مطلب دويم

در اثبات لزوم وجود ايشان بادله مجادله بالتي هي احسن كه شأن اهل [ص 98] علوم شرعيه است و در اين مطلب هم چند فصل است :

فصل - بدانكه امر خالي از آن نيست كه خواهي گفت كه يا خداوند اين عالم را براي فايدهٔ آفريده يا بي‌فايده اگر گوئي كه بي‌فايده آفريده است لازم آيد كه خداوند حكيم نباشد و كارها را بلغو كرده باشد و حال آنكه اجماعي مليين است كه خدا حكيم است و لغوكار و بي‌فايده عمل نيست پس بايد كه اين خلق را فايدهٔ باشد و چون از براي خلق فايده اثبات شد خالي از آن نيست كه ميگوئي آن فايده عايد خدا بايد بشود و او انتفاع از خلق برد يا آنكه فايده عايد خلق بايد بشود اگر گوئي فايده عايد خدا ميشود و او بهره و انتفاع از خلق ميبرد لازم آيد حاجت او و عدم غناي مطلق براي او و اين هم خلاف اجماع موحدين است و از مذهب توحيد بيرون ميروي پس بايد فايده عايد خلق شود و ثمره ايجاد براي خلق باشد حال بايد تدبر كني كه آن ثمره ثمره انتفاع و قوت و كمال و نعمت است يعني ايشان را خلق كرده است كه بايشان كمالها و نعمتها و بهره‌ها و نفعها دهد يا ايشان را خلق كرده كه بايشان نقصها و ذلتها و خاريها رساند اگر گوئي براي خاريها و ذلتها و نقصها آنها را آفريده است كه ايشان را اذيت كند و خاري رساند و ذليل كند خلاف رأفت و رحمت بخدا نسبت دادهٔ و اين عمل فايده ايجاد نتواند بود و اتفاقي عقلاست كه اين فايده خلقت نتواند بود و حاصلي نه براي خدا دارد نه براي خلق و اذلال و خاري فايده نيست بلكه عدم فايده است پس بايد آن ثمره انتفاع و قوت و دوام و بقاء و كمال و خير و نور باشد نه اضداد اينها و ايصال اين ثمره بايشان مجاناً و بطور مفت نميشد باشد چرا كه خدا را از ذات او اقتضائي نيست چرا كه قديم [ص 99] است و احدي و با احد غير احد معقول نيست و اقتضا غير كنه ذات قديم است پس با او نخواهد بود و از اين گذشته اقتضا اگر قديم بود پس آن هم خداي ديگر بود و بايستي دو قديم باشد و اگر حادث بود حادث در ذات قديم چه ميكند پس خدا را كه اقتضائي نيست پس بايستي كه اقتضا از خلق باشد و شك نيست كه خلق مراتب بسيار و اختلافهاي بي‌شمار دارند و اقتضاي همه براي هيچ امري يكسان نيست پس نميشد كه ايصال آن فايده بايشان بر يك نهج باشد و آن فايده را بهمه يكسان دهند و همه را يك مقدار نعمت و قدرت و قوت دهند بلكه بايستي باختلاف بايشان دهند چرا كه قابليتهاي ايشان مختلف بود و هست چنانكه مشاهد است حال آن قابليتهاي مختلف را اگر ابراز ندهند و آن فيضها را بايشان باختلاف قسمت نمايند ايشان را بر خدا حجت بود چرا كه ايشان خود از قابليتهاي باطني خود اطلاع ندارند و بر خدا بحث ميكردند كه چرا بيكي از ما كم فيض دادي و بيكي زياد چرا همه را يكسان نكردي پس از براي ابراز قابليت ايشان و قطع اعذارشان اسبابي و آزمايشي ضرور است كه بآن آزمايش ايشان را بيازمايند هر كس بر حسب قابليت باطنه خود در آن آزمايش جاري شود و آن قابليت براي خود و سايرين رأي العين آشكار شود كه ديگر نتواند بحثي كند و غير او هم بحث نكند و عدل خدا بدين واسطه ظاهر شود و همه كس بفهمند كه خداوند عادل است و بهر كس بقدر قابليت او انعام كرده است و بقدر سعي او باو داده است و اگر گوئي ايشان خلق ضعيفي بودند و ايشان را چه حد آن بود كه بر خدا بحث كنند هر چه بهر كس ميداد كسي نمي‌توانست بحث كند جواب گوئيم كه حكمت و خلق بايد بر نهج اكمل باشد و بايد بطور احسن و اتم باشد و بطوري باشد كه كسي در نفس خود چيزي نداشته باشد و نكتهٔ [ص 100] نداشته باشد نه آنكه از ضعف جرأت بر ابراز نداشته باشد و احسن و اكمل اين است كه اين طور باشد و عدل او را بفهمند بطور علانيه آيا نمي‌بيني كه در نفوس بعضي اشخاص كه تدبر نميكنند و تقصير در تفكر ميكنند در همين دنيا چه چيزها يافت ميشود و چه نكته‌ها ميگيرند و چه بحثها دارند با وجود آنكه خلقت بر نهج اكمل شده است و عذري براي كسي نمانده است و بحث‌كننده اگر حالا بحث كند بجهت تقصير اوست در نظر مثل آنكه هوا براي نفس كشيدن است و خلق شده و مبذول است حال اگر كسي نفس نكشد تا بميرد نقص از نزد حكيم نيست حال همچنين خدا اسباب آزمايش را خلق كرده است كه ديگر كسي بحثي نتواند بكند اگر كسي تدبر در آزمايش نكند و بحثي بكند از تقصير اوست نه تقصير حكيم در خلقت و اگر محل دليل مجادله نبود بيان ميكردم كه اين اعمال كليةً اطراف قابليت انسان ميباشند و قابليت در هر مرتبه صفت انسان است در آن مرتبه و قابليت جسماني اعمال جسماني است و قابليت روحاني اعمال روحاني پس چون لازم شد كه فيض بقدر قابليت باشد و قابليت خود اعمال و صفات است پس لازم شد كه فيض بر حسب ميزان قابليت كه اعمال باشد باشد و بيان همان اعمال شرع است و عمل كردن بآن عمل كردن بشرع پس معلوم شد كه شريعت ميزان عطاي فيض است و چون آن فيضها باطن همين اعمال است و صورت آخرتي همان اعمال است پس صورت آن فيضها همين عملهاست و معني اين عملها همان فيضها پس از اين جهت خداوند همين اعمال را علت غائي خلق قرار داد فرمود ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون يعني خلق نكردم جن و انس را مگر براي آنكه مرا عبادت كنند و همين عبادت كردن ايشان فيض‌يابي ايشان است و صورت فيض است پس گويا فرموده خلق نكردم [ص 101] جن و انس را مگر بجهت آنكه بايشان فيض بدهم چرا كه همان عبادت همان فيض است چنانكه در كتاب معاد شرح آن احوال را داده‌ام بتفصيل پس معلوم شد كه خلق براي فايده واصله بخلق بود و آن فايده صورتش عبادت است و معنيش نجات و جنت و اما آن علت كه در حديث قدسي فرمايش شده است كه خلقت الخلق لكي اعرف يعني خلق را خلق كردم تا شناخته شوم مخفي نماند كه معرفت عبادت فؤاد انسان است چنانكه يقين عبادت عقل است و علم عبادت نفس است و اعمال عبادت بدن و جميع اين مراتب تفصيل معرفت است و ظاهر آن چنانكه معرفت اجمال اين مراتب است و باطن آنها بالجمله اختلافي در دو كلام نيست و معرفت و عبادت يكي است و چون در صدد شرح اين كلمات نيستم تفصيل آنرا اينجا نمينويسم و مقصودم از اين فصل همين بود كه خدا خلق را براي غايتي آفريده و بجهت آنكه آن غايت را بر حسب قوابل جاري كند آزمايشي قرار داده كه آن شرع و تكليف باشد پس هر كس از آن غايت بقدر عملش فيض‌ياب ميشود و آن اعمال قدمها هستند بسوي دار قرب و فيض و هر كس بقدر آنكه قدم برميدارد قريب و فيض‌ياب ميشود مانند چراغي كه در شب در جاي دوري روشن شده است و تو هر قدر كه قدم بسوي او برميداري از نور او فيض‌ياب ميشوي و اختلاف مردم در نوراني بودن بقدر اختلاف مردم است در برداشتن اقدام و سرعت و بطؤ ايشان در سير .

فصل - بدانكه شك نيست در اينكه جميع مردم يك مرتبه ندارند چرا كه در عالم مشاهده مي‌بيني كه بعضي عالمند و بعضي جاهل و بعضي عادلند و بعضي فاسق و بعضي بابصيرتند و بعضي بي بصيرت و بعضي تقوي‌شان بيشتر است [ص 102] و بعضي كم‌تر و همچنين در ساير اخلاق و احوال همه با هم مختلفند حتي آنكه اختلاف بحدي است كه بعضي منافقند و بعضي صادقند و بعضي مؤمنند و بعضي كافر و بعضي گمراهند و بعضي راه‌يافته و در اختلاف مراتب اين خلق نميتوان شبهه كرد و همچنين شك نيست در اين كه اين خلق مخلوق خدايند و بمشيت او خلق شده‌اند و اثر صنع اويند و شك نيست كه آنها كه شباهتشان بمشيت خدا و اراده او بيشتر است آنها نزديك‌تر بمشيتند و آنها كه شباهتشان كم‌تر است دورترند و آنها كه عمل باراده خدا كرده‌اند اشبه باراده اويند و آنها كه خلاف كرده‌اند شباهتشان البته كم‌تر است پس عاملين باراده خدا نزديكانند و مخالفين دوران و شك نيست كه طفره در وجود نميشود كه اول فيض ببعيد رسد پيش از آنكه بقريب رسيده باشد پس هر فيض و خير و نور و كمال كه از مشيت خدا صادر گردد اول بآنان رسد كه نزديك‌ترند پس بدوران و همچنين هر دورتري پس از نزديك‌تري تا آنكه بنهايت دوري رسد چنانكه مي‌بيني كه انسان بدورتر نميتواند رسيد قبل از آنكه بنزديك‌تر گذر كند و آب بمنتهاي نهر نميرسد قبل از آنكه باوايل نهر بگذرد و چراغ دورتر را روشن نميكند قبل از آنكه نزديك‌تر را روشن نمايد و عادة الله در ايجاد بر اين جاري نشده كه فيض ببعيد رسد قبل از قريب پس هر فيض كه از مشيت خدا صادر ميشود اول بآنان رسد كه نزديك‌تر بمشيت اويند پس بدورتر و همچنين تا آنكه فيض بمنتهاي دوري رسد و باز ميگوئيم كه خداوند را در ذات غني احدي اقتضائي نيست چنانكه مكرر از ما دانستهٔ پس باقتضاي ذات خود باحدي فيض ندهد بلكه افاضه او بمقتضاي قابليت خلق است و آنان كه درست‌كردارترند و صفاتشان و احوالشان شبيه‌تر است بمحبت خدا و اراده او البته آنها طالب‌ترند از براي فيض و سائل‌تر و آمل‌تر [ص 103] و توجه ايشان بيشتر است بخدا و انوار و فيضهاي او را بيشتر طالبند از آنكه دورتر است از شباهت بمحبت خدا و معرض‌تر است و سؤال و دعاي او كم‌تر است و ميلش بفيضهاي خدا كم‌تر پس معلوم است كه چون خدا باقتضاي خلق فيض ميدهد و بر حسب طلب ايشان و ايشان باين طورند پس اول بآنان بيشتر فيض دهد كه سؤال و امل و توجه ايشان بيشتر است پس بآنكه يك درجه كم‌تر است پس بآنكه دو درجه كم‌تر است و هكذا و اين است كه خدا ميفرمايد و لكل درجات مما عملوا يعني براي هر كس درجاتي است از عملهاشان پس معلوم شد كه فيض خدا بجمعي بيشتر از جمعي ميرسد و هر خيري و نوري و كمالي كه صادر ميشود از مشيت خدا اول بجمعي ميرسد و بعد از ايشان بجمعي ديگر و اين معني را نميتوان انكار كرد و قرآن مجيد شهادت باختلاف مراتب خلق ميدهد و عدم تسويه ايشان آنجا كه ميفرمايد هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون و ميفرمايد لايستوي الاعمي و البصير و لا الظلمات و لا النور و لا الظل و لا الحرور و مايستوي الاحياء و لا الاموات و ميفرمايد لايستوي اصحاب النار و اصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون و ميفرمايد قل هل يستوي الاعمي و البصير افلاتتفكرون و ميفرمايد قل هل يستوي الاعمي و البصير ام هل تستوي الظلمات و النور و ميفرمايد و مايستوي الاعمي و البصير و الذين آمنوا و عملوا الصالحات و لا المسيء قليلاً ما تتذكرون و ميفرمايد و مايستوي البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح اجاج و ميفرمايد قل لايستوي الخبيث و الطيب و لو اعجبك كثرة الخبيث و ميفرمايد لايستوي القاعدون من المؤمنين غير اولي الضرر و المجاهدون و ميفرمايد لايستوي منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل تا آخر آيه و ميفرمايد ضرب الله مثلاً رجلين احدهما ابكم لايقدر علي شئ و هو [ص 104] كل علي مولاه اينما يوجهه لايأت بخير هل يستوي هو و من يأمر بالعدل و هو علي صراط مستقيم و ميفرمايد مثل الفريقين كالاعمي و الاصم و البصير و السميع هل يستويان مثلاً افلاتذكرون و ميفرمايد رجلاً فيه شركاء متشاكسون و رجلاً سلماً لرجلٍ هل يستويان مثلاً الي غير ذلك و حاصل معني آيات آنست كه عالم و غير عالم و كور و بينا و ظلمت و نور و سايه و آفتاب و زنده و مرده و اصحاب نار و اصحاب جنت و مؤمن صالح و بدكار و شيرين و تلخ و خبيث و طيب و قاعد و مجاهد و منفق قبل از فتح و بعد از فتح و عبد و حر و مشرك و موحد مساوي نيستند پس ببداهت آيات قرآن و محكمات آن معلوم شد كه مراتب خلق مختلف است و مساوي نيستند پس چون مساوي نباشند در هيچ چيز بايد بعضي بالاتر باشند و بعضي پائين‌تر و بعضي سابق در وجود باشند و بعضي مؤخر و بايد بعضي پيشتر و بيشتر فيض گيرند و بعضي پس‌تر و كم‌تر و از اين است كه خدا ميفرمايد ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين في الارض ام نجعل المتقين كالفجّار يعني آيا مؤمن صالح را مانند مفسد كنيم و متقين را مثل فاجرين پس معلوم شد كه مساوي نيستند و چون لايستوي در اين آيات عموم دارد بايد در هيچ امر مساوي نباشند نه در رتبه نه در شرافت نه در نورانيت نه در خير و نه در كمال خلاصه در هيچ چيز مساوي نباشند و خدا هم با ايشان يكسان معامله نكند چرا كه خدا عادل است و مقتضي از ذات خود ندارد و خلق هم مساوي نيستند پس چگونه شود كه خدا با همه يكسان معامله كند و حال آنكه لسان قابليت ايشان سؤالهاي مختلف مينمايد چنانكه يافتي ، پس بمقتضاي اين آيات و اين فصل معلوم شد كه خلق مختلف ميباشند و هر كس گويد خلق مساويند خلاف بداهت چشمها چه جاي عقلها و خلاف بداهت [ص 105] محكمات قرآن گمان كرده است و البته بر باطل است پس اين مقدمه را هم ضبط كن مانند مقدمه اول تا بر سر مطلب رويم .

فصل - چون دانستي كه خلق در مراتب مختلفند حال ميخواهيم تميز دهيم كه چه كس در مقام قرب است و چه كس در مقام بُعد اگر چه از آيات ظاهر شد ولي بر عقول سليمه هم ظاهر است كه هر كس آراسته بصفات كمال است و نيكي و راستي و درستي او بايد نزديك‌تر باشد چرا كه خداوند صاحب نور و خير و كمال و علم و سمع و بصر و قدرت و قوت و عدل و غير اينها از صفات كمال است و هر خلقي كه متخلق باين اخلاق است اشبه بصفات اوست و چون اشبه بصفات اوست نوراني‌تر است و چون نوراني‌تر است بمبدأ نور و اصل نور كه مشيت خداست بايد نزديك‌تر باشد و هر آنكس كه در اين صفات نقص دارد بايد بقدر نقصش كم‌نورتر باشد و بقدر كمي نورش بايد از مبدأ نور دورتر باشد پس معلوم شد كه قرب و بُعد خلق بقدر اتصاف ايشان است بصفات الله و تخلق ايشان است باخلاق الله و خدا ميداند كه اين امور از جمله بديهيات است و نميدانم چگونه ميشود كه كسي اينها را انكار كند مگر آنكه خدايا كور باشد و براي او نور سعادت نباشد آنگاه ممكن است كه پا بر روي فهم خود گذارد يا خير و شر و صدق و كذب را نفهمد پس چون معلوم شد كه خلق البته مختلفند و البته متصفين بصفات الله و غير متصفين هستند پس متصفين بصفات الله و متخلقين باخلاق الله مقدمند در رتبه بر سايرين و سابقند در وجود يعني اقربند بمشيت خدا و اين است كه خداوند ميفرمايد و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه و ميفرمايد السابقون [ص 106] السابقون اولئك المقربون پس جمعي را سابق و مقرب ناميده است و بايد آنها جمعي باشند كه متخلق باخلاق خدا هستند و متأدب بآداب او و آنان اولايند باين امر كه اين صفات را بيشتر دارند و در اين صفات كامل‌ترند چرا كه سابق حقيقي آن است كه بر او كسي مقدم نباشد پس بايد در اخلاق الله كسي بر او پيشي نگرفته باشد پس آن جماعت سابقند پس مقدم در وجودند پس بمقتضاي تقرب واصل ميباشند بآن مقام كه در احاديث قدسيه مستفيضه است كه خدا ميفرمايد كه بنده بواسطه نافله گذاردن يعني اعمال مستحبه بجا آوردن نزديك شود بسوي من تا آنكه من او را دوست دارم و چون او را دوست داشتم من گوش شنواي او شوم و چشم بينا و دست تواناي او شوم و در حديثي من پاي پوياي او شوم اگر مرا بخواند اجابت كنم و اگر ساكت شود ابتدا باو كنم يعني بدون خواندن او باو انعام كنم و واصل ميباشند بآن مقام كه از آن حديث قدسي برميآيد كه ميفرمايد اي فرزند آدم من پروردگاري هستم كه ميگويم از براي چيزي كه بشو ميشود اطاعت كن مرا در آنچه ترا امر كردم بگردانم تو را مانند خود كه بگوئي بچيزي بشو بشود و برسد بآن مقام كه در آيه شريفه قرآن بيان شده است كه الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاتخافوا و لاتحزنوا و ابشروا بالجنة التي كنتم توعدون نحن اولياؤكم في الحيوة الدنيا و في الآخرة يعني كساني كه گفتند كه پرورنده ما خداست و قائل باين معني و معتقد باين مقام شدند پس مستقيم شدند يعني در اطاعت خدا و در ولايت و در اعتقاد بآن قول و بيرون رفتند از حد افراط و تفريط و بر سواء سبيل مستقيم شدند و بسوي يمين و يسار منحرف نشدند ملائكه بر ايشان نازل شود كه خائف نشويد و محزون نشويد و بشارت كنيد بجنتي [ص 107] كه وعده بشما شده است مائيم اوليا و احباب شما در حيوة دنيا و در آخرت و امثال اين مقامات كه از آيات و اخبار برميآيد پس بالبداهه هستند جماعتي كه خداوند ايشان را بخلعتهاي فوز باين مقامات مخلع كرده است و چشم و گوش و دست و زبان و پاي ايشان شده است و زبان ايشان را ترجمه مشيت خود قرار داده و دل ايشان را محل مشيت خود كرده است كه صاحب مقام كن فيكون شده‌اند و ايشان سابق در وجودند و جميع مؤمنين كه در تحت رتبه ايشانند بواسطه ايشان باقي و متنعم و محفوظند و ببركت ايشان رزق بساير بلاد و عباد ميرسد و بلاها بواسطه ايشان از عالم دفع ميشود و بواسطه ايشان باران از آسمان ميآيد و گياه از زمين ميرويد و اعمار طويل ميشود و همچنين ساير بركتها و نعمتها و فيضها بواسطه ايشان بعالم ميرسد چنانكه از حضرت صادق عليه السلام در كافي مروي است كه خدا دفع ميكند بآن كس كه نماز ميكند از شيعيان ما از آن جماعت كه نماز نميكنند و اگر جمع شوند بر ترك نماز هلاك شوند و خدا دفع ميكند بآنكه زكوة ميدهد از شيعيان ما از آن جماعت كه زكوة نميدهند و اگر همه جمع شوند بر ترك زكوة هلاك شوند و خدا دفع ميكند بآنها كه حج ميكنند از شيعيان ما از آن جماعت كه حج نميكنند و اگر همه جمع شوند بر ترك حج هرآينه هلاك شوند و اين است قول خداي عزوجل كه اگر نه اين بود كه خدا دفع ميكرد مردم را بعضي ببعضي هرآينه فاسد ميشد زمين و لكن خدا صاحب فضل است بر اهل عالم پس والله نازل نشده است اين آيه مگر در شما و قصد نكرده است خدا باين آيه غير شما را و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مروي است كه فرمودند كه خدا اصلاح ميكند بصلاح مرد مسلم پسر او را و پسر پسر او را و اهل خانه او را و خانِهاي دور او را هميشه در حفظ [ص 108] خدايند مادام كه او در ميان ايشان است و حضرت باقر عليه السلام فرمودند كه نميرسد بقريهٔ عذابي و در ميان ايشان هفت نفر مؤمن باشند و غير از اين از اخبار كه وارد شده است و بعد خواهي فهميد پس معلوم است كه جمعي از مؤمنين در هر عصري هستند كه خداوند ببركت ايشان رزق بمردم ميدهد و بلاد را امن ميفرمايد و ايشان واسطه فيضند و ما از اين قسمت هيچ نميخواهيم مگر آنكه اقرار كنند مردم باينكه جمعي از مؤمنين هستند كه سابقند در وجود بر ما و ولايت ايشان فرض است بر ما چنانكه بعد خواهد آمد و جميع خيرها و فيضها و مددها كه بما ميرسد بواسطه ايشان ميرسد و هيچ ذرهٔ از ذرات فيضها نيست مگر آنكه اول بايشان ميرسد و از ايشان آنچه بيرون مي‌آيد و فاضل مي‌آيد بما ميرسد و لابديم كه بطور مجادله اين معني را هم تفصيل دهيم تا هيچ طايفهٔ را عذري در آن نباشد پس فصلي ديگر براي اين معني بايد عنوان كنيم .

فصل - بدانكه شك در اين نيست كه خداوند عالم جل شأنه يگانه‌ايست كه صاحب اجزاء و افراد نيست و او خالق مكانهاست و او را مكاني نيست و خالق زمانهاست و او را زماني نيست و او خالق حدود است و او را حدي نيست و جميع ماسواي او خلق اويند و بمشيت و اراده اويند و همه از نور مشيت او آفريده شدند و در مرتبه آن انوار هم اختلاف هست چنانكه دانستي و بعضي از آن انوار اقربند بخدا و بعضي ابعدند مانند نور چراغ كه بعضي نزديك‌ترند بچراغ و بعضي دورتر و حضرت امام رضا عليه السلام در حديث عمران صابي مثَلِ خلق و مشيت خدا را بچراغ و نور چراغ بيان فرموده‌اند پس بعضي از اشياء مخلوقه بمشيت نزديك‌ترند بمشيت خدا [ص 109] و بعضي دورتر چنانكه اجزاي نور چراغ بعضي نزديك‌ترند بچراغ و بعضي دورتر و چون چراغ يكي است و تعدد ندارد و از همه جهت منير است پس انوار گرداگرد او را گرفته‌اند مانند دايرِها كه بر نقطه مركزي هستند پس دايره اول كه اول نوري است از چراغ پيدا شده در درجه اول است و دايره دويم در درجه دويم و همچنين هر دايرهٔ در درجه خود است و جميع فيضها و نورها كه از چراغ سرميزند اول بدايره اول ميرسد پس از آن بدايره دويم و هكذا بدايرهٔ پس از دايرهٔ و دايرِهاي دورتر راهي بچراغ ندارند كه بدون واسطه دايره اول از چراغ فيض‌يابي كنند و اگر مثَل را مجسم‌تر خواهي گويم چراغي بر روي او مردنگي بلوري گذارده و بر روي آن مردنگي مردنگي ديگر و همچنين تا مردنگيهاي بسيار و همه اين مردنگي‌ها از نور چراغ روشن ميباشند حال تصور كن كه مردنگي ثاني راهي بچراغ دارد بجز بوساطت مردنگي اول و ممكن هست كه نوري باو برسد مگر آنكه اول آن نور بمردنگي اول برسد و از آن بيرون آيد بمردنگي دويم برسد و از آن بيرون آيد بسيوم و از آن بيرون آيد بچهارم و پنجم و هكذا درجه بدرجه برسد و هر حركتي كه چراغ كند اول خبرش بمردنگي اول رسد و چون او خبر شد ترجمه ميكند آن خبر را براي مردنگي دويم و آنچه بمردنگي دويم رسيده ترجمه اولي است آيا نمي‌بيني كه اگر مردنگي اول زرد باشد مردنگي دويم و هر چه بعد از اوست زرد خواهد شد و مردنگي دويم رنگ اصلي چراغ را نداند مگر آنچه مردنگي اول براي او تعبير كند و ترجمه نمايد پس اگر زرد باشد همه دانند كه چراغ زرد است و اگر سبز باشد همه گويند چراغ سبز است و اگر قرمز باشد همه چنان فهمند كه چراغ قرمز است پس هيچ ندارند مگر آنچه مردنگي اول بايشان فهمانيده باشد [ص 110] و نوري كه آنها دارند همه از عطاي مردنگي اول است پس اگر مردنگي دويم تكبر نمايد و عطاي مردنگي اول را وازند چيزي از نور نخواهد داشت چرا كه جميع نورِ چراغ اول بمردنگي اول ميرسد و باحدي غير او نميرسد پس جميع آن انوار را اول او دريافت ميكند و ميفهمد و بخود ميگيرد پس هر چه از او فاضل مي‌آيد او بلسان خود تعبير ميكند و ترجمه ميفرمايد براي مردنگي دويم پس مردنگي دويم از آن انوار ندارد مگر بقدري كه مردنگي اول داده باشد و بطوري كه داده باشد و همچنين مردنگي دويم جميع فيضهاي مردنگي اول را درمي‌يابد و بخود ميگيرد و بهره و نصيب اوست و ديگر آنچه او براي مردنگي سيوم تعبير كند و ترجمه فرمايد و بطور و بقدري كه ترجمه كند مردنگي سيوم دارد و زياده از آن چيزي ندارد و چيزي نمي‌فهمد و همچنين است امر نسبت بمردنگي چهارم و پنجم و زياده بفهم چه ميگويم و آن اسرار ملكوتي را بچه زبانها بيان ميكنم شايد از آنها بهره بري حال امر بهمان نسبت است در فيض‌يابي خلق از خدا اگر طبقه دويم خلق بخواهند كه فيضي از خدا بايشان برسد بدون واسطه طبقه اول نخواهد رسيد چرا كه اگر طبقه دويم قابل فيضي بودند ابتداءً بايستي كه آنها در رتبه اول باشند چرا كه هر كس اول فيض مي‌يابد او اول است و ما از اول غير از اين معني را قصد نميكنيم و مفروض آنست كه آنها اهل طبقه دويم مي‌باشند پس نميشود كه كسي نصفش از طبقه اول باشد و نصفش از طبقه دويم چرا كه هر كسي يك ذات بيش ندارد و در هر رتبه كه هست همانجا جاي اوست و هر كس بالاتر است جايش بالاتر است و هر كس پائين‌تر است جايش پائين‌تر و جميع مددها و فيضها كه ميرسد اول برتبه اول ميرسد بجهت صفاي قابليت ايشان و نزديكي ايشان باصل [ص 111] نور و خير كه مشيت است و مشيت در غيب ايشان است مانند چراغ كه در غيب مردنگي است و اهل طبقه دويم قشرند از براي طبقه اول و طبقه اول لُبّند از براي طبقه دويم و مشيت مثل روحي است كه در غيب آن لُبّ است پس اگر لُبّ از غيب بچيزي برنخورد چگونه شود كه قشر برخورد اگر صداي لطيف را گوش تند و تيز نفهمد و نشنود گوش كند چگونه خواهد شنيد بفهم اين مثلها را كه هر يك گوشهٔ از مطلب را شرح ميكند جن در غيب است و چشمها او را نمي‌بينند و مانند آتش پنهاني است و شخص جني در طبقه اول ايستاده و او جن را مي‌بيند و صداي او را ميشنود و از كلام و حركات و سكنات او بهره ميبرد و مثل او دود شعله است كه بآتش جن غيبي درگرفته است و از آتش جن خبردار شده است و مانند مردنگي اول است از براي شعله يا مانند لُبّ است از براي روحِ جن پنهاني و مردم در مرتبه طبقه دويمند و مردنگي دويم حال ببين كه هيچ سخن از آن جن پنهاني بطبقه دويم ميرسد يا هيچ چشم از طبقه دويم ايشان را مي‌بيند بجز چشم طبقه اول كه جني است و از جن خبردار است و سخن او را ميشنود پس اهل طبقه دويم هيچ از كلام جن ندارند مگر هر چه آن جني تعبير كند و بهر طور و هر قدر كه او تعبير كند دارند و حقيقةً در گوش طبقه دويم نيست مگر صداي جني و لحن جني نهايت در صداي او صداي جن پنهان است و جني زبان گوياي جن است و چشم بيناي او و دست تواناي او و اهل طبقه دويم هم هر صدائي كه بخواهند بگوش جن رسانند بگوش جني رسانند و او عرض حال براي جن كند و جواب شنود و جواب برد و پيغام آورد و پيغام برد مابين اهل طبقه دويم و جن و فرض كن كه جنيان هم از ديدن ارواح غيبيه كورند و هيچ يك آنها هم نتوانند ارواح [ص 112] غيبيه را مشاهده كنند مگر بعضي از ايشان كه روحاني شوند مانند بعضي اناسي كه جني شده بودند پس در اين هنگام آن روح چراغ باشد و جن مردنگي اول و جني مردنگي دويم و مردم مردنگي سيوم پس جنيان را از روح بهرهٔ نباشد مگر بقدري كه آن جن از روح تعبير كرده باشد نميدانم آيا اين مثلهاي عاميانه مرا برميخوري و ميفهمي كه چه ميگويم و چه از آنها اراده ميكنم و اگر انصاف دهي ميداني كه جز مشايخ ما احدي باين حكمتها برنخورده و نفهميده و قبل از اين عاصي مشايخ ما هم شرح نفرموده‌اند و زمان را اين اقتضاها نبوده حال بحول و قوه خداوند شرح ميشود اگر چه من هم لسان ترجمان ايشان ميباشم و از ايشان گرفته بشما ميرسانم باري از اين حكمتهاي الهي نبوي علوي معلوم هوشياران شد كه از خداوند احد غيب منزه از هر چه جز ذات اوست احدي بهره‌ور نشود مگر خلق اول چرا كه هيچ گوشي را طاقت آن استماع نيست و هيچ چشمي را قدرت ديد آن انوار نه و هيچ بنيهٔ را تحمل ملاقات آن جلال و عظمت و كبريا نيست هيهات اگر موئي از حورالعين را در مابين زمين و آسمان بياويزند ديدِها از نورش كور شود و هوشها از بويش از سرها برود چگونه ميتوانند خلق مشاهده جمال و جلال خدا را نمايند و اول فيضها را كه قوي‌ترين نورهاست دريابند خيالي است خام پس طبقه اول را آن تاب و توان است و بهمان تاب و توان در آنجا ايستاده‌اند و فاني و محترق نشده‌اند جبرئيل عرض كرد در شب معراج كه تو برو بالا من اگر يك بند انگشت نزديك‌تر شوم ميسوزم پس همه فيضها را خلق اول فهمند و همه صداها را آنها شنوند و چون خلق اول الطفِ خلق و روحاني‌ترِ خلقند و غيب و پنهان‌ترِ خلق و بهمين جهت مناسبت با نور خداي پنهان پيدا كرده بودند [ص 113] و تحمل آن را تحصيل نموده بودند پس چون چنينند جز اهل طبقه دويم ايشان را نبيند و صداي ايشان را جز ايشان نشنوند مردم صداي جن را نميشنوند چگونه صداي خلق اول را ميشنوند باري جز خلق ثاني صداي خلق اول را كسي نميشنود و نور ايشان را نمي‌بيند و از ايشان بهره نميبرد و چون خلق ثاني اگر لطيف و مناسب خلق اول نبودند آن صداها را نمي‌شنيدند و بهره از آن نورها نميبردند ايشان هم از ديد طبقه چهارم پنهانند و بجز طبقه سيوم كسي از ايشان بهرهٔ ندارد و حظي و نصيبي نمي‌برد پس فيض‌يابي بلاواسطه از خلق ثاني هم منحصر است در طبقه سيوم و هيچ كس جز ايشان بهرهٔ از آنها ندارد و هيچ ديدهٔ ايشان را نمي‌بيند مگر ديده طبقه سيوم و همچنين اگر طبقه سيوم لطيف و روحاني نبودند بهرهٔ از انوار طبقه دويم نمي‌بردند و جمال ايشان را مشاهده نميكردند پس چگونه ميشود كه ايشان بآن لطافت باشند و اهل طبقه پنجم از آنها اطلاع پيدا كنند سبحان الله مردم هوا را نمي‌بينند و آتش را مشاهده نميكنند پس چگونه شود كه بمرتبه سيوم خلق خداي احد اطلاع پيدا كنند معاذ الله اين كلام عاقل نيست عاجزند از رؤيت دود لطيف و ذوات و ارواح و نفوس خلق سيوم را چگونه ميتوانند ديد اين خيالي است خام پس جميع بهره و نصيب و كمال و خير و نور و علم و فيض كه از خلق سيوم بيرون آيد بالتمام بخلق طبقه چهارم رسد و ايشان فيض‌ياب شده با لسان ترجمان خود براي ساير خلق كه تحت رتبه ايشانند ميرسانند آيا نمي‌بيني كه چنين است از اين جهت است كه علماي شيعه رضوان الله عليهم از احاديث ائمه عليهم السلام فيض‌ياب شده از براي عوام ترجمه مينمايند و لكن خبر دهم از اصل راه اشتباه و اگر فهم داري بفهم كه چه گفتم جميع اين اشتباهها از اين سرزده است كه خدا ميفرمايد يعلمون ظاهراً من الحيوة [ص 114] الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون يعني ميدانند ظاهري از حيوة دنيا را و ايشان از آخرت غافلند و اين ناخوشي در اين اختلافات شده است ميان عوام و خواص و آن چنان است كه عقل خود را در چشم خود قرار داده‌اند و آنچه ميشنوند همان مرئي و محسوس خود را خيال ميكنند اگر زيد ميشنوند همان جسم ظاهر را زيد ميدانند و اگر دين ميشنوند همان اعمال ظاهره را ميفهمند و اگر كتاب مثلاً ميشنوند همين اوراق ظاهره را ميفهمند و اين اشتباهي است بزرگ و چيزي را كه نبايست بگيرند آن قدر گرفته‌اند كه غير آن را مجاز و تأويل پنداشته‌اند و زبان رد و طعن بر قائلين بغير آن دراز كرده‌اند آيا نميشنوند كه پيغمبر فرموده است كه من پيغمبر بودم و آدم هنوز ميان خاك و آب بود آن چه بود و كه بود كه قبل از آدم بود و نبي بود آيا همين جسم متولد از آدم بود يا چيزي ديگر و اينكه احاديث رسيده است كه خدا آل‌محمد را چندين هزار سال قبل از عالم آفريده است آيا همين ابدان متولده از حضرت آدم بوده يا چيزي ديگر و مردم در عالم ذر بودند و مكلف شدند و ميثاق در آنجا ثابت شده است آيا همين اجسام متولده از آدم بوده يا چيزي ديگر و هكذا طول نميخواهم بدهم عيب كار همه از آنجاست كه غير آنچه چشمشان ميبيند تعقل نميكنند و از اين جهت وحشت ميكنند از كلمات علما و حكما و رد ميكنند فرمايشات ايشان را لا عن شعور پس همين كه ميگوئيم ميان رسول خدا (ص) و مردم واسطه ضرور است و رسول خدا صلي الله عليه و آله خلق اول بود و در غايت لطافت امكاني بود و مردم او را نمي‌فهميدند و نميديدند و محتاج بواسطه‌اند ميگويند يعني چه ما كه رسول خدا را ديديم چه حاجت بواسطه داشتيم فلاني چه ميگويد و من ميگويم كه :

[ص 115]

جاهلا اين نور علييني است نه همين جسمي كه تو ميبيني است

بلكه اين ظاهر از اين عالم است و اصل جسم پيغمبر صلي الله عليه و آله از بالاي عرش لطيف‌تر است و از اين جهت متواتر است كه خدا عرش را از نور ايشان خلق كرده اين بدن عنصري كه خاك بود و نميشود كه عرش از نور خاك خلق شده باشد پس آن كدام بدن است كه عرش از نور آن خلق شده است و تو هوا را نمي‌بيني كه تحت رتبه افلاك است چه جاي آسمانها و آسمانها را نمي‌بيني چه جاي كرسي و كرسي را نمي‌بيني چه جاي عرش و عرش را نمي‌بيني چه جاي بدن ايشان پس بدن ايشان را كه اصلي است تو نمي‌بيني و آنچه مي‌بيني چيزي است كه نموده‌اند بتو از باب اتمام حجت و اينكه كسي را عذر نباشد و اين بشري است مثل ما متولد از حضرت آدم و اين پيش از آدم نبوده است و اين آن نيست كه ملك از نور اوست و مقدم بر ملك بوده بصدهزار دهر و بروايتي بهزارهزار دهر باري آنچه ميگويم اگر بفهمي اين است كه عالم از نور ايشان خلق شده است نور بي منير زيست نميكند و نور هم درجات دارد و درجه دور بي‌واسطه درجه نزديك فيض‌يابي نميكند و اين صورتهاي عرضي اين دنيا مناط فيض‌يابي و فيض‌بخشي نيست و در اين تقدم در وجود شرط نيست آيا نمي‌بيني كه نبي ميشود سياه باشد و امت سفيد و سفيدي پيش از سياهي و مقدم است در وجود البته حال امت واسطه فيضند براي نبي يا نبي واسطه فيض است براي آنها و گاه باشد كه نبي آن حسن ظاهري را نداشته باشد و در امت كسي باشد كه از نبي صبيح‌تر و معتدل‌تر باشد آيا گمان ميكني كه آن شخص خوشگل واسطه فيض است براي نبي يا آن نبي كه حسن ظاهري نداشت و گاه باشد كه بدن نبي خشن باشد و بدن رعيت ناعم و ناعم [ص 116] پيش‌تر از خشن است و بسا باشد كه نبي مريض باشد و امت صحيح و صحت پيش از مرض است و بسا باشد كه نبي ضعيف البنيه باشد و امت قوي و قوة پيش از ضعف است البته و بسا باشد كه نبي اعمي باشد و امت بينا و البته بينائي پيش‌تر از كوري است و هكذا در جميع حالات بدني مادام كه سبب نقص در دين نباشد ميشود كه نبي موصوف باشد بصفتي ادني از صفت رعيت خود پس معلوم شد كه هر گاه امت قوي‌تر شد و احسن و اكمل بايستي كه او از آن جهت اقرب باشد و اقرب واسطه فيض است ميان عالي و داني و اين خلاف است و اين اعراض را اعتباري نيست و حكما را باينها اعتنائي نه پس مراد از الفاظ كتاب و سنت كه نبي مثلاً اشرف از امت است نه اين است كه ظاهر جسد اين نبي مثلاً اشرف از ظاهر بدن اين امت است بلكه يعني باطن اين نبي اشرف از امت است پس اگر اين ناخوشي را از سر خود دور ميكني مي‌فهمي معني حرف مرا كه تا مردنگي اول فيض‌يابي نكند از چراغ و بمردنگي دويم نرساند مردنگي دويم را خبري از مردنگي اول و از چراغ نباشد و همچنين تا همه مراتب و در هيچ مرتبه امر چنان نيست كه فهميدهٔ و ما چه در اين كتاب و چه در كتابهاي ديگر و چه در درسها اطراف مسئله را بيان ميكنيم و مقدمات آنرا هميشه بيان مينمائيم تا آنكه طالبان خود مركز دايره را تميز داده بمطلب برخورند پس بهمين قدرها كه بيان شد و بهمين اشارِها اكتفا ميرود .

فصل - ميخواهم در اين مقام قدري از احاديث كه بدست ميآيد بسهولت بدون تتبع زياد در فضل مؤمنين ذكر نمايم تا قدري بر درجه مؤمن و غايت ايمان اطلاع يابي و بداني كه مؤمن بكجا ميرسد و مؤمن همان قدر ظاهر كه مردم [ص 117] ميفهمند نيست و حاصل ايمان همين عادل شدن و قيّم صغار و وصي كبار شدن و امين مال غايب گرديدن نيست و دعوت براي ترقي بدرجاتي چند است كه بعضي رسيده‌اند و گمان مكن كه آن درجات براي من و تو است و خودمان خبر نداريم چرا كه اگر براي ما بود ما خبر داشتيم آيا نمي‌بيني كه اگر كسي را مدح كنند كه تو عالمي اگر عالم باشد ميداند كه راست است و عالم است و اگر عالم نباشد ميفهمد كه آن دروغ است و صفت آن نيست بلكه مراد كسي ديگر بوده و مخاطب ديگري است البته چرا كه او عالم نيست حال جهال مسلمانان وقتي كه فضايل مؤمنان را ميشنوند گمان ميكنند كه اين فضايل از قاطبه اهل دعوت است يا از هر كسي است كه بظاهر تشيع گرويده است و نميدانند كه چنانكه به پيغمبر اسلامي بود و ايماني بود همچنين بائمه طاهرين هم اسلامي و ايماني است چنانكه در كافي مروي است كه فرمودند عليهم السلام كه ما كل من يقول بولايتنا مؤمناً و انما جعلوا انساً للمؤمنين يعني نه هر كس قائل بولايت ماست مؤمن است و لكن خلقت شده‌اند بجهت انس بودن از براي مؤمنين پس در تشيع هم مسلمي و مؤمني است و فضائل مال مؤمنين است خدا در قرآن ميفرمايد كه قالت الاعراب آمنا قل لم‌تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لمايدخل الايمان في قلوبكم يعني گفتند اعراب كه ايمان آورده‌ايم بگو بايشان كه ايمان نياورده‌ايد و لكن بگوئيد كه اسلام آورده‌ايم و هنوز داخل نشده است ايمان در دلهاي شما پس معلوم شد كه امر تشيع هم اگر در دلها داخل نشده باشد مسلم خواهند بود نه مؤمن و چون در دلها داخل شود مؤمن شوند و علامت دخول ايمان در دلها انتشار ايمان است در اطراف چنانكه روح در دل است و در كل بدن منتشر و اين است فرق مابين آنچه در دل است [ص 118] و آنچه در غير دل است چشم در سر است و در كل بدن منتشر نيست و گوش در سر است و در كل بدن منتشر نيست اما روح كه در دل است در كل بدن منتشر است حال اگر تصديق برسول و ائمه عليهم السلام از بيرون دل است در كل بدن منتشر نميشود و جميع بدن بنور ايمان كه عبادت است مستنير نميگردد و اگر در دل است نور ايمان هم در كل بدن منتشر ميگردد و هر عضوي بوظيفه خود ميايستد و هر چه از ولي صادر شود مؤمن بدل بجان و دل خود ميخرد پس بدل تسليم آن ميكند چون دل است و يكي بيش نيست اگر ايمان دارد بجميع ما قال به الحجة ايمان دارد و اگر ندارد نه و ديگر ايمان ببعض و كفر ببعض كفر محض است و بكار نميآيد باري مؤمن محض آن است كه كل دل او مؤمن باشد و ايمان داخل دل او شده بجميع اعضاي او سرايت كرده باشد و چون مؤمن شد فضائل و مقامات براي او بر حسب رتبه او حاصل ميشود چرا كه مؤمنان هم مختلف المراتب ميباشند در صفا و خلوص و تمحض و امثال اينها باري شروع ميكنيم بذكر بعضي اوصاف مؤمن كه در اخبار وارد شده است در محاسن‌برقي است از حضرت امام رضا عليه السلام كه فرمود خداي تبارك و تعالي خلق كرده است مؤمنان را از نور خود و رنگ كرده است ايشان را در رحمت خود و ميثاق ايشان را براي ما بولايت گرفته است پس مؤمن برادر پدري و مادري مؤمن است پدر او نور است و مادر او رحمت است پس بپرهيزيد از فراست مؤمن بجهت اينكه او بنور خدائي كه از آن خلق شده نگاه ميكند و از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است كه خداي تبارك و تعالي جاري كرد در مؤمن از ريح روح خود خدا ميفرمايد رحماء بينهم يعني مؤمنين رحيمانند در ميان خود و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه خداي [ص 119] تبارك و تعالي خلق كرد مؤمن را از نور عظمت و جلال كبرياي خود پس هر كس طعنه زند بر مؤمن يا رد كند بر او بتحقيق كه رد كرده است بر خدا در عرشش و او در ولايت خدا نيست و اين است و غير اين نيست كه او شرك شيطان است و باز از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند كه اگر پرده برداشته شود از مردم پس نظر كنند بسوي اتصال مابين خدا و مؤمن خاضع ميشود براي مؤمن گردنهاشان و سهل ميشود براي او امورشان و نرم ميشود براي او طاعت ايشان و بحضرت صادق عليه السلام عرض كردند فداي تو شويم از چه خدا طينت مؤمن را خلق كرد فرمود از طينت پيغمبران پس نجس نميشود هرگز ه‍ ، بفهم اين خبر را كه اگر مؤمن از طينت پيغمبران خلق شده و طينت قابليت است و فيض خدا بقدر قابليت هر كس چه خواهد بود و حضرت باقر عليه السلام فرمودند ما و شيعيان ما از يك طينت خلق شديم و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه خدا ميفرمايد اگر نباشد در زمين مگر يك مؤمن اكتفا باو ميكنم از جميع خلقم و ميگردانم براي او از ايمان او انسي كه محتاج نباشد با او بسوي احدي و از آن حضرت روايت كرده است كه فرمودند شيعيان ما نزديك‌تر خلقند بعرش خدا روز قيامت بعد از ما و از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمودند كه بدرستي كه از راست عرش قومي هستند كه روي ايشان از نور است و بر منبرهائي از نورند كه غبطه ايشان را ميخورند پيغمبران پيغمبر نيستند و شهدا نيستند پس عرض كردند اي نبي خدا اگر پيغمبران نيستند و شهدا نيستند پس كيستند كه اين قدر نزديك بخدايند فرمود آنها شيعه علي هستند و علي امام ايشان است و بحضرت صادق عليه السلام عرض كردند كه مؤمن شفاعت ميكند [ص 120] اهل خود را فرمودند بلي مؤمن شفاعت ميكند و شفاعت او قبول ميشود و فرمودند كه مؤمن روز قيامت ميگذرد بر مردي كه او را بآتش امر كرده‌اند پس ميگويد يا فلان مرا ياري كن كه من نيكي ميكردم بتو در دنيا پس مؤمن ميگويد بملك كه رها كن اين كس را پس خدا امر ميكند ملك را كه قول مؤمن را بشنو پس ملك رها ميكند آن كس را و حضرت باقر فرمودند كه مؤمن را مؤمن ناميدند بجهت آنكه امان ميدهد از جانب خدا هر كس را كه ميخواهد و خدا هم امان او را امضا ميكند و در كافي از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند كه حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله رو بحارثه انصاري كردند و فرمودند چوني اي حارثه عرض كرد مؤمنم حقاً فرمودند براي هر چيزي حقيقتي است حقيقت قول تو چيست عرض كرد زاهد شده است نفسم از دنيا پس شبهاي مرا بيدار كرده است و روزهاي گرم مرا تشنه كرده است و گويا مي‌بينم عرش پرورنده خود را كه براي حساب گذارده‌اند و گويا مي‌بينم اهل جنت را كه بديدن يكديگر ميروند در بهشت و گويا ميشنوم فرياد اهل آتش را در آتش پس رسول خدا فرمود عبدي است كه خدا نوراني كرده است دل او را حال كه بينا شدي ثابت باش عرض كرد يا رسول الله از خدا بخواه كه شهادت نصيب من كند پيغمبر دعا كرد كه خدايا روزي كن بحارثه شهادت را چند روزي نشد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله لشكري فرستادند بسمتي و او را هم همراه كردند و دعوا كرد و نه نفر يا هشت نفر را كشت و كشته شد و از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است كه خداي عزوجل وصف كرده نميشود و فرموده است در كتابش كه ماقدروا الله حق قدره يعني نشناختند خدا را حق شناختن پس وصف كرده نميشود بقدري مگر آنكه اعظم از آن است [ص 121] و نبي صلي الله عليه و آله وصف كرده نميشود و چگونه وصف كرده ميشود كسي كه خدا پنهان شده است بهفت حجاب و طاعت او را در زمين واجب كرده است مثل طاعت او در آسمان و فرموده ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا يعني آنچه را كه رسول بياورد براي شما بگيريد و آنچه را كه شما را نهي كند از آن ترك كنيد و هر كس اطاعت كند اين را مرا اطاعت كرده است و هر كس عصيان كند او را مرا عصيان كرده است و مفوض كرده است باو امر را و ما وصف كرده نشويم و چگونه وصف كرده شوند قومي كه خدا شك را از ايشان دور كرده است و مؤمن وصف كرده نشود و مؤمن ملاقات كند برادر خود را و مصافحه كند با او پس لازال خدا نظر بايشان كند و گناهها از روهاي ايشان بريزد چنانكه برگ از درخت بريزد و در بحار از حضرت رضا عليه السلام روايت كرده است از آباء كرام او عليهم السلام كه رسول خدا فرمود سلمان از ما اهل بيت است و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود كه علي عليه السلام محدّث بود و سلمان محدّث بود عرض كردند كه علامت محدّث چيست فرمودند كه ميآيد او را ملكي و در دل او ميگذارد چنان و چنان و بآن حضرت عرض كردند كه چقدر ذكر سلمان فارسي را از شما ميشنويم فرمودند مگو سلمان فارسي و لكن بگو سلمان محمدي آيا ميداني كه چرا ياد او را ميكنم سائل عرض كرد نه فرمود بجهت سه خصلت يكي ترجيح دادن او اميرالمؤمنين را بر هواي نفس خود و دويمي حب فقرا و اختيار كردن او ايشان را بر اهل ثروت و اعوان و سيومي دوستي او علم و علما را بدرستي كه سلمان عبد صالحي بود و حنيف و مسلم بود و از مشركان نبود و از حضرت رسول صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمودند [ص 122] جبرئيل از جانب خدا ميگويد اي محمد سلمان و مقداد دو برادرند كه صفا دارند در دوستي تو و دوستي علي برادر تو و وصي تو و صفي تو و آن دو در ميان اصحاب تو مثل جبرئيل و ميكائيلند و ملائكه دشمنند بكسي كه دشمن دارد يكي از آن دو را دوستند براي هر كس كه آن دو را دوست دارد و دوست دارد محمد و علي را و عدوند بكسي كه دشمن دارد محمد و علي را و اولياء ايشان را و اگر اهل زمين دوست دارند سلمان و مقداد را چنانكه ملائكه آسمانها و حجب و عرش و كرسي آنها را دوست ميدارند بجهت محض دوستي ايشان بمحمد و علي و دوستي ايشان بدوستان ايشان و دشمني ايشان بدشمنان ايشان هرآينه خدا عذاب نميكرد احدي از ايشان را بهيچ عذابي البته و از حضرت امير عليه السلام روايت كرده است كه عرض كردند بايشان كه خبر دهيد ما را از سلمان فرمودند بخ بخ سلمان از ما اهل بيت است و كيست كه براي شما مثل لقمان حكيم را بياورد دانست علم اول و علم آخر را و از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند از معني اينكه سلمان محدّث بود كه كه با او حديث ميگفت فرمودند رسول الله و اميرالمؤمنين و او محدث شد و غير نشد و حال آنكه با غير هم حديث ميفرمودند بجهت آنكه با او حديثي ميفرمودند كه غير متحمل نميشد از مخزون علم خدا و مكنون او تمام شد حديث عرض ميكنم كه اين حديث بوجهي بالاتر است از آن حديث كه فرمودند ملك با او سخن ميگفت و بوجهي پست‌تر و اختلاف مابين اين دو نيست شخصي خدمت حضرت صادق رفت و عرض كرد كه آيا پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده‌اند كه سلمان مردي از ما اهل بيت است فرمودند بلي عرض كرد يعني از اولاد عبدالمطلب فرمودند از ما اهل بيت عرض كرد يعني از اولاد ابيطالب فرمودند از ما اهل بيت عرض كرد من نميشناسم [ص 123] او را فرمودند بشناس او را كه او از ما اهل بيت است و دست بر سينه خود گذاردند پس فرمود چنان نيست كه گمان ميكني خدا خلق كرد طينت ما را از عليين و شيعيان ما را از پست‌تر از آن پس ايشان از ما هستند و خلق كرد طينت دشمنان ما را از سجين و شيعيان ايشان را از پست‌تر از آن و ايشان از ايشانند و سلمان بهتر از لقمان است و از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام روايت كرده است كه چون روز قيامت شود منادي ندا كند كجايند حواريين محمد بن عبدالله رسول الله صلي الله عليه و آله كه عهد را نشكستند و بر همان عهد مردند برميخيزد سلمان و مقداد و ابوذر پس ندا ميكند كجايند حواريين علي بن ابيطالب وصي محمد بن عبدالله رسول الله صلي الله عليه و آله برميخيزد عمرو بن حمق خزاعي و محمد بن ابي‌بكر و ميثم بن يحيي تمار مولاي بني‌اسد و اويس قرني و حضرت رسول صلي الله عليه و آله فرمودند سايه نينداخته است آسمان و برنداشته است زمين صاحب لهجهٔ را راستگوتر از ابي‌ذر عيش خواهد كرد تنها و ميميرد تنها و مبعوث ميشود تنها و داخل بهشت ميشود تنها و فرمود هر كس خواهد بزهد عيسي بن مريم نظر كند نظر بابي‌ذر كند و حضرت سجاد عليه السلام فرمودند اگر ابوذر ميدانست آنچه را كه در دل سلمان است هرآينه او را ميكشت و حال آنكه پيغمبر صلي الله عليه و آله آن دو را برادر كرده بود ديگر مردم ديگر چه خواهند بود علم علما دشوار است و دشواري آن معلوم است متحمل نشود آن را مگر نبي مرسل يا ملك مقرب يا بندهٔ كه خدا آزمايش كرده باشد دل او را براي ايمان و سلمان از علما شد بجهت آنكه مردي از ما اهل بيت بود پس از اين جهت او را نسبت بعلما دادم تمام شد حديث و صدر حديث كه فرمود اگر ميدانست آنچه را كه در دل سلمان است هرآينه او را ميكشت [ص 124] ظاهر معني همين است كه مفهوم است و لكن متحمل اين معني هم هست كه هرآينه او را يعني اباذر را ميكشت يعني آن علمي كه فهميده بود و شنيده بود از سلمان يعني اگر ابوذر علم سلمان را مي‌شنيد آن علم اباذر را ميكشت چرا كه طاقت آن علم را نداشت و سينه‌اش تنگ ميشد و ميمرد از ثقل آن علم و اما سلمان متحمل بود و سينه‌اش گشاد بود و معني لطيفي است و موافق واقع هم هست و شاهد اين معني حديثي است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه سلمان علمي داشت كه اگر ابوذر بر آن مطلع ميشد كافر ميشد و همان كفر او مردن اوست چنانكه عرض كرديم و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله ميان سلمان و ابي‌ذر برادري قرار داد و شرط كرد بر ابي‌ذر كه عصيان سلمان نكند و فرمودند كه سلمان اسم اعظم را دانست و بحضرت امير عليه السلام عرض كردند كه چه ميفرمائيد درباره سلمان فارسي فرمود چه گويم در كسي كه خلق شد از طينت ما و روح او قرين بود بروح ما مخصوص كرد خداي تبارك و تعالي او را از علوم باول علوم و آخر علوم و ظاهر علوم و باطن علوم و سرّ علوم و علانيه علوم و حاضر شدم نزد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلمان پيش روي او بود پس اعرابي داخل شد و او را از جايش دور كرد و در جاي او نشست پس غضب كرد رسول خدا حتي آنكه عرق از ميان دو چشمش ريخت و سرخ شد دو چشم او پس فرمود اي اعرابي آيا دور ميكني مردي را كه خداي تبارك و تعالي او را دوست ميدارد در آسمان و رسول او او را دوست ميدارد در زمين اي اعرابي آيا دور ميكني مردي را كه حاضر نشد مرا جبرئيل مگر آنكه مرا امر كرد از نزد پروردگارم عزوجل كه سلام خدا را بسلمان برسانم اي اعرابي سلمان از من است هر كس او را جفا كند [ص 125] مرا جفا كرده و هر كس او را اذيت كند مرا اذيت كرده و هر كس او را دور كند مرا دور كرده و هر كس او را نزديك كند مرا نزديك كرده اي اعرابي درباره سلمان غلط مكن بجهت آنكه خداي تبارك و تعالي مرا امر كرده كه مطلع كنم او را بر علم اجلها و بلاها و نسبها و فصل الخطاب اعرابي عرض كرد من گمان نميكردم در سلمان آنچه را كه فرمودي آيا نه سلمان گبر بود و اسلام آورد فرمود اي اعرابي من از جانب خدا با تو سخن ميگويم و تو حرف ميزني سلمان مجوسي نبود و لكن اظهار شرك ميكرد و در باطن مؤمن بود اي اعرابي آيا نشنيدهٔ كه خدا ميفرمايد نه بحق پرورنده تو كه ايمان نميآورند تا ترا حَكَم كنند در آنچه اختلاف شده است ميان ايشان پس در نفسهاي خود تنگي از حكم تو نبينند و تسليم كنند آيا نشنيدهٔ كه خدا ميفرمايد آنچه را رسول آورده است براي شما بگيريد و از آنچه شما را نهي كند بازايستيد اي اعرابي بگير آنچه را كه براي تو آوردم و شاكر باش و انكار مكن كه از معذبان باشي و تسليم كن براي رسول خدا قول او را تا از ايمنان باشي عرض ميكنم كه از لحن مقال برميآيد كه اعرابي دويمي بوده چنانكه در بسياري جاها تعبير از او باعرابي شده است و الا اعرابِ جهال باديه را اين گونه عتاب نمي‌فرمودند و از حضرت رسول صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمودند سلمان درياي علمي است كه نميتوان آب آنرا كشيد سلمان مخصوص بعلم اول و آخر است دشمن دارد خدا دشمن سلمان را و دوست دارد خدا دوست سلمان را و شاهد بر بودن آن اعرابي ثاني اين حديث است آنچه روايت كرده است كه سلمان روزي داخل مجلس رسول صلي الله عليه و آله شد مردم او را معظم و مقدم و مصدر داشتند بجهت اجلال حق او و اعظام پيري او و اختصاص او بمصطفي [ص 126] و آلش صلوات الله عليهم پس عمر داخل شد و نظر بسلمان كرد و گفت كيست اين عجمي كه مصدر شده است در ميان عرب پس پيغمبر صلي الله عليه و آله بر منبر بالا رفتند و خطبه خواندند و فرمودند كه مردم از آدم تا امروز مثل دندانه‌هاي شانه‌اند فضلي نيست مر عربي را بر عجمي و نه سرخ را بر سياه مگر بتقوي سلمان دريائي است كه تمام نميشود و گنجي است كه خلاصي ندارد سلمان از ما اهل بيت است بسلمان حكمت روزي شده است و برهان باو نصيب شده است و روزي ذكر سلمان و جعفر طيار نزد حضرت صادق شد و تكيه فرموده بودند بعضي جعفر را تفضيل بر سلمان دادند و بعضي گفتند سلمان مجوسي بود پس اسلام آورد پس حضرت راست نشستند غضبناك و فرمودند خدا سلمان را علوي كرد بعد از آنكه مجوسي بود و قرشي كرد بعد از آنكه فارسي بود پس صلوات خدا بر سلمان و براي جعفر شأني است نزد خدا ميپرد با ملائكه در بهشت و حضرت باقر عليه السلام فرمود كه سلمان از متوسمين بود و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه علي والله محدّث بود و سلمان محدّث بود راوي عرض كرد شرح اين سخن را بفرمائيد فرمودند ميفرستاد خدا بسوي او ملكي كه در گوش او ميگفت چنان و چنان روزي حضرت باقر عليه السلام بكسي فرمودند كه تو روايت ميكني آنچه مردم روايت ميكنند كه علي درباره سلمان فرمود كه درك كرد علم اول و آخر را عرض كرد بلي فرمودند ميداني يعني چه عرض كرد يعني علم بني‌اسرائيل و علم نبي را فرمود چنين نيست و لكن علم نبي و علم علي را و امر نبي و امر علي را صلوات الله عليهما و آلهما شخصي بحضرت صادق عليه السلام عرض كرد آيا سلمان محدّث بود فرمود بلي عرض كرد كه با او سخن ميگفت فرمودند ملكي كريم عرض كرد اگر سلمان چنين بود [ص 127] صاحبش چه بود يعني علي عليه السلام چه بود فرمودند برو از پي كار خود و در حديثي ديگر فرمودند كه ايمان ده درجه دارد تا آنكه فرمودند مقداد در درجه هشتم بود و ابوذر در نهم و سلمان در دهم و از حضرت امير روايت كرده است كه زمين تنگ شد براي هفت نفر كه بايشان رزق داده ميشدند و بايشان ياري كرده ميشدند و بايشان باران نازل ميشد از جمله آنهاست سلمان فارسي و مقداد و ابوذر و عمار و حذيفه رحمة الله عليهم و حضرت امير ميفرمودند كه من امام ايشانم و ايشان كسانيند كه نماز كردند بر فاطمه و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه سلمان دريافت علم اول و علم آخر را و آن دريائي است كه كشيده نميشود و او مردي از ما اهل بيت است و آنقدر علم داشت كه گذشت بمردي در ميان قومي و گفت اي بنده خدا توبه كن از آنچه ديشب در ميان خانه خود كردي و گذشت قوم بآن كس گفتند كه سلمان بتو تهمت زد و از خود دور نكردي گفت خبر داد مرا بامري كه جز خدا و من كسي نميدانست و در روايتي آن مرد ابوبكر بود و از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است كه روزي ابوذر رفت خدمت سلمان و سلمان طبخ ميكرد در ديگي و با هم صحبت ميداشتند ناگاه ديگ برو درافتاد و هيچ از او نريخت سلمان برداشت و بر بار گذاشت و باز صحبت داشتند ناگاه ديگ باز برو بيفتاد و هيچ نريخت ابوذر هراسان بيرون آمد و در فكر بود كه ناگاه حضرت امير را ديد فرمودند از چه ترساني عرض كرد يا اميرالمؤمنين ديدم سلمان چنين و چنين كرد حضرت فرمودند اي اباذر اگر سلمان بتو بگويد آنچه را كه ميداند خواهي گفت خدا كشنده سلمان را رحمت كند اي اباذر سلمان باب خداست در زمين هر كس او را شناسد مؤمن است و هر كس انكار كند او را كافر است و سلمان از ما اهل [ص 128] بيت است و روايت كرده است كه چون حضرت امير عليه السلام آمد براي غسل سلمان شمله را از روي او برداشت سلمان تبسم كرد و خواست برخيزد حضرت فرمودند برگرد بموت خود و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه سلمان بر سر كسي حاضر شد كه ميمرد فرمود اي ملك الموت مدارا كن ببرادر من عرض كرد اي اباعبدالله من بهر مؤمني مداراكننده‌ام و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمودند اگر علم در ثريا باشد سلمان باو ميرسد و روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام در حديثي كه جبرئيل عرض كرد به پيغمبر صلي الله عليه و آله كه ابوذر در آسمان معروف‌تر است از زمين و از آن حضرت روايت كرده است كه اكثر عبادت ابوذر رحمه الله تفكر بود و عبرت و از حضرت امير عليه السلام روايت كرده است كه ابوذر تب كرد و پيغمبر صلي الله عليه و آله او را عيادت فرمود و باو فرمود در روضهٔ هستي از رياض بهشت و فرو رفتهٔ در آب حيوان و خدا آمرزيده است براي تو آنچه ضرر بدين تو دارد بشارت كن اي اباذر و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه منزله مقداد بن اسود در اين امت مثل الف است در قرآن كه چيزي باو نمي‌چسپد و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت رسول عليه السلام فرمودند اي سلمان اگر علم تو بر مقداد عرضه شود كافر ميشود اي مقداد اگر علم تو بر سلمان عرضه شود كافر ميشود عرض ميشود كه اما كفر مقداد بعلم سلمان از جهت عدم تحمل است و اما كفر سلمان بعلم مقداد از جهت آن است كه اگر عالي بعلم داني عمل كند كافر شود و در رجال شيخ ابي‌علي از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند بشارت ده مخبتين را ببهشت بريد بن معوية العجلي و ابوبصير [ص 129] ليث بن البختري المرادي و محمد بن مسلم و زراره چهار نفر نجباء امناء خدا بر حلال و حرام او اگر اينها نبودند آثار نبوت منقطع ميشد و مندرس ميگرديد و هم از آن حضرت روايت كرده است در شأن اينها كه ايشانند سابقون بسوي ما در دنيا و سابقون بسوي ما در آخرت و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه اين چهار از جمله آنانند كه خدا ميفرمايد السابقون السابقون اولئك المقربون ، و روزي مذمت فرمودند كسي را و فرمودند خدا مقدس نكند روح او را و مقدس نكند مثل او را او سخن جماعتي را گفت كه پدرم امين كرده بود ايشان را بر حلال خدا و حرام خدا و صندوق علم او بودند و امروز هم نزد من چنينند محل وديعه سرّ منند و اصحاب پدر منند حقاً هر وقت خدا بدي باهل زمين ميخواهد بواسطه ايشان صرف ميكند ايشان ستارگان شيعيان منند در زندگي و مردگي آنهايند كه ذكر پدر مرا زنده كردند بايشان كشف ميكند خدا هر بدعتي را برطرف ميكنند از اين دين انتحال مبطلين و تأويل غالين را پس گريستند راوي عرض كرد كيستند اينها فرمود كيستند صلوات خدا و رحمت خدا بر ايشان در زندگي و مردگي بريد عجلي و ابوبصير و زراره و محمد بن مسلم و از حضرت رسول (ص) روايت كرده است كه روزي باصحاب فرمودند بشارت باد شما را بمردي از امت من كه او را اويس ميگويند پس او شفاعت ميكند در مثل عدد طايفه ربيعه و مضر و از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام روايت كرده است كه چون قيامت شود منادي ندا كند كه كجايند حواريين محمد بن عبدالله كه عهد را نشكستند و بر همان عهد مردند پس برميخيزد سلمان و مقداد و ابوذر پس منادي ندا كند كجايند حواريين علي بن ابيطالب عليه السلام وصي رسول الله صلي الله عليه و آله پس برميخيزد عمرو بن حمق و محمد [ص 130] بن ابي‌بكر و ميثم تمار مولاي بني‌اسد و اويس قرني پس ندا ميكند منادي كه كجايند حواريين حسن پس برميخيزد سفيان بن ابي‌ليلي همداني و حذيفة بن اُسيد الغفاري پس ندا ميكند منادي كه كجايند حواريين حسين بن علي پس برميخيزد هر كس با او شهيد شده و تخلف از او نكرده پس منادي ندا ميكند كه كجايند حواريين علي بن الحسين عليهما السلام پس برميخيزند جبير بن مطعم و يحيي بن ام‌الطويل و ابوخالد كابلي و سعيد بن المسيب پس ندا ميكند منادي كه كجايند حواريين محمد بن علي عليهما السلام پس برميخيزد عبدالله بن شريك عامري و زرارة بن اعين و بريد بن معويه عجلي و محمد بن مسلم و ابوبصير ليث بن البختري المرادي و عبدالله بن ابي‌يعفور و عامر بن عبدالله و حجر بن زايد و حمران بن اعين پس ندا ميكنند ساير شيعه را با ساير ائمه عليهم السلام روز قيامت پس اينهايند اول سابقين و اول مقربين و اول متحورين از تابعين تمام شد حديث و آنكه از ساير ائمه بما رسيده است از حواري حضرت صادق عليه السلام جابر بن يزيد جعفي بوده است و از حواري حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام مفضل بن عمر بوده است و از حواري حضرت رضا عليه السلام يونس بن عبدالرحمن بوده است و در رجال شيخ ابوعلي است از حضرت رضا عليه السلام كه فرمودند ابوحمزه ثمالي در زمان خود مثل لقمان است در زمان خود بجهت آنكه خدمت چهار نفر از ما را كرده است علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفر بن محمد و بسياري از عصر موسي بن جعفر را و يونس در زمان خود مثل سلمان فارسي است و از اين حديث جلالت عظيمي ظاهر ميشود براي يونس و همان فضايل كه در سلمان شنيدي براي يونس ثابت ميشود و همچنين از حواري حضرت رضا صلوات الله عليه زكريا [ص 131] بن آدم است و در شأن او روايت شده است كه مأمون بر دين و دنياست و از حضرت جواد در شأن اوست كه خدا رحمت كند او را روزي كه تولد شد و روزي كه فوت شد و روزي كه مبعوث ميشود بتحقيق كه زندگي كرد عارف بحق و قائل بآن در حالتي كه صابر بود و محتسب براي حق قائم بود بآنچه دوست ميدارد خدا و رسول و مرد رحمة الله عليه كه نه ناكث بود و نه مبدل خدا جزا دهد باو اجر پيغمبر خود را و بدهد باو بهتر آرزوي او را و مروي است كه باو فرمودند وقتي كه عرض كرد كه از اهل بيت خود ميخواهم بيرون روم چرا كه سفها در ايشان زياد شده است فرمودند مكن اين كار را چرا كه خدا دفع ميكند بواسطه تو از اهل بيت تو چنانكه از اهل بغداد بواسطه حضرت كاظم دفع ميكند و همچنين از حواري ايشان مي‌نمايد عبدالله بن جندب كه فرمودند او از مخبتين است و قسم ياد فرمودند كه ايشان و پيغمبر و خدا از او راضيند و از حواريين حضرت جواد عليه السلام علي بن مهزيار است كه در شأن او فرمودند اي علي خدا جزاي تو را نيكو كند و تو را ساكن جنت كند و تو را از خزي دنيا و آخرت منع كند و محشور كند تو را با ما من تو را آزمايش و اختبار كردم در خلوص و طاعت و خدمت و توقير و قيام بآنچه بر تو واجب است اگر بگويم مثل تو نديدم اميد دارم كه صادق باشم خدا جزا دهد بتو جنات فردوس را بر من مخفي نيست مقام تو و نه خدمت تو در گرما و سرما در شب و روز از خدا مسئلت ميكنم كه چون خلايق را براي قيامت جمع كند بتو ببخشد رحمتي كه غبطه تو را خورند و خدا شنونده دعاست تمام شد و چنان مي‌نمايد كه محمد بن سنان هم از حواريين و خواص جواد باشد عليه السلام چرا كه در شأن او فرمودند خدا از او خشنود شود بسبب خشنودي من مخالفت مرا و مخالفت پدر مرا ابداً نكرد و در زمان حضرت [ص 132] نقي صلوات الله عليه عثمان بن سعيد عمري بود و همچنين در زمان حضرت عسكري صلوات الله عليه و در شأن او و پسرش فرمودند كه عمري و پسرش ثقه‌اند آنچه بتو ادا كنند از من ادا ميكنند و آنچه بتو بگويند از من ميگويند بشنو از آن دو و اطاعت كن آن دو را كه آن دو ثقه مأمونند و جلالت شأن ايشان را حاجت بشاهد نيست و در زمان ايام غيبت صغري عمري و محمد و حسين بن روح و علي بن محمد سيمري اعلي الله مقامهم بودند و جلالت شأن ايشان را حاجت بشاهد نيست و از حضرت رسول صلي الله عليه و آله مروي است كه فرمودند برميدارد اين دين را در هر قرني عدولي چند كه نفي ميكنند از آن تحريف غالين و انتحال جاهلين را و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه علما وارثان پيغمبرانند باين جهت كه پيغمبران درهمي و ديناري بارث نگذاردند و لكن بارث گذاردند احاديثي از احاديث خود را هر كس بچيزي از آنها بگيرد نصيب زيادي برده است پس نظر كنيد كه اين علم خود را از كه ميگيريد زيرا كه در ما اهل بيت در هر عصري عدولي هستند كه برطرف ميكنند از علم تحريف غالين و انتحال مبطلين و تأويل جاهلين را و اين حديث دلالت بر آن كند كه چنانكه سلمان از اهل بيت بود در هر عصري عدولي هستند كه آنها از اهل بيتند زيرا كه ميفرمايد در ميان ما اهل بيت در هر عصري عدولي هستند و اين غير امام هر عصر است چرا كه امام يك نفر است و اينجا ميفرمايد عدولي يعني عادلاني چند هستند چنانكه در تفسير امام حسن عسكري عليه السلام ميفرمايد كه در هر عصري نظير سلمان هست حديث را نقل بمعني كردم و موضع حاجت را ذكر نمودم و در تفسيربرهان است در حديث طويلي كه از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند كه در قوم صالح عالم بود فرمود خدا عادل‌تر است از آنكه زمين [ص 133] را بدون عالمي كه دلالت بر خداي عزوجل كند گذارد تا آخر پس معلوم شد كه خلو زمين از عالمِ دالّ بر خدا خلاف عدل است و از خداي عادل ممتنع پس اين جماعت همه از اهل بيتند چنانكه سلمان از اهل بيت بود بالجمله غرض ما از ذكر اين اخبار در اين فصل آن بود كه بداني مراتب مؤمنان مختلف است و در هر عصري بزرگان دين بوده‌اند و هستند و امتياز با ساير مؤمنان داشته‌اند و اينكه ما گفتيم كه مؤمنان مختلف المراتب ميباشند حرف بي سندي نيست و كتاب و سنت باين شهادت ميدهد و بلاشك خوبان هر عصري اشبهند بامام خود و اطوعند براي خدا و متخلق‌ترند باخلاق خدا و آنهايند سابقان بنص كتاب و سنت چنانكه يافتي اگر يافتي پس چون ايشان سابق شدند غير ايشان در درجه از ايشان پست‌تر است و جميع نور و خير و كمال اول بايشان ميرسد و از ايشان بساير خلق ميرسد پس بايشان بارانها نازل بشود و بركتها فرود آيد و بلاها دفع شود و وجود مردم محفوظ ماند و عباد باقي مانند و بلاد محروس گردد و براي ايشان افلاك بگردد و مددها نازل شود و ايشانند خلاصه ايجاد و سناد بلاد و عماد عباد اگر ايشان نباشند طرفة العيني زمين قرار نگيرد و شهرها سرنگون شود و مردم هلاك شوند و مشرق و مغربِ زمين انقلاب پذيرد بايشان راهها امن و امان است و بواسطه ايشان تجارت تاجران و زرع زارعان و كسب كاسبان و صنع صانعان و علم عالمان و بقاي اين جهان و اگر فهميدي سابقاً حكايت درجات انوار را هيچ تعجب از اين سخنان نخواهي كرد چرا كه بديهي است كه هر چه مردم دارند از خداست و هر چه از خداست مخلوق است و هر چه مخلوق است بمشيت خدا مخلوق است و هر چه از مشيت خدا سرزند نتواند شد كه مقام نزديك بخود را گذارد و اول بمقام دور رسد پس بايد اول بمقام نزديك رسد [ص 134] و مقام نزديك مقام نزديكان است و مقام نزديكان مقام آن جماعت است كه از اخبار و آثار يافتي و شك نيست كه مقام آنها اقرب است بخداوند پس فيضها اول بايشان ميرسد بلاشك و از ايشان نشر كرده بسايرين ميرسد و ما در اين مقام هيچ غرض نداريم مگر آنكه بدليل مجادله خصم اقرار كند كه جمعي پاكان و نيكان در هر عصري در دنيا هستند از مؤمنان كه واسطه فيض ساير مسْلمان و غير مسلمين ميباشند و همه فيضها و خيرها و مددها اول بايشان ميرسد و از ايشان نشر كرده بما ميرسد اگر باين اقرار نكنند بعد از اين همه دليل ظلم بنفس خود كرده‌اند البته و با جان خود خصمي كرده‌اند و او را مستحق عذاب كرده‌اند و اگر تصديق كنند مطلب ما حاصل شده و همه غرض ما همين اقرار است و حق مقام اين است كه اين قدر اقرار در اين زمانها ضرري بگله‌دار ندارد و كسي را از منصبي نمياندازد و از مداخلي نمي‌كاهد بطور اختصار و حاصل سخن و غايت مطلب همه آن است كه حضرات اقرار بفرمايند يك كلمه كه بهتر از مائي در دنيا هست ديگر ما هيچ مطلب نداريم و كل اين مجلد بلكه اين كتاب مبني بر همين سخن است كه اقرار كنند كه بهتر از مائي هست و بس و انشاء الله از اين مضايقه نميكنند چرا كه بتصديق اين كلمه گلهٔ از هم نمي‌پاشد و گرگي بگله راه نمي‌برد بلكه اميد است كه محفوظ ماند چرا كه خدا ميفرمايد و لو ان اهل الكتاب آمنوا و اتقوا لكفرنا عنهم سيئاتهم و لادخلناهم جنات النعيم و لو انهم اقاموا التورية و الانجيل و ما انزل اليهم من ربهم لاكلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم يعني اگر اهل كتاب ايمان آورند و بپرهيزند هرآينه بپوشانيم از ايشان بديهاي ايشان را و هرآينه داخل كنيم ايشان را ببهشت‌هاي نعيم و اگر اهل كتاب برپا دارند احكام تورية را و انجيل را و آنچه از جانب [ص 135] خدا بر ايشان نازل شده كه قرآن باشد هرآينه خواهند خورد رزق از بالاي خود و از زير پاي خود و مراد از بالا و زير پا چند وجه تواند بود يكي از آسمان و زمين كه باران و گياه باشد يكي از يقين و علم كه يقين از بالاست و علم از پائين و يكي علم و رزق جسماني يعني ارزاق روحاني و جسماني بايشان ميرسيد و يكي از سلاطين و عبيد يعني منتفع ميشدند از سلاطين خود كه رؤف و مهربان و عطوف و كريم و جواد ميكرديم ايشان را و عبيد را خدوم و امين و مهربان مي‌نموديم و يكي از مطاعان و مطيعين بهره‌ور ميشدند خلاصه باين امر شهادت ميدهد جميع آسمان و زمين و اگر اقرار كنند بهره‌ور خواهند شد و ضرر نخواهند كرد و اگر انصاف باشد همين قدر هم از نوع دليل مجادله مؤمن را كفايت ميكند و ايشان از دليل مجادله در مسائل بشهرتِ مابين علما بدون نصي اكتفا ميكنند و عامل بآن را ناجي و متخلف از آن را هالك ميدانند و اين همه آيات و اخبار و صحيح اعتبار كه ذكر شد بر اين مسئله و ذكر خواهد شد چگونه كفايت ايشان را نميكند پس بهمين اكتفا ميكنيم .