چونكه با طفلان سر و كارت فتاد هم زبان كودكان بايد گشاد

پس علما هم بزبان بچگانه با اطفال سخنها ميگفتند و طهارتي و نجاستي و حلالي و حرامي براي ايشان بيان ميكردند و معلوم است كه طفلي را كه تازه از شير ميگيرند باو چه ميگويند و چقدر باو حكمت ميتوان آموخت و بچه زبان ممكن است با او سخن گفتن پس بآن طورها كه ميداني با او سخن گفتند و عالم را ترقي دادند و در دست للگان و ددگان پرورش يافت تا آنكه عالم بسن هفت سالگي رسيد و ابتداي آن شد كه بايد او را تربيت كرد چون طفل را تا هفت سال بايد گذاشت كه لهو و لعب كند همين قدر او را بايست از آب و آتش و ضرر بجان و تن او نگاه داشت و ديگر دماغ او را بحرارت تأديب نسوزانند تا آنكه نمو كند و نشو نمايد و رطوبات بدن او بحرارت ادب نخشكد تا آنكه قد بكشد و بزرگ شود و چون بهفت سال رسيد تدبير او تغيير ميكند و ديگر آن بي‌ادبي‌ها كه نسبت به پدر و مادر ميكرد و نسبت بخلق خلاف ادب ميكرد و شيطنتي كه ميكرد و فحشها كه ميداد بايد موقوف شود و با او بايد تندي كرد و او را تنبيه نمود تا مؤدب شود پس تدبير طفل هفت ساله البته غير از تدبير طفل كوچكتر است پس خداوند عالم در اين زمانها كه عالم هفت ساله شد تغيير تدبير كرد و عالم را بدست مؤدِّب داد كه عالم را تأديب كند و نيك و بد باو بفهماند و او را در ربقه تعليم كشد پس معلمي مبعوث كرد كه چيزي چند از ادب و انسانيت و معرفت عظم پدر و مادر باو بفهماند و كيفيت سلوك با خواهران و برادران و پدر و مادر و سايرين باو ياد دهد و البته اين مربي بايد عالم‌تر و داناتر بحسن سياست و حكمت و تدبير باشد چرا كه اين تدبير دخلي بتدبير للِه و دده ندارد پس عالم را در اين زمان بهجت [ص 333] اقتران بمكتب برده‌اند و بدست معلم سپرده‌اند و علماي رباني و حكماي صمداني و فقهاي الهي براي تربيت عالم برانگيخته‌اند اگر چه اطفال ميگويند بگذاريد كه بر وتيره سابق شيطنت كنيم و فحش به پدر و مادر دهيم و خلق خدا را بيازاريم و للِگان ميگويند بگذاريد اطفال ما بر همان جهالت بازمانند و ملّا نشوند تا خلعت و انعام ما موقوف نشود و رياست ما بر آنها قطع نشود و ميگويند اين درسهاي شما همه خلاف اجماع للِه‌هاي سابق است آنها ابداً حرفي از اين را بر زبان نميراندند و اطفال را ببازي واگذارده بودند و اين درسها و علمها خلاف اجماع است و لكن غافل كه اين بچه‌ها بچه‌هاي ما نيستند و پدر و مادري دارند آنها بدست هر كس ميخواهند ميسپرند و هر گونه تدبير ميخواهند ميكنند و آنها باجماع للِه‌ها بند نميشوند موقوف برأي خودشان و صلاح اولاد است پس اگر صلاح اولاد آن شد كه از دست للِه‌ها بگيرند و بدست معلم ديگر بدهند خواهند داد و للِه‌ها را نميرسد كه بر پدر و مادر بحث كنند كه معلم خلاف اجماع ماست چرا بمعلم ميدهي در جواب خواهد گفت بشما چه خود دانم و من مطيع شما نيستم البته آنچه علما ميدانند شما نميدانيد شما اجماع بر ناداني داريد و علم خلاف اجماع جهل است اگر علما از گفته ما بگويند ديگر اجماعِ جهل شما ثمري ندارد حال للِه‌ها اين بحثها را دارند و اطفال لهو و لعب را دوست ميدارند و ميگويند ما از للِگان علمي نشنيده‌ايم و از ددگان حكمتها نياموخته‌ايم و تا حال بر همان وتيره بوده‌ايم و كسي از للِگان نگفت كه ما بر ضلالتيم علما ميگويند كه ما آنچه بشما تعليم ميكنيم دستور العمل پدر و مادر شماست و كتاب و سنت پدر و مادر شما در ميان است و للِه‌هاي شما آن كتاب و سنت را قبول داشتند كه حجت است ولي نميفهميدند ما بهمان كتاب [ص 334] و سنت ميگوئيم و چنين هم نيست كه آنچه ما ميگوئيم بكلي اختراع باشد بلكه عين همان كتاب و سنت است و از فرمايش پدر شما است و دليل عقلي براي آن هم ميگوئيم كه عقل شما هم قبول كند مجملاً اطفال بجهت حب لهو و لعب و للگان و ددگان بجهت حب رياست فغان دارند از درس معلمان و لكن دليل اينكه معلمان از جانب پدرند اينكه خورده خورده تقرير معلمان را ميكنند و امر معلمان را قوت ميدهند و حكمتشان را در عالم منتشر ميكنند و ذكر للگان و ددگان را از عالم قطع ميكنند و هر چه آنها بر آتش معلمان ميدمند روشن‌تر ميشود و پدر و مادر مشاهدند و ايشان بر اطفالشان دلسوزترند و اين للِه‌هاي مهربان‌تر از پدر و دده‌هاي مهربان‌تر از مادر براي خود حرفي ميزنند و سوز دلي را بيرون ميدهند و لكن علامت حق و باطل تصديق پدر و مادر است و شرح اين احوال در جلد چهارم بتفصيل بايد ان شاء الله ذكر شود و اينجا مقام بيش از اين نيست حاصل آنكه الآن پدر و مادر عالم عالم را بدست معلمان داده‌اند و تقرير ايشان فرموده‌اند و نور ايشان را روشن و عالمگير كرده‌اند خواه للگان راضي باشند و خواه نباشند و روز بروز بواسطه تربيت اين معلمان عالم در ترقي خواهد بود و عقل و فهمش زياده ميشود تا مراهق شود و قريب ببلوغ گردد پس آنوقت قابل تمرين خواهد شد و تأديب شديد خواهد بود و چنانكه شدت فساد انسان در نزديك ببلوغ است بجهت آنكه شعور پيدا كرده است و قوت و قدرت هم دارد و مكلف هم نشده و پدر و مادر بر او بشدت سخت نميگيرند پس نهايت فساد را دارد پس اين عالم هم چون در اين ايام و مابعد تا بلوغ قوت و قدرت پيدا كرده است و ميكند و شعور هم دارد پس از آن فساد او زياده خواهد شد و از اين است كه قبل از ظهور فساد بحدي بالا خواهد گرفت كه مؤمن آرزوي [ص 335] مرگ خواهد كرد از سختي دنيا و اذيت كشيدن از ظالمان و منافقان و نمي‌ميرد و از اين باب است كه در نصايح اخوان گفته‌ام كه در اين زمان راضي شويد بمردم ابله و ساده و نادان چرا كه اين ابدان يا مأواي شياطين است يا مأواي ملئكه و از صدهزاريك مردم اگر يكي بدنش مأواي ملئكه باشد و باقي مأواي شياطينند و چنانكه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد شيطان تخم كرده است در سينه‌هاي ايشان و جوجه كرده است و در همه سوراخهاي تن ايشان رفته است پس از چشمهاشان شيطان نظر ميكند و از زبانهاشان شيطان سخن ميگويد پس چون اكثر خلق بل كل الا قليل مأواي شيطانند پس شيطان هر چه جاهل‌تر باشد بهتر است زيرا كه جميع تدابير از روي شعور ميشود و چون شرّ را از روي شعور كنند البته بدتر و نافذتر و كاري‌تر ميشود از آنكه شعور تدبير در شرّ نباشد پس چون غالب مردم اهل شرّند حال اگر كم‌شعور و ابله باشد البته شرّش كمتر خواهد بود و تجربه كرديم كه هر چه علم و فهم و تدبير و شعور مردم زياده ميشود شرّشان اعظم ميشود و هر چه مردم ابله‌تر باشند و ساده‌تر بخيال ايشان بسياري از شرور نميرسد و احتمال نميدهند كه چنين شرّي هم ميتوان كرد و بسياري توهمها ميكنند كه صاحب‌شعوران آن توهمها را ندارند پس چون بنا شد كه مردم هيكل شياطين باشند حال هر چه شيطان بي‌شعورتر باشد كم‌شيطنت‌تر خواهد شد پس نصيحت من بشما اخوان اين است كه از زنان كم‌شعوران را ترجيح دهيد و از خدم و حشم و مصاحبان كم‌شعوران را ترجيح دهيد اگر چه از بي‌شعوري آنها بعضي سختيها مي‌بينيد و لكن دنيا خانهٔ نيست كه سختي نداشته باشد و اين سختي اهون است از سختيِ صاحب‌شعوران نظر كن زني كه از ناداني نان خوب نپزد و احتمال هم ندهد كه ميتوان با غيرِ [ص 336] شوهر رفيق شد اين بهتر است يا آنكه نان خوب بپزد و آن احتمال را هم بدهد نوكري كه بد جاروب كند و احتمال هم ندهد كه ميتوان بحرم آقا بخيانت نظر كرد بهتر است يا آنكه جاروب بسليقه بكند و آن احتمال را هم بسيار دهد و بر اين قياس كن ساير مطالب را پس چون دنيا بي سختي نيست سختيِ كمتر بهتر و اما آن صاحب شعوري كه سختي در كار آن نباشد مؤمن محض است كه بدنش مأواي ملئكه باشد و گويا چنان اشخاص زن و نوكر و مصاحب ما و شما نشوند و چون ما را مأواي شياطين مي‌بينند آنها از ما اجتناب ميكنند پس ما مانديم با چنين احوال حال ابلهان ما بهترند از صاحب‌شعوران البته پس اگر راحت دنيا را ميخواهي و نيست اختيار كن كم‌شعوران را كه احتمال آزار تو را نميدهند نهايت از جهالت در خدمت تو كوتاهي ميكنند و اما بجهت اخوت البته تا جان داري سعي كن كه مؤمن را پيدا كني و اخوت و خدمت او را بر جميع عالم ترجيح بده و از نور او بهره‌ور بشو و لكن همه كار انسان باو نميگذرد او از براي تحصيل دين و آخرت است و انسان هزار درد بي‌درمان دارد كه بايد با اين خلق راه رود پس بعد از برادر ديني كه بايد از تو به باشد از من بشنويد و با كم‌شعوران معامله كنيد تا راحت شويد باري از مطلب دور شدم پس نهايت فساد عالم در اين زمانها و مابعد است و چون عالم شرّش و فسادش بنهايت رسيد وقت ادراك و بلوغ است و نور شعور و عقل كل كه امام عصر است در انسان جلوه‌گر ميشود و آنوقت مكلف ميشود و قبل از اين او صاحب نفس ناطقه بود و عقل نداشت حال اول تعلق عقل بآن شد و عاقل شد و تكليف عقلا غير از تكليف غير عقلاست و آن شعور كه انسان پيش از عقل دارد شعور نفس ناطقه است و عقل نيست و عقل هميشه مكلف بوده و مكلف [ص 337] هست و خطاب خدا باوست و امر و نهي خدا از براي اوست و جنت و نار از براي اوست و چون تا آن سن عقل در او ظاهر نبود مكلف نبود و چون ظاهر شد مكلف شد و اما قبل از آن آفتاب عقل بنزديك افق وجود او آمده بود و نور فجر طالع شده بود و از اين جهت تمرين او و تأديب او لازم شده بود و لكن نورِ محض نبود و چون آفتاب عقل طالع شد ظلمات شب رفت و روزِ عقل ظاهر شد پس تكليفهاي شب رفت و عذرهاي شب برطرف شد و تكليف ديگر آمد اگر چه روح در همه اين احوال باقي است و لكن چيزي ديگر بالاي آن آمده نه آنكه او محو شده همچنين شرع پيغمبر صلي الله عليه و آله باقي است و هست و لكن وقت تعلق عقل باين دنيا كه ظهور امام عصر باشد اموري چند ظاهر ميشود و تكليفهاي جديده ظاهر ميشود چنانكه فرمودند كه امام عصر خواهد آمد بشرع جديد و كتاب جديد كه بر عرب شديد است و مقصود آن است كه اموري چند از دين را كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مخفي كرده بود بجهت خفاي عقل ايشان آنها را ابراز ميدهد آيا نمي‌بيني كه عقل بالقوّهِ طفل هست در همه اين احوال و لكن بالفعل نيست و پدر تأديب و تكليف فرزند را باو ابراز نميدهد تا بشعور آيد و مكلف شود آنگاه باو تكليف آن مشقتها را ميكنند و او را تأديب ميكنند و حد بمخالفت بر او جاري ميكنند و قبل از بلوغ حد نيست حال همچنين صلاح اين عالم در اموري چند بوده و هست كه نميشد همه را پيغمبر آنروز بمردم بگويد لاجرم بايد از براي او وصيي و حامل علمي باشد كه چون عالم ترقي كند و بالغ گردد آن تكاليف را باو بگويد و كدام دليل از اين اوضح كه بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله خلفاي معصوم ضرورند و معلوم است كه غير معصوم عالم بعلم الهي نميداند چه وقت عالم بحد بلوغ ميرسد و نميتواند [ص 338] آن تكاليف را متحمل شود و حال آنكه خودش بحد بلوغ نرسيده است و اگر غير بالغ ميتواند متحمل شود پس چرا همه مردم متحمل نباشند پس معلوم شد كه خليفه بالغي ضرور است كه او بتواند متحمل آن علم شود و او عارف بزمان و اهل زمان باشد پس چون زمان بالغ شد آن وصي كه در آن زمان است آن تكاليف را كه حضرت پيغمبر مخفي داشته و باو سپرده بودند كه در آن زمان فاش كند فاش ميكند پس ميآورد چيز جديدي كه بر عرب شديد است و تا حال در دستشان نبوده و خلاف اجماع ايشان است و از ظواهر كتاب و سنت دليل ندارد و از ظواهر عقول ايشان دليل ندارد و اين قواعد و قوانين علمي و حكمي كه در دست مردم است مؤدي آن نيست و بر آن دلالت ندارد و از اين جهت بر عرب شديد است و متحمل آن نميشود مگر مؤمن خالص محض پس ببين كه چون عالم مكلف شود چه خواهند باو گفت و اين حدود كه پيغمبر صلي الله عليه و آله جاري كردند مثل درشتي باطفال و سيلي آهسته بود و حد آن است كه او جاري ميكند و حكم بباطن ميكند و بنفاق باطني ميكشد و بعدم تسليم باطني ميكشد و آنقدر خواهد كشت كه بگويند كه اگر تو از نسل فاطمه بودي رحم ميكردي و بيش از آن باز خواهد كشت بجهت آنكه مردم در آن زمان معذور نيستند و مكلف شده‌اند و واجب الحد شده‌اند پس بنور تأديب آن بزرگوار مردم ترقي ميكنند و بآن اعمال جديده كه فرمايش ميشود و اعمال قديمه كه همه را صاف و معتدل كرده مردم را ترقي ميدهد تا آنكه در زمان رجعت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه طاهرين همگي عالم بسن چهل‌سالگي ميرسد و عقلش كامل و كل عقلي كه ممكن بود در او و بالقوّه او بود در او جلوه‌گر ميشود و تكليف عالم سخت ميشود و شعورش تام ميشود و هوا و هوس و شهوتها و عادتهاي سابقش همه بتحليل [ص 339] ميرود و رويش بآخرت و پشتش بدنيا ميشود پس از اين است كه در آن زمان شيطان و اتباعش كشته خواهند شد و آنگاه است كه عالم پر از عدل و داد خواهد شد و ديگر ظلم و جور نخواهد ماند و پيش از آن هست و آن زمان است كه حرام گوشت و نجس نخواهد ماند و عالم شب و روزش مساوي ميشود و بهشت براي مردم ظاهر ميشود و از بهشت اكل و شرب ميكنند چنانكه بعد خواهي دانست پس بنور جمال آن حضرت و آنچه آن بزرگوار در آن زمان خواهد فرمود عالم بحد كمال خواهد رسيد و ببين كه او ديگر در آن زمان چه خواهد گفت و معلوم است كه پدر و مادر در اول بلوغ ابتدا بتكليف ميكنند و خورده خورده تكاليف زيادتر ميكنند و چون عقل روز بروز در تزايد است معلوم است كه انسان آنچه در سي و چهل سالگي متحمل است در پانزده سالگي متحمل نيست پس چون صاحب الامر چنان چيزها ميفرمود ببين پيغمبر صلي الله عليه و آله در رجعت چه خواهد فرمود و مستعد آنگونه سخنها شو و از اين سخنان ملايم ما وحشت مكن كه هنوز امر اعظم و اعظم خواهد شد و متمسك باين اجماع خودساخته مشو كه جماعت اين امت اهل حقند اگر چه قليل باشند و عالم بعد از رجعت پيغمبر صلي الله عليه و آله از نور مقدس او در استناره هست تا آنكه عمر عالم بانتها ميرسد پس عالم مانند محتضر ميشود و شعور عالم كه عبارت از معصومين باشد از تن عالم بيرون خواهد رفت و اول حضرت فاطمه عليها السلام بعد ائمه بعد پيغمبر صلي الله عليه و آله از زمين بالا ميروند و اين اوضاع مانند تن بي‌جان ميافتد و تا چهل روز عالم محتضر است تا بكلي روح توجه از آن برميدارد يعني توجه تدبير نه توجه تكوين كه اگر توجه تكوين را از عالم بردارند عالم فاني خواهد شد پس بعد از چهل روز عالم ميت ميشود و صور دميده [ص 340] ميشود و چهارصد سال عالم مرده خواهد بود و بعد از چهارصد سال دومرتبه صور دميده ميشود و مردم زنده ميشوند و قيامت كلي برپا شود و حشر عام باشد و جهنم حاضر شود و صراط كشيده شود و ميزان نصب شود و حساب قائم گردد و جنت حاضر گردد و كار عالم ساخته خواهد شد و آنچه عرض شد مختصر كليات احوال عالم بود ولي قدري بيشتر بقدر گنجايش كتاب تفصيل داده ميشود .

فصل - بدانكه چون عالم بسن مراهقه رسد كه نزديك بلوغ اوست بطوري كه عرض كردم شعور و حيله و تدبير او زياده شود با وجود آنكه عقل هنوز در سر ايشان نيامده و شياطين عادات و طبيعتها و شهوتها و غضبها همه موجود و زايد و آنها هم تحصيل شعور و حيله و تدبير كرده جميع تدابير و حيلِهاي سابقين در ايشان جمع شده با آنچه خود تحصيل كرده و تجربه نموده‌اند پس شر خلق و غرورشان بالا گيرد و خدا را بكلي فراموش كنند و رسول را در پس سر اندازند و تدبيرها و سياستها و ملك‌داري خود را بر شرع مقدم دارند و آنچه از شرع بدنياي ايشان ضرر دارد بيندازند و آنچه نفع دارد بگيرند بلكه آنچه از مذاهب ديگر بدنياشان نفع دارد از مذهب يهود و نصاري و مجوس داخل كنند و بآن عمل كنند و خورده خورده از مداومت اين امور و بي‌اعتنائي بدين و علما و نشنيدن از ايشان اعتقادهاشان فاسد شود اگر چه از صولت ظاهر اسلام بروز ندهند و خورده خورده اعتقاد بوجود امام عليه السلام از دل ايشان برود و در فحواي كلامشان سخريه و استهزاء بدين و اهل دين و انكار شرع مبين ظاهر شود و فضايل ائمه را انكار كنند و بشبهات متمسك گردند چنانكه از جامع الاخبار [ص 341] منقول است كه روايت كرده از جابر بن عبدالله انصاري كه گفت حج كردم با رسول خدا حجة الوداع را پس چون واجبات حج را تمام فرمود آمد كه كعبه را وداع كند حلقه در خانه را گرفت و بصداي بلند فرمود ايها الناس پس اهل مسجد و اهل بازار جمع شدند پس فرمود بشنويد كه من ميگويم آنچه بعد از من خواهد شد و شاهد بغائب برساند پس گريست رسول خدا تا آنكه مردم بسبب گريه او گريستند پس چون ساكت شد از گريه خود فرمود بدانيد خدا رحمت كند شما را كه مثَل شما امروز مثل برگي است كه هيچ خار ندارد تا صد و چهل سال پس بعد از آن ميآيد خاري و برگي تا صد سال پس بعد از آن ميآيد خاري كه هيچ برگ ندارد تا آنكه ديده نشود در آن عصر مگر پادشاهي جوركننده و غنيي بخيل يا عالمي كه راغب در مال باشد يا فقيري دروغگو يا پيري فاجر يا طفلي بي‌حيا يا زني بي عصمت پس گريست رسول خدا پس برخواست سلمان فارسي رحمه الله و عرض كرد يا رسول الله خبر دهيد ما را كه كي ميشود اين حكايت فرمود اي سلمان وقتي كه علما كم شوند و قراء بروند و قطع كرديد زكوة را و ظاهر كرديد منكر را و صداي شما در مسجدها بلند شد و دنيا را بالاي سر و علم را زير پا قرار داديد و دروغ را حديث خود و غيبت را ميوه خود و حرام را غنيمت خود دانستيد رحم نكند بزرگ شما كوچك شما را و توقير نكند كوچك شما بزرگ شما را پس در آنوقت نازل ميشود لعنت بر شما و گردانيده ميشود جنگ شما ميان خودتان يعني بايستي كه با دشمن جنگ كنيد با خود جنگ ميكنيد و باقي ميماند دين در ميان شما محض لفظي بزبان شما پس چون اين خصلتها پيدا كرديد منتظر باشيد بادي را يا مسخي را يا فرود آمدن سنگ بر سرتان را و تصديق اين معني در قرآن است كه فرموده قل هو القادر [ص 342] علي ان يبعث عليكم عذاباً من فوقكم او من تحت ارجلكم او يلبسكم شيعاً و يذيق بعضكم بأس بعض انظر كيف نصرف الآيات لعلهم يفقهون يعني بگو اي پيغمبر بمردم كه خدا قادر است بر اينكه بفرستد بر شما عذابي از بالاي شما يا از زير پاي شما يا بگرداند شما را متفرق و بچشاند بعضي را جنگ بعضي يعني بعضي را بر بعضي مسلط كند ببين اي پيغمبر كه ما چگونه آيات قرآن را از براي مردم ظاهر ميكنيم شايد ايشان بفهمند پس جماعتي از اصحاب برخواستند و عرض كردند يا رسول الله خبر دهيد بما كه كي اين حكايتها خواهد شد فرمودند وقتي كه نماز را تأخير اندازند و متابعت شهوت كنند و قهوِها بخورند و ظاهراً مراد از قهوه شراب باشد چرا كه يك نوع از شراب را قهوه ميگويند و پدران و مادران را فحش گويند تا آنكه حرام را غنيمت شمرند و زكوة را غرامت دانند و مردان اطاعت زنان كنند و همسايه را جفا كنند و رحم را قطع كنند و رحم بزرگان تمام شود و حياي كوچكان برطرف شود و بناهاي محكم كنند و بندگان را ظلم كنند و بهواي خود شهادت دهند و حكم بجور كنند و شخص فحش دهد پدر خود را و حسد برد برادر خود را و شركاء بخيانت سلوك كنند و وفا كم شود و زنا بسيار شود و زينت كنند مردان بلباس زنان و زينت كنند زنان بلباس مردان و جامه حيا را افكنند و كبر در دلها نفوذ كند مانند زهر در بدن و نيكي كم شود و گناهان آشكار شود و امور عظيمه را خوار شمرند و طلب مدح كنند بواسطه مال و مال را در غنا خرج كنند و بدنيا مشغول شوند و از آخرت باز مانند و ورع كم شود و طمع بسيار و هرج و مرج باشد و مؤمن ذليل و منافق عزيز باشد مسجدها معمور باشد باذان و دلهاشان خالي باشد از [ص 343] ايمان بجهت آنكه بقرآن استخفاف كنند و بمؤمن از اهل آن زمان هر جوره خواري برسد پس در آنوقت مي‌بيني رويشان را روي آدميزاد و دلشان را دل شياطين كلامشان شيرين‌تر از عسل باشد و دلهاشان تلخ‌تر از حنظل گرگاني باشند كه بر آنها لباس باشد آنوقت روزي نميشود مگر آنكه خدا بايشان ميگويد آيا بمن مغرور ميشويد يا بر من جرأت ميكنيد آيا گمان كرديد كه شما را عبث آفريدم و شما بسوي من برنميگرديد پس قسم بعزت خودم و جلال خودم اگر نه كساني بودند كه مرا ميپرستيدند از روي اخلاص احدي از عاصيان را طرفة العيني مهلت نميدادم و اگر ورع صاحبان ورع نبود هرآينه از آسمان قطرهٔ نازل نميكردم و از زمين برگي سبز نميكردم واعجباه از قومي كه خدايان ايشان اموال ايشان است و آرزوهاي ايشان طولاني است و اجلهاي ايشان كوتاه و ايشان طمع دارند در مجاورت مولاشان و باين مقام نميرسند مگر بعمل و عمل تمام نميشود مگر بعقل تمام شد حديث شريف در اين حديث بعبرت نظري گمار و چيزهاي چند بفهم و قدر خود و ساير مردم را بدان و از آن جمله كه اشاره بآن لازم است آن است كه اين امور دين كه ميشنوي محض لفظ نيست و چنانكه لفظ خبر از دل ميدهد عمل هم خبر از دل ميدهد بلكه خبر عمل محكم‌تر از خبر زبان است آيا نمي‌بيني كه گوسفندي كه صدا ميدهد و بچه خود را ميبوسد و مي‌ليسد و از طلب آن ميدود تو ميفهمي كه اين گوسفند بچه‌اش را دوست ميدارد و بتو نگفته است كه من بچه‌ام را دوست ميدارم و چون گرگ را ببيند و بلرزد و بگريزد و خود را گم كند ميفهمي كه از گرگ ترسيده و با تو سخن نگفته كه من از گرگ ميترسم و همچنين اگر كسي را ببيني كه كارد گرفته و بكسي ميزند و سر او را بريد ميفهمي كه اين شخص دشمن آن [ص 344] مقتول است و اگر سلطاني انعامها و جايزه‌ها بكسي داد و آنرا منصب و عزت و دولت داد ميفهمي كه اين پادشاه او را دوست ميدارد اگر چه بزبان نگويد كه من او را دوست ميدارم پس چون اين معني را دانستي بدانكه لازم نيست كه كسي بگويد شهادت ميدهم كه دنيا خداي من است بلكه خدا را مردم توجه ميكنند و خدمت ميكنند و خدمت عبارة اخراي عبادت است پس اگر كسي توجهش بدنياست و خدمت دنيا و تعمير دنيا ميكند و مقصود بالذات اوست اين شخص بعمل خود گفته است كه شهادت ميدهم كه دنيا خداي من است و اين شهادت صريح‌تر است از شهادت زباني و الا احدي در دنيا نيست كه بگويد دنياي من خداي من است و همچنين در قرآن است اتخذ الهه هويٰه يعني هواي خود را خداي خود قرار داده است و در دنيا كسي نيست كه بگويد شهادت ميدهم كه خواهش من خداي من است ولي چون خدمت هواي خود را كرد و بمقتضاي آن راه رفت ميگويند كه خداي او هواي اوست و همچنين خداي تعالي درباره نصاري ميفرمايد اتخذوا احبارهم و رهبانهم ارباباً من دون الله يعني علما و زاهدان خود را خدا گرفتند براي خود و هيچكس نگفته كه شهادت ميدهم كه فلان ملا خداست و لكن چون اطاعت ايشان را كردند در هر چه گفتند با وجود آنچه از ايشان ديدند از خلاف معلوم شد كه ايشان را خدا ميدانند بفهم اشكالي را در اين خصوص كه زيد نامي آقاي تو باشد و تو خدمت عمرو را كني ميگويند كه تو عمرو را آقاي خود ميداني و اين بديهي است كه تو عمرو را زيد نميداني و لكن صفت آقائي بعمل خود براي عمرو اثبات كردهٔ پس دل خوش مدار كه من در دل ميدانم كه زيد عمرو نيست و عمرو زيد نيست زيرا كه هيچ جاهل نميگويد كه زيد [ص 345] عمرو است و عمرو زيد پس همچنين دل خوش مدار كه من دنيا را خالق عالم و ذات خدا نميدانم و اعتقادم درست است چرا كه اين اعتقاد مثل اعتقاد بآن است كه زيد عمرو نيست بلي نيست و لكن تو كه غلامي عمرو را ميكني و خدمت براي عمرو ميكني محل سخن است اعتقاد تو آن باشد كه زيد تو را خريده و نان ميدهد چه مصرف حجتي زياده بر تو تمام است بندگي يعني خدمت و تو خدمت عمرو را ميكني پس عمرو را آقاي خود گرفتهٔ و آقائي وصفي است اگر چه زيد عمرو نباشد و چنين نداني پس تو وصف آقائي را براي عمرو ثابت كردهٔ و زيد آنجا مانده بي خادم و كارش معوق است بدرد زيد چه ميخورد كه اعتقادت درست است كه او زيد است بفهم چه گفتم حال كار چنين است مردي اعتقاد بذات خدا گيرم داشته باشد و بداند كه بنده خداست ولي خدمت را براي زن خود ميكند و وصف آقائي و معبودي و مخدومي را براي زن خود اثبات كرده پس گفته ميشود كه زن خود را الٰه دانسته و رب خود قرار داده و آن اعتقاد باو چه سود دهد وقتي كه اطاعت خدا را نكند و زن خود را اطاعت كند و عبادت لفظي است عربي و فارسي آن عمل بمقتضاي بنده بودن كردن است كه آب‌پاشي در خانه و جاروب و ساير خدمات باشد پس غلام چون خدمت كرد ميگويند بندگي كرد يعني بمقتضاي بنده بودن عمل كرد پس همين عمل مردم براي دنيا بندگي و عبادت دنياست پس دنيا را آقا و معبود خود قرار داده است بي‌اشكال و از اين است كه خدا ميفرمايد و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون يعني بيشتر مردم ايمان بخدا نميآورند مگر آنكه مشركند پس ايمان و شرك با هم باين طور جمع ميشود كه ميداند زيد او را خريده و خدمت عمرو را ميكند پس چون باين چشم نظر كني [ص 346] مي‌بيني كه مردم چند معبود دارند از هوا و هوس و دنيا و سلطان و فرزند و زن و علماي بد و عبادت همه كس غير از خدا را ميكنند پس عجب مكن از معني اين حديث و ساير آيات و اخبار و اين حديث نوع علامات عامه است از آخر الزمان و معلوم ميشود كه دنيا نزديك ببلوغ شده است و ظهور امام عليه السلام نزديك است چرا كه همه اين علامات الآن موجود است .

فصل - چنانكه دانستي كه اين دنيا انساني است بزرگ و هر چه در انسان هست در دنيا هم هست بدون تفاوت پس اگر سبب خفاي عقل طفل و ظهور عقل او در هنگام بلوغ را بفهمي سبب خفاي امام را در اين اوقات و ظهور او را در وقت معلوم خواهي دانست پس ميگوئيم كه خداوند عالم بعد از اينكه مقدر فرموده است كه طفل اول كوچك باشد و خورده خورده بزرگ شود و قد و پهناي او خورده خورده زياده شود مقدر شده است كه او در اول رطوبتهاي زياد داشته باشد تا كش بياورد از اطراف و بزرگ شود چرا كه چيز خشك كشيده نميشود و بزرگ نميشود پس مقدر شد كه طفل در اول سر تا پاي او پر از رطوبت باشد و اصل خلقت او هم از آب شده است بهمين جهت پس بعد از اينكه آفتابِ نفس ناطقه در هنگام تولد بآن تابيد حرارت آن بآن رطوبتها تعلق ميگيرد و آن رطوبتها بخار ميكند و آن بخار بالا ميرود در دماغ او و جميع فضاي دماغ او را فرو ميگيرد پس فضاي دماغ و دل او تيره و تار ميشود مانند آفتاب كه چون بر زمين در هنگام بهار كه اول نشو و نماي عالم است بتابد رطوبتهاي زمين را كه در زمستان جمع شده است بخار كند و آن بخار بالا رود و ابر شود و فضاي عالم را تار كند و نور آفتاب در پس ابر مخفي شود و بقدر كمي از پس ابر پيدا شود و چنين مقدر شده [ص 347] است كه در اول بهار كه بايد گياهها نمو كنند و هنوز با رطوبت ميباشند بجهت آنكه قابل نمو باشند گياهها طاقت آفتاب محض را ندارند و اگر آفتاب محض بر آنها مستولي شود ميخشكند قبل از آنكه نمو كنند و هيچ گياهي نمو نخواهد كرد پس مقدر شد كه هوا بسيار ابر شود و باران آيد و رطوبت هوا زياده باشد تا گياهها بتدريج نمو كنند و قد و پهنا زياده كنند و بتدريج رطوبت هوا كم شود تا آنكه چون تابستان آيد هوا صاف شود و آفتاب خالص پيدا شود و گياهها قدري قوي شده باشند و طاقت حرارت آفتاب داشته باشند پس در انسان هم همچنين مقدر شد كه آفتابِ نفس ناطقه در پسِ رطوبتهاي طفوليت و بخارهاي آن رطوبات مخفي شود تا بحرارت اندك و رطوبت بسيار نمو كنند و بزرگ شوند و خورده خورده آنها نمو كنند و آن رطوبتها هم بخشكد خورده خورده تا آنكه در زمان آخر سن وقوف كه ديگر نمو نميشود آفتاب بكلي ظاهر شود و غايت حرارت و خشكي سن او باشد و متحمل مشقتها تواند شد و شعورش قوي شود و اگر از اول شعورش قوي شود حرارت شعور آنرا فاسد كند و بخشكاند و طفل پژمرده شود از اين جهت مقرر فرمودند كه طفل را تا هفت سال بگذارند بازي كند و تأديب نكنند چرا كه ادب از شعاع شعور است و حرارت بسيار دارد و اگر طفل را قبل از هفت سال ادب كنند البته دل‌مرده و پژمرده گردد و رشد نكند و قد نكشد و بزرگ نشود و همچنين خوب نيست كه طفل قبل از هفت سال ملازم پدر شود چرا كه پدر شعورش قوي و صحبت او مورث حرارت است و حرارت او و حرارت از روي شعور حركت كردن او و درست رفتاري او طفل را پژمرده ميكند پس بايد با مادر باشد كه شعورش كم است و حرارتش ضعيف است و آنقدر حرارت ندارد كه [ص 348] طفل را گرم كند پس در دامان مادر رشد ميكند و همچنين بايد با اطفال بازي كند كه شعورشان كم است پس از اينجا بياب كه شعور للگان و ددگان هم بايد كم باشد تا بحرارت آنها طفل نخشكد و نمو كند و خورده خورده از دور پدر را ببيند و حرارت او از دور بآن برسد و مردمان بزرگ را از دور ببيند و خورده خورده حرارت آنها از دور بآن تأثير كند و رطوباتش خورده خورده كم شود تا چون اندك رشد كرد او را بادب بگيرند و كم‌كم ادبهاي كم‌كم باو بگويند تا آنكه رشد كند و بحدي رسد كه آسمان وجودش اندكي صاف شود و ابر لكه لكه شود و بعضي جاهايش صاف شود و آفتاب اندكي بنمايد و معني لكه لكه ابر آن است كه از بعضي خلافهاي او اغماض كنند و او هم جاهل ببعضي آداب باشد و بعضي را بداند پس چون اندكي آفتاب در آن پيدا شد مكلف شود و روز بروز ابرها كمتر و نازكتر شود تا در هنگام چهل سالگي بكلي هوا صاف و بخارهاي جهالتها و هوا و هوس و عادت و شهوت و غضب او تمام شود و آفتاب صاف در هواي صاف آشكار شود و عقلش كامل شود آنگاه معذور نباشد از هيچ جهالتي و ظلمتي و ناصافي بفهم اين حكمتهاي نغز الهي را كه در هيچ كتاب نخواهي ديد و از هيچكس نخواهي شنيد و الحمد لله رب العالمين حال چنانكه در تكوين انسان اين اوضاع را دانستي و در تكوين عالم اين وضع را فهميدي پس در وجود تشريعي اين عالم هم اين معني را بفهم و ببين كه ترقي اين عالم در مراتب شريعت هم بهمين قسم است پس ميگوئيم كه بعد از اينكه اين عالم در عهد حضرت عيسي عليه السلام بدنش تمام شد يعني بدن وجود شرعي آن تمام شد در عهد حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روح در تن او دميده شد و بنيه‌اش بنيهٔ بود با نهايت رطوبت چرا كه مراد از [ص 349] رطوبت در شريعت ميل شخص است بهر جهتي و بهر چيزي چنانكه آب بهر سمتي روان ميشود و دايم در سرايت و حركت بهر سمتي است و از هر طرف كه ميلي بيند از آن راه رود و مقيد بجهتي نيست پس مردم هم بجهت غلبه خودي بر ايشان با كمال رطوبت بودند و تابع ميل خود بودند و در رطوبتهاي هوا و هوس خود بودند و همه قرين بعادات و طبايع و شهوات و غضبها و ساير صفات رذيله بودند مانند كبر و عُجْب و حسد و بخل و امثال اينها و جميع بدن ايشان باين ميلها و رطوبتها و هواها پر بود پس چون روح شريعت نبوي در تن عالم آمد و حرارت آن روح در آن اثر كرد آن رطوبتها بحركت درآمدند تا چون آفتاب ولايت بر اوج خلافت نصب شد در روز غديرخم و نور او تابيد بر دلهاي منافقان آن رطوبتها بخار كرد و بخارهاي عداوت و حقد و حسد و كبر و فخر ايشان بحركت درآمد تا چون حضرت پيغمبر رحلت فرمود آن بخارها فضا را گرفت و عالم را تيره و تار كرد و آناً فآناً بخارها در زيادتي بود تا در عهد معاويه ظلمات آن ابرها و بخارها فضاي عالم را تنگ كرد و اثري از آفتاب ولايت نگذارد و نپندار كه حضرت امير در ايام خلافت ظاهري متمكن از اظهار امر بود و ميتوانست كه از سنت شيخين بيرون رود پس ظلمات عالم را فرا گرفت بطوري كه خدا در قرآن وصف فرموده او كظلمات في بحر لجي يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لم‌يكد يراها و من لم‌يجعل الله له نوراً فما له من نور يعني مانند ظلماتي در درياي عظيمي كه بپوشاند آن دريا را موجي از بالاي آن موجي از بالاي آن ابري ظلماتي كه بعضي از آن بالاي بعضي باشد هر گاه دست خود را بيرون آورد نبيند و كسي كه خدا باو [ص 350] نور نداد نور ندارد و بسيار عبارت غريبي است پس ميگوئيم كه آن بحر عظيم منبع رطوبتهاي معصيتهاست كه خليفه اول باشد كه اصل جميع شرور و ابو الشرور است پس معظم دريا اوست ميپوشاند آنرا موجي آن موج خليفه ثاني است كه موجي است از درياي او از بالاي آن موجي خليفه سيم است كه از بالاي عمر است و عمر بالاي ابوبكر است و ابوبكر جامع و اسفل است البته از بالاي آن ابري معويه است كه ابر او عالم را تيره و تار كرد و آن ابر هم بخاري است كه از همان دريا برخواسته است و بازگشتش بدرياست ظلمات بعضها فوق بعض يعني ظلماتي كه بعضي از آن بالاي بعضي اين ظلمات بني‌عباس ميباشند بالاي بني‌اميه لعنهم الله جميعاً و خداوند اينها را بطور معما فرموده است بجهت آنكه ميدانست كه بعد از پيغمبر قرآن را تحريف ميكنند و آنچه خلاف رأيشان باشد برميدارند پس چنين فرمود تا مؤمن بفهمد و منافق نفهمد و اگر نه اين كتاب فارسي بود شاهدهاي بسيار ميآوردم تا يقين كني كه مراد همينها هستند پس آفتاب ولايت در پس اين ابرها مخفي شد كه اثري از آنها چنانكه بايست بروز نكرد اما در ظاهر كه اين بخارها چنين بود كه شنيدي و اما در تقدير حكمت بغير از اين طور اين مؤمنان ضعيف الايمان نميتوانستندي زيست كرد و طاقت امر و نهي و تأديب ولي را نداشتند و بكلي بنيه ايشان فاسد ميشد و ميخشكيدند زيرا كه وليِّ حق بصرفِ حق حاكم است و موافق عقل محض راه ميرود و امر ميفرمايد و بُنيِهاي مردم مركب بود از عقل و جهل و اصول و فضول و ذاتي و اعراض از ولي رخصت جايز نبود زيرا كه از خير محض جز نكوئي نايد و از آفتاب جز نورافشاني سزا نيست و اگر اين بُنيِهاي مركب را بر جهت واحده ميداشت بكلي از هم [ص 351] ميپاشيد و آن ثمره كه بر وجودشان مترتب بود پيدا نميشد و اين وصيت اكابر است بمن و وصيت من است ببعد از خود كه خداوند مردم را خلق كرده است و در بُنيِهاي ايشان فضول بسيار و اصول هست فضول آنها اقتضائي دارد و اصول آنها اقتضائي اگر بمقتضاي هر دو عمل كنند بنيه ايشان برقرار ميماند و الا تلف خواهند شد و بُنيه ايشان از هم خواهد پاشيد چرا كه آن فضول اعمال فضول و امداد فضول را ميخواهد و بقايش بفضول است اگر آن را از آنچه بقاي آن بآن است منع كني خواهد تلف شد پس اين بُنيِها را بر حق محض نتوان داشت و تمناي حق محض از ايشان نبايد نمود و چون امر بمنكر از مؤمن شايسته نيست پس مؤمن امر بمعروف خود را ميكند هر قدر را كه كردند خانه ايشان آبادان و هر قدر را كه نكردند انسان بايد متحمل شود و صبر كند و بي‌توقعيش از ايشان نشود و اغماض كند و چيزي را نخواهد كه خدا خلق نكرده آيا نمي‌بيني اكابر چگونه صبر ميكنند بر خلافها و از مردم حقِّ محض مطالبه نميكنند خدا در قرآن ميفرمايد لو كنت فظّاً غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم يعني اگر پر غضب و سخت دل بودي مردم از گرد تو متفرق ميشدند پس عفو كن از ايشان و درگذر و استغفار كن براي ايشان و در جائي ديگر ميفرمايد خذ العفو و امر بالعرف و اعرض عن الجاهلين يعني عفو را بگير و بنيكي امر كن و از جاهلان اعراض كن و رو بگردان كه گويا جهالت ايشان را نديدهٔ باري بايد مردم را بخوب امر كرد و از جاهائي كه مظنه وجود بدي است اعراض كرد تا نبيند و تكليفي زياد نشود و اگر ديد بمقتضاي ادفع بالتي هي احسن السيئة يعني بدي را بطور خوشي دفع كن بطور خوشي آنرا بايد دفع كرد و با نهايت [ص 352] احتياط با اين بُنيِهاي سست عناصر بسيار مدارا كرد كه از هم نپاشد چرا كه بسياريِ فضول و اعراض نگذارده كه بُنيِهاي ايشان قوي باشد و باندك چيزي يا درميروند از طرف طاقت نياوردن بنيه ايشان يا صبر ميكنند و بنيه ايشان فاسد ميشود و هيچيك نيكو نيست و از جمله نصايح حتمي من باخوان متبعين كه در اينجا متذكر شدم و باندك مناسبت مينويسم اين است كه مردم را بآنچه از خود ابراز ميدهند بداريد و مبادا كه فحص از اندرون دلشان كنيد و آنرا بر هم زنيد كه گندشان بالا مي‌آيد و بهمين روي ايشان صبر كنيد و تجسس نكنيد از باطن ايشان خدا ميفرمايد بقول مطلق و لاتجسّسوا يعني تجسس نكنيد كه مطلق تجسس خوب نيست آيا نمي‌بيني كه متوضا ظاهرش چون باد خورده و مباشر با هواست عفونتي ندارد و اما باطنش را اگر چوب كردي و بر هم زدي البته عفونت بي‌اندازه كند چرا كه آن باد نخورده حال ظاهر مردم بمعاشرت مؤمنان و هواي نصايح و رفتار مؤمنان كم‌عفونت شده و كلام مؤمنان در دل ايشان داخل نشده كه باطن ايشان هم كم‌عفونت شود پس باطنشان بر عفونت آن معاصي و كفر و شرك و حقد و حسد و كبر و فخر و عُجْب باقي است پس آنكه با تو نهايت دوستي دارد و صلوات ميفرستد بر تو بسا باشد كه اگر باطنش را بشكافي نهايت عفونت عداوت را داشته باشد حال اگر بر هم نزني دماغت متعفن نميشود و متأذي نميشوي و كارت گذشته و اگر بر هم زني و تجسس كني از عفونتش متأذي ميشوي و گاهست ترا بكشد چه واجب خلاصه مطلب آن بود كه مردم فضول بسيار دارند و اصول هم دارند فضول ايشان مدد ميخواهد و اصول ايشان هم مدد ميخواهد و اين در زمان دولت حق نميشود پس خداوند در تدبير محكم خود نظم عالم را بر اين قرار داد و دولت باطل و ظهور [ص 353] ظلمات و ابر را مقدم داشت تا مردم ضعيف البنيه بعيد از حق بتوانند زيست كرد آيا نمي‌بيني كه اگر قومي باشند همه با چشمهاي ضعيف و آفتاب طالع شود در حكمت لازم است كه پرده بر چشمهاي آنها بكشند تا آنها از پس آن پرده از آن نور مخلوط بظلمت منتفع شوند پس خداوند در حكمت اين پرده غليظ را قرار داد تا اين چشمهاي ضعيف طاقت آورد اين است كه در توقيع رفيع فرمودند اما وجه الانتفاع بي في غيبتي كانتفاع الناس بالشمس اذا جللها السحاب يعني كيفيت انتفاع مردم از من در زمان غيبت من مانند انتفاع مردم است از آفتاب وقتي كه ابر روي آن را ميپوشاند پس همان نور ضعيف اين ديدِهاي مرمود را بس است و اگر كسي تدبر كند ميداند كه طاقت ظهور آن مولي را هنوز اين مردم با اين حب دنيا ندارند چرا كه حكم بباطن خواهد كرد و از خيالات فاسده نهي خواهد كرد و حق واقعي را بي شاهد و بي بينه بصاحبش رد ميكند پس بسا آنكه خانه شخص و ملك و آب و زن آن مال غير باشد و بايد بصاحبش رد شود و او بنهايت پريشاني بگذراند و صاحبان منصب از منصب خود بيفتند و كساني كه ميرزامنش و نازنين و ظريف و نظيف بودند بايد بنهايت سختي فعله‌گي و عمله‌گي زيست كنند كجا آن اوضاع و تحمل اين خلق همان بهتر كه بهمين احوال خود باشند و همه مؤمن باشند و صلوات بفرستند و منتظر فرج باشند و باين حال بميرند و باطنها فاش نشود و بر هم نخورد و عالم متعفن نشود تا آنكه بُنيه عالم نوعاً قوي شود و خلقي ديگر با بُنيِهاي قوي سرپا آيند خدا ميفرمايد ان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها قوماً ليسوا بها بكافرين يعني اينها اگر بولايت كافر ميشوند ما قومي را موكل كرده‌ايم بآن كه كافر بآن نيستند خداوند عالم ببركت [ص 354] سادات كه ما را استعداد لقاي ايشان بدهد پس آفتاب ولايت از پس اين ابرها خورده خورده اثر در اين ابرها ميكند و آنها را نازك ميكند و نورش اين طرف بيشتر بروز ميكند تا بتدريج حرارت و روشنائي هوا زياده ميشود و اين گياههاي نازك مؤمنان ضعيف بآن حرارت بتدريج نمو ميكنند اگر اينها قوت گرفتند از براي مشاهده آن آفتاب كه در زمان ايشان بروز ميكند و الا اينها خشكيده ميريزند و قومي ديگر سرپا ميآيند و باز بتدريج نمو ميكنند تا آنكه طاقت پيدا كنند و خدا رؤف و رحيم است و از پدر و مادر مهربان‌تر است پس در اين زمانِ غيبت اول نور ضعيف كفايت خلق را ميكرد كه نور علم علماي ظاهري باشد و اما در اين ايام نور قويتر شد و فضايل اشعه امام ظاهرتر گرديد چرا كه بُنيِهاي مردم قويتر شده بود و ابرها نازكتر ولي بعضي منع از حق ميكنند كه بگذاريد مردم را كه بعد از قوت هم در همان ظلمات باشند كه بحقايق چيزها برنخورند و خوب و بد را نشناسند كه دولت ما برقرار باشد و خدا ميفرمايد يريدون ان يطفؤا نور الله بافواههم و يأبي الله الا ان يتم نوره و لو كره الكافرون يعني ميخواهند كه نور خدا را خواموش كنند بدهانهاي خود و خدا قرار نداده است در حكمت مگر آنكه نور خود را تمام كند اگر چه كافران اكراه داشته باشند پس ميگوئيم كه اين امر بالا خواهد گرفت و نور آفتاب روز بروز آشكارتر خواهد شد اگر چه حضرات مايل نباشند و لكن تدابير كليه عالم باين حرفها تغيير نميكند البته پس امام عليه السلام بنفس نفيس ظهور نخواهد فرمود مگر آنكه عالم را قابليت رؤيت آن بزرگوار پيدا شود و بُنيِها طاقت امر و نهي ايشان را پيدا كند و اين يك وجه است از خفاي آن بزرگوار و وجه ديگر آنست كه اگر آن حضرت ظهور فرمود در اين اوان خالي از آن نيست كه يا صبر [ص 355] بايد بكند بر اذيت منافقان يا بجهاد برخيزد اگر صبر كند بر اذيت ايشان ايشان را مثل آبائشان خواهند كشت و نور خدا را مخفي خواهند كرد و اين كه موافق حكمت نيست و اگر صبر نكند و جهاد فرمايد يا بايد جهادي كند كه غالب بر كل آيد يا گاهي غالب و گاهي مغلوب گردد پس اگر گاهي غالب و گاهي مغلوب شود او را در مغلوبي خواهند كشت و آن هم موافق حكمت نيست و اگر بكلي غالب آيد پس بايد جميع مخالفان خود را بكشد و اين هم موافق حكمت نيست زيرا كه بلاي عام در حكمت الهي وقتي نازل ميشود كه ديگر احدي ايمان نياورد چنانكه خدا بحضرت نوح فرمود انه لن‌يؤمن من قومك الا من قد آمن يعني بعد از اين ايمان نخواهد آورد از قوم تو هيچ كس مگر آنها كه سابق ايمان آورده‌اند پس در آن وقت خداوند طوفان عام فرستاد و همچنين قتل جميع ماسواي مؤمنين وقتي رواست كه ديگر احدي از ايشان ايمان نياورد و حتم شده باشد كفر ايشان پس روا باشد قتل ايشان و وجهي ديگر كه خداوند عالم در عالم ذر بعد از اينكه عهد گرفت از خلايق و ايمان آوردند مؤمنان و كافر شدند كافران ايشان را در آن عالم ميراند و در خاك آن عالم دفن فرمود آلوده شد خاك كافر بخاك مؤمن و خاك مؤمن بخاك كافر پس چون باين عالم نازل شدند بواسطه آن آلودگي مؤمن از صلب كافر بعمل ميآيد و كافر از صلب مؤمن پس مادام كه در صلب كافران مؤمنان باشند و بايد بتدريج متولد شوند روا نبود كه قتل عام شود پس امام بصير خبير غير عجول صبر دارد تا آنكه صلب كافر از مؤمن پاك شود چنانكه در بلاي عام طوفان نوح عرض كرد كه لايلدوا الا فاجراً كفاراً يعني از ايشان تولد نخواهد كرد مگر فاجر كفار پس روا شد بلاي عام و خدا فرمود در اين امت كه [ص 356] لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا يعني اگر زايل شوند مؤمنان از كافران و كافران از مؤمنان هرآينه عذاب خواهيم كرد كافران را پس باين جهات كه اسباب ظاهره است آن بزرگوار در اين ايام مخفي شده‌اند تا آنكه زمان مقتضي شود كه ظاهر شوند .

فصل - گمان مكن كه ائمه سابقه عليهم السلام در اين عالم بنور ولايت قائم بودند و اسرار ولايت را آشكار كردند حاشا بلكه جميع شرايعي كه بيان فرمودند مشوب بتقيه بود و اين امر در نزد فقهاي اهل بيت سلام الله عليهم بديهي است كه تقيه ايشان بسرحد اعلا بود حتي آنكه بسا بود كه روزه را از راه تقيه ميخوردند و نماز را بهمراهي ايشان ميكردند و احكام را بر حسب دلخواه مخالفان ميفرمودند و اما حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مذهب سنيان و بعضي از علماي ما چنان است كه تقيه نميفرمودند و مذهب حق اين است كه تقيه ميفرمودند باشدّ تقيه بجهت آنكه معني تقيه آن است كه كسي بترسد از قومي و از راه ترس سرّ خود را فاش نكند و چيزي بگويد كه ايشان متحمل شوند و چه بسيار مسائل كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بر قوم خود ميترسيد و آن را بجهت مصلحت فاش نميفرمود آيا نميداني كه پيغمبر جميع منافقان مدينه را ميشناخت و ميدانست كه آنها كافرند بخداي عزوجل و با وجود اين با ايشان راه ميرفت و نكاح ميكرد و اكل و شرب ميفرمود و از ايشان شور ميكرد و اين نبود مگر از راه تقيه و همچنين فضايل حضرت امير و عترت خود را چنانكه بايست فاش نميكرد حتي آنكه خلافت او را جرأت ابراز نميداشت و بر اين قرآن نازل شد كه و الله يعصمك من الناس آنوقت خاطرجمع شد [ص 357] و ابراز داد و همچنين در حكايت زينب زوجه زيد كه پيغمبر از راه تقيه مخفي فرمود كه از جمله زوجات اوست و باين قرآن نازل شد كه تخشي الناس و الله احق ان تخشاه پس معلوم شد كه حضرت پيغمبر را هم تقيه بود و از جمله موارد آن حد عايشه بود در هنگامي كه افترا بر ماريه بست و او را حد نزد و حضرت صاحب الامر او را خواهد حد زد و همچنين اصحاب عقبه را كه خواستند شتر او را رم دهند و او را بكشند حد نزد و همچنين بسياري از احكام را و مدتها در مكه تقيه ميفرمود تا آنكه نازل شد اصدع بما تؤمر مجملاً حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله هم تقيه ميفرمود و بسياري از احكام واقعي را بجهت عدم تحمل امت مخفي ميداشت و آنها را بوصيش سپرده كه در هنگام صلاح زمان بر مردم آشكار نمايد پس معلوم شد كه در زمان نبي و ائمه هم عالم صاف نبوده و قابليت حقيقت نور نبوت و نور ولايت را نداشته است و نوري را با ظلمت مخلوط فرموده بقدر احتمال ديدِهاي مردم اظهار فرمودند و همان روز هم ديدِهاي مردم مرمود بود و طاقت ديدار حقِ محض را نداشتند و يك سرّ از سرّهاي نسخ شريعت همين است كه هر روز هر قدر قابليت پيدا ميشد از حق ظاهر ميشد آيا نه اين بود كه در اول اسلام مردم متحمل زكوة دادن نبودند از اين جهت مكلف نشدند و عدم ابراز زكوة براي ايشان از راه تقيه بود و همچنين مدتها جهاد نبود و از راه تقيه و عدم تحمل مردم بود و اگر گوئي هنوز نازل نشده بود و تقيه آنست كه نازل بشود و مخفي كنند گوئيم پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است كه كنت نبياً و آدم بين الماء و الطين يعني من پيغمبر بودم و آدم ميان آب و گل بود و پيغمبر بي شرع و دين كه نميشود و اين قول نواصب است كه پيغمبر قبل از [ص 358] بعثت دين نداشت و شرع خود را نميدانست پس ميدانست و ابراز نميداد بجهت مصلحت و عدم تحمل مردم باري از آنچه عرض كرديم معلوم شد كه در زمان ظهور نبي و ائمه عليهم السلام هم حق خالص نبود و بمحض تعلقِ همان في الجمله حق حرارت آن يك خورده در رطوبات ايشان تأثير كرد و بخارهاي حقد و حسد ايشان عالم را پر كرد و سرّ ولايت چيزي بعد از چيزي قدري پس از قدري فاش ميشود تا آنكه عالم صالح براي آفتاب صاف و نور محض گردد آنگاه آشكار خواهد شد .

فصل - از تفضلات حضرت رب العزة باين فرقه ناجيه مرحومه آنست كه از براي هنگام بلوغ عالم و ظهور تجلي اعظم علامات خاصه قرار داده است چنانكه انسان چون بالغ شود علامات دارد و تغيير در صدا و خلقت و بشره او پيدا ميشود همچنين از براي بلوغ اين عالم علامات است و ائمه طاهرين از فضل مقدس خود باين خاكساران آن علامات را تعليم فرموده‌اند تا چون آن علامات مجتمع آيد ما پي بحق ببريم و بدانيم كه ظهور امام نزديك است و شخص ظاهر امام است و حق را از باطل بآن واسطه تميز بدهيم پس از جمله آن علامات بعضي حتمي است كه لامحاله بايد بشود يعني نوع آن بايد بشود و چه ميشود كه بعضي جزئيات و خصوصيات آن بدا داشته باشد لكن كليه آن بايد بشود و بعضي علامات هست كه حتمي نيست و مقتضاي نظم عالم آنست كه بشود ولي احتمال بدا دارد پس آنچه حتم است و احتمال بدا ندارد چند چيز است اول سفياني است كه آن مردي است كه خروج ميكند از شام در دهم جمادي الاولي كه در محرم بعد از آن بايد امام عليه السلام ظاهر شود و اسم آن مرد عثمان و پدر آن عنبسه است و از ذريه عتبة بن ابي‌سفيان [ص 359] بن حرب است و بحسب هيئت مردي است سرخ رنگ ازرق چشم چهارشانه روي خشني دارد و كله بزرگي و آبله‌روست چون او را ببيني گمان ميكني كه يك چشمش معيوب است هرگز خدا را نپرستيده و مكه و مدينه را نديده و خبيث‌ترين مردم است و از خبث اوست كه زن خود را زنده بگور ميكند و از جانب روم ميآيد و در گردن او صليبي است پس از شام خروج ميكند و مدت سلطنت او هشت ماه قبل از ظهور امام است و يك ماه هم بعد از ظهور سلطنت ميكند و اهل شام منقاد او ميشوند مگر بعضي از اهل حق و هر كس روي خود را از آن پنهان كند و بر زنان از خروج او حرجي نيست و پنج ولايت از شامات را تسخير ميكند كه دمشق و حمص و فلسطين و اردن و قنسرين باشد در شش ماه اين بلاد را تسخير ميكند و بعد از تسخير اين شهرها نه ماه سلطنت ميكند پس مدت او پانزده ماه است بعد قشون خود را دو دسته ميكند يك دسته قشون خود را بسوي مشرق كه عبارت از كوفه باشد فرستد و يكدسته را بجانب مدينه پس قشون شرقي او ببغداد آيند و بيش از سه‌هزار نفس قتل كنند و بيش از صد زن را رسوا كنند و سيصد نفر از بزرگان بني‌عباس بكشند پس از آنجا بكوفه روند و اطراف كوفه را خراب كنند و در كوفه منزل كنند و منادي ندا كند كه هر كس سر يك نفر از دوستان علي بن ابي‌طالب را بياورد هزار درهم باو ميدهيم پس بسا باشد كه همسايه بجهد بر همسايه خود و گويد كه اين هم شيعه است و گردن او را بزند و هزار درهم ستاند تا خون بسيار در كوفه ريخته شود و ديوار مسجد كوفه را خراب كنند و يك نفر از نفوس زكيه را با هفتاد نفر از صالحان در پشت كوفه بكشند و اين نفس غير از آن نفسي است كه در مسجد الحرام ميكشند و اما آن دسته كه بجانب مدينه آيند در مسجد [ص 360] پيغمبر قاطرهاي خود را ببندند و در آنجا سرگين اندازند و چون از آنجا بيرون روند بجانب مكه قدري كه بيرون روند قشون او منزل كند در بيابان بيدا كه جائي است در پشت مدينه چون آنجا منزل كنند جبرئيل پاي خود را بآن زمين زند بحكم خداوند پس زمين فرو برد ايشان را كه ريسماني از شتر ايشان نماند مگر دو نفر از طايفه جهينه كه يكي نامش وتر است يكي وتيره و اخبار اين دو نفر بعد عرض خواهد شد و دويم دجال است كه آنچه از روايات برميآيد آنست هر پيغمبري امت خود را از آن ترسانيده و خداوند آنرا بتأخير انداخته است تا باين امت و او هم در دهم جمادي الاولي كه روز خروج سفياني است خروج خواهد كرد از اصفهان از دهي كه مسمي به يهوديه است و در روايتي از سجستان خروج ميكند و ميشود كه اصلش سجستاني باشد يا وقت نهايت تسلطش از آنجا باشد و باين واسطه راست است كه از سجستان خروج كرده و لكن مظهر او از اصفهان باشد و آن شخصي است كه چشم راست ندارد و چشم ديگر او در پيشاني اوست روشن است مثل ستاره صبح در چشمش قطعه خوني باشد يعني قرمز است در پيشاني او نوشته است كه كافر حقاً همه كس او را ميتوانند بخوانند پس گويا صفت كفار بر روي آنست كه خباثت و كثافت كفر باشد و سيماي كفار دارد كه همه كس آن را ميتوانند بخوانند همه جاي زمين از بر و بحر سير كند در پيش روي خود كوهي از دود نشان ميدهد و از پشت سر كوهي سفيد چنان بمردم مينماياند كه آن طعام است و در آن سال قحط شديد باشد و سوار است بر خري سفيد گام خرش يك ميل باشد زمين از براي او پيچيده شود بهيچ آبي نميگذرد مگر آنكه آن آب فرو ميرود و تا روز قيامت بيرون نميآيد ندا ميكند [ص 361] باعلي صوت خود كه ميان مشرق و مغرب ميشنوند از جن و انس و شياطين هر كه باشد ميگويد بشتابيد بسوي من اي دوستان من انا الذي خلق فسوي و قدر فهدي انا ربكم الاعلي يعني منم كسيكه خلق كرد و ساخت و مقدر كرد و هدايت نمود منم خداي اعلٰيِ شما و بيشتر تابعان او آن روز اولاد زنا و صاحبان طيلسانهاي سبزند و ظاهراً مراد يهود باشد و خداوند او را خواهد كشت بر گردنهٔ كه نام آن افيق است در روز جمعه سه ساعت از روز رفته و آن روز روز نوروز هم باشد و كشنده او حضرت صاحب الامر است و او را در كناسه كوفه بصلابه خواهند زد و در حديثي از اكمال مرويست كه روزي رسول خدا نماز فرمود با اصحاب خود و برخواست با اصحاب خود و آمد تا آنكه بدر خانهٔ در مدينه آمد در را كوبيد زني بيرون آمد عرض كرد يا اباالقاسم چه ميخواهي فرمودند ميخواهم اين بنده خدا را ببينم عرض كرد يا اباالقاسم چه ميكني ديدن او را والله آن ديوانه است جامه خود را خراب ميكند و از من مطلب بزرگ ميخواهد فرمود ميخواهم ببينم عرض كرد بذمه خودت فرمودند بلي عرض كرد داخل شو داخل شدند او را در قطيفهٔ يافتند كه چيزي ميگفت در ميان قطيفه مادرش باو بانگ زد كه ساكت شو و بنشين اين محمد است آمده پس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود نگذاشت اين ملعونه اگر ميگذاشت بشما خبر ميدادم كه آيا اين همان است پس نبي صلي الله عليه و آله فرمود چه ميبيني عرض كرد مي‌بينم حقي و باطلي و مي‌بينم عرشي بالاي آب پس پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه شهادت ده كه لا اله الا الله و اينكه من رسول خدا هستم عرض كرد بلكه تو شهادت ده كه لا اله الا الله و اينكه من رسول خدايم خدا تو را باين مقام سزاوارتر از من نكرده است پس چون روز دويم شد [ص 362] آن حضرت نماز فجر را فرمود پس برخواست و برخواستند با او و آمد تا آنكه آن در را كوبيد مادر طفل گفت داخل شو داخل شدند آن طفل را ديدند در نخلهٔ رفته ميخواند مادرش گفت ساكت شو و پائين بيا كه اين محمد است كه آمده طفل ساكت شد حضرت فرمود كه نگذاشت ملعونه اگر ميگذاشت بشما خبر ميدادم كه آيا اين همان است پس چون روز سيوم شد آن حضرت صلي الله عليه و آله نماز فجر را فرمودند و برخواستند و اصحاب برخواستند با او تا بآنجا آمدند او را ديدند در ميان گوسفندان است و صدا ميدهد مادرش گفت كه ساكت شو و بنشين اين محمد است آمده و آن روز سوره دخان نازل شده بود و حضرت براي مردم خوانده بود در نماز صبح پس پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه شهادت ده كه لا اله الا الله و اينكه منم رسول خدا عرض كرد كه تو شهادت ده كه لا اله الا الله و اينكه منم رسول خدا و تو باين مقام سزاوارتر از من نيستي حضرت فرمودند من از براي تو چيزي پنهان كرده‌ام عرض كرد الدخ الدخ حضرت فرمودند دور شو بدرستي كه از اجل خود نميگذري و بآرزوي خود نميرسي و نخواهي رسيد مگر بآنچه براي تو مقدر شده است پس فرمودند باصحاب خود ايها الناس خدا مبعوث نكرد پيغمبري مگر آنكه ترساند قوم خود را از دجال و آن را خداوند مؤخر كرده است تا امروز پس هر وقت كه امر او مشتبه شود بر شما بدانيد كه خداي شما يك چشم نيست او بيرون خواهد آمد سوار بر خري كه پهناي ميان دو چشمش يك ميل باشد بيرون ميآيد و با او بهشتي و جهنمي است و كوهي از نان و نهري از آب است بيشتر تابعان او يهودند و زنان و اعراب همه آفاق زمين را داخل ميشود مگر مكه و اطراف مكه را و مدينه و اطراف [ص 363] مدينه را تمام شد حديث شريف و معني الدخ الدخ يعني دخان دخان كه اشاره بآن سوره بود كه نازل شده بود يعني دخان را مهيا كردهٔ و اين طفل نامش صايد پدرش صيد بود و ظاهراً از يهودان بود و بعضي عامه را گمان آن است كه همين صايد دجال است و بعضي ميگويند نيست و اين شخص مرده در مدينه بعد از توبه كردن و مردم روي او را گشودند و ديدند كه مرده است و در روايتي سبب آنكه داخل مكه و مدينه نميشود آنست كه در هر شعبي از آن ملكي است كه شمشير كشيده است و از اكمال منقول است كه حضرت امير عليه السلام خطبه خواندند پس حمد و ثناي خداوند را كردند و درود بر پيغمبر صلي الله عليه و آله فرستادند پس سه مرتبه فرمودند كه سؤال كنيد از من ايها الناس پيش از آنكه مرا نيابيد پس صعصعة بن صوحان برخواست و عرض كرد يا اميرالمؤمنين كي بيرون ميآيد دجال فرمودند بنشين كه خدا سخن تو را شنيد و دانست آنچه اراده كردهٔ والله مسؤل داناتر از سائل نيست و لكن از براي اين علاماتي است و هيئتهائي است كه بعضي از پي بعضي ميباشد مثل نعلي بازاء نعلي پس اگر مي‌خواهي خبر دهم تو را عرض كرد بلي اي اميرالمؤمنين فرمودند حفظ كن كه علامت آن وقتي است كه مردم نماز را بميرانند و امانت را ضايع كنند و دروغ را حلال شمرند و ربا بخورند و رشوه بگيرند و عمارات محكم سازند و دين را بدنيا فروشند و سفها را عامل كنند و با زنان شور كنند و قطع رحم نمايند و متابعت هواها كنند و خون را آسان شمرند و عقل ضعيف باشد و ظلم فخر باشد و اميران فاجر و وزيران ظالم و معرفان خائن و قراء فاسق باشند و ظاهر شود شهادت بي‌جا و فجور كنند و بهتان و گناه و طغيان پيدا شود و قرآنها را زينت كنند و مساجد را نقش كنند و منارهاي بلند [ص 364] سازند و شريران مكرم باشند و صفوف جمع باشد و دلها مختلف و عهدها شكسته و روز موعود نزديك شود و زنان شريك مردان شوند در تجارت بجهت حرص بر دنيا و صداي فاسقان بلند باشد و گوش بسخن آنها دهند و كفيل و بزرگ قوم رذل‌تر آنها باشد و از فاجر بترسند بجهت تقيه از شرّش و دروغگو را تصديق كنند و خائن را امين شمرند و كنيزان خواننده و اسباب ملاهي بخرند و لعنت كند آخر اين امت اولش را و زنان سوار زين شوند و زنان شبيه بمردان شوند و مردان شبيه بزنان و شاهد بي آنكه او را بشهادت طلبند شهادت دهد و طلب علم كنند نه براي دين و اختيار كنند عمل دنيا را بر عمل آخرت و پوست ميش پوشند بر دل گرگ و دلهاشان گنديده‌تر از جيفه باشد و تلخ‌تر از صبر پس در آن وقت تعجيل كنيد تعجيل كنيد كه بهترين امكنه در آن وقت بيت المقدس است زماني خواهد آمد بر مردم كه آرزو كنند كه از سكّان آنجا باشند پس برخواست اصبغ بن نباته و عرض كرد يا اميرالمؤمنين دجال كيست فرمود صايد بن صيد شقي كسي است كه او را تصديق كند و سعيد كسي است كه او را تكذيب كند بيرون ميآيد از شهري كه او را اصبهان گويند از دهي كه معروف است به يهوديه چشم راستش كور است و ديگرش در پيشاني است درخشان است مانند ستاره صبح و سرخ است ميان دو چشمش نوشته است كافر كه هر كس آن را ميخواند بهمه درياها خواهد رفت و آفتاب با او سير ميكند پيش روي او كوهي است از دود و پشت سرش كوهي است سفيد چنان مي‌نماياند كه آن طعام است در سال قحط بيرون مي‌آيد بر خري خاكستري رنگ سوار است گام خرش يك ميل است زمين برايش پيچيده ميشود منزل بمنزل بآبي نميگذرد مگر آنكه فرو ميرود تا روز قيامت باعلي صوتش [ص 365] ندا ميكند كه جميع جن و انس و شياطين مي‌شنوند ميگويد بشتابيد بسوي من دوستان من انا الذي خلق فسوّي و قدّر فهدي انا ربكم الاعلي و دروغ ميگويد دشمن خدا او يك چشم است طعام ميخورد و در بازارها راه ميرود و پروردگار شما جل و علا يك چشم نيست و طعام نميخورد و راه نميرود و زايل نميشود و بيشتر تابعان دجال آن روز اولاد زنا و صاحبان طيلسانهاي سبزند خدا او را ميكشد در شام بر گردنهٔ كه معروف به افيق است سه ساعت از روز جمعه رفته بر دست كسي كه مسيح در پشت سر او نماز ميكند آگاه باشيد كه بعد از آن طامه كبري است عرض كردند آن چيست فرمود خروج دابة الارض از نزد صفا كه با اوست خاتم سليمان و عصاي موسي خاتم را بر روي هر مؤمن ميگذارد نقش ميشود كه اين مؤمن است حقاً و مي‌گذارد بر روي كافر نقش ميشود اين كافر است حقاً حتي آنكه مؤمن ندا ميكند كه واي بر تو اي كافر و كافر ندا ميكند كه خوشا بحال تو اي مؤمن كاش من امروز مثل تو بودم و فايز ميشدم بفوز عظيمي پس آن دابه سر خود را بلند ميكند كه اهل ميان مشرق و مغرب او را مي‌بينند باذن الله و اين حكايت بعد از آن است كه آفتاب از مغرب طلوع كند پس در آن وقت توبه برداشته ميشود پس نه توبه قبول ميشود و نه عمل بلند مي‌شود و كسي كه پيشتر ايمان نياورده آن روز ايمان آورد نفع باو نكند پس فرمود كه ديگر از بعد از اين سؤال نكنيد كه حبيبم صلي الله عليه و آله عهد كرده است با من كه بغير از عترتم باحدي خبر ندهم تمام شد حديث شريف و دجال را دجال گفتند يا بجهت آنكه كل زمين را ميگيرد يا بجهت آنكه دروغگوست يا سوزنده است يا جمع‌كننده است يا اطراف زمين را ميگردد يا آنكه تمويه ميكند يا بجهت آنكه روي زمين را كثيف ميكند يا آنكه مردم متابعت او كنند دجال بهمه اين [ص 366] معنيها آمده است و همه هم مناسب است و آنچه ظاهر ميشود آن است كه دجال مردي است كاهن و ساحر و از سحر طي الارض ميكند و بهمه جا ميگردد و از سحر چنين خري و چنين كوهي مي‌نماياند و چنين نهري بهمراهي خود بمردم نشان ميدهد و هيچ عجب نيست و از اينكه خلاف عادت است عجب نبايد كرد بسحر امور عجيبه ميتوان ابراز داد كه افهام حيران ماند و اما طول عمرش بنا بر آنكه در زمان نبي متولد شده باشد آن هم عجب نيست چرا كه معمرين بسيار بوده‌اند و خدائي كه عمر امتهاي گذشته را آنقدر ميكرد ميتواند عمر دجال را هم زياده كند و تولد او هم در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله بر من يقين نشده است و اين روايت كه عرض شد اگر چه صدوق رحمه الله روايت كرده است اما از طرق شيعه نيست كه قطع حاصل شود پس تسليم اصل آن را داريم و هر چه از امر او مشتبه است بر اشتباه ميگذاريم و بهر حال چنان مي‌نمايد كه ساحر است و كفايت در بطلان او ميكند همين كه خدا يك چشم و خرسوار و مجسم و طعام و شراب‌خور نيست و همين كه مخبران صادق خبر داده‌اند و فرموده‌اند كه بر باطل است كفايت ميكند حاجت بدليل نيست و سيم از علامات حتميه ظهور جسدي است بي‌سر يا كفي كه بيرون ميآيد از آسمان يا رخسارهٔ در ماه رجب در آفتاب ظاهر شود و صدائي از آسمان آيد سه مرتبه يكي الا لعنة الله علي الظالمين يعني آگاه باشيد دور شوند از رحمت خدا ظالمان و دويمي ازفت الآزفة يا معشر المؤمنين يعني نزديك شد آن امر نزديك‌شونده اي گروه مؤمنان كه مراد ظهور امام باشد يا رجعت يا قيامت و سيومي هذا اميرالمؤمنين قد كرّ في هلاك الظالمين يعني اين اميرالمؤمنين است كه برگشته است بجهت هلاك ظالمان و دور [ص 367] و نزديك همه آن ندا را شنوند چهارم ندائي ديگر شود در ماه رمضان در شب جمعه از آسمان كه خوابيده بيدار شود و بيدار فزع كند و زن از خانه بيرون جهد و آن در روز بيست و سيوم ماه مبارك رمضان باشد وقت فجر باسم و نسب قائم عجل الله فرجه و ندا كند كه آگاه باشيد كه حق با علي و شيعه اوست و ابليس از زمين در آخر همان روز ندا كند كه حق با سفياني و شيعه اوست و در روايتي ميگويد كه عثمان بظلم كشته شد پس اهل باطل شك كنند در نداي اول و ندائي ديگر هم در اخبار هست كه آنرا نداي مائده گويند و آن بعد از قتلي است كه به قرقيسا اتفاق مي‌افتد و قرقيسا اسم بلدي است نزديك فرات كه آنرا قرقيسا پسر طهمورث ساخته است و احتمال ميرود كه اين دعوا در فتنه‌هاي سفياني و دجال بشود يا پيش از آن از نزاعي كه ميان بني‌عباس و بني‌مروان در آنجا شود كه جمع كثيري كشته شوند و خدا وحي فرستد بمرغان آسمان و درندگان زمين كه سير شويد از گوشت جباران پس سفياني بيرون آيد و اين ندا هم يكي از نداهاي آسمان است كه خواهد آمد پنجم قتل نفس زكيه است مابين ركن و مقام در مسجد الحرام و او سيدي است از آل‌محمد عليهم السلام مسمي بمحمد و پدرش حسن است در بيست و پنجم ذي‌حجه آن سال آنرا بكشند بي‌گناه و پانزده شب ديگر خدا مردم را بيش مهلت ندهد و در آسمان عذرخواهي و در زمين ناصري براي ايشان نماند و اين بزرگوار يكي از اصحاب حضرت قائم است كه او را از مدينه ميفرستند بسوي اهل مكه كه دعوت كند ايشان را و ميفرمايد باو كه برو بسوي مكه و بگو اي اهل مكه من رسول فلانم بسوي شما و او ميگويد كه ما اهل بيت رحمتيم و معدن رسالت و خلافت و ما ذريه محمديم و سلاله پيغمبران و ما مظلوميم [ص 368] و مقهوريم و حق ما را ربوده‌اند از وقتي كه پيغمبر ما از دنيا رفته است تا امروز پس ما از شما طلب ياري ميكنيم ما را ياري كنيد چون آن جوان چنين گويد بيايند و او را ميان ركن و مقام ذبح كنند و سر او را بشام فرستند چون اين خبر بامام رسد بفرمايد باصحاب خود كه من نگفتم كه اهل مكه ما را نميخواهند پس بيايد بمكه و از گردنه طوي داخل مكه شود و بطوري كه بعد عرض خواهد شد ظاهر شود و در بعضي اخبار است كه در روز خروج سفياني خروج ميكند يماني حسني و خروج ميكند خراساني و در ميان رايتها رايتي بر حق‌تر از رايت يماني نيست چرا كه آن رايت هدايت است ميخواند مردم را بسوي حق و براه راست و از بيستم جمادي الاولٰيِ همان سال باران پي‌درپي خواهد آمد تا آنكه بيشتر خانِهاي دنيا خراب شود تا اول ماه رجب كه چهل روز باشد و در اول ماه رجب مرده‌هائي چند زنده خواهند شد و اين است كه حضرت امير فرمودند عجب و اي عجب بين جمادي و رجب يعني عجب است و چه عجب ميان ماه جمادي الاولي و رجب و از حضرت امير عليه السلام مروي است كه ده چيز است كه پيش از قيام ساعت لابد از آن است سفياني و دجال و دخان و خروج قائم و طلوع شمس از مغرب و نزول عيسي و فرو رفتن زمين بمشرق و فرو رفتني ديگر بجزيره عرب و آتشي كه بيرون آيد از قعر عدن براند مردم را بسوي محشر و در روايتي ديگر است كه فرمود پيش از ظهور قائم مرگي قرمز است و مرگي سفيد و ملخي در وقتش و ملخي در غير وقتش مثل رنگ خون اما مرگ قرمز شمشير است و اما مرگ سفيد طاعون است و از حضرت صادق عليه السلام است كه اين امر نخواهد شد تا دوثلث مردم بروند عرض كردند كه اگر دوثلث مردم بروند چه ميماند فرمودند آيا راضي نيستيد كه ثلث باقي باشيد و در روايتي از [ص 369] هفت نفر پنج نفر بروند و در روايتي نه عشر بروند و رفتن ممكن است كه بقتل باشد يا طاعون يا رفتن بزوال ايمان و منافق شدن و كافر شدن و در روايتي است كه رجفهٔ در شام شود كه بيش از صدهزار نفس هلاك شوند خدا آنرا رحمت قرار دهد بر مؤمنان و عذاب بر كافران و ميشود كه مراد از اين رجفه رجفه سفياني باشد و هلاك شدن مردم بقتل باشد يا بكافر شدن و گرويدن باو و همچنين مروي است كه ماه در آخر ماه رمضان آن سال خواهد گرفت و آفتاب در وسط ماه و حساب منجمان آنگاه باطل شود و اين را خدا بر خلاف عادت قرار ميدهد تا دليلي بر ظهور امام باشد و حجت بآن تمام شود و در روايتي از حضرت امير عليه السلام كه قائم ظاهر نخواهد شد مگر آنكه سرخي در آسمان ظاهر شود و آن اشك حاملان عرش است بر اهل زمين و در روايتي فرمود كه از براي ظهور امام ده علامت است اول آنها طلوع ستاره ذوذنب است و در آنوقت هرج و مرج ميشود و از علامت تا علامت عجب است پس چون علامات ده‌گانه بگذرد ظاهر شود آن ماه درخشان و تمام ميشود كلمه اخلاص بر توحيد و در حديثي حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه قائم منصور برعب است و مؤيد بنصر پيچيده ميشود از براي او زمين و ظاهر ميشود براي او كنوز و سلطنت او بمشرق و مغرب رسد و خدا بواسطه او دين خود را ظاهر كند و روح الله عيسي بن مريم ظاهر شود و در پشت سر او نماز كند عرض كردند يا ابن رسول الله كي بيرون ميآيد قائم شما فرمودند وقتي كه شبيه شدند مردان بزنان و زنان بمردان و مردان بمردان اكتفا كردند و زنان بزنان و زنان بر زين سوار شدند و شهادت باطل قبول شد و شهادتهاي عدل رد شد و خون ريختن را خفيف شمردند و بزنا [ص 370] مرتكب شدند و ربا خوردند و از اشرار ترسيدند از شر زبانشان و سفياني بيرون آمد از شام و يماني در يمن و خسف شد در بيدا و غلامي از آل‌محمد كشته شد ميان ركن و مقام اسمش محمد بن الحسن نفس زكيه است و صيحهٔ از آسمان آمد باينكه حق در او و در شيعيان اوست پس آن وقت خروج قائم ما خواهد بود پس چون بيرون آيد پشت خود را بخانه دهد و جمع شوند نزد او سيصد و سيزده مرد و اول سخني كه گويد گويد بقية الله خير لكم ان كنتم مؤمنين پس گويد منم بقية الله در زمين پس چون بر گِرد او حلقهٔ جمع شوند و آن ده‌هزار مرد باشند بيرون تشريف ميآورند پس در زمين معبودي غير از خدا نميماند خواه بت يا غير بت مگر آنكه آتشي در آن مي‌افتد و ميسوزد و اين حكايت بعد از غيبت درازي است تا خدا بداند كه چه كس اطاعت او ميكند بغيب و ايمان ميآورد و در روايتي است كه چون نزد خروج قائم شود منادي ندا كند از آسمان كه ايها الناس منقطع شد از شما مدت جباران و والي امر شد بهترين امت محمد صلي الله عليه و آله پس ملحق شويد بمكه پس بيرون آيند نجباء از مصر و ابدال از شام و عصائب يعني اقوياء عراق كه رهبانند در شب شيرانند بنهار گويا دلهاشان قطعه آهن است پس بيعت خواهند كرد با او ميان ركن و مقام تمام شد خبر و شرح احوال نقباء و نجباء و ابدال در جلد چهارم ان شاء الله خواهد آمد و در روايتي از مفضل بن عمر است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمودند بپرهيزيد از بلند كردن اسم آگاه باشيد والله هرآينه غايب خواهد شد امام شما سالها از روزگار شما تا آنكه بگويند كه هلاك شد بكدام وادي رفته و چشمهاي مؤمنان بر او گريان شود و سرنگون شويد چنانكه كشتي سرنگون شود در موجهاي دريا پس نجات [ص 371] نخواهد يافت مگر كسي كه خدا عهد او را گرفته است و نوشته است در دل او ايمان را و مؤيد كرده است او را بروحي از خود و دوازده علم بلند شود كه مشتبه باشند و تميز ندهند هيچيك را از ديگري مفضل گويد گريستم فرمود چرا گريه ميكني عرض كردم چگونه نگريم و ميفرمائي كه دوازده علم بلند شود كه مشتبه باشند و تميز نتوان داد هر يك را از ديگري مفضل گويد كه نظر بآفتاب فرمود كه داخل صفه افتاده بود فرمود مي‌بيني اين آفتاب را عرض كردم بلي فرمود والله امر ما واضح‌تر است از اين آفتاب و در حديثي ديگر فرمود كه چون قائم بيايد مردم گويند اين كجاست استخوانهاي قائم پوسيده است و اين كجا اوست و اين اينطور و اينطور است .