فصل - بدانكه چون دانستي كه در هر عصر ميبايد حاكمي عالمي از جانب خدا باشد و بايد آن حاكم در حكومت خود كمال داشته باشد پس بايد از آن حاكم خاصيت حكومت برآيد و خاصيت حكومت آنست كه داد مظلومين را از ظالمين بستاند و مردم را باعتدال بدارد و بآنچه سبب بقاء ايشان و سبب قرب ايشان است بخدا امر فرمايد و از آنچه سبب هلاك و انقراض ايشان و سبب بعد ايشان است از خدا نهي فرمايد و اين نميشود مگر آنكه او را نفسي باشد در نهايت استقامت و اعتدال و حسن و كمال كه بهيچ طرف ميل نفرمايد مگر بحق پس چنين كسي شايسته حكومت است و خاصيت حكومت از او برميآيد و عالم بوجود او نظم ميگيرد و بودن او صلاح عالم است و نبودن او فساد عالم چنانكه دانستي و اين اعتدال تمام از براي كسي حاصل نميشود مگر نفس او را خداوند از اعلي عليين خلق كرده باشد و از جميع آلايش خلقي مبرا و منزه باشد تا ميل بهيچ جهت از جهات خلقي ننمايد و معصوم باشد از جميع آنها چنانكه معني عصمت را در قسمت دويم دانستي و چنين كسي كه معصوم و مطهر باشد از جميع آلايشها و از جميع آنچه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله از آن نهي فرموده از افعال ظاهر و صفات باطن و آراسته باشد بآنچه بآن امر فرموده است از صفات ظاهر و اخلاق باطن و در اعتقادات [ص 32] حقه ثابت و راسخ و با يقين باشد معلوم نميشود و خلق آنرا نميتوانند شناخت چرا كه اين احوال در ظاهر بدن انسان علامتي ندارد كه مردم او را بتوانند شناخت پس چون او را نتوانند شناخت چه جمع شوند و چه تنها باشند او را نميشناسند چرا كه هيچ كس غيب نميداند پس چون چنين كسي را نشناسند و نتوانند تعيين نمايند و واجب است كه چنين كسي هم در عالم باشد و اگر نباشد بناي عالم بر فساد و لغو خواهد بود پس واجب است كه خداوند عالم چنانكه نفسهاي پيغمبران را شناخت و آنها را برگزيد امام را هم او نصب كند و او تعيين فرمايد و چنانكه تكليفهاي جزئي مردم را بمردم رساند و اخلال نفرمود حتي آداب خلا رفتن را بمردم تعليم كرد و آداب استنجا بمردم آموخت چرا كه مردم محتاج بودند ميبايست اين شخصي را كه از جميع چيزها وجودش واجبتر است و معرفتش عمود دين است كه اگر او را بشناسند جميع شرع پيغمبر صلي الله عليه و آله محفوظ است و اگر نشناسند جميع شرع او فاسد و تباه شود معين فرمايد و بعقل هيچ عاقلي راست نميآيد كه جميع تكليفهاي كلي و جزئي را بيان فرمايد و روح كل و اصل و حقيقت كل را واگذار فرمايد و نصي بر آن نفرمايد و حامل دين را نصب نفرمايد كدام عاقل اين را تصديق ميكند آيا گمان ميكنند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله نميدانست كه با وجود نبودن حامل كار دين او بكجا ميرسد نعوذ بالله بنا بر قول آنها آيا نديد كه امت موسي بعد از موسي چه كردند و چگونه دين او را از ميان بردند و كتاب او را تغيير دادند و آثار شريعت او را از ميان بردند و با يوشع كه بعد از او خاندان علم او بود بعد از او چه كردند و همچنين آيا نديد كه بعد از عيسي امت او چند فرقه شدند بعضي او را پسر خدا گفتند بعضي خدا و عيسي و روح القدس گفتند و اين سه را پرستيدند بعضي عيسي را خدا [ص 33] دانستند و او را عبادت كردند و آثار شرع او را از ميان بردند آيا اينها را نديد بلكه از آدم تا خاتم را نديد كه هر امتي كه بعد از پيغمبر خود بي صاحب ماندند چگونه بي دين و بي مذهب ماندند و خلاف و نزاع و جدال در ميان ايشان پيدا شد بنا بر قول سنيان اين حكيم باين عظمت كه شرعي آورد كه تا روز قيامت بماند آيا فكر نكرد كه اگر حافظ دين نباشد اين دين بدو سه سال منقرض ميشود و ميان امت من خلاف و نزاع خواهد افتاد و آيا نميدانست كه مردم هرگز بر يك چيز اتفاق نخواهند كرد تا اجماع كنند بر يك نفر و اگر بناي اختلاف شد هر قومي يكي را خواهند اختيار كرد و اين سبب قتال و نزاع است ميان ايشان و برطرف شدن دين و امت او آيا نميدانست كه در ميان امت او منافقان بسيارند اگر گويند نميدانست انكار قرآن كردهاند كه ذكر منافقان در قرآن بسيار است پس ميدانست كه در امت او منافقان بسيارند و آيا نميدانست كه منافقان در بند خرابي دين اويند چنانكه خدا در قرآن خبر داده بود و آيا نميدانست كه منافقان براهي كه مؤمنان ميروند نخواهند رفت و هر چه مؤمنان بگويند خلاف آنرا منافقان خواهند گفت و آيا نميدانست كه مؤمنان عددشان كمتر است و كافران بيشتر و حال آنكه خدا در قرآن در چندين جا خبر داده حتي فرموده است و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون يعني بيشتر ايمان نميآورند مگر آنكه مشركند و همه جا بيشتر را مذمت كرده است و كمتر را مدح كرده است پس كسي كه ميداند كه در ميان امت او منافق دشمن بسيار است و دوست كم ميگويد امر خلافت باجماع است آيا چگونه مؤمن و كافر اجماع ميكنند بر يك چيز و چگونه ميشود كه خليفه را نصب نكند و باجماعي كه ميداند بهم بند نخواهد شد هرگز واگذارد و اگر اينقدر نميدانست پس چه پيغمبري آيا نديده بود [ص 34] كه بر امتهاي پيش بجهت آنكه از امام و وصي روگردان شدند بجهت نفاق چه گذشت و آيا خدا خبر نداده بود كه اين امت تو هم مثل آنها هستند پس با وجود اين چگونه ميشود كه امر را واگذارد باختيار مردم و حال آنكه اجماع نخواهند كرد ابداً وانگهي كه اگر اجماع كنند غيبفهم و غيبدان نخواهند شد و باطن مردم را باجماع نميفهمند و معصوم بودن شكلي و رنگي نيست كه مردم آنرا ببينند و معصوم بودن بشور معلوم نميشود و ايمان باطني مردم بشور و اتفاق معلوم نميشود بلكه عرض ميكنم كه همين طور كه عصمت شكلي نيست كه شناخته شود نفاق و كفر باطني هم شكلي نيست كه شناخته شود پس اگر امر باختيار مردم باشد پس بسا باشد كه اختيار كنند منافقترين خلق را بجهت آنكه منافقترين خلق آنست كه باطنش از همه كافرتر باشد و طوري سلوك كند كه هيچ از كفرش بروز نكند بلكه مردم او را خيلي خوب هم بدانند پس چون منافقتر اين كس است بسا باشد كه اختيار و اجماع بر منافقترين خلق واقع شود بجهت آنكه امت معصوم نيستند و علم غيب ندارند سهل است كه بيشتر منافقند بنص قرآن پس البته اختيار منافقترين خلق را خواهند كرد و منافقترين خلق اگر بر اين امت و اين دين مسلط شود چه خواهد كرد آيا اثري از اين دين خواهد گذاشت حال ترا بخدا انصاف بده كه آيا بهيچ عقلي ممكن است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از ميان برود و خليفه نصب نكند والله محال است بلكه ادني جاهلي كه از عيال خود بخواهد دو روز دور شود ايشان را مهمل نخواهد گذاشت و البته كسي را قيّم ايشان خواهد كرد تا برگردد والله حق پيغمبر صلي الله عليه و آله را ضايع كردند و او را نشناختند و با دين او هر چه خواستند كردند تا آنكه اثري از آن نگذاشتند انصاف بدهيد ميشود [ص 35] كه امامي با اين احوال نصب نكند و شيعه و سني اتفاق دارند كه ابوبكر بنصب پيغمبر صلي الله عليه و آله خليفه نبود و نصي از خداوند درباره او نيامده بود و مردم اجماع كردند يعني آنها كه در مدينه بودند و ساير امت روحشان از اين خبر نداشت تا وقتي كه امر ابوبكر بالا گرفت و زورش زياد شد كه ديگر مردم نتوانستند مخالفت كنند از روي تقيه سكوت كردند و بر فرضي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده باشد كه اجماع امت من حجت است و حق است در اموري است كه مسئلهٔ باشد و همه آنرا از پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كنند و فتوي دهند نه در امري كه هوا و هوس مردم در آن بسيار و تقيه و ميل مردم باين بيشمار است و امري است كه يكپاره نميدانند و يكپاره عقلشان بسياست ملكي و مصلحت عباد و بلاد نميرسد و بعضي نفسهاشان ضعيف است و از چهار نفر جمعيت ميترسند و خلاف آنها نميگويند چگونه اجماع در اينجا حجت است .
فصل - امامت رياست جميع روي زمين است و حكومت جميع برّ و بحر عالم و محتاج است بعلم رياست و علم سياست مدن و بزرگمنشي و قوت نفس و لشكركشي و عزيمت و همت و سخاوت و سلطنت تا با سلاطين بزند و با ايشان مكالمات كند و ارسال و مرسول نمايد و عهود و مواثيق با ايشان نمايد و صلاح و فساد و نظم عالم داند و هر كس را در جاي خود دارد و شجاعي باشد كه هيچ خوف از سلاطين و لشكرها و قتل و غارت در او نباشد تا بامر جهاد قيام نمايد و سخاوتي داشته باشد كه بقدر ذرهٔ بر اموال مسلمين بخل ننمايد و حق هر كسي را باهلش برساند و غنيمت را باهلش تقسيم نمايد و بيت المال را بفقرا برساند و عصمتي داشته باشد كه ميل بهيچ معصيتي و مكروهي [ص 36] ننمايد تا مردم را از اينها بازدارد و اگر خودش مايل بمعصيتي باشد اهل آن معصيت و زينتدهندگان او را دوست دارد و آن معصيت در عالم شيوع گيرد و اسلام فاسد شود و عالم باشد بحكم و سيرت قضاوت تا در ميان خصمها حكم كند و داد مظلوم از ظالم بازستاند و خود در اين خصوص عالم باشد بدون تقليد فقيهي ديگر كه اگر تقليد بايستي كرد آن فقيه از او اولي بحكومت است وانگهي كه شايد آن فقيه منافق باشد در باطن و بظاهر عادل باشد و دين خدا را تغيير دهد و بآن سلطان گويد پس بايد خود سلطان در دين خدا فقيه باشد و آنقدر فقه بداند كه حاجت كل روي زمين را در جميع امورشان رفع كند و بايد مطلع باشد بر جميع قواعد جهاد و لشكركشي و مهندسي و غير اين از صفات و فضايلي كه منبعد خواهي فهميد حال ترا بخدا چنين كسي را زنان كه در خانه هستند و دختران نه ساله تميز ميدهند نه اين نفوس ضعيفه رعيت چنين كسي را ميتوانند تميز دهند و بپسندند و ميان مردم انتخاب كنند آخر اينها همه از امت ميباشند آخر فكر كنيد كه پيغمبر كه فرموده است كه امت من اجماع بر ضلالت نميكنند همه امت را فرموده است نه بعضي را چرا كه بعضي گمراه ميشوند يقيناً پس همه را گفته است و جميع زنان و دختران نه ساله و پسران چهارده ساله از امت ميباشند پس اجماع همه شرط است و حال آيا معني اجماع آن است كه هر يك فكري كنند و اجتهادي كنند و مشورتي گويند يا يكي بگويد و يكي تقليد او كند و نفهميده حرفي زند حال تو را بخدا بگو كه چنين مردم ضعيف جاهل صاحب نفس ضعيف ميتوانند ميان جميع امت همه را وارسي كنند و زير و رو نمايند تا بفهمند كه كدام نفس قابل اين مقام است تو فكر كن يك نفر جميع امت را ميشناسد برؤيت ظاهر تا ببيند كه [ص 37] هر يك چطور كسي هستند و بر فرضي كه برؤيت بشناسد هيچكس را امتحان نكرده و معاشرت نكرده چه ميفهمد كه كه لايق اين مقام است مردم بعد از آنكه امتحان كنند نخواهند فهميد پيش از امتحان چگونه سبحان الله نه اين است كه هر كسي نهايت احوال آشنايان خود را ميداند وانگهي احوال ظاهره آنها را چه ميداند كه هر كس در كجاست و چون است بلكه آنكه لايق خلافت است در هند باشد و مردم او را نميشناسند و بر فرضي كه پيش ايشان باشد زنها چه ميدانند كه لايق منصب لشكركشي و قلعهگشائي و حكومت مطلقه است و حال آنكه ايشان از امت ميباشند و اگر ايشان را بيرون ميكني باقي بعض امت ميباشند پس ممكن است كه گمراه شوند تفكر كن در اين دليلهاي سهل و آسان كه در هيچ كتاب باين طور نخواهي ديد پس چگونه ممكن است كه امامت باجماع واضح و معين شود و چگونه ميشود كه امري كه عقلهاي كل بآن نميرسد پيغمبر صلي الله عليه و آله بعقل امت واگذارد پس واجب شد كه امامت بنصي باشد از جانب خدا و رسول صلوات الله عليه و آله چرا كه ايشان مطلع بر ظاهر و باطن خلق هستند و هر كس را بهتر ميشناسند البته وانگهي كه ما ميگوئيم كه سبب چيست كه اين امر باين عظمت بايد با امت نادان باشد و چرا خود پيغمبر صلي الله عليه و آله بيان نفرمايد اگر خوف اين بود كه اگر بفرمايد امت قبول نخواهند كرد پس چنين امتي منافق اجماعشان و فرقتشان مساوي است و چه حاصل از اجماعشان و اگر ميشنيدند امر پيغمبر را صلي الله عليه و آله پس چرا بيان نفرمايد و بعقل ناقص ايشان گذارد و اگر كسي چشمي داشته باشد ميداند كه مقام رياست را نميداند مگر رئيس چنانكه عالم را نميشناسد مگر عالم و باجماع صدهزار جاهل [ص 38] كسي فقيه نميشود پس چگونه كسي باجماع صاحب رياست الهي ميشود پس معلوم شد كه رعيت و كوچكان نظر كوتاه تنگ سينه نميتوانند بفهمند كه بزرگ كيست و لايق بزرگي چه كس است كاسِها كجا ميدانند كه حوض كفايت عالم را ميكند يا دريا و چه دانند كه حوض بزرگتر است يا دريا حوصله او نيم من آبست و هر دو دارند و او هم كه زياد از حوصله خود را نميفهمد پس رعيت كوچك كجا ميتوانند تميز دهند كه كي لايق رياست عامه جميع روي زمين است و كي ميتواند سياست جميع بلاد و عباد را نمايد و كجا رعيت ميفهمد نوع صلاح و فساد كل بلاد و عباد را تا بداند كه كي آنها را ميداند و كي نميداند و كي نفسي دارد كه آنها را بكار برد و كي نميتواند سبحان الله تعيين بزرگ با كوچك حكايت غريبي است بزرگ دستنشانده كوچك هم مذهبي عجيب است والله كه عقل بطور آشكار بطلان اين مذهب را ميفهمد نه اينكه هر كس را اجماع نصب كرد اجماع عزل ميكند پس چه حاكمي شد كه رعيت او را نصب كنند و عزل كنند اسم حكومت را كه ما نميخواهيم معني حكومت را ميخواهيم كه علم و حكم و نفس و عصمت باشد اين معنيها چطور باجماع موجود و معدوم ميشود بفهم چه ميگويم ميخواهم دليلها بياورم كه كسي نكته نگيرد و نگويد نفهميدم اگر از قرآن بخوانم گاه هست كه يك سني بگويد اين آيه متشابه است و معنيش اين نيست و اگر حديث بگويم خواهد گفت حديث صحيح نيست برو ثابت كن كه حديث راست است و جاهلان بشبهه ميافتند از اين جهت دليلهاي عقلي ميآورم كه كسي نتواند بحث كند و شبهه نمايد و هر عامي و خاصي بفهمد .
فصل - بيا نظري هم بچشم ظاهر بكن ببين آيا درست ميآيد كه كسي برخيزد يكه [ص 39] و تنها در ميان عرب با آنهمه تعصب و ادعاي بزرگي كند و همه قوم و خويش با او بد باشند و خورده خورده كار را پيش ببرد و دين و مذهب قوم خود را باطل كند و خدايان ايشان را بشكند و ايشان را كافر و نجس بخواند و خون ايشان را بريزد و حلال كند و بنوكران خود و اهل دولت خود بگويد كه تا روز قيامت با كفار بكوبيد و هر جا ايشان را بيابيد بكشيد و اين مطلب را كفار از ايشان بفهمند و شمشير بكشد و جميع كفار را بكشد و از بعضي جزيه بگيرد و خانه و ديار ايشان را خراب كند و جمع كثيري را داخل نوكران خود قرار دهد و بيشتر نوكرانش همه از راه ترس و طمع تصديق او كرده باشند و نوكري او را از راه ترس قبول كرده باشند و بيشتر نوكرانش منافق و مكار باشند حال اين شخص از ميان كه ميرود ميشود كه سلطنت را در خانه خود نگذارد و سلطنت بعد از خود را باجماع و شوراي نوكران منافق خود گذارد كه تا جان دارند ميخواهند امر سلطنت را از خانواده او بيرون كنند و ميشود كه اين سلطان سلطنت را در خانه خود قرار ندهد تا آنكه چون خودش چشم بر هم گذارد عيالش و اولادش شب نان نداشته باشند كه بخورند و در خانِهاي مردم بگدائي افتند سهل است كه منافقان چون ايشان را بي رياست و بزرگي ببينند تلافي خونهائي كه پدر ايشان ريخته بود از آنها بكنند و مال ايشان را بغارت ببرند چنانكه يزيد كرد و گفت :
ليت اشياخي ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل
لاهلوا و استهلوا فرحاً ثم قالوا يا يزيد لاتشل
لست من خندف ان لمانتقم من بنياحمد ما كان فعل
تا آخر ابيات كه بزرگان خود را كه در بدر كشته شدند صدا ميكرد كه كجايند كه ببينند كه من چگونه تلافي كردم از اولاد احمد صلي الله عليه [ص 40] و آله و چنانكه ابوبكر روز بعد جميع مال ايشان را جلو گرفت كه پدر شما ارث نداشت و اهل بيت او را در دو ساعت مستأصل و پريشان كردند و يكي را در بر پهلو زدند و تازيانه زدند و كشتند و يكي را ريسمان بگردنش كردند و كشيدند و آخر بشمشير ستم فرقش را شكافتند و يكي را بزهر جفا جگرش را خستند و يكي را بانواع مصيبتها و بلاها مبتلا كردند و مردانشان را كشتند و زنانشان را اسير كردند و شهر بشهر گردانيدند و اول سري كه در اسلام بنيزه رفت سر فرزند و خويشان او بود و هر يك هر يك از اولاد او را چنانكه ميداني كردند و هر يك را بطوري شهيد كردند و خمس ايشان را قطع كردند تا حال همه را مبتلا بسؤال بكف كردهاند حال بيا انصاف بده كه هيچ كس چنين سلطنتي و بزرگي ميكند جميع ملتهاي عالم اقرار بحكمت اين بزرگوار دارند آيا راضي هستند كه همه او را حكيم بدانند و امت او او را لغوكار و پوچكار اعتقاد كنند و آيا اين همه خواري و ذلت ظاهري شد براي اولاد او مگر بجهت غصب خلافت ايشان و گردانيدن سلطنت از خانه ايشان پس ببين كه آيا ممكن است كه اين مرد سلطان اين قدر نفهمد و حكمت نداشته باشد و از اين قدر سخن كوتاهي كند كه در ملأ عام بگويد كه بعد از من سلطنت با فلان كس است از اهل من والله انصاف ندارند و پيغمبرشان را از همه كس نادانتر انگاشتند خدا لعنت كند ايشان را كه در پريشاني بر روي خانواده پيغمبر خود باز كردند و هنوز پيغمبرشان در ميان بود غسل نداده و كفن نكرده جستند بسقيفه بنيساعده و خلافت و رياست را غصب كرده و آنقدر بدين خود بياعتنا بودند كه پيغمبر خود را از ميان برنداشته جستند بغصب خلافت و هنوز كفنش از آب غسلش تر بود كه پهلوي دخترش را شكستند و خانهاش را آتش زدند و طفلش را سقط كردند [ص 41] و مالشان را غارت كردند نه اين است كه اينها انتظار مردن را براي پيغمبر خود ميكشيدند تا كفرهاي باطني خود را آشكار كنند و آيا پيغمبر اين قدر نميدانست كه اينها چنين ميكنند تا خلافت را در خانه خود بگذارد و سلطنت را براي ابن عم و فرزندان خود بگذارد تا عزتشان بر جا باشد خدا شاهد است كه بر بطلان مذهب اين منافقان همين اوضاع و احوالشان كافي است حاجت بآن نيست كه من آيه و حديثي بياورم بهمين ظاهر ايشان نگاه كنيد پس از براي منصف معلوم شد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله امر خلافت را بي نص نگذاشته و البته كوتاهي در امر عيال خود نكرده چگونه عيالي كه بنص قرآن و اجماع مسلمين دوستي ايشان واجب است و حرمتشان لازم و با وجود نص اينها چنين كردند ببين اگر نص نبود چه ميكردند .
فصل - باجماع مسلمانان ابوبكر بنص پيغمبر صلي الله عليه و آله خليفه نبود و همچنين عمر و عثمان و ساير خلفاي بنياميه و بنيعباس و هيچكس از مسلمانان ادعا نكرده كه اينها بنص خليفه بودهاند پس خلافت اينها باطل و از درجه اعتبار ساقط است هر كس را مردم نصب كردند مردم هم ميتوانند عزل كنند و بدليلهائي كه گفتيم ظاهر شد كه مردم نميتوانند خليفه نصب كنند و باجماع مسلمانان اينها معصوم نبودند پس خلافتشان باطل است و باجماع مسلمانان اينها داناتر مردم نبودند پس خلافتشان بيمصرف و پوچ بود پس چون اينها همه پوچ شد مذهب شيعه برقرار شد زيرا كه مذهب همين دو قسم است شيعه و سني چه ميشود كه سني فِرقِهاي بسيار باشند لكن همه ابوبكر را خليفه ميدانند و عمر و عثمان را پس چون مذهب سني باطل شد جميع مذهبهاشان باطل است و ديگر زحمت فرقه فرقه را نميكشيم و زحمت بدوستان نميدهيم [ص 42] پس حق منحصر شد با كساني كه اميرالمؤمنين و نور الله في العالمين و سيد الكونين و ناموس الثقلين علي بن ابيطالب صلوات الله عليه و علي اخيه من قبل و علي اولاده الطيبين الطاهرين و شيعته الانجبين را خليفه و جانشين پيغمبر صلي الله عليه و آله ميدانند وانگهي كه اين طايفه قائل باينند كه آن بزرگوار بنص حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله خليفه بوده و جمع كثيري از سنيان كه بحد تواتر ميرسد نص روايت كردهاند و خبر روز غديرخم داخل متواترهاي عالم است و شيعه و سني بآن اعتقاد دارند و در كتابهاي خود نوشتهاند و ثابت بودن نص غديرخم مثل ثابت بودن روز عاشورا و قتل سيدشهداست كه شك و شبهه در آن نمانده و نيست و شيعيان مدعي عصمت هستند و جميع آن شرطها كه گفتيم در حضرت امير صلي الله عليه اعتقاد دارند و روايتها نقل ميكنند و آيِهاي قرآن بر اين معني دارند كه شيعه و سني همه قبول دارند كه آن آيِها در شأن حضرت امير عليه السلام و ذريه اوست و بفضائل و مقامهاي او جميع شيعه و سني و ساير فرقِها اقرار دارند و معجزها از آن بزرگوار نقل ميكنند و حديثها و خطبهها و علمها از آن بزرگوار مروي است حتي آنكه سنيان نوشتهاند و جميع علمها را منتهي بآن بزرگوار كردهاند كه هر استاد علمي علم خود را از آن بزرگوار گرفته است و امر آن بزرگوار در حقيت واضحتر است از آفتاب وانگهي كه شيعه و سني بر خلافت آن حضرت اعتقاد دارند و اجماع بر خلافت او دارند و او را امام واجب الاطاعه ميدانند و هيچكس در اسلام شك در اين ندارد كه او امام واجب الاطاعه هست نهايت سنيان ابوبكر و عمر و عثماني را هم اعتقاد دارند بطلان آنها كه معلوم شد پس حضرت امير بنص خدا و رسول و اجماع مسلمين و دليل عقل ميبايد خليفه [ص 43] باشد و بود پس اوست جانشين پيغمبر صلي الله عليه و آله بدون اشكال و منبعد هم باز دليلها انشاء الله خواهد آمد و اگر نه اين بود كه اين كتاب عاميانه و فارسي بود هرآينه دليلها ذكر ميكردم از خود قرآن تا حق ايشان را در قرآن مشاهده كني و در ساير جاها نوشتهام و از قرآن استخراج كردهام لكن بكار اين كتاب نميخورد و لكن لابد بايد قدري اشاره در اين كتاب بكنم شايد كساني كه قدري ملائي دارند محتاج باشند پس اولي آنكه خالي نباشد از دليل از قرآن في الجمله پس فصلي ديگر عنوان كنيم بجهت دليل قرآن و حديث .
فصل - در قرآن دليلهاي بسيار است بر خلافت حضرت امير عليه السلام و ساير ذريه ايشان و لكن مختصري در اينجا ذكر ميشود مختصرتر از همه آنكه خدا در قرآن ميفرمايد كونوا مع الصادقين يعني با راستگويان باشيد پس مأموريم از جانب خدا كه با راستگويان راه رويم و با ايشان باشيم در اعتقاد و در دنيا و آخرت بجهت آنكه مطلق ميفرمايد و قيدي نفرموده است و باجماع شيعه و سني حضرت امير صادق است در جميع احوال خود و در دين و اعتقاد خود و اما امر ابوبكر و عمر و عثمان خلافي است بعضي آنها را صادق ميدانند بعضي نميدانند بلكه چيزهاي ديگر ميگويند پس معلوم شد كه هر گاه ما با حضرت امير باشيم باجماع مسلمانان عمل باين آيه كردهايم و عاصي نيستيم و اما اگر با او نباشيم احتمال ميرود كه درست كرده باشيم و احتمال ميرود كه خطا كرده باشيم حال آدم عاقل راه راست يقيني را ميگذارد و براه شبهه برود پس اين آيه دليل واضحي آساني است براي مسلم كه هيچ شبهه برنميدارد و يكي ديگر آنكه باجماع شيعه و سني و ظاهر [ص 44] آيه اين آيه در اهل بيت پيغمبر نازل شده است كه انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيراً يعني خداوند ميخواهد كه از شما اهل بيت هر صفت بدي را دور كند و شما را پاك كند از هر صفت بدي و باجماع شيعه و سني اهل بيت پيغمبر آل عبا هستند كه اين آيه وقتي نازل شد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله در عباي خود حضرت امير و فاطمه و امام حسن و امام حسين را گرفت و پيغمبر فرمود اينها اهل بيت منند و شيعه و سني در اين خلاف ندارند و ابوبكر و عمر و عثمان از اهل بيت نبودند و حسنين و فاطمه و امير از اهل بيت بودند بلاشك و خدا ايشان را باين آيه معصوم خواسته است بجهت آنكه كسي كه از جميع صفات بد پاك باشد معصوم است و جميع عجزها و جهلها و معصيتها و اخلاق ناشايست همه صفات بد است پس خدا ايشان را از جميع صفات بد پاك كرده است پس حق با ايشان است و ايشان با حقند بلاشك و تو چون با معصوم و مطيع معصوم باشي ديگر چه غم داري برو هر جا كه معصوم ميرود و باجماع شيعه و سني ابوبكر و دو برادرش معصوم نبودند بلاشك پس با معصوم بودن راه نجات است و با غير معصوم مظنه هلاك است پس راه نجات در تولاي علي بن ابيطالب و پيروي اوست و باز خدا ميفرمايد تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علي الكاذبين يعني بيائيد بخوانيم پسرانمان را و پسرانتان را و زنانمان را و زنانتان را و نفسهايمان را و نفسهايتان را تا آخر و شيعه و سني اتفاق دارند كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله امام حسن و امام حسين و حضرت فاطمه و حضرت امير را برداشتند و با نصاري خواستند مباهله كنند و پسران حسنين بودند و زنان فاطمه و نفسها حضرت امير پس حضرت امير بنص قرآن نفس پيغمبر بود [ص 45] و شيعه و سني در اين مطلب هيچ شك ندارند پس مادام كه نفس پيغمبر صلي الله عليه و آله در ميان هست كسي ديگر را شايسته نباشد كه بر نفس پيغمبر مقدم شود وانگهي كه اين آيه آيه سابق را شرح كرد و اهل بيت را نشان داد كه اهل بيت زن است و فرزند و خود شخص است و نفس شخص پس ايشان اهل بيت طاهر معصوم ميباشند پس كسي را شايسته نيست كه بر ايشان مقدم شود و غير از اين آيِها بسيار است كه صريح است بر مطلب و لكن اينجا جاي آن نيست و ما يك فايده بخصوص در اين باب نوشتهايم و از قرآن از آيهاي بسيار بيرون آوردهايم بطور ظاهر بدون تأويل پس از قرآن آشكار شد كه امير سلام الله عليه بر حق است و هر كس با او باشد با حق است و راه راه خداست و اما حديث خبر غديرخم است كه شيعه و سني بحد تواتر روايت كردهاند و كتابها در خصوص روايتهاي آن نوشتهاند سنيان و هيچ سني انكار آنرا ندارد مگر جاهل باشد كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند من كنت مولاه فهذا علي مولاه يعني هر كس من مولاي اويم علي مولاي اوست و در اين حديث كسي نتواند شبهه كند كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اين را در روز عيد غدير فرموده است و همچنين كه فرموده اي علي تو بنسبت بمن چناني كه هرون بموسي بود و معلوم است كه هرون خليفه و جانشين و برادر موسي بود و در اين خلاف نيست كه حضرت امير برادر پيغمبر شد روزي كه عقد برادري بستند باري احاديث آنقدر هست كه عالم را پر كرده و فضيلتهاي حضرت امير كتابهاي شيعه و سني را پر كرده است پس چه حاجت كه من طول بدهم آنرا يك سني بد نگفته گفته فضائل علي را دوستانش پنهان كردند از ترس و دشمنانش پنهان كردند از عداوت و در مابين اين دو پنهاني آنقدر بيرون آمد كه [ص 46] عالم را فرو گرفت و امر اميرالمؤمنين عليه السلام اوضح از آن است كه كسي بخواهد حال ديگر شرح بدهد و واقعاً نزديك بآن است كه سوء ادب باشد ديگر در اين ايام كسي اثبات خلافت كند براي حضرت امير عليه السلام چرا كه امر ايشان مثل آفتاب واضح شده است پس بجهت خالي نبودن كتاب همين قدر كافي است براي منصف .
فصل - اعظم دليلي كه در اين مقام و ساير مقامهاي دين و دنيا و آخرت بكار مؤمنان و طالبان دين ميآيد دليل تقرير است كه باعتقاد حقير در جميع مراحل كافي است و از جميع دليلها براي عالم و جاهل قويتر است پس عرض ميكنم در كليه امر وصايت و امامت بعد از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه چون طالب حق و دين نظر كند باين عالم كه خداوند اين عالم را چگونه بحق خلق كرده است بطوري كه بهيچ وجه در اصل خلق باطلي نيست و مجموع اين عالم بر نهج حكمت و صواب است بطوري كه هر گاه عقلهاي سليم و فطرتهاي مستقيم باين عالم نظر كنند ميدانند كه چنان محكم خلقت شده است كه از آن محكمتر و مضبوطتر بعقل احدي درنميآيد و ميبينند كه اگر يك سر مو اين عالم بر غير اين وضع بود خلل داشت و در حكمت نقص بود و ميداند كه در اين حكمت محكم محال است كه اين خلق ضعيف جاهل را بي حاكم فصل و بي عالم عدلي بگذارد چرا كه اين خلق محتاجند بچنين كسي و از آنچه پيش عرض شد معلوم شد كه اين صفت كه علم و عصمت و حكم باشد در ظاهر خلقت كسي نيست كه مردم آنرا بينند و خلاف نتوانند كرد بلكه صفتي است باطني و خدا بايد آنرا اظهار نمايد و تعيين فرمايد پس از اين جهت تعيين بزرگ در هر مقام با خدا شد و كار رعيت نيست [ص 47] كه بتوانند بزرگي شناخت پس از اين جهت كه بايستي خداوند تعيين فرمايد در حكمت قرار شد كه خداوند پيغمبران برگزيند و امامان نصب فرمايد و تعيين نمايد و كرده است و كوتاهي در حكمت نشده است البته لكن تعيين خداوند دو مقام دارد يكي تعييني كه خداوند در ملكوت خود تعيين او را بفرمايد و او را برگزيند و يكي تعيين خدا در ميان خلق و شناسانيدن او بخلق اما تعيين اول دخلي باين مسئله ما ندارد اما تعيين دويم كه تعريف خدا باشد آن تعيين تقرير خداوند است و معني تقرير آنست كه خداوند عالم چيزي را ثابت و دايم بدارد و آنرا فاني و باطل نفرمايد پس هر چيزي را كه خداوند تقرير فرمود و آنرا باطل نكرد ما ميفهميم كه حق است و در قسمت دويم كتاب تفصيل مسئله تقرير گذشته است و حاجت باعاده نيست پس هر كس را كه خداوند عالم تقرير فرمود با وجود علم و اطلاع او بر آن و قدرت او بر آن و حكمت او در ملك عالم ما ميفهميم كه حق است و بتقرير خداوند مطمئن ميشويم و اين اعظم دليل پيغمبران است بر امتهاشان و قرآن خدا هم مشحون بآن است و در قرآن در چندين جا بيان فرمود و اگر نه اين بود قبيح بر خدا لازم ميآيد كه خدا اثبات باطل نمايد و وجه بطلان آنرا آشكار نفرمايد و آنوقت خلق را عذاب كند كه شما چرا نفهميديد كه اين باطل است اين بعينه مثل آنست كه خلق را عذاب كند كه شما چرا خدا نبوديد و غيب نميدانستيد و خلق معرفت براي خود نكرديد و اين نهايت قباحت را دارد اگر نسبت بخدا بدهيد مثل آن است كه بگوئيد كه خدا آب خلق نميكند و بخلق ميگويد شما چرا آب نجستيد و نان نميآفريند و ميگويد چرا نان پيدا نكرديد حال چيزي را كه خداوند پنهان از ادراك ما كرده باشد ما چگونه ميتوانيم آنرا بر خود آشكار كنيم و بكنه او برسيم حال اگر بطلان باطل را [ص 48] خداوند در ملك خود آشكار كرده بطوري كه فهم مردم برسد حجت برپا ميشود و ميگويد كه من باطل بودن آنرا آشكار كردم چرا از عقب باطل رفتيد و اگر بهيچ وجه باطل بودن باطل را آشكار نكند كه مردم بفهمند نميشود كه حجت بر خلق گيرند كه چيزي را كه من پنهان كرده بودم چرا شما نفهميديد پس چيزي كه خدا آشكار كرده ما آنرا ميتوانيم فهميد و جايز است در عدل كه خلق را بآن تكليف كنند و اما چيزي كه هوش ما بآن نميرسد در عدل روا نبود كه ما را تكليف كنند بتغيير وضع الهي و بظاهر كردن آنچه خدا او را مخفي خواسته است و اگر خود او را مخفي نخواسته بود آنرا آشكار ميفرمود پس هر كس را كه خدا باطل بودن برايش فاش كرد از هر راه كه هست ما آنرا باطل ميدانيم و هر كس را كه خداوند باطل بودنش را آشكار نكرد و عيبي و نقصي از هيچ راه از او بروز نداد ما ميدانيم كه او حق است و تولاي او لازم و پيروي او حتم اين مسئله از توحيد است تا ارش خدش كه آخري حدهاي خداست بظاهر و اگر اين عصا را بگيري و با اين عصا راه روي هرگز برو نخواهي افتاد و در جميع مسائل نجات آخرت و دنيا خواهي يافت حال چون با اين دليل نظر كني بامر كساني كه بعد از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ادعاي دين و ايمان و رياست و خلافت كردند بطور بداهت خواهي يافت كه ديگر شك و شبهه نخواهي ديد حال بنظر خدائي نظر كن ببين از آن طرف ابوبكر و عمر و عثمان و معويه و خلفاي بنياميه و بنيعباس ادعاي خلافت پيغمبر صلي الله عليه و آله كردند اما خلفاي بنياميه و بنيعباس كه فسق و فجور و جهلشان و خبثشان و ظلم و جورشان عالم را فرو گرفته كه نه شيعه و نه سني و نه ساير ملتها و مذهبها كه تاريخنويس بودند و احوال عالم را مينوشتند [ص 49] در اين مسئله خلاف دارند پس اينها كه نميشود كه خليفِهاي خدا باشند در زمين و آن خليفه كه تا حال ما بدليل و برهان بيان كردهايم اينها باشند و اما معاويه و سه برادرش كه شيعه و سني اتفاق دارند كه اينها معصوم نبودند و داناتر امت نبودند و جميع علوم را نميدانستند و نصي از خدا و رسول بر آنها نشده است و هيچ كس در اين مسئله خلاف ندارد و اگر يك نص ضعيفي بر آنها يا بر يكي از آنها ميداشتند عالم را پر ميكردند و بحد تواترش ميرساندند و لكن ندارند بزرگ و كوچك سني باين مسئله اعتقاد دارند پس بطور يقين خدا امر آنها را باطل كرد و بهيچ وجه آبادي براي كار آنها نگذارد و بطوري كه شنيدي اصل ملت و مذهب از دست ايشان بيرون رفت و در اسلام نماندند چه جاي ايمان و حقيت در خلافت و همچنين هر يك از تابعين آنها كه بر فساد امرشان مطلع بودند و ياري آنها را كردند جميعاً كافر شدند و چون با آن دليل كه عرض شد و با آن چشم باين طرف نظر ميكني ميبيني كه جمعي ديگر ادعا دارند كه حضرت امير خليفه پيغمبر است صلي الله عليه و آله و شيعه و سني اقرار باين مسئله دارند و او را خليفه ميدانند لكن چون باطل بودن سنيان ظاهر شد پس قول آنها از حيز اعتبار بيرون رفت و باقي ماند قول شيعه و آنها قائل باينند كه حضرت امير خليفه است بنص خدا و رسول و سنيان و شيعيان آن نصها را بطور تواتر روايت ميكنند و انكاري در آن ندارند و علاوه بر اين خود آن حضرت مدعي خلافت بلافصلي بود و داراي فضائل و مقامات بينهايت و بنص قرآن معصوم بود و نفس پيغمبر بود و بروايتهاي بيشمار صاحب معجزه و كرامات بود و دوست و دشمن بفضل او اعتقاد دارند و در هر خيري و سابقهٔ و فضلي او را مقدم و كامل در آن ميدانند و او مدعي امامت بود و شيعه هم او را [ص 50] امام گفتند و روايات روايت كردند و كتابها نوشتند و عالم را پر كردند و بر همه اينها خدا مطلع و آگاه بود و همه در پيش روي او و با وجود اينها امر او را باطل نكرد و بطلان براي او آشكار نكرد و روز بروز بر نور و قدرت و قوت امر او افزود و دليلها و برهانها بر زبان و دهان مردم از براي او آشكار كرد آيا با وجود اين ميشود كه امر او بر باطل باشد و احتمال ميرود كه خللي در امر او باشد و هر كس بعد شبهه كند خدا را درست نشناخته و بر وضع حكمت اطلاع ندارد بلكه از حيز عقلا بيرون و در زمره سفيهان داخل خواهد شد بلكه همين دليل را درباره ساير ائمه هم جاري ميكنم بعد از اينكه كليةً دانستي كه در هر عصري حجتي و حاكمي معصوم ضرور است حال چون نظر ميكني هيچ ملتي نميگويند كه دنيا خالي از حجت نيست و هميشه حجت معصوم در ميان هست مگر اثنيعشري پس بعد از اينكه معلوم شد كه دين پيغمبر صلي الله عليه و آله ناسخ دينهاي عالم است پس اوصيا بايد از او در ميان عالم باشند و اوصيائي كه در اين دين ادعا شده است و در اسلام ظاهر شده است كه هستند ائمه اثنيعشرند كه شيعه ادعا دارند كه همه بنص خدا و رسول بودند و ادعا دارند كه همه در علم و فضل سوا هستند و علمها و معجزها از ايشان بتواتر نقل ميكنند و نصها بر امامت ايشان در كتابهاي خود روايت كردهاند حتي آنكه شيخ حر عاملي كتابي جمع كرده است كه آنرا اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات ناميده است و آن دو مجلد است و مشتمل است بر زياده از بيستهزار حديث و سندهاي آنها نزديك هفتادهزار سند ميشود و نقل كرده است آن را از كتب خاصه و عامه و از سيصد و هشتاد و هشت كتاب از شيعه و سني روايت كرده است چنانكه در امل الآمل ذكر كرده است پس با وجود اين همه معجزات و نصها كه [ص 51] يك عالم از علماي شيعه جمع كرده باشد و خود ايشان هم بطور بداهت ادعاي امامت كردند و خود را از جانب خدا امام و واجب الاطاعه ميدانستند و در هر عصري پادشاه آن عصر با ايشان دشمن بود و در صدد خاموش كردن نور ايشان بود و بقوت سلطنت از اطراف علماي سني و يهودي و نصراني و مجوسي و كَهَنه و جادوگران را از براي ايشان جمع ميكردند كه شايد بتوانند امر ايشان را فاسد كنند و هر يك از ايشان در عصر خود مبتلا بودند بعداوت سلطان و جميع سنيها و همه سعي در خاموش كردن نور ايشان داشتند و آخر نتوانستند بهيچ طوري امر ايشان را فاسد كنند ناچار ايشان را شهيد ميكردند و اگر ميتوانستند كه امر ايشان را فاسد كنند ايشان را هرگز نميكشتند چنانكه ساير بنيهاشم و اولاد پيغمبر را كاري نداشتند مگر كسي كه خروج ميكرد و ايشان كه ادعاي خروجي نداشتند مگر ادعاي امامت و چون آن را نتوانستند باطل كرد ايشان را كشتند و اگر ميتوانستند كه امامت ايشان را باطل كنند باطل ميكردند و شيعه از دور ايشان ميرفتند و حاجت بكشتن نبود باري مقصود تقرير خداست كه اگر ادعاي ايشان بر باطل بود و طريقه شيعه در ادعاشان باطل بود و نوع اين نصها و معجزها باطل بود خداوند ميبايست امر ايشان را باطل كند و براي خلق آشكار كند با وجودي كه اين اسباب را فراهم آورده است كه اگر كسي بر باطل باشد يك ساعت زيست نميتواند كرد و با وجود اين شيعه و سني بر فضل و علم و قدرت و قوت ايشان اعتقاد دارند و در كتابهاي خود نوشتهاند و همه نهايت تعظيم و تكريم از ايشان كردهاند و ايشان را افضل و اعلم و اتقي و اورع عصر خود ميدانند حال ببين ميشود كه امر اينها بر باطل باشد و اگر بر باطل بود ميبايست خدا امر ايشان را باطل كند و من بحجت زميني نميگويم كه كسي فكر كند مبادا [ص 52] مردم مسامحه كردند يا بزور علم آنها بر مردم غالب آمدند يا سحري يا شعبدهٔ داشتند بلكه بحجت آسماني ميگويم كه خدا ديگر از هيچيك اينها عاجز و بر هيچيك اينها جاهل نيست و هرگز خدا تصديق باطل نميكند و حق را نميپوشاند و خلاف حكمت نميفرمايد پس بدليل تقرير و تصديق خدا ثابت شد بر مؤمن كه اين بزرگواران حجت خدا بودند و همه معصوم و مطهر بودند و از جانب خدا هاديان خلق بودند و باين دليل كه عرض شد ساير مذهبهاي شيعيان كه اثنيعشري نبودند از قبيل كيساني و زيدي و واقفي و فطحي و اسمعيلي و غيره همه باطل شد چرا كه امر هر دوازده امام بدليل تقرير ثابت شد و حكم هر يك حكم ديگري است و بهر دليل كه امر حضرت امير ثابت ميشود امر هر يك هر يك ائمه بهمان دليل ثابت ميشود چرا كه همه مدعي امامت و نص و معجز بودند و براي همه نصوص روايت شده و معجزات بيشمار از همه منقول است و علمها از همه منقول است پس خدا همه را تقرير فرموده است و امر هيچيك را باطل نكرده بلكه روز بروز مذهب اثنيعشري را قوت داده و ساير مذهبها را منقرض و تمام فرموده و ثابت شدن هر امامي دليل باطل بودن طريقه آن قومي است كه بآن اعتقاد نداشتهاند پس همه مذهبهاي شيعه باطل است مگر طريقه اثنيعشري و اين دليل دليلي است كه ديگر نميتوان در آن خدشه كرد و باعتماد خدا و تصديق خدا دين گرفتهٔ و بتصديق او روز قيامت او را ملاقات ميكني و در چندين جا از كتاب خود اين مطلب را فرمايش كرده است از آن جمله فرموده است كه ان الله لايصلح عمل المفسدين يعني خدا اصلاح نميكند عمل مفسدان را و ميفرمايد ان الباطل كان زهوقاً يعني باطل هلاك ميشود و غير آن از آيات بسيار مثل لايفلح الظالمون و لايفلح الساحرون و غير اينها پس چون امر روزافزون ائمه اثنيعشر [ص 53] ساعت بساعت در زيادتي است و احدي از حكام و سنيان كه همه اعدا عدو ايشان بودند امر ايشان را نتوانستند باطل كرد بلكه نقصي در امر ايشان گرفت بلكه چيزي خلاف عصمت از ايشان نقل كرد دانستيم كه ايشان حقند و تو بدان كه اگر اين سنيان و خلفاي بنيعباس يك سر سوزن از ايشان نقص ميديدند آنرا بحد شياع و تواتر ميرساندند و در جميع روايات و كتابهاي خود ثبت ميكردند چنانكه هر جزئي جزئي امرها را ثبت كردند و اين امر امري بود كه همهشان هم سعي داشتند كه بطلان امر ايشان را ثابت كنند از فقهاشان و قاضيانشان و خطيبان و امامانشان همه نهايت عداوت را داشتند چرا كه ميدانستند كه آنكه روزشان را سيه كند ايشانند و ميدانستند كه امر ايشان دوامي دارد و آن قدر احاديث در فضل آلمحمد عليهم السلام خودشان ميدانستند كه نهايت نداشت پس با وجود اينها يك سر سوزني خلاف عصمت از ايشان كسي نقل نكرد بلكه همه در نهايت عزت و حرمت اسماء ايشان را در كتاب نوشته و فضائل ايشان را ذكر كردهاند حتي ناصبيان ايشان نتوانستهاند كه بيانصافي كنند پس از اينجا بفهم كه عداوت خلفاي بنياميه و بنيعباس و جميع مجتهدين و خطيبان و امامان سنيان از براي ظهور امامت آلمحمد عليهم السلام از براي ضعيفان رحمتي شد و هر چند خواستند كه امر ايشان را باطل كنند امر خود را باطل كردند ،
چراغي را كه ايزد برفروزد هر آنكس پف كند ريشش بسوزد
پس اين دليل را بگير و از جميع دليلها غني بشو چرا كه در هر دليلي حرف ميتوان زد مگر در اين دليل و والله كه همين دليل امر ما را هم بر مردم ثابت ميكند چنانكه در قسمت چهارم خواهد آمد انشاء الله لكن مردم غافلند از اين دليل شريف و اگر اين دليل را پيشنهاد خود كني در هيچ مسئله در نخواهي [ص 54] ماند و بحقيقت هر چيز خواهي رسيد پس چون ديديم كه خداوند امر اين دوازده امام را تصديق فرمود و امر ايشان را روز بروز قوت داد و خلاف دعواي ايشان امري از ايشان ظاهر نشد بلكه امرهاي بسيار مطابق دعواي ايشان از ايشان بروز كرد از علمها و معجزها در ملأ عام مثل حضور حكام و خلفاي بنياميه و بنيعباس علي رؤس الاشهاد بطوري كه همه كس مشاهده ديدند سهل است كه خلفاي بنيعباس علماي ساير ملتها را كه جمع ميكردند كه ايشان را عاجز و ذليل كنند و ساحران را حاضر ميكردند كه ايشان را شايد بسحر عاجز كنند و با وجود اين از ايشان اموري چند ظاهر ميشد كه همه عاجز و ذليل ميشدند و حجت خداوند آشكار ميشد و حجت كفر و نفاق ذليل و خوار ميگرديد پس كدام تصديق خداوند از اين قويتر و كدام دليل از دليلهاي عالم از اين ظاهرتر است بر حقيت طريقه اين بزرگواران پس اگر در عالم در هر دليلي بهمين اكتفا كني ترا كفايت ميكند و بحق ميرساند چه در امر نبوت و چه در امر ولايت و چه در امر ركن رابع و چه در ساير امور دين و اين طريق دليل طريق دليل پيغمبران و امامان است و طريق يقين و هدايت است .
فصل - چون دانستي از آنچه ما در اين كتاب مقدم داشتيم و بيان نموديم از آنكه خداوند جل شأنه برتر است از آنكه بادراك ظاهر و باطن ديده شود و احدي از خلق باو برسد حتي پيغمبران و امامان يا ملئكه مقربان يا غير ايشان زيرا كه ماسواي خداوند همه حادثند و مخلوق و خداوند قديم است و از صفات خلايق منزه و مبرا و هيچ شباهت بخلق خود ندارد پس هيچ كس او را مشاهده نتواند كرد و از او نتواند فهميد و بطوري كه پيش ذكر كرديم خلق محتاجند بدانستن [ص 55] رضاي خداوند و غضب او چرا كه در اين علم بقاي ايشان است و در جهل بآن هلاك و فناي ايشان است و چون مناسبت مابين ايشان و خدا نيست نتواند شد كه آنها خدا را ببينند و از او بشنوند پس ممكن نشد كه باين طور عالم بتكليف خود شوند لهذا در حكمت واجب شد كه خداوند كساني بيافريند كه آنها صاحبان نفوسي باشند پاك و مبرا و منزه از آلايشهاي خلقي كه سبب حجاب آنها شده از علم خير و شر و از دانستن حقيقت چيزها تا آنكه آنها بخلق الهي بتوانند احاطه بچيزها بهم رسانند و چيزها را مشاهده كنند و خير و شر را بفهمند و آنچه سبب بقاي خلق و فناي ايشان است بدانند و اين نتواند شد مگر آنكه آنها عدول باشند و ظلم در وجود آنها راه نداشته باشد و مقصود ما از عدالت نه اين معني است كه ساير عوام ملاها ميگويند بلكه مقصود ما آن است كه قطب و مركز عالم باشند و دل كل مخلوق باشند زيرا كه دايره وجود عالم را ناچار است از مركزي كه آن مركز مايل بهيچ سمت نباشد و از صفات هر سمتي منزه و مبرا باشد و بجهت اين منزهي آئينه سرتاپانماي صفات الهي باشد آيا نميبيني كه دايره افق را في المثل چهار جهت است يكي جهت مشرق كه صاحب طبع گرمي و خشكي است و يكي جهت جنوب كه صاحب طبع گرمي و تري است و يكي جهت مغرب كه صاحب طبع سردي و تري است و يكي جهت شمال كه صاحب طبع سردي و خشكي است و هر نقطه از اين دايره كه در جهتي افتاده است آن طبع البته بر آن غالب است مگر آن نقطه كه مركز اين دايره باشد كه آن نه شرقي و نه غربي و نه جنوبي و نه شمالي است و هيچ يك از اين طبعها بر آن غالب نيست پس باين واسطه در نهايت اعتدال است پس چون اين مثل را دانستي ميگويم كه معتدل حقيقي در ملك خداوند آن كسي است كه مايل بطبع هيچ مخلوق [ص 56] نباشد و قطب و قلب و مركز جميع ماسوي باشد و اين اعتدال حقيقي در كسي صورتپذير نيست مگر در يك نفر كه او يگانه كل ملك است و فرد است و آيت و علامت يگانگي و فردانيت خداست در تمام ملك از براي جميع خلق چنانكه دل تو نخبه و خلاصه كل بدن تو است و از صفت صفرا و سوداء و بلغم و دم بيرون است و آيت يگانگي روح است در بدن تو و از اين جهت آئينه سرتاپانماي روح است در بدن تو و كاشف اسرار و نماينده انوار اوست از براي كل اعضا پس چنين كسي را ما عادل حقيقي ميگوئيم و او را محل نظر خداوند از كل مخلوق ميخوانيم و او را غوث و پناه كل اعضاي عالم تو ميدانيم و چنين عادلي در تمام ملك جز يك نيست و آن خاتم پيغمبران و اول موجودات است چنانكه دل اول عضوي است كه خلق ميشود و فيض باو ميرسد و آخر عضوي است كه از حركت ميافتد و اما ساير امامان پس جهات آن دل ميباشند و جلوهاي او هستند و اما ساير پيغمبران و اوصياي ايشان هر يك از نزديك و دور بقدر رتبه و مقام خود ايستادهاند مجملاً تا خلق عادل نباشد محل نظر خداوند و آئينه اسمها و صفتهاي او نتواند بود و خزينه علم او نتواند شد پس هر آنكس عادل است او مشاهده اسرار خلق را ميتواند كرد و هر كس ظالم است يعني از مركز بسمتي ميل دارد و حجاب طبع آنكس او را محجوب كرده است پس او نتواند مشاهده حقيقتهاي خلق را بنمايد پس از اين جهت خداوند ميفرمايد بئس للظالمين بدلا مااشهدتهم خلق السموات و الارض و لا خلق انفسهم و ماكنت متخذ المضلين عضداً يعني ظالمان بدند نشان ندادم بايشان خلق آسمان و زمين را و نه خلق نفسهاي ايشان را و نبودم من كه گمراهان را بازوي خود قرار دهم پس از اين آيه معلوم شد كه ظالمان مشاهده خلق آسمان و زمين را نكردهاند و مشاهده خلق نفوس [ص 57] را ننمودهاند و عادلان مشاهده كردهاند و اگر چنان بود كه عادلان هم مشاهده نكرده بودند نميفرمود من بظالمان نشان ندادم بلكه ميفرمود من باحدي نشان ندادم وانگهي كه در قرآن ثابت است كه در هر امتي شاهدي هست و در چندين آيه اين را ميفرمايد پس آن شاهدان عادلان باشند چرا كه ظالمان نتوانند شاهد شد چنانكه در آيه ديگر ميفرمايد لاينال عهدي الظالمين يعني عهد من بظالمان نرسد و در آيه ديگر ميفرمايد ان الله لايهدي القوم الظالمين يعني خدا ظالمان را هدايت نكند پس معلوم شد بنص كتاب و دليل حكمت كه ظالم محجوب است از ديدار حقايق چيزها چرا كه پرده طبع چشم او را پوشانيده است آيا نميبيني كه آتش محجوب است از فهم آب و پرده گرمي و خشكي چشم او را پوشانيده است و نميتواند بفهمد كه سردي و تري چون است و حالش چيست و همچنين آب از ديدار آتش كور است و از فهمش دور پس ظالم كه بيك طرف افتاده است نميتواند كه حقيقت چيزها را بفهمد و همان صفت خود را درك تواند كرد و از صفت خود و همشكل خود بيرون نتواند رفت پس واجب شد كه در خلق عادلان باشند كه آنها حقيقت چيزها را بفهمند و نظرشان حق باشد و خطا در ادراك آنها راهبر نباشد تا آنچه بقلب ايشان برسد وحي الهي باشد و سخن نگويند مگر بوحي و حركت نكنند مگر باراده خداوند كه در قلب ايشان بجهت اعتدالشان سكنا كرده است و آن عادلان پيغمبران و امامان باشند و هيچ كس از ظالمان باين پايه و رتبه نرسد و از اينجا فهميدي كه چنين امري باختيار و شوري و اجماع نشود و اگر روح و نفس كسي از اين مقام هست كه هست احتياج باجماع و شوري ندارد و اگر نيست كه نيست و اجماع و شوري او را باين مقام نرساند چنانكه ابوبكر مكرر ميگفت كه من با وجود علي بهتر از شما نيستم و عمر ميگفت كه اگر علي نبود عمر [ص 58] هلاك ميشد و رسوا ميشد پس معلوم شد كه پيغمبري و امامت خلقتي است و ميبايد شخص از روز اول براي اين كار مخلوق باشد و در عالم ذر اين مقام را داشته باشد و اين مقامي نيست كه شخص به بسياري عبادت ظاهري اين دنيا و زهد لايق اين مقام شود پس اين امر باطني است كه غير خداوند عالم كسي اين امر را نداند و آن شخص را نشناسد پس از اين جهت بايد بر وجود ايشان نصي و دليلي قرار دهد تا مردم او را بآن نص و دليل بفهمند و بشناسند اما نص كه فرمايش حجت سابق است بر حجت لاحق چنانكه عيسي فرمود به بنياسرائيل كه من بشارت ميدهم شما را برسولي كه بعد از من ميآيد نامش احمد است و مثل نصي كه حضرت اول موجودات و خاتم كاينات محمد صلي الله عليه و آله بر حضرت امير فرمودند در روز غديرخم و اصل روايت باجماع شيعه و سني صحيح است كه شك ندارد و لكن سنيان در معني آن نادرستي ميكنند و بر عوام خودشان تلبيس ميكنند و آن نص آنست كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند روز غديرخم كه آيا من سزاوارتر بشما از شما نيستم همه گفتند بلي پس فرمود كه هر كس من آقاي اويم علي آقاي اوست خدايا دوست دار هر كس او را دوست دارد و دشمن دار هر كس او را دشمن دارد و فرمود جاي ديگر كه نسبت علي بمن نسبت هرون است بموسي يعني چنانكه هرون خليفه موسي بود و برادر موسي بود همچنين علي خليفه من است و برادر من است و همچنين نصهاي بسيار فرمود و همچنين حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام نص فرمود بر حضرت امام حسن عليه السلام و همچنين حضرت امام حسن بر امام حسين عليهم السلام و همچنين هر امامي بر امام بعد از خود نص فرمود و شيعيان آن نصها را روايت كردهاند و بحد تواتر است حتي آنكه شيخ حر عليه الرحمه كتاب [ص 59] در آن خصوص نوشته است و بيستهزار نص و معجزه از ايشان روايت كرده است وانگهي كه اجماعي شيعيان است كه هر امامي نص بر امام بعد از خود كرده است و اين طريق نص است و مقصود از اين فصل ذكر احوال معجزه بود و اينها همه مقدمه بود پس مقصود آن بود كه چنين كسي را از جانب خدا دليل ضرور است و سبب آنست كه اگر چه نص كفايت ميكند لكن نص كافي است براي آن جماعت كه شنيدهاند و يقين كردهاند اما اگر كسي نشنيده باشد يا يقين نكرده باشد نص براي او كفايت نميكند و حجت بالغه براي او برپا نميشود پس از اين جهت خداوند از براي هر امامي و پيغمبري معجزها قرار داده است كه هر گاه كسي نص حجت سابق را نشنيده باشد باين معجز هدايت بيابد و حجت خدا از براي او قائم شود و در حقيقت حجت بي معجز نتواند شد چرا كه اگر نفسش نهايت اعتدال ندارد و ظالم است نتواند مشاهده حقيقت اشيا نمايد و اگر معتدل است بطوري كه بمقام قطبيت و قلبيت رسيده است پس آئينه سرتاپانماي اسمها و صفتهاي خدا شده است و محل مشيت او گرديده است چنانكه در حديث قدسي است كه اي پسر آدم من خدائي هستم كه ميگويم بچيزي بشو ميشود تو اطاعت كن مرا در آنچه تو را امر كردم تو را بگردانم مثل خود بگوئي بچيزي بشو بشود و همچنين ميفرمايد كه بنده تقرب ميجويد بمن بواسطه نافله گذاردن تا من او را دوست ميدارم پس چون او را دوست داشتم چشم بيناي او شوم و گوش شنواي او گردم و زبان گوياي او باشم و پاي پوياي او باشم اگر مرا بخواند اجابت كنم و اگر نخواند از خود ابتدا كنم پس حجت خدا كه بمقام اعتدال رسيده باشد خود دست خدا باشد و محل مشيت او باشد چنانكه دل تو بجهت صفا و منزه بودن از آلايش اعضا محل ارادِهاي روح است و دست تواناي [ص 60] اوست و چشم بيناي او و گوش شنواي او و زبان گوياي او و پاي پوياي او و روح هر ارادهٔ كه در عالم اعضاي تو دارد بواسطه دل آنرا ابراز ميدهد و بآن جاري ميسازد نه اعضا را بسوي او راهي بغير از دل است و نه روح را بسوي ايشان بابي بغير از دل است و معلوم است كه كارهاي روح همه معجزه است بنسبت باعضا و جميع اعضا از كارهاي دل عاجزند و همچنين كارهاي خدا را خلق عاجزند و نتوانند جفت آنرا آورد و مانند آن كرد و جميع كارهاي خدا در آن حجت جلوه كند و از او آشكار گردد و بر دست او جاري شود زيرا كه اوست آئينه مشيت خدا و محل جلوه اسمها و صفتهاي خدا نه او بسوي خلق راهي بغير از آن قرار داده و نه خلق را بسوي خدا راهي بغير از آن است پس حجت بي معجز نتواند شد و لامحاله هر كس پيغمبر و امام باشد صاحب اعمالي كه كل خلق عاجز از آنند باشد و لكن مرتبه حجتهاي خدا مختلف باشد مانند دل تو و مانند حواس ظاهره و باطنه تو آيا نميبيني كه دل تو همه كارهاي روح را اظهار كند و هيچ كار را فروگذاشت نكند اما چشم تو همان بينائي روح را بروز دهد و گوش همان شنوائي را و زبان همان چشيدن را و بيني همان بوئيدن را پس همچنين باشند حجتهاي خدا كه دل كه مقام حجت كبراي خدا را دارد و فاتح و خاتم است صاحب همه معجزهاست كه هيچ شأني از شؤن مشيت خدا را فروگذاشت نكند و اما ساير پيغمبران مانند باقي چشم و گوش و زبان و بيني باشند پس از اين جهت هر يك صاحب معجزهاي معين بودند و اما حضرت خاتم النبيين صلوات الله عليه و آله صاحب معجزهاي بسيار بودند بقدر شؤن مشيت خدا چرا كه قلب كلي عالم است و آئينه سرتاپانماي مشيت خداست و اما ائمه طاهرين صلوات الله عليهم چون نفس پيغمبرند صلوات الله عليه و آله پس ايشان هم صاحب [ص 61] جميع معجزات باشند پس از آنچه عرض كردم شايد فهميدي كه نميشود امام بي معجزه باشد و معجزه براي كسي باجماع و شورٰي پيدا نشود و كسي آئينه مشيت خدا بشورٰي نشود و اين بخشي است از خداوند عالم و فضلي است كه بهر كس ميخواهد ميدهد و لكن قوم را حسد بر آن راه داشت كه از محلهاي مشيت خدا دوري كردند و امر را باشتباه بر عوام كالانعام گذراندند و لكن خداوند هر كس را كه ميخواهد هدايت ميفرمايد و بمطلب ميرساند پس چون فهميدي كه امامت بي معجزه نميشود امامت جميع مدعيها باطل شد چرا كه باجماع امت و باقرار خود خصم آن بُتها صاحب معجزه و كرامت نبودند و هرگز از ايشان خلاف عادت مردم بلكه خلاف عادت پستترين مردم بروز نكرد بلكه مدعي علم تنها هم نبودند و عجز ايشان و اجتهادشان در دين خدا عالم را پر كرده است و مخالفين هم باين مطلب اقرار دارند بلكه ابن ابيالحديد كه يكي از علماي سني است ميگويد در سبب آنكه خلافت ابوبكر و عمر پيش رفت و كسي بر ايشان ياغي نشد و بر حضرت امير ياغي شدند ميگويد سبب آن بود كه علي هرگز خلاف شرع نميكرد و مردم طاقت شرع را نداشتند ياغي ميشدند و اما ابوبكر و عمر خلاف شرع بجهت مصلحت ملكي ميكردند و هر طور صلاح دنيا را ميديدند عمل ميكردند حال ببين كه خود سنيها چه اقرار ميكنند پس حالت خلفا حالت فساق امت بود چه جاي مؤمنين پس چنين اشخاص چگونه صاحب معجز و امام توانند بود حال ببين كه شبهه در حق ميماند والله طالب ديني نميبينم مگر قليل قليل و اما ساير مردم گاهي كه بسر دماغ ميآيند يا مصلحتي اقتضا ميكند اسم ديني ميبرند و بمحض سخن ميگويند حق مشتبه مانده يا مشتبه ميماند يا من مجاهده كردم چنين فهميدم يا غير اينها كه همه محض ظاهر لفظ پوچ بيمعني است كه گاهي بتفنن يا [ص 62] مصلحت يا خوشصحبتي و خوشمشربي و خود را از اهل ذوق بقلم دادن و از عرفا و سالكان گرفتن حرفها ميزنند و راه نرفته فرضها ميكنند كه اگر چنين باشد مردم چه كنند يا اگر چنان شود امر مشتبه ميماند والله حجت خدا بر همه كس تمام است و همه كس آزمايش شدند چون روز قيامت شود و اين خوشمشربيها خاك شده باشد ميبينند چگونه در سر دست ايشان ميماند و همه آزمايش شده با حجت بالغه حيران و سرگردان ميمانند ، چونكه جد آمد رود هزل و مزاح ، پس تا جان داريد اي برادران بجد در طلب دين بكوشيد و بجهت تفنن از عقب او نرويد و آنرا اهم مطالب خود قرار بدهيد و اين را هم بدانيد كه در امر نجاري مثلاً اموري چند هست كه بر نجاران ابداً مشتبه نشود زيرا كه هزار دفعه ديدهاند و تجربه كردهاند و علانيه مشاهده نمودهاند و شك و شبهه در آن امر نخواهند كرد و اما غير ايشان در آن امر حيرانند مثلاً نجار ميداند كه فلان چوب قابل آن هست كه فلان چيز را بآن ساخت و فلان چوب نميشود و قابل اين نيست و در آن شك ندارد اما كسي كه در آن علم وقوفي ندارد مشتبه است براي او كه آيا ميشود يا نميشود و اگر يكي از روي غرض بگويد ميشود و يكي از روي غرض بگويد نميشود اين بيچاره حيران و سرگردان ميشود و متردد ميماند و اما نجار كه في الجمله ربطي در علم نجاري داشته باشد ابداً برايش مشتبه نميشود چرا كه از اهل خبره است و ابداً برايش مشتبه نميشود كه چوب بيد لايق چرخ گاو آس نيست و چوب سخت ضرور دارد و اگر هزار نفر اختلاف كنند بخاطر او شبهه نميشود و همه را سفيه ميشمارد حال عزيز من كساني كه هرگز در غم دين نيستند و هرگز در آن مشقي و فكري و تدبري نكردهاند و در سالي عمري يك دفعه بفكر يك مسئله دين ميافتند ميبينند كه [ص 63] مردم در اين مسئله حرفها زدهاند و نميفهمند صاحب غرض كيست و چه ميگويد و بيغرض كيست و چه ميگويد البته حيران ميشود هر چيزي مشقي دارد مداومتي دارد تعليمي و تعلمي استادي دارد شروطي از بيغرضيها و انصافها و ترك عادات و طبيعتها و شهوتها و غضبها و ملحديها دارد بعد از اينكه شخص از اهل دين شد چنانكه شخص از اهل نجاري ميشود ديگر براي او مشتبه نميشود لكن مردم ميخواهند كه مثلاً در تمام عمر خود در دفترخانه يا نوكري يا كاسبي يا زراعت و در سر ده و قنات و صحرا باشند يكدفعه اتفاقاً يكي از ايشان كه خيالش او را واداشت هيچ امري براي او مشتبه نماند و همه را بفهمد تو ببين كدام كار دنيا اين طور شده آيا محسوسات اين طور هست كه معقولات باشد اگر اين مطلب را بسيار طول دادم معذورم داريد كه سينهام از دست مردم زمانه تنگ است .