[ص 275] فصل - چون اين دو مقدمه شريفه را دانستي عرض ميكنم كه چون خداوند عالم جميع انسانها را باينطور كه عرض كردم آفريد همه را بازداشت در باطن مسجد الحرام در نزد ركن عراقي كه ركن حجرالاسود باشد و در عالم ذرّ هم بعينه مثل همين عالم مسجد الحرامي است و در وسط آن خانه كعبهايست كه زمين آن عالم از زير آن كعبه پهن شده است و آن كعبه قلب زمين عالم ذرّ است و ام القراي آن زمينهاست پس همه را در آن زمين اول در ام القري يعني مادر شهرها كه مسجد الحرام آنجا باشد جمع كرد از آن رو كه طفل اول در دامان مادر است و مادر بايد آنرا متوجه شود پس خلق را در نزد كعبه جمع كرد در نزد ركن عراقي كه ركن حجر باشد كه اشرف اركان كعبه است و ركن شرقي آن خانه است و مقام عقل را در آنجا دارد پس تجلي كرد از براي ايشان بهيكل توحيد و حدود تفريد و ايستاد در ميان ايشان بطوري كه مشرف بر همه آنها شد و همه او را مشاهده كردند پس فرمود بزبان عربي مبين كه الست بربكم و محمد صلي الله عليه و آله نبيكم و علي و احدعشر من ولده و فاطمة الصديقة اوليائكم و توالون اوليائي و تعادون اعدائي يعني آيا من خداي شما نيستم و محمد صلي الله عليه و آله پيغامآور شما نيست و علي و يازده فرزندش و فاطمه صديقه اولياي شما نيستند و دوست نميداريد دوستان مرا و دشمن نميداريد دشمنان مرا پس چون اين ندا در مابين آن جماعت بلند شد هر يك بلغت خود آن صدا را شنيدند و پيشي گرفت انوار مقدسه آن چهارده نفس مقدس مطهر و گفتند چرا و اين تصديق را بجميع ظاهر و باطن خود كردند و در جميع ذرات وجودشان نور آن تصديق سرايت كرد و محبت آن ندا ايشان [ص 276] را فرو گرفت بطوري كه خود را گم كرده و او را آشكار كردند و چيزي از ظاهر و باطن ايشان مشاهده نميشد مگر نور توحيد و ضياي تفريد پس درخشان شدند بطوري كه جميع آن عرصه را نور ايشان فرا گرفت بطوري كه خواندهٔ در دعا لايري فيها نور الا نورك و لايسمع فيها صوت الا صوتك يعني ديده نميشود در عالم نوري جز نور تو و شنيده نميشود در عالم صدائي جز صداي تو پس چون نور ايشان فرا گرفت جميع عرصه عالم ذرّ را جمعي از اهل عالم ذرّ چون اين رفعت شأن و جلالت قدر را ديدند حسد بردند كه چرا بايستي ايشان صاحب اين مقام باشند و ما نباشيم و چرا ايشان پيشي گرفتند و ما نگرفتيم چنانكه خدا فرموده ام يحسدون الناس علي ما آتاهم الله من فضله يعني آيا حسد ميبرند مردم كه چرا خدا بايشان از فضل خود داده پس بواسطه حسد عداوت ايشان را در دل گرفتند و بر خود قرار دادند كه ما منكر ايشان ميشويم و راضي برياست ايشان نميشويم چنانكه خدا فرموده يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها يعني ميشناسند نعمت خدا را پس انكار ميكنند و فرمود و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلماً و علواً يعني انكار كردند بآن و حال آنكه يقين كرد بآن نفسهاي ايشان پس چون دعوت بايشان رسيد گفتند اقرار بخدائي تو داريم اما تسليم اين انوار را نميكنيم و منقاد امر ايشان نميشويم و سر باطاعت ايشان فرود نميآوريم و اين انكار ظاهر و باطن ايشان را فرا گرفت بطوري كه سر تا پا پر شدند از بغض اولياي خدا پس آنقدر ظلمت و كثافت انكار در ايشان اثر كرد كه سواد ظلمتِ ايشان فضاي عالم ذر را گرفت و طوفان و سحاب ظلمات ايشان فضاي آن عرصه را گرفت پس حاجب شد ميان ديده نگرندگان و آن انوار مقدسه بطوري كه هيچكس ايشان را نديد مگر كساني كه اتصال تامي بايشان داشتند [ص 277] و از آن ابرهاي ظلمات بآن سو بودند و هر كس در اندرون آن ابرها بود انوار مقدسه آن بزرگواران را نديد و در ظلمات حيرت ماند و مثلي از براي اين مقام بايدم آورد تا آن را مشاهده كني آيا نميبيني كه وقتي آفتاب طالع ميشود و نورش فضاي عالم را ميگيرد تأثير ميكند بزمين و رطوبتهاي زمين را كه در اندرون زمين است بطور بخار بيرون ميآورد و آن بخارها كينِهاي پنهاني زمين است كه با آفتاب دارد چرا كه آفتاب گرم و خشك است و آن رطوبتها سرد و تر است و سرد و تر ضد گرم و خشك است و دشمن اوست پس آن رطوبتها كينِهاي پنهاني زمين است كه بتابيدن نور آفتاب ظاهر ميشود پس آن كينها بواسطه نور آفتاب بروز ميكند و هر چه آفتاب صافيتر و بهتر باشد آن كينِها بيشتر بروز ميكند پس كينِها چون بسيار بروز كند فضاي هوا را ميگيرد و ميان خلق زمين و آفتاب حجاب ميشود بطوري كه آفتاب از ديدِها پنهان ميشود حال همچنين نور مقدس ايشان كه ظاهر شد كينِهاي اهل كينه ظاهر شد و ظلمات ايشان عالم را فرا گرفت پس شب بر سر دست درآمد و آفتاب غروب كرد و خداوند اين حكايت را در قرآن بيان فرمود كه و الشمس و ضحيٰها و القمر اذا تليها و النهار اذا جليها و الليل اذا يغشيها يعني قسم بحق آفتاب نبوت و تابش آن و قسم بحق ماه ولايت چون از پي آفتاب نبوت درآيد و قسم بحق روز چون آفتاب را جلوه دهد و بحق شب چون آفتاب را پنهان كند حال ظلمات آن كينِها كه عالم را فرا گرفت آفتاب خورده خورده بايد آن را بخشكاند و خورده خورده نازك كند و البته تا مدتها نور آفتاب ضعيف باشد و نور مخلوط با آن ظلمتها ميشود و ظهور آفتاب البته چندي مقهور ميباشد و عليل و مريض است و از براي ظلمت جولانهاست تا آنكه بمرور دهور آن ظلمات برطرف [ص 278] شود و خورده خورده نور آفتاب صاف و خالص شود و نور بحت جلوهگر آيد آنگاه ديگر ظلماتي نماند و عالم يكجا نوراني شود كه هيچ اثري از آن ظلمت نماند و چون بعين حكمت نظر كني صلاح عالم در اين است چرا كه اهل زمين را طاقت نور آفتاب يكدفعه نباشد و همه محترق شوند مگر آنكه بتدريج حرارت بايشان رسد و انسي بآن گيرند و مناسب آن شوند آيا نميبيني كه اگر انسان يكدفعه گرمي شديدي بخورد مزاجش فاسد شود و چون بتدريج خورده خورده بخورد انس گيرد و مناسب آن شود تا آنكه بتواند چيز حار شديد بخورد و ابداً بآن ضرر نرساند بفهم چه ميگويم و تصديق كن و اگر نميفهمي تسليم كن تا انس بحرارت اين سخنها بگيري و از آتش آنها نسوزي و اگر بعبرت در اين كتاب نظر كني ميفهمي كه ما هم حرارت مطالب را بتدريج ظاهر ميكنيم تا مردم انس گيرند و وحشت نكنند پس برويم باز بر سر مطلب چون خداوند خواست كه حجت را بر اهل آن ظلمات تمام كند آن چهارده نفس مقدس را امر كرد كه در صدد برطرف كردن آن ظلمات برآيند لكن نه بطور قهر و غلبه كه يكدفعه عالم بسوزد بلكه بطور مقهوريت و مظلوميت چنانكه دانستي پس منادي خداوند ندا كرد كه كدام يك از شما متحمل مقهوريت و مظلوميت ميشويد و اين ظلمات را بطور مظلومي و مقهوري خورده خورده برطرف ميكنيد و نور مرا خورده خورده آشكار ميكنيد و جميع صدمِهاي اين كفار را بجان خود ميخريد و جميع مصيبتها را متحمل ميشويد هيچ كس از ائمه عليهم السلام مصلحت نبود كه اين امر را متحمل شود بجهت علتها كه شايد بعد عرض شود پس برخواست سيدشهدا روحي له الفدا و عرض كرد كه اين امر خطير را من متحمل ميشوم و جميع اين مصيبتها را بجان و دل ميخرم و از نهايت [ص 279] شوق و ذوق اين امر را قبول ميكنم بخصوص كه در اين امر رضاي تو است و پيدائي دين تو است و جلوه نور پيغمبر تو است و اظهار انوار توحيد تو است پس جان و تن و اهل و عيال و اطفال و اموال و اصحاب خود همه را فدا ميكنم و اين خدمت را بانجام ميرسانم و چنان خود را و متعلقات خود را مضمحل و متلاشي كنم كه اثري از خودي خود نگذارم و سر تا پا خود را و مايتعلق خود را با خاك يكسان كنم و با وجود اين منت تو را بجان و دل قبول دارم پس كمر همت را بست و عزم بر شهادت و اسيري و مصيبت و محنت فرمود پس چون آن بزرگوار كه منير كاينات بود و جميع انوار از زيادتي نور او بود اين امر را قبول فرمود آثار خضوع و خشوع او در جميع ذرات كاينات بروز كرد چرا كه جميع آنها از شعاع آن بزرگوار بود و چنانكه هر گاه در آفتاب تغيري پيدا شود آن تغير در جميع انوار آن بروز ميكند همچنين چون ايشان خضوع كردند جميع موجودات خاضع شدند چون سخن باينجا رسيد مطلبي شريف بخاطرم آمد و ذكرش بسيار نيكو است پس فصلي ديگر عنوان كنم تا فيضياب شوي .
فصل - بدانكه هر چيز كه اثر چيزي است قوام وجودش باوست و بقاء آن بالتفات اوست و غيري در او اثر نتواند كرد و او را از آن حالت كه هست تغيير نتواند داد مانند نور چراغ كه بچراغ برپاست و هيچ چيز غير از چراغ نتواند آن را ضعيفتر و قويتر گرداند بلي اگر چراغ قويتر يا ضعيفتر شود آن را تغيير بتواند داد چرا كه هستي نور بصاحب نور برپاست و غير دخلي بآن ندارد و غير باو وجودي نداده كه بتواند باز ستد ،
آنكه نان بدهد تواند نان ستد آنكه جان بدهد تواند جان ستد [ص 280]
پس در اصل خلقت بايستي كه هيچ چيز از هيچ چيز متأثر نشود و هيچ چيز هيچ چيز را تغيير نتواند داد بجهت آنكه هر چيز بمؤثر خود برپاست پس موافق اصل قاعده نبايستي آب آتش را خاموش كند و آتش آب را بخشكاند و همچنين باد خاك را نبايستي پريشان كند و خاك باد را كدر نمايد و همچنين نبايستي شمشير چيزي را ببرد و سنگ جائي را بشكند بآن برهان كه دانستي چنانكه امر بر همين نهج هست در بهشت و از اين جهت دار بقا شده است و اگر چيزي در چيزي اثر ميكرد لامحاله دار دار فنا بود چرا كه همه اشيا اضدادند و هر يك كه غالب باشد آن ديگري را متغير و مضمحل خواهد نمود و فاني خواهد ساخت و اين عالم فاني است بسبب تأثير كردن بعضي از ضدها در بعضي و اگر چيزي در چيزي تأثير نميكرد هيچكس هلاك نميشد و هيچ چيز فاني نميشد پس بايد كه سبب فناي اين عالم را يافت كه چگونه اين عالم فاني ميشود و چرا متغير ميگردد و حال آنكه مؤثر عالم و موجد عالم باقي است و تغير در او راه ندارد پس بدانكه چنانكه سابقاً در اين كتاب دانستي مؤثر اين عالم ائمه طاهرينند سلام الله عليهم و جميع خلق نسبت بايشان مانند نور آفتاب است و آفتاب يا مانند سايه جسمي و جسمي يا مانند سخنگو و سخن او و معلوم است كه نور تابع صاحب نور است در جميع صفات چنانكه دانستي پس چون حضرت سيدشهدا صلوات الله عليه قبول خضوع فرمودند و جميع آن بلاها و محنتها را بظاهر خود خريدند و تمكين كردند از تأثير تيرها و نيزِها و شمشيرها و سنگها و سم اسپان و رسيدن آزارها و محنتها از شماتت دشمنان و غيرها و صبر بر اين همه كردند در راه خدا جميع انوار ايشان نيز از آنچه بود متغير شد و در همه فتور بهم رسيد و بر همه محنتها و مصيبتها و تغيرها وارد آمد هر چيز بطور قابليت خود و همه فاني [ص 281] و مضمحل شدند و چون مؤثر ايشان همه آنها را در ظاهر خود قبول كرد نه بر باطن خود پس اين آثار هم در ظاهر فاني ميشوند و ذوات ايشان فاني نميشود و باز برميگردند و زنده ميشوند و ديگر در آنجا از براي ايشان فنائي نيست و لكن در ظاهر چون همه از شعاع ايشانند همه متغير شدند و هيچ موجودي نماند مگر آنكه آن تغير در او راهبر شد بجهت آنكه همه از شعاع ايشانند پس اگر گفتهايم يا بگوئيم كه جميع ذرات موجودات از مصيبت آن بزرگوار متغير شدند و بنيه عالم از صدمه محنت آن بزرگوار بر هم شكست اغراق نگفتهام و بيهوده سخن نسرودهام آخر نه آنكه آن بزرگوار حجت خداست بر كل عالم و حجت اشرف خلق است در نزد خالق و نزديكتر خلق است بخالق و قلب عالم است كه از روح غيبي تعبير ميكند پس چون قلب را ملالي رسد البته جميع بدن ملول شود و بنيه بدن از هم بشكند و سر درد گيرد و چشم خراب شود و گوش دويّ و صدا گيرد و زبان لكنت كند و دست شل شود و هكذا هر يك از اعضا بجهت ملال دل بر حسب قابليت خود علتي گيرند و هر چه ملال دل بيش شود علت اعضا بيش شود پس ببين كه چه محنتي بوده است محنت آن بزرگوار كه آسمانها و زمينها و كوهها و درياها و نباتات و حيوانات و جن و انس و ملائكه همه از آن محنت در محنت شدهاند پس هيچ بلائي در هيچ چيز پيدا نميشود مگر از فضل بلاي آن بزرگوار و هيچ چيز از حال اعتدال خود منحرف نميشود مگر بواسطه مصيبت آن بزرگوار و اگر چشم داشتي ميديدي كه استقامت و اعتدال در اين عالم بكلي نيست و آنچه بنظر اعتدالنماست و بطور استقامت پيداست جميعاً منحرف است و در اين دنيا صحت بي اختلاط مرض و امنيت بي اختلاط خوف و راحت بي اختلاط تعب نيست [ص 282] و جميع اين دنيا مشوب و مخلوط بكدورتهاست و هيچكس نيست كه در خود علت نيابد نهايت مردم گاهي غافل ميشوند و اينها همه نيست مگر بواسطه مصيبت آن بزرگوار و اينها همه نيست مگر صدمه آن كفار اشرار لعنهم الله كه بجميع خلق عالم رسيده پس جميع اهل عالم بر ايشان حقي دارند كه بايد از ايشان انتقام بكشند در روز قضاي عدل و گاه همين تغيرات عالم را عبادت اسم ميگذاريم و تعبير بعبادت ميآوريم و باز نه آن است كه اغراقي يا كنايهٔ ميگوئيم بلكه از جهت آنكه عبادت حقيقةً خاضع و خاشع بودن است چرا كه عبادت بفارسي يعني بندگي و بندگي يك روحي دارد و دلي دارد و يك اعضا و جوارحي دارد اما دل بندگي و حقيقت آن خاضع و خاشع بودن و تسليم داشتن امر مولاست و اما شاخ و برگ آن آن كارهاي جزئي است كه از جانب مولا حكم ميشود كه جاروب كن و آب بپاش و بيار و ببر و امثال اينها و روح همه اينها تمكين و تسليم است كه از آن تعبير بخضوع و خشوع ميآورند چرا كه جميع آن اعمال بواسطه تمكين و تسليم بانجام ميرسد و الا هيچ يك از آنها بعمل نيامدي و حاصل نگشتي پس ميگوئيم كه تمكين تام و تسليم كامل وقتي است كه بنده اطاعت كند خواه آن خدمت محبوب او باشد خواه نباشد خواه ظاهراً نفع او در آن باشد يا ضرر او خواه راحت او در آن باشد و خواه تعب او پس هر گاه در همه احوال اطاعت كرد آن شخص تمكين كلي دارد و تمكين كلي خاضع و خاشع بودن است پس هر كه در نزد كسي خاضع شد صاحب تمكين كلي است و آنگاه در همه حالات خشنود باشد چنانكه شيخ مرحوم ميفرمايد :
فان صفا و ان وفي و ان جفا هو الحبيب اي حال ارتضي
يعني خواه صفا كند خواه وفا كند خواه جفا نمايد محبوب است در هر حال [ص 283] ميپسندم هر چه او ميپسندد خلاصه خضوع آنست كه در هر حال خورسند باشد از خواهش محبوب و عمل نمايد بمقتضي آن ، پس باين وجوه كه عرض شد اصل بندگي خضوع است و باقي اعمال شاخ و برگ آن و دانستي كه اول خاضعين و اصل و حقيقت خاضعين حضرت ابيعبدالله است عليه السلام چرا كه چنانكه خضوع از آن بزرگوار بروز كرد از احدي از آحاد عالم بروز نكرد و جميع خضوعهاي عالم از شعاع خضوع اوست و از اثر خضوع او است پس باين واسطه عبادت آن بزرگوار اصل عبادتهاي عالم شد بلكه او عابد بعبادتهاي عالم شد و حقيقةً بدون شايبه اغراق و مداحي آن بزرگوار نماز عالم را كرده و روزه عالم را گرفته و حج عالم را بجا آورده و همچنين ساير عبادات را و از اين جهت در زيارتش ميخواني كه اشهد انك قد اقمت الصلوة و آتيت الزكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و اطعت الله و رسوله حتي اتاك اليقين يعني من شهادت ميدهم كه تو برپا داشتي نماز را و دادي زكوة را و امر كردي بنيكي و نهي كردي از بدي و اطاعت كردي خدا و رسول را تا شربت شهادت را چشيدي يعني اينها همه را تو كردي و كسي ديگر جز تو نكرده و چه نقلي است اگر كسي بدل تو بگويد كه شهادت ميدهم كه تو ديدي و تو شنيدي و تو گفتي و تو كردي و تو دادي و تو گرفتي بجهت آنكه اعضا را حركتي جز بحركت دل نيست فخر اعضا همين بس است كه عليل نباشند و حاجب و مانع پيدائي كار دل نباشند پس فخر دست همين بس كه رعشه نداشته باشد تا دل مستقيم بنويسد و فخر زبان همين بس كه گنگ نباشد تا دل سخن خود را بگويد و فخر چشم همين بس كه غبار نداشته باشد تا دل بمحبوب خود بنگرد پس اگر از اعضا مطلبي باستقامت برآمد كار دل است و منت او راست [ص 284] و اگر مطلب بانجام نرسيد و عيبي در آن پيدا شد نقص اعضاست پس حسن اعضا از دل است و قبحشان از خودشان مجملاً كه كار كار دل است كه از اعضا بروز ميكند يا خالص يا مشوب در دعاست لايري فيها نور الا نورك و لايسمع فيها صوت الا صوتك يعني ديده نميشود در عالم نوري مگر نور تو و شنيده نميشود صدائي مگر صداي تو پس آنچه عبادت و طاعت در عالم هست همه طاعت و عبادت آن بزرگوار است كه اصل و منشأ خضوع است پس نماز را در هزارهزار عالم او برپا كرده است و زكوة را او داده است و حج را او كرده است و جمله اين كارها چون وجوه عبادت است و روح آنها همه خضوع است و اصل در خضوع آن بزرگوار است آن بزرگوار را ابوعبدالله گفتند كه مراد از عبدالله عبدالله بزرگ است كه تمامي ماسوي الله باشد زيرا كه تمامي ماسوي الله شخصي است و انسان كبير است و عبدالله است حقيقةً و چنان بندهايست كه لحظهٔ بخداي خود شرك نورزيده است آيا نخواندهٔ در قرآن و ان من شئ الا يسبح بحمده يعني نيست چيزي مگر آنكه تسبيح ميكند خدا را بسپاس او و باز در قرآن است كل قد علم صلوته و تسبيحه يعني هر چيز نماز و تسبيح خود را دانسته است و باز ميفرمايد قال لها و للارض ائتيا طوعاً او كرهاً قالتا اتينا طائعين يعني خدا فرمود بآسمان و زمين كه تمكين حكم مرا كنيد از روي رضا يا كراهت گفتند تمكين كرديم از روي رضا و در دعا ميخواني سبحان من دانت له السموات و الارض بالعبودية و اقرت له بالوحدانية و شهدت له بالربوبية يعني پاك است از آلايش كسي كه دين ورزيده است از براي او آسمان و زمين ببندگي و اقرار كرده است براي او بيگانگي و شهادت داده است براي او بپرورندگي مجملاً اين مطلب بسي واضح است كه ماسوي الله شخصي است يگانه مانند انسان [ص 285] الا آنكه او انسان بزرگ است و اين انسان انسان كوچك چنانكه آن عالم بزرگ است و اين انسان عالم كوچك و آن انسان بزرگ عبدالله است يقيناً و عبدالله اول كه مستحق اين اسم شده است اوست بعد هر كس عبدالله شده است جزو اوست و تابع اوست پس اول عبدالله كل ملك است و آن بزرگوار بدين واسطه كه اين مقام را قبول فرمود ابوعبدالله شد يعني پدر بنده خدا چون تمام ملك از شعاع آن بزرگوار است مانند نور آفتاب و آفتاب و پدر آن كسي است كه ماده طفل از اوست و ماده هر نور از صاحب نور است پس پدر ملك خدا اوست و جميعاً در مقام بندگي جزء اويند حتي آنكه اگر قدري ذهن خود را دقيق ميكني ميگويم كه ظهور رسول خدا صلوات الله عليه و آله هم ببندگي فرع وجود اوست و اين مطلب را چون مشايخ ما تفصيل تام ندادهاند فصلي براي آن عنوان ميكنم گوش و هوش خود را جمع كن كه مشكل است .
فصل - بدانكه چنانكه مكرر از ما دانستهٔ خداوند اول جلوهٔ كه فرموده است بمحمد و آلمحمد است عليهم السلام زيرا كه آن بزرگواران نور خدايند و پيدائي اويند و ايشان از هر جهت يك نورند و يك حقيقت ميباشند چرا كه پيدائي يك ميباشند و آيت يكند نهايت بهر صورت كه ميخواهند و در هر عالم و در هر عصر درميآيند پس آن يك نور و آن يك حقيقت بصورتها و بشكلهاي مختلف درآمده چنانكه خدا در قرآن ميفرمايد و تقلبك في الساجدين يعني خدا از حالي بحالي شدن تو را در سجدهكنندگان ميبيند اي پيغمبر و همچنين از حضرت امير است عليه السلام كه فرمود انا الذي اتقلب في الصور كيف اشاء يعني منم كسي كه بهر صورت كه ميخواهم درميآيم و فرمودند كه [ص 286] اولنا محمد و اوسطنا محمد و آخرنا محمد كلنا محمد يعني اول و اوسط و آخر ما محمد است و كل ما محمديم بالجمله يك نور است كه بشكلها درميآيد و كاملترين آن شكلها كه آن نور مقدس بآن بيرون آمده است اين چهارده صورت مقدس است كه اكمل از اين چهارده صورت در ملك نباشد بعد از آن بيكصد و بيست و چهار هزار صورت درآمدند و اين صورتها از آن صورتها ناقصتر است يعني در دايره امكان و اجزاء و عناصر امكاني مساوي آن چهارده هيئت ديگر ميسر نبود پس بآن صورتها درآمدند پس از اين جهت بود كه حضرت امير فرمودند الا و انا نحن النذر الاولي و نحن نذر كل زمان و اوان يعني آگاه باشيد كه مائيم پيغمبران عصر اول و مائيم نذيران هر زمان و وقتي و امام عصر ميفرمايد كه هر كس ميخواهد نظر كند بآدم و شيث منم آدم و شيث و هر كس ميخواهد نظر كند بنوح و سام منم نوح و سام و همچنين ابرهيم و اسمعيل و موسي و يوشع و عيسي و شمعون و محمد و علي و حسن و حسين عليهم السلام تا آخر ائمه همه را ميفرمايد و همه را ميفرمايد منم آن پس همه صورت ايشان است لكن بجهت نقصان قابليت امكاني از آن صورتهاي اول پستتر شد و همچنين بعد از آنها ظهور ميفرمايد بصورت مؤمنين و عدد آن صور را خدا ميداند و همه صورت ايشانست اين است كه فرمود و نحن نذر كل زمان و اوان يعني ما نذيران هر زمان و وقتي هستيم و فرمودند ما در نزد هر وليي گوش شنوا و زبان گويائي داريم و غير از اين از ادله كه در جلد چهارم خواهي شنيد ان شاء الله و همچنين تا آنكه جميع طيبات عالم ظهور نور ايشان است و جميع خوبيهاي عالم پيدائي ايشان است و همه كس طالب ايشانند لكن نميدانند ،
[ص 287]هر كه بيني طالب نيكو بود خود نكوئي جلوه آن رو بود
بالجمله كاملترين صورتها همان چهارده صورت است و چنانكه همه صورتهاي نيكو صورت ايشان است و لكن در هر صورتي اثري دارند و با هر صورتي كاري ميكنند پس بصورت آبي آتش را سرد ميكنند و بصورت آتشي آب را گرم ميكنند بصورت يبس تر را ميخشكانند و بصورت تري خشك را تر ميكنند همچنين در يكي از آن چهارده صورت بصورت مصطفوي و اصطفاء درآمدند و ساير صورتها اصطفاشان تابع اين صورت بود چرا كه اصطفاي همه نسبت باين اصطفاء ناقص بود و در يك صورت بارتضاء درآمدند و ساير صورتها در ارتضاء تابع اين صورت بودند و اين معني در همان يك صورت كمال تام داشت و در يك صورت باجتبا بروز فرمود و همه در معني اجتبا تابع او بودند و او قويتر از همه بود و در يك صورت بابوعبداللهي و سيدشهدائي و شهادت و خضوع بروز كرد و همه در اين معني تابع او بودند و او قويتر از همه بود در آن معني و همچنين باقي ائمه و از اين عجب مكن ترا يك خميره و يك بدن است و از قطره آبي متشابه الاجزاء خلق شدي قطعهٔ از آن بصورت چشمي بروز كرد و كل اعضاء تو در چشمي محتاج باويند و بدلالت او حركت كنند و بارشاد او راهبر شوند و قطعهٔ از آن بگوشي بروز كرد و همه اعضاء در گوشي محتاج باويند و بدلالت و ارشاد او حركت كنند و همچنين ساير اعضا و همه اينها جلوه روح يگانه است و آن يگانه بينا و شنوا و گوياست و او محتاج بهيچ يك نيست و همه تابع وجود اويند لكن اين صورتها هر يك در كاري قوت دارند و آن روح در همه كارها قوت دارد و هر قوهٔ از قوِهاي خود را در عضوي فاش ميكند پس آن يك نور مقدس كه كامل بود و كمالش آيت خداي واحد بود [ص 288] بچهارده صورت برآمده و كمال هر چهارده در عين او بود و محتاج بهيچ يك نبود ولي در هر آئينهٔ بشكلي جلوه فرمود و شكلي را تابع شكلي كرد و چون همه جلوه يكي است و نور يكي محتاج بديگري نشدهاند و از اوست كه بر اوست بفهم چه ميگويم وحدت وجودي نيستم وحدت موجودي هم نيستم و اگر از كلماتم چنين بفهمي فهم تو مغشوش است و خطا رفته است بلكه اين توحيد تنزيهي است كه خدا را از آلايش خلقي پاك دانستهام و همچنين پيغمبر و ساير خلق را از يك نور نيافتهام زيرا كه مرادم از جلوه كردن آن يك نور بآن چهارده نفس شريف آن است كه يك وجود و يك نور و يك طينت هستند بچارده صورت جلوه كردند و اما جلوه ايشان بيكصد و بيست و چهار هزار صورت بطور جلوه آفتاب است در آئينههاي متعدد نه آنكه آنچه در آئينههاست همه آفتابي است كه در آسمان است بلكه نور آن آفتاب است و همچنين ساير مؤمنان مثل آئينههائي است كه مقابل آئينههاي اول داشته باشند و ساير جن مثل آئينههائي هستند كه در مقابل آئينههاي دويم داشته باشند و هكذا چنانكه پيش بيان كردهام و لكن همه كمال آفتاب و نور آفتاب است كه ، اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قابلها ، مجملاً كه ساير حجتهاي خدا همه در صفت عبادت و خضوع و خشوع تابع حضرت سيدشهدا هستند پس عبدالله اول اول كه رسول خداست بنص آيه قرآن كه ميفرمايد و انه لما قام عبدالله يدعوه كادوا يكونون عليه لبداً كه پيغمبر را عبدالله ناميده است تابع آن بزرگوار است در عبدالله بودن و آن بزرگوار ابوعبدالله است يعني پدر عبدالله و باين اشاره است آن تفسير كه وارد شده است در معني اين آيه كه ميفرمايد كه و وصينا الانسان بوالديه حسناً كه فارسي آن آنست كه ما وصيت كرديم انسان را كه بوالدين خود نيكي [ص 289] كند در تفسير فرمودند كه انسان پيغمبر است و والدين حسن و حسينند پس معلوم شد وجه تفسير و اشكالها همه زايل شد و نيز واضح شد معني حديث مشهور كه پيغمبر فرمود حسين مني و انا من حسين يعني حسين از من است و منم از حسين اما حسين از من است يعني در اصطفاء حسين جزء من است و فرزند من است و اما در عبادت من از حسينم و جزؤ اويم و فرزند اويم و اين نقص پيغمبر نميشود آيا نميبيني كه چشم مدد از دهان ميگيرد و دهان مدد از چشم ميجويد و چشم از دهان شريفتر است پس بيك معني حسين جزو پيغمبر است و بيك معني پيغمبر جزو حسين و پيغمبر هم اشرف است و همچنين معني ديگر اين حديث آنست كه باطن حسين مدد از باطن من ميگيرد و جزو من است و ظاهر او از ظاهر من مدد ميگيرد و جزو من است اما ظاهر من از باطن حسين مدد ميگيرد و جزو وي است چرا كه باطن ولايت از ظاهر نبوت اشرف است نميبيني كه روح حسين عليه السلام از جسم پيغمبر اشرف است و الطف و ضرري بجائي نميرسد مثال اين حكايت عرش و كرسي و آفتاب و ماه است چرا كه عرش آيت باطن نبوت است كه سفير مابين غيب و شهاده است و اول مخلوق شهادي است و كرسي آيت باطن ولايت است و كرسي از عرش فيضياب است و نور كرسي از نور عرش است و نور كرسي نسبت بنور عرش يكي از هفتاد است و آفتاب آيت ظاهر نبوت است ولي از كرسي نورياب است و نور او در نزد كرسي يكي از هفتاد است و عرش روح آفتاب است و ماه آيت ظاهر ولايت است و از آفتاب فيضياب و نورياب است و نور او نسبت بآفتاب يكي از هفتاد است و كرسي روح ماه است پس شخص آفتاب كه روحش عرش است آيت نبي است و شخص ماه كه روحش كرسي است آيت ولي [ص 290] است حال ببين چگونه باطن ولي از باطن نبي فيضيابي كند و ظاهر نبي از باطن ولي و باز ظاهر ولي از ظاهر نبي فيضجوئي نمايد و باز آفتاب افضل است از ماه و نقصي براي آفتاب نباشد چرا كه روحش از روح ماه افضل است و جسدش از جسد ماه و چه ميشود كه جسد آفتاب از روح ماه پستتر و كثيفتر باشد پس باين معني هم راست است كه حسين از پيغمبر است در مقام كرسي و در مقام قمر و پيغمبر از حسين است در مقام آفتاب و معني ديگر آنكه حسين از من است يعني در مددها و فيضهاي كلي كه از خدا بخلق ميرسد حسين فيضياب از من است و جزء من است و من واسطه فيض اويم و اما در مددهاي جزئي كه بايست از خلق استفاده شود من از حسينم و تابع اويم مثال اين معني آنكه ترا دلي است و حواسي ظاهر و شك در اين نيست كه جميع حيوة و مدد حواس ظاهر تو از دل تو است و فيض بينائي بچشم و شنوائي بگوش و ذوق بزبان و غير اينها همه از دل ميرسد و اگر دل نبود چشم بينا و گوش شنوا نبود و لكن مرئيات جزئيه را چشم و مسموعات جزئيه را گوش بدل رسانند آيا نيست كه اگر چشم را بر هم گذاري دل نميبيند و اگر گوش را بگيري دل نميشنود پس چشم از دل فيضياب و بدل فيضرسان است و دل اشرف است چرا كه فيضرساني چشم هم بدل باز بدل است و چون حضرت سيدشهدا در مقام ولايت است و ولايت مقام تفصيل نبوت است و نبوت مقام اجمال است و نبوت كلي است و ولايت جزئيات است نه جزئي پس فيض كلي از نبي بولي ميرسد و فيض جزئي از ولي بنبي بالا ميرود چنانكه فهميدي و باين بيان شرح شد معني علمته علمي و علمني علمه كه حضرت امير ميفرمايد كه من علم خود را بنبي آموختم و نبي علم خود را بمن آموخت چنانكه دل [ص 291] علم بينائي بچشم آموخت و چشم مرئيات را بدل آموخت و بهمين بيان بفهم حاجت نبي را بجبرئيل و غناي او را از او پس جبرئيل از نبي فيضياب است و به نبي فيضرسان و هيچ چيز دنيا عيب نميكند همه حرفها درست بوده و هست ولي
سخنها چون بوفق منزل افتاد در افهام خلايق مشكل افتاد
و خدا ميفرمايد و لو ردوه الي الرسول و الي اولي الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم يعني اگر مشكلات را رد كنند بخدا و رسول و بسوي صاحبان حكم هرآينه ميدانند آن كساني كه استنباط ميكنند مشكلات را از كتاب خدا و سنت رسول و آيات آفاق و انفس باري آنچه خدا خواسته ميشود پس اين هم يك معني است براي اين حديث شريف كه چون حسين مقام ولايت را دارد علمهاي تفصيلي از او بمن ميرسد و علمهاي اجمالي كلي از من باو ميرسد و معني ديگر آنكه من از جنس نور حسينم و حسين از جنس نور من است بجهت آنكه هر دو يك نوريم چنانكه دو كاسه آب را ميگوئي اين آب از جور آن آب است و آن آب از جور اين آب بجهت آنكه هر دو از يك جنسند و هر دو يك حقيقتند اين هم درست و صحيح است و معني ديگر آنكه من آمدم كه امر حسين را بر خلق آشكار كنم بدليل قوله تعالي و ان لمتفعل فمابلغت رسالته يعني اي پيغمبر اگر امر ولايت را فاش نكني رسالت خود را نرساندهٔ بمردم پس معلوم شد كه پيغمبر براي اظهار امر ولايت پيغمبر شد يعني او را بسوي خلق فرستادند كه امر ولايت را پابرجا كند زيرا كه از مردم چيزي جز برپا كردن ولايت نخواستهاند و جميع دين خدا همه برپا كردن ولايت است و باقي شريعتها همه شاخ و برگ و اصلاح مزاج بنده و امور بنده است تا زيست كند و خدمت خود را بانجام [ص 292] رساند و اگر روا باشد كه پيغمبر بيايد بجهت آنكه مسئله حيض و نفاس بياموزد و طهارت و نجاست تعليم كند و مسئله خرفروشي ياد مردم دهد چرا روا نباشد كه براي اقامه ولايت آمده باشد بلكه عرض ميكنم كه جميع شرايع براي آن است كه تو زنده باشي و امرت نظمي داشته باشد تا بتواني نوكري كني و علت غائي زنده بودن تو خدمت كردن ولي است نه چيز ديگر نظر كن گفتهاند مسواك كن كه دندانت عيب نكند و دهانت گند نگيرد وضو بگير كه چرك چشم و دماغ و صورتت پاك شود و صورت آدمي بگيري ريشت را شانه كن كه عفونت نكند از چرك و بدقواره نشود تطهير كن كه گند بول و غايط و مني از تو نيايد روزه گير كه اخلاطي كه در عرض سال از پرخوري در بدنت مانده پاك شود زكوة ده تا مالت نمو كند و اعوان و انصارت زياده باشند و حج كن تا سفركرده شوي و پخته گردي و از اوضاع عالم مطلع شوي و انسانها ببيني و از هر يك كمالي بياموزي زنا مكن كه نسل گم نشود و رحم برطرف نشود و اطفال تربيت شوند و نوع باقي بماند خلاصه اينها همه براي آنكه بشكل انسان باشي و از حيوانيت بيرون روي كه ان شاء الله با تو بتوان گفت كه چه بايدت كرد و آنوقت كه انسان شوي و سخنفهم گردي و عاقل گردي با تو بتوان دو كلمه حرف زد كه ترا براي چه خلقت كردهاند و براي چه اين شريعتها را بتو گفتند و زيست تو براي چه بود عبرت بگير از قول خدا كه ميفرمايد ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون يعني من خلق نكردم جن و انس را مگر بجهت آنكه مرا عبادت كنند اينها كه شنيدي همه بيني پاك كردن و چرك چشم شستن و بالا و پائين شستن بود و نظام قوام خودت بود آن عبادت كو كه تو را براي آن خلق كردهاند مجملاً بناي عالم بر بزرگ و كوچك و آقا و نوكر است [ص 293] پيه نوكري را بر تن خود بمال و دست از آقائي و ادعاي آقائي بردار كه بايد نوكري كرد چون سخن باينجا رسيد نصيحتي بخاطرم رسيد بشنو كه نفع خواهي كرد امور عالم يا آقائي است يا نوكري آقائي از آقايان است و از ايشان برميآيد نه از ما و نوكري از ماست و لايق آقايان نيست و نميكنند حال ما اگر نوكري كنيم و آقايان آقائي امر عالم برقرار شود و اگر ما از نوكري دست برداريم و بخواهيم آقائي كنيم و از ما برنميآيد و آقايان هم ما را خذلان كنند و آقائي نكنند جميع امور عالم فاسد ميشود و خرابي كار متوسطان خلق از همين است كه ميخواهند آقائي كنند و نميشود و نوكري هم از دست رفته و امور معوق مانده بفهم چه گفتم نوكري عمل كردن بمقتضاي اسباب است نه مهيا كردن اسباب و خدا مسبب اسباب است مترقب باش هر سببي كه خدا پيش ميآورد بمقتضاي او عمل كن و راحت باش والله راحت دنيا و آخرت آن است كه انسان بزرگي داشته باشد كه غمش را او خورد و اين خاطرجمع بپرستاري و غمخواري او باشد و ديگر راحت بپشت بخوابد از مطلب دور شديم برويم بر سر مطلب پس بعثت نبي صلي الله عليه و آله براي اظهار امر ولايت بود و بس و باقي ديگر از شريعتها شاخ و برگ بود از اين جهت خدا در قرآن فرمود ان لمتفعل فمابلغت رسالته يعني اگر امر اميرالمؤمنين را ظاهر نكني پيغمبري نكردهٔ و هيچ كار ننمودهٔ بالجمله پس پيغمبر صلي الله عليه و آله براي اظهار امر حسين عليه السلام آمده است پس از حسين است و حسين هم صلوات الله عليه و آله از براي اظهار امر رسالت آمده است چرا كه ولي ظاهركننده امر نبي است و از خود امري ندارد و تابع نبي است و نفس نبي است و در اظهار امر نبي حضرت سيدشهدا عليه السلام چنان كوشيد كه احدي از آحاد نكوشيده بود و نخواهد كوشيد زيرا [ص 294] كه بعد از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه غصب خلافت شد بناي خفاي امر نبي شد و علم و حكمت و شريعت او بناي نقصان گذارد زيرا كه حامل علم او كه ساكت شد از علم و حكم و معجزات و آثار و آنها هم كه نداشتند پس در عهد عمر بيشتر پنهان شد چنانكه پيش دانستي و در عهد عثمان بيشتر و سني مباش كه بگوئي اين همه شهرها در عصر خلفا مفتوح شد و آوازه پيغمبر صلي الله عليه و آله از شمشير آنها در عالم پهن شد زيرا كه شهرها مفتوح كردند و اسم پيغمبر رفت ولي رسم او گم شد و مردم را از كفر درآوردند بنفاق اعظم داخل كردند و البته نفاق اعظم از كفر و شرك است چنانكه يحتمل دانسته باشي و پيشترها ذكر كرده باشم و اگر تدبر در امر عامه كني والله خواهي يافت كه بجز رو كردن بقبله در دست ايشان چيزي نمانده همه مذهبهاي مختلف و اعتقادها و رأيهاي متفاوت دارند با وجود آنكه حق يكي است و امت مرحومه يك طايفهاند و غالب هفتاد و سه فرقه از آنها هستند باري در عصر عثمان كار خلافت بسلطنت رسيد و اوضاع اوضاع رياست بغلبه و خودسري و خودهوائي و عداوت اهل بيت شد و در عصر معويه امر بنهايت بالا گرفت و اسم اهل بيت از ميان نزديك بود گم شود و احاديث وضع كردند و افترا بر خدا و رسول بستند در مدح مشايخ خود و عداوت با شيعيان و اهل بيت كردند و كار بجائي رسيد كه ديگر اثر نور پيغمبر پنهان شده بود از اين جهت گفتيم كه نماز ظهر متعلق بحضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه ظهور حق بود و بنفس نفيس ظاهر و ناطق بود و لسان الله و وجه الله بود و كاشف از شريعت خود بود و امر در غايت ظهور بود و اين است كه خدا قسم بآفتاب ميخورد كه و الشمس و ضحيٰها يعني قسم بحق آفتاب و نور آفتاب يعني قسم [ص 295] بمحمد و دين محمد صلي الله عليه و آله و چون آن بزرگوار از دار دنيا رحلت كرد و از سمت بالاي سر كه محل استيلاي او بود ميل كرد نماز عصر متعلق بحضرت امير شد كه وقتي است كه سايه از براي چيزها پيدا ميشود و سايه هر چيزي مساوي او ميشود پس نور و ظلمت مساوي ميشود و آفتاب رو بافق ميرود و نورش و ظهورش كم ميشود بواسطه غبارها و بخارها كه نزديك افق است و بواسطه آنكه حرارت آفتاب از صبح تا عصر بخارها از زمين بالا كشيده و همچنين در زمان حيات پيغمبر صلي الله عليه و آله كينِهاي قوم قوي شده بود و آتش حسدهاشان مشتعل شد پس چون زوال نبوت شد بخارهاي كينِهاي ايشان راست شد نميبيني در عالم همين كه زوال شد بادها ميخيزد و ابرها راست ميشود و بخارها پيدا ميشود و نوعاً غالب بادها و ابرها و طوفانها بعد از ظهر ميشود پس نماز عصر منسوب بحضرت امير شد كه حقدها و حسدها بهيجان آمد و هوا ابر شد اين است كه خداوند قسم بعصر ميخورد ميفرمايد و العصر ان الانسان لفي خسر يعني قسم بحق عصر كه انسان در خسارت است و انسان مراد ابوبكر است كه نسيان حق او را فرا گرفته است و قسم بحق عصر يعني قسم بحق علي كه ابوبكر زيانكار است و اما چون آفتاب غروب كرد و شفق باقي ماند وقت مغرب شد و نماز مغرب منسوب بفاطمه است عليها السلام كه در ظلم باو و ايذاي او و قتل او نور نبوت پنهان شد و ظلمت عالم را فرا گرفت و لكن باز شفق في الجمله بود و اين است كه خدا قسم بشفق ميخورد و ميفرمايد فلا اقسم بالشفق يعني چنين نيست كه گمان كردهاند قسم بحق شفق يعني قسم بحق فاطمه و اما در زمان امام حسن عليه السلام وقت وقت عشا شد و ظلمت كفر عالم را فرا گرفت و شفق پنهان شد و بطوري شد كه اثري از [ص 296] نور آفتاب نبود و چشم كار نميكرد و هر كس تواريخ را ديده باشد ميداند كه معويه چه كرد و عالم چگونه از ذكر دين حق خالي شد و ستارِهاي صحابه و اهل حق در ظلمات ابر او پنهان شدند و نماز عشا منسوب بآن حضرت است و از اين جهت خدا قسم بحق شب ميخورد ميفرمايد و الليل اذا سجي و و الليل اذا يغشيها و و الليل و ما وسق و اينها همه قسم بحق امام حسن است عليه السلام يعني قسم بحق حسن وقتي كه آرام گيرد و صلح كند با معاويه و قسم بحق حسن وقتي كه بپوشاند در عصر او ظلمات نور آفتاب را و قسم بحق حسن و آنچه فرو گرفته است در زمان خود علم خود و اصحاب خود را و بمردم منافق ابراز نداده و چون ظلمات كفر معويه عالم را فرا گرفت و نور نبوت پنهان شد حضرت سيدشهدا كمر همت براي رفع ظلمات بست چنانكه در عالم ذر شرط كرده بود و از مدينه بيرون آمد رو بمكه و از آنجا رو بعراق و اظهار كرد امر را و مقابل ايستاد با جنود كفر و ظاهر كرد براي اهل عالم كفرِ آن كافران را بطوري كه بر هيچ بي مرضي پنهان نماند زيرا كه نسبت آن بزرگوار به پيغمبر و فضل آن بزرگوار از آفتاب روشنتر بود و هر كس پا بدايره اسلام گذارد دانست كه او فرزند پيغمبر است و سبط اوست و نور چشم و ميوه دل اوست و محبت او بآن بر همه كس واضح بود و بطوري واضح كرد كه بر يهود و نصاري خروج آنها از دين و بطلان امر آنها واضح شد حتي بر بسياري از سنيان معلوم شد ولي از راه جهالت تجاوز از يزيد نكردند و هر عاقلي كه نظر كند ميداند كه قومي ادعاي اسلام كنند و بعد از پيغمبر خود سبط و ميوه دل او را باين طور بكشند و اين همه جراحت بر تن شريف او وارد آورند و او را بطوري بكشند كه پيغمبر راضي نبوده كه درندگان را بآن طور [ص 297] بكشند و او را با شمشير و نيزه و سنگ و چوب مجروح كنند و سر او را از قفا ببرند كه البته صعبتر است چرا كه اول اثر جراحت را ميبيند تا بشريانها برسد و بحلقوم برسد آنگاه ميكشد و باين اكتفا نكنند تن او را عريان كنند و باين اكتفا نكنند او را عمداً پامال سم ستور كنند و باين اكتفا نكنند سر او را بريده بر نيزه كنند و در اسلام اول سري باشد سر فرزند پيغمبر كه بر نيزه شده باشد و باين اكتفا نكنند آنرا بهديه ببرند و باين اكتفا نكنند او را دفن نكرده بروند و باين اكتفا نكرده اصحاب و اخوان و اطفال شيري و اقوام او را همه بهمين طور بكشند و باينها اكتفا نكرده زنان و اطفال خرد و دختران او را و عيال او را كه همه دختر پيغمبر و فاطمه و حضرت امير بودند اسير كنند و باين اكتفا نكرده چادر و مقنعه و زيور ايشان را بگيرند و باين اكتفا نكرده ايشان را بر شتران و قاطران سوار كنند و شهر بشهر ببرند و باين اكتفا نكرده در مجالس و محافل با روي باز ببرند بسته در ريسمان مانند اسير زنج و ايشان را ننشانند و يهود و نصاري را بنشانند و باين اكتفا نكرده ايشان را بكنيزي بخواهند و باين اكتفا نكرده فحش و قبيح بايشان بگويند و باين اكتفا نكرده در بازار آنجا ببرند كه قاعده بود كه كنيزان و اسيران را آنجا ميبردند و ميداشتند و ميفروختند و باين اكتفا نكرده شهرها را آئينه بندند و باين اكتفا نكرده عيد گيرند و روز قتل فرزند پيغمبر خود را روز عيد شمرند و مبارك باد بيكديگر گويند و ديد و بازديد كنند و روز بركت خوانند و بشكرانه روزه گيرند و چه بگويم كه اگر هزارهزار بگويم كمي از بسيار آنرا نگفتهام و هر جزئي آن جگرشكاف است و محنت ابدي است حال نظر كن كه قومي كه چنين كنند با فرزند و ناموس و زنان و عترت پيغمبر خود رگي از اسلام در تن ايشان هست و والله كه هر كس گمان كند كه احتمال ميرود كه اينها [ص 298] مسلم باشند والله كه او از اسلام بري است نعوذ بالله اگر اين كفر نيست ديگر كفر كدام است و خدا از ايمان جز دوستي اولياي خود چه خواسته است و از كفر جز عداوت ايشان چه خواسته و آيا ظاهر نشد كفر ايشان با همه اين كفرها كه والله يكي از اينها كفر مستقل بود و سبب خلود ابدي چه جاي همه پس باين طور كفر ايشان را ظاهر كرد و در اطراف عالم پهن شد حتي در هند و سند و روم و فرنگ و غيرها كه يزيد بن معويه لعنهما الله با عترت و عيال پيغمبر خود اين كار كرد و بآن طور منتشر شد كه كفار عزاي آن بزرگوار را برپا ميدارند و گريه ميكنند و اين بديهي است كه يزيد را معاويه خليفه و ولي عهد خود كرد و بيعت از مردم براي او گرفت و اگر او اين حرامزاده را نپسنديده بود و راضي باحوال و افعال او نبود چرا او را بر اموال و جان مسلمين مسلط كرد و اگر بگوئي او او را خليفه كرد و شايد راضي بفعل او نبوده چه تقصير بر او ميگويم كه اين شبههايست از جهت زياد ديدن امر سلاطين و حكام اين اعصار و خفي بودن خلافت و رياست ديني بلي اين شبهه در حكومت متغلبين ميرود كه پادشاهي كسي را حاكم بر جائي كند و آن حاكم خلافي كند وانگهي بعد از پادشاه تقصير پادشاه نيست ولي در دين اين احتمال نميرود چرا كه حامل دين پيغمبر و جانشين او بايد معصوم باشد نه هر شارب خمر زاني لاطي فاسق فاجر و معاويه پسر خود را بحرامزادگي و فسق و فجور ميشناخت چرا خليفه كرد و بر گردن مردم او را مسلط كرد و اگر نه راضي بخلافت چنين فاسقي بود چرا عدول از خلافت اولاد رسول كرد و خودش عدول كرد از اميرالمؤمنين پس لامحاله او قاتل سيدشهداست كه يزيد حرامزاده را بر خلافت نصب كرد و همچنين ميپرسيم معاويه را كه نصب كرد و چرا نصب [ص 299] كرد اگر خلافت بنص خداست كه نص نشد و اگر بنص رسول است كي نبي فرمود و اگر باجماع است كي اجماع شد و اگر بنص خليفه سابق است كي حضرت امير او را نصب كرد اگر بكلي منكر خلافت حضرت امير ميشوي كه بكلي از مذهب اسلام باجماع شيعه و سني خارج ميشوي و داخل نواصب ميگردي پس معويه هم بتغلب خليفه كرد خود را و خروج بر خليفه رسول خدا كرد و كافر شد وانگهي كه حرامزاده يزيد را برانگيخت پس آنگاه سخن از عثمان گوئيم كه او چهكاره بود خدا او را خليفه كرد يا پيغمبر هيچ يك كه نشد ابوبكر و عمر هم او را خليفه نكردند اجماعي هم كه بقول خودشان نشد چند نفر منافق شوري كردند و او را خليفه كردند و بكدام كتاب و سنت شوري سبب نصب خليفه ميشود و شورٰيِ چهار نفر منافق چگونه حجت بر اهل مشرق و مغرب ميشود پس او هم بتغلب خلاف كتاب و سنت كرد و كافر شد لاسيما كه سگي مثل معاويه را بر مسلمين مسلط كرد و راضي بخلافت او بود پس قاتل سيدشهدا اوست آنگاه ميپرسيم كه عمر را كه خليفه كرده نصي از خدا و رسول كه نبود اجماع مسلمين هم كه يقيناً نشد نص ابوبكر كه گفته حجت است معصوم كه نبود خدا هم نبود پيغمبر هم نبود پس او هم بتغلب خليفه شد و كافر شد بخداي عزوجل لاسيما مثل عثمان كسي را بر گردن مسلمين مسلط كرد بدون حجت و كافر شد و اوست قاتل سيدشهدا چنانكه دانستي وانگهي كه دانستهٔ كه بناي جور و ظلم و سوختن درِ خانه پيغمبر صلي الله عليه و آله و حال آنكه هنوز كفنش از آب غسلش تر بود او گذاشت و تازيانه او بر دخترش زد و پهلوي دخترش را او شكست و محسن را او سقط كرد و آب دهن نحس خود را بر كاغذ پيغمبر او انداخت و فرمان او را او دريد و نسبت قبيح او داد پس كفر او هم [ص 300] اوضح از آفتاب است و بناي قتل سيدشهدا را او گذارد پس از ابوبكر ميپرسيم كه او را خدا خليفه كرد يا رسول احدي نگفته كه بنص خليفه بود نهايت متمسك باجماع شدند اجماع هم نشد و كجا آن روز جميع مسلمين كه در اطراف عالم بودند آنجا حاضر بودند و كي كل مسلمين اجماع كردند و اگر آن روز اجماع نشد بعد بطريق اولي نشد چرا كه خورده خورده مردم برگشتند و شيعه شدند و آن روز هم همه مسلمين حاضر نبودند و آنها كه حاضر بودند همه راضي نبودند پس نه نص بود و نه اجماع بلكه بزور پيغمبر خود را نشسته كفن نكرده نماز نكرده دفن نكرده گذاردند و بسقيفه بنيساعده دويدند و غصب خلافت كردند پس همين ترك پيغمبر باين احوال و دويدن بسقيفه و غصب خلافت كردن و درِ ظلم بر روي اهل بيتش گشودن خودش كفر مستقلي بود بالجمله سخن دراز شد و كلام در اينها نبود مقصود اين بود كه قتل سيدشهدا سرايت ميكند تا ابيبكر و اوست حقيقةً قاتل و اول ظالم اوست كه درِ اين فتنه را گشوده و خلافت و رياست را از خانواده او بيرون برد و عيال او را بگرسنگي و فقر و فاقه و ذلت و غربت و قتل و اسيري انداخت پس همين قتل سيدشهدا كفر جميع فرق اسلام را ظاهر كرد و شريعت غراي پيغمبر را آشكار كرد پس او پس از شبِ عصرِ امام حسن عليه السلام فجرِ طالع شد و صبحِ درخشان گرديد و نور از ظلمت جدا شد و خيط ابيض اسلام از خيط اسود كفر ممتاز گرديد پس نماز فجر منسوب بآن حضرت شد و قسم باو خورده است خدا كه و الفجر و ليال عشر و الشفع و الوتر و الليل اذا يسر يعني قسم بفجر و بشبهاي دهگانه و بجفت و بطاق و بشب چون بگذرد پس فجر حضرت امام حسين است عليه السلام و شبهاي دهگانه حضرت امام حسن است و باقي ائمه عليهم السلام كه همه [ص 301] مقهور بودند و شفع حضرت امير است كه جفت است و مقام باطن ولايت دارد و نفس نبي است و وتر باطن حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه طاق و بيهمتاست و آيت يگانگي خداست و در ظاهر جفت مقام رسالت و تأليف است و طاق مقام ولايت و تفريق و اگر بخواهم علتهاي اينها را بگويم بتفصيل از مطلب بكلي دور ميشوم و اما شب كه بگذرد حضرت فاطمه است عليها السلام آن هم شب است چرا كه مظلوم و مقهور بود نميدانم ميفهمي چه ميگويم يا معماست باري هر سخن اهلي دارد و سخن را روي با صاحبدلان است و از اين جهت سوره فجر منسوب بسيدشهداست كه نام نامي او در اول آنست و احوالش در آخر كه ميفرمايد يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربك راضية مرضية فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي يعني اي نفس كه تن در داده بر قتل و اسيري و محنت و مصيبت برگرد بسوي پرورنده خود و حال آنكه تو راضي هستي از اين تقدير خدا كه بر تو تقدير كرده و خدا هم از تو راضي است كه وفا كردي و صبر كردي در راه او و داخل بندگان من شو كه جد و پدر و برادر تو باشند و داخل بهشت عدن شو كه جايگاه تو است و ارث تو است چرا كه از نور تو خلق شده است باري تمامي سوره در شأن مصيبت آن بزرگوار است و از مطلب بكلي دور شدم برگردم بر سر مطلب پس سيدشهدا امر پيغمبر را ابراز داد و دين او را آشكار كرد پس او از پيغمبر است باين اعتبار و پيغمبر از اوست و اين هم يك معني از حديث شريف شد كه حسين مني و انا من حسين و كلام ايشان هفتاد وجه دارد و اصل سخن در اين بود كه چگونه پيغمبر فرع حسين است در شهادت و بحمد الله واضح شد كه چنانكه در اصطفا حسين فرع نبي است در خضوع و شهادت نبي فرع حسين است [ص 302] آيا نميبيني كه مصيبت حسين مافوقش متصور نيست و مصيبت هيچ نبي و هيچ وصيي بآن نميرسد پس هر مصيبتي در نزد مصيبت او حقير است چه ميشود كه خود پيغمبر اشرف باشد لكن در باب مصيبت همه عالم تابع اويند و نور خضوع او بر ظاهر پيغمبر تابيده و بر ظاهر عالم و هر چيز بطور خود متلبس بلباس خضوع شدهاند و آفتابِ منيرِ خضوع حسين است عليه السلام پس از اين جهت ابوعبدالله شد و پدر همه بندگان خدا شد و چون اصل روح عبادت بواسطه آن بزرگوار برپا شد او ابوعبدالله شد از ميان ائمه عليهم السلام و اما حضرت صادق عليه السلام هم ابوعبدالله شد چرا كه ظاهر عبادات و شرايع هم از او فاش شد و در دولت بنياميه احدي از ائمه عليهم السلام جرأت ابراز دين نكردند و چون دولت ايشان منقرض شد و بنيعباس بالا آمدند هنوز قوتي نگرفته بودند كه حضرت باقر بناي بيان را گذاردند در عهد سفاح بعد حضرت صادق بيان شرايع و احكام را فرمودند بطوري كه دين حق مشهور بدين جعفري شد و جميع شرايع و احكام را در عالم پهن فرمود و از فرمايشات آن بزرگوار چهارصد كتاب اصحاب در مسائل ديني نوشتند و در ميان شيعه پهن شد و بناي ظاهر شرع از ايشان شد پس ايشان هم باين واسطه ابوعبدالله شدند و ديگر احدي از ائمه باين كنيت نام برده نشد پس حضرت سيدشهدا صلوات الله عليه ابوعبدالله باطن بود كه باطن عبادت را كه خضوع و خشوع باشد در عالم پهن كرد و همه خلق جزو اويند در باطن عبادت و حضرت صادق ابوعبدالله ظاهري است كه ظاهر عبادت از او پهن شد و شريعت در عالم از او منتشر شد و همه كس جزو اويند در عبادت ظاهر و اما در اين باب پيغمبر كه عبدالله است جزو حضرت صادق عليه السلام ميشود بجهت آنكه باطن ولايت فيضبخش ظاهر نبوت است [ص 303] چنانكه پيشتر از ما دانستهٔ و لا قوة الا بالله .