[ص 1]

كتاب مبارك ارشاد العوام جلد چهارم

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

ستايش بي آغاز و انجام خداوندي را سزاست جلت عظمته كه منزه از چند و چون است و سپاس بيحد و مر پروردگاري را رواست علت كلمته كه از ادراك خلايق برون و درود نامعدود پيام‌آوري را لايق است جل شأنه كه حق را آئينه و مظهر است و صلوات بلا غايات پيغامبري را موافق است علا مكانه كه ماسوي را منذر و رهبر و سلام نامتناهي ائمه ابراري را بايد تعالت اقدارهم كه نبي را خلفا و مرآت سر تا پا نمايند و تحيت و اكرام متباهي اولياء اطهاري را شايد تقدست اسرارهم كه خلق را وسيله و اعلام هدي و تعظيم با تسليم ساداتي را شايست علت مقاماتهم كه ائمه هدي را نماينده و دليلند و مواليان را راعي و كفيل و تولاي بري از شائبه ريا اخواني را بايست كثر الله امثالهم كه پرورنده خود را متعبدند و با يكديگر متحد و تبراي بلا احصا نواصبي را بجاست افني الله آثارهم كه اولياي دين را دشمن و اتباع ايشان را راهزنند .

و بعد چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابرهيم كه چون فارغ شدم از مجلد سيوم از كتاب مبارك ارشاد العوام چندي بر حسب تقدير تأخير در نوشتن جلد چهارم آن شد تا آنكه در اين اوان سعادت اقتران مشيت الهي قرار گرفت بر آنكه ابتدا بجلد چهارم كنم و توفيق رفيق شده ابتدا باين مجلد كه جلد چهارم از ارشاد العوام است نمودم و چون بنيان اصل كتاب را بر چهار قسمت قرار داده بودم قسمت اول در توحيد و قسمت دويم در نبوت [ص 3] و قسمت سيوم در امامت و قسمت چهارم در شيعه و آن سه قسمت را الحمد لله رب العالمين بر حسب مشية الله كه دلخواه بود تمام نمودم اين قسمت را هم در بيان معرفت شيعه مينويسم و لا قوة الا بالله و اين قسمت را بر سه باب قرار ميدهيم :

باب اول در معرفت احوال نقبا و نجبا و شرح فضايل و مقامات ايشان و لزوم معرفت و محبت و طاعت ايشان بر زمره مواليان .

باب دويم در معرفت اخوان و فضايل ايشان و لزوم تولا و خلوص و محبت و يگانگي با ايشان و اداي حقوق ايشان .

باب سيوم در معرفت اعداي ايشان و لزوم تبرا و تنافر از ايشان و شرح قبايح اعمال و مثالب افعال ايشان چرا كه مؤمن تا ايشان را نشناسد و اعمال ايشان را نداند اجتناب از ايشان و اعمال ايشان نتواند كرد و تبرا از متممات تولاست .

باب اول

در معرفت احوال نقبا و نجبا و شرح فضايل و مقامات ايشان و لزوم معرفت و محبت و طاعت ايشان بر زمره مواليان و در اين باب سه مقام است : مقام اول در اثبات لزوم وجود ايشان در هر عصري و اينكه خلو عصري از اعصار از ايشان از حكمت و لطف نباشد و نشايد و مدار عالم و نظم عيش بني‌آدم بر وجود شريف ايشان است [ص 4] مقام دويم در شناختن فضايل و مقامات ايشان و بيان رتبه نقبا و رتبه نجبا و اعداد ايشان در هر عصري مقام سيوم در اثبات لزوم طاعت و معرفت و محبت ايشان و اينكه معرفت ايشان از اركان دين و قوائم شرع مبين است و در ميثاق عهد بولايت و طاعت ايشان گرفته شده است .

مقام اول

در اثبات لزوم وجود ايشان در هر عصري و اينكه خلو عصري از اعصار از ايشان از حكمت و لطف نباشد و نشايد و مدار عالم و نظم عيش بني‌آدم بر وجود شريف ايشان است و اين مقام مبتني است بر ده مطلب : مطلب اول در اثبات لزوم وجود ايشان بادله حكم ظاهره كه كاشف از حكم باطنه است مطلب دويم در اثبات لزوم وجود ايشان بادله مجادله بالتي هي احسن كه شأن اهل علوم شرعيه و عوام است مطلب سيوم در اثبات لزوم وجود ايشان بادله موعظه حسنه كه شأن اهل طريقت و اخلاق و متوسطين و خواص است مطلب چهارم در اثبات لزوم وجود ايشان بادله حكمت كه شأن بالغين و كاملين و خصيصين است [ص 5] مطلب پنجم در اثبات لزوم وجود ايشان بآيات عديده ظاهره محكمه كتاب مطلب ششم در اثبات لزوم وجود ايشان باخبار صحيحه متواتره اهل عصمت و طهارت صلوات الله عليهم اجمعين مطلب هفتم در اثبات لزوم وجود ايشان بآيات آفاق كه خداوند حق را در آنها ارائه كرده است مطلب هشتم در اثبات لزوم وجود ايشان بآيات انفس كه خداوند عالم آنرا مرآت حق قرار داده است مطلب نهم در اثبات لزوم وجود ايشان باجماع شيعه و سني جميعاً مطلب دهم در اثبات لزوم وجود ايشان باتفاق عقلا از ملل و نحل . و بخاطرم رسيد كه مطلبي ديگر قرار دهم در اثبات وجود شريف ايشان در هر عصري بآيات تورية و انجيل و زبور و ساير كتب انبيا ولي ديدم كه مسلمين از آن كتب خبري ندارند و صحت و سقم آنها را نخواهند دانست و نفعي براي ايشان نخواهد داشت لهذا اعراض كردم و لكن اگر بخواهند بدانند كه مرا ممكن بوده و بمصلحت اعراض كرده‌ام كتابي كه در رد پادري انگليس نوشته‌ام ملاحظه كنند و بدانند كه بر ورق ورق تورية و انجيل و زبور و ساير كتب انبياء مطلعم و جميع مسائل آن پادري را از كتب خودشان رد كرده‌ام [ص 6] و نبوت حضرت پيغمبر صلوات الله عليه و آله و ولايت ائمه اثني‌عشر را صلوات الله عليهم با ساير مسايل از كتب خود ايشان استخراج كرده‌ام كه احبار و پادريهاي خود ايشان آنطور اطلاع بر آن كتب ندارند باري در اين كتاب اكتفا بهمين ده نوع دليل ميكنم و بگو بمخالف ردكننده بر ما كه اي با غرض اگر مؤمني و ايمان داري امامت حضرت صادق را بيكي از اين ادله ثابت كن اگر امامان خود را بيكي از اين ادله ثابت نميتواني كرد و من اين ركن از ايمان را باين ده دليل كه از هر نوعي دليلها اقامه كرده‌ام ثابت ميكنم چه غرض داري كه از اين امر استنكاف مينمائي و اگر اصول دين خود را باين ادله ثابت نميتواني كرد واي بر فروع دينت و اي مرائي در فقه مسئله را باستحسان ثابت ميكني بدون نص و حكم در بلاد و بر عباد مينمائي و تخلف‌كننده را فاسق ميخواني و شهادت او را قبول نميكني و بسا آنكه بر او حد جاري ميكني و اين ركن از اصول دين تو را كه من باين ده دليل ثابت ميكنم انكار ميكني و عداوت مينمائي ، بلي

زمان را عادت ديرينه اين است كه با آزادگان دايم بكين است

جميع انبيا و اولياء بهمين درد گرفتار بودند و همه از دست قوم چنين كشيدند و اين ركن هم تابع آن اركان است نبي خدا كه خاتم انبيا بود با زبان معبر كه ترجمان مشية الله بود و دست توانا كه مظهر قدرة الله بود و نفس الهي كه نفس الله و روح الله بود با زبان معجز بيان براهين آورد و با دست توانا معجزات و آيات اظهار نمود و با آن نفس الهي هيمنه و استيلا داشت و قهار نفوس بود معذلك جمعي باو بجهت اخبار فالگيران كه دولت او مستدام است با او راهي رفتند و چون از ميان رفت معلوم شد كه گرونده چهار نفر بودند من با زبان گنگ و دست قاصر و نفس ضعيف چگونه ميتوانم اين امر عظيم را بر گردن اين [ص 7] خلق منكوس گذارم كه هزار و ده سال است كه در جاهليت غيبت مانده و بهوا و هوس خود نشو و نما كرده‌اند و لكن بر من است كه نصيحت و خلوص را پيشه و صدق و صفا را انديشه نمايم و مرّ حق را بيان نمايم تا آنكه اشخاصي كه عنايت ازلي متعلق بايشان گشته و محتاج بمعيني در اين دنيا هستند استعانت جسته قدي راست كنند و خودي از گرداب جاهليت بيرون اندازند و الحمد لله رب العالمين كه باز بالنسبه بسيارند و زمين خالي از وجود آن صاحب ايمانان نيست و همه طالب و ناصر و معين حق هستند و سخن را روي با صاحبدلان است و اين كتاب محض وجود ايشان نوشته ميشود و غرض هدايت سخن‌فهمان و صاحب‌دلان است نه هدايت كوران و معاندان و من لم‌يجعل الله له نوراً فما له من نور .

مطلب اول

در اثبات لزوم وجود ايشان بادله حكم ظاهره كه كاشف از حكم باطنه باشد و در اين مطلب چند فصل است بر حسب عادت سابق :

فصل - بدانكه چون چشم بصيرت خود را بگشائي و در گوشه فكرت بنشيني و بعبرت در اين عالم نظر كني بالبداهه خواهي يافت كه اين صنعت صنعت حكيم است بطوري كه در آن شبهه نخواهي كرد و تفصيل و كيفيت نظر را در اول قسمت توحيد و قسمت نبوت و امامت نوشته‌ام اگر خواهي مراجعه كن كه دخل تامي باين مقام دارد و از جهت ملالت از طول كتاب حال اعاده كردن ندارم پس چون بنظر عبرت در اين عالم نظر كني خواهي يافت كه اين عالم از صنع حكيم است و جميع اجزاي او بر وفق حكمت [ص 8] منتظم گشته است كه عقول حكما و افهام علماء در اتقان اين صنع و انضباط اين ملك حيران گشته است و سابقاً اموري چند در اتقان صنع ذكر يافته است از آن جمله خلقت بني‌آدم است كه خداوند عالم ايشان را مدني الطبع خلقت كرده است چرا كه ايشان نزديكترند بخداوند عالم و سرّ يگانگي خداوند در ايشان بيشتر جلوه‌گر گشته است و مثل ساير خلق هر فرد فرد جدا جدا نتوانند زيست كرد پس بايد همه مجتمع باشند و مهما امكن متحد گردند چرا كه حامل نور احديت ميباشند از اينجا بدان كه هر جماعت كه با يكديگر نفاق ورزند و برادر و متفق نباشند البته جهت حيوانيت در ايشان غالب است و مظهر خدايان متعددند كه اهواء ايشان باشد و هر جماعت كه متحد و برادر و متفق باشند آنها مظهر خداي واحدند و خداي واحد در آنها جلوه كرده است آيا نمي‌بيني كه اگر هزار نفر بيك چيز نگرند همه رفيق باشند در نظر بآن جهت و از همه قصد يك جهت پيداست و چون هر يك بچيزي نگرند جهت هر يك خلاف جهت ديگري شود البته و از اين جهت مختلف شوند پس مؤمنان هميشه متحد و ايشانند انسان و منافقان هميشه مختلفند و هميشه حيوانند ،

جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جانهاي مردان خداست

و اين بديهي است كه از اختلاف فساد در بلاد و عباد پيدا شود و سبب تفرقه مدن گردد و تفرقه ايشان سبب هلاكت ايشان است چرا كه مدني الطبع ميباشند و مثل حيوانات متفرق نميتوانند بود و از اجتماع ايشان ايمني و رفاهيت حاصل شود و آنچه در كينونت انسان مجبول است بظهور خواهد پيوست پس اختلاف و نفاق ايشان خلاف غرض الهي است از وجود ايشان و اتحاد و اتفاق موافق غرض الهي است و غرض او كه همه رحمت و فيض [ص 9] و دوام و بقاء بوده بانجام ميرسد باري بديهي است كه انسان مدني الطبع است و بايست اين خلق با هم زيست كنند و در اين مطلب شبهه نيست و سبب آنكه بايد با هم زيست كنند ارتباط ايشان است بعضي ببعضي و آن ارتباط افتقار بعض است ببعض چرا كه انسان در وجود خود حوائج زياده دارد بجهت بسياري جامعيت او و جميع حوائج خود را خود بتنهائي نتواند بعمل آورد پس در كينونت لابد شدند كه هر يك رفع حاجتي را از ديگري نمايند يكي قنوة جاري كند و يكي زرع كند و يكي بدرود و يكي حمل و نقل كند و يكي آرد كند و يكي بپزد و يكي بريسد و يكي ببافد و يكي بدوزد و يكي آلات آهن سازد يكي آلات چوب سازد و همچنين جمعي مانند قوه جاذبه باشند در بدن كه از اطراف بياورند و اين طايفه مكاريان و تاجران و كشتيبانان باشند و جمعي مانند قوه ماسكه باشند در بدن مانند ذخيره‌كنان و انبارداران و بنكداران و امثال آنها و جمعي مانند قوه هاضمه باشند مانند طباخان و مغيّران كه ارباب صنايع باشند كه آنچه از خارج آمده و صاحبان ماسكه نگاه داشته‌اند تغيير دهند آنرا و مشاكل حال مردمان كنند و جمعي مانند قوه دافعه باشند كه تنظيف ولايت كنند و اوساخ را بيرون برند و دفع ضرر دشمنان خارجي كنند مانند كنّاسان و جاروبكشان و غازيان و لشكريان و چنانكه امر بدن باين چهار قوه منضبط گردد و بنيادش برقرار ماند امر مدينه هم باين چهار طايفه منضبط گردد و برقرار ماند و هر گاه خللي در اين طوايف پيدا شود خلل در بنياد مدينه افتد و امرش فاسد شود ولي چنانكه در بدن قوه پنجمي است مهيمن بر اين چهار قوه كه قوه مربّيه است كه سبب تربيت همه اعضا شود و سبب نماي آنها گردد و اين قوه خليفه و جانشين و وزير نفس نباتي [ص 10] است در انسان و نفس نباتي مهيمن است بر كل ميبايد در مدينه هم سلطاني باشد بمنزله نفس نباتي و در تحت او وزيري باشد بمنزله قوه مربّيه و چنانكه قوه مربّيه حق هر صاحب حقي را باو ميرساند و رزق هر عضوي را ايصال ميكند و اوست مباشر اصناف اربعه كه ذكر شد بايد در اين مدينه هم وزيري و وليي باشد كه مباشر اصناف باشد و حق هر كس را برساند و احكام نفس نباتيه كه سلطان كل است باعضا برساند و سلطان بنفسه مباشر نتواند شد چرا كه قُوٰي از او نخواهند شنيد و از او نخواهند فهميد و مشاكلت با او ندارند پس وزيري بايد كه از جهت وحدانيت ذات با نفس نباتيه مرتبط باشد و از جهت اسفل با قُوٰي مشابه باشد تا احكام پادشاه اعظم را باين اعضا برساند حال همچنين است امر در اين بدن اعظم و انسان بزرگ كه ملك باشد نتوانند بي سلطان و وزير زيست كنند چرا كه اين اصناف اگر مختلف الطبع نباشند كه شؤن مختلفه از ايشان پديد نيايد مانند آنكه اگر طبع حار و يابس نباشد جذب محقق نشود و اگر بارد و يابس نباشد امساك صورت نبندد و اگر گرم و تر نباشد هاضمه موجود نشود و اگر بارد و رطب نباشد دافعه پيدا نشود حال همچنين اگر اين خلق مُدُن مختلف الطبع نبودند شهوات مختلفه نداشتند و چون شهوات مختلفه نبود اعمال مختلفه نكردندي آيا نمي‌بيني كه هر گاه دو نفر هم‌طبع باشند يك نوع عمل را پسندند و از آنچه ديگري استنكاف كند او هم استنكاف كند پس چون خلق مُدُن مختلف الطبع شدند البته با هم آغاز نزاع كنند چرا كه طبع جاذبان ضد طبع دافعان باشد و طبع هاضمان ضد طبع ماسكان است پس باين واسطه نزاع شديد و قتال در عالم پديد آيد و لابد است كه در ميان واحدي باشد كه طبع اينها مقهور در تحت او باشد و همه [ص 11] در نفس خود حاجت بآن واحد را بيابند و همه مضطر باشند كه رو باو كنند تا او حفظ ايشان را نمايد و سبب بقاي هر يك از ايشان شود تا چون هر يك در خود افتقار براي آن واحد ببينند همه بناچار رو بآن كنند و در رو كردن بآن واحد همه متفق باشند و باين واسطه كه از آن واحد نمي‌توانند بريد مجتمع بمانند تا اجل معلوم پس چون چنين بودند خداوند در ميان اين جماعات مختلفه واحدي آفريده است كه همه بناچار و از روي اضطرار طبيعي مي‌فهمند كه ماسِك خود نمي‌توانند بود و احتياج بآن واحد دارند آيا عبرت نميگيري كه جميع افراد بني‌آدم در طبع خود حاجت بيك كسي را مي‌بينند و ميخواهند كه خود را بكسي ببندند و مي‌فهمند كه يك كسي ديگر غير از خودشان ميبايد كه او بايد مقهور در تحت او باشد و احدي از آحاد اين معني در نفس او بر او مخفي نيست حتي پادشاهان و ياغيان و طاغيان نهايت چون طبعهاي خود را بسبب طغيان از اعتدال و انصاف بيرون برده‌اند براي خود مرجعهاي خلاف پيدا ميكنند و خود را بيك كسي مي‌بندند و لكن چون طبعهاي ايشان معوج شده است بعادات خلاف و شهوتهاي بي‌جا و بي‌انصافي ميكنند و غرض را پيش ميآورند از آن مرجع الهي روگردان ميشوند و مرجعي بي‌حاصل و بي‌جا براي خود معين ميكنند عبرت بگير كه مردم را چه لازم شده است كه كسي را بپرستند تا آنكه ميروند و براي خود بتي ميتراشند و او را سجده ميكنند والله قوم مضطر بعبادتند و در طبعشان مجبول است و لكن چون خود را بغرض و عادت معوج كرده‌اند سوراخ دعا را گم كرده‌اند و مي‌بينند كه ناچارند و مجبول ميباشند بر عبادت ميروند و بت ميپرستند مثل كسي كه گرسنه و ناچار است و چيزي بگيرش نميآيد كه بخورد بناچار خاك ميخورد [ص 12] فكر كن چه لازم كرده است كه حكماً بايد كسي را بپرستند كه ميروند و بت مي‌پرستند نميتوانند والله كه كسي را نپرستند از اين جهت است كه چون چشم دلهاشان كور شد و معبود حقيقي را نديدند و فطرتشان هم بي معبود قرار نميگرفت رفتند و از براي خود معبود ساختند و همچنين باز در فطرت ايشان است كه با وجود معبودي كه دارند بايد از براي ايشان بزرگ مشهودي باشد و سر در طوع او داشته باشند حتي اينكه اين صفت بسا آنكه در بعضي حيوانات هم يافت شود كه از براي خود بزرگي قرار ميدهند و اين معني هم جبلّي كل مردم است حتي آنكه اگر كسي هم غلبه بر ايشان نكند خود جمع ميشوند و از براي خود بزرگي قرار ميدهند و اگر در اين هم فكر كني مي‌بيني كه جبلّي ايشان است كه با وجود معبود خود باز محتاج ببزرگي هستند و در فطرت خود مي‌يابند اين معني را مثل جوع و عطش و شهوت و از اين جهت مي‌بيني صدهزار لك نفس تمكين يك نفر را ميكنند و ساكنند و اگر آن يك نفس نباشد غيري را جويند براي خود خلاصه اين معني بر خردمندان پوشيده نيست كه جبلّةً اين مردم طالب بزرگي هستند براي خود و از اينجا معلوم شود كه صانع حكيم چون صلاح عامه خلق را در اين ديده است اين معني را در فطرت ايشان قرار داده است مانند جوع و عطش و اگر بنا بود كه كسي بواسطه تكليف و اتّباع امر خدا غذا بخورد و آب بياشامد احدي متحمل اين مشاقّ نميشد مگر مؤمن متقي كامل و باين واسطه خلل در اركان وجود ايشان بهم ميرسيد و نوع منقرض ميشد پس خداوند چون لزوم اكل و شرب و نكاح را در جبلت ايشان قرار داده بود شهوت آنها را هم جبلي كرد تا بالفطره و باضطرار و ناچار بآنها اقدام كنند و بنيه ايشان از هم نريزد و نوع ايشان منقرض [ص 13] نشود و خدائي كه براي بدن ايشان لازم كرد اكل و شرب را غذاي مناسب هم آفريده است و اگر بدن اعتدال تام داشته باشد ميل نميكند مگر بغذاي مناسب و گاه باشد كه تجربه كرده باشي كه مزاج صحيح بسا باشد كه ميل كند بشيريني و در ميان شيرينيها هم بخصوصه ميل بخرما كند و همان صلاح آن ميباشد و گاه شده است كه مريضي ميل كرده است بهندوانه بخصوصه مثلاً و خورده است و شفاي آن در آن بوده است چرا كه طبيعت اگر معتدل باشد حاكم عدلي و ناصح مشفقي است و اگر هم اندك انحرافي پيدا كرده باشد ولي بكلي معوج نشده باشد خود طبيبي حاذق است براي خود و غذا و دواي خود را بتمامه ميداند اما اگر در بدن اخلاط فاسده متولد شد و بر آن اخلاط فاسده بمجاورت طبيعت شعاع حيوة تابيد از آن اخلاط فاسده هم بعضي اقتضاهاي غير طبيعي يافت ميشود بمناسبت پس بسا آنكه در طبع خلط سودائي فاسد يافت شود و بمجاورت طبيعت شعاع روح بآن بتابد و او هم بحركت آيد و شاهيه پيدا كند و خواهش خوردن گل نمايد و چون در بدن و اعضاي تو است و مخالط با اخلاط صحيحه تو است و غالب آمده تو را ميخواند بخوردن گل و دلت از ديدن گل ضعف ميكند و آن دل تو نيست دل آن خلط فاسد است و لكن مخالط با اخلاط تو شده و در رگ و پوست تو رفته است و آن شيطاني است از شياطين كه انسان را بخوردن گل ميخواند و اگر غالب نيامده باشد طبع اصلي دعوتي كند و طبع منحرف هم دعوتي كند و در بدن تو اين دو داعي پيدا شوند و وسوسه شود آنگاه هست كه در نفس خود مي‌بيني يكي ميگويد اين كار بكن و يكي ميگويد اين كار مكن اگر دو داعي مساوي باشند تردد حاصل شود و اگر يكي غالب باشد ميل بآن جهت [ص 14] حاصل شود و اگر يكي محض باشد با سكون و اطمينان يك جهت در خود يابد و همان را خواهد و همان را پسندد و اينها همه حكمت الهي است كه براي تو بر سبيل مثل ميآورم خداوند عالم جل شأنه عدل است و مشيت او هم عدل است و آنچه او خلق ميكند هم عدل است پس انسان اگر بر فطرت الهي باشد اعتدال طبع او آنچه را كه محبوب خداست همان را خواهد و بالفطره آنرا داند و لكن چون اعوجاج در آن طبع پيدا شد و اعراض عادات و طبيعتهاي غريبه و شهوات در او پيدا شد طبيعت منحرفه در آنها پيدا شد و دواعي باطله در آنها يافت شد ولي از نوع داعي حق چرا كه اعراض باطله حيوتي از خود ندارند و بحيوة طبع اصلي حي شده‌اند پس بوي آن حيوة را ميدهند و اينجاست كه امر بر مردم مشتبه ميشود اعراض كه داخل سركه شد سركه فاسدي ميشود و داخل شيره كه شد شيره فاسدي خواهد شد حال همچنين است اعراض كه داخل شهوت طعام شد طعام فاسد خواهد و داخل شهوت شراب كه شد شراب فاسد خواهد و داخل شهوت نكاح كه شد نكاح فاسد خواهد و داخل قوه گفتار كه شد گفتار فاسد كند و همچنين جميع قُوٰي و جاهل بيند كه زيد سخن گويد و عمرو هم سخن گويد و چون از هر دو سخن و دعوت شنود و مميزه حق و باطل ندارد آنجاست كه امر مشتبه شود و حال آنكه زيد حكمت گويد و عمرو هذيان ولي جاهل نداند و تميز ندهد و خدا داند و تميز دهد حق را مستقر و ثابت گذارد و باطل را مضمحل و فاني نمايد خلاصه اينها همه مثل است تا بكجا برخورد پس برويم بر سر مطلب حال خداوند عالم بدن انسان را چنان آفريده كه در طبع خود حاجت بمعبود مي‌بيند و از آن گزيري ندارد و بناچار معبود ميخواهد پس اگر طبع او اعتدال دارد معبود [ص 15] واقعي خواهد و اگر اعوجاج پيدا كرده و اعراض در آن راه يافته و منصبغ بصبغ طلب معبود شده او هم معبود طلبد اما بتي و سنگي و درختي و يك چيزي كه مناسب آن طبع باشد بفهم چه ميگويم و همچنين هر گاه انسان معتدل باشد در طبع خود حاجت بسلطان عادل مي‌بيند و مجبول است بر آنكه خود را بسلطاني ببندد و براي او خاضع شود و مي‌بيند كه خودش ماسِك نفس خود نيست و نميتواند از بلاياي اين عالم خود را حفظ كند بناچار طالب بزرگي مهيمن است كه او را از بلاياي اين عالم نگاه دارد و دفع اذيت خلق از او كند همه كس اين را در نفس خود مي‌بينند چون عجز و فقر را در خود مي‌بينند طالب كفايت هستند و اين جبلّي است و چون طبع معتدل نباشد بكليه اين امر منصبغ شود ولي با اعوجاج پس طالب بزرگ باشد نوعاً ولي از بزرگِ حق اعراض كرده خود را بپاكاري يا كدخدائي يا حاكمي يا سلطاني ظاهري بندد و در خود بيند كه بدون اين زيست نتواند كرد مثل آن گِل‌خواري كه بدون گِل زيست نتواند كرد و براي گِل ضعف ميكند و چون اين مطلب را بطور مكشوف فهميدي و بعبرت بنگري جميع عالم در جميع امور گِل‌خوار شده‌اند و همه اعوجاج پيدا كرده‌اند و اين را بدان كه خدائي كه حاجت بدن را باكل قرار ميدهد و شهوت اكل ميآفريند و انسان را مجبول بر آن ميكند لامحاله غذاي عدل مناسب ميآفريند و آفريده و همچنين در ساير امور پس براي جميع دواعي نفس امور حقه هست و معتدل آن است كه طالب آن باشد و از آن جمله محل سخن است كه بغير از خدا بايد براي اين خلق حاكم محسوسي و وزير مشهودي باشد حاكمي خواهند كه صولتش حافظِ نوع باشد و وزيري خواهند كه معاشر و مباشر باشد و حاجات خود را باو [ص 16] گويند و او را وسيله و شفيع خود قرار دهند و او امضاكننده احكام سلطان و اجراكننده اوامر او باشد و اگر حاكم اعظم خود مباشر ميبود صولت براي او نماندي و چون صولت براي او نماندي نتوانستي بعظمت خود حفظ نوع نمايد از فساد پس لابد بايد او باشد مصون و محفوظ از مباشرت و او را وزيري مشهود باشد مباشر بفهم اين حِكَم ظاهره الهيه را كه خبر ميدهد ترا از حِكَم باطنه الهيه .

فصل - اگر كسي اعتدالش فاسد شده باشد و ديده طبعش مرمود شده باشد و حاجت خود را بحاكم ظاهر نفهمد و بگويد همان خداوند عالم حاكم علي الاطلاق است و براي ما كافي است ديگر حاكمي ظاهر نميخواهيم گويم خداوند عالم جل شأنه شك نيست كه از ديده و ادراك خلايق بالاتر است و ديده خلايق از ديدار او كور و گوش خلايق از شنيدن از او كر است ممكن نيست براي ايشان او را ديدن و از او شنيدن و خلق را اگر سخني نشنوانند نخواهند شنيد پس چگونه ميشود كه خلق بتوانند از خدا منتفع شد بدون واسطه كسي كه از خدا بشنود و به ايشان برساند و امر و نهي و فرمان او را ادا سازد و اين نقص نه از خداست كه او كافي نيست بلكه نقص از مردم است كه نميتوانند باو اكتفا نمايند اگر خلق ناقص نبودند اكتفا باو ميكردند مثل آنكه انبيا كه كاملند اكتفا باو ميكنند و از او ميفهمند و ميشنوند پس اين نقص از خود خلق است كه طبيعت خلقي بهره‌ور از خداوند عالم نميتواند بشود مثل آنكه طبع مريض از غذاي نيك نتواند منتفع شد و غذاي نيك نقص ندارد ولي نقص از مريض است و مرضِ حدوث و امكان اين مردم را محروم از فيض‌يابي از خداوند عالم كرده است آيا نمي‌بيني كه او را نمي‌بينند و نديدنْ نقصِ شخص موجود نيست [ص 17] ولي نقصِ ديده كور است و نشنيدنْ نقصِ صداي موجود نيست ولي نقصِ گوشِ كر است پس منتفع نشدنْ نقصِ خلق ممكن و حادث است نه نقصِ خدا پس نمي‌توانند از خداوند عالم منتفع شد و اگر گوئي كه چرا خداوند خود در همه مراتب براي خلق خود جلوه نكرده است و خود را بخلق ننموده است بطوري كه خلق او را ببينند و از او بشنوند و خود حاكم و فرمانروا باشد و حاجت بديگري نباشد از براي اين سخن دو جواب است يكي عوام را و يكي خواص را اما عوام را گويم كه خداوند متغير و متبدل نشود و تقدس ذات او مانع است از آنكه ديده شود و تا چيزي از جنس خلق نباشد ديده نشود نمي‌بيني كه چشم تو نمي‌بيند مگر رنگها را و رنگها مخلوقند مثل تو و تو هم رنگ داري و گوش تو نميشنود مگر صداها را و صداها اثرهاست كه در هوا پيدا ميشود و آن اثرها حادث ميباشد مانند تو و تو را هم صداهاست و بيني تو نمي‌فهمد مگر بوها را و بوها كيفيتهاست كه عارض هوا ميشود و حوادث را هم بوهاست و دهان تو نمي‌فهمد مگر مزه‌ها را و مزه‌ها كيفيتهاست كه عارض آب ميشود و حوادث را مزه‌هاست و لامسه تو نميفهمد مگر گرمي و سردي و تري و خشكي و نرمي و درشتي و امثال اينها را و اينها همه كيفيتهاست كه عارض جسمها شود و جسمها همه اين كيفيتها را دارند پس چگونه شود كه خداوند از قدم خود متغير شود و بصورت خلقي درآيد و محسوس ادراك حادث بين خلايق شود پس چون او را نبينند از او انتفاع امر و نهي و حكم ظاهري نتوانند برد پس لازم شد كه كسي باشد در ميان كه او مرئي شود و محسوس باشد و از او بشنوند و از او بفهمند و او از جانب خدا باشد در ميان خلق و بايد رو باو كنند و گرد او درآيند و آنچه او امر كند امتثال كنند و بغير از اين از بنيه بشر محال [ص 18] است كه برآيد و اين جوابي است علمي از براي اهل علم كه عوامند و اما جواب خواص گويم حال هم مطلب تو برآمده و خواهش تو موجود گشته است و همان حاكم ظاهر تجلي خداوند است در عالم تو و تجلي اگر در عالم تو و از سنخ تو نباشد كه تو او را ادراك نميكني و اگر از عالم تو بايد باشد اينك در عالم تو آمده است دست دعا برآر و حاجات خود را درخواه اين است كه علي بن الحسين عليه السلام فرمود كه مائيم ظاهر خدا در ميان شما ما را اختراع كرده است از نور ذات خود و مفوض كرده است بما امر بندگان خود را و در خطبه غدير و جمعه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد در صفت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه خدا او را واداشت در مقام خود در همه عوالم خود در ادا كردن امرهاي ايجادي و امرهاي تشريعي چرا كه مطلق فرموده است زيرا كه خدا را بصيرتها ادراك نميكرد و اوهام و افكار احاطه باو پيدا نميكرد و ظنون پنهاني او را نتوانستي ممثل كرد در سر خود تا آخر پس خداوند او را ظاهر خود قرار داده است در همه عوالم و حجت حجت‌كننده را منقطع فرموده و عذر معتذران را رفع نموده تا روز قيامت نگويند كه خدايا ما نديديم و نفهميديم و امر بر ما پوشيده بود اين است كه مروي است از آن بزرگوار كه من رآني فقد رأي الحق پس چه چيز است عذر معتذر آنچه ميخواهد بخواهد و آنچه ميجويد بجويد تا بيابد بدون عذر ،

من گنگ خواب‌ديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

و والله كه محمد صلي الله عليه و آله عبدي است مخلوق و رقّي است مرزوق ولي ، سخن را روي با صاحبدلان است ، صاحبدلان ميفهمند كه [ص 19] چه ميجويند و من چه ميگويم آه آه ،

عالمي خواهم از اين عالم بدر تا بكام دل كنم يك ناله سر

فصل - بدان كه اين مطلب هم در طبايع مردم مجبول است و اين را بالفطره ميدانند كه حاكم هزار سال قبل بكار امروز نمي‌آيد و امر عالم بحاكم گذشته از دنيا رفته منضبط نميشود و اين خلق مختلف الطبع باينكه يك وقتي حاكمي در دنيا بوده مجتمع نشوند و حاكم در دنيا مثل روح است در تن و تن امسال استقرار نگيرد باينكه صد سال قبل روح داشت و زنده بود و اخلاطش مجتمع نشوند و بدنش صحيح نماند و حاكم در بدن مُلك مانند روح است در مُلك بدن چنانكه پيش فهميدي و از اين برهان بايد بفهمي كه در هر آني مُلك حاكم موجود زنده و فرمانرواي حاضر ميخواهد چنانكه مشاهد مي‌بيني و ديدي كه برفتن حاكم از ميان في الفور رشته امور از هم ميگسلد و طاغيان قوم سر برميدارند و مفسدان فرصت را غنيمت مي‌انگارند پس چگونه ميشود كه اين عالم لمحهٔ بي حاكم ماند و چنانكه در كتاب نبوت و امامت يافتهٔ بايد دايم حجتي حاكم معصوم از جانب خدا در زمين باشد و هر مذهبي كه مقتضي آن مذهب آن است كه امروز حجتي حاكمي عدل معصوم ضرور نيست و امور عالم بعامه مانده است بدانكه باطل است چرا كه عالم از مفسد ابداً خالي نيست و بعد از رفتن حاكم از ميان البته بايد در ميان حاكمي نظير او و مثل او باشد كه باز كله گردن‌كشان را بكوبد و حفظ دين خدا را بنمايد خواه از او بپذيرند و خواه نپذيرند وضع الهي بايد درست باشد مثل آنكه لازم است كه در بدن عقلي باشد كه صلاح و فساد بدن را بگويد و امر و نهي نمايد اما اگر طبايع اطاعت او را نكنند و از او نپذيرند [ص 20] نقص خلق حكيم نيست آيا نمي‌بيني كه در خلق حكيم بايد هوائي در عالم باشد صاف و لطيف تا كله حرارت غريبه دل را بكوبد و ترويح بدن نمايد و تعديل روح فرمايد و گردنكشانِ غرايب را از دل بيرون كند حال اگر تو نفس نكشي تا بميري نقصي در خلق حكيم نيست تصور مكن كه چرا خداوند مثل حكام و سلاطين بغلبه عالم را بعنف و جبر باعتدال نميدارد چرا كه الجاء كردن و مضطر نمودن شأن ضعيف و محتاج است خداوند قوي و غني است اين سلاطين كه بتدبير امر مُلك خود را منسق ميكنند و رفع اسباب فساد ميكنند از احتياج خود ايشان است بمُلك و انضباط و اما خداوند غني مطلق است اسباب اعتدال ساخته و مهيا فرموده است تا معتدلان بهره برند و ايشان را از عدم اعتدال متمكن كرده است تا هر كس بخواهد به بي‌اعتدالي بزيَد بتواند و از كرم او محروم نباشد و لكن اعتدال را مقتضيات است كه بآنها معتدلان متنعم خواهند شد و بي‌اعتدالي را مقتضياتي است كه نامعتدلان بپاداش آن خواهند رسيد مقتضاي سنگ بسر خوردن شكستن سر است و مقتضاي محافظت سر محفوظ ماندن ، سنگ هم بنده‌ايست از خدا و تمنائي كرده و حاجت او را باو داده و تو هم بندهٔ هستي و تمناي خود را كردهٔ و تمناي تو را بتو داده خداوند كليات امور را آفريده است بكرم عام خود و خلق را در آن كليات داشته و راه خير و شر جزئيات بايشان نموده و امداد خود را مصحوب ايشان كرده تا جزئيات را بر حسب ميل خود بانجام رسانند ميخواهي گرم شوي بحمام برو و ميخواهي سرد شوي ببستان بخرام هر دو موجود و قدرت در تو موجود و راه باز و مشاعر صحيح و بدن سالم بد نگفته است شاعر :

من نكردم خلق تا سودي كنم بلكه تا بر بندگان جودي كنم [ص 21] 

اديم زمين سفره عام اوست بر اين خوان يغما چه دشمن چه دوست

والله خداوند بجهت اطفاي غضب پوست از سر كسي نكنده و بآشنائي و يگانگي احسان بكسي ننموده است و لكن چون جميع ملك عبد خدايند و همه حاجات داشته‌اند و خدا خداي همه بوده حاجت همه را برآورده امر چنين شده است در حال تركيب كه مي‌بيني مثلاً خدا زيد را خلق كرده و آتش را هم خلق كرده و آب را هم آفريده حاجت هر يك از آنها را بآنها داد پس بزيد قدرت داد و بآتش حرقت داد و بآب تبريد داد حال اين سه كه در عالم جمع شدند زيد بقدرت خود پيش آتش رفت آتش هم بخاصيت خود سوزاند پيش آب رفت آب هم بخاصيت خود تبريد كرد خدا رؤف و رحيم و كريم بهمه بوده ديگر اگر بگوئي چرا احراق را از آتش براي خاطر من برنداشت گويم آتش هم عبدي است مثل تو او هم خواهشي دارد هيچ يك از شما قرابتي با خدا نداريد همه عبديد و همه سائل و خدا مُعطيِ همه پس خدا كسي را غضب نميكند و از كسي رضا نميشود و ذات خدا متغير نميشود و لكن خاصيتها قرين چيزها كرده و منافع و مضار آنها را بتو تعليم و طب خود را آشكار كرده تو خود محرق و مهلك خودي و تو خود منجي خود هستي باعمال خود و خداوند عالم فوق همه و حافظ همه بمشيت خود و مبلّغِ هر يك بخواهش خود اگر ميفهميدي كه چه گفتم و چه ميگويم لذتها ميبردي باري برويم بر سر مطلب از آنچه ذكر كرديم معلوم شد كه چنانكه بدن انسان محتاج بروح است در تمام اوقات و بروح سابق قائم نتواند شد و حيوة نخواهد داشت و بايد در جميع آنات روح در او و مدبر او باشد تا متعفن نشود و از هم نپاشد و بعض آن بعض را و غريب كل آنرا فاسد نكند همچنين اين ملك دائماً بايد حاكمي [ص 22] حي در او قائم باشد و تدبير ملك و عباد و بلاد را بنمايد پس نتواند بود كه بشرع نبيي سابق يا بولايت وليي سابق مردم زيست كنند ، پس بهر عصري وليي قائم است ، و باحوال رعيت خود عالم و تدبير امر ايشان را مينمايد و يد بعض از بعض و غريبه از كل را كوتاه مينمايد و اگر كسي غير از اين تجويز كند هرآينه منكر حكمت حكيم شده است و البته ديده‌اش و دلش بي‌نور است هيهات خانه بيست زرع در بيست زرع بصاحب صد سال قبل آبادان نشود و جهال اهلش بتأديب بزرگ صد سال قبل مؤدب نشوند چگونه اين عالم بحاكم گذشته راه رود و رفع نزاعهاي ايشان شود كارخانه امروز باستاد سال قبل نگردد و چرخ آبي بكشنده زمان سابق نچرخد چگونه اين عالم باين عظمت بي صاحب بگردد و گمان مكن كه تو صاحبي بلكه تو در نفس خود عجز از مضبوط كردن امر خانه خود بلكه مضبوط كردن بدن خود بلكه يك عضو از اعضاي خود را مي‌بيني پس چگونه من و تو و امثال ما صاحب عالم ميتوانيم بود پس از اين فصل هم معلوم شد كه در هر آن و زمان حاكم در اين جهان از جانب پادشاه منّان ضرور است چه نبي باشد و چه ولي و چه خليفه ولي غرض حاكم لازم است و وجود بزرگي متحتم و چون امر امر حكمت و خلقت است بايد بحق و لياقت و عدالت و مناسبت باشد نه بتغلّب بفهم اگر ميفهمي و الا تسليم كن تا جاني بسلامت دربري .

فصل - چون دانستي كه اين عالم بر نهج حكمت است قطعاً جزماً و مقتضاي حكمت آن است كه اين عالم حاكم داشته باشد و آن حاكم هم معاشر و مباشر باشد كه او را ببينند و از او بشنوند پس گوئيم كه حاكم علي الاطلاق و پادشاه اعظم اعظم خداوند عالم است جل شأنه و اوست سلطان بر كل و حاكم بر تمام [ص 23] ملك خود نه او را در سلطنت شريكي است و نه او را در حكمراني معيني اوست پادشاه جبّار قهّار بي شريك جل جلاله و عم جماله و عظم شأنه و علا مكانه و چون خلق را استعداد شنيدن از او و ديدن او نبود و مناسبت ميان او و خلق نبود و بري از شباهت و عري از مجانست ايشان بود محتاج شدند بحاكمي در عالم خلق و از سنخ خلق ببرهانهاي سابق و آن حاكم در اعصار سابقه نبي هر عصر بود كه خداوند او را مبعوث بآن عصر يا آن شهر يا آن قبيله ميفرمود و چون برهانهاي اينها بتفصيل پيش از اين گذشته احتياج باعاده برهان نيست اگر چه بقدر كفايت در همين مجلد ذكر شده و ميشود و هر نبي كه از ميان قوم بنا بر طبيعت خلقي رحلت ميفرمود خداوند وصيي از براي او مقرر ميفرمود كه او در ميان قوم خليفه و جانشين او باشد و حاكم و فرمانروا باشد تا زمان نبي ديگر كه مبعوث شود و شرع سابق را بر حسب مصلحت زمان نسخ فرمايد پس امر بر همين منوال بود تا آنكه امر بخاتم انبيا صلوات الله و سلامه عليه رسيد و حكومت كل ملك با آن بزرگوار بود و حكمراني ميفرمود و مردم او را ميديدند و از او مي‌شنيدند و عرض حاجات خود را بدرگاه او ميكردند و بر حسب حكمت و مصلحت حكم در ميان ايشان ميشد تا آنكه بر حسب مقتضاي حكمت از دار دنيا رحلت فرمود بر سنت انبياءِ سابق پس خداوند وصي عدل و حاكم قسطي بعد از او معيّن فرمود و حاكم و فرمانروا بود قبول كرد از او هر كس قبول كرد و نكرد هر كس نكرد و نقص بر خلق واقع شد نه بر حكمت و ايجاد و همچنين بعد از آن بزرگوار وصي بعد از او و هم بعد از هر يك وصي او بود تا امر باين اعصار رسيده كه سلطان عدل و پادشاه قسط حضرت امام عصر عجل الله فرجه ميباشد و در هيچ يك از ازمنه عالم بي حاكم عدل نمانده ولي بواسطه حكمتهاي الهي كه در كتاب [ص 24] امامت ذكر كرده‌ايم صلاح در غيبت آن بزرگوار بوده و از ديدِها غايب گرديده است تا هر وقت كه صلاح در بروز و ظهور آن بزرگوار باشد و ظهور فرمايد ولي سابق بر اين فصل بيان شد كه حاكم خلقي در ميان خلق ضرور شده است تا خلق او را ببينند و از او بشنوند و اگر بنا بود كه خلق او را نبينند خلق اكتفا بوجود خدا بايستي بكنند پس ثمره حكومت ظاهر نشود مگر آنكه مردم او را ببينند و از او بشنوند و دردهاي خود را باو بگويند و چاره درد خود را از او بيابند پس چه فرق ميكند وجود امام با غيبت با خداي برتر از ديدِها او هست و او هم هست او غير مدرك و امام غايب هم غير مدرك اگر خلق ميتوانند امروز بخدا اكتفا كنند ميتوانند بامام اكتفا كنند اگر امام در پس پرده تصرف در ملك ميكند خدا هم در پس پرده تصرف در ملك ميكند چه فرق ميان او و خدا و اگر حجت بامام غايب بر خلق تمام ميشد ديگر بعث رسل و تحملشان اين مصايب و محن را ضرور نبود همان در عالم غيب بايستي بايستند و تصرف در ملك كنند و حال آنكه دانستي كه حجتي بر خلق قائم نشود مگر آنكه كسي را ببينند و او حجت بر ايشان اقامه كند و چگونه حجت بر اين خلق با غيبت اقامه شود و حال آنكه در غيبت او بدنيا ميآيند و در غيبت او از دنيا ميروند و اگر تاريخ و خبر و روايت كفايت ميكرد همان وجود پيغمبر كفايت ميكرد ديگر اوصيا ضرور نبود و اين همه مصائب و محن كشيدن ايشان چه حاجت بود پس معلوم است كه كفايت خلق را نميكند اخبار و روايات و كتب سالفه آيا نشنيدهٔ آن حديث را كه در كافي روايت ميكند كه مردي از اهل شام آمد خدمت حضرت صادق عليه السلام و عرض كرد كه من مردي صاحب سخن و فهمم و آمده‌ام بجهت مباحثه با اصحاب تو فرمودند كلام تو از نزد رسول خداست يا از نزد خودت عرض كرد [ص 25] از هر دو فرمودند پس تو شريك رسول خدائي عرض كرد نه فرمودند وحي شنيدهٔ از خدا عرض كرد نه فرمودند پس طاعت تو واجب است مثل آنكه طاعت رسول خدا واجب است عرض كرد نه خلاصه با هر يك از حاضرين اصحاب بحثي كرد و مغلوب شد تا آنكه فرمودند با اين پسر سخن گو و مراد هشام بن الحكم بود پس شامي بهشام گفت اي پسر در امامت اين مرد از من سؤال كن هشام غضب كرد بقدري كه لرزيد پس بشامي گفت آيا خداي تو در تدبير خلق عالم‌تر است يا خود خلق شامي گفت خدا هشام گفت بتدبير خود براي خلق چه كرده شامي گفت حجت و دليلي اقامه كرد تا مختلف نشوند و آن دليل تأليف كند ميان خلق و امور ايشان را راست كند و فرايض تعليم كند هشام گفت كيست آن حجت شامي گفت رسول خدا هشام گفت بعد از رسول خدا كيست شامي گفت كتاب و سنت هشام گفت كتاب و سنت نفع ميدهد در رفع اختلاف شامي گفت بلي هشام گفت پس چرا من و تو مختلف شديم و از شام برخاستهٔ آمدي اينجا بجهت مخالفت ما و خود شامي ساكت شد حضرت صادق عليه السلام فرمودند بشامي كه چرا سخن نميگوئي شامي گفت اگر بگويم اختلاف نداريم دروغ گفته‌ام و اگر بگويم كتاب و سنت رفع خلاف ميكند نامربوط گفته‌ام بجهت اينكه كتاب و سنت احتمالهاي بسيار در هر كلمه‌اش ميرود و اگر گويم اختلاف كرده‌ايم و هر يك ادعاي حقيت ميكنيم پس كتاب و سنت نفع ندارد مگر آنكه من هم همين بحث را با هشام ميتوانم بكنم حضرت فرمودند بپرس از او او را صاحب مايه خواهي يافت شامي گفت بهشام بگو كه خدا در صدد تدبير خلق بيشتر است يا خلق خودشان هشام گفت خدا شامي گفت كه آيا واداشته است كسي را كه جمع كند كلمه ايشان را و راست كند كجي ايشان را و حق و باطل ايشان را [ص 26] بايشان تعليم كند هشام گفت در زمان رسول خدا يا حالا شامي گفت در زمان پيغمبر كه پيغمبر بوده حالا كيست هشام گفت اين مرد كه از اطراف بسوي او ميآيند و خبر ميدهد ما را باخبار آسمان و وراثت از پدر و جد شامي گفت از كجا بدانم اين مطلب را هشام گفت بپرس از او هر چه ميخواهي شامي گفت عذر من را تمام كردي حال ديگر بر من است كه سؤال كنم بعد حضرت بنا كردند و اخباري چند از حال او بغيب فرمودند و ايمان آورد تا آخر حديث موضع حاجت اين بود كه همين سؤال را من از تو ميكنم كه خدا در تدبير خود رسولي فرستاد و حاكم بود و بعد از آن ائمه قرار داد كرد و حاكم بودند آيا امام غايب بايد رفع خلاف بكند يا كتاب و سنت اگر بامام غايب در رفع خلاف مردم اكتفا ميكردند پس برسول رحلت كرده هم اكتفا ميتوانستندي كرد و حاجت بمعصومين بعد نبود و اگر اكتفا برسول خدا نميشود امروز چگونه اكتفا بامام غايب ميشود و اگر گويند كتاب و سنت در ميان است و آن دو كفايت امر ما را ميكنند گويم پس اين اختلافات كه در عالم افتاده از چيست از تسليم نكردن خلق است بحاكم منصوب يا كتاب و سنت كفايت نكرده يا هر دو و اگر گوئي كه مردم رجوع بكتاب و سنت نميكنند و اگر ميكردند كفايت ميكرد گوئيم همه علما كه رجوع بكتاب و سنت ميكنند آنها چرا اختلاف دارند پس اگر گويند برهان هشام در حضور حضرت صادق با تقرير و تمكين و مدح آن حضرت مناظره او را درست نبوده كه نعوذ بالله كارشان بسيار بد ميشود و اگر گويند درست بوده همين بحث در امروز ميرود و نميدانم چه جواب از اين بحث ميدهند و رافع خلاف از ميان اين خلق امروز كيست يا مطلقاً رافع خلاف ضرور نيست و اگر ضرور نيست پس در هيچ عصر ضرور نبوده نه در عصر انبيا و نه [ص 27] در عصر اوصيا و اگر ضرور است هميشه ضرور است پس در زمان غيبت رافع خلاف كيست و رجوع نكردن باو از چيست و مقتضاي رجوع نكردن چيست خدا ميداند كه خلق بسيار غافل نشسته‌اند و ابداً فكر در امر خود نميكنند اگر گويند ما خود رافع خلافيم خلاف خودشان از چيست خلاصه در اين مجلد محنتم عظيم شده است اگر نگويم بكلي تكليفي ادا نميشود و اگر بگويم كسي نميپذيرد اگر ايماني داري اي نظركننده همين حديث هشام را امروز سرمشق كن و كلاه خود را باصطلاح قاضي كن يا او را هشامي فرض كن و خود را شامي و با هم سخن گوئيد و ببين امر بكجا منتهي ميشود امروز در اين عصر حاكم ضرور است يا ضرور نيست همين اختلاف خوب است و خداي واحد اختلاف پسنديده است يا نپسنديده و علاج او را كرده و مردم از علاج روگردانند يا روگردان نشده‌اند خلاصه در اين امر فكري بردار و ببين عاقبت كار بكجا ميرسد پس از اين فصل شريف هم معلوم شد كه ميبايست كه خداوند را در هر عصري حاكمي ظاهر در ميان مردم باشد و الا نظم عالم از هم خواهد پاشيد و فساد در بلاد و عباد خواهد ظاهر شد و حكمت حكيم منزه است از اينگونه تدبير و در اين برهان كه ما ذكر كرديم نكته نميتوان گرفت ولي بايد فكر كار افتاد و حاكم ظاهر را در هر عصر پيدا كرد .

فصل - بعد از اينكه ذهنت اندكي مستقيم شد و نزديك بمطلب آمدي عرض ميكنم كه ظاهر بر طبق باطن است و حكمتهاي كليه در ظاهر و باطن اختلاف نميكند و چون تو در ظاهر بنگري مي‌بيني كه در ميان مملكت پادشاهي ظاهر ضرور است كه مرجع كل او باشد و حكم بر جميع از او باشد و [ص 28] نفس او مستولي و مهيمن بر كل باشد تا همه رعيت از او بي سبب ظاهر خائف باشند و تمكين نمايند چنانكه مي‌بيني و پس از آن پادشاه موافق نظم و حكمت وزيري ضرور است كه خليفه و قائم مقام او باشد و وجه و يد و لسان او باشد و او را قابليت اخذ كليات ملك از پادشاه باشد و مناسب ابلاغ بزيردستان و تفصيل دادن احكام باشد و معاشر و مباشر امناي دولت كه بيك درجه از آن پست‌ترند باشد و آن پادشاه آيت اسم الله است در ملك خود و آن وزير آيت اسم الرحمن است كه مستوي است بر عرش امناي دولت جاويد مدت كه اركان عرش دولت ابد مدت قاهره‌اند پس بعد از وزير آيت رحمن اركان دولتي ضرورند كه كليات امور دولت از وزير با تدبير بايشان صادر شود و ايشان در ملك آن امور را منتشر كنند و اركان دولت چهار نفر بايد باشند نه زياده و نه كم‌تر اگر زياده باشند اختلاف زياد حاصل شود در ميان ايشان نه ساير خلق را تحمل برداشتن بار ايشان است و نه وزير پادشاه را لايق است كه با زياد از ايشان معاشرت نمايد و باين چهار ميگذرد و زياده لغو است و در حكمت جايز نيست و از اين جهت خداوند بنيان عرش خود را بر چهار ركن گذارده و انبياء عظام را چهار قرار داده و عرش طبايع را بر چهار ركن مقرر فرموده است و بناي عالم بر چهار جهت است و هر بناي تامي بچهار ركن مستقر شود پس زياده از اين نشايد و كم از اين هم نبايد چرا كه اختلال در امر سلطان و سلطنت ظاهر شود و امور بانجام نرسد و آن چهار نفر اركان دولت يكي بايد امير جبايات و خراج و ماليات باشد و او باعوان و انصار خود از اطراف آنها را فراهم آورد و استيفا نمايد و نگاه دارد و اگر چنين اميري نباشد البته اين امر كه يك ركن از اركان سلطنت است خراب ماند [ص 29] و يكي ديگر بايد امير انفاق باشد كه مال بيت المال باطلاع و ثبت او انفاق شود و در مصارف كار آن خرج شود و اگر اين امير نباشد البته امر اختلال عظيم پيدا كند و يكي ديگر بايد امير عساكر باشد و شيوه لشكركشي و حروب داند و جميعاً باذن و رخصت او حركت كنند و دفع شر اعدا از ملك نمايند و فتح قلاع و بلاد نمايند و لزوم وجود اين امير هم از جمله بديهيات است كه اگر نباشد چه قدر اختلال در امر پيدا شود و يكي ديگر امير ديوان بايد باشد و قاضي و حاكم باشد در ميان رعايا و احكام كليهٔ كه از وزير باو شده است او انفاذ نمايد در ميان مملكت بر حسب حكم سلطان حال نظر كن كه اگر امير ديوان نباشد فساد در اصل مملكت پيدا شود و رعيت بعضي بر بعضي ظلم كنند و اگر امير عسكر نباشد دفع اعداء خارج نشود و دول خارجه بر مملكت استيلا يابند و ملك را از اين سلطان انتزاع كنند و اگر امير انفاق نباشد وظايف و حقوق باهلش نرسد و ضعفا و اهل حقوق پامال شوند و سلطان بايد فقرا را پدري مهربان باشد و ايشان را باغنيا رساند بواسطه انفاق خود بر ايشان تا همه بنده احسان او شوند و طالب وجود او باشند و اميد باو داشته باشند و اگر امير جبايات نباشد البته اموال از اطراف مملكت مجتمع نشود و محفوظ نماند پس اين چهار اركان دولتند و اين چهار امر اركان مملكت و ظهور سلطنت سلطان باين چهار ركن و چهار طرف ملك شود و هر سلطان كه بيكي از اين چهار اخلال كند البته بناي ملكش دوام نخواهد پيدا كرد و ناقص خواهد ماند تا هست و بزودي فاني خواهد شد البته مجملاً در صدد اين حرفها نيستم صلاح مملكت و ملك خسروان دانند لكن مطلب اين است كه پس از وجود سلطان و وزير وجود اركان دولت لازم است و صلاح بلاد و عباد [ص 30] بوجود ايشان بسته است اگر امير عساكر نباشد دشمنان قوم بر قوم طغيان كنند و اگر امير ديوان نباشد بعض بعض را بخورند و اگر امير انفاق نباشد فقرا پامال شوند و اگر امير جبايات نباشد اغنيا طغيان كنند و فاسد شوند پس معلوم شد كه وجود اركان صلاح رعيت هم هست و هر يك از اين امرا و اركان دولت هم باز در تحتشان از سنخ ايشان رؤسا باشند كه بيك درجه از ايشان پست‌تر باشند و هر يك از آن طوايف اعوان و انصار رئيس طايفه خود باشند و از آن رئيس احكام بسوي ايشان صادر شود و هر يك در هر جهت كه هستند آيت و دليل و وجه و يد رئيس خود باشند چنانكه مر سلطان را نيز در هر جهت آيتي است كه او حاكم آن جهت باشد و وزير را نيز آيتي است كه پيشكار و نايب آن حاكم باشد و باين كيفيت امر مملكت انضباط گيرد و اين طوايف كه عرض شد عمّال بلادند و بوجود ايشان بلاد و عباد برقرار ماند و همچنين در بلاد رعاياي ديگر هستند كه آنها محكومند و بمنزله اغنام براي اين شبانان پس بناي عالم بر حاكم و محكوم است و عامل و معمول به و مخدوم و خادم و راعي و غنم و سلطان و رعيت و اگر همه حاكم بودندي حاكم بي محكوم معقول نبود و بر كه حاكم بودندي و اگر همه محكوم بودندي پس حاكم كه بود كه بر ايشان حكم كند و ايشان اطاعت كنند و هر عاقل كه بتدبر نظر در امر ظاهر كند امر باطن را خواهد فهميد چرا كه طبيعت خلق يكسان است و يك طبيعت است و كساني كه در دنياي مشهود بي وجود حاكمي نتوانند زيست نمود در امر آخرت غيبي چگونه بدون حاكم توانند راه برد پس از اين فصل مختصر هم معلوم شد كه بناي عالم بر حاكم و محكوم و سلطان و رعيت است و ملك ملك حكام است و سايرِ رعايا انعام و اغنام [ص 31] ايشانند و بلاد بلاد حكام است و خانِهاي ايشان پس هر متغلب كه بلاد و اغنام را از دست ايشان بربايد البته غصب كرده است و حكام مظلومند چرا كه خانه و مال ايشان را كه خداوند براي ايشان آفريده است بعنف از چنگ ايشان غاصب گرفته است و خداوند در قرآن ميفرمايد كه اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا و ان الله علي نصرهم لقدير الذين اخرجوا من ديارهم بغير حق الا ان يقولوا ربنا الله و لولا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيراً و لينصرن الله من ينصره ان الله لقوي عزيز الذين ان مكناهم في الارض اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبة الامور يعني خداوند اعلام فرموده است براي جهادكنندگان كه ايشان مظلومند و خدا بر نصرت ايشان قادر است آن جهادكنندگاني كه بيرون شدند از ديار خود بدون حق و سببي نداشت مگر آنكه ميگفتند كه پرورنده ما خداست و اگر نه اين بود كه خدا شرّ بعضي مردم را با بعضي ديگر دفع ميكرد هرآينه خراب ميشد صومعِها و كليساها و معبدها و مسجدها كه در آنها ذكر خدا بسيار ميشد و خدا نصرت ميكند البته هر كس كه او را نصرت كند بدرستي كه خدا قوي و غالب است آن جهادكنندگاني كه اگر ايشان را در زمين متمكن كنيم نماز را برپا ميكنند و زكوة را ادا ميكنند و بمعروف امر ميكنند و از منكر نهي ميكنند و عاقبت امور براي خداست پس خداوند در اين آيه شريفه تصريح فرموده است كه اين جهادكنندگان و مقاتله كنندگان با حزب شيطان مظلومند و ايشان را از خانِهاشان بيرون كرده‌اند و جهاد ايشان بجهت طلب مال خود است و هر كس چنين است مظلوم است و جهد ايشان براي نصرت دين خداست [ص 32] و خدا ايشان را نصرت خواهد داد و عاقبت امور و عاقبت ملك و زمين مال ايشان است و در آيه ديگر وعده فرموده است كه زمين را بايشان بازگذارد و فرموده وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امناً يعبدونني لايشركون بي شيئاً و من كفر بعد ذلك فاولئك هم الفاسقون يعني وعده كرده است خدا كساني را كه ايمان آورده‌اند و عملهاي نيكو كرده‌اند كه ايشان را خليفه خواهد كرد در زمين چنانكه پيشينيان را خليفه كرد و مستقر كند البته براي ايشان دين ايشان را كه پسنديده است آن دين را براي ايشان و بايشان بدل دهد بعد از خوفشان امنيتي كه مرا عبادت كنند و شريك نكنند با من چيزي را و هر كس بعد از اين كافر شود فاسق است و از امر خدا بيرون رفته است پس معلوم شد كه آن خلفا خلفاي خدايند در زمين و ملك ملك ايشان است بوعده خداوند و بايشان برميگردد و الحال در يد غير ايشان غصب است و جميع عالم براي ايشان خلق شده است و علت غائي ايجاد عالمند چنانكه خداوند خطاب بايشان فرموده است كه خلق لكم ما في الارض جميعاً يعني خلق شده است براي شما آنچه در زمين است و اين خطاب عام بكل بني‌آدم نتواند بود چرا كه برخي از ايشان با وجود كفر علت غائي ايجاد نتوانند بود و جمعي ديگر با وجود مستضعف و هم‌سنخ انعام و چهارپايان بودن علت غائي نميتوانند شد چگونه و حال آنكه خدا ميفرمايد اولئك كالانعام بل هم اضل يعني ايشان مانند چهارپايانند بلكه گمراه‌تر و همچنين فساق و فجار و عصاة علت غائي نميتوانند بود چرا كه خداوند ايشان را معذب ميفرمايد و نعمت و راحت و عزت را از ايشان سلب ميكند [ص 33] و اگر علت غائي ميبودند خداوند چيزي را كه براي ايشان و محض وجود ايشان خلق كرده بود از ايشان سلب نميكرد پس معلوم شد كه خداوند آنچه در زمين است براي مؤمنان خلق كرده است و چون براي مؤمنان شد مؤمنان مقرب اولايند باين امر پس براي ايشان است بالذات و براي ساير مؤمنان اگر باشد در مرتبه ثاني و بطور تبعيت است البته و براهين اين امور بطور كمال بعد از اين خواهد آمد كه علانيه بچشم خود ببيني و همچنين در آيه ديگر خداوند ميفرمايد سخر لكم الفلك لتجري في البحر بامره و سخر لكم الانهار و سخر لكم الشمس و القمر دائبين و سخر لكم الليل و النهار و آتيكم من كل ما سألتموه يعني خداوند مسخر كرد براي شما كشتي را تا جاري شود در دريا بامر او و مسخر كرد براي شما انهار را و مسخر كرد براي شما آفتاب و ماه را كه دايم در خدمتند و مسخر كرد براي شما شب و روز را و داد بشما از هر چه سؤال كرديد حال بهمان طور كه سابقاً ذكر كرديم نتواند شد كه مخاطب غير كاملين باشند چرا كه مشاهده مي‌بيني كه اين امور مسخر غير كامل نيست چگونه مسخر است براي ايشان و حال آنكه نميتوانند تغيير جزئي از جزئيات آنها را بدهند و باز ميفرمايد الم‌تر ان الله سخر لكم ما في الارض و الفلك تجري في البحر بامره يعني آيا نمي‌بيني كه خدا مسخر كرده است براي شما آنچه را كه در زمين است و كشتي را كه جاري مي‌شود در دريا بامر خدا و باز ميفرمايد الم‌تروا ان الله سخر لكم ما في السموات و ما في الارض و اسبغ عليكم نعمه ظاهرةً و باطنةً يعني آيا نمي‌بينيد كه خدا مسخر كرده است براي شما آنچه را كه در آسمان است و آنچه را كه در زمين است و فراوان كرده است بر شما نعمتهاي ظاهره و باطنه خود را و بديهي است كه مخاطب [ص 34] باين خطاب مؤمنانند و كاملان كه اسباغ نعمتهاي ظاهره و باطنه بر ايشان شده است پس براي ايشان مسخر شده است آنچه در آسمان است و آنچه در زمين است و اگر بطور انصاف تدبر كني خواهي يافت كه چيزي براي كسي وقتي مسخر ميشود كه اين كس بتواند در او تصرف كند و تغيير و تبديل دهد چنانكه انعام را كه خدا مسخر انسان كرده است بهر نحو ميتواند در آن تصرف كند و تو فكر مكن كه براي تو درست مسخر نيست پس بايد آيه را بطور مجاز گرفت بلكه آيه را بحقيقت خود باقي گذار و مخاطب را غير از خود بدان پس آن جماعت كه عالم مسخر ايشان شده است بهر نحو كه بخواهند در عالم تصرف كنند و همه محكوم بحكم ايشان باشد و ايشان حاكم و فرمانروا در كل و بر كل باشند و هر پادشاه كه خداوند ولايتي را مسخر او كرد البته او در آنجا فرمانرواست و اهل آن ولايت سخن او را اطاعت كنند پس هر گاه در ظاهر هر ولايت كه خدا آنرا مسخر تو كرد طاعت تو كند در باطن هم چنين باشد هر كس خدا آسمان و زمين را مسخر او كرد طاعت او كنند پس چه باعث شده است كه آيه را بطور مجاز بگيري و تسخير را تأويل كني و خدا راضي نيست كه كلام او را از حقيقت بيندازي و بمجاز تأويل كني برأي خود پس آيه شريفه بر حقيقت خود باقي است و مخاطب جماعت مخصوصي هستند و نگو كه كسي نيست كه چنين باشد آيا نمي‌بيني كه پيغمبران و ائمه عليهم السلام تصرف در آفتاب و ماه و ستارگان ميكردند و تصرف در دنيا و مافيها ميفرمودند و همه مطيع و منقاد ايشان بودند پس اگر آيه محملي حقيقي دارد و راست ميآيد چه لازم شده است كه آن را مجاز گيري مجملاً كه از اين فصل شريف معلوم شد كه مدار اين عالم بر حاكم [ص 35] و محكوم است چه در ظاهر و چه در باطن نميشود كه در اين عالم حكام الهي نباشند كه قائم مقام او باشند و مشهود و مرئي باشند و بسيار هشيار باش كه ما مطلبها را در ضمن اين كتاب بطور متفرق ذكر ميكنيم و در هر جائي چيزي ميگوئيم تا آنكه اهل حكمت محروم نشوند و نااهل بر گوهر گرانبهاي حكمت الهي راه نبرد و لا قوة الا بالله .