فصل - بدانكه هر گاه چيزي بسيار لطيف باشد و چيزي بسيار كثيف آن چيز لطيف اگر حركت كند آن چيز كثيف بحركت او حركت نكند و از حركت او اطلاع نيابد زيرا كه چيز لطيف بچيز كثيف صدمه نزند و آن چيز لطيف از آن كثيف نفوذ كند و درگذرد بطوري كه كثيف هيچ خبر نشود آيا نمي‌بيني كه آتش لطيف غيبي كه بالا ميرود تابه آهن كه بر روي اوست هيچ خبر از بالا رفتن آتش نشود و آتش بآن صدمه نزند و حاجت نيست [ص 180] كه آهن از راهگذر آتش برخيزد تا آتش بالا رود بلكه آتش از شكم آهن ميگذرد و بالا ميرود و آهن خبر نميشود فكر كن ببين چه ميگويم و غرض را بفهم پس تابه آهن از حركت آتش و بالا رفتن خبر نشود اما اگر تابه را بدست بگيري و برداري از حركت دست تو خبر شود چرا كه دست جسمي كثيف است و در كثافت شباهت بآن دارد پس از حركت دست خبر شود پس في المثل آتش اگر حرف زند تابه نشنود چرا كه حرف آتش حركت آتش است و تابه از حركت او خبر نشود پس آتش اگر امري يا نهيي كند يا خواهشي نمايد اگر چه فرياد نمايد و در نهايت فصاحت و بلاغت سخن گويد هيچ كس از كثيفها صداي او را نشنوند و از او و امر و نهي او اطلاع نجويند و فرمايشات آتش معوق ماند و كثيفها از حكمت آتش بي نصيب مانند ولي نميدانم تجربه كردهٔ يا نه كه اگر پري لطيف را بر روي آتش منقل بداري و رها كني آن پر بالا رود بحرارت آتش و از حركت آتش و امر او كه بالا بيا خبر شود و اطاعت نمايد و بالا رود و سبب آن است كه پر اندكي لطيف است و مناسبتي بآتش دارد پس حركت آتش باو صدمه زند و صداي آتش بگوش او برسد و از امر و نهي او اطلاع يابد حال اگر كسي خواهد كه از حركت آتش غيبي خبري بچيزهاي كثيف رساند بايد اول واسطه بسيار با لطافتي جويد كه شباهت كمي بآتش داشته باشد تا آن از جهت لطافت بر امر و نهي آتش اطلاع يابد بعد بواسطه اندك كثافت خود كه از آتش كثيف‌تر بود آنرا ترجمه نمايد بزبان واضحي ظاهري بعد واسطه ديگر بايد جست كه بآن واسطه اول اندك مناسبتي داشته باشد و زبان آنرا بفهمد پس واسطه اول بزبان كثافتِ في الجمله خود سخن آتش غيبي را ترجمه نمايد بلغت واسطه دويم تا واسطه دويم بفهمد بواسطه [ص 181] مناسبت و همچنين واسطه بواسطه ميرساند و بايد حكماً واسطگان باشند تا بآن مرتبه كه مقصود است تا آن بفهمد و گوشش آن صدا را بشنود حال مثلي ديگر بايدم آورد كه بداني آنچه عرض كردم چگونه مطابق واقع است و خدا هم بهمين طور تدبير فرموده است تدبر كن در روح انسان كه چون غيبي و لطيف است و از ادراك جسمها بيرون است و هيچ جسمي صداي آن را نشنود و از حركت او اطلاع نيابد و هيچ ادراكي او را ادراك نكند خداوند خواست كه او را باين بدن متصل گرداند تا اين بدن را تربيت نمايد و آن را بآنچه صلاح اوست و حاجت اوست بدارد و از آنچه ضرر او در آن است بازدارد پس بجهت اين مطلب روحي بخاري در اندرون انسان آفريد كه بسيار لطيف است و شباهت بروح غيبي في الجمله دارد پس چون روح غيبي بسمتي ميل كند اين روح لطيف هم بهمان سمت ميل كند و بهر قسم كه او حركت نمايد او هم حركت كند و از امر و نهي او آگاهي يابد و چون اين روح بخاري جسمي است لطيف و از لطايف غذاها در بدن پيدا ميشود مناسبتي بباقي جسمها دارد پس چون اين بخار از مطلب روح غيبي آگاهي يافت و بطور روح غيبي حركت كرد حركت در او اندكي آشكار شد و ترجمه امر و نهي روح غيبي اندكي واضح شد پس چون او آگاه شد و واسطه اول بود و در نهايت لطافت جسماني بود و ساير جسمهاي كثيف هم بر احوال او اطلاع نميتوانستند حاصل كرد چرا كه روح بخاري از آتش و هوا لطيف‌تر است و بچشم نميآيد پس ساير اعضاء از حركت او اطلاع پيدا نميكنند واسطه ديگر ضرور شد كه آن مغز سر باشد كه آن هم جسمي است ولي در نهايت نرمي و لطافت چنانكه در مغز سر گوسفند ديدهٔ كه بچه نرمي است و از جميع اعضا نرم‌تر و لطيف‌تر [ص 182] است پس چون آن بخار لطيف حركت و سخن روح غيبي را ترجمه كرد مغز سر از حركت او اطلاع يابد و سخن او را بشنود و سخن روح اگر چه سخن است اما بلغت جسم كثيف نيست و اين طور كلمات و حروف كثيفه ندارد بطور خودش لطيف است و صدائي نيست كه اين گوش بشنود و حركتي نيست كه اين چشم ببيند نمي‌بيني كه علي الاتصال روح غيبي به بخاري و روح بخاري بمغز سر حرف ميزند و در گوش هيچ صدائي نمي‌آيد پس چون مغز سر خبر شد از گفتار روح بخاري كه راوي عدل امين و جانشين روح غيبي و زبان و چشم و دست روح غيبي است آنگاه مغز سر آن سخنان و حركات را فرا گيرد و در نزد خود آنرا كثيف نمايد و بلغتي ظاهرتر تعبير كند از براي پَيها كه در بدن است بلغتي كثيف كه آنها بفهمند پس آنگاه پَيها از فرمايش روح غيبي اطلاع يابند و آن فرمايشات را چنانكه شنيدي ترجمه كنند از براي عضُلِها كه واسطه‌اند ميان پَيها و گوشت تن و آنها بهمان طور كه فهميدي ترجمه كنند براي گوشتها و گوشتها ترجمه كنند براي استخوانها كه از همه بدن كثيف‌ترند پس آنها بحركت درآيند و حركت آنها بلغت اين عالم باشد و چشمها حركت آنها را ببينند و گوشها صداي آنها را بشنوند و مردم از فرمايشات روح غيبي اطلاع يابند و مرادهاي روح بانجام رسد و حكمهاي او جاري شود و هر يك از اين واسطه‌گان سخن را بلغت بالا از بالا بشنوند و بلغت پائين از براي پائين نقل كنند و هر يك از اين واسطه‌گان بآن اعضا كه پائين‌تر است گويند كه ما جسمي هستيم مثل شما ولي ما لغت بالا را ميفهميم شما نميفهميد و بالا وحي خود و مطلب خود را بما ميگويد بشما نميگويد ما از آن ميگيريم و شما بايد از ما بگيريد اگر چه ما هم جسميم مثل شما يعني در اصل جسم بودن اما ما كجا و شما كجا [ص 183] ما را لطافتي است كه مناسبت ببالا داريم و شما نداريد حال آيا كدام عضو را رسد كه احكام خود و صفات خود را در روح بخاري لطيف كه از ادراك برتر است جاري سازد حال چون اين مثل كه از عين حكمت خداوند بود شنيدي عرض ميكنم كه شك نيست كه خداوند عالم جل شأنه احد است و همين كه گفتم كه احد است كفايت ميكند در وصف لطافت خداوند و همچنين شك نداري كه ما و تو در نهايت تركيب و بسياري اجزاء و كثافت هستيم بطوري كه طاقت ديدار ملائكه بلكه جن بلكه هوا را نداريم و بر حركات هوا اطلاع نميتوانيم پيدا كرد و اين همه جن ميآيند و ميروند و سخن ميگويند ما از احوال هيچ يك اطلاع نداريم و سخنشان را نميشنويم پس بي‌شبهه ما اطلاع بر احوال فرمايشات خداوند احد واحد نميتوانيم پيدا كرد و برضا و غضب او نميتوانيم احاطه نمائيم و قابل وحي نيستيم بجهت كثافتي كه ما داريم پس بهمين برهان حكمت‌آميز ميان ما و خدا بايد واسطه‌گان باشند كه آنها سخن خدا را بشنوند و بما نقل كنند و ترجمه نمايند بلغتي كه ما بشنويم و بفهميم و شك نيست كه واسطه اول كه بمنزله روح بخاري است حضرت خاتم النبيين است صلوات الله و سلامه عليه و آله كه آن بزرگوار باجماع مسلمانان اشرف و ارفع و الطف خلق خداست و نزديك‌تر خلق است بخداوند عالم و منكر اين معني منكر بديهي اسلام است پس بايد كه آن بزرگوار اگر چه بشر است لطيف‌تر بشر باشد و اگر بگويد من بشري هستم مثل شما راست گفته است چنانكه روح بخاري اگر بگويد من جسمي هستم مثل شما راست گفته است جسم است مثل ساير اجسام اما

ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است

جسم است و لكن بچشم درنميآيد نمي‌بيني كه آتش و هوا جسمند ولي بچشم [ص 184] درنميآيند پس چرا عداوت ساير اجسام را بآن بدارد كه كثافت خود را از براي او ثابت كنند و عجز خود را باو ببندند و او را قياس بخود نمايند پس چنانكه خلق را بخدا نسبت نبود و از اين جهت محتاج بواسطه شدند همچنين با واسطه اول هم هيچ نسبت ندارند چرا كه واسطه اول بآن لطافت است كه مناسبت با امر و حكم خدا دارد و از آنها آگاهي بهم ميرساند و حركت مشيت و محبت خدا را ميبيند و ميفهمد كه او چه ميخواهد و محبت بچه دارد و لغت آنها را ميداند و احدي آن لغت را نميفهمد پس چون واسطه اول هم باين لطافت شد مابين او و ساير خلق هم باز واسطه ضرور است البته چرا كه خلق در نهايت كثافتند پس واسطهٔ كه از بالا بحضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مناسبت داشته باشد و بر مراد و لغت او اطلاع بهم رساند و تواند كه حامل امر و نهي او و حافظ شرع او شود ضرور شد و آن امام است كه باجماع شيعه و سني و نص قرآن نفس پيغمبر است و كي از نفس شخص بشخص نزديك‌تر و كي مناسب‌تر از نفس شخص بشخص پس معلوم شد كه واسطه دويم بايد نفس او باشد و آن امام است و امام بشري است مثل سايرين اما آنقدر تفاوت هست كه او ميتواند حامل امر و نهي نبي شود و سايرين نميتوانند پس لطافت امام يك درجه از لطافت نبي كمتر باشد البته و چون در اين جلد مطلب در امامت است از اينجا فرود نرويم و ساير واسطه‌گان را ذكر ننمائيم و باقي واسطه ان شاء الله در جلد چهارم خواهد آمد پس معلوم شد كه امام در مقام بشريت بلطافتي است كه بدو درجه از امر خداوند پست‌تر است پس اگر بخواهي كه بفهمي آن كلام را كه مردم نقل ميكنند و ميگويند كه حضرت امير فرموده است كه انا اصغر من ربي بسنتين يعني دو سال از پروردگار خود كوچك‌ترم بفهم كه مقصود آنست كه من بدو مرتبه از امر [ص 185] خداوند پست‌ترم حال انصاف ده كه چنين مقامي را ميتوان قياس بساير خلق كرد و احكام اين خلق كثيف را ميتوان بر اين مقام جاري كرد يا عاقلي ميتواند كه رتبه امام را مساوي رتبه اين خلق كثيف نمايد حاشا والله نسبتي نيست و مابين ايشان مقامهاي بسيار فاصله است كه بعد از اين ان شاء الله خواهي شنيد و اگر خدا توفيق دهد خواهي فهميد پس معلوم شد كه مقام امامت مقام قطب و مركز بودن از براي اين خلق است و اعتدال او بحدي است كه مناسبت با روح بخاري كه قلب و قطب عالم است دارد و از اين جهت نفس و خودي نبي شد پس اين مقام امامت و پيشوائي ايشان است در مقام خلق نه مقام غيبي ايشان و ساير مقامهاي غيبي ايشان را قدري سابقاً در بيان و معاني و ابواب شرح داده‌ام و در اينجا مقصود همان مقام ظاهر ايشان است پس بفهم كه چه گفتم و مستعد فهم باقي آنچه ميگويم بشو كه بسيار مشكل است و تحملش بسيار دشوار است .

فصل - بدانكه چون خداوند عالم جل شأنه برتر بود از ادراك ظاهري خلق كه بحواس ظاهر خود ادراك او را نتوانستندي كرد و همچنين برتر بود از حواس باطني ايشان كه فكر و خيال باشد و فكر و خيال خلق خدا را بتصور درنميآورد چرا كه خدا را صورتي نيست و شباهتي بخلق ندارد و هم نميتوانستند كه خدا را بعقل خود بفهمند چرا كه عقل ايشان معني چيزها را مي‌فهميد و خدا معني چيزي نيست و همچنين نميتوانستند كه بفؤادهاي خود خدا را ادراك كنند چرا كه فؤاد ادراك حقيقت خلق را مي‌نمايد و خدا حقيقت خلق خود نيست پس از اين جهت خلق محروم بودند از ادراك خداوند بجميع ادراكهاي خود و خلق از اعلا مقام خود كه فؤاد است بالاتر [ص 186] نتوانستندي رفت چرا كه خدا ابتداي هستي ايشان را از فؤاد كرده است و بالاتر از آن نيستند پس چگونه در جائي كه نيستند هست توانند شد عبرت بگير از جسم ايشان كه اصل جسم ايشان در عالم اجسام است همين طور كه جسم ايشان بالاتر از عرش نيست و در بالاتر از عرش معدومند و در آنجا نيست باشند همچنين خلق در بالاتر از فؤاد خود نيستند و هستي بمحل نيستي نتواند رفت پس خلق از ادراك خدا بي‌بهره‌اند بلكه نتوانند كه اشاره بدانجا كنند و نتوانند بالائي بفهمند و نتوانند كه بفهمند كه چيزي ديگر در بالاتر از فؤاد ايشان هست البته و اين مطلب بسي واضح است و حال اگر بعضي مطلبها باين واسطه بر تو مشكل شود نبايد از حق يقين دست برداشت بجهت آنچه مشكل است اين مطلب يقيني است اين را از دست مده و دعا كن كه خدا آن مشكلها را حل كند تا بفهمي پس چون ادراك كردن خلايق خدا را محال بود و خلق بجهت عبادت و معرفت خلق شده‌اند و اين هم يقيني است و بر هر مسلمي واضح است و معرفت فرع ادراك چيزي است و عبادت فرع ادراك معبود است و شنيدن امر و نهي او و اينها بر خلق محال بود خداوند عالم برگزيد از ميان خلق كسي را و او را جانشين خود كرد و قائم مقام خود نمود تا آنكه دست خلق در رتبه فؤاد و عقل و نفس و جسم بآن برسد و با هر يك اينها بتوانند او را ادراك كرد و با او معاملِها نمود و خدمات را نسبت باو بانجام رساند بلكه چون در حقيقت ادراك خلق مر خدا را از جمله محالات و ممتنعات است كه بهيچ وهمي تجويز آن درنميآيد تكليف بآن نشده است از اول دفعه چرا كه خدا عدل است و تكليف مالايطاق بل ممتنع از خداوند عدل صورت نگيرد و ثواب و عقاب بر امر ممتنع صورت نبندد و احتمال نرود و روا نباشد بفهم كه چه ميگويم و عبرت بگير كه [ص 187] چگونه خداوند اين مطالب نازك لطيف را بقلم اين ناچيز جاري ميكند و باين زبانها درميآورد كه بگوش اين مردمان جمادي فرو رود والله

اين همه آوازها از شه بود گر چه از حلقوم عبدالله بود

باري پس تكليف بامر ممتنع نشده است و هر كس در ذهنش بگذرد كه شايد تكليف شده باشد ، بجواز ظلم بر خدا و عبث و لغو رفته است و آن در باطن در حكم شرك است بخداوند عزوجل پس چنين تكليفي نشده است بخلق و اگر تكليف خود را نميداني برو تكليف خود را پيدا كن و دعا كن تا خدا بتو بفهماند و از هر جا كه صلاح ميداند تكليف ترا بتو برساند باري پس بايد تكليف بامر ممكن شده باشد و آن امر ممكن همين است كه اجماع مسلمانان بر آن است كه حضرت رسالت مآبي صلي الله عليه و آله اشرف خلق است و الطف خلق و اقرب خلق بخدا پس كه اولٰي است از او باينكه محل تكليف خلق تواند بود پس جميع تكاليف نسبت باو شده است و از اين جهت است كه محبت ايشان محبت خدا و بغض ايشان بغض خداست و پيوستن بايشان پيوستن بخداست و بريدن از ايشان بريدن از خداست و شناختن ايشان شناختن خداست و جهل بايشان جهل بخدا و نيست نسبتي بخدا مگر نسبت بايشان پس جميع نسبتها و قرين‌شدنهاي بايشان همان نسبتها و قرين‌شدنهاي بخداست بفهم كه چه گفتم و اگر چنين كسي نبود جميع تكاليف معوق مانده بود و هيچ كس راه بسوي خدا نيافتي و چون بدليل و برهان معلوم شده است كه حضرت رسالت مآب صلي الله عليه و آله هم از ادراك خلايق برتر است پس جميع آن سخنها همه درباره ايشان جاري خواهد شد و امامان قائم مقام پيغمبر صلي الله عليه و آله در جميع آنچه ذكر شد خواهند بود و جميع آن تكليفها بكلي راجع بسوي [ص 188] ايشان ميشود چرا كه هيچكس راهي بخدا و رسول ندارد و جز ايشان پيدائي از براي خدا و رسول نيست چنانكه فرمودند مائيم ظاهر خدا در ميان شما ما را از نور ذات خود اختراع كرده و امر بندگان خود را بما واگذارده است بالجمله ايشان در مقام امامت ظاهره ظاهر خدايند از براي بندگان و ديدار ايشان ديدار خداست و معرفت ايشان معرفت خدا و جهل بايشان جهل بخدا و رجوع بايشان رجوع كردن بخدا و بازگشت از ايشان بازگشت از خدا و زيارت ايشان زيارت خدا نميگويم در هيچ يك از اينها كه آنچه بايشان كني چنان است كه بخدا كردهٔ بلكه عرض ميكنم همانچه تو بايشان كني همان كار بعينه كاري است كه نسبت بخدا شده است مثلاً نميگويم كه هر كه ايشان را زيارت كند چنان است كه خدا را زيارت كرده و معنيش آن باشد كه ميتوان خدا را زيارت كرد و هر كه ايشان را زيارت كند اين زيارت مانند آن زيارت است حاشا خدا را نميتوان زيارت كرد و خدا ديده نميشود ولي خدا ايشان را پيدائي خود قرار داده است و تجلي و صفت خود كرده است و هر كس بزيارت كسي ميرود بزيارت صفات او ميرود چرا كه ذات مردم در اين عالم نيست و ديده نميشود كه كسي بديدني آن برود بلكه معني متعارفي زيارت ديدني صفات است آيا نمي‌بيني كه تو از زيد نمي‌بيني مگر صفات او را كه رنگ و شكل و حركت و سكون او باشد و اينها همه صفات اوست پس تو بديدني صفات او ميروي و ذات او را حضور و غيبتي نيست پس چنانكه در اينجا بديدني صفات ميروي و ذات اين اشخاص از ديدني برتر است پس خداوند چگونه چنين نباشد پس زيارت خدا هم زيارت صفات خداست و امام صفت خداست چنانكه در محل خود ثابت شده است پس زيارت او زيارت خداست و همچنين [ص 189] معرفت او معرفت خداست و جهل باو جهل بخدا بطوري كه گذشت پس هر كس امام را باينطور بشناسد كه عرض شد عارف بخدا شده است و امام را شناخته است و الا امام خود را نشناخته است و معرفت او بامام بقدر معرفت سنيان خواهد بود بلكه كمتر .

فصل - مردم گمان ميكنند كه سنيان ائمه ما را امام نميدانند حاشا جميع سنيان ائمه ما را امام ميدانند زيرا كه امام در زبان عربي بمعني پيشواست و ايشان ائمه ما را پيشوا ميدانند در جميع علوم و چگونه و حال آنكه هر عالمي را كه در علمي استاد است او را عرب امام آن علم ميگويد و ايشان امامان را در جميع علوم وحيد و فريد عصر خود ميدانند و در كتابهاي خود همه امامان ما را بلفظ امام نوشته‌اند و همچنين محبت و دوستي ايشان و دوستان ايشان را واجب ميدانند و بمحبت ايشان و دوستان ايشان تقرب بخدا ميجويند بجهت آنكه نص آيه قرآن است كه محبت ذوي القربي اجر رسالت است و محل اجماع شيعه و سني است و خلافي در آن نيست حتي آنكه ابن ابي‌الحديد ميگويد :

و رأيت دين الاعتزال و انني اهوي لاجلك كل من يتشيع

يعني اگر چه من بدين سني هستم لكن از براي خاطر تو اي علي جميع شيعه را دوست ميدارم و باز ميگويد در شأن آن حضرت :

لذاتك تقديس لرمسك طهرة لوجهك تعظيم لمجدك ترجيب

تقيّلت افعال الربوبية التي عذرت بها مَن شكّ انك مربوب

و قد قيل في عيسي نظيرك مثله فخسر لمن عادي علاك و تتبيب

يعني از براي ذات تو تنزيهي است و از براي قبر تو طهارتي و از براي [ص 190] رخساره تو تعظيمي است و از براي قدر تو بزرگي كه مافوق ندارد و آنقدر كارهاي خدائي از تو سرميزند كه من عذر خواستم شك‌كنندگان در خدائي تو را و در خصوص عيسي كه نظير تو بود ادعاي خدائي كردند پس زيانكار است دشمن مرتبه تو و در جاي ديگر ميگويد در شأن آن بزرگوار :

علام اسرار الغيوب و من له خلق الزمان و دارت الافلاك

يعني حضرت امير داناي اسرار غيبهاي الهي است و او علت غائي ايجاد زمان است كه براي ظهور قدر او زمان خلق شده است و افلاك گردان شده‌اند و باز ميگويد :

الا انما الاقدار طوع يمينه فبورك من وتر مطاع و قادر

يعني آگاه باش كه قضا و قدرهاي خدا مطيع دست اوست پس مبارك است آن يگانه مطاع قادر و باز ميگويد :

صفاتك اسماء و ذاتك جوهر بريء المعاني من صفات الجواهر

يجل عن الاعراض و الكيف و المتي و يكبر عن تشبيهه بالعناصر

يعني صفات تو اسمهاي خداست و ذات تو جوهري است كه مبري است از صفات جواهر و اعراض و كيفيت و وقت و او را تشبيه بعناصر نميتوان كرد و باز ميگويد :

يا ايها النار التي شبّ السنا منها لموسي و الظلام مجلل

يعني اي آتشي كه بلند شد نور از آن از براي موسي در شب تار و همچنين از شافعي كه امام سنيان است مشهور است كه گفته است :

و مات الشافعي و ليس يدري عليٌّ ربه ام ربه الله

يعني شافعي مرد و ندانست كه علي پروردگار اوست يا خدا ، و دوست ميدارم كه خطبه ابوبكر را در اينجا ذكر كنم كه در شأن حضرت امير گفت :

[ص 191] از عامر شعبي از عروة بن زبير از زبير بن عوام مروي است كه منافقون گفتند كه ابوبكر بر علي پيشي گرفته و ميگويد من سزاوارترم بخلافت از او ابوبكر برخواست و خطبه خواند و گفت : صبراً علي من ليس يأول الي دين و لايحتجب برعاية و لايرعوي لولاية اظهر الايمان ذلة و اسر النفاق علة هؤلاء عصبة الشيطان و جمع الطغيان تزعمون اني اقول اني افضل من عليّ و كيف اقول ذلك و ما لي سابقته و لا قرابته و لا خصوصيته وحد الله و انا ملحده و عبده قبل ان اعبده و والي الرسول و انا عدوّه و سبقني بساعات لو تقطعت لم‌الحق شأوه و لم‌اقطع غباره ان ابن ابي‌طالب فاز والله من الله بمحبةٍ و من الرسول بقربة و من الايمان برتبة لو جهد الاولون و الآخرون الا النبيين لم‌يبلغوا درجته و لم‌يسلكوا محجته بذل لله مهجته و لابن عمه مودته كاشف الكرب و دافع الريب و قاطع السبب الا سبب الرشاد و قامع الشرك و مظهر ما تحت سويداء حبة النفاق محنة هذا العالم لحق قبل ان يلاحق و برز قبل ان يسابق جمع العلم و الحلم و الفهم فكأن جميع الخيرات كانت لقلبه كنوزاً لايدخر منها مثقال ذرة الا انفقه في بابه فمن‌ذا يأمل ان ينال درجته و قد جعله الله و رسوله للمؤمنين ولياً و للنبي صلي الله عليه و آله وصياً و للخلافة داعياً و بالامامة قائماً فيغتر الجاهل بمقام قمته اذ . . . اطعته اذ امرني سمعت رسول الله صلي الله عليه و آله يقول الحق مع علي و علي مع الحق من اطاع علياً رشد و من عصي علياً فسد و من احبه سعد و من ابغضه شقي والله لو لم‌يخب ● ابن ابيطالب الا لاجل انه لم‌يواقع لله محرماً و لاعبد من دونه صنماً و لحاجة الناس اليه بعد نبيهم لكان في ذلك ما يجب فكيف لاسباب اقلها موجب و اهونها مرغب له الرحم الماسة بالرسول و العلم بالدقيق [ص 192] و الجليل و الرضا بالصبر الجميل و المواساة في الكثير و القليل و خلال لايبلغ عدها و لايدرك مجدها ود المتمنون ان لو كانوا تراب ابن ابيطالب اليس هو صاحب لواء الحمد و الساقي يوم الورود و جامع كل كرم و عالم كل علم و الوسيلة الي الله و الي الرسول صلي الله عليه و آله ، حاصل معني آنكه گمان ميكنند كه من ميگويم من افضل از عليّم چگونه اين را ميگويم و من نه سابقه او را دارم و نه قرابت او را و نه خصوصيت او را او خدا را توحيد كرد و من ملحد بودم و او را پرستيد پيش از آنكه من بپرستم دوست داشت رسول را و من دشمن بودم و پيشي گرفت بر من در اوقاتي كه من نهايت آن را نميدانم پسر ابوطالب فايز شد از خدا بمحبت و از رسول بقرابت و از ايمان برتبهٔ كه اولين و آخرين جز پيغمبران بآن نميرسند جان خود را در راه خدا داد و دوستي خود را به پسر عم خود برطرف‌كننده غمهاست و دفع‌كننده شكها و از همه چيز جز هدايت بريده و برطرف‌كننده شرك مشركان است و ظاهركننده نفاق منافقان آزمايش عالم است هيچ كس باو ملحق نميشود و هيچ كس بر او پيشي نميگيرد جمع كرده است علم و حلم و فهم را هيچ خيري را فروگذاشت نكرده كه ميتواند آرزوي رتبه او را كند و خدا و رسول او را ولي مؤمنان كرده‌اند از براي نبي وصي بود و از براي خلافت داعي و بامامت قائم جاهل بمقام من گول ميخورد شنيدم پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمود حق با علي است و علي با حق است هر كس او را اطاعت كند راشد است و هر كس او را عصيان كند فاسد هر كس او را دوست دارد سعيد است و هر كس او را دشمن دارد شقي والله اگر نبود مگر همين كه علي هرگز معصيتي نكرده و غير خدا را نپرستيده و همه مردم محتاج باويند كفايت ميكرد در وجوب خلافت و امامت او [ص 193] چگونه و حال آنكه صفاتي دارد كه كمتر آنها سبب امامت اوست و كوچك آنها سبب رغبت مردم است باو او رحم رسول است و عالم بهر چيز و صاحب صبر و مواسات است و صفتها دارد كه از شماره بيرون است و از ادراك افزون آرزوكنندگان دوست ميدارند كه خاك راه او باشند آيا نه اين است كه او صاحب علم حمد است و ساقي حوض كوثر است و داراي هر كرم است و داناي هر علم است و وسيله بسوي خدا و رسول است تمام شد مختصر خطبه او در آن فكر كن ببين چه فضايل كه آنها بآن اقرار دارند و ببين كه چقدر ظاهر بوده كه انكار آنرا نتوانستندي كرد و ابن ابي‌الحديد در كتاب شرح نهج البلاغه در شرح قول حضرت امير عليه السلام نحن صنايع الله و الخلق بعد صنايع لنا ميگويد باطن اين كلام آنست كه ايشان عبيد خدايند و خلق همه عبيد ايشانند و از اين قبيل فضايل بسيار گفته‌اند و چون وضع كتاب براي عوام است اگر بخواهم آنچه از ابي‌بكر و عمر و عثمان و ساير اتباع ايشان در فضايل آن بزرگوار ظاهر شده عرض كنم از طور وضع كتاب بيرون ميرود و بكار عوام نميخورد و لكن چند كلمه از كتاب نفايس كه از سنيان است و فارسي است عرض ميكنم در خصوص حضرت امير عليه السلام نوشته است كه آن حضرت خواست تا تدبير ولايت و رعيت بوجهي كند كه هيچ گونه از قانون شريعت و مقتضاي كتاب و سنت بيرون نباشد و بنا بر عصمت طبيعي و طهارت ذاتي مصالح امارت را نسبت با محافظت دين و ملت مرجوع دانست و حاصل بيت المال را در محل استحقاق صرف ميكرد و ميان خويش و بيگانه تسويه نگاه ميداشت تا آنكه گفته علي مرتضي در علم بغايتي بود كه گفت لو كشف الغطاء ماازددت يقيناً و در جود و سخا بحدي كه مجموع دنيا بحذافيرها هنگام عطا [ص 194] نسبت با همت او حقير بودي و در فتوت و قوت نفس بدان مثابه كه گاهِ وغا تيغ بدست اعدا دادي و چون از اداي عبادت و ساختن مهمات فارغ شدي بكار كردن رفتي و قوت خود از آن ساختي و گويند چهارصد بنده از كسب دست خود بخريد و آزاد كرد تا آنكه ميگويد پنجم خلفا امام بحق حسن بن علي بن ابيطالب بود و آنجا كه انساب را ميشمرد ميگويد امام معصوم ابوابرهيم موسي الكاظم و امام معصوم ابوالحسن علي بن موسي الرضا و امام معصوم ابوالحسن علي الهادي و امام معصوم ابومحمد حسن العسكري و ابوالقاسم محمد المهدي صاحب الزمان اينها را ذكر كردم تا بداني كه سنيان هم ائمه ما را امام و معصوم و مطهر ميدانند و اجماعي ايشان است كه دوستي ايشان واجب است و بغض ايشان خلاف كتاب خدا و سنت رسول است و فضايلي كه شنيدي درباره ايشان ميگويند حتي آنكه من روزي با اصحاب خود و ساير حاضران قرار دادم كه آنچه من در فضايل ايشان ميگويم سندي از اقرار سنيان ذكر كنم بلكه تا زنده‌ام از فضايلي كه سنيان گفته‌اند تجاوز نكنم چرا كه آنها بجميع فضايل ظاهره قائلند بلكه در روايات آنها رواياتي پيدا ميشود كه فضايل باطنه بلكه باطن باطن در آنها يافت ميشود پس فخري براي شيعيان نباشد كه ائمه را امام دانند و ببعض فضايل ظاهره ايشان اقرار كنند و اگر ميگويند كه ما ائمه را واجب الاطاعه ميدانيم و سنيان نميدانند عرض ميكنم سني كه ايشان را معصوم ميداند و صاحب علم غيب و علم اولين و آخرين ميداند چگونه اطاعت ايشان را لازم نميداند بلكه آنها هم اطاعت امامان ما را لازم ميدانند نهايت ميگويند كه آل‌محمد عليهم السلام منكر طريقه ما نبودند و تصديق خلفا و فقهاي ما را داشتند و بجهت مصلحت امت مقدم بر خلفا و فقها نشدند پس اين هم فخري براي شيعه نشد كه ايشان [ص 195] را واجب الاطاعه داند و اگر گويند كه ما منكر خلفا هستيم آنها نيستند انكار خلفا دخلي بمعرفت ائمه عليهم السلام ندارد و سخن من در آن است كه در معرفت ائمه بايد شيعه مزيتي بر سني داشته باشد و همسر سني و كمتر معرفت داشتن فخري نيست بلكه نهايت نقص است پس شيعه بايد كوششي كند و معرفتي پيدا كند كه ايشان ائمه را بآنطور نشناخته باشند و والله اينقدر كه حال منكران فضايل بنا گذارده‌اند از طريقه خود سني هزار مرتبه بيشتر اقرار دارد اگر باور ندارند در همين قدر كه من در اين كتاب از ابن ابي‌الحديد سني ذكر كردم تدبر كنند تا بدانند كه من آنچه ذكر كرده‌ام و ايشان انكار كرده‌اند از اين قدر بيش نبوده والله اين جماعت كه دين تشيع را بخود بسته‌اند و خود را نسبت بشيعه ميدهند و انكار آنچه ما ميگوئيم ميكنند ظلم بخود ميكنند بلكه ظلم بآل‌محمد عليهم السلام مينمايند كه سلب فضايلي كه دشمن انكار آن نتوانسته ميكنند و مقصود از اين فصل همه همان بود كه بدانند كه اين قدر فضائل كه ايشان اقرار دارند سني فوق آن را ميگويد و بايست سعي كنند و فرقي در ميان خود و سني در معرفت ايشان بگذارند و آن فرق بزيادتي معرفت است و زيادتي معرفت حاصل نميشود مگر بكسب و كسب آن نميشود مگر از اهلش و اهلش بحول و قوه خداوند مائيم كه خداوند سينِهاي ما را مخزن فضايل آل‌محمد (ع) قرار داده است و شب و روز همتمان در نشر فضايل است و جميع علوم را از ايشان نقل ميكنيم و از احاديث ايشان بيرون ميآوريم و در جزئي و كلي علمها مستند باحاديث ايشان هستيم و مشكلات آيات و اخبار را بقدر طاقت حل مينمائيم و والله اگر هيچ دليل بر حقيت علم ما نباشد مگر آنكه كتاب و سنت حل نميشود مگر بعلم ما كفايت ميكند و اگر بر پستي مقام ايشان دليلي جز [ص 196] اين نباشد كه در جزئي و كلي امر خود مستند بكتابهاي سنيان و علماي ايشان هستند و اصول و فروع دين خود را از ايشان ميآموزند كفايت ميكند و نه اين است كه همه علماي شيعه چنين باشند بلكه جمعي از منكران فضايل و معاندان شيعه را عرض ميكنم و علماي كبار شيعه اجل و ارفع ازينند بلكه ايشان در جزئي و كلي مستند بآل‌محمد ميباشند عليهم السلام پس بر شيعه لازم است تولاي چنين علما و رجوع بايشان و گرفتن علم از ايشان و متابعت ايشان و حمايت و نصرت ايشان برواج دادن علم و طريقه ايشان بقدري كه ادعاي تشيع دارند و دوستي آل‌محمد عليهم السلام را ادعا دارند خلاصه اين چند كلمه هم بجهت آن نوشته شد كه بدانند كه اين قدر فضايلي كه اين جماعت اقرار دارند سنيان هم اقرار دارند و فخري باين اقرار از براي ايشان و فرقي در ميانه نيست مگر آنكه تصديق كنند بباطن امر ايشان چنانكه از احاديث ايشان ظاهر ميشود .

فصل - بدانكه اگر بخواهم در اين كتاب جزئيات فضايل آل‌محمد عليهم السلام را ذكر كنم ممكن نيست زيرا كه علماي متقدمين و متأخرين و شيعه و سني در اين خصوص كتابها نوشته‌اند كه عدد كتب ايشان را كسي نميداند چه جاي عدد آن احاديث را و آن احاديث هم صدهزاريك فضايل ايشان نميشود پس چگونه ميتوانم كه فضايل ايشان را من در اين كتاب مختصر ذكر كنم و اگر بخواهم كه بعضي از آن احاديث را ذكر كنم اين كتاب مزيتي بر آنها نخواهد پيدا كرد چرا كه آنها زياده از حد احصا ضبط كرده‌اند و ظهور فضايل و مقامات ايشان از جميع ضروريات اسلام بيشتر است و هيچ مسئلهٔ از مسائل اسلام نيست كه در آن خصوص بتوان ده‌هزار حديث ايراد [ص 197] كرد و در هر فضيلتي از فضايل ايشان عموماً و خصوصاً زياده از ده‌هزار حديث در كتب اصحاب يافت ميشود پس من چه بنويسم و چه ذكر بنمايم نهايت كاري كه از من برميآيد و ممكن است آنست كه بعضي قواعد كليه ذكر نمايم شايد از آن قواعد كلياتي بدست تو آيد كه از آنها بتواني ساير فضايل را فهميد و اگر فضيلتي بر تو عرضه شود آنرا انكار ننمائي و از جان و دل تسليم نمائي بد نگفته است آن شاعر عرب كه گفته است :

انا في مديحك الكن لااهتدي و انا الخطيب الهزبري المصقع

يعني من در مديح تو اي اميرالمؤمنين گنگم و نميدانم كه چه بگويم با وجودي كه من خطيبي بي‌عديلم در فصاحت و بلاغت ماهر ، خلاصه بهتر همان است كه كلياتي را گنگ گنگانه ذكر كنم و اگر خداوند توفيق دهد ممكن است كه بطوري ذكر كنم كه از هيچ كس نشنيده باشي و در هيچ كتاب نخوانده باشي پس بدانكه از بديهيات اسلام شده است الحمد لله كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اشرف خلق است و اول ما خلق الله است و الحمد لله در اين مسئله نميتوان تأمل كرد و همچنين در ميان مذهب شيعه از جمله بديهيات است كه ائمه طاهرين عليهم السلام از جنس نور پيغمبرند و با او از يك طينت و يك روح و يك نورند و در اين مسئله هم الحمد لله نميتوان تأمل كرد پس ايشان باتفاق شيعه اشرف خلق خدايند و اول خلق خدا و احدي بر ايشان پيشي نگرفته است از جميع ماسوي الله و احاديث در اين خصوصها زياده از حد احصاست و كتب اصحاب ما از آنها پر است خاصةً كتابهاي مرحوم مجلسي عليه الرحمه و شيخ عبدالله صاحب عوالم كه آنها فزون از حد تواتر اين دو مسئله را ذكر فرموده و اخبار ايراد كرده‌اند و همچنين باز محل شبهه نيست كه خدا ايشان را آفريد و جميع خلق را [ص 198] از نور مقدس ايشان خلق كرده است و همه خلق نسبت بايشان بمنزله نورند كه از چراغ در صحن خانه ميافتد و بنور مقدس ايشان ساحت امكان منور شده است و هر كس در اخبار تأملي نمايد و بكتب فضائل رجوع نمايد معلوم ميشود كه اين معني هم متواتر است و كتب اخبار و ادعيه و زيارات از اين معاني پر است بطوري كه در هيچ مسئلهٔ از مسائل شرعيه اين قدر حديث وارد نشده است و اگر بايستي اين اخبار را وازد بايستي يكجا از مذهب بيرون شد زيرا كه اين اخبار بواسطه همان ثقات كه ساير اخبار را رسانده‌اند رسيده است و اگر راستگويند در همه جا راستگويند و اگر بايد اخبار ايشان را وازد همه جا بايد وازد و بكلي از مذهب بيرون رفت و حال آنكه اين مضمونها در اخبار بمنزلهٔ رسيده است كه مثل سخاوت حاتم و طوفان نوح شده است كه وازدني نيست و بر هر كس كه رجوع كند مثل آفتاب واضح ميشود كه ديگر حاجت بتجسس احوال راوي نيست كه به‌بينيم راوي ثقه است يا غير ثقه چنانكه در اخبار وجود هند تجسس از احوال راوي ضرور نيست پس معلوم شد كه آل‌محمد عليهم السلام منير جميع عالمند و جميع عالم از شعاع ايشان خلق شده است از انبيا گرفته تا خاك و وجود كاينات از نور ايشان است چه ميشود كه بعضي بد شده باشند بواسطه بدي قابليت خودشان چنانكه كل عالم از نور مشيت خدا هستند بالبداهه و با وجود اين بعضي بدند و بعضي خوب هر چه در آنجا ميگوئي در اينجا هم بگو پس ميگويم كه چون كل عالم از نور مقدس ايشان خلق شد چه خواهد بود نسبت منير با نور آيا ميشود كه كمالي از براي نورها باشد كه از براي آفتاب نباشد و چگونه ميشود كه كسي صاحب خير و نوري باشد و اصل آن و حقيقت آن در نزد آفتاب منير نباشد پس از اين جهت است كه در زيارت جامعه فرمودند [ص 199] كه ان ذكر الخير كنتم اولَه و اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه يعني اگر ذكر خيري شود شمائيد اول آن و اصل آن و فرع آن و معدن آن و مأواي آن و منتهاي آن و همچنين حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه نحن اصل كل خير و من فروعنا كل برّ و من البر التوحيد و الصلوة و الصيام و كظم الغيظ و العفو عن المسيء و رحمة الفقير و تعاهد الجار و الاقرار بالفضل و اهله و عدوّنا اصل كل شرّ و من فروعهم كل قبيح و فاحشة فهم الكذب و النميمة و البخل و القطيعة و اكل الربا و اكل مال اليتيم تا آنكه فرمود كذب من زعم انه معنا و هو متعلق بفرع غيرنا معني اين حديث شريف لطيف آنست كه فرمودند مائيم اصل هر نيكي و از فروع ماست هر نيكي و از جمله نيكي است توحيد و نماز و روزه و فرو بردن غيظ و عفو از بدكاران و ترحم بر فقيران و وارسي همسايگان و اقرار بفضل و اهل فضل و دشمن ماست اصل هر شري و از فروع ايشان است هر قبيحي و فاحشهٔ پس ايشانند كذب و سخن‌چيني و بخل و بريدن از رحم و خوردن ربا و مال يتيم بغير حق و تجاوز از حدودي كه خدا بآن امر كرده است و مرتكب شدن فاحشه ظاهري و باطني و زنا و دزدي و هر قبيحي و دروغ ميگويد هر كس گمان كند كه او با ماست و او بفروع غير ما چسپيده است پس ايشان اصل هر خيري ميباشند بنص اين اخبار و غير اين اخبار پس هر خيري كه در پيغمبران مرسل و غير مرسل بوده است همه از براي ايشان ثابت است و خيري كه در پيغمبران است شرافت ذات ايشان است و قوت و قدرت ايشان بر معجزات و صفات حميده و اخلاق پسنديده و ساير علوم و معارف از توحيد خدا و علم بساير احوال خلق و غير اينها پس ايشان صاحب جميع آن فضايل هستند بطور كامل‌تر و بهتر بلكه چون پيغمبران از شعاع ايشان خلق شده‌اند معلوم است كه منير هفتاد مرتبه از نور قوي‌تر [ص 200] است پس جميع آن فضايل در ايشان هفتاد مرتبه از ايشان قوي‌تر باشد و همچنين از جمله خلق ملائكه غير مقرب و مقرب است و جميع آنها از شعاع نور ايشان خلق شده‌اند پس جميع كمالات ايشان از شرافت ذات و لطافت خلقت و قوت و قدرت و علم و عظمت جميع اينها در وجود مقدس ايشان هفتاد مرتبه زياده است بلكه ايشان را در آن فضايل بحدي زيادتي و قوت است كه در نزد پيغمبران و ملائكه بحد اعجاز است و در نظر ايشان آن افعال و صفات افعال و صفات خدائي است و از مثل آن و آنچه بدان نزديك باشد عاجزند و بواسطه عجز ايشان از آن اقرار بنبوت و حجيت ايشان كرده‌اند و ميكنند و همچنين جميع صفات خير و علوم و اعمالي كه در مؤمنين ممتحنين يافت ميشود جميع آنها از براي آن بزرگواران ثابت است و هفتاد مرتبه قوي‌تر چرا كه ايشان بمنزله آفتابند و ايشان بمنزله شعاع آفتاب چنانكه فرمودند شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس پس جميع آن فضايل و صفات از براي ايشان بطور قوي‌تر و كامل‌تر و بهتر ثابت است و ايشانند اصل آن و حقيقت آن و همچنين جميع خيرهائي كه در عقلها و روحها و نفسها و جسدهاي كل خلق است جميع آن كمالات از براي ايشان بطور بهتر و پاكيزه‌تر ثابت است و اين حرفي كه زدم بطور ظاهر بود و اگر قدري بلندتر ميخواهي مستعد شو تا بگويم بدانكه خداوند ايشان را خلق كرد و هيچ موجودي نبود نه محسوس و نه غير محسوس و خلق آن بزرگواران را تمام و كامل فرمود از فؤاد ايشان تا عقل و روح و نفس و جسد ايشان و ايشان بودند و عبادت ميكردند خدا را و هيچ محسوسي نبود هزارهزار دهر و البته شنيدهٔ كه هر دهري صدهزار سال است كه هر سالي صد هزار ماه باشد كه هر ماهي صدهزار هفته باشد كه هر هفتهٔ صدهزار روز باشد كه هر روزي صدهزار [ص 201] ساعت باشد كه هر ساعتي صدهزار دقيقه باشد و همچنين تا عاشره كه هر عاشره مثل هزار سال از سالهاي اين دنيا باشد و استغفار ميكنم از كمي اين تحديد كه كردم چرا كه اگر جميع شعاع صفحه شوند و موازي آنها قلم يافت شود و موازي آنها كاتب يافت شود و موازي آنها مداد يافت شود و تا ملك هست بنويسند تحديد سبقت وقت منير را بر نور نتوانند كرد و آنچه ذكر كردم همه مثل بود از براي بسياري مدت پيشي منير بر نور و الا اينها را نسبتي نيست بآن مدت و پيشي آن بهر حال ايشان در آن مدت پيشي داشتند بر جميع خلق بعد كه خلق ايشان از فؤاد تا جسم ايشان تمام شد نوري از جسم شريف ايشان تابيد و از آن نور خداوند حقيقت پيغمبران را آفريد يعني فؤاد ايشان را خلق كرد و نهايت رتبه فؤاد ايشان را شباهت با صفت جسم ايشان است نه با ذات جسم ايشان بعد فؤاد خود ايشان تنزل كرده عقل و نفس و جسم ايشان خلق شده است و ايشان هر كمالي كه دارند از لطافت فؤاد و عقل و نفس و جسم خود دارند و ايشان توحيد خدا را و معرفت و محبت با خدا را با فؤاد خود دارند و يقين بصفات و عبادت و طاعت و ادراك معاني را با عقل خود دارند و علوم و قوت و قدرت بر كارهاي عظيم عجيب را با نفس خود دارند و اظهار آنها را با جسم خود دارند خلاصه هر چه دارند از جهت صفاي قابليت خود دارند كه عكس جسم ايشان را بقدر قابليت خود ادراك نموده‌اند پس چه خواهد بود آن صفات در ايشان و همچنين احوال ساير ملائكه و انسان و جن و ساير خلق پس اين كمالات كه در حقايق پيغمبران و ملائكه است ظهور جسم ايشان است ديگر ببين كه نفس و عقل و فؤاد ايشان چيست بد نميگويد شاعر عرب كه :

ما عسي ان اقول في ذي معال علة الدهر كله احديها [ص 202] 

يعني من چه ميتوانم گفت در صاحب بلنديهائي در صفات كه علت وجود كل دهر يكي از آن صفات بلند اوست پس باقي چيست و كجاست كه هيچ دخل بعلت بودن و ربط بخلق ندارد بفهم كه چه گفتم و چه ميگويم پس انبيا و ملائكه و مؤمنان اگر تا ملك خدا هست سير كنند و كسب معرفت كنند از رتبه خود بيرون نميتوانند رفت و اعلي رتبه ايشان شعاع جسم ايشان است در زيارت است كه لاانكر لله قدرة و لاازعم الا ما شاء الله سبحان الله ذي الملك و الملكوت يسبح الله باسمائه جميع خلقه يعني من منكر قدرت خدا درباره شما نيستم و گمان نميكنم درباره فضايل شما مگر آنچه را كه خدا خواسته است كه در شما باشد منزه است خداي صاحب ملك و ملكوت از آن جهت كه شما در ملك و ملكوت جلوه كرده‌ايد و تسبيح و تنزيه خدا را براي خلق به پاكي ذات خود آشكار كرده‌ايد چنانكه فرموديد بما خدا شناخته شد اگر ما نبوديم خدا شناخته نميشد و فرموديد در دعائي كه بما تعليم كرديد كه بخوانيم كه خدايا بمحمد و آل‌محمد عليهم السلام پر كردي آسمان خود و زمين خود را تا آنكه ظاهر شد كه خدائي جز تو نيست پس چون نور شما را در ملك و ملكوت مي‌بينم تنزيه خدا ميكنم بر حسب نمايش ذات شما در آنها و اين نه كاري است كه همان من ميكنم جميع خلق خدا را بشما تنزيه ميكنند و عبادت ايشان تنزيه خداست بشما چنانكه خدا در قرآن فرموده است و ان من شئ الا يسبح بحمده يعني چيزي نيست مگر آنكه تنزيه ميكند خدا را بثنايش و صفتش كه شما هستيد پس پيغمبران هم خدا را تنزيه ميكنند بحمدش و لواي حمد در دست شماست چرا كه شمائيد ولي نعمت كل كاينات و فرموده‌ايد كه ان الينا اياب هذا الخلق ثم ان علينا حسابهم يعني بدرستي كه بسوي ماست بازگشت اين خلق بجهت آنكه [ص 203] خلق شعاع مايند پس بر ماست حساب ايشان آه آه نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي پس معلوم شد بر صاحب ديده كه پيغمبران توحيدشان كه اعظم مقام ايشان است وقتي كه از شعاع جسم ايشان شد ساير صفات و اعمال ايشان چه خواهد بود و چون پيغمبران چنين باشند ملائكه چه خواهند بود و حال آنكه فرمودند ان الملئكة لخدامنا و خدام شيعتنا يعني ملائكه خدام ما هستند و خدام شيعيان ما هستند و همچنين ساير خلق چه خواهند بود پس جميع كمالات كه در خلق موجود است بلكه جميع كمالات كه بنازك‌تر فهم خود ادراك ميكنند بي‌نهايت از جسم ايشان پست‌تر است پس چه خواهند گفت در فضايل ايشان و چگونه ميتوانند اظهار كرد فضايل ايشان را اين است كه فرمودند ما را از رتبه خدائي فرود بياوريد و آنچه در فضل ما ميخواهيد بگوئيد و نخواهيد توانست بكنه فضيلت ما رسيد و در حديثي ديگر فرمودند چيزي كه حاصل آن آنست كه از فضايل ما بشما نرسيده است مگر الفي نيمه تمام پس معلوم شد كه ساير خلق هر كمالي كه دارند در ايشان ثابت است اينكه سهل است كه هر كمالي كه تصوير كنند و بفهمند خواه كسي آن را داشته باشد يا نداشته باشد آن كمال از ايشان است و منتهي بسوي ايشان و از خزينِهاي فضايل ايشان است كه در آئينه ذهن او عكس انداخته است و الا آن فضيلت را نميتوانست ادراك كند آيا نشنيدهٔ كه حكما گفته‌اند كه ذهن انسان مانند آئينه است و آن آئينه را مقابل هر چه ميكند عكس آن در آن ميافتد و اگر اصلي در عالم نباشد آن ذهن چيزي در او عكس‌پذير نميشود و نميتواند آنرا تصور كند پس هر كمالي كه تصور آنرا بتواني كرد و بخاطر گذراند اگر چه در اين عالم ظاهر در احدي بروز نكرده باشد آن كمال در ايشان هست و از صفات [ص 204] ايشان در آئينه ذهن تو عكس انداخته پس از اين جهت است كه رخصت داده‌اند كه هر چه ميخواهيد بگوئيد و نميدانم كه چه ميتوانيد گفت و حال آنكه آنچه هم در ذهن شما عكس بيندازد يا بعقل شما درميآيد بقدر بزرگي ذهن خود شماست و كجا مناسب جلال و عظمت ايشان است آيا نمي‌بيني كه اگر آئينه كوچكي را زير آسمان بداري از ستارهاي آسمان بقدر وسعت خود حكايت ميكند و ستارِهاي آسمان از شماره بيرون است حال همچنين است كواكب فضايل و صفات ايشان از اندازه شمار بيرون است و هيچ ذهني آن وسعت را ندارد كه نماينده آنها همه باشد و از اين جهت جميع كمالات كه پيغمبران آن را تصور كنند و بعقلشان درآيد صدهزاريك فضايل ايشان نخواهد بود پس وقتي كه اين طور درباره ايشان شنيدي و ان شاء الله اعتقاد كردي به‌بين پستي همت آنها را كه غايت وصف ايشان در مدح اميرالمؤمنين عليه السلام آنست كه ميگويند كننده در خيبر كشنده عمرو و انتر ضارب بسيفين طاعن برمحين مصلي قبلتين فارس بدر و حنين شافع عرصات و صاحب مقامات نميدانم اينها چه صفات است كننده در خيبر چيست و حال آنكه يك گاوي كل زمين را برداشته است و كشنده عمرو و انتر و ضارب بسيفين و طاعن برمحين چه كمالي است و حال آنكه عزرائيل صادر از امر و نهي اوست و

باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قابلها

و مصلي قبلتين چه مقام است و حال آنكه كعبه قبله اهل روزگار شد بجهت آنكه قلب زمين شد و نور مقدس او در آن جلوه‌گر بود و الا قبله و وجه الله نبودي و فارس بدر و حنين چيست و حال آنكه از جلوه نور آن بزرگوار از براي [ص 205] نفوس كمالها پيدا ميشود و هر كس كمالي دارد از فاضل كمال اوست شافع عرصات چيست و حال آنكه شيعيان ايشان شافع در مثل ربيعه و مضرند پس هر كمالي كه در هر ذرهٔ از ذرِهاي وجود هست آن كمال در ايشان موجود است و بلانهايت قوي‌تر و كامل‌تر و فاضل‌تر چنانكه فهميدي بلكه ميخواهم مطلبي از اين بلندتر عرض كنم و من از خداوند توفيق ميخواهم كه آن را بزبان واضحي بگويم و تو هم از خداوند گوش شنوا و دل بينائي بطلب تا آن را بفهمي و از براي اين مطلب بايستي فصلي ديگر عنوان كرد چرا كه بسي دقيق است .

فصل - بدانكه نور پيدائي صاحب نور است و نور وقتي نور است كه تو در آن صاحب نور را به‌بيني و اگر صاحب نور را در آن نه‌بيني ظلمت باشد نه نور آيا نمي‌بيني كه آنچه در آئينه است جز پيدائي آفتاب نيست و همه همان رنگ و شكل و طبع آفتاب است و هر كس بآن نظر كند آفتاب را مي‌بيند نه چيز ديگر را و همچنين شكل تو كه در آئينه است هر كس بآن نظر كند تو را مي‌بيند نه چيز ديگر را پس اگر كسي بآئينه نظر كند و تو را در آن نبيند شكل تو را نديده و نخواهد ديد بلكه در آن هنگام معلوم است كه نظر بخود آئينه كرده است و از شكل تو غافل شده است و اگر نظر بشكل تو كند البته تو را ديده است پس شكل در آئينه از خود وجودي ندارد مگر همان پيدائي تو و پيدائي تو وقتي پيدائي تو است كه تو پيدا باشي و وقتي كه تو پيدا شدي تو ديده شدهٔ نه غير حال همچنين هر كس در آئينه نظر كند اگر آفتاب را ديد نور آفتاب را ديده است و اگر آفتاب را نديد نوري نديده چرا كه نور آفتاب پيدائي آفتاب است و پيدائي آفتاب همان آفتاب پيداست و اگر [ص 206] كسي آفتاب را به‌بيند آفتاب پيدا را ديده نه آفتاب پنهان را حال اگر كسي آفتاب را نبيند پيدائي آفتاب را البته نديده پس هر كس آفتاب را نبيند نور را نديده باشد و چون نور ديده نشود ظلمت خواهد بود پس اين بود كه عرض كردم كه نور وقتي نور است كه شخص آفتاب را ببيند و چون آفتاب را نبيند نوري برقرار نخواهد بود مثلي ديگر بايدم آورد آيا نمي‌بيني كه زيد را اگر تو به‌بيني و نسبت او را بزنش ملاحظه نكني شوهري او را نديدهٔ و او باين نظر شوهر نيست بلكه همان زيد است نمي‌بيني كه پيش از آنكه زن بگيرد شوهر نبود همان زيد بود وقتي كه زن گرفت و نسبت با زن پيدا كرد آنگاه باو شوهر گفتند حال اگر تو صفت نسبت زن را در آن نبيني باو شوهر نخواهي گفت و همچنين زن او اگر نسبت با شوهر را در آن نبيني زوجه نيست و وقتي زوجه است كه نسبت او بشوهر را ملاحظه كني و همچنين پدر پدر نيست مادام كه پسر نداشته باشد و تو اگر فكر پسرش نباشي و ملاحظه پسرش را نكني باو پدر نخواهي گفت مگر وقتي كه نسبت پسرش را در آن به‌بيني و همچنين پسر پسر نيست مگر وقتي كه نسبت پدرش را در آن به‌بيني حال همچنين است نور و منير اگر در نور منير را ببيني نور نور است و اگر منير در آن پيدا نباشد سر تا پا ظلمت است و اگر تصور اين مطلب بر تو گران باشد بجهت آنست كه نمي‌تواني از غايت ظهور منير در نور كه در نور منير را نبيني و از اين جهت هميشه نور را نور مي‌بيني و نميداني كه چگونه ميشود كه نور نور نباشد و ظلمت باشد آيا نمي‌بيني كه حاكم منصوب از نزد پادشاه وقتي مطاع است كه نسبت بپادشاه داشته باشد و چون آن نسبت را از آن بردارند ديگر جلالي براي او نميماند و ديگر مطاع نيست و حال آنكه شخص همان شخص است حال [ص 207] همچنين نور وقتي نور است كه نسبت او بآفتاب ملاحظه شود اگر چشم از آفتاب بپوشند ديگر نوري باقي نميماند درست فكر كن كه آنچه در آئينه مي‌بيني غير از گردي و زردي و حرارت و درخشندگي آفتاب چيزي پيدا هست و آفتاب آفتاب است اگر گرد و زرد و گرم و درخشنده باشد و اين نور شرط آفتاب بودن آفتاب است آفتابي كه نور ندارد آفتاب نيست پس هر گاه تو در آئينه نظر كني صفت آفتاب را مي‌بيني و آنچه در آئينه است نيست مگر صفت آفتاب و تابش آفتاب حال اگر از آفتاب چشم بپوشي ديگر صفت او را نخواهي ديد آيا نمي‌بيني كه اگر از سلطان چشم بپوشي و ملاحظه مطاع بودن او را نكني ديگر حكام حرمتي ندارند و مطاع نيستند بجهت آنكه از خود چيزي ندارند و آنچه دارند از سلطان است حال نور جز صفت آفتاب از خود چيزي ندارد و صفت آفتاب نيست مگر بملاحظه آفتاب پس چون از صاحب صفت چشم بپوشي ديگر صفت را نخواهي ديد پس معلوم شد كه كل روزگار نورند وقتي كه ملاحظه صاحب نور آنها در آنها بشود و اگر قطع نظر از صاحب نور آنها بكنند همه سر تا پا ظلمتند و چون اصل همه نورها و كمالها و خيرها در تمام ملك آل‌محمداند سلام الله عليهم پس وقتي در ملك نور و خير و كمال هست كه رخساره ايشان در آنها ديده شود و چون قطع نظر از آنها كسي كند در احدي كمالي نيست و خيري در هيچ جاي عالم يافت نميشود و اين مطلب بسي بر ذهن ناقصها گران آيد بخصوص ذهن آنها كه ولايت اهل بيت عليهم السلام بر ايشان گران است ميگويند كه اينك احدي بفكر آل‌محمد عليهم السلام نيست و در جميع چيزها كمالي مي‌بينند پس اين چه حرفي است كه تو ميزني جواب عرض ميكنم كه اگر كسي في المثل اسم تو را نداند و نداند كه [ص 208] تو كيستي و مدعي چه هستي و چه‌كارهٔ و چه كمال در تو هست و تو در مقابل آئينه باشي و آن شخص در آئينه نظر كند آيا آن شمايل و كمال و حسني كه در آئينه ديده تو را ديده يا غير تو را و شمايل و كمال و حسن از تو است يا غير تو نهايت اسم تو را نميداند و تو را بحسب و نسب نميشناسد و اين نقصي ندارد و دروغ نگفته كسي كه بگويد كه اين نظركننده غير از تو را نديده و اين نظركننده اگر چشم از تو بپوشد هيچ كمالي و حسني در نظر او نميآيد بلكه عرض ميكنم كه اگر تو در بالاي بامي باشي و در زمين آئينه باشد و كسي نداند كه تو در بالاي بامي و نظر در آئينه كند تو را ديده و رخسار تو را مشاهده كرده اگر چه نظر ببالا نتواند كرد و تو را نشناسد و نفهمد باز بايدم مثلي ديگر آورد هوش خود را جمع كن كه بسي مشكل است چون زيد از در درآيد در اول نظر تو حقيقت زيد را مي‌بيني و باو سلام ميكني و با او سخن ميگوئي بحدي كه اگر زيد برود و از تو بپرسند كه قباي او چه رنگ بود بسا آنكه ملتفت نشده و ميگوئي نگاه نكردم اگر بپرسند كه ريشش حنا بسته بود يا نه گوئي نگاه نكردم و اگر گويند چشمش را سورمه كرده بود گوئي ملتفت نشدم و حال آنكه چشم تو نيفتاد مگر بر صورت او و ظاهر او و نديدي مگر صفات او را و لكن خود او را در صفات ديدي و خود او ظاهرتر بود در صفات بحدي كه هيچ صفاتش پيدا نبود و با وجود اين اگر از تو بپرسند كه حقيقت زيد چيست و در چه عالم است و حقيقت يعني چه تو نمي‌فهمي و نميداني كه حقيقت چيست و فؤاد او چگونه است و در چه عالم است حال نفهميدن تو حقيقت آنرا مانع آن نشده كه تو حقيقت آنرا نديدهٔ بلكه نديدهٔ حقيقةً مگر حقيقت و فؤاد او را پس حال همچنين مردم بكمالهاي عالم نظر ميكنند و خيرات را مي‌بينند [ص 209] و در آن كمالها و خيرها صاحب آن كمال و خير را مي‌بينند و در حقيقت نديده‌اند مگر آل‌محمد عليهم السلام را چه ميشود كه ايشان را نشناسند و ندانند كه را ديده‌اند بد نگفته است شاعر كه :