نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار چكنم حرف دگر ياد نداد استادم

و چون دلش را پر كرد و از دل پرتو اندازد بسماوات خيال و فكرش و جميع حواس باطنه او را صرف در محبوب كند كه ديگر احدي جز محبوب در حواس او درنيايد پس در اين هنگام در در و ديوار همه جا نقش محبوب را بيند و نام محبوب را خواند چنانكه شاعر گفته است : در هر چه نظر كردم سيماي تو مي‌بينم ، پس چون از اين مقام هم بالاتر رفت و شعاع محبت به بيرون افتاد جميع اعضا و جوارح او را در خدمت محبوب بدارد و خود را بصورت محبوبه محبوب خود بيارايد و راضي نشود كه بشكلي شود كه محبوب او آنرا مكروه دارد و نخواهد كه باو بآن صورت متصل شود و آن صورت مكروه را در منظر خود درآرد پس چون حب ظاهر و باطن او را گرفت بطوري كه عرض شد او را محب حقيقي توان گفت [ص 245] و اين محب جميع خيرهاي دنيا و آخرت از براي او مهيا شود چرا كه محبوب او اصل هر خير و كمال و جمال و جلال است و او بصورت محبوب خود درآمده پس او داراي جميع خيرها گرديده است بفهم كه چه گفتم و چه ميگويم حال اين علم را برو تحصيل كن و در غير نزد ما نخواهي يافت كه

شكر از هند است و تنزو از خطاست هند رفتن از پي تنزو خطاست

هر متاعي را ز استادش طلب ور نه محرومي و دايم در تعب

و هر گاه در نوع علمهاي مردم نظر كني ميداني كه در كدام علم اسماء ايشان مذكور ميشود و كدام علم است كه وضعش براي شرح فضايل است و كدام علم است كه محبت از آن ميافزايد حال ببين كه مردم چه قدر بما ظلم ميكنند بلكه چه قدر بخود ظلم ميكنند كه از ما اعراض ميكنند و به‌بين كه قدر اين كتاب چيست و چه قدر بايد كه اين كتاب را عزيز داشت و بخواندن آن مداومت كرد باري الحمد لله الذي منّ علي عبده الضعيف بهذا الفضل العظيم الشريف و الحمد لله الذي هدانا لهذا و ماكنا لنهتدي لولا ان هدانا الله و همين قدر هم در اين مطلب از شرح مقامات ايشان كفايت ميكند و گذشت در جلد اول تفصيلهائي چند كه در اين جا هم بكار ميآيد و خواهد آمد ان شاء الله در همين جلد و در جلد بعد آنچه بكار اين مطالب بيايد و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

مطلب دويم

در ذكر بعضي از اسرار شهادت سيدشهدا سلام الله عليه و مصيبتها و محنتهائي كه بر ائمه طاهرين عليهم السلام وارد آمده است و در اين مطلب هم فصلها بايد عنوان كنم تا آنكه بقدر مقدور از اين اسرار چيزي چند بنويسم [ص 246] و حقيقةً مقام مصيبتهاي ايشان از فضايل عظيمه ايشان است كه مردم از آنها غافلند و بسا آنكه اين محنتها را از عجز و ذلت و خواري و مغلوبي ايشان ميدانند و باين واسطه گمراه ميشوند و حال آنكه نميدانند و خود را از دوستان ميانگارند پس لازم شد كه چيزي چند در اين كتاب ذكر كنيم شايد مطلعين بر آن هدايت يابند و بعضي جهال از ظنهاي بيجاي خود بازايستند و بعضي ذاكرين از ذكر آنچه لايق نيست منزجر شوند اگر چه در درسهاي عام كه در ماه محرم استمرار دارم شرح اين مقامها را بتفصيل داده‌ام و دوستان بسيار آن تقريرات را نوشته‌اند و دارند لكن بجهت خالي نبودن اين كتاب شريف از اين فضيلت هم لازم شد كه قدري در اين كتاب شرح داده شود و بيان اين مطلب محتاج بآن است كه دو مقصد عنوان شود و در هر مقصد فصولي چند باشد .

مقصد اول

در كليه اسرار مصيبتهاي انبيا و اوليا و علت آنها بطور كلي و در آن چند فصل است .

فصل - بدانكه از اسرار آنها آنست كه چون خداوند عالم جل شأنه از ادراك خلايق برتر بود و بندگان خود را هم از براي عبادت خلق كرده بود و ايشان را ممكن نبود كه از خداوند عالم جل شأنه بشنوند و طريق رضا و غضب او را بدانند و اسباب تقرب جستن باو را از او بگيرند پس بايستي كه خداوند عالم جل شأنه ميان خود و ميان ساير خلق خود واسطه قرار دهد كه او را قدرت فهم نيك و بد و نفع و ضرر و رضا و غضب خداوند باشد و دانا و بينا باشد بحقيقت چيزها بواسطه آنكه خداوند باو نموده باشد [ص 247] حقيقت هر چيز را و چشم او را بينا كرده باشد و آن واسطه بايست اداكننده از جانب خدا و قائم مقام خدا باشد در ادا كردن و قول او قول خدا باشد و فعل او فعل خدا باشد و چنين كس بايستي كه از جنس بشر هم باشد كه مردم او را به‌بينند و با او سخن گويند و پيش او بتوانند رفت و از او وحشت ننمايند و في المثل اگر ملكي يا جني هم رسول باشد بايستي بصورت انسان درآيد چرا كه جن و ملك را نمي‌بينند و سخن ايشان را نمي‌شنوند پس چون بصورت بشر آمدي بشر شدي و مثل ساير خلق گرديدي اگر چه ما در جاي ديگر ثابت كرده‌ايم كه رتبه ملائكه و جن از رتبه انسان پست‌تر است و آنها قابل واسطه بودن مابين خدا و خلق نتوانند بود و اسرار آمدن جبرئيل را بر پيغمبران گويا در سابق ذكر كرده‌ام بهر حال كه اينجا موضع ذكر آنها نيست پس چون لازم شد كه بشري واسطه باشد علامتي در آن بشر ضرور است كه مردم بآن علامت بدانند كه اين بشر از جانب خداست و آن علامت بايست علامتي خدائي باشد بجهت آنكه علامت آنكس كه از كشمير آمده متاع كشمير است كه بهمراه آورد و علامت آنكس كه از هند آمده متاع هند است خلاصه علامت آينده از جانب خدا آنست كه صفات خداوندي بخود گرفته باشد و از او صفات خداوندي آشكار شود تا معلوم شود كه او از جانب خداست و علامت صدق غير از اين نشايد بود چرا كه از اين گذشته مجموع علامات خلقي است كه كل خلق آنرا دارند پس لامحاله حجت بايستي كه بعضي از صفات خدائي يا جميع صفتهاي حادثه خدائي را داشته باشد تا معلوم شود كه اين كس از نزد خدا ميآيد و اسم همان صفات در نزد مردم اعجاز است پس چون حجت با اعجاز در ميان خلق جلوه فرمود و صفات خدائي از او آشكار شد حال [ص 248] هر گاه از ايشان غير صفات خدائي چيزي ديگر آشكار نشود و سر تا پا صفات خدائي باشد مردم درباره ايشان غلو كنند و ادعاي خدائي در ايشان كنند چنانكه با وجود معالجه كردند و اگر معالجه نشده بود البته بر اكثر مردم امر مشتبه ميشد و همه ايشان را خدا انگاشتندي پس ايشان بسيار از صفات خلقي را از خود ابراز دادند از اكل و شرب و خواب و بيداري و جواني و پيري و حيوة و موت و صحت و مرض و سلامتي و ابتلا تا اينكه حجت بر خلق تمام شود و از براي احدي عذر نماند كه ايشان را خدا خواند چرا كه اين اسباب اسباب مخلوق حادث است و خداوند عالم از تغير پاك و مبراست و چون مؤمنان و صاحب بصيرتان در ايشان اسباب تغير را ديدند دانستند كه ايشان خلقي هستند حادث مثل خودشان و ايشان هم كه گفتند كه ما بشري هستيم مثل شما مردم تصديق توانستند كرد و با ايشان معاشرت نمود و وحشت نكرد پس اين يك سرّ واضحي بود در اينكه حجتهاي خدا كشته شدن و اسير شدن و غارت شدن و مجروح شدن و صدمه خوردن را بر خود گذاردند تا آنكه معلوم شود كه بالاتر از ايشان خدائي است قاهر غالب كه تقدير او بر ايشان روان است و قضاي او در ايشان جاري و حكم او بر ايشان غالب و قهر او بر ايشان مستولي ميكند در وجود ايشان آنچه ميخواهد و ايشان را گزيري از قبول امر او نيست و سر تسليم در نزد تقدير او با نهايت تسلط بر خلق گذارده‌اند چنانكه اگر پهلواني بسيار قوت و قدرت را به‌بيني كه گردن تسليم پيش طفلي گذارده و او بخنجر جفا او را مجروح ميكند و آن پهلوان هيچ متعرض او نميشود معلوم تو ميشود كه اين پهلوان از كسي ديگر ترسان است و حكم كسي ديگر دست او را بسته است و الا ميتوانست معالجه طفلي را بكند و نگذارد كه اين صدمِها را بر او وارد آورد بفهم [ص 249] كه چه گفتم و ببين كه چطور دليل شريفي بود و اگر نه اين بود ايشان بواسطه آن قدرت و قوت الهي قادر بر دفع جميع خلق از خود بودند و احدي نظر خلاف بر ايشان نتوانستندي انداخت چه جاي آنكه ضرر بايشان تواند رسانيد چنانكه بعد خواهي دانست .

فصل - سرّي ديگر از اسرار اين امر آنست كه ذات يگانه خداوند عالم خداي خالق خلق است و هر كس غير از اوست جل شأنه بنده اوست خواه حجتهاي او و خواه رعيتهاي ايشان جميع ايشان بنده اويند و تقرب همه در نزد او به بندگي است و بندگي عمل كردن بنده است بآنچه خدا راضي است و آنرا دوست ميدارد و تقرب جزاي بندگي است و ثوابي است كه خداوند از براي آن عملها قرار داده است كه هر كس آن عملها را كرد آن ثواب را بآن دهند و هر كس آن ثواب را يافت تقرب بخداوند پيدا كرد و هر ثوابي را با هر عملي يك مناسبتي است كه بواسطه آن مناسبت آن ثواب را از براي آن عمل قرار داده نمي‌بيني كه عملي است كه هر كه آنرا كند حوري باو دهند و عملي ديگر است كه بواسطه آن قصري دهند و عملي ديگر است كه بآن اشجار دهند و عملي ديگر است كه بآن انهار دهند و عملي ديگر است كه بآن غلمان دهند و عملي ديگر است كه بآن ناقِها و اسبها دهند و همچنين هر عملي ثوابي دارد كه آن ثواب را بعمل ديگر ندهند و هر عملي سبب درجهٔ از درجات شود كه تا آن عمل را نكند آن درجه را بهم نرساند و بايدم مثلي براي اين آورد مثلاً گيرم كسي پادشاه باشد يا شهنشاه عصر خود باشد نه اين است كه اين پادشاه همه چيز ميخواهد و بهمان قصر زرنگار كه منزل اوست امر نميگذرد و او را بايد مطبخي و طويلهٔ [ص 250] و صندوقخانهٔ و ساير منازل و محافل و فروش و اثاث البيت باشد حتي آنكه او را ميخ اسب در طويله ضرور است و هيچ يك از اين اثاث حاصل نشود مگر آنكه پول دهد و آن را خرد و قصر عالي غير از طويله است و كسي كه آن قصر را دارد لازم نكرده كه طويله هم داشته باشد نمي‌بيني كه اگر پادشاه آن قصر را بكسي ببخشد همان قصر مال او شود و ديگر طويله ندارد و مطبخ ندارد و ساير اثاث ندارد پس معلوم شد كه جميع اوضاع را بايد تحصيل كرد اگر تحصيل كرد دارد و اگر نكرد ندارد و لازم نكرده كه هر كس چيزي شريف را دارد چيزي خسيس را هم داشته باشد و هر كس چيز اعلائي دارد لازم نكرده چيز پستي هم داشته باشد چنانكه لازم نكرده كه هر كس يك قلمدان خوبي دارد بدي هم داشته باشد و بنيان امر آخرت مثل همين دنياست هر قدر آنرا تحصيل كردي داري و هر قدر را كه تحصيل نكردي نداري پس معلوم شد كه هر كس بقدر همت خود خانه ساخته آن كس كه ميخواهد در آخرت شهنشاه باشد بايستي جميع اوضاع سلطنت را تحصيل كند و دايم سعي نكند كه همان اشرفها را تحصيل كند بلكه بايد از هيچ چيز رو نگرداند كه سلطان همه چيز ميخواهد و در هر درجه چيزي از براي سلطان ضرور است پس بايست بجميع اعمال عمل كند تا جميع ثوابها را داشته باشد و بهمه قسمي تقرب جسته باشد تا آنكه در آخرت سلطاني باشد مقتدر و از آن مرتبه سلطان كه گذشتي ديگر مردم رعيت هستند يكي باغچه دارد و يكي خانه دارد و يكي چهار رأس گوسفندي دارد يكي دو نفر شتري دارد هر كس بقدر وسعت خود و بقدر همت خود خانه در بهشت ساخته است حال مرديد بسم الله پول بياوريد و اوضاع و اسباب بخريد كه فردا كه بخانه ميرويد اثاث البيت داشته باشيد و اوضاعي بهمراهي خود [ص 251] ببريد و نعوذ بالله نباشيد از جمله كساني كه در غربت اين دنيا اصل آنچه داشته‌ايد هم برهن و بيع شرط گذاشته و قرض بالا آورده‌ايد و همه اوضاع ولايت را فروخته و بهاي قرض داده‌ايد و قبالِها را تسليم مشتريها نموده چون بولايت رويد دست از پا درازتر و هيچ نداريد پس ان شاء الله بيائيد در ولايت غربت بناي معامله و تجارتي بگذاريم و چيزي نفع كنيم و از مايه نخوريم و دين را پينه كهنه جامه دنيا نكنيم و منافع پيدا كنيم آنقدر كه مايحتاج ولايت را بخريم كه چون از اين سفر پر خطر كه قطعه‌ايست از سقر برگرديم خانه آباد و املاك و اوضاع داشته باشيم مجملاً پس چون پيغمبران و اوصياي ايشان سلاطين دنيا و آخرت ميباشند و بعيش پست قناعت نميكنند و شرفي هم نيست كه قناعت كنند ايشان جميع اقسام بندگي را ميخواهند بكنند تا جميع اقسام ثواب را ببرند چرا كه عمل قيمت ثواب است هر كس عملي برد ثوابي باو مي‌دهند پس ايشان طالب جميع اقسام ثوابند پس ثمن همه ثوابها را مهيا ميفرمايند حال در بهشت درجه و مقامي است كه بآن نميرسند مگر صابران در محنتها و مصيبتها و صابران بر كشته شدن در راه خدا و اسير شدن و پايمال شدن و امثال اينها حال چه كنند آيا طلب اينها را نكنند و اين درجات را تحصيل نكنند يا بكنند اگر نكنند اعظم درجات سلطنت را روز قيامت ندارند پس سلطان نخواهند بود و مثل ساير رعيت بايد باشند ايشان هم خيمهٔ بزنند و چهار رأس گوسفند بچرانند و اگر اسباب سلطنت بايد باشد پس بايست اسباب آنرا مهيا كرد و اعظم اسباب آنرا خداوند اجر صبر بر مصيبت قرار داده و فرموده انما يوفي الصابرون اجرهم بغير حساب يعني اجر صابران را خدا بي‌حساب ميدهد و نعمت بي‌حساب پادشاهان ضرور دارند كه هر چه از آن انفاق كنند تمام نشود و همچنين ميفرمايد الذين اذا [ص 252] اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون اولئك عليهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئك هم المهتدون يعني كساني كه هر گاه مصيبتي بايشان رسد انا لله گويند كه كنايه از صبر و رضا و تسليم است بر ايشان باد صلواتي از پرورنده ايشان و رحمتي و ايشان هدايت يافته‌گانند و همچنين ميفرمايد ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة تا آخر آيه يعني خدا خريد از مؤمنين جان و مالشان را و در بهاي آن بهشت را داد بايشان حال بدهند آنچه را كه فروخته‌اند تا بگيرند آنچه را كه خريده‌اند يا نه و ميفرمايد لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون تا آخر آيات يعني گمان مكن كه كساني كه كشته شدند در راه خدا مرده‌اند بلكه زنده‌اند و در نزد خدا روزي ميخورند و فرمود و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم في الارض تا آخر آيه يعني ميخواهيم كه منت گذاريم بر كساني كه مردم ايشان را ضعيف انگاشتند در زمين و ايشان را پيشوايان قرار دهيم و ايشان را وارث ملك كنيم كه بازگشت ملك بايشان شود و ايشان را سلطان كنيم در زمين حال اين جزاي آن است كه ايشان ضعيف باشند در زمين در اولِ بار خلاصه درجِها هست در آخرت كه انسان بآنها نميرسد مگر بآن زحمتها و محنتها و مصيبتها و قتل و غارتها حال هر يك از انبيا و اولياء از اين ثمن بقدر طاقت خود ادا ميكنند و هر ثمني را كه طاقت دارند متحمل ميشوند و هر يك را كه طاقت ندارند متحمل نميشوند و آن درجه از دست ايشان ميرود و آن درجه را در آخرت ندارند پس جامع جميع مراتب كسي است كه همه آن ثمنها را بدهد پس هيچكس اينگونه متاع را بيش از حضرت سيدشهدا عليه السلام نخريده و بقدر او كسي متحمل مصيبت و محنت نشده و جميع آن ثوابهائي كه اينگونه [ص 253] ثمن داشت آن بزرگوار داد و جميع آن درجات را صاحب شد پس آن بزرگوار صاحب آن مقاماتي كه بعد خواهد آمد شدند پس در رويه بندگي لازم شد كه ايشان متحمل انواع محنتها و مصيبتها بشوند و همه را بجان خود بخرند تا صاحب آن درجات رفيعه بشوند بلكه اعظم درجات بهشت از مصيبتهاست چرا كه بندگي دو جوره است يكي آنكه در اداي آن راحتي براي جان و تن هست يكي آنكه نه پس آنكه راحتي از براي جان و تن دارد خود طبيعت انسان هم ميل بآن ميكند چرا كه طبع ميل براحت دارد و اما آنكه طبع را ناگوار است پس البته انسان بايد كه چنان نفسي در بندگي داشته باشد كه راحت خود را نطلبد و ميل مولاي خود را بدهد پس هر چه بندگي ناگوارتر بر نفس باشد و دشوارتر بر او باشد البته اجر او عظيم‌تر خواهد بود بجهت آنكه اخلاص زياده ميخواهد و ترجيح مولي را زياده ضرور دارد و از اين است كه گفته‌اند افضل الاعمال احمزها يعني افضل اعمال و بهتر آنها آنست كه دشوارتر باشد و از اين است كه انبيا و اوليا هر گاه دو كار پيش ايشان آيد كه يكي بر ايشان دشوارتر باشد و يكي آسانتر البته آن دشوارتر را اختيار كنند تا خالص‌تر در اطاعت مولاي خود باشند پس معلوم است كه ناگواري نفس از آن چيزهاست كه باو ضرر دارد يا بمال او يا بعزت او يا بميل و شهوت او يا ناموس او يا جان او پس هر چه از اين جور باشد البته بر نفس گرانتر آيد و اجر آن عظيم‌تر باشد پس از اين جهت انبياء و اولياء دايم گرفتار بلاها و محنتها و مصيبتها بودند و لله و في الله بر آنها صبر ميكردند تا درجات ايشان عظيم‌تر باشد پس بلا اعظم نعمتهاي خداست براي بنده مؤمن چرا كه آن ثمن درجه بلندتر است آيا نمي‌بيني كه اگر بكسي يك قروش دهند آن ثمن يك چهاريك شكر است مثلاً يا ثمن ده من [ص 254] كاهست و اگر بكسي ده تومان انعام كنند آن ثمن يك قيراط الماس است و اگر بكسي ده‌هزار تومان بدهند آن ثمن يك ملك بزرگ است و اگر بكسي يك كرور بدهند آن ثمن يك شهر عظيم است حال اگر سلطاني بكسي هزار تومان انعام كند البته نعمت بآن عظيم‌تر است از آنكه باو صد تومان داده‌اند و نعمت صد تومان عظيم‌تر است از آنكه بآن ده تومان داده باشند بجهت آنكه بهزار تومان چيزي بيشتر ميتوان خريد و بصد تومان آنرا نميتوان خريد و بصد تومان ميتوان چيزي خريد كه بده تومان آنرا نميتوان خريد حال همچنين است در امر آخرت و چون يافتي كه عملها ثمن ثوابهاست پس هر عمل كه بآن ثوابي بيشتر ميتوان خريد آن عظيم‌تر است از آنكه بآن ثوابي كمتر ميتوان خريد پس چون عمل مردم نعمت خداست بايشان و بتوفيق و تأييد اوست پس بهر كس كه عملي انعام كرده كه بر نفس او گرانتر است آن نعمت اعظم است از آن عمل كمتر و آسانتر كه بديگري انعام كرده است پس باين دليل شريف ثابت شد كه بلا اعظم نعمتهاي خداست بر بنده مؤمن و بايد بر آن صبر كند و از جهت آن شكر كند خدا را و ممنون باشد كه باو چنين ثمني انعام كرده‌اند كه چنان ثوابهاي عظيم بآن ميتوان خريد و در اين معاني كه عرض شد احاديث بسيار رسيده چنانكه در كافي از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمودند كه شديدترين از حيثيت بلا پيغمبرانند پس كساني كه بعد از ايشانند پس هر كس كه شبيه‌تر است بايشان بعد هر كس كه پس از ايشان شبيه‌تر است و از پيغمبر صلي الله عليه و آله پرسيدند كه بلاي كه در دنيا شديدتر است فرمودند پيغمبران پس هر كس بايشان شبيه‌تر باشد بعد هر كس بعد از ايشان شبيه‌تر باشد و خدا مؤمن را مبتلا ميكند بقدر ايمانش و خوبي [ص 255] عملش هر كس ايمانش صحيح باشد و عملش نيكو بلايش شديد ميشود و هر كس عقلش سبك باشد و عملش ضعيف بلايش كم ميشود و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه عظيم اجر هرآينه با عظيم بلاست و خدا هيچ قومي را دوست نميدارد مگر آنكه ايشان را مبتلا ميكند و فرمودند كه براي خدا بندگانند در زمين از خالص بندگان او كه نازل نميشود از آسمان تحفهٔ بزمين مگر آنكه بغير ايشان ميدهد و نازل نميشود بلائي مگر آنكه بايشان ميدهد و فرمودند بسدير نامي كه اي سدير خدا وقتي كه بنده را دوست ميدارد او را فرو ميبرد در بلا و ما و شما صبح و شام در بلائيم و فرمود مؤمن مثل كفه ترازوست هر چه ايمان او زياد ميشود بلاي او زياد ميشود و فرمود در بهشت منزله‌ايست كه بآن نميرسد بنده مگر آنكه بلائي بجسد او برسد شخصي شكايت كرد بآن بزرگوار از ناخوشيها و خود آن حضرت بسيار ناخوش ميشدند حضرت فرمودند اگر مؤمن بداند كه در مصيبت چه اجري است هرآينه آرزو ميكند كه كاش او را با مقراض بچينند و حضرت باقر فرمودند كه خدا گاه گاه هديه براي مؤمن ميدهد ببلا چنانكه شخص براي عيال خود گاه گاه هديه ميبرد و خدا مؤمن را از دنيا پرهيز ميدهد چنانكه طبيب مريض را پرهيز ميدهد و از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند كه آيا مؤمن بخوره و پيسي و مانند آنها مبتلا ميشود فرمودند آيا بلا نوشته شده است مگر براي مؤمن و فرمودند مؤمن بهر بلائي مبتلا ميشود مگر به برطرف شدن عقل و همچنين از اين احاديث بسيار است پس معلوم شد كه بلا اعظم نعمتهاي خداست بر بنده چرا كه بآن درجات رفيعه براي بنده حاصل ميشود و نفس او از دنيا و نعمت دنيا منزجر ميشود و روي بخداوند عالم خواهد كرد چنانكه شنيدي و ان شاء الله دانستي .

[ص 256] فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه حكيم است و اين عالم را بر نهج حكمت آفريده است بطوري كه پيش دانستي پس از حكمت بالغه او آنست كه از براي هر عملي اثري قرار داده است چرا كه نور مشيت او در هر چيز عكس انداخته است و در آئينه قابليت آن چيز برنگي و شكلي درآمده است و چون از آئينه قابليت آن عكس افتد با آن رنگ و شكل عكس افتد چنانكه مي‌بيني كه آفتاب را نوري است شبيه و مانند او و چون در شيشِهاي بسيار عكس اندازد كه هر يك از آن شيشِها برنگي و شكلي باشند در هر شيشهٔ آن نور صاف لطيف رنگي و شكلي گيرد پس از يك شيشه عكس سبز افتد و از يك شيشه عكس قرمز افتد و از يك شيشه عكس بنفش افتد و از يك شيشه عكس آبي افتد و همچنين از هر يك شكلي پديدار گردد و آن رنگها و شكلها هيچيك در آفتاب و نور آفتاب نبود و نيست و در آن شيشِها پيدا شد و هر يك از آن شيشِها كه از خود رنگي و شكلي نداشته باشند رنگ آفتاب را بهمان طور كه هست بنمايند و شكلش را تغيير ندهند البته حال كل اين موجودات بمنزله آن شيشِها هستند كه هر يك بصفتي هستند و رنگي و شكلي دارند و نور مشيت خدا در آنها برنگ و شكل آنها درميآيد پس چون از آنها عكس بيرون اندازد مناسب آنها عكس افتد پس از اين جهت هر چيز را در دنيا يك اثري و خاصيتي است و هر عملي تأثيري دارد و اصل تأثير از مشيت خداست اما در بطن آنها آن تأثير رنگي و شكلي و خاصيتي ديگر گيرد چنانكه در مثل مشاهده كردي پس از اين جهت خداوند براي هر عملي اثري قرار داده است و چون آن اثرها را كسي نميدانست لازم شد كه خدا پيغمبران بفرستد و كتابها نازل فرمايد و شريعتها قرار دهد [ص 257] و خواص هر چيز را بيان فرمايد تا هر كس بخواهد كه از آنچه اثر بد دارد پرهيز كند پرهيز كند و هر كس نخواهد از روي بصيرت هلاك شود پس اين شريعتها بعينه كتابهاي طبي است كه در آن كتابها خاصيت هر دوائي و غذائي را بمردم فهمانيده‌اند حال هر كس ميخواهد غذا و دواي مناسب خورد و بدنش سالم شود و هر كس ميخواهد غذا و دواي مضر خورد و خود را هلاك كند و مردم هم مختارند در استعمال آن دوا و غذا پس اين شريعتها هم بهمان طور بدون تفاوت خاصيت هر عمل را بيان كرده‌اند و فرموده‌اند خاصيت راستي اين و خاصيت دروغ اين خاصيت عدل اين و خاصيت ظلم اين پس خواص جميع اعمال را بيان كرده‌اند و كوتاهي در هدايت و احسان بمردم نكرده‌اند و ايشان طبيب نفوس و بدنها بوده‌اند و صلاح و فساد نفسها و بدنهاي مردم را بيان كرده‌اند و خير و شر آنها را بآنها فهمانيده‌اند و حال بعضي عملها هست كه نفعها و ضررهاي دنيائي دارد و اثر آنها در اين دنياست و بعضي عملها هست كه اثر آنها در برزخ است و بعضي عملها هست كه اثر آنها در آخرت است بطوري كه پيشتر شرح كرده‌ام كه هر عمل كه بظاهر بدن شود اثر آن در ظاهر حيوة دنياست و هر عمل كه بخيال كرده شود اثر آن در برزخ است و هر عمل كه بدل كرده شود اثر آن در قيامت آشكار شود اما اعمال بدني دنيائي نيت نميخواهد و اثر خود را دارد خواه كسي آن را لله و في الله كند يا از براي غير خدا نمايد خواه عمداً كند خواه سهواً كند كه آن اثر بر آن مترتب است البته نمي‌بيني كه اگر كسي عمداً يا سهواً از براي خدا يا غير خدا شراب نخورد مست نميشود و مرضها كه از شراب بهم ميرسد باو نخواهد رسيد و ديوانگي نخواهد كرد و هر قوم كه شراب نخورند بهر طور [ص 258] كه هست آن فسادها كه از شراب در ميان قوم خورنده آن پيدا ميشود در ميان آنها پيدا نخواهد شد و همچنين هر گاه زنا نكنند و لواط ننمايند و معاملات خود را بانصاف كنند اگر چه از براي غير خدا بديها را ننمايند و خوبيها را كنند آن اثرهاي خوب در دنياي ايشان براي ايشان حاصل ميشود البته و امور دنياي ايشان باصلاح ميآيد و هر گاه آن كارهاي بد را بكنند اگر چه نفهميده و ندانسته باشد البته آن ضررهاي بد از براي ايشان حاصل ميشود يعني ضررهاي دنيائي اگر چه بدون اتمام حجت ضررهاي آخرتي نداشته باشند لكن خير و شر دنيائي البته بمردم ميرسد خواه از براي خدا كنند يا غير خدا بفهم چه ميگويم پس هر كس بخواهد كه امر دنياي او مضبوط شود اگر چه خدا را نشناسد و به پيغمبري پيغمبران اقرار نداشته باشد بايد موافق شرع هر زماني راه رود مجملاً اينها همه مقدمه بود و بطول انجاميد خلاصه اين دنيا و برزخ و آخرت همه ملك خداست و خير اين دنيا و آن عالم همه ثواب خداست و شرّ اين دنيا و آن عالم همه عقاب خداست و خير اين دنيا بهشت اين دنياست و خير آن عالم بهشت آن عالم و شرّ اين دنيا جهنم اين دنياست و شرّ آن عالم جهنم آن عالم و ثواب و عقاب هر عالم مناسب آن عالم است حال كفاري كه هستند چون بعضي اعمال ميكنند كه موافق حكمت است بايد جزاي خير ايشان بايشان برسد و چون از براي خدا و از روي ايمان قلبي نميكنند ثواب آخرت ندارند و چون مؤمنان بعضي بديهاي ظاهري ميكنند بايد عقاب ايشان در اين دنيا بايشان برسد و چون از دل و خيال نميكنند و ايمان دارند بايد عقاب آخرتي نداشته باشند پس اين دنيا بايد بهشت كفار و زندان ابرار باشد و همه بهشت و ثواب كفار در اين دنيا باشد و همه جهنم و عذاب مؤمنان هم در اين دنيا باشد اين است [ص 259] كه خدا ميفرمايد و لايحسبن الذين كفروا انما نملي لهم خير لانفسهم انما نملي لهم ليزدادوا اثماً يعني كفار گمان نكنند كه ما ايشان را كه مهلت ميدهيم خير است براي ايشان ايشان را مهلت ميدهيم كه گناه ايشان زياده شود و عذاب ايشان روز قيامت زياده شود و همچنين ميفرمايد لولا ان يكون الناس امة واحدة لجعلنا لمن يكفر بالرحمن لبيوتهم سقفاً من فضة و معارج عليها يظهرون و لبيوتهم ابواباً و سرراً عليها يتكؤن و زخرفاً و ان كل ذلك لما متاع الحيوة الدنيا يعني اگر خوف اين نبود كه مردم همه كافر شوند هرآينه براي كافران قرار ميداديم خانِهائي كه سقف آنها و پلِّهاي آنها و درها و تختهاي آنها همه از نقره باشد و همه طلاكوب باشد و همه اينها متاع دنياست يعني قابليتي ندارد پس معلوم شد كه ثواب كافر و عذاب مؤمن در دنياست حال مقتضي ثواب كفار آن است كه صاحبان دولت و ثروت و عزت باشند و همه صاحب سلطنت و رياست شوند تا ثوابهاي خود را دريابند و چون بآخرت آيند هيچ ثواب نداشته باشند چرا كه از براي خدا نكرده‌اند و مقتضي عزت و دولت و سلطنت ايشان آنست كه بر ملك مسلط شوند و بر دشمنان خود غالب آيند و ملك را براي خود خالص كنند و خداوند هم از كرم خود كه بهر كسي اجر عملش را ميخواهد بدهد متاع اين دنيا را مضايقه نكرده و بايشان بقدر قابليتشان داده و دشمن كفار مؤمنانند پس كفار را بر مؤمنان مسلط فرموده است و مؤمنان را در دولت ايشان مقهور و مغلوب قرار داده است و از اين جهت هميشه بايد مؤمنان در دولت ايشان اسير و ذليل و خار و قتيل باشند و هرگز در راحت نباشند تا ايشان لذت غلبه بر دشمن را بيابند و مؤمنان هم بعقوبت معاصي ظاهره خود برسند ولي حقيت مؤمنان هرگز باطل نشود و هميشه آشكار باشد چرا كه در بطلان آن لذتي براي كفار [ص 260] متصور نيست و آنها در بند دين نيستند و خدا ميداند كه در اين سرّ كه نوشتم آرامي است براي جان مؤمن و تن او و قلبش بر بلاها صبور ميشود و اگر اين را درست بفهميد بعد از اين لذتها از مصيبت و مغلوب بودن و ذليل بودن خواهيد برد و ديگر هيچ اكراه نخواهيد داشت راضي هستيم بقسمت پرورنده مهربان و خداوند رحيم رحمن آنچه كرده است همه موافق حكمت بوده است و درست است اللهم رضاً بقضائك و صبراً علي بلائك و شكراً علي آلائك پس چون در حكمت واجب شد كه در اين ايام غلبه با عاصيان و كافران و ظالمان باشد لازم شد كه مؤمنان در بلاها و فتنِها و مرضها باشند پس هر زمان كه از خود نعوذ بالله معصيتها ديديد و نعمت فراوان مشاهده كرديد ترسان و لرزان شويد كه عقاب معصيتها از پي است و شما مستدرج شده‌ايد چنانكه خدا ميفرمايد سنستدرجهم من حيث لايعلمون و املي لهم ان كيدي متين يعني ايشان را درجه بدرجه پائين ميبريم بطوري كه نميدانند و مهلت بايشان ميدهيم و تدبير من محكم است نعوذ بالله و هر زمان كه بلاهاي پي‌درپي ديديد خورسند شويد و شكر كنيد كه شخص آنكس را تربيت ميكند و بر بدي ميآزارد كه او را دوست ميدارد نه آنكس را كه در غم آن نيست پس خداوند شما را وقتي بر بدي ميآزارد كه شما را دوست دارد مجملاً چون لازم شد كه كافران بسلطنت و غلبه و عزت و نعمت باشند و دشمنان ايشان مغلوب باشند حكم شد كه مؤمنان در دنيا مقهور و مظلوم دست ايشان باشند تا هر يك از مؤمنان كه گناهي ظاهر دارند طاهر شوند بآتش عذاب ظلم ايشان و همان نصيب مؤمن باشد از جهنم و هر يك كه گناهي ندارند باعث بلندي درجِهاي ايشان باشد در آخرت چنانكه دانستي و چون ملك از دست خدا بيرون نميرود و باز رجعت هست [ص 261] چنانكه خواهي دانست خدا براي مؤمن دومرتبه خير دنيا و آخرت را جمع خواهد كرد و كافران را بشر دنيا و آخرت گرفتار خواهد كرد و آن وقتي باشد كه كافران بثواب عملهاي خود رسيده باشند پس از اين جهت لازم شد در حكمت كه پيغمبران و امامان و شيعِهاي خاص ايشان در اين دنيا در دولت باطل مقهور و مظلوم باشند و در دست ايشان اسير و كشته شوند و بانواع بلاها گرفتار شوند و ساير مؤمنان ضعيف هم بعقوبت معاصي خود برسند پس از اين است كه معصومان ببلاها گرفتار شدند و همگي را كشتند و اسير نمودند و بظاهر ذليل و خار كردند و آن بزرگواران هم صبر بر آن بلاها كردند و سرپيچي از مشيت خدا نكردند و رضا بتقدير خدا گرديدند و از روي رضا و رغبت بهمان بلاها تن دردادند صلوات الله و سلامه عليهم و اين سرّي عظيم و موعظهٔ جسيم بود قدرش را بدان كه باين پختگي از كسي نخواهي شنيد و در كتابي نخواهي ديد .

فصل - سرّي ديگر از اسرار مصائب اوليا و انبيا عليهم السلام آنست كه خداوند عالم جل شأنه در حكمت بالغه خود حكم فرموده است كه هر كس طاعت او را كند بثوابهاي ابدي فايض شود و هر كس معصيت او را نمايد بعذابهاي ابدي مبتلا شود و اين حكمي است كه تخلف از براي او نيست چرا كه مشيت خداوند اصل هر خير و كمال و نور و ثبات و دوام و قرار است و هر كس خود را بر صفت مشيت خدا كه محبوب خداست سازد و خالص از براي او شود و روي باو نمايد آن خير و كمال و نور باو پرتوافكن گردد و نوراني و كامل شود و هر كس از او روگردان شود و خود را بصفت خلاف آن آراسته كند ناقص و ظلماني گردد و اين حكمي است در حكمت كه خلاف‌پذير نباشد [ص 262] چنانكه مي‌بيني كه هر كس رو بآفتاب كند نوراني شود و هر كس پشت بآفتاب كند ظلماني شود و چون هيچكس نتواند كه چنانكه بايد خود را بر صفت رضاي خدا آراسته سازد و از صفاتي كه ناپسند اوست خود را پيراسته كند و حق طاعت او را نتواند بجا آورد بايستي كه همه هلاك شوند چنانكه ميفرمايد كه لو يؤاخذ الله الناس بظلمهم ماترك عليها من دابة يعني اگر خدا مردم را بظلمشان ميگرفت هرآينه جنبندهٔ در روي زمين نگذاشتي پس باين جهت كه كسي حق طاعت او را نتوانستي ادا كرد بايستي كه نجات‌يابنده در دنيا نماند البته پس خداوند خواست كه در حكمت تدبيري فرمايد كه جمعي از بندگان مؤمنان نجات يابند پس اسباب فضلي مهيا فرمود كه بآن واسطه جمعي از بندگان نجات يابند و آن اسباب آن بود كه جمعي از بندگان خود را برگزيد و ايشان را عين محبت خود قرار داد و محبوب خود آفريد و ايشان را هيئت رضاي خود قرار داد چنانكه در دعاست كه لا حبيب الا هو و اهله يعني حبيبي نيست مگر محمد صلي الله عليه و آله و اهل بيت او و ايشان را چنانكه يافتي در جلد اول معصوم و مطهر و مبرا از جميع هيئتهاي غضب خود خلق كرد كه نفس محبت و رضاي او شدند و هيچ شايبه اكراه در وجود ايشان نبود پس ايشان را حجتها و اولياي خود قرار داد و ايشان را از خلق خود برگزيد و ايشان را در ميان خلق آشكار كرد تا چون هر كس دست تولا بدامان ايشان زند و خود را متصل بايشان سازد نور ايشان كه نور رضاي خداست او را فرا گيرد و پسنديده خدا شود و هر كس از ايشان روگردان شود ظلمت دوستي دشمنان ايشان و ظلمت مخالفت ايشان او را فرا گيرد پس اهل غضب او شود پس تولاي ايشان را سبب نجات خلق قرار داد و دشمني ايشان را سبب هلاك پس عين تولاي ايشان [ص 263] عين نجات و عين رضاي خدا شد و دشمني ايشان عين هلاك و عين غضب خدا شد پس از اين جهت فرمود كه قل لااسئلكم عليه اجراً الا المودة في القربي يعني بگو اي پيغمبر بخلق كه من از شما هيچ مزدي نميخواهم مگر دوستي اهل بيتم بعد بجهت آنكه خيال نكنند كه اين را بجهت خود فرموده فرمود كه قل ما سألتكم من اجر فهو لكم يعني آن مزدي كه من از شما خواستم براي منفعت خودتان خواستم و نفع بخود شما دارد و اين خطاب را بآنها كردند كه باين مزد وفا ميكنند و ادا مينمايند اما بآنها كه هرگز دوست نميداشتند فرمود كه قل لااسألكم عليه من اجر و ما انا من المتكلفين يعني من از شما طايفه هيچ اجري نميخواهم و من از تكلف‌كنندگان نيستم كه كاري را كه از شما برنميآيد از شما بطلبم پس جمعي را از براي ولايت آل‌محمد عليهم السلام خلق كرد و عهد ولايت از ايشان گرفت و ايشان هم بآن عهد وفا كردند و ميكنند پس ايشان چون اهل ولايت شدند اهل رحمت و نور و خير شدند و طينت ايشان را از عليين آفريد و از بهشت و بسوي بهشت بازميگردند چرا كه فرمود كما بدأكم تعودون يعني چنانكه ابتداي خلقت شماست بازگشت شما هم بر همان نهج است پس از هر جا آمده‌ايد بهمانجا عود خواهيد كرد بفهم كه چه ميگويم پس آل‌محمد عليهم السلام اسباب فضل شدند و باين جهت فرمود كه قل بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا هو خير مما يجمعون يعني بگو بمردم كه بفضل و رحمت خدا خوشحال شويد آن بهتر است از آنچه شما گرد هم ميآوريد از اموال دنيا و ساير اعمال و افعال و عبادتها و طاعتها يا آنكه آن فرح شما افضل عبادتهاي شماست و آن توكل شما بفضل و رحمت خدا از جميع عملهاي شما افضل است و هيچ عبادت شما بآن نميرسد پس چون ايشان اسباب فضل و رحمت شدند و بايستي كه [ص 264] مؤمنان بايشان متمسك شوند و ولايت ايشان را بورزند و توكل بر ولايت ايشان كنند تا نجات يابند چنانكه در فصل دوستي ايشان سابقاً دانستهٔ پس خواستند كه بطوري در اين عالم جلوه كنند كه مؤمنان را بطور سهولت بدوستي خود بدارند و اگر ايشان را آلايشي است از دشمنان پاك كنند تا در ولاي خود خالص كنند ظاهر شدند بطوري كه مردم بناچار يعني ناچار طبيعي رو بايشان كنند و متمسك بايشان شوند تا آنكه باين واسطه امر بر ايشان سهل شود و بسهولت و آساني نجات يابند و از براي اين تدبيرها بود كه شايد بعضي بعد از اين ذكر شود و از جمله آنها اين بود كه بطور مقهوريت و مغلوبيت و مظلوميت و ابتلا و مصائب جلوه كنند آيا نمي‌بيني كه ميان دو برادر بواسطه اعراض بعضي كدورتها اتفاق ميافتد و نزاعها واقع ميشود و از يكديگر ميرنجند و باصطلاح قهر ميكنند اما چون پاي غير در ميان ميآيد و مصيبتي بر آن برادر وارد ميآيد و آن غير ميخواهد او را بكشد يا اسير كند يا ذليل نمايد اين برادر ديگر طاقت نميآورد و رنجش خود را طبعاً كنار ميگذارد و بكلي فراموش كرده بنصرت برادر برميآيد و در غم او شريك ميشود و بر او ميگريد حال اگر چه بعضي شيعيان را اعراض فرو گرفته باشد بطوري كه احساس محبت را در دل نكنند و لكن چون حكايت مصائب و محن ايشان در ميان ميآيد دل او ميسوزد و اشكش ميريزد و محبت او بحركت درميآيد و بيزاري او از دشمنان بحركت درميآيد و ايشان را لعن مينمايد و طعن ميزند و بيزاري ميجويد و آيا نمي‌بيني كه شايد در وقتي احساس محبت ايشان را نميكني و لكن نعوذ بالله اگر كسي بايشان ناسزائي گويد نزديك است كه يا خود را بكشي يا او را و از حال طبيعي بيرون ميروي و عقل و هوش از سر تو ميپرد حال چنين است مصيبت [ص 265] محبوب امري است كه دل مرده را زنده ميكند و بي حركت را بحركت درميآورد و محبت خفته را بيدار ميكند پس باين واسطه همان شكستن دل و ريختن اشك و هيجان حرارت محبت گناهان او را ميريزد و او را پاك و پاكيزه ميكند و از لوث گناهان او را شست و شو ميدهد چنانكه از سيدشهدا عليه السلام مروي است كه فرمودند كه نيست بندهٔ كه بچكد از دو چشم او درباره ما قطرهٔ يا اشك بزند دو چشم او درباره ما مگر آنكه خدا او را جا ميدهد بسبب آن در بهشت سالهاي دراز و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه بفضيل فرمودند كه مي‌نشينيد و سخن ميگوئيد عرض كرد بلي فداي تو شوم فرمودند بدرستي كه آن مجالس را دوست ميدارم پس احيا كنيد امر ما را اي فضيل پس خدا رحمت كند كسي را كه احيا كند امر ما را اي فضيل كسي كه ما را ياد كند يا ما را ذكر كنند در نزد او پس بيرون آيد از چشم او مثل بال مگسي ميآمرزد خدا براي او گناهانش را اگر چه زياده از كف دريا باشد و از آن حضرت عليه السلام مروي است كه فرمودند كه نفس كشيدن مهموم براي ظلمي كه بما رسيده تسبيح است و همّ او از براي ما عبادت است و پوشيدن سرّ ما جهاد است در راه خدا پس فرمود واجب است كه بطلا نوشته شود و باز آن حضرت فرمودند كه هر كس چشم او اشك بگردد براي خوني كه از ما ريخته شده است يا حقي كه از ما كم كرده‌اند يا عِرضي از ما كه بيحرمتي شده است يا از يكي از شيعيان ما خدا جا دهد او را در بهشت سالهاي دراز و هم آن حضرت فرمودند كه هر كس ما در نزد او ذكر شويم پس اشك او بريزد خدا رخساره او را بر جهنم حرام كند و باز فرمودند بمسمع كه كسي گريه نميكند از براي ما و براي آنچه بما رسيده مگر آنكه خدا او را رحمت ميكند پيش از آنكه [ص 266] اشك از چشم او بيرون آيد پس چون جاري شود اشكهاي او بر گونه او اگر يك قطره از اشكهاي او بيفتد در جهنم هرآينه خاموش ميكند حرارت جهنم را بطوري كه ديگر حرارتي در جهنم نماند و از حضرت امام رضا عليه السلام مروي است كه فرمودند كه هر كس ياد كند مصيبت ما را و گريه كند براي آنچه بما كرده‌اند با ما خواهد بود در درجه ما در روز قيامت و هر كس ياد كند مصيبت ما را پس گريه كند و بگرياند چشم او گريان نشود روزي كه چشمها گريان باشد و كسي كه بنشيند در مجلسي كه احيا ميشود در آن امر ما نمي‌ميرد دل او روزي كه دلها مرده باشد و از آل رسول عليهم السلام مروي است كه فرمودند كه هر كس گريه كند و بگرياند درباره ما صد نفر را بهشت براي او واجب ميشود و هر كس بگريد و بگرياند پنجاه نفر را بهشت براي او واجب ميشود و هر كس بگريد و بگرياند سي نفر را بهشت براي او واجب ميشود و هر كس بگريد و بگرياند ده نفر را بهشت براي او واجب ميشود و هر كس بگريد و بگرياند يك نفر را بهشت براي او واجب ميشود و هر كس خود را بگريه بدارد يعني گريه نكند و لكن خود را بگريه بدارد بهشت براي او واجب ميشود و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه هر كس ما را ياد كند يا ما در نزد او ذكر شويم پس بيرون آيد از چشم او مثل بال مگسي ميآمرزد خدا گناهان او را اگر چه مثل كف دريا باشد و از اين قبيل احاديث بسيار است و در كتابهاي مصيبت مأثور است پس معلوم شد از آنچه عرض شد كه يك سبب از اسباب مصيبت ايشان آن است كه شيعيان ايشان متذكر مصيبتهاي ايشان شوند و باين واسطه محبت ايشان بهيجان آيد و مودتهاي خفته ايشان بيدار شود و آتش دوستي ايشان در سينِهاشان شعله‌ور گردد و باين واسطه توجه تام بمبدء از براي ايشان حاصل شود [ص 267] و چون توجه تام بنور مشيت خدا بنمايند جميع ظلمات معاصي كه براي ايشان حاصل شده بود جميعاً از بدن ايشان برود و سر تا پا نوراني شوند و همين يك وجه از طريق شفاعت ايشان است كه باين طور شفاعت عاصيان شيعيان خود را فرموده‌اند و همين قدر در باب مصايب كليه انبياء و اولياء كافي است .

مقصد دويم

در بعضي از اسرار شهادت سيدشهدا عليه السلام است و در اين مقصد نيز چند فصل ايراد ميشود .

فصل - بدانكه شك نيست كه خداوند عالم جل شأنه كامل است و صنعت او هم كامل است و شك نيست كه خلق مختار باشند و صاحب شعور و ادراك البته بهتر است از آنكه مضطر و بي‌فهم باشند و خداوند قادر مختار بهتر را نميگذارد و بدتر را اختيار كند پس البته خلق خود را مختار خواهد آفريد و چگونه ميشود كه آنچه را كه بهتر است بگذارد و آنچه را كه پست‌تر است اختيار كند و حال آنكه پيغمبران خود را عتاب ميفرمايد بترك اولي و حال آنكه ايشان را امر باخلاق و صفات خود كرده پس معلوم است كه ترك اولي از صفات خدائي نيست و الا ايشان را بآن عتاب نميكرد پس چون خواست كه عالم را بطور اختيار خلق كند اول دريائي آفريد كه هر قطرهٔ از آن دريا قابل هر صورتي بود و صالح براي آنكه هر موجودي از آن ساخته شود بود پس خداوند بمشيت خود قطرات آن دريا را بطوري آفريد كه قابل آن بودند كه هر گاه از ايشان سؤالي كند جواب دهند و مختار در جواب دادن باشند پس از ايشان سؤال كرد كه آيا من خداي شما نيستم [ص 268] پس آن قطرِها جواب دادند اما بعضي پيش‌تر و بعضي پستر و اول كسي از آنها كه جواب داد اشرف كاينات و اول موجودات شد و آنكه بعد از آن بلافاصله جواب داد آنكه از او پست‌تر بود بيك درجه و همچنين مرتبه بمرتبه هر كس بر حسب مرتبه خود جواب دادند پس اول كسي كه از قطرات آن دريا جواب گفت حضرت اول موجودات و خاتم كاينات شد صلوات الله عليه و آله و ايشان در آن عالم عرش شدند بعد از ايشان حضرت امير صلوات الله عليه و آله جواب فرمودند و در آن عالم كرسي شدند و ظاهر شد كرسي ولايت بدوازده برج كه آن دوازده تفصيل كرسي ميباشند پس حضرت امير در مقام كرسي مقام كليت را دارند و مقام كرسي مقام ولايت كليه است و در مقام بروج يكي از بروجند و اين بروج دو مقام دارند يكي مقام اجمال در كرسي و يكي مقام تفصيل در مقام افلاك پس حضرت امام حسن عليه السلام جواب فرمودند و مقام آفتاب آن عالم را گرفتند بعد حضرت امام حسين عليه السلام جواب گفتند و مقام ماه آن عالم را گرفتند بعد حضرت بقية الله اعني امام عصر جواب فرمودند و مقام مريخ آن عالم را گرفتند بعد هشت امام ديگر جواب دادند و ساير افلاك ديگر آن عالم شدند كه چهار فلك معلوم ديگر و فلك بروج و فلك منازل و فلك رأس و فلك ذنب باشد بعد حضرت فاطمه عليها السلام جواب فرمودند پس زمين آن عالم شدند پس عالم تمامي آراسته شد كه آن عالم را عالم لاهوت گويند و هيچكس از اولين و آخرين در آن عالم نبود و نيست و هيچكس در آن عالم راه ندارد بلكه هيچ پيشي‌گيرندهٔ بر آن عالم پيشي نگرفته است و هيچ ملحق‌شوندهٔ بآن عالم ملحق نشود و هيچ ادراك‌كنندهٔ ادراك آن عالم را نتواند كرد و اگر يك ذره از خاك آن عالم را در تمام هزارهزار عالم [ص 269] بيندازند نور و بها و صفاي او تمام آن عالمها را فرو گيرد و از شدت گرمي او همه عالمها بسوزند و بگدازند چرا كه هيچ چشمي را طاقت ديدار آن ذره نيست و بالاي ادراكهاي همه خلق است بفهم كه چه ميگويم پس چون خداوند ايشان را آفريد پيش از جميع موجودات زيرا كه پيش از همه اجابت كردند پس هيچ خلقي شبيه‌تر از ايشان بنور خداوند نشد و هيچكس بپاكي و يگانگي و صفاي ايشان نخواهد بود پس بدان واسطه كه ايشان شبيه‌ترين خلق خدا بودند بمشيت و نور و رضاي خدا ايشان حبيب حقيقي خدا شدند و محبوب حقيقي خدا گرديدند و انوار رضاي خدا ظاهر و باطن ايشان را فرا گرفت بطوري كه از خودي ايشان اثري نگذارد و عين محبت خدا شدند و نفس حبيب و محبوب خدا گرديدند و بدين مقام ايشان نرسيدند مگر بجهت آنكه خدا را اختيار كردند و از خود چشم پوشيدند چنانكه بلور صافي خود را از ديده نگرندگان پنهان ميكند و فاني ميسازد و آفتاب عالمتاب را آشكار ميكند پس كه از آن بلور شبيه‌تر بآفتاب و هيئت كه از هيئت آن بلور مشاكل‌تر بآفتاب پس آفتاب مشاكل خود را دوست دارد و شبيه خود را البته برگزيند و جز او كسي را نبيند و نظر بچيزي جز او نكند و چنانكه تو هر گاه كسي را دوست داري اگر با او كسي را نبيني آنوقت محبت تو كامل است و اگر غير او را هم با او ببيني البته تو خالص در دوستي او نباشي و حضرت امام رضا عليه السلام ميفرمايد كه صاحبان عقل دانسته‌اند كه استدلال بعالم غيب نتوان كرد مگر بعالم شهاده پس از اين مثال پي بمحبت خدا ميبريم و ميگوئيم كه شك نيست كه خدا پيغمبر خود را دوست ميدارد و اوست حبيب او و شك نيست كه احدي را همسر او دوست نخواهد داشت و محبتش باو بي‌نهايت است پس مقتضي اين آن است كه بهيچ كس [ص 270] با آن ننگرد و بآن چشم كه باو مينگرد باحدي ننگرد و كسي را با او مساوي ننمايد بلكه اگر اندكي دقيق ميشوي عرض ميكنم كه ميبايد او را بخواهد و غير او را نخواهد مگر براي او و باو نگرد و بغير او ننگرد مگر براي او چون تا اين مقام آمدي عرض ميكنم كه كمال محبت آن است كه باو بنگرد و بغير او ننگرد مگر از چشم او و او را دوست دارد و غير او را دوست ندارد مگر از دل او و گوش باو دهد و بغير گوش ندهد مگر از گوش او و باو بدهد و بغير ندهد مگر بدست او و همچنين و اين است معني محبت حقيقي تمام كامل خالص و خدا البته به پيغمبر و اهل بيت طاهرين او سلام الله عليهم محبت كامل خالص دارد پس بايد ايشان را بخودِ ايشان خواهد و غير ايشان را بايشان و جميع مشيت او در كل اول تعلق بايشان گيرد و بغير ايشان بواسطه ايشان بفهم اين نكته نغز مشكل را كه مطالب عاليه در آن است .

فصل - بدانكه چون خلقت عالم لاهوت بانجام رسيد و انوار توحيد ظاهر و باطن ايشان را فرا گرفت از آفتاب تابان آن عالم نوري ساطع شد و از آن خداوند عالم ستارِهاي وجود صد و بيست و چهارهزار پيغمبران را خلق فرمود و چون مقام ايشان بيك درجه فروتر بود از مقام لاهوتيان در ايشان اندكي ظلمت پيدا شد چنانكه نور چراغ در مقام اول كه نهايت نزديكي اوست بچراغ بنهايت نوراني است و هيچ ظلمت در آن نيست و چون يك درجه دور شد اندكي تاريكي در آن پيدا ميشود و هر چه دورتر رود آثار تاريكي در آن بيشتر پيدا شود و نور كم‌تر شود تا آنكه بنهايت دوري رسد و آنجا نوري بسيار بسيار ضعيف در آن يافت شود و سر تا پا ظلمت شود حال همچنين چون درجه پيغمبران يك مرتبه دورتر است بقدر يك درجه در ايشان ظلمت [ص 271] هست و بهمان قدر ترك اولي از ايشان سر ميزند و بهمان قدر خلاف مشيت خداي عدل از ايشان ظاهر ميشود ولي نه آن قدري است كه ايشان را عاصي توان گفت چرا كه مقام ظلمت ايشان مانند ظلمت زبرجد و زمرد است كه تيرگي دارد اما در نهايت درخشاني و ته‌نمائي و صفا و آن تيرگي سبب سياه بودن ايشان نشود و پرده نشود كه زير آنها ديده نشود پس از نمايندگي خدا نيفتند و آن ظلمت ايشان را از پيغامبري و پيغام‌آوري نيندازد چرا كه پشت خود را مينمايند و اما در درجه اول بهيچ وجه سواد وجود ندارد يعني وجودي كه براي آن اثري باشد و سبب تيرگي اگر چه زمردي باشد بشود بلكه مثَل تاريكي در ايشان مثل يك سر سوزن سركه كه در درياي محيط داخل كني خواهد بود كه ابداً تغييري در دريا راهبر نشود و حكمي از براي سركه نتوان قرار داد و آن آب آب قراح مطلق باشد و اما در درجه دويم آن قدر باشد كه في الجمله طعم را تغيير دهد اما نه آن قدر كه اسم آب از آن برداشته شود مجملاً خداوند از نور وجود پيغامبران شعاعي خلق كرد مانند شعاع آفتاب از آفتاب يا آنكه از ابر فيض ايشان آبي نازل كرد و آن آب را شيرين‌تر از عسل و سفيدتر از عاج و خوشبوتر از مشك و كافور و نرم‌تر از مسكه خلقت فرمود و آن آب را در زير عرش مقام ايشان قرار داد و همين آب است درياي صاد و درياي نون و آب مزن كه خدا در قرآن ياد فرموده است و خداوند از ثفل اين آب كه جانب خودي او باشد خاكي پاكيزه خلقت كرد كه سفيدتر بود از نقره و گياه آن زعفران بود و ثمر آن مشك و سنگريزه آن مرواريد و مرجان و ياقوت و الماس بود كه آن زمين عليين باشد كه خدا در قرآن ياد فرموده است و آن آب را خدا بر آن زمين جاري كرد با دست راست خود پس آن آب و گل را خمير فرمود [ص 272] و ممزوج كرد ولي چهار رسد آب بود و يك رسد از صافي آن زمين پس آبي روان حاصل شد كه قابل خوردن شد و قابل زراعت بآن شد و اگر بآن صفاي اول بود مانند هواي لطيف بود و بكار خوردن و زراعت نميآمد بعد از آن خداوند درختي آفريد در همان زمين طيب طاهر كه آن درخت مزن باشد كه در قرآن ناميده است كه افرأيتم الماء الذي تشربون ءانتم انزلتموه من المزن ام نحن المنزلون يعني خبر دهيد از اين آبي كه ميآشاميد شما او را از مزن نازل كرديد يا ما نازل كرديم خدا نازل كرد و شك و شبهه در آن نيست پس خداوند آن آب را بر آن درخت نازل فرمود و از آن درخت آبي ميچكيد در زمين محشر ميدانم كه آنچه نوشتم معما بود و هيچكس آن را نميفهمد پس في الجمله اشارهٔ قرار ميدهم كه صاحبان هوش بهره از آن برند پس ميگويم آن آب كه از ابر فيض ايشان نازل شد آب وجود بود و آن زمين كه از ثفل آن آب خلق شد آن زمين اجابت و ماهيت طيبه بود و آن دو كه با هم تركيب شد آب عقل از آنها بعمل آمد كه درياي صادي است كه در زير عرش مشيت خداست و درياي حيوة است بعد از آن آب قطرِها چكيد بدرخت مزن كه مقام روح است و شاخهاي نازك بسيار دارد و ميوِهاي آن همه مرواريد است و ساقش از زبرجد سبز است و از آن درخت چكيد در زمين عالم محشر كه عالم ذر باشد كه زمين نفوس است پس آن آب ريخت در زمين عالم محشر و با خاك آن عالم مخلوط شد نميدانم چه ميگويم و تو چه ميفهمي و نميدانم كه گمان ميكني اينها تأويل است يا حقيقت باري پس خداوند از عكس نور پيغمبران ظلمتي خلقت كرد و در آن ظلمات چشمهٔ خلقت كرد در نهايت حرارت و بخار رنگش سياه‌تر از قير و طعمش تلخ‌تر از حنظل و بويش گنديده‌تر از جيفه [ص 273] مَسّش بُرنده‌تر از تيزاب و گرم‌تر از آتش و از كف آن آب خداوند زميني خلقت كرد خبيث نجس گنديده تيره پس از آن بخاري نجس برخواست و با خالص آن زمين ممزوج شد پس آبي شد كه آب حميم باشد پس آن آب در آن زمين جاري شد و خداوند با دست چپ آن آب را با آن زمين تركيب كرد پس درختي آفريد كه آن درخت زقوم بود كه در قرآن خدا آنرا ياد كرده كه ان شجرة الزقوم طعام الاثيم يعني درخت زقوم طعام گناهكاران است پس آب بطور بخار بالا آمد و بشاخهاي آن درخت نشست و از آن درخت بطور بخار بالا آمد تا بزمين محشر رسيد كه همان زمين عالم ذر باشد و اين هم معمائي بود كه گويا نفهميدي و بايد اشاره بآن كنم تا بفهمي پس آن ظلمات كه عرض شد ظلمات ماهيت بود و آن چشمه آب ماده جهل كلي بود و كف آن صورت جهل بود و آن دو تركيب شدند و آب حميم جهل پيدا شد و از آن بدرخت زقوم رسيد كه مقام ممات باشد كه ضد حيوة است و از آنجا بزمين محشر رسيد كه عالم نفوس باشد و در آنجا آن دو آب كه عبارت از آب شيرين و آب تلخ باشد كه خدا ميفرمايد كه هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح اجاج يعني آن يك آب شيرين گواراست و آن ديگري آب شور تلخ و آن دو آب را خدا بر آن زمين جاري كرد و آن زمين را با آب شيرين و تلخ آميخت و گل كرد و مخلوقات را از آن گل آفريد پس از اين جهت جميع مخلوقات صاحب دو جهت شدند نوري و ظلمتي و هر يك قابل آن شدند كه طاعت كنند و طاعتشان بواسطه آن آب شيرين است و معصيت كنند و معصيتشان بواسطه آب تلخ است و بر اين مطلب احاديث گواهي ميدهد چنانكه در كافي مروي است از حضرت باقر عليه السلام كه فرمودند كه [ص 274] خداي تبارك و تعالي وقتي كه خلق كرد خلق را خلق كرد آب شيريني و آب شور تلخي پس ممزوج شدند آن دو آب پس گرفت گلي از سطح زمين و حركت داد آنرا حركت شديدي پس گفت باصحاب دست راست و ايشان مانند ذرّ راه ميرفتند كه برويد ببهشت بسلامت و گفت باصحاب دست چپ كه برويد بسوي آتش و باك ندارم و در حديثي ديگر فرمود كه خدا قبضهٔ از آن خاك كه آدم را آفريد گرفت پس بر آن آب شيرين ريخت و چهل روز آن را گذاشت پس بر آن آب شور تلخ ريخت و چهل روز آن را گذاشت پس چون رسيد آن گل آنرا گرفت و حركت شديدي داد پس بيرون آمدند مانند ذرّ از طرف راست و چپ تا آخر حديث و باين مضمون احاديث بسيار است پس معلوم شد كه علم ما مفسّر احاديث است و احاديث دليل و هادي ما و شاهد صدق مطالب ما و اگر انصاف دهي ميفهمي كه علم ما از ايشان است و لحن ما از لحن ايشان خلاصه خداوند خلق را در آن عالم از خاك عالم ذرّ و اين دو آب خلق كرد و از اين جهت مردم قابل طاعت و معصيت شدند و قابل تكليف و امر و نهي شدند و اگر در ايشان همان آب شيرين بود قابل معصيت نبودند و اجري بر طاعت نداشتند و آنگاه مجبور بودند بر طاعت و اگر آب شيرين نداشتند مجبور بر معصيت بودند و قابل طاعت نبودند و مذمتي بر عصيان نداشتند و قدرتي بر طاعت پس خدا ايشان را از هر دو آفريد كه قابل هر دو باشند كه اگر طاعت كنند ثوابي داشته باشند و اگر عصيان كنند عقاب بر ايشان روا باشد و سر اختيار در همه كس جاري باشد و هر كس از اينكه عرض شد عدول كند البته در جبر واقع خواهد شد يا آنكه از اهل تفويض خواهد شد و هر دو كفر است بنص كتاب و سنت و صريح دليل عقل .