ديدهٔ خواهم كه باشد شهشناس تا شناسد شاه را در هر لباس
پس مردم نميدانند كه كه را ميبينند و الا غير از ايشان كسي ديگر را صاحب كمال و خير و نور نديدهاند تدبر كن در كلام سيدشهدا صلوات الله عليه كه ميفرمايد در دعاي عرفه ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتي يكون هو المظهر لك متي غبت حتي تحتاج الي دليل يدل عليك و متي بعدت حتي تكون الآثار هي التي توصلني اليك عميت عين لاتراك و لاتزال عليها رقيباً يعني اي خدا آيا از براي غير تو پيدائي هست كه تو پيدا نباشي و او پيدا باشد و او تو را نشان بدهد كي پنهان شدي كه محتاج بدليلي باشي كه دلالت بر تو كند و كي دور شدي كه خلق تو مرا بسوي تو رسانند كور باد چشمي كه تو را نبيند و حال آنكه دايم ديدهبان اوئي و اين پيدائي كه امام ميفرمايد باجماع شيعه بايد آلمحمد عليهم السلام باشند چرا كه پيدائي خدا صفت خداست و غير ذات خداست يقيناً چرا كه خدا باطن و پنهان هم هست و از صفات خداست ظاهر و باطن پس ظاهر صفت خداست و اگر ذات خدا بودي بايستي كه ديگر پنهان نباشد و حال آنكه هم پيدا و هم پنهان است پس معلوم شد كه پيدائي خدا صفت خداست و صفت خدا غير خداست چنانكه پيشترها دانستهٔ و غير خدا خلق خداست و اول خلق خدا ايشانند باجماع شيعه چنانكه دانستي پس معلوم شد كه ايشان كه اشرف و اول خلق خدايند بايد ظاهر خدا و پيدائي خدا باشند چنانكه در حديثي فرمودند مائيم ظاهر خدا در ميان شما ما را از نور ذات خود اختراع كرد [ص 210] و امر خلق خود را بما واگذاشت پس معلوم شد كه ايشان ظاهر خدايند حال در دعا فرمود كه از براي غير تو پيدائي نيست پس همه پيدائيها پيدائي خداست پس معلوم شد كه پيدا نيست چيزي مگر آلمحمد عليهم السلام بد نگفته است شاعر كه :
يار بيپرده از در و ديوار در تجلي است يا اولي الابصار
پس پيدائي نيست مگر پيدائي ايشان باز بد نگفته است شاعر كه :
اگر بر ديده مجنون نشيني بجز ليلي دگر چيزي نبيني
اگر از اين چشم كه من ميبينم و براي تو مينويسم نظر كني بجز نور مقدس آلمحمد عليهم السلام دگر چيزي نبيني پس ايشانند جلوهكننده از جميع ذرات موجودات و ايشانند كه پر كردهاند فضاي عالم امكان را بوجود مقدس خود چنانكه در دعاي رجب است بهم ملأت سمائك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت يعني خدايا بآلمحمد عليهم السلام پر كردي فضاي آسمان خود را و زمين خود را تا ظاهر شد كه خدائي جز تو نيست پس جلوهٔ نيست مگر جلوه ايشان و كمالي نيست مگر عين كمال ايشان و جميع خيرها و نورها همه جلوه و پيدائي ايشانند و ايشانند صاحب همه آن مقامات و ايشانند كه پر كردهاند بصفت خود جميع فضاي عالم امكان را پس هر كس خاضع براي كسي شده براي ايشان شده اگر چه نداند براي كه شده و هر كس طالب چيزي شده طالب ايشان شده اگر چه نداند طالب كه شده آيا نميشنوي كه مردم در بازارها و مسجدها ميگويند مطلوب كل طالب علي بن ابيطالب يعني هر كس كه چيزي را طلب كرده علي بن ابيطالب را طلب كرده اگر چه نداند كه كه را طلب ميكند و هر كس چيزي را دوست ميدارد او را دوست داشته اگر چه نداند كه كه را دوست داشته [ص 211] بد نگفتهام در مثنوي :
شور مجنون از تو ليلي آيتي است سوز وامق از تو عذرا آلتي است
از خطا خوانند ليلي را نگار وز غلط گويند عذرا بود يار
هر كه بيني طالب نيكو بود خود نكوئي جلوهٔ زان رو بود
پس هيچ كس طالب كسي ديگر نباشد و همه كس طالب ايشانند و دوست ايشان ولي دوست خود را نميشناسند كه كيست و نام آن چيست و بغلط اسمها ميگويند و فرق مابين مؤمن و كافر همان است كه مؤمن ميداند طالب كيست و دوست چيست و كافر نميداند و همچنين هيچ كس براه باطل نميرود مگر بتسويل هوا و هوس نام ايشان را بر سر آن ميگذارد آنگاه او را دوست ميدارد آيا از كسي شنيدهٔ كه بگويد ميدانم كه فلان چيز بد است و او را دوست ميدارم كه بد است حاشا بلكه ميگويد خوب است و او را دوست ميدارم و خوبي از آلمحمد است عليهم السلام نهايت بغلط اسم خوبي را بر آن ميگذارد و يا اشتباه ميكند و چنان ميپندارد كه خوب است و او را دوست ميدارد پس همه كس دوست ايشانند نهايت بعضي ايشان را ميشناسند بعضي نميشناسند و همچنين هر كس تعظيم كسي ميكند و او را عظيم ميبيند نور عظمت ايشان را ديده و از اين جهت آنرا عظيم خوانده و هر كس هر كس را عالم ميبيند علم ايشان را ديده و هر كس كسي را كامل ميبيند كمال ايشان را ديده و هر كس كسي را جواد ديده جوادي ايشان را ديده چه بگويم بد نگفته است آن شاعر كه :
ما في الديار سواه لابس مغفر و هو الحمي و الحي و الفلوات
يعني نيست در جميع شهرها جز او صاحب تاج و نگيني اوست جميع آنچه ديده ميشود و پيداست و باز آن شاعر ديگر بد نگفته است كه :
لو جئته لرأيت الناس في رجل و الدهر في ساعة و الارض في دار [ص 212]
يعني اگر نزد او بروي جميع مردم را در يك تن خواهي ديد و جميع روزگار را در يك آن خواهي يافت و جميع زمين را در يكجا خواهي مشاهده كرد حال همچنين است اگر ايشان را بشناسي و چشم تو باز شود و پيدائي آنها بر تو آشكار شود نخواهي ديد كمالي براي احدي مگر از براي ايشان بلكه چيزي را جز ايشان نخواهي ديد اين است كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد انا صلوة المؤمنين و صيامهم يعني منم نماز مؤمنان و روزه ايشان و در زيارت جامعه خواندهٔ كه ان ذكر الخير كنتم اوله و اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه اما بودن ايشان اصل هر خير چنان است كه دانستي پيش از اين و اما بودن ايشان فرع هر خير همين است كه در اينجا ذكر كردم بزبان گنگانه عاميانه علما بر من نقص نگيرند كه اين زبان عاميانه چيست مگر فلاني عاجز است از عبارات مغلق عربي هيهات اولاً آنكه من اين كتاب را از براي زنان و عوام نوشتهام و ثانياً نهايت اشكال در همين است كه كسي اين مطالب را باين زبانها بگويد و بطوري بگويد كه هر كسي از آن بهره ببرد باري پس آلمحمد عليهم السلام فرع هر خيري هم هستند چرا كه چيزي پيدا نيست جز ايشان و همه جلوه جلوه ايشان است لكن چشم بينائي ميخواهد كه ايشان را بهبيند و بشناسد از اين است كه حضرت امير فرمودند انا الآمل و المأمول يعني منم آرزوكننده هر خيري و منم كسي كه هر آرزوكنندهٔ مرا آرزو ميكند بفهم چه فرموده است و ببين كه آنچه در عالم است يا آرزوكننده است يا آرزوكردهشده پس ، ليس في الدار غيره ديار ، يعني آنچه هست ايشانند و صفتها و نورهاي ايشان پس ايشانند اصل هر خير و فرع هر خير و مأوي و منتهاي هر خير ببين كه اگر آئينهخانه باشد و تو در آن آئينهخانه باشي چيزي در [ص 213] آئينهخانه غير از تو هست بلكه نيست مگر تو و صفات تو و نورهاي تو بلكه هرگز نور چيزي با چيزي شمرده نميشود نميبيني كه اگر در خانه چراغي باشد و كسي بپرسد كه در خانه چيست خواهي گفت چراغ و نخواهي گفت چراغ و نور چراغ چرا كه نور چراغ صفت چراغ است و چراغ بنور خود چراغ است و بينور چراغ نيست پس همين كه چراغ گفتي نور لازم آن هست همچنين جميع آنچه در عالم است نور ايشان است پس نيست چيزي جز ايشان و ايشان بينور نباشند هرگز پس كمالي از براي احدي جز ايشان نيست و فضلي جز فضل ايشان نيست پس من چه از فضل ايشان بشمرم و كداميك را ذكر كنم پس همان بهتر كه بهمين كليات اختصار نمايم و اگر فهميده باشي كه چه گفتم ديگر در هيچ فضيلتي در نخواهي ماند و حقيقت همه را خواهي يافت ان شاء الله و چون كلام باينجا رسيد دوست داشتم كه شطري از فضل محبت ايشان عرضه دارم تا چون مقدار شرافت محبت ايشان را بداني شوقت در محبت ايشان زياد شود و بر محبتت بيفزايد و بآن واسطه خير دنيا و آخرت را دريابي پس بجهت شرح اين مطلب عزيز شريف بايد دو فصلي عنوان كنم .
فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه ازلي است كه زوال از براي آن نيست و تغيير و تبديل در وجود او راه ندارد و بدين واسطه فنا در آن راهبر نيست و اول جلوهٔ كه از آن ذات مقدس ظاهر شده است نور مقدس پيغمبر است و ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين و چون آن بزرگواران جلوه و صفت خداوند هستند محبوب خدايند چرا كه هر كس دوست ميدارد كسي را كه بر صفت آن باشد و ايشان عين صفت خدا هستند و از اين جهت محبوب خدايند [ص 214] چنانكه در دعاست كه لا حبيب الا هو و اهله يعني حبيبي نيست مگر او و اهل بيت او سلام الله عليهم و چون صفت خدا هستند پس ايشان هم ازلي باشند و معني آنكه ازلي باشند آن است كه ايشان هم دايم و باقي ميباشند و هلاكت در وجود ايشان راهبر نيست چنانكه در تفسير آيه كل شئ هالك الا وجهه وارد شده است كه هر چيزي هلاك ميشود مگر آلمحمد عليهم السلام كه وجه الله ميباشند و از اين جهت در زيارت ميخواني السلام علي الاصل القديم يعني سلام بر اصل باقي دائم قديم و حضرت امير فرمودند انا صاحب الازلية الاولية يعني من صاحب ازلي اولي هستم و فرمودند در حديث شريفي كه حاصلش اين است كه ما بهستي خدا هست بوديم ازلي ابدي پس چون صفت خدا هستند ازلي و ابدي هستند و با وجود اين محتاج بخدايند و از خدا فيض يابند و خدا خالق ايشان است پس معني ازلي بودن ايشان اين است كه خدا ايشان را خلق كرده و هميشه هستند و ديگر فاني نميشوند و هستي ايشان را اول و آخري نيست همين قدر را اگر بفهمي و بداني كفايت ميكند و تفصيل اين را در ساير كتابها و درسها نوشتهام و گفتهام و اينجا نميشود كه بيش از اين بيان كنم خلاصه ايشان صفت خدايند و چون صفت خدايند محبوب خدايند بلكه خود ايشان عين محبت خدايند چرا كه محبت خدا صفت خداست و ايشانند صفت خدا پس خداوند عالم خلق را خلق كرد از براي طاعت و بندگي خود تا چون طاعت و بندگي بكنند پاينده و دائمي شوند چنانكه فرمودند خلقتم للبقاء لا للفناء يعني شما را از براي باقي بودن خلق كردند نه از براي فاني شدن و باقي بودن كه انسان در تعب و مصيبت و محنت باشد كه حسني ندارد پس وقتي باقي بودن خوب است كه در راحت و نعمت و خوشگذراني باشد و معلوم است كه همه [ص 215] راحتها و نعمتها و خوشيها در تقرب بخداست و آراسته شدن بصفت خدا چرا كه اصل هر خير و كمال و نعمت و راحت از آن پيدا شود كه شخص بنور خدا منور شود و بصفات خدا آراسته شود پس راحت حاصل نشود مگر آنكه شخص اطاعت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه صفت خداست و نور خداست نمايد و از اين جهت خداوند فرمود كه قل ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله يعني بگو اگر شما دوست خدائيد متابعت كنيد مرا تا خدا شما را دوست دارد پس خدا كسي را دوست نميدارد مگر آنكه خود را بصفات دوست او بيارايد و دوست خدا محمد و آلمحمد است عليهم السلام پس هر كس خود را بصفات ايشان بيارايد مناسبت بايشان پيدا كند پس چون مناسبت بايشان كه حبيبند پيدا كرد حبيب شود و خود صفت خدا شود و معلوم است كه صفت خدا فنا و زوال ندارد و معلوم است كه صفت خدا در تعب و محنت و رنج نباشد و جميع خيرها و كمالها از براي او حاصل ميشود پس سبب نجات ابدي و نعمت سرمدي متابعت پيغمبر صلي الله عليه و آله باشد و خدا امر نكرده است كسي را مگر بصفت ايشان كه محبوب اوست و نهي نكرده است مگر از صفات دشمنان كه مبغوض خدا هستند و خدا ايشان را دشمن ميدارد پس معلوم شد كه هر كس نجات ميخواهد بايد خود را بصفات آلمحمد عليهم السلام آراسته كند حال انسان را مرتبههاي بسيار است از فؤاد او و عقل و روح و نفس و طبع و ماده و مثال و جسم او و هر يك از اينها بايد خود را آراسته كنند بصفات آلمحمد عليهم السلام تا محبوب خدا شوند و چون محبوب خدا شوند خدا ايشان را بهيچ عذابي معذب نكند چرا كه هيچ كس رنج دوست خود را نخواهد و دوست خود را نيازارد و دوست محبوب خود را نيازارد البته و اين اطاعت كردن ايشان [ص 216] همان ولايت و محبت ايشان است چرا كه اطاعت خود را بشكل محبوب كردن است و محبت ميل شخص است بسوي محبوب خود و نهايت ميل متصل شدن بمحبوب است و از آن بيشتر اتحاد با محبوب است و چون با محبوب خود متصل شود و متحد شود بشكل و رنگ و صفت او شود پس نهايت ميل آن است كه بصفت آن شود و هر چه از اين معني كم گذارد نقص در اتحاد اوست با محبوب خود و چون ببرهان معلوم شده است كه كسي متحد با ذات ايشان نشود پس نهايت محبت شخص بايشان آن است كه خود را بصفات ايشان آراسته كند و متحد با صفات ايشان بشود پس اطاعت عين محبت باشد و محبت عين اطاعت در هر مقام پس ولايت آلمحمد عليهم السلام اطاعت ايشان باشد و هر چه از اطاعت كم گذارد در ولايت ايشان تقصير كرده باشد و اين است معني آنكه بعضي پيغمبران در ولايت آلمحمد عليهم السلام تأمل كردند يعني در طاعتي از طاعتها تأمل كردند و الا حاشا كه نبي معصوم در اصل دوستي و اقرار متعارفي ايشان كوتاهي كند پس تأمل ايشان تأمل در بعضي عبادات و طاعاتست حال چون تو را آن مرتبِهائيست كه شنيدي تو بايد كه بهر مرتبهٔ ولايت ايشان را كه طاعت ايشان است داشته باشي و مردم در اين ولايت مختلفند بعضي بيشتر دارند بعضي كمتر بقدر اطاعتشان حال اطاعت جسم تو آنست كه بواجبات و مستحبات كه فرمودهاند عمل نمائي و از محرمات و مكروهات كه فرع اعداي ايشان است دوري كني اين است كه حضرت امير عليه السلام فرمودند من اقام الصلوة فقد اقام ولايتي يعني هر كس نماز را برپا دارد ولايت مرا برپا داشته است و اما اطاعت مثال تو آنست كه خيالها كه محبوب خدا باشد نمائي و از هر خيال كه مكروه خداست اجتناب نمائي و دائم آن [ص 217] صورتهاي محبوب خدا را بخاطر بگذراني تا بآنها انس گيري و محبتت بآنها بيفزايد و هرگز صورتهائي را كه خدا زشت ميدارد بخاطر نگذراني تا وحشتت از آنها زياد شود از حضرت عيسي عليه السلام مروي است كه فرمودند موسي شما را امر كرد كه زنا نكنيد من شما را امر ميكنم كه خيال زنا نكنيد چرا كه خانه كه در آن آتش كنند سقفش سياه ميشود بفهم كه چه ميگويم و چنانكه انسان بهر چه روز انس ميگيرد شب او را بخواب ميبيند همچنين آنچه در دنيا بآن انس گرفتي در آخرت با آن محشور ميشوي كه فرمودند المرء مع من احب يعني شخص روز قيامت با دوستش محشور ميشود و عبادت نفس تو آنست كه علمهائي كه محبوب خداست و از محبوبان خداست تحصيل كند و از علمهائي كه مبغوض خداست و از دشمنان خداست اعراض كند و از سخط خداوند عالم خائف باشد و هرگز از مكر او ايمن نگردد چرا كه اين صفات صفات دشمنان آلمحمد عليهم السلام است نشنيدي كه فرمودند كذب من زعم انه معنا و هو متمسك بفرع غيرنا يعني دروغ ميگويد كسي كه گمان ميكند كه او با ماست و بفرع غير ما چسپيده است پس با دوستي ايشان نميسازد كه كسي بعلم غير ايشان چسپيده باشد و كشكول گدائي برداشته در درِ خانه دشمنان خدا و رسول گدائي كند و خود را بصفت آنها بيارايد حديث است كه خدا وحي كرد به پيغمبري از پيغمبران كه بگو ببندگان من كه نخورند خوراك دشمنان مرا و نپوشند لباس دشمنان مرا و نروند براه دشمنان من كه ايشان هم دشمن من شوند چنانكه آنها دشمن منند پس دوست هرگز خود را بسيرت دشمنان محبوب خود نيارايد چرا كه آنها بواسطه همان سيرت دشمن خدا شدهاند پس چون تو خود را بسيرت دشمن ايشان بيارائي تو هم دشمن شوي [ص 218] نميبيني كه اگر نجاستي در خاك افتد و بماند تا خاك شود و بشكل و رنگ خاك درآيد خاك باشد و طاهر شود و چون سگي در نمكزار افتد و نمك شود و بشكل و رنگ نمك درآيد پاك شود پس دوستي و دشمني بهمان صفات است اگر تو بصفت دشمنان شوي دشمن شوي و چون بصفت دوستان شوي دوست شوي و اطاعت عقل تو آن است كه بر يقين شوي از اصول دين خود كه يقين صفت خدا و دوستان خداست و از شك و ظن و وهم دوري كني چرا كه صفت دشمنان خداست و همچنين اميدوار بفضل خدا شوي كه صفت دوستان است و مأيوس از رحمت او نشوي كه صفت دشمنان است پس اگر از پي دين خود نروي تا تحصيل يقين نمائي و شك داشته باشي بصفت دشمنان باشي حضرت امير عليه السلام فرمودند كه شك را بخود راه ندهيد كه شك كنيد كه اگر شك كنيد كافر شويد و عبادت فؤاد تو آن است كه محبت خدا و رسول و آلمحمد و اولياء ايشان عليهم السلام را داشته باشي و عارف بحق ايشان شوي بمعرفت نورانيت و معرفت نورانيت همين است كه ما در اين كتاب نوشتهايم پس هر گاه محبت اولياء بورزي بفؤاد خود كه حقيقت تو است عبادت كردهٔ و اگر دشمني ورزي خود را بصورت دشمنان آراسته و دشمن باشي و همچنين اگر انكار نمائي خدا و رسول و آل او عليهم السلام را پس دشمن شوي چرا كه انكار صفت دشمنان است و دشمنان بواسطه صفات خود دشمن شدهاند و خدا هيچكس را در اصل خلقت بد نيافريده بعمل خود مردم بد شدهاند پس هر گاه عمل تو عمل بدان شد تو هم بدي پس معلوم شد كه هر مرتبهٔ از مرتبههاي تو بايد عبادتي كند و عبادت هر يك اين بود كه عرض شد و چون حقيقت تو حاكم است بر عقل و عقل بر علم و علم بر عمل ظاهري اگر درجه اعلاي تو [ص 219] درست باشد و درجه پائين قصوري داشته باشد ناقصي لكن هالك نيستي چرا كه اصل كه درجه بالاست درست است و تا ريشه در آب است اميد ثمري هست ، پس جميع اين اعمال بمنزله درختي هستند كه ريشه آن در فؤاد تو است و تنه آن در عقل تو است و فروع كلفت آن در نفس تو است و نازكتر از آن در مثال تو است و برگهاي آن در بدن تو است اگر ريشه تنها درست باشد و تنه آن بشكند اميد روئيدن هست و اگر فروع آن بشكند و ريشه و تنه درست باشد زودتر ميرويد و اگر ريشه و تنه و شاخها درست باشد و آن شاخهاي نازك بشكند زودتر ميرسد و اگر آنها همه درست باشد و برگي بيفتد بزودي زود اميد رسيدن آن برگ هست حال همچنين اگر محبت فؤاد درست باشد و شكي در عقل راهبر شود اصلاح ميشود و اگر محبت و يقين درست باشد و در علم نقصي پيدا شود زود درست شود و اگر محبت و يقين و علم درست باشد و خيال فاسدي آيد زودتر اصلاحپذير شود و هر گاه آن چهار درست باشد و نقصي در اعمال ظاهري پديد آيد بزودي زود درست شود اگر چه هر يك از اينها كه فسادي پيدا كند نقص باشد از براي ايشان پس هر گاه ريشه در آب است و تنه بشكند نقص كلي است و گناه عظيم است و لكن چون روئيد و خواهد روئيد كفاره آن بشود و اگر آن دو درست شد و شاخه شكست گناه عظيم است و لكن باز ميرويد چون روئيد كفاره آن بشود و اگر آنها همه درست است و برگي افتاد باز برويد و چون روئيد كفاره آن شود پس اين است كه فرمودند حب علي حسنة لاتضر معها سيئة و بغضه سيئة لاتنفع معها حسنة پس حب علي كفاره جميع گناهان شود چنانكه مشاهده كردي و گويا بچشم خود ديدي و اما نعوذ بالله اگر ريشه در آب ولايت نباشد اگر تنه درختي تازه داري عماقريب ميخشكد و هيمه شود و اگر شاخهاي تازه داري [ص 220] عماقريب همه چوب خشك شود و هيمه شود و هيمه را بايد سوخت خدا فرموده وقودها الناس و الحجارة يعني هيمه جهنم مردمند و سنگ كبريت و اگر خرواري برگ تازه داري عماقريب مشتي آتشگيرا شود و اسباب سوختن هيمِهاي كلفت شود پس بغض علي گناهي است كه هيچ طاعت با آن نفع نكند بفهم و بهبين با چشم بصيرت كه چگونه واضح كردم كه گويا با چشم ميتوان ديد پس محبت حضرت امير طاعتي است كه اشرف از آن طاعتي نيست و حسنهايست كه بهتر از آن حسنه نيست و خدا ميفرمايد كه ان الحسنات يذهبن السيئات يعني حسنهها گناهان را ميبرند و حب علي است كه همه حَسَنهاست و كلي حسنهاست و همه حسنها فرع اويند و شاخ و برگ اويند و عجب از آنكه اگر كسي گناه كند تا دم مردن آنگاه توبه كند گويند توبه او قبول ميشود و چنان ميشود كه گويا گناه ندارد و توبه يك عملي است از فروع محبت امير عليه السلام پس چگونه اصل محبت كفاره نشود و توبه نباشد پس خود محبت اعظم توبِهاست كه ممكن است و توبه بازگشت بسوي خداست و محب خود بازگشته است بلكه خود با محبوب است نهايت در فروع آن نقصي رفته است و خود آن بازگشت كفاره است و بودن خود او با محبوب سبب مغفرت است و مردم توبه ميكنند كه آنجا روند او خود آنجاست پس دوست در توبه است اگر چه توبه عملي نكرده باشد و چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم كه چنانكه در جلد معاد دانستهٔ مردم را صفاتي است ذاتي و صفاتي است عارضي و بسيار شود كه شخص ذاتش سعيد و طيب باشد و عرضش خبيث و بسا باشد كه ذاتش خبيث باشد و عرضش سعيد و ذات سعيد آن باشد كه از طينت آلمحمد عليهم السلام خلق شده باشد و ذات خبيث آن باشد كه از طينت اعداي ايشان خلق شده باشد و هر ذات كه از طينت آلمحمد [ص 221] عليهم السلام خلق شده باشد بر صفت ايشان باشد چنانكه حصهٔ از گل بحصه ديگر شباهت دارد در طعم و رنگ و صفت و هر طينت كه از طينت دشمنان خلق شده باشد شباهت بآنها دارد چنانكه حصهٔ از خاكستر بحصه ديگر شباهت دارد و دانستي كه هر كسي دوست شبيه و نظير خود شود چرا كه هر چيز از مانند خود قوت گيرد و از مخالف خود ضعف پيدا كند آيا نميبيني كه آتش از آتش قوت گيرد و از آب ضعف پيدا كند پس آتش از آتش نفع پيدا كند و سبب قوت حيات او شود و بآن واسطه ترقي كند و از آب ضعف پيدا كند و هر گاه آب دوامي پيدا كند و قوتي يابد آتش را فاني كند پس وجود طالب وجود است و از عدم گريزان است پس آتش طالب آن چيزي باشد كه وجود او را قوت دهد و از آن چيز گريزان است كه او را فاني كند پس باين قاعده شريفه هر چيز طالب مثل خود باشد و از مخالف خود گريزان باشد و با او دشمن باشد پس چون طينت كسي از طينت آلمحمد شد عليهم السلام لامحاله مايل بايشان باشد و ايشان را دوست دارد و از دشمنان ايشان طبعاً گريزان باشد و همچنين هر كس از طينت دشمنان باشد مايل بدشمنان باشد و از آلمحمد عليهم السلام گريزان باشد و ايشان را دشمن دارد چنانكه در حديث وارد شده است كه بسا آنكه كسي شما شيعيان را دوست دارد و نداند كه شما چه ميگوئيد و بسا آنكه شما را دشمن دارد و نداند كه شما چه ميگوئيد و چون حقيقت ذات هر كس فؤاد اوست پس هر گاه كسي بفؤاد ايشان را دوست دارد بحقيقت ايشان را دوست داشته باشد و بذات خود دوست داشته باشد و آنجا عرض راهبر نيست چرا كه جاي ذات است پس چنين كسي از طينت آلمحمد باشد عليهم السلام لامحاله و هر كس بفؤاد دوست دشمنان باشد لامحاله بذات خود خبيث باشد و عَرَضي نخواهد [ص 222] بود و اما ساير مرتبِها عَرَض برميدارد پس ميشود كه كسي بذات خود از طينت آلمحمد عليهم السلام باشد ولي خباثتي عَرَضي باو چسپيده باشد يا كسي از طينت دشمنان باشد و خوبي عَرَضي بآن چسپيده باشد و اگر اين مسئله را بتفصيل خواهي در جلد معاد رجوع كن كه مفصل نوشتهام پس شيعه گناهكار طيب الذات است و خبيث العمل و جايز نيست كه باو خبيث الذات گويند چنانكه مروي است كه عرض كردند بموسي بن جعفر عليه السلام كه اي پسر دختر رسول خدا اينجا مردماني هستند از دوستان شما كه شراب ميخورند و گناهان مهلك مرتكب ميشوند آيا رواست براي ما كه بايشان بگوئيم فساق فجار فرمودند نه والله فاسق فاجر نيست مگر ناصب ما و لكن بگوئيد مؤمن النفس خبيث الفعل طيب الروح والله بيرون نميرود دوست ما از دنيا مگر آنكه خدا و رسول و ما از او راضي هستيم و سببش آنست كه او با وجود همه آن گناهان محشور شود و رويش سفيد است و عيبش پوشيده است و دلش ايمن است و كمتر چيزي كه دوست ما بآن صاف ميشود اين است كه خواب هولناكي بهبيند يا ظلمي از دولت ظالمين باو رسد يا مرگ را بآن شديد كنند و اين كفاره گناهان او شود پس از دنيا بيرون ميرود بيگناه تمام شد حديث شريف پس معلوم شد كه چون ذات مؤمن پاك است و عالم محشر عالم ذاتهاست ميآيد در آن عالم بذات پاك و پاكيزه خودش و آن گناهان عَرَضي كه دارد اگر گناهاني است كه بظاهر خود كرده بعضي از خوفهاي دنيا و سختيهاي آن باو ميرسد و غالب شيعه گناهانشان اين جوره است پس آن ترسها و سختيها نصيب اوست از جهنم كه ديگر رنگ جهنم را نخواهد ديد مگر آنكه روز قيامت باو نشان دهند كه اگر گناهكار بودي جاي تو اينجا بود پس سرور او زياده شود كه از [ص 223] آنجا نجات يافته و هر گاه گناهان او گناهاني بود كه بخيال خود آن گناهان را كرده است بعضي از ترسهاي برزخ و سختيهاي آنجا باو رسد و اين جور طايفه كمي از شيعيان باشند و چون در برزخ آن سختيها باو رسد صاف شود و پاك گردد و اين جور بسيار كمند و بسا باشد كه بعضي مردم يافت شوند كه گناه را با دل خود كرده باشند و محبت آن گناه را در دل خود يافتهاند آن جماعت چون قيامت شود بيايند و از ترسهاي عرصات قيامت بايشان چندان برسد كه پاك شوند و اگر بآنها پاك نشود در ضحضاح جهنم آنرا ببرند تا آنجا پاك شود آنگاه بيرون آيد و حال آنكه از گناهان پاك شده باشد و داخل بهشت شود و اين بدترين دوستان است و هزاريك ايشان باين درد مبتلا نباشند و تفصيل آنرا در معاد ذكر كردهام و اينها همه در صورتي است كه از محبت ايشان غافل باشد و تجديد محبت ايشان را ننمايد و اگر تجديد محبت ايشان در اين دنيا در دل خود كرد و قلباً از دشمنان ايشان و صفات دشمنان ايشان بيزاري دارد و بر خود از مرتكب شدن بعضي معاصي خشمناك است و از خود بجهت آن صفتها بدش ميآيد و شرمسار است پس او از جمله كساني است كه از دنيا بيرون ميرود مثل طلاي بيغش و همان تجديد محبت حقيقي كفاره جميع گناهانش باشد و اگر بعضي مكروهات دنيا باو ميرسد از باب تربيت است كه حجت عليه السلام كه از پدر مهربانتر است او را تربيت ميكند تا مغرور نشود و بگناههاي خيالي و دلي نيفتد و از دنيا دل ببرد و اينها عذاب نيست و شيعه محب عذابي در دنيا و آخرت ندارد و تربيت لازم است و اگر فرزند خود را بخود واگذارند احتمال ميرود كه دنياي غراره او را مغرور كند و شياطين جن و انس دنيا را در نظر او زينت دهند و او را مايل بدشمنان و متاع دنيا كه جنت كفار [ص 224] است نمايند پس بجهت تربيت او را گرفتار ببعضي سختيها كنند و اگر نه خوف اين بود ابداً مكروهي بمؤمن نميرسيد چرا كه او گناهي ندارد و هميشه از گناهان خود تايب است بواسطه محبت موالي و سادات خود و كدام توبه از محبت خالصتر بلكه مردم توبه ميكنند كه دوست خدا شوند او خود دوست است پس گناهان دوست در دنيا و آخرت مغفور است اگر چه توبه ظاهري را بعمل نياورد و در آخرت ديوان معصيتها از براي او گشاده نميشود و ترازوي اعمال از براي او نصب نميشود چرا كه اينها وقتي ميباشد كه معصيتي در آخرت بيايد و فهميدي كه اينها از براي دوست مغفور ميشود و بآخرت نميآيد پس چه چيز را بكشند و چه چيز را بياورند و اما آنچه در بعضي احاديث شنيدهٔ كه شيعيان ما كسانيند كه عبادتشان چنين و اخلاقشان چنان و رفتارشان چنان باشد همه راست است صلوات الله عليهم درست فرمودهاند و من بايد اين معني را براي تو بطور مثل بياورم تا بفهمي هر گاه در فصل زمستان كسي را ببري بباغ خود ميگوئي در تعريف باغ خود كه اين درخت گلش چنين خوشبوست كه باغ را معطر دارد و رنگش برنگ آفتاب است و از شفافي چون آفتاب درخشان است و برگش مانند استبرق سبز است و اصل گلش مانند حرير بهشت است و تخمه گلش چنين است و تركيبش چنين و صد برگ دارد بعضي زرد و بعضي قرمز و بعضي سفيد و بعضي بنفش و همچنين صفتها از آن درخت كني و جاهل هر چه نگاه ميكند جز شاخه چوب خشك چيزي ديگر نبيند پس گويد اين درخت كه چنين نيست و هيچ از اين صفات در آن نيست حال امر چنين است وصف كردن ائمه شيعيان خود را و تو ميبيني كه در ايشان هيچ نيست تعجب ميكني كه اينها را كه شيعه ميگويند و ائمه اينها را شيعه خود خواندهاند و اين صفات در [ص 225] ايشان نيست و بسا آنكه حمل بر اين كني كه اينها منافقند حاشا عالم اعراض فصل زمستان است و سرماي اعراض بر وجود آنها غالب شده است و مانع از ظهور نور ايشان شده است و نميگذارد كه هيچ يك از آن صفات از آنها بروز كند مانند شخص مقدس متهجدي صالحي دايم الصوم دايم الصلوتي كه حال ناخوش شده است و از آن هيچ عبادت بروز نميكند و حسرت همه عبادات را دارد و از بيماريش بيزار است حال شيعه از موانع طاعتش بيزار است لكن مرض غالب شده و اختيار را از آن ظاهراً ربوده از مرض خود ناله ميكند و چاره هم ندارد ظاهرا چه كند مسكين حال شيعه دوست بجميع آن صفات حسنه آراسته است و جميع آن طاعات براي او نوشته ميشود و چون زمستان اين دنيا بگذرد و بهار عالم برزخ و آخرت درآيد آن وقت شاخ و برگ خواهد كرد و روز بروز گلها و شاخها و برگها از آن ميرويد و روز بروز درجه آن بالاتر ميرود وقتي كه مستضعفين در آنجا چون تكليف قبول كنند نجات يابند شيعه هم در آنجا شاخ و برگ بسيار كند و ترقي كند اگر چه كسي كه بزمستان اعراض نخشكد البته بنيه او قويتر باشد و بيشتر ترقي كند لكن سايرين هم بعد از زمستان بهار خواهند كرد و جميع صفات حسنه از براي ايشان حاصل شود بلكه جميع صفات حسنه كه از مخالفين سرميزند همه بشيعيان خواهد راجع شد و همه مال ايشان است چنانكه در جلد دويم كتاب شرح آنرا دادهام اگر تفصيل خواهي بآنجا رجوع كن حال ميخواهم كه فصلي ديگر عنوان كنم و بعضي احاديث در شأن شيعه در آن ذكر كنم كه سبب زيادتي شوق در تحصيل محبت شود و محبت باخوان و دوستان اهل بيت عليهم السلام بآن واسطه زياده شود .
[ص 226] فصل - بدانكه آنچه احاديث در اين فصل ذكر كنيم همه منقول از عوالم است و ديگر حاجت بذكر سند آنها نيست حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر كس خوشنود ميشود كه خدا جميع خيرها را براي او جمع كند پس علي را دوست دارد و دوست دارد دوستان او را و دشمنان او را دشمن دارد و حضرت امير عليه السلام فرمودند هر كس ميخواهد كه بداند آيا دوست ماست يا دشمن ما پس آزمايش كند دل خود را اگر دوست ما را دوست ميدارد دشمن ما نيست و اگر دشمن ميدارد دوست ما را پس دوست ما نيست و حضرت امام زينالعابدين عليه السلام فرمودند هر كس ما را دوست دارد نه از جهت دنيائي كه از ما باو برسد و دشمن ما را دشمن دارد نه از جهت نزاع دنيائي ميآيد روز قيامت با محمد و ابرهيم و علي عليهم السلام و در حديثي ديگر فرمودند كه اگر بيايد روز قيامت بگناهي مثل ريگ روان و كف دريا آمرزيده ميشود براي او و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند يا علي مستوجب بهشت است هر كه ترا دوست دارد و مستوجب جهنم است هر كه تو را دشمن دارد و فرمودند محكمترين دستگيرهاي ايمان حب في الله و بغض في الله است و دوستي دوست خدا و دشمني دشمن خدا است و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه هر كس بنشيند در نزد عيبگوي ما يا مدح كند غالي در ما را يا وصل كند قطعكننده از ما را يا قطع كند وصلكننده بما را يا دوست دارد دشمن ما را يا دشمن دارد دوست ما را بتحقيق كه كافر شده است بخدائي كه سبع المثاني و قرآن عظيم را نازل كرده است و از فقه رضوي نقل كرده است كه خدا وحي كرد بيكي از عباد بنياسرائيل كه در دل او چيزي افتاده بود كه اما [ص 227] عبادت تو براي من عزتي براي خودت پيدا كردهٔ و اما زهدت در دنيا راحتي براي خود پيدا كردهٔ آيا براي من وليي را دوست داشتهٔ و دشمني از دشمنان مرا دشمن داشتهٔ پس امر كرد خدا كه او را بجهنم بردند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند روزي بكسي دوست بدار براي خدا و دشمن بدار براي خدا كه دوستي خدا را در نخواهي يافت مگر باين و طعم ايمان را كسي نخواهد چشيد اگر چه نماز و روزهاش بسيار باشد تا اين طور نباشد تا آنكه راوي عرض كرد كه چگونه بدانيم كه چنين شدهايم و كيست دوست خدا كه او را دوست دارم و كيست دشمن خدا كه او را دشمن دارم اشاره بعلي كردند و فرمودند دوست اين دوست خداست او را دوست دار دشمن اين دشمن خداست او را دشمن دار دوست دار دوست اين را اگر چه كشنده پدر و پسر تو باشد و دشمن دار دشمن اين را اگر چه پدر و پسر تو باشد و فرمودند كه دوستي علي يك روز ثواب يك سال عبادت دارد و اگر بر آن بميرد داخل بهشت شود و فرمودند هر كس ميخواهد كه زندگيش مثل زندگي من باشد و مردنش مثل مردن من و داخل بهشتي شود كه خدا بمن وعده كرده است دوست دارد علي بن ابيطالب و ذريه او را و فرمودند هر كس بر محبت آلمحمد بميرد شهيد مرده هر كس بر محبت ايشان بميرد آمرزيده مرده هر كس بر محبت ايشان بميرد با توبه مرده هر كس بر محبت ايشان بميرد مؤمن كامل ايمان مرده هر كس بر محبت ايشان بميرد ملك الموت بشارت بهشت باو دهد پس نكير و منكر بشارت دهند و هر كس بر محبت ايشان بميرد او را به بهشت ببرند چنانكه عروس را بحجله برند هر كس بر محبت ايشان بميرد خدا زوار قبر او را ملئكه رحمت كند هر كس بر محبت ايشان بميرد بر سنت من مرده و از جماعت من است هر كس [ص 228] بر بغض ايشان بميرد روز قيامت آيد ميان دو چشمش نوشته است مأيوس از رحمت خدا هر كس بر بغض ايشان بميرد بوي بهشت نشنود و فرمودند يا علي جبرئيل مرا خبر داد كه خدا فرموده كه قسم بعزت خود خوردهام كه داخل جهنم نكنم يك نفر از دوستان علي را كه تسليم كرده باشد از براي او و اوصياء بعد از او و داخل بهشت نكنم كسي را كه ترك دوستي او را كرده باشد و تسليم براي او و اوصياء بعد از او نكرده باشد پسر عمر گويد كه از پيغمبر صلي الله عليه و آله پرسيديم از علي بن ابيطالب پس غضب فرمود و فرمود چه شده است جماعتي را كه نام ميبرند كسي را كه منزله او در نزد خدا منزله من است و مقام او مقام من است مگر نبوت آگاه باشيد هر كس علي را دوست دارد مرا دوست داشته و هر كس مرا دوست دارد خدا از او راضي شود و هر كس خدا از او راضي شود بهشت را باو مكافات كند آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد ملئكه براي او استغفار كنند و درهاي بهشت براي او باز شود كه از هر در كه خواهد بيحساب داخل شود آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد خدا كتاب او را بدست راست او دهد و مانند حساب پيغمبران حساب او را كند آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد بيرون نرود از دنيا تا از كوثر بياشامد و از درخت طوبي بخورد و جاي خود را در بهشت ببيند و مرگ را براي او آسان كند و قبر او را روضهٔ از روضهاي بهشت كند آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد بهر رگي كه در تن اوست خدا حوري باو دهد و او را شفيع هشتاد نفر از اهل بيتش كند و بهر موئي كه در تن اوست باغي در بهشت باو دهند آگاه باشيد كه هر كس علي را بشناسد و دوست دارد ملك الموت را خدا پيش او فرستد چنانكه پيش [ص 229] پيغمبران فرستد و خوف منكر و نكير را از او بردارد و قبر او را نوراني كند و بقدر هفتاد سال راه گشاد كند و روي او را سفيد كند روز قيامت آگاه باشيد كه هر كس دوست دارد علي را خدا او را در سايه عرش خود جا دهد با صديقان و شهدا و صالحان و از فزع اكبر او را ايمن كند و از خوف قيامت او را ايمن كند آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد حَسَنهاي او را خدا قبول كند و از گناهان او بگذرد و در بهشت رفيق حمزه سيدشهدا باشد آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد خدا حكمت در دلش قرار دهد و زبان او را بدرستي جاري كند و درهاي رحمت بر او بگشايد آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد ناميده ميشود اسير خدا در زمين و خدا بآن بر ملائكه و حاملان عرش مباهات كند آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد ملكي از زير عرش او را ندا كند كه اي بنده خدا عمل از سر گير كه خدا جميع گناهان ترا آمرزيد آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد ميآيد روز قيامت و روي او مثل ماه شب چهارده است آگاه باشيد كه هر كس دوست دارد علي را ميگذارد خدا بر سر او تاج كرامت و حله عزت باو ميپوشاند آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد ميگذرد بر صراط مثل برق جهنده و سختي گذشتن بر صراط را نيابد آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد مينويسد خدا براي او برائتي از آتش و برائتي از نفاق و گذشتن بر صراط و امان از عذاب آگاه باشيد كه هر كس دوست دارد علي را نامه عمل براي او گشوده نشود و ترازو براي او نصب نشود و باو گفته ميشود كه داخل بهشت شو بغير حساب آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد ايمن ميشود از حساب و ميزان و صراط آگاه باشيد كه هر كس بميرد بر حب آلمحمد مصافحه ميكند [ص 230] با او ملئكه و ارواح پيغمبران او را زيارت كنند و همه حاجات او قضا شود نزد خدا آگاه باشيد كه هر كس بميرد بر بغض آلمحمد كافر مرده است آگاه باشيد كه هر كس بميرد بر محبت آلمحمد مرده است بر ايمان و من ضامنم براي او بهشت را و فرمود هر كس مصافحه كند با علي گويا با من مصافحه كرده و هر كس با من مصافحه كند با اركان عرش مصافحه كرده و هر كس با علي معانقه كند گويا با من معانقه كرده و هر كس با من معانقه كند گويا با همه پيغمبران معانقه كرده و هر كس با دوست علي مصافحه كند خدا گناهان او را بيامرزد و داخل بهشت شود بيحساب و پسر عمر روايت كرده است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه هر كس توكل بر خدا خواهد اهل بيت مرا دوست دارد و هر كس ميخواهد از عذاب قبر نجات يابد اهل بيت مرا دوست دارد هر كس حكمت ميخواهد اهل بيت مرا دوست دارد و هر كس ميخواهد بيحساب داخل بهشت شود اهل بيت مرا دوست دارد والله هيچ كس ايشان را دوست نميدارد مگر آنكه نفع ميكند در دنيا و آخرت و فرمودند بسلمان اي سلمان هر كس دوست دارد فاطمه دختر مرا او در جنت است هر كس او را دشمن دارد در آتش است اي سلمان دوستي فاطمه نفع ميدهد در صد جا كه آسانتر آنها قبر و مرگ و ميزان و محشر و صراط و محاسبه باشد و فرمود ايها الناس اين پسر علي است يعني امام حسن عليه السلام بشناسيد او را قسم بحق كسي كه جان من در دست اوست كه او در بهشت است و دوستان او در بهشت ميباشند و دوستان دوستان او در بهشتند و فرمود كه دوستي علي ميخورد گناهان را چنانكه آتش هيمه را ميخورد و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه هر كس اهل بيت را دوست دارد و محقق كند دوستي ما را در دل خود [ص 231] جاري ميشود چشمِهاي حكمت بر زبان او و تجديد ميشود براي او عمل هفتاد پيغمبر و هفتاد صديق و هفتاد شهيد و هفتاد عابد كه هفتاد سال عبادت كرده باشند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه هر كس ميخواهد كه خدا را ملاقات كند و خدا باو توجه كند و رو نگرداند دوست دارد ترا اي علي و هر كس ميخواهد خدا را ملاقات كند و او از او راضي باشد پسر تو حسن را دوست دارد و هر كس ميخواهد خدا را ملاقات كند و بر او خوفي نباشد دوست دارد فرزند تو حسين را و هر كس ميخواهد خدا را ملاقات كند و گناهان او را خدا پاك كرده باشد دوست دارد علي بن الحسين را و هر كس ميخواهد خدا را ملاقات كند و چشم او روشن باشد محمد بن علي باقر را دوست دارد و هر كس ميخواهد خدا را ملاقات كند و كتاب او را بدست راست او دهد دوست دارد جعفر بن محمد صادق را هر كس دوست دارد كه خدا را ملاقات كند طاهر و مطهر دوست دارد موسي بن جعفر كاظم را و هر كس ميخواهد كه خدا را ملاقات كند و او خندان باشد پس دوست دارد علي بن موسي الرضا را و هر كس ميخواهد كه خدا را ملاقات كند و درجات او بلند شده باشد و بديهاي او به نيكيها بدل شده باشد دوست دارد محمد بن علي جواد را و هر كس ميخواهد كه خدا را ملاقات كند و حساب او را آسان كند و او را داخل بهشت عدن كند كه پهناي او پهناي آسمان و زمين است كه از براي متقيان است دوست دارد علي بن محمد هادي را و هر كس ميخواهد كه خدا را ملاقات كند و از فايزان باشد دوست دارد حسن بن علي عسكري را و هر كس ميخواهد كه خدا را ملاقات كند و ايمان او كامل شده باشد و اسلام او نيكو شده باشد دوست دارد حجة بن حسن منتظر را اينهايند ائمه هدي و اعلام تقوي هر كس ايشان را [ص 232] دوست دارد و موالات ايشان ورزد من ضامنم از براي او بهشت را شخصي بامام موسي عليه السلام عرض كرد كه از دوستان شما معصيت ميكنند و شراب ميخورند و گناهان هلاككننده ميكنند آيا از ايشان بيزاري بجوئيم فرمود بيزاري بجوئيد از كار او و بيزاري مجوئيد از خير او عرض كردم كه ما را ميرسد كه باو بگوئيم فاسق و فاجر فرمود نه فاسق فاجر كافر انكاركننده ما و دوستان ما است خدا روا نداشته است كه دوست ما فاسق فاجر باشد اگر چه بكند آنچه را كه بكند و لكن بگوئيد فاسق العمل فاجر العمل مؤمن النفس خبيث الفعل طيب الروح و البدن نه والله بيرون نميرود دوست ما از دنيا مگر آنكه خدا و رسول و ما از او راضي هستيم و محشور ميشود با وجود گناهان كه روي او سفيد است و عيب او پوشيده و دل او ايمن است نه خوفي بر اوست و نه حزني و اين بجهت آن است كه بيرون نميرود از دنيا تا صاف شود از گناهان يا بمصيبتي كه در مال او رسد يا جان يا فرزند او يا اينكه مريض شود و كمتر چيزي كه بدوست ما ميكنند خواب هولناكي است كه ميبيند پس صبح ميكند محزون بجهت آنچه ديده پس اين كفاره گناهان او ميشود يا خوفي باو ميرسد از اهل دولت باطل يا مرگ بر او سخت ميشود پس خدا را ملاقات ميكند پاكيزه از گناهان و دل ايمن بمحمد و اميرالمؤمنين صلي الله عليهما پس ميباشد پيش روي او يكي از دو امر يا رحمت واسعه كه از جميع اهل زمين واسعتر است يا شفاعت محمد و اميرالمؤمنين عليهما السلام پس در آنوقت ميرسد باو رحمت واسعه خدا و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند به علي هر كس ترا دوست دارد در درجه پيغمبران خواهد بود روز قيامت و هر كس بميرد با بغض تو تفاوت نكند چه يهودي مرده باشد چه نصراني [ص 233] و فرمودند كه ايمان نميآورد بنده تا آنكه مرا از نفس خود دوستتر دارد و عترت مرا از عترت خود دوستتر دارد و اهل مرا از اهل خود دوستتر دارد و ذات مرا از ذات خود دوستتر دارد و فرمودند كه هر كس بر بغض آلمحمد بميرد كافر مرده است و هر كس بر محبت آلمحمد بميرد بر ايمان مرده است و من ضامنم از براي او بهشت را و فرمودند اي علي دوست نميدارد ترا مگر كسي كه نطفه او پاك باشد و دشمن نميدارد ترا مگر كسي كه نطفه او خبيث باشد و دوست نميدارد ترا مگر مؤمن و دشمن نميدارد ترا مگر كافر شخصي از خراسان رفت خدمت ابوجعفر عليه السلام و پاهاي خود را بيرون آورد و آبله كرده بود و گفت والله نيامدم مگر بجهت محبت شما اهل بيت فرمود والله اگر سنگي ما را دوست دارد خدا او را با ما محشور كند و آيا دين غير از محبت چيزي هست شخصي از پيغمبر از احوال قيامت پرسيد فرمود از براي قيامت چه مهيا كردهٔ عرض كرد حب خدا و رسول فرمود تو محشور ميشوي با هر كس او را دوست ميداري و فرمودند بعلي كه دشمن نميدارد شما را مگر سه طايفه ولدالزنا و منافق و كسي كه نطفه او در حيض بسته شده باشد و حضرت صادق فرمودند هر كس دوستي ما را در دل خود بيابد مادر خود را دعاي بسيار كند كه با پدر او خيانت نكرده و حضرت پيغمبر فرمودند هر كس دوست دارد ائمه از اهل بيت مرا بخير دنيا و آخرت رسيده است و شك نكند كه او از اهل بهشت است و فرمودند كه دوستي اهل بيت من نفع ميدهد كسي را كه ايشان را دوست دارد در هفت جاي ترسناك نزد مرگ و در قبر و نزد برخواستن از قبر و نزد پريدن نامِها و نزد حساب و نزد ميزان و نزد صراط هر كس ميخواهد كه ايمن باشد در اين مواطن دوست دارد علي را بعد از من تا آخر حديث و فرمودند روزي بعلي [ص 234] يا اباالحسن اين جبرئيل است ميگويد كه خدا عطا كرد بشيعه تو و دوستان تو هفت خصلت رفق نزد موت و انس نزد وحشت و نور نزد ظلمت و ايمني نزد فزع و عدل نزد ميزان و گذشتن بر صراط و داخل شدن بهشت قبل از مردم نور ايشان در پيش روي ايشان ميرود و فرمودند در حديثي كه در دوستي اهل بيت من بيست خصلت است ده در دنيا ده در آخرت اما در دنيا زهد و حرص بر عمل و ورع در دين و رغبت در عبادت و توبه قبل از مرگ و نشاط در شب برخواستن و يأس از آنچه در دست مردم است و حفظ امر و نهي خدا و بغض دنيا و سخا و اما در آخرت ديوان از براي او گشوده نشود و ميزان براي او نصب نشود و نامه عمل او بدست راست او داده شود و برائتي از آتش براي او نوشته شود و روي او سفيد شود و از حُلِّهاي بهشت باو بپوشانند و شفاعت او قبول شود در صد نفر از اهل بيت او و خدا نظر رحمت باو بكند و تاجي از بهشت بر سر او گذارند و داخل بهشت شود بيحساب پس خوشا براي دوست اهل بيت من و حضرت امير عليه السلام فرمودند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه چون روز قيامت شود ميگيرم نور صاحب عرش را و ميگيري تو اي علي كمر مرا و ميگيرند ذريه تو كمر تو را و ميگيرند شيعيان تو كمر تو را پس خدا چه ميكند به پيغمبر خود و چه ميكند پيغمبر بوصي خود و چه ميكند وصي او باهل بيت خود و شيعه خود و حضرت صادق عليه السلام فرمودند بدوستان كه خدا هدايت كرده است شما را براي امري كه مردم بآن جاهل شدند ما را دوست داشتيد و مردم ما را دشمن داشتند و شما تصديق ما را كرديد و مردم تكذيب ما را كردند و شما متابعت ما را كرديد و مردم مخالفت كردند پس خدا زندگي شما را مثل زندگي ما كند و مردگي شما را مثل [ص 235] مردگي ما كند و شهادت ميدهم بر پدرم كه فرمود كه ميان شما و روشني چشم شما فاصلهٔ نيست مگر مردن و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه آگاه باشيد كه هر كس علي را دوست دارد منادي او را ندا كند از زير عرش كه اي بنده خدا عمل از سر گير كه خدا جميع گناهان تو را آمرزيده و فرمودند يا علي خدا آمرزيده ترا و اهل ترا و شيعه ترا و دوست شيعه ترا و دوست دوست شيعه ترا و حضرت صادق عليه السلام فرمودند هر كس ما را دوست دارد و دوست ما را دوست دارد نه از جهت دنيائي كه باو برسد و دشمن دارد دشمن ما را نه از جهت امري كه ميان او و او باشد اگر آيد روز قيامت و بر او مثل ريگ روان و كف دريا گناه باشد خدا ميآمرزد براي او و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود دوستي ما را محكم بگيريد كه هر كس خدا را ملاقات كند و دوست ما اهل بيت باشد داخل بهشت ميشود بشفاعت ما قسم بحق كسي كه جانم در دست اوست نفع نميدهد ببندهٔ عمل او مگر بمعرفت ما و فرمودند كه چهار نفرند كه من شفيع ايشانم روز قيامت اگر چه گناه كل اهل زمين را بياورد معين اهل بيتم و قضاكننده حاجتشان وقتي كه مضطرند و دوست ايشان بدل و زبان و دفعكننده شري از ايشان بدست خود و فرمودند اي علي دوستي تو در دل كسي ثابت نميشود مگر آنكه اگر يك پاي او بلغزد بر صراط پاي ديگر او محكم ميشود تا خدا او را داخل بهشت كند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند بدوستان كه گاه هست كه كسي شما را دوست ميدارد و نميداند كه شما چه ميگوئيد و داخل بهشت ميشود و كسي شما را دشمن ميدارد و نميداند كه شما چه ميگوئيد و داخل آتش ميشود و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه شنيدم كه خدا فرمود كه داخل آتش نميكنم كسي كه علي را بشناسد اگر چه معصيت مرا [ص 236] كرده باشد و داخل بهشت نميكنم كسي كه انكار او را كند اگر چه مرا اطاعت كرده باشد و حضرت امام حسن عسكري فرمودند كه هر كس كه پيشه خود كند محبت اهل بيت را خدا هشت درِ بهشت بروي او باز كند و همه را براي او مباح كند كه از هر يك كه بخواهد داخل شود و همه درهاي بهشت او را ندا كنند كه آيا از من داخل نميشوي و مرا از ميان باقي درها مخصوص نميكني و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه روزي من و پدرم بيرون رفتيم پس جمعي از اصحاب خود را در ميان منبر و قبر در مسجد پيغمبر صلي الله عليه و آله يافتيم پدرم سلام كرد بايشان پس فرمود آگاه باشيد كه من بوي شما را دوست ميدارم و ارواح شما را دوست ميدارم مرا ياري كنيد بورع و كوشش هر كس اقتدا به بندهٔ كرد بايد عمل او را بكند و شما شيعه آلمحمديد و شما خاصه خدائيد و شما ياوران خدائيد و شما سابقون اولون هستيد و سابقون آخرون در دنيائيد و سابقون در آخرتيد بسوي بهشت ما ضامن شدهايم براي شما بهشت را بضمانت خدا و ضمانت رسول و اهل بيتش شما طيبون ميباشيد و زنان شما طيبات و هر مؤمنه و مؤمني صديق شماست و حضرت امير فرمودند به قنبر اي قنبر خرسند شو و خرسندي ده والله كه پيغمبر از دنيا رفت و او غضبناك بود بر جميع امت مگر بر شيعه و بدرستي كه از براي هر چيز شرفي است و شرف دين شيعه است و از براي هر چيز دستگيري است و دستگير دين شيعه است و از براي هر چيز امامي است و امام زمين آنجاست كه شيعه در آن سكنا ميكند و از براي هر چيز آقائي است و آقاي مجلسها مجلس شيعه است و از براي هر چيز خواهشي است و خواهش دنيا آنست كه شيعه در آن سكنا كند والله اگر شما نبوديد اهل خلاف نعمتشان كامل نميشد و در آخرت [ص 237] نصيب ندارند تا آنكه فرمود كه خدا دعاي مخالف را از براي شما اجابت ميكند و هر كس از شما يك حاجت از خدا بخواهد صد باو دهد و يك سؤال اگر كند صد باو دهد و يك دعا بكند صد باو دهند و يك حسنه بكند زياد ميكند خدا بقدري كه احصا نتوان كرد و اگر معصيتي كند يكي از شما محمد شفيع اوست والله روزهدار شما در باغ بهشت نعمت ميخورد ملائكه براي او دعا ميكنند بياري تا افطار كند و حاج و عمرهگذار شما خاص خدا هستند و شمائيد اهل دعوت خدا و اهل اجابت خدا و اهل ولايت خدا هيچ خوفي و حزني بر شما نيست همه شما در بهشتيد والله هيچ كس نزديكتر بعرش خدا نيست روز قيامت از شيعه ما خدا چقدر بشما نعمت نيكو داده است والله اگر نه اين بود كه شما مغرور شويد و دشمنان شماتت كنند ملائكه بر شما رو برو سلام ميكردند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند والله اگر شما نبوديد بهشت زينت نميشد والله اگر شما نبوديد حور خلق نميشد والله اگر شما نبوديد يك قطره فرود نميآمد والله اگر شما نبوديد گياه نميروئيد والله اگر شما نبوديد هيچ چشمي روشن نميشد والله نيست دوستتري از براي شما در راه خدا از من پس ما را ياري كنيد بورع و كوشش و عمل بطاعت خدا و احاديث در اين خصوص يعني در خصوص فضل محبت ايشان زياده از اينهاست اگر كسي بخواهد همه را جمع كند مجلدي خواهد شد و لكن بهمين قدر در اينجا اكتفا ميكنيم و شايد در مجلد چهارم هم قدري ذكر شود و مقصود از ذكر اين اخبار اين بود كه بداني كه آنچه در فصل سابق عرض كردم همه حق و صدق بوده و همه موافق اخبار اهل بيت عليهم السلام بوده و سرّ همه اين اخبار همه همان است كه شنيدي كه محبت آلمحمد عليهم السلام صورت نبندد در نفس كسي مگر آنكه او را مناسبت [ص 238] با ايشان باشد در روح و طينت و روح او از روح ايشان باشد و طينت او از طينت ايشان و چون مناسبت بايشان پيدا كرد حكماً دوست شود و چون دوست شد دليل آن شد كه طينت او طيب و طاهر و از بهشت است و از عليين و او قبضهٔ از خاك عليين است كه بهشت باشد و هر كس از هر جا آمده بازگشتش بآنجاست پس لامحاله اين شخص ببهشت ميرود بدون تأمل و تأمل در آنكه دوست ايشان از اهل بهشت است تأمل در بودن آلمحمد عليهم السلام از اهل بهشت است چرا كه دوستي بيمناسبت طينت صورت نبندد و محال است بحسب عادت كه آتش آب را دوست دارد و آب آتش را پس لامحاله شيعه از جنس امام خود است از اين جهت فرمودند لو احب رجل حجراً حشره الله معه يعني اگر كسي سنگي را دوست دارد خدا او را با او محشور كند چرا كه از طينت اوست و الا او را دوستي با او نبودي پس شيعه لامحاله از جنس امام خود است چنانكه دشمنان از جنس اعداء آلمحمد هستند پس هر كس تأمل كند در آمرزيده بودن شيعه تأمل در امام هم دارد بلكه بايد تأمل در هلاك دشمنان اهل بيت هم بنمايد و چگونه است كه هر كس بر عداوت ايشان باشد قطع ميكنيد كه از اهل جهنم است و قطع نميكنيد كه شيعه از اهل بهشت است و چگونه قطع داريد كه حسنات دشمنان قبول نيست و قطع نداريد كه گناهان شيعه مغفور است و اينها همه از يك باب است پس براي حكيم معلوم شد كه هر كس دوست شد جميع گناهان او بدون توبه ظاهري مغفور است و همان دوستي كفاره گناهان اوست و اعظم توبهها و گويا ميبينم كه بعضي از سالوسان مأيوسان ميگويند فلاني مردم را جري بر معصيت كرده باين كلمات و نميداند كه اين نقص كه بر من وارد آورده است بر خدا و رسول وارد آورده است [ص 239] چرا كه ايشان بيش از اين گفتهاند كه اگر بخواهي جمع كني البته يك مجلد ميشود و حال آنكه من مردم را باين واسطه از معاصي بازداشتهام و سالوسان نميفهمند چنانكه الحمد لله اصحاب ما همه اهل تقوي و عبادت و پرهيزكاري شدهاند و همه از اعمال ناشايست كه در ايام اطاعت آن سالوسان داشتند دست برداشتهاند و بكلي از معاصي منزجر شدهاند و آن سالوسان نميدانند كه دواي مردم از آن امراض نهي محض نيست و انسان حريص است بر آنچه او را از آن نهي كنند بلكه مردم را بايد بمحبت و انس و اميدواري براه آورد و مردم چون بدانند كه چنين موالي دارند و دوستي ايشان زياد شود كاشف از آن باشد كه عرَض او پاك شده است و طينت او با آلمحمد عليهم السلام مناسبتر شده است و الا محبت او زياد نميشد و چون مناسبتش زياد شد البته همان محبت و همان مناسبت شفاي همه دردهاي او شود و او را بهر خير بدارد چرا كه آلمحمد عليهم السلام اصل هر خيرند پس چون محبت مردم زياد شود همان اصل محبت باعث آن شود كه خود را بصفات محبوب خود آراسته كند چنانكه مشاهده شده است كه هر كس محبت بكسي پيدا كرد همه سعي او بر آن شود كه خود را بصفات محبوب خود آراسته كند و از اين جهت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه هر كس ميخواهد كه خدا جميع خيرها را براي او جمع كند علي را دوست دارد و دوست دارد دوستان او را و دشمن دارد دشمنان او را تمام شد حديث شريف پس چون دشمن دارد دشمنان را حقيقةً و دشمني او قوت گيرد البته از صفات ايشان بيزاري جويد و بدين واسطه از جميع معاصي اجتناب كند و هر آنكس كه مرتكب معاصي ميشود البته دشمني او بدشمنان ناقص است و چون محبّت او بآلمحمد عليهم السلام [ص 240] قوت گيرد البته خود را بصفات ايشان بيارايد پس بجميع نيكيها خود را بيارايد پس بواسطه حب و بغض جميع مفاسد مردم باصلاح آيد و از اين است كه ما سعي در زيادتي محبت و عداوت مردم داريم و محبت زياد نميشود مگر بادراك محاسن محبوب و بسيار شنيدن نيكيهاي او و عداوت زياد نميشود مگر بادراك عيبهاي دشمن و بسيار شنيدن عيبها و نقصهاي او پس واجبترين جميع امور دين نشر فضايل آلمحمد عليهم السلام و فضايل دوستان ايشان است و ذكر و مداومت اظهار آنها و نشر عيب دشمنان و دوستان دشمنان و مداومت بعيبجوئي آنها و ذكر عيبهاي آنها پس عمده در امور شريعت و اشرف و افضل و اكمل از جميع امور دين همين ذكر فضايل باشد چرا كه باين ذكر محبت زياد ميشود و بزيادتي محبت علم و عمل ميافزايد چنانكه دانستي و فهميدي كه فرمودند كه دوستي علي يك روز ثواب يك سال عبادت دارد و فرمودند كه هر كس ما را دوست دارد و زياد كند محبت ما را و مسئلهٔ از او بپرسند ما در دل او ميدميم جوابي براي آن مسئله و فرمودند كه هر كس علي را دوست دارد خدا حكمت در دلش قرار دهد و زبان او را بصواب جاري كند و فرمودند كه هر كس توكل بر خدا ميخواهد اهل بيت مرا دوست دارد و فرمودند هر كس حكمت ميخواهد اهل بيت مرا دوست دارد پس معلوم شد كه اصل و حقيقت علم و عمل محبت آلمحمد است عليهم السلام پس بايد سعي در اين امر بيش از جميع فرايض و سنن كرد چرا كه اگر اين درست شد همه درست ميشود و اگر اين درست نباشد هيچ كار درست نميشود و محبت و عداوت دو حالت ميباشند در دل انسان و مردم از اين غافلند و خيالشان ميرسد كه محبت گفتن آنست كه من فلاني را دوست ميدارم و عداوت گفتن آنست كه من فلاني را دشمن دارم و حال اينكه اينگونه [ص 241] دوستي و دشمني همان نفاقهاي دنيائي است كه مردم با يكديگر ميكنند و اين دوستي و دشمني نيست بلكه آداب و تعارفات منافقان است و آن دو دو حالتند در دل كه از براي آن علاماتي است و حضرت صادق عليه السلام فرمودند اذا اشرق نور المعرفة في الفؤاد هاج ريح المحبة و استأنس في ظلال المحبوب و باشر اوامره و اجتنب نواهيه يعني هر گاه نور معرفت در دل تابيد و شناخت محبوب را و حسنهاي او را دانست هواي محبت بحركت درميآيد چرا كه حسن خود بنفسه يك جذابيتي دارد مانند آهنربا كه دل سليم را ميربايد چنانكه آهنربا آهن را ميربايد پس چون دل بحسن برخورد حرارت آن حسن دل را بسوي خود جذب ميكند پس دل از جاي خود كنده ميشود و رو بمحبوب ميرود در هر جا كه باشد پس چون دل رو بمحبوب رفت اعضا و جوارح انسان همه بآن سمت حركت كند پس بدن همه جا ميرود بهمراهي دل تا آنكه در زير سايه محبوب خود قرار گيرد پس چشمش بحسن او باشد و گوشش بصداي دلرباي او بماند و رويش بروي او شود و بكلي متوجه او گردد و زبانش علي الاتصال نام او را ببرد و ذكر او را كند و دست و پايش همه بسوي او و بميل او حركت كنند پس با هر كس بنشيند از براي خاطر محبوب نشيند و هر چه بكند از براي خاطر او كند و هر چه بگويد از براي خاطر او بگويد و اگر بخورد يا بخوابد از براي خاطر او بخورد و بخوابد و چون دايم رو بسوي اوست و دلش منجذب بسوي اوست پس پشت بماسوي كند و از هر چه غير از محبوب است اعراض كند پس باعراض خود نفي ماسوي كند و باقبال خود اثبات محبوب پس دايم در نفي و اثبات است پس چون محبوب حق باشد همين اعراضش و اقبالش لا اله الا الله باشد و شهادت و ايمان بتوحيد باشد و مداومت [ص 242] بقول لا اله الا الله باشد و كثير الذكر باشد در بيداري و خواب و چون حيوتش بسته بحيوة محبوب است و بقايش بلطف اوست و دايم در ذكر ثناي اوست و ذكر غير بر زبان نميراند پس همان ذكر او مر محبوب را الحمد لله باشد كه ابداً در ذكرِ الحمد لله است و چون غير از محبوب هيچ نميبيند پس همين حالت الله اكبر ابدي باشد و چون دايم محبوب خود را از جميع نقايص پاك ميبيند پس همين حالت او سبحان الله باشد پس معلوم شد كه محب دايم در ذكرِ سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر است حقيقةً بطور حقيقت واقع كه از آن بهتري متصور نيست و اين چهار كلمه اركان اسلام است چنانكه در حديث وارد شده است پس او بر حقيقت اسلام باشد و آن مقام او باشد پس او بر دين خداست كه خدا آن را پسنديده است و آن را قبول دارد و غير آن را قبول ندارد و چون قطب و مركز جميع اعمال محبت است او در جميع اعمال شريعيه است ابداً و چون قطب و مركز كل علمها معرفت است و او عارف بجمال محبوب است و بس پس او داراي كل حكمتهاست كه هيچ حكمتي را فروگذاشت نكرده و چون جميع اخلاق حسنه آراستگي بصفات محبوب است و او بجهت محبت مناسب و مشاكل او شده پس بر حقيقتِ يقين و رضا و توكل و تسليم است و چون وجود خود را از محبوب ميداند و همه را در راه او داده پس داراي حقيقت كرم و سخاست آه آه نميدانم چه ميگويم و براي كه ميگويم مجمل كنم امر را اگر خير دنيا و آخرت ميخواهي سعي كن در محبت آلمحمد عليهم السلام و دلِ محبت آلمحمد عليهم السلام محبت اولياي ايشان است پس قطب اعمال حب ايشان است و قطب علمها معرفت ايشان و اگر اين دو را كه حقيقةً يكند تحصيل كني بحقيقت علم و عمل كه سبب كمال و بلوغند [ص 243] رسيدهٔ و هيچ باقيهٔ باقي نداري بلكه عرض ميكنم كه محب حاج است اگر چه ابداً حج نكرده باشد و مزكي است اگر چه ابداً زكوة نداده باشد و خمس داده است اگر چه ابداً خمس نداده باشد و روزهدار است اگر چه ابداً روزه نگرفته باشد و مجاهد است اگر چه ابداً جهاد نكرده باشد و مصلي است اگر چه ابداً نماز نكرده باشد و مقصودم از آنكه ابداً اين كارها را نكرده باشد آنست كه عذري در ترك آنها داشته باشد مثل آنكه مستطيع نبوده باشد يا مال بحد نصاب نداشته يا جهادي اتفاق نيفتاده يا در حال غش و مرض بوده و نماز نكرده باشد و همچنين جميع خيرات را بطور استمرار براي او مينويسند اگر چه ابداً آنها را نكرده حال چنين جوهر گرانبهائي را بايد تحصيل كرد يا نه و راه تحصيل جز همين راه كه ما شب و روز در آن ميكوشيم هست انصاف ده و تدبر كن كه محبت حضرت امير عليه السلام از چه ميافزايد از امور دنيا همان را بگير و بكار بر تا محبتت بيفزايد بعضي از امور دنيا زراعات و كسبهاست و بعضي ديگر صنعتهاست و هيچ يك از اينها سبب زيادتي محبت نشود و اگر چنين بودي كه اينها سبب محبت ميشد بايستي كه اهل هر ملتي اين محبت را پيدا كنند چرا كه همه مكاسب و صناعات دارند پس معلوم شد كه اينها نيست و همچنين از علم عربيت هم محبت نيفزايد كه اگر چنين بودي جميع اعراب بايستي دوست باشند و كفر و نفاق ايشان بيش از همه بود و همچنين علم اصول و فقه و كلام و حكمت يونانيين و ساير علوم غريبه هيچ يك سبب زيادتي محبت نشود كه اگر چنين بودي صاحبان اين علوم از سني و غير سني بايستي همه دوست شوند پس معلوم شد كه علم محبت علمي ديگر است و بايد آن علم را آموخت و علم تشيع كه مخصوص شيعه است همان علم است و الا اينها كه ذكر شد چيزهائي است كه فرنگي [ص 244] و كافر هم ميتواند داشته باشد و علم مخصوص شيعه همان علمي است كه محبت را ميافزايد و آن علم بمحاسن صفات آلمحمد است عليهم السلام و علم بفضايل و مقامات ايشان و احوال و اخلاق و علوم و صفات و آداب و معاشرات ايشان و تدبر و تفكر در نيكيهاي ايشان چرا كه انسان چون بر حسن و جمال محبوب اطلاع يافت و او را طبع مستقيم طيب و طينت پاك باشد دلش منجذب بسوي نيكيهاي آن محبوب شود و هواي آن محبوب بر سرش افتد و خورده خورده چون مداومت بذكر صفات آن و فكر در جمال آن نمايد بجائي رسد كه مجموع دل او را فرا گيرد و ياد غير از دل او بيرون رود و سر تا پا دلش متعلق بمحبوب گردد چنانكه گفته است شاعر كه :