فصل - در اينجا متذكر مطلبي شدم كه بعضي از اهل زمان ما كه سياحتي كرده‌اند و طوائف امم را ديده‌اند گاهي ايراد ميكنند كه شما ميگوئيد كه حجت خدا تمام است و ابلاغ حجت خود را بخلق كرده است هر كس قبول كرده مؤمن است و هر كس قبول نكرده كافر است و ما طوائف بسيار ديده‌ايم كه صداي اسلام بگوش ايشان نرسيده و پيغمبر چگونه بر كافه مردم مبعوث است و ابلاغ شريعت بآنها نكرده بخصوص در اين زمانها كه فرنگيان در درياها سير كرده‌اند و در ميان درياي اعظم زميني وسيع ديده‌اند كه ميگويند مساوي اين ربع مسكون است و خلق بسيار در آنجا هستند مثل اين ربع و ابداً صيت ملتي و مذهبي بگوش ايشان نخورده و از بعثت پيغمبران اطلاعي ندارند پس چگونه حجتهاي خدا بر خلق تمام است و بايد مردم ديني [ص 64] داشته باشند و پيغمبري و امامي بشناسند و بخدا معتقد باشند بلكه در همين ربع هم جزاير پيدا ميشود كه ابداً صيت مذهب و ملت نشنيده‌اند و ديني نشنيده‌اند و باين استبعادهاي واهي ميخواهند نقضي در حجت خدا و رسول كنند و براي خود فرجه پيدا كنند در اينكه بيديني باكي ندارد و پيغمبران را باطناً تكذيب كرده باشند بلكه گاهي شبهه را قوي ميكنند و انكار اينكه مردم از نسل آدم عليه السلام هستند مي‌كنند و ميگويند بواسطه در كتاب جوك و كتابهاي بعضي از فرنگيان ديده‌اند كه نوشته است اخباري و تواريخي از سالهاي دراز و چون سخن باينجا رسيد متذكر شدم كه در زمان ما بجهت مخالطه با بعضي از ملحدين صوفيه كه معتقد بمعادي نيستند و بتناسخ ارواح قائلند چنانكه بعضي از هنود ميگويند و مخالطه با بعضي مذاهب كه بجهت آمد و شد دولتها و سفيران ايشان شبهه هر ملتي و مذهبي در مذهب اسلام افتاده است و چون اخبار اخبار سفيران دولتي است بدست عوام افتاده و از علما بعضي را پوشيده ميدارند و بعضي را هم كه اظهار ميكنند باهلش اظهار نميكنند شبهه حِكمي را منجم حل نميكند و شبهه نجومي را فقيه حل نميكند و اهل زمان هم كه يكديگر را كمك كرده‌اند بر ظلم و جور و مهاجرت از علما و اهل دين و آزار و اذيت ايشان و افترا و تهمتها بر ايشان و ايشان هم از اين جهت غالباً بگوشهٔ ميخزند تا خود را و دين خود را از شر ايشان پنهان كنند شبهه‌ها در ذهن عوام مستحكم ميشود و چون گاهي باشباه علما و صاحبان عمايم تزوير هم اظهار ميكنند آنها هم در گل ميمانند و بهيچوجه نمي‌فهمند پس چون عوام ببينند كه شبهه شد كه علمايشان هم عاجز ماندند شبهه قوي ميشود و از دين خداوند بكلي بيرون ميروند و اگر يك نفر هم از آن ملتهاي خارج ميآيد چون از اشخاص [ص 65] دولتي است و در دولت ايشان هم بيديني و مهاجرت علمايشان غالب است در اين مذهب هم كه ميآيد با اصحاب دولت سخن ميگويد و معاشرت ميكند پس جوابي نميشنود و اين را نقض در مذهب اسلام مي‌انگارد خلاصه كار اين دين را بي‌دينان ساختند و علمائي را كه حافظ دين و حامل شرع و رافع هر شبهه بودند مهجور و گوشه‌نشين كردند و ايشان را پست‌تر از مجوس و يهود و نصاري كردند حتي آنكه در بلاد كسي بلند بروي مجوسي و يهودي و نصراني سخن نمي‌تواند بگويد و اگر عالمي از علماي اسلام را كسي بكشد احدي نمي‌پرسد كه چه شد و چه كردند بلكه علاوه علما را اهانتها و خاريها و اذيتها ميرسانند حال بخورند درويده خود را و ببينند عاقبت عمل خود را و بديهي است كه بقاي هر دولتي بحفظ حق و اهل حق شود و انقراض هر دولتي بعداوت با حق و ابطال حق است نميدانم چه بگويم و با كه بگويم كو آن جرأت كه بگويم چه بر سر اين دين آمده و امر بكجا انجاميده و اگر خدا بخواهد بمناسبت در قسمت چهارم قدري از آن را كه جرأت بكنم خواهم عرض كرد ان شاء الله باري اين شبهه كه عرض شد در ذهن مردم قوي شده بطوري كه مي‌بينم كه اگر نه حجاب تقيه از ظاهر اسلام بود جمع كثيري از دين اسلام خارج شده اظهار كفر خود را ميكردند ولي حالا بجهت تقيه از مسلمين اظهار نميكنند و لكن حب و بغض پنهان نمي‌ماند از شكل ايشان و از لحن القول ايشان پيداست و اگر مي‌نگريستي بنظر اعتبار ميديدي كه بوالهوسان يومنا هذا فرنگيان را بصفت معصوم وصف ميكنند و از بوالهوسي و عامي بودن و رجوع بحق و اهلش هرگز نكردن چنان حسن ظني بفرنگي پيدا كرده‌اند كه ايشان را معصوم ميدانند و جهال شايد خيال كنند كه من اغراق ميگويم و اگر تدبر ميكنند ميفهمند كه راست ميگويم زيرا كه [ص 66] هر كس فرنگي باشد اگر چه مانند جن پينه‌دوز باشد آنرا صادقي ميدانند كه كذب در وجود او راه ندارد و اخبار او را از ملكوت سماوات و ارض حجت ميدانند و وعده او را خلف نميدانند و حكم او را جور نمي‌پندارند و سيرت او را باطل گمان نميكنند و در سليقه او اعوجاج راه نميدهند و در نظم او خلل راه نميدهند و والله بخداي خود چنين اعتقاد ندارند نمي‌بيني كه جميع اين اخبار خدا را از معاد يقين ندارند و احكام او را از حكمت و صواب نميدانند و استهزاء بشرع و اهل شرع ميكنند وقتي كه كار باينجا رسيد كه پينه‌دوز فرنگي را بوالهوسان ايران بهتر از خدا بدانند ديگر علما چگونه نفس بكشند و چه بگويند و اينها همه نشد مگر بجهت مهاجرت از علما بل عداوت ايشان و مستبد برأي شدن و در دين بقواعد فرنگي و مجوس راه رفتن و غلبه باطل و مضمحل شدن حق و اهل حق باري هر چه ميخواهم سخن را كوتاه كنم قلم طغيان ميكند و در ميدان صفحه جولان ميزند و ميخواهد بلكه شفاي جراحتهاي سينه‌ام شود و نميشود باري رجوع كنيم بدفع شبههٔ كه عرض كردم و اگر مردم نميخواهند و نمي‌پذيرند عجالةً صفحه كاغذ كه مطيع است بر لوح سينه او نقش ميكنم شايد او در عصري اهلي بجويد و امانت را باهلش برساند پس عرض ميكنم كه خداوند عالم جل شأنه بي‌نيازي است كه نياز و فقر و پريشاني در او راهبر نيست و محتاج بهيچ چيز و هيچ كس نيست زيرا كه يگانه و فرد است و هيچ كس با او نميتواند بود و او ازلي است هميشه بوده و خواهد بود پس چون غني است از خلق خود او را نه حاجت بذات خلق است و نه بصفات خلق و نه احوال و اعمال و افعال ايشان پس خلقي خلق كرد از روي كرم و جود چنانكه گفته‌اند و در مقامي بد نگفته‌اند :

[ص 67]

من نكردم خلق تا سودي كنم بلكه تا بر بندگان جودي كنم

پس خلق را از راه كرم و جود آفريد و چون بآن فائده كه انعام بر ايشان باشد نمي‌رسند مگر آنكه بر نهج حكمت و صواب خلق شوند و همه بهم بسته باشند پس همه را بطور نظم حكمت و صواب تدبير آفريد تا بهم پيوسته باشند و از هم بهره برند چون خلق نتواند ايستاد مگر آنكه از هم در هم بر هم با هم باشند زيرا كه خلقند و خلق بخالق نرسد و با او قرين نشود كاش ميفهميدي كه چه گفتم و چه ميگويم پس چون خلق عالم لابد شد كه بر نهج حكمت باشد خلق را خلق كرد بر نهج حكمت و از جمله اقتضاهاي حكمت آن آن باشد كه بعضي عاقل و بعضي جاهل و بعضي سفيه و بعضي زيرك و بعضي غافل و بعضي هشيار باشند و بعضي قوي و بعضي ضعيف باشند و اين عالم هم بر نهج اقتضاي عادي اين عالم باشد و خلق بطور طبع اين عالم باشند پس چنين فرمود و بسوي ايشان فرستاد هاديان و پيغمبران و امامان و حكيمان و غير ايشان كه ايشان را هدايت كنند و معلوم شده است كه آن پيغمبران و امامان هم بايست كه از جوره بشر باشند و بر حسب اقتضاي اين عالم راه روند مگر در وقت اظهار نبوت خود كه محتاج بمعجز شوند و معجزي آورند اما در ساير احوال بطور اهل اين عالم راه ميروند و بمقتضي اين عالم سلوك ميفرمايند و مقتضاي خلق اين عالم آنست كه امر خورده خورده شيوع پيدا كند و بتدريج خبري پهن شود و هيچ امري يكدفعه بكل عالم نتواند رسيد مگر آنكه بر خلاف عادت اين عالم باشد و خلاف عادت اين عالم در طريقه حكمت نتواند بود نمي‌بيني كه اگر خدا ميخواست اولاً كافري خلق نميكرد و ثانياً ميشد كه صدائي از آسمان ايجاد كند كه كل عالم يكدفعه بشنوند و لكن حكمت در آن بود كه چنانكه گفتم خلق در هم و بر هم و با هم و از هم باشند [ص 68] و كمال تدبير در اين بود پس پيغمبران و امامان فرستاد و امر خورده خورده در عالم پهن شد و ميشود و كار جميع پيغمبران چنين بوده و نظم اين عالم غير از اين برنميدارد و بغير از اين طور آزمايش نميشوند پس پيغمبري آشكار ميشود و ادعاي پيغمبري ميكند اول امر او در همان مجلسي است كه اظهار ميكند مثلاً تا دو ساعت مخصوص اهل همان مجلس باشد زيرا كه كسي ديگر نشنيده بعد آنها بكسي ديگر ميگويند و همچنين تا آنكه گاه هست كه تا يك ماه يا كمتر يا بيشتر بگوش كل اهل ولايت برسد بعد از آن مدتها كه بگذرد بگوش ولايتي ديگر برسد و همچنين تا آنكه بعد از سالها بگوش شهرهاي چندي ديگر برسد و نظم اخبار عالم همين است حال همچنين پيغمبر ما صلي الله عليه و آله بشر بوده و بر نظم و خَلق و خُلق ساير پيغمبران بوده و تازگي ندارد امر او پس در مكه مبعوث شد و اول كه مبعوث شد البته پيغمبر آخر الزمان بود و اشرف كائنات بود و مبعوث بر كل مخلوق بود لكن تا چندي همان حضرت امير ميدانست از مردان و خديجه از زنان و باقي خلق از آن غافل بودند و مردم غيب نخوانده بودند و علم اسرار ملك و ملكوت نميدانستند و هيچ كس هم قبل از شنيدن امر مكلف نبود و اسمش كافر بآن نبود پس تكليف هر كس شرع سابق بود كه حجتش بر ايشان تمام شده بود نه اين شرع جديد و مؤاخذه اين شرع را در آنوقت هيچكس از ايشان نكند چرا كه حجت بر ايشان قائم نشده است و خداوند در قرآن در چندين جا ميفرمايد يكي قوله تعالي و ماكنا معذبين حتي نبعث رسولاً يكي ماكان الله ليضل قوماً بعد اذ هديٰهم حتي يبين لهم ما يتقون الي غير ذلك پس تا امر پيغمبر را حضرت امير و خديجه ميدانست و كسي ديگر نميدانست هيچ كس مكلف باسلام نبود و اگر ميمرد خداوند از او اسلام نمي‌پرسيد و اسمش [ص 69] مؤمن باسلام و كافر بآن نبود چرا كه هنوز امر باو عرضه نشده بود تا معلوم شود كه مؤمن است يا كافر پس امر خورده خورده يك نفر يك نفر دو نفر دو نفر و بزياده و نقصان بمردم ميرسيد بر هر كس حجت قائم شده بود مكلف بود و بر هر كس نشده بود نه و نه كافر بود و نه مؤمن بلكه از او همان را كه از دين سابق ميدانست و مكلف بود مي‌پرسيدند و امر بهمين طور روز بروز زياد شد تا باينجا كه حال مي‌بيني رسيده و بآنها كه نرسيده هيچ منافاتي ندارد چنانكه فهميدي زيرا كه واجب است كه امر بطور عادت اين دنيا برسد و بايد خورده خورده باشد تا مردم آزمايش شوند و اگر بطور غير عادت بود هيچ كس سرپيچي نميتوانست كرد و مؤمن واقعي از كافر واقعي ممتاز نميشد و اما هر كس ميمرد در اين اثنا حسابش با كسي است كه ظاهر و باطن او را ميداند اگر اين حجت بر او برپا شده است و نپذيرفته و مرده او را عذاب ميكند بعمل او و كفر او و اگر نشنيده مطلقاً از او دين سابق را مي‌پرسند و خدا عدل است مردم را تكليف آنچه نميدانند نكرده و نميكند پس چه ميشود كه كسي جاهل بر اسرار تورية باشد و غافل بميرد بر يهوديت و مؤمن بميرد و آن در صورتي است كه صيت اسلام بگوش او نرسيده باشد مطلقاً و از تورية هم نفهميده باشد كه پيغمبر حق در اين زمانها ميآيد بلكه نشنيده باشد صيت مذهب عيسي را زيرا كه همين كه عيسي را شنيده باشد كه بر بني‌اسرائيل مبعوث شده و ايمان نياورده باشد كافر است اگر چه اين دين را نشنيده باشد چرا كه پيغمبران همه از جانب خدايند و بهر يك كه حجت برپا بشود كافي است مجملاً هر كس امري از امرهاي خدا را نشنيده مكلف بآن نيست و هر كس شنيد و مؤمن شد ناجي و الا هالك است معطلي ندارد پس امر اسلام خورده خورده بايد برسد تا حال باينجاها كه ميشنوي رسيده [ص 70] و خورده خورده بهمه خواهد رسيد چه منافات دارد كدام پيغمبر مأمور بود كه در آن اولي كه مبعوث ميشود جميع قوم را مطلع كند و كي نظم عالم متحمل اين بود و كي با آزمايش خلق اين درست ميآيد پس مكلف بدين اسلام نيستند مگر آنها كه شنيدند و حجت بر ايشان قائم شد و اما كساني كه هنوز صيت اسلام بگوششان نخورده است ملاحظه صيت نبي سابق را ميكنيم اگر آنرا شنيده‌اند حكم آن دين را بر ايشان جاري ميكنيم و اگر نشنيده‌اند آنرا هم حكم دين سابق‌تر و همچنين تا باول اديان و شريعتها برسيم و اگر اهل شبهه بگويند كه هيچ ديني را نشنيده‌اند گوئيم بر فرض صدق قول نشنيده باشند حكم فطرت را بر ايشان جاري ميكنيم پس ايشان بر فطرت خود هستند چنانكه خدا ميفرمايد كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين يعني مردم بر فطرت بودند بعد خدا پيغمبران را فرستاد پس نهايت اگر هيچ نشنيده‌اند آنها داخل مستضعفين ميباشند و حكم ضعف بر ايشان جاري ميشود تا وقتي كه حجت بر ايشان قائم شود و اگر در اين اثنا مرد در قيامت او را مبعوث ميكنند و آتش فلق را برمي‌افروزند و بداخل شدن آنها را آزمايش ميكنند و آن وقت كافر از مؤمن امتياز ميگيرد و همه جا ملك خداست و كسي مي‌ترسد كه قدرت بر زنده كردن مردگان نداشته باشد پس نهايت امر آن گروه از مستضعفان باشند چه ميشود و كجاي دنيا عيب ميكند و چه نقص در خلقت لازم ميآيد آيا نيست كه در روي زمين چندين هزار طفل هر روزي ميميرد و چندين هزار ديوانه ميميرد نهايت آنها هم مثل آنها بعد از آنكه دانستيم كه خداوند عادل است و حكيم و قادر ديگر چه انديشه و چه نقص در دعوت پيغمبران لازم آيد آيا نيست كه بعد از بعثت پيغمبر صلي الله عليه و آله و پيش از انتشار دعوتش مردم صاحب هوش در اطراف [ص 71] ميمردند و هيچ بعثت را نشنيده بودند همچنين ساير مردم ينگي‌دنيا و ساير جزاير كه حال بعثت را نشنيده‌اند و كسي كه آنها را خلق كرده داناتر است باحوال ايشان پس پيش از رسيدن دعوت بايشان نه حكم كفر بر ايشان جاري ميشود نه حكم اسلام و ايمان بجهت آنكه اينها بدعوت پيغمبر ثابت ميشود و چون مقصود ما در اين كتاب فهم حقيقت مسائل است نه آنكه خصم را ملزم كنيم پس عرض ميكنم كه خداوند بعد از اينكه عالم ذر را آفريد جميع خلق را از اولين و آخرين در آنجا ايجاد كرد و هر كس را از پشت پدرش بيرون كشيد يعني حضرت آدم را آفريد و از پشت او اولاد صلبي او را بيرون آورد و همه ذر بودند بعد از صلب اولاد آدم اولاد ايشان را بيرون آورد و همچنين از صلب اولاد اولاد بيرون آورد اولاد اولاد اولاد را و همچنين تا روز قيامت هر چه اولاد بعمل ميآيند همه را خداوند عالم در عالم ذر بترتيب بيرون آورد و در آنجا خالص بودند و حواس ظاهر و باطن ايشان زنگ اعراض نگرفته بود پس پيغمبران بسوي ايشان فرستاد و خود را بايشان شناسانيد و پيغمبران خود را بايشان شناسانيد و اوليا و اعداي خود را بايشان نشان داد بعد از عليين پرده برداشت و صفات نيكو كه همه محبوب او بود و ثمرهاي اطاعت و فرمانبرداري بود بايشان نمود بعد از سجين پرده برداشت و صورتهاي زشت كه همه مبغوض او بود و ثمرهاي معصيت و نافرماني بود بايشان نمود و ايشان در آنجا با ادراكهاي خالص صاف بي عرض و مرض آنها را شنيدند و فهميدند و ايشان را در حال صحت و عافيت و كمال شعور تكليف كرد تا عذري نداشته باشند كه ما جاهل بوديم و مريض بوديم و اعراض بر حواس ما غلبه كرده بود و اگر نه غلبه اعراض بود ما ايمان ميآورديم پس ايشان را در كمال عافيت و شعور آزمود و در آنجا هر كس كه مؤمن شد في علم الله [ص 72] مؤمن شد و بود و هر كس كافر شد في علم الله كافر شد و بود پس كفر و ايمان هر يك در آنجا ثابت شد بعد از عالم ذر فرود آمدند باين عالم و ارواح ايشان در غيب اين آسمان و زمين بود و پرده اجسام آسمان و زمين روي آن ارواح را گرفت مانند لباسي پس خداوند پرده آسمان را بر گرد پرده زمين گردانيد و آن ارواح در غيب اين دو پرده بودند اهل سعادت در طاعت و فرمانبرداري و اهل شقاوت در معصيت و نافرماني پس اين آسمان بر گرد اين زمين گشت و از ميان اين دو پدر و مادر تركيبها پيدا شد از جمادات و نباتات و حيوانات و چون بنيه تركيبها استعدادي پيدا كرد قابل دميدن روح انساني شد هر قالبي كه در اين عالم پرده درست شد اگر طيب و پاك و پاكيزه بود و بلوث معاصي و خلاف رضاي خدا آلوده نشده بود خداوند در آن گذارد يكي از ارواح مؤمنان را كه مناسب آن قالب ميدانست و هر قالب كه خبيث و بلوث معاصي نجس شده بود در آن روح كافري از كافران را كه مناسب ديد گذاشت و از جمله تدبيرهاي محكم خداوند هم آنست كه اين عالم پرده را مناسب عالم اصل آفريده كه هر مركّبي كه در آن پيدا ميشود مطابق مركّبات عالم اصل ميشود پس بعدد هر مؤمن و كافر و بطور و طرز ايشان در اين عالم قالبها خلق ميشود چون خالق يكي است و اراده و حكمتش يكي و غرضش از خلق يكي پس هيچ روحي بي قالب مناسب نماند و هيچ قالبي بي‌روح مناسب نماند و اين عالم و آن عالم در نزد خداوند و در ملك او پس و پيشي ندارند و با هم ميباشند الا آنكه عالم اصل بالاست و عالم پرده و حجاب پائين پس نه عالم اصل بي‌پرده است و نه پرده بي‌اصلي بفهم چه ميگويم و چه مينويسم كه اين مطالب باين اشكال را نميتوان بهتر و واضحتر از اين نوشت پس چون پرده‌ها ساخته شود و آن ارواح از پس آن پرده‌ها نشينند و باين [ص 73] طرف نگران شوند احوال استعداد و ادراكهاي آنها بر حسب احوال اين پرده‌ها مختلف شود زيرا كه اين پرده‌ها در عالم اعراض و امراض هستند و در آنها عرض و مرض بسيار است چنانكه مشاهده مي‌بيني پس ادراكهاي آن ارواح كه در پس اين قالبها نشسته بودند و در اندرون اين قالبها داخل شده بودند و هر عضوي از خود را در عضوي از اعضاي اين قالب قرار داده بودند مختلف شود پس بسا آنكه چشم اين قالب بواسطه عرض كور باشد يا آنكه در آن احولي يا خيالي يا غير آن باشد پس آن روح اين عالم را نه‌بيند يا به‌بيند و مختلف بيند و همچنين بسا آنكه گوش قالب كر باشد يا آنكه در آن صداها از عرض و مرض باشد پس صداهاي اين عالم را نشنود يا آنكه بشنود و مختلف و مخالف واقع و همچنين ساير حواس ظاهر و همچنين گاه هست در دماغ او سوداي فاسد باشد و خيالهاي روح در خيال اين قالب فاسد نمايد يا آنكه حافظه اين قالب بواسطه غلبه رطوبت كم باشد پس آن روح در اين قالب و از اين قالب غالب چيزها را حفظ نكند و يا آنكه رطوبت بسيار در دماغش باشد و فهمش باين واسطه كم باشد پس روح در آن و از آن كم بفهمد چون نور آفتاب كه اگر چه آفتاب بذات خود نوراني و لطيف و صافي است و لكن چون در آئينه نمايد در آئينه سبز سبز نمايد و خودش سبز نيست و در زرد زرد و در راست راست و در كج كج و اصل آفتاب بر حال خود است همچنين اصل روح بر حال خود است و چون نورش در اين قالب افتد بحسب اختلاف اين قالب اختلافها كند و اين حكمها عرضي اين دنياست و چون بميرد و روح از اين قالب بيرون رود و اين قالب را در كوره قبر و طبع بگدازند و از جميع اعراض آنرا صاف و پاك كنند و در خلاص طبايع گذارند خالص صافي بي‌رنگ بيرون آيد باز چون [ص 74] روح در اندرون آن داخل شود آن قالب براي او عينكي شود صافي كه پشت خود را بطور واقع بنمايد و از خود چيزي در آن نگذارد پس روح چنانكه هست بنمايد و آثار و افعال خود را بر حسب دلخواه آشكار كند و اما تا قالب در لوث اعراض ملوث ميباشد حركات قالب بر حسب دلخواه نباشد مانند آئينه كه صيقلي آنرا صيقل ميزند و نظر در آن كند چون او را بر حسب دلخواه نيابد باز صيقل زند و نگرد چون اختلاف و رنگ و شكل در آن يابد نپسندد باز آن را صيقل زند تا صورت او را چنانكه هست بگويد آنگاه آن را پسندد اگر اين قاعده را كه عرض كردم درست بفهمي بابي شود براي تو از علم كه از آن مسئلهاي بسيار حل شود پس مطابق شدن قالب با روح معلوم ميشود به پسند و رضا هر وقت روح آنرا پسنديد معلوم است كه مطابق شده است و بسا آنكه از يك جهت بپسندد و از يك جهت نپسندد پس پناه ميبرم بخدا از آن معاصي كه از آنها متأذي نباشي و غم نخوري چرا كه معلوم ميشود كه آنها مطابق با روح تو است پس روح تو عاصي است البته و اگر از آنها متأذي شوي و نادم باشي و بر خود از آن جهت سخط و غضب داشته باشي معلوم است كه از تو نيست و بازگشتش بسوي تو نيست پس همان پشيماني توبه تو است و خدا بلطف خود توبه تو را قبول ميكند و معاصي تو را از تو ميشويد چنانكه طباخ برنج را ريگشوي نمايد يا زرگر خاك دكان را شويد غرض آن بود كه اين قالب را عرضهاست و آن عرضها حجابها شود مابين كارهاي روح تو و مابين اين عالم حال بسا آنكه اين قالب را عرضها باشد كه مانع ظهور ايمان يا كفر روح باشد پس شخص چندي نه مؤمن باشد و نه كافر مانند مجنون يا آنكه مؤمن باشد و در واقع كافر است يا چندي كافر است و در واقع مؤمن است يا چندي بواسطه اعراض داخله [ص 75] و خارجه دعوت باو نرسد و مستضعف بماند و در واقع يا كافر باشد يا مؤمن مجملاً اعراض اين عالم كارها كند و اختلافها در احكام واقع اندازد و هستها را نيست نمايد و نيستها را هست نمايد و زشتها را نيكو نمايد و نيكوها را زشت نمايد و اعراض اين عالم مطلقاً محل نظر حكما و كلمات ايشان نباشد و ايشان سخن در واقع گويند و جهال حمل باين عالم كنند و اختلاف در آن بينند و از اين جهت بسا ارواح كه بشكل انسان نباشد و قالبها بشكل انسان باشد و بسا آنكه قالب بسيار خوشبو و خوشرو و خوش‌مو باشد و در نهايت حسن و جمال باشد و روحش قبيح و زشت صورت باشد و عفونت و گندش عالمي را خفه كند و بسا آنكه قالبي سياه متعفن گنديده باشد در نهايت زشتي صورت و قباحت منظر و در واقع روحش در نهايت حسن و جمال باشد مجملاً اينها همه بجهت مقدمه ميآيد و مقصود بالذات نيست و مقصود آنست كه اينكه مي‌بيني كه بعضي مردم دور ميشنوند دعوت پيغمبران را نه از راه عجز نبي است يا از راه عجز ولي بلكه ايشان دعوت كردند در عالم ذر و مردم هم شنيدند ولي در اين عالم بعضي كر و بعضي كور و بعضي نزديك و بعضي دور بودند و هر كسي بر حسب عرض و مرض خود وقت معيني دعوت باو رسيد و ميرسد و اين اختلاف نه از فاعل است بلكه از قابل است آيا نمي‌بيني كه نبي بر بالاي منبر خطبه ميخواند آنكس كه نزديك منبر است زودتر ميشنود و آنكس كه دورتر است دورتر ميشنود و آنكس كه حاضر نيست يا كر است نميشنود پس نقصي در دعوت نيست و لكن مردم باختلاف قابليت ميشنوند و بهمين طور كه عقل تو قبيح نميشمرد كه در يك مجلس يكي زودتر بشنود و يكي دورتر همين طور قبيح نباشد كه اندكي پستر و پيشتر تفاوت كند چرا كه حكمت يكي است پس جماعت [ص 76] مستضعفين كه الحال تكليف بايشان نرسيده كليةً از جهت اختلاف اعراض است و هر وقت كه اعراضشان صافي شد همان وقت ميشنوند و ايمان و كفرشان آشكار ميشود پس بسا كسي كه در اوايل تكليف خود بشنود و بسا كسي كه در اواسط عمر خود بشنود و بسا كسي كه در اواخر عمر خود بشنود و بسا كسي كه در برزخ بشنود و بسا كسي كه در آخرت بشنود مجملاً حد تكليف عامه وصول بچهارده و پانزده باشد از براي پسر و به نُه از براي دختر و لكن نزد تحقيق زمان تكليف را شروطي است غير از سن نمي‌بيني كه اگر طفل سيزده ساله با جنون داخل چهارده و پانزده شده باشد آن مكلف نباشد و اگر داخل سن تكليف شد با عقل و لكن مانعي دارد از وصول بدعوت نبي باز مكلف نباشد پس حد تكليف نه همان سن باشد بلكه شعور هم بايد باشد و رفع موانع هم واجب است پس مستضعفين هنوز به حد تكليف نرسيده باشند اگر چه بسن پير باشند حال همچنين جماعتي كه بزرگ هستند و صاحب شعور و صنايع و تدابير هستند و بجهت موانع هنوز دعوت بايشان نرسيده هنوز بحد تكليف نرسيده باشند و چه ميشود و نميدانم كجاي دنيا عيب ميكند كه منافقين باين واسطه قدح در دين و كتاب مبين ميجويند و چه ميشود كه اهل ينگي‌دنيا هنوز بحد تكليف نرسيده باشند و رفع اعراض ايشان نشده باشد هر وقت كه رفع اعراض ايشان شد ميشنوند اينجا نشد در برزخ كه حجاب مابين ايشان و پيغمبران برداشته ميشود آنجا نشد در آخرت و پيغمبر صلي الله عليه و آله رسول بر كافه خلق هم هست و ميرساند هر چه حالا شد حالا هر چه نشد در برزخ هر چه نشد در قيامت و چه ميشود و از اين تعجب مكن كه گفتم دانشمندان بحد تكليف نرسيده‌اند زيرا كه تكليف را شروطي است و تا آن شروط بعمل نيايد شخص مكلف نباشد خدا [ص 77] در قرآن ميفرمايد لايكلف الله نفساً الا ما آتيها يعني خدا تكليف نميكند نفسي را مگر بآنچه باو شناسانيده است و ميفرمايد لايكلف الله نفساً الا وسعها يعني تكليف نميكند خدا نفسي را مگر بآنچه وسعت آنرا دارد پس معلوم شد اهل ينگي‌دنيا و غير ايشان كه صيت اسلام را بنا بر قول قائل نشنيده‌اند مكلف نيستند و دنيا هيچ طور هم نشد اين همه بچه در دنيا هست كه بحد تكليف نرسيده‌اند آنها هم يكي باشند بعد بحد تكليف ميرسند و اگر بحد تكليف نرسيده مردند مانند اطفالي باشند كه بحد تكليف نرسيده ميميرند چه ميشود از دست خدا بيرون نميروند و تكليف ارواح ايشان ثابت شده پيشتر و كفر و ايمانشان پيشتر معلوم شده چه تعجيلي است كو در اين دنيا آشكار نشود و كفر و ايمان اين دنيا بجهت ظهور است نه وجود وجود كفر و ايمانشان در عالم ذر درست شده است نهايت اينجا ظهور نميكند سهل است در برزخ ظهور كند در برزخ نشد در آخرت ظهور كند وجودش كه ثابت بوده و هست از ظهور چه غم اين حرفها بنا بر قول قائل است كه آثار اسلام بگوش ايشان نخورده باشد و حجت بر ايشان تمام نشده باشد و خداوند از عهد آدم تا حال ايشان را معطل گذارده باشد و ما اين را اولاً بطور كلي قبول نداريم چرا كه خداوند ميفرمايد و ان من امة الا خلا فيها نذير يعني هيچ قريهٔ نيست مگر آنكه در آن پيغمبري بوده است حال ما تصديق خداي خالق نكنيم و تصديق قول يك ايلچي كه مثلاً خود او هم به ينگي‌دنيا نرفته است و شعور فهم مذهب و ملت را هم درست ندارد چرا كه البته او هم از عوام و نوكرهاي فرنگي است و علماء و پادريان بزرگ صاحب فهم را كسي نوكر نميكند و ايلچي نمي‌نمايد و آنها هم قبول نميكنند نهايت بعضي از نوكران ايشان درسي خوانده‌اند مثل اهل ايران [ص 78] و بعضي هندسه و نجومي يا طبي ميدانند حالا اينها چه ميفهمند اوضاع مذهب و ملت را كه نقل كنند و بر فرضي هم كه رفته باشد و ده روز يا يك ماه يا زياده يا كمتر آنجا مانده باشد او چه ميداند جميع آن فرق چونند و مذاهب مختلفه ايشان چه بوده و علماي ايشان چه ميگويند اگر كسي يك كوهستاني ولايت ايران را بگيرد و از دين بپرسد و چيزي نداند آيا ميتوان گفت اهل ايران دين ندارند حال همچنين اين مرد هم كه رفت به ينگي‌دنيا صد نفر هزار نفر را ديده خودش عامي بي‌دين و با علماي آنجا ننشسته يا اگر نشسته نفهميده چگونه نقل اينها را بگيريم و قرآن را تأويل كنيم يا نعوذ بالله بگذاريم گيرم يك احمقي هم از ينگي‌دنيا بيايد حال نقل اين از ينگي‌دنيا چه اعتبار دارد تو مثلاً از اهل ايراني هر چه تو احوال كل ايران را ميداني او هم احوال ينگي‌دنيا را بداند وانگهي كه اين مرد درويشي است كه از ينگي‌دنيا كه آمده يا بيكاري سياحي است مثل سياحان ايران و ، جهان ديده بسيار گويد دروغ ، كلامي است معروف آيا فكر نميكنيد كه در اين روي زمين چند گروه و ملت خلق هستند و يكي از اينها البته بر حقند نه همه و مسافر از اينجا لازم نكرده كه اهل حق اينجا باشد بلكه يكي از زنادقه اينجا سفر كند و اگر سفر كرد به‌بين چه نقل خواهد كرد و از كجا مطلع است تو مادام كه در شهر خودي از احوال مردم اطلاع نداري چگونه از احوال كل ربع مسكون اطلاع داري پس چه اعتبار بقول اين ايلچيان كه از ينگي‌دنيا يا غير آن از جزاير خبر آورند وانگهي كه مذهب حق و اهل مذهب حق هميشه مخفي بوده و هست ببين از ظاهر اين ربع اگر كسي نقل كند چه نقل خواهد كرد و مذهب حق چون است پس با وجود اينها چگونه اخبار ائمه عليهم السلام و پيغمبر و آيات قرآن را كه با معجزات باهرات [ص 79] ثابت شده است و تورية و انجيل و زبور هم تصديق ميكنند همه را ميگذاريد و بقول يك نفر فرنگي يا سياح كه از هيچ جاي عالم خبر ندارند ميگيريد سببش نيست مگر نفاقها كه در سينِهاي مردم هست و همين كه بر آن ياران جستند ابراز دادند و از جمله شبهات اوضاع فرنگي است كه در دل اهل اسلام افتاده است كه شق القمر قولي است كه مسلمين دروغ ميگويند اگر راست بود چرا در تواريخ و روزنامهاي ما نيست خدا ميداند كه جاهلند آنها كه شبهه ميكنند و آنها كه در ذهنشان شبهه ميشود آيا نميدانند كه اين زمين كروي است و آيا نميدانند كه شب جائي روز جائي است و صبح جائي شام جائي و ماه در همه زمين در يك آن پيدا نيست در يكجا طالع است در يكجا غارب و در يكجا فوق الرأس و يكجا تحت القدم و همه جاي عالم هوا صاف نباشد يكجا ابر است و يكجا هوا صاف پس چگونه آدم عاقل اين مطلب را انكار كند و حال آنكه مشاهده ميبيند كه اوضاع عالم چنين است پس بسا آنكه در بلاد آن منكرين وقت نصف شب بوده و همه خواب بوده‌اند يا آنكه هوا ابر بوده و هيچ كوكب پيدا نبوده يا در وقتي بوده كه طوفاني و اختلافي در هوا بوده پس چگونه انكار ميكنند اين را وانگهي كه پيشينيان ايشان كه معصوم نبوده‌اند كه خطا نكنند و هيچ امر را فروگذاشت نكنند و همه چيز را بنويسند پس بسا آنكه ننوشته‌اند يا نديده‌اند و ملتفت نشده‌اند حال آيا ميشود كه با وجود اين احوال نص قرآن و اجماع مسلمين و تواتر ميان ايشان را كسي ترك كند باين شبهه كه يك كافري يا فاسقي از راه نادرستي و تخريب دين خدا حرفي در ميان مسلمانان بيندازد كه ايشان را بشبهه اندازد آيا هيچ كس جميع تواريخ و اخبار ايران را ميداند نه چنين است و نميداند و بسا خبري كه در تاريخي نيست و در تاريخي هست حال [ص 80] اين يك نفر فرنگي كه ميآيد و چنين حرفي ميزند اولاً كه كجا جميع تواريخ فرنگيان را ديده و خوانده باشد بلكه البته نخوانده است و بر فرض خواندن چه واجب كه در آن بلد كه آن تاريخ نوشته شده است شق القمر آشكار شده باشد و ديده باشند وانگهي كه قبل از اينها دولت ايشان اين نظم را نداشته و اين طور اصرار در روزنامه و ضبط البته نداشته‌اند و امر روز بروز شدت كرده تا باين ضبط رسيده‌اند پس دلالت نكرد نبودن اين امر در تاريخ ايشان بر نبودن اين امر اصلاً و همچنين انكار ميكنند بر اهل اسلام كوه قاف را كه ما گشته‌ايم و كوه قاف كه شما ميگوئيد نديده‌ايم و يأجوج و مأجوج كه شما در قرآن خبر داده‌ايد مشاهده نكرده‌ايم و باين ميخواهند بگويند كه پيغمبران احاطه به زمين نداشته‌اند سبحان الله چه قدر نافهمند و وقتي كه امر دين امر دولتي و چاپ و سياحت و روزنامه و مصالح ملكي شد چنين ميشود آيا سخن اسلام را نفهميده رد بر اهل اسلام كردن از عقل است و يا آنكه يك معني اسلامي را از جهال اسلام گرفتن و بحث بر آن كردن از سيرت عقلاست بلي در اسلام هست كه كوه قاف هست و در پشت سر يأجوج و مأجوج است و آن كوه از زبرجد سبز است و محيط بدنياست و سبزي آسمان از آن است و از هر زميني ريشهٔ بآن كوه است حال وقتي كه لغت انبياء و اولياء را جهال اسلام نفهمند و آن خارجان از ملت هم كه از آن جهال ميگيرند نفهمند چه بحث نه اينكه اين دين را در هر عصري حاملي است كه او ميفهمد معني كلام خدا و رسول را و بايد از او گرفت و بحثها را با او كرد اگر بحثي بماند نه با جهال و اين امر در هر مذهبي چنين است و در هر مذهبي حامل ديني هست كه آن دين در نزد اوست و باقي مردم از فهم آن عاجزند پس از جمله آنهاست كوه قاف [ص 81] و يأجوج و مأجوج پس جاهلان نشناخته چيزي خيال كردند و كافران نشناخته بحثي بر آنها كرده‌اند و شرح آن دو در اين كتاب لايق نيست و از فهم عوام بيرون است مجملاً كوه قاف كوه عرضي ظاهري نيست نمي‌بينند كه ما ميگوئيم محيط بدنياست و از عقب يأجوج و مأجوج پس چگونه باين چشم ميخواهند ببينند و از جمله شبهه‌هاي آنهاست كه اين آدم كه در اين ربع آمد يكي از اشخاص آن ربع ديگر است يا از بلاد ديگر آمده است بمكه و آدم اول براي انسان نيست و شبهه‌ها ميكنند كه در هند ميگويند تاريخ هست كه از صدهزار سال قبل از اين است و كتاب جوك را سند ميكنند و در اين ايام كتاب ديگر از فرنگيان آورده‌اند و فارسي ميكنند و مدتها براي عالم ذكر كرده‌اند و جميع اينها جهالاتي است از اين مردم كه قول صد و بيست و چهارهزار پيغمبر و صد و بيست و چهارهزار وصي پيغمبر و آنقدر كه خدا ميداند از علماي ابرار و حكماي اخيار كه همه با كرامت و معجز بوده است مردم باور نكرده‌اند و قول يك نفر فرنگي بي‌سر و پائي كه از راه دور ميآيد گرفته بآن اعتماد ميكنند و در مجالس و محافل بحثها ميكنند نه اين است كه من ميگويم اينها فرنگي را از همه معصومين معصومتر ميدانند اگر چه مانند جن پينه‌دوز باشد و اين همه تورية و انجيل و زبور و صحفها و قرآن كه مقرون بمعجزها بوده است ميگذارند و كتاب جوكي كه معلوم نيست كه كه گفته منافق بوده يا مؤمن براي شيطنت گفته يا براي بيان اعتقادش و براي قصه گفته مانند رموزحمزه مثلاً يا براي بيان واقع از روي حس گفته يا از روي كشفهاي اهل باطل برياضتهاي باطل چنانكه از اين كتاب تازه فرنگي معلوم ميشود كه بعضش از روي كشف است و بعضش از نقل مذاهب كه فلان جماعت را اعتقاد اين است و هيهات اگر [ص 82] امروز عالمي از علماي شيعه بخواهد مذاهب را نقل كند محال است چرا كه لغت اهل هر مذهب را خودشان بهتر ميدانند و بر اسرارشان و حقايق امرشان كسي مطلع نشود تا از اهل آن مذهب شود پس اينكه نقل از مذاهب كرده‌اند كه هنود را مثلاً اعتقاد اين و قول چنين است و اهل ايران اعتقادشان چنين بوده هيچ نقل در عالم سخيفتر از نقل مذاهب وانگهي قدما نيست چرا كه مذهب در دل است و اهلش بآن داناتر بلكه عوام اهلش هم بآن دانا نيستند آيا كسي را از شيعه ميسزد كه اين عالم را قديم شمرد باين جهت كه احاديث هست كه ما مثلاً هزارهزار دهر قبل از خلقت خلق بوديم يا خدا هزارهزار عالم و هزارهزار آدم آفريده و اينها را مطابق با قول جوكيان كند نعوذ بالله پس وقتي كه عوام اين مذهب و عوام ملاهاي اين مذهب حقايق اين مذهب را نفهمند چگونه روزنامه‌نويس فرنگ يا تاريخ‌نويس فرنگ يا يك ملاي فرنگي حقيقت اين مذهب را تواند نوشت پس چنانكه حقيقت اين مذهب را نتواند نوشت حقيقت مذهب مجوس را هم نداند و حقيقت مذهب هنود را هم نداند و همچنين و از اين جهت بي‌اعتبارترين كتابها در نزد من كتاب ملل و نحل است و كتب رجال بلي اگر كسي نقل كند امر محسوسي را و ثقه باشد ميشود كه راست باشد و پذيرفت پس چه اعتبار به نقل فرنگي مذاهب اهل كشف و مذهب قدماي بلاد را باري چون سينه‌ام بسيار بتنگ بود قدري قلم را رخصت دادم و وجه مناسبت باين مقام آن بود كه شبهه مياندازند كه اهل ينگي‌دنيا مثلاً رسولي بايشان مبعوث نشده و چنانكه فهميدي حرفي است از روي تخمين يا نقل از جهال ينگي‌دنيا و خداوند اصدق قائلين است و ميفرمايد و ان من امة الا خلا فيها نذير يعني هيچ امتي نيست مگر آنكه در آن امت پيغمبري گذشته است و پيغمبر ما [ص 83] خاتم پيغمبران است و بعد از او پيغمبري نيست و در تورية خود فرنگيان قصه طوفان نوح و بعثت او بر كل عالم هست پس چه استبعادي است اين مردم ضعيف تازه آنجا را ديده‌اند و پيغمبران كه صاحب طي الارضند مگر اشكالي دارد كه آنجا روند هر روز و هر شب و اهل آنجا را دعوت كنند و همچنين امامان آنجا بروند و اينجا بيايند و اهل آنجا را هم دعوت بكنند بلكه هم آنجا باشند و هم اينجا چه اشكال دارد مگر نبود كه حضرت امير عليه السلام در چهل صورت و زياده و كم مينمود و در چهل جا جلوه ميكرد مگر نبود كه كل عالم را بيك طرفة العين ميتوانستند بگردند و اما آنكه بعضي جهال و ضعفاشان از روي جهالت ندانند يا بعضي اشقياشان از روي شقاوت انكار كنند چه منافات دارد و مؤمن چرا بايد كه كلام مقرون بمعجز را بگذارد و نقلهاي واهي چاپاران و ايلچيان جهانديده را بگيرد كه دروغ بسيار و تخمين بيشمار دارند مجملاً اگر در اين فصل بعبرت نظري گماريد ان شاء الله رفع شبهه‌ها ميشود و اگر قدر اين كتاب را بداني بحقيقت يقين برميخوري يكي از رفقا ميگفت كه نقص اين كتاب تو آنست كه آنرا ارشاد العوام نام گذاردي و اگر علتش را ميدانست اين خيال را هم نميكرد زيرا كه ما جميع كساني را كه بحقيقت حكمت فايز نشده‌اند عوام ميدانيم اي بسا ملا كه عامي است چرا كه اگر عربي دانستن كسي را عالم ميكرد و از عوامي بيرون ميآورد بايستي قاطرچي‌هاي عرب همه علما باشند حاشا ، علم نوري است كه خدا در دل هر كس كه دوست ميدارد مياندازد و همين قدر هم در رفع اين شبهه‌ها و ساير شبهه‌ها كه از قبيل نقلها باشد كافي است .

فصل - دليلي واضح ديگر براي اثبات امامت ذكر ميكنيم و بهمين دليل اين مقصد [ص 84] را ختم ميكنيم و آن دليل آنست كه باجماع شيعه و سني محبت اولاد پيغمبر صلي الله عليهم اجمعين واجب است و احدي انكار اين معني را نتواند كرد و در قرآن در آيه محكم بيان شده است كه خدا ميفرمايد لااسألكم عليه اجراً الا المودة في القربي يعني من از شما اجري نميخواهم مگر دوستي خويشانم و در آيه ديگر ميفرمايد ما سألتكم من اجر فهو لكم يعني خواهش اجري كه از شما كردم از براي نفع خود شماست خلاصه بنص آيه محكم قرآن و اجماع شيعه و سني محبت ذوي القربي كه اولاد پيغمبرند واجب و در اين شك و شبهه نيست و آن محبت اجر رسالت است و معلوم است كه اجر اجير علت غائي فعل اجير است چرا كه اجير عمل براي اجرت ميكند و عامل عمل براي جُعاله ميكند پس جعاله و اجرت علت غائي عمل است پس محبت ذوي القربي علت غائي رسالت است پس نيامده است مگر از براي اظهار ولايت و اگر از بعضي آيات و اخبار علتي ديگر بشنوي همه فروع ولايت ذوي القربي است چرا كه ولايت ذوي القربي اصل و عمده است بنص آيه كه ميفرمايد هيچ اجري از شما نميخواهم مگر همين اجر پس علتي ديگر ندارد مگر همين علت لكن بلفظهاي مختلف ذكر ميشود و چه ضرر پس محبت و ولايت ذوي القربي بنص و اجماع واجب شد و عبادتي شد براي خداوند بل اعظم عبادتها بلكه همان عبادت كه خداوند ميفرمايد كه ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون يعني من جن و انس را خلق نكردم مگر آنكه مرا عبادت كنند و چون علت غائي رسالت ولايت است و علت غائي خلق هم ظهور رسول است و معرفت او چنانكه در قدسي است كه من گنج پنهاني بودم خواستم مرا بشناسند و پيشتر دانستهٔ كه معرفت خدا معرفت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه صفت خداست و مراد از عبادت در آيه همان [ص 85] معرفت است چنانكه حضرت سيدشهدا عليه السلام فرموده‌اند و حضرت امير عليه السلام فرموده‌اند كه اول الدين معرفة الله است پس اعظم عبادات معرفت پيغمبر است و علت غائي رسالت ولايت است پس علة العلل محبت آل‌محمد است عليهم السلام پس خدا خلق را خلق نكرده مگر براي محبت آل‌محمد عليهم السلام بلاشك و از اين جهت از حضرت صادق عليه السلام سؤال كردند كه حب از دين است فرمودند آيا دين غير از حب چيزي هست پس معلوم شد كه فايده كل عالم حب آل‌محمد است عليهم السلام و چون تدبر كني ميفهمي كه خداوند حب كساني كه ايشان را دوست نميدارد بر مردم فريضه نميكند و آنرا اجر رسالت قرار نميدهد و حال آنكه خدا ميفرمايد حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان يعني خدا دوست كرده است بسوي شما ايمان را و زينت داده است او را در دلهاي شما و مكروه كرده است بسوي شما كفر و فسوق و معصيت را پس معلوم شد كه خدا كفر و فسوق و عصيان را مكروه ميكند نه محبوب و آنچه را كه محبوب كرده است عين ايمان است پس كساني كه خدا فريضه كرده است بطور اطلاق نه در زماني دون زماني و نه در حالي دون حالي ولايت ايشان را هميشه بايد بر ايمان صحيح باشند و كفر و فسوق و معصيت در ايشان راهبر نباشد پس بايد معصوم باشند بنص همين آيه پس آل‌محمد (ص) معصومند بنص كتاب و تولاي ايشان واجب و معصومين هادي بايد باشند نه ضال و مضل پس خدا ميفرمايد كه آيا كسي كه هدايت ميكند بسوي حق سزاوارتر است كه متابعت شود يا كسي كه هدايت نمي‌يابد مگر او را هدايت كنند و معلوم است كه معصومين صادق ميباشند و خدا فرموده با راستگويان باشيد پس ما بايد با آل‌محمد عليهم السلام باشيم [ص 86] و تولاي ايشان ورزيم و متابعت ايشان كنيم بلاشك و در اين شبهه‌اي از براي طالب حق نمي‌ماند و دوازده امام معروف كه باجماع شيعه و سني داناتر و باتقوي‌تر و حكيم‌تر و فاضل‌تر از اهل عصر خود بودند از آل‌محمد ميباشند پس متابعت ايشان طريق نجات است و ايشان مدعي عصمت بودند و شيعيان ايشان مدعي عصمت ميباشند در ايشان و دشمنان ايشان از حكام و قضاة و خطيبان و فقها و مجتهدان سني هيچ كس خلاف عصمت از ايشان نقل نكرده پس بتقرير خداوند عصمت ايشان معين شد وانگهي كه بنص قرآن آل عبا معصومند و بآيهائي كه طول ميكشد همه از يك نور و يك روح و يك طينت ميباشند و همه معصومند پس بنص قرآن ولايت و اطاعت اين دوازده نفر واجب است و هر كس ولايت و اطاعتش واجب شد امام است و ما از امام چيزي غير از اين نميخواهيم و اما ساير اقارب و نسل پيغمبر صلي الله عليه و آله كه معصوم نيستند از اين آيه بطور اطلاق بيرون ميروند اگر چه مادام كه بر ايمان ميباشند از جهت ايمان دوستي ايشان واجب باشد اما بدليلهاي ديگر از اين مقام بيرون رفته‌اند چرا كه بسا باشد كه عالم نباشند و معصوم نيستند پس اطاعت ايشان واجب نباشد اما آل‌محمد عليهم السلام ثابت ميباشند بر مقام ولايت يا آنكه ميگوئيم كه اين آيه در همان سيزده نفس مقدسه است چرا كه ذريه حقيقي در هر عالم و نسل و آل اصلي و ذوي القربٰيِ واقعي در هر عالم همان سيزده نفسند و باقي نسلها در عالمهاي ديگر پيدا شده است و عارضي است براي ايشان نه اصلي حقيقي پس اين آيه كه در همه عالمها بايد خوانده شود بايد ذوي القربٰيِ اصلي باشد كه آن ذوي القربي از نفس پيغمبر خلق شده‌اند چرا كه حضرت امير نفس پيغمبر است باجماع و اولاد او نفس اويند چرا كه خدا ولد را جزء پدر خوانده است پس اولاد امير جزء حضرت اميرند و از [ص 87] طينت و نفس و روح اويند چنانكه من‌بعد مفصل خواهد شد ان شاء الله تعالي پس از اين آيه شريفه معلوم شد وجوب پيروي اين دوازده امام مقدس بالاجماع و بيرون نميرود هيچ كس از آل مگر آنكه علتي در آن باشد از جهل و عدم عدالت و در اين دوازده كه علتي نيست باجماع شيعه و سكوت عدو و تقرير خدا پس امامند و مفترض الطاعه بلاشك و باين دليلها كه ذكر شد ديگر واجب نيست كه متوجه رد ساير فرقه‌هاي شيعه شويم چرا كه بهمان دليلي كه امامهاي ايشان براي ايشان ثابت شده است بهمان دليلها مابعد هم براي ايشان و ما ثابت ميشود و نيست مثَل ايشان با ما مگر مثل يهود و نصاري با اسلام چرا كه بهمان دليل كه يهود از تواتر و اخبار معجزه و دعوت براي موسي ثابت ميكنند ما هم ثابت ميكنيم پس سبب جز شقاوت چيست كه موسي را قبول دارند و عيسي را قبول ندارند و عيسي را قبول دارند و محمد صلي الله عليه و آله را قبول ندارند همچنين بهمان دليل كه واقفي تا موسي بن جعفر ميگويد رضوي هم به حضرت امام رضا ميگويد مثلاً خلاصه بهمان دليلي كه ساير طوائف بعضي را اثبات ميكنند ما همه را اثبات ميكنيم پس بحول و قوه خداوند بدليل واضح عاميانه و خاصانه خالي از شك و شبهه امامت ائمه اثناعشر بر خواص و عوام ثابت شد و اين ادله كه ما ذكر كرديم خالي از عيب است و هيچ كس نميتواند اعتراض كند پس اول ائمه هدي بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله حضرت اميرالمؤمنين و نور الله في العالمين و خليفة الله في الكونين علي بن ابيطالب است صلوات الله و سلامه عليه و آله و پس از آن حضرت امام حسن بن علي مجتبي صلوات الله عليه و پس از او حضرت امام حسين بن علي صلوات الله عليه و پس از او حضرت علي بن الحسين صلوات الله عليه و پس از او حضرت محمد بن [ص 88] علي باقر صلوات الله عليه و پس از او حضرت جعفر بن محمد صلوات الله عليه و پس از او حضرت موسي بن جعفر صلوات الله عليه و پس از او حضرت علي بن موسي صلوات الله عليه و پس از او حضرت محمد بن علي تقي صلوات الله عليه و پس از او علي بن محمد صلوات الله عليه و پس از او حضرت حسن بن علي عسكري صلوات الله عليه و پس از او حجت كبري و آيت عظمي خليفة الله في العالمين و نور الله في الكونين حضرت بقية الله بن الحسن صلوات الله عليه و آله كه هم نام رسول خداست صلوات الله عليه و آله و سلطان اين زمان است و حي است و او قائم است و عالم بوجود او برپاست و عماقريب ظهور خواهد فرمود و عالم را پر از عدل و داد خواهد فرمود چنانكه پر از جور و فساد گرديده است و اكثر علامات ظهور آن حضرت كه پيش مقرر فرموده‌اند پديدار شده است اميد كه چشم بي‌نور ما بديدار آن بزرگوار منور گردد اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه و ارزقنا اتباعه و التسليم لامره بحق محمد و آل‌محمد عليهم السلام و همين قدر در اثبات امامت كافي است هر كس را كه در عالم ذر از اهل ايمان بوده و هر كس از اهل كفر و نفاق است اگر هزار دليل بياوريم كه قلبش ساكن نشود اگر چه از رد عاجز گردد .

مقصد دويم

در معرفت بيان آن بزرگواران است كه آن معرفت نورانيت باشد كه حضرت امير عليه السلام در حديث سلمان و ابوذر فرمود اي سلمان و اي ابوذر معرفت من بنورانيت معرفت خداي عزوجل است و معرفت خداي عزوجل معرفت من است بنورانيت و اين مقصد هم محتاج بآن است كه چند فصل در آن ايراد كنيم اگر چه آنچه در قسمت دويم كتاب ذكر كرده‌ام [ص 89] در معرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله در اينجا بعينه جاري است لكن محتاج است ببعضي تنبيه كه صاحبان هوش از آن نكتِهاي ديگر برخورند .

فصل - بدانكه چون در قسمت اول كتاب و در آنچه گذشته است فهميدهٔ كه خداوند عالم جل شأنه يگانه است و ذات مقدس او از ادراك خلايق بيرون است چرا كه هر چيزي جفت خود را ادراك ميكند و اشاره بجنس خود ميتواند كرد چنانكه مي‌بيني كه چشم همان رنگها و شكلها را ادراك ميكند و گوش همان صداها را ادراك ميكند و بيني همان بوها را ميفهمد و زبان همان طعمها را ميفهمد و لامسه تو همان نرمي و زبري و سردي و گرمي و خشكي و تري و آنچه مناسب آن است ادراك ميكند و حواسهاي باطني تو همان صورتهاي مثالي را ادراك ميكند و عقل تو همان معاني را ادراك ميتواند نمود و فؤاد تو همان حقيقت وجود چيزها را مي‌شناسد و هر يك از اينها همان مناسب خود را ميفهمند و مناسب غير خود را نميتوانند ادراك كرد و همچنين تن تو اشاره بجسمها ميتواند كرد نمي‌بيني كه با دست خود مثلاً از هر طرف كه اشاره كني بجسمي اشاره ميشود و با خيال خود بهر طرف خيالي كه اشاره كني بهمان صورتهاي خيالي اشاره ميشود و با عقل خود بهر طرف اشاره كني بهمان معنيها اشاره ميشود و با فؤاد خود بهر طرف اشاره كني بهمان حقيقتها اشاره ميشود پس معلوم شد كه مخلوق هر چه را كه بفهمد يا اشاره بآن كند يا قصد و اراده آنرا نمايد مخلوقي است جفت خودش از اين جهت حضرت امير صلي الله عليه و آله فرمودند كه هر چه را كه تميز دهيد بنازكتر اوهام خودتان مخلوقي است مثل شما و برميگردد بسوي خود شما و فرمودند كه مخلوق منتهي ميشود بمثل خودش [ص 90] و هر چه طلب كند بشكل خودش ميرسد راه بسوي خدا مسدود است و طلب مردود است ، پس