در اثبات لزوم وجود ايشان است بادله موعظه حسنه كه شأن اهل طريقت و اخلاق و متوسطين است و در اين مطلب هم نيز چند فصل است :
فصل - بدانكه هر مطلب كه بموعظه حسنه ثابت شود يقيني است كه شك در آن راهبر نيست و هيچ عاقلي در آن خدشه نتواند نمود و اين دليل احتياج بسندي و آيه و خبري ندارد و طور فهمش از دلالت الفاظ نيست كه كسي [ص 136] در آن بتواند سخن گفت بلكه چون دليل موعظه حسنه قائم شود هر كس در هر دين و مذهبي كه باشد و بهر سياقي كه باشد بالاي آن حرف نتواند زد اگر چه كافر و بيمذهب باشد چرا كه مقتضاي عقل صريح است و مادام كه انسان چشم از عقل نپوشد او را مجال شك نيست و اول مثلي براي اين دليل بياوريم تا قدري خوانندگان بصيرت باين دليل شريف پيدا كنند و بلكه آن را وسيله نجات خود در جزئي و كلي و دنيا و آخرت بنمايند و باين واسطه جميع امور دنيا و آخرت ايشان معمور شود در كافي مروي است كه حضرت صادق عليه السلام بابن ابيالعوجا فرمودند در مسجد الحرام و مردم طواف ميكردند فرمودند كه اگر امر چنان باشد كه اينها ميگويند يعني اهل طواف و حال آنكه امر چنان است كه اينها ميگويند اينها بسلامت ميروند و شما هلاك ميشويد و اگر امر چنان باشد كه شما ميگوئيد و حال آنكه نيست چنانكه شما ميگوئيد شما و ايشان مساوي ميشويد تا آخر حديث و تقرير مسئله آنست كه ابن ابيالعوجا از زنادقه بود و اعتقادي بخدا و بديني نداشت و ميپنداشت كه اهل طواف طوافي كه ميكنند لغو و بيفايده است حضرت صادق عليه السلام خواستند كه او را ملزم فرمايند بدليل موعظه حسنه فرمودند كه اگر سخن اهل طواف در واقع راست باشد يعني خدائي و معادي و جنتي و ناري باشد تو كه اطاعت نكرده و طواف نكرده و ايمان نياوردهٔ هالكي و آنها كه اطاعت كردند و طواف كردند و ايمان آوردند نجاتيافته و اين بديهي است كه هيچ عاقلي نميتواند خلاف كند با آن و تخلف نمايد از آن و اين سخن كه اگر راست است هست كلامي نيست كه كافر هم بتواند انكار كند بعد فرمودند كه فرض ميكنيم كه حرف آنها دروغ باشد و در واقع خدائي و جنتي و ناري و حسابي و بازخواستي نباشد نهايت امر [ص 137] آن است كه اينها تا زندهاند چنين اعتقادي دارند و چنين عملي ميكنند و چون مردند كسي از ايشان نميپرسد كه چرا چنين كردند نهايت شما و آنها مساوي هستيد شما در جاي ديگر زمين راه رفتهايد آنها در جاي ديگر شما در جاي ديگر خم و راست شدهايد آنها در جاي ديگر شما حرفهاي ديگر گفتهايد آنها حرفهاي ديگر هيچ يك نفعي و ضرري نبردهايد پس بمقتضاي عقل سليم نجات در عمل كردن بآن سياق است اين است شيوه استدلال بموعظه حسنه و اگر از من ميشنوي اي برادر من نصيحت ميكنم ترا نصيحت مشفق مهربان خيرخواه كه اگر نجات در دنيا و در آخرت ميخواهي و ميخواهي عيش كني و دنياي تو از جميع اهل دنيا معمورتر و آخرت تو از جميع اهل آخرت معمورتر باشد اين شيوه را پيش گير و در كارهاي خود باين طور استدلال كن و هر سخني كه ميخواهي بگوئي و هر كاري كه ميخواهي بكني اول در دل خود اين نوع استدلال كن كه حقيقةً استخاره بي عديلي است و از اين دليل استخاره كن اگر رخصت يافتي عمل كن و الا عمل مكن و اگر اين دليل را پيشنهاد و سرمشق و استاد خود كني چه از اهل دنيا باشي و چه از اهل آخرت كه كاملترين مردم ميشوي و پختهترين و متينترين مردم ميشوي و احدي بر تو در اعمال و اقوال تو نكته نميتواند گرفت و نجات دنيا را از مهالك دنيا داري و نجات آخرت را از مهالك آخرت و اگر عطَبي ناگاه بتو رسد از غفلتي است كه در اين دليل كه حقيقةً پير و مرشد است كردهٔ و الا نميرسيد مثلي بياورم در كار دنيا كه چگونه استدلال كني مثلاً در حضور سلطان ميخواهي حرفي زني فكر كن بطور صدق و امانت و خيانت با نفس خود مكن و شبهات هوا و هوس را كه عقل را كور ميكند در قلب راه نده فكر كن اگر اين حرف را نزنم آيا [ص 138] احدي بر من اعتراضي دارد يا نه مثلاً ميبيني نه بعد فكر كن اگر بگويم احتمال ميرود كه در جائي عيب كند و فسادي براي من يا غير يا فلان برپا شود يا نه مثلاً ديدي كه احتمال رفت كه فسادي شود پس مگو يا قضيه برعكس اين است پس بگو مثلاً نفس ميگويد غيبت فلاني را بكن براي صحبت و ضحك مجلس فكر كن اگر غيبت او را نكنم هيچكس بر من بحثي دارد كه چرا غيبت فلاني را نكردي ميبيني نه كسي را بحثي نيست و صحبت قحط نيست و منحصر باين نيست و فكر ميكني كه اگر بگوئي احتمال ميرود بگوش او برسد يا بگوش دوستش برسد و از من برنجد پس گفتن اين سخن لزومي ندارد پس مگو يا آنكه مدح كسي را در حضور سلطان ميخواهي بكني كه ميخواهند او را بيازارند فكر كن اگر بگويم كسي بر من بحثي دارد ميبيني نه و اگر نگوئي احتمال ميرود كه مسلمي متأذي شود و او را بيازارند و تو را ممكن بوده دفع از او پس بگو و دفع كن و اگر ديدي در هر دو طرف احتمال ضرر ميرود ضررِ كمتر را بگير و اگر ديدي در هر دو نفع است هر يك از جهتي نفع بيشتر را بگير اين كه مثل دنيا و اما مثل آخرت بخاطر تو ميرسد كه ذكري كني فكر كن اگر بكني احتمال ضرر دارد بدين و دنيا و آخرت ميبيني نه و اگر نكني احتمال ضرر ميرود بلي پس بكن مثلاً اگر دروغ نگوئي يا شراب نخوري احتمال ضرر دارد نه و اگر بخوري و بگوئي احتمال ضرر دارد بلي پس مگو و مخور خلاصه اين دليل را اگر مسلمي پيشنهاد خود كند مرشدي است كامل براي او و استخارهايست هادي و راهنماي او كه ابداً بسوي هلاكت نميبرد نهايت در دنيا يك مرتبه در مسئلهٔ درميماني و ضرر و نفع آنرا نميفهمي مردم كل امور دنيا و آخرت را نميفهمند سهل است اگر تو يك امر را نفهمي و حال آنكه اگر در ساير امور باين [ص 139] دليل راه روي آنقدر عقل تو زياد شود كه شبهه در امري برايت نماند پس از من بشنو و اين دليل شريف را پيشنهاد خود كن و استاد و مرشد خود قرار ده تا متينترين مردم باشي و كاملترين و پختهترين و السلام علي من اتبع الهدي .
فصل - پس ميخواهيم كه اين مطلب عظيم را باين دليل هم ثابت كنيم ميگوئيم شك نيست كه جمعي باين مطلب شريف از متقدمين و متأخرين و علما و غيرهم اقرار دارند و اثبات آنرا مينمايند و براي اين مطلب آيهها و حديثها ميخوانند و دليلها اقامه ميكنند و كتابها نوشتهاند و مدعيند كه كتاب و سنت و آفاق و انفس و اجماع ملل بر اين مطلب گواهي ميدهد و بحثها ميكنند و آيههاي بسيار ميخوانند و حديثهاي متواتر يا مستفيض ميخوانند و ميگويند اين دين خدا و رسول است صلي الله عليه و آله و مردم را باين اقرار ميخوانند و از آن طرف مخالف هيچ دليلي و برهاني و آيهٔ و سنتي و اجماعي اقامه نشده است كه چنين اشخاص نيستند و اين سخن باطل است و هر كس هم كه انكار ميكند حجتي ندارد بجز تكفير و لعن و قدح و عتو و الي الآن در مذهب اسلام دليلي بر قدح اين قول اقامه نشده است پس باصطلاح كلاه خود را قاضي كن و فكر كن كه امر خالي از اين نيست كه يا جماعت قائلين راست ميگويند و موافق واقع يا دروغ ميگويند حال اگر اين سخن در واقع راست باشد و من زبان قدح و لعن را كوتاه كنم و هيچ نگويم احتمال ضرري بر دين من دارد يا نه ميبيني علانيه كه ندارد چرا كه بر دروغ حضرات در اسلام دليلي اقامه نشده و ايشان چندين هزار دليل ميآورند پس اگر قدح و لعن نكني و تكفير ننمائي قطعاً براي دين تو ضرر ندارد و سخن هم [ص 140] در واقع راست است و اگر قدح كنم بر حضرات و لعن نمايم و اجتناب و تكفير كنم احتمال ضرر دارد يا نه علانيه ميبيني كه ضرر دارد چرا كه مفروض آنست كه راست گفتهاند و احتمال هلاكت ابدي دارد پس نجات در آنست كه ساكت شوي و انكار و تكفير و لعن بر قوم ننمائي و اگر سخن في الواقع دروغ باشد و حال آنكه بعد از اين همه آيات و اخبار و ادله احتمال نميرود و بر خلاف ايشان دليلي اقامه نشده است و تو رد نكني بر دين تو ضرري ندارد چرا كه خدا بتو احتجاج ميكند بآنچه دليل بر آن اقامه شده است و دليلي بر خلاف اقامه نشده است و خدا حجتي بر تو ندارد پس نميگويد روز قيامت كه چرا چيزي را كه من بتو نگفته بودم باطل است رد نكردي و نهي از آن ننمودي و اگر سكوت نكني و رد كني احتمال ضرر دارد چرا كه خدا بر تو احتجاج ميكند كه چرا امري كه من رد نكرده بودم تو رد كردي و امري را كه من باطل نكرده بودم تو گفتي كه باطل است پس بمقتضاي موعظه حسنه تو اگر لعن و تكفير نكني و بر قوم رد نكني قطعاً بر دين تو ضرري ندارد پس بحكم اين هادي مبين تو اگر ساكت شوي قطعاً ضرر ندارد و اگر رد كني احتمال ضرر دارد پس ساكت شو و رد مكن پس چون ساكت شدي و زبان طعن و لعن در كام كشيدي باز ميگويم كه اگر تصديق كني قطعاً ضرر ندارد و اگر انكار كني احتمال ضرر دارد چرا كه در مذهب قرار بر اين است كه اگر شخص ايمان بياورد بآنچه دليل بر آن اقامه شده ناجي است و اگر آنرا انكار كند هالك پس تصديق هم بعد از اين همه ادله واضحه احتمال نجات دارد و انكار تو احتمال ضرر و اگر احياناً بگوئي كه از اين ادله بحد ثبوت نرسيده گويم اين انكار حقي است كه مافوق ندارد چرا كه شخص انكار كند و گويد كه از من بهتري در دنيا [ص 141] نيست نهايت سفاهت است و حال آنكه ميبيند علانيه نقص خود را و كمال مردم را و ما عجالةً از اين ادله نميخواهيم مگر اثبات آنكه خوبان و از ما بهتران در دنيا هستند و اقرار بايشان راه نجات و انكارشان راه هلاك است پس موعظه حسنه حكم كرد باين معني كه اگر اقرار بوجود ايشان كني قطعاً ناجي هستي و اگر انكار كني احتمال هلاك ميرود و اين قدر مطلب باين دليل ثابت شد و شبهه ندارد و باز از راههاي ديگر استدلال بر اين مطلب ميكنيم و ميپرسيم كه خدا كامل است يا نيست البته خواهي گفت كه خدا كامل است ميپرسيم كه خداي كامل فعل خود را بطور كمال جاري ميكند يا بطور نقص البته خواهي گفت كه بطور كمال جاري ميكند پس ميگوئيم كدام يك كاملتر است اينكه در ميان خلق در هر عصري حَكَمي باشد كه از دين خدا نفي كند تحريف غالين و انتحال مبطلين و تأويل جاهلين را يا نباشد عاقل نميتواند گفت كه كاملتر آنست كه نباشد پس كاملتر و بهتر آنست كه باشد پس خداي كامل عدول از كاملِ اولي بناقصِ خلاف اولي نكند و حال آنكه پيغمبران خود را مبتلا كرده است بواسطه ترك اولي پس بايد خداوند عدول از اولي و اكمل بغير اولي و اكمل نكرده باشد و نكرده است و ادله كتاب و سنت شهادت ميدهد باز ميگوئيم كه اولي آن است كه در هر عصر هاديان بسوي معرفت او كه مردم را براي همان آفريده در ميان مردم باشند و مردم را بسوي معرفت او بخوانند يا مردم را بخود گذارده باشد و براي معرفت خلق كرده ايشان را در جهالت اندازد و باز ميگوئيم كه بعد از اينكه حكم فرمود بغيبت امام عليه السلام آيا اكمل آنست كه آثار علم را از روي دنيا براندازد و مردم را در جهالت و ضلالت و خودسري بكلي بگذارد يا آنكه در ميان ايشان نور علمي قرار داده باشد و اشخاصي [ص 142] جزئي گذارده باشد كه محل اعتناي اعداي دين نباشند مانند امام پس از ايشان غافل شوند و آنها بنور هدايتْ مردم را بسوي خدا و رسول بخوانند كداميك اكمل است و باز ميپرسم كه كداميك اكمل است آيا خلق را بر نهج حكمت و دلالت و اعتبار و ترتيب آفريده باشد تا بتوان استدلال بآيات آفاق و انفس كرد يا آنكه خلق را پريشان آفريده باشد چون عالم كتابي است تكويني مانند كتاب تدويني چنانكه اكمل در كتاب تدويني آنست كه بترتيبي باشد كه دلالت بر توحيد و نبوت و امامت و ولايت و احكام و شرايع و اخلاق و حقايق و حِكَم و علوم كند و ناقص بود اگر پريشان و بي دلالت بود حال همچنين كامل در عالم آنست كه بر نهج ترتيب حكمت و صواب باشد و دلالت بر توحيد و نبوت و امامت و ولايت و حقايق داشته باشد و بعض او دالّ بر بعض و بعض علت بعض و غير اينها از حِكَم همه در او جمع باشد و بديهي است كه نظم حكمت آن است كه بعضي مردم اكمل ايماناً و اجل شأناً و اقرب الي الله باشند و بعضي ابعد كه اگر غير از اين بود يا همه بايست در نهايت قرب باشند و نبي بي رعيت باشند يا همه بايست در نهايت بُعد باشند و رعيت بي نبي باشند و اين خلاف مشاهده است پس خلق را درجات است مانند نور چراغ كه اجزاي قريبه و اجزاي بعيده دارد و جميع مولدات دنيا بهمين نهج ميباشند اشخاص كامله و ناقصه در آنها هست و مابين آنها بتدريجِ حكمت اشخاص متفاضله هستند پس طريقه حكمت آنست كه اشخاص متدرج باشند مانند ساير اجزاي عالم پس اكمل آن است كه در دنيا بندگاني براي خداوند عالم باشد كه آنها كامل و فاضل و بالغ باشند و سابق در ايمان باشند و واسطه جميع فيوض نازله باشند بسوي بندگان ديگر و بندگان ديگر متأخر باشند در رتبه از ايشان و تابع [ص 143] ايشان باشند در وجود و مستفيض از ايشان باشند و اين طور موافق نظم حكمت و كمال است و اگر جميع مردم ناقص و جاهل و يكسان بودند نظم عالم فاسد ميشد و احدي خداي خود بلكه خير و شر خود را نميدانست و علانيه ميبيني تفاوت ميان مراتب انسان را و اينكه بعضي عالمند و بعضي جاهلند و بعضي حكيمند و بعضي لاغي و بعضي عابدند و عادل و بعضي فاسق و منحرف و بعضي مؤمن و بعضي كافر و هكذا پس تساوي درجات خلق خلاف مشهود و راندن خدا همه را بيك چوب هم خلاف عدل و وعد فلكل درجات مما عملوا پس از براي هر كس درجهايست موافق عملشان پس بعضي قريبند و بعضي بعيد و اتقي اقرب از تقي و غيره است و اعلم اقرب از عالم و غيره و هكذا و چون اقرب و غير اقرب ثابت شد پس مددها و فيضها اول باقرب ميرسد و از آن نشر كرده بسايرين بر حسب درجات ايشان ميرسد .
فصل - بدانكه انسان عاقل را با جان خود از روي اختيار خصمي كردن نشايد اگر چه باكراه و اجبار عادت و شهوت و طبيعت عصيان ميكند و عصيان سبب هلاك است اگر عفو خداوند شامل نيايد و لكن عفو خداوند شامل آنان شود كه تعمد در اهلاك نفس خود نكرده باشند و هر گاه تعمد كنند ايشان از اهل عفو نباشند دنيا و آخرت يكسان است چنانكه در دنيا اگر كسي عمداً خود را در دريا افكنَد يا شكم خود را بدرد خواهد مرد و نجاتي براي او نيست و لكن از مهالك كثيره خدا او را دايماً نجات ميدهد هر گاه تعمد نكرده باشد همچنين امر آخرت هم چنين است هر گاه كسي تعمد در اهلاك روح الايمان خود كند او از اهل شفاعت و نجات نباشد و هر گاه بغلبه عادت [ص 144] و طبيعت و شهوت و امثال اينها باشد اميد نجات از براي او هست چنانكه خدا در قرآن ميفرمايد ليست التوبة للذين يعملون السيئات حتي اذا حضر احدهم الموت قال اني تبت الآن و لا الذين يموتون و هم كفار و ميفرمايد انما التوبة علي الله للذين يعملون السوء بجهالةٍ ثم يتوبون من قريب يعني توبه براي آن جماعت نيست كه گناهان از روي علم ميكنند تا چون مرگ آيد براي يكي از ايشان گويد الآن توبه كردم و از براي كفار هم توبه نيست و ميفرمايد توبه بر ذمه خداست براي آن جماعت كه عمل بد ميكنند از روي جهالت پس زود توبه ميكنند پس انسان عاقل با جان خود خصمي نبايد بكند و خود را عمداً هلاك نبايد بنمايد و براي نفس خود مشفق و مهربان باشد حال خود انصاف ده كه اين امري كه جمعي مدعيند كه در دنيا نيكان و خوباني چند هستند كه سبقت بر ساير خلق گرفتهاند در ايمان و اقرب مردمند بامام خود و نبي خود و خداي خود و خود را بصفات خدا و حجتهاي خدا آراستهاند و محل نظر و عنايت خداوند ميباشند و بواسطه وجود ايشان خداوند دفع بلاها از زمين ميكند و بركات و فيضها ميريزاند و چنانكه زارع بواسطه گندمي كه كاشته آب بصحرا ميدهد و چندين هزار خار بواسطه گندم آب ميخورند و نشو و نما ميكنند همچنين خدا هم بواسطه نيكان بزمين عنايت ميكند و باران از آسمان ميريزاند و گياه از زمين ميروياند و فيضها نازل ميكند و امثال اينها آيا اين سخن از جمله ممتنعات و محالات عقليه است مانند شريك خدا مثلاً كه محال و ممتنع است كه صحت داشته باشد و بر خدا نقص است و روا نيست كه چنين خلقتي كرده باشد يا آنكه از جمله ممكنات است و ميشود كه قدرت خدا بآن تعلق بگيرد و خلق كند اگر گوئي از جمله محالات است كه انصاف اين است كه با جان [ص 145] خود خصمي كردهٔ و پا بر روي عقل خود قرار دادهٔ و ظلم بعقل خود كردهٔ چرا كه بديهي عقول است كه خلقت آدمي مؤمن و خوب و عالم و كامل از جمله محالات نيست و اگر محال بود دعوت كردن خدا و پيغمبران مردم را بخوبي و ايمان و علم و عمل تكليف بممتنع بود و بديهي است كه تكليف باين صفات كردهاند و كتاب و سنت شهادت بآن ميدهد پس ممكن است كه چنين اشخاص باشند و ممكن است كه قدرت بايجاد چنين اشخاص تعلق گرفته باشد پس چون ممكن شد ميگويم با جان خود خصمي مكن و انصاف ده آيا بآسمان بالا رفتهٔ آيا بطبقات زمين فرو رفتهٔ آيا مشرق و مغرب عالم را گشتهٔ آيا بجميع عباد و بلاد احاطه پيدا كردهٔ آيا بر ما في الضمير جميع نفوس اطلاع بهم رسانيدهٔ آيا برّ و بحر عالم را زير و رو كردهٔ اگر بگوئي كردهام با جان خود خصمي كردهٔ و پا بر روي عقل خود گذاردهٔ و از اهل سخن نيستي و اگر گوئي نرفتهام باينجاها و اينجاها را نديدهام و علم باوضاع همه ندارم ميگويم پس با جان خود خصمي مكن و منكر اين معني مشو كه در عالم چنان اشخاص هستند و چنان مؤمنان و چنان علما هستند بلكه جمعي باين صفت در جزيرهٔ از جزاير درياي محيط باشند چه ميداني و اين چه دشمني است كه با جان خود داري و انكار وجود چنين اشخاص ميكني پس آدم عاقل امري ممكن را كه جمعي ادعا ميكنند رد نميكند مگر بدليلي قطعي و امري قطعي كه خبر دهد انسان را كه سنگي مثلاً باين رنگ و اين مقدار در هيچ جاي دنيا نيست اِخبار خداست كه خلق عالم را كرده يا نبيي يا امامي كه شاهد بر خلق آسمان و زمين باشد و بگويد چنين سنگي در دنيا نيست حال وجود اين سنگ عقلاً ممكن است اما بالفعل يقيناً موجود نيست بواسطه اِخبار خداي خالق يا نبي و امام شاهد [ص 146] پس ما قطع ميكنيم باينكه نيست حال با جان خود خصمي مكن و نور عقل و انصاف خود را خواموش مكن و نظر كن آيا آيهٔ از كتاب خدا شهادت ميدهد كه جميع مردم فاسقند و عادلي نيست يا همه جاهلند و عالمي نيست يا همه ناقصند و كاملي نيست يا همه مسلمند و مؤمني نيست يا همه مهتدي ميباشند و هادي نيست يا همه دورند و نزديكي نيست آيا سنتي باين مضمون شهادت ميدهد آيا امامي مشافهةً فرمايشي كرده پس اين چه دشمني با عقل خود است كه انسان انكار وجود سابقان و پيشوايان كند و گويد همه خلق همينها هستند كه ما ميشناسيم و ديگر وراي اين علما عالمي در مشرق و مغرب عالم نيست و غير از همين اتقياء معروفه متقي نيست و غير از همين مؤمنين ديگر مؤمني نيست اين چه بيانصافي است كه انسان عاقل كند و معذلك خود را بيغرض خواند يا در جرگه علما شمرد يا خود را هادي خلق با اين صفت داند بديهي است كه اين رويه عقلا نيست و حال آنكه خدا ميفرمايد و يخلق ما لاتعلمون يعني خدا خلق ميكند آنچه را كه شما نميدانيد پس اگر منصف بودي از مقام جحود و عناد و انكار و لجاج فرود آمدي و انصاف دادي گويم شأن تو آن است كه بگوئي اي مدعيان وجود سابقين و كاملين و ممتحنين شما امري ممكن را ادعا ميكنيد و هيچ امتناعي ندارد و در قدرت خدا ممكن است لكن من نديدهام و نشناختهام و اگر بعضي از مخلصين سركار هم از سركار بپرسند كه اين حرفي كه اين جماعت ميزنند كه در دنيا كاملين و عالمين صاحب علم و حكم هستند و صاحبان مقامات و علامات و كرامات هستند و اعلم و اتقي و اورع رعيتند اين چه حرفي است شما در جواب بفرمائيد چه عيب دارد كه باشند امري است ممكن و قدرت خدا ممكن است كه تعلق گرفته باشد بآن و خلق كرده باشد [ص 147] ما كه بهمه جاي دنيا نرفتهايم شايد در بلدي باشد كه ما نرفتهايم و ما بهمه نفوس عباد اطلاع نداريم شايد در همين بلد ما هم باشد و ما او را نميشناسيم پس ما مدعين اين مطلب را تكذيب نميكنيم چرا كه آنها مسلمند و در بلاد اسلام نشو كردهاند و حال حرفي ميزنند و دروغ آنها بر ما معلوم نشده پس ممكن است كه راست گويند و ممكن است كه بشناسند و اينكه من نشناختهام و ندانستهام حجت نميشود و مجهولات من بسيار است بلكه اگر كسي بگويد اينها دروغ ميگويند غيبت مسلم را كرده است و احتمال ميرود كه راست بگويند و تكذيب ايشان اگر نكنيم ضرري بدين ما ندارد بلكه دين ما محفوظ است قطعاً چرا كه احتمال صدق ميرود در آن نهايت ما تا نشناختهايم آن را تعيين كسي بخصوص نميكنيم و تكليف ما نيست و آن مدعين هم چنين دعوتي نميكنند كه ثابت نشده تصديق وجود او را كنيد يا تعيين كسي را نمائيد پس اي برادران من انكار اين جماعت قطعاً حرام است چرا كه آيهٔ از خداي خالق و نبي حاذق بر كذب ايشان نداريم و ساكت شدن از ايشان قطعاً واجب است چرا كه احتمال صدق ميرود و تكذيب ايشان غيبت است و حرام چون چنين بگوئي با جان خود احسان كردهٔ و چراغ انصاف خود را خواموش نكردهٔ و ما و تو برادريم نهايت يك برادر چيزي ميداند كه ديگر نميداند ضرر ببرادري ندارد و يك برادر يقين در چيزي دارد و يك برادر شك در آن دارد سهل است برادري باين چيزها بهم نبايد بخورد و باين جوره امور شق عصاي مسلمين نميشود پس اگر انصاف باشد مخالفين ما را زبان از تكذيب و تكفير ما در كام كشيدن و دهان از غيبت ما بستن و درِ عناد و لجاج را بر روي ما نگشودن و شق عصاي مسلمين ننمودن از جمله واجبات است و غير اين كردن فسقي است ظاهر و نفاقي است [ص 148] باهر پس چون از آن مرتبه انكار بمرتبه شك آمد با او ميگوئيم كه بيا انصاف ده كه وجود چنين اشخاص در دنيا اكمل است يا عدمشان گمان نميكنم كه شخص عاقل بگويد كه وجود خوبان در دنيا نقص است و پيش هم دانستي كه وجودشان كمال است و اولي است از نبودن و اگر گوئي كه نميدانم و نميفهمم كه اولي است يا نه ميگويم كه اين دنيا دار حوادث است و حوادث اين دنيا براي جميع اهل دنيا هست بخصوص براي دين و اهل دين و هميشه شياطين و كفار و معاندين دين مبين در صدد تخريب بنيان اين دين هستند و هميشه القاء شبهات و شكوك در دلهاي مردم ميكنند و ميخواهند كه مردم را از اين دين برگردانند و اين بديهي است و قرآن و حديث و معاينه صاحبديدگان باين شهادت ميدهد و شك در اين نيست كه مردم اگر همه قوي بودند كه همه كامل بودند و ما ميخواهيم اثبات معدودي را كنيم و بر ما مشكل شده پس همه كامل نيستند و در ميان مردم ضعفا و جهال و عوام بسيارند و اگر بعضي هم درس خواندهاند نهايت عربي ياد گرفتهاند يا آنكه اصول خواندهاند و فقيه شدهاند آن راههاي شكوك و شبهات شياطين را نميدانند چنانكه ندانستند و اين باب مرتاب خروج كرده مردم را بخدائي و نبوت و امامت و بابيت خود باختلاف اوقات و اماكن خواند و قرآني آورد و گفت كه قرآن من از قرآن محمد افضل است و قرآن من در مقام نقطه است و قرآن محمد در مقام الف و پنج شش سال است كه اطراف ايران را او و مريدانش فرا گرفته و در هر جا بناي قتل و سبي و غارت گذاردهاند و از همانها كه مدعي فقاهت و عدالت و حمايت شريعت بودند از پي آنها بدون سند رفتهاند و سايرين كه نرفتهاند يك كلمه بر مردي رد نكردند و نگفتند كه تو چه ميگوئي و از او مسئله شك و سهو پرسيدند [ص 149] پس معلوم شد كه شبهات در دين بسيار است دخلي بحلال و حرام و اين حكمتها ندارد و اينها اگر ميتوانستند كه رد كنند رد ميكردند و لكن عاجزند چه گويند كه يك كلمه از حرفهاي او را رد نميتوانستند كرد و از اين جهت جميع علماي ايران از آن بيايمان گنگ شدهاند و هر چه ميخواهد ميكند مگر همت سلاطين زمان كاري كند چنانكه بعضي از نواحي آنها را قطع كردند و گاهي در صدد قطع نواحي ديگر برميآيند غرض ملاها و ساير علما عاجز آمدهاند و بودهاند و اگر نه اين بود كه ما در اين چند سال در صدد ابطال اين مرد برآمده بوديم و اگر كتابها در رد آن تصنيف نكرده بوديم و در درسهاي عام و خاص مفصل رد نكرده بوديم گمان نميكنم كه كسي از اهل ظاهر در صدد رد آن برميآمد و البته خداوند كسي ديگر را از غيب برميانگيخت كه رد آن كند و اهل ظاهر آلت اين كار نبودند الا ان يشاء الله باري معلوم شد كه دين صدمهها دارد چنانكه در مطلب اول همين جلد شرح آنرا كردهام و اين صدمهها و محنتها رافعي ميخواهد حال فكر كن اگر رافع نباشد نه اين است كه اين دين بزودي فاني ميشود و اثرش گم ميگردد و اگر حامي داشته باشد برقرار ميماند و خدا ميفرمايد و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يعني اگر نه اين بود كه خدا دفع ميكرد شر بعضي از مردم را ببعضي هرآينه خراب ميشد صومعههاي نصاري و كنيسههاي يهود و مساجد مسلمانان يعني پرستيدن خدا از ميان ميرفت پس بنص قرآن بعض مردم بايد ببعض دفع شوند و هر كس آلت هر كار نتواند شد و شبهات و شكوك دين بعلماي راسخين دفع ميشود نه بعوام و كسبه و از اين است كه حضرت هادي عليه السلام فرمودند كه اگر باقي نميماندند بعد از غيبت قائم عليه السلام داعيان بسوي [ص 150] امام و دلالتكنندگان بر او و دوركنندگان موذيان از دين او بحجتهاي خدا و نجاتدهندگان ضعفاي بندگان خدا از دام ابليس و مرده او و از تله ناصبيان هرآينه باقي نميماند احدي مگر آنكه مرتد ميشد از دين خدا و لكن ايشان نگاه ميدارند مهار دلهاي ضعيفان شيعه را چنانكه صاحب كشتي سكان او را نگاه ميدارد و ايشان افضلان باشند نزد خدا پس معلوم است كه دين دشمن دارد و آلت دفع آن هم علماي كاملينند نه غير حال ميگويم عقل خود را حكَم كن و با خداي خود نزد عقل خود محاكمه كن و حق خدا را ادا كن و انصاف ده بعد از اين كه يافتي كه دين خدا و اهل دين دشمنان دارند بشهادت تجربه و عقل و كتاب و سنت و دانستي كه همه در صدد اتلاف اهل دين و خواموش كردن شرع مبينند و دانستي كه آلت دفع اين كار و رفع اين بليه علما هستند نه جهال و عوام و مراد از علما هم علماي بكم و كيف و لم و مفصول و موصول و انحاء علوم است نه عالم بعربي و الا قاطرچيان عرب بايستي حامي دين خدا و دافع از حوزه اسلام باشند و همچنين نه علماي اصول و فقه ميباشند چرا كه جهات شبهات در دين بسيار است از اصناف علوم و همه بيك اصول يا فقه نميگذرد اگر چه از آن ملا پرسيدند كه چه ميگوئي درباره خدا يكي است يا زياده بقاعده اصول جواب داد و گفت يكي كه محل اجماع است و اصل عدم زياده است تا خلافش ثابت شود خلاصه طرق شبهات در دين بسيار است و دفع و رفع آنها كار علماي فقه نيست عالمي ديگر ميخواهد پس انصاف ده كه آيا وجود آنها كه بتوانند از دين خدا دفع كنند اكمل هست و اتم در حكمت و اقامه حجت يا اكمل نيست اگر گوئي اكمل نيست كه روي سخن با تو نيست و حال آنكه كتاب و سنت و عقول جميع ارباب عقول شهادت ميدهد و برخي از آنرا شنيدي و برخي [ص 151] ديگر را هم خواهي شنيد و اگر گوئي كه اكمل است ميگويم كه آيا جايز است كه بگوئي خدا ترك اكمل در خلقت كرده و غير اولي را مرتكب شده و حال آنكه پيغمبران خود را بترك اولي معذب كرد و از امام عليه السلام پرسيدند كه عدل خدا كدام است فرمود آنكه نسبت ندهي باو آنچه ترا بآن ملامت كرده و خدا پيغمبران را بترك اولي ملامت كرده و مردم را امر باخلاق خود كرده اگر ترك اولي از اخلاق او بود ايشان را بآن ملامت نميكرد پس چگونه شود كه خدا ترك اولي در خلق كند و حال آنكه اگر كسي در نظم اين عالم تدبر كند ميبيند اتقان حكمت و اِحكام صنع را بطوري كه عقول حكما و افهام علما در آن حيران ميماند و هيچ عاقلي نمييابد در عالم چيزي كه بتواند بگويد اگر غير از اين بود اكمل بود پس معلوم شد بدليل موعظه حسنه كه وجود چنان علما در هر عصري ضرور است و بودهاند و هستند چنانكه بحضرت صادق عليه السلام عرض كردند آيا در زمان حضرت صالح عالم در قومش بود فرمود خدا عادلتر از آن است كه زمين را بدون عالم دلالتكننده بر او بگذارد پس وجود عالم از عدل است چرا كه خدا خلق را براي معرفت و عبادت آفريد و براي عملكنندگان باين غرض ثواب و جنت آفريد و براي عملكنندگان بخلاف آن غرض عذاب و جهنم قرار داد و رسل فرستاد و وعد و وعيد فرمود و امر و نهي كرد و طريق عبادت و معرفت بمردم آموخت و اگر بعد از انبيا حافظي براي طريق معرفت و عبادت نباشد كه بكلي آن طرق از دست خواهد رفت بجهت تشكيك مشككين و تأويل جاهلين و تحريف غالين و امثال آنها آنگاه اگر ثواب و عقاب را موقوف كند خلق بغايت مطلوبه نرسند و خلقت لغو باشد و اگر ثواب و عقاب نمايد و حال آنكه طرق معرفت و عبادت از دست [ص 152] رفته عدل و انصاف نباشد پس چگونه شود كه خدا لغو را اختيار كند يا ظلم نمايد پس معلوم است كه وجود عالم در هر عصر از عدل است و اين عالِم عالِم كلي است نه عالم جزئي چرا كه عالم جزئي بكار آيد اگر اصل برقرار باشد و اگر اصل از دست رفته باشد فرع بچه كار آيد و حفظ اصل نشود مگر بعلماي كلي .
فصل - اگر كسي گويد كه اين مطلب كه تو گفتي صحيح بود و حافظ ضرور است و حافظ امام است در جواب گويم سابقاً عرض شد كه مردم محتاجند بكسي كه او را در هنگام حاجت ببينند و مشاهده نمايند و درد دل خود را باو گويند و شبهات خود را باو عرضه نمايند و از او جواب بشنوند و امام غايب ضرور است بعلتهاي ديگر كه در جلد سيوم مذكور شده و امام را اعوان و انصار و ايدي و السن است در هر عصري كه با آنها اتمام حجت مينمايد و مصلحت در ظهور او نيست چرا كه او محل اعتناي اعداست و ظهور نور بايد مفني ظلمات باشد و چون در اين اعصار شايسته نيست از ديدهها پنهان شده و اما علماي بزرگوار محل اعتناي اعدا نيستند آن طور و در صدد دفع آنها بآن شدت برنميآيند و بر دنياي خود از آنها نميترسند پس اعتنائي بآنها نميكنند و آنها بفراغت بال اظهار دين خدا را ميكنند و اما اعداي جزئي كه از بابت پستي همت و ضنّت بر آن رياست جزئيه ناقابل كه در نزد علماي كبار بقباحت جيفه منتنه است عداوتي ميكنند و بر رياست ناقابل خود ميترسند بسيار سهل است در جنب آن مطلب كه علما در نظر دارند و متحمل آن ميتوان شد در راه دوست و اين هم اشتباهي است كه از بابت ضنّت طبيعت و خسّت نفس و رذلي خود كردهاند و والله كه كسي گوشه چشم بمتاع آنها ندارد [ص 153] سهل است كه خيال آن مقام را ندارند سهل است كه آن رياستها را ننگ دنيا و آخرت خود ميدانند و اگر جميعشان آيند و بالتماس واگذارند ابداً عالم صاحب شامّه گرد جيفه ايشان نميرود و لكن حرص و جُبْن و ضعف نفس جبلّي ايشان است و چاره ندارند بعد از قبول در عالم ذر غرض اين اسرار را نوشتم كه شايد اتفاقاً برخورند و مطمئن شوند اگر اين جور رياستهاي شما را طالب بودند ميدانيد كه ميتوانستند از خلاف شما سكوت كنند و دكاني مقابل شما باز كنند و متاع شما را بفروشند بهتر و پاكيزهتر و آن وقت چون يكي از شما باشند بلكه مثل اكبر و اعلم شما و بسيار سياست اين امر را بهتر ميدانستند و تحصيل دنيا براي ايشان آسانتر بود بلكه آنها نعوذ بالله اگر مرتكب ميشدند شما بده سال صاحب دههزار تومان دولت شديد از قضاوت و حكومت و علماي كبار نعوذ بالله بدو سال اين حيله را ميتوانستند بكنند حضرت امير ميفرمايد قد يعلم الحُوّل القُلّب وجه الحيلة و دونه حاجز من نهي الله يعني آن كسي كه امور را زير و رو كرده گاه باشد كه راه حيله را بداند و لكن مانعي از جانب خدا دارد حال مطمئن و ساكن باشيد كه اين دنيا را و قضاوت را بشما بعمرٰي واگذاردهاند و تيول عمر شما باشد بگذاريد كه از راهي كه ميخواهند بروند و حجتي از خدا كه ميخواهند ابراز دهند بلي خوفي كه دارند آنست كه مردم شعور پيدا كنند و ترسي كه دارند همه همين است كه مردم صاحب فهم شوند و بفهمند نيمكاسههاي زير كاسهها را و حاجت ايشان آنست كه بگذاريد مردم را با همان آبي كه در گوش دارند بمانند و بر همان غفلت كه بودهاند از اخلاق خدا و رسول و ائمه باشند تا آنكه بهر طور كه ايشان را ميرانيم بروند و هر گوشي را كه ميخواهيم ببريم ببريم و كتاب راست آيد بر ما كه فليبتكن آذان الانعام [ص 154] يعني شيطان گفت كه مردم را ميدارم تا گوش حيوانات را از بيخ ببرند ميگويند تعليم حيوانات نكنيد كه سر بجنبانند و نگذارند ما گوش آنها را ببريم و اگر نه گوش بريدهاند اين سرهاي بي گوش چيست و اين انبارهاي پر گوش از كجاست اين خانههاي ويران چون و آن خانههاي آبادان چرا و حال آنكه ده سال قبل مثلاً آن خانه پر ويرانترين خانهها بود و آن خانههاي خالي پرترين خانهها و دانستن آنكه اقل حيض سه روز است و اكثر ده روز و فتواي بآن كه انباري را پر نميكند و پياده را سوار و عرياني را پوشا نميكند پس گوش است كه از بيخ بريده شده و همه حرف همين است كه مردم را خبر مكنيد كه گوش ايشان ميسوزد و نكالي براي ايشان ميشود و كه بريده و چون شده و الا بحثي ديگر نيست همه بهانه همين است و كسي خلاف ضرورت اسلامي مرتكب نشده و خلاف كتاب و سنتي نگفته و والله العلي الغالب كه آن داعيان حق طالب اين گوشها نيستند و گوشي نميبرند و از دنيا بقوتي كه از آسمان ميآيد قانعند تا منتهاي اجل خود آنها آمدهاند كه بمردم گوش بدهند نيامدهاند كه گوش بگيرند ادني جود ايشان ملك قيصر است بلكه دنيا بمافيها كه از آن گذشتهاند و زهد ورزيدهاند چشم باين رياست مانند كوزهداري شما ندارند آه آه چگويم كه من در چه خيالم و عدو در چه خيال ، باري
وقاية الله خير من توقينا و عادة الله في الاعداءِ تكفينا
كاد الاعادي فماابقوا و ماتركوا لعناً و طعناً و تقبيحاً و تهجيناً
فكان ذاك و رد الله حاسدنا بغيظه لمينل مأموله فينا
و لمنزد نحن في سر و في علن علي مقالتنا الله يكفينا
باري جوششي بود در سينه و سرريز شد برويم بر سر مطلب ، پس وجود [ص 155] صاحب الامر در اين ايام در عالم ظهور شايسته نيست بعلتهائي كه در كتاب امامت گفتيم اما علماي جزئي محل اعتنا نيستند و ايشان را هم بدل است بميدان ميروند نهايت كه كشته ميشوند و از اين بالاتر نيست و صدهزار نفر گيرم كشته شود فداي امر صاحب كار و سردار والا مقدار او بسلامت باشد و دولت او روزافزون گردد اگر گفتند و اظهار كردند بها المطلوب اظهار حجتي شده است و اگر كشته شدند اولاً كه فداي سر مولايشان و ثانياً بكشتن اظهار امر شده است و صدا از عالم منقطع نشده است و از اين جوره نوكر بسيار است گيرم بكشند هر يك ده روز عالم را از صدا خالي نگذاردهاند آن هم خوب است بساط شيطان باستقلال بدون ضد گشاده نيست و ضدي در مقابل هست آن هم خوب است ،
جهان را نمانند بي كدخداي يكي چون رود ديگر آيد بجاي
تا كي ميكشند و مايعلم جنود ربك الا هو بعينه مثل جهاد با ملخ است چقدر ميكشند و تا كي ميكشند عالم را ميخورند و نوكران انسي امام ضعيفتر از ملخ نيستند بكشند ديگري ميآيد پس معلوم شد ظهور نوكران باقامه حجت و برهان از متممات عدل است اما ظهور بجهاد و شمشير از خواص اوست و جهاد بي حضور امام نشايد و اين اجماعي شيعه است و رسل و پيامآوران غير از سلطان زمان است و جهاد در ركاب سلطان و امروز روز حجت و برهان است چنانكه در كتاب ازهاق الباطل رد بر اين باب خارج بر ملت اسلام نوشتهام و نقل اخبار و اجماع كردهام كه هيچ رايتي در زمان غيبت بلند نميشود مگر آنكه ضلالت و جهالت است و بيعت بآن بيعت نفاق است پس بحكم موعظه حسنه هم از اين فصول واضح شد كه وجود عالِم از عدل و حكمت است و نظام عالم و قوام عيش بنيآدم بر وجود عالِم [ص 156] است و خداوند اخلال باين امر عظيم نميكند و هميشه بوده و هميشه خواهد بود و وقتي از عالم برداشته شود كه خدا فناي عالم را خواسته باشد پس بهمين قدر هم در اين مطلب كفايت ميكنيم و شايد فهميده باشي از طور اين كتاب كه اگر ما بخواهيم و لا قوة الا بالله كه بقدر كل كتاب در يك مطلب بنويسيم مقدور است ولي كتاب بطول انجاميده و ملول شدهام و ميخواهم باختصار بكوشم .
در اثبات لزوم وجود ايشان بادله حكمت كه شأن بالغين و كاملين و خصيصين است و بيان اين نوع ادله در اين كتاب بسيار مشكل است چرا كه وضع اين كتاب براي عوام است و بزبان عاميانه نوشته شده است و ادلهٔ كه شأن خصيصين است و شأن اهل فؤاد بزبان عاميانه گفتن و نوشتن بسيار بسيار مشكل است لكن بر من نه بر خدا و خدا قادر است كه بر قلم اين ناچيز جاري كند بطوري كه صاحبان سعادت بفهمند لكن اصل دليل دليلي است كه شايد كساني كه عقلشان موافق ظاهر حيوة دنياست آنرا مطلقاً دليل نينگارند چنانكه مردم احاديث آلمحمد را عليهم السلام مطلقاً بر نهج دليل نميدانند و قرآن را محض بيان مدعا ميانگارند و بيدليل ميپندارند و از اين جهت كتب حكمت يونان در نظر ايشان با دليل و برهان است و كتب آلمحمد در نظرشان محض مدعاي بدون دليل و از اين جهت كار كتب اخبار بجائي رسيده كه مطلقاً طالب ندارد و نامرغوب است و كتابي كه صدهزار بيت كتابت دارد بخط خوشنويس و كاغذ و جدول خوب بيك تومان مثلاً ميدهند و مشتري ندارد و كتب اهل حكمت را باضعاف [ص 157] مضاعف ميخرند و نظر در كتب اخبار را بيحاصلي ميدانند و كار واعظان و روضهخوانان و نظر در كتب علمي خود را علم و ايقان و اينها نيست مگر آنكه مشعر ايشان مشعر آلمحمد نيست سلام الله عليهم و لغت و لحن ايشان را نميدانند و براهين ايشان را نميفهمند و بقدري كه رتبه ائمه عليهم السلام از رتبه ايشان برتر است براهين ايشان هم از براهين قوم اتقن است و لكن براي هر يك اهلي است حال ادله اين مطلب از ادله آلمحمد است عليهم السلام و با مشعر ايشان ادراك ميشود ، تا يار كه را خواهد و ميلش بكه باشد ، بد نگفته است شاعر عرب كه :
علَيّ نحت القوافي من مواقعها و ما علَيّ اذا لميفهم البقر
يعني بر من است كه شعر را درست بگويم و پسنديده ديگر گاو نفهمد من چه گفتم بمن دخلي ندارد پس اين مطلب هم مانند ساير مطلبها بايد فصولي داشته باشد تا بقدر امكان در آن فصلها بيان كنم .
فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه غيبي است كه از حواس خلق بيرون است و پنهاني است از ادراك ايشان برتر هيچ مخلوقي را نرسد كه احاطه بذات مقدس او پيدا كند و از او آگاه شود چگونه و حال آنكه درگذشته است از ادراك ايشان و بيرون رفته است از افهامشان و حيران كرده است عقولشان را و احديت او سوزانيده است افهامشان را احديت او برتر است از اعلي مشاعر ايشان و رفيعتر است از ادقّ اوهامشان نه خلقي را باو راهي و نه احدي را از او آگاهي ، بد نگفته است شاعر :
بعقل نازي حكيم تا كي ، بفكرت اين ره نميشود طي بكنه ذاتش خرد برد پي ، اگر رسد خس بقعر دريا [ص 158]
و اين خداي پنهان نه از رخساره خود پرده برداشته كه خلق او را مشاهده كنند و نه چشم خلايق امكان داشت كه آن قدر پردهدر شود كه پردههاي جلال را دريده در او نافذ شوند حكم محكم و امر متقن بر جهل خلايق است بذات او و بر عجزشان از درك او او قديم است و خلق حادث نه او متغير شده فرود آيد كه او را بهبينند و نه اينها از حدوث ترقي كرده بقدم رسند بابش مسدود و طلبش مردود است نه بحواسي او را توانند تحديد نمود و نه باَدقّ فهم توانند باو اشاره نمود بهره خلق از او حرمان و حدّشان باو اذعان است پس هيچ كس را حد معرفت باو نيست و احدي را جرأت ادعاي اين معني نه و شك در اين مسئله نيست و سابقاً ثابت كردهايم و همچنين شك نيست در اينكه خداوند حكيم است و خلق را براي حكمتي آفريده و شك نيست كه آن حكمت ايصال خلق است بمعرفة الله كه همان معرفت بقا و دوام و ثبات ايشان است چرا كه بمعرفت نرسند مگر بحدوث نفسي در ايشان كه مشعر معرفت تواند بود و چون آن نفس در ايشان حادث شود بآن نفس باقي و دائم بمانند و همان نفس سبب بقا و دوام ايشان شود و دانستي كه نه خداوند از رتبه قدم نازل ميشود و نه خلق از رتبه حدوث بالا ميروند پس بمعرفة الله فايز نشوند مگر آنكه خداوند خود را براي ايشان تعريف فرمايد و آن تعريف در عالمي باشد كه آنها توانند باو رسيد و او را ديد و فهميد و چون مراتب خلق مختلف است و هيچ يك از آنها بمقام اعلي از خود نميرسند هر يك را نوع تعريفي ضرور است كه باو بتوانند برسند و بديهي است كه آن تعريف بمقام ادني نرسد مگر آنكه در مقام اعلي براي خلق اعلي تعريف شده باشد پس اول بايد خداوند خود را براي خلق اعلي تعريف كرده باشد و از فضل تعريف آنها براي خلق ثاني تعريف نموده باشد و از فضل تعريف آنها براي [ص 159] خلق ثالث و هكذا مانند آنكه چراغ اول خود را براي مردنگي اول تعريف ميكند و مثال خود را در مرآت او مياندازد بعد از فضل تعريف و عكس او و نور او و شعاع او براي مردنگي دويم كه فرض كنيم كه بر روي مردنگي اول گذارده باشند تعريف ميكند پس آنچه مردنگي دويم از چراغ ميداند وصف وصف است نه وصف اولي پس وصف اولي مخصوص خلق اول و بعد كه آن وصف در مرآت مردنگي اول منصبغ شد و در مقاطع حرف فم و لسان ترجمان او درآمد و متصف بلهجه او شد براي مردنگي دويم تعريف ميشود پس آنچه نزد مردنگي دويم است وصف چراغ است خود را براي او بواسطه مردنگي اول و ميخواهي بگو كه مردنگي اول ستايش كرده است چراغ را براي مردنگي دويم و گفته است كه اُوحِيَ اليّ اَنّما السراجُ سراجٌ واحد يعني مردنگي اول با دويم سخن گفته كه بمن وحي شده است يعني در مرآت قلب من القا شده است كه چراغ چراغ يگانهايست و همان سخن او آن عكس است كه در بطن مردنگي دويم افتاده است و تعبير او و توصيف اوست چرا كه بآن عكس دويمي خبر شد كه اولي چه گفته و چه دارد بفهم چه ميگويم كه من منتهاي سعي خود را ميكنم كه عاميانه و بلغت ظاهر بگويم هر چه دشوار باشد از عظمت مطلب است باري من سعي خود را ميكنم تو هم سعي خود را در فهم بكن و اگر چه مشكل است لكن اگر كسي از اول كتاب تا اينجا را خوانده باشد فهمش زياد ميشود كه اينها را يك طوري بفهمد باري پس وصف چراغ براي مردنگي دويم همان سخن و تعبير مردنگي اول است و همچنين در هر مرتبه اگر چه هزار مردنگي باشد همه بر همين نهج وصف سابق است براي لاحق بفهم چه ميگويم پس از وصف چراغ هيچ لاحقي مطلع نشود مگر آنكه سابق بر او براي [ص 160] او وصف كند پس نخواهد شد كه مردنگي دويم مثلاً از وصف اولي چراغ مطلع شود يا آنرا بفهمد يا صداي چراغ را بستودن خود و شهادت بر خود بشنود و همچنين ممكن نيست كه مردنگي سيوم صداي مردنگي اول را و ستودن او مر چراغ را و شهادت او بر چراغ را بشنود پس هر يك را مقام معلومي است و آن شعلهها و عكسها كه در بطون مردنگيهاست همه مقامات چراغ است و علامات چراغ و صفات و اسماي چراغ و آن است آن آفتاب در قول شاعر كه گفته است :
دل هر ذرهٔ كه بشكافي آفتابيش در ميان باشد
و آن آيتي كه شاعر عرب گفته است كه :
و في كل شئ له آية تدلّ علي انه واحد
يعني در هر چيزي براي خدا آيتي است كه دلالتكننده بر احديت اوست پس گمان نميكنم كه از اين مثال حكمتآميز شبههٔ براي تو در مسئله بماند اگر بخصوصيات الفاظم رسيده باشي و اشارات كلامم را درك كرده باشي حرفهاي من اگر چه عاميانه بنظر ميآيد و شايد در نظر بعضي تكرار بيحاصل آيد ولي حكما ميفهمند كه در هر كلمه چه گذاردهام و اشاره بكدام آيه و كدام حديث و كدام مطلب است باري پس شبهه نماند انشاء الله كه اهل هيچ رتبه دانيه بآنچه در نزد اهل رتبه عاليه است احاطه پيدا نكنند و از او بهرهور نشوند پس وصفِ براي عالي بكارِ داني نيايد مگر آنكه عالي خود را براي داني بستايد آن وقت داني خبر شود كه مطلب چيست پس دانستي كه از خدا مطلقاً در نزد مخلوق خبري نيست مگر بآنچه خود را بآن ستوده باشد در هر مرتبه و مقام بر حسب خود پس گوئيم كه خداوند غيب الغيوب مجهول الكنه خود را اول براي خلق اول كه ولي مطلق است بمحمد بن [ص 161] عبدالله صلي الله عليه و آله ستوده است پس محمد صلي الله عليه و آله وصف اول خداست كه خدا خود را بآن براي وليّ كه خلق اول است ستوده و حقيقت خلق اول مقام وليّ است و اخبار و آثار همه بآن شهادت ميدهد چنانكه در آن حديث فرمود اول ما خلق الله نور نبي تو است اي جابر و نور نبي غير از نبي است و صفت و كمال اوست چنانكه نور آفتاب غير از آفتاب و كمال آفتاب است پس نور نبي مثل نور آفتاب است و همچنين آن اخبار كه اول ما خلق الله عقل من است و روح من است عقل نبي غير نبي است و روح نبي غير نبي و عقل و نفس و روح نبي وليّ است و مضاف غير مضاف اليه است پس نفس نبي همان وليّ است بنص قرآن و نفس بر عقل و روح همه اطلاق ميشود در كتاب و سنت و در اين كتاب شاهد بكار نيايد چرا كه عجمي است و عاميانه پس اول ما خلق الله وليّ است بقول مطلق و ساير اخبار همه بر اين گواهي ميدهد و نبي آن مثال خدا و نور خداست كه در آئينه دل وليّ افتاده است و در زيارت او را موضع رسالت از اين جهت ميگوئي پس او موضع رسول است كه رسول در اوست و از اين جهت او قبر رسول است و محل رسول و باين معني اشاره است كه فرمودند ما بين القبر و المنبر روضة من رياض الجنة يعني مابين قبر و منبر كه علي و مهدي باشد عجل الله فرجه روضهٔ از رياض جنت است كه ائمه باشند و علي عليه السلام قبر است كه در او انوار رسالت قرار گرفت و تقيه فرموده ابراز نداد و منبر حضرت بقية الله است كه محل رسالت است اما محل استعلان رسالت و ظهور امر و امر و نهي و حكمراني باري پس وصف اولِ خدا محمد است صلي الله عليه و آله كه براي حضرت امير خود را ستوده پس محمد آيت حق است و علي اول خلق است و محمد نور حق است و علي آئينه نماينده آن نور [ص 162] و محمد غيب خداست و علي لسان ترجمان او چنانكه ميفرمايد و جعلنا لهم لسان صدق علياً يعني براي پيغمبر صلي الله عليه و آله لسان صدق مترجم بحق علي را قرار داديم و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله جمع است و جمع الجمع خدا ميفرمايد و السماء بنيناها بايد و انا لموسعون بفهم چه گفتم پس مردنگي اول حضرت امير بود و بس و آن عكس در او افتاده حضرت محمد صلي الله عليه و آله و بعد مردنگي دويم مقام اوصياي انبياست و عكس افتاده در ايشان مقام انبيا پس خلق دويم اوليايند و بس و اما انبيا عكوس ملقاة در ايشانند پس از اين جهت انبيا غيب اوليا شدند و اوليا لسان داعي ايشان و انبيا آن سكينه نازله در قلوب اولياء است كه در قرآن اشاره بآن شده و سكينه همان عكس است كه از مردنگي اولي در دل آنها افتاده است و بر حسب ستايش حضرت امير است عليه السلام چه خوب گفته است شاعر و من چه خوب معنيها بشعر شعرا مياندازم گفته است :
بمردم لب خودستائي گشود در آن خودستائي خدا را ستود
پس انبيا اوصاف حضرت اميرند عليه السلام در نزد اوصيا كه بآن وصف حضرت امير را ميشناسند و بشناختن حضرت امير خدا را ميشناسند قال عليه السلام بنا عرف الله و لولانا ماعرف الله يعني بما خدا شناخته شد و اگر ما نبوديم خدا شناخته نميشد و در حديث نورانيت ميفرمايد اي سلمان و اي جندب معرفت من بنورانيت معرفت خداي عزوجل است و معرفت خداي عزوجل معرفت من است و در جامعه ميخواني من اراد الله بدأ بكم و من وحده قبل عنكم و من قصده توجه بكم يعني هر كس اراده خدا كند ابتدا بشما كند و هر كس توحيد كند او را از شما پذيرد و هر كس قصد او كند توجه بشما كند و غير از اينها ادله بسيار [ص 163] است و در كتابهاي عربي و درسها بيان شده است پس خلق دويم اوصيايند و اما انبيا مثال خلق اولاند كه در مرآت قلوب اوليا افتادهاند و اما مقام خلق سيوم مقام نجباست و نقبا امثله عالي است كه در مرآت وجود آنها افتاده است و سكينهايست كه خدا فرموده انزل السكينة في قلوب المؤمنين و در حديث است كه سكينه بادي است از بهشت صورتي دارد مثل صورت آدمي بفهم و ببين كه چقدر در كلام خود تقيه فرمودهاند و پيچيدگي قرار دادهاند و ببين كه چگونه حل آنها نميشود مگر باين علم شريف پس خلق ثالث مقام نجباست و بس و اما نقبا اوصاف ميباشند و مقام ايشان مقامي است بالاتر و بلندتر پس نجبا ظواهر و مراياي ايشانند و ايشان غيب الغيوب و عنوان و نمود و شهود بالايند و ايشان را از خود اثري و نامي و نشاني نيست ذكر اعلايند و نام و نشان يعني اسماء و صفات و امثله ايشان استقلالي از خود ندارند و نام و نشان اعلي هم كه هستند نه اعلي از آن حيثيت كه مردنگي است بلكه از آن حيثيت كه شعاع چراغ در آنها افتاده است و بس نيستند مگر اسماء و صفات چراغ ببين اگر هزار مردنگي بر يك چراغ گذاري در همه شعاع چراغ است و نور مخروطي درخشان زرد پيداست و همه حار و يابس و روشنكنندهاند خلاصه در هر مرتبه مردنگي از تماميت شعله است و شعله در آن مرتبه ظاهر و هويدا نيست مگر بواسطه مردنگي و چنانكه نبي بي ولي نشود و ولي بي نبي در هر مرتبه و مقام امر چنين است فرمود خداوند لولاك لماخلقت الافلاك و لولا علي لماخلقتك يعني اي محمد اگر تو نبودي من افلاك اوليا و سماوات مردنگيها را خلق نميكردم و اگر علي كه كليه افلاك است نبود ترا خلق نميكردم وصف در هر مرتبه براي كسي است و تعريف در هر مقام براي عارفي اگر عارف نبود تعريف بيحاصل و اگر تعريف نبود [ص 164] وجود خلق بي غايت و بيحاصل بود فرمود خلقت الخلق لكي اعرف نميدانم ميفهمي چه ميگويم يا نه ،