فصل - بدانكه چون در اين عالم نظر كني بنظر تدبر و عبرت مي‌بيني كه جميع اين عالم همه محتاج خلقت شده‌اند بيكديگر در جميع متعلقات وجودشان و چون همه از صنع خداي واحدند همه بهمه مرتبط ميباشند و مجموع خلق روي‌هم‌رفته بهم پيوسته‌اند و هر يك از اجزاي آن محتاج بچيزي و رافع حاجت چيزي است و همه بهم قائم ميباشند مانند سريري كه جميع اجزاي آن محتاج بيكديگر و هر يك سبب قوام ديگري است و هيچيك بدون ديگري قائم نيست و مانند ساعتي كه هر يك از اجزاي آن قائم بديگري است و هر يك رافع حاجت ديگري و همه روي‌هم‌رفته قائم و داير است و حاجت بچرخي خارجي و ادواتي خارجي ندارد پس روي‌هم‌رفته كامل است و هر جزء بدون ديگر ناقص حال اين ساعت بزرگ هم همچنين است كه كل آن روي‌هم‌رفته كامل است و محتاج بعالمي ديگر و جزئي ديگر نيست اما بعض اجزاي آن محتاج ببعض و رافع حاجت بعض است مانند دو خشت سر بهم گذارده كه هر يك در قيام محتاج بديگري است و هر دو معاً قائمند و محتاج بمقيم ديگر نيستند پس چون در اين عالم نظر كني خداوند تشنگان آفريده و آبي آفريده كه رفع حاجت تشنگان كند و گرسنگان آفريده و ناني هم آفريده كه رفع گرسنگي [ص 36] ايشان نمايد و مرضها آفريده و دواها ايجاد كرده است و طبيبان آفريده است و همچنين هر چيزي را كه نگاه كني محتاج است بچيزي و آن چيز را هم خداوند آفريده است تا آنكه ملك او محتاج بچيزي خارج نباشد و دالّ بر احديت و غناي او باشد پس چون حكمت تمام ملك بر اين جاري شده است بايستي كه چون در عالم جاهلان و جهل آفريده است پس عالمان و علم هم آفريده باشد تا رفع حاجت ايشان شود و بتوانند زيست كرد تا اجل معلوم تا آنكه آن غايتي كه براي آن خلقت شده‌اند از وجود ايشان آشكار شود و اگر نه اين بود كه علم و عالمان بودندي جميع بني‌آدم منقرض شدندي چرا كه جميع امور عالم بعلم اصلاح ميشود و بر وفق حكمت جاري ميشود و چون علم نبود بايستي بجهل زيست كنند و صلاح از فساد نشناسند پس چون صلاح و فساد خود را نشناختندي و طبايع ايشان هم بواسطه شهوات و عادات ايشان را بفساد واميداشت انقراض كلي براي ايشان دست ميداد و خداوند عالم كه علاج هر مرضي و اصلاح هر فسادي جزئي را آفريده اخلال باين امر عظيم نميفرمايد چنانكه مي‌بيني كه نفرموده پس لامحاله در اين دنيا عالمان بايستي باشند هميشه و در هر عصري چنانكه جهل و جاهلان در هر عصري هستند وانگهي ساير امراض چيزي است كه عارض ميشود و گاه باشد كه عارض نشود پس مرضي كه ميشود عارض شود و ميشود عارض نشود خداوند علاج و علاج‌دان او را خلق كرده است پس مرض جهل كه ملازم هر كس است از اول تولد و تا بعلم عالم علاج نشود رفع نخواهد شد چگونه خداوند علاج و علاج‌دان آنرا خلق نكرده است و هر كس بنظر انصاف بنگرد و ببيند كه گياهي كه هر هزار سال احتياج باو ميافتد بلكه شايد كه از اول عالم هنوز احتياج بآن نشده است و بجهت [ص 37] اينكه من‌بعد احتياج بآن حاصل خواهد شد خدا آفريده چگونه ميشود كه خداوند چنين امر معظمي را كه حاجت همه بآن است در همه احوال و مرضش از همه امراض عظيمتر است و مهلك‌تر و با هر مرضي ميتوان صبر كرد مگر با آن چگونه ميشود كه خداوند حكيم بآن اخلال نمايد حاشا و همين برهان را از وجهي ديگر اقامه ميكنيم باين طور كه چون دانستي كه اين نوع خلقت كه بني‌آدم باشند مدني الطبع ميباشند و بايستي هر يك طبعي داشته باشند مناسب امري خاص پس طبايع خلق را مناسب جميع مكاسب آفريده است زيرا كه حاجت مدينه بآن مكاسب بود پس چگونه ميشود كه در مدينه خداوند طبعي كه مناسب علم باشد و بتواند كه از عهده علم برآيد و رفع حاجت باقي را بعلم نمايد خلق نكرده باشد پس لامحاله چنين اشخاص هميشه در عالم بوده‌اند و هستند و محال است در حكمت اخلال باين امر معظم چرا كه در اخلال بوجود عالم اخلال بوجود علم است و در اخلال بعلم فساد نظم معاش و معاد خلق و دانستي كه عالمِ هزار سال قبل بكار امروز نميخورد و عالمِ از ديده خلق پنهان رفع حاجت خلق بآن نميشود پس بايد در هر عصر عالمي محسوس مشهود قائم در ميان ايشان باشد كه بآن اقامه حجت خدا شود بر جهال هر عصر كه تازه بدنيا ميآيند و خبري از جائي ندارند و در نوع اين سخن هيچ عاقلي نميتواند نكته بگيرد و انكار نمايد و نوع اين سخن محل اتفاق عقلاست پس ميگوئيم كه در زمان هر نبي يا در حضور بلد هر نبي خود آن نبي است عالمي كه خلق از او متعلم شود پس در مواضع غيبتِ آن نبي و در هنگام فقدان نبي بايستي عالمي ديگر باشد كه اقامه حجت بر جهال آن محالّ و آن هنگام نمايد و آن امام است در هر جا كه مشهود و در هر زمان [ص 38] كه محسوس است اما در محالّ غيبت آن و در زمان فقدان بايستي عالمي ديگر باشد محسوس مشهود كه رفع حاجت خلق بآن بشود و از او اخذ كنند و حجت خداوند بر جاهلان آن حدود قائم بشود و اگر در اين حدود ضرور نباشد در هيچ حد ضرور نخواهد شد و بديهي است كه بني‌آدم با جهل متولد ميشوند و هميشه بني‌آدم هستند و هميشه جاهل در دنيا هست پس هميشه احتياج بعالم محسوس هست و بديهي است كه استاد غايب يا استاد ميت تعليم نميكند و شاگرد نميپروراند و شاگردان از او تعليم نميتوانند گرفت و عادة الله بر اين جاري نشده است كه چنين متعلم شوند پس در هر عصري استاد حاضر موجودي مشهودي بايد بفهم چه ميگويم اگر من عاميانه سخن ميگويم شما ناظران عالمانه بفهميد و بهره بريد و بدانيد كه چنانكه گنج در ويرانه است علم در اين سخنان پريشان ويرانه من پنهان است .

فصل - بدانكه خداوند اين عالم را كه خلق كرده خلق كرده است بر حسب طبايع و حكمت او قرار گرفته است بر اجراء امور عالم بر مقتضاي طبايع و اين كيفيت سنتي و عادتي شده است در نظم اين عالم مثلاً مقتضاي طبايع اين است كه باران بي ابر نيايد و نميآيد و ابر بدون حرارت هوا پيدا نشود و نميشود و سنگ بدون محرك حركت نكند و نميكند و آب بطرف بالا جاري نشود و نميشود و همچنين جميع امور اين عالم حكم شده است كه بر حسب طبايع و مقتضيات آن جاري شود و اين حكم خداست در نظم اين عالم و عادت حكمت است در گردش اين اوضاع پس جميع اين اوضاع بر نهج طبيعت جاري ميشود و چون مشيت الهي بر نحو اكراه و اجبار خلق جاري نميشود آنچه طبايع خلايق آنرا اقتضا نميكند خداوند مشيت را بآن متعلق نميكند [ص 39] مثلاً مشيت هرگز بصعود سنگ بدون قاسري و نزول نار بدون قاسر قرار نميگيرد و اگر اين اصل را بداني و بفهمي و بر خود حتم كني ريشه آمال و اماني بي‌حاصل را از دل خواهي كند ديگر نكشته اميد درويدن نخواهي داشت و طلب نكرده اميد حصول نخواهي پروريد چرا كه اينها خارق عادت حكمت است و خلاف نظم اين عالم نظم اين عالم بر اين است كه خدا ميفرمايد ليس للانسان الا ما سعي و ان سعيه سوف يري يعني نيست براي انسان مگر سعي او و سعي او بزودي باو نشان داده ميشود پس نظم اين عالم چون بر نهج معتاد طبايع شد بايد طمع از خارق عادت در امور بريد و سعي كرد تا بر حسب عادت اين عالم حركت كرد پس بدانكه در خانه خوابيدن و اُمنيه داشتن كه من بعد عالم ميشوم يا در عصيان زيست كردن كه خدا مرا خواهد آمرزيد يا كسالت كردن كه دولتي بمن خواهد روزي شد و امثال اينها كلاً تخم حسرت و ندامت است كه ميكاري و از اين تخم جز حسرت و ندامت نخواهي چيد بايد سعي كرد و تحصيل علم و دنيا و آخرت كرد و بقدر سعي حاصل خواهي برداشت و بغير از اين طور خارق عادت است و خارق عادت معجزه پيغمبران است و بجز جهت اقامه حجت آن هم در هنگام ضرورت از ايشان ظاهر نميشد و اما در ساير امور جميع انبيا بر حسب عادت اين دنيا راه ميرفتند چنانكه خدا هم بر حسب عادت اين دنيا امور را جاري ميكند و اين مسئله از غناي مطلق برداشته ميشود و از عدل او تعالي قدره پس آنچه ميخواهي كه بدروي و بقدري كه ميخواهي بكار و بكاشتن هم اكتفا مكن بلكه آبياري كن بآبياري هم اكتفا مكن بلكه حراست كن تا هنگام درو آنگاه درو كن و ضبط كن و از اينجا بدان كه محروم‌ترين مردم كاهلان و كسلان ميباشند كه عمر خود را بان شاء الله و ان شاء الله لفظي گذرانيده [ص 40] و نميدانند كه لايشاء الله الا ما يقتضيه الحكمة و العدل و الغناء و خدا نميخواهد غير نظم عالم را و نخواسته غير نظم عالم را پس چه انشاء الله بغلط ميگوئي باري از مطلب دور شدم و مقصود اين بود كه جريان امور در اين عالم بر حسب اقتضاي طبيعت است و عادة الله اين است كه جاهلان عالم نشوند مگر بتعلم نزد عالمي و مريضان بهبودي حاصل نكنند مگر بمداوا نزد طبيبي و تشنگان سيراب نشوند مگر بآبي و گرسنگان سير نشوند مگر بغذائي و همچنين و غير از اين معجزه است و شأن انبياء اگر نبي هستي اعجازي بكن و الا بر حسب عادت جاري شو پس نظم عادت عالم بر آن است كه بايد جاهلان از عالمان علم تعليم بگيرند و هر عالمي از عالم سابق خود تعليم گرفته باشد و هكذا اين است كه در شريعت امر بطلب علم شده است و فرمودند اطلبوا العلم و لو بالصين يعني طلب كنيد علم را اگر چه بچين باشد و همچنين فرمودند طلب العلم فريضة علي كل مسلم يعني طلب علم فريضه است بر هر مسلم و چگونه ميشود كه نظم طبيعي اين عالم اين باشد و عادة الله هم بر نظم طبيعي باشد و جهال آفريده و امر بطلب علم كرده باشد و عالم و علم در هر عصري نيافريده باشد و همچنين معتاد طبيعت اين عالم نيست كه از مردگان بتوان طلب علم نمود و بايشان در تعلم بتوان قناعت نمود تو گمان مكن كه گاه نگاه بكتاب عالمي سابق ميكني و بهره ميبري زيرا كه اولاً كه تو آنقدر علم تحصيل كرده و انس بكلام علما گرفتهٔ تا حال ميتواني كلام ايشان را بفهمي و بهره قليلي ببري و باينجا نرسيدهٔ مگر بواسطه عالمي زنده كه تو را باينجا رسانيده است و اين خلاف نظم طبيعت نيست كه آدمي بعد از استعداد و علم قليل بفكر و نظر در عالم و كتب علم خود را زياد كند و عادت بر اين جاري شده كه زياد ميشود علم باين طور و ممكن است [ص 41] و ثانياً آنكه كلام در جاهل است و جهالي كه بدنيا ميآيند عالمي ناطق براي ايشان ضرور است تا آنكه برتبه علم برسند و قوتي بگيرند تا سرمايهٔ بگيرِ ايشان بيايد و بتوانند آنرا زياد نمود پس نظم عالم بر طلب و سعي شد و طلب و سعي بايد براي چيز موجود باشد پس بايد طلب عالم مشهود موجود را نمود و از او اخذ علم كرد و هر كس غير اين خواهد اعجاز خواسته است بلي اگر چه نظم عالم بر اخذ از كسي است و لكن اين مطلب بعد از آني است كه عالمي در عالم پيدا شد و ظاهر گرديد آنگاه نظم عالم بر آن ميشود كه من‌بعد از آن اخذ كنند اما در مبدأ نظم عالم بر آن است كه بي‌واسطه شخص ظاهري آن امر صورت گيرد زيرا كه اگر مبدء بي‌واسطه نبود ابداً بايستي نوعي از انواع خلق پيدا نشوند تدبر كن در حضرت آدم عليه السلام و نسل آن بزرگوار كه بعد از وجود شريف او نظم عالم بر توالد و تناسل شد و ديگر انساني بطور تكون پيدا نشود و اما وجود خود آن حضرت بطور تكون بود بي‌واسطه پدري و مادري و علت و حكمت اين را مشروحاً در درسها بيان كرده‌ام ولي اينجا مقتضي نيست الآن پس بعد از پيدا شدن هر مبدأ ديگر بغير از تولد از آن مبدأ نميشود اما خود مبدأ بدون تولد بايد بشود و مبدأ مختلف شود اگر مبدأ كلي است ديگر تكوّن نميشود بعد از آن و من‌بعد همه از آن تولد ميكنند و ولد و جزء اويند و اگر مبدئهاي جزئي است ميشود كه مكرر از آن جنس پيدا شود مانند آنكه ميشود كه كرم در خاك تولد كند و از نسل كرمهاي سال قبل نباشد مثلاً و اما آدمي ديگر نميشود چرا كه آن كلي است و همچنين مثلاً اسپي ديگر تكون نشود چرا كه آن هم جامعيت و كليتي دارد اما نبات بدون تخم سابق و ريشه سابق تكوّن ميكند چرا كه از اجزاي همين عالم است و نفسي از [ص 42] فوق اين عالم ندارد كه نسبتش بهمه علي السواء باشد و همچنين حشراتي كه نزديك بحالت نباتي هستند و اما صاحب نفس يگانه ديگر نشود مگر از همان ممر طبيعي حال مقصودم از بيان اينها نه حكمت طبيعي است اينها همه مثل و تعبير است از مطلب الهي نبوي علوي كه در نظر دارم پس بطور اختصار و اشاره از دور بمطلب ميگويم كه چون آدم علي نبينا و آله و عليه السلام پيدا شد كلي بود در انسانيت و مبدأ بود و كلي و مبدأ بود در شريعت و علم پس بعد از شرع او هر چه علم و عالم بود همه از او تعليم گرفتند و همه تلامذه او بودند و اوصيا و علماي امت او بودند و نظم طبيعي عالم نبود كه كسي مبدأ جديد شود در آن نحو شرع و علم و همين طور عالم از نسل او بودند در تن و در علم كه آن علم هم نسبت بعلوم ديگر بمنزله تن و جسم بود تا آنكه عالم را استعداد آن پيدا شد كه مبدأ مثالي پيدا شود پس حضرت نوح آمد علي نبينا و آله و عليه السلام و مبدأ شرع مثالي شد اگر چه او هم جسم داشت و جسمانيت او از حضرت آدم متولد بود لكن مثاليت او ابتدائي بود پس او بدون تولد تعلم پيدا شد و مبدأ بود و بعد از او جميع علماي مثالي از او اخذ كردند و همه فرزند علمي او بودند و نظم طبيعي عالم نبود كه از او اخذ نكرده مبدأ مثالي ديگر پيدا شود پس امر بر همين منوال بود تا عهد حضرت ابرهيم علي نبينا و آله و عليه السلام و آن حضرت مبدأ علم مادي شد و علم او ابتدائي بود و چنانكه عالم را در عهد حضرت آدم اقتضاي آن پيدا شد كه آدمي مكوّن شود در عهد حضرت ابرهيم عليه السلام عالم را اقتضاي آن پيدا شد كه حضرت ابرهيم مبدأ علم مادي شود اگر چه در جسم اولاد آدم بود و در مثال اولاد نوح بود و از اين جهت گفته شد و ان من شيعته لابرهيم يعني ابرهيم از تابعان نوح است پس [ص 43] هر كس بعد از حضرت ابرهيم آمد همه ذريه و نسل او بودند و همه علوم مادي در عالم از علم اوست و ملت ابرهيم بعد از او ثابت و قائم بود و همه تلامذه او بودند تا آنكه عالم را اقتضاي مبدأ طبيعي پيدا شد پس حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام مبدأ شد و علم طبيعي در عالم آشكار فرمود و شرع طبيعي آورد و مبدأ شرع طبيعي شد و هر نبي كه بعد از او آمد و همه اوصيا و علما همه بناموس و شرع او راه رفتند اگر چه خود او در جسم ولد آدم بود و در مثال ولد نوح و در ماده ولد ابرهيم بود اما در شرع طبيعي آدمي ابتدائي بود پس همه از ذريه او بودند و فرزند شرع و علم او بودند تا زمان حضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام پس عالم را اقتضاي مبدأ جديد و مبدأ نفساني پيدا شد و علمي نفساني در عالم آورد و مكوّن شد بدون تولد از آباء و آدمهاي سابق اگر چه در جسم و مثال و ماده و طبيعت فرزند آباي سابق بود اما در علم نفساني فرزند كسي نبود و مبدأ جديد بود پس بعد از او همه اوصيا و علما و انبيا تابع شرع و دين او بودند و همه فرزند او بودند تا عالم را اقتضاي تولد روح پيدا شد پس حضرت خاتم النبيين صلوات الله عليه و آله بوجود آمدند و شرع و دين جديد آوردند اگر چه بحسب جسم و مثال و ماده و طبع و نفس از فرزندان انبياي سابق بود و از اين جهت فرمود ماكنت بدعاً من الرسل يعني من رسول طرح تازهٔ نيستم و خطاب شد باو انا اوحينا اليك كما اوحينا الي نوح و النبيين من بعده يعني ما وحي كرديم بتو چنانكه بنوح و پيغمبرانِ سابق وحي كرديم و وحي شد باو كه اولئك الذين هدي الله فبهديٰهم اقتده يعني آن پيغمبران را خدا هدايت كرده است پس بهدايت آنها اقتداء كن و وحي شد باو كه اتبع ملة ابرهيم حنيفاً يعني متابعت كن ملت ابرهيم [ص 44] را كه مستقيم بود يا در حالتي كه تو مستقيمي خلاصه آن حضرت مبدأ شرع روحاني جديد و ابو البشر شرع روحاني بود و هر كس بعد از او است از اوصيا و علما همه تابع و فرزند اويند و بايد از او اخذ كنند و نظم طبيعي عالم بر اين است كه ديگر مبدئي روحاني پيدا نشود تا روز قيامت و همه تابع او باشند از اين جهت فرمود انا و علي ابوا هذه الامة و اوصياي بعد از او همه بر طريقه او بودند و امر بر همين منوال هست و همه بايد متابع كتاب و سنت او باشند تا ظهور امام عصر عجل الله فرجه كه آن حضرت وقتي كه ظاهر شود مبدأ جديد خواهد شد و چنانكه حضرت عيسي نسخ شريعت موسي نكرد و لكن تكميل آنرا فرمود و مباني آنرا تشييد فرمود بزيادتي بعضي امور امام عصر عجل الله فرجه كه خواهد آمد نسخ اين شريعت نميفرمايد و در روح فرزند اين شريعت است و داعي بسوي اين و مكمل اين و لكن مبدأ شرع عقلي خواهد شد و تجديد شرايع و احكام خواهد كرد يعني همين شرع را تصفيه خواهد كرد و حقايق آنرا آشكار خواهد كرد و چنانكه عقل و روح يكي است الا اينكه عقل باطن روح است و صافي و لطيف روح آن حضرت هم حقيقت و صافي و باطن اين شرع را ابراز دهد و چون مبدأ جديد است وارد شده است كه يأتي بشرع جديد و كتاب جديد هو علي العرب شديد يعني ميآورد شرع جديدي و كتاب جديدي كه بر عرب شديد است و چون حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مُرّ حقيقت امر را اظهار نفرمود بجهت عدم صلاحيت اين عالم آن بزرگوار چون عالم را صالح كند و در زمان صلاح آيد مرّ حق را آشكار كند و دين خالص را بفرمايد و اگر نه مبدأ بود نميآورد كلمهٔ كه همه نقبا و نجبا مگر يازده نفر از آن فرار كنند و حكم بباطن نميكرد و معلوم است از اخبار كه [ص 45] آن بزرگوار حكم بباطن خواهد فرمود و بغير اين طورِ منتشر در اين ازمان سلوك خواهد فرمود و جميع مردم را عالم خواهد كرد تا آنكه زنان در خانِهاي خود قضاوت كنند و مردم ملائكه و جن را ببينند و مردگان را مشاهده كنند و از قبور خود بيرون آيند اينها همه آثار آن است كه آن نظم و آن عالم غير اين نظم و اين عالم است خلاصه بعد از آن بزرگوار همه بر نظم و وتيره او راه روند و همه فرزند عقلاني او باشند تا آنكه حضرت پيغمبر صلوات الله عليه و آله ثانياً ظهور فرمايد و شرع فؤادي و كتاب فؤادي آورد و جميع عالم از شايبه ظلمات و كثافات طاهر شده بشرع آن وقت راه بروند و آن شرع همين شرع است و لكن صاف شده از شايبه كدورت اين زمان چنانكه فؤاد همان عقل است الا آنكه صاف شده و خالص گشته و احكام الهي حقه آن وقت آشكار شود و حقيقت و لبّ كل شرايع كه علت غائي ايجاد عالم بود كه همان معرفة الله است آن وقت مشهود گردد و همه فرزند فؤادي آن بزرگوار باشند تا آنكه قيامت برپا شود و رجوع امور بخدا شود و شرع قيامت و نظم آن عالم برپا شود كه غايت الغايات و نهايت النهايات است آه آه نميدانم ميفهمي چه ميگويم يا نه باري سخن را روي با صاحبدلان است و آنها انشاء الله بهره ميبرند خلاصه سخن در نظم طبيعي اين عالم بود و غرض آن بود كه بعد از بعثت تا ظهور همه فرزند روحاني پيغمبرند صلوات الله عليه و آله و بايد اباً عن جدٍ از او بگويند و روايت او را بيان بكنند و احدي را جايز نيست كه مبدأ شده و چيزي اختراع كند كه در كتاب و سنت او نباشد پس نجات در اين ايام براي فرزندان پيغمبر است صلي الله عليه و آله و هلاك از براي مبدعان در دين و مخترعان و خودرأيان ميزاني براي حقيت نسب بهتر از آن نيست كه فلان كس فرزند فلان كس است و فلان كس [ص 46] فرزند فلان تا آنكه فلان فرزند رسول صلي الله عليه و آله پس شجره آباء و اجداد در كار است و هر كس از زير بوته درآيد كرمي است تولد كرده انسان بعد از ظهور مبدأ بايد پدري و مادري داشته باشد و نظم طبيعي و عادة الله بر اين جاري شده است كه انسان را پدر و مادر باشد و طفره در تولد هم نميشود كه كسي امروز بي پدر و مادر ملاحق و سابق از نسل آدم باشد نسل آدم پدر و مادر متصل ميخواهد تا آدم پس هر كس از نسل پيغمبر است صلي الله عليه و آله بايد تابع آباء علمي كه علما باشند باشد تا آنكه سند علمش و نسب علمش منتهي به پيغمبر صلي الله عليه و آله كه پدر علمي است و ائمه كه امهات مؤمنين ميباشند و حواء شرع روحانيند باشد و الا از نسل ايشان نيست پس از اينجا بفهم و بدان كه عالم حقيقي امروز آن كسي است كه تابع علماي سابق باشد و علمش مأخوذ از علم ايشان باشد و بواسطه ايشان متصل بعلم رسول خدا شود و هر كس علمش منقطع از علما باشد يا دو سه پشت يا زياده برود آن وقت منقطع شود آن داخل نسب است و چنانكه خارج از اين نسب شريف ملعون است داخل اين نسب هم و حال آنكه از ايشان نباشد ملعون است و ميزان صحت نسب شجره است و شجره نسب آيات كتاب و سنت رسول است صلي الله عليه و آله و آل‌محمد عليهم السلام پس هر كس كه كتاب و سنت علم او را تصديق كرد در نسب حلال‌زاده است و از نسل پيغمبر است و هر كس را كه تصديق نكرد معلوم است از اين اولاد نيست و داخل نسب كرده است خود را و ملعون است پس از اين فصل معلوم شد كه هر كس كه ميخواهد مؤمن باشد در اين ايام بايد از فرزندان پدر و مادر ايماني باشد و تولد كند از آن پدر و از آن مادر بعد از اينكه جسمش از پدر و مادر جسماني تولد كرده و چنانكه نميشود كه جسمي فرزند [ص 47] آدم باشد بدون وسائط همچنين نميشود كه كسي فرزند پدر ايماني باشد بدون وسائط ايماني پس گوئيم اگر گوئي امروز مردم مأمورند بايمان پس پدر و مادري ملاحق ميخواهند كه ايمانشان از او تولد كند و اگر گوئي مأمور نيستند كه اين قول خلاف مذاهب و ملل است پس بگرد و از براي خود پدر و مادري پيدا كن كه از او تولد كني يك بار ديگر تا در جرگه امت رسول شوي و از اين فصل معلوم ميشود كه هر كس پدر و مادر متصل ندارد از امت نيست چرا كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است انا و علي ابوا هذه الامة پس اين امت فرزندان اويند و فرزندان او اين امتند حال اگر كسي وسايط ندارد چون از او متولد نيست فرزند او نيست بفهم كه چه گفتم و چون سخن باينجا رسيد بخاطرم آمد كه بطور اختصار بيان كنم كيفيت تولد جسماني را تا كيفيت تولد روحاني را بفهمي بدانكه بعد از اينكه نطفه در رحم مادر قرار گرفت و در آنجا منعقد شد باو متصل شود رگهائي كه از جگر مادر رسته است تا رحم و رگهائي كه از قلب مادر رسته است تا رحم و خون از آن رگها بيايد تا آنكه آن طفل صورت گيرد و اعضاي او درست شود و خون زرد خالص در دل او جمع شود و در آنجا بخار كند پس از روح مادر در آن درگيرد حيوة مانند آنكه چون فتيله دود دارد و نزديك چراغ ميبري چون آن دود ملاقات چراغ كند درگيرد و مشتعل شود پس از براي او دو خلق باشد يكي خلق اول كه خلق دود باشد كه روغن مكلس ميشود و دود ميشود و يكي خلق ثاني كه خلق نور در او باشد و مادام كه خلق ثاني در او پيدا نشود آن دود تيره است اگر چه استعداد دارد ولي چه ميكند تا نظر چراغ باو نشود پس همچنين است آن روح كه در تن طفل يافت ميشود نهايت سعي طبيعت آنست كه روح بخاري پيدا كند [ص 48] و اگر از روح مادر باو اشراق نشود و بآتش او درنگيرد صاحب حيوة نخواهد شد پس ميگوئيم كه امر باطن هم چنين است مؤمن آن شخص مؤمن است كه روح ايماني همچنان كه روح نباتي از نباتات پيدا ميشود و از نباتيت مادر در فرزند درميگيرد بواسطه رگهاي جگر مادر و نمو ميكند و نامي ميشود و روح حيواني فرزند از روح حيواني مادر درميگيرد بواسطه رگهاي دل مادر و فرزند زنده ميشود و از عصبهاي دماغي مادر روح نفساني طفل درميگيرد و متحرك و حساس ميشود و تولد ميكند همچنين بعد از اينكه بدنيا آمد و حيوانيت او كامل شد بايد يك دفعه ديگر متولد شود از مادر انساني كه مادر ايماني باشد پس بايد چندي در رحم مادر ايماني باشد تا در آنجا استعداد پيدا كند و رقيق و لطيف شود پس بواسطه رگهاي اتصالي او بمادر آتش ايمان در وجود او درگيرد و بيكدفعه زنده شود و مؤمن شود و او هم بعد بحد بلوغ رسد و بتواند كه از او ولدي متولد شود مثل مادرش پس شخص بعد از تولد از مادرِ حيواني بايد چندي داخل شود در رحم مادر انساني و در آنجا بماند و از جنس غذاهاي آن مادر بخورد و جنس غذاهاي مادرِ ظاهري خون جگر و خون دل بود و جنس غذاهاي مادر انساني علم است يعني شريعت كه از آن نباتيت ايمان درست ميشود و علم طريقت كه از آن حيوانيت ايمان درست ميشود و علم حقيقت كه از آن انسانيت ايمان درست ميشود پس مدتي در رحم مادر زيست كند و از آفات اعراض عالم مصون باشد چرا كه در آن وقت طاقت صدمه اعراض خارج كه همه اعداي وجود اويند ندارد پس در رحم كنف او مصون باشد تا آنكه از اين غذاها بتدريج بخورد و بنيه او استعدادي پيدا كند و بدن ايماني او درست شود و در او ابخره لطيفه پيدا شود و مطيع و منقاد روح [ص 49] مادر گردد آنگاه يكدفعه روح الايمان در او درگيرد و از اينجا معلوم شد كه خلق ثاني خلقي است عنايتي و از عمل خود انسان نيست چنانكه روح طفل از عمل طبيعت نبود بلكه از عنايت روح والده بود حال همچنين شخص ميتواند عمل كند بشرايع و عمل بشرايع ايمان نيست و ميتواند تحصيل علم كند و علم حاصل ايمان نباشد بلكه چون علم و عمل تحصيل كند رقيق و بخاري گردد و اين هيچ دخلي بايمان ندارد و اگر بخار هزار سال بخار و لطيف باشد تا در او روح مادر درنگيرد بحسب عادت نتواند زنده شود مگر آن مبدأ كه او از باطنش بظاهرش حيوة جاري ميشود بجهت شدت اعتدال او و عنايت خاصه الهي و اما عنايت عامه باسباب ظاهره است پس بعد از مبدأ نميشود بخاري حي شود مگر بواسطه حيوة مادر پس همچنين انسان ممكن نيست عادةً كه روح الايمان در او درگيرد مگر بواسطه عنايت خاصه مادر كه عنايت عامه خداست پس چون مادر يافت فرزند خود را كه نهايت رقت و مطاوعه پيدا كرده است و نبات شريعت و حيوان طريقت و انسان حقيقت او نهايت مطاوعه و لطافت را پيدا كرده در او ميدمد از روح الايمان و آن وقت خلق آخر در او جلوه كند چنانكه خدا ميفرمايد ثم انشأناه خلقاً آخر فتبارك الله احسن الخالقين پس خلق آخر اشتعال شخص است بايمان مادر و چون مشتعل شد چشم ديگر در او پيدا شود و در عرصه بالاتر داخل شود و چيزهاي ديگر بيند و بشنود و بفهمد و مشاعر ديگر در او پيدا شود و فهم او نسبت باول مثل فهم انسان باشد نسبت بحيوان و نبات و جماد و آن از اندازه وصف بيرون است و چون او حي شد باز بايد مدتي در همان رحم بماند تا آنكه روحش قوتي بگيرد و باز نتواند بزودي از مادر جدا شود و بايد باز مادر او را از اعراض نگاه دارد و چون هنگام تولد او [ص 50] رسيد و متولد شود آنگاه باو فرزند توان گفت و باز بايد در حضانت مادر باشد و شير خارجي باو دهد و غذاي پاكتر و پاكيزه‌تر باو بخوراند و چشمش در عرصه ديگر باز شود و عالمي ديگر بيند و همانها كه مادر ميديد ببيند و آنچه مادر مي‌شنيد بشنود و در حضانت او بماند و تا دو سال مادر غذاها را مناسب او كند و بحلق او بريزد تا چون قوت گيرد آنگاه تواند كه از غذاهاي مادر خورد و آن غذاهاي قوي كه مادر ميخورد بخورد و باز بايد در حضانت او باشد و آنرا از اعراض حفظ كند تا چون بهفت سال رسد او را بتربيت پدر دهد و از آداب پدر تعلم گيرد و مانند او بنشيند و مانند او بگويد و مانند او حركت كند تا چون بحد بلوغ رسد او خود پدري و مادري باشد براي غير و بهمين قسم از او اولاد پيدا شود و رشته نوع مستمر گردد و امتداد پذيرد نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي خوب ميگويد شاعر عرب كه :

قد يطرب القمري اسماعنا و نحن لانعرف الحانه

يعني سرود قمري ما را بطرب ميآورد و لكن ما نمي‌فهميم او چه ميگويد حال هم ظاهراً چنين باشد سرودهاي ما بعضي از دوستان را بطرب و وجد ميآورد و لكن الحان مرا نمي‌فهمند باري هر سخن اهلي و هر نكته مكاني دارد از آنچه در اين فصل عرض شد معلوم شد كه نظم طبيعي اين عالم آن است كه هر مولود پدري و مادري بعد از مبدأ داشته باشد و چون پدر و مادر اصلي كه آدم و حواي روحاني باشند براي اين امت پيغمبر و علي است صلوات الله عليهم اجمعين بايد جميع هر كس بعد از اوست از نطفه نبي و بطن ولي باشد نطفه نبي اسلامي است كه القا كرده و اين اسلام در رحم ولايت ولي بايد ايمان شود اگر اسلام حقيقي باشد بايد تسليم باشد و تسليم مطاوعه [ص 51] است مانند تسليم بخار و مطاوعه بخار چون تسليم و مطاوعه پيدا شد روح الايمان كه خلق آخر است در آن درميگيرد و آنگاه در عرصه ديگر درميآيد اين است معني آن كلامي كه در انجيل است كه كسي كه دو مرتبه متولد نشود داخل ملكوت آسمان نشود پس چون آتش روح الايمان در دود اسلام او درگيرد از عرصه آتش شود و اسم آتش بر او راست آيد و چشم آتشي او باز شود سخن بطول انجاميد و مقصود همه همان بود كه عرض كنم كه انسان در هر عصري پدر و مادر ملاحق ميخواهد تا روح الايمان او از ايشان تولد كند و پدر و مادر ملاحق بايد مشهود فرزند باشند چرا كه از ايشان تولد كرده و از ايشان بايد تعليم گيرد پس برو و از براي خود پدر و مادري پيدا بكن و بي پدر و مادر مباش كه روح الايمان از زير بوته بيرون نميآيد و عادة الله بر اين جاري نشده است و نسل پيغمبر صلي الله عليه و آله منقرض نيست و دين او مخترم نخواهد شد و كاش مي‌فهميدي كه چه ميگويم .

فصل - هر كس چشم بصيرت او باز باشد و از اوضاع اهل عالم مطلع باشد مي‌بيند علانيه كه نفوس اكثر مردم شرير است و غالب از اهل عادت و طبيعت و رياست و حميت و عصبيت و عداوت ميباشند آن تعارفات ظاهره را كه ميگوئيم انشاء الله همه خوبند همه مؤمنند بگذار بكناري و چشم دل باز كن ببين كه از اعلي تا ادني از قوي و ضعيف و غني و فقير و عالم و جاهل و صغير و كبير جميعاً در قيود خودپرستي گرفتار و اسم تدين را مايه اعتبار خود قرار داده‌اند و چيزي كه در غمش نيستند تدين است و چيزي كه از همه چيز مشكوك‌تر است عقايد است بلي نظم عالم طوري شده [ص 52] است كه در ميان ديني كه متولد ميشوند نميتوانند غير آن را ابراز داد و همه يكديگر را گول ميزنند و اگر قلب هر يك را بشكافي مي‌بيني خالي از امر دين است نميگويم كه جميع مردم چنينند بلكه قليلي قليلي از مردم يافت ميشوند بر غير اين صفت كه من‌بعد صفت ايشان خواهد آمد و اين را نه من ميگويم بلكه خدا ميفرمايد و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون يعني ايمان نميآورند اكثر مردم بخدا مگر آنكه مشركند و همچنين ميفرمايد قليل من عبادي الشكور يعني كمي از بندگان من شاكرند و ميفرمايد همه جا كه اكثر ايشان نمي‌فهمند و اكثر ايشان فاسقند و هكذا و در حديث وارد شده است كه الناس كلهم بهايم الا المؤمن و المؤمن قليل و المؤمن قليل و المؤمن قليل المؤمن اقل من الكبريت الاحمر و هل رأي احدكم الكبريت الاحمر يعني مردم جميع ايشان بهائمند مگر مؤمن مؤمن كم است مؤمن كم است مؤمن كم است مؤمن كمتر از گوگرد سرخ است و آيا كسي ديده است گوگرد سرخ را و در حديث ديگر ميفرمايد كه نه هر كس بولايت ما قائل باشد مؤمن است بلكه خدا ايشان را بجهت انس مؤمنين آفريده است و اگر پرده جهالت را از چشم و پنبه غفلت را از گوش برداري بر آنچه در اين فصل نوشتم و مينويسم درست مطلع ميشوي و خوب است كه تفصيل دهم مسئله را تا اندكي با خبر باشي تفكر كن در روي زمين كه آنچه در آن طرف زمين است از ينگي‌دنيا كه همه غافل از رسم دين و آدابند و از پيغمبران معروف اين سمت ظاهر آگاهي ندارند و اما اين سمت زمين آنچه از بلاد بت‌پرستان و يهود و نصاري است كه جميعاً خارجند از مراسم دين‌داري چنانكه در رساله جواب پادري انگليس بتفصيل نوشته‌ام و از امت پيغمبر [ص 53] صلي الله عليه و آله هم جميع هفتاد و دو فرقه كه منحرف شده‌اند از راه و رسم آل‌محمد عليهم السلام جميعاً كافرند و از اهل نار و دخلي بتدين و حفظ دين ندارند و جميع ايشان هم هياكل شيطان شده‌اند و در صدد ضايع كردن دين حق و اهل حقند چنانكه مي‌بيني كه همه بر دفع دين شيعه كمر بسته‌اند و در صدد تخريب اويند و آنچه اهل تخمين تخمين كرده‌اند بسياحت و ثبتها و دفترهاي دول اهل ربع مسكون بتقريب هفت‌هزار و چهارصد و هفتاد لك مخلوقند و ديگر گاهي قليلي زياده يا قليلي كمتر ميشوند و هر چه ميميرند بازائش ميآيند و هر چه ميآيند بازائش ميروند و هر لكي صدهزار نفس است و از اين جمله هزار و يكصد لك ملت اسلام است و نود لك يهودي و دوهزار و دويست و هشتاد لك نصاري و چهارهزار لك بت‌پرست است و از آن هزار و يكصد لك ملت اسلام اگر ده پانزده لك مذهب شيعه باشد كه در دست باقي ذليل و حقيرند و در بدن گاو سياه عالم مانند لكه سفيدي هستند و چون در اين شرذمه قليله بنگري جمع كثيري از اينها اهل باديه و ايلاتند كه بجز اسم شيعه چيزي ديگر بر سر ايشان نيست و از راه و رسم دين‌داري بكلي غافلند و كاري جز چرانيدن گوسفند و ماديان و شتر خود ندارند پس اين طايفه در اعصار حافظ دين حق نتوانند بود و راعي مذهب نميتوانند باشند بالبداهه بلكه در باطن در زمره انسان محسوب نشوند و اما اهل بلاد و قُرٰي پس جمعي از ايشان رعاياي ساكن در قرٰي هستند كه آنها هم مشغول بامر فلاحت و سقايت و شباني و گاوچراني خودند و بيچارِها فرصت دين و ايماني ندارند مثل آنكس كه باو گفتند چرا نماز نكردي گفت من فرصت كردم كه نماز نكردم پس اين طايفه هم اهل دين و حافظ شرع در اعصار و امصار [ص 54] نيستند و هنوز بعد از تربيت صد و بيست و چهارهزار نبي روي خود را درست نميتوانند شست چگونه ميتوانند حافظ دين باشند و چون از ايشان گذشتي در اهل بلاد تفكر ميكنيم مي‌بينيم جمعي هستند كاسب و اهل بازار و كاروانسرا و دكاكين كه ايشان را شب و روز همّي جز تحصيل دنياي دني و كسب با غلّ و غش و مكر و حيله چيزي ديگر نيست و طالب چيزي ديگر نيستند و مسائل دين خود را نمي‌دانند چه جاي آنكه حافظ دين باشند و بتوانند دين را از دست ملحدين محفوظ داشت و صنفي ديگر جنود و لشكريانند و حرسه ثغور و حدود كه در بلاد بتغلب غالب آمده‌اند و همّ ايشان در جميع اعصار جمع اموال و فتح بلاد و قلاع و غالب آمدن بر ضعفا و تحصيل دول و مقهور كردن خلق است و حفظ ثغور و حدود از اعداي خود اينها هم كه شب و روز فرصتي براي غير معاصي و تخريب ندارند سهل است كه اگر بدانند عالمي مردم را ميخواند بدين و احتمال ضرر دولتي در آن دهند آن عالم و آن اتباع را مستأصل ميكنند و نميگذارند كه نفس بكشند حالِ اينها هم معلوم است كه حافظ دين از شر شياطين و ملحدين نميتوانند بود بلكه خود مخرب آئين و شايع‌كنندگان معاصيند و مذهب و ملت ايشان دنياست چون از اين طبقه بگذري جمعي ديگر اداني طلاب و كسبه علومند كه احوال ايشان اوضح من الشمس و ابين من الامس است كه همه متملقان و مرائيان و طالبان اوقاف و وظائف و زكوة و مستمريهاي از سلاطين ميباشند و معذلك غالب علوم ايشان از علوم عربيه و علوم رسميه نگذشته است و همين علوم كه نفعي بدنيا و مجلس‌آرائي ايشان دارد همان را گرفته‌اند و باقي را ترك كرده‌اند و همه گرگانند كه بلباس ميشان درآمده و هم ايشانند در هر عصري كه عداوت كلي با حق [ص 55] و اهل حق دارند و امرشان بر جهال مشتبه است و آن اصناف اول امرشان بر كسي مشتبه نيست و هم ايشانند كه بظاهر خود را حافظ دين مي‌نمايند و جلوه در محراب و منبر ميكنند و چون بخلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند بعضي از ايشان خود را بقري انداخته و اسلام و مناكح و مواريث و معاملات آن قري را فاسد كرده‌اند و بعضي ديگر خود را ملاباشي و قاضي و صاحب منصب نزد سلاطين كرده ملازم ايشانند و مخرب امر شرع و مروج اسباب سلاطين شده‌اند و حقيقةً ايشان هم از عمّال ايشانند و بعضي ديگر وكيل مدعيان و وصي اموات شده‌اند و عالمي را بفساد آورده‌اند و نزاع مابين مسلمين همه از ايشان برپاست و حيلِها و مكرها كه آنها را شرعي نام كرده‌اند در عالم از ايشان منتشر است افشره از اشك چشم يتيمان و كباب از گوشت جگر بيوه‌زنان دارند و مواريث و مناكح از دست ايشان بخدا شكايت ميكند و اگر ايشان نبودند مسلمين با هم نزاعي نداشتند و غالب زناهاي بجرأت كه اسم آنرا صيغه گذارده‌اند و حقيقةً زناي محصنه است واقع نميشد و جمعي ديگر از ايشان خود را بر اوقاف انداخته‌اند و مال مسلمين را بغلبه شرع‌بازي و مكر و حيله ربوده‌اند اين هم صنف اداني طلاب علوم دينيه و سكنه مدارس و مساجد نعوذ بالله اينها هم اگر انصاف دهي نميتوانند حافظ دين خدا شوند و دين را از شرّ ملحدين و مأولين و مخربين حفظ نمايند بلكه دين حقيقةً حافظ ميخواهد تا از شرّ همين جماعت محفوظ باشد چرا كه در هر ملتي كه تتبع كردم ديدم مخرب دين و دشمن آئين و ساعي در اطفاء نور انبيا و مرسلين همينها بودند و ساير مردم كاري بدست دين ندارند و اگر يك و دوئي از اين طبقه صالح باشند بقدر همان است كه مسائل دين خود را درست كرده بتقليد در گوشهٔ [ص 56] عبادتي كنند و گليم خود را از آب كشند و بكار حفظ دين و دفع شبهات مشبهين نميخورند و چون از اين اصناف بگذري طبقه ديگر طبقه علماست و اشباه علما كه مخلوط بهم شده‌اند كه نتيجه عالمند و چشم و چراغ مذهبند و گمانها همه آنجا ميرود و قلم اينجا رسيد و سر بشكست بجهت اختلاط متشبهين بعلما و علماي حقيقي و نه زبان را ياراي تقرير است و نه قلم را ياراي تحرير و لكن آنقدر كه ميتوان گفت آنست كه براي هر عاقلي بديهي است كه دين مراتب دارد و تصرف ملحدين و مأولين و مشبهين در آن از راههاي بسيار است چرا كه بعضي بشعبدِها و سحرها در آن تصرف ميكنند و امر را بر مردم مشتبه ميكنند و ادعاها ميكنند و بعضي بعلوم غريبه در دين خداوند تصرفها و الحادها ميكنند و بعضي بواسطه علوم يونانيين و تصوف در دين الحادها و شبهِها مياندازند و بعضي بادعاهاي بابيت و نايبيت از امام الحادها ميكنند و تغييرها در دين خدا ميدهند و بعضي هم بادعاي فقاهت و اجتهاد ظاهري و حال آنكه در باطن صاحب غرض و طالب دنياست در ميان ميافتد و مردم را باحكام بغير ما انزل الله ميدارد و بقوت علم اصول و فقه براي آن ادله ميآورد پس اين دين در ميان اين همه شياطين در كشاكش است و بايد علما رضوان الله عليهم دفع الحاد اين ملحدين را نمايند و جواب همه اين طوايف مخربين دين و شريعت را بدهند حال بيا انصاف ده كه آيا اين دين مطلقاً حاكم حافظ نميخواهد تا هر چه مردم ميخواهند بكنند و آيا از حكمت است كه خداوند دين را اين طور بي صاحب گذارد كه هر كس هر گوشه آنرا ميخواهد بكند و ببرد يا آنكه حافظ ميخواهد و اگر حافظ ميخواهد بگوئيد كه آيا جواب از همه اين فسادها بعلم اصول و فقه داده ميشود يا نميشود اگر [ص 57] گويند داده نميشود پس حافظ دين كيست و اگر گويند داده ميشود بي‌انصافي را در نزد ما جوابي نيست سالها بود كه صوفيه ايران را پر كرده بودند چرا يك نفر جواب كافي شافي نداد و نتوانست امر ايشان را در عالم باطل كند مردي كه ادعاي كشف و وصول و ايصال و معاينه ميكند و كرامتها ابراز ميدهد ميتوان با مسئله شك ميان دو و سه يا آنكه اقل حيض سه روز است و اكثر ده روز جواب او را داد و رفع فساد او را نمود اينك مردي كه جاهلترين خلق خداست برخواسته و الحال كه سنه يك‌هزار و دويست و شصت و شش است تخميناً پنج شش سال است كه در ميان ايران ظاهر شده است و هيچ كرامت هم از او ظاهر نشده است همين قدر ادعا ميكند كه من خدا و رسول و امامم و نايب امامم و قرآني آورده و ميگويد كه اعظم از قرآن محمد است صلي الله عليه و آله و جمع كثيري باو گرويدند از طلاب علوم دينيه و ائمه جماعات و مجتهدان و ساير عوام كالانعام و نتوانستند كه يك جواب باو بگويند و اقلاً از دين خداوند او را برانند و كذب او را بر خلق خدا آشكار كنند تا آنكه خروج كرد و جمع كثيري با او خروج كردند و در مازندران گرد آمدند در سر قبر شيخ طبرسي و در آنجا اجماع كردند و اگر نه همت سلطان زمان بود البته كتف جميع اين علما را مي‌بستند و جزيه بر سر ايشان مينهادند يا ميكشتند و باز بهمت سلطان زمان ناصرالدين شاه خلد الله ملكه ايشان را گرفت و قريب بهفتصد نفر از ايشان را در آن قلعه كشت با بعضي رؤساي ايشان و معذلك ايران را هنوز پُر دارند و علما بقوت علم نميتوانند رد كرد سهل است كه آن حميت و غيرت را كه اجماعي كنند نزد سلطان يا از اطراف بنويسند ندارند حال چگونه جواب جميع مفسدين در دين بقوت [ص 58] اصول و فقه داده ميشود و اگر ايشان جواب ميدادند غالب مسائل مشكله حكما و فلاسفه لاينحل نميماند تا ما بيائيم و بنور امام عصر عجل الله فرجه آنها را حل كنيم بلي عجالةً اتفاق في الجمله كه علما دارند در قدح شيخ مرحوم و سيد مرحوم و من محروم است با وجودي كه دين ما اين است كه در اين كتاب و ساير كتب ماست و در عالم پهن است نمي‌خوانيم مردم را مگر بكتاب خدا و سنت رسول و ضرورت اسلام و انزوا و گوشه‌گيري و اخوت و مهرباني با خلق خدا و رفتار و سلوك و كتب ما عالم را فرو گرفته و لله الحمد بحمد الله سبحانه الي الآن تقريباً هفتصد كتاب بزرگ و كوچك از ما در اطراف ايران پهن است و يك نفر نتوانسته است كه يك صفحه نظير يك صفحه از كتب ما بياورد و نمي‌فهمند آنها را چه جاي آنكه رد كنند و اگر بفهمند والله اولي بفخرند تا رد كردن ولي

جهان را عادت ديرينه اين است كه با آزادگان دايم بكين است

و اگر قدري بخواهي بر احوال ما مطلع شوي كتاب هداية الطالبين را تحصيل كن كه حقير در جواب يكي از متشبهين بعلماء نوشته‌ام و بر احوال ما مطلع شو . خلاصه اگر اين علوم ظاهره كفايت در حفظ دين ميكرد ميبايست بكنند و حال آنكه همه صاحب مكنت و قدرت و دولت ميباشند و هر يك كه پا بدايره اجتهاد گذارده‌اند اندك زماني نگذشته است كه صاحب ده و بيست و پنجاه و صدهزار تومان شده‌اند و همه مسموع الكلمه و مطاع ايشان را چه شده است كه بهيچ وجه رد اين باب مرتاب را نميكنند سهل است بعضي را مي‌شناسم كه قاضي و فقيهند و جاي مهر در نزد بابيه ميگذارند كه اگر باب شاه شد ايشان اول من آمن باشند و در عهد او هم باز بخلعت قضاوت مفتخر گردند و لقمه ناني داشته باشند حال ميشود كه [ص 59] اين علوم ظاهره حفظ اسلام كند و منع از دين نمايد و بعضي هم كه در صدد في الجمله سخن برآمدند بجهت خوف بر خود بجز ملعون ملعون و كافر است و فاسق است و مسائل شك و سهو پرسيدن چيزي ديگر بكار نبردند و هر عاقلي ميداند كه باين طورها دفع شر مفسدين از دين نميشود و هر يك كه از سخن من رنجشي دارند و مرا كاذب ميدانند ملحدين در ايران بسيارند از بابيه و فرق صوفيه و نصيريه و زنادقه و غيرهم با وجود بسط يد و لسان يكي را رد كنند يا يك كتاب در رد يكي از آنها بنويسند كه نتوانند انكار نمود اگر رد ميكردند تا حال نمي‌ماندند و اهل ايران را فاسد نميكردند يك پادري فرنگي از اهل ايران مسائلي پرسيد و يك نفر با وجود ادعاهاشان نتوانست كه جواب آنرا بدهد و بقسم و آيه جواب از آن ميدادند و اينك پادري ديگر كتاب نوشته است و چاپ كرده و در اطراف عرب و عجم فرستاده است و روي هر كتاب مبلغي معين تا يك باجغلو گذارده است و بمردم ايران طماع قسمت كرده است كه بطمع پول بگيرند و بطمع كتاب مفت بخوانند و گرفتند و خواندند و از اعزه و اشراف و غيرهم شبهه در دلشان شد و در اسلام متزلزل شدند چرا يك نفر جواب شافي كافي از آن نگفت تا آنكه چون بكرمان رسيد حقير كتاب مبسوطي در رد آن نوشته و جميع اقوال او را بآيات تورية و زبور و انجيل و كتب انبياء رد كرده‌ام بطوري كه عقولشان حيران ميماند و يك كلمه از كتاب و سنت خودمان در آن نياورده‌ام و جميعاً را از مسلّمات و كتب خود ايشان استدلال كرده‌ام اگر اينها از فقه و اصول ميشود بگويند و مذاهب ملاحده و صوفيه در نهايت قوت ايران را فرا گرفته بود كه اكثر مردمان صاحب شعور بدين ايشان رفته بودند تا ما آمديم و بنيان صوفيه را خراب كرديم [ص 60] و خدا رؤساي ايشان را منقرض كرد و اساس ايشان در شرف انعدام است و همچنين بناي حكمت محيي‌الدين ابن عربي و اساس وحدت وجود جميع ايران را فرا گرفته بود كه هر كس ميخواست بغير از علوم ظاهره حرفي زند بآن حكمت سخن ميگفت چرا يك نفر رد بر ايشان نكرد و جواب ايشان را نداد و اساس ايشان را خراب نكرد تا ما آمديم و بهمت اولياء دين اساس ايشان را منهدم كرديم و مذهب آل‌محمد را سلام الله عليهم آشكار كرديم و ايران را پر از علم ايشان كرديم و همچنين اساس متكلمين جميع ايشان را فرا گرفته بود و هر كس كه اندك تقوائي داشت و ميخواست از دين و عقايد سخن گويد و از حكمت ملا صدرا و محيي‌الدين اجتناب ميكرد بطور متكلمان ميرفت و منكراتي چند داشتند كه كتاب خدا و سنت از آن بيزار بود و نه شاهدي از كتاب خدا و نه دليلي از سنت رسول بر آن داشتند بلكه برويه متكلمان عامه رفته بودند و احدي رد بر ايشان نكرد و قدرت جواب ايشان را نداشت بلكه كلام ايشان را نمي‌فهميدند تا آنكه ما آمديم و بنيان علم كلام را منهدم كرديم و قبايح اقوال ايشان را بر صغير و كبير مستمعين از ما آشكار كرديم و كتب در رد ايشان نوشتيم و اگر اين علماي ظاهر ميتوانستند رد كنند بسياري بآن طريقه نميرفتند و تا حال رد كرده بودند و همچنين ساير علوم كه چون بحسب ظاهر متعلق بدين نبود در اينجا ذكر نكرديم و همه را اصلاح كرده‌ايم پس بغير از اين علماي ظاهري بايد در هر عصري علمائي باشند كه چون بر دين حادثهٔ وارد آيد بتوانند از عهده حادثه برآيند و البته خداوند در حكمت مدينه عالم و بني‌آدم اخلال بچنين امر عظيمي نخواهد كرد و چون بعد از اين آيات و اخبار بر صدق اين مطلب ايراد كنيم خواهي دانست كه ما راست گفته‌ايم [ص 61] و خداوند عالم را خالي نميگذارد .

فصل - بدانكه اين امر كه ذكر شد از براي آن مراتب بسيار است و خداوند عالم جل شأنه كه حكيم است و عالم بصلاح و فسادِ خلق خود و مطلع بر تحمل و عدم تحمل ايشان و در هر عصري از مصالح ايشان بقدر تحمل و صلاح ايشان ابراز ميدهد و بديهي است كه صلاح مردم بحسب احوال و امكنه و ازمان مختلف ميشود و هميشه بر يك حال و يك مصلحت نيستند چنانكه علانيه مي‌بيني كه صلاح طفل وقتي خون حيض خوردن و در جاي تنگ قذر ظلماني زيست كردن است و چون چشم او طاقت رؤيت انوار پيدا كرد و بدن او طاقت وزيدن بادها و ملاقات غبارها و معده او را طاقت هضم غذاهاي ديگر او را بيرون آورند و ديگر در جاي تنگ تاريك نگذارند و او را بزجر تمام فرو فرستند آنگاه صلاح او در خوردن شير است پس شير از پستان مادر جاري شود و شير خورد و شير محتاج بهضم و تغيير باشد بخلاف خون اندروني كه ميخورد كه محتاج بهضم نبود و مانند عضوي از اعضاي مادر بود كه باو خون ميرسيد و جزء او ميشد پس چون قوه هاضمه در او قوي شد صالح براي غذاي پاك لطيف شد و آن غذاي نجس كثيف براي او حرام شد پس شير پاك را ميخورد و چون صالح شود براي هضم اغذيه لطيفه طيبه ديگر براي او دندان كه آلت خائيدن است مهيا شود آنگاه او را از شير بگيرند و غذاهاي ناعمه طيبه باو دهند و في الحقيقه آن شير هم نسبت بآن غذاها كثيف است نمي‌بيني كه طبع مستقيم از خوردن شير انسان كراهت دارد و قذر ميشمارد پس چون صالح براي غذاي ديگر شد شير كثيف را از او بريدند و غذاهاي ديگر باو دادند و چون از حليه فهم و دانش خالي [ص 62] بود و طاقت فهم زياد نداشت اول حروف باو پدر و مادر ميآموزند و يك حرف را ياد ميگيرد و از اين جهت الفاظ اطفال غالباً حروف مكرر دارد مانند بابا ، نه‌نه ، دده ، للِه ، په‌په ، كاكا ، ماما و امثال اينها و در همه زبانها چنين است نهايت بلفظي ديگر و طوري ديگر پس چون از اين مقام بالاتر رفتند فهم ايشان زياد شود و الفاظ و كلمات زياده تعليم گيرند و جميع حِكَم و علوم و آداب را از ايشان پنهان كنند و متحمل هم نيستند پس خورده خورده همان زبان بايشان آموزند و تأديب را از او دور دارند و في الحقيقه ايشان را طاقت حرارت تأديب نيست و اگر ايشان را تأديب كنند البته پژمرده شوند و دق و ذبول ايشان را عارض شود و آب شوند و بميرند يا پژمرده مدتي بمانند بجهت آنكه ادب آسماني است و حرارت افلاك در آنها زياد است و اطفال در اول امر كه تازه از خاك سر درآورده‌اند بسيار ضعيف ميباشند و طاقت شدت گرمي آفتاب ادب را ندارند مانند گياه ضعيف كه تازه سر درميآورد و طاقت آفتاب ندارد عبرت نميگيري كه گياهها در بهار سر درميآورند كه هنوز آفتاب زياد گرم نيست و غالب ايام ابر است تا چون قوت گيرند تابستان آيد و طاقت بهم رسانند پس گياه اطفال ضعيف را طاقت آفتاب ادب نيست و ايشان را نبايد تأديب كرد بلكه ايشان را بجِدّ نبايد داشت چرا كه مطلق جدّ حارّ است و ايشان را پژمرده كند بلكه دايم ايشان بايد مشغول بازي و هزل باشند و غالب اوقات بهمراهي ايشان تصبّي كرد و كارهاي طفلانه نمود و حرفهاي طفلانه زد و كارهاي هزل‌آميز كه لعب است و بي مأخذ و كذب و افترا زد چرا كه طبع آنها از هزل و لعب و كذب بيرون آمده است و خاك منشأ جميع اينها است و او تازه سر از خاك بيرون آورده است و هنوز آثار خاك در اوست پس اگر بخواهند آن آثار را از [ص 63] او دور كنند بكلي وجودش از هم بپاشد و نميشود تطهير او از اين آلايشها مگر بتدريج نمي‌بيني كه شيشه كه سرد است يكدفعه اگر بر آتش گذاري بتركد و اگر بتدريج او را گرم كني ميتوان او را بر آتش گذارد و در او چيزي پخت و همچنين شيشه بسيار گرم را كه از كوره بيرون آوردي اگر بادي بخورد خواهد تركيد و بتدريج ميتوان آنرا سرد كرد كه در يخ فرو بري و نشكند چنين است امورات طبيعيه هيچ مطلبي بانجام نميرسد مگر بتدريج ، كارها نيكو شود اما بصبر ، و العجلة من الشيطان و التؤدة من الرحمن باري پس اطفال جديد العهد بخاك را نتوان بجدّ واداشت چه جاي ادب پس مدتي بهزل و لعب ميگذرانند و كارهاي بي بنا و بي انجام و آغاز فاني مجتث ميكنند تا اندكي بنيه قوت بگيرد و صالح براي ملازمت مردان شود چرا كه ملازمت مرد حرارت بيشتر دارد از حرارت زن و زنان چون از جهت نفس خلق شده‌اند و جهت تراب در ايشان غالب است مناسبت باطفال بيشتر دارند و از اين جهت بيشتر حرفها و حركات ايشان مشابه اطفال است و شعورشان قريب بشعور اطفال است و اهل هزل و لعب و سرور و ضحك بيجا و سخنهاي واهي هستند پس در اول امر بايد كه اطفال در حضانت ايشان باشند تا بقليل حرارت ايشان طاقت آورند و انس گيرند چون اندكي بنيه ايشان قوت گرفت آن وقت با مردان راه روند و للِه و مربي في الجمله براي او مهيا شود و شرط است در حكمت كه از مردان ضعيف العقل هم براي او معين شود تا مناسبت با طفل داشته باشد و او هم پريشان گويد و عملهاي بي آغاز و انجام براي او بكند و با او شركت در لعب نمايد تا آنكه انسي بحرارت مرد بگيرد و صالح شود از براي همراهي پدر مشفقِ مهربان پس چون بسن هفت سال رسد بايد او را پدر بخود گيرد و همراه [ص 64] خود بگرداند تا بمجاورت پدر مزاجش گرمتر و رطوبات او كمتر شود يا آنكه پدر مانند خود مشفقي براي او مهيا كند كه او را بتعليم بدارد و او را اندكي بجدّ بگيرد و الف و بائي خورده خورده باو بياموزد و او را بجدّ بگيرد و از هزل منع كند و براي او ايام تعطيلي قرار دهد تا آنكه بيكدفعه در جدّ و حرارت نيفتد و بسوزد و چنانكه در سخن اول حروف مفرده پذيرفت در كتاب هم اول حروف مفرده بايد بپذيرد و خورده خورده حروف مركبه و خورده خورده كلمات بايد بپذيرد بر طبق سخن بعينه پس چون كلمات را درست شناخت و قادر بر خواندن شد بايد لعبي در عالم جدّ از براي او مهيا كرد و كتابچهٔ چند زرد و سرخ براي او ساخت و عبارات و اشعاري چند مناسب طبع آنها بر آنها نوشت تا آنكه بشوق داخل آن عرصه شوند و بگمان اينكه اين عرصه هم لعبها دارد مناسب ما بروند و بسوي جدّ بشتابند و در حقيقت اين لعبها جدّ است نسبت بآن لعبهاي اول پس خورده خورده از كتابچِها بكتابها رسند و از آن كتابها بخوانند و بوعدهاي آزادي و تعطيل بشوق و ذوق بخوانند تا آنكه در خواندن الفاظ استاد شوند و لفظي بر ايشان پوشيده نماند و قرآن و كتاب همه را بخوانند آنگاه ايشان را بعلم رسم بدارند كه چنانكه گفت و خواند رسم هم تواند نمود و باز در رسم آغاز همان ترتيب كنند اول حروف مفرده نوشتن باو آموزند بخطهاي ظاهر درشت بيّن كه تميزش زياد باشد و مميزه ضعيف او تواند مابين آنها تميز داد پس خورده خورده كلمات نوشتن باو آموزند و پيوستن كلمات را باو ياد دهند تا خورده خورده قادر بر كتابت و رسم شود و در اينجا هم براي او لعبها و قطعِها و مرقّعهاي زرد و سرخ سازند تا بشوق آنها علم رسم را هم فرا گيرد پس در اين هنگام صاحب سه علم باشد علم سخن و علم قرائت و علم كتابت پس [ص 65] چون كار ظاهر الفاظ را بهر سه قسم ساخت از امر الفاظ در لسان و رسم خود فارغ شود آنگاه او را بلغتهاي ديگر بايد داشت كه اين لفظ در لغت فلان قبيله بمعني اين لفظ است تا آنكه از لغتهاي خارجه هم بقدر ضرورت بياموزد پس كيفيت تركيب الفاظ را در ساير لغات باو تعليم كنند در اين هنگام امر لفظ او تمام شود و مستعد از براي عالم معني شود پس در اين هنگام مسائل دين باو آموزند و حلال و حرام باو تعليم كنند و او را معلمي ديگر ضرور شود و پدر مهربان او را از نزد استاد اول بيرون آورد و باستاد معنوي سپرد تا آنكه او ادب را بر او شديد كند و حلال و حرام باو بياموزد و نيك و بد را باو تعليم كند و او را از آن هزلهاي سابق بازدارد و اين طفل را نرسد كه بر استاد ثاني اعتراض كند كه اين آداب كه تو ميگوئي بيجاست اگر صحيح بود استاد قبل مرا از اعمال سابقه نهي ميكرد و چون نهي نكرد معلوم است كه همان حركات سابقه صحيح بوده است يا آنكه بگويد كه اين معاني كه تو ميگوئي صحيح نيست و اين الفاظ معاني ندارد اگر معاني ميداشت استاد سابق ميگفت يا بگويد ما مأمور بدانستن معاني اينها نيستيم اگر بوديم استاد سابق ميگفت اينها همه غلط است چرا كه آن سن را اقتضائي بود و اين سن را اقتضائي ديگر است و در آن سن تو را بنيه اين معاني نبود نه اينكه اين كلمات معاني نداشت و در آن سن تو را استعداد تأديب نبود نه آنكه آن حركات خوب بود باري او را در اين وقت حلال و حرام تعليم كنند و بعمل خورده خورده بدارند و اگر جائي از عمل غلط باشد متعرض او نشوند و مسامحه نمايند و اعمال باطله او را مدح كنند و از او خرسند شوند و اگر گاهي هم ترك كند نديده انگارند و بروي او نياورند تا چون بسن مراهقه رسد او را تمرين بعبادات صحيحه كنند و اگر [ص 66] ترك كند با او تندي كنند و معذلك چندان در بند صحت و بطلان او نباشند و او را نيازارند تا چون بسن بلوغ رسد او را بر غلط تأديب كنند و بر ترك حد زنند و نگذارند كه ذرهٔ را فروگذاشت كند و چون حلال و حرام او بطور كمال درست شود او را بعلم اخلاق و بساير علوم و تحقيق حقايق بدارند تا آنكه از حقيقت اخلاق و علوم الهيه آگاه شود و حكمت آموزد و چون صورت شريعت او تا بلوغ درست شده بود لايق آن بود كه بعلم طريقت و حقيقت او را بدارند تا چنانكه ظاهر او اصلاح شده بود باطن او هم اصلاح شود و البته استاد اين علم استادي ديگر است و پدر او را بدست سالكان و حكما سپرد تا او را از رسم بندگي مطلع سازند و او را باخلاص در اعمال و احوال آگاه كنند و جلال و هيمنه و عظمت و كبريا و اطلاع خدا را باو بشناسانند و مقام انبيا و اوليا را باو بفهمانند چرا كه تا حال اكتفا بآن ميشد كه بگويد بنده خدايم و امت محمد صلي الله عليه و آله و شيعه علي بن ابيطالب و لكن اين مفردات مانند مفردات حروف است كه در اول آموخته بود و اينها بايد تركيب شود و از تركيب آنها معاني حاصل شود و از براي هر يك مقامات است كه بايد از آن مقامات مطلع شود پس چون بزرگ شود بآنها اكتفا نتواند كرد و بجهت اينكه انسان بايد استعدادش در اسفار بقدر خطر اسفار باشد و الا طعمه دزد غدّار شود و بهلاكت افتد طفل از اوطاق بيرون نميآيد كه كفشي خواهد دايم در مهد و دامان است و چون قدري براه افتاد اسلحه سطح خانه ميخواهد و آن كفش است و لباس بيشتر كه از سرما و گرما محفوظ شود و چون بكوچه و بازار رود كفش و لباس و بدرقه خواهد تا او را در كوچه و بازار محافظت كند و بدرقه او للِه اوست و چون بباغات بيرون رود حيوان سواري خواهد و كفشي ديگر و لباسي ديگر [ص 67] خواهد و چون بمنازل و اسفارِ نزديك خواهد رفت بايد اسلحه بهمراه داشته باشد و با دو سه رفيقي برود و چون در منازل هولناك و اسفار بعيده رود بدرقِهاي بسيار و استعداد زياد خواهد و آلات و اسلحه حرب در كار دارد و هر كس در اين سفر پر خطر بدون اسلحه بلكه با پاي برهنه رود عقلا او را سفيه و طفل خوانند چرا كه اين سفر پر خطر را ميخواهد بدون اسلحه و استعداد و بدرقه طي نمايد و البته در منزل اول بدست دزدان بي‌ايمان اسير گردد و هلاك شود حال اگر انصاف داري و سفيه و طفل نيستي و سخن ميفهمي تدبر كن كه آيا تو را راهي در پيش هست يا نيست اگر گوئي نيست چنانكه هستي پس هنوز از اهل سخن نيستي و از غفلت بيرون نيامدهٔ و بفكر مرگ و آخرت نيفتادهٔ مطلقاً و حال آنكه تو را طريقي و صراطي در پيش است و بايد بروي و اگر گوئي سفري در پيش است مي‌پرسم تو را در اين راه دشمن هست يا نيست اگر گوئي نيست باز جاهلي و غافلي چرا كه خدا ميفرمايد ان الشيطان لكم عدوّ فاتّخذوه عدوّاً انما يدعو حزبه ليكونوا من اصحاب السعير يعني شيطان دشمن شماست شما هم او را دشمن بگيريد او قشون خود را جمع ميكند كه شما را گمراه كند و از اصحاب جهنم شويد پس در اين راه دزدان شياطين ايمان‌ربا هستند و در صدد اغواي خلق هستند و بديهي است كه اغواي ايشان در هر كسي بقدر قوه و فهم اوست آيا نمي‌بيني كه فقيه مثلاً مكرهاي اطبا را نميداند و طبيب مكر منجمين را مثلاً نميداند و منجم مكر صوفيه را نميداند و همچنين شيطان با هر قومي مناسب مزاج او سلوك ميكند و در ذهن او شبهات مناسب مزاج او مياندازد پس در طفل اغواي او مناسب جهل اوست و در بزرگ مناسب بزرگي او و در هر صاحب فني مناسب فن او و در هر صاحب طبعي مناسب طبع او چنانكه مي‌بيني اگر ديده داري چرا كه شيطان در [ص 68] فن خود اوستاد است و ميداند كه آنچه در طبع انسان نيست انسان بآن ميل نميكند پس سعي بيهوده نميكند هرگز شنيدهٔ كه شيطان كسي را اغوا كند كه فضله سگ خورد ميداند كه در طبع او ميل باين نيست پس چه زور بي‌حاصل زند و اما بشراب بعضي را اغوا ميكند چرا كه ميل دارند و اگر شيطان اغوا بمعصيت مطلق ميكرد چرا بفضله سگ خوردن اغوا نميكند پس معلوم است كه شيطان بمناسبت طبع و سن و مزاج اغوا ميكند پس وقتي كه اطفال اكتفا بمجملات عقايد ميكردند شيطان اغوائي در خصوص عقايد ايشان نداشت و در كمين ايشان نبود اما چون عالم شدند حال شيطان در صدد اغواي ايشانست و شبهات در دين ايشان براي ايشان مهيا كرده است و با هر شبههٔ يكي از شياطين اعوان خود را گذاشته است كه علي الاتصال در قلب او بدمند و آن شبهات را القا كنند كجا بدون استعداد حال در اين سفر پر خطر ميتواند رفت در اوطاق خاري نبود كفشي ضرور نبود حال در كوچه خارهاست كفش ميخواهد در شهر دزدي نبود اسلحه ضرور نبود حال در اين گردنِها و بيابانها دزدهاست اسلحه ميخواهي والله العلي العظيم اگر انصاف دهند مي‌بينند كه شيطان براي ايشان ديني نگذارده و نه اعتقادي بخدا دارند و نه نبي و نه امام و نه معاد الفاظ اسلامي را ميگويند يا بطمع يا بخوف و باغواي همان شيطان متعرض اولياء الله ميباشند كه القاء عقايد و براهين حقه را ننمايد چرا كه آن شيطان ميداند كه بنيادش از اين علم بباد ميرود مي‌بينم ايشان را مانند آن جني كه چون معزم از دور مي‌آيد آن جن در اندرون مصروع مضطرب شده او را بتلاطم ميآورد و سر و دست و پاي آن بيچاره را بزمينها ميزند و او را ببلندي برده مياندازد و اينها همه از اضطراب آن جن است كه از معزم ترسان است و ميخواهد يا مصروع را بكشد قبل از رسيدن معزم [ص 69] يا شفاي غيظ خود را از مصروع بكند و اين مصروع بي‌حس بيچاره بزمينها ميخورد و سر و دست و پاي او ميشكند و نميداند كه چرا حركت ميكند و مردم هم حركت او را مي‌بينند و جن را نمي‌بينند حال چنين مشاهده ميكنم كه شيطان در بعضي هياكل آقا يا آقازاده درآمده و آقا بآن شيطان مغوي طالب رياست بي‌دين رشوه‌خوار فتوي بناحق ده مصروع شده و معزمين اوليا و علما كه از دور ظاهر ميشوند و مردم را ميخواهند عارف بدين و دنيا و آخرت كنند و از شياطين حذر دهند آن شيطانِ هيكل آقا بتلاطم ميآيد و آقاي بيچاره را بهر سنگ و كلوخ ميزند و سر و دست آقا را ميشكند و باين طرف دوان و بآن طرف دوان ميشود و حاكم را مي‌بيند و استشهاد تمام ميكند و افترا ميبندد و بر منبر ميرود و فرياد ميزند و بسا آنكه جمعيتي جمع ميكند و خود را و قومي را بتعب مياندازد و خود را شب و روز بفكر مياندازد و آن معزم با وقار هر چه تمام‌تر و سكون قلب و تن ميآيد در مجلس خود قرار ميگيرد و هيكل كه بر زمينها ميخورد و سر و رويش زخم ميشود از تلاطم حال آن شيطان اندروني و هيچ نميداند كه اين تلاطم از كجاست مردم ميگويند كه از شدت تقوٰيِ هيكل است اين شدت تقوي در فتواي بناحق و رياست بيجا كجا بود و اين تقوي در اخذ رشوه و اموال حرام و مجاورت حكام و اعمال بي انجام كجا بود چرا آنجا تلاطم نداشت لكن مردم نادان نميدانند كه اين تلاطم از آن شيطان است و گاه باشد كه هيكل مسكين خودش هم نداند كه اين تلاطم از كجاست و نداند كه اين غيرت دين ناگاه او را چطور گرفت و از كجا آمد خلاصه اينها همه تلاطم آن شيطان است كه بر جان و مال و بنياد و اعوان و انصار و مملكت خود ميترسد از آن معزم و بيچاره هيكل اين ميانه پامال ميشود خوب گفته است شاعر :

[ص 70]