فصل - بدانكه چون پايان زمان غيبت سر آيد و عالم ببلوغ رسيده باشد و آثار بلوغ در آن بروز كرده باشد و مراهقه آن بانتها رسد پس زمان كج‌رفتاري آسمان و ستارِها بانتها رسد و آنچه باين عالم از كجي و خلاف و اعراض و امراض بواسطه معصيتهاي بني‌آدم رسيده بود جميعاً تمام شود و عالم را زمان مرض و عرض و سختي بانتها رسد دوره ديگر بنا شود و اوضاع آسمان وضعي ديگر شود و حركات آنها تغيير كند و اوضاع زمينها و عناصر و بر و بحر تغيير كند و جميع آسمان و زمين بر آن نهج شود كه خداوند موافق حكمت خود روز اول آنها را وضع كرده بود تا بركات و فيضها علي الاتصال از آسمان بزمين و بركتها علي الاتصال از زمين بيرون آيد و جميع امور بر وفق رضا و حكمت و فيض الهي جاري شود و بكلي اين اوضاع جاهليت از عالم برچيده شود مانند روزي كه حضرت آدم بزمين آمد و اوضاع جان بن جان برچيده شده بود و وضع وضعي [ص 372] ديگر شد و مانند روزي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله آمد و اوضاع جاهليت بكلي از معبودشان گرفته تا ساير اعمالشان همه برطرف شد و وضع جديدي بنا شد همچنين وقتي كه هنگام ظهور شد

بگذرد اين روزگار تلخ‌تر از زهر بار دگر روزگار چون شكر آيد

و آسمان دوره جديدي كند بر وفق خلقت واقعي و احكام واقعي پيدا شود و احكام نفس الامري و تقيه و عرض و مرض برطرف شود و بآن مقام نرسد مگر آنكه چنانكه طفل روز بروز سنش بالا ميرود و حرارتش زياد ميشود و رطوباتش ميخشكد و فضاي دماغش صاف ميشود و آن اعراض و امراض كه بواسطه رطوبت در بدنش بود همه تمام ميشود همچنين اين عالم چون بالا رفت و رطوباتش بواسطه نور امام كه از پس اين ابرها و بخارها ميتابيد خشكيد هر حكمي كه تابع اين رطوبتها بود آنها هم برطرف ميشود و احكامي ميآيد مناسب يبوست و اين است كه گفتيم اين وضع شريعت كه حال هست تغيير ميكند و نه اين است كه دين پيغمبر تغيير كرده است بلكه همان دين است و آنچه بواسطه اعراض و امراض در آن پيدا شده برطرف ميشود و بد نيست كه اين مطلب را در اين جا في الجمله شرحي بدهم چرا كه بابي است از علم كه مسائل بسيار از آن بيرون ميآيد .

فصل - بدانكه خداوند عالم غني است و حاجت بطاعات ما ندارد و بلند است و خوفي از معصيتهاي ما ندارد و منزه است و مناسبت و منافرتي با چيزي و از چيزي ندارد مردم را تكليف كرد بهر چه صلاح دنيا و آخرت ايشان بوده و ايشان را نهي كرد از هر چه ضرر بدنيا و آخرت ايشان دارد و چون مردم حادثند و متغير الاحوال حالات ايشان تغيير ميكند وقت [ص 373] بوقت و چون حالاتشان تغيير كرد مصلحتهاشان تغيير ميكند پس در هر وقتي بايد كه كسي باشد از جانب او رسول و پيغامبر و پيغام‌آور كه همين كه صلاح مردم تغيير كرد او آگاه و بينا باشد و بقدر تغيير حالشان و صلاحشان تكليفشان را تغيير دهد مانند طبيب داناي بينا بر حال مريض هر چه روز بروز حال مريض تغيير ميكند او هم علاج را تغيير ميدهد تا او را بحال صحت برگرداند و چون صحيح شد تدبير او در حفظ صحت است و طوري ديگر كه دخلي بآن دواهاي تلخ و شور و عفص ندارد پس از اين جهت خداوند در هر عصري پيغمبري را طبيب نفوس كرد و فرستاد كه معالجه اين نفوس مريضه را كه از زمان آدم عليه السلام كه قابيل هابيل را كشت و بنياد فسادهاي بيماركننده و فاسدكننده در دنيا بنا شد بكنند پس هر يك بطور وقت خود معالجه كردند تا چون پيغمبر ما صلي الله عليه و آله طبيب نفوس شد بظاهر و مباشر معالجه شد چون او پيغمبر آخر الزمان بود و مدت امت او بسيار و امت او بي‌شمار و مدت حيوة خود او در عالم بحسب تقدير و تدبير كم خليفگان ميخواهد كه مانند انبيا معصوم و بينا باشند و وضع زمان و مزاج امتها را بفهمند پس همين دليل بهتر دليلي است بر لزوم بودن ائمه معصومين عليهم السلام بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله و اينكه خلافت باجماع و هوا و هوس و شور و صلاح ديد بيماران نميشود و مريض رأيش مريض است و طبيب را او نبايد تعيين كند و نميتواند بفهم اين حكمتهاي الهي را كه اگر ناخوشيها باين جوره دليلهاي اكسير مانند معالجه نشود بآن دليلهاي مانند زهر معالجه نميشود پس بهر عصري وليي قائم است و او دانا و بينا بصلاح نفوس است تا آنكه در اين زمان امام عصر عجل الله فرجه طبيب عصر است و بيماران خود را بهر طور كه صلاح دانسته معالجه فرموده و ميفرمايد [ص 374] تا آنكه اين عالم بيمار در نزديك ظهور او بحران كند و بسيار بد حال و قريب الموت شود و جميع قلق و اضطراب و سكرات مرگ بر او دست دهد تا آنكه خداوند طبيعت تربيت‌كننده عالم را قوت داده عالم عرق كند و امراض را از خود دور كند و صحيح و سالم گردد پس بايد فردا پرهيز را بشكند و بطور صحت غذا بخورد و خورده خورده غذاهاي صحيحانه لطيف باو بدهند تا در زمان رجعت پيغمبر صلي الله عليه و آله بكلي ضعفش بقوت بدل شود و موافق آيه شريفه كه مخصوص اصحّاست كه خدا ميفرمايد ليس علي الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا اذا ما اتقوا و آمنوا و عملوا الصالحات ثم اتقوا و آمنوا ثم اتقوا و احسنوا تا آخر يعني گرفت و گيري بر كساني كه ايمان آوردند و اعمال ايشان صالح شد چنانكه بدن صحيح اعمال بدنيه او صالح است بر ايشان گرفت و گيري نيست در آنچه بخورند هر گاه تقوي پيشه كنند و ايمان بياورند پس تقوي پيشه كنند و ايمان بياورند پس تقوي پيشه كنند و اعمال صالحه كنند و احسان كنند پس تقوي و ايمان اول تقوي از مخالفت پيغمبر است صلي الله عليه و آله و ايمان ايمان باوست و تقوٰيِ دويم تقوي از مخالفت حضرت امير و ائمه است و ايمان ايمان بايشان و تقوٰيِ سيوم تقوي از مخالفت امام عصر است و احسان خدمت اوست پس در هنگام ظهور امام عالم بحران كرده و آن علامات كه عرض شد همه علامات بحران و سكرات حال بحران بود و لكن نخواهد مرد و حيوة در تن او هست ولي حيوة مذبوحي و آن حيوة مؤمنانند كه در دست مرض منافقان اسيرند و ضعيفند و بهر گوشه خزيده‌اند و مرض كفر و نفاق عالم را پر كرده است و مستولي شده است و مؤمنان مثل روح ضعيف بيچاره مستهلك شده‌اند تا آنكه لطف [ص 375] خداوند كمك كرده و عالم عرق كند و آن امراض را بعرق بيرون كند و عرق عالم آن است كه روي زمين از خون منافقين تر شود و جميع آن امراض بقتل و طاعون برطرف شوند و اگر قدري هم ميماند امام عليه السلام بشمشير همايون عالم را پاك و پاكيزه فرمايد و اگر هم قدري بمانند مطيع و منقاد باشند و ميمانند بجهت خوردن حسرت و چشيدن طعم ذلت و شفاي دل مؤمنان و عصر عصر عدل و انصاف و صحت و سلامتي شود پس معلوم شد كه احكام صحت امروز نيست و احكام مرض آنروز و مرض هم در هر عضوي طوري است پس احكام امروز ميبايد مختلف باشد و هر حديثي طوري و هر فقيهي بطوري مسئله گويد كه هر يك شفاي امراض مقلدين خود باشند و اين است نزاع مابين ما و مخالفان كه آنها گمان ميكنند كه بايد حكم صحت را پيدا كرد و دست بآن نميرسد پس بمظنه بايد او را جست ما ميگوئيم كه شما صحيح نيستيد و بآن احكام مكلف نيستيد كه بيقين آنرا پيدا كنيد يا بمظنه شما امروز مريضيد و حكم امروز را بايد طلب كنيد و حكم امروز ممكن است و دسترس و علم بآن آسان حاجت بمظنه نيست و اگر ناخوشي داريد كه علم نميتوانيد پيدا كنيد آن هم علاجي دارد كه علاج آن دسترس است بهر حال تا ناخوشيد دوا دسترس است و چون صحيح شديد غذا دسترس خدا اجلّ از آن است كه شما را مريض يا صحيح كند و محتاج بغذا و دوا و دوا را از شما منع كند نميدانم از حكمتها لذت ميبري يا نه و از اين زبان عاميانه عجب ميكني يا نه كه يك كتاب سخن را در يك صفحه بزبان عاميانه مينويسم پس ، بشوي اوراق اگر همدرس مائي ، آن حرفهاي دور و دراز بكار نميخورد و منتهاي سخن همين است پس باين برهانها چون امام آيد هنگام [ص 376] مرض گذشته باشد و احكام او برطرف شود اين است كه فرمودند كه ميآيد امام بكتاب جديد و شرع جديدي كه بر عرب شديد باشد چرا كه خلاف معروف ايشان است و كتاب جديد آن كتاب باشد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و حضرت امير باو دهند كه هنوز مهرش تر باشد و باو فرمايند كه از روي آن عمل كن و بعد حديثش خواهد آمد مترقب باش و الا قرآن جديدي نياورد چنانكه ملاحده اين زمان خيال كرده‌اند بلي همين قرآن است نظم آنرا بطور نظمي كه پيغمبر قرار داده كنند و آنچه از آن دزديده‌اند يا تحريف كرده‌اند داخل كنند و اين كتاب جديد نباشد بلكه همان كتاب قديمي است پس از آنچه عرض كرديم معلوم شد كه عالم را دوره ديگر رسد و وضع وضع ديگر گردد و بكلي اين اوضاع و اين اخلاق و اين احوال و اين اعمال برطرف شود و بنياني جديد بگذارند و شرع نبي را صلي الله عليه و آله چنانكه در آن كتاب جديد باو دستور العمل دهند ظاهر كند و همان حلال محمد است و حرام محمد صلي الله عليه و آله نمي‌بيني كه چون بقول طبيبي عمل كني از گفته او تخلف نكني اگر چه هر روزي دوائي گويد دوا دواي اوست و علاج علاج او بفهم چه ميگويم .

فصل - بدانكه خدا روز اول كه عقل را آفريد باو گفت پشت كن پشت كرد تا آمد باين عالم و منتهي تنزل او در عهد حضرت آدم بود پس بزبان حضرت آدم و ساير داعيان بسوي خدا خطاب اقبال كن و رو نما بعالم رسيد چرا كه حجتها در وقت فرود آمدن زبان تكويني بودند و در وقت بالا رفتن زبان تشريعي هستند پس بزبان تشريعيِ پيغام‌آوران عالم بناي بالا رفتن را گذارد [ص 377] و خورده خورده بالا ميرود و اگر براي شما كشف شود زمانهاي سابق آنها را در زير پاي خود مي‌بينيد نه پهلوي خود در كنار خود و عالم مانند كسي است كه او را از چاهي بالا كشند هر وقتي در طبقهٔ از چاه است و از هر طبقه ميگذرد و بطبقه بالاتر ميرسد پس طبقه اول در زير پاي او افتد حال اگر چشم كسي باز باشد زمانهاي سابق را مي‌بيند كه زير پاي اويند همه كثيف‌تر و سنگين‌تر و تاريك‌تر و زمان روز بروز بالا ميرود و نزديك‌تر بمشيت خدا ميشود و نوراني‌تر و لطيف‌تر ميشود و مانند كسي كه از آسمان بزير آيد و داخل كره هوا شود پس فرود آيد باز داخل كره بخار شود پس فرود آيد داخل كره غبار شود پس فرود آيد و داخل دريا شود پس فرود آيد و داخل زمين شود پس باو بگويند بالا بيا باز بالا رود و از كدورت زمين بيرون آيد داخل آب شود و از كثافت آب بگذرد و داخل غبار كره هبا شود و از آن غبار بگذرد و داخل غلظت كره بخار شود چون از آنجا بگذرد داخل هواي صاف شود و چشمش همه جا را ببيند و نفسي بكشد و از آن تنگيها رهيده باشد و پائي باستراحت دراز كند و نفسي براحت بكشد حال امر چنين است اين عالم نازل شده بود تا ته زمين در عصر آدم عليه السلام باو گفتند بالا بيا و هنوز در هنگام بالا رفتن از آن كثافتها و غلظتها و غبارها نرسته است و بهواي صاف نرسيده است پس اين جاها مقام ظلمات است و در ظلمات ديني ميجويند و عملي ميكنند و اعتقادها دارند و چون از اين غبارها بگذرند و داخل هواي صاف شوند آفتاب رخساره ولي را مشاهده بينند و انوار او را مشاهده كنند و از او علانيه و بي‌پرده منتفع شوند و احكام ديگر احكام شود و دين ديگر دين و وضع ديگر وضع پس بايد ما برويم تا بآنجا كه ولي ظاهر است برسيم نه آنكه ولي به پيش ما آيد اگر ولي [ص 378] پيش ما آيد و ما قابل نباشيم باز از او منتفع نشويم ،

يار نزديك‌تر از من بمن است اين عجب‌تر كه من از وي دورم

پس او اگر به پيش ما آيد و ما بر همين احوال باشيم او را نخواهيم ديد و منتفع نخواهيم شد و خلاف حكمت هم هست و اگر قابليت ما تغيير كرده و بهتر شده‌ايم پس معلوم است بالاتر رفته‌ايم پس از آنچه گفتم معلوم شد كه ما بايد كه بالا رويم تا بآن مكان برسيم و نام آن مكان در زبان اهل حكمت هورقلياست پس چون اين دنيا برود بالا تا بمقام هورقليا رسد آنجا دولت امام خود را بيند و حق منتشر و ظلم برطرف بيند و احكام ديگر شود و اين معني را دور مشمر عماقريب خواهد شد چرا كه علامات بلوغ و بحران پيدا شده است و نسيم عالم هورقليا ميوزد و عطر آن عالم بمشام جان مؤمنان رسيده است و اگر شامه داري همين كتاب و همين سخنها از عطرهاي شكوفِهاي هورقلياست وقتي كه دو سه منزلي ولايت تركستان رسيدي خورده خورده لحنهاي مايل بتركي ميشنوي و چند منزل كه پيشتر رفتي تركي ميشنوي تا داخل ولايت شوي حالا اگر زمان نزديك بعالم هورقليا نشده است پس اين عربيها كه ميشنوي چيست چرا اهل دهات سابق عربي نمي‌گفتند ان شاء الله كربلا نزديك شده است و عما قريب بسر تپه سلام خواهيد رسيد مستعد زيارت باشيد پس همينها كه ميشنوي شميم عالم هورقلياست و لكن جمعي جُعَل‌طبعان بيني ايشان از اين بوها ميسوزد و گيج ميشوند و جمعي مردم‌طبعان از اين فوايح روايح لذت برده قوت جانشان ميشود پس معلوم شد كه انشاء الله نزديك است .

فصل - بدانكه چون دانستي كه خروج امام عليه السلام در اول استداره دويمي افلاك [ص 379] است بطور استقامت و عود عالم است بحالت صحت و كمال پس در حكمت لازم شد كه روز خروج آن بزرگوار روز نوروز باشد بجهت آنكه روز نوروز روزي است كه خداوند عالم عالم را آفريده و آن زمان هم زمان اول دوره اعتدال است پس بايد روز نوروز باشد چنانكه روايت شده است از حضرت صادق عليه السلام روز نوروز روزي است كه ظاهر ميشود در آن قائم ما اهل بيت و خداوند او را بر دجال ظفر دهد و او را بصلابه زند در كناسه كوفه و هيچ روز نوروز نمي‌آيد مگر آنكه ما اميد فرج داريم چرا كه آن از روزهاي ماست كه فرس آنرا حفظ كرده است و شما آنرا ضايع كرده‌ايد و اما بحسب ايام ماه روز عاشورا خروج خواهد فرمود چرا كه آن بزرگوار بمطالبه خون سيدشهدا برميخيزد چنانكه خدا ميفرمايد من قتل مظلوماً فقد جعلنا لوليه سلطاناً فلايسرف في القتل انه كان منصوراً يعني كسي كه از اهل بيت كشته شود بمظلوميت ما از براي ولي او تسلطي قرار داده‌ايم پس اسراف نميكند در قتل اگر از مشرق تا مغرب عالم را بازاء خون او بكشد بدرستي كه آن يعني آن كه بظلم كشته شده يا آن ولي منصور است اگر مظلوم منصور باشد منصور است بولي و بخدا و اگر ولي منصور باشد منصور است بخدا خلاصه آن حضرت ظاهر ميشود بنصرت سيدشهدا و خونخواهي آن بزرگوار پس باين جهت روز عاشورا ظاهر شود و از ايام هفته روز جمعه شود چرا كه روز جمع شدن خصوم است پس ظاهر شود در روز جمعه و با هفت بز داخل مكه شود با خوف و داخل مسجد الحرام شود و بر منبر بالا رود و خطيب را بكشد و مخفي شود چون صبح شنبه شود ظاهر شود با تسلط چنانكه بعد ذكر شود چنانكه مروي است از حضرت صادق عليه السلام كه خروج كند قائم ما اهل بيت روز [ص 380] جمعه و در حديثي ديگر است كه فرمود قائم خروج كند در روز شنبه روز عاشورا روزي كه حسين عليه السلام در آن كشته شد و از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام مروي است كه فرمودند گويا قائم را مي‌بينم روز عاشورا روز شنبه ايستاده است ميان ركن و مقام پيش روي او جبرئيل ندا ميكند كه بيعت از براي خداست پس عالم را پر ميكند از عدل چنانكه پر شده است از جور و در حديثي فرمودند روز قائم روز عاشوراست و اما عدد سالها سال طاق است چرا كه سال طاق اول است نسبت بجفت و وقت خروج ايشان اول دوره است پس بايد طاق باشد چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه قائم خروج نكند مگر در طاق از سالها يك يا سه يا پنج يا هفت يا نه پس چون شروطي كه عرض شد از بلوغ عالم و حصول بحران و پاك شدن صلبها و رحمها از غير جنس چنانكه يافتي در دل حضرت قائم بيفتد كه خروج كند و در حقيقت چون رأي شريف او قرار گيرد كه خروج فرمايد اين شروط محقق شود چرا كه او علت كاينات است و عالم تابع اراده ايشان است پس هر وقت اراده كنند جميع شروط محقق شود و دليل آنكه موقوف برأي ايشان است قول حضرت صادق عليه السلام كه آيا نخواندهٔ كتاب خدا را كه ميفرمايد فاذا نقر في الناقور بدرستي كه از ما اهل بيت امامي است پنهان پس چون خدا خواهد اظهار كند امر او را در دل او مياندازد پس ظاهر شود تمام شد خبر و سبب آنست كه خدا دل اولياي خود را آشيانه مشيت خود قرار داده است پس هر وقت چيزي بخواهد دل ايشان را بحركت درميآورد و آن امر را جاري ميكند پس چون بدل آن بزرگوار بيفتد كه ظاهر شود خدا هم اراده فرموده است و همان سبب الاسباب است و جميع امور منطبق گردد بفهم چه گفتم پس چون همه [ص 381] اسباب درست آمد آن بزرگوار بدون مهلت آشكار شود و عالم را از عدل و داد پر كند .

فصل - در ذكر بعضي اخبار در كيفيت خروج آن حضرت بحضرت صادق عليه السلام عرض كردند كه فرج شيعيان شما كي خواهد بود فرمودند هر گاه مختلف شوند اولاد بني‌عباس و سلطنت ايشان سست شود و طمع كنند مردم در ايشان و عرب از طاعت ايشان بيرون روند و طاعت عجم نكنند و هر صاحب قلعهٔ قلعه خود را بلند كند و شامي سفياني و يماني ظاهر شوند و حسني حركت كند و صاحب اين امر از مدينه بيرون آيد بميراث رسول خدا صلي الله عليه و آله عرض كردند كه ارث رسول خدا چيست فرمودند شمشير او و زره او و عمامه و بُرد و عصا و علم و لباس جنگ و زين او تا وارد مكه شود پس بيرون ميآيد شمشير او از غلاف و ميپوشد زره را و ميگشايد علم را و بُرد و عمامه را و عصا را بدست ميگيرد و از خدا اذن در ظهور ميخواهد پس بعضي از دوستان از اين حكايت مطلع شوند و حسني را خبر كنند پس بيرون آيد حسني و اهل مكه او را بكشند و سرش را بشام فرستند پس آنوقت ظاهر شود صاحب امر و مردم با او بيعت كنند و سفياني قشوني آن وقت بفرستد بمدينه و خدا ايشان را هلاك كند و هر كس از اولاد علي در مدينه آن روز باشند بگريزند بسوي مكه و بصاحب الامر ملحق شوند و صاحب اين امر بيايد بجانب عراق و قشوني بفرستد بمدينه و آنجا را امن كند و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمودند چون شب جمعه شود فرو فرستد خداي تبارك و تعالي ملائكه خود را بسوي آسمان دنيا پس چون فجر طالع شود نصب شود براي [ص 382] محمد و علي و حسنين عليهم السلام منبرها از نور نزد بيت المعمور پس بر آن منبرها بالا روند و جمع شوند براي ايشان ملائكه و پيغمبران و مؤمنان و گشوده شود درهاي آسمان پس چون زوال شود پيغمبر عرض كند كه يا رب بوعدهٔ كه در كتاب خود كردهٔ وفا كن و آن وعده آن است كه فرموده وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم تا آخر يعني خدا وعده كرده است كساني را كه ايمان آورده‌اند و عمل كرده‌اند بصالحات كه بطور قسم و حتم ايشان را خليفه كند در زمين چنانكه پيشينيان را كرده است و ملائكه و پيغمبران هم چنين گويند پس بيفتند محمد و علي و حسن و حسين بسجده پس بگويند خدايا غضب كن كه پرده حرمت تو را دريدند و نيكان تو را كشتند و بندگان خوب تو را ذليل كردند پس خدا خواهد كرد آنچه را بخواهد و آن وقت معلوم است تمام شد خبر و اين شب ظاهراً شب عاشورا باشد كه صبحش امام ظاهر ميشود و داخل مسجد ميشود و گوسفندان خود را جلو كرده ميراند تا داخل مسجد شود و خطيب بالاي منبر است او را با عصاي موسي بكشد و غايب شود چون شب شنبه شود بالاي خانه كعبه رود نصف شب و ياران سيصد و سيزده‌گانه خود را ندا كند چنانكه بعد بيايد و در روايتي ديگر از حضرت صادق عليه السلام است كه خروج قائم در نزد ايشان مذكور شد و عرض كردند كه چگونه بدانيم آنرا فرمودند كه چون صبح شود مي‌يابيد در زير سر خود صحيفهٔ كه بر آن نوشته است طاعة معروفة و در حديثي ديگر فرمودند كه چون خدا قيام قائم را خواهد ميفرستد جبرئيل را بصورت مرغي سفيد پس يك پاي خود را بر كعبه گذارد و يكي را بر بيت المقدس پس ندا كند باعلي صوتش اتي امر الله فلاتستعجلوه پس قائم حاضر شود [ص 383] و نماز كند نزد مقام ابرهيم دو ركعت پس از نماز فارغ شود و گرد او انصار و ياران او باشند و ايشان سيصد و سيزده مرد باشند از جمله ايشان كسي است كه همان شب از فراش خود آيد پس امام بيرون آيد و با اوست سنگ كه او را مياندازد و زمين گياه ميرويد تمام شد خبر و ظاهراً مراد بآن سنگ سنگ حضرت موسي باشد كه از آن دوازده چشمه جاري ميشد براي بني‌اسرائيل چرا كه وقتي كه از مكه بيرون ميآيد آن سنگ را بهمراه برميدارند و بارِ يك شتر است و در هر منزل شراب و طعام قشون از آن بيرون ميآيد و در حديثي ديگر است كه از گردنه طوي فرود ميآيد با اصحاب سيصد و سيزده‌گانه خود كه عدد اهل بدرند تا اينكه وارد مسجد الحرام شود پس نماز كند نزد مقام ابرهيم چهار ركعت و پشت خود را بحجرالاسود دهد پس حمد و ثناي خدا گويد و نبي را ياد كند و درود بر او فرستد و سخن گويد بكلامي كه احدي از مردم بآن طور سخن نگفته باشد پس اول كسي كه با او بيعت كند جبرئيل و ميكائيل باشد و بايستد با آنها رسول خدا و اميرالمؤمنين و كتابي باو دهند تازه كه بر عرب شديد باشد بمهري تر و باو بگويند كه عمل كن بآنچه در اين است و بيعت كنند با او آن سيصد نفر و قليلي از اهل مكه تا آنكه مانند حلقهٔ شوند عرض كردند حلقه چيست فرمودند ده‌هزار مرد جبرئيل از دست راست او باشد و ميكائيل از دست چپ پس رايت را حركت دهد و آنرا بگشايد و آن رايت رسول خداست مسمي بسحابه و زره پيغمبر را بپوشد و شمشير او را بگردن اندازد كه ذوالفقار باشد و در حديثي است كه از هر شهري طايفهٔ بيرون آيند مگر بصره كه از آن كسي نيايد .

[ص 384] فصل - در ذكر حديث مفضل است و آن حديث طويل شريفي است همه آنرا ذكر ميكنيم ان شاء الله و بعد بساير اخبار ميپردازيم از مفضل بن عمر مروي است كه گفت سؤال از آقاي خود جعفر بن محمد عليهما السلام كردم كه آيا از براي امامي كه آرزو و انتظار آنرا داريم وقت معيني هست فرمود حاش لله كه معلوم شود براي ظهور آن وقتي كه شيعيان ما بر آن مطلع شوند عرض كردم كه يا سيدي چرا چنين است فرمود بجهت آنكه آن همان ساعتي است كه خدا در قرآن ياد كرده كه ميفرمايد و يسألونك عن الساعة ايان مرساها قل انما علمها عند ربي لايجليها لوقتها الا هو ثقلت في السموات و الارض الآية ، يعني اي پيغمبر از تو ميپرسند از حال ساعت كه كي ثابت ميشود بگو علم آن نزد پرورنده من است ظاهر نميكند آنرا در وقتش مگر او سنگين است در آسمانها و زمين و آن ساعتي است كه خدا ميفرمايد يسألونك عن الساعة ايان مرساها يعني از تو ميپرسند كه ساعت كي ثابت ميشود و فرموده است و عنده علم الساعة يعني نزد اوست علم ساعت و نفرموده است كه آن در نزد احدي هست و فرموده است هل ينظرون الا الساعة ان تأتيهم بغتةً فقد جاء اشراطها يعني آيا انتظار دارند مگر ساعت را كه بناگاه بيايد پس بتحقيق كه آمده است علامات آن و فرموده اقتربت الساعة و انشق القمر يعني ساعت نزديك شد و ماه منشق شد و ميفرمايد و ما يدريك لعل الساعة قريب يستعجل بها الذين لايؤمنون بها و الذين آمنوا مشفقون منها و يعلمون انها الحق الا ان الذين يمارون في الساعة لفي ضلال بعيد يعني چه ميداني شايد ساعت نزديك باشد تعجيل ميكنند بساعت كساني كه ايمان بآن ندارند و كساني كه ايمان دارند خائفند از آن و ميدانند كه [ص 385] آن ساعت حق است آگاه باش كساني كه مجادله ميكنند در امر ساعت در گمراهي دوري هستند مفضل گويد كه عرض كردم چه معني دارد مجادله ميكنند در امر ساعت فرمود ميگويند كي متولد شده و كجا هست و كي ظاهر ميشود و همه اينها بجهت تعجيل كردن در امر خدا و شك در حكم او و دخول در قدرت آن است آنهايند كساني كه زيان كردند دنيا و آخرت را و از براي كافران بد بازگشتي است مفضل گويد كه عرض كردم آيا از براي آن وقتي معين نيست فرمود اي مفضل از براي آن وقتي قرار داد نشده است هر كس از براي مهدي ما وقتي معين كند پس بتحقيق كه شركت كرده است با خدا در علم و مدعي شده است كه او مطلع شده است بر سرّ خدا مفضل عرض كرد يا سيدي در كدام بقعه ظاهر ميشود مهدي عليه السلام حضرت فرمودند كه هيچ چشمي او را نمي‌بيند در وقت ظهورش تا آنكه هر چشمي او را ببيند هر كس غير از اين بگويد او را تكذيب كنيد تا آنكه مفضل عرض كرد يا سيدي كه با او سخن ميگويد و او با كه سخن ميگويد در ايام غيبتش فرمود با او سخن ميگويند ملائكه و مؤمنون از جن و بيرون ميآيد امر و نهيش بسوي ثقات او و وكيلان او و مي‌نشيند بر باب او محمد بن نصر تا آنكه فرمود پس ظاهر ميشود بمكه والله اي مفضل گويا مي‌بينم او را كه داخل مكه شده است و پوشيده است بُرد رسول خدا را و بر سر اوست عمامه زردي و در پاهاي اوست نعلهاي رسول خدا كه وصله داشت و در دست اوست چوبدستي رسول خدا ميراند بزهاي لاغري را تا آنكه بياورد آنها را بجانب خانه و هيچ كس او را نميشناسد و ظاهر ميشود و آن جوان است مفضل عرض كرد دومرتبه جوان ميشود يا پير ظاهر شود فرمود سبحان الله يا مفضل و آيا بر او مشكل است كه هر طور ميخواهد ظاهر شود [ص 386] چون از جانب خدا امر باسم او آيد مفضل عرض كرد يا سيدي از كجا ظاهر ميشود و چگونه ظاهر ميشود فرمود اي مفضل ظاهر شود تنها و بيايد نزد خانه تنها و داخل كعبه شود تنها و شب بر او داخل شود تنها پس چون چشمها بخواب رود جبرئيل نازل شود و ميكائيل و ملائكه صفها باشند پس ميگويد جبرئيل باو دست بكش بروي خود كه قول تو مقبول است و حكم تو جايز پس دست خود را بروي خود كشد و بفرمايد الحمد لله الذي صدقنا وعده و اورثنا الارض نتبوء من الجنة حيث نشاء فنعم اجر العاملين يعني حمد خدائي را كه بوعده خود با ما وفا كرد و زمين را بارث بما داد كه هر جاي بهشت را بخواهيم مأوي كنيم پس نيكو است اجر عاملان پس بايستد ميان ركن و مقام و صدائي كند و بفرمايد اي گروه نقيبانِ من و اهل خاصه من كه خدا ذخيره كرده بود ايشان را براي نصرت من پيش از ظهور من بيائيد از هر جاي زمين كه هستيد پس صداي ايشان بهمه برسد و ايشان در محرابها و در رختخوابهاي خود هستند در مشرق زمين و مغرب آن همه آن صدا را بشنوند و همه جواب گويند پس نميگذرد مگر مثل نظر كردن چشم كه همه پيش روي او حاضر شوند ميان ركن و مقام پس خدا امر ميكند عمودي از نور از زمين تا آسمان بلند شود و هر مؤمني كه در روي زمين است از آن نور نوراني شود پس نفوس مؤمنان خوشحال شود بآن نور و مطلع ميشوند كه قائم ما ظهور كرده است پس صبح شود و پيش او سيصد و سيزده نفر جمع شده باشند بعدد اصحاب رسول خدا روز بدر مفضل عرض كرد يا سيدي هفتاد و دو نفر اصحاب ابي‌عبدالله الحسين هم با ايشان ظاهر شوند فرمود ظاهر شود ابوعبدالله عليه السلام در دوازده‌هزار صديق از شيعيان خود و عمامه سياهي پوشيده است مفضل عرض كرد كه اصحاب [ص 387] قائم بيعت ميكنند با او پيش از قيام او فرمود اي مفضل هر بيعتي قبل از ظهور قائم بيعت كفر و نفاق و مكر است خدا لعنت كند بيعت‌كننده و بيعت‌كرده‌شده را اي مفضل ميدهد پشت خود را به بيت الله الحرام و دراز ميكند دست مبارك خود را پس ديده ميشود سفيد يعني مثل يد بيضاي موسي پس ميفرمايد اين است دست خدا پس ميخواند ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث علي نفسه و من اوفٰي بما عاهد عليه الله فسيؤتيه اجراً عظيماً پس اول كسي كه ميبوسد دست او را جبرئيل است پس با او بيعت ميكند و بيعت ميكنند با او ملائكه و نجباء جن پس نقيبان و صبح كه شد ميگويند اهل مكه كه اين كيست پيش خانه كعبه و اين مردم كيستند و اين علامت چه بود كه ديشب ديديم و نديديم مثل آنرا پس بعضي ببعضي گويند كه اين مرد همان صاحب بزهاست پس گويند ببينيد كسي از همراهان او را ميشناسيد گويند نمي‌شناسيم مگر چهار نفر از اهل مدينه فلان كس و فلان كس را و ميشمرند ايشان را باسمهاشان و اين اول طلوع شمس باشد پس چون طلوع كند آفتاب و روشن شود منادي ندا كند از چشمه آفتاب بزبان عربي آشكار كه هر كس در آسمان است و هر كس در زمين بشنود كه اي گروه خلايق اين است مهدي آل‌محمد و مينامد او را باسم جدش رسول خدا و كنيه او را بيان ميكند و نسب او را بيان كند تا بپدرش حسن كه يازدهم از امامان از نسل حسين عليه السلام باشد با او بيعت كنيد كه هدايت يابيد و تخلف نكنيد از او كه گمراه شويد پس اول كسي كه ندا را لبيك گويد ملائكه باشند پس جن پس نقيبان ميگويند سمعنا و اطعنا و هيچ صاحب گوشي نماند از خلايق مگر آنكه بشنود آن ندا را و مردم رو كنند از بر و بحر و با هم سخن گويند [ص 388] در خصوص آن صدا و از هم بپرسند و چون آفتاب نزديك غروب رسد كسي فرياد كند از مغرب اي گروه خلايق ظاهر شد بوادي يابس از زمين فلسطين عثمن پسر عنبسه اموي از اولاد يزيد بن معويه با او بيعت كنيد هدايت يابيد و مخالفت نكنيد كه گمراه شويد پس رد كنند بر او ملائكه و جن و نقيبان و قول او را قبول نكنند و ميگويند شنيديم و خلاف كرديم و هيچ صاحب شكي و منافقي و كافري باقي نماند مگر آنكه گمراه شود بنداي آخري و آقاي ما قائم تكيه داده است پشت خود را بكعبه و ميفرمايد اي گروه خلايق آگاه باشيد هر كس ميخواهد نظر كند بآدم و شيث منم آدم و شيث و هر كس ميخواهد نظر كند بنوح و سام منم نوح و سام و هر كس ميخواهد نظر كند بابرهيم و اسمعيل منم ابرهيم و اسمعيل و هر كس ميخواهد نظر كند بموسي و يوشع منم موسي و يوشع و هر كس ميخواهد نظر كند بعيسي و شمعون منم عيسي و شمعون و هر كس ميخواهد نظر كند بمحمد و اميرالمؤمنين منم محمد و اميرالمؤمنين و هر كس ميخواهد نظر كند بحسن و حسين منم حسن و حسين و هر كس ميخواهد نظر كند بائمه از اولاد حسين پس من آنم و ميشمرد يك يك را تا حسن و ميفرمايد من ايشانم پس نظر كند بمن و سؤال كند از من و من خبر ميدهم بآنچه خبر داده‌اند و بآنچه خبر نداده‌اند هر كس كتب و صحف را خوانده است گوش دهد پس ابتدا ميكند بصحفي كه خدا نازل كرده است بر آدم و شيث پس ميگويند امت آدم و شيث هبة الله اين والله صحف است حقاً و نشان ما داد آنچه را كه نميدانستيم و آنچه مخفي بود بر ما و آنچه ساقط شده بود از آن و بدل شده بود و تحريف شده بود پس ميخواند صحف نوح و ابرهيم را و تورية و انجيل و زبور را پس اهل تورية و انجيل و زبور گويند اين است والله صحف [ص 389] نوح و صحف ابرهيم و آنچه ساقط شده بود و تبديل و تحريف شده بود از آن اين والله تورية جامعه است و زبور تام و انجيل كامل و اين زياده از آن است كه ما خوانده بوديم از آنها پس تلاوت كند قرآن را پس گويند مسلمانان كه اين است والله قرآن حقاً كه نازل كرده بود خدا بر محمد و آنچه از قرآن ساقط شده بود و تحريف و تبديل شده بود پس ظاهر شود دابهٔ ميان ركن و مقام و بنويسد در صورت مؤمن پس بيايد شخصي نزد قائم كه رويش به پشتش گشته باشد و پشتش رو بسينه‌اش شده باشد و بايستد نزد آن حضرت و بگويد يا سيدي من بشيرم مرا امر كرده است ملكي از ملائكه اينكه بشما ملحق شوم و بشارت دهم شما را بهلاك شدن قشون سفياني در بيداء پس قائم فرمايد كه قصه خود را بيان كن پس بگويد كه من و برادرم در قشون سفياني بوديم و خراب كرديم مدينه را و منبر را شكستيم و قاطران ما در مسجد رسول خدا سرگين انداخت و بيرون آمديم و عدد ما سيصدهزار بود و خواستيم كه كعبه را خراب كنيم و اهل مكه را بكشيم پس چون به بيدا رسيديم منزل كرديم پس كسي بما صيحه زد كه اي بيداء هلاك كن قوم ظالمان را پس زمين شكافت و جميع قشون را بلعيد والله باقي نماند عقال شتري چه جاي چيز ديگر مگر من و برادرم كه مانديم ناگاه ملكي بصورتهاي ما زد و روي ما بپشت سر ما شد اين طوري كه مشاهده ميكنيد پس ببرادرم گفت واي بر تو اي نذير برو پيش ملعون سفياني بدمشق و او را بترسان بظهور مهدي آل‌محمد و باو خبر ده كه خدا هلاك كرد قشون او را در بيدا و بمن گفت اي بشير ملحق شو بمهدي بمكه و خبر ده او را بهلاك ظالمان و توبه كن بر دست او كه توبه تو قبول شود پس قائم دست مبارك خود را بر صورت او بكشد و راست شود چنانكه بود و با او بيعت كند [ص 390] و با او باشد مفضل عرض كرد كه ملائكه و جن براي مردم ظاهر شوند فرمود اي والله يا مفضل و خطاب كند با ايشان همچنانكه شخص با حاشيه خود و اهل خود خطاب كند عرض كردم يا سيدي و با او راه ميروند فرمود اي والله يا مفضل و نازل شود ارض هجرت را بين كوفه و نجف و عدد اصحابش آنوقت چهل و شش‌هزار از ملائكه باشند و چهل و شش‌هزار از جن كه خدا بايشان او را نصرت دهد و فتح بلاد كند مفضل عرض كرد چه خواهد كرد باهل مكه فرمود دعوت كند ايشان را بحكمت و موعظه حسنه و اطاعت كنند او را و كسي را بر ايشان جانشين كند از اهل بيتش و بيرون رود از مكه رو بمدينه مفضل عرض كرد خانه را چه خواهد كرد فرمود خراب كند او را و نگذارد از آن مگر آن قواعدي را كه روز اول بنا شده بود در عهد آدم و آنچه ساخته بود ابرهيم و اسمعيل و بنائي كه بعد شده بود نه نبي ساخته بود و نه وصي نبيي پس ميسازد آنرا چنانكه خدا ميخواهد و آثار ظالمين را از مكه و مدينه و عراق و ساير اقاليم براندازد و خراب كند مسجد كوفه را و بر بناء اولش بسازد و قصر كهنه را خراب كند ملعون ملعون است كسي كه آنرا ساخته مفضل عرض كرد يا سيدي خواهد ماند در مكه فرمود اي مفضل كسي از اهل خود را در آنجا جانشين كند پس چون از آنجا بيرون آيد بجهند و او را بكشند پس قائم برگردد بسوي ايشان و ايشان با نهايت خضوع پيش آيند گريه‌كنان و تضرع‌كنان گويند يا مهدي آل‌محمد التوبة التوبة پس موعظه كند ايشان را و بترساند و تحذير كند و باز كسي را خليفه كند و بيرون آيد باز او را بكشند باز امام برگردد بسوي ايشان و بيرون آيند از مكه گريه‌كنان و فريادكنان كه يا مهدي آل‌محمد شقاوت ما بر ما غلبه كرد توبه ما را قبول كن و همسايه‌هاي خانه [ص 391] پروردگارت را رحم كن پس موعظه كند ايشان را و بترساند و باز كسي را حاكم كند بر ايشان و برود باز بجهند و آن را بكشند پس امام عليه السلام انصار خود را از جن و نقبا بفرستد و بفرمايد برگرديد و باقي نگذاريد از ايشان بشري را مگر كسي ايمان آورد چرا كه عذري نگذاردند پس انصار برگردند و والله كه سالم نگذارند از صد يك را نه والله از هزار يك را مفضل عرض كرد خانه مهدي عليه السلام كجا خواهد بود و مؤمنان در كجا جمع ميشوند فرمود دارالملك آن حضرت كوفه خواهد بود و مجلس حكومت جامع كوفه باشد و بيت المال كه صندوق‌خانه آن حضرت باشد و محل قسمت غنائم مسلمين مسجد سهله باشد و موضع خلوات آن حضرت نجف باشد مفضل عرض كرد كه يا مولاي همه مؤمنان در كوفه منزل ميكنند فرمود اي والله باقي نميماند مؤمني مگر آنكه در آنجا منزل كند يا حوالي آن و برسد بقدر موضع بستن اسبي در آن بدوهزار درهم و بيشتر مردم دوست دارند كه يك وجب از محلهٔ از آن را كه سبيع نامند بيك وجب طلا بخرند و كوفه پنجاه و چهار ميل شود كه هجده فرسخ باشد و قبرستان آن از كربلا بگذرد و كربلا مقامي شود كه ملائكه و مؤمنون آنجا بروند و بيايند و از براي آن شأني باشد و براي كربلا بركاتي باشد كه اگر مؤمني بايستد و خدا را بخواند بيك دعاي او هزار برابر ملك دنيا را باو دهد پس آهي كشيدند حضرت صادق فرمودند كه بقعِهاي زمين تفاخر كردند كعبه تفاخر كرد بر بقعه كربلا پس خدا وحي كرد بزمين كعبه كه ساكن شو اي كعبه اي خانه حرام و فخر مكن بر كربلا كه آن بقعه مباركه‌ايست كه خدا بموسي در آن بقعه ندا كرد و آن ربوه‌ايست كه مريم آنجا مسيح را تولد كرد و در آن جاست جائي كه سر حسين را شستند و مريم عيسي را [ص 392] شست و خودش غسل كرد و عيسي از آنجا عروج كرد وقت غيبتش و حضرت فرمودند در آنجا براي شيعيان ما خيري است تا ظهور قائم ما مفضل عرض كرد پس بعد از آن مهدي عليه السلام كجا خواهند تشريف برد فرمود بسوي مدينه جدش رسول خدا پس چون وارد مدينه شود مقام عجيبي شود كه مؤمن مسرور و كافر رسوا شود مفضل عرض كرد چه شود فرمود وارد شود بسوي قبر جدش پس گويد اي گروه خلايق اين قبر جد من رسول خداست گويند بلي اي مهدي آل‌محمد پس فرمايد ديگر كه با اوست در قبر گويند دو صاحب او و دو همخوابه او ابوبكر و عمر پس فرمايد كه ابوبكر و عمر كيانند و چطور شد كه اين جا دفن شدند با جد من رسول خدا و شايد آنها نباشند كه اينجا دفن شده‌اند عرض كنند كه يقيناً همانها هستند چرا كه آن دو خليفه رسول خدا بودند و پدر زن او بودند پس فرمايد بعد از سه روز بيرون آوريد آن دو را از قبرشان پس بيرون آورند تر و تازه پس فرمايد كسي اينها را مي‌شناسد مي‌گويند ما وصف آنها را ميدانيم و اين دو همان دو نفرند ميفرمايد آيا كسي هست كه غير از اين گويد يا شك داشته باشد عرض كنند نه پس سه روز مهلت دهد و همه جا خبر پهن شود و مردم مفتون شوند و همه جمع شوند و مهدي حاضر شود و آن دو قبر را بشكافد و به نقبا فرمايد كه با دست خود خاكها را پس كنند تا آن دو را تازه بيرون آورند پس كفن را از صورتشان پس كند و امر فرمايد كه آن دو را بر تنه درخت خشكي بلند كنند پس همان وقت آن درخت زنده شود و سبز شود و شاخ و برگ كند پس دوستان آن دو بگويند منتهي شرف اين است و بمحبت آنها ما فايز شديم و همه دوستان آنها حاضر شوند و همه را جمع كنند و مناديِ مهدي ندا كند كه هر كس دو صاحب رسول [ص 393] خدا و همخوابهاي او را دوست ميدارد بيك جانب بايستد پس دشمنان آن دو بسمتي ايستند و دوستان بسمتي پس مهدي عليه السلام بر دوستان آن دو عرضه فرمايد كه بيزاري جوئيد از اين دو پس گويند يا مهدي آل‌محمد ما بيزاري از اينها نكنيم و ما تا حال نميدانستيم كه اينها در نزد خدا اين منزله را دارند حال كه دانستيم چگونه از ايشان بيزاري كنيم از تو و مؤمنين بتو و هر كس بآنها ايمان نياورد و آنها را بصلابه زده و اين كار كرده بيزاري ميجوئيم پس مهدي عليه السلام بادي سياه را امر كند كه بوزد و همه آنها را مثل درختهاي از پا افتاده از پا اندازد و در روايتي پانصد نفر را در مسجد بكشد پس آن دو را بفرمايد پائين آورند و آنها را زنده كند و مردم را جمع كند پس بر آنها نقل كند قصه اعمالشان را در هر زماني و دَوري تا قصه كند بر ايشان قتل قابيل هابيل را و آتش براي ابرهيم جمع كردن را و انداختن يوسف را در چاه و حبس يونس را در شكم ماهي و قتل يحيي را و صلب عيسي را و عذاب جرجيس و دانيال را و زدن سلمان فارسي را و آتش روشن كردن بر در خانه حضرت امير و فاطمه و حسن و حسين را بجهت سوختن ايشان و زدن بدست صديقه كبري فاطمه عليها السلام را بتازيانه و صدمه بر شكم او زدن را و ساقط كردن محسن را و زهر دادن بحسن را و قتل حسين را و ذبح اطفالش را و بني عم و انصارش را و اسير كردن ذريه پيغمبر را و ريختن خون آل‌محمد را و هر خوني كه ريخته شده است و هر نكاح حرامي كه واقع شده است و هر خبثي و فاحشهٔ و گناهي و ظلمي و جوري كه از عهد آدم تا وقت قيام قائم ما عليه السلام شده است همه را ميشمرد بر آنها و بگردن ايشان ميگذارد و اعتراف ميكنند بآن پس امر ميكند كه هر كس حاضر است از آنها قصاص كند پس بر درخت ايشان را [ص 394] بياويزد و امر كند كه آتشي از زمين بيرون آيد و آن دو را بسوزاند با درخت و در روايتي ايشان را بسوزد با همان هيمهٔ كه جمع كردند و خواستند علي و فاطمه و حسنين را بسوزند و آنرا ما بارث نگاه داشته‌ايم پس امر كند بادي را كه خاكستر آنها را بدريا ريزد مفضل عرض كرد كه اين آخر عذاب ايشان باشد فرمود اي مفضل هيهات آنها برگردند و سيد اكبر محمد رسول الله صلي الله عليه و آله و صديق اكبر حضرت اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و ائمه و هر كس ايمان خالص داشته است برگردند و قصاص كنند از آنها از براي همه حتي آنكه روزي و شبي هزار مرتبه كشته شوند و برگردند و زنده شوند تا خدا بخواهد پس مهدي عليه السلام برود بكوفه و ميان كوفه و نجف فرود آيد و نزد او باشند اصحاب او در آن روز چهل و شش‌هزار ملائكه و مثلشان از جن و نقباي سيصد و سيزده‌گانه مفضل عرض كرد دار الفاسقين بغداد چه خواهد شد در آن وقت فرمود در لعنت خدا و غضب او فتنِها آنرا خراب كند واي بر بغداد و بر كسي كه در بغداد باشد از علَمهاي زرد و علمهاي مغرب و شدة جزيره و از علمهائي كه از نزديك و دور بآنجا برود والله نازل شود ببغداد از اقسام عذاب كه بر ساير امتها نازل شده بود از اول روزگار تا آخر و عذابي چند بر آن نازل شود كه هيچ چشمي نديده باشد و هيچ گوشي نشنيده باشد و طوفان اهل بغداد بشمشير شود واي بر كسي كه آنجا مسكن كند بر شقاوت خواهد ماند و هر كس بيرون رود برحمت خدا داخل شده باشد والله اي مفضل طوري بغداد آباد شود در اول كه گويند دنيا همان جاست و خانِهاي او و قصرهاي او بهشت است و دخترانش حورالعينند و پسرانش غلمانند و مردم گمان كنند كه روزي بمردم قسمت نشود مگر در همانجا و ظاهر شود در آن از افتراء بر خدا و رسول و حكم [ص 395] بغير كتاب خدا و شهادت زور و شرب خمور و فجور و خوردن سحت و ريختن خونها آن قدر كه در هيچ جاي دنيا آن قدر نباشد پس خدا آنرا خراب كند بفتنِها و آن علمها بطوري كه انسان بگذرد بآنجا و بگويد اينجا پيشتر بغداد بوده پس حسني جوانِ خوش‌رو بيرون آيد از جانب ديلم ندا كند بصداي فصيح اي آل‌محمد اجابت كنيد ملهوف را و فريادكننده از دور ضريح را ● پس اجابت كنند آن را گنجهاي خدا كه در طالقانند گنجها و چگونه گنجها كه نه از نقره است و نه از طلا بلكه مرداني هستند مثل قطعه آهن بر اسبهاي اشهب سوار در دست ايشان است حربِها و در روايتي فرمود امير آنهاست مردي از تميم كه آنرا شعيب بن صالح گويند پس حسني ميآيد با آنها و روي او مثل دائره ماه است جمال او دل مردم را ميبرد و ميگيرد شمشير او صغير و كبير و طفل شيري و از شير باز شده را پس فرمود و علي الاتصال ميكشد ظلمه را تا وارد كوفه شود و بيشتر زمين را صافي كرده باشد و در كوفه منزل كند پس باو برسد خبر مهدي قشون از او بپرسند كه يا بن رسول الله كيست اين شخصي كه بجانب ما آمده ميگويد بيرون رويم ببينيم كيست و چه ميخواهد و آن والله ميداند كه آن مهدي است و ميشناسد او را و لكن ميخواهد اصحابش بدانند پس حسني بيرون رود با جلال عظيمي پيش روي او چهل‌هزار و در روايتي چهارهزار مرد باشند كه در گردن ايشان قرآنهاست تا بنزديك مهدي نازل شود پس باصحابش گويد كه ما اهل بيتي هستيم بر هدايت پس از عسكر خود بيرون رود و مهدي هم عليه السلام بيرون آيد و هر دو ميان دو لشكر بايستند پس حسني عرض كند اگر تو [ص 396] مهدي هستي كو عصاي پيغمبر صلي الله عليه و آله و انگشترش و بُردش و زرهش كه مسمي بفاضل بود و عمامه سحاب و اسب يربوع و ناقه عضبا و قاطر دلدل و الاغ يعفور و نجيبه براق و مصحف اميرالمؤمنين پس همه را بيرون آورد و در روايتي همه را از سفطي بيرون آورد و جميع تركِهاي پيغمبران در آن سفط باشد حتي عصاي موسي و نوح و تركه هود و صالح و صاع يوسف و مكيال شعيب و ميزان او و تابوت بني‌اسرائيل و زره داود و انگشترش و انگشتر سليمن و تاجش و ميراث پيغمبران و مرسلان پس عصا را بيرون آورد و بر سنگي فرو كند و سبز و خرم شود و برگ آورد و در روايتي آنقدر بزرگ شود كه عسكر حسني را سايه اندازد و اينها را حسني نخواهد مگر آنكه باصحابش بنماياند فضل مهدي را عليه السلام تا آنكه با او بيعت كنند پس حسني گويد الله اكبر دست خود را دراز كن تا بيعت كنيم با تو پس دست خود را دراز كند و بيعت كند حسني و عساكرش مگر آن چهل‌هزار نفر كه زيديه ميباشند كه آنها گويند اين سحر بود پس دو عسكر با هم مخلوط شود و حضرت رو بآن زيديه كنند و موعظه كند ايشان را و سه روز ايشان را دعوت كند پس طغيانشان زياد شود پس امر كند بقتل آنها و همه را بكشند و باصحاب خود گويند قرآنها را از نعش آنها برنداريد و بگذاريد كه حسرت بر آنها باشد چنانكه آنرا تغيير دادند و عمل بآن نكردند مفضل عرض كرد يا مولاي ديگر چه خواهد كرد مهدي عليه السلام فرمود بعد قشون فرستد بر سر سفياني بسوي شام و او را بگيرند و بر سنگي سر ببرند پس ظاهر شود حسين عليه السلام ● با دوازده‌هزار [ص 397] صديق و هفتاد و دو نفر اصحاب كربلا چه خوش رجعت نوراني است آن و پس از آن صديق اكبر اميرالمؤمنين علي بن ابي‌طالب ظاهر شود ● و نصب شود براي او قبهٔ بنجف كه يك ركن آن در نجف باشد و ركني بهجر و ركني بصنعا و ركني بزمين طيبه گويا مي‌بينم چراغهاي آنرا كه در آسمان و زمين روشنائي ميدهد مثل آفتاب و ماه پس در آن وقت اسرار مردم فاش شود پس فرمود بيرون آيد سيد اكبر محمد رسول خدا صلي الله عليه و آله با انصارش و مهاجرين و هر كس ايمان باو آورده و تصديق كرده و شهيد شده با او و حضور بهم رسانند تكذيب‌كنندگان او و شك‌كنندگان در او و ردكنندگان بر او و كساني كه گفته‌اند كه او ساحر است و كاهن و مجنون است و از پيش خود ميگويد و هر كس با او جنگ كرده تا آنكه قصاص كند از همه بحق و جزا داده شوند بافعالشان از وقت رسول خدا تا ظهور مهدي عليه السلام با امام هر وقتي و واقع شود تأويل قول خداي تعالي و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون مفضل عرض كرد كه كيست فرعون و هامان فرمود ابوبكر و عمر و فارسي آيه آنست كه ميفرمايد ميخواهيم منت گذاريم بر مستضعفان در [ص 398] زمين و ايشان را امامان كنيم و ايشان را وارثان زمين گردانيم و ايشان را پادشاه كنيم در زمين و بنمايانيم بفرعون و هامان و قشونهاي ايشان آنچه را كه از آن حذر ميكردند پس مفضل عرض كرد يا سيدي رسول خدا و اميرالمؤمنين هم برميگردند با قائم فرمود لابد است كه جميع زمين را بگردند حتي پشت حاف را كه كوه قاف باشد ، مصنف گويد كه آن را حاف گويند چرا كه گرد دنيا را گرفته است ، پس فرمودند اي والله حتي پشت حاف را اي والله و آنچه در ظلمات است و در قعر درياها است تا آنكه جاي قدمي نماند مگر آنكه گام زنند بر آن و دين خدا را برپا كنند پس فرمود گويا مي‌بينم اي مفضل كه ما امامان پيش روي رسول خدا ايستاده‌ايم و شكايت ميكنيم بآنچه بما نازل شده است از اين امت بعد از پيغمبر و آنچه بما رسيده است از تكذيب و رد بر ما و فحش گفتن ما و لعن ما و ترسانيدن ما بقتل و بردن طاغيان ما را از حرم پيغمبر بدار ملكشان و كشتنشان ما را بزهر و حبس پس گريه كند رسول خدا و بفرمايد اي فرزندان من بشما نرسيده است مگر آنچه بجد شما رسيده است پيش از شما پس ابتدا كند فاطمه عليها السلام و شكايت كند آنچه باو رسيده است از ابي‌بكر و عمر و گرفتن فدك از او و حجتهائي را كه بر ايشان اقامه كرده بود و آنكه عمر گفت بياور اي فاطمه آن صحيفه را كه گفتي پدرت نوشته است براي تو و آن حضرت بيرون آورد و عمر آن صحيفه را گرفت و گشود ميان مهاجرين و انصار و قريش و ساير عرب و آب دهن خود را بر آن انداخت و دريد آنرا و حضرت فاطمه گريه كرد و برگشت نزد قبر رسول خدا گريه‌كنان و محزون مضطرب و شكايت كرد بقبر پيغمبر آن اوضاع را و عرض خواهد كرد فاطمه قصه ابوبكر را و فرستادن خالد بن وليد و قنفذ و عمر را و جمع كردن مردم را بجهت اخراج [ص 399] علي بن ابيطالب عليه السلام از خانه بسوي بيعت ابي‌بكر در سقيفه بني‌ساعده و مشغول بودن اميرالمؤمنين را بامر زنان پيغمبر و جمع قرآن و ادا كردن قرضهاي پيغمبر و وعدهاي او و آن هشتادهزار درهم بود كه هر چه حضرت امير از تازه و كهنه داشت فروخت و آنها را ادا كرد و عمر گفت بيرون بيا يا علي بسوي آنچه مسلمانان بر آن اجماع كرده‌اند و الا ترا ميكشيم و قول فضه را كه جاريه فاطمه بود كه حضرت امير مشغول است و حق مال اوست اگر انصاف دهيد و جمع كردن هيمه را بر در خانه از براي سوختن خانه اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و زينب و ام‌كلثوم و فضه و روشن كردن ايشان آتش را بر در خانه و بيرون آمدن فاطمه را بسوي ايشان و خطاب كردن او را بايشان از پشت در كه ويحك يا عمر اين چه جرأت است بر خدا و رسول ميخواهي قطع نسل او را بكني از دنيا و خاموش كني نور خدا را و خدا نور خود را تمام خواهد كرد و نقل كند راندن عمر آن حضرت را و گفتن عمر را كه بس كن اي فاطمه كه محمد حاضر نيست و ملائكه بامر و نهي نمي‌آيند و علي هم نيست مگر مثل يكي از مسلمانان هر يك را ميخواهي اختيار كن يا علي بيرون آيد يا همه را بيرون ميكنم پس فاطمه فرمود گريه‌كنان خدايا بتو شكايت ميكنم نبودن پيغمبرت را و مرتد شدن امت او را و گرفتن حقمان را كه در كتاب خود قرار دادي پس عمر گفت بس كن اي فاطمه از حماقت زنان خدا نبوت و خلافت را از براي شما جمع نميكند و حضرت در را گرفت و قنفذ دست ملعون خود را داخل كرد كه در را باز كند و عمر با تازيانه زد بر بازوي فاطمه كه مانند بازوبندي سياه شد و در را با پاي خود زد كه در باز شد و بشكم آن حضرت خورد و ايشان حامله بودند بمحسن شش ماهه و نقل كنند ساقط [ص 400] كردن آن طفل را و هجوم عمر و قنفذ و خالد را و سيلي زدن روي مباركش را بطوري كه گوشوارهاي زير مقنعه ظاهر شد و ايشان صدا را بگريه بلند كردند و ميفرمودند وا ابتاه وا رسول الله دختر تو فاطمه را تكذيب ميكنند و او را ميزنند و طفل او را ميكشند در شكمش و نقل كنند بيرون آمدن اميرالمؤمنين را از اندرون خانه با چشمهاي قرمز دستهاي بر ماليده تا آنكه آمدند و انداختند جامه خود را بر فاطمه و او را بسينه خود چسپانيدند و نقل كند گفتن حضرت امير را كه اي دختر رسول خدا دانستي كه پدرت را خدا مبعوث كرده بود كه رحمت بر عالمين باشد پس خدا را ملاحظه كن و مقنعه از سر مگير و پيشاني خود را بآسمان بلند مكن كه والله اي فاطمه اگر چنين كني نگذارد خدا بر زمين كسي كه شهادت دهد كه محمد رسول خداست و نه موسي و نه عيسي و نه ابرهيم و نه نوح و نه آدم و نه جنبندهٔ كه راه رود بر زمين و نه پرندهٔ در آسمان مگر آنكه هلاك كند آن را پس فرمود يا بن الخطاب واي بر تو از امروز و بعد از امروز بيرون رو پيش از آنكه شمشيرم را بكشم و تا آخر اين امت را فاني كنم پس عمر بيرون رفت و خالد و قنفذ و عبدالرحمن پسر ابوبكر همه بيرون رفتند و حضرت امير فرياد كردند فضه را كه اي فضه خاتون خود را متوجه باش كه فرزند خود را سقط ميكند و در را بستند پس ساقط كرد محسن را پس حضرت امير فرمودند كه اين فرزند ملحق ميشود بجدش رسول خدا و شكوه خواهد كرد باو و قصه كند برداشتن اميرالمؤمنين عليه السلام ايشان را در شب با حسن و حسين و زينب و ام‌كلثوم و بردن بسوي خانِهاي مهاجرين و انصار كه متذكر كند ايشان را بخدا و رسول و عهدي كه كردند در بيعت خدا و رسول و با او بيعت كردند در چهار جا در حيوة رسول خدا و سلام [ص 401] كردن ايشان بر او باميرالمؤمنيني در جميع آن مقامات و همه وعده ميكردند او را كه نصرت كنند فردا و چون صبح ميشد همه باز مي‌نشستند اقل عباد مصنف اين كتاب چنين گويد كه بردن ذريه پيغمبر صلي الله عليه و آله در شب بدرِ خانِها سبب اتمام حجت بود اما شب رفتن بجهت آنكه آن بزرگوار نوح طوفان فتنه بود و اهل بيت او سفينه نوح و خداوند حكايت نوح را ميفرمايد كه اني دعوت قومي ليلاً و نهاراً فلم‌يزدهم دعائي الا فراراً يعني من دعوت كردم قوم خود را شب و روز پس نفعي بايشان نكرد خواندن من مگر آنكه فرار ايشان را از حق زياد كرد پس آن بزرگوار بجهت تأويل اين آيه شب تشريف بردند تا عمل مطابق سنت انبيا باشد و تأويل اين آيه درباره ايشان راست آيد چنانكه يافتي و اصل دعوت شب در نفوس سليمه اثر بيشتر ميكند چرا كه حرارت انسان در شب در اندرون است و متوجه بيرون نيست و شعور هم مجتمع‌تر است و جميع اوضاع دنيا و شغلها برچيده شده است و فهم وحدانيتي دارد از اين جهت جميع فكر و علم و اعمالي كه محتاج باجتماع حواس است در شب واقع ميشود پس معلوم شد كه بدعوت شب حجت خدا قائم‌تر ميشود و عذر منقطع‌تر ميگردد كه نگويند حواس ما جمع نبود و تدبر نكرديم و نفهميديم و اما سرّ بردن اهل بيت باز بجهت اتمام حجت خدا بود كه بلكه از ديدن اطفال پيغمبر صلي الله عليه و آله متذكر شوند و بفهمند كه غصب خلافت سبب استيصال ايشان ميشود و از راه ترحم شايد رحم كنند و نصرت عيال رسول را كنند چون حمايت زنان و عيال امري جبلي مردانِ صاحب غيرت است و باين واسطه تشجيع و استرحام قوم را خواستند بكنند كه بلكه از بابت طبيعت ايشان بنصرت برخيزند و چون بعد از اين حكايت هم نصرت نكنند معلوم شود كه ايشان بحسب [ص 402] ذات و ايمان همه خبيث باشند و قابل اصلاح نباشند وانگهي كه حضرت فاطمه خود هم از حجج خداوند بود و او هم بنص آيه قرآن از نذيران خدا بود و بر او هم انذار لازم بود و حكم ايشان حكم ساير زنان نبود چنانكه خدا ميفرمايد انها لاحدي الكبر نذيراً للبشر لمن شاء منكم ان يتقدم او يتأخر يعني حضرت فاطمه يكي از آيات كبري است و نذير و ترساننده بشر است براي هر كس بخواهد كه تقدم جويد بسوي اعمال خير يا تأخر نمايد يا آنكه تقدم جويد بسوي ولايت يا تأخر جويد از ولايت و امر امر خود ايشان نبود كه از سر آن بگذرند بلكه از جانب خدا مأمور بانذار بودند پس بايستي بنهايت جهد انذار كنند پس آن بزرگوار هم بجهت انذار چنانكه در مسجد تشريف بردند و خطبه خواندند انذار بزرگان مهاجر و انصار را خواستند بفرمايند تا آنكه تقدم بولايت جويد از آنكه تأخر جويد واضح شود و حكم ايشان حكم ساير زنان نيست ، برويم بر سر ترجمه خبر مفضل فرمودند پس شكايت كند حضرت امير عليه السلام محنت عظيمه را كه بآن ممتحن شدند بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله و ميگويد كه قصه من مثل قصه هرون بود با بني‌اسرائيل و قول من مثل قول او بود از براي موسي كه گفت يا بن ام ان القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني فلاتشمت بي الاعداء و لاتجعلني مع القوم الظالمين يعني اي برادر بدرستي كه قوم مرا خوار شمردند و نزديك بود مرا بكشند پس دشمنان را بشماتت من مدار و مرا با ظالمان همراه مكن پس صبر كردم بجهت طلب اجر و تسليم كردم از روي رضا و حجت بر ايشان قائم بود در مخالفت من و شكستن ايشان عهد مرا كه عهد گرفتي از ايشان يا رسول الله و متحمل شدم يا رسول الله آنچه را كه متحمل نشد وصي پيغمبري تا آنكه مرا كشتند بضربت عبدالرحمن بن ملجم لعنه الله و خدا آگاه [ص 403] بود بشكستن ايشان بيعت مرا و قصه كند خروج طلحه و زبير و عايشه را بسوي مكه بعزم حج و عمره در ظاهر و رفتن ايشان را به بصره و بيرون رفتن خود را بسوي ايشان و متذكر كردن خود ايشان را بخدا و رسول و آنچه رسول آورده بود پس برنگشتند از ضلالت خود تا آنكه خدا مرا نصرت بر ايشان داد تا آنكه ريختم خون بيست‌هزار نفر از ايشان را و هفتاد دست را قطع كردم كه بمهار شتر عايشه چسپيده بودند و در هيچ جنگي سختي آنقدر نديدم از همه جنگها شديدتر بود پس صبر كردم چنانكه خدا مرا مؤدب كرده بود بآنچه ترا بآن مؤدب كرده بود كه فرموده اصبر كما صبر اولوا العزم من الرسل و فرموده اصبر و ما صبرك الا بالله و ظاهر شد تأويل اين آيه كه خدا نازل كرده بود در امت تو بعد از تو كه و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلن‌يضر الله شيئاً و سيجزي الله الشاكرين يعني نيست محمد مگر رسولي كه پيش از آن رسولان گذشته است آيا اگر بميرد يا كشته شود برميگرديد از دين و كسي كه برگردد ضرر نميرساند بخدا و خدا جزا دهد شاكران را كه بدين بچسپند و دست برندارند و برميخيزد حسن عليه السلام نزد جدش و عرض ميكند يا جداه بودم من با اميرالمؤمنين در دار هجرت او بكوفه تا آنكه شهيد شد بضربت ابن‌ملجم لعنه الله پس وصيت كرد من را بآنچه تو او را وصيت كرده بودي و رسيد بمعويه ملعون خبر قتل پدرم پس فرستاد ابن‌زياد ملعون را بسوي كوفه با صد و پنجاه‌هزار قشون و امر كرد كه من و برادرم حسين را با ساير برادران و اهل بيت و شيعيان و دوستان ما را بگيرند و بيعت از ما بگيرند و اگر يكي از ما بيعت نكنيم گردن او را بزنند و سرش را نزد او فرستند پس چون اين را دانستم از خانه بيرون آمدم و داخل مسجد كوفه [ص 404] شدم و خطبه خواندم و از ايشان ناصر و معين خواستم همه ساكت شدند مگر بيست نفر كه برخواستند و گفتند يا بن رسول الله ما مالك نيستيم الا جانهاي خود را و شمشيرهاي خود را اينك ما در خدمت تو ايستاده‌ايم مطيع امر تو هستيم پس براست و چپ نظر كردم احدي را غير از ايشان نديدم گفتم بجدم اقتدا ميكنم كه سي و نه نفر اصحاب داشت و امرش را پنهان كرد و چون چهل نفر شدند امرش را ظاهر كرد اگر چهل نفر ناصر داشته باشم با ايشان جهاد ميكنم و از منبر بزير آمدم و از كوفه بيرون رفتم بسوي مدينه و خبر آمد كه معاويه قشون باطراف فرستاده و مردم و زنان و اطفال را بي‌سبب كشته جمعي را بدعوا فرستادم و بايشان گفتم كه ميرويد و اطاعت معويه خواهيد كرد و چنان شد رفتند و با معويه ساختند پس حسين عليه السلام برخيزد بخون خود خضاب كرده با آنها كه با او كشته شده‌اند پس چون ببيند رسول خدا ايشان را گريه كند و گريه كند اهل آسمان و زمين از گريه پيغمبر و فاطمه صيحهٔ زند پس بتزلزل درآيد زمين و آنچه بر زمين است و بايستد اميرالمؤمنين و حسن از راست او و فاطمه از چپ او و حسين بيايد پس رسول خدا او را به بغل گيرد و بگويد يا حسين فداي تو شوم چشم تو روشن باشد و چشم من بتو روشن شود و از دست راست حسين عليه السلام حمزه اسدالله بايستد و از چپ جعفر طيار بايستد و خديجه بيايد محسن را برداشته و فاطمه بنت اسد بيايد گريه‌كنان مفضل گويد حضرت صادق گريست تا آنكه محاسن شريفش باشك چشمش تر شد پس فرمود هيچ چشمي روشن نشود كه گريه نكند نزد اين شكايت و مفضل گريست گريه طولاني پس عرض كرد گريه چقدر ثواب دارد فرمودند بي‌نهايت اگر از محق باشد مفضل عرض كرد چه ميفرمائي در قول خدا اذا الموؤدة سئلت باي ذنب قتلت [ص 405] فرمودند اي مفضل موؤده محسن است نه غير هر كس غير از اين گويد او را تكذيب كنيد و معني آيه آن است كه وقتي كه بپرسند كه موؤده را بچه گناه كشتيد مفضل عرض كرد يا مولاي ديگر چه خواهد شد فرمود فاطمه ميگويد خدايا وفا كن بوعد خود در خصوص ظالمان من و غاصبان من و كساني كه مرا زدند و شربت مرگ اولاد مرا بمن چشانيدند پس ملائكه هفت آسمان و حاملان عرش و سكان هوا و هر كس در دنياست و هر كس زير طبقِهاي زمين است بر آن حضرت گريه كند و صيحه زند و فرياد كند بسوي خدا پس احدي از كشندگان و ظالمان و راضيان بمصيبت ما نماند مگر آنكه آن روز كشته شوند هزار بار تا آنكه فرمودند كه ميايستد جدم علي بن الحسين و پدرم باقر و شكايت كنند بسوي جدشان از آنچه با ايشان كرده‌اند پس من بايستم و شكايت كنم بسوي جدم آنچه منصور با من كرده پس بايستد پسرم موسي و شكايت كند بسوي جدش آنچه رشيد با او كرده پس بايستد علي بن موسي و شكايت كند بسوي جدش از آنچه مأمون كرده باو پس ميايستد محمد بن علي و شكايت ميكند از آنچه مأمون باو كرده پس ميايستد علي بن محمد و شكايت ميكند بسوي جدش از آنچه متوكل باو كرده پس ميايستد حسن بن علي و شكايت ميكند بسوي جدش از آنچه معتز بآن كرده پس ميايستد مهدي سميّ جدش و پوشيده است پيراهن رسول خدا را كه آلوده است بخون رسول خدا روزي كه پيشاني او را شكستند و دندان مبارك او را شكستند و ملائكه گرد او را گرفته‌اند تا پيش روي پيغمبر بايستد پس عرض كند يا جداه مرا براي امت وصف كردي و دلالتشان كردي بر من و نسب مرا بيان كردي و اسم و كنيت مرا گفتي و امت انكار مرا كردند و گفتند متولد نشده و نبوده و كجا بوده و كي بوده و كجا مانده [ص 406] است و پدرش مرد و اولاد نداشت و اگر صحيح بود اينقدر تأخير نميافتاد پس صبر كردم بجهت طلب اجر اقل عباد مصنف اين كتاب گويد كه چون نوبت شكايت بنوكران و خدام ائمه انس و جان رسد ماها را هم شكايتي است و شكايت ما آنست كه ميايستيم و عرض ميكنيم كه يا رسول الله ما واقع شديم در زماني كه از غيبت مولاي ما نهصد و كسري گذشته بود و بكلي مردم سيرت تو و ائمه بعد از تو را فراموش كرده بودند و امام خود را كأن لم‌يكن انگاشته بودند و ظالمان و منافقان و فاسقان دنيا را محض وجود خود انگاشته بودند و ظالمان مسلط بر جان و مال و عرض مردم شده بودند و همه اسير در دست ايشان بودند و جميع امت الا قليل هوا و هوس خود را اله خود قرار داده و دنيا را قبله خود و نفاق را شريعت خود قرار داده بودند و اطفال از اول سن بتحصيل دنيا و طلب آن و ايثار آن بر آخرت بار ميآمدند و علم و دين و شرع از ميانه گم و عداوت و شقاق و نفاق در ميانه منتشر بود و اهل جميع ملتها را مردم محترم‌تر از مسلم ميداشتند و حمايت از آنها بيشتر ميكردند و قواعد و قوانين موافق ساير ملل در ميان خود گذارده بودند و احكام بطور آنها جاري ميشد و سنت تو مرغوب عنها بود و علانيه ترجيح قواعد آن ملل را بر ملت تو ميدادند و بالطبع مردم مايل بآنها بودند و علما برطرف شده بودند و اگر در هر ولايتي چند نفري مانده بودند همه همت خود را طلب دنيا و تقرب بحكام جور قرار داده بودند و قضاوت را وسيله اموال و ملك دنيا قرار داده بودند و احكام بحسب صلاح و صرفه خود جاري ميكردند و ذكر آل تو و دين تو از ميان رفته بود پس با تنهائي و بي‌كسي و بي‌ناصري در ميان قوم برخواستيم و دست از جان و مال و عزت و آبرو برداشته متصدي بيان فضايل تو و آل تو شديم و در شب و روز [ص 407] بنوشتن و گفتن براي عوام و خواص علي الاتصال در نشر فضايل شما كوشيديم پس كساني كه در ميان امت خود را عالم ناميده و قاضي قرار داده بودند بعداوت ما برخواستند و در صدد ايذاي ما برآمدند و كاغذها باطراف بلاد بيكديگر نوشتند و يكديگر را وصيت كردند بقتل و سبي و اذيت ما و ما چند نفر و بعضي از امت ضعيف را كه نصرت ما ميكردند در هر گوشه و كنار بقدر امكان اذيت كردند و ما را نجس و مرتد خواندند و تكفير كردند و بر منبرهاي تو برآمدند و نقص براي تو و اهل بيت تو اثبات كردند و متمسك بهر شبههٔ شدند و بر امت ضعيف عوام امر را مشتبه كردند تا جمعي از ايشان را از دين تو مرتد كردند و منكر فضايل تو و اهل بيت تو گرديدند و اثبات عجز و جهل و سهو براي تو كردند و ما بر همه اينها صبر كرديم و دست از كار خود برنداشتيم و متحمل هر گونه محنت و مصيبت شديم حتي آنكه شكوه ما را بسلاطين سني كردند و بايشان كتاب ما را نمودند و گفتند اينها عمر را لعن ميكنند تا آنها در صدد قتل ما درآيند و همچنين علي الاتصال استشهادها تمام كردند و به نزد سلاطين فرستادند و ما را متهم كردند ببدعتها و بي‌دينيها و سركشي با سلاطين و طلب دنيا و رياست كه شايد سلاطين در صدد قتل و نهب و اَسر ما برآيند و خدا همه اينها را از ما دفع كرد ببركات شما و باينها اكتفا نكردند تا آنكه خود آن قاضيان در هر قضيه كه يك طرفش يكي از ما بود حكم را عمداً بر طرف خلاف كردند و باين واسطه املاك و زنان و خانِهاي ما را از دست ما ربودند و شهادت ما را رد كردند و اگر چه از طرف ما سيد قرشي بود سياه حبشي را بر ما ترجيح دادند و حكم از جهت آنها كردند و براي ما پيغام ميدادند كه فضايل آل‌محمد را نگوئيد و مردم را گمراه نكنيد و خود بر منبر برميآمدند و اثبات نقص براي شما [ص 408] ميكردند و بانواع لعن و تهمت و غيبت ما را آزار ميكردند حتي آنكه در ميان مسلمين بالاي منبر رفتند و گفتند كه محبت اميرالمؤمنين زيادش حرام است پيغمبر فرموده است خير الامور اوسطها و بجهت انكار ما انكار كتاب و سنت را كردند و بايشان گفتيم كه اگر كتاب و سنت خلاف رأي شما باشد چه ميكنيد گفتند كتاب و سنت را ترك ميكنيم و رأي خود را ميگيريم و اين سخن را صريح و علانيه گفتند و اگر بولايتي ديگر بجهت نشر امر شما رفتيم بيكديگر نوشتند كه اينها را راه ندهيد و درِ مسجدها را بروي ما بستند و پيغام كردند كه در ولايت ما اين فضايل را نگوئيد و خود علي الاتصال خود را عامل حكام كردند و بر هواي حكام احكام جاري كردند و چون ما چنين نكرديم حكام از ما بد مظنه شده و عداوت ما را ورزيدند اللهم انا نشكو اليك فقد نبينا و غيبة ولينا و كثرة عدونا و قلة عددنا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علينا فصلّ علي محمد و آل‌محمد و انتقم ممن ظلمنا و قهرنا و اذلنا و خذلنا پس خدا بكند در آنروز آنچه را بخواهد چنانكه ان شاء الله عماقريب خواهند ديد ، برويم بر سر حديث مفضل حضرت صادق فرمود پس مهدي برميگردد بكوفه و ميبارد آسمان ملخي از طلا چنانكه در بني‌اسرائيل بر ايوب عليه السلام باريد و تقسيم كند بر اصحابش گنجهاي زمين را از طلا و نقره و جواهر مفضل عرض كرد يا مولاي كسي كه از شيعيان شما بميرد و بر او ديني باشد ببرادرانش يا بدشمنان شما چه خواهد شد فرمودند اول كاري كه ابتدا خواهد كرد مهدي عليه السلام اين است كه ندا كند در عالم آگاه باشيد هر كس نزد يكي از شيعيان ما ديني دارد ذكر كند حتي آنكه رد ميكند يك خردل را چه جاي بسيار از طلا و نقره و املاك را مفضل عرض كرد بعد چه شود فرمود ميآيد قائم عليه السلام بعد از آنكه مشرق و مغرب زمين را پا زد بكوفه و خراب ميكند مسجدي را كه يزيد بنا [ص 409] كرده بود لعنه الله وقتي كه حسين را كشت ملعون ملعون است كسي كه آنرا بنا كرده مفضل عرض كرد يا مولاي چقدر خواهد بود مدت ملكش فرمودند آن ملكي دائم است و ملكي است كه تمامي ندارد و حكمي است كه منقطع نشود و امري است كه باطل نشود مگر باختيار و مشيت و اراده خدا كه هيچ كس غير از او نداند تمام شد حديث شريف و بعضي اخبار ديگر هست در جزئيات احوال كه براي آنها فصلي ديگر بايد عنوان شود بجهت امتياز .