فصل - بدانكه نور عالي در داني ظاهر نميشود مگر آنكه داني آئينه وجود خود را از زنگ خودي زدوده باشد و بهيچ وجه خودنما نباشد چنانكه سنگ مادام كه كثيف و خودنما و خوددار و خودستاست عكس آفتاب در آن ظاهر نميشود و همينكه خودنمائي خود را برطرف نمود و خود را نستود آفتاب را مينمايد و اين معني بسي واضح است كه سنگ خودستاست كه بزبان حال ميگويد من سياهم و من كثيفم و من زبر و خشن ميباشم و من چهارگوشهام پس همه سر تا پا خودستاست پس چون زبانش بجز بذكر خودش جاري نيست و علي الاتصال خود را ميستايد نميتواند كه آفتاب را بستايد و چون خود را پنهان كند و صفات خود را گم كند و از ديده بينندگان و گوش شنوندگان پنهان كند آنگاه آفتاب را مينمايد حال همچنين است مادام كه بنده در بند خودي است و بجميع مشاعر خود در فكر خود است و اعضا و جوارحش مشغول بخودپرستي و پرستاري خودش است هرگز خدانما نخواهد شد پس هر كس كه خواهد كه خدانما شود بايد زنگ خودي را از خود بزدايد و بظاهر و بباطن سر تا پا ذكر محبوب گردد و بجميع مشاعر ملتفت او باشد و همه اعضايش در خدمت او باشد و اين نخواهد شد مگر آنكه شيوه خضوع و خشوع را پيش گيرد و از سر جميع جان و مال و عرض و ناموس و اخوان و احباب خود در راه محبوب خود بگذرد و همه را نثار و فداي محبوب خواهد و تسليم رضاي او نمايد و همه را فداي نمايش محبوب نمايد و اينها نيست مگر معني خضوع و خشوع چرا كه خضوع غيري را بزرگ كردن و خود را كوچك كردن است و غيري را نمودن [ص 304] و خود را مخفي كردن است و غير را مطاع و خود را مطيع كردن است و غير را سيد و خود را عبد كردن است پس معلوم شد كه حقيقت خضوع مر آئينه راست كه خود را مخفي و آفتاب را آشكار و خود را پست و آفتاب را بلند كرده است و خود را مطيع و آفتاب را مطاع كرده است پس هر كس خاضعتر است براي سيد خود نمايندهتر است مر او را و هر كس خوددارتر است البته تكبر كرده در نزد سيد خود كه تابش انوار عظمت آقا آنرا كوچك نكرده و مضمحل ننموده است پس مضمحل نشدن بخار در نزد تابش آفتاب علامت غلظت و قساوت و سختي آن است و مضمحل شدن آن علامت رقت و لطافت و ناچيزي و نابودي آن است پس هر بندهٔ كه تكبر دارد و از براي آقا خاضع نيست خودستا و خودنماست و ستاينده مولا بقدر تكبر خود نيست و هر بندهٔ كه در نزد تابش كبريا و عظمت آقا مضمحل و فاني است او نماينده بزرگي و عظمت آقاست و جلوهدهنده كبريا و جلال مولاست بفهم چه ميگويم و تعجب كن كه اين مطلبهاي دقيق بچه الفاظ آسان بيرون ميآيد و لا قوة الا بالله باري الحمد لله علي نعمائه پس معلوم شد كه از بندگان خداوند هر كس خاضعتر و خاشعتر است حقنماتر است و از اين است كه خدا مدح ميفرمايد اقوامي را كه انما المؤمنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم يعني مؤمنان كسانيند كه چون خدا نام برده شود دلهاشان ترسان ميشود و مذمت ميفرمايد طايفهٔ را كه اذا قيل لهم لا اله الا الله يستكبرون يعني همين كه بايشان ميگويند لا اله الا الله تكبر ميكنند و باز قومي را مذمت ميفرمايد كه ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجارة او اشد قسوة يعني پس سخت شد دلهاشان بعد از آن پس آن دلها مانند سنگ شد يا سختتر بفهم چه گفتم پس كمال بنده در خضوع و خشوع است و خضوع آن [ص 305] است كه در نزد تابش نور مولا فاني و مضمحل شود پس انصاف ده و تدبر كن كه در تمام روي زمين در همه عصرها كه خاضعتر و خاشعتر از حضرت سيدشهدا بود بطوري كه فهميدي كه از خضوع خود را نيست كرده با خاك يكسان كرد و جان و فرزند و عيال و احباب و اموال همه را در راه محبوب و در نزد تابش انوار امر و دين و شرع او داد بطوري كه احدي از آحاد اين طور و باين قسم نداده و نكرده و چون پيش قدري دانستهٔ ديگر شرح نميكنم پس چون خاضعترين خلق بود در نزد خدا بطوري كه هر خاضعي خاضع است بجهت آنكه تابع او شده و نماينده نور او گرديده پس از اين جهت بايستي كه خداوند عالم در احدي آنقدر كه در او جلوه كرده جلوه نكرده باشد و چنين هم هست و از اين جهت جميع حرمتهاي خداوند از براي سيدشهدا قرار گرفته و بكلي منسوب بخدا شده و بجز ذكر خدا چيزي ديگر نيست حال ببين كه چگونه منسوب بخدا شده است و خدا بواسطه آن خضوع چه چيزها از انوار و منسوبات خود بآن نداده است از آن جمله جميع ايام متبركه را كه در آنها ظهور امري از امور خدا يا عظمتي از عظمتهاي او شده يا جلوه بفضلي يا عدلي يا جلالي فرموده است منسوب باو گردانيده و زيارت آن بزرگوار را در آن مستحب كرده است مانند شبهاي قدر با وجودي كه قتل حضرت امير در آنها اتفاق افتاده زيارت سيدشهدا در آنها سنت است و روز مبعث كه پيغمبر مبعوث شد زيارت سيدشهدا سنت است روز مباهله زيارت او سنت است روز عرفه زيارت او سنت است نوروز كه روز خلافت اميرالمؤمنين است زيارت او سنت است اعياد و جمعات و ساير ايام متبركه زيارت او سنت است نيمه شعبان صاحب الامر بدنيا آمده زيارت او سنت است خلاصه هر روزي كه در آن امري يا جلوهٔ از خدا ظاهر شده [ص 306] زيارت او سنت است و زيارت او را بايد كرد اگر چه خطر بر جان و مال باشد و زيارت او باعث طول عمر و ترك زيارت او باعث كوتاهي عمر است حتي آنكه سي سال را بسا بسه سال رساند و زيارت كردن او مثل زيارت كردن خدا در عرش شده است و عمر زاير او محسوب نميشود تا برود و برگردد و اينكه جمعي ميميرند در راه يا در كربلا در رجعت برگشته تتمه عمر خود را زنده خواهند بود و حال بجهت حكمتي آلودگي در ميان پيدا شده است و دعا در تحت قبه او مستجاب است هر چه باشد و مراد از قبه قبه ولايت اوست و قبه متابعت اوست در خضوع بلكه قبه او آسمان است ولي بمقتضاي كه ، گر پيش مني و بيمني در يمني ، هر كس با اوست و مطيع و تابع اوست در زير قبه و لواي اوست و هر كس مطيع او نيست در تحت لوا و قبه او نيست و مراد همين است كه شنيدي و الا اين قبه ظاهر گاهي نبوده و گاهي كوچك بوده و گاهي بزرگ و همچنين خداوند ائمه طاهرين را از ذريه او قرار داده چرا كه بعد از اينكه اين طور خضوع كرده و لطيف شده ولايت خدا از آئينه وجود او جلوهگر شد و همه شأنها و نورهاي ولايت و عظمت و كبرياي خدا از او بروز كرد پس ائمه از نسل او شدند و او اصل ولايت شد و همه از آن سرچشمه فايز گرديده از آن چراغ روشن شدند و شفا را در تربت آن قرار داد پس در حقيقت تربت او را اسم خود قرار داده چرا كه شفاي كل امراض عالم ظاهراً و باطناً اسم خداست چنانكه در دعا ميخواني يا من اسمه دواء و ذكره شفاء و خداوند شفا را كه اسم و ذكر خودش باشد در تربت او قرار داده پس تربت او را مظهر اسماء و صفات خود قرار داده و جميع اسمهاي خدا شفاست و هر اسمي مخصوص هر دردي است و تربت سيدشهدا مخصوص دردي نيست پس اسم اعظم خدا [ص 307] و جميع اسمهاي غير اعظم را در آن قرار داده است پس باين جهت شفاي هر دردي و امان از هر خوفي و علم از هر جهلي و غناي از هر فقري و وسعت از هر ضيقي و شرف از هر وبالي و يقين از هر شكي و عزت از هر ذلي و دواي هر دردي ظاهري و باطني شده است و در هر حاجتي كه متمسك بآن شوند و مطلب از آن طلبند و تبرك از آن جويند علاجي كافي و شافي است ولي از براي حفظ آن شروطي است كه چون آن شروط را بعمل نياورند و آن طور كه بايست حرمت آنرا نگاه ندارند شفاي آن كم ميشود تا تمام ميشود آيا نميبيني كه مردم حرمت آنرا بقدر قطعه الماسي نگاه نميدارند و حال آنكه الماس سنگي است و تربت عظم در نظر ايشان ندارد و او را از هر بيحرمتي و پستي و چركي نگاه نميدارند با وجود اين چگونه ميخواهي كه اثري كند و اگر حرمت آنرا بقدر امكان نگاه دارند مانند آنكه حرمت جوهري ثمين را نگاه ميدارند خواهي ديد كه چگونه اكسير اعظمي است و والله كه هيچ اكسيري بآن نميرسد كدام اكسير است كه ذرهٔ از آن طوفان دريا را بنشاند و سني و فرنگي اين اثر را از آن ديدهاند و اعتقاد دارند و چگونه چنين نباشد و حال آنكه مخلوط شده است بگوشت و خون سيدشهدا صلوات الله عليه و گوشت و خون اهل بيت و اصحاب ابرار او پس باين واسطه شفاي هر دردي شده است و چون بحقيقت بنگري ذكر و اسم خدا كه شفاي هر دردي است خود آن بزرگوار است كه در آنجا حلول كرده و اوست شفاي علت كاينات و چون در آن خاك شريف جلوه فرموده است آن خاك شفاي هر دردي ظاهري و باطني گرديده است و عرض ميكنم كه همين خاك كربلا جلوه قرآن است در رتبه زمينها زيرا كه قرآن را در هر عالم جلوهايست و قرآن حقيقتي است جبروتي و در هر عالمي بشكلي [ص 308] جلوه ميفرمايد مثل آنكه آفتاب در هر آئينه بشكل و رنگي جلوه ميكند پس قرآن در عالم حروف و كلمات سخني بآن الفاظ جلوه كرده كه تو ميگوئي و ميخواني و در عالم حروف و كلمات نوشتني باين حروف نوشتني جلوه كرده و چون بنگري عالمِ حروفِ نوشتني از ساير امور عالم اشرف نيست و در عالم اناسي بمؤمن كامل جلوه كرده و مؤمن كامل اشرف از اين قرآن نوشتني است بقدري كه انسان اشرف از مداد است از اين جهت مرحوم مجلسي روايت فرموده است كه مؤمن اشرف از كعبه است و مؤمن اشرف از قرآن است پس در عالم انبياء بصورت پيغمبران چهارگانه كه صاحبان شرايعند جلوه كرده است و در عالم حجتهاي بزرگ خدا بصورت حضرت امير جلوه كرده است از اين جهت كتاب الله ناطق شده است بنص آيه قرآن خلاصه در عالم زمينها مظهر قرآن خاك كربلاست و چون خدا ميفرمايد و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين پس شفا بودن در خاك كربلا جلوه كرده است و خاك كربلا شفا و رحمت است از براي مؤمنين و اما از براي ظالمان خسارت است و بايشان ضرر دارد خلاصه اگر از پي اين مطلب برويم بكلي از مقام دور ميشويم و شرح احوال زمينها را در جلد معاد قدري ذكر كردهام اگر خواهي رجوع كن و همچنين از جمله كرامات خداوند بسيدشهدا آنست كه كربلا را قطعهٔ از بهشت آفريده كه كربلا با آنچه در او هست بعينه قطعه بهشت است و هر كس در آن مدفون شد مخلد در بهشت است و ديگر بيرون نميرود پس احدي از آن جماعت كه در كربلا مدفونند از آنجا بيرون نخواهند رفت و ملائكه نقاله ايشان را بيرون نميبرند و هيهات هيهات چه قدر صغير كرده است كسي عظمت خدا را كه گمان كند يا بخاطر او بگذرد كه مدفون در كربلا در امن و امان نيست نعوذ بالله [ص 309] سلطاني كه ظاهري است و عبدي از عبيد است اگر كسي پناه بطويله او ببرد ديگر از او مؤاخذه نخواهد كرد و از سر جميع تقصيرات او ميگذرد و اگر تقصير عظيمي داشته باشد كه نتوان گذشت نهايت امناي دولت را جمع كرده تدبيرها در كار او ميكنند و آن امر را بطور خوشي ميگذرانند حال كربلا كه حرم قرب خداست و جوار عز خداست و اقرب امكنه است بمقام قدس و رتبه انس چگونه ميشود كه كسي كه پناه ببرد بآنجا و امكان داشته باشد در فضل كه او را از آنجا بكشند و از او مؤاخذه كنند و آنرا بآتش برند نعوذ بالله والله كه بسيار كوچك شمرده است قدر خدا را و مقام آلمحمد را كسي كه چنين احتمالي بدهد بلكه عرض ميكنم كه ديگر منكر و نكير از او سؤال نخواهند كرد و فشار قبر و اهوال مردن براي او نخواهد بود زيرا كه نازل شده است در خانه سلامتي كه بآن اشاره شده است در قرآن كه لهم دار السلام عند ربهم يعني براي ايشان يعني شيعيان خانه سلامتي است در نزد پرورنده ايشان پس در آنجا سلامتي است از هر مرضي و امن از هر خوفي است بلكه عرض ميكنم كه هر گاه در آنجا دفن نشود بلكه وصيت كرده باشد كه او را بكربلا ببرند و نبرده باشند باز سؤال نكير و منكر ندارد و آزاري باو نميرسد چرا كه او داخل وجه عنايت حسين عليه السلام شده است و او كوتاهي نكرده نهايت عيال او كوتاهي كردهاند پس چون روح او بيرون شود شتابان بسوي كربلا ميرود بلكه عرض ميكنم كه اگر در دل داشت كه وصيت كند ولي بجهت مرض يا عرضي ديگر ميسر نشد كه وصيت كند و مرد بهمان نيت باز نكير و منكر از او سؤال نكنند و او را رعبي نرسد بهمان برهان پيش و همه اينها بجهت آنكه كربلا دار امن و امان است و خانه سلامتي است و بهر وسيله كه انسان قصد آنجا را كرده باشد متوجه آنجا شده [ص 310] است و خداوند كم فرصت و فرصت غنيمتشمر كه نيست كه همين كه داخل آنجا نشده بظاهر غنيمت بشمرد و او را سياست فرمايد منظور حاصل از اين امور است حاصل دخول در كربلا پناه بايشان است و چون بيرون هم باشد و وصيت پناه بردن كرده باشد و يا قصد داشته و مانع حاصل شد مطلب كه تمسك بدامن ولايت باشد بعمل آمده پس در حصن امن و امان ميباشد لامحاله و زمين مكه بر زمين كربلا افتخار كرد كه من وجه الله و طوافگاه خلايقم خداوند فرمود كه قرار بگير فضل تو در نزد فضل كربلا بمنزله سوزني است كه در دريا فرو برند و قدري آب بردارد و اگر تربت كربلا نبود ترا فضيلت نميدادم و اگر ساكنِ در كربلا نبود ترا خلق نميكردم و آن خانه را كه بآن فخر ميكني خلق نميكردم پس ذليل باش براي كربلا و الا ترا بآتش جهنم فرو ميبرم و آب زمزم بر آب فرات فخر كرد خداوند او را معذب كرد و چشمه آب تلخ بر آن مسلط فرمود و اينها همه بجهت ظهور انوار جلالت و عظمت و كبرياء خداست در حضرت سيدشهدا صلوات الله و سلامه عليه و همچنين حضرت پيغمبر و امير و فاطمه و حسن عليهم السلام و ساير ائمه همه شهيد شدند و آن بزرگوار سيد شهداست و مولا و آقا و پيشواي همه شهداست و هر شهيدي تابع اوست در شهادت چنانكه دانستي و اگر گوئي كه حمزه را هم سيدشهدا گفتند گويم حمزه سيد شهداي احد بود نه سيد شهداي عالم و اما اين بزرگوار سيد شهداي عالم است همچنانكه سيد جوانان بهشت است و همه شهدا از جوانان بهشتند البته و همچنين خداوند سجده را كه حالت قرب باوست و بنده در هيچ حال اقرب بخدا از حال سجده نيست بر تربت او سنت فرموده است و سجدهٔ كه بر آن شود هيچ چيز مانع آن نميشود و با ميت تربت را همراه ميكنند كه حرز او باشد از [ص 311] جميع مخاوف و مانند آن ميشود كه در كربلا دفن شده است و از جمله عجايب امر نسب آن بزرگوار آنست كه نسبي كه او دارد احدي از نسل آدم تا روز قيامت ندارد چرا كه جدي دارد مثل رسول خدا صلوات الله عليه و آله و خود رسول خدا و حضرت امير عليهما و آلهما السلام چنين جدي ندارند و فاطمه عليها السلام چنين جدي ندارد و اگر امام حسن عليه السلام دارد لكن بعضي از باقي نسب را ندارد و پدري دارد مثل حضرت امير و نه پيغمبر و نه حضرت امير عليهم السلام چنين پدري ندارند و مادري دارد مثل فاطمه عليها السلام كه نه پيغمبر و نه حضرت امير و نه فاطمه چنين مادري ندارند و جدهٔ دارد مثل خديجه كه نه پيغمبر و نه حضرت امير و نه فاطمه چنين جدهٔ ندارند و برادري دارد مثل امام حسن عليه السلام كه نه پيغمبر و نه حضرت امير و نه فاطمه و نه امام حسن چنين برادري ندارند و نسلي دارد كه حضرت امام حسن چنين نسلي نداشت و قائم از صلب اوست كه حضرت امام حسن اين فضيلت را نداشت پس كيست در حسب شهادت و در نسب افتخار مثل آن بزرگوار و اين نيست مگر آنكه جلالت و عظمت و كبرياي خدا در آن بزرگوار جلوه كرده و حال ببين كه بنياميه چه كردند و چطور نفسي را كشتند و اين نفس است كه خدا ميفرمايد كه من قتل نفساً بغير نفس فكأنما قتل الناس جميعاً و بزبان عربي تنوين نفسا تنوين تعظيم است يعني هر كس بكشد آن نفس عظيم را كه نفس مطمئنه سيدشهدا باشد كه خدا در قرآن خطاب باو كرده كه يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربك يعني اي نفس آرامگرفته در شهادت كه بي تزلزل جان خود را در راه خدا دادي برگرد بسوي پرورنده خود در حالتي كه راضي هستي از خدا و خدا از تو راضي است پس ميفرمايد كه هر كس آن نفس عظيم را بكشد و حال آنكه گناهي نكرده و خون كسي در [ص 312] گردن او نيست چنان است كه جميع مردم روي زمين را كشته است چرا كه او كلي است و همه عالم از شعاع اوست و قتل آفتاب قتل همه نورهاي عالم است و باز ميفرمايد كه من احياها فكأنما احيا الناس جميعاً و هر كس آن نفس را احيا كند چنان است كه جميع مردم را احيا كرده است و احياي اين بزرگوار باحياي امر او و ذكر فضايل اوست نشنيدهٔ كه فرمودند كه هر كس بنشيند در مجلسي كه احياي امر ما در آن ميشود دلش نميرد در روز قيامت كه همه دلها مرده باشد پس احياي ايشان بنشر امر و فضايل ايشان است پس و لا قوة الا بالله ما از جمله اين طايفه ميباشيم چرا كه خداوند از فضل و رحمت خود در اين زمان ظهور امر اهل بيت سلام الله عليهم را باسبابي قرار داده و ما ضعيفان را برحمت ابتدائي خود از آن اسباب قرار داده و الحمد لله آنقدر كه از اين ضعيفان اين امر بروز ميكند از هيچ جاي عالم بروز نميكند فالحمد لله رب العالمين كما هو اهله و مستحقه علي ما منّ علينا پس هر كس نصرت كند اين ضعيفان را در احياي اين امر چنان است كه ايشان را احيا كرده است و احياي ايشان احياي كل مردم است و همچنين هر كس سعي در خواموش كردن امر اين ضعيفان كند سعي در اماته امر ايشان كرده است و من قتل نفساً بغير نفس او فساد في الارض فكأنما قتل الناس جميعاً خود دانند و سيعلم الذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون و از جمله خواص آن بزرگوار است امر شفاعت كه روايت شده است كه امت مرحومه روز قيامت هزار صف ميايستند و نهصد و نود و نه صف آنرا حضرت سيدشهدا بتنهائي شفاعت ميفرمايد و يك صف باقي را ايشان بشراكت باقي ائمه عليهم السلام و امر شفاعت و سرّ آن را در جلد معاد بتفصيل نوشتهام اگر خواهي رجوع كن و سبب آنكه نهصد و نود و نه صف بواسطه [ص 313] آن بزرگوار آمرزيده ميشوند آن است كه امري را او قبول فرموده است كه هر كسي كه بطوري از طورها احياء امر او را ميكند بآن واسطه مرحوم است چنانكه ميبيني كه يكي گريه ميكند و آمرزيده ميشود يكي ميگرياند و آمرزيده ميشود و يكي خود را بگريه ميدارد و آمرزيده ميشود و يكي در عزاخانه خدمت ميكند و آمرزيده ميشود و يكي نصرت ايشان ميكند آمرزيده ميشود و يكي از ديدن اين اوضاع مهموم ميشود و آمرزيده ميشود و يكي مراثي ميسازد و آمرزيده ميشود يكي كتب آنرا مينويسد و آمرزيده ميشود و همچنين هر كسي بيك وسيلهٔ آمرزيده ميشود و آيا نميبيني كه اگر فرزند تو بميرد يكي گريه كند يكي آب و قليان بگريهكنندگان دهد و يكي طبخ كند و يكي جاروب كند و يكي آب پاشد و همچنين هر يكي براي عزاي پسر تو خدمتي كند از هر يك سروري خاص در دل تو حاصل ميشود و براي هر يك محبتي جداگانه در دل تو حاصل ميشود حال والله بهمين طور حضرت پيغمبر و امير و فاطمه و ائمه عليهم السلام از هر يك از اين دوستان كه ساعي در اشاعه و اعلان امر اين بزرگوارند بنوعي خوشحال ميشوند و نوع محبتي بهر يك پيدا ميكنند و ممكن نيست كه كسي را بقدر ذرهٔ پيغمبر دوست دارد و از او خورسند باشد و او داخل جهنم شود با دوستي نميسازد و عاجز هم نيستند از مكافات دوست پس هر كس كه در عمر خود بقدر يك طرفة العين خدمت اين آستان را كرده باشد از روي خلوص ديگر آن رنگ جهنم را نخواهد ديد البته و هر كس اسرار ولايت را مشاهده كرده باشد بقدر وسع اين امر را كه من ميگويم معاينه ميبيند وانگهي كه بر هر يك از اين مطالب احاديث دارم كه اين مختصر گنجايش آنها را ندارد و دوستان مكرر ديدهاند و شنيدهاند و اين هم نيست مگر بجهت [ص 314] ظهور انوار جلالت و عظمت و كبرياي خدا در آن بزرگوار نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي اگر درياها مداد شود و درختان قلم و خلق كاتب و بر صفحه روزگار فضايل ايشان را بنويسند كفايت نميكند من چگونه در اين دو ورق ميتوانم فضايل ايشان را احصا كنم و از جمله حكمتهاي بالغه در شفاعت آن بزرگوار آنست كه خداوند مردم را بطورهاي مختلف خلق كرده و مزاج هر كس را بطوري آفريده و قلب هر كس را قسمي قرار داده پس نه هر كس از هر چيز دلش بدرد ميآيد و اشكش ميريزد و قلبش رقيق ميشود بلكه هر كسي از چيزي و از جهتي در خود خضوع و رقت ميبيند و از ساير جهات نميبيند پس خداوند عالم چون خواست كه همه مؤمنان خاضع شوند و بواسطه خضوعشان نجات يابند سيدشهدا را برانگيخت كه متحمل جميع مصائبي شود كه جميع قلوب مختلفه از آن رقت مييابند پس كسي كه بر مصيبت طفل شيري رقت ميكند موجود باشد و بر علياصغر رقت نمايد و كسي كه بر جوانان رسيده رقت ميكند بر قاسم و علياكبر رقت كند و كسي كه بر كشتن احباب و انصار رقت ميكند بر اصحاب رقت كند و كسي كه بر كشتن بزرگ و سيد و مولا رقت ميكند موجود باشد و كسي كه از اينها غمي ندارد ولي ناموسپرست است و بر عيال رقت ميكند غارت و اسيري آنها را ببيند و بر آنها رقت كند و كسي كه بر اينها رقت نميكند و بر اجساد بيگناهي كه عريان در آفتاب افتاده رقت ميكند بر آنها متذكر شود و رقت كند و كسي كه بر اينها رقت نميكند از شنيدن تاختن اسب بر آن بدنهاي مبارك كه مهبط انوار خدا بود رقت كند و كسي كه از آنها رقت نميكند از بالا رفتن سنان خبيث بر سينه آن بزرگوار رقت كند و كسي كه از آن رقت نميكند از بريدن سر مقدس او از قفا رقت كند و نديدم كه كسي اين [ص 315] را بفهمد كه سر از قفا بريدن ديگر چه فايده داشت و سرّش آنست كه از نزد گلو بحلقوم و رگها بجز پوستي فاصله نيست و بمحض بريدن انسان ميميرد ولي از پشت سر بريدن درد و مصيبت قطع جميع آن گوشت و رگها و استخوان فقرات و نخاع را دارد تا وقتي كه بوريد برسد پس آنگاه خواهد مرد پس اين مصيبت را هم بر خود خريدند تا چيزي فروگذاشت نشود و هر كس بر اينها رقت نميكند بر تشنگي كشتگان يا تشنگان زنان يا اطفال رقت كند و هر كس بر اينها رقت نميكند بر بلند كردن سر ايشان بر نيزه و اينكه سر فرزند پيغمبر در اين امت ميشومه اول سري باشد كه در دنيا بر نيزه شده باشد رقت كند و هر كس بر اينها رقت نميكند و غيرتي دارد از بودن سر اهل بيت بي چادر و دخول مجالس و محافل كفار بنياميه رقت كند و كسي كه بر اينها رقت نميكند بر بردن ايشان در بازارها و شماتت اهل كوفه و شام رقت كند و كسي كه بر اينها رقت نميكند بر مطالبه دختر پيغمبر بكنيزي اولاد زنا غصه خورد و رقت نمايد و كسي كه از اينها رقت نميكند بر آن فحشها و نالايقها كه كفار ميگفتند غصه بخورد و هر كس بر اينها رقت نميكند بر امام مظلوم بيمار و آن شتر لنگ كه بر آن سوارشان كرده بودند رقت نمايد آه آه ،
اي تشنهلب شهيد بي غسل و كفن سر داده براي دوستان بر دشمن
اي كاش نميشدي تو آنروز شهيد ما را همه ميبود بدوزخ مسكن
نميدانم ما از اين خجالت چه بايستمان كرد و چگونه بروي ايشان نظر بكنيم كه ايشان آن اجساد و ارواح طاهره طيبه كه مهبط انوار خداوند پاك بود باين محنتها مبتلا كرده باشند براي اين اجساد و ارواح خبيثه كثيفه مملو از معصيت ما و اين روسياهي را چگونه از خود زايل بكنيم و بچه زبان [ص 316] عذر بخواهيم و چگونه تلافي كنيم و آيا كاينات تلافي يك شاخ موي ايشان يا علياكبر و يا علياصغر ايشان ميشود و از اين طرف بنگر باين اعمال زشت و افعال و اقوال ناشايست ما كه چگونه سبب ننگ براي ايشان شدهايم و هتك حرمت ايشان را بمخالفت خود ميكنيم والله مستحق اشد عذاب اهل جهنم هستيم و اگر ما را باشد عذاب عذاب بكند كو بكند كه كسي كه با چنين موالي خود اين نوع سلوك كند بگذار كه چشمش را كور كنند و بهر گونه عذاب عذابش بكنند كه لايق است از سر چنين خودي گذشتيم و چنين بنده و چنين خود بكار كسي نميآيد والله حيف آن طيبان است كه اين خبيثان خود را نسبت بايشان ميدهند خلاصه فارسي ميخواهي تف بريش ما با اين بندگي ،
بندگي هيچ نكرديم و طمع ميداريم كه خداوندي از آن سيرت و اخلاق آيد
و لكن عرض ميكنم با زبان با لكنت از سنگيني معصيت و روي سياه و صوت خفي كه موالي من ما لئيميم و از لئيم جز لئامت نايد و شما كريميد و از كريم جز كرامت نشايد اگر بگيريد از عدل است و شما محمود و ما مذموم و اگر بگذريد آن هم فضلي و كرامتي ديگر باز شما محمود و ما مذموم از شما خشنوديم درباره خود و از خود خشمناكيم درباره شما تولاي شما را داريم و از نفس خود تبرا ديگر حكم حكم شما و الحكم لله الواحد القهار خلاصه چه بگويم و چه بنويسم كه اين سخن نهايت ندارد و اين سينه از درد خالي نميشود و هر چه بيشتر ميگويم آتشش شعلهورتر ميشود برويم بر سر مطلب پس انواع مصيبت و محنت را بر خود گرفتند تا آنكه انواع قلوب از آن بدرد آيد و رسول خدا از همه خشنود گردد و ديگر رنگ جهنم را نبينند [ص 317] و بدانكه اسرار شهادت آن بزرگوار و امور متعلقه بآن زياده از حد احصاست و اين مختصر گنجايش آنها را ندارد و ما چندين سال است كه در هر سال در ايام اقامه عزاي آن بزرگوار انحاء و اقسام اسرار شهادت ايشان را ذكر كردهايم و حكمتهاي بسيار از آنها ذكر كردهايم و اصحاب ما غالب آنها را برشته تحرير درآوردهاند و كتابها ساختهاند و ان شاء الله آنها در اطراف بلاد پهن شده و ميشود و چون غرض از اين كتاب اموري چند از عقايد و مسائل فضائل ديگر است بهمين قدر در اينجا اكتفا ميكنيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم و قاتليهم اجمعين الي يوم الدين .
در قدري از مسائل رجعت و حكمتهاي غيبت و ظهور و رجعت ايشان است و اين مسئله هم مسئلهٔ مهم است زيرا كه از غير ما الي الآن شرح حكمتهاي آن نشده است و تا حال محض روايت اخبار نفهميده بوده و بحدي اين امر خفا پذيرفته است كه جمع كثيري آن را محض افسانه ميانگارند و بكلي امام خود را فراموش كردهاند و بعضي بكلي انكار كردهاند و امر ولايت را امر كلي ميدانند و صاحب الامري نوعي قائل شدهاند و در هر عصري باصطلاح خود وليي كه قائم ميشود آن را صاحب امر ميدانند و اگر اين اخبار ظهور و رجعت را هم قائل بشوند ميگويند كه يكي از اوليا بعد از اين خروج خواهد كرد و بعضي ديگر كه بكلي اعتقاد ندارند كه صاحب الامري هست و اين عالم را معوق و معطل و مخصوص فساق و فجار ميدانند و بعضي بظهور قائلند ولي رجعت و زنده شدن مردگان را افسانه ميدانند و بعقل ناقص خود كه هرّ را از برّ تميز نميدهند در كون و مكان تصرف ميكنند و گفتگو مينمايند و بيشتر كساني كه خود را فاسد كرده و خلقي ديگر را هم فاسد كرده زنادقه [ص 318] و صوفيهاند كه بجهت رخصت نفس خود در محرمات اين شبهات را در ميان خلق انداختهاند و ديگر ساير اهل دنيا كه بجهت راحت بودن نفسشان و در غم مؤاخذه سلطاني نبودن اين شبهات را بر خود مسلط كردهاند تا بكلي اعتقادشان باين امر تمام شده است و اين عالم را تيول خود انگاشتهاند مجملاً اگر قلوب مردم را بشكافند معلوم ميشود كه صدهزاريك مردم باين اعتقاد نماندهاند يا بفكر اين امر از اول نيفتادهاند و بكلي غافلند قلباً و بزبان يك چيزي لايشعر ميگويند و بواسطه صيت اسلام و صولت آن احدي از مسلمين ظاهري جرأت انكار ظاهري ندارد و الا باطناً اثري از اين امر و ساير امور اسلام در دل مردم نيست و خدا رحمت كند علماي ما را و درجات ايشان را عالي كند كه شب و روز در اين سالهاي دراز مردم را داشتند بمسائل طهارت و نجاست و حلال و حرام و احكام و فرصت ندادند مردم را كه باصول دين خود بپردازند و امور اعتقاديه خود را محكم كنند اگر چه بحسب تدبير ملكي درست واقع شده است و تا تن جنين در شكم درست نشود روح در آن دميده نميشود و آنها شكر الله مساعيهم الجميلة تن اسلام را بنهايت اصرار و دقت درست كردند و حال وقت دميدن روح است كه خداي عزوجل علماي رباني و حكماي صمداني را برانگيخته است تا روح الايمان در تن اين خلق بدمند و مردم را بحيوة ايمان زنده كنند اگر چه آن علما نه از اين جهت اين كار را ميكردهاند و لكن آنكه وضع عالم را مقرر فرموده درست مقرر فرموده است و هر يك از خلق را در هر طبقهٔ كه بودهاند درست مقرر فرموده است و الآن هنگام دميدن روح است و لكن آنچه مطلوب از بازماندگان است آنست كه مردم را نهي از دميدن روح و زنده شدن نكنند كه زنده شدن ايشان زنده شدن امر ائمه است [ص 319] عليهم السلام و مرده بودن ايشان بميراندن امر ائمه عليهم السلام ميشود و گذشت شرح آيه من قتل نفساً بغير نفس تا آخر آيه پس متذكر باش وانگهي كه مردم روز بروز دنيا ميآيند و باز احتياج بظاهر شرع در بدايت امر دارند و ما منع از امر ايشان نميكنيم نهايت ميگوئيم كه چون تن ايشان را ساختيد بدهيد بما كه روح ايمان در تن ايشان بدميم راضي نميشوند وانگهي كه در حين دميدن روح و بعد از آن هم از ظاهر شرع نبايد دست بردارند و باز كار شما رواج دارد نميشنوند خداوند همه را هدايت فرمايد و ما از كار خود دست برنميداريم و ما هم مأمور بخدمت خود ميباشيم و براي ما هم قومي مقدر شدهاند و ايشان منع نميكنند از ما مگر امواتي چند را و آن سهل است و خدا ميفرمايد لتنذر من كان حياً يعني آگاه كني يا بترساني هر زندهدلي را پس اين هم مشروح نخواهد شد مگر در ضمن فصولي چند .
فصل - بدانكه خداوند عالم يگانهايست كه در او هيچ بسياري راهبر نبوده و نيست و هيچ چيز با او نبوده و نيست و هميشه در رتبه ذات خود متفرد است و هرگز خداوند بي سلطنت و بي مملكت نبوده هميشه خدا سلطان با مملكت و جلالت و عظمت و كبريا بوده و هميشه با صفتهاي نيكو و اسمهاي عظيمه بوده و هرگز بي صفت و بي اسم نبوده و اسمهاي او و صفتهاي او و جلالت و عظمت و كبرياي او همه غير ذات اويند چنانكه در جلد اول اين كتاب بتفصيل ذكر كردهايم و شبهه در آن نمانده هر كس آن جلد را خوانده براي او مثل آفتاب ظاهر شده كه صفتهاي خدا غير ذات خدايند و همه نورها و جلالتها و عظمت و كبرياهاي خدا صفتهاي خدا هستند پس هميشه خدا با صفت بوده و هميشه خدا كامل بوده و هست و هر چه غير خداست البته خلق خداست چرا كه قديمي ديگر معني ندارد [ص 320] و خلق خدا ملك خداست پس هميشه ملك خدا بوده و هست و لكن در رتبه ذات خدا نبودهاند بلكه در رتبه خلق بودهاند پس خدا هميشه در رتبه ازل ازل و قديم است و خلق هميشه در رتبه خلق خلق و حادث ميباشند پس معني حادث بودن ايشان حاجت ايشان است بخداي عزوجل و معني قدم خدا بينياز بودن اوست از خلق پس خدا هميشه بينياز از خلق است و ذات او بسته بوجود خلق نيست و خلق هميشه محتاج بخدايند بفهم چه ميگويم بعبرت نظري كن بچراغ و نور چراغ كه چراغ هميشه در رتبه ذات خود چراغ است و نور چراغ هميشه در رتبه خود نور چراغ و هرگز چراغ بينور نيست بلكه چراغ بينور ناقص است البته و لكن با وجود اين ذات چراغ بينياز از نور چراغ است هميشه و ذاتش بسته بنور نيست و نور چراغ هميشه بسته بچراغ و محتاج بچراغ است ساكن است بسكون چراغ و متحرك است بحركت چراغ موجود است بوجود چراغ و معدوم است بعدم چراغ و چراغ بذات خود بالنسبه قديم است يعني بخود برپاست و نور چراغ بالنسبه حادث است يعني بچراغ برپاست و نور چراغ را چراغ برپا كرده است و چراغ اشراق كرده است و اگر چراغ نبود نور نبود و لكن عقل ميگويد كه نه چنين است كه اگر نور نباشد بايستي چراغ خواموش شود نميبيني كه جمره آتش هست و نور نيست و اين مثلها را كه ميآوريم براي نزديك شدن فهم تو ميآوريم و الا خدا را مانندي و شبيهي نيست خداي قديم را كجا در خلق حادث مثل است حال از اين مثل في الجمله پي بمطلب ميتواني برد چرا كه ما هم نميخواهيم كه ذات خدا را بشناسانيم چرا كه شناخته نميشود بلكه ميخواهيم اوصاف او را بگوئيم و براي اوصاف اين مثلها بيمناسبت نيست پس ميگوئيم كه خداوند عالم در رتبه ذات خود [ص 321] يگانه و متفرد است چنانكه ذات چراغ در رتبه ذات خود يگانه و متفرد است و نور چراغ با وجودي كه در رتبه خود موجود است در رتبه ذات چراغ نيست و با ذات چراغ در يك رتبه نيست پس از اين است كه گفته ميشود كه خدا بود و هيچ چيز با او نبود و همچنين هست و هيچ چيز با او نيست پس خداوند مشيت خود را آفريد يعني مشيت در رتبه خود محتاج بود ابداً بخداي خود و خدا ابداً غني از او ولي ابداً در رتبه احتياج خود موجود بود و هرگز مكان او خالي از او نبود پس باين مشيت خداوند عقل را آفريد و عقل در رتبه خود ابداً محتاج بمشيت خدا بوده و هست و هرگز مكان عقل خالي از عقل نبوده بلي در رتبه مشيت خدا نبوده پس چون عقل را آفريد جوهري بود داراي جميع كمالات و شبيهترين چيزها بود بمشيت خدا و نزديكترين خلق بود بخدا و مضمحلترين خلق بود در خدا و باقيترين خلق بود بخدا و ناطقترين خلق بود بذكر خدا و عابدترين خلق بود براي خدا و مشتاقترين خلق بود بلقاء خدا و مطيعترين خلق بود براي خدا و منقادترين خلق بود براي امر خدا خلاصه اين جوهر ثمين را خداوند عالم آفريد و هيچ جوره كمال از او فوت نشده بود و عالم بود بجميع ما يكون الي يوم القيمة قبل از وجودشان پس خداوند آن گوهر گرانبها و آن عبد مطيع منقاد را مدتهاي مديد عمر عطا فرمود كه خداوند مدت آن را بهتر ميداند و ما اگر بگوئيم ميگوئيم كه چهل و نه هزارهزار سال بآن عمر عطا كرد تا چون اجلش منقضي شد مرد و بنيه او از هم ريخت و هيكل او از هم پاشيد و در زمين آن عالم دفن شد و با خاك ممزوج شد مانند استخواني كه بپوسد و خاك شود پس خداوند آن استخوان پوسيده را خلقي ديگر آفريد بصورتي ديگر و شكلي ديگر كه روح باشد و عالمي براي آن قرار داد و باو عمر عطا فرمود چنانكه [ص 322] دانستي و پس از آنكه اجل محتوم آن منقضي گرديد خداوند آنرا ميراند و در زمين عالم خود دفن شد و در خاك پوسيد خداوند از آن خاك كه پوسيده عقل و روح با هم بود خلقي ديگر آفريد بصورتي ديگر و شكلي ديگر كه نفس باشد در عالمي ديگر و آن را تا انقضاي اجل او گذارد و ميرانيد و در خاك دفن شد و پوسيد و از آن خاك خلقي ديگر بصورتي و شكلي ديگر كه طبع باشد آفريد و پس از انقضاي اجل او و مردن و دفن شدن و پوسيدن شخص ماده را ساخت و پس از آن بهمان قاعده كه گذشت شخص مثال را ساخت و پس از آنكه مثال بمنتهاي اجل خود رسيد كه هفتهزارهزار سال باشد باجل حتمي خود مرد و در زمين عالم مثال دفن شد و پوسيد و از هم ريخت خداوند آن خاك را برداشت و از آن خاك اين عرش و كرسي و آسمانها و زمينها را آفريد پس چون حصهٔ از اين عناصر بهم فراهم آيد در آن حصه مجموع آنچه پيش ذكر شد از عقل و روح و نفس و طبع و ماده و مثال در آن باشد و آن پوسيده همه آنها باشد و باندك معالجه و تدبير همه آن مردِها زنده شوند و بمقتضي من مات فقد قامت قيامته آن مرتبِها كه مردند اين دار دنيا و مابعد همه قيامت آنها باشد كه بايد آنها زنده شوند و مراتب قيامت مختلف است بعضي از آنها در اين دار دنيا زنده شوند و بعضي در برزخ زنده شوند و بعضي در آخرت زنده شوند و اين انبيا و اوليا همه اسباب زنده كردن آن مردگانند و اين نداي شرع ايشان نفخ صور است كه براي زنده شدن مردگان ميدمند اين است كه خدا فرموده استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم يعني بپذيريد از خدا و رسول وقتي كه ميخواند شما را از براي آنكه زنده كند پس رسول ميخواند مردم را كه زنده كند و همين دعوت بالغه صوري است كه دميده ميشود و بعضي از [ص 323] مردگان در اين دنيا زنده ميشوند بعضي زنده نميشوند مگر در برزخ و بعضي زنده نميشوند مگر در آخرت چرا كه اين دعوت تامه مانند آفتاب تابان است و حيوة مردم مانند اين گياهها كه از زمين بيرون ميآيد حال نظر كن كه چگونه بعضي زودتر و بعضي دورتر ميرويد و خدا همه جا مثَل روئيدنِ گياه را در قرآن براي زنده شدن مردگان آورده براي همين مشابهتي كه عرض شد پس بصور نداي شارع بعضي از آن روحهاي پژمرده كه در اين كالبدها هست بحركت درميآيد و زنده ميشود و چون زنده شود و چشم باز كند خود را در فضاي عالم خود ميبيند و آسمانها و زمينهاي خود هر يك را در جاي خود ميبيند و اخوان خود را مشاهده مينمايد و حساب خود را مييابد و بر صراط خود عبور مينمايد و بآنجا كه بايد برود از درجه خود ميرود پس اين قيامتها دو نوع قيامت شد يكي قيامت كلي كه قيامت كبري است و بعد از اين خواهد آمد و يكي قيامت جزئي كه آن قيامت هر كسي است كه زنده شد و زنده شدن انسان زنده شدني است شرعي كه بتدبير شريعت زنده ميشود و از پذيرفتن خواندن شارع و حركت كردن بگردش آسمان ولايت و آفتاب و ماه آن و اما حيات گياه و حيوان آن بگردش آسمان ظاهري است و حركت آفتاب و ماه و چون هر يك را كه بداني آن ديگري را خواهي فهميد بجهت آنكه با هم تخلف ندارد البته پس كيفيت حيوة نباتي و حيواني را اول بايد شرح دهيم تا از آن پي بمطلب ببري اگر چه پيشترها في الجمله شرح كردهام بدانكه نهايت تنزل عقل در اين دار دنيا غذائي است كه در معده كيلوس و كشكاب گرديده است چرا كه آن مقام جمادي است كه بهيچ وجه حركت و نفسي در آن نيست پس از آنجا صافي آن از راه رگهاي باريك جگر بجگر ميرود و ثفلش از راه رودِها [ص 324] بيرون ميرود چرا كه آنها كثافتها و دُرديها و عرَضهاي خارجي است پس در جگر طبخ ميگيرد بار ديگر خداوند آن آب را صاف ميفرمايد و دُرد و عرض آنرا از راه كليه و زهره و طحال بيرون ميكند و صاف ياقوتي آن بحركت درميآيد و در آن نفس نباتي جلوهگر ميشود كه اول مقام حركت است و نمو ميكند پس آن جوهر صاف ياقوتي از جگر بدل ميرود و در آنجا بحرارت قلب بخار ميكند و در آنجا هم خدا آنرا صاف ميكند و كدورات آنرا از راه نفَس و شش بيرون ميكند و خالص آن بحركت درميآيد و در آن روح حيوة جلوهگر ميشود و خود آن بخار روح نباتي است و در آئينه آن روح حيواني جلوهگر ميشود و روح حيواني غير روح نباتي است پس از آنجا بالا ميرود و در قبه دماغ ميپيچد و در آنجا هم تصفيه ديگر ميشود و كدورتهاي آن در شريانها ميماند و خود آن صافي ميشود و شعور در آن پيدا ميشود و حركت از روي اراده در آن جلوهگر ميشود و در اينجا روح بخاري كه حقيقت روح نباتي است بنهايت لطافت ميرسد و چون بنهايت لطافت رسيد حيوة حيواني كه حيوة آسماني است در او بطور كمال جلوهگر ميشود و شعور و اراده و حركت حيواني در آن بكلي جلوهگر ميشود و در اينجا روح انساني نميشود چنانكه اطبا خيال كردهاند بلكه در اينجا نباتي سه مرتبه وجود خود را كامل ميكند و چون بكمال رسد حيوة حيواني بطور كمال در آن جلوه ميكند و روح انساني در آن جلوهگر نميشود مگر اعتدال پيدا كند بواسطه شرع و آداب شرعي چون اعتدال تام پيدا كند و توجه بمبدء نمايد آثار نفس قدسي كه نفس انساني است در آن جلوهگر ميشود و غالب مردم آن روح را ندارند و همان حيوة حيواني را دارند و كسي نگويد چنانكه جهال متكلمان گفتند كه [ص 325] انسان مدرك كليات است و حيوان نيست پس آن جسدها انسان است چرا كه مراتب حيوان مختلف است از مرتبه حشرات گرفته تا حيوانات چهارپا و برزخ كه مسوخات باشند و حيوان دوپا و اعدل حيوانات بحسب مزاج و صورت آن حيوان است كه صورتش شبيه بانسان باشد آيا نميبيني كه حشرات چقدر از شباهت انساني بعيدند پس چهارپايان چگونه اندك شباهت دارند پس مسوخات چقدر شباهتشان بيشتر شده است پس حيوانهاي دوپاي بي موي و بي دم شباهت تام دارند و انسان نميباشند و چنانكه صورت اين حيوانات شباهت بانسان پيدا ميكند شعورشان هم شباهت بهم ميرساند و هر چه صورت شبيهتر شد شعور شبيهتر ميشود پس اين آدمهاي دوپا شعورشان نهايت شباهت بشعور انسان دارد و از اين جهت اين كليات و صنايع و تدابير را ميفهمند و اگر در شعور ساير حيوانات تدبر كني و در صنايعشان خواهي دانست كه آنها هم شعور كليات و تدابير و صنايع دارند و مخصوص باين حيوان دوپا نيست پس اين حيوانها كه ظاهرشان نبات است و در آنها روح حيواني جلوهگر شده است انسان نخواهند شد مگر بتعديل شرعي چرا كه روح انساني بالاي طبيعت است و اعتدال طبيعت بآنجا نميرود مگر اعتدال شرعي كه اعتدال اخلاق و احوال است و اين اعتدال شرعي روح حيواني را معتدل ميكند و چون روح حيواني معتدل شد روح انساني در آن جلوه ميكند چنانكه اعتدال طبيعت بروح حيواني نرساند ولي چون نبات معتدل شد روح حيواني در آن جلوهگر شد همچنين بايستي روح حيواني هم معتدل شود و اعتدال او بآداب شرعي است پس اگر اين حيوان بآداب شرعي معتدل شد قابل آن ميشود كه روح انساني آنرا برگزيند و آن خر را براي خود بخرد و بر آن سوار شود پس حقيقةً [ص 326] مثل مراتب انسان مثل انساني است بر خري سوار شده و در چراگاهي كه از زمين روئيده سير ميكند انسان آن روح انساني است و خر روح حيواني و چراگاه روح نباتي و زمين مقام جمادي اين بدن بفهم اين حكمت نغز را كه انسان را زنده ميكند اگر بفهمد و چون اين جمادي بتدريج بالا ميرود مقامي برزخي ميان جمادي و نباتي دارد كه مقام كيموس باشد بعد از آن باز مابين نباتي و حيواني برزخي دارد كه شبيه آن آن دم صافي كه در دل است باشد و مابين حيواني و انساني هم برزخي دارد كه شبيه آن آن بخار بالارفته بسر باشد پس اين هفت مرتبه را كه اين جماد طي كرد انسان ميشود و كمال پيدا ميكند و اين تفصيل در هر چيز و در هر مقام موجود است چرا كه هر چيز در اول وجودش كمال آخر وجودش را ندارد البته پس اولش نسبت بآخرش مثل جماد است نسبت بانسان و در اين مابين حالتش حالت نبات و حيوان است پس از اين جهت همين مراتب هفتگانه در تكون انسان هم يافت شده است زيرا كه حالت نطفه آن كه در شكم قرار ميگيرد حالت جمادي است در آن و چون بحالت علقه رسد برزخ مابين جماد و نبات باشد كه مقام مانند مرجان باشد كه برزخ است ميان جماد و نبات و چون بمقام مضغه رسد مقام نباتي است و روح نباتي در آن جلوهگر ميشود و چون بمقام استخوان رسد و در آن مضغه استخوان يافت شود آن مقام برزخ مابين نبات و حيوان است و چون از آن مقام بالا رود و بمقام روئيدن گوشت بر آن استخوانها رسد و همه خلل و فرج آن پر شود مقام حيواني آنست و چون روح در آن دميده شود آن حالت برزخي آن مابين حيوان و انسان باشد و چون متولد شد و نفس ناطقه بآن تعلق گرفت انسان ميشود حال از براي اين انسان ديگر مراتب است كه دو سال طفل [ص 327] شيرخوار است بعد از آن از شير باز شده براه ميافتد و سخنها ياد ميگيرد بعد از آن بسن بازي با خاك و با اطفال ميرسد بعد از آن بسن تميز و تأديب ميرسد كه هفت سالگي باشد بعد از آن مراهق ميشود و نزديك ببلوغ ميرسد و تمرين ميبايد كردش يعني او را عادت بعمل بواجبات و ترك محرمات بايد داد پس چون بچهارده رسد حد بلوغ باشد و مكلف شود بحلال و حرام و چون از آن مقام بگذرد بسن بيست و سي و نزديك آن رسد سن جواني و شباب و نهايت قوت باشد و چون از آن مقام بگذرد بسن كمال و چهلسالگي رسد و نهايت ترقي عقل و كمال او آنوقت باشد و چون از چهل بگذرد اول نگوني او باشد و خورده خورده نگون شود و قوه و عقل و شعور و اعضاي او رو بضعف و نقصان خواهد رفت تا آنكه حرارت روح او ضعيف شود و سرد شود تا آنكه بكلي سرد شود و بميرد بعد از آن در خاك مدفون شود و بدنش از هم بپاشد و اگر روح انساني بطوري كه اشاره بآن شد داشته باشد بعد از آن باقي ماند و در برزخ زنده باشد و اگر ضعيف است و مستضعف و روح انساني در آن پيدا نشده در برزخ زنده نباشد و خواهد ماند تا قيامت آنگاه در قيامت روح انساني آن كه در غيب او بوده و در زمين جسدش مدفون بوده و در دنيا و برزخ زنده نشده زنده شود بواسطه گردش افلاك برزخ و قيامت و لطيف شدن اين جسدها مجملاً اگر كسي يك ذره روح انساني در آن باشد و كوه كوه اعراض و كثافات در آن باشد همه را تصفيه ميكنند تا آن روح را خالص كنند مگر چيزي كه همهاش كثافات و اعراض باشد كه آن قابل تصفيه نيست و چون او را بكوبند و بهبيزند چيزي بالا نماند يا بزير نرود و همه كثافت است چه كنند خلاصه مراتب انسان از اول تا آخر اين بود كه عرض شد و سابقاً هم در جلد معاد زياده از اينها ذكر [ص 328] شده است پس ميگوئيم كه بايد فصلي ديگر عنوان كرد از براي تطبيق اين عالم با شخص انساني .
فصل - بدانكه از كتاب خدا و سنت رسول معلوم شده است و با دليل عقلي مشهود شده است كه انسان خلاصه اين عالم است و جميع اين عالم در انسان درج است و ذرهٔ از كليات اوضاع عالم را انسان فروگذاشت نكرده است پس در حقيقت انسان عالمي كوچك است و اين عالم انساني بزرگ چنانكه حضرت امير در حديثي ميفرمايد كه صورت انساني مختصري از لوح محفوظ است و در اشعار منسوبه بآن حضرت است كه :
اتزعم انّك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر
يعني گمان ميكني كه تو جرم كوچكي هستي در تو جمع شده است عالم اكبر پس جميع آنچه در لوح محفوظ است كه همين عالم باشد در انسان موجود است بطور اجمال و اختصار پس از اين جهت انسان را عالم كوچك گفتيم و عالم را انسان بزرگ خوانديم و خدا در قرآن ميفرمايد كه در خلق خدا اختلاف نخواهي ديد پس چنانكه در انسان از اول نشوش تا آخر عمرش اين مرتبِها بود كه عرض شد از براي اين عالم هم همين مرتبِها بايد باشد و هست و در صدد شرح موجود شدن عالم نيستم ولي عرض ميكنم كه از براي وجود شرعي اين عالم يعني ترقي كردن آن بشريعت و كمال يافتن آن بشريعت هم همين مرتبِها هست پس مقصود در اين مقام شرح ترقي عالم است در مقامهاي شريعت تا بنهايت كمال رسد و بنهايت قرب خدا رسد پس ميگوئيم كه اين عالم در زمان حضرت آدم كه اول مقام ترقي آن است ببركت شريعتها و تأديب كه آنرا بزبان علمي وجود [ص 329] تشريعي ميگوئيم چنانكه وجود اول را وجود تكويني ميگوئيم پس وجود تشريعي عالم در عهد حضرت آدم بمنزله نطفه بود چرا كه قبل از آن شريعت بآن تعلق نگرفته بود و اگر گوئي كه جانّ قبل از آدم در دنيا بودند و مكلف و صاحب حجت بودند عرض ميكنم كه عالم جانّ غير اين عالم است و عالم در آن زمان لطيفتر از زمان آدم بود و ما احكام عالم آدم را ميخواهيم بيان كنيم كه همين دنياي محسوس باشد آيا نميبيني كه حكما اتفاق دارند كه مواليد عالم جمادات و نباتات و حيوانات هستند و انسان را ايشان جزو حيوانات گرفتهاند و ما جدا دانستهايم پس ميگوئيم كه اين عالم محسوس اول مقامش در شرايع مقام زمان حضرت آدم است و عالم در آن زمان بحسب شعور شريعتي بمنزله نطفه بود و شعورش مثل شعور نطفه بود يعني بطور خودش و در مقام خودش يعني نسبت اول آن شعور بآخر شعورش مثل نسبت نطفه بود بآخر حالات انسان و بدانكه اينها محض تشبيه و درست آمدن نيست بلكه اگر اين كتاب عاميانه و فارسي نبود آنقدر دليل ميآوردم كه همه را مشاهده ببيني ولي حيف كه كتاب فارسي است پس در عهد حضرت آدم عالم جمادي بود و شعورش مثل شعور نطفه و بواسطه حرارت شريعت آدم در رحم و شكم ولايت وصيش كه مادر شرع و صاحب شريعت آن بود عالم ترقي كرد و اما ولايت وصي را شكم مادر گفتيم بدليلها كه شايد پيش ذكر شده باشد و اينجا موقع آن نيست مگر باشاره بحديث پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود من و علي پدر و مادر اين امت هستيم در آن شريعت هم آدم پدر و وصيش مادر بود پس خلق عالم در شكم ولايت وصي آدم بحرارت شريعت ترقي كردند و پختهتر شدند ساعت بساعت و روز بروز تا آنكه در زمان حضرت نوح عالم بمقام علقه رسيد پس احكام [ص 330] و رنگ و شكل و طبع نطفه منسوخ شد و برطرف شد و حالت علقه آمد رنگ و شكل و طبع آن غير اول شد پس عالم مقتضي شد كه شرع آنرا كه حرارت پزنده آن است تغيير دهند و طور ديگر قرار دهند پس شرع حضرت آدم تغيير كرد و شرع نوح آمد پس عالم در رحم ولايت وصي نوح درآمد و بحرارت شرع نوح طبخ گرفت و نضج يافت مدتهاي مديد تا آنكه در زمان حضرت ابرهيم نوع وجود تشريعي عالم مانند مضغه شد و حالت علقه از ميان رفت و رنگ و طبعش تمام شد پس محتاج بآن شد كه تدبير را عوض كنند و طوري ديگر تدبير كنند كه مناسب آن باشد پس خداوند شرع نوح را منسوخ فرمود و شرع ابرهيم را آورد و بآن شرع عمل كردند و حرارت آن شرع در ابدان و ارواح ايشان اثر كرد تا آنكه مزاج ايشان در رحم ولايت وصي ابرهيم تغيير كرد و حالات ايشان دگرگون شد و روز بروز و ساعت بساعت از حالتي بحالتي ميرفتند تا آنكه در زمان حضرت موسي طبع عالم مانند عظام شد و حالت مضغه از ميان رفت پس محتاج بتدبيري ديگر و حرارتي ديگر بميزاني ديگر شد لاجرم خداوند عالم تغيير تدبير و سياست آنرا فرمود و شرعي ديگر برپا كرد و شرع موسي را آورد و بآن حرارت در رحم ولايت وصيش طبخ ديگر يافتند و استعدادي ديگر پيدا كردند و از آن مقام كه داشتند بالاتر آمدند تا آنكه حالت وجود تشريعي عالم حالت روئيدن گوشت بر تن طفل شد و صورت گرفت و استعداد ديگر پيدا كرد لهذا خداوند عالم شرع موسي را از ميان برد و شرع عيسي را آورد و بآن حرارت طبخ گرفتند در رحم وصي او و چنانكه در جميع اين احوال اصل ماده يكي است و باقي حالات آن ماده تغيير ميكند در جميع اين شريعتها اصول دين و كليات يكي است و تغيير و تبديل در آنها [ص 331] راهبر نيست و فروع دينها تغيير ميكند پس عالم در رحم ولايت وصي عيسي طبخ گرفت و نضج تمام يافت و قابل آن شد كه روح شرع خاتم پيغمبران صلي الله عليه و آله در تن عالم دميده شد و چنانكه روح از وقتي كه دميده ميشود تا وقت مردن باقي است و تغيير و تبديل در آن راه ندارد همچنين شرع پيغمبر صلي الله عليه و آله باقي است و نسخ نميشود تا وقت مردن عالم پس در رحم ولايت وصي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود انا و علي ابوا هذه الامة يعني من و علي پدر و مادر اين امت هستيم در رحم ولايت وصي عالم نضج گرفت و روح او قوت و شدت پيدا كرد و تن او بتربيت روح مستحكم ميشد تا آنكه حضرت امير عليه السلام بمسند خلافت برنشست پس عالم متولد شد و نفس انساني بعالم تعلق گرفت و در دامان مادر ولايت شير ميخورد و روز بروز عالم در نشو و نما و ترقي بود و هر ساعتي شعورش قويتر ميشد و چيزي ميفهميد تا آنكه در زمان غيبت امام عصر عجل الله فرجه طفل عالم از شير باز شد و در دست للگان و ددگان افتاد كه علماي بعد از زمان ظهور باشند و معلوم است كه در هر عصري خداوند بمردم القا ميكرد از علوم خود آنقدر كه متحمل بودند پس تصور كن كه با نطفه چه توان گفت و با علقه چه توان بيان كرد همچنين بايستي كه در هر درجه آنچه از علم و شرع و حكمت بخلق القا ميشود مناسب فهم آن وقت باشد پس در صدر زمان غيبت علماء ظاهر بقدر افهام خلايق از اصول و فروع بايشان القا ميكردند و بقدر حاجت از امام بايشان القا شده بود و از ايشان بساير رعايا القا ميشد و همچنين عالم در ترقي بود و علما تأديب آن اطفال را ميكردند و ايشان را از آب و آتش پرهيز ميدادند و بمقتضاي
[ص 332]