ز بس بستم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته
و چنانكه در مثنوي گفتهام در صفت شعله :
هر كه او مشتاق وصل نار شد بايدش با شعله دايم يار شد [ص 122]
شعله نبود غير دودي با صفا كو فنا در نار گرديد از وفا
نيست نار اما همه اوصاف نار از وجود او همي گشت آشكار
نار خود سوزنده شعله آلتي است نار افروزنده شعله آيتي است
دود تيره از كجا سوزنده شد خود همه ظلمت كي افروزنده شد
چونكه داد اندر ره نار آنچه داشت نار هم اوصاف خود در او گذاشت
از خودي بگذشته يكسر او شده مظهر اني انا النار آمده
تا آخر ابيات پس نهايت خلق آن باشد كه صفات خلقي در آن نازك و لطيف شود تا از ادراك برتر رود و هيچ خود را ننمايد و از براي خود اسمي و رسمي باقي نگذارد و سر تا پا ظهور خالق غيبي باشد و او را و صفات او را آشكار سازد تدبر كن در هوا كه هيچ خود را از براي چشم باقي نگذاشته هر چه نظر ميكني آنچه در پشت اوست از در و ديوار ميبيني و در نزد ادراك چشمي از براي خود اسم و رسمي نگذاشته كه هر گاه بانگشت اشاره كني و از كسي بپرسي اين چيست گويد زمين است يا در است يا ديوار است و اين صفا باعث آن نباشد كه خود هوا نباشد هست نهايت از ادراك چشم بالاتر است و پشت او پيداست پس همچنين هر گاه خلق بنهايت قرب حق برسد و لطيف شود نهايت چنان شود كه از اسم و رسم بالاتر رود و از خود هيچ ننمايد و خودي او بهيچ ادراك درنيايد و ادراك كساني كه از او پستترند خودي او را ادراك نكند و سر تا پا نور واحد احد باشد و جلوه جلوه او باشد و نور نور او و كمال كمال او و جميع افعال و صفات و اخلاق غيبي از او فاش شود و از او بروز نمايد هيهات چه قدر جاهلند مردم و بايد چگونه مطالب را بخوايم و آنها را مانند مادران كه غذا را ميخوايند تا مناسب حلق اطفالشان شود مناسب حلق عوام نمايم چه قدر كار مشكلي است ،
[ص 123]گر نبودي حلقها تنگ و ضعيف ور نبودي سينها تنگ و كثيف
در مديحش داد معني دادمي غير اين منطق لبي بگشادمي
چونكه با طفلان سر و كارم فتاد هم زبان كودكان بايد گشاد
بهر حال چون خلق بنهايت قرب رسد چنين شود كه عرض كردم و هر چه از اين مقام دورتر شود كثيفتر گردد و اثر خودي در آنها بيشتر بروز كند و خدا را بيشتر بپوشند و انوار او را بيشتر پنهان كنند تا آنكه بخاك رسد كه باين كثافت است كه ميبيني كه حجاب است براي همه چيز و پشت خود را ننمايد و سر تا پا خود را نمايد مثلي بخاطرم آمد از آن عبرت بگير سنگ كثيف دايم من گويد و هرگز كلمهٔ ديگر نگويد و كسي را ننمايد و خودسر و خودستا باشد لكن چون يك روي او صيقلي شود و صفائي پيدا كند مانند آئينه شود كلمه من را فراموش كند ديگر هرگز من نگويد و هميشه تو گويد و تو را نمايد آنوقت برادر خوبي باشد و عيب تو را بتو بگويد و با تو غش نكند و مكر و حيله ننمايد و تو را بر خود ترجيح دهد و ايثار نمايد و حاجت خود بگذارد و هميشه در خواهش تو باشد و تو را ستايش نمايد و براي خودت و براي غير تو از تو حكايت كند و در صدد اصلاح حال تو باشد و در غم تو باشد و غم خود نخورد و براي خود يك قدم برندارد و هميشه ساعي در خدمت تو باشد و ذكر محاسن صفات تو را نمايد و خود را بجهت محض خدمت تو خواهد پس اين مقام صداقت و اخوت است و اول درجه برادري است و اول مقام همسري است از يك رو خود را بگويد و از يك رو ترا جويد و چون از اين مقام بالاتر رود و هر دو رويش صيقلي شود و ظاهر و باطنش همه لطيف شود پس در اين هنگام از خود و از مساويان فراموش كند و سر تا پا [ص 124] او را گويد و او را جويد و او را نمايد و او را ستايد و من و تو را فراموش نمايد مانند هوا كه هرگز نه من گويد و نه تو نه خود را نشان دهد نه تو را براي تو و سر تا پا آنچه در غيب اوست نشان دهد و پشت سر خود را ستايد پس اين مقام بنده خالص باشد و مقام خداپرستي و ايمان بغيب و غيبگوئي و غيبجوئي باشد پس در اين وقت كشف شود در وجود او همه اسرار راست و چپ و پيش رو و پشت سر و بالا و پائين همه را جويد و از همه گويد و بدين مقام نرسيد مگر بعد از آنكه از خود رست و بغيب پيوست پس اين مقام بندگي و خداپرستي است در اين مثل نظري گمار و عبرتي بگير كه مسئلِهاي بسيار را حل مينمايد حال ببين كه هوا نه در است و نه ديوار و لكن جز در و ديوار چيز ديگر در نظر نيست و اثري و ظهوري جز براي در و ديوار نيست تعالي الله عما يقول الملحدون علواً كبيراً حال اگر خدا را چنانكه گفتم بشناسند بعد حضرت امير را عليه السلام باين قدر كه عرض كردم كه صدهزارهزار يك فضل او نبود بشناسند ميدانند كه تا حال نشناخته بودند آن بزرگوار را و البته مقصر در معرفت خدا و آن بزرگوار بودهاند و اگر علما را بر اين كلمات نظري افتد نپندارند كه همه حكمت همين است و نهايت فضايل ايشان همين چرا كه اولاً ماها بقدر حد خود از ايشان ميفهميم و ثانياً بقدر فهم عوام تقرير مينمائيم بلي اگر علما بر اين عبارات بدقت نظري كنند ميفهمند كه اين چه حكمت بوده كه عاميانهاش چنين شده است باري پس چون حضرت امير عليه السلام در جنب خداوند عالم خود را بكلي فاني و مضمحل كرده است و همه را در راه خداوند عالم داده است خداوند هم صفات خود را در او گذارده است ولي اندازه صفات را تصريح نتوانم كرد مگر آنكه [ص 125] مثلي بياورم تصور كن اگر كريمي كه هر گاه پادشاهي در بياباني در معرض هلاكت افتاده باشد و از گرسنگي بخواهد بميرد و گدائي كه همه صاحب يك قرص نان جو باشد آنجا حاضر شود و بياباني باشد كه چون آن گدا نان خود را بدهد خودش در معرض هلاكت افتد آن گدا قرص نان خود را بآن پادشاه دهد و پادشاه از آن مخمصه نجات يابد و بلطف خدا كسي برسد و آن گدا را از آنجا برهاند و پادشاه آيد و بر تخت سلطنت خود نشيند و آن گدا بيايد بطمع مكافات آن پادشاه حال چه ميگوئي مقتضي كرم چيست كه پادشاه چقدر بآن گدا مكافات كند بس است و باندازه ربع سلطنت خود را باو دهد يا ثلث يا نصف يا همه را والله اگر همه را باو واگذارد مساوي احسان آن گدا نشده است چرا كه گدا كل مايملك خود را داده بود بلكه جان خود را هم داده بود پادشاه اگر كل سلطنت خود را دهد باز جان او بسلامت است در شهرستان و مكافات آنرا نكرده بلي اگر بطوري بدهد كه جان خود را هم داده باشد مساوي داده است و مساوي دادن و همسر مكافات كردن از شيوه كريمان دور باشد بلكه بايد زياده بدهد و اندازه زياده دادن بقدر كرم است و قابليت شخص سائل پس حال چه مظنه داري بكرم خدا خداوند بعضي را ميفرمايد من جاء بالحسنة فله عشر امثالها يعني هر كس نيكي كند از براي او ده برابر مقرر است و بعضي را ميفرمايد منذا الذي يقرض الله قرضاً حسناً فيضاعفه له اضعافاً كثيرة يعني كيست كه قرض الحسنه بخدا دهد كه خدا مضاعف كند آنرا ضعفهاي بسيار و بعضي را هفتصد برابر مقرر داشته و بعضي را ميفرمايد انما يوفي الصابرون اجرهم بغير حساب يعني صابران اجرشان بغير حساب داده ميشود حال تدبر كن كه حضرت پيغمبر و حضرت امير و ائمه عليهم السلام كه جميع [ص 126] خودي خود را در حقيقت در راه خدا فاني كردند بطوري كه از براي خود اثري و اسمي و رسمي نگذاردند و همه را در راه خدا دادند و خود را نيست و نابود نمودند و سر تا پا لله و في الله و بالله شدند چنانكه در ظاهر مال و عيال و جان خود را در راه خدا دادند و صدمِها در راه خدا كشيدند كه مافوق نداشت حال خواهي گفت كه خداوند بايشان چه انعام خواهد كرد آيا چه قدر قابليت داشتند آيا از ايشان كسي قابليت بيشتر داشت و رتبهٔ براي كسي گذاردهاند و فنائي بالاتر از فناي ايشان احتمال ميرود پس از اين مثال نغز حكيمانه مختصر بفهم كه خداوند بايشان چه انعام كرده است و صاحب چه مقام شدند و تا چه حد نزديك شدهاند آيا حدي است كه ميتواني ادراك كرد يا نه همين مثل اگر تا قيامت فكر كني ترا كافي است و هر فضيلتي كه بخواهي از اين مثل ميتواني بيرون آورد ديگر تصريح ضرور نيست و اين مثل مثلي است كه كسي نكته بر آن نميتواند گرفت و البته حضرت امير در نزد خداوند مانند همان گداست كه يك قرص نان بيش نداشت و خدا ميفرمايد هل جزاء الاحسان الا الاحسان يعني آيا جزاي احسان و نيكي جز نيكي هست و حضرت امير صاحب احسان و نيكي است بحدي كه در تمام ملك خداوند بالاتر از آن نيست باجماع شيعه و رسول خدا صلي الله عليه و آله از گفت و شنود ما برتر است و از اين فصل براي بيناي رازدان معلوم شد كه نصيريان مقصرند در معرفت حضرت امير عليه السلام و كوركورانه چيزي گفتهاند و آن هم كفر شده است بد نگفته است شاعر :
اي امير عرب اي كآينه غيبنمائي بر سر افسر سلطان ازل ظل همائي
در پس پرده نهان بودي و قومي بضلالت حرمت ذات تو نشناخته گفتند خدائي [ص 127]
پس چه گويند ندانم گر از آن طلعت زيبا پرده برداري و آنگونه كه هستي بنمائي
باري همينقدرها هم از براي هدايت آنكس كه خدا خواسته باشد كه از نصيريان هدايت فرمايد كافي است بر ماست دليل و برهان و بر خداست هدايت و السلام .
فصل - باز برويم بر سر آن مطلب كه بوديم از معرفت معاني ، پس مقام معاني مقام عقل امام است و مقام فؤاد ايشان از آنچه پيش ذكر شد معلوم شده است و در اين مقام صفات كليه خداوند هستند پس ايشان در اين مقام علم خدايند كه محيط بهر چيزي است و قدرت اويند كه مقهور كرده است هر چيزي را و گوش خدايند كه شنواي هر صوتي است و چشم اويند كه بيناي هر چيزي است و سلطنت اويند كه مستولي بر هر چيزي است و عرش اويند كه فرا دارد هر چيزي را و نور اويند كه روشن كرده است هر چيزي را و وجه اويند كه جلوهگر است در هر چيزي و دست اويند كه تواناست بر هر چيزي و اسم خدايند كه پر كرده است جميع ملك را و امر اويند كه سرپيچ از آن نيست هيچ چيز و حكم اويند كه مطيع اوست هر چيز و همچنين ساير صفتهاي كليه خداوند كه از زير آنها بيرون نيست چيزي پس صفتي از صفات خدا نيست مگر آنكه در ايشان ظاهر است بلكه صفتي از صفات خدا نيست مگر آنكه خود ايشان است چرا كه صفت خدا هر چه باشد غير خداست و هر چه غير خداست خلق خداست و صفت خدا كه خلق خداست بهتر خلق خداست نه پستتر و باجماع شيعه بلكه و سني هم اگر همه نباشند بعضي بهتر خلق خدا ايشانند و كتاب و سنت بآن شهادت ميدهد پس ايشانند صفات نيكوي خدا و اسمهاي بزرگ خدا و نيست خدا را اسمي [ص 128] عظيمتر و بلندتر از ايشان و اگر انصاف داشته باشي و بفهمي چه گفتهام و چه ميگويم خواهي فهميد كه ايشانند اسم اعظم خدا و هر كس ايشان را شناسد صاحب اسم اعظم باشد و داناي بآن و اگر خدا را بآن بخواند جميع حاجات دنيا و آخرتش برآيد بلكه همانكه آن را بشناسد و ملتفت باشد خدا را عبادت كرده است بهمه عبادتها و دعا كرده است بهمه دعاها و همه قرآن و تورية و انجيل و زبور را خوانده است بهمه اقسام خواندنها و بخود گرفته است همه صفتهاي نيكو را و عمل كرده است بهمه نيكيها و عالم است بهمه علمها آيا نخواندهٔ در زيارت جامعه كه اگر خيري ذكر شود شمائيد اول او و اصل او و فرع او و معدن او و مأواي آن و منتهي آن نميدانم هر كس اين را ندارد چه دارد و هر كس اين را دارد چه ندارد حال اگر انصاف دهي قدر اين كتاب ما را خواهي دانست كه چه منّتها خدا بر خلق عجم نگذارده است بعد از اين كتاب باري الحمد لله رب العالمين كه بر دست ما جاري شد اميد است كه بپذيرد و پسند حضرتش افتد ان شاء الله پس هر كس اين مقام را شناسد صاحب توحيد صفات باشد چنانكه در قسمت اول ذكر شده است چرا كه مظهر توحيد صفات در معاني است از آن رو كه مقام معاني مقام ظهور حق است جل شأنه و اول ظهور و يافتي كه مقام عقل اول مقام ظهور است و قبل از آن هيچ مقام ظهوري نباشد و پيدائي از براي فؤاد نيست و آنجا مقام غيب حق است و بياسمي و بيرسمي حق و تا آئينه اندك غلظتي نداشته باشد صورت را ننمايد چرا كه نور خدا خود غيب و پنهان است و خود بخودي خود پيدا نيست اگر آئينه او هم پيدا نباشد آن نور بكلي پيدا نخواهد شد پس بايد آئينه قدري پيدائي داشته باشد تا آنكه آن نور پنهان در آن قدري هويدائي كسب كند [ص 129] و قابل ديدن شود پس بآن واسطه ديده شود آيا نميبيني كه بقرص خورشيد نميتوان نگاه كرد ولي اگر آئينه سبزي غليظي تحصيل كني و برابر آفتاب بداري ميتواني در آن آئينه نظر بآفتاب كرد و واضحتر آنكه هوا وقتي غبار دارد با رطوبت و نزديك افق غبار است آفتاب را ميتوان ديد و نظر بآن كرد حتي آنكه مانند ماه نمايد و تا دو ساعت ميتواني بآن نظر كرد و سبب آن است كه قدري شدت برق نور آفتاب در آن بخار و غبار كثيف شود و قابل رؤيت شود پس پيدائي آفتاب در بخار باشد و خود آفتاب از ديدار برتر است حال همچنين نور خداوند عالم از ديدار برتر است و مخفي است و اول مقام پيدائي او در عقل است كه قدري در او ظلمت انيت هست و از براي او صورتي و هويدائي هست كه آن نور لطيف در كثافت آن صورتي ميگيرد و قابل رؤيت ميشود پس از اين جهت گفتند كه اول چيزي كه پيدا شد و بعرصه ظهور آمد عقل بود و اول چيزي كه خلق شد عقل بود مجملاً هر كس اين مقام را چنانكه بايد شناسد بمقام معاني رسيده باشد و الا فلا .
فصل - بدانكه در قسمت دويم ما مقام بيان و معاني را از مقامات پيغمبر صلي الله عليه و آله شمرديم بجهة انس گرفتن تو و رام كردن ذهن و در حقيقت مقام حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله از توصيف و تعريف در جميع ملك خدا فزون است زيرا كه او آيت بياسمي و بيرسمي و پنهاني و مجهولي خداست جل شأنه پس از او در نزد ما ذكري نه و هيچ خبري نيست نه آنكه هر چه ميگوئيم وصف است و نه آنكه وصف نهايتش تا مقام پيدائي است و نه آنكه آن بزرگوار آيت ناپيدائي خداست و آيت [ص 130] نفي صفات و آيت احديت و غيب بودن خداست و اگر نه او آيت اينهاست پس كه آيت اينهاست و البته آيت بياسمي و رسمي از آيت اسم و رسم ميبايد بالاتر باشد و بالاتر از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كسي نيست پس اوست آيت پاكي خدا از اسم و رسم و از ادراك و شعور اهل ملك پس از او خبري نيست پس خبرها همه از حضرت امير است عليه السلام از اين است كه ما كوشش در مدح و ذكر فضائل حضرت امير داريم و در زبانهاي شيعه فضائل علي عليه السلام مشهورتر است از فضائل پيغمبر و دعوت حضرت امير عليه السلام بيشتر ميشود و نام او بيشتر برده ميشود تا حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و اين نه از جهت آن است كه حضرت امير فضائلش بيشتر است بلكه از جهت فزوني قدر پيغمبر است صلي الله عليه و آله از حد ادراك ماها پس آيت تعريف و شناسائي خدا همان ائمهاند عليهم السلام از اين جهت حضرت سيدشهدا عليه السلام فرمودند كه معرفت امام معرفت خداست و در زيارت است كه حضرات ائمه را هر كس شناخت خدا را شناخته است و هر كس نشناخت خدا را نشناخته است و در حديث سلمان است كه حضرت امير عليه السلام فرمودند معرفت من بنورانيت معرفت خداي عزوجل است پس از اين جهت خواستم بتو بفهمانم كه معرفت خدا و رسول معرفت امام است و هيچ يك از آن دو شناخته نشوند بدون معرفت امام منكر امام منكر آنهاست و عارف بامام عارف بآنها پس مقام بيان و معاني و ابواب و امامت همه مقام اوصاف پيغمبر است كه حضرت امير باشد عليه السلام و هر چه درباره حضرت امير جاري شود و گفته شود درباره ساير ائمه عليهم السلام جاري ميشود چرا كه از يك نورند و از يك طينتند پس همه صاحب اين مقامات باشند و نسبت ايشان بساير رعيت تفاوت نكند اما در نزد خود [ص 131] تفاوتي دارند و بعضي از بعضي كاملترند مثال اين آنكه نهر آب تشنگي تشنه را فرو مينشاند و رودخانه عظيم هم فرو مينشاند و هر دو كفايت تشنگي او را ميكنند اما در ميان خود ايشان تفاوتي است كه رودخانه عظيمتر است از نهر حال همچنين جميع حاجت ملك را يك توجه از هر يك بشود كفايت ميكند اما در ميان خود ايشان تفاوتي است كه بعضي از بعضي كاملترند و از حد ماها نيست معرفت آن كاملتر و تميز دادن ميان آنها زيرا كه صدهزاريك كمال يكي از ايشان از حوصله جميع پيغمبران و رعيت بيرون است و زايد از اين جهت فرمودند كه ما را از رتبه خدائي فرود آوريد و در فضل ما هر چه ميخواهيد بگوئيد و نخواهيد رسيد و در حديثي ديگر فرمودند كه بشما نرسيده است از ما مگر الف ناتمامي يعني از كتاب فضائل و مقامات ما بشما نرسيده است مگر الف نيمه تمامي پس وقتي كه ما نسبت بايشان چنين باشيم چگونه ميتوانيم تفاوت ميان بزرگ و كوچك ايشان گذاريم و چون مقام مقام معاني است مناسب است كه قدري شرح احوال روح القدس را كه بهمراهي ايشان است نمايم زيرا كه مقامي در اين كتاب مناسبتر از اينجا نميبينم پس فصلي ديگر عنوان كنم .
فصل - بدانكه روح القدس خلقي است عظيمتر از جميع ملئكه و از ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل و جبرائيل از همه آنها عظيمتر است و خداوند خلقي خلق نكرده است كه بخداوند نزديكتر از روح القدس باشد و خلقي خلق نكرده است كه محبوبتر از او در نزد خدا باشد و اين را بطور اختصار شنيدي اما حاصلش را تعقل كن وقتي كه گفتيم كه خدا ملكي خلق نكرده است كه عظيمتر از روح باشد تدبر در حال ملئكه كن و عظمت ايشان را [ص 132] بنظر بياور مثل آنكه از جمله ملئكه است ملكي كه شانه او در نزد قوائم عرش است و پاهاي او در زمين هفتم است و سر او از عرش بيرون است و از اطراف آسمان و زمين باقي اطراف بدن او بيرون است و از كتب اخبار چيزي حاضر ندارم كه عظمت ملائكه را عرض كنم ولي علماً بعضي را ميدانم و اشاره بآنها ميكنم پس بسا آنكه از ملئكه هست ملكي كه اگر تمام اين آسمانها و زمينها را در دهان او گذارند مانند خردلي باشد كه در بيابان وسيعي افتاده باشد كه گم شود و پيدا نباشد و ملك هست كه چنين ملائكه آنچه باشند در نزد دهان او يا چشم او مانند خردلي است كه در بيابان واسعي افتاده باشد كه گم شود و پيدا نشود و همچنين ملئكهاي ديگر هستند كه اگر بگويم عقول عوام حيران شود و احتمال كذب دهند و الا امر اعظم و اعظم و اعظم از اينهاست و جميع اين ملئكه در نزد ملئكه بزرگ كوچك و حقيرند و همه مطيع و منقادند و آن ملئكه بزرگ چهار ملك معروفند كه اگر آن چهار ملك خود را بآن ملئكه بزرگ بزرگ بصورت خود بنمايند همه ايشان را خدا انگارند و از ديدن انوار ايشان صيحه زنند و از هوش روند و آن چهار ملك جليل الشأن با ساير ملئكه مدارا فرمايند و در زير دست هر يك بعدد آنچه خدا خلق فرموده است از ذره ذره ريگها و قطره قطره درياها و مثقال مثقال وزن آسمانها و زمينها و اضعاف اضعاف اينها ملئكه هستند كه همه را بيك چشم بهم زدن حكم دهند و فرمان دهند و بهم بشنوانند و آنها هم آن خدمت را بيك چشم بر هم زدن بانجام رسانند و سابقاً في الجمله احوال اين چهار ملك را عرض كردهام حال اين چهار ملك عظيم الشأن رفيع القدر و البنيان در پيش روح القدس كوچك و خوار و ذليل و حقيرند و نوكر مطيع فرمان هستند و بياذن [ص 133] او از جاي خود حركت نكنند بلكه نفس نكشند و چشم بر هم نزنند و همه خاشع و خاضع و ذليل مانند بندگان در نزد روح ايستادهاند و نظر از او برنميدارند و محو جمال اويند و اگر روح براي ايشان جلوه كند بصورت و لباس اصلي خود او را خدا انگارند و همه صيحه زده بميرند و بسوزند و همين مقام روح بود كه جبرئيل عرض كرد بحضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه پيش رو اي محمد كه گام زدي در جائي كه احدي گام نزده است و عرض كرد كه اگر من يك بند انگشت از اينجا بالاتر آيم خواهم سوخت و آن عرصه عرصه جاه و جلال و عظمت روح بود كه هيچ ملك محرم آن عرصه نباشد و عبادت او را در آن عرصه نبيند و كسي را طاقت ديدار نور و بها و جمال و عزت و حكم و قدرت او نباشد و حوصله عوام وفا نميكند كه من عظمت آن بزرگوار را عرض كنم و عدد سرها و بالهاي آن جناب را برشته تحرير درآورم بطور اختصار چند هزار مرتبه بيش از ذره ذره اين دنيا كه مجملش ريگ بيابانها و قطرات درياها و برگ درختان و عدد ستارگان و مثقال مثقال وزن آسمانهاي هفتگانه و زمينهاي هفتگانه و عدد آنهاي زمان و نسبتها و اوضاع كل عالم از براي آن بزرگوار سر است و از براي هر سري زبانها و از براي هر زباني لغتي غير لغت ديگري و اگر بخواهم شرح نوع آن زبانها را عرض كنم و نوع آن لغتها را بيان نمايم كلام بطول ميانجامد و از حوصله عوام فزون ميگردد پس جناب مستغني از القاب بجميع آن زبانها و لغتها تسبيح و تهليل خداوند مينمايد و عبدي است ذليل در نزد خداوند و مقام اين بزرگوار مقام اول ايجاد است و سابق بر اين هيچ مخلوق نباشد و هيچ كس از او نزديكتر بخداوند عالم نباشد و اين جناب است آن جناب كه حضرت عسكري فرمودند كه [ص 134] روح القدس در بهشت بالا از باغهاي ما نوباوه خورده است و عجب كلامي است اگر معني آنرا بفهمي و بداني كه آن نوباوه از چه درخت بود و آن باغها كجا بود و بهشت بالا كجاست و لابد است كه في الجمله اشاره باينها بشود تا بفهمي پس عرض ميكنم كه حضرت روح القدس هر چه باشند از جوره ملائكه هستند نهايت عظيمتر و مكرمتر و نزديكتر بخداوند از سايرين و لكن ملكند و تو شنيدهٔ كه فرمودند حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه ملائكه خدام ما هستند پس روح القدس خادمي است از ايشان و بامر و نهي نازل ميشود از جانب خدا بر ايشان نميبيني كه خدا ميفرمايد تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم يعني ملائكه و روح در شب قدر نازل ميشوند باذن پرورنده خود پس روح القدس ملكي است كه خداوند او را مطيع و منقاد از براي آلمحمد عليهم السلام فرموده است و وقتي كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله تولد فرمودند در اين دنيا حضرت روح القدس نازل شدند و هنوز بالا نرفتهاند و الآن بهمراه قائم آلمحمد است عليهم السلام و اخبار هر حادثه و واقعه و تغيرها كه در عالم ميشود بخدمت ايشان عرضه ميكند و ايشان جميع آنچه فرمايش ميكنند يا عمل ميفرمايند كل باشاره روح است و بتأييد او چنانكه حضرت پيغمبر آنچه ميفرمودند وحي بود كه بايشان ميرسيد چنانكه خدا در قرآن فرموده است ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي يعني پيغمبر صلي الله عليه و آله سخن نميگويد از خواهش خود نيست سخن او مگر وحي كه از جانب خدا وحي ميشود پس چنانكه سخن حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله همه وحي بود و بجز بوحي لب نميگشود ائمه طاهرين هم صلوات الله عليهم اجمعين بجز باشاره روح القدس لب نگشايند و كاري نكنند از اين [ص 135] جهت هرگز سهو و نسيان و خطا و لغزش از ايشان سرنزند و گفتهاي روح القدس هرگز خطا ندارد و سهو و نسيان در او راهبر نيست و احاديث باينها رسيده است و ملاها هم البته اين را قبول دارند كه روح القدس سهو و نسيان و خطا ندارند و البته قبول دارند كه روح القدس بهمراهي ايشان است و خدا ايشان را مؤيد بروح القدس كرده است و احاديث زياده از احصا باين رسيده است پس چون مؤيد بروح القدس باشند و او خطا نكند و سهو و نسيان ندارد البته ايشان هم سهو و نسيان و خطا ندارند مجملاً اين سخن با آنها بود وقتي كه روح القدس خادم آنها باشد نميشود كه خادم سهو نكند و آقا سهو كند و در واقع آقائي و نوكري آنجا بضرب چماق و تسلط نيست هر كس در ملك خدا آقاست بايد عالمتر و قادرتر و قهارتر و غالبتر و اعظم و اعظم باشد آن خلافت سنيان است كه جايز ميدانند كه آقا خر باشد و رعيت عالم و فاضل و كامل اما در نزد خدا و رسول هر كس اقرب بخداست آن آقاست و البته هر كس اقرب بخداست عظيمتر و كريمتر و قويتر و قهارتر و غالبتر و علامتر و در جميع صفات كماليه كاملتر است پس ائمه عليهم السلام كه مخدوم روحند چگونه ميشود كه سهو بكنند و غفلت نمايند و روح القدس سهو و نسيان و خطا نكند اين نهايت اشتباه است و اگر حديثي در اين خصوص رسيده است حديثي بوده است كه ائمه عليهم السلام از ترس سنيان گفتهاند كه اگر ميگفتند كه ما سهو نداريم ميگفتند معلوم است شما ادعاي خدائي داريد و خود را از پيغمبر صلي الله عليه و آله افضل ميدانيد چرا كه ايشان باعتقاد سنيان سهو ميكردند و روايتها در اين خصوص دارند و ما در قسمت دويم كتاب شرح اين را دادهايم حاجت باعاده نيست باري پس روح القدس بهر حال سهو نخواهد كرد بلكه هيچ ملكي سهو نكند چنانكه [ص 136] حضرت امير عليه السلام در صفت ملائكه فرمايد مسبحون لايسأمون لايغشاهم نوم العيون و لا سهو العقول و لا فترة الابدان و لا غفلة النسيان تا آخر خطبه يعني تسبيح خدا ميكنند و ايشان را ملالت نميگيرد و ايشان را فرو نميگيرد خواب چشمها و سهو عقلها و سستي بدنها و غفلت نسيان و فراموشي پس وقتي كه ملائكه نسيان و غفلت نداشته باشند روح القدس بطريق اولي و ائمه عليهم السلام كه مخدوم ايشانند و اميرند بر ايشان و بياذن ايشان حركت نميكنند بطريق اولي مجملاً كه روح القدس از وقتي كه فرود آمده است هنوز بالا نرفته است و بالا نرود مگر وقتي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله قبل از دميدن صور از زمين بالا ميروند آنوقت روح القدس هم توجه از اين عالم برميدارد مجملاً كه روح القدس خادمي است از خدام ايشان و مقامش در عالم جبروت است كه اول مقامات خلق است و اول صادري است از مشيت خداوند و علم جميع موجودات در نزد اوست و بهشت بالا كه در حديث سابق گذشت بهشت رضوان است كه در عالم جبروت است و باغهاي آلمحمد عليهم السلام باغهاي اسمها و صفتهاي خداوند است كه باغهاي رضوان باشد و ديگر از آن بهشت و باغها بهشتي بالاتر نباشد و آن باغها منازل آلمحمد است عليهم السلام چرا كه آن اسمها و صفتها نورهاي آن بزرگواران است و روح القدس از آن باغها نوباوه خورده است و نوباوه آن ميوهايست كه اول ميرسد كه پيش از آن ميوهٔ بدست نيامده است و آن نوباوه كه اول در آن باغها بعمل آمده است نوباوه وجود و هستي است كه از درخت مشيت خداوند رسته است و درخت مشيت آن درختي است كه خداوند ميفرمايد و مثل كلمة طيبة كشجرة طيبة اصلها ثابت و فرعها في السماء يعني صفت كلمه پاكيزه مثل درخت پاكيزهايست [ص 137] كه ريشه آن ثابت است و محكم و شاخهاي آن در آسمان است و اين آيه را عوام ملاها خيال ميكنند كه يعني ريشه آن در زمين ثابت است و شاخهاي آن در آسمان است و حال آنكه حضرت امير ميفرمايد كه درختهاي بهشت ريشهاش بالاست و شاخهاش پائين است و دليل از قرآن آوردهاند كه خدا ميفرمايد قطوفها دانية يعني خوشِهاي آن نزديك است يا پائين است بهر حال پس ريشه درخت مشيت ثابت است در عالم سرمد و ميوِهاي آن در عالم جبروت است و آويخته است بنسبت بما و ميوه درخت مشيت وجود و هستي است كه از آن حاصل ميشود و اول ميوه اول وجودي است كه از آن بعمل آمده است و اول وجود كه از آن بعمل آمده است وجودي است كه بزبان حكمت آن را وجود مقيد گويند يعني وجودي كه بسته بمشيت است و عرض شد كه اول وجودي كه از مشيت الهي پيدا شد عقل بود چنانكه احاديث بسيار رسيده است كه اول چيزي كه خدا خلق كرد عقل بود پس عقل اول ميوهايست كه در باغستان وجود پيدا شده است و قابليت آن اول چيزي است كه فيض وجود بآن رسيده است و موجود شده است و ميوه وجود را اول عقل خورده است پس از اين جهت فرمودند كه روح القدس در بهشتهاي بالا كه بهشت عالم جبروت باشد و آن را بهشت رضوان ميگويند از باغهاي ما كه آن باغها صفتهاي خدا و اسمهاي خدا باشد اول كسي است كه نوباوه خورد بهر حال كه حضرت روح القدس اول كسي است كه نوباوه باغهاي ايشان را خورده است پس معلوم است كه آن بزرگواران پيشتر بودهاند و صاحب باغهاي صفتها و اسمهاي الهي بودهاند و بعد روح القدس از باغهاي ايشان نوباوه خورده است پس چون دانستي كه وجود مقدس ايشان مقدم است بر روح القدس و شايد از علمهاي ما آنقدر يافته باشي و حكمت [ص 138] عالم را فهميده باشي كه هر كس مقدم است در ملك خدا اول فيض و نور و مدد باو ميرسد و از او بهر كس فروتر است ميرسد و آنكس كه فروتر است هستي او تابع هستي آنكس كه برتر است باشد و جلوه آن برتر و پيدائي آن باشد مانند نور چراغ كه مكرر مثل آوردهام كه آن نور كه نزديكتر بچراغ است اول او ايجاد ميشود و فيضهاي چراغ و مددها اول باو ميرسد و از آن بآن نور كه يك درجه پستتر است ميرسد حال همچنين است امر در اينجا كه حضرت خاتم النبيين و ائمه طاهرين عليهم السلام نزديكترند بخداوند عالم و فيضها اول بايشان ميرسد و از ايشان بحضرت روح القدس ميرسد آنسان كه عقل از فؤاد فيضياب است و جميع مددها از فؤاد بعقل ميرسد باري بسيار طول كشيد و مقصود همه همين است كه حضرت روح القدس تابع ايشان است و خادمي است از خدام ايشان و خداوند او را امر فرموده است بخدمت ايشان و اطاعت و بندگي ايشان و اين روح را در احاديث بچندين طور بيان فرمودهاند در بعضي احاديث است كه مناري از نور براي امام عليه السلام بلند ميشود كه در آن ميبيند اعمال عباد را و در بعضي اخبار است كه عمودي از نور از آسمان تا زمين كشيده ميشود كه ميبيند بآن اعمال بندگان را و در بعضي اخبار است كه چراغي از نور براي امام قرار داد ميشود كه بآن ضمير را ميداند و عملهاي بندگان را ميبيند و در بعضي اخبار است كه خداوند عمودي از نور دارد كه پنهان كرده است او را از جميع خلايق كه يك طرف آن نزد خداست و يك طرف آن در گوش امام است پس وقتي كه خدا چيزي خواهد وحي ميكند در گوش امام و در بعضي اخبار است كه ميان خدا و ميان امام عمودي است از نور كه خدا بآن نظر بامام كند و امام بآن نظر كند پس چون علم چيزي را [ص 139] خواهد در آن نور نظر كند پس بشناسد او را و در بعضي اخبار است كه انا انزلناه نوري است بر هيئت چشم بر سر پيغمبر و اوصياء عليهم السلام نميخواهد كسي از ما علم امري از امر زمين يا از امر آسمان را تا حجابها كه ميان خدا و ميان عرش است مگر آنكه بلند ميكند چشم خود را بآن نور و تفسير هر چه ميخواهد در آن ميبيند كه نوشته است و در حديثي ديگر فرمودند كه خدا در پيغمبران پنج روح آفريده است روح ايمان و روح حيوة و روح قوت و روح شهوت و روح القدس پس روح القدس از خداست و بباقي روحها تغيير دست ميدهد و روح القدس غافل نشود و تغير نكند و بازي نكند پس بروح القدس دانستهاند از نزد عرش تا تحت الثري را و در حديثي ديگر فرمودند كه روح القدس نميخوابد و غافل نميشود و لهو و سهو ندارد و باقي روحها لهو و غفلت و سهو دارند و روح القدس در امام ثابت است ميبيند بآن آنچه در شرق زمين و غرب زمين است و در بيابان آن و درياي آنست راوي عرض كرد فداي تو شوم امام ميتواند بگيرد آنچه را كه در بغداد است بدست خود فرمودند و از نزد عرش عرض ميشود كه چون امام در بغداد نبود راوي عرض كرد كه ميتواند كه از مدينه مثلاً دست دراز كند و از بغداد چيزي بردارد فرمودند از نزد عرش هم ميتواند و در احاديث بسيار فرمودند كه روح خلقي است اعظم از جبرئيل و ميكائيل با رسول الله بود و او را تسديد و توفيق ميكرد و آن با ائمه بعد از پيغمبر است صلي الله عليه و آله و در حديثي فرمودند كه از وقتي كه نازل شد بالا نرفته است خلاصه احاديث در شأن مقدس اين روح شريف بسيار است و في الجمله اشاره بشرح آنها ضرور است ، بدانكه عقل چنانكه مكرر شنيدهٔ اول نوري است كه خدا آنرا خلق كرد [ص 140] و همان نور عقل است و قلم است كه خدا اول آن را خلق كرده است چرا كه در حديثي ديگر فرمودند كه خدا اول قلم را خلق كرد و آن قلم همان عقل است و از اين دو حديث معلوم ميشود كه اگر عقل بشكلهاي دنيا ظاهر شود بشكل قلم خواهد بود و شايد جهال بپندارند كه اين قلم قلمي كوچك بوده است همسر قلمي كه در قلمدانها ميگذارند بلكه اين قلم اولش در نزد مشيت خداست و تهش در تحت الثري و خدا با اين قلم نوشته است آنچه را كه بر صفحه كاينات نوشته است پس چون قلم باين بزرگي باشد عمودي است از نور چنانكه در احاديث بسيار عمود و منار فرمودهاند و همين قلم عمودي است و مناري است از نور از آسمان مشيت خدا كشيده است تا زمين و همين است كه يك سرش پيش خداست و يك سرش در گوش امام است و وحي از آن بامام ميرسد و از آن حديث ميشنود و خدا بآن نظر بامام ميكند و امام بآن نظر بخدا ميكند چرا كه همان عقل امام است و وسيله مابين ظاهر امام و خداست ظاهر امام بعقل متوجه خدا ميشود و خدا بعقل نظر رحمت و امداد بامام ميفرمايد و همين عقل است چراغ از نور كه براي امام ظاهر ميشود چرا كه چراغ چيزي است كه بآن در ظلمات هدايت مييابند و هر كس بنور عقلش هدايت مييابد در ظلمات مجهولات خود و اگر شكل چراغ ظاهري را هم گوئيم باز درست است چرا كه شعله چراغ بشكل مخروطي است يعني گرد و سرش باريك و تهش بزرگتر از سرش است و اين شكل روح است و دليلش را براي عوام مشكل است كه ذكر كنيم و اگر از هيچ راه نفهمند نگاه كنند بقالب آن كه دل است چگونه مخروطي است و قالب هر چيز بخورندِ همان چيز بايد باشد پس روح بشكل چراغ است و روح پائين همان عقل است پس درست است كه بشكل چراغ است و اين چراغ از نور است نه از نار [ص 141] و چراغهاي دنيا از آتش است و آن چراغ از نور است خلاصه كه تشبيه بچراغ هم درست است و اما تشبيه بچشم آن هم درست است چرا كه عقل چشم باطني انسان است كه بآن چشم چيزها را ميبيند پس همه يكي شد و روح هم هست چرا كه حيات هر كسي بعقل اوست و جميع فيضهاي حيوة و بقاء از عقل بساير مرتبِها ميرسد پس روح هم هست و روح القدس است چرا كه قدس بمعني پاكي است از آلايشها و آن روح پاك است از جميع آلايشها كه از براي ساير مرتبِهاست چرا كه آن اول ما خلق الله است و پيش از كل آلايشها خلق شده است پس آلايشها در آن راه ندارد و همه در زير پاي اوست پس معلوم شد كه عقل امام عمود نور است و منارهٔ از نور است و چراغ نور است و چشم بيناست و روح القدس است حال امام باين روح ميبيند جميع عملهاي مردم را و جميع آنچه مابين مشرق و مغرب است و مراد از مشرق و مغرب مشرق انوار عالم كه اول وجود باشد كه نور آفتاب مشيت خدا از آن مشرق سرميزند و مغرب زمين است كه نهايت نور هستي است و نور آفتاب مشيت در آنجا غروب كرده و در آنجا پنهان شده است پس امام با اين روح ميبيند جميع آنچه در ملك خداست و اين روح غفلت ندارد چرا كه اگر غافل شود جميع ماسوي معدوم ميشوند نميبيني كه اگر چراغ غفلت كند از انوار خود همه انوار فاني ميشوند ، پس
باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قالبها
پس روح مقدس غفلت نكند و سهو ننمايد و لهو و لعب در او راه ندارد و اين روح در وجود امام است و حجابي مابين امام و اين روح نبود و خدا امام را باين روح تأييد و تسديد فرموده است پس چگونه شود كه امام سهو و لهو فرمايد يا غفلت نمايد و خواب رود و حال آنكه بالتفات او كاينات [ص 142] برپاست و اما ساير روحها كه اشاره بدان رفت بدانكه در حيوان سه روح است و آن روح بدن و روح شهوت و روح قوت است و در انسان كه مؤمن باشد چهار روح است روح بدن و روح شهوت و روح قوت و روح ايمان و در حجتهاي خدا پنج روح است روح بدن و روح شهوت و روح قوت و روح ايمان و روح قدس روح قدس حاكم است بر باقي و روح ايمان حاكم است بر آن سه كه در زير پاي آن باشند و روح قوت حاكم است بر روح شهوت و روح بدن و روح شهوت حاكم است بر روح بدن و مراد از روح بدن كه آنرا گاهي روح الحيوة هم گويند روح حيواني است كه در بدن حيوان يافت ميشود و اما روح بخاري كه در بدن است و طبيبان ميگويند آن روح نباتي است و روح حيواني در آن جلوهگر ميشود و آن بالاي روح بخاري است و از عالم مثال است كه عالم حيوانات آنجاست و كار روح حيواني همان حيوة است و حركت كردن چنانكه در كتاب حقايق الطب شرح آنرا كردهام و حيوان بآن زنده است و اما روح شهوت آن روحي است كه حيوان بآن ميخورد و ميآشامد و نكاح ميكند و فرزند خود را ميطلبد و چراگاه براي خود ميطلبد و اين روح غير روح حيوة است نميبيني كه گاهي اين روح تمام ميشود و روح حيوة باقي است پس شخص زنده است و شهوت طعام و شراب و نكاح ندارد زيرا كه روح شهوت لطيفتر از روح بدن است و روح بدن مركب است از براي روح شهوت و روح شهوت روح بدن را بكار ميبرد و خدمت ميفرمايد و روح بدن مطيع او ميشود و بشهوت روح شهوت حركت ميكند پس مقام روح حيوة عالم مثال باشد و مقام روح شهوت عالم ماده است و حيف كه اين كتاب عاميانه است و نميتوانم دليلهاي همه را ذكر كنم و تو را چنان كنم كه گويا او را [ص 143] ميبيني پس چون ماده سرد و تر است و مزاج آب دارد و شهوت نيز از رطوبت ميخيزد پس از ماده آن مثال شهوت خيزد و روح قوت روحي است كه بآن روح شخص بارهاي گران برميدارد و حمله و صولت مينمايد و غضب و شجاعت بكار ميبرد و اين روح حاكم بر شهوت است و رتبهاش بالاتر است و مقام طبع مثال را دارد چرا كه مزاج اين روح گرم و خشك است و مزاج طبع را دارد و اصل جميع قوتهاي ظاهري طبع است پس اين روح قويتر از شهوت است در اصل خلقت و اين روح ماده و مثال را مغلوب ميكند اگر طغيان كند و غالب آيد و اين روح غير از آن دو است بدليل آنكه گاه باشد كه اين روح برود و آن دو بماند پس از اين هنگام غضب نكند و جدال و نزاع ننمايد پس معلوم شد كه اين غير از آنهاست و اما روح الايمان روح نفس قدسي است و مقام روح ملكوتي است و باين روح انسان از حيوان امتياز گيرد و حيوانات اين روح را ندارند و مخصوص انسان است و انسان چون لباس حيواني هم دارد اين سه روح را دارد و حيوان چون بمقام انسان نرسيده روح الايمان را ندارد و نفس وقتي روح الايمان است كه مطيع عقل باشد و اين روح الايمان اگر پيدا شد آن سه را مغلوب كند و خدمت فرمايد و بطاعت بدارد پس روح البدن را بدارد بحركت كردن بسوي مواضع عبادات و طاعات و حركت كردن بسوي جاهائي كه رضاي خدا در آنست و او را بازدارد از حركت بسوي غير رضاي خدا و روح شهوت را بدارد باشتياق بطاعات و ميل بسوي آنها و محبت و عشق آنها و روح غضب را بدارد بجهاد در راه خدا و امر بمعروف و نهي از منكر و محافظت ثغور مسلمين و عداوت اعداي دين و آنچه بدين ماند و روح ايمان خود نزاهت و حكمت پيشه كند و صاحب علم و حلم و ذكر [ص 144] و فكر و هشياري باشد و همه را در راه خدا خرج كند و دايم در بندگي و فرمانبرداري باشد و روح الايمان غير آن سه روح است بدليل آنكه گاهي برود و آن سه بمانند و روح الايمان در كفار نباشد و از بدن ايشان رفته است و از اين جهت معصيت كنند و ايمان نياورند بخدا و رسول و شريكند با حيوانها در روح بدن و شهوت و قوت و همان كارها را كنند و ديگر آثار روح ايماني از ايشان بروز نكند و آن سه روح در بدن او حاكم شوند و نفس اماره هم بصورت همان روحها درآيد و جلوه در همانها كند و فرقي كه با حيوان دارد آنست كه حيوانها نفس اماره را ندارند و او دارد پس شريرتر و بدعملتر باشد اين است كه خدا ميفرمايد ان هم الا كالانعام بل هم اضل يعني نيستند ايشان مگر مثل حيوانات بلكه گمراهتر پس ايشان نفس اماره خود را در بدن و شهوت و قوة مستولي كردهاند پس بدن را بحركت بسوي معصيتگاهها بدارند و روح شهوت را بسوي اكل حرام و نكاح حرام و ساير فسقها و فجورها بدارند و روح قوة را بسوي بغض اولياء الله و ايذاي ايشان بدارند بخصوصه پس ايشان بدتر از حيوانات شوند و اما روح القدس مقامش مقام عقل است و آن ديگر حاكم است بر آن روحهاي ديگر و مسلط است بر همه و آن مخصوص پيغمبران است چرا كه عقل حجت است و اصلش نيست مگر در نزد حجت و محبوب خداست و نيست مگر در نزد حبيبان خدا بلي نور آن و عكس آن در نزد پيغمبران يافت ميشود و نور نور آن در نزد مؤمنان و اين است كه خدا ميفرمايد اولئك الذين كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه يعني آنها جماعتي هستند كه خدا ايمان را در دلهاي ايشان ثبت كرده است يعني روح الايمان دارند و ايدهم بروح منه يعني ايشان را مؤيد بروح القدس هم كرده است لكن [ص 145] نه اصل روح القدس چرا كه خود روح بنفس نفيس خود در خدمت چهارده معصوم است و در پيش ساير خلق خادمي از خادمهاي خود را ميفرستد و تأييد آنها ميكند پس هر علمي و فهمي كه از براي ايشان است از تأييد روح القدس است و هر كلمه حقي كه گويند از تعليم و الهام روح القدس است لكن روح القدس جزئي پس چون اين را دانستي پس بدان كه گاه باشد روح بدن ناپاك شود و پرده بر روي ساير ارواح شود پس آنها از پس آن بروز نكنند و در اين وقت همه تمام شوند و همان روح بدن بماند و بسا باشد كه آنقدر كثافت ندارد كه روح شهوت را بپوشد و لكن باقي را پنهان كند چرا كه هر روح بالاتري لطيفتر است و باندك چيزي پوشيده ميشود و بسا باشد كه كثافت روح بدن و شهوت كمتر باشد و روح قوت را هم بنماياند و روح ايمان را ننمايد و بسا باشد كه اينها لطيفتر شوند لكن نه بآن حد كه روح القدس را بنمايانند و چون بسيار لطيف شوند بنمايانند و هر يك از اينها كه بر پائين خود مسلط شد او را مغلوب و مقهور كند كه ديگر اثري براي آن پائيني نماند و مطيع و منقاد شود براي بالائي و اگر گاهي پائين مطيع بالا باشد و گاه نباشد گاه بنمايد و گاه ننمايد و از اين است كه مؤمن گاه معصيت ميكند و گاه نميكند و آنوقت كه معصيت ميكند روح بدن و شهوت و قوت غليظ شده آفتاب روح ايمان را پنهان كنند پس ايمان برود و اين است كه گفتهاند كه عاصي معصيت نميكند مگر آنكه ايمانش ميرود و همچنين گاه باشد كه روح القدس جزئي در مؤمن پنهان شود و نفهمد و آشكار شود و بفهمد و اينها همه بجهت كثافت رتبه پائين است و كثافت از معصيت ميشود پس معصوم مطهر كه معصيت نكند و خلاف اولي ننمايد هرگز روح القدس را پنهان نكند و روح القدس در بدن ايشان [ص 146] غالب باشد و هرگز مخفي نشود كه اگر لحظهٔ مخفي شود در آن لحظه حجت نبود چنانكه اگر روح حيواني لحظهٔ برود در آن لحظه حيوان نبود و روح انساني لحظهٔ برود ديگر انسان نباشد پس روح نبوت هم اگر لحظهٔ برود در آن لحظه نبي نباشد و روح نبوت و امامت روح القدس است كه سهو و لهو و غفلت و خطا و نسيان در آن راهبر نيست پس ببين چگونه است حال آن كسان كه سهو و نسيان و غفلت و شك و شبهه را در امامان روا ميدارند و لازم قول ايشان است كه در آن ساعت روح القدس از ايشان سلب شده است پس بايد گاهي امام باشند و گاه نباشند نعوذ بالله و پيش شرح اين گذشت هوش خود را جمع كن كه در هيچ كتاب نخواهي ديد و از هيچ كس نخواهي شنيد .
در معرفت ابواب است و در قسمت دويم اين معرفت را نيز مفصل شرح دادم نسبت بمقام حضرت خاتم النبيين صلوات الله و سلامه عليه و آله و لكن آن بجهت نزديك كردن ذهن وحشيان از حكمت بود و مقام آن بزرگوار از گفتگو و اسم و رسم بالاتر است چنانكه مروي از حضرت امير عليه السلام است كه فرمود ظاهري امامة و وصية و باطني غيب ممتنع لايدرك يعني ظاهر من امامت است و وصي بودن از براي پيغمبر است صلي الله عليه و آله و باطن من غيبي است كه هيچكس بآن نميرسد و درك آن را نميكند و بيك معني مراد از باطن او مقام نبوت است كه مقام پيغمبر صلي الله عليه و آله باشد پس مقام باطن او كه مقام حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله از ادراك خلايق برتر است و كسي نميتواند او را ادراك كرد و آنچه ميتوان آن را شناخت في الجمله مقام امامت است و از اين جهت [ص 147] مردم در وصف حضرت امير عليه السلام بيشتر فرو ميروند و فضائل آن بزرگوار را بيشتر ميشمارند و در احاديث هم فضائل امير عليه السلام بيشتر ذكر شده است و تحريص بذكر آنها بيشتر شده است و ثواب در ذكر آنها بيشتر فرمايش شده است و بعضي جهال كه سرّ امر را ندانستهاند بخيالشان ميرسد كه پيغمبر (ص) فضيلتي ندارد نسبت بائمه عليهم السلام و مقام ولايت بالاتر است هيهات سرّ اين آن است كه ما ذكر كرديم آيا نشنيدهاند كه حضرت امير فرمود كه من بندهٔ هستم از بندِهاي پيغمبر صلي الله عليه و آله و آيا نميدانند اطاعت آن بزرگوار را از براي حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و كوچكي او را در نزد او و جانفشاني او را در ركاب او باري پس در اين مقصد هم بايد چند فصلي ذكر بكنيم اگر چه در قسمت دويم بتفصيل گذشته است و عارف همه آنها را ميتواند كه در مقام ولايت جاري كند لكن بجهت ملتفت شدن و قاعده بدست دادن بايد چند فصلي ذكر بنمايم .
فصل - بدان كه مراد از مقام ابواب آنست كه بداني و بشناسي كه ائمه سلام الله عليهم باب خدايند بسوي خلق و باب خلقند بسوي خداوند اما آنكه باب خدايند بسوي خلق معنيش آنست كه هر فيضي كه از خداوند عالم ميرسد بسوي خلق اول بايشان ميرسد و فاضلي كه از آن ظاهر ميشود و نوري كه از آن فيض ميتابد از ايشان بسايرين ميرسد چه پيغمبران مرسل باشند و چه ملائكه مقرب باشند چه ساير خلق كه كلاً ريزهخور خوان احسان ايشانند و زيست ايشان بفاضل نور آن بزرگواران است و در اين خصوص احاديث بياندازه رسيده است از طريق شيعه و سني كه خداوند اول ايشان را خلق كرد و از شعاع ايشان ساير پيغمبران را و ساير خلق را آفريد پس ايشان [ص 148] در عالم امكان بمنزله آفتاب عالمتاب ميباشند و ساير خلق بمنزله نور آفتاب و نور نور آفتاب و نور نور نور آفتاب و چنانكه حيوة نورها و هستي ايشان و پايندگي ايشان بآفتاب است و اگر آفتاب رخساره خود را از ايشان لمحهٔ بگرداند جميع آن نورها يكدفعه باطل و معدوم شوند خوب گفته است شاعر كه :
باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قالبها