من گنگ خوابديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
از تقرير اين ناچيز فزون است و اين كتاب لايق بيان آن نيست اگر چه هر گاه كسي در مطاوي اين كتاب بدقت نظر كند اموري چند خواهد فهميد كه بطور اجمال پي باين مقام ميبرد و بهمين قدر در اين فصل اكتفا ميشود و زياده موكول بفهم صافي و ذهن وافي صاحبان بصيرت است .
فصل - بدانكه چون اين كتاب بطول انجاميد تا آنكه وضع عالم تغيير كرد و بنا را بر اختصار گذاردم مطالب بسيار را ترك كردم و ميكنم پس بنا بر اختصار سخن عرض ميشود كه مقامات اين بزرگواران نوعاً چهار مقام است دو مقام كلي است و دو مقام جزئي اما دو مقام جزئي مقام نجباي جزئي است و نقباي جزئي و آن دو مقام كلي مقام نجباي كلي و نقباي كلي است و نجبا كساني هستند كه در سير خود از عالم اجسام گذشتهاند و عالم مثال و عالم ماده و طبيعت را قطع كرده بعالم نفوس پيوستهاند و چشم نفساني ايشان باز شده و مطلع بر علوم و رسوم شده و حقيقت علوم براي ايشان منكشف گرديده است و صاحب نقطه علم كه امام عليه السلام ميفرمايد العلم نقطة كثّرها الجهال شدهاند و زمام علوم در دست ايشان آمده است و هر گونه بخواهند در علوم تصرف ميكنند و علم هر چيزي را از هر چيزي استخراج ميتوانند كرد و جميع اصحاب علوم محتاج باويند و جميع علوم را از ادله بيست و هفتگانه كه اصول آنها نُه دليل است بيرون ميآورد كه اول كتاب خداست كه بر جميع مسائل علوم در هر فن كه باشد از كتاب [ص 349] خدا بر آن استدلال ميكند و آيه محكم بر آن ميداند دويم سنت رسول و اخبار آلمحمد است عليهم السلام پس بر هر مطلبي از مطالب علوم و رسوم از احاديث معصومين صلوات الله عليهم اجمعين براي آن حديثي محكم و صحيح ميآورد و علامت علم او باين دو دليل آن باشد كه هر گاه در اين دو دليل اختلافي باشد هر يك از آنها را در موضع خود ميگذارد بطوري كه اختلاف را از ميان برميدارد و اظهار ميكند بادله واضحه اتفاق همه را بر آن مطلب و حجت هر كس را در آنها قطع ميكند اگر چنين كرد او عالم است بكتاب و سنت و استدلال او بآن دو معتبر است و اگر باقي ماند آيه يا حديثي كه مخالف مطلب اوست و وجه صدور آنرا نميداند استدلال او بآن دو معتبر نيست چرا كه شايد حجت در آن آيه مخالف يا حديث مخالف است و او نميداند پس هر گاه اختلاف جميع آيات و اخبار را برطرف كرد و اتحاد آنها را اظهار نمود ميدانيم كه او عالم است بكتاب و سنت و علم او معتبر و استدلال او صحيح است سيوم آن است كه بر مطلب خود گواه آورد از اجماع مسلمين و شيعه كه آنچه در علوم ادعا ميكند موافق مجمع عليه شيعه باشد كه اگر خلاف اجماع باشد و اجماع بر خلاف آن قائم شده باشد باطل و از حليه اعتبار عاطل است چرا كه فرمودند كه مجمع عليه بلا ريب است و شك در آن نيست چگونه شك در آن باشد و حال آنكه حجت معصوم صلوات الله عليه داخل اهل اجماع است پس بايد كه بر آنچه ادعا ميكند اجماعي قائم از شيعه بر آن مسئله اثبات نمايد و اگر كسي بر خلاف آن رفته خطاي او را اثبات كند كه اگر نتواند خطاي مخالف را اثبات كند علم او از درجه اعتبار ساقط است و تصديق او نشايد كردن چرا كه شايد حجت در قول مخالف [ص 350] باشد و او بآن جاهل است چهارم بايد بر مسئله خود در هر علم كه باشد دليلي از آفاق بياورد چرا كه آن كتاب تكويني است و خدا ميفرمايد ماخلقت هذا باطلاً و ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق پس بايد آيه محكمي از آفاق بر مطلب خود بياورد كه شاهد بر مسئله او باشد و اگر در آفاق آيهٔ ديگر قائم است بر خلاف او رفع خلاف نموده اظهار كند وجه خلاف ظاهري آنرا و اتحاد باطني آنرا بيان نمايد كه اگر آيهٔ در آفاق ماند و او از عهده رفع خلاف آن بيرون نيامد قول او را اعتبار نيست اگر چه باقي ادله را بياورد چرا كه اختلاف در ميان آن سه دليل سابق و آيات آفاق نيست خدا ميفرمايد كه آفاق حق است و ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت پس تفاوت در خلق نبايد باشد و هر كس بر سرّ خليقه آگاه است بايد رفع تفاوت كند و الا بر سرّ خليقه آگاه نيست و شايد حجت در آن مخالف باشد و او جاهل است پس قول او معتبر نيست پنجم آن است كه استدلال كند بر علم و مسئله خود از آيات انفس چرا كه او كتاب صغير است و انموذج كتاب كبير است كه عالم باشد و انموذج كتاب تدويني است كه قرآن باشد پس اگر بر مطلب خود از آيات انفس دليلي واضح ندارد يا دارد و دليلي مخالف هم يافت ميشود كه او رفع خلاف آنرا نميتواند كرد و او را در جاي خود نميتواند گذاشت دليل او معتبر و علم او متبع نيست و همچنين اگر دليلي از مستندهاي سابق با آن مخالف است بايد رفع خلاف از همه نمايد و وضع هر چيزي را در موضع خود نمايد تا معلوم شود كه او عالم بهمه است و حجتي در مخالف نمانده و نيست [ص 351] ششم بايد كه از عالم و كتاب وسيط كه علم فلسفي است و كتاب مبين و آئينه جهاننماست دليلي بر مطلب خود داشته باشد و اگر در آن براي سخن او مخالفي هست رفع خلاف از آن نمايد و او را مطابق با ادله سابقه نمايد و اگر خلافي مابين آنهاست رفع خلاف آن را هم نمايد كه اگر چنين نكند آگاه بر سرّ خليقه نيست و شايد حجت در مخالف باشد و او بآن جاهل است هفتم بايد كه بر مطلب خود در هر علم كه باشد از جميع علوم استدلال كند و از هر علمي گواهي بر مسئله خود داشته باشد چرا كه علوم اوصاف كتاب تكويني است و اوصاف مطابق موصوفاتند پس اگر علمي از علوم بر مسئله او گواهي نداد يا داد و گواه مخالفي هم در آن پيدا ميشود كه خلاف دليل اوست حجت او منقطع است و علم او معتبر نيست پس بايد گواه از جميع علوم بر مطلب خود داشته باشد و اگر در آنها خلافي است آنرا در موضع خود گذارد و از عهده آن خلاف برآيد و الا شايد حجت در آن باشد و اين شخص جاهل است پس اعتنا بسخن او نتوان نمود هشتم آنكه اگر مطلب او از مسائل ربوبيت است و غيب است از ادله عبوديه و شهاديه بر آن گواه آورد و اگر از مسائل عبوديت و شهاده است از ادله ربوبيت و غيب بر آن گواه آورد چرا كه عبوديت بر طبق ربوبيت است و آنچه در هر يك خفي است در ديگري آشكار است پس اگر شاهدي از اين قبيل ندارد يا دارد و با او مخالفي است و رفع خلاف آنرا نميتواند نمود يا در ادله سابقه مخالف او يافت ميشود و رفع خلاف نميتواند بكند استدلال او معتبر نيست و شايد حجت در مخالف او باشد و او نميداند و علم حق بعضش بر بعضش گواه است و باطل با هم مخالف است نهم آنكه در هر مطلب از مطالب خود از اعلي باسفل آيد و منشأ آن مطلب [ص 352] را از اسماء و صفات الهي بداند و علت و سبب آنرا بشناسد و در هر مطلب ابتداء از مبادي علل نمايد و استدلال از حق بر خلق نمايد تا بر حقيقت آنها آگاه شود و بر سرّ خلقت مطلع گردد و بر نحو ايجاد شاهد باشد زيرا كه استدلالكننده هادي است و بايد هادي صاحب سفر سيوم يعني از حق بسوي خلق باشد و در هر چيز از بالا نگران باشد تا خلاف در چيزها نبيند و همه را يك نوع و از جانب واحد داند كه اگر چنين نكند معلوم است كه صاحب سفر سيوم نيست و چون سفر سيوم نكرده باشد بنظر واحد باشياء ننگريسته باشد و بر مثال الله ملقي در هر چيز مطلع نباشد پس علم او معتبر نباشد البته چرا كه ناظر است باشياء از اسفل و هر كس از اسفل نظر كند اختلافها بيند كه از عهده آنها نتواند برآيد و در هر يك از اين ادله نهگانه استدلال كند بمجادله از براي اهل علوم ظاهره و بموعظه حسنه براي اهل علوم باطنه و بحكمت از براي اهل حقيقت كه مجموع ادله او در هر مسئله بيست و هفت دليل باشد و رفع خلاف از كل اين بيست و هفت دليل بنمايد كه هيچ خلاف نماند كه اگر يك خلاف بماند حجت او ناقص است و او عالم نباشد و از اهل مظنه است و نه خود او را شايسته است كه يقين بمطلب خود كند و نه كسي را شايسته است كه اعتماد بر او و علم او نمايد و او در زمره نجباء نباشد و از جمله قريههاي ظاهره نباشد حال اين نجبا را دو مقام است مقام جزئيه و مقام كليه پس نجباء جزئي در مقام نفوس جزئيهاند و ديده ايشان بينا و گوش ايشان شنواست ولي لازم نيست كه جميع مسائل را حاضر داشته باشند بلكه ايشان كسانيند كه در هر چه تدبر كنند آنرا مشاهده ميكنند و بر او استدلال ميتوانند كرد از آن بيست و هفت دليل كه مذكور شد و مثل ايشان مثل آن كس است كه چشم او بيناست ولي هند را نديده [ص 353] و اگر خواهد هند را بفهمد و بداند بهند ميرود و هند را مشاهده ميكند و كما هو حقه توصيف و تعريف آنرا مينمايد ولي حال نرفته و بآن جاهل است و اما هر چه را كه ميداند و ميگويد و در صدد تعريف و استدلال بر آن برميآيد بهمان طور كه عرض شد تعريف و استدلال مينمايد پس فرق مابين اين شخص و ساير علماي ظاهره آن باشد كه علماي ظاهره رؤيت حقايق را نكردهاند نه قليل و نه كثير و از عهده استدلال بر يك مسئله هم بيرون نميآيند و اين شخص نجيب رؤيت آنچه ميداند كرده و استدلال بر آن ميتواند كرد چنانكه گذشت و باقي را هم ميتواند استنباط كند و بر حقيقت آن مطلع گردد پس چون شخص بدين مقام رسيد او نجيب جزئي باشد و اما نجيب كلي او هم در مقام نفس است عالم است باطراف نفوس و علوم بالفعل و از او فوت نيست مسئلهٔ الا ان يشاء الله و عالم است بهر علمي چنانكه تو بلغت خود عالمي و اسم هر چيز را در لغت تو از تو بپرسند تو بآن عالمي اگر چه در جميع آنات متوجه كل آنها نباشي لكن بطوري بآنها عالم ميباشي كه هر وقت خواسته باشي آنها را ميداني بدون مهلت پس فرق مابين نجيب كلي و جزئي آن باشد كه او عالم است بكل علوم بالفعل مانند فعليت هر صاحب علمي بعلم خود و نجيب جزئي بكل علوم عالم بالفعل نيست بلكه بعضي را بالفعل دارد و بعضي را بالقوه بقوه قريبه مانند قوه اطلاع بر مرئي در صاحب چشم در هنگامي كه آنرا نديده است پس امر نجيب جزئي و نجيب كلي بطور تدرج است زيرا كه اطلاع بر بعض علوم درجات دارد در قلّت و كثرت و خورده خورده بجميع علوم ميرسد و شخص نجيب جزئي است تا صاحب جميع علوم نشده است و داراي نقطه علم بطور بالفعل [ص 354] كامل نشده است و چون بآن مقام رسيد كلي شود و صاحب علم محمد و علي صلوات الله عليهما و آلهما گردد و داراي علم اولين و آخرين گردد و بسيار ميبينم كه جهال كه اين سخنان را از ما ميشنوند ديگر چنان ميپندارند كه ديگر هيچ جزئي از جزئيات عالم از نجباي كلي فوت نميشود بايد بداند خائنه اعين هر كس را و ضماير قلوب هر فرد فرد را و هيچ چيز از او غايب نباشد و اين خطاي محض است و خود نجبا مدعي چنين مقامي نبودهاند بلكه انبياء سلف هم مدعي اين مقام نبودهاند و چگونه شود كه از ايشان هيچ چيز فوت نشود و حال آنكه موسي داشت چيزي از علوم كه خضر متحمل آن نبود و خضر داشت چيزي كه موسي متحمل آن نبود و مورچه دانست چيزي را كه سليمان ندانست و هدهد دانست آنچه را كه سليمان ندانست و بجابر نمودند عوالمي كه ابرهيم ملكوت آنها را نديده بود و هكذا پس اين غلو است درباره ايشان و بسط مقام مقتضي عنوان كردن فصلي خاص است .
فصل - بدانكه نفس دو نفس است يكي نفس ناطقه مطلقه كه تعبير از آن بكليه ميكنيم و آن نفسي است كه جميع نفوس ناطقه در تحت اويند و همه جزئي از جزئيات اويند و جميع آن نفوس با جميع حالات و صفاتشان جلوهٔ از جلوههاي او و ظهوري از ظهورات او هستند و نسبت او بنفوس نسبت جسم مطلق است باجسام ظاهره كه هيچ چيز در عالم اجسام يافت نميشود كه از تحت جسم بيرون باشد و جملگي جسمند و جسم مطلق بر حركات جميع اجسام و بر سراير و ضماير همه آگاه است چگونه نه و حال آنكه خود اوست متحرك از متحركات و ساكن از سواكن و خيالكننده از خيالها [ص 355] و بيننده از چشمها و شنونده از گوشها و كننده از دستها و همچنين و اوست كل بل چيزي جز او نيست و همه هر چه هست جلوهاي او و صفتهاي اوست و چون از او بگذري مقام جسمهاي جزئي است نسبت باو اگر چه بعض نسبت ببعض كلي باشند مانند عرش كه نسبت بكرسي لطيفتر و شريفتر و صافتر و بلندتر است و كرسي نسبت بافلاك و افلاك نسبت بعناصر و بسايط نسبت باكوان مولده پس اينها همه نسبت بجسم مطلق جزئيند و لكن نسبت بمادون خود في الجمله كليتي دارند و جسم مطلق محيط بكل اينهاست و محيط بكل حالات اينها كه در زمانهاي قبل و بعد باشد و بكل اطوار اينها چرا كه او از عرصه زمان بيرون است و در نزد او ماضي و مستقبلي نباشد و پست و بلندي و يمين و يساري و پنهان و آشكاري نزد او نيست و همه آشكار و هويداست و اما عرش بر او زمان ميگذرد و آينده او غير گذشته اوست و حالات او بعض غير بعض و همچنين كرسي و افلاك و عناصر و مولدات بر جميع آنها حالات ميگذرد و كرسي غير از عرش است و غير از افلاك و افلاك غير از عناصر ممكن است كه بعض براي بعض آشكار شوند و مخفي گردند آيا نميبيني كه چون در خانه درآئي از آسمان پنهان گردي و نور او بتو نتابد و آفتاب را نبيني و چون آفتاب بگيرد و ماه ميان او و زمين درآيد يا غروب كند آفتاب روي زمين را نبيند و روي زمين آفتاب را نبيند و همچنين اگر آفتاب ميان ماه و زحل افتد زحل ماه را نبيند و ماه زحل را نبيند خلاصه احتجاب بعض از بعض ممكن و جهل بعض ببعض مشهود است و لكن هيچ يك در هيچ احوال از جسم مطلق پنهان نباشند زيرا كه جز او چيزي نيست و همه خود اوست كه باين صور جلوه كرده است و بس خلاصه چون اين مثال عزيز شريف را دانستي عرض ميكنم كه مقام [ص 356] نفس مطلقِ كلّي مقام يك نفر است در ملك خدا و جز او احدي شايسته آن مقام نيست و او حجت معصوم كلي است در هر عصر كه آيت احديت خداوند است جل شأنه و بجز او احدي قابل آن مقام نيست از انبياي مرسل و ملائكه مقرّب و مؤمنان ممتحن و غير ايشان و هر كس سواي ايشان است از مقام آن نفس مطلق منحطّ است و لايق آن مكان نيست بلكه در آنجا نيستند و اگر يك گام نزديك گذارند بسوزند و اگر تمناي آن مقام را كنند و از شجره آن علم خواهند كه بخورند رانده شوند و آن مقام مخصوص آلمحمد است عليهم السلام و احدي از آحاد خلق خدا لايق آن مقام نيست پس جز ايشان احدي مطلع بر كل ملك خدا از جزئي و كلي و گذشته و آينده بالفعل نخواهد بود و ايشان داراي كلّند بالفعل و رأي العين و احتياج برَجع طَرْف ندارند چگونه نه و حال آنكه جميع ذره ذره ايجاد واقفند موقف امر و نهي ايشان و بياذن و رخصت ايشان حركت نميكنند چنانكه در زيارت ميخواني بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن يعني بشما متحرك شدند حركتكنندگان و ساكن شدند ساكنشوندگان و اما هر كس غير از ايشان است در رتبه نفوس جزئيه افتاده است و بعض از بعض اعلمند و بعضي از بعضي مستور ميشوند و بعضي ببعضي ممكن است كه جاهل شوند پس پيغمبران در مقام عرش واقفند و از اين جهت در حديث ايشان را خلق اول خواندهاند چرا كه اول ظهورات آلمحمدند عليهم السلام و حامل عرشند و ايشان را چهار ركن است كه حضرت نوح و ابرهيم و موسي و عيسي باشند كه همه اولوا العزمند و منطبقند بر چهار گوشه عرش پس حضرت نوح در مقدم جانب ايمن اركان است كه ركن ابيض و مائي باشد و حضرت ابرهيم صاحب ركن مؤخر ايمن كه ركن اصفر و هوائي است [ص 357] و حضرت موسي صاحب ركن مقدم ايسر كه ركن اخضر ترابي است و حضرت عيسي صاحب ركن مؤخر ايسر كه ركن احمر ناري است و اين چهار بزرگوار حامل عرش اقتدارند و بناي آن اركان بر كواهل وجود اين افاضل است و رحمٰنِ نفسِ مطلق بر اين عرش مستوي است و اما ساير انبياء هم شعب و شؤن اين اركانند و حال اين بزرگواران اگر چه مقام عرش را دارند ولي عالم بجميع ذرات عالم اجسام در ازمنه و اوقات نباشند چرا كه عرش غير كرسي و افلاك و زمين است و همين كه غير از آنهاست علمش بآنها علم احاطه حقيقي نخواهد بود مانند جسم مطلق پس چون محيط نباشد از او چيزهاي بسيار فوت شود و مقصودم از احاطه احاطه جسم عرش بر گرد زمين نيست چرا كه اين احاطه حقيقي نيست و باز در جوف نخواهد بود و اين نقص است پس از اين جهت ايشان عالم بكل نباشند پس چون محيط بكل نيستند علم بايشان بايست باستنباط و افاضه و الهام جديد برسد پس اگر الهام و افاضه شد ميدانند و الا نميدانند تا افاضه شود و از اين جهت تا وحي و الهام نميشد نميدانستند و اما پيغمبر و ائمه ما هم در مقام بشريت و مشاركت با آنها چنان بودند اگر چه در مقام اعلي محيط بكل بودند و بر ايشان چيزي مخفي نبود پس چون ائمه ما در مقام تنزل چنين نباشند و انبيا چنين نباشند كه محيط بكل باشند چگونه شود كه مؤمنان چنان باشند و حال آنكه مقام مؤمنان مقام كرسي عالم نفوس است و افلاك پس اگر كامل باشند در مقام كرسي باشند و الا در مقام افلاك جزئيه خواهند بود بالجمله مقام نجباي كلي مقام كرسي است كه داراي حروف بيست و هشتگانه و اسماء بيست و هشتگانه عظيمه ميباشند و عالمند بجميع علوم نه بر نحو احاطه بل چنانكه تو عالمي بعلم نحو و جميع [ص 358] مسائل نحو حاضر در نزد تو نيست و لكن چون بپرسند و تو ملتفت شوي بياد تو آيد و از آن خبر دهي و هكذا ايشان عالمند بجميع علوم باين طور و بفهم چه ميگويم و غلو مكن در دين خدا پس ايشان عالمند باينگونه كه فاعل مثلاً مرفوع است و شك ميان سه و چهار بايد بنا را بر چهار گذارد و شرط نيست كه عالم باشند بر جميع كلمههاي فاعلي كه در دنيا تا حال تنطق بآن شده يا خواهد شد يا ممكن است كه بشود و همچنين نبايست عالم باشند بهر كس شك ميان سه و چهار كرده يا خواهد كرد يا ممكن است كه بكند بخلاف امام كه عالم باصل علم و بهر كس شك كرده و خواهد كرد هست چرا كه او محيط است پس اينكه ميگوئيم نجيب كلي عالم است بهر علمي يعني بطور كليّتِ علمي نه بطور جزئيّتِ وقوعي بفهم چه گفتم و چه ميگويم و مطلبي ديگر بخاطرم آمد كه لازم است كه فصلي ديگر براي آن عنوان كنم تا آنكه اين خلق منكوس را بلكه از غلو برهانم .
فصل - بدانكه عالم فؤاد عرصه او سرمد است و عقل عرصه او جبروت است و نفس عرصه او ملكوت است و جسم عرصه او ملك و جسم بر او زمانها ميگذرد و او را در هر زماني حالي است و نميتواند كه در يك زمان صاحب دو حال متضاد باشد پس نميشود كه جسم در يك آن هم متحرك باشد و هم ساكن هم حي باشد هم ميت هم ناطق باشد هم ساكت و هكذا بلكه احوال بر اين جسم بتدريج وارد ميشود چه ميشود كه جميع احوال بر او وارد آيد اما ممكن نيست كه در يك آن باشد و زمان را تحمل اين نيست و اما نفس داراي كل احوال جسماني زماني در يك آن نفساني ميتواند بود چرا كه جميع زمان مانند يك نقطه و يك لحظه از ملكوت است اما بر نفس [ص 359] هم حالات ملكوتي ميگذرد كه او هم نميتواند كه در يك آن ملكوتي صاحب دو حال نفساني باشد كه با هم نقيض باشند و همچنين جميع آنات ملكوتي در نزد عقل مثل آن واحدي است و جميع حالات نفس در يك آن جبروت حاضر شود و همچنين جبروت در نزد فؤاد پس گوئيم كه مددهاي فؤادي چون بر عقل جاري شود در عقل بتدريج جبروتي وارد شود و نشايد كه جميعاً در يك آن وارد شود چرا كه شأن جبروت اين نيست و در امكانات آن نيست و محال است در رتبه او و مددهاي جبروتي عقلاني چون بر نفس وارد آيد نشايد كه همه در يك آن نفساني وارد آيد و نفس متحمل آن نباشد و نشايد كه يكدفعه بر آن وارد آيد و همچنين مددهاي نفساني كه بر جسم وارد ميآيد نشايد كه همه دفعةً وارد آيد بلكه بايد حكماً بتدريج باشد و ممتنع است در مرتبه اجسام اجتماع دو حالت نقيض با هم مثلاً از مددهاي نفس است سرور جسم و از مددهاي اوست حزن و اندوه او اما نفس داراي هر دو صفت در آن واحد نفساني ميتواند شد و هر يك را در محل خود دارد و اما جسم نتواند كه در يك آن هم محزون و هم مسرور باشد بلكه در آني محزون و در آني مسرور است سكوت و نطق هر دو از مددهاي نفس است و نفس داراي هر يك در مقام خود هست اما جسم نتواند كه هر دو را در آنِ واحد بعمل آورد بلكه اگر ساكت است ناطق نيست و اگر ناطق است ساكت نيست بفهم چه ميگويم ، ميگويم اگر زيد در عالم اجسام نان ميگويد در آن حين آب نتواند بگويد بلي بعد ميتواند بگويد و همچنين اگر ملتفت بمشرق شد جسم او نتواند كه در همان آن ملتفت مغرب باشد و اگر نظر بآسمان كرد نتواند در آن حين نظر بزمين كرده باشد و چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم كه عالم خيال در ميان اجسام و نفوس افتاده [ص 360] است و حالت او حالت وسط است ميان اجسام و نفوس از اين جهت نميتواني كه در يك آن هم دو خيال كني و دو فكر نمائي و دو امر تصور نمائي بجهت آنكه خيال برزخ است و از جهت اسفل شباهت باين عالم دارد پس اين احوال اگر چه همه در نزد نفوس جمع باشند و نفس داراي همه در آن واحد باشد اما بدن را آن طاقت نيست كه همه را در آن واحد دارا شود و چون بنا شد كه بتدريج باشد پس بسا امري كه نفس آنرا دارد و در جسم پس از ده روز نوبت باو رسد يا آنكه پس از چهل روز يا چهل سال آيا نميبيني كه از حالات نفس آن پختگي و كمال و وقار چهل سالگي است و آن بعد از چهل سال نوبت باو ميرسد و آن وقت ظاهر ميشود پس چون اين مطلب را در مقام جسم دانستي ميگويم كه بهمين نهج است مددهاي هر عالي كه بداني ميرسد عالي همه را در يك آن دارد و داني در آنات عديده آنرا مييابد مانند مثلث كه وتر آن يك ذرع است مثلاً و نقاط عديده است و در زاويه آن هم يك نقطه است و آن يك نقطه مقابله با همه دارد و همه آن وتر در نزد آن يك نقطه حاضر است بفهم چه ميگويم پس اين بدن جسماني دنياويِ زماني چه از ائمه سلام الله عليهم و چه از انبيا و چه از مؤمنين نشود كه جميع حالات صادره از جسم را در عرض ازمنه در حال واحد داشته باشند كه در آنِ واحد هم صحيح باشند و هم مريض و هم متحرك باشند و هم ساكن هم ناطق باشند و هم ساكت و همچنين نشود كه در آنِ واحد ملتفت دو امر باشند و صاحب دو تصور و دو خيال و دو فكر باشند پس از اين جهت علوم جسماني ايشان بتدريج بخاطر ايشان ميرسد و بتدريج از ايشان بروز ميكند اگر چه در مقام نفس داراي جميع آنها در آنِ واحد باشند پس در مقام جسم آن حالت را كه از ايشان در آن آن بروز كرده دارا هستند و آن [ص 361] حالات ديگر را فاقدند و تا بخاطر ايشان نرسد ندانند و هر وقت كه بخاطرشان رسيد ميدانند و در هر يك از ايشان حامل آن خيال كه بخاطر ايشان ميرسد ملك است چرا كه هيچ امري نيست كه ملكي حامل آن نباشد پس تا آن ملك بر قلب ايشان نازل نشود آن امر را ندانند و هميشه منتظر نزول ملكند پس اين است معني آنكه تا جبرئيل بر پيغمبر صلي الله عليه و آله نازل نميشد مسئله را نميدانست اگر چه در عالم نفوس عالم بآن مسئله بودند لكن خواطر جسماني تدريجي است و با هم صدمه ميزنند و يك يك بخاطر ميرسند بجهت عدم تحمل جسم زماني پس اين بود كه چيزي از پيغمبر ميپرسيدند و نميدانست تا جبرئيل بيايد و بسا آنكه تا چهل روز وحي بتأخير ميافتاد بجهت آنكه وحيهاي ديگر صدمه بآن ميزد و وحيهاي ديگر كه لازمتر بود و قلب مشغول بآنها بود صدمه بر آن مسئله ميزد اگر چه آن ملك هم كه بايست نازل شود و آن خاطر را بياورد استفاده از نفس نبي ميكرد پس در مثل ميگوئيم كه ملك از درياي نفس نبي غرفه برميدارد و در قلب جسماني نبي خالي ميكند و اين غرفِها تدريجي است و بايد بتدريج بردارد و بتدريج بريزد و قلب متحمل آن نيست كه غرفههاي بسيار را در آنِ واحد تلقي كند بفهم كه مسئله را بحول و قوه خداوند بسيار آسان بيان كردم حال انبيا و مؤمنان هم همچنينند الا اينكه ملك ائمه سلام الله عليهم كلي است و ملائكه انبيا و مؤمنان جزئي است پس مؤمنان هم آنچه ميگويند بتأييد روح القدس است كه خدا ميفرمايد كه اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه يعني در دلهاي ايشان ايمان نقش شده است و ايشان را مؤيد كرده است بروحي از جانب خود كه يكي از فروع روح القدس باشد كه با ائمه است پس مؤمنان هم اگر چه نجيب باشند نشود [ص 362] كه در آنِ واحد داراي كل علوم در عالمِ ظاهر باشند بلكه بتدريج بايشان ميرسد و بسا آنكه مدتي بگذرد و بخاطر ايشان امري نرسد بجهت خطور غيرش پس بعد از اين اصحاب تسليم غلو نكنند و حرفهاي ناشايست نگويند پس نجيب كلي داراي كل علوم كلي است در مقام نفس و بتدريج بدل او ميرسد و اما نجيب جزئي داراي كل علوم در مقام نفس خود نباشد و لكن او را چشمي بيناست كه ميتواند كل علوم را بتدريج نفساني تحصيل كند اگر خدا بخواهد و علومي هم كه نجيب كلي دارد علوم كليه است مانند آنكه مثل آوردم كه مسئله شك ميان سه و چهار را ميداند اما هر كس را كه در دنيا شك كرده و خواهد كرد و ممكن است كه بكند لازم نيست كه بشناسد چرا كه آن كار شخص مطلق است و مؤمن در مقام اطلاق نيست بلي بزرگتر و مقدمترِ ساير افراد است و او را كلي گفتيم باين جهت كه آئينه نفس او بكلي پاك و روشن و صيقلي شده است و اگر مثلي در اين مقام خواهي عرض ميكنم كه فرض كن كرهٔ از آهن كه اول يك ذره از آن را صيقلي ميكني مانند آئينه كه عكس مقابل در آن ميافتد و آن خورده صيقلي مقابل هر جا باشد همان جا را ميبيند و اگر جاي ديگر را بخواهد ببيند بايد بگردد روي خود بآن كند تا آنرا ببيند و هر گاه آن مكان صيقلي وسيع شد و جاهاي ديگر هم صيقلي شد تا كل آن صيقلي شد آن وقت از همه طرف ميبيند و ديگر حاجت نيست كه بگردد بسمتي تو وقتي ميگردي كه چشم تو عضو مخصوصي باشد هر گاه كل بدن تو مانند اهل جنت چشم باشد و همه بدن تو بينا باشد ديگر حاجت بگشتن نيست و اطراف خود را ميبيني بجميع بدن خود حال فرق مابين نجيب كلي و نجيب جزئي چنين است نجيب جزئي قدري از نفس او بينا شده مواجه با هر جا هست همان جا را [ص 363] ميبيند و اگر جاي ديگر را بخواهد ببيند بايد در آن تدبر و تفكر كند و از پي آن رود تا آن زمان كه او را بيابد و چون او را يافت درست آنرا خواهد ديد و اما نجيب كلي ديگر نبايد بگردد از پي آن همه را پيدا كرده دارد و همه را ميبيند و ميداند و اينكه ميگويم همه را ميداند نه آنكه جميع جزئي و كلي ملك خدا را زيرا كه همه كلي و جزئي را چنانكه دانستي جز حجت مطلق كسي نميداند پس علوم نجبا مخصوص است بعلمهاي كلي چنانكه مثل آوردم سابقاً و تفاضل ميان نجباي كلي بعلمهاي جزئي است هر يك كه علوم جزئيه را بيشتر ميداند او احاطهاش بيشتر است و نفسش لطيفتر و شبيهتر بائمه هدي سلام الله عليهم اجمعين و همچنين بودهاند جميع انبيا و اوليا كه تفاضل ايشان بعلمهاي جزئيات بوده آيا نميبيني كه معجزه عيسي بآن بوده كه خبر ميداد كه مردم در خانه خود چه خوردهاند و چه ذخيره كردهاند و اين از علوم جزئيه است و علوم كليه معجزه پيغمبران نيست و بعلوم كليه تفاضل بر يكديگر نجويند و بهمين قدر در مقام علم آن اعلام كفايت ميشود .
فصل - اما نقبا مقام ايشان اگر چه در عالم نفوس است ولي ايشان در سير و سلوك خود چشم از نفوس پوشيدهاند و مقام ايشان مقام عقلي است كه در آئينه نفس ايشان افتاده است و بآن چشم هميشه نگرانند و آن عرصه براي ايشان روشن شده است و ساير عرصات تاريك پس بجهت اين معني ايشان محل مشيت الهي كه تعلق بوجود ايشان گرفته شدهاند و آلت مشيت و سبب مشيت الهي شدهاند كه بآن سبب و بآن آلت ساير مراتب وجود ايشان آفريده شده است پس باين واسطه صاحب قوت و قدرت و تصرف [ص 364] گرديدهاند و بمشيت الهي و امر الهي كارها ميتوانند كرد و تصرف در هر چه تابع وجود ايشان باشد و اضعف از ايشان باشد ميتوانند نمود و تكميل هر ناقصي ميتوانند كرد تا بهر رتبه كه بخواهند بدارند زيرا كه ايشان قوي باشند و در ملك خداوند چنان مقدر است كه هر قوي بتوجه و مقارنه تواند تكميل ضعيف را بكند چنانكه تو قوي هستي در حركت ميتواني تكميل سنگ ضعيف را كني و او را بحركت درآوري و با آلات جسماني دست و پا كارهاي جسماني ميتواني كرد پس آنان كه عقل ايشان كامل شده است و در مقام عقل محل مشيت شدهاند و نماينده مشيت الهي شدهاند و از صفا و لطافت حاجب او نگرديدهاند پس بمعاضدت او چنانكه خدا ميفرمايد لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون يعني ايشان پيشي بر خدا در گفتار نگيرند و بامر او عمل كنند پس چون واصل بآن مقام شدند و از خواهش خود درگذشته بمقتضاي : تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته ،
از خودي بگذشته يكسر او شده نعره اني انا الناري زده
از خود گذشتند و مشيت و اراده خدا را بر اراده خود در جميع احوال و امور و مقامات ترجيح دادند پس در اين هنگام چشم بيناي خدا و گوش شنواي او و زبان گوياي او و دست تواناي او و پاي پوياي او شوند و آنچه خواهند يعني آنچه خدا خواهد بكنند بطور تكميل و از هيچ چيز كه اضعف از ايشان باشد برنميگردند مگر هر گاه چيزي از ايشان اقوي باشد كه در نزد او خوار و كوچك و ذليلند چنانكه ميبيني كسي كه دستش و بازويش صاحب قوت است پنجه هر كس را كه ضعيفتر از اوست ميبرد و اما كسي كه پنجهاش از او قويتر است از او عاجز است و چاره او را نميتواند كرد و در آن مقام هم بهمين طور است بدون تفاوت پس دست تواناي خدا [ص 365] ميشوند بر هر كس ضعيفتر است اما چون بنزد پيغمبري يا كسي اقوي شوند چنان خاضع و خاشع گردند كه نهايت ندارد چرا كه ايشان احترام اقويا را به نهايت ميدارند و حق قوي را ضايع نميكنند و باز در اين مقام هم جهال چون از ما شنوند كه نقبا محل مشيت الهي باشند و دست تواناي اويند چون جهال حفظ مراتب نميكنند يا بحد افراط ميروند يا بحد تفريط في الفور گمان ميكنند كه نقبا آنچه بخواهند بكنند در هر جا و هر مقام ميكنند حتي آنكه اگر بخواهند كه پيغمبري را از پيغمبري عزل كنند ميتوانند يا اگر بخواهند جمله آسمان و زمين را بر هم زنند ميتوانند چرا كه ايشان محل مشيت خدا شدهاند و خدا كه عاجز نيست پس ايشان ميتوانند چنين عملي كنند نعوذ بالله از اين قول و نقبا از اين قول ترسان و خائفند و بسوي خدا پناه ميبرند و از اقويا باين قول شرمسار ميشوند پس بايد تفصيل مقام را عرض كنم شايد جهال كه اصحاب غيّ و ضلالند از اين غلوِّ قبيح بازگشت نمايند پس عرض ميكنم كه عالم غيب مانند عالم شهاده است بعينه و در آنجا هم بعضي قوي هستند و بعضي ضعيف چنانكه در اينجا هم بعضي قوي هستند و بعضي ضعيف در اينجا بعضي كليّند و سيّد و مولا و بعضي جزئي و كوچك و بنده در آنجا هم امر چنين است بعضي كليّند و سيّد و مولا و بعضي جزئيند و كوچك و بنده بدون تفاوت حال هر گاه يكي از نفوس شريفه از خودي خود گذشت و متوجه خداي خود شد و آئينه نماينده اسماء و صفات او شد و نماينده مشيت او گرديد جميع افعال او مستند بخداوند ميشود و بخدا بينا و شنوا و گويا و توانا ميشود و افعال خدائي از او ظاهر ميگردد لكن صاحب تصرف ميشود در هر كس كه از او ضعيفتر است و با وجود اين مقهور آن كس است كه از او قويتر است [ص 366] مثل اين حكايت آنكه سه نفر مؤمن باشند يكي ضعيف و يكي قوي و يكي وسط و هر سه لله و في الله عمل كنند و هر سه در مقام خود مضمحل باشند در نزد آن وجه مشيت خدا كه تعلق بايشان دارد و بخدا عملها كنند لكن معذلك آن وسط قدرت بر آنكه از آن اقوي است ندارد اگر چه از آن اضعف قويتر باشد و بجهت اين است كه اسمها و صفتهاي خدا بعضي از بعضي اعظمند و اقوي و اشرف اگر چه رحيم اسم خداست و شرافت دارد اما اسم رحمن از آن اقوي است و همچنين اگر چه اسم رحمن قوي است اما اسم الله از آن اقوي است و هكذا اگر چه الله اسم قوي است و بزرگ است اما اسم هو از آن اشرف و اقوي است و همچنين اگر چه امام حسين شريف و عظيم است صلوات الله عليه اما امام حسن عليه السلام از آن اقوي و اشرف است و حضرت امير عليه السلام از هر دو اقوي و اشرف و حضرت پيغمبر صلوات الله عليه و آله از هر سه اقوي و اشرف است پس از اين مثلهاي نغز امر خود را درياب و بر صراط مستقيم مستوي شو و دست از غلو و حرفهاي عاميانه بردار پس نقبا اگر چه يكي از ايشان قوي و شريف و آئينه مشيت خدا شده باشد و جميع مراتب وجود او نوراني شده باشد و آئينه سر تا پا نماي مشيت خدا شده باشد اما آئينه سر تا پا نماي آن وجهِ مشيت است كه باو تعلق گرفته و باز از حد خود و مقام خود بيرون نميرود و در نزد آنكه از او اقوي است ضعيف و مقهور است و معذلك قادر بر تصرف در هر چه از آن اضعف است ميباشد نه هر چه از آن اقوي است و نه آن است كه هر چه بخواهند از او بتواند كرد و اگر چنين بود ديگر فرق مابين هيچ يك از ايشان نبود بلكه فرق مابين ايشان و پيغمبران نبود و همچنين است علوم و ساير احوال و صفات ايشان و هر يك از ايشان [ص 367] از قويتر استمداد ميجويند اگر چه بمادون خود مدد دهند و مادون خود را تكميل توانند كرد و همچنين نه چنين است كه جمله آسمان و زمين و ملك خدا را بتوانند تكميل كنند و تغيير دهند و چيزي بر ايشان پوشيده نباشد حاشا و كلا بلكه هر يك را مقامي خاص است و فوق كل ذي علم عليم امري محقق است .
فصل - بدانكه نقبا را نيز دو مقام است مقام كليّت و مقام جزئيّت زيرا كه بعضي از ايشان را آنقدر صفا حاصل شده است كه نماينده جميع صفات مشيت شدهاند و فرو نگذاشتهاند امري از امور را يعني آن مشيت كه بايشان تعلق گرفته است و بعضي از ايشان آنقدر صفا براي ايشان حاصل نشده است بلكه نماينده بعضي از شئون مشيت متعلقه بخود شدهاند چنانكه درباره نجبا شنيدي پس نقبا بعضي جزئي باشند و بعضي كلي و مراد از كلي نه كلي در ملك خداست زيرا كه نقابت كليه مطلقه در ملك مخصوص آلمحمد است عليهم السلام چنانكه نجابت كليه مطلقه در ملك مخصوص ايشان است و نقابت و نجابت مطلقه دو اسم از اسماء شريفه ايشان است و ايشان نقيبند بطور اطلاق در مقام عقل كليِّ مطلق و نجيبند بطور اطلاق در مقام نفس كليّه مطلقه و هر يك از شيعيان كه بمقام نفس رسيد اسم نجابت خود را باو انعام ميفرمايند چنانكه اسم امامت را بامام عدل كه بجماعت نماز ميكند دادهاند و اسم شهادت را بآن شاهد عدل كه شهادت براستي ميدهد دادهاند و اسم ولايت را بپدر رؤف مهربان بر اولاد خود دادهاند حال همچنين هر يك از شيعيان كه بمقام نفوس رسيد و حروف آن كتاب را خواند و چشم نفساني او باز شد باو اسم نجابت خود را [ص 368] انعام كردهاند و هر كس از ايشان كه بمقام عقل رسيد اسم نقابت خود را انعام كردهاند و همه اين اسماء بطور حقيقت و اطلاق و كلي از ايشان است پس هر يك كه بر جميع شؤن نفس خود اطلاع پيدا كردند نجيب كلي شدند و هر كس بر بعض شؤن نفس خود اطلاع پيدا كرد نجيب جزئي شد پس كلي و جزئي نسبت بشؤن خود ايشان است نه نسبت بملك و بآنكه بالاتر است و همچنين نقيب هر يك مطلع بر جميع شؤن عقل خود شدند و در جميع جهات نماينده مشيت متعلقه بخود شدند نقيب كلي شدند و هر يك كه اطلاع بر كل بهم نرسانيدند و در بعض شؤن نمايندهاند ايشان نقيب جزئي شدند پس چنانكه نجيب جزئي همه علوم را نميدانست و كلي همه را ميدانست نقيب جزئي هم قادر بر جميع تصرفات نباشد و كلي قادر بر جميع تصرفات در مادون و اضعف از خود باشد بفهم چه ميگويم و در دين خداوند غلو منما كه هلاك شوي پس بجهت توضيح مطلب ميگوئيم كه مقام نقيب كلي مقام عرش است كه مقام عقل كلي را نسبت بمقام و رتبه خود دارد و دارنده جميع شؤن عقليه جسمانيه است و نجيب كلي را مقام كرسي است كه در عالم اجسام دارنده جميع شؤن نفسي است و نقيب جزئي را مقام فلك شمس است كه آيت عرش است و عرش كوچك خداست و قطب و مركز افلاك است و صاحب ضراح است كه او را چهار ركن است در مقابل اركان عرش اعظم ولي آناً فآناً مدد بايد از عرش باو برسد و دارنده مقام ظاهر است و بس و داراي مقام باطن نيست مگر بطور حكايت و جميع فلك چهارم صيقلي نيست كه نماينده عرش باشد بلكه همان مقدار قرص آفتاب از آن صيقلي است و همه او نماينده نيست و بكلّه عرش نيست پس او عرش اسفل جزئي است و مقام [ص 369] نجيب جزئي مقام ساير افلاك است كه آنها هم جميعشان مكوكب نيست بلكه يك عضو از اعضاي ايشان نوراني شده و هر يك نماينده شأني از شؤن كرسي هستند كه زحل عاقله كرسي را شرح كند و مشتري عالمه آنرا و مريخ واهمه آنرا و زهره خيال آنرا و عطارد فكر آنرا و قمر حيات آنرا پس افلاك مقام نجباي جزئي را دارند پس نجيب كلي از نقيب جزئي اعلي و اشرف باشد و نجيب كلي از نقيب كلي مدد ميگيرد و بنقيب جزئي ميرساند و نقيب جزئي از نجيب كلي مدد ميگيرد و بنجيب جزئي ميرساند از اين مثل نغز مطلب خود را درياب پس نقيب كلي يعني آنكه در ذات خود كلي است يعني همه ذات خود را منور كرده است و نقيب جزئي يعني آنكه در ذات خود جزئي است يعني همه ذات خود را منور نكرده و نجيب كلي هم همچنين است كه كل ذات خود را منور كرده و نجيب جزئي آنكه بعض ذات خود را منور كرده است و هرگز مپندار كه كلي ملك خدايند چرا كه كليِّ مُلك جز آلمحمد عليهم السلام كسي نيست .
فصل - بدانكه چون حضرت خاتم پيغمبران صلوات الله عليه و آله در مقام ظهور عقل كلي است و حضرت خاتم اوصياء عليه السلام در مقام ظهور نفس كلي است و نفس حضرت رسالتپناهي است و جميع عالم از شعاع و نور ايشان است پس در ميان اشعه هر كس جهت عقل بر او غالب است او را خصوصيتي بحضرت خاتم پيغمبران است و هر كس بر او جهت نفس غالب است او را خصوصيتي بحضرت خاتم اوصيا است اگر چه همه تابع وجود همهاند مانند آنكه اگر چه جميع مواليد سفليه از گردش افلاك [ص 370] است و بتربيت همه آن وابسته است و كل افلاك دخيل در كل ارض و مواليد است لكن آنها كه فلّاح و زارع و اهل بيابانها و كوهها هستند تابع زحل هستند و زحل را خصوصيتي در تربيت ايشان است و آنها كه عالم و فقيه و دانشمندند خصوصيتي بمشتري دارند و صلاح و فساد حال هر كوكبي تأثير خاصي بمتعلقات خود دارد حال همچنين اگر چه آن دو بزرگوار هر دو مدبّر روزگارند لكن آنها را كه عقل در ايشان غالب است اختصاصي بحضرت نبوتپناهي است و آنها را كه نفس در ايشان غالب اختصاصي بحضرت ولايتمآبي است پس از اين است كه ميگوئيم نقبا آئينه نماينده اسرار نبوت باشند و نجبا آئينه نماينده اسرار ولايت هستند و اين امر بمحض تشبيه نيست بلكه واقعيت دارد و نقباي كلي را اختصاصي بباطن نبوت است چرا كه باطن نبوت را جميع شؤن عقل مطلق بالفعل است و نقباي جزئي را اختصاصي بظاهر نبوت است چرا كه دانستي كه ظاهر نبوت داراي كل ما يظهر من النبي در آنِ واحد نيست بلكه بايست جبرئيل و ساير ملائكه مسئله بمسئله براي ايشان بياورند و همچنين نجيب كلي را اختصاصي بباطن ولايت است كه مستجمع جميع شؤن نفسانيه هستند بالفعل و نجيب جزئي را اختصاصي بظاهر ولايت است كه مستكمل جميع ما يظهر من الولي بالفعل در آنِ واحد نبودند و بتدريج در ايشان بروز ميكرد و از اين جهت نبي را حال بعثتي و ولي را حال نصبي است بفهم كه چه ميگويم اگر چه من هم نميدانم كه چه مينويسم و آنكه مينويسد ديگري است و او عالم است بآنچه مينويسد باري پس مثل مراتب نبي و ولي هم عليهما السلام همان عرش و كرسي و آفتاب و ماه است كه مثل آوردم و چون وضع زمان را تغييرهاي كلي بهم رسيد و مرا هم كسالت دريافت از طول كتاب بهمين [ص 371] قدر هم در اين مقام اكتفا ميكنم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است .
فصل - در بيان اعداد اين بزرگواران در هر عصري كه آيا در هر عصري چند نفر نقيب و چند نفر نجيب است حق مقام اين است كه مشايخ رضوان الله عليهم چون قرار ايشان بر اين بوده است كه چيزي تا منصوص نباشد و شاهدي از اخبار اهل بيت عليهم السلام براي آن نداشته باشند نگويند و در كتاب خود ذكر نكنند براي اين بزرگواران عددي بخصوص بطور يقين ذكر نكردهاند مگر آنكه اكتفا بآن يك حديث كردهاند بطور ابهام كه در شأن امام عصر عليه السلام رسيده است كه فرمودند نعم المنزل طيبة و ما بثلثين من وحشة يعني خوب جائي است طيبه و هر گاه در جائي سي نفر باشند ديگر تنها نيستند ميفرمايند كه از اين حديث مظنون ميشود كه سي نفر از شيعيان هميشه با آن حضرت هستند و چون تا بمقام نقابت فايز نباشند مشكل است كه دايم با آن حضرت باشند پس احتمال ميرود كه نقبا در هر زمان سي نفر باشند و بهمين قدر اكتفا كردهاند و عددي يقيني براي نقبا و نجبا ذكر نفرمودهاند و گويا حديثي ديگر بنظر مبارك ايشان نرسيده و از اين جهت سكوت فرمودهاند يا مصلحت در ابراز آن نديدهاند و از اين جهت تعيين نفرمودهاند بهر حال اين ناچيز بحديث نص بر اعداد ايشان برخورده آنرا برشته تحرير ميآورم و دليل عقل و كتاب هم بر آن مساعدت و تأييدي مينمايد پس عرض ميكنم كه در كتاب عوالم العلوم از كتاب بصايرالدرجات نقل كرده است بسند متصل از حضرت ابيعبدالله عليه السلام كه فرمود كه چون خدا خواهد كه خلق كند امامي ميگيرد بدست [ص 372] خود شربتي از زير عرش و ميدهد آنرا بملكي از ملائكه كه ميرساند آنرا بامام كه امام بعد از آن شربت موجود شود پس چون چهل روز از آن بگذرد ميشنود صدا را در شكم مادر خود و چون متولد شود حكمت باو داده شود و بر بازوي راست او نوشته شود و تمت كلمة ربك صدقاً و عدلاً لا مبدل لكلماته و هو السميع العليم پس چون باو ميرسد ياري ميكند خدا او را بسيصد و سيزده ملك بعدد اهل بدر و با او خواهند بود هفتاد مرد و دوازده نقيب اما هفتاد نفر را ميفرستد بسوي آفاق كه دعوت كنند مردم را بسوي آنچه دعوت ميكردند پيشتر و قرار دهد خدا براي او در هر موضعي مصباحي كه ميبيند بآن مصباح اعمال ايشان را تمام شد حديث شريف و اين حديث صريح است در اينكه عدد نقبا دوازده است و عدد نجبا هفتاد و مؤيد اين معني است آنچه خداوند در قرآن ميفرمايد سنة الله التي قد خلت من قبل و لنتجد لسنة الله تبديلاً و لنتجد لسنة الله تحويلاً و قول خداوند كه ميفرمايد لتركبن طبقاً عن طبق و حديث شريفي كه متفق عليه است كه لتركبن سنن من كان قبلكم حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة حتي انهم لو سلكوا جحر ضب لسلكتموه و امثال اينها و چون در امت سابق نظر كرديم خدا ميفرمايد در بنياسرائيل كه بعثنا منهم اثنيعشر نقيباً و بنياسرائيل دوازده سبط بودند و در هر سبطي نقيبي بود پس بايست كه در اين امت هم نقبا باشند بعدد ايشان خلاصه اينها مؤيد آن حديث شريف ميشود كه نقبا در عصر هر امامي دوازده نفرند چنانكه در بنياسرائيل دوازده نقيب بودند پس بنا بر اين حديث شريف ميشود كه آن سي نفر كه در آن حديث سابق ميباشند نقبا و كبار نجبا باشند چرا كه تصريحي در آن حديث شريف نيست بر آنكه همه نقيبند پس يحتمل كه از هر دو طايفهاند و نيز سي نفر [ص 373] بودنِ نقبا را هم وجهي است بمقتضاي حديثي كه در كافي است در حدوث اسماء الهي كه ميفرمايد كه خدا اسمي خلق كرد و آن اسم را چهار جزو كرد جزوي را پنهان كرد و سه جزو را آشكار و هر يك از آن سه جزو را بر چهار ركن قرار داد كه دوازده ركن پيدا شد بعد در هر ركن سي اسم قرار داد تا آخر حديث كه باطن اين حديث آن باشد كه آن اسم حقيقت محمديه است صلوات الله عليها آنرا چهار قسم كرد يك قسم را پنهان كرد كه مقام نبوت باشد كه مقام معني و غيب است و سه قسم را آشكار كرد كه مقام ولايت باشد بعد آنرا بر دوازده ركن قرار داد كه دوازده امام باشد و در هر ركن سي اسم قرار داد كه در باطن مراد آن باشد كه با هر امامي سي نقيب كه درجات شؤن ولايتند قرار داد كه جمله اسماء الهي سيصد و شصت شد و اين عدد نقبا باشد از اول تا آخر پس باين لحاظ حديث سي نفر راست ميآيد و از براي هر يك وجهي است و علم بحقيقت حال در نزد خداست و اما نقبا كه در خدمت امام عصر عجل الله فرجه خواهند آمد در كتاب امامت ذكر آن شد و اما نقباي مهديين كه بعد از امام عصرند يا در زمان او آن هم در صدر همين مجلد در جائي كه اخبار را ذكر ميكرديم ذكر شد و آن هم مؤيد حديث دوازده ميشود بالجمله از براي دوازده وجوه وجيهه است و شواهد بيّنه و لكن بمقتضاي ، ره چنان رو كه رهروان رفتند ، ما هم زياده بر اين نمينويسيم و باشد تا خداوند در هر وقت كه مصلحت ميداند ابراز امر ايشان را بفرمايد و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و رهطه المخلصين .
در اثبات لزوم طاعت و معرفت و محبت ايشان و اينكه معرفت ايشان از اركان دين و قوائم شرع مبين است و در ميثاق عهد بولايت و طاعت ايشان گرفته شده است و اين مقام اگر نه اين ايام بود شرح و بسطي زياده ميخواست و لكن حال باجمال اكتفا ميشود و چون احاديث داله بر اين مطالب سابقاً در جاي استدلال باخبار گذشته است ديگر حاجت باعاده نيست و گمان ميكنم كه قومي كه بر اين مقام بگذرند و اختصار سخن مرا ببينند بگويند كه فلاني عاجز از اثبات مدعاي خود شده و از اين جهت باختصار كوشيده ولي دانشمندان كه باين كتاب مِنَ البداية الي النهاية نظر كنند ميفهمند كه خداوند آن قدر باين ناچيز انعام كرده است از علم كه عاجز بحول و قوه او نشوم و اما خودم از حيثيت نفس خودم از يك ورق اين كتاب عاجز بودهام و هستم ولي بفضل و قوه و حول او عاجز نيستم ولي چه كنم كه مقتضي نيست و موانع بسيار پديد آمده است و دست قضا دست مرا بست پس بقدر مقدور حركت مذبوحي ميكنم و هر چه خداوند بر قلم اين تبهروزگار جاري كند مينويسم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و شرح اين احوال را هم در چند فصل بيان ميكنم .
فصل - بدانكه اخبار و احاديث بر جمله اين مطالب سابقاً ذكر يافته اعاده نميكنم ولي بعضي ادله عقليه ظاهره بيّنه اقامه مينمايم تا ببينم خدا چه خواسته است و چه خواهد خواست بدانكه بعد از آنكه دانستي از ادله زياده از حوصله خلق زمان كه چنين بزرگواران در هر زمان هستند و آنها شيعيان خاصند و آنها اشبه خلقند بائمه خود در جميع احوال و اقوال و افعال ديگر شبهه در اين [ص 375] نخواهد ماند كه طاعت ايشان طاعت خدا و معصيت ايشان معصيت خداست و ردّ بر ايشان ردّ بر خداست و زياده بر آن آنكه خداوند عالم جل شأنه خالق خلق است از عدم و مردم را از عرصه امكان بعرصه اكوان آورده و بر ايشان نعمت فرموده و شكر نعمت او آن است كه هر نعمتي كه داده در راه رضاي او خرج شود و بآن نعمت عصيان او نشود و رضاي او در طاعت و بندگي است كه صلاح معاد و نظام معاش خلق بآن است پس عقلاً باين جهت لازم است اطاعت و بندگي خالق جل شأنه و چون خداوند عالم جل شأنه از ادراك ما برتر است و ما قابل رؤيت او نيستيم و لايق استماع كلام و وحي نباشيم و نميتوانيم از او طريق طاعت و بندگي را تلقي نمود پس مبعوث كرد خداوند در ميان ما كساني را كه شايسته استماع وحي او و علم برضا و سخط او باشند و بتوانند بخلق او برسانند و ايشان انبيا هستند و ايشان واسطهاند ميان خدا و خلق و از خدا ميگيرند بلاكيف و بخلق ميرسانند و ايشانند محل مشيت خدا و دست توانا و زبان گويا و چشم بينا و گوش شنوا و رخساره رخشاي خداوند عالم بجهت آنچه پيش دانستهٔ و نتوان خدا را ديد مگر از ايشان و نتوان از او شنيد مگر از زبان ايشان پس طاعت خدا معقول نيست مگر بطاعت ايشان و بندگي او متصور نيست مگر ببندگي ايشان از اين جهت خدا در آيات محكمات فرمود من يطع الرسول فقد اطاع الله يعني هر كس اطاعت كند رسول را خدا را اطاعت كرده است و فرمود ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يعني كساني كه با تو بيعت ميكنند اي محمد با خدا بيعت كردهاند و فرمود و مارميت اذ رميت و لكن الله رمي يعني اين خاكي كه تو بچشم كفار ريختي تو نريختي و لكن خدا ريخت و هكذا در زيارت ميخواني من احبكم فقد احب الله و من ابغضكم فقد ابغض الله [ص 376] و من اعتصم بكم فقد اعتصم بالله و در زيارت ديگر مضمونش اين است السلام علي من عرفهم فقد عرف الله و من جهلهم فقد جهل الله و هكذا در اين خصوص زياده از حد روايات است و سبب همين است كه ايشان ظاهر خدايند در هر باب چنانكه فرمودند نحن معانيه و ظاهره فيكم يعني ما معاني خدائيم و ظاهر او در ميان شما و از رسول صلي الله عليه و آله مروي است من رآني فقد رأي الحق پس خدا را اطاعتي نيست مگر اطاعت ايشان و فرماني نيست مگر فرمان ايشان و امر و نهيي نيست مگر امر و نهي ايشان پس باين جهت شكر منعم بعمل نميآيد مگر باطاعت ايشان پس مطيع ايشان شاكر و عاصي ايشان كافر است بنعمت خداي عزوجل پس اطاعت ايشان لازم است چرا كه عين اطاعت خداست و خدا را اطاعتي غير اطاعت ايشان نيست و ايشان را اطاعتي غير اطاعت خدا نه پس ايشان مفترض الطاعه هستند باين جهت و از اين جهت خدا فرمود ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا يعني آنچه رسول ميآورد بگيريد و از آنچه نهي ميكند بازايستيد و بديهي است كه ائمه خلفا و قائم مقام رسولند در هر باب و در نزد ما و مذهب ما ديگر دليل نميخواهد و نفس نبي هستند و طاعتشان طاعت نبي و عصيان ايشان عصيان نبي است صلي الله عليهم اجمعين و ايشانند مطاع بعد از نبي و نپندار كه مطاعيت آلمحمد سلام الله عليهم در آن چيزهائي است كه نبي صلي الله عليه و آله بمردم نگفته و بايشان فرموده حاشا بلكه ايشان مطاعند در آنچه گفته و آنچه نگفته اما آنچه نگفته كه بايد روز بروز از ايشان پرسيد و عمل كرد و اما آنچه گفته باين جهت كه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله دوام عمل بآنها را ما بايد از امام بعد بگيريم و بتصديق او بشناسيم و بفهميم كه بايد تا كي بآن عمل كرد وانگهي كه اين [ص 377] مخصوص آنهاست كه در زمان حضور نبي صلي الله عليه و آله بودند و شنيدند و اما امثال ما در جزئي و كلي مسائل بايد رجوع بآلمحمد عليهم السلام كنيم و طاعت ايشان طاعت رسول و طاعت رسول طاعت خدا و معصيت ايشان معصيت رسول و معصيت رسول معصيت خداست و در اين شبهه نيست براي هيچ شيعهٔ حال همچنين براي لزوم طاعت نقبا و نجبا بر همان سياق دو معني است يكي آنكه امروز شك نيست كه دست ما از آلمحمد عليهم السلام كوتاه و فهم عوام ما از درك اخبار و آيات و استخراج مطلب از آنها قاصر است و درك آنها كما هو حقه شأن ايشان است يعني شأن نقبا و نجبا و اگر چه ساير علماي ظاهر هم درك آنرا ميكنند و اطاعت ايشان هم لازم است لكن اگر لازم شد اطاعت علماي ظاهر بجهت آنكه درك آن اخبار را ميكنند اطاعت نقبا و نجبا بطريق اولي لازم است اگر ردّ بر علماي ظاهر ردّ بر خداست و آن شرك است ردّ بر ايشان بطريق اولي ردّ بر خداست و بطريق اولي شرك است پس در اين كلام شبهه نيست كه اطاعت ايشان موافق ظواهر فقاهت و شرايع ظاهره واجب است و ردّ بر ايشان ردّ بر خدا و ردّ بر خدا شرك است البته و ردّ بر رسول الله است صلي الله عليه و آله البته و اين معني محل تأمل نيست و اما بمعني ديگر آنكه ما ميگوئيم اطاعت ايشان لازم است بعد از معرفت حق ايشان چه ايشان خود اظهار امر خود را نمايند و اقامه حجت بر شأن و مقام خود نمايند و عذر جاهلان را برطرف كنند و چه كسي بالاتفاق ايشان را بشناسد و يقين بشأن و جلال ايشان كند پس چون ايشان را بوصف نقابت و نجابت شناخت و يقين كرد و دانست كه ايشانند لسان الله و جنب الله و يد الله و وجه الله بطوري كه سابقاً ذكر يافت لازم ميشود طاعت ايشان بر او چرا كه در اين هنگام قطع بآن حاصل ميشود كه [ص 378] گفتِ ايشان گفتِ خداست و امر و نهي ايشان امر و نهي خداست بلكه اگر ايشان را باين صفت شناخت كه چنانكه در وسائل روايت كرده است كه مرض مؤمن مرض خداست و عطش او عطش خدا و جوع او جوع خدا و عيادت و اطعام و سقايت او عيادت و اطعام و سقايت خداست پس اگر مؤمن آب خواست و ندادي صرف نعمت خدا را در طاعت و راه رضاي او نكردهٔ پس كفران حق منعم كردهٔ البته پس ترك طاعت او كردهٔ پس اگر مؤمن آب خواهد و ندهي عصيان خدا كردهٔ و كفران نعمت او كه اصل جميع كفرها و شركهاست بعمل آوردهٔ و بر اين قياس كن جميع مضافات را پس از اين جهت هم طاعت ايشان طاعت خداست و اگر ايشان را بر اين وصف نشناختهٔ و نميداني كه آئينه صفات خدايند يا صفات شيطان معذوري و اگر دانستي كه آئينه صفات خدايند و از تو چيزي خواستند و گفتند چنين بكن و چنين مكن و مخالفت كردي بلاشك عصيان خدا شده است چرا كه بعد از آنكه يقين كردي كه گفتِ ايشان گفتِ خداست پس امر و نهي ايشان امر و نهي خداست پس لزوم طاعت ايشان نه در خصوص مسائل شرعيه معروفه است بلكه جميع مسائل شرعيه مقصود است خواه معروفه باشد و خواه غير معروفه خواه مجمعٌ عليه باشد و خواه غير مجمع عليه خواه مشهور باشد خواه مشهور نباشد خواه منصوص باشد بخصوصه خواه منصوص بخصوصه نباشد آنچه او فتوي دهد و امر و نهي نمايد طاعتش لازم است بر كافه عارفانِ بحق او آيا نميبيني كه تقليد فقيه آنگاه لازم است كه بداني كه او فقيه است و جامع شرايط و اگر نداني واجب نيست و حال سخن در اين است كه آيا طاعت همان نقيب و نجيب لازم است و بايد از ساير علما اعراض كرد يا آنكه طاعت هر يك طاعت ديگري است حق در مسئله اين [ص 379] است كه طاعت هر يك طاعت ديگري است چرا كه نقبا و نجبا خود امر بطاعت علماي ظاهره فرمودهاند و طاعت ايشان طاعت خداست و عصيان ايشان عصيان خدا و علماي ظاهر هم تصديق لزوم اطاعت ايشان را دارند اگر چه وصف نجابت و نقابت را ندانند اما از اين باب كه ايشان اعلم علما و افضل فضلايند شك در لزوم اطاعت ايشان ندارند بلكه موافق فتواي بعضي از علما كه با وجود افضل تقليد مفضول را جايز نميدانند با تمكّن انسان از طاعت ايشان تقليد و اطاعت غير ايشان از اين جهت جايز نيست پس نه اين است كه ما كليةً بگوئيم تقليد غير ايشان جايز نيست بلكه جميع علماي شيعه را ميتوان تقليد كرد و نوعاً اطاعت ايشان لازم است و عدول از ايشان بغير ايشان جايز نيست اما قول باين كه تقليد شخص خاصي لازم است و تقليد غير آن روا نيست از مذهب ما نيست و هرگز ما نگفتهايم كه تقليد و اطاعت غير نجبا و نقبا روا نيست حتي آنكه ما مثل ساير علما هم نميگوئيم كه هر گاه دو فقيه باشند يكي افضل از ديگري واجب است تقليد افضل بلكه موافق طريقه ما جايز است ترك تقليد فاضل و اخذ بقول مفضول و لكن در اين ما را نكتهايست كه بايد آنرا ايراد كرد و آن آن است كه آن كس كه انسان بقول او بايد عمل كند خالي از آن نيست كه آن شخص يا بنفسه و بشخصه مفترض الطاعه است از جانب خداوند عالم مانند امامِ حجت معصوم يا آنكه بنفسه مفترض الطاعه نيست بلكه بجهت حكايت اوست قول مفترض الطاعه بشخصه را اگر آن شخص بنفسه و بشخصه مفترض الطاعه است در اين هنگام عدول از قول او بغير او جايز نيست و روا نيست كه مفضول را مفترض الطاعه بشخصه دانند و فاضل را واگذارند و اين قول قول جماعتي از سنيان است كه با وجودي كه حضرت امير [ص 380] را عليه السلام افضل از ابوبكر ميدانند جايز ميدانند امامت مفضول را و واگذاردن افضل را و اگر آن شخص بنفسه مفترض الطاعه نيست بلكه راوي است از مفترض الطاعه در اين هنگام چون خود آن راوي بنفسه مفترض الطاعه نيست و عمل بروايت او ميكنيم و طاعت طاعت شخص مفترض الطاعه است در اين هنگام مناط يقين بقول شخص مفترض الطاعه از روايت هر كس كه يقين حاصل شد قول مفترض الطاعه معلوم ميشود ديگر خصوصيتي براي راوي نيست پس جايز است عمل كردن بروايت مفضول و ترك روايت فاضل و فاضل عند الله درجه او بلندتر است و اين دخلي بروايت ندارد پس از اين جهت است كه ما عمل بروايت هر يك از علما را جايز ميدانيم اگر ثقه و عدل باشد خواه فاضل باشد و خواه مفضول و لكن با وجود اين ميگوئيم كه هر گاه دو نفر دعوا داشته باشند و مدعي كسي را اختيار كند بجهت حكومت و مدعي عليه كسي را و آن دو حاكم اختلاف در حكم نمايند چون نصب حاكم بجهت رفع نزاع است آن وقت هر يك افضلند بايد آن ديگري هم عمل بقول او كند و حكم مفضول را واگذارند بالجمله از مذهب نيست كه امروز تقليد نجيب يا نقيب واجب است و جايز نيست تقليد غير ايشان بالجمله از آنچه عرض شد معلوم شد كه اطاعت نجبا و نقبا لازم است چنانكه اطاعت غير ايشان از علما لازم است چرا كه همه راوي قول امامند مگر در هنگامي كه كسي باشد كه از قول او بجهت عدم عدالت و وثاقت علم حاصل نشود بقول امام در آن هنگام عمل بقول او نتوان كرد و متعين شود عمل بقول آن كه ثقه است و عدل است و علم بقول امام از فتواي او حاصل شود و در هنگام منازعه دو حكم بديهي است كه علماي نجبا و نقبا اعدل و اوثقند از غير و حكم ايشان متعين ميشود و همچنين [ص 381] هر گاه بواسطه مخالفت نجيب و نقيب با علماي ظاهر هر گاه ايشان براهيني آورند كه معلوم شود اشتباه علما در آن و در آن هنگام علم بقول ايشان حاصل نشود باز متعين شود عمل بقول ايشان چنانكه هر گاه دو نفر از قول فقيه روايتي كنند يكي بگويد من علم دارم كه قول فقيه اين است و ثقه و عدل هم باشد و يكي ديگر بگويد كه من شك دارم يا تزلزل دارم و وثاقت او هم زياد باشد يا نباشد در اين هنگام قول آنكس كه از روي بتّ ميگويد متعين ميشود چرا كه خود آن راوي ديگر متزلزل است در نقل خود و براي خودش هم روا نيست كه بروايت خود عمل كند باري از آنچه عرض كرديم معلوم شد كه مناط صحت عمل و لزوم طاعتْ قطع بقول معصوم است از هر جا كه حاصل شد متبع است خواه يك نفر باشد و خواه زياده .