من گنگ خوابديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
من گنگانه سخنها ميگويم تو حكيمانه انشاء الله بفهم پس معلوم شد كه وجود نقبا و نجبا از نظم حكمت و رويه ايجاد است و اگر نقبا نبودند نجبا خلق نميشدند و اگر نجبا نبودند نقبا ايجاد نميشدند و اگر هر دو نبودند تعريف و تعرّف در مقام اناسي نبود و اما ساير مردم همه شؤن نجبايند و اعضا و جوارح ايشانند و متممات ايشانند امام عليه السلام فرمود ما كل من يقول بولايتنا مؤمناً و انما جعلوا انساً للمؤمنين يعني نه هر كس ولايت ما را ادعا ميكند مؤمن است و مؤمن نجيب است كه بنقيب ايمان آورده و او را تصديق كرده و لكن آنها را براي انس مؤمنين يعني نجبا خلق كردهاند پس نقبا بمنزله روحند كه از افلاك اولياي سابق در نجبا كه دل خلقند افتادهاند و نجبا بمنزله دلند كه تمامي نور روح در مردنگي دل ايشان افتاده و آن دل در اندرون سينه است و اعضا و جوارح همه اعوان و انصار و حمله و حفظه دلند و انسان دل است و بحيوة خود حي است و اعضا و جوارح آلات و ادوات دلند شرح اين معني را خدا در قرآن كرده و فرموده است كه الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكوة فيها مصباح المصباح في زجاجة الزجاجة كأنها كوكب دري تا آخر آيه يعني نور همه خانه از چراغ است و نوري در خانه جز نور چراغ نيست مثل و صفت آن مانند چراغي است كه در بلوري گذارده شده و آن بلور در طاق ديوار است و آن بلور درخشان است مانند ستاره درخشان پس آن [ص 165] چراغ مثَل براي نقباست كه حيوة بلور نجباست كه مردنگي باشد و نجبا مقام مردنگي را دارند و درخشانيها از مردنگي است و چراغ در اندرون آن غيب و پنهان است و چشمي بر او واقع نميشود مگر هر چه از بلور بيرون آيد و آن چراغدان كه طاق ديوار گلين باشد كه شفافي و لطافت و نمايندگي بلور را ندارد ولي بنور بلور روشن شده است مثل ساير مؤمنين است يا علماي ايشان و آن طاق در خانه است كه آن خانه ساير مؤمنين باشند و آن خانه در سرائي است كه ساير سرا بنور آن چراغ روشن نشده است پس آن طاق گلين كه روشن است ولي صيقلي نيست مقام ساير علماست كه نوري بآنها تابيده ولي نماينده چراغ نيستند و مثَل خانه مثل ساير ضعفاست كه بواسطه آن طاق روشن شوند و مثَل سرا مثل ساير خلق است كه روشن نشده است بنور خانه اما خلقت سرا براي حفظ خانه است و خانه براي حفظ طاق است و طاق براي حفظ مردنگي است و حاصل مردنگي ظهور چراغ است و بس پس لسان ترجمان چراغ مردنگي است و اوست كه كوكب دُرّي است و اما سرّ آنكه فرموده مثل نوره كمشكوة يعني مثل نور او طاق است و نفرموده مثل نور او چراغ است از فهم عوام برتر است و نوشتن در اين كتاب درست نميآيد ولي اشاره آنكه نور چراغ مردنگي است و مثل نور چراغ كه مردنگي باشد طاق است پس عوام خدا را بعلما ميشناسند و اگر از ايشان اعراض كنند سراي ظلماني شوند و علما خدا را بنجبا شناسند و اگر از ايشان اعراض كنند آن طاق ديگر ظلماني شوند و نجبا خدا را بنقبا شناسند و اگر از ايشان اعراض كنند سنگ سياه ظلماني باشند پس كدام دليل از اين محكمتر و كدام برهان از اين قويتر بر لزوم وجود نقبا و نجبا و هر كس فهميد فهميد كه وجود [ص 166] ايشان البته غرض خداست از خلق كه تعريف و تعرف باشد و اگر وجود ايشان نبود و ممكن نبود كه نباشد حكمت حكيم نعوذ بالله لغو بود و اين محال است و عدم ايشان منافي عدل و خلق جنت و نار است چرا كه جنت و نار بتعريف و تعرف برپاست بلكه از آن برخواسته و آن بايشان موجود چنانكه در جلد معاد شرح احوال آنرا كردهايم پس معلوم شد كه وجود ايشان از تمام عدل و حكمت است و عدم ايشان منافي پس چه ميگويند آنها كه از اسرار خلق غافلند و بعبث انكار حق ايشان را مينمايند و اگر فهميدي چه گفتم دانستي كه خلق بدون ايشان خلق بدون تعريف است و خلق بدون تعريف لغو و از حكيم سرنزند و اين يك نحو دليل بود از ادله حكمت .
فصل - لو كان البحر مداداً لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مدداً ، براهين حق را نفادي و تمامي نيست ولي چون ميخواهيم كه اين كتاب جامع انحاء سخن باشد بطور امكان و مناسب زمان از اين جهت از هر نوعي چند دليل اقامه ميكنيم و بعضي از آنها شارح بعضي است انشاء الله پس گوئيم وجهي ديگر از وجوه لزوم وجود ايشان اين است كه خداوند عالم غيب الغيوب و برتر از اسماع و انظار و حواس و مشاعر خلق است چنانكه سابقاً يافتهٔ و خلق مختلف المراتب و متكثر و متفاوت در مراتب كثافت و لطافت ولي الطف آنها از مرتبه قدم پستتر است و امكان رسيدن بقدم در آنها يافت نشود و شك در آن نيست كه جميع آنچه سواي خداست قائم بامر خدا و موجود بحكم اويند و همه صادر از امر و نهي اويند و چنانكه هيچكس را شايسته نباشد كه او را ادراك كند هيچكس را شايسته نباشد كه صداي او را بشنود و از خواهش [ص 167] و اراده او مطلع شود و بر امر و نهي او آگاه شود چرا كه كثيف از لطيف آگاه نشود و پست بر بلند اطلاع پيدا نكند و مقام خلق پستتر است از رتبه ازل و نتوانند كه بر امر و نهي خدا در ايجاد آگاهي يابند پس چگونه شود كه اين خلق بر امر و نهي خدا اطلاع پيدا كنند اگر نه خدا خود امر و نهي خود را براي كسي آشكار كند و كسي را مستعد شنيدن آن نمايد و شك نيست كه اظهار امر و نهي محلي ميخواهد كه در آن محل ابراز نمايد و آنرا در آن محل گذارند مانند نفس تو كه بعد از اينكه خواست ميل و اراده خود را بمردم بفهماند امر و نهي خود و مرادات خود را بر زبان گوشتي كه از سنخ گوشهاي گوشتي مردم بود گذارد تا چون امر و نهي تو را بر جسمي مشاكل خود بينند بفهمند و آنرا اطاعت كنند پس خداوند عالم اگر امر و نهي و رضا و سخط خود را ابراز ندهد در عوالم خلقي احدي بر آن اطلاع نخواهد پيدا كرد و اگر اظهار كند محلي خواهد پس اوامر و نواهي الهي را حاملي بايد كه آنها لسان الله داعي باشند در نزد بندگان او و امر و نهي خدا را ترجمان كنند بلغت رعيت تا بفهمند و چون مراتب خلق متعدد است و اهل هر مرتبه در تحت مرتبه ديگر واقع شدهاند مرتبه پست نتواند احاطه بمرتبه اعلي پيدا كند و او را ادراك كند و آنچه را كه او ادراك ميكند ادراك كند پس اظهار امر و نهي براي هر مرتبه بر حسب آن مرتبه بايد پس چون اول مراتب مرتبه حقايق معصومين است صلوات الله عليهم كه محل اجماع است كه ايشان افضل خلق خدايند و احاديث بآن متواتر است پس تعريف خدا مر امر و نهي خود را در آن رتبه اول تعريفهاست و اشرف و الطف و مظهر آن امر و نهي لسان الله داعي در آن رتبه است كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله باشد باعتباري و حضرت امير [ص 168] عليه السلام باشد باعتباري و او در آن مقام ايستاد در ميان آن بزرگواران و از جانب خدا ترجمان كرد جميع اوامر و نواهي او را چه كونيه و چه شرعيه و اگر آن ترجمان نبود احدي از آنها را استعداد محل ظهور اوامر و نواهي شدن نبود پس براي آنها ظاهر نميشد پس بتكاليف خود راهبر نبودند پس بمنتهي كمال وجود خود نميرسيدند پس غايت در ايشان بروز نميكرد پس ايجاد لغو بود نعوذ بالله پس چون كثرات را استعداد فهم مراد عالي نيست در هر دوره واحدي بايد كه از عالي فيضياب شده بآن كثرات برساند مثل اين حكايت بطور حكمت آنكه روح غيب است از ادراك اجسام و در عالم ملكوت است و لطيف و اجسام غاسقه كثيفه در عالم شهادهاند و از روح مطلقاً خبري ندارند و روح در نهايت نفوذ در اجسام است پس بر حركات و سكنات او اجسام اطلاع نپذيرند چرا كه او در همه نافذ و از همه گذرنده است و چون لازم شد كه اعضا از امر و نهي او آگاهي يابند برگزيد الطف اجزاي اجسام را كه روح دخاني باشد و اشبه اجسام بود باو در احديت و لطافت و او را مظهر امر و نهي خود كرد و لسان ترجمان خود نمود و قول او را قول خود و فعل او را فعل خود قرار داد و ديد او ديد او و شنود از او شنود از او تا آخر مضافات كه هست پس سخن خود را در دهان او قرار داد و زبان او را بمشيت خود بحركت درآورد و لكن چنانكه از روح غيبي نميشنود مگر روح دخاني همچنين از روح دخاني نميشنود مگر عضوي كه مشاكل او باشد كه آن روح بخاري باشد بجهت آنكه روح بخاري در لطافت آيت روح دخاني است پس روح دخاني امر و نهي خود را در زبان او ميگذارد و او را لسان ترجمان خود ميكند در ميان اعضا و چون او هم لطيف است و اگر لطيف نبود از روح دخاني [ص 169] نميشنيد از او هم نخواهد شنيد مگر آن عضو كه شبيه باو باشد در لطافت و آن دم است كه يك درجه از آن پستتر است و از ارادات روح بخاري او خبر ميشود و بس و چون او هم لطيف است و اگر لطيف نبود از فرمايشات روح بخاري خبر نميشد از او هم نخواهد شنيد مگر آن عضو كه باو در نعامت و لطافت مشاكل باشد في الجمله و آن مخّ دماغ است كه انعم اعضاي انسان است پس دم او را لسان ترجمان خود قرار ميدهد و فرمايشات خود را در او ميگذارد و بغير از مخّ كسي از امر و نهي او خبر نميشود و چون او هم لطيف است و اگر لطيف نبود از فرمايشات دم اطلاع پيدا نميكرد از او هم نخواهد شنيد مگر آن عضو كه مشاكلتر باو باشد و آن اعصاب است و نخاع پس خبر نشود از فرمايشات مخّ مگر اعصاب و نخاع پس اعصاب و نخاع را لسان ترجمان خود قرار دهد و سخن خود را در دهان او گذارد و همچنين اگر اعصاب لطيف نبودند اطلاع بر امر و نهي مخّ و نخاع پيدا نميكردند پس چون لطيفند بر امر و نهي او اطلاع بهم نرساند مگر عضلات كه اشبه اعضايند باعصاب پس اعصاب عضلات را برگزينند و امر و نهي خود را در دهان آنها گذارند و آنها لسان ترجمان اعصاب گردند و اگر آنها هم لطيف و مشاكل نبودندي خبر نشدندي پس چون مشاكلند از ايشان هم مطلع نشود بر امر و نهي مگر لحوم چرا كه آنها مشاكلترند بعضلات از همه اعضا و اگر چنين نبودند خبر نميشدند پس چون چنينند و غليظتر ماسبقند از ايشان عظام خبر شوند و بحركت درآيند و اعضاي ظاهر خبر شوند و بحركت درآيند بامتثال امر روح و اگر اين ترتيب نبود احدي از اعضا از فرمايشات روح غيبي خبر نميشدند پس وقتي كه در روح تو چنين است اوامر و نواهي خداوند لطيف چون شود [ص 170] كه بر همه كس بيكسان ظاهر شود و بدون وسايط برسد پس از اين جهت است كه گفتيم اول كسي كه بر اوامر و نواهي بلاكيف خداوند بلاكيف مطلع شود حضرت خاتم پيغمبران است صلوات الله عليه و آله و احدي جز او مطلع نشود چرا كه اشرف و الطف و اوحد خلق خداست و از همه ملك اشبه بلاكيف است پس او خبر شود و بس و اگر خلقي اشبه بلاكيف در ملك نبود احدي از آحاد بر امر و نهي او اطلاع پيدا نميكرد پس امتثال نميكردند پس اگر اوامر و نواهي كوني بود احدي موجود نميشد و اگر شرعي بود احدي بغايت مقصوده نميرسيد بفهم كه چه ميگويم تا فايز شوي بنور ايمان پس چون او مطلع شد اشبه خلق باو مطلع شوند و اشبه خلق باو ائمه از نسل اويند كه نفس اويند و از طينت او و از روح و نور او چنانكه در زيارت خواندهٔ كه اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة پس چون آنها خبر شدند لسان ترجمان نبي شدند چنانكه خدا فرمود و جعلنا لهم لسان صدق عليا پس لسان صدق آن بزرگوار شدند پس اين است كه در ابلاغ سوره براءة باهل مكه جبرئيل عرض كرد كه سوره براءة را نميرساند باهل مكه مگر تو يا كسي كه از تو باشد و حضرت امير رساند كه لسان نبي بود و چون بائمه طاهرين رسيد عليهم سلام الله از ايشان نخواهد شنيد مگر انبياء اولوا العزم پس انبيا السنه ائمه ميباشند سلام الله عليهم در ميان امتشان و تعبيركنندگان از ايشانند و پس از ايشان انبياء مرسلند و ايشانند لسان معبّر اولوا العزم و چون بايشان رسيد اخذ نكند از ايشان مگر انبياء غير مرسل و ايشان شوند لسان معبّر مرسلين و از ايشان كسي نشنود مگر نقبا كه اشبه خلقند بانبيا و اقرب خلقند بايشان پس نقبا السنه تعبير و ترجمه و تفسير سخن انبيا باشند و احدي جز ايشان بر مراد ايشان آگاهي نيابد كه گفتهاند [ص 171] لايعلم رطني الا ولد بطني ، يعني سر مرا جز فرزند شكمم كسي ديگر نداند و اگر انصاف دهي و با جان و عقل خود مخاصمه نكني مشاهده ميبيني كه كتاب و سنت را ترجمه نكرده است كسي مگر مشايخ ما و امثال ايشان و ابداً جمع مابين مختلفات و شرح معضلات و مشكلات آن نميشود مگر باين علم شريف و بحثها از آنها منقطع نميشود مگر باين علم شريف چنانكه بر اهل بينش و دانش بديهي است كه تا زمان مشايخ ما كتاب و سنت بر طاق نسيان گذارده شده بود و نهايت كاري كه در كتاب كرده بودند ضبط عشر و خمس و عدد آيات و حروف يا قراءت يا صرف يا نحو او بود يا تفسير كردن آن بود بعلم ادب يا نوشتن و ضبط كردن اخبار وارده در شرح آيات آن بود و ديگر حل معاني و مشكلات آن و جمع مختلفات آن و علوم كامنه در آن مطلقاً متعارف نبود آخر تدبر كن كه در قرآن ميفرمايد تبياناً لكل شئ و ميفرمايد لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين يعني هيچ تري و خشكي نيست مگر در قرآن شرح آن شده است و ميفرمايد فاعلموا انما انزل بعلم الله يعني قرآن بمصاحبت علم خدا نازل شده و كجا الي الآن اثري بود كه جميع علوم و حقايق و معارف را علما از قرآن بيرون آورند پس نميدانستند از كتاب مگر ظاهر عربيت آنرا و همچنين از اخبار كجا قرار بود كه جميع علوم و مسائل و حقايق از احاديث استنباط شود و شاهد از اخبار داشته باشد و حال الحمد لله رب العالمين كه مسئلهٔ نميرود مگر آنكه از كتاب و سنت بر آن گواهي است بيّن و ادله جميع علوم و مسائل بتفصيل از كتاب و سنت برميآيد و هر يك از آنها در جاي خود گذارده ميشود پس اگر نه اين بود كه ترجمان كتاب و سنت نقبا بودند چگونه حل نميشد كتاب و سنت مگر باين علم شريف و در [ص 172] ميان كل علما و حكماي اولين و آخرين اين منصب شريف چگونه مخصوص اين قوم بود نه غير ايشان و گمان نميكنم كه اگر كسي انصاف دهد و بر درسها و موعظِها و كتب اين جماعت اطلاع پيدا كند بر او مخفي ماند و اين مطلب مثل آفتاب عالمتاب براي او واضح ميشود و حاجت بشاهد و بيّنه ندارد باري چون نجبا اشبه خلقند بنقبا و باز در نهايت لطافت و شرافت و احديت نفس ميباشند بر امر ايشان هم اطلاع نخواهد پذيرفت مگر نجبا پس ايشانند ترجمان علم نقبا و حامل علم ايشان و مبيّن مشكلات و شارح معضلات امر و حكم ايشان و بجز ايشان احدي راهبر نيست بامر ايشان و حكم ايشان چرا كه احدي از طينت ايشان نيست جز نجبا و روح اين دو جماعت و نورشان و طينتشان واحده است چنانكه نور نبي و ولي و طينتشان و روحشان واحده است و بعد كلام نجبا را نميفهمد احدي مگر علما و همچنين كلام علما را نميفهمد مگر مراهقين و طالبين و كلام ايشان را نميفهمد مگر صالحين و كلام صالحين را ساير مردم ميفهمند هر كس بقدر فهمش حال غرضم اين است كه اختلاف در حكمت نميشود اگر بايد امر و نهي خدا بخلق رسد بايد بترتيب حكمت رسد و ترتيب حكمت اين است و ساير ادله و كتاب و سنت همه بدان گواهي دهد حال عدول از اين معني و انكار اين مقام نيست مگر از شقاوت و عتوّ نفس و اگر امر و نهي نرسد پس خلق ندانند پس عمل نكنند پس بغايت مطلوبه نرسند پس حكمت حكيم لغو شده باشد و اگر كسي گويد كه آنچه تو گفتي بر حسب دليل درست بود و مشاهد ما الحال بر خلاف اين است زيرا كه ميبينيم كه نبي در ميان مردم ميآيد و با مردم حديث ميگويد و مردم ميفهمند و عمل ميكنند و مثاب ميشوند و اين وسائطي كه تو گفتي بهيچ [ص 173] وجه در ميان نيست پس مشاهده نقض دليل تو را كند جواب گويم كه چون اين بحث بحثي است عمده و بايد اعتنا بجواب آن كرد بايد فصلي ديگر عنوان كنم و جواب آنرا در آن فصل بگويم .
فصل - بدانكه سبب خفاي حكمت از چشم اهل ظاهر همين شده است كه وراي محسوسات خود حقايقي نميفهمند و نميدانند و جميع آنچه ميشنوند يا ميبينند بهمين طور ظاهر حمل ميكنند چنانكه خداوند ميفرمايد كه يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون يعني ميدانند ظاهري از حيوة دنيا را و از آخرت غافلند پس ميگوئيم كه اين دار دنيا دار اعراض است و جميع مخلوقات خدا در اين دار اعراض جمع شدهاند و تنزل باين دار كردهاند و آنچه در اين دار است از اقترانات و انفصالات عرضي است و عبرتي بآنها در نزد خدا و رسول و ائمه و اوليا نيست و كلمات آنها باين اعراض منصرف نميشود نميبيني كه پيغمبر ميفرمايد كنت نبياً و آدم بين الماء و الطين يا آنكه ميفرمايد خدا ما را بصدهزار دهر پيش از موجودات خلق كرده است و در بعضي روايات بهزارهزار دهر و بحضرت امير فرمود مرحبا بكسي كه خدا او را پيش از پدرش خلقت كرد بچهلهزار دهر و شك نيست كه اين بدن ظاهره ايشان بعد از پدر و آدم و بعد از خلق كثيري بوده و اگر بخواهي حمل كني كلام ايشان را باين ظاهر درست نميآيد و فرمودند پيغمبر اول ما خلق الله هست و حال آنكه بظاهر بعد از خلق كثيري بود و همچنين ميگوئي پيغمبر اقرب خلق است بخدا پس اگر منافقي در كنار او نشسته باشد لازم آيد كه پس از مقام اول ما خلق الله آن منافق باشد و حضرت امير هر گاه در سفري باشد لازم آيد كه او بعيد از اول ما خلق الله باشد [ص 174] بچند هزار واسطه و چنين نيست و حضرت امير نزديكتر خلق است برسول خدا پس اين دوري و نزديكي ظاهري عرضي مناط نيست و مثلاً انس بن مالك حديثي از رسول ميشنيد و حديث رسول علم است و نور و خير و فيض و ميرفت براي حضرت امير نقل ميكرد و نميتوان گفت كه انس واسطه خير و نور و فيض و علم است ميان اول ما خلق الله و ميان حضرت امير پس اين شنيدنهاي ظاهري را اعتباري نيست و اينها عرضي است و منشأ حكمي نتواند بود و همچنين ساير اتصالها و انفصالها پس گوئيم اگر چه بظاهر آن منافق اقرب است و لكن نبي در اعلي عليين است و آن منافق در درك اسفل بنص كتاب و خدا فرموده ان المنافقين في الدرك الاسفل من النار و نفرموده است در روز قيامت بلكه در همين دنيا هم او در درك اسفل است و پيغمبر در اعلي عليين و اين اقتران ظاهري ابداً مناط امري نيست و اَنَس در دركات سجين است و حيات او و بقاي او و شعور او بواسطه حضرت امير است و اين توسط ظاهري مناط علمي و حكمي و امري نيست بفهم چه ميگويم فهم اَنَس مر كلام رسول را بعقل اوست و حيات او و عقل و حيات او بواسطه حضرت امير باو ميرسد و سمع و بصر و اعضا و جوارح او مستمد از حضرت امير است پس چگونه واسطه فيض تواند بود نظر كن حيوة از دل تو ببازوي تو ميآيد و از بازو بساعد تو ميرسد و از ساعد تو بكف دست و انگشتان تو اگر انگشت خود را بر روي دل خود گذاري فكر كن كه انگشت بدل تو نزديكتر است يا مرفق تو اگر عاقلي نخواهي گفت انگشت چرا كه در همان حال كه انگشت بر دل گذاردهٔ حيوة از ممر خود ميرود ببازو و ساعد و كف تا بانگشتان ميرسد و آنها بحقيقت از دل پيشتر خبر ميشوند و اقتران انگشت بدل اقتران ظاهري است و مناط حكم [ص 175] حقيقي نيست پس گوئيم اگر چه اَنَس در نزد نبي حاضر ميشد و روايت ميشنيد بسماع ظاهري و لكن ممر طبيعي آن فهم و علم كه حاصل ميكرد از طريق خود بود و اول بعلي ميرسيد بعد بانبيا بعد بنقبا و نجبا و علما و طلاب و صلحا تا برتبه او ميرسيد پس گوشش اقتران ظاهري داشت ولي فهمش مر آن سخن را بترتيب طبيعي ميآمد بفهم كه چه گفتم كه مطلبي عجيب را بمثلي غريب بيان كردم و از هيچكس نخواهي شنيد حال ممر طبيعي مددها و فيضها از ره خود برقرار است و اين اقترانات ظاهري را هيچ اعتباري نيست اگر سنگي بسوي بالا اندازي و يك فرسخ بالا رود مددهاي آسماني اول بآب رسد پس بخاك پس بآن سنگ و اين قرب و بعد و اقتران و تباعد مناط حكم نشود حال گيرم كه انبيا آمدند و اوليا آمدند و مردم همه موجود شدند ولي ممر طبيعي عالم باين اقترانات تفاوت نكند نهايت فرق آنجاست كه يكي ميشنود و ميداند از كجا باو رسيده و شكر دولت واسطه را ميكند و ايمان باو ميآورد و يكي نميداند همه كس نان ميخورند يكي ميفهمد كه اغناهم الله و رسوله من فضله و يكي نميفهمد و كمالها و نجاتها همه در شناختن مبادي مددها و فيضهاست نه غير و مراد از بعث رسل و انزال كتب همه همان معرفت وسايط و مبادي است و شكر نعمت ايشان كه حقيقةً شكر نعمت خداست و هر كس مبادي را نشناسد شكر نگفته و فرمودند من لميشكر العبد لميشكر الرب يعني هر كس شكر بنده را نگفت شكر خدا را نگفته است و فرمودند كه هر كس خدا باو نعمتي دهد و ما را در دل خود بشناسد شكر آن نعمت را گفته است از آنچه عرض كرديم معلوم شد كه اقترانات و ديدنها و شنيدنهاي ظاهري را اعتباري نيست اگر چه مردم از رسول خدا سخنها ميشنيدند و بخيال [ص 176] ايشان ميرسيد كه بيواسطه شنيدند ولي در حقيقت از ممر طبيعي بايشان ميرسيد پس معلوم شد كه هيچ چيز از امر دين و ايجاد بمردم نميرسد مگر بواسطه وسايط بآن ترتيبي كه عرض شد و لازم است معرفت وسايط تا آنكه مددهاي شرعي هم بايشان برسد چنانكه مددهاي وجودي بمردم ميرسد و انشاء الله بعد از اين شرح لزوم معرفت ايشان خواهد آمد و چون كتاب بطول انجاميده و مرا ملال گرفته است بهمين قدر در اين دليل هم كفايت ميكنيم و اگر كسي زياده خواهد رجوع بكتاب الزام النواصب كند كه مشحون است بادله بسيار از هر باب و آنچه در مطلب اول گذشت آن هم راجع بدليل حكمت است اگر چه بلغت ظاهر است .
در اثبات لزوم وجود ايشان بآيات عديده ظاهره محكمه كتاب و ايراد آن آيات در اين كتاب عاميانه فارسي بسيار مشكل است چرا كه عوام را خبر از دلالت آنها نيست و بر اشارات و قراين آن آيات اطلاع بهم نميرسانند اگر چه ترجمه كنيم آنرا بفارسي بلكه ترجمه آنها باعث اخلال بدلالت آنها ميشود و شرح بسياري از آن آيات را در كتاب الزام النواصب كردهايم و اينجا اگر بخواهم بر حسب دلخواه بنويسم نميشود بجهة آنكه فارسي است و اگر ننويسم چنان ميپندارند كه در كتاب ذكر اين امر نيست پس ناچار بعضي از آن آيات را در اين كتاب هم شرح ميكنيم تا از اين گونه دليل هم خالي نباشد پس اين مطلب را بچند فصل تفصيل ميدهيم و در هر فصلي آيهٔ را ذكر ميكنيم .
[ص 177] فصل - از جمله آيات دالّه بر وجود اين اعلام قول خداي تعالي است كه ميفرمايد و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قريً ظاهرةً و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياماً آمنين فقالوا ربنا باعد بين اسفارنا و ظلموا انفسهم فجعلناهم احاديث و مزقناهم كل ممزقٍ ان في ذلك لآيات لكل صبارٍ شكور تا قوله تعالي علي كل شئٍ حفيظ معني فارسي آيه مباركه اين است و بنظر دقت در آن نظر كن تا بفهمي كه چه ميگويم ميفرمايد قرار داديم ميان ايشان و ميان قريههائي كه ما مبارك كرديم آنها را قريههاي ظاهرهٔ و مقدر كرديم در آن قريهها سير را سير كنيد در آن قريهها شبها و روزها در حالتي كه ايمن باشيد پس گفتند اي پرورنده ما دور بگردان ميان سفرهاي ما را و ظلم كردند بنفسهاي خود پس ايشان را داستانها كرديم و بر هم كنديم بهر نوع بر هم كندني و در اين قصه آيِها هست از براي هر كس كه بسيار صبركننده باشد و بسيار شكرگذار و آيه بعد اين است كه هرآينه راست كرد بر ايشان شيطان گمان خود را پس او را اطاعت كردند مگر گروهي از مؤمنين و تسلطي بر آنها نداشت مگر آنكه ميخواستيم بدانيم كسي را كه ايمان بآخرت دارد از كسي كه در شك است و پرورنده تو بر هر چيزي حفيظ است و اين آيه از جمله آيات باهراتي است كه خداوند عالم اين امر شريف را بيان فرموده است چرا كه مراد از قريههاي مباركه آلمحمدند عليهم السلام و قريههاي ظاهره بزرگان شيعه و ايشان را قريه گفتند بجهة آنكه قريه آنجاست كه خانههاي بسيار بهم پيوسته است و خانه جائي است كه شخص در آنجا متاع خود را ميگذارد و در آنجا سكنا ميكند و ائمه سلام الله عليهم قريهاند بجهة آنكه صاحب مرتبههاي بسيارند و از مبدأ وجود ايشان تا [ص 178] منتهاي شهود ايشان مرتبههاست و در هر مرتبه ايشان را جلوهاست چنانكه مكرر شنيدهٔ كه از براي ايشان عقلي و روحي و نفسي و طبعي و مادهٔ و مثالي و جسمي است و ايشان را در رتبه هر نوع خلق جِلوِهاست در مقام انا بشرٌ مثلكم پس هر يك از آن مراتب بيتي است از بيوت خدا كه خدا اذن داده است كه رفيع الشأن باشد چنانكه فرموده في بيوت اذن الله ان ترفع و مجمع آن بيوت وجود مبارك ايشان است پس قريهايست از قريههاي الهي و ام القري حضرت فاطمه است صلوات الله عليها كه فرموده لتنذر ام القري و من حولها يعني انذار كني ام القري را و كساني كه در دور ام القرايند و آنها اولاد اويند چنانكه فرموده انذر عشيرتك الاقربين يعني انذار كن عشيره اقربين خود را و آنها آل اويند پس انذار ام القري و كساني كه حول اويند همان انذار عشيره است مجملاً ايشان قريه ميباشند و مباركه ميباشند چرا كه جميع مددها و فيضها كه بكل ملك ميرسد از آن قريهها ميرسد كه فرمودند ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و كدام قريه از آنها عظيمتر و كدام بركت از بركتهاي آنها بيشتر و همچنين شيعيان ايشان قريهها هستند ظاهره چرا كه آنها هم صاحب مراتب مذكوره هستند و هر يك از آنها بيتي است از بيوت آلمحمد سلام الله عليهم كه در آنها متاع علم و حكم خود را گذاردهاند ولي ظاهره هستند بجهة آنكه ائمه باطنه هستند و آنها نور و شعاع و ظاهر امام خودند پس ميفرمايد ميان ضعفاي شيعه و ميان ائمه ايشان شيعيان كامل قرار داديم و مقدر كرديم براي ضعفا كه سير در آن قريهها كنند بعد حكم ميفرمايد كه سير كنيد در آن قريهها يعني در شيعيان شبها و روزها و ايمن هستيد از شر شياطين و راهزنان دين چرا كه در آن منازل راهزن يافت نميشود و شياطين در آنجا عبور [ص 179] نميكنند پس گفتند منكران شيعه كه ما نميخواهيم از آن قريههاي پيوسته كه باستقامت بسوي قريههاي مباركه ميرود برويم دور گردان و طولاني كن سفرهاي ما را كه از غير طرق شيعه و دلالت ايشان بسوي تو بيائيم و خواستند كه از بيابانهاي بيآب و علف بسوي خدا روند و بر هر كوه و تل دوند و ظلم بر نفس خود كردند كه بآن راههاي دور ميروند و تشنگي و گرسنگي ميخورند پس ايشان را داستانها كرديم كه مردم اخبار ايشان را ذكر كنند و عبرت گيرند از كفران نعمت خدا و ايشان را از هم پراكنده كرديم و ميان ايشان سنگ تفرقه انداختيم كه در بيابانهاي اختلاف بدوند و هر يك براي خود راهي گيرند كل حزبٍ بما لديهم فرحون و در اين قصه آيِهاست براي آن جماعت كه بسيار صبركنندهاند در سير كردن در آن قريهها و عدول از آنها نميكنند و صبر بر معاشرت آنها ميكنند و بسيار شكركنندهاند بر اين نعمت عظمي كه بايشان داديم و شيطان گماني كه درباره آن بيابانيان برده بود راست كرد و ايشان را بسوي بيابان خواند و اجابت كردند تا آنها را در آن بيابان عريان كرده بكشد و نگذارد بمنزل رسند پس از عقب او رفتند مگر مؤمنان متمسكان بقريههاي ظاهره و شيطان تسلطي نداشت كه ايشان را از راه بگرداند لكن او را قرار داديم كه واضح شود مؤمن و كافر و خدا حفظ كننده است ايمان مؤمن را براي مؤمن و كفر كافر را براي كافر پس آن جماعت كه گفتند كه ما اين قريههاي ظاهره را نميخواهيم منكران ركن رابعند كه ميگويند ما نميخواهيم كه دين و علم را از اينها بگيريم و اينها بسند عالي قريب و معنعن بما برسانند كه ما ديگر نتوانيم در آنها تصرف كنيم ما راه دور ساير علوم و اخلاق منافقين را ميخواهيم كه در آن قال قال كنيم و شياطين شبهات و ضلالات ايشان ما را بربايند [ص 180] و عريان كنند از لباس تقوي و مجروح كنند بربودن خورده خورده از ايمان ما و ميخواهيم جدال و نزاع كنيم و امنيت و راحت ما را ميآزارد و خدا هم بمقتضاي خذلان خود راه ايشان را دور كرد تا بهر جا كه ميخواهند بروند و شاهد بر اين تفسيرها كه عرض شد اخبار عديده است كه بعضي از آنها را اينجا ذكر ميكنيم در صافي از حضرت باقر عليه السلام آورده است در حديث حسن بصري كه با آن حضرت مكالمه كرد در اين آيه فرمودند در ما مثل زده است خدا در قرآن پس مائيم قريههاي مباركه و اين است كه خدا درباره مقرين بفضايل ما ميگويد جائي كه امر ميكند ايشان را كه بيايند نزد ما و فرموده و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها ميفرمايد يعني قرار داديم ميان ايشان و ميان شيعيان ايشان و قراي ظاهره فرستادگان و ناقلان از مايند بسوي شيعيان ما و فقهاي شيعيان مايند و قدرنا فيها السير سير مثل علم است كه بعلم در آن قريهها سير ميكنند ليالي و اياماً مثل است از براي علومي كه شب و روز از ما بايشان ميرسد در حلال و حرام و فرايض و احكام آمنين ميباشند در آن علوم هر گاه بگيرند از معدنش كه مأمور شدهاند كه از آن بگيرند عرض ميكنم يعني از آن شيعه كه مأمورند باخذ از او و محل و معدن علوم ايشان است ميفرمايد ايمنند از شك و ضلال و از حرام بحلال منتقل شدن و از حضرت سجاد مروي است كه فرمودند غير از اين نيست كه خدا قريه فرموده است و مردماني را خواسته است بعد چند آيه شاهد آوردند براي اين مطلب عرض كردند آن قريهها كيانند فرمود مائيم آيا نميشنوي كه ميفرمايد سيروا فيها ليالي و اياماً آمنين يعني ايمنان از ميل از حق و در كتاب اكمال از حضرت قائم عجل الله فرجه روايت كرده است در اين آيه كه فرمودند مائيم والله قريههاي مباركه و شمائيد [ص 181] قريههاي ظاهره و عرض ميكنم كه امام عليه السلام قريههاي ظاهره را سه صنف قرار دادند يكي رسل و ديگري نقله و ديگر فقهاء اما رسل بمعني فرستادگان از جانب ايشان بمراسلات و حمل كاغذ نخواهد بود چرا كه بسا آنكه بقاصد گبري يا يهودي يا نصراني يا ضعيفي فرستند و او نتواند بود كه آيت امام باشد و قريه باشد چنانكه امام قريه است و سيري در آن واجب نيست و ايمني در آن موجود نه و همچنين نقله نتواند شد كه راويان اخبار باشند چرا كه بسا باشد كه راوي زيدي باشد يا واقفي يا فطحي يا فاسق باشد يا ضعيف يا جاهل و اينها قريههاي ظاهر نتوانند بود كه محل اعتنا شوند و آيت امام و شبيه او باشند در قريه بودن و ظاهر و جلوه امام باشند و اما فقها هم فقهاي ظاهر نتوانند بود چرا كه خود ميگويند ما مخطئه هستيم و اعتقاد ما آن است كه فقيه خطا ميكند و مذهب مصوّبه را باطل ميدانند و از اين گذشته ميگويند باب علم بر روي ما مسدود است و ما بمظنه در دين خدا راه ميرويم پس چگونه شود كه جماعتي كه خود خود را خطاكار ميدانند و اجماع بر آن كردهاند و بر خود ندا ميكنند كه ما بمظنه راه ميرويم و احتمال ميرود كه آنچه ما ميفهميم دين خدا نباشد آنها باشند كه شخص شبها و روزها در آنها سير كند و ايمن باشد بلكه مجموع آن فقها هم كه بعلم حركت ميكنند نميتواند باشد يكي بجهت آنكه فقيه در زمان ائمه بمعني مجتهد نبوده بلكه مطلق عالم را فقيه ميگفتند كه بجميع امور ظاهره و باطنه دين خود آگاه باشد و ديگري بجهت آنكه نه هر فقيه مأمون است چرا كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند در حديث طويلي كه مذمت يهود را در تقليد علماشان فرمودند فرمودند اما هر كس از فقها كه خود را نگاه دارد و دين خود را حفظ كند و مخالفت كند هواي خود را و اطاعت كند مولاي خود را عوام را [ص 182] جايز است كه تقليد او كنند و اين صفات نميباشد مگر در بعض فقهاي شيعه نه همه ايشان بجهت آنكه كسي كه مرتكب قبايح و فواحش شود مانند فاسقان فقهاي سني پس قبول نكنيد از ايشان چيزي كه از ما نقل كنند و كرامتي براي ايشان نيست و در آنچه از ما نقل ميكنند تخليط زياد شده بجهت آنكه فاسقان از ما اخبار ميگيرند و جميع آنها را تحريف ميكنند بجهت جهلشان و چيزها را در غير جاي خود ميگذارند بجهت كمي معرفتشان و جماعتي ديگر تعمد ميكنند دروغ بر ما را تا تحصيل كنند از متاع دنيا كه زاد ايشان است بسوي آتش جهنم و بعضي ديگر قومي ناصبيند كه نميتوانند كه قدح در ما كنند پس بعضي از علوم صحيحه ما را ياد ميگيرند و رئيس ميشوند در نزد شيعه و كمقدر ميشوند نزد ناصبيان پس زياد ميكنند بآنچه از ما ياد گرفتند اضعاف آنرا و اضعاف اضعاف آنرا از دروغهاي بر ما كه ما از آن بيزاريم پس قبول ميكنند از آن تسليمكنندگان شيعه بگمان اينكه آن از علمهاي ماست پس گمراه شدند آن ناصبيان و گمراه كردند و آنها ضررشان بر شيعيان ما بيشتر است از جيش يزيد بن معويه بر حسين و اصحاب او چرا كه جيش يزيد سلب ميكردند از ايشان ارواح و اموال را و آنها كه مسلوب شده بودند در نزد خدا بهترين احوال را داشتند بجهت آنچه بايشان رسيده بود و اين جماعت كه علماء سوء باشند كه خود را شبيه كردهاند بآنكه موالي مايند و دشمن دشمنان مايند شك و شبهه بر ضعفاي شيعيان ما داخل ميكنند و گمراه ميكنند ايشان را و منع ميكنند آنها را از راه حق تا آخر خبر شريف تدبر كن در آن بنظر انصاف و ميان اقسام فرق بگذار پس فقها هم نه كل خواهند بود بلكه بعض و صفات آن بعض هم خواهد آمد و كفايت ميكند ترا كه فرمودند الناس كلهم بهائم الا المؤمن و فرمودند كه مؤمنه كمتر از مؤمن است و مؤمن [ص 183] اقل از كبريت احمر و كسي كه ظاهر امام است و قريه امان است و سير در او سير بسوي خداست بهيمه نتواند بود بايد مؤمن باشد و كمتر از كبريت احمر است پس رسل اركانند و نقله نقبايند و فقها نجبا چنانكه در حديث حضرت سجاد عليه السلام شرح آن شده است و در محل خود خواهد آمد آنهايند كه معرفت ايشان تمام اركان است و كمال ايمان و سير در آنها امن و امان و الآن در صدد فضايل و عدد آنها نيستيم و در اين مطلب همين قدر ميخواهيم كه از كتاب اثبات وجود ايشان بشود پس اين آيه صريحي بود در آنكه چنان جماعت هستند و سير در آنها لازم است و متحتم چرا كه امر بآن كرده است و عدول از راه امن و امان و رفتن بسوي طرق بعيده كه سبب غضب خدا شده است حرام است بالبداهه .
فصل - و از جمله آيات قول خداست كه فرموده است ليس البر باَن تأتوا البيوت من ظهورها و لكن البر من اتقي و اتوا البيوت من ابوابها و اتقوا الله لعلكم تفلحون حاصل معني آن آن است كه ميفرمايد از نيكي نيست كه داخل خانهها شويد از پشت خانهها و لكن نيكوكار كسي است كه تقوي پيشه كند و بيائيد بخانهها از درهاي آنها و بپرهيزيد از خدا شايد كه رستگار شويد و بديهي است كه اين اصرار از براي اندرون خانه گلي رفتن نيست و شخص داخل خانهاش بهر طور ميخواهد ميشود و از هر جا كه داخل شد و سوراخ كرد در است و مختار است بلكه مراد از خانهها خانههاي توحيد و نبوت و امامت است و خانههاي علوم و معارف و حقايق است و حاصل مطلب آنست كه طالب هر امر كه ميشويد و داخل هر كار كه ميخواهيد بشويد باب آنرا بجوئيد و از بابش داخل شويد كه بمطلب برسيد و تكلف [ص 184] نكنيد و بخواهيد از غير بابش داخل شويد و شك نيست كه از جمله بيوت بيت توحيد است و باب آن معرفت رسول است و سابقاً در جلدهاي سابق شرح شده است و بيت رسول و رسالت است و باب آن ائمهاند سلام الله عليهم و هر كس بخواهد كه بنبي رسد و معرفت او را حاصل كند تا از باب معرفت آلمحمد عليهم السلام داخل نشود نتواند داخل خانه شد و بيت ولايت است كه باب آن كبار شيعيان و حاملان علم و صاحبان اخلاق ايشانند و نتوان بايشان رسيد مگر بواسطه آن ابواب چنانكه نتوان بچراغ رسيد مگر بواسطه نور او و آفتاب را نتوان شناخت مگر بنور او پس معرفت آلمحمد هم عليهم السلام حاصل نشود مگر بواسطه شيعيان و در آنكه شيعيان باب ائمهاند سخني نيست و كسي نتواند در آن حرف زد چرا كه باب معرفت هر كس صفات و آثار اوست و از صفات شخص پي بشخص ميتوان برد پس از علم پي بعالم ميتوان برد و از زهد پي بزاهد و از نجاري پي بنجار و همچنين و صفات و آثار انوار و ظهورات صاحب آن صفات و آثار است و انوار و ظهورات همان اشعه اويند و اشعه همان شيعه است كه فرمودند شيعه را شيعه گفتند بجهت آنكه از شعاع نور ما خلق شدند پس حقيقةً شيعيان صفات و اسماي آقايان خودند چنانكه آقايانشان صفات و اسماي خداوندند چنانكه فرمودند مائيم والله صفتهاي نيكوي خدا كه خدا امر كرده است كه او را بآنها بخوانيد و ائمه ميفرمايند جدا ميشود نور ما از نور پروردگارِ ما چنانكه نور آفتاب از آفتاب جدا ميشود و ميفرمايند شيعه ما نسبت بما مثل نور آفتاب است بآفتاب پس هر نسبت كه ايشان بخدا دارند بلا نسبت شيعيان ايشان بايشان دارند و ايشان فرمودند مائيم معاني خدا و ظاهر خدا در ميان شما پس شيعيان ايشان هم ظاهر ايشانند و فرمودند در زيارت [ص 185] هر كس اراده خدا كند ابتدا بشما كند و كسي كه خدا را توحيد كند از شما قبول كند و كسي كه قصد خدا كند بشما توجه كند پس بهمين نسبت است امر ميان شيعيان ايشان و ايشان و چنانكه ايشان فرمودند كه مائيم اعراف كه خدا شناخته نميشود مگر براه معرفت ما و فرمود حضرت امير عليه السلام كه معرفت من بنورانيت معرفت خداي عزوجل است و معرفت خداي عزوجل معرفت من است پس همچنين است امر ميان ايشان و شيعيان ايشان پس چون ايشان باب رسولند و رسول شناخته نشود مگر بايشان شيعيان باب ايشانند و ايشان شناخته نشوند مگر بشيعيان و چنانكه ايشان صفات الله ميباشند و منكر ايشان منكر صفات كماليه خداست شيعيان ايشان هم صفات ايشانند و صفات ايشان فضايل ايشان است و منكر شيعيان ايشان منكر فضايل ايشان است پس از آنچه عرض شد معلوم شد كه شيعيان ايشان باب ايشانند و ايشانند بيت ولايت و داخل بيت ولايت نتوان شد مگر از بابش كه شيعيان باشند و از اين جهت انكار شيعيان نصب شد در احاديث مستفيضه كه فرمودند ناصب كسي نيست كه دشمن ما اهل بيت باشد چرا كه نخواهي يافت كه كسي بگويد من بغض دارم بمحمد و آلمحمد و اين است و غير اين نيست كه ناصب كسي است كه نصب شما كند و حال آنكه بداند كه شما دوست مائيد و شما از شيعيان مائيد بالجمله يكي از بيوت مقصوده در اين آيه آلمحمد است عليهم السلام و باب ايشان شيعيان ايشانند چنانكه در تفسير اين آيه از حضرت امير عليه السلام مروي است كه فرمودند مائيم بيوت كه خدا امر كرده است كه بابواب ما درآئيد مائيم باب خدا و بيوت خدا كه نزد ما بايد آمد هر كس متابعت كند ما را و اقرار بولايت ما نمايد او آمده است بخانه از بابش و هر كس مخالفت ما كند و تفضيل دهد بر ما [ص 186] غير ما را آمده است بخانهها از پشت آنها اگر خداي عزوجل ميخواست ميشناسانيد بمردم نفس خود را تا او را بشناسند و بيايند نزد او از بابش و لكن ما را ابواب خود كرده است و صراط خود و سبيل خود و باب خود كه بايد از ما داخل شد تا آخر حديث و از اول حديث معلوم شد كه ايشانند باعتباري بيوت و باب ايشان از ايشان پستتر است و ايشانند باعتباري ابواب خدا كه پستتر از خدايند و هر داني باب عالي است و از اين جهت فرمودند سلمان باب الله است در زمين چرا كه باب ايشان باب خداست و در روايتي ديگر است كه مراد از بيوت ائمهاند و مراد از ابواب ابواب ايشان و بيان شد كه ابواب ايشان ظواهر ايشان است كه همان قراي ظاهره باشد پس بنص اين آيه شريفه واجب است داخل شدن به بيت ولايت از ابوابش و ابوابش شيعيان باشند و نشود كه بيت ولايت را باب نباشد و حال آنكه مأمور بدخولند و بدخول از ابواب و خداوند امر نكند بچيزي كه آن را نيافريده است پس از آيه بمعاضدت اخبار اطهار معلوم شد كه شيعيان ابواب ايشانند و لابد است از وجود ابواب و اين هم يك آيه است كه دلالت بر وجود ايشان كند و شيعه وقتي باب ايشان است كه نماينده ايشان باشد چنانكه باب نماينده خانه است و اگر نماينده غير باشد و چون مواجه او شوي ترا متذكر شيطان و عصيان و علوم اهل طغيان كند او باب شيطان باشد نه رحمن پس اين مقام بابيت نه مقام هر كسي است كه ادعاي تشيع كند و حال آنكه فرمودند كه نه هر كس بولايت ما قائل باشد مؤمن است بلكه ايشان را انس براي مؤمنين قرار دادهاند و همچنين فرمودند مؤمنه كمتر از مؤمن است و مؤمن كمتر از گوگرد احمر است و فرمودند مردم همه بهائمند مگر مؤمن و مؤمن قليل است پس نه هر بهيمه و نه هر كس وجودش محض انس مؤمنين [ص 187] آفريده شده است تواند باب امام باشد پس مقام بابيت مخصوص قومي است كه نماينده ايشان باشند و اگر كسي نماينده نباشد حجاب است نه باب و از اين جهت است كه بروح الله عرض كردند كه يا روح الله با كه بنشينيم فرمودند بنشينيد با كسي كه ديدار او شما را بياد خدا آورد و گفتار او در علم شما زياد كند و كردار او شما را راغب بآخرت كند حال همچنين است هر كس ديدار او انسان را بياد امام او آورد و گفتار او شارح علم ايشان باشد و علمي غير از آنچه از ايشان باشد نيست و جميع مواضع غير از علم جهل است و كردار او دليل آخرت باشد و دليل دار رضاي خدا و حاكي عمل ايشان و مبين ولايت و متابعت ايشان باشد چنين كسي باب ايشان تواند بود و از او توان بايشان پي برد و كسي كه ديدارش انسان را بياد شياطين انس و جن آورد و گفتارش بمحض نشستن در نزدش از دنيا و اهل دنيا باشد و اگر علمي گويد از علوم اعداي ايشان باشد و علي الاتصال در زبانش ذكر اسماء اعداء باشد كه آمدي چه گفته و ترمذي چه غلط كرده و ابوحنيفه چه خورده و شافعي چه آشاميده و فلان ناصب سر بكجا زده و هكذا و زبانش مُجدِّد حيوة ايشان و زندهكننده نام ننگ ايشان است و محيي امر و علم ايشان است و بتركش اسم آلمحمد و شأن ايشان و علم ايشان را سلام الله عليهم اِماته ايشان نموده و اعمالش هم مُجدِّد اعمال مخالفين باشد از خوردن اشك چشم يتيمان و فلذه جگر بيوهزنان و استيلاي بر اموال غايبان و گرفتن رشوه بر احكام بغير ما انزل الله و استبداد بدنيا و عزت دنيا پس باعمال خود روايت از اول و ثاني و ثالث كند و ايشان را اسوه و قدوه خود قرار داده باشد نعوذ بالله اين باب همان كسهاست كه ايشان را مينمايد و باب امام باب كسي ديگر نيست باب مسجد نماينده مسجد است و باب [ص 188] كاروانسرا نماينده كاروانسرا و بر احدي مشتبه نميشود و حضرت امير فرمودند يقين المرء يري في عمله يعني يقين شخص در عملش ديده ميشود خلاصه امر اوضح از آفتاب است و لكن مردم بجهت آنكه حب دنيا ايشان را كر و كور كرده است و خود ايشان اعضاي ابليس شدهاند بر خود و غير خود تلبيس ميكنند و الا بچند روزي باب خدا از باب شيطان براي هر كسي معلوم ميشود خيلي امتياز دارد كسي كه شب و روز همّش دنياست و كسي كه شب و روز همّش ذكر مولٰي است گم نميشود سخنها را گوشها ميشنوند و كارها را ديدهها ميبينند و حقايق را عقلها ميفهمند و چون سخن باينجا رسيد و بر خود لازم كردهام كه هر جا مناسبتي پيدا شود اين باب جهنم را مسدود كنم مهما امكن و لا قوة الا بالله ميگويم كه از جمله عجايب وجود اين ضالّ مضلّ است در اين اوقات و آن ميرزا عليمحمد نام شيرازي است كه بعد از وفات مرحوم سيد اعلي الله مقامه قدي راست كرده و بواسطه حب رياست خود را بباب امام عليه السلام ناميده و هنوز از خانه بيرون نيامده مردم را بجهاد مسلمين خوانده و نامربوط و تُرّهاتي چند بهم بافته كه سجعهاي يعلمون و يوقنوني مثلاً در آنها قرار داده و با قرآن مجارات كرده و گمان ميكند كه يك فقره از فقرات اين تُرّهات معادل است با جميع كتب سماوي و بخط نحس خود براي من نوشته است همين فقره را و باز نوشته است كه اگر بخواهم كل قرآن را در يك حرف از حروف كتابم قرار ميدهم و همچنين گفته است كه اگر جن و انس جمع شوند يك حرف از حروف كتاب مرا نميتوانند آورد و همان كاغذي را كه بمن نوشته است بخط نحس خود آنرا آيت و حجت قرار داده است و مرا بجهاد مسلمين خوانده است نعوذ بالله و هيچ حرمتي براي خدا و رسول نگذارده است مگر آنكه بخود [ص 189] نسبت داده است و از من خواسته كه بگويم مؤذنان اسم آن نحس خبيث را بر گلدستهها و منارها در اذان بگويند و پنداشته است كه باين مكرها نور خدا را ميتوان خواموش كرد تا در اين اوقات ديگر تقريب بتواتر خبر ميرسد كه جميع شرايع را نسخ كرده است و گمان كرده كه دار عمل گذشت و حالا دار قيامت است خلاصه اگر تفصيل نامربوطهاي او را بخواهيد در كتاب ازهاق الباطل و شهاب ثاقب در رد باب ناصب و رساله تير شهاب و ساير نوشتجات نوشتهام بآنها رجوع كنيد خلاصه اثري از دين محمد را صلي الله عليه و آله نخواسته كه باقي بماند و خبرهاي زياد ميرسد و لكن چون فرد فرد آن خبرها بحد تواتر نرسيده است چيزي از آنرا نمينويسم و لكن نوعاً در آنكه آن بدطويّتِ ناصب دين خدا را ميخواهد مضمحل كند و شايد الي الآن زياده از هزار نفس را بكشتن داده و جمعي از مسلمين را كشته و سوزانيده شبهه نيست و اوضح من الشمس و ابين من الامس است خلاصه اين خبيث ادعاي بابيت ميكند براي خدا و رسول و اين طور سوء ادب ميكند نسبت بقرآن و ساير كتب سماوي و اين طور بدعت در دين ميگذارد و قتال اين مسلمين را كه تصديق آن نميكنند كه كتاب تو بهتر از قرآن است واجب ميداند خلاصه اين طور خدا انسانِ بر باطل را رسوا ميكند و در كتابهاي ديگر شرح احوال او را كردهام و بسياري از عبارتهاي كتاب نحس او را نوشتهام و اعجب از همه آنست كه در يكي از كتابهاي خود فقرات نامربوط غير مسجع و غير مقفاي بي مبدأ و منتهاي منثوري كه در اشدّ ركاكت نثرهاي عالم است و تماماً مزخرف است آنرا قصيده ناميده و شعر خوانده كه يك فقره از فقرات آن كه اسمش را مصراع گذارده است مثلاً پنج كلمه است و يك فقره [ص 190] ديگر ده كلمه يك فقره ديگر يك سطر و هكذا يكي آخرش عين است مثلاً يكي حرفي ديگر كه اطفال آنرا شعر نميگويند و زنهاي پاي فلكه آن چنان سخن غير موزون در آن شعرهاي خود نميگويند و كسي نپندارد كه اغراق ميگويم بلكه مهما امكن سعي كردهام كه طرف نازل را بگويم خلاصه چنين قصيدهٔ در مرثيه گفته است كه اگر كسي شق القمر بنمايد و حنين جذع بمردم بشنواند و چنان عباراتي را اسمش شعر بگذارد كفايت در قدحش ميكند و از اين قبيل اشعار بسيار از آن ناهنجار بروز كرده كه دليل سفاهت ظاهري و حمق او هم هست و عجالةً در هنگام تصنيف اين كتاب آن اشعار حاضر نبود از اين جهة ايراد نشد اگر چه عباراتش را از مقطعات الفاظ عرب ملفق كرده و عربي ناميده لكن اگر بدست آمد در حواشي اين كتاب مينويسم كه ادخال سروري در قلب مؤمنين بشود و سفاهت او ظاهر شود خلاصه والله هيچ دليلي بر خفت عقل آدمي بهتر از اين نيست كه اينها را شعر اسم بگذارد من از نثر ناميدن او و كلام منثور گفتن او اِبا دارم چه جاي شعر چرا كه بهيچ وجه معني بآن راهبر نيست و عربي هم نيست و عجمي هم نيست نميدانم چيست اگر بدست آمد و در حواشي نوشته شد خواهيد ديد باري برويم بر سر مطلب و همين قدر در قدحش بس است بلكه يك فقره از آن عبارات كه شعر و مصراع گفته در قدح صدهزار متنبي بس است حاجت بتطويل نيست پس معلوم شد كه باب خدا كسي است كه چون باو نظر كني انوار عظمت و جلالت و كبرياي خدا و اسماء و صفات و كمالات او از جبهه او آشكار باشد و باب رسول كسي است كه از جبهه همايون او نور رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و صفات او و فضايل او هويدا باشد و دايم نماينده او باشد و باب آلمحمد عليهم السلام كسي است كه ذكر [ص 191] ايشان بر لسانش و اعمال ايشان در جوارحش و نور ايشان در وجهش هويدا باشد و فاني و مضمحل در ايشان باشد چنانكه بعد صفاتش خواهد آمد و چنين باب از براي ايشان هست بجهت آنكه خدا امر كرده است كه داخل بيت ولايت شويم از بابش اگر درش بسته بود چگونه امر بفوق طاقت مردم ميكرد .
فصل - و از جمله آيات دالّه بر اين مطلب قول خداست كه ميفرمايد السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه و اعدّ لهم جنات تجري تحتها الانهار خالدين فيها ابداً ذلك الفوز العظيم يعني سابقون اولون از مهاجرين و انصار و كساني كه پيروي ايشان را به نيكي كردند خدا از ايشان راضي شد و ايشان از خدا راضي شدند و مهيا كرد خدا براي ايشان جناتي كه جاري است از زير آنها انهار در حالتي كه مخلدند در آن جنات ابداً اين است فوز عظيم پس بنص اين آيه معلوم شد كه سابقوني هستند از مهاجرين و سابقوني هستند از انصار و پيرواني هستند براي ايشان و اين وعدههاي مذكوره براي اين سه طايفه ثابت ميشود ولي هر يك بر حسب درجه و مقامش و مراد از مهاجرين كسانيند كه از بلاد كفر هجرت كردهاند و بشهر رسول آمدهاند و اين هجرت هجرت ظاهري نيست چرا كه در اين هجرت جميع منافقان مهاجرين از مكه بمدينه شريك ميباشند و اين هجرت هجرتي نيست كه افتخار و شرف كسي باشد بلكه آن هجرت شرف است كه كسي از بلاد كفر عادات و شهوات و طبايع و ناموس خود بيرون رفته بشهربند رسول كه شهر عقل و فؤاد باشد داخل شده باشد كه فرمود انا مدينة العلم و علي بابها [ص 192] فمن اراد المدينة فليأتها من بابها خوب گفته است شاعر در معني آن كه گفته :