فصل - در اخباري كه دلالت ميكند بر وجوب تولاي ايشان و قبول از ايشان و تسليم امر ايشان و رجوع بسوي ايشان و عدم جواز رد بر ايشان ، از آن جمله در كافي است از حضرت صادق عليه السلام در حديث طويلي كه ميفرمايد [ص 230] نظر كنند مدعي و مدعي عليه بكسي از شما كه راوي حديث ما باشد و ناظر در حلال و حرام ما باشد و عارف باحكام ما باشد پس راضي شوند كه او حَكَم باشد چرا كه من او را بر شما حاكم كردم پس چون حكم كند بحكم ما و قبول نكند از او كسي چنان است كه بحكم ما استخفاف كرده است و بر ما رد كرده است و ردكننده بر ما ردكننده بر خداست و آن بر حد شرك بخداست تا آخر و چون اين امر در فقهاي ظاهر جاري باشد در نقبا و نجبا بطريق اولي جاري است بلكه حقيقت اين امر در ايشان است و در سايرين بطور تبعيت است و از آن جمله در وسايل روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام كه هر كس دين ورزد بخدا بدون شنيدن از صادقي خدا گمراهي را لازم او كند تا فاني شود و هر كس ادعاي شنيدن كند از غير بابي كه خدا گشوده است براي خلق آن مشرك باشد و آن باب كسي است كه مأمون بر وحي خدا باشد تمام شد و شك نيست كه نقبا و نجبا صادق مأمون بر وحي خدايند و اخذ از ايشان نجات است و رد بر ايشان شرك است و از آن جمله حضرت عسكري عليه السلام فرمودند كه هر كس انكار كند ولايت علي را نميبيند بهشت را بچشم خود ابداً مگر آنچه را ببيند و بشناسد كه اگر دوست علي بود آنجا محل او بود پس حسرتش و ندامتش زياد شود و بدرستي كه هر كس دوست دارد علي را و بيزاري جويد از دشمن او و تسليم كند براي اولياي او نميبيند آتش را بچشمش ابداً مگر آنچه ميبيند و باو ميگويند كه اگر بر غير ولايت بودي اينجا جاي تو بود تا آخر و علانيه ميبيني كه تسليم اولياي علي عليه السلام شرط دخول جنت است و از آن جمله باز حضرت عسكري عليه السلام ميفرمايد كه رسول خدا در تفسير همزات شيطان فرمودند كه اما همزات شيطان آن [ص 231] چيزي است كه مياندازد در دلهاي شما از بغض ما اهل بيت عرض كردند يا رسول الله چگونه دشمن داريم شما را بعد از آنكه شناختيم محل شما را نسبت بخدا و منزله شما را فرمود باينكه دشمن داريد اولياي ما را و دوست داريد دشمنان ما را پس پناه ببريد بخدا از محبت اعداي ما و عداوت اولياي ما تا خدا شما را پناه دهد از بغض ما چرا كه هر كس دوست دارد دشمنان ما را بتحقيق كه دشمن داشته است ما را و ما از او بيزاريم و خداي عزوجل از او بيزار است و از آن جمله روايت كرده است در عوالم از فقه الرضا كه روايت شده است كه خدا وحي كرد ببعض عابدان بنياسرائيل و در دل او چيزي داخل شده بود فرمود اما عبادت تو براي من خود را عزيز كردي بواسطه من و اما زهد تو در دنيا تعجيل كردي براحت پس آيا دوست داشتي دوستي را از من و دشمن داشتي دشمني را از من پس امر كرد كه او را بآتش بردند نعوذ بالله تمام شد حديث شريف و معلوم شد كه عبادت و زهد بدون ولايت اوليا و عداوت اعداء نفعي ندارد و روايت كرده است از حضرت امير عليه السلام كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روزي فرمودند دوست دار در راه خدا و دشمن دار در راه خدا و موالات كن در راه خدا و معادات كن در راه خدا زيرا كه بولايت خدا نميتوان رسيد مگر باين تا آنكه فرمود كه مردي عرض كرد كيست ولي خدا تا او را دوست دارم و كيست دشمن خدا تا او را دشمن دارم پس اشاره كرد بسوي علي فرمود آيا ميبيني اين را عرض كرد بلي فرمود وليّ اين وليّ خداست پس دوست دار او را و عدو اين عدو خداست پس دشمن دار او را دوست دار دوست اين را اگر چه قاتل پدر و پسر تو باشد و دشمن دار دشمن اين را اگر چه پدر و پسر تو باشد تمام شد پس معلوم شد كه دوستي نقبا و نجبا واجب [ص 232] و بيزاري از دشمن ايشان لازم است و باز حضرت عسكري عليه السلام فرمودند در تفسير قول خدا و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا يعني چون ملاقات كنند مؤمنين را گويند ايمان آورديم فرمود يعني مثل ايمان شما بمحمد صلي الله عليه و آله مقرون بايمان بامامت برادرش علي بن ابيطالب و اينكه خلفاي او بعد از او ستارِهاي درخشانند و ماههاي منيره و آفتابهاي مضيئه باهره و اينكه اولياي ايشان اولياي خداست و اعداي ايشان اعداي خدا تا آخر معلوم شد كه معرفت اولياء از شروط ايمان است و ركن رابع همين است لاغير و هم آن حضرت ميفرمايد در تفسير قول خدا اتخذتم عند الله عهداً يعني آيا نزد خدا عهدي گرفتهايد ميفرمايد يعني عهدي گرفتهايد كه عذاب شما بر كفر شما بمحمد و دفع شما امامت را در نفس پيغمبر كه علي عليه السلام باشد و ساير خلفاي او و اولياي او منقطع است و دايم نيست بلكه نيست آن مگر عذاب دايم كه تمام شدن ندارد پس جرأت نكنيد بر گناهان و قبايح كفر تا آخر ببين چگونه قرار داده است دفع اوليا را از متممات كفر پس اقرار به پيغمبر و ائمه و اوليا ايمان است و انكار اينها كفر و هم آن حضرت روايت كند از حضرت صادق عليه السلام در تفسير قول خدا كه ميفرمايد چون آمد ايشان را رسولي از نزد خدا كه تصديق كنند آنچه را كه با ايشان بود انداختند گروهي از اهل كتاب كتاب خدا را پشت سر خود كه گويا نميدانند فرمود چون آمد ايشان را يعني يهود را و آنها كه پيرو ايشانند از نواصب كتابي از نزد خدا قرآن است كه مشتمل بر وصف فضل محمد و علي عليهما السلام و واجب كردن دوستي ايشان و دوستي دوستان ايشان و دشمني دشمنان ايشان است تا آخر حديث ببين كه چگونه ميفرمايد كه كتاب مشتمل است بر ولايت نبي و وصي و اوليا و در كتاب خدا واجب اما ولايت اوليا آنجا كه [ص 233] ميفرمايد كه مؤمنين و مؤمنات بعض ايشان وليّ بعض است پس هر كس ولي مؤمنان نيست مؤمن نيست و ميفرمايد هر كس دوست دارد خدا و رسول و مؤمنان را پس طايفه خدا غالبند يعني دوست خدا و رسول و مؤمنان طايفه خداست و اما براءت از اعداء ميفرمايد لاتجد قوماً يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله تا آخر آيه يعني نخواهي يافت مؤمنان بخدا و روز قيامت را كه دوست دارند مخالف خدا و رسول را باري و هم آن حضرت روايت كرده است از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمودند گروه مردم دوست داريد موالين ما را با دوستي خود مر آل ما را اين زيد بن حارثه است و پسرش اسامه از خواص دوستان مايند پس دوست داريد آن دو را پس قسم بحق كسي كه محمد را بحق به پيغمبري فرستاده است كه نفع ميدهد بشما حب آن دو عرض كردند چگونه نفع ميدهد بما حب آن دو فرمود ايشان ميآيند روز قيامت نزد علي عليه السلام با خلق عظيمي از دوستانشان بيشتر از ربيعه و مضر پس ميگويند اي برادر رسول خدا اينها دوست داشتهاند ما را بدوستي محمد رسول خدا و بدوستي تو پس مينويسد علي عليه السلام براي ايشان گذشتن از صراط را پس ميگذرند بر صراط تا آنكه فرمود هر گاه ميخواهيد گذشتن بر صراط را بسلامتي و دخول بهشت را با غنيمت دوست داريد بعد حب محمد و آل او موالين او را تا آنكه فرمود كه خدا چون داخل كند شما را ببهشت اي گروه شيعيان و دوستان ندا ميكند منادي خدا در آن بهشتها كه داخل شديد اي بندگان من ببهشت برحمت من پس قسمت كنيد بر حسب محبتتان شيعيان محمد و علي را و قضا كردنتان حقوق برادرانِ مؤمن را پس هر يك از ايشان كه بيشتر دوست دارد شيعه را و حقوق برادران مؤمن را بهتر ادا كرده است درجات او در بهشت اعلي است تا آخر حديث [ص 234] تدبر كن در اين حديث شريف و ببين كه رفعت درجات در بهشت بر حسب دوستي شيعيان است و بعد از اين خواهي دانست كه مراد از شيعه كبار اولياست نه هر كس كه دوستي ورزد و در حديثي ديگر از رسول خداست صلي الله عليه و آله كه فرمود بسلمان اي سلمان جبرئيل از جانب خدا ميگويد اي محمد سلمان و مقداد دو برادرند كه صفا كردهاند در دوستي تو و دوستي علي برادر تو و وصي تو و صفي تو و آن دو در اصحاب تو مثل جبرئيل و ميكائيلند در ملائكه دشمنند براي هر كس كه دشمن دارد يكي از ايشان را و دوستند براي هر كس كه دوست دارد آن دو را و دوست دارد محمد و علي را و عدوّند براي هر كس دشمن دارد محمد و علي و اولياي ايشان را و اگر دوست دارند اهل زمين سلمان و مقداد را چنانكه ملائكه آسمانها و حجب و كرسي و عرش ايشان را دوست ميدارند بجهت محض دوستي ايشان براي محمد و علي و دوستي ايشان اولياء خدا را و دشمني ايشان دشمنان خدا را هرآينه عذاب نميكرد خدا احدي از ايشان را بعذابي البته حضرت امام حسن عليه السلام فرمودند كه چون رسول خدا صلي الله عليه و آله اين سخن را گفت درباره سلمان و مقداد خشنود شدند باين سبب مؤمنان و منقاد شدند و منافقان را بد آمد و عناد ورزيدند و عيبجوئي كردند تا آخر خبر نظر كنيد كه چگونه علت مقام اين دو بزرگوار را دوستي محمد و علي و دوستي اولياء خدا و دشمني دشمنان خدا قرار داده است اگر بديده انصاف نگري نيست امري مگر همين چنانكه حضرت صادق فرمودند آيا دين هست مگر حب و از جمله روايات روايت حضرت عسكري است در حديث طويلي كه خدا فرمود بآدم تسبيح ميكني مرا بآنچه من اهل آنم و اعتراف ميكني بگناه خود چنانكه تو اهل آني و توسل ميجوئي بمن [ص 235] بفاضلين كه تعليم كردم بتو اسماء ايشان را و تفضيل دادم ترا بواسطه ايشان بر ملائكه خودم و ايشان محمد و آل طيبون و اصحاب اويند كه خيّرونند پس خدا توفيق داد باو پس عرض كرد يا رب لا اله الا انت سبحانك و بحمدك عملتُ سوءاً و ظلمتُ نفسي فتُبْ علَيّ انك انت التواب الرحيم بحق محمد و آل طيبين او و نيكان اصحاب او كه منتجبين ميباشند آدم گفت يا رب چقدر بزرگ است شأن محمد و آل او و نيكان اصحاب او پس خدا وحي كرد بسوي او اي آدم اگر تو بشناسي كنه جلال محمد را نزد من و نيكان اصحاب او را و آل او را هرآينه خواهي دوست داشت او را دوست داشتني كه باشد افضل اعمال تو آدم عرض كرد يا رب بشناسان بمن خدا فرمود اي آدم اگر هموزن شود بمحمد جميع خلق از پيغمبران و مرسلان و ملائكه مقربان و ساير عباد صالحان از اول دهر تا آخر دهر از ثَرٰي تا عرش هرآينه محمد راجح خواهد شد و بدرستي كه مردي از نيكان آلمحمد اگر هموزن شود باو جميع آل پيغمبران هرآينه رجحان خواهد داشت بر ايشان و بدرستي كه اگر هموزن شود مردي از نيكان صحابه محمد جميع اصحاب مرسلين را هرآينه رجحان خواهد داشت بر ايشان اي آدم اگر دوست دارد مردي از كفار يا جميع ايشان مردي از آلمحمد و اصحاب خيّرينِ او را هرآينه كفايت ميكند او را باينكه ختم كند براي او بتوبه و ايمان پس داخل جنت شود بدرستي كه خداوند عالم هرآينه افاضه ميكند بر هر يكي از محبّين محمد و آلمحمد و اصحاب محمد از رحمت خود آنقدر كه اگر آن مقدار قسمت شود بر عددي مثل عدد كل ما خلق الله از اول دهر تا آخر دهر و همه كفار باشند هرآينه كفايت ميكند ايشان را و نيك عاقبت كند ايشان را بايمان بخدا تا اينكه بآن ايمان مستحق بهشت شوند و بدرستي كه مردي از [ص 236] دشمنان آلمحمد و اصحاب خيّرين او يا دشمن يكي از ايشان هرآينه عذاب ميكند او را خدا عذابي كه اگر قسمت شود بر مثل عدد خلق خدا هرآينه هلاك ميكند همگي را تا آخر خبر و دانستي كه مانند سلمان و ابيذر و كبار صحابه در هر عصري هستند و نميشود كه عالم از چهار نفر امثال ايشان كه مؤمن حقيقي ميباشند خالي شود و زياده ممكن است چرا كه ايشان اوتاد خيمه ايمانند و امام مانند ستون وسط است و خيمه نخواهد ايستاد مگر بعمود و چهار طناب چنانكه يافتي سابقاً و نظير اين مسئله در اين كتاب بسيار گذشته است و احاديث متعلق اين فصل هم سابقاً بسيار گذشته است و اين بيبضاعت را چون فرصت جمع اخبار و كتب نيست و عادتي بتأليف ندارم و غالب آنچه مينويسم بطور انشاء مطلب است و تصنيف است هر چه در بادي نظر آيد از اخبار و آيات ذكر ميشود يا هر حديثي كه موضع معين معلومي دارد و بسهولت پيدا ميشود در هنگام استشهاد ذكر ميشود و آنچه در مواضع بعيده است و اشكالي دارد ديگر از پي آنها نميروم لهذا بهمين قدر اخبار در اين مطلب اكتفا ميكنيم و اگر كسي تتبع كند اخبار كثيره خواهد يافت بلكه آنقدر خواهد يافت كه در هيچ مسئله بآن كثرت نيابد و چون در ساير مسائل در فكر بودند اخبار آنها را در يك باب جمع كردهاند بسيار بنظر ميآيد و چون اين مسئله قدري از نوائب زمان مهجور بوده است احاديث آنرا بالتمام در يك باب وضع نكردهاند و كتابي محض براي آن ننوشتهاند و اگر كرده بودند ميديدي كه از هزار حديث در اين مسئله بيشتر است و چون لفظ شيعه در اين اخبار زياد ذكر شد و در ساير اخبار هم بسيار است و هر يك از ضعفا كه آن حديثها را ميخوانند آن فخر را براي خود ميانگارند و از اين جهت معني شيعه از ميان رفته [ص 237] است و همه اثناعشريه خود را شيعه ميانگارند و اشتباهي بزرگ است لهذا فصلي بجهت بيان اين معني بيان ميكنم .
فصل - در فرق ميان شيعه و دوست و اولاً اخبار آنرا ذكر ميكنيم بقدر ميسور حضرت عسكري از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت فرموده است بپرهيزيد اي گروه شيعه كه بهشت از شما فوت نميشود اگر چه دور شود بواسطه قبايح اعمال شما پس تنافس كنيد در درجات بهشت عرض كردند كه آيا داخل ميشود احدي از دوستان تو و دوستان علي عليه السلام بجهنم فرمود هر كس نجس كند نفس خود را بمخالفت محمد و علي عليهما السلام و در محرمات واقع شود و ظلم كند به مؤمنين و مؤمنات و مخالفت شرايع كند ميآيد روز قيامت نجس ميگويد باو محمد و علي عليهما السلام اي فلان تو نجسي و صالح نيستي براي مرافقت آقايان نيك خود و معانقه حوران نيك و ملائكه مقربان نميرسي بآنجا مگر آنكه از تو پاك شود آن گناهان كه بر تو است پس داخل شود بطبقه اعلاي جهنم پس عذاب ميشود ببعض گناهان خود و بعضي از ايشان ميرسد باو شدايد در محشر ببعض گناهانش پس برميچيند او را از اينجا و از آنجا آن كسي كه ميفرستند او را آقايان او از نيكان شيعه چنانكه مرغ دانه برميچيند و بعضي از ايشان كسي است كه گناه او كمتر است و خفيفتر پس طاهر ميشود از آن بشدايد و نوايب از سلاطين و غير ايشان و از آفات در بدن در دنيا تا چون در قبر گذارده شود طاهر باشد و بعضي از ايشان كسي است كه مرگش نزديك ميشود و گناه بر او باقي مانده پس شديد ميشود بر او نزع روح او و كفاره ميشود از او و اگر باز مانده باشد بر او در وقت مردن براي او ناخوشي شكم [ص 238] و اضطرابي دست دهد و مردم بر او كم حاضر شوند و ذلتي باو رسد پس كفاره او شود و اگر باقي مانده باشد ميآورند او را و هنوز در لحد نگذاردهاند پس او را ميگذارند و مردم متفرق ميشوند پس طاهر ميشود و اگر گناهان او بيشتر باشد و عظيمتر طاهر ميشود از آنها بشدايد عرصات قيامت پس اگر اعظم و اكثر باشد از آن در طبقه اعلاي جهنم و عذاب آن از همه محبين ما بيشتر است و گناهش اعظم اينها را شيعه نگويند و لكن مينامند ايشان را دوستان و موالين اولياء ما و معادين اعداي ما بدرستي كه شيعه ما كسي است كه مشايعت ما را كرده باشد و متابعت آثار ما را نموده باشد و اقتدا باعمال ما كرده باشد و حضرت عسكري فرمودند كه مردي برسول خدا صلي الله عليه و آله عرض كرد كه يا رسول الله فلان كس نظر ميكند بحرم همسايه خود و اگر ممكن شود او را كه در حرامي واقع شود باكي ندارد پس غضب كرد رسول خدا صلي الله عليه و آله و فرمود او را بياوريد پس مردي ديگر عرض كرد يا رسول الله او از شيعيان شماست اعتقاد دوستي شما را دارد و موالات علي عليه السلام و بيزاري از اعداء شما را دارد فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله مگو او از شيعيان ماست چرا كه آن دروغ است شيعه ما كسي است كه مشايعت كرده باشد ما را و متابعت نموده باشد ما را در اعمال ما و ايني كه ذكر كردي در اين مرد از اعمال ما نيست و عرض كردند باميرالمؤمنين عليه السلام فلان كس مسرف بر نفس خود است بگناهان موبقه و او با وجود اين از شيعيان شماست حضرت امير فرمود بر تو يك دروغ نوشته شد يا دو دروغ اگر مسرف است بگناهان بر نفس خود دوست ميدارد ما را و دشمن ميدارد اعداء ما را آن يك دروغ است آن از دوستان ما است نه شيعيان و اگر موالي اولياء ما و معادي اعداء ما هست و مسرف نيست چنانكه گفتي آن هم يك دروغ است و اگر مسرف [ص 239] در ذنوب هست و موالات ما ندارد و معادي اعداء ما نيست دو دروغ گفتهٔ و مردي بزن خود گفت برو نزد فاطمه دختر رسول خدا صلي الله عليه و آله و بپرس از او كه فلاني شيعه شما هست يا شيعه شما نيست پس پرسيد از ايشان فرمود باو بگو اگر عمل ميكني بآنچه ما بتو امر كرديم و بازميايستي از آنچه ما ترا نهي كرديم از آن تو از شيعيان ما هستي و الا فلا زن برگشت و خبر داد بشوهر خود شوهر گفت واي بر من كيست كه گناه نكرده باشد پس من مخلدم در آتش جهنم چرا كه هر كس از شيعيان ايشان نيست مخلد است در آتش جهنم زن برگشت نزد فاطمه و آنچه شوهرش گفته بود عرض كرد فاطمه فرمود بگو باو چنين نيست شيعيان ما نيكان اهل جنتند و دوستان ما و دوستان دوستان ما و دشمنان دشمنان ما و تسليمكننده بدل و زبانش براي ما شيعه نيست اگر مخالفت امرها و نهيهاي ما را كند در ساير گناهان و ايشان با وجود اين در بهشتند و لكن بعد از آنكه طاهر شوند از گناهانشان ببلايا و مصيبتها و در عرصات قيامت بانواع شدايد يا در طبق اعلاي جهنم بعذاب آن تا اينكه ايشان را نجات دهيم بمحبت خود از آنجا و ببريم ايشان را بحضرت خودمان مردي عرض كرد بحسن بن علي عليهما السلام كه من از شيعيان شمايم حضرت فرمودند اي بنده خدا اگر در اوامر و نواهي ما مطيعي براي ما راست گفتهٔ و اگر بخلاف ايني زياد مكن در گناهان خود بادعاي مرتبه شريفهٔ كه از اهلش نيستي مگو من از شيعه شمايم و لكن بگو من از موالين شمايم و از محبان شمايم و دشمن دشمنان شمايم و تو در خير باشي و بسوي خير و مردي عرض كرد بحضرت حسين عليه السلام يا بن رسول الله من از شيعيان شمايم فرمود بپرهيز از خدا و ادعا مكن چيزي را كه خدا بگويد دروغ گفتي و فجور كردي در ادعاي خود شيعه ما كسي [ص 240] است كه پاك شده است دلهاشان از هر غشي و غلي و مكري و لكن بگو من از موالين و محبين شمايم و مردي عرض كرد بعلي بن الحسين عليهما السلام كه يا بن رسول الله من از شيعيان خلّص شمايم حضرت فرمودند اي بنده خدا پس تو مانند ابرهيم خليلي كه خدا ميفرمايد و ان من شيعته لابرهيم اذ جاء ربه بقلب سليم پس اگر قلب تو مثل قلب اوست پس تو از شيعيان مائي و اگر دل تو مثل دل او نيست و آن طاهر از غش و غل بود پس نه و اگر دانستهٔ كه تو بقول خود كاذبي مبتلا خواهي شد بفالجي كه مفارقت نكند از تو تا مرگ يا جذامي تا كفاره اين دروغت باشد حضرت باقر عليه السلام بمردي فرمودند كه فخر بر ديگري كرده بود و گفته بود آيا تو بر من فخر ميكني و من از شيعه آلمحمدم حضرت باقر عليه السلام باو فرمودند بر چه فخر كردي بر او بدروغ اي بنده خدا آيا مال تو كه با تو است خرج خودت بكني بهتر است نزد تو يا خرج برادران مؤمنت كني عرض كرد خرج خودم كنم فرمود پس شيعه ما نيستي چرا كه ما آنچه خرج بر صاحبمحبتان از برادرانمان كنيم بهتر است نزد ما و لكن بگو من از دوستان شمايم و از اميدواران بنجات بمحبت شما و عرض كردند بحضرت صادق عليه السلام كه عمار دهني امروز نزد ابن ابيليلي قاضي كوفه شهادتي داد قاضي گفت برخيز اي عمار ما شناختيم تو را شهادت تو را قبول نميكنيم چرا كه تو رافضي هستي پس عمار برخواست و شانههاي او ميلرزيد و گريه باو دست داد ابن ابيليلي باو گفت تو مردي هستي از اهل علم و حديث اگر بدت ميآيد كه بتو بگويند رافضي از رفض بيزاري بجو كه از برادران ما باشي عمار گفت اي مرد من باين خيال نبودم و لكن گريه كردم بر تو و بر خودم اما گريهام بر خودم اين بود كه مرا نسبت دادي [ص 241] برتبه شريفهٔ كه اهل آن نبودم و گمان كردي كه من رافضيم ويحك حضرت صادق عليه السلام فرمود كه اول كسي كه برافضي مسمي شد ساحران بودند كه چون مشاهده كردند آيت موسي را در عصا ايمان آوردند باو و متابعت كردند او را و رفض كردند امر فرعون را و تسليم كردند بهر بلائي كه بايشان نازل شود پس ناميد ايشان را فرعون رافضي بجهت آنكه دين او را ترك كردند پس رافضي كسي است كه ترك كرده باشد جميع آنچه را كه خدا مكروه دارد و بكند آنچه را كه خدا امر كرده است او را بآن پس كجاست در اين زمان مثل اين كسي پس گريه كردم بر نفس خودم از ترس اينكه خدا مطلع شود بر دل من و اين لقب را بر نفس خود قرار داده باشم و عتاب كند مرا پروردگارم و بگويد اي عمار آيا ترك كردي باطل را و عمل كردي بطاعات چنانكه ابن ابيليلي بتو گفت پس اين سبب كوتاهي درجاتم شود اگر با من مسامحه كند و موجب عقاب شديد شود بر من اگر با من مناقشه كند تا آنكه آقايانم شفاعتم كنند و اما گريهام بر تو بجهت بزرگي دروغت بود كه مرا بغير اسمم ناميدي و ترسيدم از عذاب شديد خدا بر تو بجهت اينكه بهترين اسمها را رذلترين اسمها كردي چگونه صبر ميكند بدن تو بر عذاب اين كلمه كه گفتي پس حضرت صادق عليه السلام فرمود اگر بر عمار گناه بود بزرگتر از آسمانها و زمينها محو شد از او باين كلمات و حسنات او را زياد ميكند نزد خدا تا آنكه هر خردلي از آن اعظم از دنيا شود هزار مرتبه و كسي عرض كرد بموسي بن جعفر عليهما السلام بمردي گذشتيم در بازار و او فرياد ميكرد من از شيعه خلّص محمدم و آلمحمد و جامهٔ ميفروخت بهر كس كه زياده دهد حضرت موسي عليه السلام فرمودند جاهل نيست و ضايع [ص 242] نكرده است خود را كسي كه قدر خود را بداند آيا ميدانيد مثل اين چيست اين كس مثل آن ميماند كه بگويد من مثل سلمانم و ابوذر و مقداد و عمار و با وجود اين ساختگي ميكند در بيع خود و ميپوشاند عيوب متاع خود را بر مشتري و چيزي ميخرد بقيمتي و زياد ميكند براي غريبي كه آنرا ميخواهد و معامله ميكند با او و چون مشتري غايب شود ميگويد باو نميدهم مگر باين طور يعني بغير آنكه او خواسته آيا اين ميباشد مثل سلمان و ابيذر و مقداد و عمار حاش لله كه اين مثل ايشان باشد و لكن منع نميكنيم كه بگويد من از دوستان محمد و آلمحمدم و من از مواليان اولياء ايشانم و از معاديان اعداي ايشان و چون حضرت علي بن موسي عليهما السلام وليعهد شد خادم ايشان آمد عرض كرد در در خانه قومي هستند و اذن ميخواهند ميگويند ما شيعه علي هستيم فرمودند من مشغولم برگردان ايشان را پس برگرداند ايشان را روز دويم آمدند و گفتند مثل روز اول همان جواب را فرمودند تا دو ماه بهمين طور ميآمدند و حضرت ايشان را برميگرداند پس مأيوس شدند از خدمت رسيدنْ بدربان گفتند بگو بمولاي ما ما شيعه پدر توايم كه علي بن ابيطالب باشد و دشمنان ما بما شماتت كردند در منع فرمودن شما ما را و ما برميگرديم اين مرتبه و ميگريزيم از شهرمان از خجالت آنچه بما رسيده است و بجهت آنكه عاجزيم از تحمل تلخي آنچه بما ميرسد بسبب شماتت دشمنان حضرت علي بن موسي عليه السلام فرمودند اذن ده براي ايشان كه داخل شوند داخل شدند و سلام كردند جواب ايشان را رد نفرمود و رخصت نشستن نداد ايستادند و عرض كردند يا بن رسول الله اين چه جفاي بزرگ است و چه استخفاف است بعد از اين منع دشوار ديگر براي ما چه ماند حضرت رضا عليه السلام فرمود بخوانيد ما اصابكم من مصيبة فبما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير يعني هر مصيبت [ص 243] كه بشما رسد بعمل شماست و از بسياري خدا عفو ميكند اقتدا نكردم درباره شما مگر بپروردگارم عزوجل و برسول خدا و باميرالمؤمنين و ائمه بعد از او از آباء طاهرينم ايشان عتاب كردند بر شما پس اقتدا بايشان كردم عرض كردند چرا يا بن رسول الله فرمود بجهت ادعاي شما كه شما شيعه اميرالمؤمنين علي بن ابيطالبيد عليه السلام ويحكم شيعه علي حسن و حسين و سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و محمد بن ابيبكر است كه مخالفت نكردند چيزي از اوامر او را و مرتكب نشدند چيزي از نواهي او را و اما شما چون گفتيد كه شما شيعهايد و شما در اكثر اعمال خود با او مخالفيد و مقصريد در بسياري از واجبات و تهاون ميكنيد بحقهاي عظيم برادران في الله خود و تقيه ميكنيد جائي كه واجب نيست تقيه و ترك تقيه ميكنيد جائي كه لابد است از تقيه اگر ميگفتيد كه ما موالي اوئيم و دوستان اولياي او و دشمنان دشمنان او انكار نميكردم اين قول شما را و لكن اين مرتبه شريفهايست كه ادعا كرديد اگر تصديق نكنيد قول خود را بفعل خود هلاك ميشويد اگر رحمت خدا شما را درنيابد عرض كردند يا بن رسول الله ما استغفار كرديم از خدا و توبه كرديم از قول خود بلكه ميگوئيم چنانكه مولاي ما بما تعليم كرد ما دوستان شمائيم و دوستانِ دوستان شما و دشمنان دشمنان شما پس حضرت رضا فرمود پس مرحبا بشما اي برادران من و اهل دوستي من بيائيد بالا بيائيد بالا پس ايشان را بالا برد تا بخود چسپانيد پس فرمود بحاجب خود چند مرتبه ايشان را راه ندادي عرض كرد شصت مرتبه فرمود شصت مرتبه پيدرپي ميروي نزد ايشان و سلام كن بر ايشان و سلام مرا بايشان برسان چرا كه محو كردند گناهان خود را باستغفارشان و توبهشان و مستحق كرامت شدند بجهت دوستي خود براي ما و موالاتشان براي ما و متفقد امورشان و امور [ص 244] عيالشان باش و خرجشان را بده و نيكيها و صلهها بايشان برسان و دفع سختيها از ايشان بكن داخل شد مردي بر محمد بن علي بن موسي الرضا عليهم السلام و او خوشحال بود حضرت فرمود چه شده است كه ترا خوشحال ميبينم عرض كرد يا بن رسول الله شنيدم پدرت ميفرمود بهتر روزي كه بنده خوشحال شود روزي است كه خدا باو نصيب كرده باشد صدقهها و نيكيها و سد حاجات برادران مؤمنش و امروز ده نفر از برادران مؤمن فقراء صاحب عيال پيش من آمدند از فلان شهر بهر يك چيزي دادم از براي اين خوشحالم فرمود سزاواري كه خوشحال شوي اگر باطل نكرده باشي يا باطل نكني آنرا عرض كرد چگونه باطل كردهام و من از شيعيان خلّص شمايم فرمودند هاه باطل كردي نيكي خود را ببرادرانت عرض كرد چه طور يا بن رسول الله فرمود بخوان قول خدا را يا ايها الذين آمنوا لاتبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذي يعني باطل نكنيد صدقات خود را بمنت گذاردن و اذيت كردن آن شخص عرض كرد يا بن رسول الله منت نگذاردم بر آن قوم كه تصدّق بايشان دادم و اذيت نكردم ايشان را فرمودند خدا ميفرمايد باطل نكنيد صدقههاي خود را بمنت گذاردن و اذيت كردن و نفرموده بمنت گذاردن بر آن قوم كه تصدق بر ايشان ميكنيد و باذيت كردن آن كس كه تصدق بر ايشان ميكنيد بلكه مراد هر اذيتي است آيا اذيت تو آن قوم را كه تصدق بر ايشان كردي اعظم است يا اذيت كردن تو حافظان خود را و ملائكه مقربيني كه بر گرد تواند يا اذيت كردن تو ما را عرض كرد بلكه اين اعظم است يا بن رسول الله فرمودند بتحقيق كه مرا اذيت كردي و ايشان را اذيت كردي و باطل كردي صدقه خود را عرض كرد چرا فرمودند بجهت آنكه گفتي كه من چگونه باطل كردم [ص 245] صدقه خود را و حال آنكه از شيعيان خلّص شما هستم ويحك آيا ميداني كيست شيعه خلّص ما شيعه خلّص ما حزقيل مؤمن آل فرعون است و صاحب يس است كه خدا فرموده و جاء رجل من اقصي المدينة يسعي و سلمان است و ابوذر است و مقداد و عمار آيا مساوي كردي نفس خود را باينها آيا اذيت نكردي باين واسطه ملائكه را و اذيت نكردي ما را آن مرد عرض كرد استغفر الله و اتوب اليه پس چگونه بگويم فرمود بگو من از موالين شمايم و از محبين شما و معادي اعداء شما و موالي اولياء شما عرض كرد چنين ميگويم و چنينم من يا بن رسول الله توبه كردم از سخني كه شما انكار كرديد و انكار كردند آنرا ملائكه و انكار نكرديد شما اين را مگر بجهت انكار خداي عزوجل فرمود الآن برگشت بتو ثوابهاي صدقههاي تو و زايل شد از تو باطل شدن صدقه يوسف بن محمد بن زياد و علي بن محمد بن سنان رضي الله عنهما نقل كردهاند كه شبي در غرفه حسن بن علي بن محمد عليهم السلام حاضر شديم و پادشاه زمان او را تعظيم ميكرد و نوكرهاي او هم او را تعظيم ميكردند ناگاه والي بلد از آنجا گذشت و با او مردي بود كه شانه او را بسته بود و حسن بن علي عليهما السلام از روزنه خود مشرف بود چون والي از آنجا ايشان را ديد پياده شد حضرت فرمودند سوار شو سوار شد و تعظيم حضرت كرد و عرض كرد يا بن رسول الله اين مرد را امشب گرفتهام در در دكان صرافي و گمان كردم كه ميخواهد سوراخي كند و دزدي كند گرفتم او را چون خواستم باو پانصد تازيانه زنم و اين قاعده من است در هر كس كه گمان باو بردم و او را گرفتم تا بجزاي بعض گناه خود برسد پيش از آنكه بيايد كسي كه طاقت دفع او را ندارم اين مرد بمن گفت از خدا بترس و متعرض غضب خدا مشو چرا كه من از شيعيان اميرالمؤمنينم [ص 246] عليه السلام و شيعه اين امام قائم بامر خدا پس دست از او كشيدم و گفتم تو را ميبرم نزد او اگر ترا شناخت كه شيعهٔ تو را رها كنم و الا دست و پاي تو را ببرم بعد از آنكه هزار تازيانه بتو بزنم و او را آوردهام يا بن رسول الله آيا اين از شيعيان تو است باين طور كه ادعا ميكند حضرت فرمودند معاذ الله اين از شيعيان علي نيست و خدا او را مبتلا بدست تو كرد چرا كه اعتقاد كرده است كه او شيعه است والي گفت بس است مرا مگر آنكه باو پانصد تازيانه زنم و حرجي بر من نيست چون او را دور برد گفت او را برو بيندازيد انداختند او را و دو جلاد يكي از راست و يكي از چپِ او واداشت و گفت بزنيد بناي زدن كردند و هيچ باو نميخورد و چوبهاي آنها بر زمين ميآمد والي غضب كرد گفت واي بر شما زمين را ميزنيد او را بزنيد چون رفتند او را بزنند باو نميخورد و چوب بجلادها ميخورد و خودشان فرياد ميكردند والي گفت ويحكم ديوانهايد يكديگر را ميزنيد او را بزنيد گفتند ما او را ميخواهيم بزنيم بخودمان ميخورد چهار نفر ديگر را فرياد كرد و با آن دو شش نفر شدند و گفت دور او را بگيريد دور او را گرفتند و بناي زدن كردند چوبها بوالي ميخورد و از حيوان خود افتاد و گفت مرا كشتيد خدا شما را بكشد گفتند ما او را ميزنيم آنها را دور كرد و جمعي ديگر را فرياد كرد گفت بزنيد اين را بناي زدن كردند والي فرياد كرد كه مرا ميزنيد گفتند نه والله نميزنيم مگر اين را والي گفت پس اين زخمها از كجا بسر و رو و بدن من شد اگر مرا نزدهايد گفتند دست ما شل شود اگر ما قصد تو را كردهايم آن مرد گفت بوالي اي بنده خدا آيا عبرت نميگيري از اين لطفها كه اين زدن را از من دور ميكند واي بر تو مرا بسوي امام برگردان و هر چه ميگويد بكن او را برگرداند نزد حضرت [ص 247] عرض كرد يا بن رسول الله عجيب است كه انكار فرمودي كه اين شيعه شما نيست و كسي كه از شيعه شما نيست شيعه ابليس است و آن در آتش است و ديدم من از اين مرد معجزاتي كه نميشود مگر براي انبيا حضرت فرمودند بگو يا براي اوصيا بعد حضرت فرمودند اي بنده خدا او دروغ گفت در ادعاي خود كه از شيعيان ماست اگر فهميده بود و تعمد كرده بود مبتلا ميشد بجميع عذاب تو و سي سال در زندان ميماند و لكن خدا رحمش كرد كه كلمهٔ گفت بآن معني كه در دلش بود نه بر تعمد كذب و تو اي بنده خدا بدان كه خدا او را از دست تو خلاص كرد او را رها كن چرا كه او از موالين ما و محبين ماست و از شيعيان نيست والي عرض كرد ما اين هر دو را يكي ميدانستيم فرق چيست فرمودند فرق اين است كه شيعه ما كسانيند كه متابعت كردند آثار ما را و اطاعت كردند ما را در همه امرها و نهيهاي ما ايشان شيعيان مايند و اما كسي كه مخالفت كرده است ما را در بسياري از واجبات از شيعه ما نيست بعد حضرت بوالي فرمودند توبه كن كه دروغي گفتي كه اگر عمداً بود هرآينه خدا تو را مبتلا ميكرد بخوردن هزار تازيانه و زندان سي سال عرض كرد آن دروغ چه بود فرمودند آنكه گفتي كه از او معجزات ديدي اين معجزات از او نيست بلكه از ماست كه خدا در او ظاهر كرد بجهت اظهار حجت ما و واضح كردن جلالت و شرف ما و اگر گفته بودي مشاهده كردم در او معجزات انكار نميكردم بر تو آيا نيست كه زنده كردن عيسي ميت را معجزه بود آيا آن معجزه ميت بود يا عيسي آيا نيست ساختن او مرغ را از گل باذن خدا معجزه آن معجزه مرغ بود يا عيسي آيا نه اينكه آنها كه ميمون شدند معجزه بود آن معجزه ميمون بود يا نبي آن زمان والي عرض كرد استغفر الله و اتوب اليه پس حضرت [ص 248] فرمود بآن مرد مدعي تشيع تو شيعه نيستي تو از محباني شيعه علي كسانيند كه خدا ميفرمايد درباره ايشان كه كساني كه ايمان آوردند و اعمال صالحه كردند آنها اصحاب جنتند در آن مخلدند ايشان كسانيند كه ايمان آوردند بخدا و او را وصف كردند بصفاتش و تنزيه كردند از خلاف صفاتش و تصديق كردند محمد صلي الله عليه و آله را در اقوالش و صواب دانستند همه كارهاي او را و موالات علي عليه السلام را ورزيدند بعد از پيغمبر و او را سيد و امام و قوام و بزرگ دانستند كه عديل او نيست احدي از امت محمد صلي الله عليه و آله و نه همه امت اگر جمع شوند در كفه هموزن او شوند بلكه او راجح است بر همه چنانكه آسمان راجح است بر ذره و شيعه علي عليه السلام كسانيند كه اخوان خود را بر نفس خود ايثار ميكنند اگر چه خود محتاج باشند و ايشان كسانيند كه هرگز مرتكب مناهي نشوند و ترك اوامر نكنند و شيعيان علي عليه السلام كسانيند كه اقتدا بعلي عليه السلام كنند در اكرام برادران مؤمن نه از قول خود بتو ميگويم از قول محمد صلي الله عليه و آله ميگويم اين است قول خدا در آيه پيش كه اعمال صالحه كردند ادا كردند همه فرايض را بعد از توحيد و اعتقاد نبوت و امامت و اعظم آن فرائض دو فرض است يكي اداي حقوق اخوان في الله و ديگري تقيه كردن از دشمنان خدا تا آخر حديث شريف و ذكر شيعه قبل از اعمال صالحه جزو عقايد است چنانكه معرفت نبي و امام را فرمود معرفت شيعه را نيز فرمود پس از اين اخبار واضحه شريفه جليله كريمه واضح شد براي بينايان راه حق كه شيعه اسم عامي نيست كه هر كس ائمه را عليهم السلام دوست دارد شيعه باو توان گفت بلكه شيعه اسمش يا از معني مشايعت است يعني متابعت پس هر كس متابعت ايشان كند در اقوال و افعال و احوال [ص 249] مشايعت كرده و شيعه است و الا فلا پس چنانكه متابع گفته نشود بر عاصي مشايع و شيعه هم گفته نشود يا آنكه از معني شعاع است و شعاع هر صاحب نوري بر صفت صاحب نور است چنانكه نور آفتاب ميبيني كه برنگ و طبع و شكل آفتاب است و نور ماه مثل ماه پس شيعه كسي است كه برنگ و شكل و طبع ايشان باشد و در اقوال و احوال و افعال مانند ايشان باشد بلكه عرض ميكنم كه هر كس عاصي است و مرتكب صفات غير محبوبه خداست اگر ادعاي تشيع كند حقيقةً عاصي است و از اين جهت مستحق عقوبات است و اگر بفهمد و بگويد كافر ميشود حقيقةً و مرتد چرا كه اگر كسي شراب خورد و بگويد من تابع فلان كسم در اعمال خود معنيش آن است كه فلان كس يا شراب ميخورد يا از شراب ابا ندارد و حلال ميداند پس چون عاصي گويد من شيعهام و بداند كه صفات شيعه چيست عاصي است چرا كه دروغ گفته است مانند كسي كه عالم نباشد و بگويد من عالمم و اگر لازمه آنرا بفهمد و بگويد كافر است چرا كه معني كلامش آنست كه گفته امام عليه السلام مرتكب قبايح است و راضي بقبايح چرا كه قبايح را كرده و گفته من مطيع امامم پس امام را مرتكب قبايح خوانده پس كافر است قطعاً و حقيقةً اين كس قائل شده است كه خدا صاحب اين قبايح است چرا كه ايشان نور خدا و تابع خدايند پس اگر تو با قبايح و روسياهي راست گفتهٔ كه تابعي و نوري و شعاعي پس ادعا كردهٔ كه سادات تو هم چنينند پس ادعا كردهٔ كه خدا هم چنين است اين است كفر صريح و موجب خلود در آتش جهنم پس اگر كسي لوازم قول را بداند و بگويد من شيعهام و نباشد كافر است و جميع اعمال او باطل ميشود بسبب ارتداد از دين و اگر لوازم نميفهمد و لكن فهميده كه شيعه [ص 250] بايد صفات حسنه داشته باشد و مطيع امام باشد در اوامر و نواهي و ادعا كند فاسق و عاصي ميشود و اين جاست كه خدا و رسول و ائمه عليهم السلام را اذيت كرده و اعمالش بكلي باطل ميشود مگر توبه كند تا باو برگردد و اختصاصي بصدقه مالي ندارد چرا كه خدا ميفرمايد باطل نكنيد صدقات خود را و نميفرمايد صدقات مالي خود را و در حديث است كه هر چه خدا بآن امر كرده است و معروف است صدقه است نهايت يا صدقه بر نفس است يا بر غير پس جميع اعمال آدمي باين اذيت باطل ميشود تا توبه كند چنانكه دانستي بلكه چنان شود كه با خدا محاربه كرده است چرا كه در حديث قدسي است كه هر كس وليي را اذيتي كند چنان است كه با من محاربه كرده است و مرا بمبارزه خوانده است پس چون ملائكه و اوصيا و انبيا را اذيت كرده است پس با خدا محاربه كرده است بلكه ملعون ميشود در دنيا و آخرت چرا كه خدا ميفرمايد كساني كه اذيت ميكنند خدا و رسولش را لعنت كرده شدهاند يا لعنت كند خدا ايشان را در دنيا و آخرت خلاصه معلوم شد كه شيعه قومي مخصوصند و ايشانند كه معرفت ايشان از اركان ايمان است و تولاي ايشان و اولياي ايشان و تعادي اعداي ايشان متحتم است پس هر جا كه در اخبار ببيني كه ذكر شيعه شده است و صفات شيعه يا مؤمن و صفات مؤمن بدانكه مراد كبار شيعهاند مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و محمد بن ابيبكر و مؤمن آل فرعون و امثال ايشان و اينانند كه از طينت انبيايند و چنانكه ابرهيم عليه السلام شيعه اميرالمؤمنين عليه السلام بود ايشان هم شيعهاند و اما ساير مردم دوستند و دوستي مراتب دارد و منع از اسم دوست نميشود و گاه ميشود كه اسم شيعه بر اين جماعت هم من باب محض تسميه گفته ميشود پس در اين هنگام [ص 251] اسم عام شده است و معني خاص كه محض متابعت در اصول عقايد مراد است نه چيزي ديگر يا با بعضي اعمال و اين معني اصطلاحي است و معني اول معني حقيقي است و صاحبان معني اول كمند حتي آنكه از گوگرد احمر كمترند چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه زن مؤمن كمتر است از مرد مؤمن و مؤمن كمتر از گوگرد سرخ است پس كه ديده است گوگرد سرخ را و حضرت باقر عليه السلام فرمودند مردم همه بهائمند مردم همه بهائمند مردم همه بهائمند مگر مؤمن و مؤمن كم است و مؤمن كم است و مؤمن كم است تمام شد حال آيا گمان ميكني كه بهائم شيعه و شعاع و متابعند و اين همه تأكيدها كه گذشت بر ايشان است حاشا و در حديثي است كه سدير بحضرت صادق عليه السلام عرض كرد در خصوص عدد شيعه فرمودند والله اي سدير اگر شيعيان بعدد اين بزغالِها بودند شايسته نبود كه من بنشينم سدير گفت پياده شديم كه نماز كنيم چون از نماز فارغ شديم رفتم و آن بزغالهها را شمردم هفده رأس بود باري بهمين قدر هم در اين مطلب اكتفا ميشود .
در اثبات لزوم وجود ايشان بآيات آفاق كه خداوند حق را در آنها ارائه كرده است ، اگر چه در اين كتاب بسياري از آنها را ذكر كردهام و مؤمن بيكي از آنها هم اكتفا ميكند ولي چون خواستيم كه در اين كتاب مطالب باشد و در هر مطلبي نوعي از آن را ذكر كنيم لهذا در اين مطلب هم بطور اختصار بعضي آيات را بيان ميكنيم . بدانكه خداوند عالم ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق يعني نشان ميدهيم بايشان آيات خود را در آفاق و در انفس ايشان تا ظاهر شود بر ايشان كه آن حق [ص 252] است و حضرت رضا عليه السلام فرمودند كه قد علم اولوا الالباب ان الاستدلال علي ما هنالك لايعلم الا بما هيٰهنا يعني صاحبدلان دانستهاند كه استدلال بر عالم غيب نتوان كرد مگر بآنچه در عالم شهاده است پس معلوم شد كه آنچه در آيات محكمه آفاقيه خداوند عالم نشان داده باشد متابعتش لازم است و معلوم ميشود محكم آن از غير محكم بموافقت كتاب خدا و سنت رسول و مطابقت عقل سليم و مثَل آوردن بر مسائل از سيرت خدا و رسولان و اولياست و كتابهاي آسماني همه مشحون است بامثال و همچنين بيانات ائمه طاهرين عليهم السلام و از اين است كه خدا ميفرمايد و لقد صرفنا للناس في هذا القرآن من كل مثل و ميفرمايد و تلك الامثال نضربها للناس و مايعقلها الا العالمون ، و حضرت امير عليه السلام فرمودند كه حق ظاهر ميشود بمثَل و باطل بجدل و اگر مثَل كاشف از مطلب نبود خداوند مطالب را بمثَل بيان نميفرمود و همچنين پيغمبران و ائمه عليهم السلام و نيست اين مگر از جهت آنكه مثَلِ حق حقيقة دليل است و صورت مطلب غيبي است كه در عالم شهاده آشكار گشته است و خداوند ابراز آن مطالب غيبيه را در صورت شهاده داده است كه كسي كه فهمهاي باطني ندارد و ادراكش بحواس ظاهره اوست از ديدن آن مطالب محروم نباشد و حجت بر او تمام شود و چون اين مطلب كه در دست است اطراف بسيار دارد و هر طرفي از آن يك دليل ميخواهد و يك نوع مثَل ميطلبد از براي مسئله مثَلهاي بسيار است ولي در اين مقام همينقدر مثَل ميخواهيم كه بزرگان شيعه هستند و ممكن نيست كه عصري خالي از وجود ايشان باشد مثَل محكمي از آفاق بر اين مطلب كه عارضي عارض آن نشده است و مطابق است با كتاب و سنت شمس است و چراغ زيرا كه در احاديث متواتر است كه خداوند عالم را [ص 253] از شعاع نور ايشان خلق كرده است و كتب فضايل از اين احاديث پر است و خداوند هم پيغمبر خود را در قرآن سراج ناميده آنجا كه ميفرمايد انا ارسلناك شاهداً و مبشراً و نذيراً و داعياً الي الله باذنه و سراجاً منيراً و در جاي ديگر ميفرمايد و جعلنا الشمس سراجاً و چون سراج پيغمبر است صلي الله عليه و آله و ميفرمايد كه ما شمس را سراج كردهايم عبارت اخراي آن شود كه ما محمد را سراج كردهايم پس مثل محمد صلي الله عليه و آله در قرآن سراج و شمس است و روايت شده است كه شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس پس چنانكه آفتاب نشود كه نور نداشته باشد و چراغِ تاريك نميشود و اگر آفتاب بينور و چراغ بينور باشد آن فايده آفتابي و چراغي از آنها مرتفع است و كمالي ندارند و فخري و شرفي براي ايشان نميماند و امتيازي از ديوار نخواهند داشت پس اگر كسي اقرار كرد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله چراغ است و آفتاب و ائمه عليهم السلام نفس اويند و مانند ماهند از آفتاب و چراغي از چراغي چنانكه از حضرت امير عليه السلام مروي است انا من محمد كالضوء من الضوء يعني من از محمد مانند نوريم از نوري پس اگر ايشان چراغند و آفتاب عالمتاب بي كمال و بينور نميشود باشند بلكه ايشان را آفتاب و چراغ گويند از اين جهت كه روشنكنندهاند و نوري دارند و فرمودند شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس يعني شيعه ما از ما مثل نور آفتاب است از آفتاب و فرمودند انما سميت الشيعة شيعة لانهم خلقوا من شعاع نورنا يعني شيعه را شيعه گفتند چرا كه ايشان از شعاع نور ما خلق شدند و يافتي كه شيعه قوم مخصوصي هستند حال انصاف ده و نظر كن كه ائمه تو عليهم السلام كه در هر عصري هستند نوراني ميباشند يا ظلماني اگر نورانيند شعاع و نور دارند يا نه آيا ميشود كه ايشان آفتاب تاريك منخسف بينور باشند آيا [ص 254] ديگر فضلي براي ايشان ميماند بلكه فضيلت ايشان شيعه است چرا كه فضيلت را فضيلت گفتند بجهت آنكه كمالات فاضل از ذات است و در احاديث مستفيضه رسيده است كه شيعه ايشان از فاضل طينت ايشان خلق شده است چنانكه نور آفتاب فضل آفتاب و جود آفتاب و فاضل وجود آفتاب است پس شيعه ايشان شعاع و فضل و فاضل و فضيلت ايشان است اگر امام بي فضيلت و بي فضل ميشود بگو و با تشيع راست نميآيد پس وجود شيعه وجود شعاع است و وجود شعاع آفتاب كمال آفتاب و وصف آفتابي آفتاب است و اگر نور نداشت با ديوار فرقي نداشت پس مُقرِّ بوجود شيعه مُقرّ بكمال و فضل امام است و منكر وجود شيعه منكر شعاع و فضل و كمال امام است و انكار فضل امام انكار امام است چرا كه امام بي فضل نميشود و اگر روا دارند علاوه انكار رسول هم ميشود چرا كه آنكه بي فضل را خليفه و وصي خود كند خود او هم بي فضل و علم و حكمت خواهد بود و چنين كسي نبي نيست و اگر اين را هم بخود ميگذارند انكار خدا هم ميشود چرا كه خدائي كه چنين كسي را رسول و آيت خود كند او هم خدا نيست پس انكار وجود شيعه انكار خداست و اثبات كسي نالايق با ايشان در مقام ايشان شرك بخداست بجهت آنكه بطوري كه فهميدي هر يك را سلسلهٔ عليٰحده خواهد پيدا شد و شرك ميشود پس انكار وجود شيعه را هر كس نفهميده كند فاسق است چرا كه عصيان كرده است و از جانب خدا مأمور بود كه نفهميده سخن نگويد آنجا كه فرموده لاتقف ما ليس لك به علم و اگر فهميده و باين لوازم برخورده و عناد ميكند و ميگويد كافر است البته چنانكه در آخر مطلب سابق دانستي و اگر ندانسته كسي را با ايشان قرين ميكند عاصي است كه غير شيعه را شيعه ناميده و اگر فهميده قرين ميكند [ص 255] مشرك است بخداي عزوجل چرا كه خداي چنين شيعهٔ غير خداي مسلمين است و اثبات چنين شيعهٔ لازم دارد اثبات امامي را كه اين شعاع او و ظل او باشد و اثبات چنان امامي لازم دارد اثبات پيغمبري را كه آن امام نفس او باشد و اثبات چنان پيغمبري لازم دارد اثبات چنان خدائي را كه آن پيغمبر ظهور و صفت او باشد و چنان خدائي خداي محمد و علي عليهما السلام و مسلمين نيست پس شرك بخدا شود از اين جهت فرمودند كه كمتر شرك آن است كه بگوئي كه سنگريزه هسته خرماست و اين را دين خود قرار دهي و مناط دوستي و دشمني خود كني پس نميدانم كه چه بر اين داشته است طايفهٔ را بناي انكار وجود شيعه كامل را گذاردهاند آيا در نماز جماعت شرط صحت اسم امامت براي امام آن نيست كه قومي اقتداء باو كرده باشند اگر جميع مردم فرادٰي نماز كنند احدي امام نخواهد بود پس شرط صدق اسم امامت وجود مأموم است و شرط صدق اسم مأموم وجود امام مانند اسم پدر و پسر كه پدر پدر نيست تا پسري نباشد و پسر پسر نيست تا پدري نباشد همچنين امام امام نيست تا مأمومي نباشد و مأموم مأموم نيست تا امامي نباشد و مأموم آنست كه در افعال و در اقوال نماز متابعت امام كند و مأموم نباشد كسي كه امامش در قيام باشد و او در ركوع و امامش در ركوع باشد و او در سجود يا برعكس آنها بلكه حديث است كه امام را قرار دادهاند تا مردم اقتدا بآن كنند پس ميپرسيم كه امام حي كه صاحب الامر است صلوات الله عليه و عجل الله فرجه آيا امام است يا امام نيست اگر امام است شرط آنكه امامت صادق باشد وجود مأموم است و الا امام امام نيست پس اگر امام است بايد در هر عصري براي او مأمومي باشد كه اقتداء باو كند در اعمال و اخلاق و اقوال خود چنانكه دانستي از احاديث سابق كه شيعه ايشان كسي است [ص 256] كه اقتدا بايشان در اعمال و افعال ايشان كند پس از اين مثلهاي حكمتآميز معلوم شد كه بايد شيعيان اقتداكننده بايشان در همه اعمال و احوال باشند و اگر كسي گويد كه همين مردم كه ظاهراً ادعاي تشيع ميكنند كفايت در امامت ميكند جواب گوئيم كه اين دوستان ظاهري بديهي است كه اقتدا نكردهاند بامام خود در جميع اعمال و احوال خود و مخالفند با ايشان در بسياري از امر و نهي ايشان پس چگونه شود كه اينها مأموم باشند براي او و اگر اينها مأموم و تابع و مشايع بودند امام بر جمع كثيري انكار نميكرد و از احاديث متواتره مؤيده بعقل يافتي كه امام انكار فرمود كه اهل دعوت ظاهره شيعه باشند و ايشان را دوستان خواندند نه شيعيان و اگر كسي در مسجد كسي را دوست دارد امامت و مأموميت ميان ايشان محقق نميشود چنانكه بديهي است پس در اين مطلب هم بهمين قدر مثل كفايت ميكنيم و در مطالب سابقه و آنچه از اين كتاب گذشته است آن قدر مثل آورده شده است كه كسي نتواند انكار نمايد اگر مؤمن منصف باشد .
در اثبات لزوم وجود ايشان بآيات انفس كه خداوند عالم آنرا مرآت حق قرار داده است ، بدانكه خداوند عالم براي تو بدني قرار داده است و روحي و بدن تو رعيت روح تو است و مؤتمر بامر روح تو و مجتنب از نهي او و آئينه نماينده روح تو است و مظهر و مجلٰي است براي او و روح تو امام است براي جسد تو و جسد تو مأموم است براي روح تو كه در همه احوال اقتدا بروح ميكند اگر همه اعضاي او صحيح باشند و روح تو در عالم بالاست و جسد تو در اسفل روح تو از ديدِها برتر است و جسد تو براي ديدِها ظاهر و مردم نميتوانند كه رو بروح تو كنند يا معرفت اعمال و افعال [ص 257] و اقوال و احوال او را پيدا كنند مگر بواسطه بدن تو و چون در امر بدن تصور كني و فكر نمائي خواهي ديد كه بدن تو را اخلاطي است و اعضائي و روحي بخاري كه خلاصه همه اخلاط بدن تو است و ساير اعضا همه مخلوق شدهاند بجهت خدمت آن روح بخاري بعضي محافظت او را كنند و بمنزله خانه و مسكنند از براي او و بعضي بمنزله خدم و حشم باشند براي او و بعضي بمنزله حيوان سواري او و بعضي بمنزله مزرعه او و بعضي بمنزله اعوان و انصار او و بعضي بمنزله شاگردان و متعلمان و مستفيدان از او و اصل در بدن همان روح بخاري است و باقي ديگر همه موجود بالعرضند و تابع آن روح بخاريند و مؤتمر بامر او و مجتنب از نهي اويند و هيچ يك را خبري از روح ملكوتي غيبي نيست مگر همان روح بخاري را و آن روح بخاري جانشين و قائم مقام روح ملكوتي است در بدن و حامل علم و راوي فضايل و صاحب امر و نهي روح است و اگر او نبود احدي از اين اعضا نميتوانستند كه از آن روح غيبي فيضياب شوند و احدي از ايشان صداي روح ملكوتي را نميشنيد و از امر و نهي او خبر نميشد و احدي از ايشان اقتداي تام بروح ملكوتي جز روح بخاري نكرده است و اوست كه خود را بهيأت او درآورده و بشكل او متشكل كرده و اخلاق و احوال خود را مانند اخلاق و احوال او كرده است و اگر آن روح بخاري در بدني نباشد يا در حالي از احوال نباشد آن بدن خواهد مرد و هيچ فيض از روح ملكوتي باو نخواهد رسيد و بديهي است كه آن روح بخاري از جنس ساير اعضاي بدن است چرا كه آن هم جسمي است عنصري و از چهار عنصر پيدا شده است الا آنكه بسيار خود را لطيف و بر شكل روح ملكوتي نموده است و او را امام خود كرده در همه احوال باو اقتدا كرده است و مأموم او شده است پس چون روح ملكوتي او را [ص 258] باين طور خالص و مخلص ديد او را آئينه سر تا پا نماي خود قرار داد و خليفه خود در تمام ممالك بدن در ادا قرار داد و او را لسان ترجمان خود كرد و چشم بيناي خود و دست تواناي خود و زبان گوياي خود و پاي پوياي خود قرار داد و محل اراده و خواهشهاي خود قرار داد و اسم و رسم خود را باو انعام فرمود پس هر يك از اعضا كه از وجود شريف او روگردان شوند از روح ملكوتي روگردان شدهاند و هر يك كه باو رو آورند بروح ملكوتي رو آوردهاند و هر يك كه از او فيضيابي كنند از روح ملكوتي فيضيابي كردهاند و هر يك كه مابين خود و او سدّي و سدّهٔ و حجابي قرار دهند خواهند مرد و فيض روح ملكوتي باو نرسد و هر كس از ايشان كه بخواهد روح ملكوتي را ببيند بايد در رخساره شريف او ببيند و هر كس خواهد از او بشنود بايد گوش بسخن لطيف شريف او دهد و هر كس خواهد رضاجوئي آن روح ملكوتي را نمايد بايد طلب رضاي او را نمايد و هر كس كه خواهد كه دوستي با روح ملكوتي ورزد بايد دوستي با او ورزد و هر كس عداوت با او كند عداوت با روح ملكوتي كرده است و هر كس معتصم باو شود معتصم بروح ملكوتي شده است و هر كس پناه باو آورد پناه بروح ملكوتي آورده است و اينها همه بجهت آن است كه آن روح بخاري خود را فاني و ملكوت را باقي كرده است و خود را معدوم و او را موجود كرده است و خود را خفي و او را آشكار كرده است و از خود زبان بسته و باو زبان گشاده است و از هر كثافتي بريده و باو پيوسته است پس روح ملكوتي شكور شكر آن خدمت او را كرده است و انوار عظمت و جلال و كبرياي خود را در او گذاشته است مانند ناري كه صفات خود را در دود لطيف گذارده است و او را مشتعل بنور خود و سوزان بحرارت خود و لطيف بلطافت خود كرده آنچه ميخواهد [ص 259] از وصف خود بدر و ديوار گويد از زبان او بر زبان او ميگويد پس آن روح بخاري شعاع و شيعه و مشايع و تابع حقيقي روح ملكوتي است و اگر ساير اعضاء متابعت كنند بواسطه اوست و اگر مشايعت نمايند از بركت اوست اين است كه امامان عليهم السلام در آن اخبار سابقه بعد از نهي از ادعاي تشيع ميفرمودند كه بگوئيد دوست دوستان شمائيم و دشمن دشمنان شما پس ساير مردم اگر حي باشند و راست گويند بعد از آني است كه بشيعيان كامل متصل باشند و فيض حيوة از ايشان دريافته باشند و مابين خود و ايشان سدّه انكاري نگذارده باشند و بيقين كه هر كس منكر شيعه كامل باشد متصل باو نيست و هر كس متصل باو نباشد ميت است از روح الايمان چرا كه روح الايمان اول بآن شيعه كامل ميرسد چنانكه يافتي و از او منتشر در ساير خلق ميشود پس معرفت ايشان از اركان ايمان و شروط اذعان است و اين معني را هر كسي ميتواند يافت باين طور كه رجوع بنفس خود كند و ببيند كه آيا در جميع مراتب كمال از علم و حلم و ذكر و فكر و نباهت و نزاهت و حكمت و رضا و تسليم و فناي در بقا و صبر در بلا و فقر در غنا و عز در ذل و نعيم در شقا كامل هست يا نه اگر خود را كامل يافت كه اوست محل نزاع و هم اوست شيعه كامل كه سايرين بايد بولايت او تقرب بخدا بجويند و اگر خود را كامل نميبيند خالي از آن نيست يا ميگويد ديگر اكمل از مني نيست و منم نزديكتر خلق بامام يا آنكه ميگويد از من كاملتري هم هست و من نزديكتر خلق بامام نيستم اگر گويد كه از من كاملتري با وجود نقصانم نيست بعد از آنكه اين نهايت حمق است و ادعاي بي شاهد و بيّنه بفهم غيب است گوئيم كه لازم آيد كه اعظم شيعه تو باشي و چراغي كه تو اقوي نورش باشي خواموش است يا بسيار ضعيف و بيمصرف بلكه [ص 260] نور ناقص اثر چراغ ناقص است و اين معني ادعاي نقص بر آلمحمد است عليهم السلام و انكار فضل ايشان و حال آنكه ايشان از هر جهت كاملند و در جاي خود معلوم شده است و ادعاي نقص ايشان ادعاي نقص رسول خدا صلي الله عليه و آله و ادعاي نقص او ادعاي نقص خداي تبارك و تعالي چنانكه يافتي بطور تفصيل و اگر گوئي از من كاملتري هست و از عين انصاف گفتهٔ بجهت آنكه طفره در وجود نميشود و از آفتاب درخشنده كامل تا نور قوي سرنزند بنور ضعيف نرسد و البته هر چه نزديكتر بچراغ است روشنتر و هر چه دورتر است ضعيفتر است پس چون تو ناقصي نتواند شد كه تو محل عنايت و حاكي اراده و مشيت و حامل همه علوم و فيوض باشي پس البته كسي پيش از تو هست كه صاحب اين مقامات باشد و هم او است مدعاي ما و مراد ما و همه اثبات او را ميخواهيم پس از اين مثل شريف معلوم شد كه مابين اين اعضاي ضعيفه كثيفه كدره و بين روح ملكوتي روح بخاري كه شيعه كامل باشد هست و اگر او نبود احدي از اين اعضا زنده نميماندند و فيض بايشان نميرسيد چرا كه خود قابل فيضيابي از روح غيبي نيستند بجهت كثافت و خبر از روح لطيف نميشوند پس محض وجود اعضاي كثيفه زنده اعظم شاهدي است بر وجود عضو لطيف شريف بد نگفته است شاعر كه :