منم شهر علم و عليّم در است درست اين سخن قول پيغمبر است

پس هر كس از آن شهرهاي ضلالت و كفر و خودپرستي و بت‌پرستي مهاجرت كرده داخل مدينه رسول كه مدينه علم است شد آن مهاجر است چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمودند كه اسم هجرت واقع نميشود بر احدي مگر بعد از معرفت حجت در زمين پس هر كس حجت را شناخت و اقرار بآن كرد او مهاجر است و از ما دانستهٔ كه معرفت حجت حاصل نميشود مگر بمشعر فؤاد و عقل و معرفت حجت چيزي نيست كه كسي بحواس ظاهره و خيال خود بفهمد چرا كه اين معرفت را همه منافقان داشتند پس هر كس بمقام عقل و فؤاد رسيد او مهاجر است و از براي اين جماعت سابقاني هستند و لاحقاني و همچنين انصار نه هر كسي است كه در مدينه بود و نصرت كرد چرا كه جميع منافقان مدينه از انصار بودند بلكه انصار قومي هستند كه ياري كردند رسول خدا را بظاهر و باطن و همت ايشان در اظهار امر او بود شب و روز و با زبان و جنان و اركان دعوت بسوي او كردند و اشاعه دين و امر او را نمودند و صبر بر بلايا و محن براي خاطر او كردند و مهاجران را منزل دادند يعني سينه خود را و دل خود را محل نور و علم ايشان كردند و رسول خدا را در ميان خود جاي دادند كه

نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار چكنم حرف دگر ياد نداد استادم

پس اين جماعت انصارند و در ميان ايشان سابقين است و لاحقين و اما تابعان و پيروان ايشان كسانيند كه از درجه اول و دويم پست‌ترند و لكن [ص 193] پيرو و تابع و مسلّم ايشانند و از همه كس بريده‌اند و تسليم امر آن سابقان را دارند پس اين جماعتند كه از اهل بهشت ولايتند و حسب الوعد الهي در آن بهشت خالدند شخصي در حضور امام گفت خدايا ما را داخل بهشت كن امام فرمود شما در بهشت هستيد بگو خدايا ما را از بهشت بيرون مكن و گويا آخر فرمودند بهشت ولايت ماست باري يقيناً بهشت ولايت ايشان است و اين سه فرقه در بهشت مخلدند پس از اين آيه هم معلوم شد كه لامحاله سابقيني هستند كه مهاجرند و سابقيني هستند كه از انصارند و جماعتي موالي و تابع ايشان و در تفسير قمي است بعد از اين آيه كه پس خدا ذكر كرد سابقان را و فرمود سابقان اولان از مهاجرين و انصارند و ايشانند نقبا ابوذر و مقداد و سلمان و عمار و هر كس ايمان آورد و تصديق كرد و ثابت بر ولايت اميرالمؤمنين شد و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه خدا بسبقت داشته است مؤمنين را چنانكه بسبقت ميدارند اسبان را روز گرو بستن پس تفضيل داد ايشان را بر حسب درجاتشان بسبب سبقت گرفتن ايشان بسوي خدا پس قرار داد براي هر يك از ايشان بر حسب درجه سبقتش كه كم نميكند در آن درجه از حقش و پيشي نميگيرد مسبوقي بر سابقي و نه مفضولي بر فاضلي باين طور بر يكديگر تفاضل جستند اوايل اين امت و اواخرش و اگر نبود براي سابق بسوي ايمان فضلي بر مسبوق هرآينه ملحق ميشد آخر اين امت باولش و هرآينه مقدم ميشدند اگر سابق را فضلي بر لاحق نبود و لكن بدرجات ايمان مقدم داشته است خدا سابقين را و بكندي كردن از ايمان مؤخر داشته است خدا مقصرين را چرا كه ما مي‌بينيم از مؤمنين آخرين كسي عملش بيشتر است از اولين و نماز و روزه و حج و زكوة و جهاد و انفاق او بيشتر است و اگر اسباب سبقتي نبود [ص 194] كه مؤمنون تفضيل جويند بعضي بر بعضي در نزد خدا هرآينه آخرون ميبودند به بسياري عمل مقدم بر اولين و لكن خدا قرار نداده است كه آخر درجات ايمان باولش رسد و مقدم شود در آن درجات كسي كه خدا او را مؤخر كرده است و مؤخر شود كسي كه خدا او را مقدم كرده است عرض كردند خبر دهيد از كيفيت خواندن خدا مؤمنين را بسوي پيشي گرفتن در ايمان فرمودند قول خداي عزوجل سابقوا الي مغفرة من ربكم و جنة عرضها كعرض السماء و الارض اعدّت للذين آمنوا بالله و رسله و فرموده است و السابقون السابقون اولئك المقربون و فرموده است و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار تا آخر آيه پس ابتدا كرده است بمهاجرين اولين بر حسب درجه سبقتشان پس در مرتبه دويم انصار را شمرده است پس در مرتبه سيوم تابعين را فرموده است تا آخر حديث و از اين حديث شريف مستفاد شد كه مراد از سبقت زود جواب دادن در عالم ذر است پس هر كس در عالم ذر زودتر جواب داد او سابق در ايمان است خواه در آخر الزمان آيد و خواه در اول زمان چنانكه حضرت خاتم النبيين صلوات الله عليه و آله سابق پيغمبران است و آخرتر از همه آمده است پس سبقت در ايمان دخلي بظهور در عصر اول و عصر آخر ندارد و همچنين دخلي به بسياري عمل ندارد چرا كه يكي مي‌بيني كه عمل بسيار ميكند و او را آن معرفت نيست بخداوند عالم و او را چنانكه بايد منزه نميكند و يكي عملش كمتر است و توحيد او اعظم است و تنزيه خدا بيشتر ميكند از اين است كه حضرت پيغمبر صلوات الله عليه و آله فرمودند كه فضل عالم بر عابد مثل فضل من است بر ادناي خلق خلاصه از اين آيه و حديث هم معلوم شد كه در ميان امت سابقان در ايمان هستند كه بعضي مهاجرت كرده‌اند از حدود خودبيني [ص 195] و داخل شدند در مدينه معرفت حجت و بعضي سابق ميباشند و انصارند و مهاجران را نصرت كرده جا داده‌اند در شهر خود و مخزن و مودع علم و حكمت ايشان شده‌اند و بعضي تابعان ايشانند و آن سابقان مقربانند و آن تابعان در درجه پست‌ترند بترتيبي كه خداوند ذكر آنها را فرموده است در آيه شريفه بحضرت صادق عليه السلام عرض كردند كه خبر دهيد ما را از معني قول خداوند عزوجل و السابقون السابقون اولئك المقربون فرمودند خداوند اين سخن را فرموده است روزي كه خلق ذر بودند در ميثاق قبل از آنكه خلق را خلق كند بدوهزار سال عرض كردند تفسير بفرمائيد اين مطلب را فرمود خداي عزوجل چون خواست كه خلق كند خلق را خلق كرد ايشان را از طين و ظاهر كرد براي ايشان آتشي و فرمود داخل اين آتش شويد پس اول كسي كه داخل شد محمد صلي الله عليه و آله بود و اميرالمؤمنين و حسن و حسين و نُه امام امامي پس از امامي پس متابعت كردند ايشان را شيعيان ايشان پس ايشان والله سابقانند تمام شد و چون در اين حديث بلفظ شيعه فرمودند منصرف شود بخواص چنانكه بعد از احاديث بسيار خواهي فهميد كه گفتن شيعه براي ضعفا و غير سابقين با فهمِ معني شيعه عصيان است و جايز نيست و مراد از شيعه در اصطلاح اهل بيت سلام الله عليهم خواص است بخصوص كه در اينجا تفسير سابقين را ميخواهد بفرمايد پس مراد از شيعه خواص ميباشند و اگر همه باشند و همه تفسير سابق باشند ديگر تابعي نميماند چرا كه غير اهل حق داخل آن آتش نشده‌اند پس از آنها كه داخل شده‌اند اين جماعت كه اسم برده شده است سابقانند و پيغمبران هم داخل شيعيانند چرا كه از يك طينتند و حقيقةً در اين فصل دو آيه ذكر شد و قول خداوند و السابقون السابقون اولئك المقربون هم آيه‌ايست صريح بر اين [ص 196] مطلب چرا كه خداوند خلق را بر سه فرقه كرد يكي سابقون يكي اصحاب يمين و يكي اصحاب شمال پس سابقون و اصحاب يمين از اهل جنت و اجابتند لكن سابقون مقربونند و اصحاب يمين اصحاب سلامت و نجات و در يمين مقربانند و مطيع امر ايشانند و اما اصحاب شمال اصحاب جهنمند و هالكند پس بنص اين آيه هم اين امت بر اين سه قسمند و جمعي هستند كه مقرب درگاه خداوندند و البته آنها آن جماعتند كه خود را متصف بصفات الله و متخلق باخلاق الله كرده‌اند و از غير او بريده‌اند و اصحاب يمين تابعان براي ايشانند و چنانكه در ذكر مؤخرند در رتبه و اجابت نيز مؤخرند پس چگونه توان كليه اين امر را انكار كرد كه در ميان امت پيغمبر جمعي هستند كه عالم‌تر و حكيم‌تر و متقي‌تر و مخلص‌ترند براي خداوند و عارف‌تر باسرار توحيدند و جمعي هستند كه درجه ايشان پست‌تر است در همه اين صفات و انكار اين معني انكار بديهه است و هر كس بيني در نفس خود مي‌بيند كه اعلم از اوئي هست و اعرف از اوئي يافت ميشود پس نميدانم والله كه چه چيز را بر ما انكار ميكنند و با جان خود چه خصمي دارند .

فصل - آيه ديگر از آيات قرآن است كه انا انزلنا التورية فيها هديً و نورٌ يحكم بها النبيون الذين اسلموا للذين هادوا و الربانيون و الاحبار بما استحفظوا من كتاب الله و كانوا عليه شهداء تا آخر آيه معني فارسي آن آن است كه ما تورية را نازل كرديم در آن هدايت و نور بود حكم ميكردند بآن تورية پيغمبران كه اسلام آورده بودند براي يهوديان و ربانيون و احبار هم حكم بهمان تورية ميكردند بسبب آنكه كتاب خدا را حافظ بودند و خدا كتاب را [ص 197] بايشان سپرده بود كه حفظ كنند و شاهدها بودند بر كتاب خدا اين آيه در شأن يهود است و خدا ميفرمايد كه در بني‌اسرائيل ربّانيّون و احبار بودند و حافظ كتاب خدا در اعصار ايشان بودند و شاهد و گواه خدا بودند بر مضمون كتاب يعني بر مطالب آن گواه بودند و مشاهده كرده بودند پس در قوم موسي سه فرقه بودند ربّانيّون كه متصف بصفات ربّ بودند و تربيت‌كننده خلق بودند و عالم ربّاني بودند و حكيم صمداني بودند و پس از ايشان احبار بودند و ايشان علماي امت بودند لكن درجه ايشان پست‌تر از مقام ربانيان بود و طايفه سيوم يهود بودند كه محكوم بحكم اينها بودند و مطيع امر اينها و تابع علم اينها پس اين معني در يهود ثابت است و اولاً ميگوئيم كه آيا گمان ميكني كه يهود در اجابت سبقت بر مسلمين داشتند يا ايمان ايشان اكمل بود كه بمقام ربّانيّت و حبريت رسيدند و اين امت نرسيدند آيا تربيت موسي اكمل بود از تربيت پيغمبر آيا بنيه اهل آن عصر بيشتر بود از اهل اين عصر و چگونه شود كه در آن امت اين دو طايفه بوده باشند و در اين امت اين دو طايفه نباشند بلكه در اين امت هم هستند و تعبير از اينها بربّاني و حبر و محكوم آورده شد و در اين امت تعبير بسابقين مهاجرين و سابقين انصار و تابعين چنانكه در آيه سابق ذكر آن شد پس سابقينِ مهاجرين ربّانيّين اين امتند و سابقين انصار احبار اين امتند و تابعين محكوم بحكم سابقين بايد باشند چنانكه خدا ايشان را تابعين و محكومين خوانده است و ثانياً ميگوئيم كه اين حديث را سني و شيعه روايت كرده‌اند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه شما مرتكب سنت پيشينيان خود ميشويد كفش به برابر كفش و تير برابر تير حتي آنكه ايشان اگر در سوراخ سوسماري رفته‌اند شما بايد برويد و كفش برابر كفش و تير برابر [ص 198] تير مثل است در عرب و كنايه از برابري دو چيز آورند مانند دو نفر كه راه روند برابر هم يا دو تير از كمان بجهد و برابر هم رود تا بهدف پس اين حديث متفق عليه است و كتاب خدا هم بآن شهادت دهد آنجا كه فرموده لتركبن طبقاً عن طبق و فرموده فهل ينظرون الّا سنة الاولين فلن‌تجد لسنة الله تبديلاً و لن‌تجد لسنة الله تحويلاً و فرموده سنة الله في الذين خلوا من قبل و لن‌تجد لسنة الله تبديلاً و فرموده سنة الله التي قد خلت من قبل و لن‌تجد لسنة الله تبديلاً و فرموده سنة من قد ارسلنا قبلك من رسلنا و لن‌تجد لسنتنا تحويلاً پس چون حديث شريف را مطابق با كتاب يافتيم دانستيم كه صحيح است پس چون در بني‌اسرائيل ربّانيّين و احبار بودند و براي ايشان تابعان بودند و آن بزرگواران حفّاظ كتاب خدا و مشاهدان آن و شاهدان بر آن و حكام بين عباد و بلاد بودند و عديل انبيا بودند در حكم بتورية بايست كه سنت خدا تغيير و تبديل پيدا نكند و در اين امت هم ربّاني و حبري باشد كه حافظ دين خدا و رسول و كتاب خدا و شاهد بر آنها باشند و حاكم بر عباد و بلاد باشند و البته اين امت خالي از ايشان نتواند بود و درجه اين امت پست‌تر از درجه آن امت نيست و مشاهده ديديم كه هست بنص آيه و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار كه گذشت پس بايست در اين امت ربّاني و احباري باشند كه حاكم بكتاب خدا باشند در ميان امت و در هر عصر بايد باشند چرا كه حاكم عصر سابق بكار لاحق نخورد و در امت موسي هميشه بودند و اگر عربي مي‌فهميدي بطور واضح مي‌فهميدي كه آيه دلالت دارد بر آنكه هميشه بودند چرا كه يحكم فرموده است و اين كلمه در زبان عربي دلالت بر آن كند كه هميشه بوده‌اند و با وجودي كه آنها در زمان قبل بوده‌اند و خدا عدول كرده است از حَكَمَ [ص 199] بگفتن يحكم براي همين مطلب پس اين آيه هم بطور صريح دلالت بر مطلب ما كرد اگر چه اين مطلب از جمله بديهيات است كه وجود اين بزرگان حاكم حافظ شاهد لطف است به بندگان و بآن وجود و دين ايشان برپاست و اخلال بچنين لطفي از حكمت نيست و لكن چونكه بعضي نفوس بواسطه شبهات فاسد شده است و گمان ميكند كه ما اختراعي كرده‌ايم و اين حرف اختراعي و بدعتي است كه ما كرده‌ايم از اين جهت اين همه اصرار در ادله دارم كه من‌بعد منصف نتواند چيزي بگويد اگر چه غير منصف را باين ادله بلكه بجميع كتب انبيا و رسل اعتنائي نيست و باز بي‌انصافي خود را ميكند و مآل همه بسوي خدا ، و يوم الحشر تجتمع الخصوم .

فصل - و از جمله آيات اين آيه است كه يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و كونوا مع الصادقين فارسي آن آن است كه فرموده است اي مؤمنان با راستگويان باشيد و اين حكمي است از خداوند كه بايد مؤمنان با راستگويان راه روند و با ايشان باشند و نميشود كه خداوند حكمي بكند و متعلق آن حكم نباشد پس فرموده باشد كه مؤمن با راستگويان باشد و راستگويان نباشند و چون در اين آيه خداوند راستگويان را بطور اطلاق و حقيقت فرموده بايد از همه جهت بطور حقيقت باشد و مراد از صدق بطور اطلاق آن است كه بالنسبه بنفس خود ظاهر انسان مطابق باطن باشد و اختصاصي باقوال ندارد پس اگر كسي در قلب متنفر باشد از كسي و بظاهر اقبال نمايد او كاذب است و كسي در باطن خفيف باشد و در ظاهر خود را وقور دارد كاذب است در باطن مقبل بدنيا باشد و در ظاهر زاهد نمايد كاذب [ص 200] است و بر همين قياس كن باقي را و همچنين نسبت بخداي خود صادق باشد يعني ادعاي توحيد او را ميكند عملش تصديق اين معني كند پس شريك قرار ندهد با او در ذات و صفات و افعال و عبادت احدي را و چون ادعا كند كه خدا كافي است با خدا از كسي نترسد و با او اميد باحدي نداشته باشد و چون گويد خدا حكيم است بداند كه آنچه باو داده‌اند همه مطابق حكمت و صواب و صلاح بوده و آنچه از او گرفته همه مطابق صواب و سداد بوده و چون گويد خدا قدير است مأيوس از هيچ مطلب نباشد و هر دوري را نزديك و هر نزديكي را دور و هر سهلي را دشوار بر خود و هر دشواري را آسان بر خدا بيند و بر همين قياس كن كه اگر يكي از اينها و امثال اينها را بگويد و عمل بمقتضايش نكند كاذب است چنانكه اگر كسي بتو وعده بكند و عمداً وفا نكند دروغ گفته است و همچنين نسبت بخلق خدا صادق باشد كه آنچه نسبت بايشان ادعا كند واقعيت و حقيقت داشته باشد پس اگر بگويد مخلص شما هستم با او غش نكند و اگر گويد خادم تو هستم خدمت كند و اگر گويد مال من مال شماست واقعاً تفاوت نگذارد و اگر گويد فداي تو شوم واقعاً تا جان خود ايستادگي كند و هكذا آنچه ميگويد صادق در آن است و آنجا كه چنين نيست نميگويد پس چون كسي صادق شد در نفس خود و نسبت بخدا و نسبت بخلق اين شخص صادق است بطور اطلاق حقاً و اين است كسي كه مأمورند مردم كه با او باشند و با ايشان باشيد را هم خدا بطور اطلاق فرموده است پس اختصاصي بمنزل و سفر و اماكن و ازمان ندارد و اينها محل اعتناي خدا نيست بلكه چون مطلق فرموده و اعظم منظور بودن در اخلاق و احوال و اعمال است پس بايست كه با ايشان بود در طريق دين و در مذهب بسوي خدا و رسول و چون طريق صادقين راست [ص 201] است و هر طريقي غير طريق صادقين كج است امر كرده است كه با ايشان باشيم تا بر آن صراط مستقيم باشيم و پاي ما نلغزد و كج و راست نرويم تا بمنتهاي مقصود برسيم و راه صادقان راه مستقيم و راه نجات است آيا نمي‌بيني كه اگر كسي بسوي شام رود بعمل اقدام و بگويد كه بمكه ميروم كاذب است و راه كاذب كج است و رساننده بمقصد نيست و راه راست راه صادق است كه عمل اقدامش مطابق ادعايش باشد پس آن راه بمكه رود و بايد همه خلق از آن راه روند پس يافتي كه مقام صادق مقام بلندي است و حظ هر عادل بعدالت ظاهري نيست و از اين جهت كه اين صدق امري خفي بود و علامتي در ظاهر خلقت نبود كه مردم ببينند خدا شرح كرد احوال ايشان را مجملاً و مفصلاً اما مجملاً فرمود انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله ثم لم‌يرتابوا و جاهدوا باَموالهم و انفسهم في سبيل الله اولئك هم الصادقون قل اتعلمون الله بدينكم و الله يعلم ما في السموات و ما في الارض و الله بكل شئ عليم پس فرمود كه علامت صادق ايمان بخدا و رسول است و عدم شك در وصي او و جهاد بمال و جان در راه او چه با نفس خود و شياطين جن و چه با شياطين انس و اينها صادقند پس هر كس صاحب اين صفات نباشد صادق نباشد و با او نبايد بود پس تفصيل داده است در آيه ديگر و فرموده للفقراء المهاجرين الذين اخرجوا من ديارهم و اموالهم يبتغون فضلاً من الله و رضواناً و ينصرون الله و رسوله اولئك هم الصادقون و الذين تبوؤا الدار و الايمان من قبلهم يحبون من هاجر اليهم و لايجدون في صدورهم حاجة مما اوتوا و يؤثرون علي انفسهم و لو كان بهم خصاصة و من يوق شحّ نفسه فاولئك هم المفلحون و الذين جاؤا من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان و لاتجعل في قلوبنا غلاً للذين [ص 202] آمنوا ربنا انك رؤف رحيم پس معلوم شد كه صادقان سه طايفه‌اند يكي مهاجران و يكي انصار و يكي تابعان كه هر سه در وصف اول شريكند و هر سه صادقند بطوري كه عرض شد پس بنص آيات بودنِ با مهاجران و انصاري كه عرض شد سابقاً واجب و تخلف از ايشان عدول بكاذبان است البته كه غير صادق كاذب است پس كون با كاذبان حرام است البته پس معلوم است كه ما بايد تابع صادقان باشيم و كيست كه بتواند بگويد همه صادقيم و كيست كه بتواند بگويد صادق در دنيا نيست و در همين آيه خدا مخاطبين را غير صادقين قرار داده پس از مخاطبين كذب سرميزند كه غير صادق شدند و نميتوان با كاذب بود چرا كه احتمال هلاكت دارد و احتمال ميرود كه اين راهي كه ميرود دروغ باشد و مؤدي بسر منزل نجات نباشد پس خدا امر بچيزي كه احتمال ضرر دارد نكند بطور بَتّ و وجوب و اطلاق پس صادقاني در دنيا هستند و بودن با ايشان واجب و سبب نجات و واجب بودن و سبب نجات بودن با صادق برهان نميخواهد و لكن كم نفسي تاب ميآورد كه با صادق راه رود چرا كه منشأ نفس از نفاق و كذب است و نفس اَمّاره بسوء است پس براي او مشكل است و نميتواند با صادق حقيقي راه رود و سعي ميكند كه آيه را منطبق بر كاذبان كند اگر چه بتأويلهاي بعيده باشد تا با آنها راه رود و گويد امتثال آيه را كردم و خدا باين عمل راضي نيست خداوند حكيم ميخواهد هر لفظي را كه بطور اطلاق فرموده تو بر اطلاقش باقي گذاري و هر چه را كه مقيد كرده بر تقييدش گذاري و آن اطلاق و تقييد موافقت كلام است براي واقع و چون آنرا تغيير دهي آنرا مخالف واقع كني پس بنص اين آيه هم معلوم شد كه صادقان هستند و متابعت ايشان از لوازم و مخالفت حرام است و مؤيد اين معني كلام حضرت صادق است [ص 203] عليه السلام كه فرمود كسي كه ديني بگيرد كه از صادقي نگرفته باشد خداوند الزام ميكند او را و هر كس كه استماع از غير باب خدا را جايز داند مشرك است و از حضرت باقر است كه فرمود كه هر كس ديني گيرد كه از صادقي نگرفته باشد خداوند او را گمراه كند تا روز قيامت پس معلوم شد وجوب كون با صادق و صادق كسي است كه خودش بداند كه صادق است و بر حسب وضع الهي و مشيت الهي جاري شده است و اما كسي كه خود را گمان كند كه راستگو است و در كارهاي خود و دين خود بگمان راه رود و نداند كه آيا صادق است در اين گمان يا كاذب او از جمله صادقان نباشد و نشايد كه ادعاي صدق كند و مردم را بسوي خود خواند .

فصل - از جمله آيات باهرات قول خداست كه ميفرمايد يرفع الله الذين آمنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات و الله بما تعملون خبير و حاصل معني آن آنست كه خدا ميفرمايد خدا رفيع و بلند ميكند كساني را كه ايمان آوردند از شما و كساني را كه علم نصيب ايشان شده است درجاتي چند و خدا بعملهاي شما آگاه است پس بنص اين آيه اين دو طايفه از ميان امت رفيعُ الشأن و عَلِيّ البنيان ميباشند و شك نيست كه آن مؤمنان كه رفيع الشأن ميباشند مؤمنان حقيقي ميباشند نه اهل دعوت ظاهره و حضرت امير فرمودند كه زن مؤمن كمتر از مرد مؤمن است و مرد مؤمن كمتر است از گوگرد سرخ پس كه ديده است از ميان شما گوگرد سرخ را و حضرت باقر عليه السلام فرمودند كه مردم همه بهائمند مردم همه بهائمند و مردم همه بهائمند مگر كمي از مؤمنين و مؤمن كم است و مؤمن كم است و مؤمن كم است و حضرت صادق عليه السلام فرمودند من اگر سه مؤمن پيدا ميكردم كه [ص 204] حديث مرا پنهان كنند حلال نميدانستم كه از ايشان حديثي را پنهان كنم و فرمود حضرت كاظم عليه السلام كه نه هر كس بولايت ما قائل شود مؤمن است و لكن خدا ايشان را انس براي مؤمنين قرار داده است پس آن مؤمنان رفيع الشأن آن مؤمنان حقيقي ميباشند كه بر حقيقت ايمان آگاهي يافته‌اند و مقام ايمان حقيقي مقام نقباست و بمعني ديگر ايشان مؤمنند يعني امان‌دهنده‌اند از جانب وليّ خود بمردم و ايشان را از عذاب قبر و برزخ و عرصات ايمن ميكنند و خدا امان دادن ايشان را ميپذيرد و ايشان مهاجرانند كه از دار كفر مهاجرت كرده داخل دار ايمان شده در آنجا سكنا كرده‌اند و اما علماي رفيعُ الشأن نجبا هستند كه مقام انصار و احبار براي ايشان ثابت است بطوري كه اشاره بآن شد و مقام علم مقام نفس است و مقام ايمان مقام يقين و معرفت پس مقام علما مقام نجباست كه نفس و وليّ نقبايند و شك نيست كه عالم غير جاهل و غير ظانّ و شاكّ و متوهّم است پس هر كس بمطلبي وهمي داشته باشد يا شك داشته باشد يا مظنه داشته باشد يا جاهل بآن باشد باو نگويند عالم است بلكه اسم مقام او را از آن اسماء گويند و عالم كسي است كه خداوند او را آگاه كرده باشد بر جميع مسائل و مطالب كه در دين محتاج باو است و بر علم باشد در جميع آنها نه بر شك و ظن و وهم و جهل و اين مقام مقام خطيري است و نه مقام هر كس است كه چهار كلمه چيزي فهميد و چون مقام خطيري بوده خداوند فرموده است كه خدا ايشان را سرافراز ميكند و سر بلندي و برتري ميدهد يعني بر ساير مؤمنين پس مقام ايشان مقام نفس است كه مقام احبار باشد و مقام مؤمنين مقام عقل است كه مقام ربّانيّين باشد و نپندار كه چگونه شود كه مؤمن برتر از عالم باشد و حال آنكه هر عالم حقيقي مؤمن هم هست زيرا كه اين مؤمن كه در اين مقام مذكور شده است مؤمن باقصي درجات ايمان است [ص 205] يا مؤمن بمعني ايمن‌كننده است نه مؤمن بمعني تصديق‌كننده پس اين دو طايفه را خدا رفعت دهد بر سايرين و مقام ايشان نزديكتر بخداوند عالم است و سايرين همه در تحت ايشانند و بواسطه ايشان تقرب بخدا ميجويند و بايد بجويند و اين هم آيه‌ايست صريح بر وجود مؤمنين و علما و دانستي سابقاً كه نميشود كه عالم و مؤمن در دنيا نباشد و از عدل خداوند اخلال باين امر نيست و بناي بلاد و عباد همه بر هم خواهد خورد و آيات غير از اينها بسيار است و اين كتاب چون وضعش براي عوام است و از نكات قرآن و عربيت اطلاع تام ندارند ايراد آيات براي ايشان فايده ندارد و قرآن هم كتابي نيست كه در اثبات امري آيات بسيار از آن ضرور باشد بلكه يك آيه هم كفايت ميكند و اخذ بآن واجب و تخلف از آن كفر است پس حاجت بآيات بسيار نبود و نيست ولي ما بجهت اتمام حجت چند آيه از آنرا ذكر كرديم و اگر بخواهيم و لا قوة الا بالله از هر آيه اين امر را استخراج ميكنيم چگونه نه و حال آنكه حضرت صادق عليه السلام فرمودند بابي‌بصير كه اي ابامحمد هيچ آيهٔ نيست كه بازگشتش بسوي بهشت باشد و اهلش را بخير ياد كرده باشد مگر آنكه آن آيه در ما و شماست و هيچ آيهٔ نيست كه بكشد اهلش را بسوي آتش مگر آنكه آن در دشمن ماست و كسي كه مخالفت كرده باشد ما را تا آخر خبر ، و ان شاء الله همينقدر بلكه يك آيه از آنچه ذكر شد اهل تسليم را كفايت ميكند حال شروع ميكنيم بذكر بعضي از اخبار كه در هنگام تصنيف بدست ميافتد .

مطلب ششم

در اثبات لزوم وجود ايشان است باخبار صحيحه متواتره اهل عصمت و طهارت صلوات الله عليهم اجمعين و در اين مطلب هم چند فصل است .

[ص 206] فصل - در ذكر اخباري است كه در آنها ذكر اين بزرگواران شده است و دلالت ميكند بر لزوم معرفت ايشان از آن جمله روايتي است كه شيخ عبدالله بن نورالله روايت كرده است از جابر بن يزيد جعفي در حديث طويلي و در آن حديث است كه جابر عرض كرد بحضرت امام زين‌العابدين عليه السلام كه حمد مر خدائي راست كه منت گذارد بر من بمعرفت شما و الهام كرد بمن فضل شما را و توفيق داد مرا بطاعت شما و دوستي دوستان شما و دشمني دشمنان شما حضرت فرمودند اي جابر آيا ميداني معرفت چيست معرفت اثبات توحيد است در مرتبه اول پس معرفت معاني در دويم پس معرفت ابواب در سيوم پس معرفت امام در چهارم پس معرفت اركان در پنجم پس معرفت نقبا در ششم پس معرفت نجبا در هفتم و اين است كه خدا ميفرمايد بگو كه اگر دريا مداد كلمات پرورنده من باشد هرآينه دريا تمام شود پيش از آنكه كلمات پرورنده من تمام شود اگر چه مثل آن دريا مدد بياوريم و خواندند اين آيه را كه معني آن آن است كه اگر جميع درختان زمين قلم شوند و دريا مداد آن شود و پس از آن دريا هفت دريا مداد شود كلمات خدا تمام نشود و خدا غالب و حكيم است تا آخر حديث شريف و بديهي است كه نقبا و نجبا شيعيان ميباشند بجهت آنكه بعد از مقام امام ذكر شده است و بعد از اين هم دلايل خواهد آمد چنانكه پيش از اين هم گذشت و در كافي روايت كرده است از ابن‌اذينه كه گفت جمعي براي ما روايت كردند از حضرت باقر يا صادق عليهما السلام كه فرمودند نميباشد بندهٔ مؤمن تا بشناسد خدا و رسول و ائمه را همگي و پيشواي زمان خود را و ردّ كند بسوي او و تسليم كند براي او پس فرمود چگونه ميشناسد [ص 207] آخر را و حال آنكه جاهل باشد او باول و بديهي است كه پيشواي زمان پس از آنكه فرمود ائمه همگي را غير از ائمه است و مراد شيعه است كه در هر عصري قائم است بخدمت ايشان و در همان كتاب از محمد بن عبدالرحمن بن ابي‌ليلي روايت كرده است كه او از پدرش روايت كرده از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود كه شما صالح نخواهيد بود تا عارف شويد و عارف نشويد تا تصديق نكنيد و تصديق نكرده‌ايد تا تسليم نكنيد چهار باب را كه اول آن چهار باب درست نميشود مگر بآخر آن گمراه شدند صاحبان سه باب و گم شدند گم شدن دوري خداي تبارك و تعالي قبول نميكند مگر عمل نيكو را و قبول نميكند خدا مگر بوفا كردن بشروط و عهود را و هر كس وفا كرد براي خدا بشروط و كامل كرد آنچه را كه در عهد خود وصف كرده است ميرسد بآنچه در نزد خداست و وعده خود را كامل كرده است تا آخر حديث و اين چهار باب توحيد و نبوت و امامت و ولايت شيعيان ايشان است چرا كه شروط ايمان و آنچه در عالم ذر عهد گرفته‌اند اين چهار است چنانكه خواهد آمد و هر كس يكي از اينها را انكار كند از اصحاب سه باب است كه گمراه شده است و خدا قبول نميكند عمل احدي را مگر آنكه وفا باين شروط و عهود كرده باشد و ثوابهاي اخروي براي آنكس است كه وفا باين شروط كرده باشد چنانكه فهميدي .

فصل - در ذكر اخباري است كه دلالت ميكند بر آنكه در عالم ذر ميثاق بركن رابع از ملائكه و مردم و حيوانات و نباتات و هر چيزي گرفته‌اند و شروط و عهود ايمان كه در فصل سابق گذشت توحيد و نبوت و امامت و ولايت است از كافي است كه از ابن‌اذينه از حضرت صادق عليه السلام روايت [ص 208] كرده است در حديث وضع اول اذان كه ذكر كرده معراج پيغمبر را صلي الله عليه و آله فرمود چون عروج كرد بآسمان اول ملائكه گفتند اي محمد چگونه است حال برادر تو چون فرود روي سلام باو برسان پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود شما ميشناسيد برادر مرا گفتند چگونه نميشناسيم او را و حال آنكه گرفته شده است ميثاق تو و ميثاق او از ما و ميثاق شيعه او تا روز قيامت بر ماست و ما ملاحظه مي‌كنيم رخسارهاي شيعيان او را هر روزي و هر شبي پنج مرتبه و همچنين گفتند ملائكه آسمان دويم پس گفتند چگونه نميشناسيم او را و حال آنكه گرفته شده است ميثاق او و ميثاق تو و ميثاق شيعه او بر ما تا روز قيامت و ملائكه آسمان سيوم گفتند چگونه نمي‌شناسيم او را و حال آنكه حج ميكنيم بيت المعمور را هر سال و بر آن رقّ سفيدي است در آن اسم محمد و علي و حسن و حسين و شيعيان ايشان است تا روز قيامت و همچنين فرمود پيغمبر صلي الله عليه و آله آيا ميشناسيد او را عرض كردند ميشناسيم او را و شيعه او را و ايشانند نور در گرد عرش خدا و در بيت المعمور رقّي است از نور در آن كتابي است از نور در آن است اسم محمد و علي و حسن و حسين و ائمه و شيعيان ايشان تا روز قيامت زياد نميشود بر ايشان يكي و كم نميشود يكي و آن ميثاق ماست و آن ميثاق را هر روز جمعه بر ما ميخوانند تا آخر حديث و بعد از اين خواهي دانست كه مراد از شيعه قوم خاصي هستند و نه هر كسي است كه دوستي ايشان را ورزيده باشد و در كافي است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود نه هر كس قائل بولايت ما باشد مؤمن است ايشان را براي انس مؤمنين آفريده‌اند و احاديث بسيار خواهد آمد كه شيعه غير موالي است و عهد شيعه را از ملائكه گرفته‌اند چرا كه ملائكه خدام شيعيان ميباشند چنانكه [ص 209] پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود و شيعه معلم ملائكه‌اند و دين ايشان را تعليم ايشان كردند چنانكه در عوالم در اوايل كتاب فضائل روايت كرده است و هم‌چنين روايت كرده است از كتاب آل تصنيف ابن‌خالويه از جابر انصاري كه گفت شنيدم رسول خدا فرمود خداي عزوجل خلق كرد مرا و خلق كرد علي را و فاطمه و حسن و حسين را از نور واحدي پس فشرد آن نور را فشردني پس بيرون آمد از آن شيعيان ما پس تسبيح كرديم ما پس تسبيح كردند شيعيان ما و تقديس كرديم ما پس تقديس كردند شيعيان ما و تهليل كرديم ما پس تهليل كردند شيعيان ما و تمجيد كرديم ما پس تمجيد كردند شيعيان ما و توحيد كرديم ما پس توحيد كردند شيعيان ما پس خدا خلق كرد آسمانها را و زمين را و خلق كرد ملائكه را پس ماندند ملائكه صد سال كه نه تسبيحي ميدانستند و نه تقديسي پس تسبيح كرديم ما پس تسبيح كردند شيعيان ما پس تسبيح كردند ملائكه و همچنين ذكر فرمود تقديس و تهليل و تمجيد و توحيد را كه هر يك را اول ايشان بعمل آوردند پس شيعيان پس ملائكه پس فرمود مائيم موحدان وقتي كه موحدي غير از ما نبود و سزاست بر خدا كه چنانكه ما را مخصوص كرد و مخصوص كرد شيعيان ما را اينكه ما را نزديك كند و شيعيان ما را در اعلي عليين بدرستيكه خدا برگزيد ما را و برگزيد شيعيان ما را پيش از آنكه جسم باشيم پس خواند ما را پس اجابت كرديم او را پس آمرزيد براي ما و براي شيعيان ما پيش از آنكه استغفار كنيم از او پس از اين حديث شريف معلوم شد كه خلقت شيعيان پيش از ملائكه است و بتعليم و هدايت شيعيان ملائكه تعليم گرفتند و جاهل بتوحيد خدا بودند مدتها تا آنكه شيعيان ايشان را هدايت فرمودند و اين شيعيان كه هداة ملائكه‌اند ضعفا نتوانند بود چنانكه پيداست و از مجالس [ص 210] مفيد روايت كرده است از جيش بن المعتمر از حضرت امير عليه السلام در حديثي كه فرمودند اي جيش هر كس دوست ميدارد كه بداند كه آيا دوست ماست يا دشمن دل خود را آزمايش كند اگر دوست مي‌دارد يك وليّ ما را پس مبغض ما نيست و اگر دشمن ميدارد يك وليّ ما را پس دوست ما نيست خداوند عالم گرفته است ميثاق دوستان ما را بمودت ما و نوشته است در ذكر اسم دشمنان ما را و روايت است از حضرت عسكري عليه السلام در تفسير قول خداي تعالي كه و علم آدم الاسماء كلها يعني اسماء پيغمبران خدا و اسماء محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين و طيبين از آل ايشان را و اسماء نيكان شيعه و سركشان دشمنان را و از همان حضرت است در معني قول خدا الذين ينقضون عهد الله يعني آن عهد كه گرفته شده است بر ايشان بربوبيت خدا و بنبوت محمد صلي الله عليه و آله و امامت علي عليه السلام و اينكه شيعيان ايشان از اهل جنت و كرامت ميباشند و هم از آن حضرت است در معني آيه و اذ آتينا موسي الكتاب و الفرقان ميفرمايد وحي كرد خدا بعد از آن بسوي موسي عليه السلام اي موسي اين كتاب است و اقرار كردند بآن و فرقان باقي ماند كه فرق مابين مؤمنين و كافرين است و مابين محقين و مبطلين پس تجديد عهد كن با ايشان چرا كه من قسم خورده‌ام قسم حقي كه قبول نكنم از احدي ايماني و نه عملي مگر با ايمان بمحمد و ببرادرش علي وصيش موسي عرض كرد آن عهد چه چيز است اي پروردگار فرمود اي موسي بگير بر بني‌اسرائيل اينكه محمد بهترين پيغمبران است و آقاي فرستادگان است و اينكه برادرش و وصيش علي بهترين اوصياست و اينكه اولياي او كه خدا برميانگيزاند آقايان خلقند و اينكه شيعه او كه منقاد اويند و تسليم امر و نهي او را و خلفاي او را دارند نجوم فردوس اعلايند [ص 211] و پادشاهان بهشتهاي عدن فرمود موسي گرفت بر ايشان اين عهد را پس بعضي از ايشان اعتقاد كردند آن را بدرستي و بعضي بزبان گفتند و بدل نگفتند پس بر پيشاني معتقد ايشان بدرستي نور آشكاري ميدرخشيد و كسي كه به زبان اقرار كرده بود نه بدل آن نور را نداشت پس اين است فرقاني كه خدا بموسي داد و آن فرق ميان محقان و مبطلان است و هم از آن حضرت است در معني قول خدا و اذ اخذنا ميثاقكم و رفعنا فوقكم الطور كه حضرت امير عليه السلام فرمود كه خداي تعالي ياد كرد براي بني‌اسرائيل در عصر محمد صلي الله عليه و آله احوال پدران ايشان را كه در ايام موسي بودند كه چگونه عهد بر ايشان گرفته و ميثاق براي محمد و علي و آل طيبين ايشان كه منتجبين براي خلافت بر خلق ميباشند و براي اصحاب ايشان و شيعه ايشان تا آنكه فرمود كه خداي تعالي فرمود بموجودين از بني‌اسرائيل در عصر محمد صلي الله عليه و آله بر زبان و بگو اي محمد باين تكذيب‌كنندگان تو بعد از شنيدن ايشان آن عهدي را كه بر پيشينيان ايشان گرفته شده است براي تو و براي برادرت علي و براي آل شما و براي شيعيان شما به بد چيزي امر كرده است شما را ايمانتان كه كافر شويد بمحمد و استخفاف كنيد بحق علي و آلش و شيعيانش اگر مؤمنيد تا آخر و ببين كه چگونه از امم سابقه عهد گرفتند بر اين اركان اربعه و مؤمن نبودند مگر آنكه بركن رابع ايمان اعتراف كنند و اعتراف باين چهار باب شرط ايمان بوده و هست حتي آنكه اشجار بآن شهادت دادند چنانكه در آن حديث است كه حضرت عسكري فرمودند كه حارث بن كلزه ثقفي طبيب عرض كرد اي محمد آمده‌ام ترا مداوا كنم از جنونت چرا كه من ديوانه‌هاي بسيار را معالجه كرده‌ام و شفا يافتند بر دست من و حديث را فرمود تا آنكه فرمود پيغمبر صلي الله [ص 212] عليه و آله خواند درختي را پس آمد و عرض كرد كه شهادت مي‌دهم كه نيست خدائي جز خدا پس شهادت داد براي نبي صلي الله عليه و آله برسالت پس شهادت داد براي علي عليه السلام بوصايت پس گفت كه شهادت ميدهم كه اولياي تو كه او را دوست ميدارند و دشمنان او را دشمن ميدارند پركننده جنتند و دشمنان تو كه دشمنان ترا دوست ميدارند و دشمن ميدارند دوستان ترا پركننده آتشند پس نظر كرد رسول خدا صلي الله عليه و آله بحارث بن كلزه و فرمود اي حارث آيا ديوانه گفته ميشود كسي كه اين آيات اوست پس حارث ايمان آورد و مسلمان خوبي شد . و همچنين شهادت دادند باين امر حيوانات چنانكه در حديث سوسمار مشهور است كه اعرابي آورد و خواهش آيتي ميكرد و سوسمار را انداخت پس سوسمار صورت خود را بخاك ماليد پس سر خود را بلند كرد و خدا او را بسخن آورد كه شهادت ميدهم كه خدائي جز خدا نيست وحده لا شريك له و شهادت ميدهم كه محمد بنده او و رسول اوست و شهادت ميدهم كه برادرت علي بن ابيطالب چنان است كه او را وصف كردي و اينكه اولياي او در بهشت اكرام ميشوند و دشمنان او در جهنم خوار ميشوند پس ايمان آورد اعرابي و گفت من شهادت ميدهم بآنچه اين سوسمار شهادت داد و ايمان آوردند آن يهودان كه حاضر بودند تا آخر حديث پس معلوم شد كه شهادت بولايت اوليا جزو ايمان و ركن چهارم است و اين اوليا كه در اين اخبار است اگر چه مطلق است ولي آن مطلب كه جزو ايمان است از آن برميآيد و اگر اقرار بولايت ضعيفان شيعه جزو ايمان باشد اقرار بولايت كبار شيعه بطريق اولي خواهد بود و چون با احاديث سابقه ضم كني معلوم شود كه اقرار بنقبا و نجبا كه اسم كبار شيعيان است جزو ايمان است و اين امري نيست كه ما تازه [ص 213] داخل شروط ايمان كرده باشيم كه بر ما اعتراض ميكنند كه ركن رابع از اصول ايمان نبوده و شما بدعت كرده‌ايد و ائمه عليهم السلام بر هر كس كه تلقين ايمان ميكرده‌اند و قابل بوده اين ركن را هم مثل ساير اركان تلقين ميكرده‌اند چنانكه حضرت عسكري عليه السلام روايت كردند در آن حديث طبيب يوناني كه اسلام آورد بعد از آنكه فرمودند كه يوناني گفت من اگر ديگر كافر شوم فساد را بنهايت رسانيده‌ام و بكلي متعرض هلاك شده‌ام شهادت ميدهم كه تو از خاصان خدائي صادق هستي در جميع گفتارهاي خود از جانب خدا پس مرا امر كن بآنچه ميخواهي تا اطاعت كنم ترا حضرت امير فرمودند امر ميكنم تو را اينكه تفريد كني خدا را بوحدانيت و شهادت دهي براي او بجود و حكمت و منزه كني او را از عبث و فساد و از ظلم كنيزان و بندگان و شهادت دهي كه محمدي كه من وصي اويم آقاي مخلوقات است و رتبه او افضل رتبه اهل دارالسلام است و شهادت دهي كه علي كه نشان داد بتو آنچه را كه نشان داد و انعام كرد بتو از نعمتها آنچه را كه انعام كرد بهترين خلق خداست و سزاوارتر خلق الله است بمقام محمد بعد از او و به برپا كردن شرايع و احكام او و شهادت دهي كه اولياء او اولياء خدايند و دشمنان او دشمنان خدا و اينكه مؤمنيني كه شريكند با تو در آنچه بتو تكليف كردم و ياور تواند در آنچه ترا بآن امر كردم بهترين امت محمدند صلي الله عليه و آله و خالص شيعيان علِيّند تا آخر حديث شريف تدبر كن در اين حديث شريف كه چگونه ولايت اوليا را رابع شروط ايمان قرار داده‌اند و اين اقرار را از خواص خالص شيعيان قرار داده‌اند و مقرين باين امر را افضل امت خوانده‌اند پس چگونه اقرار باين ركن را ما احداث كرده‌ايم و حال آنكه اين همه اخبار در اخذ ميثاق بر آن [ص 214] از جميع انس و ملائكه و حيوان و نبات وارد شده است .

فصل - در آنكه شيعه ركن رابع ايمان است و اقرار بآن فرض است مثل ساير اركان در كافي بسندش از يعقوب بن جعفر روايت كرده است كه گفت نزد ابوابرهيم عليه السلام بودم مردي آمد از اهل نجران يمن از رهبان و با او زن راهبي بود اذن براي ايشان خواست كسي و حديث را نقل كرد تا آنكه گفت كه راهب عرض كرد خبر ده مرا از هشت حرفي كه نازل شده است و ظاهر شده است در زمين چهار حرف از آنها و باقي مانده است در هوا چهار حرف از آن بر كه نازل شده است آن چهار حرفي كه در هوا است و كه تفسير خواهد كرد آنرا فرمودند آن قائم ماست خدا بر او نازل خواهد كرد و او تفسير خواهد كرد و نازل شود بر او آنچه بر صديقان و پيغمبران و هدايت‌يافتگان نازل نشده باشد پس راهب گفت خبر ده مرا از دو حرف از آن چهار حرف كه در زمين است چيست آن فرمود خبر دهم بتو هر چهار را اول آنها لا اله الا الله وحده لا شريك له باقياً يعني نيست خدائي جز خداي بتنهائي كه شريك براي او نيست و باقي است و دويمي آنها محمد رسول الله صلي الله عليه و آله مخلصاً يعني محمد فرستاده خداست و خالص كرده شده است صلي الله عليه و آله و سيوم آنها ما اهل بيت و چهارم آنها شيعيان ما و مائيم از رسول الله صلي الله عليه و آله و رسول الله از خداست بسببي راهب گفت كه شهادت ميدهم كه نيست خدائي جز خدا و اينكه محمد رسول خداست صلي الله عليه و آله و اينكه آنچه از جانب خدا آورده است حق است و اينكه شما صفوه خدائيد از خلق و اينكه شيعه شما مطهرون و مستبدلون باشند و براي ايشان است عاقبت خدا و الحمد لله رب [ص 215] العالمين عرض ميشود كه آن چهار حرف كه بايد بعد از اين نازل شود باطن همين چهار حرف زميني است و ميگويد آن چهار حرف را و از گرد او بزرگان فرار خواهند كرد و امر عظيم و خطب جسيم است و اما آنكه در حديث شريف است كه رسول الله از خداست بسببي يا معني آن آنست كه از خداست بسببي كه حال نميتوان ذكر كرد و تو قابل فهم آن نيستي يا آنكه از خداست بواسطه سببي كه آن مشيت باشد پس از مشيت است و هر چه از مشيت باشد از خداست و نه معني آن آن است كه از خداست يعني جزوي از كل خداست نعوذ بالله پس از خداست بواسطه سبب كه آن سبب اعظم باشد كه مشيت است و اما آنكه راهب گفت كه شيعه مستبدلون باشند يا معني آن آنست كه خدا ايشان را بعوض كل خلق برداشته و بدل خلق قرار داده است يا آنكه خلق ايشان را گذاشته‌اند و بعوض ايشان از پي منافقان رفته‌اند و ممكن است كه نسخه تحريف باشد و مستذلون باشد يعني اعادي ايشان را ذليل كرده‌اند و عاقبت خدا يعني جنت و راحت اخروي براي ايشان است بالجمله از اين حديث شريف هم معلوم شد كه اين چهار ركن با هم است و اسلام بهر چهار بايد آورد چنانكه راهب در هنگام اسلام بهر چهار ايمان آورد و آنچه ديدهٔ كه مردم سابقاً ايمان ميآوردند و بهمان شهادتين اكتفا ميكرده‌اند يا آنكه در محضر عامه بوده است و محل تقيه بوده است يا آنكه بر دست غير آل‌محمد عليهم السلام ايمان ميآورده‌اند و اگر مانعي نبوده اين چهار شهادت همه اركان ايمان بوده است و امروز هم هر كس بخواهد شيعه شود از يهود و مجوس يا نصاري يا سني بايد اين چهار ركن را تلقين كرد و اين چهار ركن را بگويد و مؤيد اين آن حديثي است كه گويا از حضرت كاظم است عليه السلام كه فرمودند حروف اسم اعظم چهار است [ص 216] اول لا اله الا الله و دويم محمد رسول الله و سيوم ولايت و چهارم شيعيان ما و چون اسم اعظم هر گاه خوانده شود دعا رد نميشود باين واسطه اين اركان ايمان را اسم اعظم خواندند چرا كه اگر كسي بآن چهار بصدق بگرود و خدا را بآن بخواند دنيا و آخرت او اصلاح شود و خدا دنيا و آخرت را براي مؤمن آفريده است و بس چنانكه در قرآن بآن تصريح شده است و از آن جمله حديثي است كه در عوالم از خصال روايت كرده است از حضرت ابوجعفر عليه السلام كه فرمودند ده چيز است كه هر كس ملاقات كند خداي عزوجل را بآنها داخل بهشت شود لا اله الا الله و محمد رسول الله و اقرار بآنچه آورده است از نزد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكوة و روزه ماه رمضان و حج خانه و ولايت اولياء الله و برائت از اعداء الله و اجتناب هر مسكري ببين چگونه اين امر را هم جزو فرايض شمرده است و از اسباب نجات و اگر ولايت ضعفا فريضه باشد ولايت كبار شيعه بطريق اولي فرض است و از آن جمله روايت كرده است از محاسن‌برقي كه حضرت صادق فرمودند بكسي كه كدام دستگير ايمان محكم‌تر است پس حضار عرض كردند خدا و رسول بهتر ميداند پس شمردند نماز و زكوة و روزه ماه رمضان و حج و جهاد در راه خدا را در هر يك ميفرمود فضل دارد اما آن نيست يعني محكم‌تر عروه‌هاي ايمان نيست پس عرض كردند خدا و رسول داناتر است حضرت فرمودند كه رسول خدا فرمود كه اوثق عروه‌هاي ايمان حب در راه خداست و بغض در راه خداست و دوستي دوست خدا و دشمني دشمن خدا پس از اين حديث شريف معلوم شد كه ركن رابع محكم‌تر عروه‌هاي ايمان است و اشرف از نماز و روزه و زكوة و حج و جهاد است و چون اشرف شد اهتمام بآن اعظم است و الزم و از خصال روايت كرده است از اعمش [ص 217] از حضرت صادق عليه السلام كه فرمودند دوستي اولياء خدا واجب است و ولايت ايشان واجب است و بيزاري از دشمنان ايشان واجب است و از كساني كه ظلم كردند بآل‌محمد پس شمردند اصناف ايشان را تا آنكه فرمود و دوستي مؤمنين كه تغيير ندادند و تبديل نكردند بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله واجب است مثل سلمان فارسي و ابوذر غفاري و مقداد بن اسود كندي و عمار بن ياسر و جابر بن حنيف و ابي‌ايوب انصاري و عبدالله بن الصامت و عبادة بن الصامت و خزيمة بن ثابت ذي الشهادتين و ابوسعيد خدري و هر كس كه بطور ايشان رفته باشد و كرده باشد مثل كار ايشان و واجب است ولايت تابعان ايشان و كسي كه اقتدا كرده باشد بايشان و بهدايت ايشان تا آخر حديث شريف و در اين حديث شرايع اسلام را ذكر ميفرمايد كه انسان باخذ بآنها مسلم ميشود و از جمله شرايع اسلام ولايت اولياء الله است و براءة از اعداء الله و ولايت اين جماعت كه نام برده است و هر كس شبيه ايشان باشد پس نظر كن در صراحت اين خبر در آنكه اقرار باين ركن هم واجب است مثل ساير شرايع و همچنين بهمين تفصيل در عيون از حضرت امام ثامن حضرت رضا عليه السلام روايت كرده است و از آن جمله فقره دعائي است كه در بلد الامين و مصباح كفعمي و مفتاح الفلاح روايت كرده است در دعاي توسل و ذكر عقايد و در صفات حضرت امير ميفرمايد كه حضرت امير كسي است كه من وثوق ندارم باعمال اگر چه پاكيزه باشد و آنها را نجات‌دهنده خود نميدانم اگر چه صالح باشد مگر بولايت حضرت امير و او را امام قرار دادن و اقرار بفضايل آن و قبول كردن از حاملان فضايل و تسليم كردن براي راويان فضايل ، پس معلوم شد كه شرط قبول شدن اعمال قبول كردن از حاملان است و تسليم كردن راويان و حاملان آنهايند كه [ص 218] متحمل فضايلند و متصف بصفات ائمه خود شده‌اند و اگر محض روايت بود تكرار در كلام بود و راويان آنهايند كه بعلم ذكر ميكنند فضايل را و تحقيق مينمايند و اول نقبايند و دويم نجباء كه علمايند و اشاره بهمين معارف است فقره زيارت عاشورا كه ميفرمايد پس من سؤال ميكنم از خدائي كه اكرام كرده است مرا بمعرفت شما و معرفت اولياء شما و روزي كرده است بمن بيزاري از دشمنان شما را تا آخر زيارت ، پس معلوم شد كه معرفت اوليا از اكرام خداست مر مؤمن را و عدم معرفت از اهانت است و اينكه ما ميگوئيم معرفت اولياء لازم است امر منكري نيست .

فصل - در آنكه شيعيان كبار در هر عصري هستند و بايشان خدا حفظ ميكند عباد و بلاد را و دين و ايمان را از آن جمله حديثي است كه در كافي روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمودند علما وارثان پيغمبران باشند چرا كه پيغمبران بارث ندادند درهمي و ديناري و احاديثي چند از احاديث خود را بارث دادند پس هر كس اخذ كند بچيزي از آن احاديث نصيب بسياري گرفته است پس نظر كنيد كه اين علم خود را از كه ميگيريد زيرا كه در ميان ما اهل بيت در هر عصري عدولي هستند كه برطرف ميكنند از علم تحريف غالين و انتحال مبطلين و تأويل جاهلين را و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مروي است كه برميدارد اين دين را در هر قرني عدولي كه نفي ميكنند از آن دين تأويل مبطلين را و تحريف غالين را و انتحال جاهلين را چنانكه كوره چرك آهن را پاك ميكند و از آن جمله است حديثي كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند خوشا بحال آنها كه ايشان چنانند كه رسول خدا فرمود درباره ايشان برميدارد اين علم را از هر خلفي [ص 219] عدلهاي آن نفي ميكنند از آن علم تحريف غالين را و انتحال مبطلين را و تأويل جاهلين را و شك نيست كه اين عدولي كه دين را در هر عصري خالص ميكنند و غشّ علم را زايل ميكنند و از اهل بيت ميباشند نه هر كسي است كه عربي ياد گرفته است و علمهاي ظاهري داند چرا كه تا شخص احاطه باطراف علم نداشته باشد و نقطه علم را نداند و بر رخنه‌هاي شياطين در دين و ايمان اطلاع نداشته باشد نتواند ثغور اسلام و ايمان را محكم كند و حال آنكه در دين و علم از جهات عديده شياطين رخنه ميكنند و بانواع علوم در صدد افساد دين برميآيند چنانكه در همين مجلد سابقاً دانستهٔ و اگر بعلم نحو ميشد حفظ دين كني سيبويه و اخفش بايستي رئيس عدول حافظين باشند و اگر بعلم معاني بيان ميشد بايستي سكاكي اشرف عدول باشد و اگر بعلم اصول ميشد بايستي ابن‌حاجب و عضدي و شافعي رئيس حافظان دين باشند و اگر بعلم رجال ميشد بايستي كه ابن‌عقده اشرف حاميان دين باشد و اگر بعلم فقه ميشد بايستي ابوحنيفه رئيس حمله دين و ايمان باشد و اگر بعلم تفسير ميشد بايستي فخر رازي اعدل عادلان باشد و اگر بعلم حكمت و كلام ميشد ابن‌سينا بايستي افضل ناصران ايمان باشد و اگر بعلم عرفان ميشد بايستي ابن‌عربي كامل‌ترين عدول باشد هيهات هيهات امر براي مردم مشتبه شده است و هر يك از اين علماي ظاهر كه درس بخوانند هرگز نحوي‌تر از سيبويه و اعلمِ بفصاحت و بلاغت از سكاكي و تفسيردان‌تر از فخر رازي و حكيم‌تر از بوعلي و عارف‌تر از ابن‌عربي و فقيه‌تر از ابوحنيفه و اصول‌دان‌تر از ابن‌حاجب نشوند چرا كه ايشان در اين فنون مهارت را باعلي مدارج رسانيده‌اند پس چگونه شود كه مراد از اين عدول اين علماي ظاهر باشند حاشا بلكه آنها جماعتي هستند كه از اهل بيت محمدند [ص 220] صلي الله عليه و آله چنانكه در حديث سابق ايشان را از اهل بيت قرار داده است و از آن جمله حديثي است از كميل بن زياد مشهور كه حضرت امير در آن حديث ميفرمايد خالي نميماند زمين از كسي كه قائم بحجت خدا باشد يا ظاهر مشهور است يا پوشيده مغمور تا باطل نشود حجتهاي خدا و بينات او و چند نفرند ايشان و كجايند ايشان ايشان عددشان كم است و خطرشان عظيم بايشان حفظ ميكند خدا حجتهاي خود را تا آنكه بسپارند در نظيران خود و زراعت كنند حجتها را در دلهاي شبيهان خود داخل كرده است ايشان را علم بر حقيقتهاي ايمان پس مباشر شدند روح يقين را و نرم شد براي ايشان آنچه براي اصحاب نعمت دشوار شده است و انس گرفتند بآنچه وحشت كردند از آن جاهلان در دنيا مصاحبت كردند ببدنهائي كه ارواح آنها بسته است بمحل اعلي اي كميل ايشانند خلفاي خدا و داعيان بسوي دين او هاي هاي چقدر مشتاقم برؤيت ايشان تا آخر حديث ، و هر كس بانصاف نگرَد ميداند كه اين جماعت غير از امامانند و امامان را هرگز بدين گونه وصف نكرده كه ايشان عددشان كم است و ايشان صاحب ايمان و يقينند و چقدر مشتاقم بديدن ايشان خلاصه حديث ظاهر است در آنكه مراد كبار شيعه‌اند كه همان عدول سابق باشند و شاهد بر اين باز آن خطبه است كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد خدايا من ميدانم كه علم گم نميشود همه آن و قطع نميشود ماده‌هاي آن و تو خالي نميگذاري زمين را از حجت خود بر خلق يا ظاهر است و مطاع نيست يا پوشيده و مغمور است تا باطل نشود حجتهاي تو و گمراه نشوند اولياء تو بعد از آنكه ايشان را هدايت كردي بلكه كجايند ايشان و چند نفرند ايشان ايشان كم‌عددند و قدرشان نزد خدا عظيم است و ايشان متابعت كنندگان لشكركشان [ص 221] دينند و ائمه هادين و كسانيند كه مؤدب شدند بآداب ائمه خود و ميروند از راه ايشان پس در اين هنگام داخل ميكند ايشان را علم بر حقيقت ايمان و ارواحشان اجابت ميكند پيشروان علم را و نرم ميشود بر ايشان از حديث ائمه آنچه دشوار شده است بر غير ايشان ايشانند اتباع علما مصاحبت كردند با اهل دنيا بطاعت خدا و اولياي او و تقيه را پيش گرفتند و ترس از دشمن خود را دين خود كردند پس ارواح ايشان بسته است بمحل اعلي پس علماي ايشان و تابعان ايشان گنگند و ساكت در دولت باطل انتظار دولت حق دارند و زود باشد كه خدا ثابت كند حق را بكلماتش و باطل كند باطل را هاه هاه خوشا بحال ايشان بر صبرشان بر دينشان در حال هدنه ايشان و چقدر مشتاقم برؤيت ايشان در حال ظهور دولتشان و زود باشد كه خدا جمع كند ميان ما و ايشان در بهشتهاي عدن و هر كس كه صالح است از آباء ايشان و زنهاي ايشان و ذريات ايشان نظر كن در اين حديث شريف كه چگونه شرح كرده است آن حديث سابق را و واضح فرموده است كه اين جماعت كه خلفاي خدايند بزرگان شيعه‌اند و تابعان ائمه طاهرين و در هر عصري هستند و خدا زمين را خالي از ايشان نگذارد و خود فكر كن ببين كه علماي ظاهر اين مقام را دارند يا صاحب اين صفات هستند و ميتوانند باين درجه برسند و اگر انسان انصاف را پيشه خود نكند نميتواند كه بحقايق احاديث ايشان برخورد و از آن جمله حديثي است كه در تفسير كنزالدقايق از احتجاج روايت كرده است كه حضرت امير عليه السلام فرمودند كه خالي نميگذارد خدا زمين خود را از دانائي بآنچه خلق محتاج بآنند و متعلمي كه براه نجات باشد و ايشان كمند و خدا بيان كرده است اين را از امتهاي پيغمبران و ايشان را مثل قرار داده است از براي كساني كه [ص 222] بعد از ايشانند چنانكه فرموده است در خصوص كساني كه ايمان آورده‌اند از قوم موسي و من قوم موسي امة يهدون بالحق و به يعدلون تمام شد فقره حديث پس حكماً در اين امت هم بايد جماعتي در هر عصري باشند كه هدايت كنند بحق و بحق عدل كنند و از آن جمله حديثي است كه حضرت عسكري عليه السلام از پدر بزرگوارش روايت فرموده است كه فرمود اگر نه كساني بودند كه باقي ميماندند بعد از غيبت قائم شما عليه السلام از علماي دعوت‌كنندگان بسوي امام و دلالت‌كنندگان بر او و رانندگان از دين او بحجتهاي خدا و نجات‌دهندگان ضعفاي بندگان خدا از دامهاي ابليس و مرده او و از تله‌هاي ناصبيان هرآينه باقي نميماند احدي مگر آنكه مرتد ميشد از دين خدا و لكن ايشان كسانيند كه نگاه ميدارند مهار دلهاي ضعفاء شيعه را چنانكه نگاه ميدارد صاحب كشتي سكّان كشتي را ايشانند افضلون در نزد خدا ، و شك نيست كه اين علما كه دعوت بسوي امام ميكنند و دلالت بر او ميكنند اين علماي ظاهر نيستند و اينها منع كسي را از ارتداد نميتوانند بكنند و دامهاي شياطين و تله‌هاي نواصب از جهات عديده و راههاي بسيار است چنانكه مكرر عرض شد و ديگر حديثي است كه در عوالم ذكر كرده است از بصايرالدرجات از حضرت صادق عليه السلام در صفت امام ميفرمايد كه چون امر برسد باو يعني بامام لاحق خدا ياري كند او را بسيصد و سيزده ملك بعدد اهل بدر و با او باشند و با ايشان است هفتاد مرد و دوازده نقيب اما هفتاد نفر را ميفرستد بسوي آفاق كه دعوت كنند مردم را بسوي آنچه دعوت ميكردند بآن پيش از آن و خدا در هر موضعي چراغي نصب ميكند كه اعمال ايشان را در آن مي‌بيند تمام شد و اين هفتاد نفر نجبا هستند چرا كه مراد از نجبا علماي داعين بسوي خدا و مسلّمان براي نقبا هستند و ديگر دعائي است كه [ص 223] كفعمي روايت كرده است از مهج الدعوات مسمي بدعاي عهد بعد از آنكه ايمان بخدا و پيغمبر و ائمه را تا قائم ذكر ميكند ميفرمايد ايمان آوردم بسابقين و صديقين اصحاب يمين از مؤمنين كه مخلوط كردند عملي صالح را با عملي سيئ مرا پيرو غير ايشان مكن و جدائي مينداز ميان من و ايشان فردا چون مقدم داشتي رضا را بفصل قضا ايمان آوردم بسرّ ايشان و علانيه ايشان و خاتمه‌هاي اعمال ايشان تا آنكه ميفرمايد راضي شدم كه تو خدا باشي و اصفيا حجتها باشند و محجوبان انبياء باشند و پيغمبران دليلان باشند و متقون امرا باشند و من شنونده و مطيعم براي تو اي ارحم الراحمين و مي‌بيني كه در دعواتي كه القا كردند كه مردم بخوانند و از دنيا بروند ايمان بسابقين را و صديقين را با ايمان بخدا و رسول و ائمه ذكر كرده است پس چه بدعت كرده‌ايم در اين كه گفتيم ايمان بآنها واجب است و ثالث شروط لا اله الا الله و رابع اركان ايمانند و سابقين اينجا نقبايند و صديقين اصحاب يمينند كه نجبا باشند كه بعضي اعمال سيئه براي ايشان يافت ميشود و در همان كتاب در دعائي كه از حضرت صادق عليه السلام ذكر كرده است كه بعد از صلوة بر پيغمبر و آل ميفرمايد كه خدايا صلوة بفرست بر محمد و آل‌محمد و بر ائمه مسلمين اولينِ ايشان و آخرين خدايا صلوات بفرست بر محمد و آل‌محمد و بر امام مسلمين و حفظ كن او را از پيش رو و پشت سر و راست و چپ و بالا و پائين تا آخر دعا و شك نيست كه ائمه مسلمين غير آل‌محمد عليهم السلام‌اند چرا كه صلوة بر آل را ذكر كرده بعد بر ائمه مسلمين ميفرمايد و آل‌محمد عليهم السلام در هر عصري يك امام است و اولين و آخرين بر ايشان گفته نميشود بلكه اول و آخر چنانكه در بسياري از احاديث هست و اما شيعيان در هر عصر بسيارند اولين [ص 224] و آخرين ميتوان گفت و بودن ايشان امام اشكالي ندارد چرا كه امام بمعني پيشواست و ايشان پيشوايان مسلمين ميباشند و همچنين گفته ميشود در امام مسلمين بعد از آل‌محمد و اين دعا هم بمعونت احاديث سابق دلالتش واضح ميشود و مؤيد آن معني شود دعاي ديگر كه كفعمي روايت كرده است از صاحب الزمان صلوات الله عليه در صلوة بر نبي و ائمه و در صلوة بر خود صاحب الزمان ميفرمايد صلوة بفرست بر وليّت و بر واليان عهد او و ائمه از اولاد او تا آخر دعا پس معلوم شد كه واليان عهد غير آل‌محمد عليهم السلام هستند و چنانكه سابقاً يافتي براي هدايت و پيشوائي خلقند و اولاد آن بزرگوار كه امام معصوم نيستند ولي پيشوايند براي خلق چنانكه كشف ميكند حديثي كه در كتاب حجت مستدرك‌وافي در باب نصهاي رسول خدا صلي الله عليه و آله بر عدد ائمه عليهم السلام و اسماء ايشان روايت كرده است از كتاب غيبت از حضرت صادق عليه السلام از پدرش حضرت باقر عليه السلام از پدرش حضرت زين‌العابدين عليه السلام از پدرش حسين شهيد عليه السلام از پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام كه فرمود فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله در شبي كه وفات كرد بحضرت امير عليه السلام اي اباحسن حاضر كن صحيفه و دواتي پس املا كرد رسول خدا صلي الله عليه و آله وصيت خود را تا باينجا رسيد پس فرمود اي علي ميباشد بعد از من دوازده امام و از بعد ايشان دوازده مهدي پس تو اي علي اول دوازده امامي خدا تو را در آسمان علي مرتضي ناميده و اميرالمؤمنين و صديق اكبر و فاروق اعظم و مأمون و مهدي پس اين اسماء صالح نيست براي احدي غير از تو اي علي توئي وصي من بر اهل بيت من حيّشان و ميتشان و بر زنان من پس هر يك را كه تو باقي بگذاري فردا مرا خواهد ديد و هر يك را طلاق دهي پس [ص 225] من بيزارم از آن و نمي‌بينم آن را در عرصه قيامت و توئي خليفه من بر امت من بعد از من پس چون وفات تو حاضر شود اين صحيفه را بده به پسرم حسن برّ وَصول پس چون وفات او رسد تسليم كند به پسرم حسين شهيد زكي مقتول و چون وفات او دررسد تسليم كند به پسرش سيد العابدين صاحب پينه‌ها علي پس چون وفات او رسد تسليم كند به پسرش محمد باقر علم پس چون وفات او دررسد تسليم كند به پسرش جعفر صادق پس چون وفات او دررسد تسليم كند به پسرش موسي كاظم پس چون وفات او دررسد تسليم كند به پسرش علي رضا پس چون وفات او دررسد تسليم كند به پسرش محمد ثقه تقي پس چون وفات او دررسد تسليم كند به پسرش علي ناصح پس چون وفات او دررسد تسليم كند به پسرش حسن فاضل پس چون وفاتش دررسد تسليم كند به پسرش محمد مستحفظ از آل‌محمد پس اين دوازده امام پس ميباشد بعد از آن دوازده مهدي پس تسليم كند به پسرش اول مقرّين براي او سه اسم است اسمي مانند اسم من و اسم پدرم و آن عبدالله است و احمد و اسم سيوم مهدي است و او اول مؤمنين است تمام شد از اين حديث شريف برآمد كه بر شيعيان نيز مهدي ميتوان گفت و ايشان بزرگان شيعه‌اند و هدايت يافته‌گان و هدايت‌كنندگان و غير از دوازده امامند و نيز كشف ميكند حديثي كه از اكمال مروي است كه ابوبصير بحضرت صادق عليه السلام عرض كرد كه اي پسر رسول خدا شنيدم پدرت ميگفت كه بعد از قائم دوازده مهدي هستند فرمود كه پدرم فرمود دوازده مهدي و نگفت دوازده امام و لكن ايشان قومي هستند از شيعيان ما دعوت ميكنند مردم را بموالات ما و معرفت حق ما تمام شد و مضايقه نيست كه اين بزرگان از نسل امام باشند چنانكه حديث سابق دلالت بر آن كرد و احتمال ميرود كه مراد نسل [ص 226] ظاهري نباشد بلكه از باب من و علي پدر و مادر اين امت هستيم باشد چون امام پدر است براي شيعيان و شاهد بر آنكه امام در آن حديث سابق شيعه است دعاي ايام شهر رمضان كه بعد از آنكه صلوات ميفرستد بر محمد و اهل بيت او و انبيا و مرسلان همه ميفرمايد و بر بندگان صالح كه داخل كردي ايشان را در رحمت خود كه ائمه مهتدين راشدينند و اولياء مطهرين تواند و بر جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و ائمه مهتدين را صفت بندگان صالح قرار داده است و بعد از پيغمبر و امامان و پيغمبران و مرسلان ذكر آنها را كرده است و در خصال از خالد بن نجيح روايت كرده است از حضرت باقر يا صادق عليهما السلام كه فرمودند كه خالي نميشود زمين از چهار مؤمن و گاهي زياده ميشوند و كم‌تر از چهار نميشود زيرا كه خيمه نميايستد مگر بچهار طناب و ستون در وسطش تمام شد خبر و عمود قطب است و غوث است كه حجت باشد و مؤمنان شيعيان مخلصند و از آن جمله است روايتي كه حضرت عسكري از جدش حضرت صادق روايت كرده است در معني قول خدا و اتقوا يوماً لاتجزي نفس عن نفس شيئاً فرمود اين روز مرگ است كه شفاعت و فدا كفايت نميكند از آن اما در قيامت ما و اهل ما كفايت ميكنيم از شيعيان خود هر گونه كفايتي هرآينه خواهيم بود بر اعراف ميان بهشت و آتش محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين و طيبون از آل ايشان عليهم السلام پس مي‌بينيم بعضي شيعيان را در آن عرصات كه مقصر بوده‌اند در بعضي شدايد عرصات پس مي‌فرستيم بر ايشان نيكان شيعه را مثل سلمان و مقداد و ابوذر و عمار و نظيران ايشان را در عصري كه مقارن با ايشان است پس در هر عصري تا روز قيامت پس مي‌جهند بر ايشان مانند بازي‌ها و صقرها و ميربايند ايشان را چنانكه ميربايند بازي‌ها و صقرها صيد خود را پس ميكشند [ص 227] ايشان را بسوي بهشت كشيدني و ميفرستيم بر جماعتي ديگر از دوستانمان نيكان شيعه را مثل كبوتر كه برميچينند ايشان را از عرصات چنانكه برميچيند مرغ دانه را و نقل ميكنند ايشان را به بهشت بحضور ما و ميآورند يكي از مصرّان شيعه ما در اعمالش بعد از اينكه ولايت را نگاه داشته و تقيه كرده است و حقوق اخوان را ادا كرده است و ميدارند بازاء او دويست و صد و بيشتر از آن تا صدهزار از ناصبيان پس ميگويند اينها فداي تو از آتش پس داخل ميشوند آن مؤمنان بجنت و آن ناصبيان بآتش و اين است كه خدا ميفرمايد ربما يود الذين كفروا لو كانوا مسلمين يعني بسا باشد كه آرزو كنند كافران كه كاش مسلم بودند در دنيا منقاد بودند براي امامت تا مخالفين ايشان داخل آتش شوند بجهت فداي ايشان تا آخر و نيكان شيعه كه اول ذكر شدند نقبا هستند و تشبيه ايشان ببازي و صقر شده است كه اقوي است وانگهي كه با سلمان و ابوذر معدود شده‌اند و نيكان دويم نجبايند كه به كبوتر كه اضعف است تشبيه شده است و آن جماعت را كه ميربايند ضعفاي شيعه‌اند و از اين حديث شريف هم معلوم شد كه نظير سلمان و ابوذر و مقداد و غيرهم در هر عصري هستند و حجتي است قوي براي منكرين وجود نقبا و نجبا در هر عصري و اين بزرگواران نقبايند چنانكه در تفسير قمي مذكور است و در تفسير آيه و السابقون الاولون ذكر آن شد و روايتي ديگر است از حضرت عسكري عليه السلام در خصوص محتضر كه ميفرمايد كه مي‌يابد بالاي سرش محمد رسول خدا را صلي الله عليه و آله از طرفي و از طرفي ديگر علي سيد وصيين را و نزد دو پايش از جانبي حسن سبط سيد نبيين را و از جانب ديگر حسين عليه السلام سيدشهدا را و گرداگرد او نيكان خواص ايشان و دوستان ايشان كه ايشانند سادات اين امت بعد از سادات خود تا آخر [ص 228] پس معلوم است كه نيكان و خواص شيعه سادات اين امتند بعد از سادات خود و يافتي كه در هر عصري اين سادات هستند و در دعاي كنزالعرش است در بلدالامين كه خدايا ميخوانم ترا بحق اسمي كه خواندند ترا بآن اسم پيغمبران و اوليا و اصفيا و زهاد و عباد و ابدال تا آخر دعا ، پس معلوم شد كه هستند در دنيا اصفيا و زهاد و عباد و ابدال كه عالمند ببعضي از اسماء عظيمه خداوند كه دعا بآن مستجاب است و اينها اين نافهم مقدسان و ظاهري عالمان نيستند و در بلدالامين است دعائي از حضرت رضا عليه السلام كه بعد از دعاي بر قائم ميگويد خدايا صلوة بفرست بر واليان عهد او و ائمه بعد از او و ايشان را بآرزوي خود برسان و عمر ايشان را زياد و ياري ايشان را عزيز كن و تمام كن براي ايشان آن امر را كه بايشان واگذاردي و ثابت كن دعائم ايشان را و ما را ياوران ايشان كن و براي دينت چرا كه ايشان معدنهاي كلمات تواند و خازنان علم تو و اركان توحيد تو و دعائم دين تو و واليان امر تو و خالصان تو از بندگان تو و صفوه تو از خلق تو و اولياء تواند و سلاله‌هاي اولياء تو و صفوه اولاد نبي تو تا آخر تدبر كن در اين دعاي شريف و اغماض مكن و پا بر روي عقل خود مگذار و با جان خود خصمي مكن عهد امام تو چه وقت است نه آنكه از زمان فوت والدش همه عهد اوست پس واليان عهد واليان اين اوقاتند و ائمه بعد از او كيانند كه بعد از رتبه اويند بجز شيعيان ساير ائمه كه گذشتند پس اين صفات همه صفات واليان عهد است و امامان بعد و واليان نقبايند و امامان نجبا و اما ايشان صافيان اولاد پيغمبرند بجهت آنكه همه امت اولاد پيغمبرند و بزرگان صافيان آنهايند و از آنجمله در دعاي سيوم شعبان است در صفت حسين عليه السلام ميفرمايد مدد يافته است بنصرت روز رجعت و عوض [ص 229] داده شده است از قتلش اينكه ائمه از نسل اوست و شفا در تربت اوست و فوز با او در رجعت اوست و اوصياء از عترت اوست بعد قائمشان و غيبت او تا آنكه طلب خون خود كنند و خدا را راضي كنند و باشند بهترين انصار تا آخر دعا تدبر كن در اين حديث شريف كه بعد از اينكه فرموده است كه ائمه از نسل اوست ميفرمايد اوصيا را از عترت او قرار داده است بعد از قائم و بعد از غيبت قائم پس جماعتي هستند غير آل‌محمد عليهم السلام كه وصي امامند بعد از غيبت و بهتر انصارند براي امام پس اينها شيعيانند و يا آنكه مقصود آنست كه از نسل قائم بعضي بزرگان پيدا شوند يا آنكه مقصود آنست كه همه شيعيان از نسل ايشانند و همه فرزند ايشانند و همه از آل‌محمدند چنانكه حضرت صادق عليه السلام بعمر بن يزيد فرمودند تو والله از ما اهل بيتي عرض كرد جعلت فداك از آل‌محمد فرمود بلي بخدا از خود ايشان عرض كرد از خود ايشان فرمود بخدا اي عمر آيا نخواندهٔ كتاب خداي عزوجل ان اولي الناس بابرهيم تا آخر آيه و در دعاي ام‌داود است كه بعد از صلوات بر ملائكه و انبيا و محمد و اوصيا و شهدا و ائمه هدي ميفرمايد خدايا صلوة بفرست بر ابدال و اوتاد و سُيّاح و عبّاد و مخلصين و زهّاد و اهل جد و اجتهاد تا آخر دعا و ابدال نقبايند كه خلفاي امامند و ابدال اويند و اوتاد اركانند و سيّاح نجبايند كه امام ايشان را باطراف عالم فرستد براي دعوت چنانكه گذشت و باقي نيكان تابعان ايشانند .