و عبّرت عن قصدي بليلي و تارةً بهند فما ليلي عنيت و لا هنداً

يعني از آنچه در دل دارم گاهي تعبير بليلي ميكنم و گاهي به هند و نه ليلي مقصود من است و نه هند ،

پس همان خوشتر كه سرّ دلبران گفته آيد در كلام ديگران

باري چون آئينه وجودش صافي‌تر شد و قابل اشراق نور انساني شد نور انساني باو بتابد و سلطنت و حكومت بروح انساني منتقل گردد و او در جميع ممالك ثلثه نوبت باسم خود كوبد و بر جميع منارها ندا باسم او كنند و بر جميع منابر خطبه باسم او خوانند و در جميع آن ممالك گفتي غير گفت او نباشد و شنودي غير شنود او و امري غير امر او و نهيي غير نهي او و همه ممالك مطيع و منقاد او شوند و خيال خودپرستي و خودستائي را از سر خود دور كنند و همه مدح و ثناي آن روح را گويند و همه خود را گم كرده او را پيدا كنند و صفات خود را مخفي كرده صفات او را آشكار نمايند و مطمئن در امر و نهي او شوند تا آن روح انساني از ايشان راضي شده آنها را بقرب جوار خود فايز كرده خلعت نيابت بايشان پوشاند و لباس مندرس رعيتي را از بر ايشان خلع نمايد و ايشان را منور بنور خود و فايز باسم و رسم و حسب و نسب خود نمايد و قائم مقام خود كند ايشان را در ممالك حيوانات و نباتات و جمادات و آنها [ص 289] فايز بنام انساني گردند و همه اهل آن ممالك او را انسان خوانند و در جميع السنه و افواه عرب و عجم او را انسان گويند و اگر كسي قسم بخورد كه اين انسان است دروغ نگفته است و مراد از لفظ انسان در جميع كتب آسماني و شرعها همين است البته و هر تكليفي كه متعلق بانسان باشد متعلق بهمين است و مراد همين و شبهه از براي احدي در اين حرفهاي عاميانه بديهي نيست پس هر كس گويد كه اين انسان نيست عقلا او را تسفيه كنند و شرعاً و عرفاً و لغةً دروغ گفته است از اين مثلها معلوم شد كه هر روحي كه در بدن جمادي استيلا يابد و همه بدن بمقتضاي او جاري شود آن اسم بر آن راست ميآيد و آن بدن بچشمي مسمّٰي بآن اسم شود و بچشمي ديگر آئينه سر تا پا نماي آن روح باشد كه هر كس طالب ملاقات آن روح باشد بايد رو باو آورد چنانكه هر گاه ساير جمادات خواسته باشند كه روح نباتي را ببينند و در خود ايشان ظاهر نيست و چشم ديدن روح نباتي غيبي را ندارند بايد رو بروي آن درخت كنند و اوست نبات و چون او را ديدند نبات را ديده‌اند و چون تولاي او را ورزند تولاي نبات را ورزيده‌اند و چون عداوت او را ورزند عداوت نبات را ورزيده‌اند و اوست نبات خدا كه ظاهر در عالم جمادات شده تا ساير جمادات كه چشم غير جمادي ندارند با چشم جمادي بتوانند او را ببينند و تكليف از ايشان ساقط نباشد و روز بازخواست نتوانند گفت كه ما نبات را نديده بوديم از اين جهت بتكليفات متعلقه بنبات عمل نكرديم پس عذر ايشان باين واسطه منقطع شد و خداوند آن درخت را قائم مقام روح نباتي غيبي كرده است و همچنين نباتات و جمادات را عذري در رؤيت روح حيواني نمانده است و نميتوانند گفت ما نبات بوديم و جماد بوديم و چشم حيواني آسماني نداشتيم از اين جهت [ص 290] تكليفات خود را بجا نياورديم گويند اينك حيوان در ميان شما آمد بلباس نباتي و بلباس جمادي و در ميان شما ندا كرد كه اگر چه من جمادي و نباتي ميباشم مانند شما و لكن آسمان مرا بخلعت وحي بروح حيواني مخلع كرده است و اوصاف خود را در من گذارده است اينك مي‌بينم و ميشنوم و مي‌فهمم بوها و طعمها و كيفيتها را كه شما مطلقاً از آنها اطلاع نداريد و حركت ميكنم باراده و ميل خود و شما عاجزيد پس من چون جماديم و نباتيم و صاحب اين صفتهاي خارق عادت شما بدانيد كه من از جانب آسمان آمده‌ام و من خلقتم پانصد سال پيش از شما شده است اگر چه مي‌بينيد كه در ايام شما متولد شده‌ام و من آسمانيم و بآسمان بالا ميروم و شما نميتوانيد از رتبه چهار عنصر گذشت بلكه من هميشه در آسمانم ،

خود بنه و بنگاه من در نيستي است يك سواره نقش من پيش ستي است

و همچنين احدي از حيوانات و نباتات و جمادات را عذري نمانده است در كوتاهي كردن در خدمات انسان و نميتوانند روز بازخواست گفت كه خدايا رتبه روح انساني بالاتر از هفت آسمان بود و ما در مرتبه افلاك و عناصر بوديم و چشم ما از ديدار او كور و دست ما از وصول باو دور بود زيرا كه گويند كه اينك انسان در ميان شما آمده است و لباس حيواني در بر كرده است و انسان عالم شما كه مكلف به شما بود او بود و من شما را بآن انسان كه ادراكش فوق طاقت شما بود امر نكرده بودم و من خود شما را از عدم بيرون آورده‌ام چگونه رؤيتي كه چشمش را بشما نداده‌ام از شما خواهم و شنيدني كه گوشش را بشما نداده‌ام مطالبه نمايم من آنچه بشما گفته بودم از اطاعت انسان و تولاي او و ترك سرپيچي از امر و نهي [ص 291] او همين انسان محسوس خود شما را خواسته بودم كه در عرصه شما آمده بوده است و آن مراتب و مقامات ديگر مخصوص خود او بوده است و خود او از آن مراتب مسؤل است نه شما و مقدار حاجت شما همان است كه در رتبه شما آوردم معاذ الله ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده انا اذاً لظالمون حاشا كه شما كه متاع انساني در نزد شما نيست شما را بآن بگيريم پس ما ظالميم از اين قرار حاشا هر كس را بقدر وسع تكليف ميكنم و لايكلف الله نفساً الا ما آتاها يعني خدا تكليف نميكند احدي را مگر بآنچه باو داده است پس تكليف شما متعلق بهمان انسان ظاهر در عرصه خود شما بود و خدمت او را از شما مطالبه ميكنم نميدانم چه ميگويم و تو چه ميفهمي اي بسا جاهل كه گويد اينها چيست كه فلاني كاغذ را سياه كرده و تعريف حيوان و درخت كرده است و اگر بداني كه در اين ويرانه چه گنجهاي شاهانه است خاكش را جواهرسرمه ديده خود قرار ميدهي ، بلي

گنج خود را از تو پنهان كرده‌ام خاك ظلماني بر آن افشانده‌ام

فصل - بدانكه چنانكه نفس ناميه روحي بود و نفس فلكيه هم روحي بود و نفس انسانيه هم روحي بود و اين تعلقات از آنها ظاهر شد مردم هم در مراتب انسانيت بهمين نهج در ترقي ميباشند و در هر مرتبه روح آن مرتبه در تمامي بدن او بهمين نهج جلوه‌گر ميشود و آن اسم و رسم و احكام و تكليفات را بآن ميدهد آيا نمي‌بيني كه چون علم نجوم كه يك جهت از جهات نفس است در بدن انسان مستولي شد و اعضاء و جوارحش بمقتضاي نجوم راه رفت و چشمش بآن نظر كرد و گوشش آنرا شنيد و زبانش آن را گفت و پايش بسوي او رفت و همه حواس خود را در آن بكار برد روح علم نجوم كه [ص 292] شأني از شأنهاي نفس ملكوتي است در وجود او جلوگر شود و چون ادراك مخصوص نفس است و ساير مراتب ادراك علم نجوم نكرده‌اند و نميكنند منجم همان نفس است ولي اسم خود را باين شخص در همه مراتب ميدهد پس ميشود زيد منجم هر كس نذري كرده باشد كه منجمي را اهانت كند و او را اهانت نمايد بنذر خود شرعاً وفا كرده است و هر كس او را تصديق كند منجم را تصديق كرده است و جميع امور متعلقه بمنجم متعلق باو ميشود بدون شك و شبهه و شرعاً و عرفاً و لغةً اوست منجم و همچنين طبيب و فقيه و شاعر و امثال اينها كه اينها همه شأن نفس است و نفس در عالم ملكوت داراي اين كمالات ميشود و چون اعضايش اطاعت كردند و متلاشي و مضمحل در نزد او شدند آن اسم بر ايشان وارد آمد پس احكامي كه در شرع متعلق بعلماست راجع بايشان ميشود البته چگونه نه و اين مناط جميع امور دين است و مؤمن بهمين معني مؤمن است و كافر بهمين معني كافر و منافق بهمين معني منافق است پس مؤمن كسي است كه اعضاء و جوارح او مطيع روح الايمان شده است و روح الايمان خلعت اسم مؤمن را باو پوشانيده است پس در جميع دفترهاي آسمان و زمين اسم او مؤمن ثبت شده است پس آنكه ترا گفته‌اند ولايت مؤمنين را پيدا كن و عداوت كافرين را همينها را از تو خواسته‌اند و تو چشم روح الايمان كامل را نداري و از ديدار آن كوري آنرا از تو نخواسته‌اند حاشا كه مستضعفين را تكليف بادراك مقام مؤمنين كنند و بر آنچه سابق گفته‌ايم قياس كن و آن حروف را در اينجا هم بخوان و حرفهاي سابق و لاحق را هم تركيب كن و نتايج از آنها بگير خلاصه براي انسان مراتب بسيار است و هر مرتبهٔ كه ظاهر ميشود آن اسم و رسم بر آن راست ميآيد و او ميشود او در [ص 293] آن مقام چنانكه انسان صاحب رتبه مثال است اگر آن در او جلوه كرده باشد و الا فلا و صاحب رتبه ماده است اگر ماده در او جلوه كرده باشد و الا فلا و صاحب رتبه طبايع است اگر طبيعت در او جلوه كرده باشد و الا فلا و صاحب رتبه نفس است اگر نفس در او جلوه كرده باشد و الا فلا و صاحب رتبه روح ملكوتي است اگر روح ملكوتي در او جلوه كرده باشد و الا فلا و صاحب رتبه عقل است اگر عقل در او جلوه كرده باشد و الا فلا و صاحب رتبه فؤاد است اگر فؤاد در او جلوه كرده باشد و الا فلا و صاحب رتبه صفات و اسماء است اگر در آن جلوه كرده باشد و الا فلا و صاحب رتبه مسمّٰي است اگر در آن جلوه كرده باشد و الا فلا و صاحب رتبه بي اسم و رسم است اگر در آن جلوه كرده باشد و الا فلا و همچنين رتبه‌هاي بسيار بالاتر از اين و براي مثال همينها كافي است و هر يك از اين رتبه‌ها كه در او ظاهر شد صاحب آن اسم و رسم و مقام ميشود و بهمين قدرها در اين باب اكتفا ميكنيم ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است .

باب دويم

در معرفت نقبا و نجباست بمعرفت معاني و در اين باب هم چند فصل است كه بطور اختصار بيان ميشود :

فصل - بدانكه مكرر در اين كتاب بيان شده است كه خداوند عالم جل شأنه احدي است كه در او بهيچ وجه تعدد نيست و دو جهت و دو حيثيت و دو اعتبار در او نيست و او را بطورهاي مختلف فرض نتوان كرد بلكه ذاتي است يگانه بي‌نهايت در يگانگي خود و هر چه جز ذات يگانه اوست خلق اوست خواه اسمهاي او باشد و خواه صفتهاي او و خواه مشيت و اراده او و خواه انوار او و خواه ساير [ص 294] خلق او همه حادثند و همه مخلوق اويند و احدي از آنها راه بذات او ندارد و شباهتي بذات او در هيچ چيز ندارند پس صفات او جميعاً خلق اويند خواه صفات كلي او باشد و خواه صفات جزئي از اين است كه در قرآن ميفرمايد كه سبحان ربك رب العزة عما يصفون يعني منزه است خداي تو كه خداي عزت است از آنچه مردم وصف ميكنند يعني صفات در ذات او نيست و الا او را صفات در جاي خود هست و صفات بسيار در قرآن براي خود ذكر فرموده است و شرح اين مقام را حضرت امير عليه السلام در خطبه خود بيان فرموده است كه فرموده اول دين معرفت خداست و كمال معرفت او توحيد اوست و كمال توحيد او نفي صفات است از او چرا كه هر صفتي شهادت ميدهد كه او غير از موصوف خود است و هر موصوفي شهادت ميدهد كه او غير از صفت است و آن دو با هم شهادت ميدهند كه با هم قرينند و اقتران آنها شهادت دهد كه كسي آنها را با هم قرين كرده است و هر دو مركب و تحت تصرف غيرند كه بهر طور خواسته آنها را با هم قرين فرموده پس هر صفتي و هر موصوفي حادث است و سابقاً دليل مفصل بر اين مطلب گذشته است پس جميع صفات بايد حادث باشند و بايد ذات منزه از آنها باشد و تعطيل ذات لازم نيايد چرا كه تعطيل آن است كه او را صاحب صفت نداني و ما ميگوئيم كه خداوند صفات دارد اما صفات او در رتبه ذات او نيستند و در رتبه خلق اويند بلكه تشبيه آن است كه صفات را با ذات او داني و او را مانند مخلوق پنداري چنانكه مخلوقات صاحب صفاتند و صاحب كم و كيفند او را هم صاحب صفات اعتقاد كني در رتبه ذاتش و توحيد حقيقي آن است كه او را از حد تعطيل و تشبيه بيرون كني نه او را معطل از صفات داني و بگوئي خالق و رازق مثلاً نيست يا عالم و سميع و بصير نيست و تشبيه آن است كه بگوئي ذات او قرين با صفات [ص 295] است مانند آنكه آفتاب مثلاً گرد و زرد و درخشان است نعوذ بالله .

فصل - چون دانستي كه صفات خدا در عين ذات خدا نتواند بود پس بايد صفات در رتبه خلق باشد حال اگر آن صفات در يك رتبه از مراتب خلق عالم باشد و ساير مراتب از آن خالي باشد ساير مراتب علم بصفات خدا نتوانند پيدا كرد و اعتقاد بصفات خدا حاصل نكنند و شك نيست كه خدا خود را براي جميع خلق ستوده است تا همه خلق اعتقاد كنند بصفات او و اگر نه تعريف خدا بود احدي نتوانستي كه صفات او را بشناسد پس اگر چه صفات اعظم خدا محمد و آل او عليهم السلام ميباشند ولي باز او را صفاتي در رتبه پيغمبران و در رتبه مؤمنان هست كه بآن صفات خداي خود را وصف ميكنند و آن صفات كه در رتبه پيغمبران و مؤمنان است محض لفظ نتواند بود كه بتعليم لفظي بايشان گفته باشند كه خدا عالم و قادر و سميع و بصير است چرا كه اين لفظها خالي از آن نيست كه يا معني در رتبه ايشان دارد يا ندارد اگر معني ندارد نشود كه ايشان مكلف بلفظ بي‌معني باشند و اگر معني دارد كه ايشان بفهمند خالي از آن نيست يا آن معني مطابق واقع هست يا مطابق واقع نيست اگر مطابق واقع نيست نشود كه ايشان مكلف بالفاظي باشند كه معاني آنها كذب است و مطابق واقع نيست چرا كه اعتبار الفاظ باعتبار معاني است و چون معاني باطل شد الفاظ هم باطل خواهد بود و اگر آن معاني مطابق واقع است پس همان معاني صفات خداست در رتبه ايشان و مطابق واقع است و حق است پس معلوم شد كه بايد خدا را در هر مرتبه از مراتب خلق صفاتي واقعي باشد و اكتفا بآنچه در عالم بالاست نشود خدا ميفرمايد كل قد علم صلوته و تسبيحه يعني هر مخلوقي نماز و تسبيح خود را دانسته است [ص 296] يعني خدا تعليم او كرده است و باو فهمانيده است و او هم فهميده است پس بايستي در رتبه انسان هم خدا را اوصافي باشد كه آن اوصاف معاني آن الفاظ باشد و اناسي بتوانند بآن اوصاف برسند و درك آنرا نمايند پس خدا را در رتبه اناسي صفات هست و آن صفات انوار خداست و ظهور خداست چرا كه سابقاً معلوم شده است كه صفت هر صاحب صفتي جلوه اوست و نور اوست و تكرار ضرور نيست و آن جلوه و نور اقسام دارد كلي و جزئي است چنانكه مي‌بيني مثلاً كه رحمن اسمي است كلي و جميع انعامها و خيرات و فيضها همه در تحت او افتاده است و منعم مثلاً كلي است كه جميع انعامي كه خدا بخلق ميفرمايد از علم و فهم و ايمان و امان و صحت و ارزاق ديگر كلاً در تحت آن افتاده است و سيراب‌كننده مثلاً لفظي است كه معني آن خاص است و معنيش همان سيرابي‌بخشنده است و همچنين ساير صفات پس در رتبه انساني خدا را صفتهاي كلي و صفتهاي جزئي است و مردم مي‌توانند بآنها برسند و آنها را بفهمند و بآنها اعتقاد كنند و خدا را بآنها وصف كنند و بآنها دعوت نمايند چنانكه خدا ميفرمايد قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن اياً ما تدعوا فله الاسماء الحسني يعني بگو اي محمد صلي الله عليه و آله كه بخوانيد الله را يا بخوانيد رحمن را هر يك را كه بخوانيد اسمهاي نيكو مال اوست و اسمها مستقل نيستند كه تعدد لازم آيد مراد از هر دو اسم يك كس است پس شرك لازم نميآيد و ميفرمايد لله الاسماء الحسني فادعوه بها يعني براي خداست اسمهاي نيكو پس او را بآن اسمها بخوانيد و اگر مردم آن اسمها را نميدانستند و نمي‌فهميدند و در نزد ايشان معني نداشت چگونه ميتوانستند خدا را بآنها بخوانند بفهم چه ميگويم .

[ص 297] فصل - صفتهاي خداوند كه در هر رتبه و مقامي هستند محض خيالي و تصوري نيست و اينكه ما گفتيم كه خدا را در هر رتبه صفتي است و آن صفت در آنجا واقعيت دارد نه مقصود خيالي بود كه مردم بكنند و بس چرا كه در محل خود ثابت كرديم كه خيال انسان مانند آئينه است و تا چيزي در خارج نباشد در خيال انسان عكس نمياندازد نمي‌بيني كه كسي كه كور باشد و در عمر خود زرد را نديده باشد تصور آن را نتواند كرد و اگر روز و شب را نديده در عمر خود تصور روز و شب نميتواند بكند و همچنين كسي كه ساير حواس را ندارد نميتواند چيزي را كه احساس نكرده تصور كند پس بايد هر چه در خيال درميآيد خدا او را در خارج خلق كرده باشد چنانكه حديث است پس آن صفات خدا كه بذهنها درميآيد بايد وجود خارجي داشته باشد تا ذهنهاي مردم آنرا كه ببينند و ذهن خود را مقابل آن نمايند آنرا بفهمند و در آئينه ذهنشان عكس آن بيفتد و اگر اين نبود تصوري باطل بود مثل آنكه زيد موجود را كسي تصور كند كه معدوم است اين تصور كذب خالص است و كذب خالص منشأ ايمان نتواند شد و اگر گوئي خدا صاحب صفات هست و مردم بذهن خود ملتفت صفات خدا ميشوند و ميفهمند گويم شك نيست كه خدا صاحب صفات هست نهايت مطلب آن است كه بفهميم كه آيا آن صفات بالاتر از حس و شعور ماست و معذلك ميفهميم يا آنكه در رتبه ماست و باين واسطه ميفهميم بديهي است كه اگر فوق رتبه و حس و شعور ما باشد ما نميتوانيم او را ادراك كنيم پس خدا را صفاتي هست در رتبه خود ما كه ذهنهاي ما ملتفت آن ميشود و آنرا ميفهمد و همچنين در هر رتبه و مقام خدا را صفتي است واقعي خارجي و صفات ذهنيِ كذبِ [ص 298] بي واقعيت نتواند منسوب بخدا شود و از جمله مراتب رتبه انسان است كه خدا خود را براي او وصف كرده است و وصفي براي خود در رتبه او آفريده است و آن وصف را ظهور و نور خود قرار داده است كه بآن وصف براي انسان ظهور كرده است و هر كس آن وصف را شناخت ظهور خدا را شناخته است و خدا براي او ظاهر است بوصف خود و هر كس او را نشناخت خدا براي او ظاهر نشده است بوصف خود و اشاره باين مقامات است كه سيد شهدا عليه السلام ميفرمايد در دعاي عرفه كه اي خدا آيا براي غير تو ظهوري هست كه مال تو نباشد و او تو را ظاهر كند كي پنهان شدي كه محتاج بدليلي باشي كه دلالت بسوي تو كند و كي دور شدي كه آثار مرا بسوي تو برسانند كور شود چشمي كه تو را نبيند و تو هميشه ديده‌بان او هستي تا آخر دعا پس هر كس آن ظهور و آن وصف را شناخته زبان حالش مترنم بامثال اين كلمات ميباشد و خداي خود را ظاهر مي‌بيند يعني ظاهر خداي خود را مي‌بيند پس خداي خود را ظاهر مي‌بيند و هر كس آن وصف را نشناخته الفاظي تقليدي ميگويد و مطلقاً معني ندارد در قلبش اين است كه فرمودند ليس كل من يقول بولايتنا مؤمناً و انما جعلوا انساً للمؤمنين يعني نه هر كس قائل بولايت ما شد مؤمن است بلكه خلق شده‌اند كه انس مؤمنين باشند پس قومي كه صفت خدا را نمي‌شناسند تصور آنرا هم نمي‌توانند بكنند چرا كه عرض كردم كه تصور فرع شاخصي است كه در خارج موجود باشد و ذهن متوجه او شود و عكس او در آن افتد حال غالب مردم خالي از آن نيست كه يا الفاظي ميگويند بمحض تقليد و مطلقاً معني ندارد پس ايماني است لفظي و حاصلي جز ظاهر اسلام و طهارت بحكم ظاهري ندارد و يا آنكه معني اينها را هم تصور ميكنند اگر معني اينها را كه تصور ميكنند [ص 299] از غير اوصاف حقيقي خدا كه خدا خود را بآنها وصف كرده است برميدارند پس خدا را بغير صفت او وصف كرده‌اند و الفاظ را هم بر غير معاني واقعيه اطلاق كرده‌اند پس نزديكترند بخروج از اسلام تا دخول در آن و اگر از اوصاف حقيقي خدا كه خدا خود را بآنها وصف كرده برميدارند آن ايمان است و آن كسي است كه آن صفات را شناخته و توجه باو نموده و آنرا ظاهر خدا دانسته و خدا را در آن ظاهر ديده پس خدا را بآن وصف كرده است .

فصل - بدانكه آن ظهور كه خدا براي مخلوق خود بآن ظاهر شده و خود را بآن ظهور ستوده است در هر رتبه و مقام عقل است چرا كه آن در هر رتبه و مقام اول ما خلق است و هيچ خلق بر آن مقدم نيست و چون ظهور خدا و صفت خدا بايد خلق خدا باشد پس ظهور اعظم خدا بايد خلق اعظم باشد و نشود كه ظهور مخلوقي اعظم از ظهور خدا باشد و حال آنكه خداوند اعظم و اكبر و اجل از آن است كه بتوان او را تحديد كرد پس ظهور اعظم خدا بايد خلق اعظم خدا باشد و اعظم خلق خدا عقل است در هر رتبه پس او بايد اعظم ظهور خدا باشد و مقام معاني باشد چرا كه معاني خدا بمعني ظهور خداست و معني لفظ را معني گفتند چرا كه از لفظ ظاهر ميشود چنانكه در عربي ميگويند گياه معناي زمين است بجهة آنكه از زمين ظاهر شده است و معني لفظ هم از زمين لفظ روئيده است و خالص و صافي زمين لفظ است مانند گياه پس معني ظاهر از چيزي است و معني خدا ظاهر خداست چنانكه حضرت سجاد عليه السلام فرمود مائيم معاني خدا و ظاهر او در ميان شما مجملاً ظاهر خدا در ميان اهل هر عالمي عقل آن مرتبه است و اوست در آن رتبه رحمت واسعه بر هر چيزي و نور روشن‌كننده هر چيزي و علم محيط بر هر چيزي [ص 300] و قدرت شامله بر هر چيزي و رخساره روشن براي هر چيزي و اسماء پركننده اركان هر چيزي را و همچنين ساير صفات كليه كه سابقاً شرح آن شده است جميع صفات كليه و معنويه خدا در مقام عقل است چرا كه او كلي و معنوي است و اعظم خلق است و اقرب خلق است بمشيت خدا بفهم چه گفتم و چه ميگويم و بآنچه در قسمت نبوت گذشته است بآن رجوع كن تا مطلب را بيابي و بآنچه در اواخر مقام بيان در همين چند ورق عرض شده است رجوع نما تا بر حقيقت مطلب آگاه شوي و بهمين قدر هم در فهم اين مقام اكتفا مينمائيم .

باب سيوم

در معرفت آن بزرگواران است در مقام ابواب و اين مقام را في الجمله شرح ميتوان داد اگر چه حاجت بشرح نيست بجهت آنكه در مقام نبوت و امامت بتفصيل شرح داده شده است و تفاوت همه در يك كلمه است كه آن يك كلمه در اينجا بايد شرح شود و شايد كه پيش هم گذشته باشد و در اين باب بايراد چند فصل محتاجيم :

فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه احدي است و از ادراك خلايق برتر و مشيت او كه اول جلوه اوست آن هم از ادراك جميع خلايق بالاتر است چرا كه خداوند غير مُدرَكيِ خود را براي خلق بآن وصف كرده است و جميع خلق را تحت رتبه او قرار داده است و همه را بآن خلق كرده است و بفيض و عطاي آن برپا داشته است پس چيزي كه وجودش از فيض اوست برتبه او نرسد و بر او مطلع نشود و جميع خلق از ذوات و صفات و افعال و اعراض و مددها و فيضها كه سبب دوام و بقاي آنهاست بآن مشيت خلق شده‌اند و جميع امر و نهي خدا همه بهمان مشيت است چنانكه در قرآن [ص 301] فرموده است و ما امرنا الا واحدة يعني مشيت ما نيست مگر يكي پس جميع ممكنات بهمان يك امر آفريده شده‌اند چنانكه فرموده‌اند كه مشيت بخود خلق شده است و اشياء ديگر بمشيت و لكن بعضي بواسطه و بعضي بي‌واسطه چنانكه پيش از اين دانستهٔ و بعد از اين هم خواهي دانست پس رتبه اين مشيت بالاتر از همه چيز است و هيچ چيز برتبه او نرسد و ادراك مقام او ننمايد .

فصل - چون دانستي كه خداوند احدي است و مشيت او اول نوري است كه از او صادر شده است و آيت احديت اوست بدان كه همه اشياء نتوانند كه از او بي واسطه فيض‌يابي كنند بلكه آنچه بي‌واسطه از او فيض‌يابي تواند كرد يك مخلوق بيش نيست و هر چه غير از آن يك مخلوق است همه بواسطه فيض گيرند نهايت بعضي بيك واسطه و بعضي بدو واسطه و بعضي بوسايط بسيار و از اين است كه فرمودند كه خدا قرار نداده است در حكمت خود كه خلق را بدون اسباب خلق كند و اين معني نه از جهت حاجت خداست باسباب بلكه اشياء خود محتاج باسبابند بجهت ضعف بنيه ايشان و اختلاف آنها در ضعف و سبب آن است كه مشيت خداوند در نهايت نور و ضياء و درخشاني و سوزاني است و از اين جهت در قرآن تعبير از مشيت بآتش فرموده است و ديدِهاي قابليات خلايق در قوت و ضعف مختلف است و همه را طاقت رؤيت آن نور بي‌واسطه نيست بلكه بعضي بي‌واسطه ميتوانند باو نگرند و بعضي را طاقت آن نيست بلكه بايد نور او در پس ظلمت يك حجاب درآيد و با ظلمت يك حجاب مشوب شود و اندكي سورت او بشكند تا طاقت نظر باو را داشته باشد و بعضي را طاقت آن [ص 302] هم نيست و بايد مشوب بظلمت دو حجاب شود تا طاقت آنرا بياورد و بتواند باو نگريست و بعضي طاقت آنرا هم ندارد و بايد نور او در پس ظلمت سه حجاب درآيد و مشوب بظلمت سه حجاب شود تا طاقت آنرا بياورد و هم‌چنين زيرا كه هر ادراكي شبيه خود را ميتواند ادراك كرد پس هر گاه ادراك عقلاني است ميتواند مشيت را بي‌حجاب ادراك كند و اما روح را آن طاقت و آن قوت نيست و بايد مشيت را از پس ظلمات انيت عقل مشاهده كند و نفس را آن طاقت نيست و بايد مشيت را از پس ظلمات انيت عقل و روح ملاحظه كند و همچنين تا آنكه ميرسد باجسام و اجسام نتوانند نظر بنور مشيت خدا كنند مگر از پس ظلمات انيت مثال و ماده و طبع و نفس و روح و عقل و اينها همه از ضعف قابليت آنهاست نه از جهت ضعف خداوند در تجلي يا ايجاد آيا مشاهده نميكني در آياتي كه خداوند در نفس خودت خلقت كرده است كه روح تو را نسبت ببدن تو آيت مشيت خود قرار داده است در ملك امكان پس از روح احدي تو همه بدن تو نتوانند اطلاع پيدا كرد مگر همه روح بخاري تو كه از شدت لطافت و شباهت با روح غيبي تو ميتواند فيض‌يابي كند بي‌واسطه عضوي ديگر و اما دماغ تو نتواند بدون واسطه از آن فيض‌يابي كند بلكه ميتواند از آن فيض يابد از پس حجاب روح بخاري و نه اين است كه روح غيبي تو عاجز است از فيض دادن يا در همه جا نيست و نسبتش بهمه علي السوا نيست بلكه نسبت او بهمه يكسان است ولي طاقت دماغ تو كم است و ادراكش ضعيف بدون واسطه روح بخاري نتواند فيض‌يابي كند و بدون واسطه آن از ارادات او اطلاع نميتواند پيدا كرد و همچنين اعصاب و پيهاي بدن تو نتوانند از روح بخاري بي‌واسطه گيرند چه جاي روح غيبي [ص 303] پس از فرمايشات و اراده‌هاي روح غيبي نتوانند بدون واسطه روح بخاري و دماغ اطلاع يابند و بعد از آنها عضلات بي وساطت اعضاء سابقه نتوانند اطلاع بر ارادات روح پيدا كنند و همچنين تا آنكه استخوانهاي تو كه دورترين اعضاي بدن تو است از شباهت بروح غيبي نتواند كه بدون واسطه ساير اعضاء فيض‌يابي كند و اينها همه از ضعف بنيه استخوان است و از عدم شباهت آن با روح غيبي و خدا اگر ميخواست همه را چنان بيافريند كه بي‌واسطه همه فيض‌يابي كنند قادر بود و لكن خواست كه ايجاد بر حسب عدل و مقتضاي قابليتها باشد از اين جهت هر عضوي و هر شخصي را بر حسب قابليت و استعداد او آفريد پس باين واسطه سؤال آنها مختلف شد و هر يكي درجهٔ را طلبيدند و براي وجود خود اسبابي را خواستند و خداوند آن اسباب را براي وجود ايشان مهيا فرمود .

فصل - بدانكه آن اسباب كه عرض شد بابهاي بيوت فيضهاي خدا هستند و خدا در قرآن ميفرمايد و أتوا البيوت من ابوابها يعني از درِ خانِها داخل خانِها شويد پس نتوان داخل خانه‌هاي فيضهاي خدا شد مگر از آن دري كه خدا براي آن مهيا كرده است يا از آن درهائي كه براي آنها مهيا شده است و هر كس از غير بخواهد داخل شود دزد است و خانه‌هاي فيضهاي خداوند مصون از دزد است و هر كس چون بوجود خود نظر كند و مقدار و حدّ خود را بيابد كه آيا اول ما خلق الله است يا دويم يا سيوم يا غير آن و بفهمد كه در آن رتبه كه هست آيا از كمّلينِ آن رتبه است و اول مخلوقِ آن رتبه است و همه اهل آن رتبه باو محتاجند يا آنكه دويم مخلوق كامل است يا ناقص عالم است يا جاهل عادل است يا فاسق چون [ص 304] مقام خود را بفهمد و بيابد ميداند كه سابق بر او كسي هست يا نيست ميتواند بي‌واسطه فيض‌يابي كند يا نميتواند پس كدام دليل بر وجود ابواب بهتر از وجود ناقصين و خداوند از حكمت بالغه خود وجود كل خلق را دليل آن مطالب قرار داده است كه از ايشان خواسته است تا نگويد روز قيامت كه بدليل نرسيدم و دليل تكاليف تو را نفهميدم باو احتجاج كند روز قيامت كه في الارض آيات للموقنين و في انفسكم افلاتبصرون يعني در ارض كه مراد زمين معروف باشد يا زمين علم يا زمين سنت رسول يا زمين قرآن چرا كه هر يك وجهي دارد كه اينجا نميتوان شرح داد ميفرمايد در زمين آياتي است براي صاحبان يقين و در نفوس خود آيا نظر نميكنيد يعني آيات و علامات را و همچنين احتجاج ميكند باينكه سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق يعني نشان ايشان ميدهيم آيات خود را در آفاق آسمان و زمين و در نفوس خودشان تا ظاهر شود براي ايشان كه آن حق است و احتجاج ميكند بحديث رسول صلي الله عليه و آله كه فرمود من عرف نفسه فقد عرف ربه يعني هر كس نفس خود را شناخت پرورش‌دهنده خود را شناخته است پس احتجاج ميكند باو باين آيات و اخبار كه آيا در دنيا براي شما اين آيات را نخواندم و رسول من بشما نرساند آيا نفس خود شما را دليل بر تكاليف خود نكردم پس احدي را عذري نميماند در كوتاهي كردن در آن تكاليف چرا كه هر كس در نفس خود نظر كند و ببيند كه ناقص است اين مطلب را ميفهمد كه او نزديكترِ خلق بخدا نيست و كاملي بايد باشد پيشتر از او در رتبه او كه او نزديكتر بخدا باشد و ميداند كه چون او ناقص است چشمش را طاقت ادراك مشيت خدا نيست و نميتواند بدون آنكه كسي باو بگويد از ارادات خدا مطلع شود كدام [ص 305] دليل بهتر از اين كه نميتواني فهميد مگر آنكه از كسي ياد بگيري و نميتواني كاري كرد مگر بنصرت كسي و تعليم كسي پس همين دليل ترا بس كه تو نميتواني تحصيل رزق كرد يا دفع بلا كرد از نفس خود مگر بواسطه كسي چنانكه در اسباب ظاهره مشاهده ميكني تو كه فيض پينه‌دوزي را مثلاً بدون واسطه نميتواني از مبدأ فيض گرفت چگونه ساير فيضهاي ظاهري و باطني را بي‌واسطه ميتواني از خدا گرفت پس دليل اين امر اوضح از آفتاب است در نصف النهار وقتي كه استاد پينه‌دوز بايد باب فيض تو باشد كه افاضه اين فيض بتو كند و خدا از آن باب بتو اين علم را بياموزد پس چگونه شود كه كاملان باب فيض نباشند و اين چه استكبار است كه بر خود قرار دادهٔ كه به بابيت پينه‌دوز تسليم كني و بابيت كاملان را انكار كني پس وقتي كه ناقص باب تو باشد و بدون آن باب نتواني بمقصد رسيد كاملان بطريق اولي باب اين فيض باشند وانگهي كه وقتي كه مبدأ هر فيضي را بمنتها برساني و تا آخر نظر كني مي‌بيني كه از وليي سرزده است و از وليي رسيده است وقتي كه اين فيضهاي ظاهره چنين است فيضهاي باطنه چگونه چنين نيست پس محض نقص وجود تو و عجز او و احتياج او بعاجزان و فقيران محسوس اعظم دليلي است بر وجود ابواب خدا كه بواسطه ايشان تو زندهٔ و راه ميتواني رفت و مددها ميتواني دريافت و عجيب است كه كسي در خود ببيند كه احتياج دارد كه يك لقمه ناني از دست گدائي ديگر بگيرد و بخورد تا زنده باشد و انكار كند كه غنيي در دنيا نيست و نان‌دهي ديگر نيست و آن گدا اقرار دارد كه من خود اين نان را گدائي كرده‌ام و از فلان غني گرفته‌ام و همچنين عجيب است كه مي‌بيني كه در خواندن ابجد محتاج بملاي مكتبي و انكار علماء را مينمائي [ص 306] و حال آنكه آن ملاي مكتب اقرار دارد كه من از فلان طالب آموخته‌ام و آن طالب اقرار دارد كه من از فلان عالم فرا گرفته‌ام و آن عالم هم عالمي ديگر را نشان ميدهد و باز انكار عالم مينمائي پس معلوم شد كه فيضهاي خدا را بابهاست و آن بابها خلق خدا هستند و آنها كسانيند كه بهتر از تو هستند و بودن بعضي از شيعيان منافاتي با بودن پيغمبران ندارد چرا كه آنها بابهاي بالا هستند و شيعيان بابهاي پست و مددها بتدريج ميرسد و همين كه تو ناقصي اول كسي كه فيض‌يابي از آل‌محمد عليهم السلام و انبيا كرده است نتواني بود و تحقيق اين معني فصلي جدا ضرور دارد كه باختصار بيان مينمايم و شايد پيش هم گذشته باشد .

فصل - مردم گمان ميكنند كه چنانكه در اين عالم اعراض ممكن بود كه هر فاسقي مثلاً برود نزد پيغمبر صلي الله عليه و آله و از او علمي بياموزد يا پولي بگيرد بي‌واسطه عادلين كاملين در باطن هم ممكن است كه فيض از خدا يا پيغمبر او صلي الله عليه و آله يا ائمه عليهم السلام بفاسقين برسد بدون واسطه كاملين و استبعاد مينمايند وقتي كه ما ميگوئيم كه فيض بناقص بدون واسطه كامل نميرسد حتي آنكه شنيدم منافقي از منافقان گفته بود لفظي كه معنيش اين بوده كه هر گاه خدا بواسطه پيغمبر و اهل بيت او ميخواهد بمن فيض بدهد ميخواهم ندهد و اين نيست مگر بواسطه انكاري و استكباري كه در قلب دارند و باين لفظها ابراز آنرا ميدهند باري و اين اشتباهي است كه مردم ميكنند و نميدانند كه اين دنيا خانه اعراض است و اين نزديكيها و دوريها و فيض گرفتنها همه عارضي است و در باطن واسطه‌ها هستند و باز بواسطه آنها ميرسد و مردم آنها را نمي‌بينند و خيال ميكنند كه بي‌واسطه [ص 307] بوده است اگر چنين بود خدا نميفرمود داخل خانه‌ها از درِ خانه‌ها شويد و ائمه نميفرمودند كه خدا بواسطه نمازگذاران از بي‌نمازان دفع ميكند و بواسطه حج‌گذارندگان از تاركان حج دفع ميكند چنانكه شنيدي و درباره بريد عجلي و ابوبصير و زراره و محمد بن مسلم فرمودند كه هر وقت خدا ميخواهد كه باهل زمين عذابي رساند بواسطه ايشان از آنها دفع بلا كند و حضرت رضا عليه السلام بزكريا فرمودند كه خدا بواسطه تو از اهل بيت تو دفع ميكند چنانكه بواسطه حضرت كاظم عليه السلام از اهل بغداد دفع ميكند و امثال اين اخبار كه گذشته است و از اين ادله نيز در اين كتاب بسيار شنيدهٔ خلاصه چون اين عالم عالم اعراض است بطور عرضي بعضي با بعضي قرين شوند و فيضي پذيرند و در باطن بايشان نميرسد مگر بواسطه كاملين اگر اعتقاد داري كه عالم از نور ايشان خلق شده است و فهم داري كه نور از صاحب نور كه صادر ميشود بعضي اجزاء نور نزديكتر است بصاحب نور و بعضي دورتر و بنص آيات قرآن كه سابقاً در همين مجلد ذكر كرده‌ايم همه مردم يكسان نيستند عالم و جاهل و بينا و كور و عادل و فاسق و مؤمن و منافق و سعيد و شقي و مسلم و كافر يكسان نباشند و آنكه بهتر است بعبادت و فرمان‌برداري بهتر است و عبادت براي تقرب است و بي‌ثمر نيست پس خوبان بقدر درجه خوبي نزديكترند بخدا و فيضي كه از خدا ميرسد آنها مستحق‌ترند و نزديكتر و سائل‌تر و طالب‌تر و اول بآنها بايد برسد بعد بآنها كه دورترند و سؤالشان كمتر و طلبشان كمتر پس چگونه شود كه فيض اول بدور رسد و بنزديك نرسيده باشد پس اگر در ظاهر هم از پيغمبر صلي الله عليه و آله كسي فيضي يافته در باطن اول بكاملان رسيده و ببركت آنها گوش اينها شنيده چگونه نه و حيوة اينها ببركت آنهاست چنانكه [ص 308] شنيدي پس از تركيب اين فصل و فصل سابق معلوم شد كه اصل وجود ناقص و فيض‌يابي او دليل آن باشد كه كاملاني چند مقدم بر او باشند كه ببركت آنها اين زنده و فيض‌ياب است و در اين معني كسي نميتواند شك كند مگر در مقدمات ايمانش شك داشته باشد و الا اين معني در اخبار آل‌محمد عليهم السلام اوضح من الشمس است .

فصل - بدانكه مقام بابيت دو مقام است يكي بابيت كليه براي كل ملك يكي بابيت جزئيه و مقام بابيت جزئيه را نهايت نيست اما بابيت كليه براي كل ملك مابين خلق و خداوند مخصوص آل‌محمد است عليهم السلام كه جز ايشان احدي لايق اين مقام نيست و اين است كه در زيارت ميخواني و الباب المبتلي به الناس من اتاكم فقد نجا و من لم‌يأتكم فقد هلك يعني شما باب خدائيد كه مردم بشما آزمايش شدند هر كس نزد شما بيايد ناجي است و هر كس نيايد هالك است و مدعي اين مقام جز ايشان از ساير رعيت كافر است و از بعضي كلمات اين باب خبيث جهنم برميآمد كه مدعي اين مقام است چرا كه تصريحات از او رسيد كه خود را اشرف از خاتم النبيين ميداند و ايشان را در مقام كيف و خود را در مقام لاكيف مي‌پندارد و خود را در مقام نقطه و ايشان را در مقام الف ميگويد و اين ادعائي است كه كفر محض است و بشارتي بجهت مؤمنان در اين ايام بهجت انجام رسيد بطور قطع و يقين و نوشته‌جات متواتره از تبريز و طهران و ساير بلاد كه آن خبيث را تبريز برده بعد از امر بتوبه از كفر خود و قبول نكردن او او را با يكي ديگر از اتباعش كه بر غَيّ خود باقي مانده در بيست و هفتم ماه شعبان امسال كه سنه هزار و دويست و شصت و شش هجري است در ميدان [ص 309] سربازخانه برده بديوار بستند و فوجي از سربازان را امر كرده او را نشانه گلوله ساخته‌اند و بعد از آن او را دو روز در ميدان انداخته مردم فوج فوج ميآمدند و او را لعن كرده آب دهن بر او ميانداخته‌اند بعد او را در خندق انداخته‌اند و سگان او را از هم دريده‌اند و خورده‌اند و استخوانهاي او تا مدتها در خندق افتاده بوده است حمد خدا را كه اين غايله از دين اسلام رفع شد و از جمله نعمتهاي خداوند آن بوده كه او را اين طور علانيه كشتند و اگر در زندان و خفيه او را مي‌كشتند هرآينه اتباع آن خبيث ميگفتند او غايب شده است و رجعت خواهد كرد اگر چه دور نيست كه ايشان كور باشند و باز چنين گويند و خدا اين طور باطل را دفع ميكند و حال معلوم شد تصديق آن رؤيائي كه يكي از علماي شيراز ديده بود در حال مرضي مهلك كه اطباء از او مأيوس شده بودند كه حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه او را شفا دادند و فرمودند كه ميرزا علي‌محمد را چنان بگيرم كه اثرش نماند چون بيدار شد خودش شفا يافته بود و كاغذي بجهت بشارت اين رؤيا دو سه سال قبل از اين بحقير نوشته بود و منتظر وقوع آن بوديم تا آنكه چنان او را گرفت كه اثرش را گم كرد و اگر نعوذ بالله براي او قبري هم مانده بود شايد بعضي احمقان او را زيارت مي‌كردند حال كه قبر هم از براي او مگر بطون سگان نيست ميخواهند زيارت سگان را نمايند و اگر سگان هم او را نخورده بودند ميگفتند او بشربت شهادت فايز شد حال كه خداوند اين طور او را خوار كرد و طعمه سگانش نمود ديگر سعيد شهيد هم نتوانند گفت مردم عصيان كردند مثلاً او را كشتند خداوند چگونه بنده عظيم جليل اشرف عباد خود را باين گونه اهانت اهانت ميفرمايد كه طعمه سگان نجس العين نمايد و چرا سگان را از ايشان منع نكرد اگر [ص 310] محترم بودند باري چون مناسب بود و در اين كتاب ذكر وجودش شده بود خواستم كه ذكر عدمش نيز شده باشد و مؤمنان عبرت از اخذ خداوندي بگيرند كه خداوند چگونه و بچه اهانت و ذلت او را معدوم الاثر كرد و اتباعش كه در هر جا بودند جميعا كشته شدند و سوخته شدند مگر بعضي كه هنوز محصورند باشد حصر تا ان شاء الله تمام شوند باري برويم بر سر مطلب و الحمد لله كه ديگر ذكر او ضرور نيست و اين آخر ذكر او بود و تمام شد پس باب كلي در همه ملك محمد و آل‌محمد است عليهم السلام چنانكه سابقاً در تفسير آيه و اتوا البيوت من ابوابها گذشته است و اما بابهاي جزئي از براي آنها مراتب بسيار است اول مرتبه ابواب جزئيه مقام انبياست كه نسبت بآل‌محمد عليهم السلام جزئي بودند و هر يك باب فيضي از فيضها بودند و بسوي جهتي از جهات گشوده شده بودند و از اين بود كه هر پيغمبري همه چيز نميدانست و علم و فضل ايشان منحصر بوده است و هر يك بر قومي مبعوث بودند و قادر بر تربيت و افاضه بر كل نبودند مگر حضرت نوح عليه السلام كه او از ميان پيغمبران عليهم السلام مبعوث بر كل بود و صاحب شريعت كليه بود و قادر بر افاضه بر كل بود چنانكه قادر بر اهلاك كل بود و كرد و غرق معجزه او بود كه خدا بر دست او جاري كرد و قوت دعاي او و مسئلت او آن بود كه بدعاي او جميع زمين غرق شد و اين نيست مگر بجهت قوت نفس و بلندي مقام او و اما غير او احدي را آن طور مقام و علو نبود اگر چه حضرت ابرهيم و موسي و عيسي اولوا العزم و بزرگ بودند اما ببزرگي نوح نبودند و از اين جهت مبعوث بر كل عالم نبودند لكن شريعت ايشان عام بود و بايستي همه عالم بشريعت ايشان بفتواي نبيّشان عمل كنند پس همه بالنسبه جزئي بودند و هيچ [ص 311] يك ايشان عالم بجميع علوم ما كان و ما يكون نبودند بجهت آنكه كلي نبودند ولي در ميان دايره ايشان حضرت نوح قطب و مركز بود و اولي از كل بود بآل‌محمد عليهم السلام و جميع مددها اول باو ميرسيد و از او بساير انبيا و او در آن رتبه باب اعظم بود و بعد درجات ساير پيغمبران بود هر يك بقدر سبقتشان و اما در ميان شيعيان نيز بابها هستند ولي جزئي وقتي كه انبيا جزئي باشند ايشان بطريق اولي جزئيند پس نشود كه هيچ يك از ايشان عالم بجميع علوم و قادر بر جميع تصرفات باشند چرا كه اين مقام مخصوص آل‌محمد است عليهم السلام بلكه اگر علم را مطلق بگوئي كه علم بدا را هم داخل كني و تصرف مطلق بگوئي كه از وجود بعدم آوردن و از عدم بوجود آوردن بگيري اين مخصوص خداست و بس و اما آل‌محمد عليهم السلام از علم بدا نميدانند چيزي مگر هر چه بوحي خاص بايشان برسد و از تصرفات قدرت دارند بر هر چه خداوند آنرا مطيع و منقاد ايشان كرده باشد نه غير آن و اما انبياي گذشته كه چنانكه شنيدي عالم بر جميع اشيا نبودند چنانكه هدهد دانست چيزي را كه سليمان ندانست و مورچه دانست چيزي را كه باز سليمان ندانست و خضر عليه السلام دانست آنچه را كه موسي علي نبينا و آله و عليه السلام نميدانست و هر دو ندانستند آنچه را كه آن صياد دانست و حضرت باقر عليه السلام پنج عالم بجابر بن يزيد جعفي نمودند و فرمودند كه اينها ملكوت زمين است و ابرهيم آنها را نديده و انبيائي بودند كه از ايشان چيزي ميپرسيدند و نميدانستند تا مدتي رياضت بكشند تا آنكه در خواب يا بيداري بآن ملهم شوند حال وقتي كه در انبيا امر چنين بوده در ساير رعيت چه خواهد بود پس ملتفت مشو بقول جماعتي كه گمان ميكنند كه مشايخ ما يا ديگران [ص 312] عالم بجميع و قادر بر جميع اشياء بودند كه آنها غاليند در دين خدا و خدا و رسول از ايشان بيزار است بلكه ايشان بندگاني بوده‌اند برگزيده و محبوب و مطيع خدا و خداوند بايشان انعام كرده بود علوم بسيار از شرايع و معارف و غرايب و صاحبان دعوات مستجابه بودند و در نزد ائمه خود عليهم السلام مقرب بودند بلي نزديكتر از سايرين معروفين بودند و نميگويم ايشان را امثال و اقران نبود اگر چه در خفا باشند و نميگويم اقرب از ايشان بائمه كسي نبود چرا كه احتمال ميرود كه در خفا از ايشان اكمل يا مساوي با ايشان جمعي ديگر باشند و آنچه از فضل ايشان من ميگويم چيزي است كه مخالف و مؤالف همه گواهي ميدهند اگر شك دارند اينك كتب ايشان در علوم مختلفه حاضر است حاجت بشاهدي ديگر نيست و در ساير احوالِ ايشان قدري در كتاب هداية الطالبين نوشته‌ام هر كس خواهد بآن رجوع كند باري غرض آن بود كه عرض كنم مردم ياوه‌گو در هر طريقه بسيار بوده‌اند و هستند و طبع غالب مردم از اقتصاد و عدل ابا دارد بر ايشان تفريط و افراط آسان و اعتدال دشوار است پس انكار اين بزرگواران را بزودي ميكنند و غلو در ايشان هم بزودي و لكن راه اعتدال را كه بگويند آنچه خدا و رسول گفته است و درباره ايشان ادعا كنند آنقدر كه خود ايشان ادعا كردند نميتوانند بروند و در جميع امور چنينند آيا نميبيني كه روزه را بآساني گيرند و بسيارخورندگي را بآساني كنند و اقتصاد نتوانند بنمايند و هكذا در ساير امور برويم بر سر مطلب و مطلب آن بود كه ساير شيعيان كبار كه ابواب فيضند جزئيند نسبت بانبيا و انبيا جزئي بودند نسبت بآل‌محمد عليهم السلام چنانكه دانستي و چون كليةً اين بزرگواران اقربند بآل‌محمد عليهم السلام فيضها بايد اول بايشان برسد و از [ص 313] ايشان بسايرين نشر نمايد چنانكه از مطلق انسان فيض بجن ميرسد و از جن بحيوانات و از حيوانات بنباتات و از نباتات بجمادات چرا كه هر كس كه نزديكتر است فيض اول باو ميرسد و آنچه از او فاضل آيد بدوران رسد .

فصل - عمده اشتباه غاليان درباره مشايخ از اين جهت است كه شنيدند كه ايشان ميگويند اول جميع فيضها ببزرگان شيعه ميرسد و از ايشان بسايرين ميرسد پيش خود خيالي كردند و قياسي چيدند كه نميشود كه فيض بكسي برسد و از او بكسي ديگر برسد و او خبر نداشته باشد پس بايد ايشان عالم بهر متحرك و ساكني و بذره ذره آسمان و زمين و غيب و شهاده باشند و از ايشان چيزي مخفي نباشد و اگر فيض از ايشان ميرسد پس اگر فيض خود را از هر ذرهٔ كه بگيرند او بايد معدوم شود و ديگر بر اين مضمونها شعرها ساختند و باصطلاح حالها كردند و آهها كشيدند و آن مشايخ از آن اعتقادها بسوي خدا بيزاري جستند و ميجويند و علت آن است كه علم را ناقص تحصيل ميكنند و از پي مسئله تا آخر نميروند يا آنكه غرضها دارند كه حاجب است و نميگذارد مسئله را بفهمند و از اين جهت باين ضلالتها و كفرها ميافتند پس بجهت اتمام حجت بايشان و تبري از قول از ايشان بسوي خدا و رسول مينويسم كه آنها كه گفتند فيض اول ببزرگان شيعه ميرسد و بعد بساير مردم و اشياء ديگر هم ايشان گفته‌اند كه فيض اول بنباتات ميرسد و از آنها بجمادات ميرسد آيا ميتوانند بگويند كه نباتات عالم بجميع جمادات هستند و همچنين باز ايشان ميگويند كه فيض اول بحيوانات ميرسد و از آنها بساير نباتات و جمادات عالم آيا ميتوانند بگويند كه حيوانات عالم بما كان و ما يكون از نباتات و جمادات هستند [ص 314] و باز همانها ميگويند كه فيضها اول بجن ميرسد و از جن بحيوانات و نباتات و جمادات آيا ميتوانند بگويند كه جن عالم بما كان و ما يكون حيوانات و نباتات و جمادات ميباشند و همچنين باز ايشان ميگويند كه فيضها اول بساير اناسي ميرسد و از ايشان بساير جن و حيوانات و نباتات و جمادات آيا ساير اناسي كه خود ايشان از آنها ميباشند عالمند بجميع جن و حيوان و نبات و جماد پس چگونه شد كه بايد غلو در مشايخ باين واسطه كنند و همچنين باز ايشان گفتند كه فيض اول به پيغمبران ميرسد و از ايشان بانسان و آنچه در تحت انسان است پس چرا پيغمبران بسياري از چيزها را نميدانستند و چرا بعضي اعلم از بعضي بامور عالم بودند و چرا هدهد و مورچه دانستند آنچه را كه سليمان ندانست چنانكه شنيدي پس معلوم شد كه غرض مشايخ را ندانسته‌اند و اين مطلب سبب آن نيست كه ايشان عالم بجميع اشياء باشند آيا نميبيني كه استادي اگر درس بدهد و در پس ديوار جمعي كلام او را بشنوند بلاشك فيض آن علم و آن مسئله اول باستاد رسيده است و از استاد بآن جماعت كه از پس ديوار تعليم گرفته‌اند رسيده است و با وجود اين آن استاد ندانسته است كه در پس ديوار كيست و چه قدر تعليم گرفته است و همچنين فيض كتابت از كاتب اول بدست ميرسد و از او بمداد و قلم ميرسد و آنها بحركت درميآيند بواسطه فيضي كه از دست بآنها رسيده حال دست عالم بجميع آنچه باو نوشته شده است نيست و همچنين همه فيضها از روح غيبي بروح بخاري ميرسد و از روح بخاري بساير بدن تو و روح بخاري تو نميداند كه در تن چند رگ است و چند استخوان و علتهاي آنها چيست و مرضش در كجاست و همچنين فيض اول بروح غيبي تو ميرسد و از آن ببدن تو راست ميگوئي بگو اجزاء بدن [ص 315] تو چيست و وضعش چگونه است و تشريحش چون است و مرضش چيست سهل است از پشت خود خبر ده كه چگونه است و اگر مرضي در آن هست چه رنگ است و چون است پس اگر روح خودت از تن خودت خبر ندارد و حال آنكه علانيه مي‌بيني كه فيض از روحت بتنت ميرسد پس چگونه گمان ميكني كه هر واسطه فيضي بايد عالم بكل مادون باشد عيب آن است كه مردم در افراط و تفريط سريعند و در اعتدال كند و اعتدال بر نفوس دشوار است و اين است معني آنكه فرمودند عليك بالحسنة بين السيئتين يعني بر تو باد بحسنه در ميان دو گناه كه آن دو سيئه دو طرف زياده‌روي و كوتاهي باشد و آن حسنه ميان‌رسائي و حق است پس بيك معني خير الامور اوسطها معنيش اين است بفهم آنچه را كه گفتم و غلو در دين خدا مكن و مشايخ را از رتبه خود بالا مبر كه از تو بيزاري جويند آيا بس نيست ايشان را كه بنده صالح خدا باشند و زاهد در دنيا و راغب در آخرت و منقطع از خلق و متصل بخداوند و مطيع موالي خود در هر امر و نهي و عالم بعلومي كه مدار ايمان و اسلام بر آن است و نجات دنيا و آخرت در آن است و بآن علوم كه مرتبط بامور اديان است و بآن علوم كه غالباً امثال و اقران ايشان آنها را دانسته‌اند و متقي و پرهيزكار و امين خدا و رسول و مؤمنان در دنيا و دين و آخرت باشند و خداوند ايشان را محل عنايت خود از خلق و علت غائي ايجاد كرده باشد يعني غرض آن بوده كه امثال ايشان ظاهر شوند و جميع آسمان و زمين و دنيا و آخرت را و جنت را براي ايشان و امثال ايشان آفريده باشد و اگر ايشان نبودند و مقصود وجود امثال ايشان نبود جنبندهٔ در روي زمين نميماند و خدا باحدي فيض نميداد و زمين و آسمان و دنيا و آخرت مخلوق نميشد آيا اين بس نيست [ص 316] ايشان را بس است والله .