يار نزديك‌تر از من بمن است و اين عجب‌تر كه من از وي دورم

عجيب است كه وجود خودت برهان بر وجود كاملين است و منكري و از پي دليل ميگردي ،

آب در كوزه و ما تشنه‌لبان ميگرديم يار در خانه و ما گرد جهان ميگرديم [ص 261] 

از حضرت امير عليه السلام مروي است كه فرمودند :

دواؤك فيك و ماتبصر و داؤك منك و ماتشعر

و انت الكتاب المبين الذي باَحرفه يظهر المضمر

اتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر

پس در اين مطلب شريف هم واضح شد بطور عيان و كشف كه كاملاني چند از وراي ناقصان هستند و انكار ايشان عمداً كفر و جهلاً عصيان است آه آه ،

گر نبودي سينه‌ها تنگ و كثيف ور نبودي قلبها سخت و سخيف

در مديحش داد معني دادمي غير اين منطق لبي بگشادمي

ولي هر چه خدا خواسته ميشود نه هر چه ماها بخواهيم و چنين خواسته است و ، جهان تا بوده اينش كار بوده ، پس بهمين قدر هم اينجا اكتفا ميكنيم ، در خانه اگر كس است يك حرف بس است ، و سابقاً در ساير مجلدات از اين قبيل بيانها بطور كمال و تفصيل شده است و همه سخن بهم مرتبط است و همه دليل همند هر كس آخر امور را نفهميد اول را نفهميده و هر كس اول را نفهميد آخر را نفهميده .

مطلب نهم

در اثبات لزوم وجود ايشان باجماع شيعه و سني جميعاً و چون مقصود اثبات وجود ايشان است باجماع سني و شيعه و سني معلوم است كه بخصوصيت شيعه اعتقاد ندارد پس سخن را بطور عموم بايست جاري كرد و اثبات اجماع ايشان را بايد كرد بر مطلق وجود كاملي در هر عصري نهايت سنيان باعتقاد خود ميگويند و شيعيان باعتقاد خود و چون اجماع اهل اسلام منعقد شود بر آنكه كاملي بايد هر كس باعتقاد خود آن كامل را اثبات ميكند مانند آنكه نماز بضرورت اسلام و اجماع شيعه و سني ثابت است و روزه و حج و جهاد [ص 262] و زكوة و خمس باتفاق شيعه و سني ثابت است اما شيعه حدود و شرايط اينها را موافق مذهب خود ميگويد و سني موافق مذهب خود و اين قدح در اجماع و ضرورت نكند حال همچنين هر گاه ثابت كرديم كه سني و شيعه اتفاق دارند بر وجود كاملي در هر عصري كه حافظ علم و دين باشد ديگر هر كس بطور خود اگر او را بداند و بشناسد ضرر ندارد و در جزئيات اگر اختلافي باشد محل اعتنا نشود و قدح در مسئله نكند پس ميگوئيم و لا قوة الا بالله كه اجماع از شيعه و سني منعقد شده بطور بداهت و ضرورت كه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله و رحلت از دنيا دين حافظي ميخواهد و لابد است از وجود خليفهٔ كه عباد و بلاد را حفظ نمايد و جهال مستبد بجهالت و هوا و هوس خود نباشند و كسي باشد كه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله ملجأ و ملاذ اسلام باشد و حدود و احكام نبي صلي الله عليه و آله را جاري كند و اين مسئله محل اتفاق جميع اهل اسلام است مگر خوارج كه ايشان بالاتفاق كافرند و از اسلام محسوب نميشوند پس چون اين مسئله را بالاتفاق اقرار كردند هر يك باعتقاد خود خليفهٔ گرفتند و همچنين باز محل اتفاق است كه بعد از حضرت رسول صلي الله عليه و آله بايد كساني باشند كه حامل شرع و دين او باشند و دين او را بمردم برسانند و احكام او را بمردم بشناسانند و در ميان مردم نشر احكام دين او را نمايند و در اين مسئله احدي خلاف نكرده است نهايت عامه فقهاي خود را ميخواهند و شيعه فقهاي خود را و الا در اينكه در هر عصري بايد كسي باشد كه عالم باحكام دين باشد و در ميان عباد و بلاد حكم كند خلافي نيست لهذا آنها براي خود فقها اثبات كردند و شيعه براي خود فقها اثبات كردند و در اين مسئله احدي از ايشان اختلاف نكرد كه مردم يا بايد مجتهد باشند يا مقلد بصير باشند يا مستبصر و بر اين مطلب بناي [ص 263] اسلام بوده است از روز اول تا حال و احدي نيامده است كه بگويد بعد از نبي نبايد مقلد بود و نبايد فقيه بود چرا كه اين خروج از دين را لازم دارد بالكليه پس محل اتفاق است كه در عالم بايد بزرگي باشد و كوچكي باشد فقهاي عامه و شيعه و اهل ظاهرشان بزرگ و كوچك را مجتهد و مقلد ناميدند و گفتند مردم بايد يا مقلد باشند يا خود مجتهد و عرفاي فريقين و متصوفه ايشان گفتند مردم بايد يا مريد باشند يا مرشد جمعي ديگر گفتند بايد مردم يا بصير باشند يا مستبصر جمعي ديگر گفتند يا بايد عالم باشند يا متعلم خلاصه هر فرقهٔ از فِرَق اين معني را باسمي ناميدند حتي آنكه با وجودي كه اهل اسلام هفتاد و سه فرقه شدند در مذهب در اين مسئله اختلاف نكردند كه شخص بايد يا خود رئيس باشد يا تابع رئيسي لهذا در هر مذهب از مذاهب هفتاد و سه‌گانه بعضي رئيس بودند بعضي مرؤس بودند و اگر در همه چيز اختلاف كردند در اين معني اختلاف نكردند و احدي نگفته كه انسان بايد مانند بهائم باشد و هر يك خودسر بايد باشند حتي آنكه حشرات و بهائم هم چنين چيزي را در طبع كليةً ندارند چرا كه زنبور عسل را مي‌بينيم مشاهده كه براي خود بزرگي دارند و همه اتباع اويند و محكوم بحكم او پس چگونه شود كه انسان چنين رأيي گيرد و چنين قولي را اختيار نمايد پس معلوم شد كه شيعه و سني بر مجمل اين قول اتفاق دارند و كسي نيست كه بگويد انسان بايد مهمل باشد و بزرگتري ضرور ندارند نهايت هر مذهبي از ايشان بر حسب خيال خود بزرگي گرفته است و در هر عصري ببزرگي اعتقاد دارند و هر كس بمذاهب اهل سنت رجوع كند مي‌بيند كه وجوب بودن بزرگي در هر عصري از جمله بديهيات است نزد ايشان و بطور خود از چند وجه استدلال كردند اول آنها كه عمده ادله ايشان [ص 264] است آن است كه صحابه بعد از فوت رسول اين امر را اهمّ واجبات قرار دادند و بتعيين حاملي براي شرع و دين پرداختند و چشم از كفن و دفن رسول پوشيدند و اگر نه اين بود كه وجود چنين كسي ضرور بود صحابه چشم از دفن رسول نميپوشانيدند و باين امر پردازند و دويم آنكه شارع امر كرده است باقامه حدود و سد ثغور و تجهيز جيوش براي جهاد و بسياري از امور متعلقه بحفظ نظام و حمايت بيضه اسلام كه تمام نميشود مگر به پيشوائي و سيوم آنكه در بودن پيشوا براي مردم جلب منفعتهائي است كه احصا نتوان كرد و دفع مضرتهائي است كه بر عاقلي مخفي نيست و باين نحوها استدلال كرده‌اند در لزوم وجود رئيس بعد از نبي صلي الله عليه و آله حتي آنكه قوشجي استدلال كرده است و از علماي عامه است باينكه اجتماع مؤدي بصلاح معاش و معاد تمام نميشود بدون سلطان قاهري كه دور كند مفاسد را و حفظ كند مصالح را و منع كند طبايع را از آنچه باو مسارعت ميكنند و طمعها را از آنچه بر او نزاع ميكنند و كفايت ميكند ترا در شهادت بر اين آنچه مشاهده ميشود از استيلاء فتن و ابتلاي بمحن بمجرد هلاك كسي كه قائم است بحمايت حوزه و رعايت بيضه اگر چه نباشد آن حامي بآن طور كه بايد از صلاح و سداد و خالي نباشد از شائبه شر و فساد و باين جهت تمام نميشود امر ادني اجتماعي مانند رفقاي طريق بدون رئيسي كه برأي او و بمقتضاي امر و نهي او راه روند بلكه بسا باشد كه جاري شود اين امر در حيوانات بي‌زبان مانند زنبور كه براي آنها بزرگي است كه قائم مقام رئيس است كه نظم امر آنها را ميدهد مادام كه در ميان ايشان است و چون هلاك شود متفرق شوند مانند ملخ و همه هلاك شوند ، تمام شد كلام قوشجي . نظر كن كه آنها هم چگونه اين معني را فهميده‌اند كه هر اجتماعي اگر چه [ص 265] رفقاي راه باشند بزرگي را ميخواهند و بهمين ادله در هر عصري براي خود فقيهي قرار دادند و گفتند جميع مردم بايد يا مقلد باشند براي فقيهي يا مجتهد باشند و اگر چه بواسطه حكام در اين اعصار يعني بعد از سنه ششصد و كسري الي الآن بناي تقليد را برأي آن چهار پليد گذارده‌اند اما با وجود اين در جميع بلاد قضاة دارند كه بايد رجوع بآنها كنند و آنها را هم ميگويند بايد مجتهد باشند نهايت مجتهد در كلام فقهاي سابق باري اين امر كه در هر عصري بايد كسي باشد كه محل رجوع عباد باشد جميع شيعه و سني اتفاق دارند و در اين بطور اجمال خلافي نيست نهايت هر فرقهٔ بزرگ را بطور مذهب خود مقرر داشته‌اند و چون در اصول مذهب ما معلوم است كه در مذهب ما تقديم مفضول بر فاضل روا نيست و باين دليل رد خلافت خلفا را كرده‌ايم و آيات از قرآن بر اين معني داريم كه افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع ام من لايهدي الا ان يهدي و چنانكه فرمود هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون و آيات بسيار باين معني كه پيش از اين ذكر كرده‌ايم و از مذهب ماست كه خدا ترجيح بلا مرجح نميدهد در مذهب ما معلوم است كه آن شخص مأمور باطاعت و فرمانبرداري او در هر عصري افضل اهل آن عصر بايد باشد و هر كس افضل اهل عصر است او بايد مطاع كل باشد و همه بايد صادر از امر و نهي او شوند و تولاي او را ورزند و نميشود كه عالم كاملي در هر عصري نباشد چرا كه وجود او لطف است و خداوند لطف را دريغ نميدارد و احاديث متواتره از ائمه خود عليهم السلام داريم كه هر عصري بايد خالي از عالم نباشد پس در هر عصر علما بايد باشند كه ساير مردم تعلم از آنها كنند و باز از اصول مذهب ماست كه آن علما بايد افضل از ساير مردم باشند چنانكه دانستي پس در [ص 266] هر عصري علمائي كه افضل همه مردم باشند بايد حكماً باشند و شك نيست كه نبايد آن علما از آن جمله باشند كه خدا ميفرمايد ان هم الا كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون چرا كه انعام واجب الاطاعه عباد و بلاد نشوند و امام ميفرمايد الناس كلهم بهائم الا المؤمن و ميفرمايد مؤمن كمتر از گوگرد احمر است پس آن علماي واجب الاطاعه بايد مؤمن باشند تا بهائم نباشند و آنها كمند و كمتر از گوگرد احمر من نميگويم در اصول كافي است باز كن كتاب را و ببين پس علماي مؤمنين در هر عصري هستند و خدا ايشان را تفضيل داده است بر سايرين و سايرين را امر باطاعت ايشان كرده است چنانكه آيات قرآني و اخبار بآن شهادت ميدهد و همه را شنيدي پس چون باجماع شيعه و سني بزرگي ثابت شد كه بايد در هر عصري باشد كه مردم محفوظ باشند و دينشان محفوظ ماند و باصول مذهب يافتي كه او بايد فاضل باشد و افضل از كل باشد و انسان باشد يعني مؤمن باشد و عالم باشد پس آنچه ما خيال داشتيم كه در اين مطلب اثبات كنيم باتفاق شيعه و سني ثابت شد و اگر گوئي اين دليل اثبات وجود امامي را ميكند در هر عصر و ما وجود امام را انكار نداريم گويم اين دليل اثبات وجود پيغمبر هم ميكند و اثبات وجود امام را هم ميكند و اثبات وجود شيعه را هم ميكند چرا كه راه استدلال يكي است ولي ميپرسم كه آيا بعد از امام مطلقاً رئيسي ضرور نيست يا ضرور است گمان نميكنم كه بگوئي مطلقاً رئيسي ضرور نيست چرا كه يا خودت كه ناظري در كتاب يا آقايانت كه ناموس خود قرار دادهٔ مدعي رياستيد و همه نزاعها بر سر اين است كه ميگوئي چرا من يا ناموس من رئيس نباشد و آنكه تو ميگوئي باشد پس ميگوئي رئيسي بعد از امام ضرور است حال اگر در مذهب شيعه هستي و موافق اصول مذهب شيعه سخن [ص 267] ميگوئي ميگويم حال كه بايد رئيسي باشد نظر كن كه عالم بايد باشد بمايحتاج مرؤسين خود يا جاهل عادل بايد باشد يا فاسق انسان بايد باشد يا بهيمه و مردم همه بهيمه‌اند مگر مؤمن و مؤمن كمتر از گوگرد سرخ است و بايد بر صفت مؤمنين كه در حديث همام است باشد يا نه و در كافي بابي براي آن عنوان كرده است و احاديث بسيار آورده است و بعد از اين برخي در صفات ايشان ذكر ميشود و بايد زاهد در دنيا باشد يا راغب و بايد متقي باشد يا متهتك و بايد مخالط امور سلاطين باشد يا معرض و بايد صدوق باشد يا كذوب و بايد حاكم عدل باشد يا جور و بايد رشوه‌خوار باشد يا منزه از رشوه بايد بآشنائي و دوستي و روپائي مردم حكم بغير ما انزل الله كند يا مطابق ما انزل الله بايد عالم بكتاب خدا و سنت رسول باشد يا نباشد بايد كفايت دين مردم را از عقايد و فروع بتواند بكند يا نه بايد بتواند از عهده شبهات مشبهين و تحريف محرفين و تأويل جاهلين برآيد يا نه و همچنين ساير صفات ديگر كه ذكرش موجب رنجش خاطر تو است و خوش ندارم مجملاً بعد از اينكه بايد بعد از امام عليه السلام رئيسي ديگر باشد فكر كن كه موصوف بچه صفت بايد باشد و مقتضاي اصول مذهب شيعه چيست آيا بايد كه پيشوايان ما بر صفت ائمه ما باشند يا بر صفت ائمه منافقين عاقل باش و عقل خود را حكم كن و مباش مانند سنيان كه نقل است كه شخصي از شيعه در مسجدي رفت و ديد كسي كفشهاي مردم را دزديد بمسجدي ديگر رفت ديد امام جماعت است بمأمومين از دزدي او خبر داد گفتند ما خود او را ميشناسيم گفت پس از چه باو اقتدا ميكنيد گفتند او را پيش ميداريم كه كفشهاي ما را ندزدد حال اگر تو هم ميخواهي مقتدا و امام و پيشواي خود را كسي قرار دهي كه اگر خلوت كند كفش تو را دزدد و مانند سني [ص 268] باشي اختيار داري و الا موافق اصول مذهب شيعه بايد قائم مقام ايشان بر صفت ايشان باشد و ايشان انسان بودند و سعي كن كه رئيس تو انسان باشد و بعد از اين صفات انسان را خواهي فهميد ان شاء الله و آنها چون رؤساي خود را مبتلا بهر فسقي ديدند گفتند كه نه امام بايد معصوم باشد و نه فقيه و اينك فقهايشان مشغول بتار و طنبور و باختن نرد و شطرنجند و ائمه جماعاتشان بانواع فسوق معروف و لكن اصول مذهب ما آن است كه امام بايد معصوم و فقيه عادل و انسان باشد چرا كه بالاتفاق فقيه بايد صاحب نفس قدسي باشد و نفس قدسي چنانكه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد مخصوص انسان است و پنج علامت دارد و دو خاصيت اما پنج علامت علم و حلم و ذكر و فكر و نباهت است اما دو خاصيت نزاهت و حكمت است پس اقلاً فقيه بايد صاحب نفس قدسي باشد بالاتفاق و سعي كن تا صاحب نفس قدسي را كه نفس انساني است و از خواص مؤمن است و كمتر از گوگرد احمر پيدا كني و او را مطاع و سيد و امين داني بفهم چه گفتم اگر فهم داري و باين حرفها و بيانهاي عاميانه من نظر مكن چرا كه من معذورم و براي زنان و عوام نوشته‌ام و بايد بطوري بنويسم كه ايشان بفهمند و چون كتاب بطول انجاميده بهمين قدر هم در اين مطلب اكتفا ميكنم .

مطلب دهم

در اثبات لزوم وجود ايشان باتفاق عقلا از ملل و نحل و استدلال ميكنيم در اين مطلب ببديهيات اصحاب ملتها و كتابهاي آسماني و نحلتهاي كساني كه ديني بخود بسته‌اند و در توحيد بحق رفته‌اند و اگر كسي گويد كه ما كه جميع مذاهب عالم را نديده‌ايم و با همه مردم ننشسته‌ايم و چه ميدانيم كه چه چيز محل اتفاق ايشان و چه چيز محل اختلاف ايشان است گويم راست [ص 269] گفتي همه را نديدهٔ و لكن بگو از كجا يقين داري كه كل دنيا اينكه زير پاست زمين ميدانند و آنكه بالاي سر است آسمان و آفتاب را آفتاب و ماه را ماه و شب را شب و روز را روز و تو همه را نديدهٔ ولي چون دانستي كه اينها بديهي است و عاقل صاحب شعور و ادراك انكار آنرا نميكند دانستهٔ كه هر كس عاقل است انكار امور بديهيه را نكند و قطع كردي كه جميع دنيا شب را شب و روز را روز ميدانند پس هر گاه ما بر اين امر استدلال كرديم از بديهيات اوليه و ضروريات ملتها دانستيم كه احدي در اين امور اختلاف نميكند وانگهي كه هر كس بر اين ملت آگاهي داشته قطع بامور بسيار از آن ملتها ميكند مثلاً ما قطع داريم كه در جميع ملل توحيد خدا واجب است و جميع عالم را نديده‌ايم و در جميع ملل ظلم حرام است و جميع عالم را نديده‌ايم و هكذا بلكه ما ضروريات اسلام را نيز بهمين طور ميفهميم و كل اسلام را نديده‌ايم و قطع داريم كه احدي از اهل اسلام منكر وجوب نماز نيست و همه اسلام را نديده‌ايم باري آنچه در اين مطلب ما ايراد ميكنيم بكار بسياري از مردم ميخورد و گويا جمع كثيري از اهل شبهات آرزوي اين مطلب را بكنند و بخواندن اين مطلب چشمشان روشن گردد پس ميگوئيم بطور مقدمه‌هاي بديهيه كه اتفاقي است در ميان امتها و اهل توحيد و ملتها و اهل كتب سماويه كه خداي سبحانه غني است از بندگان خود نه منتفع بطاعتشان شود و نه متضرر از عصيانشان بلكه خلق را از محض جود و كرم آفريده است و اتفاقي است كه خدا حكيم است در صنعت خود و لغو و عبث در خلقت خود نكرده است و اتفاقي است كه عالم است بصلاح و فساد خلق خود و اتفاقي است كه حكيم عليم كار بي‌فايده و بي غايت نميكند و اتفاقي است كه فايده بخود او نبايد برسد و اتفاقي [ص 270] است كه فايده بايد عايد خلق او شود چرا كه غيري نيست و اتفاقي است كه رضاي او در اموري است كه بسبب آن بآن فايده توانند رسيد و سخط او در آن اموري است كه بسبب آن از آن فايده وامانند و رضا و غضب او هم براي خود نيست بلكه براي خلق است و اتفاقي است كه همه خلق نميتوانند از خدا تلقي وحي و علم رضا و غضب او را كنند و اتفاقي است كه خدا برميگزيند از هر قومي اكمل و اعدل و اقرب و اقوي و اطوعشان را براي وحي و دريافتن رضا و غضب او و او امين خداست در ابلاغ وحي و معصوم است در ابلاغ اقلاً و اتفاقي است كه هر نبيي بشر است مثل ما اكل و شرب و مرض و صحت و حزن و فرح و ضحك و بكا و حيوة و موت دارد مثل ما و گاهي غالب و گاهي مغلوب شود در امور دنيا مثل ما و اتفاقي است كه هر نبيي اعادي بسيار دارد و جمعي در صدد اطفاء نور او هستند و اتفاقي است كه جميع امت در فهم و دانش يكسان نيستند و در ميان ايشان اطفال و زنان و عبيد و اماء و موالي و عوام و اُمّي و عاقل و عالم هست پس همه امت قابل حفظ حوزه دين نيستند و همه نميتوانند كه دين پيغمبر خود را از اندراس محافظت كنند و دفع شبهات مشبّهين و تحريف غالين و انتحال مبطلين و تأويل جاهلين و ضرر متغلّبين را بكنند و اتفاقي است كه بواسطه شرايع و اوامر و نواهي مردم آزمايش ميشوند و آنچه در بواطن خود دارند از ايمان و كفر ابراز ميدهند و اتفاقي است كه خدا مانع منافقين و كفار نميشود از آنچه ميخواهند از معاصي و اطفاء نور دين و ايمان و اگر نتوانسته‌اند كه اطفاء نور ايمان بكلي كنند ديگر استعداد آنرا نداشته‌اند و اصل حق غالب بوده بحسب استعداد و قوت برهان و خدا نه كمك ايشان ميكند در تخريب دين و نه منع قدرت و قوت از ايشان ميكند تا آنكه آنچه در باطن [ص 271] خود دارند ابراز دهند و اتفاقي است كه خدا مغلوب خلق نميشود و اوست غالب و ديني را كه فرستاده تا وقتي كه حكمتش اقتضا كرده است كه ظاهر باشد ظاهر ميكند و اسباب ظهورش را فراهم ميآورد پس بعد از مردن آن نبي اگر حكمت در بقاء دين اوست حافظي براي دين او قرار ميدهد كه دين او را از شر منافقين و شبهات مشبهين حفظ كند و او هم اگر معصوم نباشد مانند يكي از رعيت است اقلاً بايد در حفظ آن دين معصوم باشد اگر چه بمعونت سايرين باشد و اگر چه در همه جا معصوم نباشد و اتفاقي است كه آمدن رسولان براي نجات مطيعان است و هر كس مخالفت كند مستحق سخط خداست و اتفاقي است كه مؤمن بنبي و وصي افضل است نزد خدا از غير مؤمن و اتفاقي است كه هر كس ايمان و عملش بمقتضاي آن بيشتر است او افضل است از آنكه ايمانش ضعيف‌تر است و اتفاقي است كه جميع امت مساوي نيستند در عقل و علم و اخلاق و احوال و ايمان پس بعضي اسبقند بر بعضي و بعضي متأخرند از بعضي بلاشك و اين حكايت در هر امتي است و اتفاقي است كه آنكه اسبق ايماناً باشد در هر امتي او مستحق آنچه بمؤمنين وعده شده است از فضل خدا بيشتر است و مستحق اكرام خدا بيشتر است و اتفاقي است كه خدا ظلم نميكند پس آنكه مستحق‌تر است باو اكرام و فضل و جود و رحمت بيشتر كند و اتفاقي است كه همه خير و نور و كمال و قدرت و قوت و عظمت و كبريا و جلالت و دوام و بقا و غير اينها در قرب بخدا بيشتر است از بُعد از خدا و اتفاقي است كه مؤمن بخدا اقرب است از كافر و هر كه ايمانش بيشتر است او اقرب است از آنكه ايمانش كم‌تر است پس آنكه ايمانش بيشتر است مستحق آنچه در نزد خدا مهياست بيشتر است از آنكس كه ايمانش كم‌تر است و اتفاقي است [ص 272] كه آنكس كه اسبق ايماناً ميباشد محبوب‌تر است در نزد خدا از آنكس كه متأخر است در ايمان و پيغمبر هم او را دوست‌تر ميدارد و وصي او هم او را دوست‌تر ميدارد و عنايت ايشان باو بيشتر است و اتفاقي است كه آن كس كه اسبق و اقرب و احب شد در نزد خدا و رسول و سابق‌تر شد بآنچه نزد خداست از كرامت و خير و علم و حلم و نور و كمال او نيز بايد محبوب سايرين باشد و همه او را اكرام كنند و دوست دارند و تولّاي او را ورزند و اقتداكننده باو اقتداكننده برضاي خداست و دور از او و مخالف او مخالف رضاي خداست باري از آنچه عرض شد معلوم شد كه در هر امّتي سابقين بوده‌اند و ايشان صاحب كمالات و خيرها و فيضها بوده‌اند و ايشان صاحب قوت و خير و نور و كمال و جلال و جمال و عظمت و عزت بوده‌اند و تولّاي ايشان لازم و براءت از مخالفت و مخالفين ايشان متحتم بوده است نميدانم چه ميگويم و براي كه ميگويم اگر بخواهم و لا قوة الا بالله جميع فضايل و كمالات بزرگان دين را از اتفاقيات كل بيرون آورم ميآورم ولي كو گوشي شنوا براي اين خلق منكوس و كو چشمي بينا براي ايشان در اين مطلب مقصود همه همين بود كه ثابت كنيم كه سابقين در هر دين و در هر مذهب بوده‌اند اگر شكي داري اقلاً رجوع بقرآن كن و ببين احوال امم سابقه را و بدان كه در ميان ايشان هميشه سابقين و بزرگان بوده‌اند آيا نخواندهٔ احوال مؤمن آل فرعون را و مؤمن يس را و احوال سحره آل فرعون را و ربّانيين و احبار بني‌اسرائيل را و ميفرمايد در خصوص سابقين كه ثلة من الاولين و قليل من الآخرين و ميفرمايد و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان كه شرحش گذشت و ميفرمايد لتركبن طبقاً عن طبق و ميفرمايد در حديث متواتر لتركبن سنن [ص 273] من كان قبلكم حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة حتي انهم لو سلكوا جحر ضب لسلكتموه كه حاصل همه آنكه بلاشك بنص قرآن در اين امت سابقين بوده‌اند بلكه نص است بر آنكه در امم سابقه هم سابقين بوده‌اند و ميفرمايد كه اين امت مطابق آن امت است در همه چيز و ميفرمايد سنة الله التي قد خلت من قبل و لن‌تجد لسنة الله تبديلاً حاصل آنكه سنتهاي خدا در ازمنه سابقه و لاحقه تغيير نميكند پس هميشه سابقين بوده‌اند و هستند و خدا ميداند كه تعجب ميكنم از احوال اين مردم كه چرا مرا محتاج كرده‌اند كه در بديهيات اين قدر اصرار كنم و چگونه شود كه آدمي انكار كند كه در ميان امت پيغمبر خوبان و مؤمنان بحق نيستند يا عصري خالي از مؤمن ميشود اگر نزديكان بحق نيستند پس دوران از چه زنده مانده‌اند و بچه فيض‌يابي ميكنند اگر دل در اندرون سينه تو نباشد آيا ميشود كه بدن تو زنده ماند و ميشود كه تو باقي ماني و خدا ميفرمايد در قرآن كه و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيراً يعني اگر نه اين بود كه خدا دفع بلاها ميكرد از بعضي مردم بواسطه بعضي جميع عبادات از عالم برداشته ميشد و عبادتكده‌ها همه منهدم ميشد حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه خدا دفع ميكند بنمازگذار از شيعه ما از آنكه نماز نميكند و اگر جمع شوند بر ترك نماز هلاك شوند و خدا دفع ميكند بزكوة‌دهنده از شيعه ما از آنكه زكوة نميدهد و اگر جمع شوند بر ترك زكوة هلاك شوند و خدا دفع ميكند بحج‌كننده از شيعه ما از آنكه حج نميكند و اگر جمع شوند بر ترك حج هلاك شوند تا آخر و حضرت باقر عليه السلام فرمودند كه خدا عذاب نميكند قريهٔ را و در آن هفت نفر از مؤمنين باشند آيا نه آنست كه اگر خود را تارك نماز ديدي و زندهٔ بايد بداني كه [ص 274] نمازگذاري هست كه ببركت او تو زندهٔ و چون خود را تارك زكوة ديدي و زندهٔ بايد بداني كه زكوة‌دهندهٔ هست كه ببركت او زندهٔ و اگر خود را حج‌نكننده ديدي و زندهٔ بايد اعتقاد كني كه حج‌كنندهٔ هست كه ببركت او تو زندهٔ و اگر خود را در عصيان ديدي و زندهٔ بايد اعتقاد كني كه مؤمنيني هستند كه ببركت ايشان تو زندهٔ و چگونه توان اعتقاد كرد كه عصيان و ترك نماز و زكوة و حج سبب دوام و نعمت است حال همچنين كه عاصيان بدون واسطه اهل طاعت فيض‌ياب نشوند مطيعان بطاعتِ ناقص بدون واسطه مطيعان بطاعتِ كاملِ صحيح فيض‌ياب نتوانند شد چرا كه خداوند جل شأنه اصل خير و كمال است و هر كس كامل نيست از او دور است و بي‌شباهت و مناسبت بمبدء فيض و از او نتواند فيض‌ياب شد مگر بواسطه آن معتدل حقيقي زيرا كه چنانكه استخوان بجهت عدم شباهت بروح باطني بي‌واسطه زنده نتوانست بشود خون صاف و لطيف نزديك هم بواسطه قلّت شباهت بروح ملكوتي زنده نتواند بشود مگر آنكه روح بخاري واسطه شود نهايت آن واسطه اول فيض را بآنكه اندكي شباهت دارد رساند در نديدن سلطان آن رعيت دور و آن حاجب بيرونِ در شريكند اگر چه حاجب محرم‌تر و نزديك‌تر است و تا آن وزير يا آن محرم مناسب كه شاه را علانيه ديده نباشد هيچ يك فيض‌ياب نشوند چه ميشود كه اول فيض بحاجب رسد بعد به رعيتِ دور حال مطلب همچنين است كه چنانكه كفار فيض‌ياب نشوند مگر بواسطه مسلمانان مسلمانان هم فيض‌ياب نشوند مگر بواسطه مؤمنان و مؤمنان فاسق هم فيض‌ياب نشوند مگر بواسطه مؤمنان عادل و مؤمنان عادل هم فيض‌ياب نشوند مگر بواسطه مؤمنان عالم و مؤمنان عالم هم فيض‌ياب نشوند مگر بواسطه مؤمنان كامل پس همين كه ناقصان دوام و نعمت خود را [ص 275] مي‌بينند بايد يقين كنند كه مؤمنانِ كامل هستند و فيض بواسطه ايشان بايشان ميرسد و بلاها بواسطه ايشان از ايشان دفع ميشود و لكن كو ديده حقيقت‌بيني و كو گوش حقيقت‌شنوي ،

من گنگ خواب‌ديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

و در اين مقام همين قدر كفايت ميشود و عرض كردم سابقاً كه اگر منكران راست ميگويند امامت حضرت صادق عليه السلام را باين ادله اثبات كنند بلكه ببعض اين ادله حتي يكي و چون نتوانند كه اسّ اساس دين خود را باين ادله ثابت كنند پس چگونه رد كنند بر مسئلهٔ كه باين ده دليل ثابت شده است و ايشان در فقه خود بسا آنكه بيك حديث صحيح بلكه بيك حديث ضعيف بلكه بدون حديث و بمحض شهرت ميان اصحاب بلكه در مسئلهٔ كه اصحاب متعرض آن نشده‌اند برأي خود فتوي ميدهند چنانكه علّامه در خصوص اخراج اجنحه و رواشن بسوي كوچها فرموده است كه فتوي دادم باين مسئله و حال آنكه نصي و اثري نديدم نه از خاصه و نه از عامه بلكه فتوي دادم برأي و اجتهاد خودم و يحتمل كه غير از من كسي ديگر فكر كند و طور ديگر بفهمد باري در مسئلهٔ باين طور فتوي ميدهند و هر كس تقليد كند آنرا عادل و هر كس نكند آنرا فاسق ميدانند و شهادت او را قبول نميكنند و اقتداي باو را جايز نميدانند و مستحق سخط و غضب خدا ميدانند و حال آنكه هيچ يك از قرآن و حديث و اجماع بر آن گواهي نميدهد و اين مطلب عظيم را براي ايشان باين ادله محكمه اثبات كرده‌ام اقرار نكردن نهايت بي‌انصافي است و اگر مدعيان سخني دارند در اين خصوص قلم و كاغذ و مركب در دنيا بسيار و ايشان هم صاحب قوة و قدرت و همه فصيح [ص 276] و بليغ و منشي و اديب و عالم بنويسند كتابي در رد اين كتاب عاميانه پر حشو و زايد و اين مطالب را رد كنند تا در نظر صاحبان بصيرت درآيد و بدانند كه من باطل گفته‌ام و باطل نوشته‌ام و اگر نتوانند پس با جان خود خصمي نكرده تصديق كنند اين مطلب را بل اين كتاب را و در دنيا و آخرت راحت شوند و چون در اين كتاب اسم كسي مذكور نخواهد شد و واجب هم نيست در اين ازمنه معرفت شخص معين بوصف معين ان شاء الله ضرري بگله‌دار ندارد آنها باين مطالب تصديق كنند نهايت بگويند كه خودشان صاحب اين مقامند چرا كه تصديق نكردن اعظم است از ادعاي آن مقام اگر چه هر دو در نزد خدا خطير است باري بهمين جا اين مقام را ختم ميكنيم .

مقام دويم

در شناختن فضايل و مقامات ايشان و بيان رتبه نقبا و رتبه نجبا و اعداد ايشان در هر عصري و اين مقام را بر دو مطلب تقسيم ميكنيم :

مطلب اول

در شناختن فضايل و مقامات ايشان و بيان رتبه نقبا و نجبا است و در اين مطلب مقدمه و چهار باب است و چون كتاب بسيار بطول انجاميده است اين ابواب را تا باقي كتاب بطور اختصار بايد ذكر كنم چرا كه هم مرا ملال گرفته است هم خوانندگان و نسخه‌كنندگان را ملال خواهد گرفت .

مقدمه

در بيان اقسام و انواع فضايل ايشان و در آن چند فصل است :

فصل - بدانكه اين بزرگواران را چند قسم فضيلت است يكي آنكه هنوز وقت [ص 277] ابراز آن نيامده است و از جمله آن چهار حرفي است كه امام عليه السلام بعد از ظهور بايد ابراز آنرا فرمايد و نه مرا طاقت گفتن و نه خلق را طاقت شنيدن است خوب گفته است شاعر :

من گنگ خواب‌ديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

و يكي آنكه در اين ايام از براي تسليم‌كنندگان ميتوان ابراز داد ولي سينه بسينه و در كتاب نميتوان نوشت كه در دست عالم و جاهل همه افتد و متحمل نشده جهال از آن بفغان آيند و يكي آنكه ميتوان نوشت و لكن نه صريح و واضح بلكه بدقيق اشاره و لطيف عبارت كه جاهلان و متوسطان و غير اهل فن و لسان از آن ممنوع باشند و اهل علم و فن و لسان آنرا بتوانند فهميد و چون مشافهةً ايشان را ممكن نشود از كتاب بتوانند بهره برد و يكي آنكه ميتوان در كتاب آنرا ظاهر نوشت ولي هر گاه كتاب عربي باشد نه فارسي چرا كه كساني كه ذهن خود را برياضتهاي علمي رياضت داده‌اند و كتب علمي خوانده‌اند و ديده‌اند و عبارات احاديث را و قرآن را مي‌فهمند ميتوانند آنها را بفهمند و قبول كنند چرا كه احاديث علانيه بآنها شهادت ميدهد و اما عوام عجم از فهم احاديث و قرآن دورند و نكات آنها را برنميخورند و اگر آنها را فارسي كني آن نكات مخفي ميشود و آن قرينه‌ها باطل ميشود پس عوام عجم از آنها بهره‌ور نشوند و نتوان آنها را در كتاب فارسي نوشت و يكي ديگر آنكه ميتوان آنها را بعبارات عاميانه و در كتاب فارسي نوشت پس منحصر شد امر در ذكر فضايل ايشان در اين كتاب عاميانه بآنچه ميتوان بفارسي و عوام‌فهم نوشت و آنچه بتوان در همه جا خواند و همه جا گفت ولي با وجود اين نميدانم كه منكر فضايل و دشمن حق صبر ميكند و انصاف را پيشه خود ميكند [ص 278] يا با وجود بداهت آن باز زبان انكار آنرا ميگشايد و بي‌انصافي را شعار خود ميكند باري بر من است كه بجز آنچه از كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله برميآيد نگويم ديگر ايشان خود دانند .

فصل - بدانكه چنانكه توحيد را در چهار مقام بيان كرديم و مقامات فضايل رسول و ائمه عليهم السلام را نيز در چهار مقام شرح كرديم فضايل اين بزرگواران را نيز در چهار مقام شرح ميكنيم يكي مقام بيان مناسب ايشان و يكي مقام معاني و يكي مقام بابيت و يكي مقام پيشوائي و ان شاء الله هر يك را بطور اختصار بيان مي‌نمائيم و اختصار هم در اين قسمت وانگهي در اين مقام بسيار مطلوب است پس ابتدا ميكنيم بشرح مقام بيان و بابي براي آن عنوان ميكنيم .

باب اول

در معرفت نقبا و نجبا بمعرفت بيان و در آن چند فصل است :

فصل - بدانكه شك در آن نيست كه خداوند عالم جل شأنه از جنس مخلوقات خود نيست كه اگر از جنس ايشان بود حادث بود مثل ايشان و همچنين مخلوقات را مدركي از جنس خدا نيست كه اگر ايشان را مدركي از جنس خدا بود قديمان متعدد بودي يا خدا حصه حصه شده بود و همه اينها چنانكه در اوايل اين كتاب شنيدهٔ باطل است پس ادراك كردن مخلوقات مر خداي خود را از جمله محالات و ممتنعات است نه بحواس ظاهر و نه بحواس باطن و نه بنفس و نه بعقل و نه بنور خود بهيچ وجه نتوانند خدا را ادراك كرد و نتوانند كه او را بادراك خالص ادراك كنند و نه باشارات مدركها چرا [ص 279] كه اشاره هم پس از تعيين و تميز مشار اليه است اگر چه بطور اجمال باشد پس بهيچ نحو از انحاء ادراك و بهيچ قسم از اقسام اشاره باو نتوان اشاره كرد و آنچه ما ميگوئيم از اشارات حتي باين نحو كه او را نتوان ادراك كرد و باو نتوان اشاره كرد و او منزه است و او مقدس است تمام اينها اشاره بآيات و مقامات است و هيچيك بر او واقع نميشود خدا ميفرمايد لا تدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير يعني بصيرتهاي خلايق او را ادراك نكند و او مدرك همه بصيرتهاست و او نازك‌بين و آگاه است خوب گفته است آن شاعر كه گفته :

اي برتر از قياس و خيال و گمان و وهم وز هر چه گفته‌ايم و شنيديم و خوانده‌ايم

پس هر كس در معارف خود گمان كند كه خدا را ميتواند فهميد بمشعري از مشعرهاي خود يا اشاره باو ميتواند كرد خدا را نشناخته و در معرفت خود يا مقصر است يا قاصر حضرت امير ميفرمايد كه آنچه را بنازكتر فهم خود تميز بدهيد آن مخلوقي است مثل شما رجوعش بسوي شماست و ميفرمايد كه ادوات خود را تحديد كنند و آلات بسوي نظاير خود اشاره كنند و تو اداتي از جنس ذات حق نداري كه او را تحديد كني و آلتي از جنس او ترا نيست كه بآن بسوي او اشاره كني پس معرفت خدا محال و ادراك او ممتنع و اشاره بسوي او غير ممكن .

فصل - از تواتر اخبار آل‌محمد سلام الله عليهم اجمعين برميآيد كه خداوند ايشان را قبل از جميع كاينات آفريده بهزارهزار دهر و در بعضي اخبار صدهزار دهر و در بعضي اخبار چهل‌هزار سال و غير اينها از اخبار وارد شده است [ص 280] و مقصود از اينها نه سبقت زماني است كه در سالهاي پيش خدا ايشان را خلق كرده است بلكه مراد بلندي مرتبه ايشان است كه از آن مرتبه‌ها تعبير بسال آورده‌اند چنانكه گوئي از زمين تا آسمان اول پانصد سال راه است و قطر آسمان اول پانصد سال و مابين هر دو آسمان پانصد سال پس كوكب زحل پيش از زمين است بهفت‌هزار سال و اين پيشي بلندي رتبه زحل است از زمين حال همچنين ايشان بحسب رتبه هزارهزار دهر قبل از كل مخلوقات آفريده شده‌اند و در مابين اخبار اختلاف نيست چرا كه در هر تعبيري يك طور رتبهٔ را قصد كرده‌اند چنانكه سابقاً ذكر آن شده است و باز از اخبار متواتره ظاهر ميشود كه خداوند جميع كاينات را از نور مقدس ايشان خلق كرده است و اخبار در اين خصوص زياده از احصاست پس چون ايشان وجودشان مقدم بر وجود خلق است و وجود خلق از نور ايشان است نه از جنس وجود ايشان پس خلق را ادراك مقام ايشان ممكن نباشد چرا كه مدركي از جنس ايشان ندارند تا بآن مدرك مقام ايشان را ادراك كنند و مقام اعلاي ايشان بمقام نور نميآيد كه نور باشند نه منير پس نور آفتاب را ممكن نباشد كه برتبه ذات آفتاب رسد چرا كه اصل رتبه او در تحت رتبه آفتاب است و از حد خود نميتواند تجاوز نمايد پس غايت حظ انوار از آفتاب همان انوار باشد و آنچه ادراك كند و تميز دهد از جنس خود اوست و در حد خود اوست و برتبه آفتاب نرسد و چون سابقاً اين مسائل را بتفصيل ذكر كرده‌ايم بهمين قدر اكتفا ميشود .

فصل - آنچه از اخبار آل‌محمد عليهم السلام مستفاد ميشود اول نوري كه از آفتاب ذات محمد و آل‌محمد عليهم السلام صادر شده است نور پيغمبران [ص 281] است و در آن نور احدي نصيبي و بهرهٔ ندارد و شيعيان ايشان از نور آفتاب ذات پيغمبران خلق شده‌اند مانند آنكه ايشان از نور آل‌محمد عليهم السلام خلق شده‌اند پس ساير رعيت را ممكن نيست رسيدن بمقام پيغمبران چه جاي رتبه پيغمبر آخر الزمان صلوات الله عليه و آله چرا كه پيغمبران در مقام منيرند و چون خلقت ايشان از مبدء تا منتهي تمام شد خداوند از نور مقدس ايشان انوار شيعيان را آفريده است و اعلي درجه مشاعر شيعيان در تحت رتبه پيغمبران است پس شيعيان نتوانند كه باسفل مقام ايشان رسند و از ادراك آن بي‌بهره‌اند و آنچه ادراك كنند در رتبه خود ايشان و از جنس خود ايشان است البته بهمين برهانها كه گذشت و مثل اين مراتب آفتاب است كه بصحن خانه ميتابد اولاً كه مواجه با اوست بعد از صحن خانه نوري ساطع ميشود و عكسي پيدا ميشود در اوطاق و آن اوطاق روشن ميشود بنور صحن خانه و مواجهه با او دارد نه با آفتاب و نور او نور صحن خانه است بعد از ضياء اوطاق نوري ساطع ميشود باوطاق اندروني و اوطاق اندروني مواجهه با اوطاق بيروني دارد نه با صحن خانه و نورش از نور اوطاق بيروني است اگر چه نور همه از آفتاب است و اگر آفتاب غروب كند همه معدوم خواهند شد و اگر طلوع كند همه بترتيب هر يك در مرتبه و حد خود پيدا شوند مثَلِ آفتاب اول مثل مشيت خداست جل شأنه و نور صحن خانه مثل نور محمد و آل‌محمد است عليهم السلام و مثل نور اوطاق بيروني مثل نور انبيا است عليهم السلام و مثل اوطاق اندروني مثل نور شيعيان است پس بهمين دليل كه نور صحن خانه بنور آفتاب نرسد نور اوطاق بيروني بنور صحن خانه نرسد چرا كه نسبت او بصحن با نسبت نور صحن بآفتاب يكسان است و همچنين بهمين دليل نور اوطاق اندروني باوطاق بيرون نرسد چرا كه [ص 282] نسبتش با اوطاق بيرون مثل نسبتهاي سابق است بفهم چه ميگويم پس مؤمنان ابداً ادراك مقام انبيا را نكنند و اشاره بآنها نتوانند كرد و تميز حقايق ايشان را نتوانند داد چنانكه سابقاً دانستهٔ .

فصل - بدانكه خداوند خلق را براي معرفت و عبادت آفريده است چنانكه در قرآن فرمود كه من جن و انس را نيافريدم مگر بجهت آنكه مرا عبادت كنند و حضرت سيدشهدا عليه السلام فرمودند معنيش آنست كه مرا بشناسند و سبب آن است كه معرفت اول عبادات و اعظم عبادات است چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمود كه اول دين معرفت خداست و در حديث قدسي فرموده است كه من خلق را خلق كردم تا شناخته شوم و از آنچه سابقاً عرض كرديم يافتي كه معرفت انبيا محال است چه جاي آل‌محمد عليهم السلام چه جاي خدا و اشاره بايشان ممتنع است و بنازكتر فهم نتوان ايشان را ادراك كرد و هر چه ادراك كني از جنس خود تو است لهذا خداوند عالم براي خود در هر رتبه وصفي آفريد و آن را سبب معرفت خود قرار داد پس هر كس آن وصف را شناخت خدا را شناخت و هر كس آنرا نشناخت خدا را نشناخت و نيست ديگر خدا را شناختني جز شناختن آن وصف و نيست آن وصف را شناختني غير شناختن خدا بلكه عرض ميكنم كه شناختني غير همين شناختن معقول نيست و آنچه گفته‌اند همين را گفته‌اند و آنچه باو تكليف كرده‌اند همين بوده است از روز اول تا حال چرا كه از خداوند عدل تكليف مالايطاق روا نبود و از پروردگار حكيم تكليف بعبث شايسته نباشد پس تكليف نشده بوده است مگر بهمين و اراده نكرده است خدا مگر همين را و معني ندارد معرفت مگر همين آيا نمي‌بيني كه تو ميگوئي [ص 283] من زيد را ميشناسم و آنچه از او ميشناسي نه ذات اوست بلكه رنگ و شكل و اندام و حركات اوست و اينها همه وصف اوست آيا نمي‌بيني كه اگر اين صفاتش تغيير كند ديگر او را نميشناسي پس معرفت زيد معني ندارد مگر معرفت صفات و ذات از غير خدا شناخته نميشود يعني شناختني ندارد پس چگونه ذات خدا شناخته شود و شناختني داشته باشد گفته‌اند زيد را بشناس و معني شناختن او فهم رنگ و شكل و اندام اوست و بذهن سپردن اينها حال معرفت خدا هم معرفت صفات اوست و غير از اين مطلقاً معني نداشته و ندارد و صفت خدا غير از خداست چنانكه در توحيد دانستهٔ و غير خدا خلق خداست حال اگر آن صفت بالاتر از رتبه تو باشد كه همان عيبهاي سابق را دارد و باز تو آنرا نخواهي شناخت پس بايد در رتبه تو باشد و هست و آن نفسي است كه خدا براي تو خلق كرده است و فرموده آيات خود را در آفاق و در نفوس خود ايشان نشان ايشان ميدهيم و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر كس نفس خود را بشناسد پروردگار خود را شناخته است و حضرت امير عليه السلام فرمودند هر كس نفس خود را بهتر شناسد خداي خود را بهتر شناسد و در انجيل است بشناس نفس خود را كه بشناسي رب خود را پس نفس هر صاحب نفسي صفت خداست در نزد او كه خدا خود را بآن نفس براي او شناسانيده است و هر گاه او را بشناسد خداي خود را شناخته است و هر گاه نشناسد نشناخته است و بقدري كه بشناسد او را شناخته است ربّ خود را و سابقاً شرح اينها شده است و اينجا بجهت حاجت اشاره ميكنيم و حاجت بتفصيل نيست پس هر كسي نفسي دارد كه آن نفس فؤاد اوست و نور خداست در او كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود از فراست مؤمن پرهيز كنيد كه او بنور خدا نظر ميكند و آن نور خدا كه مؤمن [ص 284] با او نظر ميكند همان فؤاد و نفس اوست و همان حقيقت اوست كه خدا او را وصف و مثال خود قرار داده است و او را جامع جميع صفات توحيد خود مناسب آن رتبه كرده است اگر خواهي بداني كه چگونه جامع است و چقدر جامع است در همين تدبر كن كه جميع مراتب توحيد و مقامات تفريد و جميع تنزيه و تقديسي كه حكماي بالغ براي خدا كرده‌اند و ميكنند همه از آن حروفي است كه در آن كتاب مبين خوانده‌اند و آنچه بعد از اين در مرتبه توحيد ترقي كنند چه در دنيا و چه در برزخ و چه در قيامت و چه در مقامات جنت كلاً از حروف همان كتاب توحيد است كه خداوند با قلمِ اختراع بر لوح ابداع نگاشته است و آن كتاب در وصف مقامات توحيد و تنزيه غايتي ندارد و بپايان نخواهد رسيد خدا ميفرمايد قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مدداً نميدانم ميفهمي چه ميگويم يا نه سهل است سخن را روي با صاحبدلان است پس اين كتاب همايون نسخه جميع مسائل تفريد و تنزيه خداست بلانهايه و هر كس هر قدر استكشاف از آن ميكند همان قدر در توحيد عالم ميشود و تفاضل مراتب مردم و بلندي رتبه ايشان بقدر معرفت ايشان است در توحيد و هر كس بآن مقام رسيد و آن كتاب را گشود و مشاهده نمود و او را خواند آگاه بر مسائل توحيد بقدر خود شده است و هر كس بآن مقام نرسيده جميع آنچه ميگويد محض تقليد يا محض ادراكهاي ناقص است كه در مقام اشاره يا عبارت است و دخلي بوصف خدا ندارد و در ايشان است قول خدا كه ماقدروا الله حق قدره يعني نشناختند خدا را حق شناختن و فرموده است سبحان ربك رب العزة عما يصفون يعني منزه است پرورنده تو كه پرورنده عزت است از آنچه مردم وصف ميكنند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود [ص 285] كه تو چناني كه خود خود را ستودهٔ من ستايش تو را احصا نميكنم و ستايش خود مر خود را همان فؤاد است كه وصفي است كه خدا خود خود را بآن وصف كرده است و هر چه در زير رتبه اوست محاط تو است و تو باو احاطه داري و او را تميز دادهٔ و ادراك كردهٔ و وصف خدا نتواند بود و خدا جميع آن مسائل را كه از مكلفين خواسته است اعتقاد باو را و شناختن آن را همه را در اين كتاب توحيد گذارده است و اگر بفهمي من هم آنچه در اين كتاب مينويسم املائي است كه از روي آن كتاب ميكنم بر دست خود و دستم مينويسد و اين كتاب در عالم كتابهاي ظاهري نسخه همان كتاب است كه خدا بقلم خود نوشته است و سواد مطابق اصل است بلا اختلاف پس هر كس را طمع ادراك مسائل توحيد است بايد سعي در وصول بآن مقام نمايد و حروف آن كتاب را بخواند و عالم خالي از كسي كه آن حروف را خوانده باشد نيست و هميشه علما بوده‌اند و هستند و اگر يك ساعت زمين خالي از كسي باشد كه آن حروف را بخواند عالم بدون غايت خواهد ماند و لغو خواهد بود وجودش و در آن ساعت بايد فاني شود چرا كه خدا ميفرمايد من خلق را خلق كردم تا شناخته شوم و فرض كردي كه عالم باشد و كسي نباشد كه خدا را بشناسد پس بايد غايت كه معرفت است در ايام خلوّ بعمل نيامده باشد پس در آن هنگام علت غائي موجود نباشد و اگر يك دم بشود بي علت غائي هميشه ميشود اگر اعضا بي‌روح يك روز بتوانند زنده باشند هميشه ميشود زنده باشند و بديهي است كه اگر يك روز بدن بي‌روح باشد فاسد شود و ميگندد پس همچنين اگر عالم چند گاه بدون علت غائي زيست كند بايد فاسد شود بلكه از آن اول نگذرد پس از اين جهت احاديث بسيار رسيده است كه اگر زمين خالي از حجت شود فرو ميرود و فرمودند كه زمين [ص 286] خالي از عالم نشود و احاديثش گذشت پس معلوم شد كه بي‌علت غائي نميشود و علت معرفت است و معرفت بخواندن آن كتاب است پس بايد هميشه كسي باشد كه آن كتاب را بخواند و اين امام نيست بجهت آنكه اين كتاب را براي رعيت نوشته‌اند و قاري اين كتاب و عارف باين معرفت شيعيان باشند و امام كاتب و واصف است و او غير عارف است .

فصل - بدانكه جماد را روحي ظاهر نيست و حسي و حركتي مطلقاً نيست و از اين جهت او را جماد گفتند كه منجمد است و روح ذائب در او آشكار نيست پس او شرعاً و عرفاً و لغةً جماد است و هر كس را كه گويند جمادي بياور اگر سنگي را آورد مخالفت نكرده و اگر قسم خورد كه جمادي را آوردم دروغ نگفته است و در نزد خدا عاصي نيست و چون در اين جماد روح نباتي آشكار شود و مستولي بر جماد گردد و او را مقهور كند و حركت دهد بر حسب امر و حكم خود و نما دهد و او را صاف نمايد تا آنكه عكس او در آن افتد و نور او از جبهه او آشكار شود و او هم تمام مواجهه باو نمايد چنانكه شاعر گفته :

ز بس بستم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته

و در جميع احوال اين جماد مطيع و منقاد او شود و از خود اراده و خواهشي نداشته باشد آن نبات خلعت نام خود را باو پوشاند و نام جماديت او را از او بگيرد پس اسم عبدشمس را از او بر دارد و اسم عبدالله بر او گذارد و در اين هنگام ديگر در جميع ممالك خوانده نشود آن جماد مگر باسم نبات پس باو گويند نبات و نبات او را در عالم جماد قائم مقام خود كند [ص 287] و شرح مطالب نباتي را از جذب و امساك و هضم و دفع باو گذارد و جميع افعال خود را از دست او جاري كند پس او را زبان گوياي خود و دست تواناي خود و پاي پوياي خود و مشيت نافذ خود و قول بالغ خود و رخساره ظاهر خود كند و او را نام خود و وصف خود قرار دهد و در جميع ممالك نبات خوانده شود و اسم نبات بر او حقيقت شده و اسم جماد از او سلب شده حتي آنكه اگر كسي قسم ياد كند كه نبات است صادق و بگويد كه جماد است كاذب است و سبب اينكه جماديت او مخفي شده است و نباتيت او آشكار شده است مانند قطعه مومي كه مثلث بود و تربيع در او پنهان بود او را مربع كردي تربيع آشكار شد و تثليث پنهان شد پس در هنگام ظهور تثليث قسم راست است كه مثلث است و كذب است نسبت تربيع و در هنگام ظهور تربيع قسم راست است كه مربع است و كذب است نسبت تثليث بفهم چه گفتم من عاميانه گفتم تو حكيمانه بفهم و چون آئينه وجودش صاف‌تر شد در او روح حيواني جلوه‌گر شد و مستولي بر ممالك وجودش روح حيواني شود و پادشاه ذو الاقتداري بر جميع رعاياي جمادي و نباتي گردد و هر دو آن مملكت سر تا پا مطيع و منقاد او شوند و متحرك بتحريك او و ساكن بتسكين او گردند و در جميع آن ممالك ندائي جز نداي او نباشد و نوري جز نور او و ظهوري جز ظهور او پس در اين هنگام خلعت نام خود بر آنها پوشاند و لباس مندرس نام نباتي و جمادي را از آنها سلب كند و در همه آفاق نام آنها حيوان شود و اهل هر لغتي آنها را بلغت خود بطور حقيقت حيوان گويند و اگر كسي قسم ياد كند كه آن حيوان است و نبات و جماد نيست راست گفته است و در جميع كتب آسماني آنرا حيوان خوانند و در جميع شرايع و سنن حيوان باشد و احكام متعلقه بحيوان بر آن جاري شود و مراد شرعي [ص 288] و عرفي و لغوي از حيوان همان باشد لاغير و اگر كسي اعتقاد كند كه آن حيوان است نزد همه عقلا درست اعتقاد كرده و اگر اعتقاد كند كه آن نبات است يا جماد او را سفيه خوانند بفهم چه ميگويم اگر بگويم بخصوصيت الفاظم نظر كن مراد معنيهاي آنهاست و اگر گويم بخصوصيت الفاظم نظر مكن مراد ظواهر الفاظ عاميانه است خوب ميگويد شاعر عرب :