بعقل نازي حكيم تا كي ، بفكرت اين ره نميشود طي بكنه ذاتش خرد برد پي ، اگر رسد خس بقعر دريا
پس دندان طمع ادراك خدا را مخلوق بكلي بايد بكنند زيرا كه محال است كه چيزي از حد خود بالاتر رود و خداوند عالم جل شأنه يگانه ازلي است و تغييرپذير نيست و از ازليت خود فرود نميآيد كه مردم او را مشاهده كنند كه اگر ظاهر ميشد پس از آنكه مخفي بود يا فرود ميآمد پس از آنكه در ازل بود يا معلوم ميشد پس از آنكه مجهول بود مانند مخلوقات خود تغييرپذير بود و در او صفت تازهٔ پيدا شده بود پس حادث بود البته و خداوند ذاتش معري از صفت حوادث است بلكه معري از صفت است چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمودند كه كمال توحيد آنست كه صفات را از خدا دور كني چرا كه هر صفتي شهادت ميدهد كه او غير از موصوف بخودش است و هر موصوفي شهادت ميدهد كه او غير از صفت خودش است و صفت و موصوف شهادت ميدهند كه با يكديگر جفت ميباشند و جفتي آن دو شهادت ميدهد كه هر دو حادثند و شرح اين كلمات بطور اختصار آنست كه ميبيني كه درازي عصا مثلاً كه صفت عصاست شهادت ميدهد كه او غير از چوب است بجهت آنكه بعضي چوبها هست كه پهن است مثلاً و درازي در آهن هم مثلاً يافت ميشود مانند ميل تفنگ مثلاً پس درازي غير از چوب است و همچنين چوب شهادت ميدهد كه او غير از درازي است چرا كه چنانكه درازي غير از چوب شد چوب هم غير از درازي است البته و عصا شهادت ميدهد كه چوب با درازي قرين شده و درازي با چوب [ص 91] قرين شده است كه عصا بعمل آمده است و اگر اين دو با هم قرين نشده بودند عصا پيدا نميشد پس چوب بمنزله پدر است از براي عصا كه ماده عصا از آن است و درازي بمنزله مادر است براي عصا كه صورت عصاست و مقام پدر مقام ماده است كه اختلاف در آن نيست و مقام مادر مقام صورت است كه همه اختلافها در شكم مادر است آيا نميبيني كه اصل چوب چوب است ديگر نه خوبي دارد و نه بدي و نه شرافتي دارد و نه خساستي اما تكهٔ از چوب را برميداري و ضريح امام ميسازي بوسهگاه پيغمبران و ملائكه و مؤمنان ميشود و چون تكهٔ از آن را برداري و بت بسازي بايد او را بخاك انداخت و شكست از اينجا عبرت بگير كه سعادت و شقاوت چوب از جهت صورت شد و الا چوب چوب است هر جا باشد نه حرمتي دارد نه خاري پس مقام چوب مقام پدر است كه در صلب پدر نطفه نه پسر است و نه دختر و نه مقبول است و نه زشت اما در شكم مادر اختلاف پيدا ميشود و پسر و دختر و مقبول و زشت ميشود و همچنين سعادت و شقاوت هم در شكم مادر پيدا ميشود بجهت آنكه دو ملك هستند كه همه سرنوشت او را در شكم مادر براي او مينويسند از اين است كه فرمودند كه سعيد كسي است كه در شكم مادر سعيد شده است و شقي كسي است كه در شكم مادر شقي شده است مجملاً اختلاف چوبها بصورت است پس درازي عصا كه صورت است جهت مادر است و اصل چوب جهت پدر و از اين پدر و مادر كه با هم جفت شدند عصا پيدا شد و عصا ولد اين دو است و معلوم است كه جفتي اين پدر و مادر و احتياج وجود عصا بجفتي آن دو دليل آن است كه عصا حادث است و جفتي پدر و مادر هم بايد بعد از چوب و درازي باشد زيرا كه اول پدر و مادر بايد پيدا شوند تا بعد با هم جفت شوند و جفتي فعل و عمل [ص 92] پدر و مادر است و فعل هر كسي پس از اوست پس معلوم شد كه هر چيز كه صفت و موصوفي دارد حادث است و صفت آن هم حادث است كه وجودش تابع موصوف است و موصوف آن هم حادث است چرا كه متغير است و بصفتهاي بسيار درميآيد مجملاً خداوند بري و عري از صفات است پس چون خداوند يگانه و معري از صفت شد شباهت بمخلوق كه صاحب صفت است ندارد و چون شباهت بمخلوق ندارد مخلوق نتواند او را ادراك كند بهيچ مدركي از مدارك خود چرا كه مخلوق سر تا پا صفت است و متغير و حادث پس از اين قاعده شريفه معلوم شد كه مخلوق بخالق نرسد و آن را نتواند ادراك كرد و معرفت آن را نتواند حاصل نمود البته و باز پيشتر دانستهٔ كه فايده ايجاد خلق معرفت خداست چنانكه در حديث قدسي ميفرمايد كه من گنج پنهاني بودم پس دوست داشتم كه شناخته شوم پس خلق را خلق كردم كه مرا بشناسند و در قرآن ميفرمايد كه من جن و انس را خلق نكردم مگر بجهت آنكه مرا عبادت كنند و حضرت امام حسين عليه السلام تفسير فرمودند كه يعني بجهت آنكه مرا بشناسند و سرّش آنست كه معرفت اصل عبادت است و عبادت حقيقت انسان است و اعظم عبادتها معرفت است و باقي عبادتها فروع معرفتند بلكه جميع عبادتها معرفت آن عضوي هستند بخداوند كه بآن عضو آن عبادت را كرده پس چون فايده ايجاد خلق معرفت شد و معرفت هم بكنه ذات محال و ممتنع شد پس مقصود از معرفت معرفت كنه ذات نباشد و خلق براي امر محال خلقت نشدهاند و امر محال فايده ايجاد خلق نتواند بود پس معرفت كنه ذات خدا كه محال است علت ايجاد خلق و فايده آن نيست بلكه در حقيقت معرفت كنه ذات لفظي است بيمعني و معني در ملك خدا ندارد زيرا كه اگر معني [ص 93] ميداشت آن معني موجود بود و ممكن و محال نبود پس اين لفظ معني ندارد در هيچ مدركي از مدارك خلق و چيزي كه در هيچ مدرك موجود نباشد بلكه در ملك خدا موجود نباشد مكلف به خلق نتواند بود و خلق را خداوند بآن امر نكند و تكليف ننمايد چرا كه در قرآن ميفرمايد لايكلف الله نفساً الا ما آتيها يعني خداوند مكلف نكند كسي را مگر بآنچه باو عطا كرده است از فهم و معرفت و غيره پس چون چنين معني در ملك خدا نباشد چه جاي مدركهاي مردم پس چگونه مردم را بآن تكليف كنند حال بيا و آن معرفت كه تو را بآن تكليف كردهاند پيدا كن و غالب مردم الي الآن ندانستهاند براي چه خلقت شدهاند و از كجا آمدهاند و چرا آمدهاند و بكجا ميروند و فهم عوام و خواص از اين مطلب ناقص است و باين مقام نرسد مگر خواص خواص و چنين مطلبي كه بآن نرسد مگر خواص خواص نميدانم چگونه در اين كتاب عاميانه بنويسم و آنرا بدل عوام داخل كنم من استمداد ميخواهم از خداوند كه بمن زبان آساني مرحمت كند تا بگويم و تو هم استمداد بجو از خداوند كه گوش شنوائي بتو انعام فرمايد و الا
من گنگ خوابديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
باري پس چون بآن قليل اشاره فهميدي كه كنه ذات خدا را نميتوان شناخت از تو ميپرسم كه از چه فهميدي خدا را نميتوان شناخت و بكدام مدرك اين معني را دريافت كردي و حال آنكه پيشتر عرض كردم كه انسان نميفهمد مگر همجنس خود را و اين مطلب را تفصيل دادم و دليل آوردم تا واضح شد پس انسان نميفهمد مگر همجنس خود را حال بگو بچه مدرك فهميدي خدا را [ص 94] نميتوان شناخت و حال آنكه همين مطلب هم نوع شناسائي است كه شخص بفهمد كه چاقو نميتوان ساخت آخر بايد چاقوئي تعقل كند و ساختني تصور نمايد پس بفهمد كه چاقو نميتوان ساخت و همين مطلب هم مدركي ميخواهد پس فهم آنكه خدا را نميتوان شناخت و معرفت او در عجز از معرفت اوست و او هيچ شباهت بخلق ندارد و غير اين از صفتها كه ميگوئي و ميگوئي كه او يگانه است در ذات خود و صفات خود و كارهاي خود و در عبادت و اين همه مسئلهاي توحيد ما گفتيم و تو فهميدي بيا فكر كن كه اين توحيدها را با چه مدرك فهميدهٔ تو كه خدا نيستي و حصهٔ از خدا پيش تو نيست و خدا حصه حصه نميشود و خدا جزو خلق نميشود پس معلوم است كه ترا مدركي است كه چنين است كه آن مدرك صفت خداوند عالم است كه خود را بآن صفت وصف كرده و بآن صفت خود را شناسانيده و ممكن فرموده است رسيدن بآن را و شناسائي آن را و آن مدرك حقيقت ذات تو است و منتهي سير تو بآنست و از آن ابداً در نخواهي گذشت و آن آيت و علامت تعريف خداست و آن در عالم وجود تو موصوف بهمين وصفهاست بالنسبه كه ميگوئي و لابد بايد مثلي بياورم تا نپنداري كه هر چه آيت تعريف خدا شد و موقع صفتها گرديد خدا ميشود و بداني كه چگونه خلق موقع صفتهاي خدا ميشود و آن مثل را در فصلي بيان ميكنم .
فصل - بيا قدري از روي تأمل نظر كن در جسم يعني مطلق جسم كه در جميع اين عالم آشكار است و تو همه را بآن نام مينامي از آسمان گرفته تا زمين همه جسمند پس جسم حقيقت اين عالم باشد و اصل اين عالم و وجود اين عالم جسم باشد حال قدري صفات جسم را ميگويم گوش دار و بفهم پس [ص 95] ميگويم جسم مطلق از اشاره بيرون است و برتر از چند و چون نه باحساس حواس درآيد و نه قصه وصفش سر آيد در هر مكان دَرَ است و از هر محل برتر برون از جهات است و معري از صفات بقدرت او زمين ساكن و گردون گردان است و آگاه بر هر آشكارا و نهان در كنه او اهل آسمان سرگردانند چنانكه اهل زمين حيران يگانهايست كه تقسيمپذير نيست و فرزانهايست كه محتاج بدبير نه در جميع اوقات بر يك حال است و داراي جميع كمال نتوان از او ديدن مگر انوارش را و نتوان از او يافتن مگر آثارش ● و از اين قبيل باقي صفات [ص 96] كه ميتوان براي جسم و هر چه حقيقت چيزها باشد بيان كرد و همه راست و درست آيد و با وجود اين خدا نيستند و خدا نشوند بلكه آيت و وصف خدا باشند كه خدا خود را بآن ظهورها و فردها شناسانيده است پس وصف خدايند نه خدا و مواقع صفات باشند نه ذات غيبي ازلي خداوند مجملاً پس
دل هر ذرهٔ كه بشكافي آفتابيش در ميان باشد
و آن آفتاب وصف و تعريف خداست حال در تو كه انساني بطريق اولي وصف خداوند موجود است و تو هر گاه آنرا بشناسي وصف خدا را شناختهٔ و آن وصف نفس و حقيقت خود تو است چنانكه رسول خدا فرموده است من عرف نفسه فقد عرف ربه يعني هر كس نفس خود را شناسد خداي خود را شناسد و فرمودند اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه يعني هر كس نفس خود را بهتر شناسد خداي خود را بهتر شناسد پس معلوم شد كه هر گاه تو نفس خود را بشناسي خداي خود را بشناسي و نه معني آن است كه هر كس نفس خود را شناسد چنان است كه خداي خود را شناخته و نه اين است كه نفس انسان خداي انسان است پس چون او را شناسد خداي خود را شناسد چرا كه او خداست بلكه معني آن است كه نفس انسان آيت تعريف خداست و وصف خداست پس هر كس آنرا شناسد وصف خدا را شناخته است و معرفت خدا هم چنانكه دانستي معني ديگري ندارد جز معرفت وصف خدا چرا كه معرفت ذات محال است و معرفت وصف مقصود است و بس [ص 97] و معرفت وصف معرفت همين نفس است كه ما آنرا فؤاد ناميدهايم باطاعت خداوند و ائمه خود سلام الله عليهم اجمعين پس معرفت فؤاد معرفت خداست بعينه و فؤاد خدا نيست بلكه وصف خداست و اينها همه مقدمه مطلب است و مطلبم آن است كه بگويم اين فؤاد باين قسم كه شنيدي و ان شاء الله دانستي بدليلهائي كه سابق دانستهٔ شعاع حقيقت محمديه است صلوات الله عليه و آله و مانند نور آفتاب است به نسبت به آفتاب و ايشان بمنزله آفتابند و در اين مطلب شبههٔ نيست و احاديث شيعه و سني باين مطلب دلالت دارد و كتاب خدا اشاره بآن ميفرمايد پس اين فؤاد تو كه آيت تعريف خداست از براي تو و خدا را بآن وصف ميكني شعاع ائمه تو است سلام الله عليهم اجمعين بلكه عرض ميكنم كه شعاع طينت جسم پيغمبران است چنانكه در رساله ديگر آن را ثابت كردهايم و جسم پيغمبران هفتاد مرتبه از فؤاد تو يگانهتر و لطيفتر و شريفتر و كريمتر و نزديكتر بخداوند عالم است و بتوصيف آن و تعريف آن نزديكتر و عظيمتر است پس وقتي كه جسم پيغمبران سلام الله عليهم چنين باشد ببين مثال ايشان چه خواهد بود و اگر نداني عالم مثال را كه در خواب ميبيني با اين عالم باين كثافت قياس كن آن را خواهي فهميد في الجمله پس ببين ديگر توصيف مثال ايشان كه هفتاد مرتبه از جسم ايشان اشرف است چه خواهد بود پس بعد از آن ببين كه ماده ايشان كه هفتاد مرتبه از مثال ايشان لطيفتر است چه خواهد بود بعد ببين كه طبع ايشان كه هفتاد مرتبه از ماده ايشان لطيفتر است و بالاتر آن چه خواهد بود بعد ببين كه نفس قدسي ايشان كه هفتاد مرتبه از طبع ايشان لطيفتر است آن چه خواهد بود بعد ببين كه روح ملكوتي ايشان كه ديگر هفتاد مرتبه از نفس ايشان لطيفتر است آن چه خواهد بود بعد ببين كه عقل ايشان [ص 98] كه هفتاد مرتبه از روح ايشان بهتر و الطف است آن چه خواهد بود بعد ببين كه فؤاد ايشان كه بينهايت از عقل ايشان لطيفتر و شريفتر و يگانهتر و نزديكتر بوصف حقيقي خداوند است آن چه خواهد بود حال اين فؤاد را كه باين طور شناختي اين فؤاد يعني فؤاد پيغمبران باين يگانگي و لطافت بنسبت بجسم ائمه طاهرين عليهم السلام نسبت نور بمنير دارد چنانكه در محل خود ثابت كردهايم و جسم ائمه سلام الله عليهم هفتاد مرتبه بل بلانهايه از فؤاد پيغمبران لطيفتر و شريفتر است بلكه قياس نتوان كرد چرا كه در يك رتبه نيستند حال ببين مثال ايشان را كه هفتاد مرتبه از جسم ايشان يگانهتر است چون است و همچنين بهمان ترتيب كه در انبيا گفتيم تا آنكه عقل ايشان كه عقل كل است و هفتاد مرتبه از روح ايشان اوحد است چه خواهد بود بعد فؤاد ايشان كه بلانهايه از عقل ايشان اعظم و اعظم و اعلي و اعلي و اوحد و اوحد است چه خواهد بود اگر در اين عبارتهاي عاميانه من تدبر كني امور عظيمه مشاهده خواهي كرد و مقامات بلند خواهي مشاهده نمود حال اين مقام فؤاد ايشان كه شنيدي مقامي است كه بذكر درآمد و بنوعي از اشاره و وصف ذكري از آن رفت اگر چه بطور تنزيه بود و از براي ايشان مقامي است كه نام و نشاني از آن نيست و اشاره و عبارتي از آن در ميان خلق نه جز او بر او كسي آگاه نيست زيرا كه كسي با او همراه نه ، بد نگفتهام ظاهراً در اين مقام :
اي منزه پردهدار پردهدر وي بهر پرده در و از پرده در
چون سرايم من سپاست كان سپاس در قياس است و تو بيرون از قياس
لايق ذكر ثنايت جز تو كيست و ز تو جز تو هيچكس آگاه نيست
وصف ما اندر خور اوهام ماست ذات تو بيرون ز حد وهمهاست [ص 99]
ما همه در چند و چون و تو برون چون درآيد وصف تو در چند و چون
تا آخر ابيات ، مجملاً موقع جميع آنچه بر لسان خلق جاري ميشود يا بحاسهٔ از حواس خود ادراك ميكنند از حكمها و نسبتها و وصفها بلكه اشارتها و كنايها كه گفته ميشود كلاً طُرّاً صادر از خلق است و منتهي بمقام فؤاد مذكور و بالاي آن مقام مقامي است كه نه اول چيزي است و نه آخر چيزي نه او را نامي نه نشاني و نه از او ذكري و بياني معرفت آن حظ زبان و گوش و ادراك و هوش نيست پس چگونه او را بيان نمايم و چون از او قصه سرايم پس همان خوشتر كه از آن زبان در كام بندم و بصرف توفيق الهي بازگذارم كه هر كس را كه ميخواهد بآن مقام ميرساند و در قسمت دويم در معرفت بيان بياني گنگانه نمودهام بد نگفته است شاعر كه :
من گنگ خوابديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
مجملاً آنجا كه مقام بيان است مقام حقيقت ائمه طاهرين است عليهم السلام و مقام پيغمبر صلوات الله عليه و آله فزون از سپاس و بيرون از قياس است عماي مطلق است و حيرت حق آنچه به بيان آمد محدود است و محدود را بر بي نام و نشان دلالتي نيست .
فصل - بدانكه آنچه در اين عالم است تني است جسماني ظاهري هر چيزي بطور خود نهايت بعضي از تنها از خاك خلقت شدهاند و بعضي از آب و بعضي از باد و بعضي از آتش و بعضي از جرمهاي آسماني و بعضي از نور و بعضي از ظلمت و بعضي از چند و بعضي از چون و بعضي از اوقات و بعضي از مكانها و بعضي از جفت شدن چيزي بچيزي خلاصه همه آنچه بحواس ظاهر خود ادراك ميكني تنها هستند در اين عالم و همه مخلوق خدا هستند و همه از عالمهاي [ص 100] بالا فرود آمدهاند تا باين عالم آمدهاند چنانكه خدا در قرآن ميفرمايد كه نيست چيزي مگر آنكه در نزد ماست خزينههاي او و ما نازل نميكنيم آن را مگر باندازه معلومي پس جميع اين چيزها كه در اين عالمند همه از عالمهاي بالا كه خزينِهاي اين عالمند فرود آمدهاند و همه آن عالمها جانهاي اين عالمند چنانكه همين تن تو از عالم جان فرود آمده است و اول عالم جان خلقت شده است بعد از آن عالم تن خلقت شده است و جان مناسب تن است و تن مناسب جان و جان در تن سكنا ميكند و مناسبت مابين جان و تن هست و گر نه هر تني قابل هر جاني و هر جاني لايق هر تني بود و حال آنكه خلاف است و هر جاني را تني است مناسب آن و بشكل و صورت آن نهايت جان لطيف است و تن كثيف و اين مطلب را شايد پيشترها مفصلتر ذكر كرده باشم و در بيانها بر خواص و عوام ظاهر نمودهام بطوري كه بديهي شده است پس هر تني را كه در اين عالم است جاني است البته مناسب آن و اگر آن جان نبود اين تن خلقت نميشد چرا كه عالم جان بالا و عالم تن پائين است و عالم جان نزديكتر و مناسبتر است بمشيت خداوند و نميشود كه دور از چراغ روشن و نزديك چراغ تاريك باشد پس اول نزديك چراغ نوراني ميشود بعد دورتر و نزديك چراغ شباهت بچراغ بيشتر دارد و دورتر كمتر پس نزديك نورانيتر و گرمتر و لطيفتر است و دورتر ظلمانيتر و كثيفتر و سردتر است پس آنچه نزديك است جان لطيف است و آنچه دورتر است تن كثيف مجملاً كه آنچه در اين عالم است جاني دارد از جور خود و غرض هم آنست كه اين الفاظي كه در اينجا گفته ميشود و مطالبي كه گفته ميشود و بيانهائي كه آورده ميشود همه تنها هستند و از اين عالمند و اينها همه را جاني است و جان آنها مناسب آنها بايد باشد البته و اين تنها همه حادثند [ص 101] و مخلوق و محدود پس جان اينها نتواند كه قديم خالق نامحدود باشد و بايد جانشان از جور خودشان مخلوق و محدود باشد البته پس خداوند جان اين سخنها نشود بفهم چه ميگويم و چه مطالب عاليه را بالفاظ كم حكيمانه و مثلهاي نغز عالمانه بيان ميكنم شايد داخل شوي بآنجا كه ما داخل شديم و بيرون روي از آنجا كه ما بيرون رفتيم و اگر شعور خود را جمع نمائي از هر كلمه از اين كتاب كه در نظر سست و عاميانه مينمايد مطالب حكيمانه بلند خواهي فهميد پس اين مطالب را كه گفته ميشود و لفظهائي كه بر زبان رانده ميشود هر جور لفظي كه باشد تنها هستند و خدا حلول در تن مخلوق نميكند و جان مخلوق خود نميشود چرا كه جان با تن مناسبت دارد و در دعا ميخواني در وصف خدا كه تنزه عن مجانسة مخلوقاته يعني خدا پاك است از همجنسي مخلوقات خود پس از يك جنس نباشد و جان با تن از يك جنسند و شبيه بهم فرقي كه هست در نازكي و غليظي است چنانكه حيات زمين بآب است و جان زمين آب است و قرآن بآن شهادت ميدهد و با وجود اين آب جسمي است و خاك جسمي نهايت آب نازك است و خاك غليظ و همچنين روح جسم رقيق نازكي است و تن جسم غليظ كلفتي است و حيات تن بجان است آيا نميبيني كه نزديك چراغ با دور از چراغ از يك جنس ميباشند نهايت نزديك نورانيتر و گرمتر است و دور ظلمانيتر و سردتر و الا هر دو از يك جورند حال همچنين جان و تن از يك جورند چنانكه فهميدي پس جان اين سخنها ذات غيبي بي نام و نشان نشود چرا كه او قديم است و اينها حادث و او بي نام و نشان است و اينها با نام و نشان و آنچه صوفيه لعنهم الله در اين مقام گمان كردهاند كه خدا لطيف خلق است و چون خلق را نازك كنند خدا شود خلاف كتاب و سنت و دليل عقل و اجماع است و پيشتر بيان كردهايم [ص 102] فساد اين مذهب را ديگر حاجت باعاده نيست پس اين حرفها كه گفته ميشود بنازكتر اشاره و لطيفتر كنايه يا غير اينها معني آن خدا نيست و خدا از آن منزه و مبراست چرا كه معني و لفظ بمنزله روح و جسد ميباشند معني بمنزله روح است و نازك و لطيف و از عالم بالا و لفظ بمنزله جسد است و غليظ و كثيف و از عالم پائين و هر دو مخلوق و حادثند و از يك جنسند چنانكه در محل خود بيان كردهايم و دليلها آوردهايم و اينجا محل آن نيست و عوام هم اهل آن نيستند مجملاً كه اين الفاظ كلاً از خلق و در خلق و با خلق است و معاني اينها هم همچنين از اين جهت الفاظ را بحواس ظاهر فهمند و معني آنها را بحواس باطنه و حال آنكه خلق نرسند مگر بخلق خدا در قرآن ميفرمايد سبحان ربك رب العزة عما يصفون يعني پاك است خداي تو اي محمد كه خداي عزت است از آنچه ايشان وصف ميكنند پس بد نگفته است شاعر كه :
اي برتر از قياس و گمان و خيال و وهم و از هر چه گفتهايم و شنيديم و خواندهايم
و من هم بد نگفتهام :
وصف ما اندر خور اوهام ماست ذات تو بيرون ز حد وهمهاست
باري پس چون في الجمله اين مطلب گنگ گنگانه را يافتي شايد بمطالب بلند برسي و از آن بهره بري و اگر هم حال نفهمي اين در گوش تو باشد تا يك وقتي بآن برسي .
فصل - مجمل و مختصر مطلب آنكه معرفت بيان در هر مقام آنست كه تو خدا را بشناسي بيگانگي تا او را بپرستي بيگانگي و باو شرك نورزي و او را توحيد [ص 103] كني ببزرگتر وصفهاي او كه بتو نموده است و بتو شناسانيده است و معلوم است كه ذات او را نميتوان شناخت و باو نميتوان رسيد و هيچ يك از خلق نميتوانند گفت كه ما خدا را ميتوانيم بشناسيم چه او بخواهد و چه نخواهد چه خود را بما بشناساند چه نشناساند چه خود را براي ما وصف و نعت بكند و چه نكند پس مردم محتاجند باينكه خدا خود را بشناساند تا او را بشناسند حال آنچه خدا خود را بآن وصف كند و بشناساند بايد چيزي باشد كه آنرا ادراك كنند و بشناسند و الا مثل مقام اول شود و سودي نخواهد كرد پس بايد آن وصف كه خود را بآن ميشناساند چيزي باشد كه خلق بتوانند آن را فهميد تا چون آنرا فهميدند وصف خدا را شناخته باشند و مقصود از معرفت بعمل آمده باشد و مراد از معرفت همين است و آنچه خدا مردم را بآن تكليف كرده همين است چرا كه اين ممكن و غير اين محال است حال كمال معرفت توحيد در آن است كه آن وصفي را كه خدا خود را بآن ستوده آن را بشناسي كه آن وصف آيا عرض است يا ذاتي و جوهري است چه چيز است يا چه كس است و در كجاست از عالم غيب است يا از عالم شهاده آسماني است يا زميني جماد است يا نبات است يا حيوان است يا انسان كامل است يا ناقص خلاصه معلوم شد كه خدا را كه بكنه ذات نميتوان شناخت و خلق از آن مأيوسند و تكليف ما بمعرفت وصف خدا شده است يقيناً حال اگر وصف خدا را نشناسيم آيا حال ما چه خواهد بود آيا ما را عارف ميتوان گفت حاشا عارف كسي است كه وصف را بشناسد حال اين وصف را بايد پيدا كرد و فرق مابين عارف و غير عارف همين است و هر كس اين وصف را نشناسد البته ناقص است و بحاصل خلقت كه معرفت است نرسيده و نتيجه وجود او از او بروز نكرده و مانند نطفهايست كه هنوز [ص 104] روح در تن او بروز نكرده اگر قبل سقط نشد و آفات باو نرسيد ممكن است كه بعد از اين روحي در تن او دميده شود و اگر حوادث زمان او را فاسد كرد كه به نتيجه خود نرسيده و علت غائي در او بروز نكرده باري معرفت چنانكه يافتهٔ علت غائي خلقت است و كامل و واصل و بالغ كسي است كه علت غائي وجود در آن بروز كرده باشد پس حال بايد سعي در معرفت فهم آن وصف كرد پس اگر قدر كتاب ما را بداني ميفهمي كه اين كتاب چه قدر عزيز است و بايد او را محافظت و مواظبت كرد چرا كه حاصلكننده غايت ايجاد است در وجود مردم و وجودهاي بيحاصل را بحاصل ميآورد و ثمره ايجاد را در آنها آشكار ميكند پس عرض ميكنم كه حال بيا تعقل كن كه آن وصف خود را كه خدا آشكار كرده آيا بايد وصفي مطابق باشد يا مخالف البته بايد مطابق باشد و آيا بايد آن وصف ناقصتر خلق باشد يا كاملتر يا از وسط خلق فطرت سليمه ميگويد كه بايد از كاملتر خلق باشد چرا كه اگر خدا خود را بناقص خلق بستايد پس معلوم است كه خود را بصفت نقص جلوه داده و تعريف كرده و اين خلاف است و وصف بايد مطابق باشد فكر كن كه اگر تو جامهٔ را در نهايت خوشرنگي و صفا در خانه پنهان كني بعد در بيرون آن جامه را وصف كني و آن وقت كاه را نشان دهي بگوئي باين رنگ است و در واقع آن سبز باشد البته دروغ خواهد بود و مردم را بغلط انداختهٔ و اگر در نهايت صفا باشد و ذغالي نشان بدهي و بگوئي باين كدورت است البته خطا وصف كردهٔ بفهم چه ميگويم من عاميانه حرف ميزنم بجهت حكمت و مصلحت تو حكيمانه بفهم و اگر يك جامه داشته باشي و در بيرون پانزده چيز نشان دهي بگوئي باين عدد است كذب است و اگر رايحه ندارد يا رايحه مشك دارد و تو پهني نشان دهي كه باين [ص 105] رايحه است دروغ گفتهٔ بفهم چه ميگويم كه هر مثلي از براي حكمتي بود حال ميگوئي خدا خود را چگونه وصف كرده آيا مطابق يا مخالف بلاشك خدا مردم را بغلط نمياندازد و وصفهاي خداوند عالم مطابق واقع است دگر زياده از اين نزد عاقلان بيجاست ديوارها گوش دارد چرا كه موش دارد پس همين قدر كافي است .
فصل - بدانكه كاملترين خلق كه معروف ميشود مقام ائمه طاهرين است و الّا حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله از حد ادراك فزونند و پايه ادراك خلق بمقام آن بزرگوار نرسد و او را نتواند فهميد چرا كه مقام اجمال بحت است و معري از وصف و شأن نميبيني كه خدا فرمود سبحان ربك رب العزة عما يصفون يعني پاك است پرورنده تو كه پرورنده عزت است از آنچه وصف ميكنند و پرورنده پيغمبر صلي الله عليه و آله آن مقام است كه خداوند عالم او را بآن ميپرورد و مقصود در اينجا ذكر پاكي پيغمبر بود صلي الله عليه و آله اگر نه ميفرمود سبحان الله عما يصفون چنانكه جاي ديگر گفته اما در اين آيه ستايش پيغمبر صلي الله عليه و آله منظور بود از اين جهت فرمود پاك است پرورنده تو كه پرورنده عزت است آيا نميداني كه پرورنده هر تني جان اوست و جان تو است كه تن تو را ميپرورد بفهم چه ميگويم پس پيغمبر صلي الله عليه و آله از حد تعريف و شناسائي فزون است و اول مقام معرفت و شناسائي مقام امام است كه نفس پيغمبر است و صورت او و حد او و نعت او و صفت او پس معرفت پيغمبر هم همان معرفت نفس و صورت اوست آيا نميبيني كه تو كه بدن زيد را ميبيني همان رنگ و شكل او را ميبيني و اگر دست زني همان سختي و نرمي و گرمي و سردي بدن او را ميفهمي [ص 106] و اينها همه اعراض بدن اويند و صفات بدنش ميباشند و اصل ذات اين بدن را تو نميبيني و نميشناسي حال همچنين پيغمبر صلي الله عليه و آله از جهت ذات شناخته نميشود و از جهت صفات شناخته ميشود و جهت صفات نبوت ولايت است و مقام ولي مقام نفس و پيدائي و نمايش نبي است پس از آنچه گفتيم معلوم شد كه معرفت نبي به ولي است چنانكه معرفت خدا بنبي پس هر كس نبي را نشناسد خدا را نشناسد و هر كس ولي را نشناسد نبي را نشناسد چنانكه هر كس بدن تو را نميبيند تو را نشناسد و هر كس رنگ و شكل تو را نبيند بدن تو را نشناسد و هر كس رنگ و شكل بدن تو را ديد بدن تو را شناخت و هر كس بدن تو را شناخت تو را شناخت پس كساني كه گمان ميكنند معرفت خدا را و پيغمبر را صلي الله عليه و آله نشناختهاند كذب است و باطل و كساني كه ادعا ميكنند معرفت نبي را و ولي را نشناختهاند كذب است و نبي را نميشناسند و خدا را نميشناسند و دروغ محض ميگويند چنانكه پيش دانستهٔ در زيارت جامعه ميخواني من اراد الله بدأ بكم و من وحده قبل عنكم و من قصده توجه بكم يعني كسي كه اراده خدا را كرد ابتدا بشما كند و كسي كه خدا را توحيد كرده از شما قبول كرده و كسي كه قصد خدا كند توجه بشما كند و در زيارت است كه هر كس ائمه را شناسد خدا را شناخته و هر كس ايشان را نشناسد خدا را نشناخته و در حديث سلمان است كه حضرت امير عليه السلام فرمودند معرفت من بنورانيت معرفت خداي عزوجل است مجملاً اول تجلي خداوند حضرت مبدء ايجاد و خاتم عباد است و چون اول تجلي است از ادراكها برتر است پس ادراك او هم محتاج بتجلي است و اول تجلي او تجلي بوصي بلافصل و خليفه عدل كه نور و صفت اوست ميباشد پس اگر خدا تجلي نكند او را نتوان شناخت و اگر [ص 107] بكند تجلي او را ميتوان شناخت و تجلي او هم بهمين طور است باجماع مسلمانان چرا كه اجماعي مسلمانان است كه پيغمبر اول خلق است و اشرف و هيچ موجود از او پيشتر نيست پس او تجلي اول باشد زيرا كه تجلي خدا خلق خداست نه ذات خدا و چون آن تجلي هم از ادراك برتر بود تجلي او كه نفس اوست و آن حضرت خاتم اوصيا و فاتح اتقيا حضرت امير است عليه السلام و حضرت امير نفس پيغمبر است باجماع مسلمانان و كتاب و سنت و ظهور و جلوه هر كس بنفس اوست كه صورت اوست پس معلوم شد كه حضرت امير ثالث شروط لا اله الا الله است هر كس او را نشناخت خدا را نشناخت و هر كه او را شناخت خدا را شناخت نميگويم هر كس او را شناخت چنان است يا گويا كه خدا را شناخته بلكه همه معرفت خدا و تمام معرفت خدا و عين معرفت خدا همان معرفت حضرت امير است عليه السلام بعينه بدون زياده و كم و تشبيه و كنايه چرا كه معرفت خدا بذات كه نميشود بتجلي است و اوست تجلي بلاشبهه پس جاهل بامام جاهل بخداست و خدائي از براي خود نگرفته و در حقيقت بتپرست است بتي خيالي تراشيده و او را ميپرستد و با بتپرستان محشور شود بلاشك چرا كه آنچه او ميپرستد خداي مسلمانان نيست در اسم با مسلمانان شريك است و در حقيقت جدا آيا نميبيني كه اگر كسي كسي را در يزد ديده باشد كه اسمش زيد باشد بهيئت مخصوصي و تو هم در طهران كسي را ديده باشي كه اسمش زيد باشد بهيئتي ديگر لامحاله در يك مجلس كه مينشينيد هر دو ياد زيد ميكنيد و ميگوئيد من دوست زيدم و مخلص اويم و معتقد باويم و دوست دوستان زيدم و دشمن دشمنان زيدم و همچنين حال جاهلي كه نشسته باشد ميگويد دو نفر از مريدان زيد را ديدم و هر دو را از يك كيش و يك ملت [ص 108] پندارد البته اما چون بناي وصف گذاريد و در مقام تفصيل حال برآئيد زيد تو از زيد او جدا خواهد بود و معلوم شود كه هر يك از پي كه رفتهايد حال بفهم چه ميگويم خداي حقيقي خدائي است كه بذاته شناخته نشود و بتجلي شناخته شود و اول تجلي او پيغمبر باشد و ظهور آن تجلي حضرت امير باشد حال خدائي كه چنين نيست پس اين نيست ديگر معطلي ندارد چرا كه خدائي كه جلوه ندارد يا جلوه دارد و پيغمبري است كه عاصي است يا ساهي است يا لاهي است يا آن صفات كه مخالفان ميگويند يا آنكه نفس او ابوبكر است يا خليفه ندارد و ناقص است البته چنين خدائي غير خداي مسلمانان است و هر چه جز خداست بت است و از اين جهت است كه خدا به پيغمبر صلي الله عليه و آله سوره قل يا ايها الكافرون را تعليم كرد و فرمود بگو اي پيغمبر اي كافران من عبادت نميكنم آنچه را كه شما عبادت ميكنيد و نه شما عبادت ميكنيد آنچه را كه من عبادت ميكنم و سبب آنست كه خداي كافران بتي است كه خود تراشيدهاند و بت واجب نيست كه از سنگ يا چوب يا طلا يا نقره باشد از همه چيز ميشود از صورتهاي خيالي هم ميشود و همه بتپرستند بدون تفاوت و اگر كسي گويد كه هر گاه دو نفر بيك چيز نظر كنند و در صفت اشتباه كنند سبب آن نشود كه دو چيز را بخوانند و بگويند جواب گوئيم كه اين چيزهائي كه از دو طرف و سه طرف ميتوان بآن نظر كرد چنين است كه گفتي اما خداي يگانه كه خود را ننموده مگر به پيغمبر و امام صلي الله عليهما و آلهما و معرفت خود را قرار نداده مگر معرفت آنها پس همه جلوه و معرفت خدا ايشانند پس هر كه ايشان را شناخت خداي مسلمانان را شناخت و هر كه ايشان را نشناخت و از ايشان اعراض كرد از خداي مسلمانان اعراض كرده [ص 109] است پس مثل اين آن است كه يكي رو بزيد كند و يكي پشت بزيد نه آنكه دو نفر رو بزيد كنند و در صفت اختلاف كنند بلكه آنكه تو گفتي آن است كه دو نفر در وصف امام اختلاف كنند با وجود آنكه هر دو او را بتجلي بودن شناخته باشند پس اين سبب كفر نشود و دو خدا نشود اما آنكه يكي اعتقاد بامام دارد و يكي منكر است چنان است كه گفتيم پس مپندار كه موحداني ظاهري كه اعتقاد به پيغمبران نكردهاند موحد باشند و خداي خالق عالم را اعتقاد كرده باشند و همچنين كساني كه به پيغمبري اعتقاد كردهاند و يكي از پيغمبران را اعتقاد نكردهاند آنها هم موحد نباشند و همچنين هر گاه بجميع پيغمبران اعتقاد كرده است و لكن بيكي از امامان اعتقاد نكرده است البته موحد نباشد و بخداي مسلمين اعتقاد ندارد و وجهش ظاهر شد و از اين جهت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه هر كس لا اله الا الله بگويد بهشت بر او واجب ميشود و حال آنكه همه يهود و نصاري و سني و ناصب لا اله الا الله ميگويند و باجماع شيعه از اهل بهشت نيستند پس معلوم است كه اينها از اهل توحيد نيستند و اهل توحيد نيست مگر يك فرقه از هفتاد و سه فرقه اسلام و چون مسئله محل تعجب است مكرر عرض ميكنم كه ذات را كه كسي نميبيند كه در وصفش اختلاف كنند پس همان وصف را بايد شناخت پس هر كس نظر بهمان وصف كند و اختلاف در نعت آن كند ضرري چندان ندارد و موجب كفر نشود و هر گاه نظر بآن وصف نكنند و هر كس نظر بوصفي كند يكي علي گويد و يكي عمر گويد اينجاست كه نظر بدو وصف شده و دو نفر را ديدهاند و گفتهاند آيا نميداني كه علي آيت توحيد خداست و عمر آيت معرفت شيطان است آيا نميداني كه علي خليفه پيغمبر خداست و عمر خليفه پيغمبر شيطاني سجيني است و آيا نميداني [ص 110] كه علي نماينده خداست و نور خداست و نماينده مشيت خدا و عمر نماينده شيطان است و ظلمت شيطان و نماينده كارهاي شيطان پس ديدار علي ديدار خداست چنانكه مروي است كه پيغمبر فرمودند هر كس مرا ببيند خدا را ديده است ، و هر كس عمر را ببيند شيطان را ديده است پس معرفت علي معرفت خداست و معرفت عمر معرفت شيطان و محبت و ولايت علي محبت و ولايت خداست و محبت و ولايت عمر محبت و ولايت شيطان است پس كسي كه علي را خليفه داند و كسي كه عمر را خليفه داند چگونه ميشود كه يك خدا را بشناسند و عبادت كنند و حال آنكه معرفت خداي مسلمانان بعلي است و معرفت خداي سجيني كافران بعمر و اين دو دو راه ميباشند يكي بعليين يكي بسجين در آخر آن راه نور خدا پيداست در آخر اين راه ظلمت شيطان هيهات والله مردم غافلند چنان ميپندارند كه يهود خدا را اقرار دارند حاشا والله موسي ندارند و بموسي اقرار ندارند و همچنين نصاري بعيسي اقرار ندارند موسي و عيسٰيِ خيالي دارند آنرا ميخواهند موسي نبي و عيسي نبي را اعتقاد ندارند مجملاً مقر بخدا و رسولان و امامان و سابقان و كتب و شرايع حقيقةً نيست كسي مگر مؤمن اين است كه خدا ميفرمايد و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون يعني اكثر مردم اعتقاد نميآورند بخدا مگر آنكه آنها مشركند بفهم چه گفتم و چه ميگويم بيش از اين در معرفت بيان تفصيل دادن درست نيست بهمين قدر اختصار ميشود .
در معرفت معاني است و پيشتر مفصل گذشته است و در اينجا باختصار ميكوشيم ولي با وجود اين محتاج بايراد چند فصل ميباشيم .
[ص 111] فصل - پيشتر دانستي كه بيان معرفت خداي عزوجل است و مقام توحيد ذات است اما معاني مقام توحيد صفات و معرفت صفات خداوند عالم است و يگانه دانستن او در صفات يعني جلوهكننده در آئينه صفات كمال جز او كسي نيست چنانكه گفتهاند ليس الا الله و صفاته و اسماؤه يعني هيچ نيست جز خدا و صفاتش و اسمهايش و معاني خدا يعني ظهورهاي خدا كه صفتهاي خدا باشد و اين مقام ظهور مقام اول و صفات و شعاع مقام اول است و آن مقام اول بنسبت باين مقام ذات حساب ميشود و اصل است و اين مقام فرع آن مقام اول است و تابع آنست و مثل اين دو مقام مثل آفتاب است و آئينِها كه آن آفتاب يگانه در آن آئينِهاي بسيار جلوه ميكند و در هر آئينه برنگي و شكلي جلوهگر ميشود پس مقام معاني در مقام عقل كل است كه نور فؤاد و شعاع اوست و عقل هم كلي است و جاي معنيها و ظهورهاي فؤاد است و منتها مقام خلق همين مقام معاني است چنانكه اول مقام خلق هم همين معاني است و خلق نه در اول و نه در آخر از اين مقام نميگذرند آيا نشنيدهٔ كه در احاديث بسيار است كه اول چيزي كه خدا خلق كرد عقل بود پس پيش از عقل خلقي نباشد و مقام فؤاد كه سابق عرض شد مقام حق است كه خداوند عالم بآن حق جلوه فرموده است و بجز اسم حق بر آن چيزي شايسته نباشد حتي آنكه نتوان گفت كه آن نام است يا صاحب نام يا اشاره بآن توان كرد يا عبارت از آن توان آورد آنجا مقام لالي و گنگي است و مقام تحير و محو است چنانكه حضرت پيغمبر فرمودهاند صلي الله عليه و آله كه رب زدني فيك تحيراً يعني خدايا زياد كن در خودت حيرت مرا حتي آنكه آن مقام ناشناسي است و شناسائي تا مقام عقل پيش نميرود [ص 112] پس آنجا مقام فناي صرف خالص است آنجا كسي نيست كه بشناسد و آنجا شناسائي نيست ليس في الدار غيره ديار و اما مقام شناسائي مقام عقل است كه توئي هستي كه بشناسي و شناسائي گفته ميشود از اين جهت حضرت صادق عليه السلام فرمودند من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة يعني هر كس جاهاي صفت را بداند بآخر معرفت رسيده است و جاي صفت يعني صفات كليه همين عقل است پس اگر كسي مقام عقل را بشناسد بنهايت معرفت ميرسد يعني بنهايت آنجا كه عارفي و معروفي و معرفتي در ميان باشد و چون از آن مقام بگذرد ديگر عارفي و معروفي و معرفتي نميماند و نيست آنجا مگر حق صرف محض بفهم چه ميگويم و مبادا كه بپنداري كه مانند صوفيه ميگويم كه آنجا مقام ذات خداوند است و شخص بذات خداوند ميرسد و آخر خدا ميشود نعوذ بالله و ما آنقدر بطلان اين مذهب را بر خواص و عوام اظهار كردهايم كه ديگر بر كسي پوشيده نمانده است ولي باز بجهت احتياط كه مبادا كسي غافل شود و اين قول را هم از مذهب ما پندارد در هر جا في الجمله اشاره بآن ميكنم پس آنكه عرض كردم كه در مقام فؤاد حق صرف خالص است و آنجا مقام عبد نيست كه عارفي و معروفي و معرفتي در ميان باشد مقصود آن است كه در آنجا خودي بنده چنان فاني شده است كه همه سر تا پا نمايش انوار حق شده است و از خود نامي و نشاني ندارد و سر تا پا نام و نشان خداوند گرديده است و بايد مثلي براي تو بياورم كه مبادا در مسئله اشتباه كني نظر بنور چراغ كن و ببين چگونه هر چه دور از چراغ ميشود نور كم و ظلمت زياد ميشود و هر چه نزديك بچراغ ميشود نور زياد و ظلمت كم ميشود تا بنهايت نزديكي ميرسد و در آنجا ظلمت بسيار [ص 113] كم است بطوري كه گويا نيست مانند قطره سركه در درياي محيط كه مضمحل و فاني است ولي هست نه اينكه ظلمت نيست و در نهايت دوري حالت نور چنين است يعني همه ظلمت است و نور در آنجا بقدر قطره سركه در درياي محيط است پس باز نور هست نه اينكه نيست اما مضمحل و فاني است چنانكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه از براي من هم شيطاني هست و لكن اسلام آورده است چون اين مثل را دانستي بدانكه انسان مخلوق خداست و بمشيت خدا خلق شده است و انسان در پيش مشيت خدا مثل نور چراغ است در نزد چراغ كه آن انسان نور مشيت است و چنانكه يافتي نور مشيت هر چه نزديكتر بمشيت ميشود نورانيتر ميشود تا آنكه در نهايت نزديكي سر تا پا نور است اما بقدر ذرهٔ از ظلمت خودي خود دارد و هر چه دور ميشود ظلمتش بيشتر ميشود تا آنكه بنهايت دوري ميرسد و سر تا پا ظلمت ميشود و خودبيني بر او غالب ميشود و بكلي خدا را فراموش ميكند پس در نهايت نزديكي كه عرض شد كه ظلمت خودي در آنجا فاني است و همه سر تا پا نور است كثافت خودي و خودبيني در آنجا نباشد پس سر بندگي كه از مقام خودي است در آنجا مخفي باشد و سر نور و خدانمائي بر آن غالب باشد پس سر تا پا خدانماست نه خودنما ، پس
چون كه داد اندر ره يار آنچه داشت يار هم اوصاف خود در او گذاشت
چنانكه وقتي كه آئينه زنگ خودي را از خود ميزدايد مظهر جمال بي مثال آفتاب ميگردد و چون خودنما باشد مانند ساير سنگهاي كثيف جز خود او چيزي ديگر از او بنظر نيايد پس حالت سنگي در نهايت دوري انسان باشد از خدا كه همه خودنماست و حالت آئينه حالت نهايت نزديكي انسان باشد [ص 114] بخدا پس تو ببين در آئينه چون نظر ميكني جز صورت خود هيچ ميبيني و بجز نام خود بر آن مينهي و البته خود را بآن ميستائي و از آن استدلال بر صورت خود ميكني پس چنين است انسان كه خدا او را آئينه نماينده صفات و اسمهاي خود خلق كرده است باري اگر از پي اين سخن رويم بطول ميانجامد حاصل كلام معلوم شد كه آنكه گفتيم كه در مقام فؤاد عارفي و معروفي و معرفتي نيست همه سبب اين بود كه خودي در آنجا مضمحل شده است و تا خودي نباشد كه عارف شود و تا عارفي نباشد كه معروف شود و معرفت چگونه پيدا شود پس همه سر تا پا اسم حق است بي اسم و رسم و اول مقامي كه اثر خودي پيدا ميشود و في الجمله خود را اظهار ميكند مقام عقل است كه اينجا اول جائي است كه بآن خلق توان گفت و كسي غير از حق بنظر ميآيد كه باو خلق بگوئيم پس از اين جهت فرمودند كه اول چيزي كه خدا خلق كرد عقل بود و حال آنكه فؤاد بالاتر است لكن باو خلق نتوان گفت چرا كه سر خلقي در آن مضمحل است و سر تا پا نمايش حق است بدون تجلي نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي حيف كه كتاب عاميانه و فارسي است پس در مقام عقل كه اول جاي پيدا شدن خودي است اول مقام عارف است و هيچ عارفي از آنجا نگذرد و هيچ عارفي خدا نشود و بخدا واصل نگردد بلي آنها كه ادعاي واصل شدن دارند راست گفتهاند واصل شدهاند ولي بدرك اسفل و اشتباه كردهاند بنده هرگز خدا نشود و بخدا نرسد و خدا هرگز فرود نيايد ابداً خدا خداست و بنده بنده هر معرفتي كه لفظش غير اين لفظ شد بدانكه كفر است چرا كه اين لفظها لفظهاي پيغمبر است صلي الله عليه و آله و از ايشان مروي است كه فرمود ماعرفناك حق معرفتك يعني ما تو را چنانكه بايست نشناختيم پس چگونه [ص 115] توقع دارند اين شياطين كه بخدا برسند و خدا شوند و اگر كسي گويد كه شايد مراد ايشان هم همين مراد شما باشد دلالت بر جهلش كند و نفهميدن او حرف قوم را چرا كه قوم در كتابهاي خود فرياد كردهاند باصل عقده دل خود و استدلال كردهاند بر آنكه همه خدا هستند و جز خدا چيزي نيست و خدا مانند درياست و همه موج آن دريا هستند يا خدا مثل مركب است و خلق مانند حروف هستند يا خدا مثل هواست كه خلق مانند سخنها در هوا هستند باري اگر كسي از مريدين ايشان بخواهد از راه پوشانيدن بر ايشان بگويد مراد ايشان هم مثل مراد شماست معلوم ميشود كه حرف ايشان را نفهميده و بكتابهاي ايشان رجوع نكرده والله هيچ ديني باين دين مبين و شرع متين كه اسلام است ضرر ندارد مثل آنكه دين صوفيه خبيثه ملعونه باين دين ضرر دارد و ضررشان بر اين دين بيشتر است از ضرر گرگي كه بگلهٔ بيفتد كه هيچ شبان نداشته باشد و در بياباني متحير مانده باشد سپاس و ستايش خدايرا كه ايشان را نزديك بانقراض تا اين زمانها رسانده است و اميد است كه اثر ايشان از عالم برطرف شود و مطلب را طول دادم زيرا كه دفع اين منافقين جهاد عظيمي است در راه خداوند و ما كه امروز از جهاد با شمشير ممنوعيم اقلاً جهاد با زبان را فروگذاشت نكنيم و اين عبادت از دست ما نرود ان شاء الله پس ادعاي اين مقام كفر است براي مخلوق خواه انسان براي خود ادعا كند خواه از براي يكي از پيغمبران يا امامان يا پيغمبر آخر الزمان صلي الله عليه و آله يا يكي از ملائكه مقربان جميع اين ادعاها كفر و شرك است بلكه عرض ميكنم كه هر كس رعيت را بمقام پيغمبران گويد غالي است و هر كس پيغمبران را مساوي امامان نمايد غالي است و هر كس امامان و پيغمبر را صلي الله عليه و آله مساوي خدا نمايد غالي است [ص 116] و چون سخن باينجا رسيد و مقام مناسب است و كتاب در مقام قسمت امامت است بد نيست كه في الجمله شرحي در مقام حضرت امير عليه السلام و حالت كساني كه نصيري شدهاند و حضرت امير را خدا ميدانند عرض كنم اگر چه از آنچه پيش عرض كردم واضح ميشود و لكن عاميانهتر عرض كنم شايد بدست يكي از نصيريان افتد و باين واسطه هدايت يابند و ثواب آن عايد اين عاصي تبهروزگار گردد .
فصل - سبب آنكه جماعتي حضرت امير را خدا دانستهاند حقيقةً آن است كه اين جماعت نه خدا را شناختهاند و نه حضرت امير را و حقيقةً نصيريها در معرفت هر دو مقصرند نه آنكه در حضرت امير كمال معرفت را دارند حاشا بلكه درباره حضرت امير عليه السلام هم كوتاه انداختهاند و حضرت امير عليه السلام هفتاد هزارهزار بلكه تا روز قيامت هزار مرتبه از اين مقامي كه ايشان خيال كردهاند اعظم و اعظم است و اين مقام كه ايشان شناختهاند مقام كمتر بندهٔ از خادمان ايشان است ولي اين حرف بر آنها كه خشكند گران آمد و شرحي بايدش كرد فرض كن شاهي جليل الشأن و وزيري رفيع البنيان و شباني كوهستاني فقير حال طفل آن شبان شاهي شنيده و مقام شاهي را مثل مقام آن شبان كه پدرش بود انگاشت زيرا كه نهايت تسلط از او بر گوسفند خود و اهل و عيال خود ديد و حوصلهاش هم ديگر تسلطي زياد از آن نفهميد پس مقام شاهي را چنان مقامي انگاشت ولي ميدانست كه پدرش آن شاه كه مذكور ميشود نيست پس شنيد شاهي در شهر است و آن شاه را نديده و نشناخته و اوضاع سلطنت او را نفهميده ناگاه وزير را در اوضاع مختصري ميبيند او را شاه ميپندارد و مقام شاهي را كه مانند تسلط [ص 117] پدرش بود از براي حضرت وزير ميانگارد حال ترا بخدا وزير هزار مرتبه از اين شاهي كه اين طفل خيال كرده اعظم نيست بلي والله اعظم است اگر چه لفظ شاه را بر وزير گفتند و ملعون شدند بآنچه گفتند كه لفظ زياد گفتند و ملعون شدند بآنچه خيال كردند بجهت آنكه كم خيال كردند پس لعنوا في الدنيا و الآخرة نه اين است كه آن طفل كه به وزير گفت اي شاه غلط كرد در لفظ و معني چرا كه لفظ او وزير است و او صدهزار مرتبه از آنچه او قصد كرده از شاه اعظم است حال ديگر انشاء الله آنها هم كه خشك بودند قدري رطوبتي در فهمشان ميآيد و ممكن ميشود كه گوش دهند تا بفهمند ولي روي سخن با نصيريان است و غرض هدايت ايشان پس عرض ميكنم كه نصيريان در دو مقام مقصرند و در معرفت كوتاه انداختهاند يكي در معرفت خداوند عالم جل شأنه و يكي در معرفت حضرت امير عليه السلام و اين جماعت غاليند در لفظ خود و مقصرند در معني خود پس عرض ميكنم كه اولاً بفهم كه مراد از خداوند آن ذات يگانهايست كه جزء و جزء ندارد و با او غير او نيست و چنين كسي قديم است و ماسواي چنين كس حادث است و مخلوق و اگر اين را نميفهمي و تا حال نفهميدهٔ بقسمت اول كتاب رجوع كن و بدان كه مقصود از قديم آن كسي است كه يگانه حقيقي باشد تا بينياز از هر چه جز خود است باشد نه آنكه عوام ميگويند يعني هميشه بوده و هميشه خواهد بود اين معني قديم عامه است و معني قديم خاصه آن بود كه گفتم همچنين معني حادث محتاج بغير مركب است و اين است معني خاصه و حادث نه همان است كه نباشد پس بشود بلكه چه بسيار چيزها كه عامه قديم ميپندارند و خاصه آن را حادث ميدانند و قديم را فوق آن ميدانند حال معني قديم يگانه بينياز شد نه يگانه ظاهري بلكه يگانه حقيقي و بينياز [ص 118] حقيقي و معني حادث مركب محتاج شد اين مجمل مطلب و تفصيلش در قسمت اول كتاب گذشته است حال اي جماعتي كه از روي تقصير در معرفت قديم كه علي عليه السلام را قديم ميدانيد چه ميگوئيد ميگوئيد كه حضرت امير دست و پا و چشم و گوش و سر و تن و بدن ندارد يا دارد اگر آنچه ديده ميشد حضرت امير بود كه مركب بود و محتاج باجزاي خود و اگر اين حضرت نبود پس اينكه ظاهر بود كه حادث و مخلوق بود و اينكه از او بروز كرد كرامات و معجزات و سخن گفت و ادعاها كرد اينكه ديده ميشد كه بلاشك حادث بود چرا كه در صفت تركيب و احتياج بماده و صورت و اعضا و جوارح مثل ساير بدنها بود و تولد شد و شهيد شد و ميخورد و ميآشاميد و بيدار بود و ميخوابيد و حركت و سكون داشت مجملاً صورتي بود مثل ساير صورتها و اگر ميگويند كه اين صورتي بود كه حضرت امير هر وقت ميخواست جلوه ميداد و هر وقت ميخواست نه گوئيم همين دليل بر حرف ما شد كه اين صورت ظاهر يقيناً حادث است و در اين خلاف ميان عقلا نباشد پس اين امير خورنده آشامنده نكاحكننده خوابنده بيدارشونده متحرك ساكن ظاهر كه حادث است و بهيچ وجه در حدوث فرقي با ساير بدنهاي عالم ندارد چه ميشود كه در جميع صفاتش قويتر باشد اما در حدوث همه حادثند بجهت اتفاق عقلا بر آنكه هر چه مركب است و حاصل از اجزاء محتاج باجزاست و وجود او محتاج بغير است و بخود برپا نيست پس اين ظاهري كه حادث شد بلاشك حال عرض ميشود كه به برهانهائي كه پيش عرض كردم در همين قسمت و دو قسمت اول اين تنِ حادث مثالش و مادهاش و طبعش و نفسش و روحش و عقلش و حقيقتش همه حادث است چرا كه همه اين مراتب با اين تن مناسبند و از يك ماده و يك صورت ساخته شدهاند نهايت غليظ آن ماده و صورت [ص 119] تن شده است و لطيف آن دو باقي مراتب شده است بتدريج مثل مرتبِهاي نور چراغ كه همه يك نور است و يك ظلمت تفاوت در كمي و زيادتي دارند و اين را پيشتر بسيار برهان آوردهام و در درسها و ساير رسالِها ثابت كردهام پس اين مراتب كه در اين تن است همه حادث است مثل همين تن بدون تفاوت چرا كه همه آن مراتب مركبند و هر مركبي غير از اجزاي خود است و محتاج باجزاي خود پس محتاج بغير است و محتاج بغير بخود برپا نيست بلكه بغير برپاست پس حادث است چرا كه قديم آن است كه محتاج بغير در هستي خود نباشد چنانكه در قسمت اول دانستهٔ و مثال آنكه مركب غير از اجزاست و محتاج باجزاء آنكه مداد حاصل ميشود از زاج و مازو و صمغ و دوده و نبات و صبر سقوطري و رنگ اما زاج بجهت جريان آن مقرر شده است اما مازو بجهت ثبات و دوام آن بر كاغذ و اما صمغ بجهت بست و قوام آن كه ريخت نكند اما دوده بجهت جسماني بودن كه مداد جسماني شود و تهنما نباشد و اما نبات بجهت برق آن و اما صبر بجهت آنكه مگس آنرا نخورد و طعمش تلخ باشد اما رنگ بجهت آنكه الوان مختلف طاووسي در روي خط نمايد و جلوه كند پس چون اين اجزاي مختلف بهم جمع آمد و سحق و صلايه شديد شد بطور فلسفي تا همه يكي شدند بطوري كه ديگر ته نزند و آبش از اجزاء جدا نايستد هر چه بماند آن مداد صحيح خواهد شد حال ببين كه اين مداد حاصل اسمش زاج است و بر صفت زاج است يا اسمش مازو است و بر صفت مازو است يا اسمش اسم ساير اجزاست و بر صفت آنهاست حاشا جميع عقلا ميگويند كه اين زاج نيست و بجاي زاج نميتوان آنرا بكار برد و خاصيت زاج ندارد و براي ناخوشي كه زاج بكار ميآيد اين بكار نميآيد چرا كه زاج در ساير اجزاء [ص 120] استحاله شد چنانكه حيواني در نمكزار افتد و استحاله شود و نمك شود و حلال و طيب و شور طعم و ديگر آن حيوان نباشد همچنين آن زاج در ساير اجزاء چنين استحاله شده اگر چه ماده جسمي بر حال خود باشد اما آن اسم و رسم و صفت رفت پس مداد اگر چه حاصل از زاج باشد اما غير زاج است مثل آنكه آن نمك اگر چه حاصل از سگ باشد لكن سگ نيست پس مداد بطور واضح غير از اجزاء است و هر عاقل داند كه محتاج باجزاست و از آنها حاصل شده باشد و اگر هر يك از اين اجزاء نبود اين خاصيتها در آن حاصل نشود چنانكه بچشم ميبيني پس معلوم شد كه مداد محتاج باجزاي خود است و بخودي خود برپا نيست و اگر آنها نباشند آن هم نيست و اگر باشند و مركب نشوند مداد نباشد و اگر فراهم آيند و مركب شوند آنگاه مداد حاصل گردد بطور علانيه ظاهر و هويدا و هيچ عاقلي در اين نتواند شبهه كند البته پس هر مركبي حادث است و محتاج بغير است پس بدن ظاهر حضرت امير عليه السلام بهمين برهان مركب و حادث و محتاج بغير است و همچنين ميپرسم كه آيا روح اين تن غير روحهاي مردم هست يا نه اگر غير است پس ممتاز از روحهاي مردم است چنانكه تنش ممتاز از تنهاي مردم است پس روحش در ميان روحهاست چنانكه تنش در ميان تنهاست پس روحش هم مركب است آن هم مادهٔ دارد كه ساير روحها همه دارند آنرا چرا كه همه روحند و صورتي دارد كه بآن صورت تميز داده ميشود از سايرين پس چون روحش هم مركب شد پس آن هم حادث باشد پس بهمين برهان جميع مرتبِهاي هفتگانه اين روح حادث باشد و حادث حقيقتش هم حادث است چنانكه واضح شد پس چنانكه تن حضرت امير عليه السلام كه ظاهر است حادث و محتاج است مثال او و ماده او و طبع او و نفس او و روح او و عقل [ص 121] او و فؤاد او همه حادث باشند پس اين شخص ظاهر همه مرتبِهاش حادث باشند و حادث خدا نباشد البته و بندهٔ باشد مثل ساير بندگان ذليل از براي خداوند نه مالك نفع خود است نه مالك ضرر خود نه مالك حيات خود نه مالك مرگ خود چرا كه بغير برپاست هر چه باو بدهند دارد و هر چه ندهند ندارد پس اين شخص از مبدأش و اول مرتبهاش تا آخرش محتاج و حادث است و اگر گويند رتبه خدائي بالاي اين رتبِهاست گوئيم ما منكر اين نيستيم كه خدائي هست و غير از خلق است و بالاي خلق است و نور او و صفت ظاهر او در حقيقتهاي خلق است اما او خلق خود نيست و فؤاد و عقل خلق خود نباشد بلكه ذاتي است يگانه بالاي كل خلق خود و نسبتي بهيچيك از خلق خود ندارد و نسبت باو حضرت امير و غير آن بزرگوار علي السواء است و اگر علي السواء نبود و با يكي نسبتي ميداشت آن هم حادث بود مثل باقي خلق خود پس چون يگانه است پس نسبتي بچيزي ندارد بلي خلق در صفاي قابليت خود و كدورت آن مختلف باشند بعضي كه صافترند حكايت انوار خدا را بيشتر كنند و بعضي كه كدورت دارند كمتر و خلق را مراتب بسيار باشد بعضي دورتر و بعضي نزديكتر و آنكه بنهايت نزديكي باشد چنان از خود بيخود باشد كه بكلي اثر خودي را از خود زدوده باشد و از لوث كثرت و اختلاف و حدوث خلقي و صفات ايشان خود را پيراسته باشد كه گويا هيچ خلقي نيست و سر تا پا اوست چنانكه شاعر گفته است :