پس بد نيست كه بطور دعا بگوئي كه :
چون كاينات جمله ببوي تو زندهاند اي آفتاب سايه ز ما برمدار هم
پس چنانكه زندگي جميع نورها بوجود آفتاب وابسته است زندگي جميع موجودات بوجود ائمه طاهرين سلام الله عليهم بسته است چرا كه ايشانند آفتاب عالمتاب عرصه امكان و اما حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در آفتاب وجود ايشان بمنزله عرش و كرسي باشند كه چنانكه در اينجا نور آفتاب از نور كرسي است و نور كرسي از نور عرش است و اگر نور كرسي را پيش نور عرش قياس كني يك رسد از هفتاد رسد باشد و هر گاه نور آفتاب را نزد نور كرسي قياس كني يك رسد از هفتاد رسد باشد پس با وجود اينكه نور عرش چهارهزار و نهصد مرتبه زياده از نور آفتاب است نور عرش بهيچ وجه پيدا نيست و همه پيدائي از براي آفتاب است و سببش آن نيست كه آفتاب نورانيتر است از عرش بلكه سببش آن است كه نور عرش لطيف است و از ديدهاي خلق برتر است آيا نميبيني كه نور روح البته از نور جسم بيشتر است و با وجود اين روح پيدا نيست و جسم پيداست و همچنين نور خود آتش پنهاني البته از چراغ بيشتر است بجهت آنكه چراغ بآن برپاست و از آن درگرفته است و نوريابي كرده [ص 149] است حال تو آتش را نميبيني و چراغ را ميبيني و اين دليل آن نشد كه نور چراغ از آتش بيشتر است بلكه بينائي مردم اندازه دارد كه هر نور كه از حوصله او زياده شد او را نميبيند آيا نديدهٔ چشم رمددار از نور آفتاب متأذي ميشود و نميتواند چشم را بگشايد و اگر بگشايد چشمش را ميزند و نميتواند در آفتاب چيزي را درست بهبيند اما در سايه ميبيند و خط ميخواند حال سايه كه نورانيتر از آفتاب نيست و لكن مناسبتر بچشم رمددار است حال همچنين آفتاب مناسبتر بچشم مردم است و عرش مناسب نيست پس عرش خفي شد و آفتاب مشهور و ظاهر و چون اين مثل حكمتآميز را دانستي از اين مثل مقام حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و مقام حضرت امير و باقي ائمه را بدان كه اگر ما غور در فضايل حضرت امير بيشتر ميكنيم از جهت آن است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از ادراك ما فزون است چنانكه خداوند از ادراك خلايق برتر است و آيت آن كه خدا از ادراك خلايق برتر است حضرت پيغمبر است كه از ادراك خلايق برتر است و باو خود را باين صفت وصف كرده است و بخلق شناسانيده است چنانكه در قرآن ياد فرموده است كه سبحان ربك رب العزة عما يصفون و شرحش پيش گذشت اگر خواهي رجوع كن باري پس حضرت امير آفتاب عالمتاب عرصه امكان است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله از آفتاب و جلوه و پيدائي بنفس خود برتر است و چون تا اين مقام آمدي و اين مطلب را ان شاء الله تصديق كردي فصلي ديگر عنوان كنم .
فصل - بدانكه مقام مرد نسبت بمقام زن مقام عقل را دارد نسبت بنفس چرا كه خدا در قرآن ميفرمايد خلق لكم من انفسكم ازواجاً يعني براي شما زنان [ص 150] از نفسهاي شما خلقت كرده است و اين است كه در اخبار آمده است كه حوا را از ضلع چپ آدم آفريدند و عوام ملاها و جهال چنان ميپندارند كه خداوند حوا را از دنده چپ آدم خلق كرد خدائي كه آدم را ابتداء خلق كرد قادر بود كه حوا را هم ابتداء خلق كند و از دنده آدم نكند چيزي را وانگهي از جزو تن او بيافريند كه پيغمبر او خودش با خودش نكاح كند و زبان تشنيع در حكمت دراز شود بلكه مراد از ضلع آدم آن طينتي است كه از جنس ضلع چپ آدم بود چون آدم دو ضلع داشت يكي ضلع راست كه عقل او بود و يكي ضلع چپ كه نفس او بود و بناي وجود انسان بر اين دو ضلع است و مراد از ضلع دنده نيست پس چون حوا زوجه آدم بود از شعاع ضلع چپ او كه نفس او بود خلق شده بود و هر انساني كه در اين دنيا خلق شده است زن اصلي دارد كه از شعاع نفس او خلق شده است و همان را در آخرت باو ميدهند چرا كه شعاع نفس اوست و بازگشتش باوست لايق كسي ديگر نيست اما چون اين دنيا خانهٔ اعراض است و آلودگي در آن حاصل شده است بسبب آلودگي بسا آنكه زني كه از نفس عمرو خلق شده باشد زيد بگيرد و برعكس آيا نشنيدهٔ كه خدا ميفرمايد در قرآن مردهاي پاكيزه مال زنان پاكيزهاند و زنهاي پاكيزه مال مردهاي پاكيزه و زنهاي خبيث مال مردهاي خبيثند و مردهاي خبيث مال زنهاي خبيث پس زن خبيث از نفس مرد پاكيزه خلق نشده و مال او نيست اگر چه در اين خانه آلودگي با هم نكاح كنند آيا نميبيني كه موسي صفورا را گرفت و فرعون آسيه را و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله عايشه را گرفت و عثمان دختران پيغمبر را پس نكاح اين دنيا معتبر نيست و در آخرت پاكيزه بپاكيزه برميگردد و خبيث بخبيث بهر حال [ص 151] كه زن از پهلوي چپ مرد خلق شده است كه نفس مرد باشد و مرد جهت عقل را دارد و زن جهت نفس را و مرد دو رسد عقل دارد و يك رسد نفس و زن دو رسد نفس دارد و يك رسد عقل از اين جهت شهادت دو زن مثل يك مرد است و ميراث دو زن مثل يك مرد است و از اين جهت مرد حاكم بر زن است و نگاهدار اوست و زن بايد مطيع مرد باشد نه برعكس پس مرد عقل است و زن نفس چرا كه عقل در مرد غالب است و نفس در زن چون اين مطلب را دانستي پس عرض ميكنم كه مقام حضرت امير عليه السلام مقام عقل است نسبت بحضرت فاطمه عليها السلام و مقام حضرت فاطمه مقام نفس است نسبت بحضرت امير عليه السلام و زوجه اصلي اوست در دنيا و آخرت چرا كه هر دو معصومند و از يك نور خلق شده و از يك طينت چنانكه در زيارت جامعه ميخواني اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة يعني شهادت ميدهم من كه روحهاي شما و نور شما و طينت شما يكي است و خداوند اين چهارده نفس شريف را پيش از كل مخلوقات خلقت كرده است بهزارهزار دهر وقتي كه نه عرشي بود و نه كرسيي و نه آفتابي و نه ماهي و نه زميني و نه آسماني پس حضرت فاطمه نسبت بمقام حضرت امير مقام نفس را دارد اگر چه نسبت بكل مخلوقات بالاتر از فؤاد ايشان باشد چنانكه خواهي يافت و حضرت امير مقام عقل را دارد و شايد پيشترها از اين كتاب و ساير كلمات ما دانسته باشيد كه عقل مقام معني است و پنهاني است و نفس مقام صورت است و پيدائي است مثل عقل مثل اصل جسم پنهاني چوب است و مثل نفس مثل صورت آن كه بشكل تخت باشد يا پنجره يا عصا يا در يا غير آن و انسان از تخت همان صورت را بيند و اصل ماده كه چوب باشد پنهان است آيا نميبيني كه تو از بدن [ص 152] زيد همان رنگ و شكل و نرمي و زبري و سبكي و سنگيني و باقي صفات را ادراك ميكني و اصل جسم او ديده نميشود و هر چه بادراك ظاهر درميآيد همان صفت جسم است حال آن جسم بمنزله عقل پنهاني است و آن صفتها و صورتها بمنزله نفس است پس حضرت امير مقام عقل و ماده را دارد و مقام صفت و رنگ و شكل و نفس ايشان مقام حضرت فاطمه است و همچنين آفتاب اصل جسمي دارد كه از چشم و ادراك برتر است و مقام صفتي و صورتي دارد كه مقام درخشندگي و زردي و حرارت و گردي و امثال آن باشد پس ماده آفتاب جلوه در صورت آفتاب كرده و درخشندگي از صورت آفتاب است حال اگر چه ما گفتيم كه مقام حضرت امير مقام آفتاب است و عالمتاب است اما مقام خود حضرت امير مقام عقل و ماده آفتاب است و مقام حضرت فاطمه مقام صورت آن آفتاب است پس همه درخشندگيها از آن صورت است و از اين جهت آن بزرگوار را زهراء گفتند يعني درخشنده پس مقام صاحب نور و روشنفرمائي و تابندگي مقام حضرت فاطمه است و مقام حضرت امير از آن برتر است پس جميع عالم بنور حضرت فاطمه برپاست كه آخر مقام ائمه است و مقام ساير ائمه از مقام حضرت فاطمه بالاتر است چرا كه همه از يك نورند و با وجود اين ائمه مردند و حضرت فاطمه زن نسبت بايشان و خدا در قرآن ميفرمايد الرجال قوامون علي النساء يعني مردان قيم زنانند پس ائمه قيم حضرت فاطمه باشند و سبب برپائي آن بزرگوار باشند و رجوع امور ايشان بائمه است پس مقام كل ائمه عليهم السلام از مقام باب بودن بلكه از مقام معاني هم برتر است بلكه از مقام بيان هم بالاتر است و مجموع اين مقامها مقامهاي حضرت فاطمه است عليها السلام [ص 153] اما مقام باب بودن بجهت آنكه باب بودن ايشان در مقام صورت ايشان است كه بآن صورت فيضبخشي ميكنند چنانكه نوربخشي آفتاب بصورت آفتاب است كه درخشندگي آن باشد و اين نورها همه از صورت آفتاب ظاهر ميشود نه از اصل جرم آفتاب و مقام صورت ائمه طاهرين مقام نفس ايشان است كه مقام حضرت فاطمه باشد چنانكه بعد هم خواهي دانست و همچنين مقام معاني زيرا كه معاني چنانكه فهميدي مقام صفتهاي كلي است و هر چه هست مقام صفت است و مقام صفت مقام صورت است و مقام صورت باز مقام نفس است نهايت چون كلي است غيب نفس است پس مقام معاني هم مقام غيب حضرت فاطمه باشد عليها السلام پس آن بزرگوار است صفتهاي كلي خداوند عالم پس آن بزرگوار است علم خداوند كه محيط بر هر چيزي است و قدرت او كه مسلط است بر هر چيزي و نور او كه روشن كرده است جميع عالم امكان را و همچنين ساير صفات كليه خداوند عالم بطوري كه گذشت و اما بيان در مقام آن جناب است بجهت آنكه خداوند عالم تا خود را بطور بيان نشناساند بكسي كسي او را بآن طور نخواهد شناخت و اگر بايد بشناساند پس بايد بمقام ظهور بيايد چرا كه تا ظاهر نشود كسي نخواهد او را شناخت و چون لازم شد كه در ظهور آيد مقام ظهور ائمه عليهم السلام مقام حضرت فاطمه است چرا كه ايشان مقام نفس را دارند در هر مقام و مقام نفس ظهور است پس مقام بيان هم كه در اين مقام گفته ميشود مقام حضرت فاطمه است نهايت مقام حقيقت فاطمه است عليها السلام و مقام ائمه عليهم السلام از وهم و ادراك و اشاره و عبارت خلايق برتر است پس جميع مقامهاي معرفت در مقام حضرت فاطمه باشد عليها السلام و تفاضل پيغمبران در معرفت خدا بحسب معرفت ايشان است [ص 154] بحضرت فاطمه عليها السلام آه آه مردم چقدر قصور و تقصير داشتهاند در معرفت پيشوايان دين و چگونه ايشان را مثل خود انگاشته بودند حتي آنكه القاب زنان منحوس خود را فاطمة الزماني كردند و نشناختند فاطمه را كه هر گاه پيغمبران اولوا العزم خدا را باعلي فهم و ادراك خود توحيد كنند هفتاد مرتبه از مقام ظاهر حضرت فاطمه پستتر خواهد بود و بمقام پست آن بزرگوار باعلي حقيقت خود نميرسند و جميع علمها و معجزها كه پيغمبران را بود از فاضل فيضهاي حضرت فاطمه بود كه بايشان انعام كرده بود عبث نيست كه خدا در قرآن ميفرمايد كلا و القمر و الليل اذ ادبر و الصبح اذا اسفر انها لاحدي الكبر نذيراً للبشر كه فارسي آن اين است كه حق است اين سخن بحق ماه و بحق شب چون پشت كند و بحق صبح چون رو كند كه آن يكي از آيِهاي بزرگ است و ترساننده بشر است و اين در شأن حضرت فاطمه است كه ميفرمايد آن يكي از آيِهاي بزرگ است و نذير بشر است آيِهاي بزرگ ائمهاند و آن يكي از ايشان است و نذير و حجت از براي بشر است چنانكه ائمه نذير بودند صدهزار افسوس كه اين كتاب فارسي است و الا ميديدي مناسبت اين كلمهها را كه چرا قسم بماه خورده است خدا و بشب و صبح درباره اثبات حق فاطمه عليها السلام و خداوند حضرت فاطمه را قيمه در قرآن ناميده است كه ميفرمايد در سوره لميكن و ذلك دين القيمة يعني اين دين فاطمه است چون قيم بر خلق آسمان و زمين است و قيوم بر آنهاست چنانكه ائمه قيمند بنص آيه قرآن پس فاطمه و ائمه از يك جنسند و او هم حجت و ولي خداست و قيم و قيوم بر خلق آسمان و زمين است و آنچه در قسمت دويم كتاب بلكه اول هم و آنچه اينجا شنيدهٔ از فضائل و مقامات و كمالات جميعاً مقام آن بزرگوار [ص 155] است چرا كه تا از ايشان چيزي ظاهر نميشد ايشان شناخته نميشدند و پيدائي ايشان بحضرت فاطمه است عليها السلام و ايشان هم پيدائي خدا هستند و جميع صفات و كمالات خداوند در ايشان و از ايشان و بايشان ظاهر ميشود پس جميع صفتهاي خداوند هم در ايشان آشكار شده است ولي آشكاري ايشان بحضرت عصمت عظمي و صديقه كبري حضرت سيدة النساء است صلوات الله عليها و ميترسم كه تو خير النساء و سيدة النساء را گمان كني كه بهتر زنان و خاتون زنان مقصود است و خاتون اين زنان و بهتر اين زنان كه هيچ فخري نيست كه كسي براي حضرت فاطمه آنرا لقب قرار دهد و اگر ميخواهي بفهمي بطور اختصار عرض ميكنم كه مقصود از نساء جميع اهل عالم امكان است از چندين جهت اولاً كه جميع خلق از شعاع نفس ايشان و پهلوي چپ ايشان خلق شدهاند و اين صفت زن است چرا كه اثر هر صاحب اثري از طرف آخر مرتبه آن خلق ميشود چنانكه نور آفتاب از صفت آفتاب كه آخر مرتبه آفتاب است خلق ميشود پس جميع خلق از آخر مرتبه ايشان كه شعاع نفس ايشان باشد خلق شدهاند پس ائمه رجالند و ساير خلق نساء و اين است كه در قرآن ايشان را رجال خدا ناميده است آنجا كه فرموده رجال لاتلهيهم تجارة و لا بيع عن ذكر الله و از اين جهت گفتيم يك معني الرجال قوامون علي النساء كه فارسي آن اين است كه مردان قيم امر زنان ميباشند يعني آلمحمد قيم امر جميع عالم ميباشند چرا كه همه نسبت بايشان زنند وجه ديگر آنكه ماسوي همه نسبت بايشان مفعولند و ايشانند علت فاعلي كل ملك پس ايشان رجالند و ساير ملك نساء وجه ديگر ايشان ذات در كل ملكند و ساير صفات ايشان پس ايشان رجالند و ساير نساء و از اين جهت در عربي كه فرق مابين لفظ زن و مرد ميگذارند [ص 156] خدا را بلفظ مردان ميگويند چرا كه خدا فاعل است و ذات است و باقي صفات بهر حال پس حضرت فاطمه اگر چه مؤثر در كل ملك است اما نسبت بمقام ائمه زن است و جميع ملك همه اثرند پس نسبت بايشان همه زنند و صاحبان عقل ناقص و نفسها و قُوِّهاي ضعيف پس حضرت فاطمه بهتر كل زنان است و خاتون كل زنان يعني بهتر ملك خدا و خاتون ملك خدا پس جميع پيغمبران در زير مقام آن بزرگوار افتادهاند و او سيده و خير همه شد صلوات الله عليها پس بفهم و ديگر مثل جهال گمان مكن كه سيدة نساء العالمين يعني خاتون همين زنان معلوم از اين زنان كه سهل سركه ميخواهد كه از آب ترشتر باشد و يك مرد خوب از اين زنان بهتر است حال گمان ميكني كه فضلش مثل حضرت فاطمه شد حاشا پس اوست سيده زنان عالم يعني مفعولهاي عالم و اثرهاي عالم و كساني كه قوي و عقل و نفسشان نسبت بايشان ضعيف بود و كساني كه در جميع امور تابع وجود ايشانند پس بهمين معني است كه گفتيم زنان پيغمبر صلي الله عليه و آله ائمهاند و ام المؤمنين ائمه طاهرين ميباشند و اين زنان ظاهر در ظاهر ام المؤمنين خوانده شدند و حقيقةً ام المؤمنين حضرت امير است چرا كه چنانكه فهميدي زن آن است كه از نفس كسي خلقت شده باشد و وجودش تابع وجود مردش باشد و هر فيضي كه باو ميرسد بواسطه مردش برسد و در علم و عقل و نفس و قوه هم تابع مرد و ضعيفتر از مرد باشد و صفت و صورت و ظهور مرد باشد و قوام مرد باو باشد و تو ميداني كه ائمه از نفس پيغمبر خلق شدهاند بدليل آيه انفسنا و انفسكم و ميداني كه همه تابع پيغمبرند در همه صفات و صورت و ظهور اويند در همه جا و خدا ميفرمايد خلق لكم من انفسكم ازواجاً يعني از نفسهاي شما براي شما جفتها آفريده و از نفس پيغمبر جفتي [ص 157] جز حضرت امير خلق نشده است پس جفت پيغمبر است بنص آيه قرآن و خدا ميفرمايد النبي اولي بالمؤمنين من انفسهم و ازواجه امهاتهم يعني نبي سزاوارتر است بمؤمنين از خود مؤمنين و جفتهاي او مادران مؤمنين ميباشند و تو ميداني كه جفتي كه از نفس پيغمبر خلق شده باشد جز ائمه نيستند پس ايشان مادر مؤمنين ميباشند و ام المؤمنين اصلي حقيقي ايشانند و از اين جهت در احاديث بسيار رسيده است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است كه انا و علي ابوا هذه الامة يعني من و علي پدر و مادر اين امت هستيم پس مادر اين امت حضرت امير است پس ام المؤمنين اوست بهر حال كه ائمه جفت اصلي پيغمبرند و مادر اصلي و از آن طرف خلفا ادعاي مادري كردند چرا كه خود را جفت پيغمبر خواندند و مردم ايشان را جفت پيغمبر شمردند و ادعاي امامت كه مقام زني و مقام جفتي بود كردند لكن جفت كافر بودند مثل عايشه در ظاهر و حفصه پس در باطن هم ايشان مطابق ظاهر ادعاي جفتي كردند و جفت ظاهري هم بودند پس ايشان ام المؤمنين هستند اما دو مؤمن هست يكي مؤمن بخدا يكي مؤمن بشيطان پس ائمه هدي عليهم السلام ام المؤمنين ميباشند اما مؤمنين بخدا و رسول و بحق و خلفا ام المؤمنين هستند اما مادر مؤمنين بشيطان و مخالف رحمن و هر دو طايفه مادر ميخواهند چكنند پس رحمت بشير شيعيان و مؤمنان بحق كه چه شير طاهري خوردند و لعنت بشير مخالفان كه چه بدشير بودند و ملعون باري برويم بر سر مطلب كه حضرت فاطمه عليها السلام سيدة النساء بودند و مقصود سيده كل ملك است و اين است فضل و نميدانم اين خلق منكوس چه قدر از فضايل اين سادات غافل بودند و هستند و اگر بفهمي ميداني كه خدا چقدر منت باين كتاب بر سر خلق دارد و له الحمد و المن و الشكر الحمد لله رب العالمين كه بر دست اين فقير [ص 158] بيبضاعت جاري ميفرمايد اين هم منتي عظيم بر سر اين اثيم است الحمد لله رب العالمين پس از آنچه عرض شد كه آن بزرگوار اصل و منشأ جميع معرفتها و يقينها و علمها و فيضها و مددها كه بكل ميرسد ميباشند حتي پيغمبران و اوصياء ايشان و ملائكه مقربان و نيستند جميع ملائكه و پيغمبران در نزد حضرت فاطمه عليها السلام مگر مثل طفل ابجدخواني كه منتظر آن است كه استادش بگويد كه بگو الف بگويد الف بگو باء بگويد باء و تا نگويد هيچ نداند پس پيغمبران اولوا العزم در جميع امر و نهي و شريعت و علمها و كتابهاي آسماني و وحيها چشمشان بعطاي حضرت فاطمه بود كه از او چه انعام شود قوم خود را خبر كنند و همچنين ملائكه مقرب جميعاً از آن فيضياب ميباشند آيا نميداني كه وحي بحضرت جبرئيل بواسطه عزرائيل ميرسيد كه عزرائيل او را خبر ميداد و باو بواسطه اسرافيل ميرسيد كه اسرافيل عزرائيل را خبر ميداد و باو بواسطه ميكائيل ميرسيد كه ميكائيل بحضرت اسرافيل ميگفت كه خدا چنين و چنين ميفرمايد بعزرائيل بگو كه بجبرائيل بگويد كه او به پيغمبران بگويد كه چنين كنند و چنين گويند اما بحضرت ميكائيل از لوح محفوظ ميرسيد و قدري از لوح از براي او آشكار ميشد و او آنرا ميخواند و خبر باسرافيل ميداد و آيا نميداني كه مقام لوح محفوظ مقام حضرت فاطمه است و سينه مقدس او لوح محفوظ بود و مقام حضرت امير مقام قلم است كه باذن خدا در لوح سينه مقدس او نگاشته است شكل ما كان و ما يكون را و علم اولين و آخرين را در سينه همايون او نقش فرموده است پس معني ن و القلم و ما يسطرون نون حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله بدليلهائي كه اينجا طول ميكشد و قلم حضرت امير است عليه السلام و ما يسطرون مقام علم حضرت فاطمه است عليها السلام [ص 159] و جميع چشمِهاي علوم همه از عطاي آن بزرگوار جاري است مختصر كنم جميع آنچه بخلق ميرسد از خلق و رزق و حيوة و موت جميعاً بواسطه آن بزرگوار است و ساير ائمه از آن مقام برترند و كسي بايشان نميرسد و آنچه عرض شد قطرهٔ از درياي فضايل آن بزرگوار نبود اما چون مقام مقتضي شد في الجمله قلم را اذن جولان دادم و يك ميداني جولاني زد و الا كجا گوشي كه بتواند بشنود و كجا چشمي كه بتواند ببيند و كجا زباني كه بتواند بگويد ،
من گنگ خوابديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
ببين چگونه بزرگواران را مردم چه خيال ميكردند تا آنكه زنان خود را فاطمة الدوراني و خديجة الزماني لقب ميگذاردند ، جهان تا بوده اينش كار بوده ، حضرت سلمان صلي الله عليه را هم مردم دلاكي فرض ميكردند حتي آنكه دلاكها را سلماني گفتند بجهت نسبت بآن بزرگوار بخيال خود و هر وقت ميخواستند سادهلوحي يا احمقي را كه دايم در مسجد افتاده و نماز ميكند مانند دنگ برنجكوبي و از علم و فهم و ايمان خود را عاري كرده تعريف كنند ميگفتند سلمان عصر خودش است و فلاني سلمان عصر است ديگر اين لقب براي علماشان كم بود و گاهست كه خلاف ادب بود تا آنكه ما شأن آن جناب مستغني از القاب را براي اين خلق منكوس آشكار كرديم و فضايل آن بزرگوار را خوانديم و نوشتيم مردم فهميدند كه سلمان عليه السلام چه مقام داشت و فهميدند كه آن بزرگوار صاحب علم اولين و آخرين و افضل از جبرئيل بود بلكه ملائكه از خدام آن بزرگوار بودند آنوقت في الجمله فهميدند و ان شاء الله در اين كتاب هم فضايل جناب ايشان در قسمت چهارم ميآيد باري همين قدرها بس است [ص 160] هر چند ميخواهم سخن را كوتاه كنم نميشود چكنم
ناله را هر چند ميخواهم كه پنهان بركشم سينه ميگويد كه من تنگ آمدم فرياد كن
پس برويم بر سر مطلب اول كه شرح ابواب باشد .
فصل - بدانكه پيش از اين عرض شد كه مقام ابواب آن است كه باب جميع فيضها باشد و جميع مددهائي كه از خدا بخلق ميرسد از آن باب آيد و اينجا عرض كردم كه مقام ابواب مقام ائمه طاهرين است عليهم السلام بلكه حضرت فاطمه عليها السلام و ان شاء الله خواهي دانست كه هيچ اختلاف در كلام نيست زيرا كه اين بزرگواران عليهم السلام همه يك نورند و يك روحند و يك طينتند من اگر بتو بگويم كاتب يعني با دستت مينويسي و ميگويم تو كاتبي با وجودي كه از دستت بروز ميكند و بتو ميگويم سخنگو و از زبانت بروز ميكند و ميگويم تو سخنگوئي با وجودي كه از يك عضو تو بروز ميكند سخن كه همان زبان تو باشد حال مضايقه نيست كه من بگويم كه حقيقت محمديه صلوات الله عليها صاحب مقام بيان و معاني است و صاحب مقام ابواب است و لكن صاحب اين مقامها هست در مقام فاطمية نه در مقام محمدية و چنانكه بزبان عاميانه فهميدي اينها همه يك شخصند و مانند اعضايند كه بهم جمع آمده باشد از هر عضوي كاري آيد مثلاً مصطفي بودن از محمد آيد و مرتضي بودن از علي و مجتبي بودن از حسن و شهادت از حسين و همچنين ساير صفات هر صفتي از ذات مقدسي مانند آنكه ديدن از چشم تو آيد و شنيدن از گوش و گفتن از زبان پس معلوم شد چون ائمه عليهم السلام از نور واحد هستند آن نور صاحب همه كمالها هست و لكن [ص 161] هر كمالي از كمالهايش از جائي بروز ميكند پس اين مقامها مقام ائمه است عليهم السلام اما از حضرت فاطمه عليها السلام بروز ميكند چرا كه مقام بروز و ظهور ايشانند و ائمه مقام غيب ميباشند بطوري كه فهميدي ديگر ان شاء الله اشكالي در مسئله نماند پس مقام ابواب كه سخن در آن بود مقام ائمه است عليهم السلام در مقام مؤثر بودن و در مقام علت بودن زيرا كه مقام بالاتر ايشان مقام معاني است و از اين مقام بالاتر است پس مقام باب بودن ايشان مقامي است كه جلوه فرمودهاند بفيضبخشي و مددها انعام كردن به ذرات موجودات پس مقام ابواب مقام آفتاب است نسبت بانوار و مقام چراغ است نسبت بشعاع كه هر فيضي و مددي بنورها ميرسد از صاحب نور است آيا نميبيني كه فيض درخشندگي بنورها از آفتاب ميرسد و فيض گرمي از آفتاب است و فيض زردي و گرمي و ساير تأثيرها كه در نور آفتاب است از پخته كردن ميوِها و رسانيدن گياهها و تربيت معدنها و اصلاح بدنها و برانگيختن ابرها و خشك كردن رطوبتها و غير اينها همه از آفتاب بنورها ميرسد و آفتاب باب خداوند عالم است در دادن اين فيضها بانوار و انوار بايد در فيضيابي روي خود را بآفتاب كنند و عرض حاجات خود را از آن درگاه بخداوند عالم نمايند و آفتاب دست خداست در دادن اين فيضها و خزانه خداست كه همه اين فيضها را در آنجا خزانه كرده است و از آنجا بيرون ميآورد و آفتاب محل عنايت خداست كه اول عنايت باو ميشود و اين فيضها باو داده ميشود ديگر آنچه از آفتاب فاضل آيد و جلوه نمايد بانوار ميرسد و مقصود اصلي از خلقت همان آفتاب است و اين نورها تابع وجود آفتاب ميباشند و اگر خداوند نظر مرحمتي باين انوار كند از چشم آفتاب كند و اگر سخني بانوار گويد و خطابي بايشان نمايد از زبان آفتاب بايشان گويد [ص 162] پس آفتاب از هوا و هوس خود سخن نگويد و همه بوحي خداست كه بانوار وحي ميكند از زبان آفتاب چنانكه در قرآن در صفات پيغمبر ميفرمايد ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي يعني پيغمبر از هواي خود سخن نگويد نيست سخن او مگر وحي خدا كه ميرسد و همچنين آفتاب رحمت خداست و كرم خداست بانوار و اگر بفهمي اين حرفهاي عاميانه مرا كه از عين حكمت است مطلبهاي بزرگ بزرگ خواهي فهميد پس آلمحمد عليهم السلام باب الله هستند كه بروي اين عالم گشوده شده است و جميع فيض خلق و رزق و حيوة و موت از ايشان بتمام خلق ميرسد و دست خدايند در دادن اين فيضها و زبان خدايند در خطاب كردن بهر چيزي كه چگونه باش و چگونه بشو و چه بكن و چنانكه ايشان در رسانيدن حكمهاي شرعي زبان خدايند و خداوند بر زبان ايشان ميگويد نماز كن و روزه گير و حج بنما و زكوة بده و خمس بده و جهاد كن همچنين جميع حكمهاي ايجادي از ايشان بكل خلق ميرسد كه فقير شو و غني باش و زنده شو و بمير و بشو و باش و هر چه باينها ماند جميع آن خطابها از زبان ايشان بيرون آيد و خداست سخنگو چنانكه خداست بيرونآورنده گياه و رساننده ميوه و تربيتكننده معدنها و غير آنها و لكن از زبان آفتاب ميگويد و از دست آفتاب ميكند و هيچ شركي لازم نميآيد و خدا از خدائي خود نميافتد و در خدائي خود ضعيف نميشود والله نميدانم كه اين چه نفوس شرير است كه اگر كسي بگويد آفتاب هوا را گرم كرد و آفتاب كم شد و هوا سرد شد يا روي خود را پنهان كرد و محصولات زنگار زد يا معدن را تربيت كرد احدي نميگويد كه تو مشرك شدهٔ و با خدا شريكي قرار دادي و احدي نميگويد كه آفتاب باذن خدا ميكند يا بياذن خدا و احدي نميگويد تو غلو كردهٔ نميدانم سبب چيست كه بمحضي كه فعلي را نسبت بحضرت [ص 163] امير عليه السلام بدهي في الفور رگهاي گردن ايشان برميآيد و دهنها سياه ميشود و بتندي ميپرسند كه باذن خدا يا بياذن خدا و في الفور ميگويند غلو كردهٔ مگر نه همين نسبتها بآفتاب دادن نسبت فاعلي است و معني آن علت فاعلي در اين كارهاست و يا در ملك خدا احتمال ميرود كه مخلوقي بياذن او كاري كند بلكه مگر احتمال ميرود كه مخلوقي با او شريك شود لكن همان است كه خدا فرموده است انها لكبيرة الا علي الخاشعين يعني ولايت امير عليه السلام بزرگ است و شاقّ است مگر براي كساني كه در نزد ولي خاشع و خاضع ميباشند و تسليم امر او را دارند و چون سخن باينجا رسيد ميخواهم مطلبي كلي بگويم كه قاعده در دست مؤمن باشد و اگر فصلي عنوان نكنم و در اين آخر فصل بگويم يحتمل كم ملتفت شوند پس فصلي ديگر عنوان كنم .
فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه يگانهايست كه با او احدي نيست و هر چه غير از اوست در رتبه ذات او ممتنع است و همه خلق در رتبه خلقند و حال كه در رتبه خلقند نه اين است كه وجودي مستقل داشته باشند كه ايشان در رتبه خود موجودي باشند ثابت و مستقل مثل آنكه تو بالاي بامي باشي و كسي در روي زمين هر دو دو وجود باشيد مانند هم پس خيال كني كه رتبه خدا بالاست و مستقل است و وجود خلق هم پائين است و مستقل است و خدا كه آنها را ساخته مثل بنائي است كه خانه ساخته حال بنا وجودي مستقل دارد نسبت بخانه و خانه هم وجودي مستقل دارد كه اگر بنّا روزي بميرد بنا از هم نخواهد ريخت بلكه غالب مردم همين طور خيال ميكنند و خدا را كسي ميپندارند مانند شخصي صانع و اين مخلوقات را عمل او [ص 164] ميپندارند مانند شمعداني كه زرگر ساخته و مقابل زرگر ايستاده و با زرگر شمرده ميشود كه آن يك و اين دو حال خدا و خلق باين طور نيستند بلكه خلق در نزد مشيت خداوند مانند نور چراغند از چراغ و مانند نور آفتابند از آفتاب كه از براي آنها ثباتي و قراري و وجودي نيست بي آفتاب تا آفتاب باشد آنها هستند و اگر آفتاب نباشد آنها نيستند اگر آفتاب حركت كند آنها حركت ميكنند و اگر ساكن شود آنها ساكن ميشوند حال چنينند خلق در نزد مشيت خدا حركت ايشان از حركت دادن خداست و وجود ايشان بالتفات خدا تا آفتاب مشيت ملتفت آنها باشد آنها هستند و اگر التفات خود را بردارد يكجا معدوم ميشوند پس چنين خلق چگونه ميشود كه مستقل باشند در مقابل مشيت خدا يا شريك باشند در كاري با خدا هيهات اين احتمالها در ذهن آنها حاصل ميشود كه خلق را نميدانند كه چگونه تابع مشيت خدايند و چگونه بسته باويند پس از اين جهت اين خيالها را ميكنند پس عرض ميكنم كه هر كس احدي از خلق را با خدا شريك داند در كارهاي او باين معني كه گمان كند كه بعضي از حوادث را خدا خلق كرده و بعضي را يكي از خلق چنين كسي مشرك است بخداي عزوجل و مانند گبر است چرا كه گبران گفتند دو خالق است يكي يزدان كه خالق نورها و خيرها و خوبيهاست و يكي اهريمن كه خالق ظلمتها و شرها و بديهاست و ايشان را ثنويه گفتند كه بدو خالق قائل شدند پس هر كس بگويد كه بعضي از خلق شريك با خدا هستند در بعضي از كارها اين كس از ثنويه است و مانند مجوس است و همچنين اگر كسي گمان كند كه خلق با خدا شريكند در همه كارها كه خدا و غير خدا با هم شريك شدهاند و همه كارها را كردهاند پس اين دو طايفه مشركند بخداي عزوجل و هر كس گمان كند كه كسي [ص 165] از خلق مستقل است و اوست كننده كارها و خدا را هيچ دخلي و تصرفي نيست در كارها چنين كسي كافر است بخداي عزوجل كه خدا را از كارهاي خود معزول كرده و گفته است كه دست خدا بسته است و غيري كاركن است و همچنين اگر كسي بگويد كه خدا خود كاري نميكند بدست خود بلكه كسي را وكيل كرده و آن وكيل كاركن است مانند كسي كه كسي را وكيل ميكند كه طلبي را از كسي بستاند يا مالي را بكسي بدهد و بگويد خدا هم كسي را وكيل كرده كه كارها را آنكس بوكالت خدا ميكند و خدا خود فارغ است از كار اين كس كافر است بخداوند و منكر قرآن و اخبار و اصلهاي اسلامي شده است و باين مذهب رفتهاند جمعي از غاليان كه در دين خدا غلو كرده و نميفهمند كه چه ميگويند گاه باشد كه ميگويند حضرت امير عليه السلام نعوذ بالله مثلاً وكيل كارخانه خداست و او بوكالت خدا كاركن است و همچنين اگر كسي گويد كه يكي از خلق كاركنند باذن خدا مانند كسي كه كسي را اذن ميدهد كه در مالي تصرف كند و بخورد يا ببخشد پس خود آن صاحب مال كاري نميكند و در خانه خود خوابيده است ولي آن شخص مأذون كار ميكند پس هر كس كه بگويد كه كسي باذن خدا كاري ميكند و خدا خودش كاري نميكند اين كس كافر است بخداي عزوجل و خدا را از عمل معزول كرده و اين مذهب خلاف مذهب اسلام است و اما آنچه در قرآن است كه خدا ميفرمايد بحضرت عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام كه خلق ميكردي از گل بشكل مرغ باذن من و ميدميدي در آن پس مرغي ميشد باذن من از براي چنين كلمات معنيي نازك است و اين اذن نه اذني است كه خدا بيكار باشد و حضرت عيسي عليه السلام كاركن باشد چرا كه عيسي وجودش و عقلش و نفسش و بدنش و ميلش [ص 166] و حركتش و قوت و قدرت و دانشش همه بسته بمشيت خدا بود و حركت نميكرد مگر بحركت دادن خدا و حركت كردن مشيت خدا پس معني باذن خدا همان بمشيت خداست چرا كه اذن بمعني مشيت ميآيد نميبيني كه اگر كسي از تو بپرسد كه بروم يا نه تو ميگوئي برو و اين گفتن برو امر تو است كه بجهت اذن گفتهٔ پس ميگويند كه تو اذن دادي كه برود و همان گفتن برو اذن تو است پس وقتي كه اذن در كارهاي تو بدهند ميگويند بزن و بخور و برو و بكن و هر گاه اذن از براي اصل وجود و هستي تو باشد ميگويند بشو و باش و بمير و زنده شو پس همين امرها هم اذن است از براي وجود حال باذن خدا موجود شدهٔ و اين اذن عين خلقت تو است و عين مشيت خداست از براي خلقت تو پس اذن خدا در خلقت مرغ عيسي همان خلقت خداست مر آن مرغ را و عيسي در اين وقت مانند دست است براي خدا آيا نميبيني كه دست تو باذن تو مينويسد و اگر تو دستت را اذن ندهي نمينويسد حال نه معني اين اذن آن است كه دست تو مينويسد و روح تو بيكار نشسته است مانند آنكه كسي را كه اذن ميدهي كه در مال تو تصرف كند و تو بيكاري پس روح تو بيكار باشد و دست تو بنويسد حاشا نويسنده توئي و خودت مينويسي نهايت با دستت پس همچنين نظركننده توئي نهايت با چشمت و چشمت باذنت نظر ميكند نه بي اذنت اما تو ميبيني از آن و خود حركت او حركت تو است و عين كار او كار تو بفهم چه گفتم و چه ميگويم تا موحد شوي حال بهمين قسم است امر در خلقت عيسي مرغ را كه خدا خالق است نهايت با عيسي و بر دست عيسي جاري كند و هم خدا زندهكننده است نهايت بر لب عيسي جانبخشي فرموده است و خدا شفا ميداد كور و پيس را نهايت بر دست عيسي پس اين قاعده [ص 167] كليه را بدست بگير و لذت از ايمان خود ببر و باستقامت در راه توحيد برو كه هرگز پاي تو نلغزد و احدي تو را گمراه نكند و مشرك نشوي ان شاء الله پس اينكه ما ميگوئيم كه ائمه عليهم السلام ابواب فيض خداوند هستند و جميع فيضها از ايشان بخلق ميرسد آن است كه خداست فياض جل شأنه و لكن با هر آلت و هر سبب كه ميخواهد و سبب اعظم و آلت اولي از براي اين عطايا آلمحمداند عليهم السلام و ايشان ميباشند دست تواناي خدا كه با ايشان ميدهد و چشم بيناي خدا كه با ايشان نظر ميفرمايد و گوش شنواي خدا كه با ايشان ميشنود و غير اينها از اسباب و آلتها و هر گاه گاهي در كتابهاي ما كسي ببيند يا از زبان ما كسي بشنود كه نسبتي بايشان دادهايم از بابت نسبتي است كه بآلتها و اسبابها ميتوان داد چنانكه دستم نوشت و اين دستخط من است و قلم خوب مينويسد و اين طور نسبتها در قرآن و احاديث و زبان خواص و عوام بسيار جاري ميشود و ضرري ندارد و منافاتي با اسلام و ايمان ندارد بلكه از عين اسلام و ايمان است و ميخواهي بر حسب ظاهر اين نسبتها را حقيقي بگو و ميخواهي مجازي بگو كه اين نسبتها متعارف است و در كتاب و سنت بسيار است .
فصل - چون مطلب باين جا رسيد بخاطرم آمد كه بطور اختصار اشاره بعلم باطن باطن نمايم اگر چه از فهم عوام بسيار بسيار دور است بلكه از فهم خواص هم بسيار دور است و حظ خواص خواص است لكن بفضل و رحمت خدا چنان اميدوارم كه زبان آساني باين ناچيز انعام فرمايد كه آن را بلباسهاي ظاهر پوشانيده بر عوام عرضه دارم و تخمي در سينه ايشان بكارم شايد يك روزي در دل ايشان ريشه گذارده سبز شود و ثمري دهد بدانكه خداوند [ص 168] عالم جل شأنه نزديك است بهر چيزي لكن نه مانند نزديكي چيزي بچيزي با وجودي كه دور است از همه چيز نه مانند دوري چيزي از چيزي و مثلش آنست كه روح تو دور است از جسم تو نه مثل دوري جسمي از جسمي كه يكي شرقي است و يكي غربي پس روح شرقي باشد و جسم تو غربي يا روح شمالي باشد و جسم جنوبي يا روح فوقي باشد و جسم تحتي و روح تو نزديك است بجسم تو نه مثل نزديكي جسمي بجسمي كه بهم نزديك ميشوند و فاصله مكاني و زماني ميان ايشان كم ميشود و اين مثلي بود كه بفهمي نه آنكه خدا روح است و خلق جسم پس خدا با وجود دوري نزديك بخلق است و آنقدر نزديك است كه از خود خلق بخلق نزديكتر است و اين نزديكي را نهايتي نيست و بخلقي نزديكتر از خلقي ديگر و دورتر از خلقي ديگر نيست و نسبتش بكل مساوي است و بهمه يكسان نزديكتر از خود ايشان بخود ايشان است و كاش ميفهميدي كه چه گفتم و چه ميگويم پس چون خدا از خود خلق بخلق نزديكتر است او از خلق پنهان نيست ولي خلق از خودي خود و از بيالتفاتي خود را از او دور ميپندارند و او را نميبينند بد نگفته است آن شاعر كه :
يار نزديكتر از من بمن است اين عجبتر كه من از وي دورم
پس او سزاوارتر است از همه چيز بهمه چيز اگر چشمي داشته باشي پس اوست پيدا از همه و اوست كننده كارها از همه و اوست داراي همه و اوست توانا و دانا و بينا و گويا و كننده و دهنده و گيرنده از همه پس اوست قادر و عالم و بصير و ناطق و فاعل و معطي و آخذ نه غير او با وجودي كه ذات او جل شأنه پاك و پاكيزه است از جميع صفات چنانكه در گذشتِهاي اين كتاب اگر فهميدهٔ دانستهٔ پس همه صفتها از ذات او دور است چرا كه خلق است و همه صفتها باو نزديك است چرا كه خدا نزديكتر از خود آنها بخود آنهاست پس [ص 169] خواهي بگو كه جاي صفات در خلق است و آنها از خلق است و خواهي بگو كه خداست موصوف بهمه اين صفتها و غير او صاحب صفتهاي كمالي نيست و بتوحيد صفات اگر اين را بفهمي اقرار تمام كردهٔ حضرت صادق عليه السلام فرمودند من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة يعني هر كس جاهاي صفات را بشناسد بآخر معرفت رسيده است و بجائي رسيده است كه خلق از آن بالاتر نميروند پس دهنده همه فيضها خداست با وجودي كه اسم دهنده در خلق است و جاي آن در ميان حادثها است در خانه اگر كس است يك حرف بس است و بيش از اين روا نيست چرا كه ديوارها را موش است و موشها را گوش يعني اين ديوار گلين تنها را شياطين است و آن شياطين سخنها را دزديده فاسد ميكنند و از آن حالات كه از من بروز كرده مياندازند و تغيير ميدهند و چون در قسمت دويم كتاب اين مطلب مفصل ذكر شده است ديگر زياده از اين در اينجا تفصيل نميدهيم و السلام علي من اتبع الهدي .
در معرفت امامت است و اين مطلب هم بسيار مشكل است اگر چه مردم خيال ميكنند كه اين مطلب را خوب دانستهاند چرا كه از امامت نميفهمند مگر آنكه ائمه انسانها بودند پسر فلان و پدر فلان كه ادعاي امامت كردند و اظهار معجزه نمودند و پيشواي خلايق بودند و حامل شريعت پيغمبر صلي الله عليه و آله و اطاعت ايشان واجب بود بنص خدا و رسول و اين فهم بسيار پست است و مقامي از براي شيعه از اين قدر معرفت حاصل نشود و همه شيعيان ظاهري همين قدرها فهميدهاند حتي آنكه اگر از خواص ايشان هم بپرسي بيش از اين نميدانند و بر اين قدر معرفت خدشِها ميشود [ص 170] كه از عهده آن برنميتوانند آمد و شُبهِها ميشود كه ابداً درميمانند پس چون فهم مردم قدري بالا رفته و جمعي ملتفت آن خدشِها و شبهِها شدهاند و چون از ملاهاي خود هم ميپرسند از زير آن نميتوانند درآمد چرا كه ملاها هم زياده بر عوام از اين مطالب نميدانند اگر چه مسئله حلال و حرام بيشتر دانند لازم ديدم كه در اين مطلب قدري بسط دهم اگر چه در قسمت دويم تفصيل دادهام ولي بجهت اتمام حجت و زيادتي توضيح در اين مقصد هم بايد چند فصل ايراد نمايم تا دوستان بر بصيرت و عارف بمقامات اهل بيت عليهم السلام شوند .
فصل - بدانكه چون اين چهار عنصر كه در نظر است هر گاه بهم گرد آيند بميزان اعتدال في الجمله ولي از كثافات درست پاك نشده باشند با هم تركيب شوند و آتش آنها كه طبعش گرم و خشك است تأثير در سردي و تري آب آنها كند و در سردي خاك آنها پس اندكي آنها را ميل بطبع خود دهد چون بر آنها غالب آيد و هواي آنها كه گرم و تر است تأثير در سردي و خشكي خاك كند و در سردي آب و آنها را اندكي ميل بطبع خود دهد و آب آنها كه سرد و تر است تأثير در گرمي و خشكي آتش كند و در گرمي هوا و خاك آنها كه سرد و خشك است تأثير در گرمي و تري هوا كند و در گرمي آتش و تر آنها تأثير در خشك آنها كند و خشك آنها در تر آنها پس آنها بهم تركيب شوند و يك چيزي كه حالتش غير آن چهار است حاصل شود مانند سركه و شيره كه چون با هم تركيب شوند سركه بترشي خود در شيريني شيره تأثير كند و آن را از شيريني خالص بيندازد و شيريني شيره در ترشي سركه اثر كند و آنرا از ترشي خالص بياندازد پس سركه طعمش مايل بشيره شود [ص 171] و طعمي حاصل كند كه نه شيرين باشد نه ترش و شيره طعمش مايل بسركه شود و طعمي پيدا كند كه نه ترش باشد و نه شيرين پس هر دو شبيه بهم شوند و با يكديگر بياميزند و از ميان آنها سكنجبين حاصل شود كه طعمي دارد نه مانند سركه نه مانند شيره پس هر گاه چهار عنصر باين طور با هم تركيب شوند و با وجود اين از كثافات پاك نشده باشند و مكان و زمان مناسب افتد از آنها معدني از معادن حاصل شود چنانكه در كتاب مرآة الحكمه شرح آنرا دادهام و تفصيل آنرا ذكر كردهام و بجهت كثافتي كه در آنها هست هيچ حركتي و روحي در آنها جلوهگر نشود و هر گاه لطافتي در آنها حاصل شود و بميزان اعتدال با هم تركيب شوند و رقيق و لطيف شده باشند از همه طرف ميل ببالا كه آسمان باشد كنند مانند بخار كه رو بآسمان بالا ميرود پس باين واسطه بزرگ شود و نمو نمايد و در پهنا و قد آن بيفزايد چنانكه بخار هر چه بالا رود وسيعتر شود و هر يك از چهار طبع آن خاصيت خود را بعمل آورند و بطور اعتدال مناسب آن رتبه بايستد پس آتش آن از آب و زمين اجزاء لطيفه كه مناسب باشد بخود كشد و هواي آن آنها را بتحليل برد و هضم نمايد و خاك آن آنها را نگاه دارد تا هوا اثر خود را در آن بكند و آب آن هر چه زياده آمده باشد از خود دور كند پس بهمين طور غذا دايم بآن برسد و لطيف شود و بالا رود و باين واسطه نمو نمايد و در قد و پهناي آن بيفزايد و اين مطالب را در اين كتاب تفصيل نميتوان داد و از اين روشنتر بيان نميتوان كرد و چون از اين مرتبه هم پاكتر و پاكيزهتر شود بطوري كه بلطافت آسمانها شود آنگاه قابل آن شود كه روح حيواني در آنها آشكار گردد و حركت و حس پيدا كند و چون جسمش پاك و پاكيزه شده است اصل جسم هم بطور اعتدال مناسب بايستد پس [ص 172] حيواني شود از حيوانها بر حسب قابليت اعتدال اصل آن عناصر و اين روح حيواني در گياه ظاهر نشود نه آنكه در غيب آن نيست روح حيواني در غيب كل اين عالم هست ولي هر جا كه جسم لطيف شد در آنجا ظاهر شود و هر جا كه ظاهر نيست سبب كثافت جسم است مثل آنكه تو عبا داري و در زير عبا قبا داري در همه جا زير عبا قبا هست ولي هر جاي عبا كه نازك شد قبا از زير آن پيدا شود و هر جا كه كلفت باشد قبا از زير آن پيدا نشود حال همچنين روح حيواني در همه جاي اين عالم هست هر جا كه لطيف شد آن روح ظاهر ميشود و آثارش هويدا ميگردد و هر جا كه نشد هويدا نميشود نه آنكه در اندرون نيست پس چون معدن و گياه كثيفند اثر روح حيواني از آنها ظاهر نشود و حيوان چون در اندرونش بخاري لطيف پيدا شد كه اطاعت روح غيبي را ميكند روح غيبي بر آن سوار ميشود و او را بر حسب اراده خود حركت ميدهد و حيوان ميشود و از اينجاست كه در هر جاي زمين و درياها تركيبي پيدا شود و بخاري مناسب در آن يافت شود حيوان گردد و صاحب حركت و شعور شود و حواس پنجگانه در آن ظاهر گردد و شهوت و غضب از آن پديدار گردد باز چون يك مرتبه ديگر عناصر حيوان لطيف گردد و اعتدالش بيشتر شود و بخارش لطيفتر گردد بر آن روح انساني هم ظاهر گردد و آثار و كارهاي روح انساني از آن ظاهر گردد و البته در آن روح حيواني و گياهي هم ظاهر شده باشد پس گياه بودنش لطيفترين گياهها باشد و حيوان بودنش لطيفترين حيوانات باشد و در اين هنگام آثار ذكر و فكر و علم و حلم و هشياري از آن ظاهر گردد و در جرگه انسانها درآيد و چون عناصرش لطيفتر است و معتدلتر البته هيئتي معتدلتر اقتضا كند و بصورت انسان درآيد و نهايت حد آن همان ذكر و فكر و علم و حلم و هشياري باشد [ص 173] و صاحب نزاهت و حكمت گردد بقدر طاقت انساني و باز هر گاه عناصرش از آن هم لطيفتر گردد و اعتدالش از آن هم بيشتر شود و تركيب پذيرد البته قابل روحي از روح انساني بالاتر شود و روح نبوت بآن تعلق گيرد و آثار نبوي از آن بروز كند كه بقاء در فناء و صبر در بلاء و عزت در ذلت و غنٰيِ در فقر و راحت در تعب باشد و انسان متحمل اين مقامات نشود و اين آثار از آن بروز نكند بطور حقيقت مگر از انبياء و در اين هنگام صاحب رضا و تسليم گردد و اين مقام بطور اصل و حقيقت نيست مگر در پيغمبران بلي ممكن است كه شعاع اينها در انسان في الجمله ظاهر شود چنانكه گاه شود كه از ذكر و فكر و علم و حلم و هشياري بطور شعاع در حيوانات ظاهر شود ولي اصل نباشد چنانكه بعضي از صفات حيوان در گياه ممكن است كه ظاهر شود مانند آنچه در نخل مشاهده ميشود ولي اصلي نيست و پيداست حال نه هر انساني لايق روح نبوت باشد چنانكه نه هر حيواني لايق روح انساني باشد و نه هر نباتي لايق روح حيواني و نه هر معدني لايق روح نباتي بفهم چه ميگويم و هوش خود را جمع كن پس روح نبوي حاكم و فرمانرواست بر روح انساني هر طور بخواهد آنرا حركت ميدهد چنانكه روح انساني حاكم و فرمانرواست بر روح حيواني و روح حيواني حاكم و فرمانرواست بر روح گياهي و روح گياهي حاكم و فرمانرواست بر معدن بفهم و هر گاه عناصر از اول اعتدال تام تمام گرفت كه ديگر بهيچ وجه در آن كجي نباشد و بقدري كه ممكن است در قابليت آن اعتدال گرفت و بقدري كه ممكن است در آن صفا و لطافت پذيرفت آن ارواح پيش در آن بروز كرده بعلاوه روح من امر الله كه خدا در قرآن ميفرمايد يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربي يعني از [ص 174] تو سؤال ميكنند كه روح چيست بگو روح از جنس امر خداست و از جنس حكم و مشيت خداست و اين روح روحي است الهي كه آن را نسبت بخدا ميدهند و بغير خدا جايز نيست نسبت آن پس آن روح الله و نفس الله است چنانكه در زيارت ميخواني السلام علي نفس الله القائمة فيه بالسنن يعني سلام بر نفس خدا كه قائم است در راه خدا بسنتهاي خدا در خلقت و شريعت و كوتاهي در سنتهاي خدا نمينمايد و بر حسب سنت خدا عمل مينمايد نميدانم ميفهمي چه ميگويم خلاصه اين روح روح خداست و او را نسبت بغير خدا نميتوان داد و در آن جز نور خدا ديده نميشود و اگر ساير اسمهاي اين روح را بخواهم بگويم مثنوي هفتاد من كاغذ شود و از حوصله عوام بيرون است مجملاً اين روح را دست خدا ميتوان گفت و همچنين چشم خدا و گوش خدا و زبان خدا و قدرت خدا و علم خدا و هر چه بدان ماند از اسمهاي نيكوي خدا جميع آنها مقامشان همان روح است پس هر گاه اعتدال تام تمام در ملك پيدا شد قابل اين روح شود و اين روح در آن جلوهگر شود و چنانكه عرض شد اين روح در همه جا هست ولي هيچ آئينهٔ نماينده آن نتواند شد و از هيچ جا بروز نخواهد كرد مگر از آن صورت معتدل كامل پس بعد از اينكه چنين اعتدالي در جائي پيدا شد آن روح در آن جلوهگر خواهد شد پس در اين صورت اعتدال معدنيش و حيوانيش و انسانيش و نبويش از همه بيشتر باشد و هيچكس را ممكن نباشد كه بدو رسد البته پس در اين هنگام اين شخص بمقام عصمت كبري رسد و نبي كلي و امام كلي شود و قطب دايره كل روزگار گردد و يگانه كل دهر شود چرا كه در دايره بجز يك نقطه اعتدال تام ندارد و هر چه غير آن يك نقطه باشد يا بمشرق آن دايره مايل است پس گرم [ص 175] و خشك است يا بجنوب آن پس گرم و تر است يا بمغرب آن پس سرد و تر است يا بشمال آن پس سرد و خشك است و اعتدال تمام را همان يك نقطه دارد كه در وسط است البته و يك نقطه بيش نباشد پس معتدل تمام در دهر جز يك نفر نباشد و آن مقام پيغمبر آخر الزمان و سيد مرسلان باشد كه روح كل است و مستولي بر جميع و دل عالم است و اول و آخر است چرا كه دل اول عضوي است كه بحركت درميآيد و آخر عضوي است كه از حركت ميافتد و چون نسبت بهيچ طرف ندارد آن را نسبت ببالا دهند و از اين جهت ايشان را قلب الله گويند يعني دل خدا و اين مقام مقام محمدي است صلي الله عليه و آله و اين مقام مقام امامت و ظاهر ايشان است نه مقام باطن ايشان پس مقام بشريت ايشان باين نهج است كه عرض شد و نه چنان است كه بشري است مثل ساير بشر كه مراد انسانها باشند وانگهي كه ما ميپرسيم كه ايشان بشري هستند مثل ما آيا مثل بشرهاي ناقصند يا مثل بشرهاي كامل يا مثل هر دو اگر مثل بشرهاي ناقصند پس بايد معصوم نباشند چرا كه بشرهاي ناقص معصوم نيستند بلاشك و عاصي و فاجر ميباشند و نقصهاي بسيار دارند و اين قول با دين تشيع بلكه با اسلام نميسازد و اگر مثل بشرهاي ناقص نيست و مانند بشرهاي كامل است ميگوئيم بشرهاي كامل كيانند آيا مؤمنانند يا پيغمبران اگر مانند مؤمنانند در جميع چيزها پس معصوم نيستند چرا كه مؤمنان معصوم نيستند و ترك اولي و معصيت صغيره و سهو و نسيان از ايشان سرميزند و از ائمه سرنميزند وانگهي اگر در جميع چيزها مانند ايشان بودند بايستي كه همه قابل وحي و نبوت و سيد المرسلين بودن باشند و اين قول را همه ميدانند كه باطل است و اگر مراد از بشر كامل پيغمبرانند پس بايستي كه همه پيغمبران قابل خاتم انبيا شدن باشند و حال آنكه باجماع مسلمانان پيغمبران [ص 176] برتبه پيغمبر ما نيستند وانگهي از پيغمبران ترك اولي سرميزد و از پيغمبر ما سرنميزد پس معلوم شد كه در همه جهت مانند پيغمبران نباشد و اگر مانند همه هست پس بايستي هم معصوم باشد و هم نباشد و هم ترك اولي نكننده و هم ترك اولي كننده باشد و اين قول هم باطل است پس معني آيه قرآن كه خدا به پيغمبر فرموده است كه بگو كه من بشري هستم مثل شما نه معني آن اين است كه ناصبيان و منكران فضايل فهميدهاند بلكه تتمه آيه را ملاحظه نميكنند كه خدا ميفرمايد بگو اي محمد صلي الله عليه و آله كه اين است و جز اين نيست كه من بشري هستم مثل شما كه وحي ميشود بمن كه خداي شما خدائي است يگانه پس آن بشري است مثل ما يعني مخلوقي است از خدا بصورت بشر كامل كه در نهايت اعتدال و صفاست بطوري كه ذكر كرديم و داراي صفات معدني و نباتي و حيوة و انساني و نبوي است لكن جميع آن در نهايت اعتدال و صفا كه از آن معتدلتري يافت نميشود و از آن صافتري در قابليت چهار عنصر نيست پس از اين جهت بطوري صافي شده كه خود را بكلي پنهان كرده و خدا را آشكار كرده و نور خدا در آن افتاده است و همان افتادن نور در آن وحي توحيد است كه خدا باو وحي كرده است كه خداي شما خداي يگانه است مانند آئينه گردي كه بقدر قرص آفتاب باشد كه در زير آفتاب است و از بسياري صفا هيچ خودش پيدا نيست و سر تا پا آفتاب از آن پيداست و عكس هيچ چيز ديگر در آن پيدا نيست پس آن آئينه بزبان حال خود ميگويد كه اي سنگها من سنگي هستم مثل شما در سنگ بودن و مركب از چهار عنصر بودن فرق ميان من و شما اين است كه من چنان از كثافتها پاك شدم كه خودي و خودنمائي خود را فاني كرده و چشم از هر چه جز آفتاب جهانتاب است پوشيدهام كه نماينده هيچ جز [ص 177] او نيستم پس بمن از جانب آفتاب وحي شده است كه آفتاب جهانتاب يكي است و سر آنكه وحي را در اين آيه مخصوص بتوحيد كرده نه وحي ديگر و نفرموده است كه وحي بمن شده است كه خدا عادل است يا قاهر است يا عالم است يا نماز كنيد يا روزه گيريد يا غير اينها و همين توحيد را فرموده است تا آنكه معلوم شود احديت نور آن جناب و يگانگي ذات او زيرا كه آئينه هر چيز بايد شبيه بآن باشد آيا نميبيني كه در آئينه جسماني نفس تو پيدا نيست و عقل تو جلوهگر نيست پس همچنين آئينه علمنما ممكن است كه يگانه نباشد و آئينه قدرتنما ممكن است كه مركب باشد مگر آئينه توحيد كه تا صاحب وحدت نباشد يگانگي را چنانكه بايد و شايد نمينمايد بفهم چه ميگويم كه اين مطالب را از هيچ كس نميشنوي پس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اگر روحش يگانه ملك نباشد و احديتي نداشته باشد نتواند كه قابل اين وحي باشد و در خصوص ساير مردم فرموده فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملاً صالحاً و لايشرك بعبادة ربه احداً يعني ساير مردم هر كس ميترسد از ملاقات پرورنده خود عمل صالح كند و عمل صالح آن است كه خالص باشد از براي خداي يگانه پس هر كس ميخواهد كه خداي يگانه را ملاقات كند بايد محض رضاي خداي يگانه عمل كند و توجه خود را از غير خداي يگانه بردارد و شريك در عبادت خدا قرار ندهد و كيفيت اين عمل صالح متابعت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه فرمود ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله يعني اگر شما خدا را دوست ميداريد مرا متابعت كنيد كه چون چنين كنيد و خود را بشكل من بسازيد و تابع من شويد و مرا مشايعت و متابعت كنيد تا شعاع و شيعه و تابع من شويد آنگاه مناسبت بمن پيدا خواهيد كرد و چون مناسبت و مشاكلت بمن پيدا كنيد و همجنس من شويد من شما را دوست دارم [ص 178] بجهت همجنسي و چون من شما را دوست داشتم همان دوستي خدا باشد شما را پس راست شود كه خدا شما را دوست داشته و متابعت من آن باشد كه شريك در عبادت خدا كه توجه بمن است قرار ندهيد و بغير من رو بكسي ديگر نكنيد چون چنين كرديد در من نور توحيد تافته است و از من جز او كسي ديگر پيدا نيست پس چون بكلي رو بمن كنيد ملاقات خدا را خواهيد كرد چرا كه خدا را شما ملاقات نخواهيد كرد مگر در من چنانكه هيچ يك از سنگها ملاقات آفتاب را نتوانند كرد مگر بتوجه بآئينه نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي باري پس معلوم شد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بشري است مثل ما در آنكه مخلوق خداست و مركب است ظاهر بدن او از اين عناصر ولي فرقي كه با ما دارد آنست كه او نماينده توحيد هست و مردم ديگر نماينده توحيد نيستند و همين فرق آن بزرگوار را برد بجائي كه از اوهام خلايق برتر كرد و همين فرق بس است در بيان كمال و اعتدال آن بزرگوار پس مباش مانند منكران فضايل كه احكام ساير بشر را بر ايشان جاري كني كه ايشان قياس بساير خلق نميشوند و اينكه صورت ايشان بصورت بشر است دلالت بر آن نكند كه ايشان در جميع صفات مانند ساير انسانهاي ناقص باشند ببين كه اگر گياه بسنگها گويد كه من مركبي هستم از چهار عنصر مانند شما و فرق ميان من و شما آنست كه روح گياه در من ظاهر شده و در شما نشده لازم نيايد كه گياهها بكثافت ساير سنگها شوند و همچنين اگر حيوان گويد بمعدنها و گياهها كه مركبي هستم از چهار عنصر مانند شما و نامي ميباشم مانند گياهها و فرق ميان من و شما آنست كه در من حس و حركت ظاهر شده است و در شما نشده است حيوان را بمنزله گياه و معدن ننمايد و همچنين اگر انسان بآنها گويد كه من جسمي [ص 179] هستم مانند شما مركب از چهار عنصر فرق ميان من و شما آنست كه در من نفس ناطقه ظاهر شده است و در شما نشده است آنرا پست نكند مانند ساير معادن و گياهها و حيوانها و نقص آنها در آن راهبر نشود همچنين هر گاه پيغمبر فرمود كه من بشري هستم مثل شما و فرق ميان من و شما اين است كه وحي توحيد بمن شده است و بشما نشده است او را پست نكند مانند ساير بشر وانگهي كه بشر را بشر گفتند كه جسد او ظاهر است و با هم بجسد ملاقات كنند پس من بشري هستم مثل شما يعني مرا ميبينيد و با من معاشرت ميكنيد و خاصيتهاي كليه بشري در من هست پس ميخورم و ميآشامم و ميخوابم و حركت و سكون و صحت و مرض و غير اينها از كليات صفتهاي بشر را دارم و فرق همان است كه بشريت من بحدي لطيف است و صاف است و از اعراض و امراض طاهر شده است كه نماينده انوار توحيد شده است و بمن وحي شده است يگانگي خدا يعني در آئينه وجودم عكس احديت افتاده است و از اين جهت مرا احمد گفتند كه آن ميم همان وجود من است و نفس من است كه احد در آن جلوهگر شده است و شما چنين نيستيد و همين قدر فرق را اگر بفهمي كفايت معرفت تو را ميكند .