كتاب مبارك ارشاد العوام جلد سوم
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه
درود نامعدود معبودي را سزاست كه لواي آفرينش را در ساحت هستي افراخت و ستايش بري از آلايش پيغمبري را رواست كه بنور التفات خود عرصه وجود را منور ساخت و بر آل اطهارش كه زنگ كفر را از آئينه كائنات پرداختند و بر پيروان پاكانش كه سر از قدم نشناخته در ميدان ترويج طريقتشان تاختند و دور شوند از رحمت بيپايان خدا كساني كه ايشان را نشناختند و تيغ انكار بروي ايشان آختند .
و بعد چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابرهيم كه چون فارغ شدم از نوشتن دو جلد از كتاب ارشاد العوام در اصول عقايد و قسمت توحيد و نبوت آنرا نوشتم خواستم بحول و قوه خداوند عالم ابتدا كنم بنوشتن جلدي ديگر در قسمت سيوم آن كه در امامت است و اميدوار از فضل پروردگار چنانم كه چنانكه لطف خود را دريغ نفرمود تا آنكه آن دو جلد را بر حسب دلخواه بانجام رساندم باز لطف خود را شامل سازد تا اين جلد را نيز بانجام رسانم و اميدوارم كه مرا محافظت فرمايد از خطا و لغزش تا آنكه نگويم جز آنچه رضاي او در آن است و ننويسم مگر آنكه دوستي او متعلق بآن است و چون در اين جلد هم مطلبهاست پس آنرا در چند مطلب بيان مينمائيم :
[ص 3] مطلب اول در معرفت ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين و معرفت مقامات ايشان و بعضي از فضائل آن بزرگواران كه ممكن است در اين كتاب ذكر كردن آنها .
مطلب دويم در ذكر بعضي از اسرار شهادت سيدشهدا سلام الله عليه و مصيبتها و محنتها كه بر ائمه طاهرين عليهم السلام وارد آمده است .
مطلب سيوم در ذكر اسرار رجعت آلمحمد است عليهم السلام بطوري كه در اين كتاب ممكن است و اميدوارم كه هر يك را در اين مجلد بطور دلخواه خداوند عالم ببركت آلمحمد عليهم السلام بر قلمم جاري فرمايد .
در معرفت ائمه طاهرين سلام الله عليهم و معرفت مقامات ايشان و بعضي از فضائل آن بزرگواران كه ممكن است در اين كتاب ذكر كردن آنها و چون اين مطلب مشتمل است بر پنج مقصد پس پنج مقصد عنوان ميكنيم و در هر يك فصلهاي بسيار قرار ميدهيم ان شاء الله .
در ثابت كردن امامت ائمه طاهرين بدليلهاي ظاهر واضح كه بر هيچ عاقلي پوشيده نماند و هر كس پا بر حق نگذارد علانيه بهبيند كه حق با اين بزرگواران بوده و هست پس در اين مقصد چند فصل است :
فصل - بدانكه در قسمت نبوت دليلهاي بسيار آوردهام كه همه در امامت هم جاري ميشود و اگر انصافي باشد ديگر احتياج بدليل نيست ولي بجهت خالي نبودن اين قسمت هم از دليل قدري دليل بايد بياورم و لكن هوش و گوش خود را جمع كن تا بفهمي چه ميگويم و بعد خيانت با نفس خود مكن و سعي در [ص 4] هلاكت خود منما و انصاف بده تا هدايت يابي بدانكه هر عاقل صاحب هوش كه در اين عالم نظر كند و فكر نمايد ميبيند علانيه كه اين عالم بر نهج حكمت و صواب است بطوري كه عقلهاي حكما و فكرهاي علما در آن حيران مانده است كه چگونه اين عالم بر اين طور حكمت است كه خلل در اركانش نيست و عبث و لغو در آن راه ندارد و در هر ذرهٔ از آن چندين هزار حكمت است كه ساعت بساعت عقل حكما و فهم علما بآنها ميرسد و در هر سالي و قرني بعضي از حكمتهاي آنها را ميفهمند و چه بسيار از حكمتهاي اين عالم كه هنوز بر حكيمان يگانه و عالمان فرزانه پوشيده مانده است و جميع آنها اقرار بعجز از فهم حكمت بسياري از اوضاع اين عالم را دارند و تفصيل اين مطلب را در قسمت اول كتاب قدري بيان كردم رجوع كن تا بفهمي و چون در اين عالم فكر كنيد و حكمت و نظم قدرت خدا را مشاهده و علانيه بهبينيد كه خداوند در اين عالم هيچ دردي نيافريده مگر آنكه دواي آنرا آفريده و هيچ حاجتي نيافريده مگر آنكه چاره او را خلق كرده براي هر گرسنگي سيري و هر تشنگي سيرابي و هر زني را مردي و همچنين هر چيزي را كه آفريده ضد آنرا هم آفريده كه اگر در عالم چيزي ميبود و ضد آن نميبود جميع مردم هلاك ميشدند آيا نميبيني كه اگر در عالم همه گرمي بود كه هيچ سردي نبود تلف ميشدند و اگر سردي بود كه گرمي نبود همه ميمردند و اگر گرسنگي بود و اسباب سيري نبود همگي برطرف ميشدند و همچنين باقي چيزهاي عالم پس ميدانيم كه حكيمي چنين كه اخلال بامر حكمت جزئي نكرده اخلال بامر حكمت كلي نميكند پس چون در عالم جهل خلقت فرموده است و از اول كه مردم را خلقت فرموده جاهل خلقت كرده و امر ايشان نميگردد مگر بعلم پس بايد علما و دانايان و حكيمان و فيلسوفان [ص 5] در هر عصر بيافريند تا دواي جهالت مردم باشند و جهل مردم را برطرف كنند و اين از همه رفع حاجتهاي ايشان لازمتر است بجهت آنكه مردم دفع هر مضرتي را از خود بعلم و فهم كنند پس علم دواي همه دردهاي مردم است و عالم از هر چيز در دنيا واجبتر است پس چون يافتيم كه وجود دانايان در حكمت لازم است ميدانيم كه حكيم قادر هرگز اخلال بامر حكمتي چنين نميكند و امري را كه باين واجبي است فروگذاشت نميفرمايد و اگر نميخواست مردم زيست كنند هرآينه ايشان را خلق نميكرد پس چون خلق كرده و همه اسباب زيست ايشان را آفريده بآنكه واجبتر است هرگز اخلال نميكند پس از اين جهت در هر عصري دانايان و حكيمان كه پيغمبران و امامان باشند آفريده تا مردمي را كه همه جاهل از مادر تولد ميكنند تعليم كنند و علم منفعت و مضرت چيزهاي عالم را بايشان بياموزند تا چون از مضرتها دوري كنند و منفعتها را بكار برند باعث زيست ايشان بشود و تا مدتي كه مقدر است زيست نمايند و چون اين دليل را بداني ميفهمي كه چنانكه هر گاه در عصري خداوند آب آفريند و تشنگاني چند باشند و در عصر ديگر تشنگان باشند و آب نباشد آب زمان گذشته به تشنگان آينده نفع نخواهد كرد و تشنگان آينده خواهند مرد پس چگونه ميشود كه در عصري جهال باشند و علما نباشند و ايشان زيست نمايند حاشا كه چنين چيزي ممكن باشد از آفتاب روز شب را نفعي نيست و از ماهتاب شب روز را در هر وقت ضروريهاي آن وقت بايد باشد پس در هر عصر عالمي از جانب خداوند ضرور است كه در روي زمين باشد تا از نور او و علم او مردم هدايت يابند و هر كس هر گونه جهلي كه دارد شفاي خود را از آن شفاخانه خدا يابد پس از اين جهت در هر عصر كه پيغمبري هست اوست عالم آن [ص 6] عصر و در هر عصر كه پيغمبري نيست بايد حامل علم در ميان مردم باشد تا چاره درد مردم بشود و آن امام است بطوري كه خواهي فهميد پس از اين جهت زمين هرگز خالي از حجت نشود و در اين فصل ما همين قدر ميخواهيم كه اقرار كني كه در هر عصر در روي زمين عالمي ضرور است كه مردم بآن رجوع كنند و نفع و ضرر خود را از آن دريابند و اين قدر از آنچه گفتيم اينجا و پيشتر معلوم شد پس زمين خالي از حجت نيست البته حال ديگر اگر مردم رجوع بآن عالم نكنند و علم از آن عالم درنيابند تقصيري از حكمت حكيم نيست نميبينند كه خدائي كه تشنگي خلق كرده در حكمت بايست كه آب خلق كند كه رفع تشنگي مردم را بكند حال اگر مردم آب نخورند تا بميرند و حال آنكه آب در پيش روي ايشان باشد خود خود را هلاك كردهاند و تقصير بر خود ايشان است نه بر حكيم حال بهمين قياس كن پس خداوند عالِم آفريده كه رفع ناخوشي ناداني خلق را بكند حال اگر مردم درباره نفس خود كوتاهي كنند و تحصيل دانش از آن نكنند در حكمت كوتاهي نيست لكن مردم خود در حق خود كوتاهي كردهاند و حجتي بر خداوند ندارند و خدا حجت بر ايشان دارد پس بفهم آنچه را كه در اين فصل عرض شد و انصاف خود را بكار بر و با جان خود دشمني مكن .
فصل - باز عرض ميكنم كه چون پيش دانستهٔ كه خداوند عالم بنيآدم را شهري طبيعت خلق كرده است بطوري كه آن خاصيت كه در وجود ايشان است ظاهر نخواهد شد مگر آنكه بر گرد هم جمع آيند و در شهرهاي خود و دهات خود و ايل و قبيله خود بر گرد هم باشند و از حال هم آگاه باشند [ص 7] چرا كه ايشان را در اين عالم حاجتهاست از زراعت و چاه كندن و بافندگي و آسياب كردن و نان پختن و دوختن و صنعتهاي چوب و آهن و طلا و نقره نمودن و غير اينها از كسبها و كارها كه بايد هر كس بكاري در اين دنيا مشغول باشد و امر همه باين واسطه بگذرد و هر كسي گوشه كاري را بگيرد تا امر همه رواج داشته باشد كه اگر يك نفر بخواهد كه همه كارها را خودش بكند بتنهائي هرآينه همان روز اول خواهد مرد و بهيچ كار نتواند رسيد انسان را قياس بحيوان مكن حيوان لباسش بر تنش خلقت شده است و غذايش گياه زمين مقدر شده است و اولادشان طوري خلقت شدهاند كه بمحض تولد برميخيزند و خود شير ميخورند و چند روزي نميگذرد كه چرا ميكنند خلاصه اولادشان طاقت بيش از انسان دارد و در عالم هيچ كار جز چرا كردن و جماع كردن ندارند و اما انسان ابداً نميتواند مثل حيوان بي لباس بگردد و گياه زمين بخورد و اطفالشان را طاقت سرما و گرما نباشد تربيت ميخواهند و اگر كسي را بهبيني كه اتفاقاً بي لباس ميگردد و گياه زمين ميخورد بيك نفر كه بنيه داشته باشد امر كلي ملك تغيير نميكند ميبيني كه جمله مردم نميتوانند اين طور زيست كنند و اگر في المثل مردم اين طور زيست كنند اولادشان تربيت نشود و خود ايشان قوِّهاشان فاسد شود و اين همه اسرار كه در ماده انسان خلقت شده از قدرت بر صنعتها و علمها و كارهاي عجيب و غريب ظاهر نگردد و خدا خلق عبث نكرده و نميكند چون در ايشان قدرتها و علمها قرار داده بود و بايست اينها ظاهر شود و عالم تعمير شود پس مقدر شد كه اينها شهري طبيعت شوند و بر گرد هم آيند و از اين جهت ايشان را در عربي انسان گفتند يعني انس با هم دارند و حيوانات را وحشي گفتند يعني از يكديگر وحشت دارند و از انسان وحشت دارند [ص 8] و ميگريزند پس واجب شد كه اولاد آدم بر گرد هم باشند تا هر يك كاري براي باقي بكنند و هستي ايشان باين واسطه دوامي پيدا كند و تا منتهاي اجل خود زيست كنند و عالم را تعمير كنند پس چون اين را دانستي ميگويم كه چون بايست هر يك كاري را از پيش بردارند بايد هر يك طبعي و سليقهٔ مناسب كاري داشته باشند تا طبعش آن كار را قبول كند و الا آن كار را نتواند كرد از اين جهت ميبيني كه يكي طبعش محال است كه راضي شود كه خلا را پاك كند و يكي ديگر راضي ميشود و با نهايت خوشنودي آن كار را ميكند و همچنين يكي محال است كه جرأت كند كه بر عمارتهاي عالي برآيد و در آنجا عمارت كند يا در چاههاي بسيار گود درشود و آنها را بكند و يكي دارد با نهايت اطمينان دل آن كار را ميكند و هيچ بخاطرش تشويشي نميرسد و يكي ميبيني محال است كه طاقت آورد و دو ساعت در آفتاب گرم بايستد چه جاي آنكه كاري كند و يكي ديگر با نهايت خوشي در آفتاب گرم در بيابان بيل ميزند و زراعت ميكند و يكي محال است كه يك فرسخ پياده تواند رفت و يكي بقاصدي باطراف ميرود و از اسب تندرو تندتر ميرود و همچنين طبيعتهاي مردم مختلف است و در حكمت بايد هم مختلف باشد تا هر يك كاري كنند و كاري را از پيش بردارند و امر همه بگذرد پس از حكمت بالغه است كه جميع مردم محتاج بيكديگرند و بايد بر گرد هم باشند و رفع حاجت يكديگر را كنند پس بدا بحال آن كسان كه در دنيا وجود خود را از كاهلي بيمصرف كردهاند و نفعشان از هيچ راه بخلق خدا نميرسد و گوشه هيچ كاري را نميگيرند و تعميري در عالم نميكنند و حال آنكه ميدانند كه غرض همين بوده است چنانكه در قرآن ميفرمايد و استعمركم فيها يعني از شما خدا خواسته است كه عمارت [ص 9] زمين را بكنيد پس هر كس بايد سعي كند و گوشه كاري را بگيرد و خاصيت وجود خود را اظهار نمايد و ثمره خلقت خود را آشكار سازد باري پس چون طبايع مردم مختلف است و لامحاله بر گرد هم بايد باشند پس در ميان ايشان نزاع و غوغا پيدا شود و بر يكديگر بجهند و يكديگر را آزار كنند چرا كه طبيعتهاشان ضد هم باشد و هر يك خيالي و طبعي و مزاجي دارند وانگهي آن صفتهاي ديگر كه بجهت حكمتهاي ديگر در مردم خلقت شده و مردم آنها را بكارهاي ديگر ميبرند كه براي آنها خلقت نشده پس از اين جهت فساد كلي در گرد آمدن ايشان ميباشد و فساد كلي در تفرقه ايشان ميباشد و هيچ يك جايز نيست پس اقتضاي حكمت چنان شد كه چاره فساد را بفرمايد و چاره فساد آن است كه در ميان ايشان كسي را خلقت كند در هر وقتي تا آنكس بر ايشان مسلط شود و حاكم باشد بر ايشان و ايشان را از فساد و طغيان و غوغا منع كند و هر يك از ايشان كه طغيان بر ديگري ميكند كله او را بكوبد تا فرو نشيند و حدها و قصاصها در ميان مردم قرار دهد تا چشم مردم بترسد و فسادهاي خود را تمام كنند و صلاحهاي خود را آشكار نمايند تا همه بپاي هم زيست كنند و بمنتهاي اجل خود برسند و همه از هم تمتع و لذت برند و اين امر در امور شهر و جمعيت از جميع امور واجبتر است و اگر اين نباشد اين نفوس شريره بيك روز يكديگر را مثل درندگان پاره پاره كنند و بر زن و مال و حال يكديگر جهند پس در حكمت لازم شد كه در هر عصري بزرگتري بر مردم باشد كه نفس او بر همه غالب باشد و نفس همه مغلوب امر و حكم او باشد و اگر اطاعت او كنند جميع امور معاش ايشان درست شود پس معلوم است كه در هر عصري خداوند آفريده است پادشاهي عادل كه در ميان مردم بعدالت و انصاف حكم كند و مردم را براستي [ص 10] و درستي بدارد و هرگز خداوند اخلال بچنين امري نكرده و نخواهد كرد و هيچ عصري و شهري را از بزرگتري خالي نگذاشته و نخواهد گذاشت و از جانب حكمت او قصوري و تقصيري نيست حال اگر مردم كوتاهي كنند در اين خصوص و طغيان كنند و آن حاكم الهي را قبول نكنند بلكه بعلاوه آنرا بكشند و اذيت نمايند تقصيري در حكمت نيست و آن حاكم خدائي پيغمبران باشند در هر عصري و بعد از پيغمبران وصيهاي ايشانند كه بايد هرگز زمين از پيغمبر يا وصي پيغمبر خالي نباشد و حاكم زمانِ پيش بكار زمان بعد نميخورد بايد حكماً در هر عصري حاكمي مستقل باشد در ميان مردم و هنوز قصد تعيين اين حاكم را نداريم و ميخواهيم همين قدر برسانيم كه در هر عصر حاكم واجب است بعد كيست و چگونه است بعد از اين خواهد آمد پس انشاء الله در اين مطلب هم اشكال نماند كه خلق هميشه از جانب خدا وليّ ضرور دارند و خدا هم خلق كرده است ولي مردم خير در ايشان نيست هاي هاي چه ميشد كه مردم حاكم خدائي را مسلط ميكردند و راحت دنيا و آخرت را براي خود تحصيل مينمودند و اين بلاها را بر خود راست نميكردند والله مردم در اشتباهند و وسعت عدالت را نميفهمند كه چه قدر است و اين همه تنگي و ظلم را بر خود راست كردهاند و در سختي ميگذرانند و غافلند از اينكه اگر پادشاه عدل مستولي باشد چگونه خلق براحت ميافتند و عالم نظم ميگيرد باري آنچه خدا خواسته ميشود و همين قدر هم در اين فصل كفايت ميكند و اگر اين جاها باختصار سخن ميگويم سبب آنست كه اين قبيل دليلها در قسمت نبوت گذشته است و آنها كفايت اين امر را هم ميكند .
فصل - چون دانستي كه در هر عصر ميبايد عالمي باشد كه رفع جهالت مردم بشود [ص 11] و در هر عصر بايد حاكمي باشد كه رفع جور و تعدي از ميان مردم كند و مردم را از طغيان بازدارد پس عرض ميكنم كه چون اين امر از وضع الهي و حكمت است بايد اين خاصيت از او بطور كمال برآيد چنانكه خدائي كه آب را براي رفع عطش خلقت كرد بايد آب در آب بودن در نهايت كمال باشد و رفع عطش را بطور كمال بكند و چون آتش را براي پختن و سوختن آفريده بايد اين امر را در نهايت كمال داشته باشد و همچنين آنچه كه خداوند از روي حكمت در جائي و براي كاري قرار داده ميبايد در آن كار و در آنجا در نهايت كمال و خوبي باشد كه جميع خلق از حسن و كمال آن عاجز باشند و نتوانند بر آن نقصي بگيرند و كسي نتواند بگويد كه اگر طور ديگر بود بهتر بود پس چون حاكم و عالم از وضع الهي است بايد در نهايت كمال و حسن باشند پس بايد حاكم عدل باشد بطوري كه ابداً جور در آن نباشد و سر تا پا انصاف و داد و دهش باشد و نهايت قدرت و تسلط را داشته باشد و عالم بصلاح خلق و فساد خلق باشد تا مردم را بصلاح بدارد و از فساد بازدارد و بايد معصوم باشد و خودش از اهل فساد و طغيان نباشد كه اگر باشد خودش هم حاكمي ديگر ضرور دارد كه بر او حد برپا كند و او را تنبيه كند و اين خلاف حكمت است كه رفع فساد مردم نكرده مفسدي دستي براي آنها درست كنند پس بايستي كه آن حاكم معصوم و مطهر باشد از جميع جهات فساد و عالم باشد بجميع فسادها و صلاحهاي عالم تا خلق خدا را بعدالت بدارد و محال است در حكمت حكيم كه دزدي را بياورد يا فاسقي و فاجري را و بر خلق مستولي كند و فساد را اعظم نمايد پس اگر انصاف داشته باشي ميداني كه اين دليل كه عرض شد از اعظم دليلهاي حكمت است و دليل حقيقي است كه ميبايد در هر عصري [ص 12] حجتي از جانب خداوند در ميان مردم باشد و معصوم و مطهر باشد از جميع گناهان صغيره و كبيره و عالم باشد بهمه صلاح و فساد خلق تا خلق را براه صلاح بدارد و از راه فساد بازدارد و آنچه عرض شد دليلي است كه هيچ دليلي با آن برابري نميكند و هيچ شبههٔ آن را باطل نميكند مگر كسي پا بر روي عقل خود گذارد و آنرا انكار كند نعوذ بالله .
فصل - دليل ديگر بر وجوب بودن حجت عالم حاكم حكيم در هر عصري آنست كه هر كس در بنيه اين خلق نظر كند ميداند كه بعضي چيزها بمردم نفع دارد و سبب دوام ايشان است و بعضي چيزها بمردم ضرر دارد و سبب تلف مردم است و خرابي امر معاش ايشان و اين نفع و ضرر هم براي روح مردم است هم براي جسد مردم مثلاً چنانكه مشاهده ميبيني كه بعضي از غذاها هست كه بمردم ضرر دارد و بعضي هست كه بمردم نفع دارد و همچنين بعضي حركتها هست كه بجسد مردم ضرر دارد و بعضي حركتها هست كه نفع دارد و در اين خصوص كسي نميتواند شبهه كند حال همچنين بسيار صفات روحاني است كه بمردم ضرر دارد و بسيار صفات است كه بمردم نفع دارد مثلاً كبر و ظلم و حسد و بخل و اذيت خلق خدا و غير از اينها البته بمردم ضرر دارد و كسي نميتواند كه در اين خصوص شبهه كند و همچنين فروتني و عدالت و رضا بودن بقسمت خدا و سخاوت و ملايمت با خلق خدا و غير اينها بمردم نفع دارد و در اين هم كسي نميتواند شبهه كند و همچنين سلوك مردم با يكديگر بعضي سلوكها و معاملات هست كه البته سبب ريختن خونها و فساد در مال و اهل و عيال مردم است و بعضي سلوكها هست كه سبب نظم و التيام و تأليف دلهاست و سبب اجتماع و راحت و امنيت است پس چون در [ص 13] اين جمله و امثال اينها كسي نظر كند و در اين نظر كند كه مردم همه جاهل ميباشند و هيچ چيز از صلاح و فساد خود را نميدانند و همه نادان از مادر متولد ميشوند و در ناداني بزرگ ميشوند و با يكديگر بناداني معاشرت ميكنند پس خداوند حكيم كه جميع عالم را بحكمتي آفريده كه بقدر سر موئي در آن خلل يافت نميشود و كسي در سر موئي از آن نميتواند بگويد كه كاش غير از اين بود و اگر غير از اين بود بهتر بود مگر از روي جهالت پس چگونه ميشود كه خلق را بر اين جهالت بگذارد و تو ميداني كه ايشان هم قابل آنكه همه از خداوند عالم بخير و شر عالم شوند نيستند و همه از خدا نميتوانند بشنوند و قابل وحي آمدن بسوي ايشان نيستند پس نه وحي ممكن است كه بايشان نازل شود و نه خود دانايند بصلاح و فساد خود و نه ميتوانند كه بدون دانستن خير و شر خود زيست كنند و براحت باشند پس چگونه ممكن است كه خداوند كسي را در هر عصري در ميان مردم خلق نكند كه قابل وحي و الهام باشد از جانب خداوند تا علم خير و شر را باو وحي فرمايد و او بمردم برساند و چگونه ميشود كه اخلال باين امر عظيم فرمايد و حال آنكه اگر اين كار درست نشود جميع عالم گويا باطل و فاسد است و همه عبث و لغو خواهد بود پس در حكمت حكيم واجب شد كه در هر عصر كسي از جانب او در ميان مردم باشد كه او دو جهت داشته باشد يكي جهت آنكه وحي را فرا گيرد از خداوند عالم و يكي آنكه بمردم بتواند برساند و آن رابطه و وسيله باشد در ميان خلق و خدا و چنين كسي پيغمبران و امامان باشند كه در هر عصري هستند .
فصل - باز عرض ميكنم كه چون در اين عالم نظر كنيم ميفهميم كه اين عالم را [ص 14] صانع حكيم آفريده چنانكه پيش دانستهٔ و ميفهميم كه حكيمي چنين و عالمي چنين حركت لغو و بيفايده نميكند پس اين عالم را براي فايده خلق كرده است و معلوم است كه آن فايده حاصل ميشود اگر عالم بطوري باشد كه مناسب آن فايده باشد و اگر بضد آن باشد آن فايده بعمل نيايد و تا فايده محبوب كسي نباشد كار را براي آن نكند پس فايده خلق بايد محبوب و پسنديده خداوند باشد چنانكه در حديث قدسي ميفرمايد كه من گنج پنهاني بودم پس معرفت را دوست داشتم پس خلق را خلق كردم از براي معرفت و در قرآن ميفرمايد كه من جن و انس را خلق نكردم مگر براي عبادت كه مرا عبادت كنند و تو ميداني كه معرفت و عبادت محبوب خداست و عالم را بجهت محبوب خود خلق كرده تا محبوب او بعمل آيد و ظاهر گردد و تو ميبيني كه فايده چيزي بعمل ميآيد اگر آن چيز بر طور حكمت و صواب باشد يعني اگر آن چيز بطور خلاف حكمت باشد آن فايده از آن بعمل نيايد مثلاً تخت از براي نشستن است و فايدهاش آنست كه كسي بتواند بر آن نشست حال فايده آن بعمل ميآيد اگر تخت موافق حكمت باشد يعني پايِهاي آن مساوي و درست باشد و تختههاي آن مضبوط و محكم باشد كه اگر نه چنين باشد كسي نتواند بر آن نشست و آن فايده بعمل نيايد پس وقتي فايده اين عالم كه معرفت است بعمل ميآيد كه اين عالم بر نهج حكمت و صواب باشد و هر چيزي در محل خود به بهتر طوري باشد پس از اين قاعده شريفه معلوم شد كه خدا هر چه خلاف غرض او باشد از خلق اين عالم آنرا دشمن دارد و هر چه موافق غرض او باشد آنرا دوست ميدارد يعني حركتهائي را كه مانع پيدائي غرض اوست دشمن ميدارد و هر چه غرض او را آشكار ميكند آنرا دوست ميدارد چرا كه غرض خدا محبوب [ص 15] خداست و هر چه با محبوب او موافقت دارد آنرا دوست ميدارد و هر چه با محبوب او مخالفت دارد آن را دشمن ميدارد پس هر كاري از خلق كه حكمت و نظم عالم را باطل كند مبغوض خدا باشد و هر كاري كه حكمت و نظم عالم را برقرار دارد محبوب خدا باشد و اين محبوب و مبغوض را هيچكس جز خداوند نميداند چرا كه هر كس خالق اين عالم است دانا بحقيقتهاي اين عالم است و موافق و مخالف با حكمت را بهتر ميداند و هيچكس جز او نداند و معلوم است كه همه مردم قابل آنكه از خداوند عالم آنها را بشنوند و ياد بگيرند نيستند و ممكن نيست كه دانا برضا و غضب خدا گردند پس عقل سليم ميگويد كه واجب است در حكمت كه خداوند عالم كسي را آفريده باشد كه قابل آن باشد كه از خداوند عالم فيضيابي كند و عالِم برضا و غضب خدا گردد و بمردم برساند و صاحب دو جهت باشد يك جهت آنكه چنان صفائي داشته باشد كه عكس مشيت خداوند در آن افتد و يك جهت آنكه آن عكس و فيض را كه يافته بمردم برساند مانند آئينه كه هر گاه خواسته باشي نور آفتاب را در اوطاقي كه محجوب از آفتاب است ببري آئينهٔ در پيش آفتاب ميگيري كه عكس آفتاب در آن افتد و آنرا مقابل آن اوطاق ميداري كه از يك جانب نوريابي كند از آفتاب و از يك جهت نوربخشي كند باندرون آن اوطاق و معلوم است كه آن آئينه تا صفاي تمام نداشته باشد نميتواند از آفتاب نوريابي كند و تا سنگ نباشد و مناسبت بدر و ديوار از جهت غلظت نداشته باشد نوربخشي نتواند كرد حال همچنين بايد خداوند جماعتي را خلق كند كه از جهت باطن و دل خود چنان صفائي داشته باشند كه از خداوند عالم قابل نوريابي باشند و از جهت ظاهر خود و بشريت خود مناسبت با رعيت داشته باشند كه فيضبخشي كنند پس چنين كسي ميبايد در ميان خلق [ص 16] باشد البته و در اين شكي نيست و اگر گوئي كه اين طور كسي در يك عصر باشد كفايت ميكند كه از خدا بگيرد و تعليم مردم كند و ديگر حاجت نيست كه در هر عصري باشد گويم در آن مثل كه آوردم فكر كن آيا كفايت ميكند در روشن كردن آن اوطاق كه در يك عصري آئينه بوده باشد و بعد شكسته شده باشد و از ميان رفته باشد آيا آن اوطاق هميشه روشن خواهد بود حاشا بمحضي كه آئينه از ميان رفت آن اوطاق تاريك ميشود حال كفايت نميكند كه در يك زماني پيغمبري در ميان مردم باشد و از خدا بگيرد و بخلق برساند بعد بميرد و خلق عالم و دانا بمانند چرا كه علم خير و شر و ضرر و نفع و صلاح و فساد و رضا و غضب چيزي نيست كه يكدفعه كسي از خدا بگيرد و يكدفعه بخلق رساند بلكه ساعت بساعت صلاح و فساد خلق و ضرر و نفعشان تفاوت ميكند و دايم بايد كسي باشد كه از خدا بگيرد و بخلق برساند و هر پيغمبري بكار عصر خود ميآيد و عصر بعد را كسي ديگر ضرور است كه باز از آن علمها و فيضها بگيرد و بخلق برساند و براي اينكه خير و شر و صلاح و فساد ساعت بساعت تفاوت ميكند فصلي ديگر بايد عنوان كنم تا بينا شوي .
فصل - بدانكه خداوند عالم واحد و يگانه است كه در ذات او هيچ تعدد نيست و از براي ذات او حالتها و تغييرها نيست و ابداً حالي بحالي نشود و از آنچه هست كم و زياد نگردد و ذات او را صلاح و فساد نباشد و از چيزي ذات او فساد نيابد و از چيزي بعد از آن صلاح نيابد چرا كه قديم است و يگانه بد نگفته است شاعر :
آنكه نمرده است و نميرد توئي آنكه تغير نپذيرد توئي [ص 17]
پس ذات خدا را مفسده و مصلحتي نباشد و همه مصلحت و مفسده از براي خلق حادث متغير باشد و هر گاه بنظر عبرت نظر كني خواهي فهميد كه صلاح و فساد خلق چيزي نيست كه دايم بر يك قرار باشد چرا كه خلق اگر دايم بر يك حال بودند صلاح و فسادشان دايم بر يك نهج بود لكن چون خلق تغيير ميكنند صلاح و فسادشان نيز تغيير ميكند مانند مريض كه هر روزي صلاحش در يك دوائي و يك غذائي است و همچنين هر مريضي صلاح و فسادش غير صلاح و فساد آن مريض ديگر است يكي مرضش از گرمي است يكي از سردي يكي از رطوبت يكي از يبوست يكي مرضش در بالاي بدن است و يكي در وسط و يكي در اسفل پس هر كس را مرضي است و مرض ساعت بساعت در كم و زياد است و از حالي بحالي ميشود و از مرضي بمرضي منقلب باشد و مرضهاي خالص پيدا ميشود و مرضهاي مركب موجود ميگردد و هر مرضي در هر حالي دوائي و غذائي دارد و طبيب حاذق بايد مراقب احوال مريض باشد و هر ساعتي تدبيري بكند تا مرضش بصلاح آيد و رفع شود حال صحت خلق در نهايت قرب بخداوند است و در نهايت اعتدال ايشان است پس همين كه خلق از نهايت قرب بخدا دور افتادهاند و از كمال اعتدال منحرف شدهاند همه مريضند و خراب و فاسد و همه محتاج بمعالجه ميباشند و ساعت بساعت مرض خلق تغيير ميكند و حالي بحالي ميشود و هر يك آنها هم يك جور مرضي دارند آيا نميبيني كه چگونه اعراض از مردم ظاهر ميشود و چگونه هذيانها ميگويند و حركتهاي خلاف اعتدال ميكنند و فسادها از وجودشان ظاهر ميگردد از كبرها و عُجْبها و هرزگيها و ظلمها و اذيتها و بخلها و حرصها و حسدها و قتلها و زناها و لواطها و غير اينها و همه اينها آثار فساد و مرضهاي باطني مردم است چنانكه خدا ميفرمايد في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضاً [ص 18] يعني در دلهاي منافقين مرض و ناخوشي است خدا مرض آنها را زياد كند پس همين مرضهاي باطني است كه اين عرضهاي فاسد از آنها بروز ميكند و اين عالم را عفونت اخلاق و احوال آنها فرو گرفته است حال اينها معالجه ميخواهند و مريض خودش خودش را بر فرض طبيب بودن نميتواند معالجه كند چرا كه گفتهاند رأي العليل عليل پس براي اين مريضان لا بد است كه خداوند طبيبي خلق كند كه دانا باشد بجميع مرضهاي مردم و دواهاي ايشان و اين طبيب در هر عصري ضرور است چرا كه مرضهاي مردم حالي بحالي ميشود و ساعت بساعت تغيير ميكند و جماعتي تازه بدنيا ميآيند و همه جاهل متولد ميشوند و مريض بزرگ ميشوند و ساير مريضان ايشان را معالجه نميتوانند كرد پس در هر عصر طبيب جديدي زنده ضرور است كه مريضان تازه و قديمي را معالجه كند پس معلوم شد كه محتاج بتكليف مردمند و مردم مريضند و مردم محتاج بمعالجه ميباشند نه طبيبان و خالق ايشان پس از اين جهت محال است كه زمين خالي از طبيبان روحاني بماند با وجود مريضان چنانكه خالي از آب نميماند با وجود تشنگان و خالي از غذا نميماند با وجود گرسنگان و همچنين بفهم اين دليلهاي نغز را كه در هيچ كتاب باين واضحي نخواهي يافت .
فصل - بدانكه از براي حلال و حرام و مسئلِهاي فساد و صلاح و نفع و ضرر مردم نهايتي نيست چنانكه خلق و حالات و صفات ايشان را نهايتي نيست چرا كه هر كسي طور صلاح و فسادي دارد و هر حالي هم طور صلاحي و فسادي دارد پس احكام خدا را نهايتي نيست پس چون احكام را نهايتي نيست هر كس نتواند عالم شود باموري كه نهايت ندارد و نيست آن مگر كار [ص 19] معصوم مطهر كه خداوند او را كلي خلق كرده باشد و قلب او را عرش خود و سينه او را كرسي خود خلق كرده باشد تا آنكه سينه و دل او وسعت جميع آن علمها را داشته باشد آيا نميبيني كه در ميان رعيت از عالم بسيار علم و كم علم هيچيك وسعت جميع علوم را ندارند چنانكه اين مطلب را همه كس دانستهاند و جميع مردم ميدانند كه هيچكس عالم بجميع احوال خلق نيست پس واجب است كه خداوند در هر عصري معصومي خلق كند مطهر كه سينه او مخزن اسرار الهي و مهبط انوار ذو الجلال باشد تا حامل همه علمهاي خلق باشد و حاجت جميع خلق را بداند و صلاح و فساد ايشان را بفهمد و اين امر بايد پيش كساني باشد كه برگزيده خدا باشند از ميان خلق و صاحب اخلاق الهي باشند چنانكه بعد خواهد آمد و اين هم از اعظم دليلها است بر لازم بودن وجود حجتي در هر عصري و بدانكه بيانهاي من بعضي ببعضي بسته است و همه را بايد بخواني و بذهن خود بسپري تا از ميان آنها حق مسئله را بفهمي پس از آنچه عرض كردم معلوم شد كه كفايت نميكند كه پيغمبري در عصري بيايد و بعد از ميان برود و مردم بعد از او حامل دين او شوند چرا كه بحسب قابليت روزگار جميع علمهاي غير متناهي را نميتوان ذكر كرد از براي مردم اگر چه هزار سال كسي بگويد و في المثل اگر كسي هم بگويد مردم نميتوانند علم بهمه آنها بهم رسانند و آنرا چنانكه هست ضبط كنند و در آن تغيير و تبديل ندهند چرا كه مردم معصوم نيستند و هر كس معصوم نيست نميتواند سهو نكند و خطا ننمايد و فراموش نكند و احاطه بهمه علمها پيدا كنند و اگر بگوئي كه چنانچه علمهاي بحكمهاي خدا غير متناهي است از تو ميپرسيم كه آيا پيغمبر صلي الله عليه و آله همه را گفت يا نگفت اگر گوئي نگفت پس گفتهٔ كه پيغمبر صلي الله عليه و آله رسالت خود را نرسانيده و اگر [ص 20] ميگوئي رسانيده پس مردم ميتوانند كه آنچه بايشان رسانيده ضبط كنند و الا رسانيدن عبث بوده در جواب ميگويم كه اولاً پيغمبر صلي الله عليه و آله تكليف اهل عصر خود را ميرساند اما تكليف زمان بعد بر او نيست كه برساند و هنوز مردم آن زمان نيامده بكه برساند و كه را تكليف كند و تكليف تا روز قيامت جميع جن و انس و ملائكه و جماد و نبات و حيوان را بكه تعليم نمايد و كدام صحابي ميتواند كه اين همه را ضبط كند پس تكليف اهل زمان خود را ميرساند و اما از براي تكليف اشخاص بعد از اين بايد براي خود جانشيني كه در همه چيز جفت او باشد بگذارد و تكليف مردم را بآن بسپرد تا او تكليف اهل زمان خود را بگويد و تكليفهاي بعد از خود را بوصي بعد از خود بسپرد و همچنين و اين است كه خدا ميفرمايد انما انت منذر و لكل قوم هاد يعني تو اي پيغمبر خبركننده يا ترسانندهٔ و از براي هر قومي هدايتكنندهٔ هست كه آن امام باشد پس بنص محكم قرآن در هر قومي هدايتكنندهٔ بعد از پيغمبر هست و باز در قرآن ميفرمايد افمن يهدي الي الحق احق ان يتبع امن لايهدي الا ان يهدي يعني آيا كسي كه هدايت ميكند بسوي حق سزاوارتر است كه او را اطاعت كنند يا كسي كه هدايت نميكند يا هدايت نميشود مگر آنكه او را هدايت كنند پس بنص آيه قرآن بعد از پيغمبر هادي هست و او سزاوارتر است كه او را متابعت كنند و بايد همه خلق مطيع آن هادي شوند و آن هادي بايد دانا باشد بصلاح و فساد كل خلق و الا گمراهكننده بر او صدق ميكند پس از اينجا معلوم شد كه بايد هادي باشد و وجود همان هادي ابلاغ رسالت پيغمبر است و كفايت مردم را ميكند و آن هادي هم حفظ ميكند آنچه را كه آن پيغمبر ظاهراً بيان فرموده و آنچه را كه باو سپرده است پس بحثهاي تو همه تمام شد و چون كلام باينجا [ص 21] رسيد دوست ميدارم كه قضيهٔ از ابلاغ شريعت را از طريق سنيان از براي تو در اين كتاب ذكر كنم تا تو خود انصاف دهي و بهبيني كه دين چطور بايد باشد و تا قضيه را بتفصيل ذكر نكنم عبرت نخواهي گرفت و هيچ مطلبي باجمال حل نميشود پس بهتر همان است كه همان عبارت سنيان را فارسي كنم تا قدري عبرت بگيري پس فصلي ديگر عنوان ميكنم اما بچشم عبرت نظر كن و غرض و مرض را فرو گذار و باصل چشم فطرت خود نظر كن تا حق را بهبيني .
فصل - در كتاب فوايد مدنيه نقل كرده است از كتاب مواعظ و اعتبار كه تأليف كرده است آنرا تقيالدين احمد بن علي بن عبدالقادر كه يكي از علماي سنيان است كه گفته است در آن كتاب كه بدان كه چون خداوند عالم مبعوث كرد محمد صلي الله عليه و آله را پيغمبر بسوي همه مردم عربشان و عجمشان و همه آنها اهل شرك بودند و عبادت ميكردند غير خدا را مگر بعضي از اهل كتاب پس امر او با قريش بود آنچه بود تا آنكه از مكه هجرت كرد بسوي مدينه و صحابه در دور آن بزرگوار بودند هر وقتي بگرد او جمع ميشدند با آنكه همه گدا و كم روزي بودند و بعضي از ايشان در بازارها كاسبي ميكردند و بعضي از آنها باغبان بودند و در سر نخلستان خود بودند و گاه گاهي هر يك بخدمت پيغمبر ميآمدند در وقتي كه قدري فراغتي پيدا ميكردند از تحصيل روزي پس هر گاه كسي از پيغمبر صلي الله عليه و آله مسئله ميپرسيد يا خود ايشان حكم ميكردند بحكمي يا امر ميكردند بچيزي يا كاري ميكردند هر كس اتفاقاً حاضر بود ياد ميگرفت و هر كس حاضر نبود ياد نميگرفت آيا نميبيني كه عمر بن الخطاب نميدانست آنچه را كه ميدانست [ص 22] جبل بن مالك بن نابغه كه مردي از اعراب هذيل بود در مسئله ديه جنين و از جمله فتويدهندگان در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله بود ابوبكر و عمر و عثمان و علي و عبدالرحمن بن عوف و عبدالله بن مسعود و ابي بن كعب و معاذ بن جبل و عمار بن ياسر و حذيفة بن اليمان و زيد بن ثابت و ابودردا و ابوموسي اشعري و سلمان فارسي رضي الله عنهم پس چون مرد رسول خدا صلي الله عليه و آله و خليفه شد ابوبكر صديق متفرق شدند صحابه رضي الله عنهم پس بعضي از ايشان بجنگ اهل عراق رفتند و بعضي در مدينه ماندند با ابيبكر و هر وقت مسئلهٔ اتفاق ميافتاد هر چه ميدانست از كتاب و سنت ميگفت و هر چه نميدانست از صحابه ميپرسيد اگر آنها ميدانستند بگفته آنها عمل ميكرد و اگر آنها هم نميدانستند خود اجتهاد ميكرد در حكم پس چون ابوبكر مرد والي امت شد بعد از آن عمر بن خطاب و شهرهاي بسيار در زمان او مفتوح شد و صحابه بيشتر پراكنده شدند در آن شهرها و همين كه حكومتي پيش ميآمد در مدينه يا غير مدينه اگر صحابهٔ كه در آن شهر بودند از پيغمبر در خصوص آن مسئله چيزي ميدانستند حكم ميكردند و الا اجتهاد ميكرد امير آن شهر در آن مسئله و گاه بود كه در آن مسئله حكم از پيغمبر بود و لكن در نزد صحابه ديگر بود در شهري ديگر و ميدانست مدني آنچه مصري نميدانست و مصري ميدانست آنچه را كه شامي نميدانست و شامي ميدانست آنچه بصري نميدانست و بصري ميدانست آنچه را كه كوفي نميدانست همه اينها در حديث بود لكن هر كس شنيده بود ميدانست و هر كس نشنيده بود نميدانست پس بهمين طور صحابه متفرق بودند تا مردند پس تابعان ايشان بعد از ايشان ماندند كه هر جماعتي از آن تابعان در آن شهرها طلب علم كردند از آن صحابي كه در آن شهر بود [ص 23] و از حكم استاد خود تعدي نميكردند مگر در كمي از مسائل كه از صحابي ديگر اتفاقاً بايشان رسيده بود چنانكه اهل مدينه تابعان عبدالله بن عمر بودند در بسياري از مسائل و اهل كوفه تابعان عبدالله بن عباس بودند و اهل مصر تابعان عبدالله بن عمرو بن عاص بودند و همچنين پس بعد از اينكه تابعان مردند فقهاي شهرها پيدا شدند مثل ابوحنيفه و سفيان و ابن ابيليلي بكوفه و ابنجريح بمكه و مالك و ابنماجشون بمدينه و عثمان بستي و سوار ببصره و اوزاعي بشام و ليث بن سعد بمصر پس آن فقيهان هم بهمان طور تابعان حركت كردند و بطريقه استاد خود رفتند تا آنكه گفت چون هرون الرشيد بخلافت برخاست قضاوت را بابييوسف يعقوب بن ابرهيم كه يكي از اصحاب ابيحنيفه بود داد بعد از سنه صد و هفتاد پس تقليد نكردند شهرهاي عراق و خراسان و شام و مصر مگر فتواي قاضي ابويوسف را و همه اعتنا باو كردند و همچنين وقتي كه در اندلس حاكم شد حكم بن مرتضي بن هشام بن عبدالرحمن بن معاويه بن هشام بن عبدالملك بن مروان الحكم بعد از پدرش و لقبش منتصر بود در سنه صد و هشتاد مخصوص كرد خود را به يحيي بن كثير اندلسي و يحيي در پيش مالك درس خوانده بود و در پيش ابنوهب و ابيالقاسم و غيره و باندلس برگشته بود و رياست و حرمتي يافت كه غير او نيافته بود و همه فتواها رجوع بآن ميشد و پادشاه و عامه همه در درِ خانه او بودند و در جميع متعلقات اندلس همه تقليد او را كردند پس همه برأي مالك جمع شدند و پيش از آن تقليد اوزاعي را ميكردند و مذهب مالك در مصر مشهور بود تا آنكه شافعي محمد بن ادريس آمد بمصر با عبدالله عباس بن موسي بن عيسي بن موسي بن محمد بن علي بن عبدالله بن عباس در سنه صد و نود و هشت پس جماعتي از اهل مصر [ص 24] مصاحبت او را كردند از اعيان مصر و كتابهاي شافعي را نوشتند و برأي او عمل كردند و روز بروز قوت ميگرفت و امر او منتشر ميشد بعد از آن ذكر عقايد را كرد تا آنكه گفته است كه در دولت ايوبيه چندان ذكر ابوحنيفه و احمد بن حنبل نبود و در آخر آن دولت مشهور شد مذهب ابوحنيفه و احمد و چون زمان سلطنت بيبرس بندقداري در مصر شد چهار قاضي باز داشت شافعي و مالكي و حنفي و حنبلي و اين از سنه ششصد و شصت و پنج مستمر شد تا آنكه در جميع شهرها مذهب معروفي نماند مگر مذهب همين چهار نفر و اعتقاد اعتقاد اشعري بود و ساختند از براي كساني كه باعتقاد اشعري بودند مدرسها و خانقاهها و زاويها و رباطها در جميع مملكتهاي اسلام و عداوت كردند با كسي كه غير آن مذهب را داشت و انكار بر آن ميكردند و هيچ كس را قاضي نكردند و شهادت كسي را قبول نكردند و خطيب و امام نكردند و مدرس ننمودند كسي را كه مقلد اين چهار مذهب نبود و فقيهان اين شهرها در جميع اين مدت حكم كردند بوجوب متابعت اين چهار مذهب و تحريم هر مذهبي كه غير اين چهار بود و از آنوقت تا حال همه بر اين چهار مذهبند تمام شد كلام تقيالدين حال بيا بنظر عبرت در اين طريقه نظري كن و شكي در نوع اين حكايت نيست بجهت آنكه يقيناً مردم در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله همه اولاً طالب علم نبودند و همه ملا نبودند اولاً كه جمع كثيري از مسلمين اهل باديه و صاحب شتر و گوسفند بودند و ايلات بودند آمده بودند و اسلام آورده بودند و بعد رفته بودند در سر ايل خود و پيرو شتران و گوسفندان خود بودند در چمنها و چشمهها و بيابانها و كوهها و هر از بر تميز نميدادند و جمع كثيري هم از مردم تجار و پيلهور بودند و در شهرها و بازارها در گردش بودند هميشه و بعضي از مردم هم صاحبان صنعت [ص 25] و كسب بودند و در بازارها سكنا داشتند و صبح تا شام در پي كاسبي خود بودند و جمعي هم كه زنان و اطفال بودند و در خانهها بودند و جمعي از مردم هم صاحبان آب و زمين بودند و در سر زراعت و فلاحت خود بودند بعضي زعيم و بعضي مقني و بعضي ارباب و بكار خود گرفتار بودند و جمعي از مردم هم فقرا و گدايان بودند و در سؤال و فقر و فاقه خود گرفتار بودند و بعضي از مردم هم عامي ولگرد نافهم بودند و هيچ يك از اين طايفِها حافظ دين خدا نتوانستندي شد اولاً كه نميشنيدند و اگر در سالي ماهي يك دفعه پيغمبر را ميديدند چيزي نميشنيدند و اگر هم ميشنيدند نميفهميدند و اگر هم ميفهميدند ضبط نميكردند چنانكه علانيه ميبيني كه حال بعد از آنكه هزار و دويست و شصت و چهار سال ميگذرد و در اسلام تولد شدهاند و زيست كردهاند و بارث اسلام ياد گرفتهاند و باسلام نشو و نما كردهاند هنوز هِرّ از بِرّ نفهميدهاند و يك مسئله را ضبط نكردهاند و نميدانند و اگر بشنوند هم نميفهمند پس آنوقت چگونه بودند كه از شرك و كفر و يهوديت و نصرانيت و مجوسيت تازه باسلام آمده بودند پس اينها بقدر كفايت خود ضبط نميتوانستند كرد پس چگونه ميشد كه اينها حافظ جميع مسائل كه در عالم ضرور است تا روز قيامت باشند پس جمعي بودند خوشنشين و بيكار و قدري الفي بائي خوانده بودند و ديگر اين علمهاي تازه در ميان عرب نبود و حكمتي نداشتند و علومي نميدانستند و نهايت علمشان اشعار و تاريخ بود پس بعضي قدري ملا بودند و خطي ميتوانستند بخوانند و بيكار هم بودند و طالب صحبت بودند آنها گاه گاه در خدمت پيغمبر بودند و هر وقت پيغمبر صلي الله عليه و آله از حرم محترم بيرون ميآمدند بعضي از آنها حاضر بودند و آنها هم نه مستمر بلكه گاهي اين بود و گاهي آن بود [ص 26] گاهي ديگري بود آخر آنها هم درد بيدرمان داشتند و گاهي شغل داشتند گاهي خريدي داشتند گاهي مريض بودند گاهي سفري داشتند پس هر وقت پيغمبر بيرون تشريف داشتند و فرمايشي ميكرد هر كس حاضر بود ميشنيد و آنها هم بعضي صاحب حافظه بودند و حفظ ميكردند و بعضي كه صاحب حافظه نبودند يادشان ميرفت و آنها هم كه حافظه داشتند همه صاحب فهم نبودند كه كلام را بفهمند از اين جهت پيغمبر فرمود چه بسيار حامل علمي كه علم را بسوي عالمتر از خود ميبرد و آنها هم كه فهميدند و حفظ كردند آخر بظاهر انسان بودند و بعد بسياري را فراموش كردند همين طور كه همه مردم فراموشي دارند و آنها هم كه فراموش نكردند همه مردمان عادلي ثقهٔ نبودند كه مردم از ايشان باور كنند اگر جائي نقل ميكردند و تو ميداني كه پيغمبر صلي الله عليه و آله در مكه اظهار امري نميتوانست بكند و اصحابي نداشت مگر يك و دوئي و بعد از دوازده سال از پيغمبري خود بمدينه آمد و آنجا هم چندي مصدقي نداشت تا نهايت در هشت نه سال مردم بآن اعتقاد كردند و در اين مدت قليل هم بيشتر اوقات در جنگها و سفرها بودند و مردم بعضي در مدينه مانده بعضي همراه بودند و آنها هم بدرد سفر خود گرفتار و بار كردن و بار فرود آوردن و جاسوس بودن و بزخم و درد بيدرمان خود گرفتار بودن بودند چند نفري كه همراه بودند گاهي ميشنيدند يا ميفهميدند يا حفظ ميكردند يا غير اينها بود تو فكر كن بغير از اين ميشود و بغير از اين بود و اين خلق منكوس بغير از اين ميشود حاشا حال ترا بخدا قسم ميدهم كه فكر كن كه اين پيغمبر از ميان برود اثري از دين او خواهد ماند وانگهي آن چهار نفر صحابه او هم متفرق بشوند و هر يكي هم چهار كلمه چيزي ياد گرفته همه كج و كور نصفي فراموش [ص 27] شده نصفي يادش مانده منسوخ را شنيده ناسخ را نشنيده و نصف بيشتر آنها هم دروغگو بجهت رياست و حب دنيا دروغ بر پيغمبر ميبندند چنانكه در زمان خود او دروغ بستند تا فرمود كه بر من دروغگو بسيار پيدا شده است پس همين چند نفر صحابه بعضي دروغ ميبستند و بعضي سهو ميكردند و بعضي منسوخ را شنيده و ناسخ را نشنيده و اينها هم با اين احوال در بلاد متفرق شده حال انصاف ده اين چه ديني ميشود آيا اين دين خداست باين سستي و خرابي آيا اين بحث برميدارد آيا اجماع كنند بر كسي و او را خليفه كنند بدرد اين كار ميخورد و حاصلي دارد حال گيرم اجماع كردند چه حاصل كسي را كه اجماع كردند و پيش واداشتند همان ساعت جميع علم پيغمبر در سينه او كشف ميشود و ببين كه همچنين وضعي مناسب دين خداست و مناسب حكمت است و بكار اين خلق تا روز قيامت ميآيد اگر انصاف دهي ميفهمي كه اگر امر چنين باشد والله دليل بطلان اين دين خواهد بود و هر عاقلي تشنيع ميكند بر اين طريقه و حال آنكه خود اين طريقه چندي نميگذرد مگر آنكه منقرض ميشود و آن يك خورده كه ياد گرفته بودند تمام ميشود ديگر از پيش خود بايد دين بتراشند چنانكه شد و همه بناي اجتهاد در دين خدا گذاشتند و اصولي براي خود درست كردند و تو فكر كن كه اگر اصول سبب فهميدن دين است پس پيغمبر براي چه خوب است و اگر با وجود پيغمبر و در زمان او اصول بكار نميآمد پس بعد از او بدعت است و چه مصرف باري بكلي دين از دست ايشان رفت و محتاج باجتهاد و خودرأيي و قياس و استحسان شدند و از اين جهت بكلي آثار پيغمبر از ميان ايشان رفت و اسم اسلام ماند بد نگفتهام :
دين پاكش را برأي آراستند گاه افزودند و گاهي كاستند [ص 28]
بسكه بر او بسته شد از برگ و ساز حاش لله گر شناسد دينش باز
باري عاقل علانيه ميفهمد كه چنين ديني دين خدا نميشود و عالَم بچنين ديني نظم نميگيرد بلكه چنين طريقهٔ سبب آن ميشود كه هر كسي بعقل خود اجتهادي كند چرا كه هيچ يك واجب الاطاعه نيستند و بر كسي واجب نيست كه اطاعت ديگري كند و هر كسي را ميسزد كه بگويد خودم اجتهاد ميكنم و نه خدا و نه پيغمبر گفتهاند كه اطاعت بعضي از امت بعضي را واجب است نهايت چهار كلمه حديثي كه كج و واج روايت ميكنند اگر راست بدانيم بايد بشنويم و آن هم اگر راست باشد نميدانيم منسوخ است يا ناسخ و نميدانيم عام است يا خاص پس هر يك ميگويند كه در باقي مسائل خود اجتهاد ميكنيم و اين معني باعث زيادتي خلاف ميشود و باعث زيادتي عداوت و خلاف و نزاع و قتل و غارت ميشود چنانكه شد و حاكمي كه خود ما نصب كنيم و بتراشيم سبب آن نميشود كه رفع نزاع كند چرا كه آن جاهل است و رويه حكم نميداند اگر بايد رعيت ياد او دهند كه چه مصرف و خود او هم كه نميداند وانگهي معصوم نيست و صاحب شهوت و غضب و كبر و حسد و بخل و حرص و عُجْب است پس او هم رعيتي است مثل ما نهايت اجماع كردهايم كه تو حاكم باش چه مصرف از اين خودش دزدي است كه بر ما مسلط شده است و او را مسلط كردهايم و ميبيني كه اين حكومت اجماعي هم دو روزي بود تا عثمان او را هم آخر اهل اجماع بدشان آمد و كشتند معلوم است كه حاكمي كه رعيت نصب كنند خودشان عزل ميكنند و ميكشند ديگر بعد هم اجماعي نشد و هر كس زورش بيشتر بود ادعاي رياست كرد و اهل فساد گردش را گرفتند و او را حاكم كردند و همين طور از آن روز تا حال حكومت و سلطنت بزور و جور [ص 29] بود و هست حال تو را بخدا اين دين ميشود و تو ميداني كه پيغمبر هم خاتم پيغمبران است ديگر پيغمبري نميآيد حال بايد مردم تا روز قيامت بي پشت و پناه باشند آخر بچه حساب و بايد بيبرس بندقداري حكم كند در دين خدا و طريقه ابوحنيفه و مالكي و حنبلي و شافعي را او اختيار كند و حكم كند كه همه تقليد او را كنند حال دين خدا اين طور است و نظم عالم اين قسم بايد باشد بايد يكي در روم ادعاي شاهي كند و يكي در عراق و يكي در شام و يكي در ايران و يكي در ماوراءالنهر و هر يك باين طور كه ميبيني آيا حكمت عالم اين طور بايد باشد و اين طور كسان بايد مطاع باشند و واجب است كه اهل عالم اينها را اطاعت كنند پس ببين كه اگر طريقه سنيان بر حق ميبود اين طور منقرض و باطل نميشد و آثار اسلام از ميان ايشان نميرفت و كدام انقراض از اين بالاتر و بيشتر بلكه آنها همين كه پيغمبر از ميان رفت منقرض شدند و ديگر اثر دين در ميان ايشان نماند پس كدام دليل از اين واضحتر كه بايد در هر عصري حامل دين و علم حق و حجت و معصوم از جانب خدا باشد و جانشين پيغمبر باشد و پيغمبر او را نصب كرده باشند چرا كه مردم اولاً كه نميشناسند چنين كسي را و ثانياً اگر بشناسند صاحبان نفسهاي خبيث هستند و هر يك غرضي و مرضي دارند و حق را ميپوشانند چنانكه پوشاندند پس بايد خدا و پيغمبر نصب كنند چنانكه بعد خواهد آمد و ديديم كه مذهب سني كه بلاشك بيپا و بياصل است چرا كه بعد از پيغمبر كسي را ندارند و ميگويند بايد خود بزرگ بتراشيم و اين طور كه نميشود چنانكه نشد و فهميدي پس چون رجوع كرديم بدين شيعه ديديم آنها ميگويند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از دنيا نرفت تا خليفه نصب كرد و معصوم و مطهر بود و اين علي بن ابيطالب [ص 30] است صلوات الله عليه و آله و او نفس پيغمبر است و از روح او و طينت او و صاحب همه صفات اوست مگر پيغمبري پس يافتيم كه اين حرف با حكمت عالم درست ميآيد و فهميديم كه حق با اينها بوده و اينها راست ميگفتهاند و قول ديگري در ميان مسلمين نبود و طايفه ديگر نبودند و در غير امت پيغمبر صلي الله عليه و آله حقي نبود چرا كه پيغمبر همه را باطل كرد باري پس فهميديم كه دين طريقه سني نيست و خليفه معصوم و مطهر بايد در هر عصري باشد بلكه باين دليل هر طريقهٔ كه هميشه معصومي ندارند و حجتي قائم ندارند بر باطل است و دين در هر عصري برپا نميشود مگر بمعصومي مطهري كه در ميان مردم باشد و صلاح و فساد آن عصر را بداند و بمردم برساند و حفظ دين پيغمبر را بداند و اگر مردم كم كنند او تمام كند و اگر زياد كنند كم كند و اگر كج كنند راست كند و اگر سهو كنند او آگاه كند باين طور دين در هر عصري تازه ميماند و تكليف اهل هر عصري ظاهر ميشود و آنچه حجتهاي پيش گفتهاند كفايت تا روز قيامت را نميكند چنانكه فهميدي و رفع نزاع از ميان خلق نميتوانند بحديث خود بكنند چنانكه قرآن ميبيني كه صامت است و حديث صامت است و حكومت ميان مردم نميتوانند بكنند بايد سخنگوئي باشد كه رفع نزاع بكند و صواب و خطاي هر عصر را بگويد پس اين دليل همه مذهبها را باطل كرد مگر آن مذهب كه قائل بآن باشند كه در هر عصري معصومي بايد باشد و آنها در ميان فرقِهاي اسلام فرقه اثناعشري هستند و اما آن جماعت كه ميگويند دوازده امام نيست و كمتر است و مثلاً موسي بن جعفر عليه السلام نمرده است و غايب شده است بعد از اين بطلان آنها را عرض خواهم كرد تا مثل آفتاب بداني و ببيني كه حق با اثنيعشري است و آنها دروغ گفتهاند پس هوش خود را [ص 31] جمع كن و در اين دليلها كه عرض شد فكر بكن و ديگر آن بحثهاي بيحاصل را كه سنيان كردهاند و شيعيان جوابهاي سست دادهاند رجوع مكن دين خدا بعلم اصول ثابت نميشود و اجماع و اصل باينجا كاري ندارد و آنچه عرض شد از عين حكمت است اگر چه عاميانه گفتهام و اين دليلها علما و جهال را كفايت ميكند پس در اين فصل هم همين قدر كفايت ميكند .