فصل - بدانكه عمده ناخوشي غلو در مشايخ از عامه برخواسته است چرا كه ايشان بعد از اينكه از آل‌محمد عليهم السلام روگردان شدند و براي خود مشايخي در ظاهر و باطن قرار دادند ديدند كه شيعه درباره آل‌محمد عليهم السلام در علم و احاطه و عصمت و قدرت چيزهاي بسيار ميگويند و امور عجيبه و فضايل غريبه براي ايشان نقل ميكنند عصبيت ايشان را گرفته و آن مشايخ هم چون دكاني در مقابل واكرده بودند آنها هم بر متاع فاسد كاسد خود جاري زدند و ادعاهاي فاسد كردند و اتباع ايشان هم قبول كردند و اضعاف مضاعف آن براي هم‌چشمي روي آن گذاردند و چون بعضي از شيعيان گول ايشان را خورده و بآن راههاي كج افتادند و آنها هم براي خود مشايخ گرفتند حتي آنكه بعضي آن قدر اشتباه كردند كه شيخ سني را هم جايز دانستند بلكه مجوس و يهودي را هم روا پنداشتند و بعضي بجهت انس بتشيع از آنها وحشت كرده تشيع را در شيخ شرط گرفتند و لكن آن مقاماتي كه در آن مذهب براي شيخ خود ثابت ميكردند اين هم براي شيخ خود ثابت كرد و ديگر اين شيخ بهم‌چشمي شيخ عامه كه كبود هم كم از كهر نيست و اتباع او هم بهم‌چشمي اتباع عامه شيخ خود را بالا بردند و اگر دهي پنجي در اين بين حسن ظني بايشان داشتند بغفلت و جهالت احتمال دادند كه شايد اين مقامات كه ميگويند صحيح باشد و چون اهل حق ظاهر شدند و دعوت بحقيقت امر نمودند و جمعي از صوفيه و غيرهم آمدند و تصديق كردند تمامي آن شبهات از ذهن ايشان بيرون نرفته آن نسبتهاي غلو را باينان هم ميگويند و مشايخِ حق بيزاري ميجويند از اين حرفها و نسبتها چگونه [ص 317] نه و حال آنكه خدا ميفرمايد و من يقل منهم اني اله من دونه فذلك نجزيه جهنم و بايشان ميگوئيم كه آن براهين كه ميآوريد كه چنين كسي بايد باشد راست و درست و لكن در مذهب ما زمين خالي از حجت معصوم نيست و آن كس كه ميگوئيد معصوم است اگر در آن هم غلو نگوئيد باري عيب طريقه تصوف اين است و چون بعضي داخل مذهب حق شده‌اند اهل حق را باين واسطه بدنام كرده‌اند و چون مخالفين هم از ايشان آن حرفهاي ناشايست را ميشنوند وحشت ميكنند و گمان ميكنند كه طريقه اين است و ما بسوي خدا ناله ميكنيم از آن حرفها و بيزاري ميجوئيم از آن نسبتها و چاره هم نداريم آنقدر درباره آل‌محمد عليهم السلام در زمان ايشان مردم غلو كردند كه ايشان بفغان آمدند و نقص ايشان نبود بلكه نقص غالين بود پس بر ما هم چه نقص اگر مردم غلو كنند در مشايخ ما و حرفهاي ناشايست بزنند و مخالف را بر خود ما چه حجت كتب خود ما كه تحريف نشده است حاضر است هر بحثي كه بر آنها دارند بكنند و جواب بشنوند اگر چه بعضي از مخالفين بي‌ايمان بعضي از كتب ما را برداشته و نسبتهاي ناشايست و حرفهاي نالايق در آنها نوشته و داخل كرده و بهر جا ابراز داده است و روح ما از آنها اطلاع ندارد با وجودي كه آن كس خود را از علماي اسلام محسوب كرده است ديگر اسم نوشتن درست نيست مجملاً در كتاب هداية‌الصبيان يكي از آن بي‌ايمانان چيزي چند نالايق الحاق كرده و در مجالس و محافل ميگردانيده كه اين مذهب فلاني است و الفاظي چند جعل كرده كه جمعي بلها هستند كه از بزرگان دينند و جمعي شرطيون ميباشند و اعتقاد بآنها واجب است و ما لعنت ميكنيم كاتب آنرا اگر ما خود كاتب آن نامربوطها هستيم بما برگردد و الا بكاتب آن و محرف [ص 318] و مفتري آن خدا كفايت شرّ دشمنان را از ما بكند و هميشه بر همين نهج بوده در عهد شيخ مرحوم اعلي الله مقامه كتابي درست كردند و جميع عقايد فاسده را در آن گذاردند و بر سر آن نوشتند كه يقول العبد المسكين احمد بن زين‌الدين و بعد آن خرافات را نوشتند آيا خدا رقيب و حافظ نيست اي والله هست و كفايت كرده و ميكند .

فصل - سخن در مقام بابيت بود و باز ميرويم بر سر مطلب پس ميگوئيم كه مقام بابيت آن مقام است كه خداوند عالم بواسطه صاحبان آن مقام فيضها و مددها بسايرين برساند و جميع فيضها اول بصاحبان آن مقام ميرسد و ايشان احقّند بآن فيضها و اقرب بخداوند عالم پس اول بايشان ميرسد و از ايشان بسايرين كه از ايشان دورترند و مثال اين مقام شعله چراغ است كه آتش لطيف غيبي خود از ديده‌ها برتر شده است و احدي را طاقت ديدار آن نيست پس از ميان جسمهاي كثيف دود لطيف را برگزيده و چون او را فاني در خود يافت و جسم او را صيقلي و تن او را نازك و قابل فيض ديد و شبيه‌ترين جسمهاي كثيف بخود ديد حرارت و ضياء خود را در او گذارد و اول آن فيضها را باو داد پس چون جسم او را بنور جمال خود منور كرد او را باب خود بسوي انوار و باب انوار بسوي خود قرار داد و در حكمت خود چنان قرار داد كه فيض او بهيچ در و ديواري نرسد مگر بواسطه آن شعله و احدي از آنها آن آتش پنهاني را نشناسند مگر در آن شعله و بآن شعله جميع سخنها و امرها و نهيها و كلامها و علمهاي او اول بآن شعله رسد بعد از او در ميان فضاي خانه نشر شود و هر يك از در و ديوار كه اشتياق جمال نار را پيدا كنند از او طلب كنند و در او نگرند [ص 319] و از او يابند بد نگفته‌ام كه :

نار خود سوزنده شعله آيتي است نار افروزنده شعله آلتي است

دود تيره از كجا سوزنده شد خود همه ظلمت كي افروزنده شد

چونكه داد اندر ره نار آنچه داشت نار هم اوصاف خود در او گذاشت

هر كه باشد طالب ديدار نار بايدش با شعله دايم گشت يار

نورها از شعله گر غافل شوند پاي تا سر ظلمت و باطل شوند

تا آخر ابيات مقصود آن است كه سوزنده و افروزنده آتش است و دود تيره روغني است مكلس شده و سرد از خود سوزندگي و افروزندگي ندارد و فاعل همان آتش غيبي است اين دود را باب خود و حجاب خود قرار داده و از پس آن دود اظهار سوزندگي و افروزندگي خود را مينمايد و با در و ديوار سخن ميگويد و دود مطلقا خبري از آن سخنها ندارد و كاري از او ساخته نميشود در سوختن و افروختن وكيل آتش نيست كه آتش كاري نكند و او بكند و شريك او نيست كه بعضي از او باشد و بعضي از آتش و مأذون نيست كه آتش باو اذن داده و خود بيكار است و دود آن كارها را ميكند بلكه دود بكله ظلماني و ساكن و سرد است و آتش بكله نوراني و متحرك و گرم است و كارها همه از او و لكن دود آلتي است و خبري ندارد كه با او چه كرده‌اند و چه ميكنند ارّه چه ميداند كه نجار با او كرسي ميسازد يا صندوق نجار استاد است و ارّه آلت كار حال همچنين دود آلت كار است در ابراز امر بعالم شهاده و آتش خود داناست كه چه كرده و چه ميكند حال اگر ما ميگوئيم كه كاملان باب فيضند از براي ناقصان باين نهج است آيا نمي‌بيني كه استاد درس ميدهد و كسي در پشت ديوار فيض از او ميگيرد و خداست فيض‌بخش و رزاق علم و همه روزيها و خدا [ص 320] بآنكس روزي داده و علم بخشيده و لكن بواسطه آن استاد و آن استاد هيچ نميداند كه كه از او تحصيل علم كرده و لكن خدا ميداند كه معلم حقيقي بوده كه بكه تعليم كرده و چقدر تعليم كرده و زبان و دهان و نفس و روح و عقل استاد همه آلت ادا بوده است نمي‌بيني كه باد بهار از اسباب زنده كردن درختان است و درختان زنده ميشوند بواسطه آن و لكن باد بهار نميداند كه چند درخت زنده شد اما خدا ميداند نهايت اين مثلها براي تقريب بود از چيزهاي بي‌شعور و انسان صاحب شعور است و فرق آنجا ميكند كه باد بهار و شعله يا ارّه از حركت خود هم غافلند و بحال خود هم جاهل اما انسان شاعر است و ميداند اگر ميداند كه خود چون است و باو چه گفته‌اند و او چه كرده اما غير او از او كه فيض گرفته و چقدر گرفته نه و اين معني كار خداي خالق است و بزرگان شيعه خالق ساير مردم نيستند نهايت واسطه فيضند و ايشان از عرض رعيتند و از جوره ايشان نهايت كاملتر شده‌اند اگر اين بنا بود كه هر كس عالي است احاطه بداني داشته باشد هر كس دو كلمه چيز بيش از كسي ميدانست يا قدري تقوايش بيشتر بود بايستي عالم باشد بهر كس كه قدري علمش كمتر است و تقوايش كمتر چرا كه او نزديكتر است بخدا البته و چنين نيست پس بهمين برهان كه چنين نيست آنها هم كه رتبه ايشان بسيار بيشتر است بر همين نهج ميباشند آيا نمي‌بيني كه مطلق انسان در رتبه بالاتر است از حيوان يقيناً و فيضها اول بانسان ميرسد يقيناً و از او نشر كرده بحيوانات ميرسد و معذلك اناسي احوالات حيوانات را نميدانند پس چه لازم كرده است كه محيط بهمه مادون و اطوار و احوال و افعال و اقوال ايشان باشند اين نيست مگر از راه غلو كه بعضي دارند و اما در اين مسئله كه اول همه فيضها بايشان ميرسد پس از ايشان بسايرين شك نيست اما چون متعدد ميباشند [ص 321] فيضها در ايشان منتشر است و هر يك داراي همه فيضها نيستند بلكه هر يك صاحب فيضي هستند و بعضي ببعض محتاجند مانند فقيهي كه علم نجوم از منجم اخذ كند و منجمي كه علم فقه از فقيه گيرد پس آنها هم جماعتي هستند و بقدر اختلاف صورتشان اختلاف در نفوس ايشان هست و هر يك قابل فيضي شدند بلي فيضهاي خدا از اين طبقه بايد بيرون نباشد اما هر يك صاحب همه چيزي نيست چرا كه مشاهده ديديم كه هر يك صاحب همه نبودند و در امري محتاج بديگري بودند و مانند آن احمقان هم نميگويم كه مصلحت در اظهار جهل در آن ماده بوده است چرا كه اگر اين باب را كسي مفتوح كند بايد بتوان جاهل مطلقي را هم كامل خواند و هر چه نداند بگوئيم از راه مصلحت است و همچنين فاسقي مطلق را وليّ كامل خواند و هر چه عصيان كند بگوئيم از راه مصلحت است و باين طور بناي دين و ايمان از هم خواهد پاشيد و اين همانا از شبهات صوفيه ملعونه است كه ميگويند اگر مرشد شراب در محراب خورد بايد گفت مصلحت است و هر چه نداند مريد بايد بگويد كه مرشد صلاح در جواب نميداند پس ديگر نميدانم تميز مابين عالم و جاهل و فاسق و عادل بچه چيز است و حدود خدا از براي كيست پس ميگوئيم كه ما خود را چنين نافهم نكرده‌ايم و ميزان ما كتاب خدا و سنت رسول است كه هر كس عصيان كرد او را عاصي ميدانيم تا آنكه وجه صحتي موافق همين شرع از براي آن بيابيم اگر يافتيم ميگوئيم وجهي داشته است و عيب ندارد و الا ميگوئيم فسق است و جايز نيست و هتك شريعت شده است و از او مطالبه وجه ميكنيم و آن نامربوطها كه ميگويند كه اينها بكامل ضرر ندارد خرافت است پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود لو عصيت لهويت يعني اگر عصيان كنم فرو خواهم افتاد از درجه نبوت و شريعت براي جميع خلق نازل شده است و تهديد و وعيدش [ص 322] براي همه است و حدودش و تعزيراتش براي كل و كمال مردم در امتثال اين شريعت خدا ميفرمايد قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله يعني بگو اي پيغمبر بمردم كه اگر خدا را دوست ميداريد متابعت مرا كنيد حال كامل اگر دوست خداست باين شريعت عمل كند و اگر اولاي خلق است برسول خدا و از رسول خداست خدا ميفرمايد من اتبعني فانه مني و ميفرمايد ان اولي الناس بابرهيم للذين اتبعوه آيه اول يعني هر كس متابعت مرا بكند او از من است و آيه دويم يعني اولاي مردم بابرهيم كسانيند كه متابعت او را كردند پس اين كامل اگر كامل در خير است بايد خير كند و خير در متابعت خدا و رسول است و اگر كامل در شر است پس از موضع سخن بيرون است و اما آنكه احمقان ميگويند كه اين راست ولي متابعت خدا و رسول را تو جاهلي و نمي‌فهمي مرشد كامل است او بهتر ميداند جواب ميگويم من احمق نيستم شريعت رسول خدا امروز دو قسم است بعضي از آن محل اتفاق مسلمين است و ضروري است كه دين رسول خداست بعضي محل اختلاف است و هر كس در آن طوري گفته است مثلاً نماز محل اتفاق اسلام است كه واجب است ديگر فهمي نميخواهد من ميدانم واجب است مرشد هم ميداند پس اگر نماز را انكار كرد يا عمداً ترك كرد كافر است و نجس مانند سگ و اگر مسئله محل اختلاف است مثل آنكه بعضي از امت گفته‌اند سوره در نماز واجب است بعضي گفته‌اند مستحب بلي اگر من دانسته‌ام كه مرشد فقيه است و از او علم فقه ديده‌ام و نخواند ميگويم او واجب نميداند و اگر فقيه نيست و مقلد ديگري است اولاً كه غلط كرده و مرشد شده كسي كه هنوز بايد استنجا از كسي ديگر بياموزد و آن فقيه كه مرد برود و مجدداً استنجا از كسي ديگر بياموزد كه گفته است كه مدبر آسمان و زمين خود [ص 323] را داند يا آنكه خود را باب فيض عالم شمرد و ثانياً آنكه آن وقت هم ميگويم شايد اين مرد مقلد كسي است كه او مستحب ميداند و باين واسطه تكفيرش نميكنم پس معلوم شد كه آنكه ميگويند كه مريد با اخلاص كسي است كه اگر مرشد را ببيند كه در محراب شراب ميخورد از اخلاص خود برنگردد والله جمعي خر را ديدند و افسار كردند و ميخواستند بفراغ بال عصيان كنند و از مريدين چشم نزنند و معصيت باصطلاح بدلشان بگيرد و عيششان منغّص نشود اين حيله را كردند و اين نامربوطها را گفتند و آن خران را افسار كردند چه ضرر مرشد هر غلط كه ميخواهد بكند و بنگ بخورد و چرس بكشد و شراب بياشامد و باز شب جمعه آن احمق مريد كاسه نبات مصري ببرد و آن ديگري قند ارسي و آن ديگري چاي آق‌پر كه باشد از اشقيا كه اين را نخواهد بيچاره فسّاق هر معصيت كه ميكنند دلشان ميلرزد از ترس حاكم و داروغه و فقيه و جناب مرشد تدبير كرده كه با سكون قلب اطفال مردم را تبرك ميكند و در جمالشان حق را مي‌بيند و باشتغال و ملاعبه بايشان تقويت روح ايماني ميكند و زنان مردم را تبرك ميكند و پيشاني ايشان كه محل سجده خدا و نور ايمان ايشان است ميبوسد و ميهمانيها برپا ميكند بتار و تنبور كه ياد ملأ اعلي نمايد و شرابي ميخورد كه شاربين خمر را براه بياورد و بنگ ميخورد كه بنگيان را براه بياورد و حواس بايد بجهت حضور جمع باشد و چرس حق را در نظر ممثل مينمايد غرض تدبيري درست كرده است و خري چند را افسار كرده بهر جا ميخواهد ميبرد و بعضي نفوس شقيّه هم طالب رخصت و معصيت با اطمينان ميباشند آنها هم ميل كرده خورده خورده آن جماعت عرفا شدند و طالب مولي الموالي و آهي ميكشند و نگاهي بسقف اوطاق ميكنند ديگر كدام دكان از اين آراسته‌تر [ص 324] و كدام بازار از اين گرمتر و كدام شيطنت از اين قويتر و غافلند از آن كه از پي اين شهوات عذابي است دايم و خصيم ايشان خدا و رسول است باري برويم بر سر مطلب چون بزرگان شيعه معدودند و يكي نيست فيضها در ايشان متفرق است ولي از ايشان بيرون نيست و همچنين چون پيغمبران معدود بودند فيضها در ايشان متفرق بود و هر كسي صاحب فيضي بود و باب امري و بعضي ببعضي محتاج بودند چنانكه موسي بخضر محتاج بود و اما امام چون يكي است باب جميع فيضهاي خداست و بابيت او بابيت كليه است و هيچ فيض نيست كه باو نرسيده باشد و بهر كس هر چه برسد از او ميرسد و اما اكابر شيعه متعددند و آنچه بما نسبت ميدهند بعضي از مخالفان كه ما ميگوئيم كه در هر عصري حكما كامل بايد يكي باشد افتراي محض است و ما چنين اعتقادي نداريم آن كاملي كه يكي است و بايد يكي باشد حجت معصوم است بعد از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه در هر عصري يك امام بايد باشد و چگونه شود كه شيعه كامل يكي باشد و حال آنكه انبياي متعدد در اعصار سابقه در يك وقت بودند و الآن چهار پيغمبر زنده‌اند پس چگونه شود كه شيعه بايد يكي باشد و حال آنكه وحدت صفت مركز است و مركز جز امام نباشد و از واحد كه گذشت مقام كثرت است و انبياء اربعه از اين جهت متعدد شدند و كثرت شيعه از ايشان بيشتر است و بعد از اين اين مطلب بتفصيل خواهد آمد و بهمين قدر هم در مقام بابيت اكتفا ميشود .

باب چهارم

در معرفت اين بزرگواران است در مقام پيشوائي و ظاهر و در اين مقام هم چند فصل است :

[ص 325] فصل - بدانكه شك نيست كه انسان را چهار مقام است يكي مقام حقيقت او كه معري از وصف معنويت و صوريت است و چون بنفس خود بنظر نفساني رجوع كني خواهي يافت كه چنين مرتبهٔ داري كه در او هيچ احساس وصفي از اوصاف نميكني و همان خود او را مي‌بيني و بس مرتبه دويم مرتبه معنويت است و كليت كه در آن مرتبه ظاهر است بظهور كلي و اگر رجوع بنفس خود كني مي‌بيني كه مقامي ديگر داري كه داراي مطلق است و دانشي كلي براي همه امور و قدرتي كلي براي هر كار و شنوائي كلي براي هر صوت و گويائي كلي براي هر سخن و خواهشي كلي براي هر كار و امثال اينها داري و در اين معني هم شبهه نيست و مرتبه سيوم مرتبه‌ايست كه برزخ است ميان معني و صورت و باب رسانيدن آن فيضهاي معنوي است بسوي ظاهر و چون در خود نظر كني مي‌بيني كه مرتبه ديگر داري بعد از آن صفات كليه كه بآن مايل باظهار آن صفات هستي در عالم صورت و فعليت و مرتبهٔ داري كه بآن حكم ميكني بطور اجمال و او متصدي ابراز ميشود در عالم صورت و مرتبه چهارم مرتبه صورت است و مفصل شدن امور غيبيه و بالفعل شدن امور بالقوهٔ كه داشت و چون بخود رجوع كني مي‌بيني كه اين مرتبه چهارم را نيز داري و آن صفات كليه تو بتدريج از تو ظاهر ميشود قدرتي پس از قدرتي و علمي پس از علمي و امثال اينها شرح آن سه مرتبه در سه باب گذشته گذشت و اينك سخن در مقام چهارم است كه مقام صورت ظاهره باشد و نيكان شيعه چون بمقام ظاهر درآيند پيشوا باشند از براي اهل ظاهر و مردم بايشان اقتدا كنند و از ايشان تعليم گيرند و اين مقام چون مقام صورت است اندكي ميتوان تفصيل داد و باكي نيست اگر قدري تفصيل آنرا بيان كنم .

[ص 326] فصل - از احاديث سابق دانستي كه شيعه را شيعه گفتند بجهت آنكه مشايع و تابع امام خود است يا آنكه از جهت آنكه شعاع امام خود است و دانستي كه وقتي نور از شعاع منير است كه پرتوش مانند پرتو منير باشد مانند نور آفتاب كه در همه صفات مانند آفتاب است و نور ماه كه مانند ماه است و اگر نه شباهت بمنير داشته باشد هرآينه نور آن منير نخواهد بود پس شيعه اگر شيعه است بايست مشايع امام خود در احوال و افعال و اقوال باشد و اگر متابع نيست بلكه متابع اعادي ايشان است در آنچه مذكور شد هرآينه از شيعيان اعادي خواهد بود اگر دو شاخص در مقابل آئينه بايستند يكي سگ و يكي انسان لامحاله دو شبح در آئينه ظاهر شود يكي شبح انسان و يكي شبح سگ آنكه بصورت انسان است از انسان است و راجع بانسان و آنكه بصورت سگ است از سگ است و راجع بصورت سگ پس شيعه كه از شعاع ايشان است بايد بر صفت ايشان باشد و نقص و كمال ايشان در شدت شباهت و كمي شباهت ايشان معلوم ميشود و چون مدعي اين مقام بسيار است و عوام كالانعام بمحض ادعاي مدعي از پي او ميروند بدون اينكه ملاحظه كنند كه اين كيست و چيست آيا رسول شيطان است و هيكل ابليس است كه بميان آمده تا اجناس خود را بربايد يا هيكل روح القدس است و مثالي از امثله امام است كه آمده كه مردم را دعوت كند آيا ممكن است كه حكيم علي الاطلاق دو هيكل در ميان خلق بفرستد يكي حق و يكي باطل و علامت ميان آنها قرار ندهد و مردم را بضلالت اندازد و سابقاً دليل بر اينها گذشته است و آن نامربوط كه مرشدين ميان مردم القاء كرده‌اند كه ناقص ميزان كامل نميشود كلمه حقي است كه در غير موضع خود گويند و كامل‌تر ميزان [ص 327] كامل ميشود و خدا و رسول و ائمه عليهم السلام كامل‌ترين كاملانند و ايشان ميزانند صفات و اخلاق و اعمال و اقوال ايشان معروف است هر كس شباهت بآنها دارد آن كامل است و هر كس شباهت ندارد او ناقص و خداوند عقلي بانسان داده كه اگر جزئيات بد و خوب را نداند كليات بد و خوب را ميفهمد و عقل را خدا حجت باطني خود قرار داده و كارهائي كه باتفاق عقلا بد است بديهي است حال اگر كسي يكي از آن كارها را مرتكب شود نتوان گفت تو ناقصي و ناقص كامل را نمي‌فهمد بلي اگر چه من ناقصم و لكن جميع عقول عالم قبح قبيح كلي و حسن حسَن كلي را مي‌فهمند و همه ناقص نيستند پس ما مدعي را بمشابهت خدا و رسول و ميزان اتفاق عقول ميسنجيم و اگر نه اين باشد كسي را ميسزد كه احمق‌ترين مردم و فاسق و فاجرترين مردم و جاهل‌ترين خلق باشد و ادعا كند من كاملم آن وقت هر كس بگويد تو احمقي و خر بگويد شماها ناقصيد و ميزان كامل نميشويد بعد ادعا كند كه اين مرشدين چنانكه هستند تابع من بايد باشند و بر اين قانون اساس دين و ايمان بكلي از ميانه خواهد رفت و نعوذ بالله از اين ضلالتها و والله مرشدين اينها را نساخته‌اند مگر بجهت آنكه باطمينان هر چه خواهند بكنند و شهوات ايشان بر ايشان منغّص نشود و دنياي ايشان بلذات و شهوات و رياسات بگذرد و عوام كالانعام نفهميده از عقب ايشان ميروند و اساس لذات و شهوات آنها را مهيا ميكنند كار بجائي رسيده است كه كساني كه استنجا نميتوانند كرد و هرّ از برّ تميز نداده‌اند حال در ايران ادعاي ارشاد كرده سبيلي را بلند كرده عصائي در دست گرفته و در گفتار ناله ميكنند و پريشان‌گوئي را شعار خود كرده و ادعاي خلافت رسول خدا را دارند و مردم بهمين قناعت كرده پيروي ايشان ميكنند و ديگر مطلقاً از شريعت [ص 328] اثري در نزد ايشان نيست و اگر بجهت روپوش خود كاري ميكنند و سري بزمين ميزنند بتقليد آباء و اجداد عوام خود و ساير مسلمانان است و از طريقت اطلاعي ندارند و طريق حق را از باطل تميز نداده‌اند و حقيقت كه در نزد ايشان مانند امتناع در عرصه امكان است و با وجود اين احوال ادعاي ارشاد دارند و خود را ولي عصر و كامل دهر ميخوانند و جمعي از ايشان علاوه بر اين خرابيها شرب خمر و لواط و زنا شيوه ايشان است و تار و تنبور و غنا رويه ايشان و حب دنيا و جاه و قرب سلاطين سجيه ايشان خلاصه جهان تا بوده اينش كار بوده حكمة بالغة فماتغن النذر و اگر كتاب بطول نيانجاميده بود قدري از فضايح احوال و اخلاق ايشان مينوشتم تا بفهمي و بيان ميكردم شواهدي چند از ساير ملل تا بداني كه بسياري از رياضات ايشان مكتسب از مذهب هنود است و بسياري از عباداتشان مكتسب از مذاهب پارسيان و مهاباديان و امثال ايشان است و بسياري از عقايدشان از مذاهب نصاري و قدماي يونانيان است و مطلقاً از مذهب اسلام رايحهٔ بمشام ايشان نرسيده است و تجويز ميكنند كه مرشد سني يا مجوسي يا يهودي يا نصراني باشد و مطلقاً امتناعي از آنها ندارند و اگر خدا توفيق داد كتابي منفرد در افتضاح حال ايشان مينويسم تا بداني كه مطلقاً رايحه مذهب بمشام ايشان نرسيده و خود را بغلط نسبت بتشيع ميدهند و اسم حضرت امير را ميبرند و چه فخري است سنيها خيلي بيشتر اسم آن حضرت را ميبرند و خود را منسوب باو و منتهي باو ميسازند و او را صاحب ولايت ميدانند و بذكر اين اسم از ايشان نبايد گول ايشان را خورد نصيريان بيشتر از ايشان ميگويند و محكم‌تر دليل امري نميشود باري بجهت اينكه اشتباه براي بعضي از طالبان پيدا نشود فصلي عنوان كرده اخباري چند كه سيرت انبيا و اوليا و عقول سليمه همه شهادت [ص 329] بصحت آنها ميدهند و باينكه راه درست آن است ذكر ميكنيم .

فصل - در كافي از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه شخصي كه باو همّام ميگفتند و مرد عابدي ناسكي مجتهدي بود برخواست نزد حضرت امير عليه السلام در حالي كه حضرت خطبه ميخواندند پس عرض كرد يا اميرالمؤمنين وصف بفرما براي ما صفت مؤمن را بطوري كه گويا او را مشاهده كنيم فرمود اي همام مؤمن زيرك هشيار است گشادگي او در رخساره اوست و اندوه او در دل او ، سينه او از هر چيزي گشادتر است و نفس او از همه چيز ذليل‌تر ، نهي كند از هر فاني و تحريص كند بر هر نيكي ، نه كينه‌ورز است و نه حسود و نه جهنده است و نه فحش‌دهنده نه عيب‌جو و نه غيبت‌كننده ، كراهت دارد از سربلندي و دشمن دارد شنيدن مردم را ، غم او دراز است و همّ او دور ، سكوتش بسيار ، صاحب وقار است و صاحب ياد و صاحب صبر و شاكر ، مغموم است بفكر خود ، مسرور است بفقر خود اخلاقش آسان است و برخوردش نرم ، وفانگاهدار كم‌اذيت است ، دروغگو و پرده‌در نيست اگر خنده كند بي‌اندازه نباشد و اگر غضب كند سبكي نكند ، خنده او تبسم است و پرسيدن او بجهت ياد گرفتن و مراجعه او بجهت فهميدن ، علمش بسيار حلمش عظيم رحمتش بسيار ، بخيل نباشد عجول نباشد ملول نشود و خوشحالي زياد ننمايد و حيف در حكم خود ننمايد و جور در علم خود نكند ، نفسش سخت‌تر از سنگ است و سعيش شيرين‌تر از عسل حريص و جزع‌كننده نباشد و عنف ننمايد و خلف وعده ننمايد تكلف نكند و تعمق ننمايد منازعه او جميل است مراجعه او كريم است اگر غضب كند عدل است اگر طلب كند برفق طلب نمايد ، نسنجيده كاري نكند و پردهٔ ندرد [ص 330] و بزرگي بخود نبندد ، دوستيش خالص است ، عهدش محكم است ، بعقدي كه بسته وفا كند ، با شفقت باشد صله بسيار كند حلم بكار دارد گمنام باشد فضول او كم باشد از خدا راضي باشد و با هواي خود مخالف باشد ، درشتي بر زيردست نكند و در آنچه بكار نيايد فرو نرود ياور دين باشد و حامي مؤمنين و پناه مسلمين ، مدح بگوشش فرو نرود و طمع در قلبش اثر نكند و بازي حكمت او را برنگرداند و جاهل مطلع بر علمش نشود ، گوينده و عمل‌كننده است و عالم و با حزم است ، فحاش و غضبناك نيست صله كند بدون عنف ، ببخشد بدون اسراف ، تكبركننده و گول‌زننده نباشد ، پي‌جوئي مردم نكند و كسي را نترساند ، با مردم بمدارا سلوك كند ، باصلاح در زمين راه رود ، معين ضعيف باشد ، فريادرس غمزده باشد ، پردهٔ را ندرد و سري را فاش ننمايد ، بلايش بسيار شكايتش كم است ، اگر نيكي ببيند ذكر كند و اگر بدي ببيند بپوشاند ، عيب‌پوش و حفظكننده مردم است در پشت سر ، اگر كسي خطائي كند عفو نمايد و لغزش را بيامرزد ، مطلع بر نصيحتي نشود و بعد ترك كند و جانب جوري را نميگذارد مگر آنكه اصلاح كند آنرا ، امين و سنگين و تقي و نقي و زكي و رضي باشد عذر را بپذيرد و بخوبي ياد كند و گمان خود را بمردم نيك نمايد و نفس خود را بعيب تهمت زند دوست دارد در راه خدا بدانش و علم و ببرد در راه خدا بمحكمي و عزم ، خوشحالي او را از جا در نكند و خفيف ننمايد ، متذكركننده عالم است و معلم جاهل ، داهيه او را كسي منتظر نباشد و غايله او را كسي نترسد ، هر سعيي را خالصتر از سعي خود داند و هر نفسي را صالحتر از نفس خود ، دانا بعيب خود است و مشغول بغم خود ، وثوق بغير پروردگار پيدا نكند ، نزديك و وحيد و جريد است ، دوست دارد در راه خدا و جهاد كند در راه [ص 331] او تا متابعت رضاي او نمايد و براي خودش خودش انتقام نكشد و در غضب پروردگار خود سستي نكند ، همنشين اهل فقر است ، آشناي اهل صدق است ، كمك اهل حق است ، ياور غريب و پدر يتيم و شوهر بيوه‌زنان است ، مهربان باهل پريشاني است و اميد هر صفت نيكي در او هست و در هر شدتي اميد باو هست ، خندان و گشاده‌رو باشد نه عبوس‌كننده و نه تجسس‌كننده باشد ، سخط و غيظ فروبرنده و تبسم‌كننده و باريك‌بين و بزرگ‌حذر باشد ، بخل نكند و اگر كسي باو بخل كند صبر كند ، تعقل كرده پس حيا نموده است و قناعت كرده پس غني شده است حياي او بر شهوتش برتر است و دوستي او بر حسدش و عفوش بر كينه‌اش ، نگويد بغير درستي و نپوشد مگر ميانه ، راه رفتنش تواضع است ، خاضع است براي پروردگارش بطاعت خود ، راضي است از او در هر حالتي ، نيتش خالص است ، اعمالش بي غش و مكر است ، نظرش عبرت است و سكوتش فكرت و كلامش حكمت ، با اخوان نصيحت كند و بخشش نمايد و برادري كند ، نصيحت‌كننده است در پنهان و آشكار ، دوري از برادر نكند ، غيبت او را ننمايد مكر با او نكند ، محزون بر گذشته نشود و بر آنچه رسيده غمگين نگردد ، اميد آنچه روا نبود ندارد ، سستي نكند در حال سختي و افتخار نكند در حال رخاء ، حلم را با علم ممزوج كند و عقل را با صبر ، او را مي‌بيني كه كسالتش دور است نشاطش دايم ، آرزويش نزديك ، لغزشش كم ، منتظر اجل خود ، قلبش خاشع ، متذكر پروردگار خود ، نفسش قانع ، جهلش منفي ، امرش آسان ، بجهت گناهش محزون ، شهوتش مرده ، غيظش فرورفته ، خلقش صاف ، همسايه‌اش ايمن ، كبرش ضعيف ، قانع بآنچه برايش مقدر شده ، صبرش متين ، امرش محكم ، ذكرش بسيار ، با مردم مخالطه كند تا دانا شود و سكوت كند تا سالم ماند و سؤال كند تا بفهمد و تجارت كند تا [ص 332] غنيمت نمايد و بنيكي گوش ندهد تا فخر كند و سخن نگويد كه تجبر كند بآن بر غير ، نفسش از او در تعب است و مردم از او در راحت ، نفس خود را بتعب آورده است براي آخرت خود پس مردم را از خود راحت كرده ، اگر باو ظلم كنند صبر كند تا خدا حق او را بگيرد ، دوري او از كسي كه دوري از آن كرده دشمني و تنزه است و نزديكي بكسي كه نزديك او شده نرمي و رحمت نه دوريش از كبر است و عظمت و نه نزديكي او مكر است و گول زدن بلكه اقتدا كند بكساني كه قبل از او بودند از اهل خير و امام باشد براي نيكان بعد ، پس همام صيحه زد و افتاد بي‌هوش پس حضرت فرمود بخدا كه ميترسيدم كه چنين شود و فرمود موعظه‌هاي بليغ چنين كند با اهلش مردي عرض كرد تو چرا چنين نشدي يا اميرالمؤمنين فرمود براي هر كسي اجلي است كه تجاوز نميكند از آن و سببي كه از آن نميگذرد آرام باش و ديگر چنين سخني مگو كه شيطان بر زبانت سخن گفت و هم در آن كتاب است كه حضرت صادق عليه السلام بمهزم نامي فرمودند اي مهزم شيعه ما كسي است كه صدايش از گوشش نگذرد و عداوتش از دستش و ما را علانيه مدح نكند يعني در حال تقيه و با عيبجوي ما ننشيند و مخاصمه با دشمن ما نكند يعني در حال تقيه اگر مؤمني را ملاقات كند اكرام كند و اگر جاهلي را بيند دوري كند مهزم عرض كرد جعلت فداك پس چه كنم با اين كسان كه تشيع بخود بسته‌اند فرمودند در ايشان خواهد بود جدا كردن و بدل كردن و در ايشان خواهد بود خالص كردن بيايد بر ايشان سالهاي قحط كه فاني كند ايشان را و طاعوني كه بكشد ايشان را و اختلافي كه متفرق كند ايشان را شيعه ما كسي است كه صدا نميدهد مانند سگ و طمع نميكند مانند كلاغ و از دشمن ما سؤال نميكند [ص 333] اگر از گرسنگي بميرد عرض كردم فداي تو شوم كجا بجويم آنها را فرمود در اطراف زمين ايشان زندگيشان آسان است و منزلهاشان منتقل است اگر حاضر شوند كسي ايشان را نشناسد و اگر غايب شوند كسي تفقد نكند از مرگ جزع نكنند و در قبرستان زيارت هم كنند و اگر صاحب حاجتي از ايشان بايشان پناه برد او را رحم كنند دلهاشان مختلف نشود اگر چه منزلهاشان ايشان را مختلف كرده باشد پس فرمود كه فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله كه من شهرم و علي در و دروغ گفته كسي كه گمان كند كه داخل مدينه شود نه از در و كذب گفته است كسي كه گمان كند كه او مرا دوست ميدارد و دشمن دارد علي را تمام شد در اين حديث شريف و حديث سابق تأمل كن و ببين حالات متابعان ايشان را و عبرت بگير از اشاره در آخر اين حديث كه هيچ دخل ظاهري بمطلب ندارد و لكن اشاره بآن است كه داخل شهري نتوان شد مگر از درش و چنانكه ما در خانه نبوتيم شيعيان ما هم در خانه ولايتند و كسي بما نميرسد مگر بدخول از ايشان و دوستي ايشان و از جهت تقيه و عدم تحمل راوي يا غير از شنوندگان مطلب را صريح نفرمودند و در همان كتاب است كه همان حضرت عليه السلام فرمود كه از علامات مؤمن سه چيز است علم بخدا و بكسي كه او را دوست و كسي كه او را دشمن ميدارد و باز همان حضرت فرمودند پرهيز كن از سفله زيرا كه شيعه علي كسي است كه نگاه داشته باشد شكم و فرج خود را از حرام و سخت باشد جهاد او و عمل كرده باشد براي خالق خود و اميد ثواب او را داشته باشد و ترسيده باشد از عقاب او پس چون اينها را ديدي اينها شيعه جعفرند و باز همان حضرت فرمودند كه مؤمن كسي است كه اگر غضب كرد غضب او او را از حق بيرون نبرد و اگر راضي شد رضاي [ص 334] او او را داخل باطل نكند و اگر قادر شد بيش از مال خود نگيرد و حضرت باقر عليه السلام بكسي فرمودند ميداني مسلم كي است عرض كرد شما بهتر ميدانيد فرمود مسلم كسي است كه مسلمانان سالم باشند از زبان و دست او پس فرمود و ميداني كه مؤمن كي است عرض كرد شما بهتر ميدانيد فرمود مؤمن كسي است كه مسلمانان او را امين مال و جان خود دانند و هم آن حضرت عليه السلام فرمودند كه شيعه علي حليمان عليمان خشك‌لبانند رهبانيت شناخته ميشود از رخسارهاي ايشان و باز حضرت باقر عليه السلام فرمودند كه حضرت امير عليه السلام فرمود شيعه ما كسانيند كه بذل ميكنند در ولايت ما دوستي ميكنند در محبت ما زيارت يكديگر كنند در احياء امر ما كسانيند كه اگر غضب كنند ظلم نكنند و اگر راضي شوند اسراف نكنند بركتند بر كسي كه مجاورت او را كنند سلمند براي كسي كه با او مخالطه كنند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كسي كه خدا را شناخت و تعظيم او را كرد منع كند دهان خود را از كلام و شكم خود را از طعام و بتعب اندازد نفس خود را بصيام و قيام عرض كردند پدر و مادر ما فداي تو شود يا رسول الله اينها دوستان خدايند فرمود بدرستي كه دوستان خدا سكوت كردند پس سكوتشان ذكر بود و نظر كردند و نظرشان عبرت بود و سخن گفتند پس سخنشان حكمت بود و راه رفتند پس راه رفتنشان بركت بود اگر نه آن اجلها بود كه بر ايشان نوشته شده بود قرار نميگرفت ارواحشان در اجسادشان بجهت خوف از عذاب و شوق بسوي ثواب ، و امثال اين اخبار كه كتب اخبار بآن مشحون است و اگر بخواهيم همه آنرا بنويسيم با اختصاري كه منظور است منافاتي دارد و كساني كه باين صفات آراسته باشند بسيار كمند [ص 335] و نپندار كه هر كس ادعاي اين مقام را كند از اهل اين مقام است چنانكه در كافي از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه گفت زن مؤمن كمتر است از مرد مؤمن و مرد مؤمن عزيزتر است از گوگرد احمر كه ديده است گوگرد احمر را و از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود مردم همه بهائمند مردم همه بهائمند مردم همه بهائمند مگر كمي از مؤمنين و مؤمن غريب است و مؤمن غريب است و مؤمن غريب است و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه بابي‌بصير فرمودند آگاه باش والله اگر من مي‌يافتم سه مؤمن كه حديث مرا بپوشانند حلال نميدانستم كه بپوشانم از ايشان حديثي را و روايت كرده است از سدير صراف كه گفت خدمت حضرت صادق عليه السلام رفتم و گفتم والله روا نيست كه تو بنشيني يعني خروج نكني فرمود چرا عرض كردم بجهت بسياري دوستانت و شيعه و ياورانت والله اگر اميرالمؤمنين ميداشت از شيعه و ياوران و دوستان آنقدر كه تو داري ابوبكر و عمر در او طمع نميكردند فرمود چه قدر هستند عرض كردم صدهزار نفر فرمود صدهزار عرض كردم بلي و دويست‌هزار فرمود دويست‌هزار عرض كردم بلي و نصف دنيا سدير گفت حضرت ساكت شدند و فرمودند آيا آسان است بر تو كه بهمراهي ما بيائي بينبع كه دهي است در هفت منزلي مدينه از طرف دريا عرض كردم بلي پس فرمود كه الاغي و قاطري را مهيا كردند من تند رفتم و الاغ را سوار شدم فرمود اي سدير ميتواني كه الاغ را بمن دهي عرض كردم كه قاطر كه مزين‌تر و بزرگتر است فرمود الاغ راحت‌تر است براي من پس پياده شدم و ايشان الاغ را سوار شدند و من قاطر را و رفتيم پس وقت نماز شد فرمود پياده شو نماز كنيم بعد فرمود [ص 336] اين زمين شوره است نماز در آن جايز نيست رفتيم تا بزمين سرخي رسيديم و نظر كردند ديدند پسري چند بزغاله ميچرانيد فرمود والله اي سدير اگر شيعه من بعدد اين بزغاله‌ها ميبود جايز نبود كه من بنشينم و پياده شديم و نماز كرديم چون از نماز فارغ شديم رفتم بزغاله‌ها را شمردم هفده رأس بود و باز از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمود والله مؤمن كم است و اهل كفر بسيار آيا ميداني چرا اين طور است راوي عرض كرد نميدانم فداي تو شوم فرمود آنها را براي انس مؤمنين آفريده‌اند كه اظهار كنند نزد ايشان آنچه در سينه‌هاي ايشان است پس استراحت كنند نزد آن و ساكن شوند و روايت كرده است از حمران بن اعين كه بحضرت باقر عرض كردم فداي تو شوم چقدر ما كميم اگر بر سر گوسفندي جمع شويم همه آنرا نميخوريم فرمود نقل نكنم براي تو عجيب‌تر از اين را مهاجرون و انصار رفتند مگر سه نفر حمران گويد گفتم فداي تو شوم عمار چطور بود فرمود خدا رحمت كند عمار را بيعت كرد و كشته شد شهيد حمران گويد در دل خود گفتم چيزي افضل از شهادت نيست پس نظر بمن فرمود و فرمود شايد گمان مي‌كني كه او مثل آن سه بود ايهات ايهات و از همان حضرت روايت كرده است كه فرمود نه هر كس قائل بولايت ماست مؤمن است و لكن خلقت شده‌اند كه انس براي مؤمنين باشند و از اين احاديث شريفه معلوم شد كه مؤمن بسيار كم است و كمتر از گوگرد احمر است و ايمان دخلي بعلم و فضل ندارد چرا كه جميع اعداء دين اين علوم را بطور اكمل داشته‌اند و دارند و معذلك متدين هم نيستند پس ميزان را بايد طلب كرد در همه احوال .

[ص 337] فصل - چون بعضي از صفات مؤمنين را دانستي عرض ميكنم كه صاحب ركن رابع كسي است كه صاحب اين صفات باشد و اين صفات را بمكر و حيله نتوان بخود بست و اگر كسي آنقدر قوت داشته باشد كه خود را باين صفات آراسته كرده باشد بالاستمرار آن نفس كامل است و ديگر احتمال نفاق درباره او نميرود و لكن علاوه بر اين صفات كه عرض شد صفتي ديگر است كه بايد صاحب آن صفت باشد و آن علم شريعت و طريقت و حقيقت است لكن بشرطي كه آنها را از كتاب خدا و سنت رسول بيرون آورد و مطلقاً در هيچ مسئله از مسائل مستند بعقل خود و غير خود نشود و در هيچ مسئلهٔ از مسائل رجوع بدشمنان ايشان نكند و علم خود را از ايشان اخذ نكند چرا كه خداوند عالم اين خلق را خلق كرد بمشيت و قدرت خود و حال آنكه جاهل بودند بصلاح و فساد خود و فرستاد در ميان ايشان پيغمبراني چند و كتبي چند كه در جميع احوال جزئي و كلي ايشان سنتي گذاردند و حدي قرار دادند و اگر راضي بود كه ايشان بعقل خود در امور خود مستقل شوند براي ايشان رسولان نميفرستاد و حدود قرار نميداد پس چون ديديم كه رسولان فرستاد و كتب فرستاد و شريعت قرار داد دانستيم كه راضي بتدبير خود ايشان نبود و آن رسولان معصوم بودند و عالم بصلاح و فساد و خداوند خود هم خالق بود و عالم و از راه لطف اين كار را كرد پس آنچه صلاح خلق در آن بود فرمايش فرمود و هر چه فساد خلق در آن بود از آن تحذير نمود و چون رسولان معصوم بودند كوتاهي در ايصال آن صلاح و فساد نكردند و جميع مايحتاج نجات خلق را بيان فرمودند و از اين جهت خدا فرمود مافرطنا في الكتاب من شئ ، [ص 338] و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه خداي تبارك و تعالي نازل كرد در قرآن تبيان هر چيزي را حتي والله نگذاشت خدا چيزي را كه محتاج باشند بآن بندگان تا نتواند بندهٔ كه بگويد كاش اين نازل شده بود در قرآن مگر آنكه نازل كرده است در آن و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه چيزي نيست مگر آنكه در آن كتاب يا سنت هست و حضرت موسي بن جعفر عليه السلام فرمودند هر چيزي در كتاب خدا و سنت رسول هست ، و غير اينها از اخبار پس چون همه چيز را خدا و رسول بيان كرده باشند پس انسان را حاجتي بدشمنان ايشان نباشد و مؤمن آن نباشد كه كشكول گدائي برداشته در درِ خانه دشمنان ايشان برود و اين ننگ را بر ايشان بگذارد و دشمنان بگويند كه ائمه اينها كفايت امر ايشان را نميكردند كه محتاج بما ميباشند در علوم خود باري شيعه آن است كه در جميع علوم خود مستند باشد بائمه هدي سلام الله عليهم آيا نشنيدهٔ كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند در تفسير قول خداي تعالي فلينظر الانسان الي طعامه كه فارسي آن آنست كه بايد نظر كند انسان بطعام خود امام عليه السلام فرمود يعني بايد نظر كند انسان بسوي علمش كه از كه اخذ ميكند چون علم غذاي روح است چنانكه طعام و شراب غذاي بدن است و چنانكه در غذاي بدن شايسته نيست كه انسان طعام و شراب كفار را بخورد همچنين روا نبود كه انسان علوم دشمنان ايشان را غذاي روح خود كند آيا نشنيدهٔ كه خداي تعالي وحي كرد به پيغمبري از پيغمبران كه به بندگان من بگو كه نخورند طعام دشمنان مرا و نپوشند لباس دشمنان مرا و نروند از راه دشمنان من كه ايشان هم دشمن من شوند چنانكه آن دشمنان دشمن منند پس معلوم شد كه هر كس در علم خود مستند بكفار شود و از مخالفين اخذ كند او هم دشمن خدا [ص 339] و رسول شود و از اين جهت خدا در قرآن فرمود لاتأكلوا مما لم‌يذكر اسم الله عليه و انه لفسق و ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم ليجادلوكم و ان اطعتموهم انكم لمشركون يعني مخوريد از آنچه نام خدا بر آن ذكر نشده است و خوردن آن فسق است و شياطين باولياء خود در خفا ميگويند تا مجادله كنند با شما و اگر شما اطاعت آنها را كنيد مشرك شويد و نام خدا آل‌محمدند عليهم السلام پس هر علم كه از ايشان اخذ شود و از ايشان روايت شود نام خدا بر آن ذكر شده است و هر علم كه از غير ايشان روايت شود نام شيطان و بت بر آن ذكر شده است و خوردن آن فسق است و آن علم را شيطان باولياء خود تعليم كرده است تا با شما مباحثه كنند و اگر شما پيروي ايشان كنيد با آل‌محمد عليهم السلام شريك كرده‌ايد غير ايشان را و شرك بايشان شرك بخداست پس چگونه شود كه شيعه آل‌محمد عليهم السلام علم خود را از دشمنان گيرد و گوشت ميته خورد با وجود آنكه اطيب طعامها براي ايشان مهياست پس شيعه كسي است كه در علوم خود قاطبةً مستند بآل‌محمد باشد عليهم السلام و از غير ايشان منقطع باشد و در اعمال و اقوال و احوال خود شبيه بايشان و آئينه نماينده ايشان باشد حواريين بعيسي عليه السلام عرض كردند اي روح خدا با كه بنشينيم فرمود به نشينيد با كسي كه رؤيت او شما را بياد خدا آورد و سخن او بر علم شما بيفزايد و عمل او شما را راغب بآخرت كند خلاصه امر شيعه مشتبه بر كسي نميشود چنانكه امر احدي از ساير ملتها مشتبه نميشود هر كس بر طريقه موسي عمل كرد و دايم ذكر موسي و وصي او را كرد معلوم است كه يهودي است و هر كس بر طريقه عيسي عمل كرد و دايم ذكرش عيسي و وصي و حواريين اوست معلوم است كه نصراني است [ص 340] و هر كس عمل بر طريقه زردشت كرد و دايم ذكرش زردشت و ساير اكابر مجوس است معلوم است كه مجوس است و هر كس تعظيم بت نمود و انكار خدا و رسل و كتب سماوي را كرد معلوم است كه بت‌پرست است همچنين هر كس دايم اسماء علماء عامه را بر زبان راند و علوم ايشان را ذكر كرد و تبجيل و تعظيم ايشان را كرد و بطور ايشان عمل كرد معلوم است كه سني است و هر كس دايم ذكر آل‌محمد عليهم السلام را كرد و احاديث ايشان را دائماً خواند و گفت و عمل بر طريقه ايشان كرد معلوم است كه شيعه است و ديگر تسنن و مجوسيت و يهوديت و نصرانيت حسب و نسبي نيست كه مخصوص قومي باشد بلكه اينها عقايد و اعمالند هر كس بر طريقهٔ عمل كرد و اعتقاد كرد از اهل آن ملت است چنانكه در اسلام كفايت نميكند كه كسي بگويد كه من مسلمم و بقانون اسلام عمل نكند و زنار ببندد و ساكن كليسيا گردد و عقايد نصاري را نشر نمايد همچنين در تشيع كفايت نميكند كه كسي بگويد كه من شيعه‌ام و معذلك بطريقه سنيان اعتقاد كند و بطور ايشان عمل نمايد و ائمه عليهم السلام از پيغمبر صلي الله عليه و آله اعظم و اشرف نيستند چه بسيار مناسب است آن اشعار كه حضرت صادق عليه السلام مكرر ميخواندند ميفرمودند كه :

علم المحجة واضح لمريده و اري القلوب عن المحجة في عمي

و لقد عجبت لهالك و نجاته موجودة و لقد عجبت لمن نجا

يعني علامت راه واضح است از براي طالب راه و مي‌بينم كه دلها كورند از شناختن راه و عجب كردم كه كسي چگونه هلاك ميشود و حال آنكه اسباب نجات او موجود است و از بس مردم از پي ضلالت رفتند تعجب كردم كه ديگر چگونه كسي نجات مي‌يابد باري راه هدايت واضح است [ص 341] مانند آفتاب در ساعت چهارم روز و لكن مردم خيري در ايشان نيست و منكوسند و از راه حق دور افتاده‌اند و بهمين قدر هم در معرفت مقام نقبا و نجبا در مقام پيشوائي اكتفا ميكنيم چون در اين آخر كتاب بنا بر اختصار شد .

مطلب دوم

در بيان فرق ميان نقيب و نجيب و اينكه هر يك از ايشان چه مقام دارند و در اين مطلب هم چند فصل بايد ايراد شود ولي باختصار ميكوشيم چرا كه وضع زمان تغيير كرد و اين حقير را هم بجهت تغيير زمان و طول كتاب ملال گرفت لهذا باختصار كوشيدن را اصلح ميدانم تا خدا بعد از اين چه اراده كند و از پرده غيب چه ابراز دهد .

فصل - بدانكه مكرر در اين كتاب ذكر شده است كه انسان صاحب هشت مرتبه است زيرا كه انسان را اولاً دو عالم است عالم غيب و عالم شهاده چنانكه خدا ميفرمايد عالم الغيب و الشهادة يعني خدا عالم غيب و شهاده است پس معلوم است كه غيبي و شهادهٔ هست و بطور بداهت مي‌بيني كه ترا مقاماتي است باطني كه غير از جسم تو است و مقاماتي است ظاهري در جسم تو اما غيب و باطن تو را چهار مرتبه است چنانكه ظاهر تو را چهار مرتبه است و ابتدا ميكنيم بذكر ظاهر تا باطن تو از آن معلوم شود پس ميگوئيم اين بدن ظاهر تو را يك حالت تركيبي است كه محسوس و مشاهد تو است و از مردم ديگر هم همان را مي‌بيني و اين مسمي بجسم تو است و چون درست در اين عالم و در جسم خود غور كني مي‌بيني كه جسم تو را ماده و صورتي است يعني جسم تو را ماده‌ايست كه غير تو [ص 342] هم همان ماده را دارد مانند در و پنجره كه در مادهٔ دارد كه آن چوب باشد كه پنجره هم همان ماده را دارد چرا كه آن هم از چوب است و تو را صورتي است كه آن صورت مخصوص تو است كه ديگري آن را ندارد چنانكه صورت در را پنجره ندارد و صورت پنجره را در ندارد و هر يك مخصوص بصورت خود باشند و آن چوب را دو مقام است يكي حالتي كه صورت دري را پوشيده و صورت پنجرهٔ را پوشيده است و يكي حالت پيش از پوشيدن آن صورت و اين دو حالت با هم مختلفند زيرا كه آن چوب در شكم آن صورت تفاوت ميگيرد آيا نميبيني كه اگر چوب را بصورت بت درآورند خبيث خواهد شد و اهانت او لازم خواهد شد و چون بصورت ضريح بيرون آورند بوسه‌گاه ملائكه و پيغمبران و مؤمنان خواهد شد پس معلوم شد كه ضريح را مثلاً چهار مقام است يكي مقام ظاهر آنچه از آن ديده ميشود و مسمي باسم ضريح است و يكي مقام صورتِ ضريحي و يكي مقام ماده ضريحي و يكي مقام اصل چوب كه دخلي بضريح و بت ندارد و آن را طبيعت گويند پس معلوم شد كه جسم ظاهر را هم بهمين نهج چهار مقام است مقام طبيعت و مقام ماده و مقام مثال و مقام جسم و بر همين نهج باطن را نيز چهار مقام است چرا كه آن هم وجودي دارد مانند وجود جسم پس او را هم طبيعتي است كه آنرا فؤاد گويند و ماده‌ايست كه آنرا عقل گويند و مثالي است كه آنرا روح گويند و جسمي است كه آنرا نفس گويند و اين هشت مقام هر انساني را باشد و در اين كتاب تفصيل زياده از اين نميتوان داد و لايق حال عوام نيست پس مردم در اين هشت مقام مختلفند زيرا كه در هر كسي يكي از اين مقامها غالب است و هر يك از اين مقامها كه بر كسي غالب شد او را چشم آن مقام حاصل [ص 343] شود و آنچه در آن عالم باشد مشاهده تواند كرد و از اهل آن عالم محسوب شود چنانكه كساني كه بر ايشان جسمانيت غالب است چشم جسماني ايشان باز است و مشاهده جسمانيات را ميتوانند كرد و از عالم اجسام محسوب شوند و اين رتبه قاطبه مردم است و جمله ايشان الا قليل از اهل اين رتبه‌اند چنانچه محسوس است پس چون در اين مقام اطاعت نمايد خداوند و رسول و آل او را عليهم السلام در آنچه فرموده‌اند و مزاج و اخلاق و احوال خود را باين واسطه معتدل نمايد و بكار برد مشعر مثالي خود را و او را رياضت دهد باينكه او را بكار دارد و متوجه او شود در اكثر اوقات و تربيت او را و مشاعر او را نمايد مثال او قوت گيرد و اين بمحض عبادات و عمل بواجبات و مستحبات و اجتناب مكروهات و محرمات نشود بلكه بايد او را بكار بدارد و او را برياضت خاصه او مرتاض نمايد تا ترقي نمايد و چنان ترقي نمايد در هنگام كمال كه آن عالم در پيش چشم او روشن نمايد و اين عالم تاريك چنانكه در نزد اهل عالم اين عالم در پيش چشم ايشان روشن است و آن عالم تاريك پس ببيند امثله چيزها را و مشاهده نمايد عالم ذر را و اهل جابلقا و جابرسا را و ببيند ارواح نيكان را كه در بهشت دنيا منعم باشند و ببيند ارواح بدان را كه در جهنم دنيا معذب باشند و ببيند هر يك از مردم را بصورتهاي عجيب و غريب بر حسب اعمالشان و چنانكه مردم اين دنيا بكلفت و مشقت بايد ملتفت عالم مثال شوند او هم بكلفت و مشقت ملتفت اين دنيا ميتواند بشود و لازم نيست كه اين شخص جميع عالم مثال را دائم ببيند بلكه ملتفت هر چيز كه بشود آنرا مي‌بيند و بهر چيز ملتفت نشود از نظر او مخفي خواهد بود مانند اهل اين دنيا كه بهر چيز نظر كنند آنرا مي‌بينند و از هر چه غايبند آنرا نمي‌بينند بلي [ص 344] چشمي دارند كه اگر نزد هر چيز روند آنرا به‌بينند اگر چه بعد از دير زماني باشد حال همچنين هر كس چشم مثالي او باز شد ميتواند كه همه امثله را به‌بيند و لازم نيست كه همه چيز در نزد ايشان بالفعل حضور داشته باشد و چون از اين مقام ترقي كند چشم ماده او باز شود و آن عالم بر او روشن گردد و عالم مثال و اجسام بر او تاريك گردد كه بكلفت بايد نظر بآنها كند چنانكه شرح داديم و چون اين چشم بر او باز شد ملائكه را مشاهده كند كه بعضي در صعودند و بعضي در نزول و هر يك متوجه خدمتي از خدمات باشند و آنچه وارد شده است در احاديث كه امام ملائكه را نمي‌بيند نه معنيش آن است كه مطلقاً ايشان را نمي‌بيند بلكه معنيش آن است كه ملائكه را بوحي نمي‌بيند كه بر او نازل شوند و وحي جديدي بياورند چرا كه اين مقام مخصوص نبي است و اما محض رؤيتْ احاديث بسيار وارد شده است كه مي‌بينند بلكه بساير شيعيان خود نموده‌اند و ايشان هم ديده‌اند چنانكه در حديث بساط است كه سلمان مشاهده كرد ايشان را و در عوالم روايت كرده است از كتاب كامل الزياره بسندش از اسحق بن عمار كه عرض كرد بحضرت صادق عليه السلام كه من در كربلا بودم شب عرفه و نماز ميكردم و بقدر پنجاه‌هزار نفر مردم ديدم با صورتهاي نيكو و بوهاي خوش كه نماز ميكردند همه شب را پس چون صبح طالع شد من سجده كردم پس سر خود را برداشتم هيچ كس از ايشان را نديدم حضرت فرمودند كه بر حسين عليه السلام گذشتند پنجاه‌هزار ملك و او كشته ميشد پس عروج كردند بآسمان خدا وحي كرد بايشان كه گذشتيد بفرزند حبيب من و او كشته ميشد و او را ياري نكرديد پس فرود آمدند بزمين و نزد قبر او ساكن شدند گردآلود غبارآلود تا روز قيامت [ص 345] و هم در آن كتاب است كه روايت كرده از واقدي و زرارة بن صالح كه گفتند كه ملاقات كرديم حسين را عليه السلام سه روز قبل از آنكه بجانب عراق رود و خبر داديم او را بخيال مردم در كوفه و اينكه دلهاشان با اوست اما شمشير ايشان بر اوست پس اشاره كرد بدست خود بجانب آسمان پس نازل شد ملائكه آنقدر كه احصا نميكند ايشان را مگر خداي تعالي پس فرمود كه اگر نه آن بود كه اجر ساقط ميشد هرآينه جهاد ميكردم با آنها با اينها و غير از اينها از اخبار بسيار است پس آنكه فرمودند كه امام ملائكه را نمي‌بيند يا بآن معني است كه ما گفتيم يا آنكه تقيه است از اراذل ناس كه اگر ميفرمودند كه ما ملائكه را مي‌بينيم ميگفتند كه اينها مدعي نبوت ميباشند چگونه نه و حال آنكه ملائكه حركت و سكون نميكنند مگر باذن خاصي از ايشان آيا نه اين است كه در زيارت ميخواني كه بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن آيا نه اينكه شاهدند بر خلق آسمان و زمين پس چگونه شود كه ايشان مطلع و شاهد باشند و ملائكه از ايشان مخفي شود و ملائكه از شعاع شيعيان خلق شده‌اند و بتعليم شيعيان ايشان خداپرست شدند و خداشناس شدند پس چگونه شود كه شعاع از منير پنهان شود باري چون انسان از مقام ماده تجاوز كند و مقام در عالم طبيعت نمايد و آن چشم براي او باز شود مطلع شود بر نفخه صور و صداي صور را بشنود و اسرافيل را به‌بيند كه صور در دست اوست و ميدمد و حالات موت را مشاهده كند و حالات مابين دو نفخه را مطلع شود و صداي لمن الملك اليوم و لله الواحد القهار را بشنود و بفنا و اضمحلال كل روزگار برخورد و همه چيز را متلاشي بيند در نزد قهر خداي قهار و چون اين چشم براي او گشوده شود و مقام او گردد اين عالمهاي ديگر براي او تيره و تار گردد و بتكلف متوجه اينها گردد و چون چشم نفساني او [ص 346] باز شود و در آنجا محل و مقام كند آن عالم بر او روشن گردد و عالمهاي ديگر تار شود و مطلع بر اسرار علوم و حقايق آنها گردد و عرصه قيامت را مشاهده كند و صراط و ميزان و جنت و نار را ببيند و اهل جنت را در جنت منعم بيند و اهل نار را در نار معذب بيند چنانكه در كافي روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود رسول خدا روزي نماز صبح را فرمود پس نظرش افتاد در مسجد بجواني كه ميلرزد يا نعاس او را عارض شده و سر او فرود افتاده و رنگ او زرد شده و جسم او لاغر شده و چشمهاي او در سرش فرو رفته پس رسول خدا باو فرمود چوني اي فلان عرض كرد در يقينم پس تعجب كرد رسول خدا صلي الله عليه و آله و فرمود براي هر يقيني حقيقتي است حقيقت يقين تو چيست عرض كرد يقين من آن است كه مرا محزون كرده است و شب مرا بيدار كرده است و روز مرا تشنه داشته است پس نفسم دوري كرده است از دنيا و آنچه در آن است حتي آنكه گويا مي‌بينم عرش پروردگارم را كه نصب شده است براي حساب و محشور شده‌اند خلايق از براي حساب و من در ميان ايشانم و گويا مي‌بينم اهل بهشت را كه تنعم ميكنند در بهشت و تعارف ميكنند و بالاي تختها تكيه كرده‌اند و گويا مي‌بينم اهل آتش را و ايشان در آن معذب ميباشند و فرياد ميكنند و گويا الآن ميشنوم فرياد جهنم را كه ميگردد در گوش من پس رسول خدا فرمود باصحاب خود كه اين بنده‌ايست كه خدا نوراني كرده است دل او را بايمان پس باو فرمود نگاه دار آن امر را كه بر آن هستي جوان عرض كرد دعا كن يا رسول الله كه خدا شهادت روزي من كند پس دعا كرد رسول خدا براي او تا آنكه در بعضي از جنگهاي پيغمبر صلي الله عليه و آله رفت و شهيد شد بعد از نه نفر و او دهمي بود ، [ص 347] و در روايتي ديگر است كه آن جوان حارث پسر مالك پسر نعمان انصاري بود . باري مقصود اين بود كه چنين مقام براي بنده حاصل ميشود چنانكه روزي از يكي از اولياي خدا شنيدم كه احتمال خطا در قول او نميرفت كه فرمود روزي در حاير نشسته بودم حالتي برايم دست داد كه مشاهده كردم احوال مردن و نزع روح را پس مشاهده كردم احوال برزخ را پس شنيدم نفخه صور را پس ماندم چهارصد سال مابين نفختين را و گويا فرمود پس مشاهده كردم قيامت را و عرصات آنرا و چون بحال خود آمدم ساعتي بيش نگذشته بود . پس ممكن است كه اين عوالم براي انسان مكشوف شود و ببيند آنها را چنان كه اهل اين عالم اين عالم را مشاهده ميكنند و چون از آن مقام بگذرد و بر او مكشوف شود عالم ارواح ملكوتيه مشاهده كند ارواح را و ارض زعفران را و آن عالم براي او روشن شود و ساير عالمها تاريك گردد و چون از آن عالم بگذرد مشاهده كند عالم عقول را و معاني اشياء براي او مكشوف شود و بشنود صداي امر كن را كه خدا فرمود و ايجاد كرد اشياء را بآن و واقف شود بر كم و كيف اشياء و بر علم وصل و فصل و بر اشياء قبل از ظهور آنها در اين عالم و بر چيزي چند كه هيچ گوشي نشنيده و هيچ چشمي نديده و شرح آن بكار عوام نميآيد و چون از آن مقام بگذرد و چشم فؤادي او باز شود و بنور خدا نظر كند و انوار جلال و عظمت و كبرياء خدا را مشاهده نمايد و مطلع بر حقايق اشياء شود چيزي چند كه فوق مشاعر مردم است و بخيال و علم و عقل احدي نگذشته باشد ببيند و بجز ظهور خداوند چيزي نبيند و دايم در مقام انس بظل محبوب خود باشد و در خدمت او سر كند و او را بر غير او اختيار كند و چون از اين مقام بگذرد بمقتضاي قلم اينجا رسيد [ص 348] و سر بشكست از تحرير در اين مقام بيرون رود و بر حسب