ما بين معترك الاحداق و المهج انا القتيل بلا اثم و لا حرج

يعني ميانه بهم رسيدن و معركه كردن چشم معشوق و دل من ، من بيچاره بيگناه كشته شده‌ام و لكن اين هيكل تا مزاجش مناسب اين شيطان نبود مصروع نميشد باري برويم بر سر مطلب ، مطلب آن بود كه چون انسان فهمش زياده شود شيطان قصد او بيشتر كند و در صدد اغواي او بيشتر برآيد پس چگونه مي‌توان بدون دليل و برهان و رد شبهات بر ايمان باقي ماند والله نمانده‌اند و لكن بتلاطم شيطان نهي از اين علم ميكنند و اين را منع ميكنند و دست بر دهانشان ميگذارند كه عزيمه نخوانند خدا حفظ كند و توفيقي مرحمت كند كه معزمان صبر بر محنت اين مصروعان بكنند ولي خاطر معزمان جمع است كه دولت شيطان زايل است و دولت حق ثابت و دايم هر چه ميخواهند خود را بتعب اندازند بجائي نميرسد طفلي دعا ميكرد خدايا معلمم بميرد معلم شنيد گفت دعا كن پدرت بميرد من اگر مردم پدرت معلم ديگر آورد حال اينها چه ميكنند صاحب ملك را كه نميتوانند بكشند اين معزم را كشتند معزم ديگر فرستند صاحب ملك كه دست برنميدارد و معزم بي‌شمار دارد ولي دست و پاي مصروعين شكسته ميشود و آن قدر خود را بر زمين زده فرياد ميزنند تا ميميرند نميدانم ميفهمي يا نه كه چه ميگويم و نميدانم كه آيا مصروعين از اين كتاب فاش‌كننده اسرار چقدر خود را بر زمين زنند و اين مثلهاي حكيمانه چقدر ايشان را بتلاطم آورد از مطلب بسيار دور شدم و مطلب از اين فصل نه اين سخنها بود و اين همه آوازها از شه بود ،

اگر ناخدا جامه بر تن درد خدا كشتي آنجا كه خواهد برد

پس برگرديم بر سر مطلب اول و مطلب همه آن بود كه اطفال را در هر وقتي نوع تربيتي در كار است و هر سخن اهلي و هر نكته زماني دارد [ص 71] و در هر سني استادي ضرور دارد و در هر وقتي تكليفي دارد پس اين طفل عالم و بني‌آدم در آن اوايل كه قريب العهد بخاك بودند و تجارب و فهم و عقل سابق بايشان ارث نرسيده بود بسيار نادان بودند و چنان بدان كه فهم و علم هم موروثي است در نوع عالم همچنان كه بعضي امراض بارث ميرود در ميان طايفه و اولاد پدري همچنين فهم و علم هم در عالم بارث ميرود چه ميشود كه در يك موردي يك طفلي ارث از پدري نبرده باشد لكن در نوع حكم چنين است چنانكه مي‌بيني كه فهم مردم اين روزگار چقدر از فهم مردمان سابق بيشتر شده حتي آنكه هر طبقهٔ در اولاد آن طبقه اين امر را ميتوانند تجربه كرد و فهم هر طبقه نوعاً از فهم طبقه سابق بيشتر است پس در صدر اول فهم مردم در نهايت كمي بود و هيچ علم و تجربه بارث نبرده بودند حال اين جماعت چگونه ممكن است كه قابل علوم مشكله و اشارات و دقايق و حقايق و معارف باشند پس خداوند در آن زمان شرايع و احكام و عقايد را بر حسب فهم آن زمان قرار داد و چون بفهم اين زمان نظر كني و برگرداني تا بآن زمان خواهي دانست كه چه بوده‌اند و با ايشان چه ميشد بگوئي و حضرت آدم از دست ذريه خود چه كشيد و اولاد او چه ميكردند و امور محسوسه و حسن و قبح امور را نميشد بايشان حالي كني چه جاي مسائل عقايد و امور غيبيه اخرويه و غيرها و امروز كه مردم حسن و قبحي مي‌فهمند از كثرت تقبيح و تحسين در اعصار است پس آنها كه هيچ تقبيح و تحسين نديده بودند اين را هم نمي‌فهميدند چه جاي عقايد و امر بر همين نوع و منوال بود و از غلبه جهلِ خلق علوم لطيفه و حِكَم الهيه را آدم بوصي خود بتنهائي سپرد و مردم از آن خبري نداشتند آنها هم علم را مخفي كردند و خود را مخفي نمودند و مردم مانند حيوان و اطفال [ص 72] بلهو و لعب خود مشغول بودند و نميشد كه ايشان را امر بجدّ بكني يا ابراز سخني غير لهو و لعب و خودسري در ميان ايشان كني و بر همان غفلت خودسري خود بودند تا زمان نوح و ايشان كه تشريف آوردند بناي دعوت گذاردند و نهصد و پنجاه سال دعوت كرد و كسي از او نپذيرفت مگر جماعت قليلي و چون آن فسق و قباحت را بارث برده بودند و بارث ميدادند مصرف نداشتند خداوند آنها را هلاك فرمود چرا كه مانند مبروصي بودند كه اولاد ايشان و اولاد اولاد ايشان همه بارث مبروص ميشدند و اين خلاف غرض بود و آن قدر قليل كه مبروص نبودند آنها را نوح انتخاب كرد و در كشتي نجات خود گذارد و چون خدا خبر داده بود كه لن‌يؤمن من قومك الا من قد آمن يعني هرگز ايمان نميآورند از قوم تو هيچ يك مگر همان معدود كه ايمان آورده‌اند پس او هم دعا كرد كه رب لاتذر علي الارض من الكافرين ديّاراً يعني خدايا مگذار روي زمين دياري از كافرين را پس خدا هم ايشان را غرق فرمود و همچنين خواهد بود امر در اين امت اگر بجائي رسيد كه دعوت داعيان را قبول نكردند و آن طور كفر اركان وجود ايشان را گرفت كه كفر را و عداوت اوليا را بارث دادند بفرزندان خود خداوند ايشان را بطوفان شمشير امام عليه السلام غرق ميكند و در آب شمشير او همه غرق ميشوند و در كشتي نجات او كه اوليا باشند باقي ميماند جماعتي معدود كه ايمان حقيقي داشته‌اند خلاصه پس از نسل آن مؤمنان مؤمنان بدنيا آمدند چه ميشود كه بعد كافر هم پيدا شد لكن ناخوشي موروثي نبود عارضي بود و چه ميشود كه بعد از نسل آن موروثي شود و بيشتر نسلش آن ناخوشي را بگيرند تا آنكه بكلي مستحكم شود و بهمه نسلش بارث دهد باري حضرت نوح بآن مؤمنان باقي‌مانده قدري اسرار فرمود و آن اسرار از علانيِهاي [ص 73] امروز فاش‌تر بوده ولي آنقدر شده كه فرموده فلان امر قبيح و فلان امر حَسَن است و ديگر ايشان را طاقت امور غير محسوسه نبوده و باز مشغول لهو و لعب بودند پس اوامر ايشان مانند اوامر و نواهي بوده كه بطفل چهار ساله كنند و باو بعضي بكن و مكن پدر و مادر بمدارا ميگويند و ديگر جميع آنچه تحمل نداشتند از ايشان پنهان فرموده باوصياي خود سپرد كه ايشان بارث باولاد روحاني خود برسانند و بهمان طورها عالم ترقي كرد تا در زمان حضرت ابرهيم علي نبينا و آله و عليه السلام رسيد و فهم ايشان اندكي بيشتر شد ولي در زمان آن بزرگوار عالم را كفر و عصيان گرفته بود و اوصياي حضرت نوح هم مخفي بودند و همچنين اگر نبيي و حجتي بود همه مخفي بودند و علانيه و آشكار در نظر مردم نبود مگر كفر و بت‌پرستي و آن بزرگوار بتنهائي موحد بود و از اين جهت خدا او را امت ناميده در آنجا كه فرمود ان ابرهيم كان امةً قانتاً پس آن بزرگوار بتنهائي امت مرحومه در آن زمان بود و لوط بآن بزرگوار گرويد و خورده خورده آن بزرگوار دعوت بسوي خداوند فرمود و خدا معروف شد بخداي ابرهيم پس وقتي كه شعور اهل زمان آن باشد كه در جميع روي زمين يك نفر خداپرست و متابع نوح نباشد ببين ادراك آنها بچه سرحد بوده و حال براي چنين جماعتي چگونه ميشد كه اسرار اركان دين فاش شود چه جاي آنكه اركان دين براي ايشان ظاهر شود و نه اين است كه دين را اركاني و اسراري نبوده و نيست بلكه دين را هميشه اركان بوده و خدا هميشه خدا و صاحب صفات كماليه بوده و هست و همچنين انبيا عليهم السلام و اوصيا و اوليا براي همه اسرار بوده ولي مردم را آن هوش و ادراك نبوده كه بتوان بايشان چيزي گفت و مثَلِ اسرار و اهل زمان مانند آن فرزندي است كه طفل است [ص 74] و پدر متاعهاي خوب پاكيزه دارد ولي چون ميداند كه اگر آن متاعها را نشان او دهد آنها را ميگيرد و فاسد ميكند پس براي او اندوخته ميگذارد تا بزرگ شود و باو بدهد پس در زمان حضرت ابرهيم هم چيزي از اسرار براي آن خلق نابكار ظاهر نشد مگر قليلي از مطالب مجسمه ظاهره و قدري آداب ظاهره مانند دست شستن و رو شستن و ختنه كردن و نوره بكار بردن و سر تراشيدن و ناخن چيدن و امثال اينها و افهامي كه راضي بودند به بت تراشيدن و پرستيدن و قبح اين معني را ادراك نميكردند كه يك قطعه چوب را گرفته نصفي را خدا ميساختند و مي‌پرستيدند و نصفي ديگر را مثلاً ميسوختند در تنور يا در مواضع قذره نجسه ميانداختند و هر دو يك چوب بود و نمي‌فهميدند كه اين خدائي كه برادرش بتنور رفت خدا نميشود باري پس آن حضرت چنين بود تا خدا باو اولاد داد و نسل او را بركت داد و بر مذهب او بود هر كس كه بود از مؤمنان تا زمان حضرت موسي و در آن زمان في الجمله عقلهاشان بيشتر شده بود و آنقدر شد كه موسي اظهار بودن خدائي كرد براي ايشان ولي ايشان بجز تجسم از آن خدا نفهميدند چنانكه قرار مذهب و تورية محرفشان بر آن است و آنها بخدا ايمان آوردند كه آنها هم دستهٔ باشند و از دست فرعون نجات يابند و ادراكشان آن قدر بود كه آن همه آيات را در مصر ديدند و آن معجزات باهرات و غرق كردن فرعون و فلق بحر را ديدند و چون از دريا بيرون آمدند و علانيه ديدند كه فرعون و عسكرش غرق شدند آنوقت گريبان موسي را گرفتند كه بيا براي ما خدائي بساز همچنانكه باقي بت‌پرستان خدائي دارند و چون موسي قبول نكرد آخر كه چند روزي غايب شد براي خود گوساله ساختند و گفتند خداي موسي اين است و علي الاتصال در كش‌مكش بت‌پرستي بودند تا آخر جمع كثيري [ص 75] از ايشان بت‌پرست شدند و اينها همه بجهت اين بود كه فهمشان طفل بود و عقل ايشان كامل نشده بود و فهم غيب و اسرار نداشتند و از اين جهت ذكر قيامت در اين تورية موجودشان نيست مگر بطور اشاره خفيه و جميع تهديد و وعيد ايشان بعذابهاي دنياست چنانكه در رساله رد بر پادري همه را از تورية بيرون نوشته‌ام پس براي چنين جماعتي كه خدائي خدا بهزار معجز و قوت بگردن ايشان گذارده نشد كجا توقع آن داري كه ساير اسرار مذهب و ملت بگردن ايشان گذارده شود و حقايق و معارف چگونه ممكن بود كه حالي ايشان شود و همچنين بعد از موسي انبيا بسيار آمدند و مردم را آخر از بت‌پرستي نتوانستند باختيار و رضا بازدارند با وجودي كه عذابها نازل ميشد و مسخها در ميانشان ظاهر ميشد و انبيا را بالاخره كشتند و بستند و پي‌درپي بر ايشان عذابهاي موعوده انبيا ميآمد و در ايشان مؤمني نبود مگر قليلي و امر بر همين نهج بود تا زمان حضرت عيسي كه آن بزرگوار ظاهر شد و در طفوليت با ايشان سخن گفت و آيات و معجزات آورد و مردم را بخدا خواند و تحريص باحكام تورية فرمود و چند نفري از حواريين باو گرويدند و اكثر آنها كه ايمان آوردند بجهت رفع امراض و علل تصديق ميكردند و ادراكشان باين سرحد بود كه بعضي گفتند خداست و بعضي گفتند پسر خداست و بعضي بسه خدا قائل شدند خداي حق و روح القدس و عيسي و اين سه را اقانيم ناميدند و اركان دين خود قرار دادند تا آنكه بعد از عيسي بولس نامي همه را از راه برد و بكلي ترك شرايع كردند و شرع را همه همين دانستند كه اعتقاد كنند كه عيسي پسر خداست و ربّ است خلاصه ادراك مردم آن زمان چنين بود و اگر گمان كني كه حكماي يونان بودند و همه صاحب شعور بودند اين هم از جمله اشتباهات مردم است چرا كه حكماي يونان در علم [ص 76] طبيعي ماهر بودند ديگر از علم دين و مذهب و معرفت خدا اطلاعي نداشتند و اعتقادي بمعاد و بقاي نفس بعد از ابدان نداشتند و خدايان بسيار اثبات ميكردند چنانكه بعضي عباراتشان بآن شهادت ميدهد از آن جمله صولون كه از قدماي يونان است و ششصد و سي و هشت سال قبل از مسيح متولد شده گفته است كه اراده خدايان بر مردم بالتمام محجوب و مستور است و اين كلام دلالت بر اثبات خدايان متعدد ميكند و از سقراط منقول است كه گفت من شيطاني دارم كه مرا از آينده‌ها خبر ميدهد و او در نزد فيثاغورس و شيطان درس خوانده است و چهارصد و چهل و نه سال قبل از مسيح بوده است و از بهترين و مشهورترين حكماي قديم است منقول است كه بشاگردان خود گفت كه هر چه از من بالاتر است هيچ كار باو نمي‌بايد داشت و هرگز در ذوات اشياء چه جاي خدا مباحثه نكرد و سقراط گفته است كه آنچه خدايان مأذون ساخته‌اند كه درك كنيم بايد جد و جهد كنيم در درك آن و اما آنچه ماوراي اين است بايد از راه وحي تعليم گيريم و اين كلام هم دالّ است بر تعدد خدايان و از اريسطارخ منقول است كه گفت آنچه در امورات الهي‌اند درباره آنها حكما بيشتر از عوام نميدانند و اگر كسي ادعا كند كه در اين باب زياده از عوام ميداند بدان كه مغروري كرده است و اين كلام دالّ است بر آنكه فهمي در علم دين نداشته‌اند مگر آنچه عوام از طرق وحي شنيده بودند آنها هم شنيده بودند و پرفريوس كه دويست و پنجاه سال قبل از مسيح بوده گفته است كه چون متقدمين بسيار در طلب حقيقت بوده‌اند لهذا دعا و استغاثه مينمودند كه يكي از خدايان بايشان نمايان گردد كه بدين طريق بر حقيقت هدايت يافته و از شك و تردد بيرون آيند و اطمينان قلب حاصل نمايند و اين كلام دالّ است بر آنكه بخدايان متعدد [ص 77] اقرار داشته است و تجويز رؤيت بر آنها ميكرده است پس از اين كلمات معلوم شد كه حكماي يونان در ماوراي طبيعت عاجز بوده‌اند چنانكه سقراط اقرار كرده است و خبري از دين و ايمان نداشتند و هنوز يگانگي خدا را نفهميده بودند چه جاي چيز ديگر و از يكي از ايشان منقول است كه اسمش حال در نظرم نيست كه در وقت مردن گفت مردم و ندانستم كه روح انسان مفارق و باقي است يا بفناي جسم فاني ميشود باري مطلب اين بود كه حكماي يونان هم اين قدر جاهل بودند و در امر دين عامي و نادان بودند چنانكه پيروان ايشان هم در امر دين همين قدر عامي ميباشند چنانكه محيي‌الدين ابن عربي با آن حكمت و بسط در امر دين مانند خر در گل مانده بر مذهب تسنن بوده سهل است كه يزيد و وليد را از اقطاب عالم ميدانسته و فرعون را از اهل بهشت و ناجي ميدانسته چنانكه بعد برخي از احوال ايشان خواهد آمد پس برويم بر سر مطلب در عهد حضرت عيسي هم عليه السلام ادراك حكما اين گونه بوده ديگر ادراك ساير مردم چه بوده است و چگونه ميشد بايشان اسرار دين و ملت گوئي بلكه فهم بعضي از اهل يونان و حكماي ايشان چنين بوده است كه هر كس در دنيا صاحب فني است و استاد است در فني او خداست و از اين جهت اعتقاد بخدايان بسيار داشتند چنانكه از عبارت ايشان فهميدي و عيسي را از همين جهت خدا خواندند كه آن معجزات و معالجات كردي و عزير را براي اين خدا گفتند كه تورية را بعد از گم شدن احيا كرد بلكه بسياري از گياه را خدا ميدانستند بجهت كمالي كه در طبع خود داشتند تا آنكه جمعي همه چيز را خدا ميدانستند پس باين طورها بودند و ممكن نبود كه اسرار الهي براي ايشان فاش شود و بر همين منوال بودند و بعد از عيسي خراب‌تر هم شدند تا زمان حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله [ص 78] و ايشان وقتي آمدند كه جميع مردم الا قليل قليل گمراه بودند جمعي بت‌پرست بودند و آن بيشتر خلق عالم بودند و بعضي اهل ملت و كيشي بودند كه معتبرترينشان مجوس و يهود و نصاري بودند اما احوال مجوس و بت‌پرستي و آتش‌پرستي و بي‌ديني ايشان كه واضح است و اما يهود مشرك و كافر و منكر حضرت عيسي و بي تورية و كتب سماوي بودند و همه بخودرأيي گرفتار بودند و در رد پادري ثابت كرده‌ايم كه يهود كتب آسماني الحال ندارند و مذهبي پابرجا ندارند و اما نصاري كه مشرك بودند بخداي عزوجل بعضي عيسي را خدا ميگفتند بعضي پسر خدا ميگفتند و بعضي بخدايان ثلاثه قائل شدند و همه مردم اهل جاهليت و ضلالت بودند و بتها در خانه خدا چيده و بر سر كوهها نصب كرده آنها را ميپرستيدند و هر قومي خدائي داشتند پس فكر كن كه آن حضرت براي چنين طايفه و چنين قومي چه از اسرار بگويد و مدتها بگفتن قولوا لا اله الا الله گذشت و بقدر سيزده سال در مكه بودند و اظهاري نميشد مگر قليل و تصديق نكردند مگر قليل و اصل خدائي خدا محل حرف بود براي مردم بعد از آن يگانگي هنوز محل سخن بود و بتها در خانه خدا بود تا آنكه مدتها در شعب ابيطالب محصور بود و در چنين ايام توحيد و نبوت را بطور ابهام نميشد ابراز دهي و كجا ساير مقامات و اسرار و اركان دين را ميشد حالي مردم كني با آن عتوّ و سركشي بعد كه بمدينه آمدند ابتداي كفر اهل مدينه بود كه همه كافر و وحشي بودند و بيشتر يهود بودند و بت‌پرست پس خوردهٔ بايشان سخن گفت و در آن يازده سال غالب اوقات بغزوات بود و مردم بجهت طمع مال دنيا و قتل و غارت باو گرويدند و چنان قومي بودند و چنان ادراكي داشتند كه بعد از فوت او يكجا رفتند و ابوبكر را خليفه كردند و پيغمبر در ايام حيوة خود [ص 79] ايشان را ميشناخت و دائم در توطئه بودند كه او را بكشند و رئيس شوند و پادشاه گردند حال در اين ايام باين نفوس چه ميتوان از اسرار گفت و حقايق توحيد و نبوت و امامت حالي ايشان كرد معلوم است كه چيزي بايشان نخواهند فرمود و از ايشان بهمين ظاهر كلمات اسلام اقتصار ميكردند و ظاهر شرايعي را كه براي ايشان آورد اگر قبول ميكردند كافي ميدانست و قومي كه آنقدر نمي‌فهمند كه دين و مذهب باجماع و شور نميشود ديگر چه مي‌فهمند پس باز بهمين طور بود و بشهادتين و ظاهر شرع اقتصار كردند تا حضرت رسول رحلت كرد قوم بابي‌بكر بيعت كردند و درِ خانه او را سوختند و فرزند او را كشتند و تقيه بالا گرفت و حضرت امير گوشه‌نشين شد و چه ميشد بگويد و از اسرار نشر فرمايد و بهمين طور اهل اسلام كه خوبِ عالَم بودند كه گوساله‌پرست شدند بواسطه ابي‌بكر و عمر و عثمان و ساير اهل عالم كه بت‌پرست و يهود و نصاري و مجوس بودند تا در زمان اينها بلاد مفتوح شد و اسلام خود را و بت‌پرستي ثانوي را در عالم پهن كردند تا آنكه هر يك براه خود رفتند و حضرت امير بظاهر بامر ايستادند و ايشان هم كه بديهي است كه ممكنشان نبود كه سنت خلفا را كه خلفاي بر كفر بودند تغيير دهند بلي اگر دو سه نفر شيعه در خلوت ميآمدند چهار كلمه بايشان ميفرمودند ديگر بجز سنت و رويه آن خلفا نميشد كه امري ابراز دهند و فغان واعمراه از قوم برميخواست تا خلافت بني‌اميه برقرار شد و معويه خليفه شد كه ظلمت كفر آن يك خورده نوري را هم كه بود خواموش كرد و اثري از اسلام در ميان مردم نگذاشت و اهل بيت را پريشان و مستأصل كرد بطورهائي كه متواتر است تا قتل سيدشهدا و اسيري اهل بيت او برپا شد و چند نفر شيعه هم كه بودند از ميان رفتند و حضرت امام حسن [ص 80] و امام حسين كه امامت خود را بر مردم نميتوانستند اثبات كنند چگونه ساير اسرار را ميتوانستند ابراز دهند و همچنين در زمان خلافت بني‌عباس با آن حبسها و قتلها و محنتها خلاصه امر ولايت خود ايشان استقرار نگرفته بود و منتشر نشده بود و جرأت ادعاي امامت نبود كجا ميشد كه ديگر اسرار و مقامات گويند و جميع اركان دين را واضح سازند و اينكه امروز مي‌بيني كه قدري احاديث در ميان است و بعضي اسرار در آنها هست هر يك از اين اخبار را در گوشهٔ بيك شيعه گفته‌اند و آنها بمرور دهور جمع شده و در كتب نوشته شده و بسياري از ميان رفته تا حال اين چند كلمه بمردم رسيده است و كجا دين و ايمان چنانكه بايست و شايست بي‌پرده باين مردم رسيده است خلاصه امر بر همين منوال بود تا ظلمت كفر و تسنن عالم را گرفت و تقيه شديد شد و دولت ابوبكريه مستقر و محكم و مشيّد شد امام عصر روي مبارك پنهان كرده از ميان غايب شدند و ديگر حال زمان غيبت بدتر و خراب‌تر و دولت آل‌عباس روز بروز قوي‌تر شد و ظلمت عالم را گرفت تا امر رسيد بزمان صفويه و بني‌عباس منقرض شده بودند و ايشان زحمتي كشيده دو سه ولايتي را في الجمله از اهل تسنن خالي كردند و خورده خورده ولايات ايران پاك ميشد تا در اين زمانها باين جا رسيده است كه مي‌بيني باز جميع حدود و اطراف آنرا سني دارد از طرف بلاد ما بلوچيه و از طرف بلاد عراق اكراد و از طرف آذربايجان لكزيه و قراباغيه و شيروانيه و ارزن‌الروم و امثال آنها كه هنوز بر تسنن باقيند و از طرف خراسان تركمانيه و افغان و از طرف فارس اعراب و اهل بنادر خلاصه اين چند ولايت في الجمله تا اين ايام از سني خالي شده است و نداي بشهادت ولايت علانيه شده است و باز در اين ولايات هنوز بر مجوسيت و يهوديت بسيارند پس [ص 81] وقتي كه در زمان ائمه عليهم السلام نميشد كه اسرار شرايع و اركان دين را كسي بگويد در زمان غيبت چه طور ميشد كه بگوئي و علماي ما رضوان الله عليهم در اوايل زمان غيبت بيشتر همّشان نوشتن كتب بود بر رد سنيان و اثبات مذهب شيعه تا چون متنبه شدند كه اخبار از ميان ميرود و ديگر هيچ در دست ندارند بناي جمع اخبار را گذاردند و فرصت غير از تأليف نداشتند و چون اين دو امر مضبوط شد ملتفت امر فروع دين و ضبط احكام شدند و فرصت غير از آنها نداشتند تا آنكه در اين زمانها در اين بلاد فراغتي از اثبات توحيد و نبوت و ولايت ظاهري بعمل آمد علما بفكر باطن شرايع و عقايد افتادند و در صدد ضبط آنها برآمدند و متوجه دفع شكوك و شبهاتي كه در اين ايام اشتغال ايشان ملاحده و صوفيه و مشبِّهه و غيرهم در دين كرده بودند و مردم را بجهالات و ضلالات انداخته بودند گرديدند و اين است كه الحمد لله رب العالمين امر باطن شيئاً فشيئاً در اشتداد و قوت است و اسرار بواطن شرايع كه در كتاب و سنت رمز بود تا از دست نواصب محفوظ ماند فاش ميشود و همه موافق كتاب و سنت است و آنچه امروز مردم متحملند صد سال قبل بلكه پنجاه سال قبل هرگز متحمل نبودند پس با وجود استعداد ايشان جايز نبود كه خداوند اخلال باين امر كه علت غائي از وضع شرايع است نمايد و اخلال هم نفرمود و علمائي برانگيزانيد كه اسرار شرايع را بنور قلوب و صفاي صدور و اطمينان نفوس خود متحمل ميشوند و آن انوار را از مشكوة نبوت و مصباح ولايت اقتباس مينمايند و علوم ايشان درسي و اكتسابي نباشد چرا كه تا حال بواسطه غلبه جهال و اهل ضلال مخفي بوده و مصلحت در ابراز آنها نبوده پس در پيش اهلش مخزون و مكنون بوده تا آنكه در اين اوقات كه خداوند صلاح عالم را در [ص 82] ابراز ديد آن نفوس زكيه را برانگيزانيد و اين علم را ابراز دادند و لكن بعد از اينكه شياطين مضلّه كه در اَوكارِ صدور و هياكل جسمانيه اولياء خود سكنا دارند خروج اين انوار را ديدند بر جان و بنيان امر خود ترسيده بفغان درآمدند و هياكل را بفغان بيرون آوردند و دست و پا و زبان آنها را بحركت آوردند و بتمامي همّ خود سعي در اطفاي آن انوار نمودند و جهال مسلّمين آن هياكل هم چون حركات و غوغاي آن هياكل را ديدند از خود ايشان پنداشتند و كمر نصرت و ياري آنها را بستند و استعانت بهياكل جنود فرعون و ثمود جسته بهم اتفاق در دفع اهل وفاق و نصرت اهل شقاق نمودند و لكن خداوند ميفرمايد علينا نصر المؤمنين يعني حتم است بر ما نصرت مؤمنان و ميفرمايد لينصرن الله من ينصره يعني قسم است كه خدا نصرت كند البته كسي را كه او را نصرت كند و ميفرمايد انا لننصر رسلنا و الذين آمنوا يعني بدرستي كه ما نصرت ميكنيم پيامبران خود را و مؤمنان را و آيا خدا كافي نيست و در مقابل كل آن هياكل و جنود نميتواند ايستاد بلي والله خدا كافي است و ميفرمايد يريدون ليطفؤا نور الله باَفواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون يعني ميخواهند كه نور خدا را بدهانهاي خود خواموش كنند يعني دين خدا را بعلمها و بيانها و تقريرها و سخنهاي ظاهري ميخواهند خواموش كنند و حال آنكه خدا تمام‌كننده نور خود است و كامل‌كننده دين خود است اگر چه كفار از اتمام آن اكراه داشته باشند باري طفل چون نادان است شيطان او هم نادان است و نميتواند وسوسه علمي در آن و اضلال علمي بآن نمايد ولي چون آن طفل تحصيل علم نمايد شيطان او هم در اندرون او و ملك او هم در اندرون او تحصيل علم كند و هر يك بر يكديگر غالب آيند باختيار آن شخص آن علم را ابراز دهند پس اگر ملك متعلم شده در [ص 83] مكتب‌خانه صدر و قلب او آن علم در سينه آن ملك نور و خير و لله و في الله شود و نور و خير و هدايت و ابصار و استبصار ابراز دهد و مردم را براه خدا بخواند و از دهانش نور و از دست و پايش نور ظاهر شود و چون در مكتب‌خانه دل او شيطان درس خواند آن علوم در نمكزار سينه او و شكم مار دل او جمله نمك و زقوم و سموم گردد پس از زبان آن هيكل جمله ظلمات و شكوك و شبهات و اضلال و ضلالات ظاهر شود غرض بعد از قوت بنيه فريقان بكار ميآيند و در حال ضعف و جهالت هيچ يك كاري نميتوانند كرد و بر حسب حكمت و سير طبيعي يافتي كه عالم روز بروز بزرگ ميشود و شعورش زياده ميشود تا در اين ايام كه شعور عالم زياده شد اكتساب علوم نموده هر آن جماعت كه ايشان را صدور كثيفه و قلوب خبيثه بوده و ابدانشان اصطبل شياطين بوده البته شياطين ايشان متعلم شده در اين اوقات فسادشان اعظم از سابق شده و در صدد تضييع دين بيشتر برآمده‌اند و چون آنها در اين زمان نهايت طغيان را كرده در صدد اضلال خلق برآمده‌اند حكمت اقتضاي آن كرده كه در مقابل ايشان جمعي كه صدور ايشان نقيه و طينتشان طيبه و قلوبشان مضيئه بوده و جان و تن خود را مسجد ملائكه قرار داده‌اند و از علوم حقه اكتساب نموده‌اند بسخن درآيند و آن طايفه اول چون جميعاً اجماع كرده بسرداري ابليس اعظم لشكر شبهات و شكوك كشيده در صدد قتل ارواح ايماني مؤمنان برآمده‌اند خداوند از اين طرف حزب خود را آراسته بسرداري روح القدس و ولي كامل اعظم در نزديك روحا كه در شاطئ فرات ولايت است تلاقي فئتين ميشود و اگر چه بظاهر جنود ابليس قدري غلبه نمايند ولي عماقريب رسول خدا در غمام بعضي از موالين خود نشسته ظاهر ميشود و شيطان را بحربهٔ از نور بقتل ميرساند و شياطين شبهات [ص 84] و شكوك از ديدن آن نور كور و از جوار مسلمين مهجور خواهند شد و بسر منزل اصلي خود كه دار البوار است رجوع خواهند كرد و روي زمين از لوث ايشان پاك ميشود نميدانم كه چه ميگويم و آيا در نظر اين خلق منكوس چه قدر اين سخنان پريشان ميآيد و نميدانم اين فصل چقدر بطول ميانجامد ،

شرح اين احوال و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقت دگر

پس برويم بر سر حاصل اين فصل بطور اختصار و حاصل آن است كه خداوند در هر زماني بقدر صلاح آن زمان از دين و شرع خود ابراز ميدهد و اين است سبب آمدن انبيا پي‌درپي و نسخ شرايع و كتب و كسي را نميرسد كه بر خداوند بحث نمايد كه چرا در اين زمان ابراز دادي چيزي را كه در زمان سابق نداده بودي الايعلم من خلق و هو اللطيف الخبير پس از اين جهت در اين زمان سعادت اقتران چيزي چند از اركان ايمان ظاهر شده و ميشود كه سابق ظاهر نبوده و بدعت در دين خدا نيست بلكه همان دين سابق است و شرع سابق كه بعضي امور آن روز در كمونش بود كه در اين زمان بظهور پيوسته است چنانكه زيد همان زيد است كه متولد شده ولي شعوري چند روز بروز از او بروز ميكند و عقل و فهمي چند از او ظاهر ميشود كه پيشتر ظاهر نبوده و كسي را نمي‌سزد كه بگويد اين زيد آن زيد نيست همان است كه آن روز مخفي بوده و امروز آشكار شده آيا نمي‌بيني كه دست همان دست و پا همان پا و سر و روي همان سر و رو و تن همان تن است كه سابق بوده و اين شعور تازه ظاهر شده همان دست و پا را بحركت ميآورد و همان اعضا را استعمال مينمايد و در قالب همان تن باندازه است و بهمان تن الفت ميگيرد و آن تن بهمان جان الفت ميگيرد و آن تن تمجيد همان روح ميكند و آن روح تمجيد همان تن مينمايد و با يكديگر در همه [ص 85] احوال مؤالف و معانق ميباشند پس كدام دليل از اين قويتر و كدام برهان از اين آشكارتر بر اينكه اين جان جان همان تن و اين تن تن همان جان است پس چه بر اين داشته است قومي را كه انكار اين جان را مينمايند و در صدد اطفاي اين نورند و ميخواهند اين جان را از آن تن اخراج نمايند بلي مردگان طالب مردگان و زندگان طالب زندگانند پس بهمين قدر بيان در اين فصل با بركت و حكمت اقتصار ميكنيم و اگر انصاف دهي خواهي فهميد كه اين كتاب تدوين همان جان تكويني است كه الي الآن چنين كتابي در اين دنيا ابراز نيافته است و شرح احوال باين قسم نشده است و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

فصل - اگر بخواهيم از هر گونه دليلي بتفصيل بگوئيم تا زمان را امتداد است و ما را قلم و مداد از يك نوع دليل و لا قوة الا بالله ميتوانيم آورد ولي بناي اين كتاب بر اختصار است پس اين مطلب را باين فصل كه كاشف از خلاصه باب است ختم مينمائيم و ميگوئيم كه خلاصه مطلب آن شد كه بايست در هر زماني بقدري كه احتجاج بر اين خلق منكوس تمام شود حجت ظاهر و هويدا باشد نه زياده و نه كم‌تر چرا كه خداوند اين خلق را بلغو و عبث نيافريده بلكه براي غايتي خلق كرده و آن غايت منفعتي است كه بخلق رسد نه ضرر و بخلق رسد نه بخالق بد نگفته است شاعر كه :

من نكردم خلق تا سودي كنم بلكه تا بر خلق خود جودي كنم

و آن جود اگر بايشان علي السويه رسد از عدل نيست با وجود اختلاف حال ايشان و ضعف و قوت افهامشان و اختلاف ايشان در درست‌رفتاري و كج‌رفتاري و موافق انصاف مجبول در طبعشان و مخالف آن پس بالسويه [ص 86] جود كردن بايشان از عدل نباشد آيا نمي‌بيني كه دو طفل از براي تو بهم ميرسد كه يكي نيك‌كردار و مهربان و باادب و احسان است و تو او را بيشتر دوست ميداري و احسان باو بيشتر ميكني و يكي ديگر بدخلق و بدكردار و بدسلوك است با اهل خانه و بي‌ادب و تو از آن متأذي هستي پس جميع خلق بر همين نهج بوده‌اند و هستند و احسان بالسويه بايشان از عدل نيست پس بايستي باختلاف بايشان احسان نمايد اگر ميزاني از براي ظهور قابليت هر يك براي احسان و آزمايشي در ميان نبود ايشان را بر خدا حجت بود و حجت بالغه مر خداي راست نه خلق را و خدا عاجز از وضع آزمايش و ميزان نبوده و نيست پس آزمايشي آفريد و ميزان عدلي وضع كرد كه آن شرايع و احكام باشد و خلق را بآن شرع كه ناشي از عدل او بود آزمود و سبكي و سنگيني هر يك بآن ميزان معلوم و بر خواص و عوام مفهوم ميگردد و بر حسب آن ميزان بهر يك احسان ميفرمايد پس چون خلق براي آن غايتِ خلق بودند و آن غايت باين ميزان بايشان ميرسيد پنهان بودن اين ميزان بكلي خلاف غرض از خلق است و جمعي در حالت پنهاني ميزان البته ميميرند و ايشان را حجت ميماند بر خداوند و ظهور حجت بر سابقين و قيام ميزان بر سالفين سبب سنجيدن لاحقين نميشود پس در هر عصري بايد ميزاني ظاهر و باهر باشد كه بآن حجت بر خلق قائم شود و بآن سنجيده شوند و بر حسب آن سنجيدن بر ايشان احسان جاري شود و ابداً بكلي نبايد پنهان ماند نهايت اگر متاعي جمع شد در وقتي كه سنگين‌تر آنها از يك مثقال بيش نيست ترازوي بزرگ و قپان ضرور نيست بلكه ترازوي مثقال كفايت ميكند و چون امتعهٔ جمع شود كه نهايت سنگيني آنها يك من باشد ترازوي من كفايت ميكند و اقتصار بترازوي مثقال تفريط و آوردن قپان [ص 87] افراط است و در حكمت جايز نباشد و چون امتعهٔ جمع شود كه سنگيني آنها وِقر باشد و عدل البته قپان در كار است و ترازوي مثقال و من كفايت نميكند و حكيم اقتصار بر آنها نمي‌نمايد و لابد قپان ميآورد و بقپان بايد بسنجد حال امر چنين است تكليف اين خلق بر حسب ازمان مختلف ميشود و سبكي و سنگيني ايشان بر حسب عقول ايشان است پس ميزان هر عصر بر حسب عقول ايشان مختلف ميشود و فهميدي كه اين عالم در هر عصري چقدر اختلاف داشت و اهل هر زماني چقدر فهم داشتند و الآن هم اهل هر بلدي و اقليمي چقدر فهم دارند پس در هر عصري و در هر اقليمي و در هر بلدي بلكه در هر خانهٔ خدا را ميزاني است و حجتي كه بآن احتجاج ميكند بر ساير اهل آن خانه و آن بلد و آن اقليم و آن عصر بلكه اگر دو نفر در بياباني باشند خداوند بيكي از آنها بر ديگري حجت ميكند اگر چه بايد در بعضي مواضع باين و در بعضي بآن احتجاج بر ديگري نمايد و اين حجت غايتش آن است كه محجوج بفهمد كه راست است و حق است و بايد پيروي آن كرد و جميع معجزات انبيا و مرسلين و اوصيا و بينات ايشان همه براي حصول علم محجوج بوده است بقول حجت پس اگر از قول كسي علم حاصل شود بمطلب حجت خدا قائم است بدون معجز و كرامت چرا كه غايت معجز و كرامت كه حصول علم است حاصل است و بالاتر از سياهي رنگي دگر نباشد و حجتي محكم‌تر از حصول علم براي محجوج نباشد بلكه آن معجزات براي جميع مسائل انبيا نيست و براي جميع اشخاص نيست بلكه براي مسائلي است كه محجوج نميتواند علم بآن حاصل كند و آيتي و علامتي عقلاني و ظاهري ندارد يا آنكه براي اشخاصي است كه فهم زيادي ندارند و شبهات بر ايشان غالب آمده در آن مسائل مشتبهه [ص 88] احتياج بمعجز است و اما مسائلي كه علم براي محجوج از محض اعلام يا اقامه اندك برهان حاصل ميشود احتياج بمعجز در آنها نيست و بآنها از قول هر كس باشد اقامه حجت خدا ميشود و هر كس كه بآن ناطق شود حجت خداست و واجب است عمل كردن بآن البته مثلاً اگر كسي بكسي بگويد دروغ مگو و دروغ قبيح است اين سخن احتياج بمعجز ندارد و بدون معجز اقامه حجت خدا بآن شده است و واجب است ترك دروغ چرا كه غايت معجز علم بقبح دروغ است و آن حاصل است و بمحض متنبه شدن علم حاصل ميشود كه اين سخن صدق است و قول حق است و رضاي خداست و دين خدا و حاصل معجز همين است پس معجز در اينجا ضرور نيست و حجت خدا قائم ميشود بدون بينه اما اگر نبي بگويد من از نزد خدا آمده‌ام اين قول چيزي نيست كه بمحض تنبيه انسان علم باين موضوع حاصل كند كه از جانب خداست البته اگر چه اصل مسئله كه نبي در كار است احتياج بمعجز ندارد اما خصوصيت نبوت شخص معين محتاج بمعجز است و همچنين اگر مسئلهٔ باشد كه انسان عقلش حسن و قبح آنرا برنخورد معجز ميخواهد پس از اين قاعده شريفه كه مخرب بنيان اعذار است معلوم شد كه هر كس بهر كس سخني گويد كه آنكس آنرا بفهمد و يقين كند كه حق است چه با برهان يقين كند چه بي برهان البته آن حجت خداست بر آن ديگري و واجب است اخذ بآنچه گفته است و اين حجت در هيچ عصري و در هيچ بلدي و در هيچ خانهٔ و در هيچ بياباني از خلق منقطع نيست و چنانكه انبيا جميع حق را بهر فرد فرد نمي‌گفتند بلكه همه را خود هم نميدانستند و محتاج بوحي بودند كه بتدريج ميرسيد و در هر وقت و بهر كس بقدر حاجت ميگفتند و خدا بهمان قدر كه اظهار شده بود احتجاج [ص 89] ميكرد لازم نيست كه ساير حجتهاي خدا هم همه حق را بدانند و تا همه بكسي نرسد اقامه حجت بر آن نشود بلكه بيك كلمه حق هم اقامه حجت ميشود بر خلق پس اگر كسي براي كسي يك كلمه حق گفت و او متنبه شد و يقين كرد كه اين دين خداست و حق است و صدق است و بآن عمل نكرد و ديگر هم هيچ چيز تا آخر عمر نشنيد و مرد اقامه حجت بهمان يك كلمه شده است و شرع او همان است و طاعت و معصيت و عبادت او در همان و اگر بهمان عمل كرد و ديگر هيچ چيز نشنيد ناجي و عامل بشرايع و مطيع است و مستحق ثواب است از خداوند و اگر همان يك كلمه را نشنيد عاصي خداست چرا كه غايت ارسال رسل و انزال كتب كه حصول علم بقول خدا و رضاي خداست حاصل شده است براي او و عصيان كرده بعد از بيّنه و هالك است و خدا را حجت است بر او و مستحق عذاب است مگر آنكه عفو فرمايد بلكه عرض ميكنم كه اگر هيچ كس هم نزد او نباشد و عقل او حكم كند بالبداهه در يك مسئله كه اين امر قبيح است و بحد علم و يقين رسد براي او نه شك و ظن بهمان اِخبار عقلِ او اقامه حجت خدا براي او ميشود و شرع او همان يك امر است و دين او همان و عمل كردن او بمقتضاي آن واجب است بر او و اگر مخالفت آن نمايد البته عاصي است مثل ساير عصاة بانبيا بلاشك و عقل او نبي اوست چرا كه نبي يعني خبردهنده و عقل او باو خبر داده نهايت شرع او همان يك كلمه است و همه شرايع انبيا بتدريج ظاهر ميشد و روز اول يك كلمه بود و هر كس آن يك كلمه را شنيده بود عملش بمقتضاي آن واجب و اگر ميمرد سؤال نميكردند از او مگر همان يك كلمه را بلكه عرض ميكنم كه چون عقل يا غير عقل در مسئلهٔ حكم كردند و تو يقين كردي كه آن قول خداست در آن ساعت و در آن [ص 90] مسئله آن عقل و آن شخص پيغمبر معصوم مبعوث از جانب خداست و وجه الله و يد الله و لسان الله و ظاهر الله است در آن مسئله و در آن ساعت براي تو چرا كه غايت اينها همه خطا نگفتن و از جانب خدا سخن گفتن است و علم باين كه قول او از خداست و الآن در عقل و در آن شخص همين مطلب حاصل است چرا كه علم داري كه حق گفته و تا خداوند بر لسان او سخن نگفته بود حق نبود و تا خدا در او جلوه نكرده بود حق نبود پس خدا در آن جلوه كرده بحق و وجه الله و ظاهر الله است و چون خدا از او سخن گفته لسان الله و چون راست گفته و خطا و اشتباه و سهو نيست معصوم است در آن ساعت از آن جهت پس اقامه حجت خدا شده است بر آن ديگر به پيغمبر معصوم مخبر صادق از جانب خدا حال اگر آن مخبر در اكثر احوال چنين باشد فوزي عظيم است و اگر هميشه چنين باشد فوزي اعظم و اگر در يك مسئله چنين باشد هم بهره‌ايست از حق سبحانه و تعالي پس خدا بر هر مخلوقي به پيغمبر صادق و مخبر ناطق احتجاج كرده است و تكليف هر كس را باو رسانيده است و اقامه حجت فرموده است و هيچ كس را بر خدا حجتي نيست و اين حجت در اعصار و اشخاص هميشه هست و حجت خدا را انقراضي نيست و در حكمت اخلالي نه اين است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند حجت قبل از خلق و با خلق و بعد از خلق هست و فرمود اگر دو نفر بمانند يكي حجت است بر ديگري و حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمودند كه خدا كامل كرده است حجتهاي خود را بعقول و فرمودند كه خدا پيغمبران را نفرستاده است بسوي بندگان خود مگر بجهت آنكه امر خدا را بفهمند و فرمود خدا را دو حجت است حجت ظاهره و حجت باطنه اما حجت ظاهره رسلند و پيغمبران و ائمه اما باطنه عقول است پس [ص 91] هيچ كس نيست مگر آنكه حجت خدا بر او قائم است و روز قيامت بآن حجت با او سخن گويد و از او سؤال كنند و بترازو بسنجند و بر صراط آن حجت رود و بجزاي عمل بآن رسد پس اگر پيغمبري معصوم اصلي مشهود بسوي او مبعوث شده است و شرعي براي او بيان شده است اوست حجت خدا بر آن و بآن حجت خدا با او سخن گويد و مطالبه نمايد و اگر در محلي بوده كه پيغمبر معاصري را نديده ولي پيغمبري سابق بر طايفه او مبعوث شده بود و اخبار او بآن رسيده بود بواسطه اوصيا يا علماي امت آن يا ساير رواة از آن و يقين بآن حاصل كرده بود از آن حجت از او سؤال كنند و اگر مطلقاً خبر پيغمبري را نشنيده و بر بعثت احدي اطلاع بهم نرسانيده و خدا را ميشناسد هر عالمي كه باو خير و شري بگويد و او بعقل خود بفهمد كه راست ميگويد و بتصديق عقل خود بدون دليل يا با دليل فهميد كه آنچه ميگويد صدق است خداوند روز قيامت بآن حجت كند براي او و اگر عالمي را نديد و كسي از عرض خود او گفت خوبي و بدي بعضي از چيزها را و فهميد كه راست ميگويد و يقين كرد روز قيامت بآن حجت كنند بر او و شرع او همان است و اگر كسي باو خيري و شري نگفت و لكن فهميد بفطرت و عقل خود كه مثلاً اذيت كسي بد است و اعانت كسي خوب است و راستي خوب است و دروغ بد است و هكذا و يقين كرد باينها روز قيامت بآنها احتجاج كنند بر او و شرع و صراط همان است و اگر مطلقاً بهيچ خيري و شري برنخورد بواسطه جنون يا بلاهت يا سفاهت يا طفوليت يا غير اينها حجتي بر او نيست نهايت مثل اطفال مليين خواهد بود كه هنوز بشعور نيامده‌اند و مكلف نيستند و اين بسيار كم است كه بهيچ چيز برنخورده باشد حتي آنكه تعدّي بر غير بد است يا دروغ بد [ص 92] است يا آنكه در عمر خود يك كلمه را برنخورده باشد و اين ظاهراً نشود مگر براي مجنون دائمي يا طفل غير مميّز و الا هر كس كه باشد در عمر خود اگر چه بيك كلمه باشد برخورده است و برميخورد مجملاً كه اگر بيك كلمه هم در مدت عمر خود برخورده باشد همان شرع و صراط و حجت بر اوست و اگر مطلقاً خدا را نشناخته است و نفهميده كه خالقي دارد از جهت غفلت يا حمق و بلاهت فرضاً خدا را بر آن حجتي نيست اگر چه اين قسم را بسيار بعيد مي‌بينم چرا كه مردم اگر بهمه چيز جهل پيدا كنند از اين يك جهل پيدا نميكنند و ميدانند كه نبوده‌اند و كسي آنها را ساخته است و همين قدر از براي اقامه حجت كفايت ميكند و اين است كه خدا ميفرمايد و ان من امة الا خلا فيها نذير يعني هيچ امتي نيست مگر آنكه در آن پيغمبري گذشته است چگونه و حال آنكه حديث است از حضرت امام زين‌العابدين عليه السلام كه فرمودند كه بهايم هر چه را نفهمند اين چهار را مي‌فهمند معرفت برب خود و معرفت بمرگ و معرفت نر و ماده و معرفت چراگاه پس وقتي كه بهايم معرفت رب خود را داشته باشند مشكل كه فردي از افراد انسان بالكليه فاقد اين معني شود بالجمله همين قدر كه بداند كه كسي او را ساخته در اقامه حجت كفايت ميكند بلي اگر مجنون باشد يا طفل باشد كه شعور نداشته باشد يا سفيه و ضعيفي باشد كه شعورش مانند شعور ايشان باشد ميشود كه حجت بر او قائم نشود و لكن اگر حجت شرعي بر چنين كسي اقامه نشده است بجهت آنكه حجت بر عقل است و اين كس عقل ندارد حجت حيواني كه در عرض حيوانات است و حجت نباتي كه در عرض نباتات است و حجت جمادي كه در عرض جمادات است بر او قائم است و چنانكه در جمادات بعضي طيبند و قبول [ص 93] ولايت كرده‌اند و بعضي نكرده‌اند و خبيثند و در ميان نباتات و حيوانات همچنين او بهر حال از عرض اينها بيرون نرفته نهايت عقل انساني ندارد اگر زنده است روح حيواني دارد و روح نباتي دارد و بهر حال حجت الهي هم بر اينها بر نحو ديگر قائم است چنانكه خدا ميفرمايد و ما من دابة في الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم يعني هيچ جنبندهٔ نيست در زمين و پرندهٔ كه بپرد با بالهاي خود مگر آنكه آنها هم امتهائي هستند مثل شما و فرموده است و ان من امة الا خلا فيها نذير يعني هيچ امتي نيست مگر آنكه پيغمبري در آن بوده است پس در نوع هر جنبندهٔ پيغمبري بوده است و از اين است كه فرموده كل قد علم صلوته و تسبيحه يعني حجت خدا بر همه كس تمام است و بهمه كس فهمانيده است تكليف او را پس همه چيز دانسته‌اند صلوة خود را و تسبيح خود را و لكن در ميان حيوانات و نباتات و جمادات باز بعضي عاصي هستند و بعضي مطيع در شرع خود بجهت عمومات آيات قرآن و نصوص اخبار زياده از حد تواتر كه از آن جمله است روايتي كه از حضرت صادق عليه السلام شده است كه فرمودند كه هيچ چيز و هيچ آدمي و انسي و جني و ملكي در آسمان نيست مگر آنكه مائيم حجتهاي بر ايشان و خدا خلق نكرد خلقي را مگر آنكه عرض كرد ولايت ما را بر ايشان و احتجاج كرد بر آنها بما پس بعضي ايمان آوردند و بعضي كافر شدند حتي آسمانها و زمين و كوهها پس اين شخص كه شعور انساني ندارد از حيوانيت و نباتيت و جماديت بيرون نرفته و آن نوع معرفت را بخداي خود دارد و آن نوع تكاليف را بحيوانيت و نباتيت و جماديت خود ميداند و واجب است بر او كه بآن طور عمل كند و آن مصائب كه باين اصناف ميرسد همه از جهت تقصير ايشان است در تكليفِ [ص 94] خود چنانكه روايت شده است كه صيد نميشود مرغي مگر بواسطه ترك كردن تسبيح مجملاً شخصي كه بر صورت انسان است اگر بهيچ وجه شعور عقلاني ندارد خدا احتجاج ميكند بر او بآنچه احتجاج كرده است بر جمادات و نباتات و حيوانات و باز خدا راست حجت بر خلق و هيچ فردي از افراد انسان پيدا نميشود كه حجت بر او قائم نشده باشد بلكه هيچ فردي از افراد موجودات پيدا نميشود چرا كه همه را حكيم خلق كرده است و لغو نكرده و براي غايتي بوده و غايت انتفاع ايشان است و انتفاع مجاناً نميشود پس ميزاني ميخواهد و ميزان شرع است و شرع هر قومي بقدر شعور ايشان است و شرع باو نرسد مگر بنبي و نبي بايد بلسان قوم باشد پس از سنخ او نبي بر او قائم است و شرع را رسانيده و حجت بر او قائم شده است پس ثواب و عقاب جمادات در معاد جمادات است و ثواب و عقاب نباتات در معاد نباتات و آن بالاي معاد جمادات است بيك درجه و ثواب و عقاب حيوانات در معاد حيوانات است و آن بالاتر است از معاد نباتات بيك درجه و ثواب و عقاب اناسي در محشر اناسي است و آن معروف است و اين اصناف در يك طبقه محشور نشوند و همه بيك نوع جنت و نار داخل نشوند و لكل منا مقام معلوم و عجب دارم از بعضي علما كه انكار اخبار متواتره و آيات متضافره را از كتاب كرده‌اند در شعور جماد و نبات و حيوان و تكليف و سعادت و شقاوت ايشان و گفته‌اند اين اخبار استعاره است از آنكه كساني كه با اينها قرين بوده‌اند بد بوده‌اند پس زمينهاي كافر يعني مردمي كه آنجا بودند كافر بودند و نباتات كافر يعني آنها كه ميخوردند كافر بودند و حيوانات كافر يعني آنها كه نگاه ميداشتند كافر بودند و مؤمنهاي آنها هم بعكس اين و بعضي گفته‌اند يعني آنها كه صفاتشان خوب [ص 95] است مانند صفات مؤمنين است و باين مناسبت مؤمن گفته‌اند و كافر هم بعكس اين باري اگر موقع ذكر ميبود ميديدي كه چگونه مشاهد ميكردم براي تو شعور و تكليف آنها را و سعادت و شقاوت آنها را بلكه نوع تسبيح هر صنف از آنها را و شايد سابقاً در جلد نبوت اِشعاري باين شده باشد و در درسها و موعظِها مفصل بيان شده است و اصحاب تلقي كرده‌اند و در ساير رسالات هم گويا شرح شده باشد باري حال در صدد اين معني نيستم باري از آنچه در اين فصل و فصول سابق عرض شده معلوم گرديده است كه خداوند عقل را آفريده است و او را حجت خود كرده است بآنچه در او از نور خود قرار داده است اگر در چيزي يك ذره است يك ذره مكلف و اگر در كسي بيشتر بيشتر تا آنكه در هر كس كل آن است مكلف است بكل پس اين مردم در هر زمان هر قدر شعور داشتند همان قدر حجت ضرور داشتند و حجت هر زمان بقدر آن زمان بر ايشان احتجاج ميكند اما در توحيد در هر زمان بقدر شعورشان مكلف بودند از اعتقاد بخداوند و همان قدر سبب نجات ايشان بود اگر چه بقدر زياده از تجسم نمي‌فهميدند و اما در نبوت بهمان قدر و همان طور كه مي‌فهميدند ايشان را كفايت ميكرد اگر چه زياده از حد علم براي ايشان نميدانستند و همچنين در ولايت بقدري كه ميفهميدند كفايت از ايشان ميكرد و نمي‌فهميدند مگر بحد علم و فقاهت و بسا بود كه با ايشان مجادله ميكردند و رد ميكردند و پس از دليل قبول ميكردند يا بعد از آوردن كتابي ميپذيرفتند و زياده از حد فقاهت نمي‌فهميدند و اعتقاد زياده از اين درباره ايشان نداشتند و همين طورها مجزي بود از ايشان تا آنكه در اين ايام فهم مردم زياد شد و عقلها بالا رفت و دقايق امر توحيد و نبوت و امامت را فهميدند و مي‌فهمند پس [ص 96] خداوند جل شأنه چون استعداد ايشان را زياده ديد خواست ركن ديگر از ايمان را بر ايشان القا كند و آنچه خدا در كتاب خود و نبي و ائمه در سنت خود ذخيره كرده بودند از براي اهل آخر الزمان ابراز فرمايد پس از اين بود كه ابراز فرمود مقامات ركن رابع ايمان را و برخي از فضايل ظاهره ايشان را و تسليم امر ايشان بطور كليت و آن معرفت ثمره ايمان است كه تا حال انبيا و اوليا كه مردم را بسوي خدا ميخواندند براي وصول بچنين مقامات و صعود بر اين درجات بود و آن تكاليف اموري بي‌حاصل نبوده بلكه براي آنها غايتي بوده كه مالك شدن اين قدرتها و قوِّها و درجِها باشد و صاحب شدن اين فضايل باشد و ركن رابع نيست مگر معرفت آن اشخاص كه بثمره ايمان بخدا و رسول رسيده‌اند و اعمال شرعيه را كه براي تقرب بخدا ميكردند ثمره‌اش را ديده‌اند و بمقام قرب بخدا رسيده‌اند و حاصل اين حديث مستفيض قدسي كه فرمود خداوند عالم جل شأنه كه بنده بسبب نافله گذاردن بمن نزديك ميشود تا آنكه او را دوست ميدارم و چون او را دوست داشتم گوش شنواي او شوم و چشم بيناي او شوم و زبان گوياي او شوم و دست تواناي او شوم و پاي پوياي او شوم اگر مرا بخواند او را اجابت كنم و اگر ساكت شود ابتدا كنم بانعام باو در وجود او پيدا شده است و همچنين حاصل اين حديث قدسي كه فرموده است اي پسر آدم من پروردگاري هستم كه بچيزي ميگويم بشو ميشود اطاعت كن مرا در آنچه ترا امر كردم ترا مانند خود قرار دهم كه بگوئي بچيزي كه بشو بشود و همچنين حاصل اين آيه كه خدا ميفرمايد كه كساني كه گفتند پرورنده ما خداست پس مستقيم شدند نازل ميشود بر ايشان ملائكه كه نترسيد و محزون نشويد و بشارت كنيد ببهشتي كه وعده كرده ميشديد مائيم [ص 97] اولياي شما در حيوة دنيا و در آخرت تا آخر آيه بالجمله چون افهام مردم در اين زمانها بالا رفته است لايق آن شدند كه خدا بايشان بفهماند ثمره ايمان را و بشناساند بايشان آنان را كه بثمره ايمان رسيده‌اند و در ايشان آثار ايمان ظاهر شده است و اين مقام هميشه از براي مؤمنين كامل بالغ بوده است ولي مردم را طاقت فهم مقام ايشان نبوده است و طاقت فهم ثمره ايمان نبوده است حال كه آن طاقت را پيدا كردند و مي‌توانند فهميد و تسليم كرد خداوند ايشان را باين مقام فايز كرد و حكايت تازهٔ نيست آيا كسي ميتواند بگويد كه ايمان بخدا و رسول و ائمه عليهم السلام هميشه بي‌ثمر بوده و ترقي از براي مؤمنين نبوده و بدرجات قرب فايز نميشده‌اند و آثار قرب بخدا در وجود آنها ظاهر نميشده است حاشا اين را كسي نميتواند بگويد پس ايمان ثمر داشته و ثمر آن از براي عاملين بحقيقت بوده و صاحب مقامات و كمالات ميشده‌اند لكن تا حال مخفي بوده بجهت عدم استعداد مردم و آن مؤمنان خود را مخفي ميداشته‌اند در اين اوقات شمهٔ از آنها بروز كرده و اقامه بيّنه بر آنها از كتاب و سنت شده است پس بر هر كس كه بر آن بيّنات مطلع شده واجب است تصديق بآن امر و كسي كه مطلع نشده بر حالت سابق باقي است تا حجت بر او تمام شود و بر آن مطلع شود آنگاه بر او تمكين و تسليم واجب ميشود و انشاء الله بعد از اين از كتاب و سنت اقامه دليل بر آن خواهيم كرد بطوري كه مؤمن موالي انكار آن نكند و بهمين قدر در اين مطلب اكتفا ميكنيم چرا كه من‌بعد در مطالب ديگر مشروح خواهد شد .