه كسي بگويد كه در دنيا مؤمن خالص نيست و همه كس مانند او بي‌ايمانند آيا نه اين است كه خود را مي‌بيند آيا نه اين است كه مي‌بيند كه خود ستون اسلام نميتواند بود و خودش حافظ ايمان نيست بلي والله خود را مي‌بينند و افعال خود را ميدانند و لكن كي در بند ايمان بوده‌اند و هستند و كي در فكر اين امور افتاده‌اند منهمك در دنياي خود هستند و ببند خودپرستي مقيدند تا كسي حرفي زند پس چون حرفي شنيدند كه بر دنياي خود از آن ترسيدند از خود دفع ميكنند خواه حق باشد [ص 396] و خواه باطل كجا در قيد دين و ايمان بوده‌اند يا هستند و لكن لباس دين را باصطلاح رخت كاري قرار داده‌اند و آنرا پوشيده و تعمير دنياي خود را ميكنند و كدام رخت كار از اين رخت بهتر نميدانم به كه بگويم و چه بگويم ميگويند شخصي حمام رفت وقت سحر و برهنه شد و در خزانه رفت و جمع كثيري در حمام بودند از يكي در خزانه پرسيد آيا صبح شده باشد آن شخص دراز شد تا از سقف بيرون رفت و فرود آمد گفت نه اين مرد پاهاي او را كه ديد ديد گرد است مضطرب از خزانه بيرون آمد يكي از مشتريان پرسيد چيست واقعه را گفت پاي خود را درآورد گفت چنين بود ديد آن هم گرد است مضطرب شد رفت نزد دلاك كه اين چه اوضاع است گفت چون است واقعه را گفت پاي خود را نمود گفت چنين بود دهشت عظيم بر او دست داده به بينه حمام آمد حمامي گفت بد نباشد گفت فغان از اين حمام اينها كه بودند و صورت حال را شرح داد حمامي هم پاي خود را نمود گفت چنين بودند بيتاب شد و گريزان از حمام بيرون آمد ديد غلامش رخت حمام او را ميآورد گفت فلان فلان شده كجا بودي كه بر من چنين و چنان گذشت او هم پاي خود را در آورد گفت چنين بودند آن مرد مدهوش گشته او را غشي عارض شد چون بهوش آمد دانست كه آنها جن بوده‌اند و اثري از آن اوضاع نيافت باري والله نميدانم به كه شكايت كنم و به كه بگويم و حال آنكه هر كه مي‌بينم پايش گرد است كي اين مردم طالب حقي بودند و كي خواستند حرفي ميزنند از روي اظهار فضيلت و مجلس‌آرائي و خودنمائي و بجهت روپوش بواطنشان پس اشكو بثي و حزني الي الله و اعلم من الله ما لاتعلمون باري آنچه بر مردم امروز واجب است اقرار ببودن اكابر است در هر [ص 397] عصري بآن طورها كه سابقاً عرض شده است و اقرار بفضايل ظاهره ايشان چنانكه قدري از آنرا سابقاً باظهار رساندم و چون سخن باينجا رسيد متذكر آن شدم كه اندك بسط مقالي در امر صوفيه نمايم پس فصلي ديگر در اين مقام ايراد بايد كرد .

فصل - بدانكه براي مذهب تصوف در اين امت دبيبي است مثل دبيب نمل و در غالب اشخاص اين امت عروق تصوف هست و مردم غافل از آنند و آنقدر شيوع دارد در ميان اصناف مردم كه از ادراك و التفات صاحب‌شعوران هم بيرون رفته است و حال داخل عاديات يا اجماعيات يا متعارفات مردم شده است و بهيچ وجه مستنكر نيست بلكه از علايم شعور و انسانيت شده است بلكه از آداب و تعارفات ايشان شده است حتي آنكه كم كسي است كه اين رگ در بدن او نباشد و من چنان اكثر آن رگها را ميشناسم كه اعرفم بآنها از خود آنها و ميخواهم كه اگر خدا مرا توفيق دهد كتابي در امر ايشان بنويسم و معلوم است كه من اگر كتاب نوشتم و لا قوة الا بالله از مبدء ايشان تا منتهاي امر ايشان را شرح ميدهم و نخواهم نوشت مثل ساير علما كه از روي ظن و تخمين در امر ايشان چيزي بنويسم يا بتهمتهاي منقوله از ايشان بر ايشان رد كنم يا اكتفا بآنچه ديگران در كتابهاي ملل و مذاهب نوشته‌اند نمايم بلكه از روي بصيرت و مشاهده و عيان حقيقت امر ايشان را خواهم نوشت و لا قوة الا بالله باري اينجا في الجمله بمناسبت محل كلامي ضرور شد لهذا اين فصل را عنوان كردم براي شرح آن مطلب و آن آن است كه نوع صوفيه خذلهم الله را اين ناخوشي در سر است كه جنوني بر سر ايشان ميزند و خود را بلباس قلندري آراسته كرده مانند وحش در بيابانها [ص 398] ميگردند و در شهرها باصطلاح پرسه ميزنند كه ما طالب حقيم و طالب شخص مرشد كامل جمعي كه ضعيفند ميگردند در بلاد و بر همان طلب خود باقيند نفهميده و هيچ اختلاف ملل و مذاهب در ايشان اثري نميكند و جمعي كه قدري شعور دارند اين اختلاف ملل و مذاهب عالم را كه ميبينند و آن مميزه را هم كه ندارند و مي‌بينند اهل حيَل و شعبدِهاي بسيار و آراء و اقوال بي‌شمار و در كل حيران گشته بكلي از مذاهب عالم معرض شده بي‌دين محض ميشوند و در هر بلد و نزد هر قوم بجهت تحصيل روزي و معاش اظهار دين ايشان را ميكنند و بقول خودشان صلح كل مينمايند و اعتقاد بهيچ ديني و ملتي ندارند و بعضي ديگر در يكي از بلاد بدست رندي گرفتار ميشود و نمي‌فهمد رندي آنرا چرا كه آن مميزه را ندارد و اعتقاد بآن كرده آنرا مرشد خود قرار ميدهد و پيروي او را ميكند و او در حقيقت شيطاني مجسم و رندي است طرار و اين مسكين ضعيف را مهار كرده مانند شتر و بر آن سوار ميشود و در منافع و حاجات خود آنرا ميدواند و بعضي ديگر گرفتار ميشوند بدست بعضي مرتاضين از هر ملتي كه باشند چرا كه مي‌بينند كه از آنها بعضي آثار خلاف متعارف بروز ميكند پس ميروند و مريد آنها ميشوند اگر چه بر غير مذهب حق باشند و آنقدر مميزه ندارند كه تميز مابين حق و باطل دهند و بفهمند كه كمال در اين نيست كه از انسان خارق متعارف و معتاد سرزند و بعضي ديگر گرفتار ميشوند بدست كساني كه ايشان را بادله واهيه خود آفتاب‌پرست و آتش‌پرست و جن‌پرست و بت‌پرست ميكنند و اينها هم از ضعف خود از جواب آنها عاجز ميشوند و بعضي غير متعارف هم از ايشان مي‌بينند و بكلي از پي آنها ميروند خلاصه هر يك بگير شيطاني از شياطين ميافتند و ايشان را اغوا [ص 399] ميكنند و غافلند از اينكه انسان قبل از تحصيل فهم و كمالي و تقويت هوش و گوشي باموري كه دخلي بجائي ندارد روا نيست كه خود را در اختلاف مذهبها و اقوال و آراء مردم اندازد چرا كه جاهل است و جاهل از عهده آنها برنميآيد و تميز مابين حق و باطل آنها را نميدهد و حيران ميشود البته و مي‌بيند كه همه چشمي و گوشي و زباني و قدي و قامتي دارند و هر يك چيزي ميگويند و آن فهم را هم كه ندارد كه مابين آنها تميز دهد بحيرت محض ميافتد و چون تا آخر هم شيطان او را اغوا كرده از تحصيل فهم او را مانع ميشود تا آخر عمر بحيرت ميماند يا آنكه يكي از آن شياطين بر او غلبه ميكند و او را از راه خود ميبرد تدبر كن انساني كه شناوري نياموخته چگونه ميشود كه در وسط دريا رود و آنجا شنا كند البته غرق خواهد شد پس اگر كسي هوس شناوري وسط دريا را دارد بايد اول شنا بياموزد و در آبهاي كم مشق شنا بكند بعد خورده خورده بكنار دريا رود و آنجا شنا كند پس خود را بوسط دريا اندازد حال اين جهال از همه جا بي‌خبر كه هرّ از برّ تميز نداده‌اند و شعور ايشان بهيچ خيري و شرّي نرسيده و هنوز بقدر حيواني و بقدر گربهٔ خود را تنظيف و تطهير نميتوانند كرد شور طلب حق بر سرشان افتاده عشق هندوستان بر سرشان ميافتد و عشق روم و فرنگ در كانون سينه ايشان شعله‌ور شده بوق و چماقي برداشته قطع بيابانها مانند وحشي ميكنند نميدانم از پي چه ميروند و كه ايشان را امر كرده است باين حركات آيا خدا بايد حجت بفرستد و امر و نهي نمايد يا ايشان بايد قطع بيابانها كنند و حجت براي خود پيدا كنند و آيا اگر ايشان در خانه بنشينند خدا را بر ايشان حجتي است و خدا احتجاجي بر ايشان خواهد كرد و آيا در هيچ عصري مردم مأمور بودند كه بعالم بگردند و رسول پيدا كنند يا بگردند و امام پيدا كنند [ص 400] يا بگردند و شريعتي پيدا كنند و اين جهال از اين معني غافلند كه حق را خدا بايد تعريف كند و حجت را خدا بايد اقامه نمايد و طلب مستعد كردن نفس است براي قبول حق و اگر نفس امّاره تو اصلاح نشده هر جا برود امّاره است و در هر جا كه ولي باشد از تو متنفر و گريزان است و اگر نفس تو اصلاح شد امام حاضر و ناظر در همه جا وقتي كه تو را صالح بيند هر كس را بخواهد از اولياي خود بنزد تو فرستد و تو را هدايت كند احتياج بآن نيست كه در بيابانها بروي و از صورت و سيرت آدميت خود را بيندازي و گدا شوي و در درِ خانه‌ها پرسه زني و اصلاح نفس بتحصيل آدميت و تحسين اخلاق و احوال و تطهير و تنظيف و متابعت شرايع و احكام و ملازمت صلوة و صيام و مساجد و اهل تقوي و پرهيزگاري ميشود نه در بيابان با ديو و دد خوابيدن و بي استنجا و طهارت راه رفتن و عبادت و طاعت ننمودن و معاشر بت‌پرستان و كفار شدن و در بلاد ايشان مدتها ماندن و از طعام و شراب ايشان خوردن نعوذ بالله از مضلّات فتن و اغواي شياطين والله چنان مردم را افسار كرده است كه بهيچ وجه از كمند او سرپيچي ندارند و رام شده‌اند براي او بكلي نميدانم اين حقي كه طالبند چيست اگر هيچ خدائي نميشناسند جميع عالم دليل خدا و آيت خدا و برهان بر خداست هند و سندي ضرور نيست و خدا جسمي نيست كه در بعضي بلاد سكنا كرده باشد كه بايد رفت آنجا و او را مشاهده نمود جميع آفاق عالم دليل خداست و خود وجود خود تو دليل خداست پس چه حاجت كه مانند وحشيان در كوه و تل بدوي تا او را بشناسي و اگر خدا را ميشناسند پس ديگر به بت‌پرستان و دهريان چه كار دارند از همه آنها اعراض كنند و از ميان اهل توحيد بيرون نروند بعد اگر شك در رسالت پيغمبر آخر الزمان صلوات الله عليه و آله [ص 401] دارند معرفت او از ساير ملتها حاصل نميشود و دليل رسالت او نزد آنها نيست و بايست در ميان امت او تتبع كنند و از علماي امت او استفسار كنند و از آثار و معجزات و كتاب و سنت او تفحص كنند تا او را بشناسند و اول بقدر وسع خود بايد در امر او تدبر كنند و در ميان امت او تفحص نمايند و اگر از آثار اين رسول علم باحوال او پيدا نكنند و رسالت او را يقين نكنند از ساير ملتها چگونه يقين برسالت آن انبيا و بقاي دين آنها حاصل خواهند كرد و حال آنكه آثار آنها منقرض شده و بكلي دين ايشان و كتاب و سنت ايشان از ميان رفته و علمائي در ميان آن ملتها نيست چنانكه در كتاب نصرة‌الدين در رد پادري انگليس نوشته‌ام و ثابت كرده‌ام كه يهود تورية از ميان ايشان رفته است و اين كتاب كه در دست دارند كتاب آسماني نيست و تاريخي است از احوال موسي و بني‌اسرائيل كه همه محرف و دروغ است و ايشان خدا را مجسم ميدانند و جايز ميدانند كه پيغمبران شراب‌خوار و بت‌پرست و زاني شوند و خرافاتي چند ميگويند كه هيچ عاقلي براي ادني فاسقي راضي نميشود چه جاي پيغمبران و خدا را نسبت باموري ميدهند كه بت‌پرستان بت خود را از آن منزه ميدانند و همچنين نصاري جميع آن اعتقادات را دارند و از آنها گذشته كتاب آسماني در دست ندارند و اين كتاب كه دارند تاريخي است كه شاگردهاي حواريين نوشته‌اند و خود بآن مقرند و مطلقاً شريعتي و ديني ندارند و اعتقادي ايشان اين است كه عيسي بجز يك دعاي كوچكي كه تعليم كرده ديگر عبادتي ندارد و بي‌ديني نصاري ديگر آشكارتر از بي‌ديني يهود است و از ساير پيغمبران ديگر اثري نيست و مجوس هم كه خرابي كارشان واضح‌تر از آفتاب است بعضي آتش‌پرست و بعضي ستاره‌پرست ميباشند و كتابي و سنتي ندارند خود بآن معترفند و هنود بت‌پرستي [ص 402] ايشان و گاوپرستي ايشان هم كه واضح است پس نميدانم كه كسي كه از اين كتاب و سنت محمدي صلي الله عليه و آله و از علماي ملت او و از شريعت و آثار او علم بصدق او پيدا نكند چگونه علم بصدق ساير پيغمبران حاصل خواهد كرد و گذشته از اينها اول تتبع در امر اين كه حاضر است و عهدش قريبتر و آثارش واضح‌تر است بكنند بعد بروند در ساير ملتها و اين قلندرها هرّ از برّ تميز نداده مانند وحشيان ببيابانها ميدوند براي چه از كجا طلب رسول ميخواهند بنمايند پس معلوم شد كه اگر اعتقاد برسول ندارند بايد در مجالس علما و حكماي اسلام حاضر شده عرض حاجت خود را كرده از ايشان طلب دليل نمايند نه آنكه بهند و سند و فرنگ روند و اگر برسالت رسول اعتقاد دارند صلي الله عليه و آله پس ديگر چكار بدست يهود و نصاري و هنود و مجوس دارند و چرا روا ميدارند كه شخص كامل در آنها باشد پس بايد ملتزم شريعت او شوند اولاً و حلال و حرام او را شناخته بآن عمل كنند و از روي ناموس او حركت كنند و هر كس بقدر سر سوزني از شريعت غرّاي او منحرف است از آن اعراض كنند خواه آن در صورت اسلام باشد از راه حيله يا غير صورت اسلام پس اول بايد مسائل اسلاميه را تحصيل كنند و بآن عمل كنند و تقوي پيشه كنند و هر كس را كه ادعاي كمال ميكند بميزان شرع بسنجند اگر با ميزان شرع مطابق نيامد از او اعراض كنند پس اگر ادعاي كمال ميكند و شارب خمر است يا چرسي است يا بنگي است يا مرتكب تار و تنبور و عشق امردان و زنا و لواط و ساير معاصي است يا متهاون بعبادات و شرايع است و اعتنائي بنماز و روزه و حج و زكوة و خمس ندارد و در اينها تهاون مينمايد يا منكر يكي از ضروريات اسلام است و بجهت لذّات نفساني و هوا و هوس خود قدح علما و كتب و سيرت ايشان ميكند تا خود را [ص 403] رخصت معاصي دهد و بلهو و لعب مشغول گردد از آنها اعراض نمايد چرا كه با وجود اعتقاد برسالت و شريعت ديگر پيرامون اين جماعت گشتن راست نميآيد آه آه والله مردم نيستند مگر عبد هوا و هوس و اسير شهوات خود سزاست كه كسي بمن بگويد اين حرفها را براي كه ميگوئي گوش مردم از استماع اين سخنان كر است و كي مردم در پي دين بوده‌اند و هستند و كي باينها كه تو ميگوئي رجوع ميكنند تا بفهمند كه تو چه ميگوئي لكن من ميگويم كه بر من است گفتن و نوشتن بقدر مقدور تا هر گاه در عرض دهور كسي باشد كه سعادتي براي او مقدر شده باشد و طلب كند و رجوع نمايد بفهمد باري پس اگر برسول و شرع او اعتقاد دارند ديگر پيرامون علماي ساير ملتها نگردند و پيرامون آن اشخاص كه مخالف اين شريعت مطهره‌اند نگردند بعد اگر شك در ائمه طاهرين دارند و احتمال حقيت در ساير فرق اسلام ميدهند باز آثار ائمه و معجزات ايشان و احوال و اخلاق و نصوص بر ايشان در ميان شيعه بهتر يافت ميشود اول تتبع در ميان شيعه كنند و از احوال ائمه عليهم السلام فحص نمايند و اگر از آثار ائمه عليهم السلام و حال آنكه فضل و علم و كمال ايشان را مؤالف و مخالف ميدانند علم باحوال ايشان پيدا نشود نميدانم چگونه از احوال اكابر ساير فرق كه غالب ايشان منقرض شده‌اند و آن باقي‌مانده هم نه ديني و نه شرعي و نه سنادي و نه عمادي و نه عالمي دارند چگونه علم حاصل ميشود و خرابي دين و مذهب سني هم اوضح من الشمس است براي كسي كه اندك شعوري داشته باشد چنانكه در جلد سيوم اين كتاب شرح داده‌ام پس اگر اعتقاد بائمه عليهم السلام ميخواهند اول تفحص از نزد علماي شيعه كه بر سنت و طريقت رسول خدا صلي الله عليه و آله حركت كرده‌اند و طالب دنيا و عز و جاه و رياست نيستند فحص نمايند تا علم حاصل [ص 404] كنند و اگر از اينجا علم حاصل نشود از هيچ طريقه و هيچ عالمي علم حاصل نخواهد شد چرا كه مطلقاً آثار علم و سنتي در ميان ايشان نيست و اگر احتمال ميدهند كه باشد و حرف مرا باور ندارند اقلاً اول اين مذهب اثناعشري را كه آبادتر است و نزديكتر بپردازند آن وقت بروند و هيهات خدا در قرآن ميفرمايد كه الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و كي تفحص كردند كه نيافتند مردماني احمق‌تر از گاو بوقها و نفيرها برداشته و چماقها بدست گرفته سر ببيابان كرده‌اند و هنوز روي خود را نميتوانند بشويند طالب حق شده در تل و كوه ميگردند و باين طور ميخواهند دين پيدا كنند و تميز ميان مذاهب كنند آخر تأمل كنيد كه تميز فرع عقل است و عقل فرع كسب است اول كسب شعور بايد كرد و تقوي و پرهيزگاري پيشه نمود تا نورانيتي پيدا كرد آنگاه در امور از روي صدق و صفا تأمل نموده تا تميز دهند و بديهي است كه كسب شعور نميتوان كرد مگر از صاحبان شعور و تحصيل تقوي و پرهيزگاري نميتوان كرد مگر بالتزام شريعت و شريعت را نميتوان آموخت مگر بگرفتن از علما پس اينها كجا ميروند و چه ميخواهند از وحشيان صحرا تحصيل فهم ميكنند و از يهود و نصاري و هنود تحصيل تقوي مينمايند ميروند بهندوستان و سالها نجس ميخورند و نجس ميپوشند و ترك همه عبادتها و سنتها ميكنند آنگاه ميخواهند نوراني شوند و طالب حق باشند و تميز ميان حق و باطل دهند نعوذ بالله از ضلالت عقول اين مردم و گمراهي اين خلق منكوس باري نميدانم چه ميگويم و به كه ميگويم و اگر اعتقاد بخدا و رسول و ائمه هدي عليهم السلام دارند و ملتزم دين و شرع و طريقت و سنت ايشان هستند و لكن طالب انسان كاملي و عالم بالغي از علماي شيعه هستند پس ديگر بساير مرشدهاي سني چه كار دارند [ص 405] و بساير مرتاضان جوكيه و كتاب جوك و كتب مهاباديان و مرشدان ايشان و ساير دهريان چه كار دارند و رجوع بآنها از چه ميكنند و شك در كمال آنها براي چه دارند و احتمال حقيت در آنها چرا ميدهند و چرا از پي آن مرشدان كه خود را انسان كامل ميدانند و صاحب كشف و كرامات ميخوانند ولي مرتكب تار و تنبور و عشق بچه‌هاي امرد و زنان هرزه و شراب و چرس و بنگند ميروند و چرا از پي آنان كه هرّ را از برّ تميز نداده و يك كلمه از شريعت و طريقت و حقيقت آگاهي ندارند و غايت كمال ايشان آنست كه زبان خود را عمداً كج كرده هندي ميگويند و سكوتي شعار خود كرده و قند ارسي و چاي آق‌پري و تنباكوي عطري بكار ميبرند و گاهي آه كشيده بسقف اوطاق نگاهي ميكنند و گاهي بزبان كج بابا بابائي مانند هنديان ميگويند و ديگر نه از علم دين خبري و نه از طريقت اثري و نه از حقيقت كلمهٔ در نزد ايشان است ميروند واعجباه چه بگويم ادعاي اسلام و تشيع ميكنند و از پي كساني ميروند كه در خرابه‌ها نشسته و در ميان قاذورات خود ميغلطد و مجنون بحت است و مطلقاً نماز نميكند و روزه نميگيرد و حيوانات از قذارت رؤيت او احتراز دارند و شياطين و جن از قذارت او احتراز ميكنند و حرف يوميه را از راه جنون و نافهمي نميتواند بگويد و او را مرشد ميدانند و انسان كامل ميخوانند وامصيبتاه خود را مسلم ميخوانند و از پي آن مرد ميروند كه مكشوف العوره در ميان مسلمانان مي‌نشيند و عفونت چرك ريش و سبيلش و استنجا نكردنش صاحب شامه را خفه ميكند و ابداً در عمرش نماز نكرده و روزه نگرفته و نوره نكرده و قاذورات بر موي دبرش زنگله بسته او را ولي خدا ميخوانند و انسان كامل ميشمرند و ولي مطلق ميدانند چه بگويم قومي ديگر اخلاص [ص 406] ورزيده‌اند با وجود ادعاي اسلام بآن ديوانه كه دايم نشسته مانند بوم سر ميجنباند و گاه گاه برخواسته از جنون بقول خودش رقص پريان ميكند و خروسي در سوراخي حبس كرده كه اين خروس را از حضرت فاطمه نعوذ بالله در جمعه بازار خريده‌ام و مطلقاً خبري از دين و مذهب و حلال و حرام ندارد و انسان از ملاحظه رؤيتش تنزه ميكند و اين را ولي خدا و كامل ميانگارند و قومي ديگر گوسالِهائي چند را كه براي حمالي هم خوب نيستند ولي غايت كمالشان آنست كه آن گوساله سابق كاغذي بآن داده كه خرها را تو ارشاد كن وليّ مطلق ميدانند و مطلقاً رايحه اسلام بگوشش نخورده و فنّش آن است كه فلان حاكم چه گفت و فلان وزير مرا چگونه اكرام كرد و فلان داروغه مرا چگونه ميهمان كرد و هكذا والله حيرانم نميدانم كدام يك را بنويسم و چند نفر را بكنايه بگويم ،

ناله را هر چند ميخواهم كه پنهان بر كشم سينه ميگويد كه من تنگ آمدم فرياد كن

اي بي‌دينان و اي بي‌مذهبان و اي از زمره عقلا بيرونان اگر متمسك بدين محمديد صلي الله عليه و آله و بدين آل‌محمد عليهم السلام هستيد پس آنرا ميزان خود قرار دهيد و عالم اين دين را طلب نمائيد و عالم اين دين كسي نيست كه مخالف اين دين است يا باين دين جاهل است اين دين را صاحب شريعت براي اصلاح ظاهر و باطن خلق و دنيا و آخرت ايشان آورده شريعتي وضع كرده براي تعديل ظاهر ابدان مردم كه سياست بدن و خانه خود را نموده و با اهل مدينه بتوانند راه رفت و امر معاش منتظم باشد و طريقتي آورده كه امر اخلاق و احوال و صفات نفساني ايشان منتظم باشد و اصلاح روح ايشان شود و حقيقتي آورده كه اصلاح عقول [ص 407] ايشان و افئده ايشان شود و مطلع بر حقايق اشياء شوند و حكمتهاي الهيه را برخورند و عارف بدين خود شوند حال اگر كسي شريعت را نداند تعديل ظاهر او نميشود و اگر كسي طريقت را نداند تعديل روح او نشود و اگر كسي حقيقت را نداند تعديل عقل او نشود و دانستن اين امور بتقليد كارِ جهال است و بتحقيق كار كمّلين است پس اگر كامل ميخواهيد بايد در اين علوم بطور كمال عالم باشد ،

ما شيخ نادان كمتر شناسيم يا علم بايد يا قصه كوتاه

چگونه است كه كامل يهود آنست كه در دين موسي عليه السلام علماً و عملاً كامل باشد و كامل نصاري كسي است كه در دين عيسي عليه السلام علماً و عملاً كامل باشد و عالم اسلام آن نيست كه در دين اسلام علماً و عملاً كامل باشد اي بي‌دينان چگونه شود كه كسي تعديل ظاهر بدن خود را نكرده روح او معتدل باشد روح انساني در قالب حيواني چگونه ميگنجد شخصي كه شريعت را علماً نداند و بآن عمل ننمايد چگونه شود كه صاحب طريقت و حقيقت باشد و شخصي كه علم طريقت نداند و اصلاح احوال و اخلاق خود را نكرده چگونه شود كه صاحب حقيقت شود چيست درد شما چيست علاج شما طالب كيستيد و مايل به چيستيد و بكدام مذهب قائليد اي احمقان علامت گياه آنست كه قوت جاذبه و ماسكه و هاضمه و دافعه و مربيه داشته باشد و نمو كرده زياده شود اگر اين خصال را ندارد سنگ است و گل نه گياه و علامت حيوان آنست كه چشم و گوش و شامه و ذايقه و لامسه داشته باشد و براي او رضا و غضبي باشد اگر اين خصلتها را ندارد و آن خصلتهاي اول را دارد گياه است نه حيوان و اگر آنها را هم ندارد جماد است و اي نادانان علامت انسان علم است [ص 408] و حلم و ذكر و فكر و هشياري و نزاهت و حكمت اگر اين خصلتها را ندارد و آن اولي‌ها را دارد حيوان است و علامت كامل بقاي در فنا و صبر در بلا و راحت در تعب و عزت در ذلت و فقر در غنا و رضا و تسليم است و اگر اينها را ندارد و آن اولي‌ها را دارد انساني است از عرض اناسي و كامل نيست كجا ميرويد چه ميجوئيد مرض شما چيست و مطلوب شما كيست يك دم بخود آئيد و فكري در امر خود كنيد و با جان خود خصمي نكنيد يك عمر بيش نداريد و يك زندگي بيش نيست و چون مرديد عمل منقطع ميشود و نامه اعمال گشوده ميشود و ميزان نصب ميشود و پاداش اعمال شما بشما ميرسد آخر بيك ديني متدين شويد والله اين مذهب تصوف مذهبي است كه متدينان بدين يهود و نصاري و مجوس از آن ابا دارند نزد كدام عاقل رواست كه از پي مجانين و قاذورات روند و نزد كدام متدين جايز است كه از پي فسّاق و فجّار و طالبان دنيا روند آخر تا كي تا چند نميدانم چه بگويم و براي كه بگويم والله العلي الغالب كه رايحه مذهب بمشام اينها نرسيده و مطلقاً بديني متدين نيستند لكن از خوف شمشير اسلام يا حياي از مردم يا خوف بر دنياي خود اسم اسلامي ميبرند و الا كجا اسلام اگر بدين اين پيغمبريد چه كار با مهاباديان و جوكيان و فرنگيان و دهريان داريد و اگر تقوي داريد چه كار با اهل تار و تنبور و بنگ و چرس و بي‌طهارتان و بي‌نمازان داريد آخر اين كدام مولاست كه علي الاتصال طالب مولائيد و دم از مولا ميزنيد عمر هم باين تدين شما راضي نيست چه جاي حضرت امير لكن چه بگويم و به كه بگويم ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است ، و مپندار كه اين ناخوشي در همينان است و بس بلكه در اهل ظاهر هم جمعي هستند كه بهمين دردها گرفتارند [ص 409] لا لامر الله يعقلون و لا من اوليائه يقبلون حكمة بالغة فماتغن النذر ،