اگر خداي نباشد ز بندهٔ خوشنود شفاعت همه پيغمبران ندارد سود
پس معلوم شد كه آن كس كه ذاتش از نور اولياست مؤمن است و آنكس كه نيست ناصب است پس مؤمن چون عاصي باشد عصيانش عارضي است و اين عارض در دار دنيا از ضعف بنيه او سرزده و چون روز قيامت شود و پرده از پيش چشم او برداشته شود و موالي خود را علانيه با آن عظمت و جلالت و كبريا بهبيند و اخوان و اصحاب خود را در نهايت جلال مشاهده كند قلب او قوت بگيرد و بواسطه قوت قلب خود آن اعراض را از تن خود بريزد چنانكه در اين دار دنيا مشاهده ميكني كه بسا كسي تنها بدست دشمن افتاده باشد و چون بتنهائي خود نظر كند و بسياري دشمن بنيهاش [ص 367] ضعيف شود و در دست دشمن مغلوب گردد و چون يارانش از دور آيند بمحض ديدن آنها قلبش قوت بگيرد و بسا آنكه خودش بتنهائي دفع دشمن را بقوت قلب بكند و باز بسا آنكه كسي بمحض خيال نبودن آب عطش بر او غالب شود تا او را بهلاكت رساند در مدتي و چون يقين بآب داشته باشد كه حاضر است بسا آنكه در بيش از آن مدت صبر بر نخوردن آب بكند اين است كه حضرت امير عليه السلام فرمودند من وثق بماء لميظمأ يعني كسي كه خاطرجمع بآبي باشد تشنه نشود و همچنين كسي كه تنها در ظلماتي رود فزع كند و واهمه بر او غلبه كند و چون كسي بهمراهي او باشد اگر چه هيچ كار باو ندارد واهمه بر او غلبه نكند پس مؤمن هم در دار دنيا بواسطه دوري از ولي و علايق و اسباب عارضي بنيهاش ضعيف شده است و شياطين انس و جن بر او غلبه كردهاند و بعضي از معاصي قهراً از او سرزده و از آن شياطين و از آن معاصي بيزار است و چون روز قيامت شود و موالي و اخوان خود را بهبيند از صحبت آنها بنيهاش قوت بگيرد و يك مرتبه بخود حركتي دهد و آن اعراض را از خود بريزد تجربه نكردهٔ كه در اين دار دنيا بسا كسي كه خدمت وليي نرسيده مرتكب بعضي از معاصي هست و چون بخدمت آن ولي رسد چه قدر قوت ميگيرد و يكدفعه از آن عرضها دوري ميكند و آن معصيتها را ترك ميكند حال همچنين بنيه مؤمن روز قيامت قوت ميگيرد بعضي قدري زودتر بعضي قدري دورتر و چون بكلي قوت بگيرند آن اعراض از ايشان دور شود و باصل خود ملحق شود و پيش همان ناصبان رود كه از آنها آلودگي گرفته بود اين است كه امام حسن عسكري عليه السلام فرمودند كه ميآورند يكي از مقصران شيعيان ما را بعد از اين كه ولايت را محافظت كرده باشد و تقيه را حفظ كرده باشد [ص 368] و حقوق برادران را ملاحظه كرده باشد و ميدارند به برابر او صد نفر و بيشتر تا صدهزار نفر از ناصبيان و ميگويند اينها فداي تو از آتش پس داخل ميكنند آن مؤمنان را به بهشت و آن ناصبيان را بجهنم و اين است كه خدا ميفرمايد ربما يود الذين كفروا بالولاية لو كانوا مسلمين يعني بسا باشد كه دوست دارد كافر بولايت كه كاش مسلم بود در دنيا منقاد بود از براي امامت تا مخالفان او را فداي او كنند مجملاً خداوند گناهان شيعه را ميگيرد و به ناصبيان ميدهد و صوابهاي ناصبيان را گرفته بشيعيان ميدهد چرا كه آنها هم اگر صوابي كردهاند عارضي بوده و بواسطه ضعف كفرشان عرض خوبان را قبول كردهاند و چون روز قيامت شود بواسطه بزرگان خود ايشان هم قوت گيرند و آن عَرَضها را از خود دور كنند پس آن عَرَضها هم پيش شيعيان آيد الحمد لله اين است كه خدا ميفرمايد كما بدأكم تعودون يعني همچنانكه شما را خدا در اول خلق كرده بازگشت بهمان طور ميكنيد پس معلوم شد كه شفاعت شرعي چگونه است حال ائمه و پيغمبران عليهم السلام و شيعيان همه شفاعت شرعي بكنند و ضعيفان را قوت دهند و ايشان را از آن آلودگيها پاك كنند بحول و قوه خداوند هر كس بقدر قوه خود و از اينجا فهميدي كه شفاعت نيست مگر از براي اهل توحيد و اهل توحيد نيست كسي كه عداوت اوليا را داشته باشد يا منكر فضايل آلمحمد عليهم السلام باشد چرا كه فرمودند كه انكار فضائل آلمحمد عليهم السلام كفر است و يافتي كه دشمن شيعه ناصبي است و يافتي كه اگر براي ناصبي همه اوليا و انبيا و ملائكه شفاعت كنند شفاعتشان قبول نخواهد شد و هرگز شفاعت نخواهند كرد پس شفاعت از براي دوستان است يا جاهلان كه از راه جهالت نشناختهاند اوليا را و با وجود اين كسانيند [ص 369] كه اگر بشنوند دوست خواهند بود نه دشمن و اين را ديگر خدا ميداند و روز قيامت آشكار ميشود و همين قدر در معني شفاعت كفايت ميكند انشاء الله ولي در اينجا مطلبي است كه مكرر از فقير سؤال كردهاند و جواب مفصلي ندادهام و اين جا جاي آن است كه بنويسم شايد سائلان بآن برخورند و بجواب خود برسند و آن اين است كه سؤال كردند كه سبب چيست كه هر گاه زنده عملي كند از براي شخص مرده از قبيل نماز يا تصدق يا حج يا روزه يا غير آن نفع بمرده ميرساند و چرا بايد نفع برسد و حال آنكه عمل هر كسي باعث ترقي نفس خود آنكس است و كاري بديگري ندارد پس چه حاصل دارد كه زندهٔ براي مردهٔ كاري كند پس عرض ميكنم كه اگر چه در اين كتاب سرّ حكمت را بطوري كه بايست نوشت نميتوانم چرا كه كتاب عاميانه است و لكن اميدوارم كه بطوري بگويم كه علما هم منتفع بشوند و بحكمت آن برخورند پس بدان كه صورت چيزها مانند آهنربا روح آن چيزها را بخود ميكشد و هر صورتي روحي مناسب خود را بخود ميكشد و خداوند هم همان جور روح بآن عطا ميكند آيا نهميبيني كه هر گاه نطفه صورت انساني بگيرد روح انساني بآن تعلق بگيرد و اگر صورت سگ بگيرد روح سگ در آن جلوه كند و اگر صورت اسپ بگيرد روح اسپ در آن ظاهر شود و هرگز نميشود كه در صورت انساني روح سگ باشد يا در صورت سگ روح انسان و آنان كه چنين خيالها كردهاند از سرّ حكمت غافلند و از اوضاع عالم بياطلاع و مشاهده حقيقت چيزها نكردهاند پس روح جسمي است نازك و لطيف و حل شده و جسم روحي است غليظ و كثيف و عقد شده و ميبايد مناسب هم باشد تا آن در اين بگنجد و هر عضو اين را بكاري بدارد بهبين اگر روح دست [ص 370] نداشته باشد چه چيز دست را بحركت درميآورد و خدمت ميگويد و اگر چشم نداشته باشد چه چيز از اين سوراخ نظر ميكند و بر همين قياس كن ساير بند بند تن را پس بايد روح بقالب و اندازه و شكل تن باشد تا در اين بگنجد و هر عضوي از آن عضوي از اين را بخدمت بدارد و كار فرمايد و اگر اين كتاب عاميانه نبود بر تو واضح ميكردم كه مذهب آنان كه خيال ميكنند كه همين كه روح از بدن انسان مثلاً بيرون رفت بصورت سگ درميآيد و چون از صورت سگ بيرون رفت بصورت خر درميآيد قولي است باطل و از روي جهالت و محض مظنه از ايشان سرزده است و اين ممتنع است باري هر صورتي كشنده روحي است بطور خود حال چون در اين عالم صورتي پيدا شود خواه از صورت جماد و نبات و حيوان و انسان و جن باشد يا ساير صورتها كه از قرين شدن دو چيز و تركيب شدن دو چيز پيدا ميشود هر صورتي كه پيدا شود از خداوند عالم طلب روحي كند و روحي خاص باو تعلق گيرد و هر روح لازم نيست كه مثل حيوان حركت كند نميبيني كه گياه هم روحي دارد و بروح خود زنده است و چون صورت او را از هم بپاشي كه كشتن آن در آنست آن روح از تن آن برود و بميرد مجملاً كه هر دو چيز كه با هم قرين شود در اين عالم روحي خاص بآن تعلق گيرد حتي آنكه اگر مجلسي منعقد شود و جمعي بهنشينند آن وضع خاص روحي خاص از خداوند طلب كند و خداوند هم آن روح را بآن عطا كند و آن اثر كه از آن مجلس پيدا شود از روح آن مجلس آشكار ميگردد نميبيني كه گاه باشد كه مجلسي منعقد شود و از طور نشستن هر كس در جائي عداوت در ميانه پيدا شود و بسا آنكه بقتل و غارت و خراب ديار و بلاد انجامد و بسا آنكه وضع نشستن آنها بطوري شود كه عداوتهاي ديرينه از ميان ايشان برود و محبتها [ص 371] و وصلتها و يگانگيها در ميانه آيد و اين نيست مگر آنكه آن مجلس صورتي گرفت كه از خداوند عالم طلب آن روح خاص را كرد و آن اثر خاص بر آن مترتب شد بعينه مثل معجوني كه تركيب شود آن اجزاء و آن نوع تركيب و آن نوع آميزش از خداوند روحي طلب كند كه اطباء آنرا مزاج گويند كه آن مزاج اثر خاصي دارد پس مسهل باشد يا قابض باشد يا صحيح كند يا مريض كند خلاصه چون آن صورت خاص پيدا شد آن روح خاص را خداوند بآن داد و آن اثر خاص از آن روح است نه از آن صورت و همچنين استدلال كنند اهل قيافه از هيئت انسان كه او چه صفت دارد عالم است يا جاهل فاسق است يا عادل و اين نيست مگر آنكه دانستهاند كه هر صورتي چگونه روحي از خدا طلب كرده است و خدا چگونه روحي باو انعام كرده است و همچنين در علم بيطره قيافه حيوان ثابت است و از صورت اسپ استدلال باخلاق آن كنند مجملاً كه صورت جاذب روح است و هر صورتي خاصي روح خاصي از خدا ميگيرد و اين مطلب را در ساير كتابها و درسها مفصل عرض كردهام و از همين قبيل است لوحي كه اهل اعداد مينگارند براي حاجتي چون آن صورت خاص را نقش كردند روح خاصي بآن تعلق ميگيرد و آن اثر خاص از آن بروز ميكند حال چون مؤمن زنده خود را بصورت عبادت خاصي به نيت شخص مرده خاصي بيارايد آن صورت خاص با آن قصد خاص كه عمده شرايط جميع اعمال است از اعمال هيميا و سيميا و الواح و شرايع و غير آنها پس چون مؤمن بآن صورت با آن قصد درآيد آن صورت از خداوند عالم جذب روح خاصي ميكند اثر ميكند از براي آن شخص مرده چنانكه در اينجا لوح مينويسند از براي آنكه علي نامي با فاطمه نامي كه در جاي ديگرند با هم دوست شوند [ص 372] في الفور با هم دوست شوند زيرا كه چون اين لوح صورت گرفت روح از خداوند باو برسد و آن روح را شعاع و نوري است كه بآن شخص خاص بتابد و در آن تأثير كند نميبيني كه اگر آئينه را تو مقابل آفتاب بگيري بطوري كه لحك آن كه پرتو آنست بچشم كسي افتد از چشم او مثلاً اشك آيد اين طور گرفتن آئينه مقتضي آن شد كه روحي از آفتاب باو برسد كه پرتو آن روح بچشم زيد مثلاً افتد و آن اثر كند پس چشم زيد كه اشك آورد بجهت گرفتن تو آئينه را بآن طور بود بفهم اين مثلهاي نغز را كه از عين حكمت آلمحمد عليهم السلام بيرون ميآيد پس اين آئينه را دو مقابلي باشد يكي مقابلي آفتاب كه عكسپذير شد يكي مقابلي زيد كه پرتوافكن باو شد اگر مقابل عمرو ميبود پرتوافكن بعمرو ميشد و اين مقابلي زيد و عمرو مانند قصد تو است و مقابلي با آفتاب مانند مناسبت آن صورت است با آن روح و صفاي آئينه مانند صورت و قابليت است پس اين سه كه درست شد اين اثر ظاهر شد حال آئينه لوح كه موفق و درست شد روحپذير شد و چون لوح را بمطلب خاص تعمير كردي متوجه آن روح خاص شد و آن روح خاص را طلب كرد چون بقصد علي و فاطمه تعمير كردي رو بآنها داشتي پس از مبدء فيض روح محبت و اتصال پذيرفت و چون مقابلي با علي و فاطمه داشت پرتو بر دل علي و فاطمه انداخت پس آن پرتو دل آنها را بيكديگر مهربان كرد حال چون تو خود را بصورت نماز يا روزه يا حج آراستي صورت خود را مستقيم كردي و چون قربة الي الله كردي رو بشمس ازل شدي و عكس او در تو افتاد و عمل تو و صورت تو زنده شد و چون بقصد هديه بزيد كردي و نفس تو متوجه او شد عكس نفس تو باو تابيد بآن صورت خاص پس آن عكس هم بشكل نماز بود مثلاً چرا [ص 373] كه روح هر چيزي گفتيم مانند اوست پس عكس نماز هم نماز بود پس ملائكه نمازي ميبرند بسوي آن شخص مرده كه فلاني اين را هديه براي شما فرستاده است و او هم خورسند ميشود و از براي او هم فرج ميشود پس هر عبادتي كه براي ميتي بكني باو ميرسد بلكه خصوصيتي بميت ندارد براي زنده هم هر عملي كه بكني باو نفع ميدهد و اثر ميكند نميبيني مردم نايب الزياره براي زنده ميشوند و نايب الحج ميشوند و نفع ميكند و چون اصل عمل از تو است و شعاع عمل تو بآن شخص ميت يا زنده ميافتد پس از براي تو دو ثواب باشد و از براي آن شخص يك ثواب باشد اما دو ثواب عمل تو يكي آن باشد كه عمل كردهٔ و يكي آن باشد كه هديه ببرادر مؤمن خود كردهٔ و لكن ثواب عمل تو هفتاد مرتبه بزرگتر از آن ثواب باشد كه بميت ميرسد چرا كه ثواب تو اصل است و ثواب آن فرع چنانچه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه هر كس صله بكند يكي از نزديكان خود را بحج يا عمره خدا از براي او دو حج و دو عمره مينويسد و حضرت صادق فرمودند كه اگر هزار نفر را در حج خود شريك كني از براي هر يك از آنها حجي نوشته شود و از حج تو چيزي كم نشود و سبب آنست كه اگر نور چراغ در هزار آئينه افتد همه را روشن كند و از نور چراغ چيزي كم نشود و اما آنكه ثواب عمل تو هفتاد است و آن يك زيرا كه عمل تو مثل چراغ است و آنچه بغير رسد مثل نور و چراغ هفتاد دفعه از نور قويتر است و در جواب اين مسئله هم در اين كتاب همين قدر كافي است و اشاره براي علما گذاردم كه اگر بآن بربخورند بمطلب خود برسند انشاء الله .
[ص 374] فصل - در صفت جنت و نار است و اعتقاد بجنت و نار هم از جمله واجبات است و بودن آن دو هم از جمله ضروريات دين است و لكن غالب خلق معرفت آنها را ندارند و چيزي شنيدهاند و چيزها خيال كردهاند و بسا آنكه خيالهاي خود را ضروري اسلام بينگارند و اين عيب در جميع مسئلِها هست كه مردم فهم خود را ضروري ميپندارند و حال آنكه آنچه از خدا و رسول رسيده آن مطاع است نه فهم مردم و بايد پيروي كتاب و سنت را كرد و انشاء الله ما در اين رساله شرح آنرا بطوري كه از كتاب خدا و سنت رسول فهميده ميشود بعرض دوستان ميرسانيم و لا حول و لا قوة الا بالله و لكن اين را بدان كه مسئله بسيار مشكلي است و تا حال آنرا ندانستهٔ مثل غالب مسائل كه ما ميگوئيم چرا كه تا حال خلق در ضبط ظاهرها بودند و چون ظاهر كتاب و سنت مضبوط شد خداوند خواست كه باطن شرايع و احكام را آشكار فرمايد لهذا دورهٔ ديگر بنا گذاشت و علما و حكماي ديگر برانگيخت كه باطن آن ظاهرها را آشكار نمايند و علامت حقيت اين باطنها آنست كه در آن ظاهرها ميگنجد مانند روح در جسد پس معلوم ميشود كه اين باطنها ارواح همان جسدها بوده است باري چون اين فصل فرعهاي بسيار دارد و واقعاً كتاب تنهائي ضرور دارد پس آنرا چند مسئله قرار ميدهيم و با نهايت اختصار و عوامفهمي بيان ميكنيم انشاء الله تعالي .
مسأله - بدانكه خلق را دو جهت است يكي جهت خدائي يكي جهت خودي و مقصود از جهت خدائي نه آنست كه خدا هستند بلكه مقصود جهت بسوي خداست پس خلق دو جهت دارند يكي جهت بسوي خدا كه آن نور و خير و كمال است چرا كه اثر مشيت خدا هستند و مشيت خدا نور و خير و كمال [ص 375] است و هر اثري مانند مؤثر خود است البته يكي جهت بسوي خود كه آن جهت ظلمت و شر و نقص است و جميع خلق مركبند از اين دو جهت الا آنكه خلق هر چه نزديكتر بمشيت خدا باشند نور ايشان بيشتر و ظلمت ايشان كمتر است و هر چه دورتر باشند ظلمت ايشان بيشتر و نورشان كمتر است تا آنكه در نهايت قرب بمشيت همه نور است و بقدر ذرهٔ ظلمت در آن هست و آن هم اثرش تمام شده مثل قطره سركه در درياي محيط و در نهايت دوري از مشيت همه ظلمت است و بقدر ذرهٔ نور در آن است چنانكه شنيدي پس مثل اين نور و ظلمت مانند دو مثلث باشد كه بهم داخل شده باشد چنانكه در حاشيه شكل آنرا كشيدهام
پس مثلث بالائي مثلث نور باشد و آن سر پهن مثلث نور نزد مشيت است و سر باريك مثلث ظلمت در نزد آنست و طرف پهن مثلث پائين كه مثلث ظلمت است در نهايت دوري از مشيت است و سر باريك مثلث نور در نزد آن است پس در نزد مشيت همه نور است بقدر ذرهٔ ظلمت دارد و هر چه پائين ميآيد خورده خورده نور كم ميشود و ظلمت زياد تا بنهايت ظلمت ميرسد آنگاه ذرهٔ نور در آنجاست و هر چه بالا ميرود ظلمت كم ميشود و نور زياد تا بنهايت نزديكي مشيت برسد و مثل واضح براي اين نور چراغ است كه ميبيني هر چه نزديكتر بچراغ است نور بيشتر و ظلمت كمتر و هر چه دورتر ميرود ظلمت زيادتر و نور كمتر ميشود پس در نزد چراغ همه نور است و ذرهٔ ظلمت دارد كه اثرش باطل شده و در نهايت دوري همه ظلمت است كه ذرهٔ نور دارد كه اثرش باطل شده و در ميان اين دو مقام نور و ظلمت مساوي است حال معلوم است كه هر گاه قبضهٔ از وسط به بالا بگيرند و از آن خلقي سازند نورش زياده است از ظلمتش و هر گاه از وسط به پائين قبضهٔ بگيرند و خلقي بسازند [ص 376] ظلمتش زياده و نورش كمتر است .
مسأله - بدانكه از نزديك منير تا بوسط دار قرب خداوند است و آنرا عليين گويند و از وسط تا بنهايت دوري دار بعد از خداوند است و آنرا سجين نامند پس كساني كه از نصفه بالا خلق شدند طينتشان از عليين است و نور بر آنها غالب است اگر چه بتفاوت باشند و كساني كه از نصفه پائين خلقت شدهاند طينتشان از سجين باشد و ظلمت بر آنها غالب است اگر چه بتفاوت باشند .
مسأله - چون خداوند عالم در عالم ذر تكليف كرد مردم را و گفت آيا من خداي شما نيستم و محمد صلي الله عليه و آله پيغمبر شما نيست و علي بن ابيطالب و يازده فرزندش و فاطمه طاهره اولياي شما نيستند و آيا دوست دوستان ايشان و دشمن دشمنان ايشان نيستيد آن كساني كه از نصفه بالا خلق شدند همه گفتند چرا توئي خداي ما و محمد است پيغمبر ما و علي بن ابيطالب و يازده فرزندش و فاطمه طاهره اولياي ما هستند و ما دوست ميداريم دوستان ايشان را و دشمن داريم دشمنان ايشان را و بظاهر و باطن اقرار كردند الا آنكه كساني كه نزديكتر به بالا بودند زودتر اقرار كردند و كساني كه دورتر بودند دورتر اقرار نمودند و كساني كه در نيمه پائين بودند بظاهر اقرار كردند و به باطن انكار نمودند الا اينكه كساني كه دورتر بودند زودتر انكار كردند و كساني كه نزديكتر بودند دورتر انكار نمودند پس باين تكليف سعادت از براي اهل سعادت ثابت شد و شقاوت از براي اهل شقاوت ثابت گشت پس باهلِ اقرار فرمود كه شما از اهل جنتيد و باهل انكار فرمود شما از اهل آتشيد پس اهل عليين را ذاتي است و صفتي ذاتشان نور شد و صفتشان عملهاي خير پس صفتشان رحمت خدا [ص 377] شد و رضاي خدا و اهل سجين را ذاتي است و صفتي ذات آنها ظلمت شد و صفتشان عملهاي بد پس صفتشان غضب شد و نارضائي خدا از اين است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه خدا مؤمن را از نور خود خلقت كرده و در رحمت خود رنگ كرده پس مؤمن برادر مؤمن است از پدر و مادر پدرش نور و مادرش رحمت است و البته كافر مقابل آن است پس پدرش ظلمت است و مادرش نقمت و غضب خدا چنانكه بيان كرديم .
مسأله - بدانكه چون مردم را در عالم ذر تكليف كردند و مؤمن و كافر از هم جدا شدند در عالم ذر مردند و در زمين عالم ذر دفن شدند پس آنجا آلوده شد مؤمن بكافر و كافر بمؤمن پس مؤمن ذاتش نور و رحمت شد و لكن آلودگي از كافر گرفت و كافر ذاتش ظلمت و غضب شد و لكن آلودگي از مؤمن گرفت پس بسا آنكه از مؤمن عملها سرزند بمقتضي ذات او پس طاعت باشد و بسا آنكه عملها سرزند از جهت آلودگي او پس آن معصيت باشد و لكن آلودگي را دو جهت باشد يك جهت اتصال بمؤمن و يك جهت بسوي كافر كه از جانب كافر است مثل آنكه هر گاه لباسي از كافر عاريه كني از براي اين لباس دو جهت است يكي آنكه لباس كافر است پس بوي كافر و اثر كافر از آن خيزد البته و يكي آنكه در بر مؤمن است و بهمراهي مؤمن حركت ميكند و حركات مؤمن از آن بروز كند و مؤمن فعلش در آن لباس تغيير كرده چرا كه آن لباس كافر است مثلي ديگر بايد بياورم تا اين دو جهت را درست بفهمي هر گاه فانوس سبزي بر روي چراغ بگذاري از براي اين فانوس دو جهت است يكي جهت ذات فانوس يكي جهت اتصالش بچراغ پس از اين فانوس دو اثر بروز كند يكي سايه خود فانوس كه البته ظلمت است و يكي آن نور سبز [ص 378] كه بدر و ديوار عكس مياندازد پس اين نور فعل چراغ است كه رنگ شده در بطن فانوس پس معلوم شد كه سايه فانوس از فانوس است و بفانوس برميگردد و نور سبز از چراغ است اگر چه از صفت فانوس بخود گرفته پس اين را بدان و ضبط كن كه بعد از اين بكارت آيد و مسئلِها بايد از اين حل شود و همچنين كافر هم عملهائي كه از ذاتش سرزند همه شر است و عملهائي كه از آلودگيش سرزند آن هم دو جور باشد يكي از ذات آلودگي بطوري كه فهميدي يكي از جهت اتصال آن آلودگي بذات كافر چنانكه فهميدي پس چون مردم سر از اين عالم برآوردند با آن آلودگيها بودند و اين سه جور عمل از ايشان سرميزند يكي عمل ذاتي خودشان يكي عمل ذات آلودگي يكي عمل عارضي آلودگي كه از جهت اتصال بآن ذاتها باشد بفهم چه ميگويم و چه مينويسم كه خيلي مشكل است و از اين آسانتر نميتوان بيان كرد .
مسأله - باز بدان كه مردم را تني و سينهٔ و دلي است و از ايشان عملها كه سرميزند يا از ظاهر تن ايشان است كه ديگر بيفكر و خيال و محبت آن عملها را ميكنند يا آنكه از سينه ايشان سرميزند پس در آن فكر و خيال دارند و عزم بر آنها كردهاند ولي محبت آنرا ندارند و يا آنكه از دل ايشان عمل سرميزند يعني محبت آنرا دارند و از آن عمل خوششان ميآيد و از منعكننده از آن بدشان ميآيد و عمل مردم از اين سه جور بيرون نيست و ملك خدا هم سه مرتبه دارد ظاهري و باطني و برزخي تن مردم در ظاهر دنياست و فكر مردم در برزخ است و دل مردم در باطن كه آخرت باشد پس عملها كه از ظاهر بدن انسان سرزند عملهاي دنيائي است و البته شباهت باوضاع اين دنيا دارد و عملهاي برزخي انسان شباهت باوضاع برزخ دارد [ص 379] البته و عملهاي قلبي انسان شباهت باوضاع آخرت دارد و مناسب آنست البته و لكن عملهاي قلبي انسان را سه صورت است صورت آخرتي و صورت برزخي و صورت دنيائي و عملهاي برزخي انسان را دو صورت است صورت برزخي و صورت دنيائي و عملهاي دنيائي ظاهري را همان يك صورت باشد كه صورت دنيائي باشد مثل اينها هر گاه نمازي كني از روي اعتقاد و دل و محبت صورت آخرتي دارد كه در آخرت بآن صورت جلوه كند و قرين تو شود در آخرت و صورت برزخي دارد كه در برزخ بآن صورت جلوه كند و قرين تو باشد در برزخ و صورت دنيائي دارد كه همين صورت نماز ظاهر باشد بطوري كه آشكار است و اگر اين نماز از دل تو و محبت تو نباشد بلكه از همان فكر و خيال تو سرزده باشد صورت آخرتي ندارد و در آخرت نمازي از براي تو نباشد و نمازي از براي تو نياورند و آنجا تارك نماز باشي چرا كه با رتبه آخرتي خود نمازي نكردهٔ و لكن آنرا صورت برزخي باشد و در برزخ از براي تو نمازي بياورند و آنجا نمازي داري و در دار دنيا هم صورت نمازي داري و تو را نمازگذار بگويند و اگر با فكر و خيال خود نكرده باشي بلكه بهمين ظاهر حيوة دنيا كرده باشي در عالم برزخ هم از براي تو نمازي ثبت نشود و نمازي براي تو نياورند و آنجا هم تارك نماز و در آخرت هم تارك نماز باشي چرا كه نه با فكر و نه با دل نماز كردهٔ و لكن صورت دنيائي دارد و در دنيا نمازگذاري پس ترا در دنيا نمازي باشد و نمازگذار هستي و اگر در دنيا هم نكردي در هيچ عالم ترا نمازي نباشد و نمازگذار نباشي اصلاً .
مسأله - بدانكه جزا عين عمل است و اين مسأله دركش بسيار مشكل است و لكن از براي حكيم با تسليم آسان ميشود چرا كه انسان را ذاتي [ص 380] است و صفاتي است بلكه هر چيز را ذاتي است و صفاتي است و هر چيز خودش خودش است و هيچ چيز چيز ديگر غير از خودش نميشود چه ميشود كه چيزي در صفتهاي بسيار جلوه كند لكن همه آنها صفت خود اوست و صفت هر چيز شعاع و نور آن چيز باشد و هر گاه در صفتهاي بسيار جلوه كند از آنكه خود او خود اوست بيرون نرفته بلكه هميشه او اوست مثلاً هر گاه زيد نشست يا برخواست يا خوابيد يا گفت يا سكوت كرد زيد از زيد بودن بيرون نميرود و هميشه زيد زيد است و هرگز عمرو نميشود و همچنين ساير چيزها هر چيزي خودش خودش است و همچنين چيزي تابع چيزي نباشد و مملوك او نشود تا فعل او و صفت او نباشد و آنكه ميبيني كه در دنيا غلامي ميخري اين حكم عارضي اين دنياست و الا تو خالق آن غلام نيستي و او بنده حقيقي تو نيست بلكه اين بجهت حكم شرعي مال ظاهري تو است نميبيني كه اگر پيغمبر صلي الله عليه و آله حكم كند كه او آقا باشد و تو بنده چنان باشد پس او هم كسي است مثل تو هر دو بنده خدائيد و وجود او تابع وجود تو نباشد پس تابع تو و مملوك حقيقي تو نباشد مگر آنچه از نور تو باشد و صفت تو باشد و هر چه غير تو و غير صفت تو باشد خودش براي خودش كسي است مثل تو او هم عملي دارد و جزائي زيرا كه آن هم بندهايست از بندگان خدا و تكليفي دارد و عملي دارد و جزائي دارد مانند تو پس آنچه بايد مال و مملوك تو باشد بايد از نور تو باشد و صفت تو باشد تا تابع تو شود پس جزاي انسان كه در قيامت مالك آن ميشود صفت انسان باشد در هر مقام و مغرور مشو بچيزهائي كه در اين دنيا ميبيني كه بتو ميدهند و صفت تو نيست كه اينها نسبتهاي عارضي است گاهي نسبت بتو ميگيرد و گاهي بغير تو و جزا آنست كه مخصوص توست [ص 381] و بغير تو نخواهد رسيد و غير تو مالك آن نتواند شد پس از اين دليلها معلوم شد از براي منصف كه جزا بايد صفت هر كس باشد و صفت هر كس نور اوست و نور او همان عمل اوست چنانكه پيش از اينها دانستهٔ پس جزاي هر كس عين عمل او باشد كه خودش براي خودش كسب كرده و خود را متصف بآن ساخته است و باين معني كتاب و سنت شهادت ميدهد چنانكه خدا در قرآن ميفرمايد سيجزيهم وصفهم يعني زود باشد كه خدا جزا دهد بايشان صفت ايشان را پس صفت ايشان جزاي ايشان باشد و همچنين ميفرمايد ماتجزون الا ما كنتم تعملون يعني جزا داده نميشويد مگر همانچه را كه عمل ميكنيد و در جاي ديگر ميفرمايد ذوقوا فتنتكم يعني بچشيد فتنه خود را پس فتنه عمل ايشان است و جزاي ايشان ميشود و جاي ديگر ميفرمايد ليس للانسان الا ما سعي و ان سعيه سوف يري ثم يجزيٰه الجزاء الاوفي يعني نيست از براي انسان مگر آنچه سعي كرده است و زود باشد كه سعي خود را بهبيند پس همان سعي را جزاي او كنند و آن جزاي رسائي است و غير از اين آيِهاي بسيار است و همچنين در احاديث بسيار وارد شده است از آن جمله حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه داخل بهشت شدم پس ديدم در آن ملئكه كه بنائي ميكردند خشتي از طلا و خشتي از نقره و بسا بود كه بنا نميكردند پس گفتم بايشان كه چرا گاهي بنا ميكنيد و گاهي نميكنيد گفتند كه انتظار نفقه ميكشيم گفتم نفقه شما چيست گفتند كه گفتن مؤمن است در دنيا سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و چون بگويد بنا كنيم و چون نگويد نكنيم و حضرت صادق فرمودند كه زمين قيامت آتش است مگر سايه مؤمن كه صدقه او سايه بر آن مياندازد و فرمودند كه روز قيامت هر چيزي باصل و جوهر خود برميگردد و حضرت پيغمبر [ص 382] صلي الله عليه و آله فرمودند كه سخا درختي است در بهشت و شاخهاي آويخته دارد هر كس سخي است بشاخهٔ از آن آويخته است و او را ميكشد به بهشت و بخل درختي است از درختهاي جهنم و شاخهاي آويخته دارد هر كس بخيل است بشاخهٔ از آن آويخته و او را بجهنم ميكشد و فرمودند كه چون روز اول شعبان شود خدا حكم ميكند كه درهاي بهشت گشوده شود و درخت طوبي را امر ميكند كه بيرون آيد شاخهاي آن بر اين دنيا پس منادي ندا كند كه اين شاخهاي طوبي است بآن بچسپيد بحق كسي كه مرا بحق به پيغمبري فرستاد كه هر كس خيري كند بشاخهٔ از آن چسپيده و به بهشتش ميبرد پس فرمود كه هر كس در اين روز نمازي كند بشاخهٔ از آن چسپيده و همچنين فرمودند كه هر كس تصدق دهد يا يتيمي را كفالت كند يا سفيهي را از عرض مؤمن نگاه دارد و كسي كه براي ذكر بنشيند و كسي كه عيادت مريض كند يا مشايعت جنازه كند يا مصيبتزده را تعزيت گويد يا بوالدين يا يكي از آنها نيكي كند يا ايشان را راضي كند همه را فرمودند كه بشاخهٔ چسپيده است از طوبي و فرمودند كه هر كس شري كند بشاخهٔ از زقوم چسپيده است و او را بآتش ميبرد پس فرمود كه هر كس در نماز واجب كوتاهي كند يا ضايع كند آنرا بشاخهٔ از آن چسپيده و همچنين فرمودند هر كس فقيري را ضايع گذارد و عذر عذرخواه نپذيرد و زياده از قدر عقوبت بدي كند يا بر ناداري سخت گيرد يا دين كسي را باطل كند يا اذيت يتيمي كند يا در عرض برادر خود بيفتد يا غناي حرامي كند يا كسي فخر بظلم كند يا كسي عيادت همسايه بيمار نكند بجهت خفيف شمردن حق او يا تشييع جنازه همسايه مرده نكند از راه تهاون يا از مصيبتزدهٔ اعراض كند از روي جفا يا عاق والدين شده باشد يا آنها را راضي نكند [ص 383] هر يك را فرمودند كه بشاخهٔ از زقوم چسپيدهاند و ايشان را بآتش فرو ميبرد و فرمود شجره طوبي بلند ميكند هر كس را كه بآن چسپيده به بهشت و فرمود ديدم بعضي مردم بيك شاخه چسپيدهاند و بعضي بدو يا بيشتر بقدر آنكه طاعت ميكنند و زيد بن حارثه را ديدم كه بهمه شاخها چسپيده و در حديثي فرمودند كه سروري كه شخص بر دل مؤمن داخل ميكند شخصي ميشود و با مؤمن بقيامت ميآيد و او را بشارت ميدهد تا داخل بهشت شود ميگويد تو كيستي ميگويد منم آن سرور كه بر مؤمن داخل كردي و در حديثي ديگر فرمودند كه گفتن مؤمن سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر نفقه ميشود براي ملئكه و بنائي ميكنند خشتي از طلا و خشتي از نقره و چون نگويد بنا نكنند و از اين قبيل احاديث بسيار است كه صريح است در اينكه خود عملها بصورتهاي آخرتي درميآيند و همه مطابق قرآن و عقل است و ما را فرصت ذكر آنها نيست و اين رساله را گنجايش آن نيست و از اين قبيل احاديث بسيار است و بعضي از آنها گذشت پيش از اين مجملاً كه عمل همان جزاست و جزا همان عمل است الا آنكه عمل در اين دنيا بهمين صورت است كه ميبيني و در آخرت همين عملها صورتهاي ديگر دارد بعضي از آنها بصورت قصور و بعضي بصورت حور و بعضي بصورت اشجار و بعضي بصورت انهار و بعضي بصورت طيور و بعضي بصورت ناقِها و بعضي بصورت اسبها بروز كند بطوري كه پيش شرح آنرا مفصلاً دادهام و همه آنها صفات خود انسان است و جلوههاي خود اوست كه در آخرت همه آنها حاضر شود و گرد هم آيد و جزاي او گردد و از آنها منعم شود كه احدي بآن نعمتها منعم نگردد ابداً و همچنين بعضي عملها بصورت آتش و بعضي بصورت عقرب و بعضي بصورت مار و بعضي بصورت سگ [ص 384] و بعضي بصورت زقوم بعضي بصورت حميم و غسلين و دركها و غير آنها بروز كند و چون گرد هم آيد جزاي او شود و از آنها متألم شود و معذب گردد و مخصوص خود او باشد كه احدي بآن عذابها معذب نشود نميبيني كه چون در اين دار دنيا چون ملتفت عملهاي نيك خود شوي چگونه لذت بري و چون ملتفت عملهاي بد خود شوي چگونه دلت بدرد آيد و سبب آنست كه چون چنين باشي مؤمني و حواس و مشاعر و ادراكهاي تو صاف است اما كفار كه در اين دنيا از عملهاي بد خود متأذي نشوند بجهت آنست كه ادراكشان كثيف است چون روز قيامت شود و ادراكشان صافتر شود از عملهاي خود متأذي شوند و سابقاً تفصيل احوال آنكه عملها چگونه مصور شوند در آخرت و چه جوره عملها بصورت جمادات و چه جوره بصورت نباتات و چه جوره بصورت حيوانات و چه جوره بصورت حور و غلمان جنت يا قرينهاي جهنم شوند بتفصيل بيان كردهام ديگر حاجت باعاده نيست انشاء الله .
مسأله - بدانكه جنت و نار مخلوق بودهاند در عالم ذر و الآن مخلوقند و هستند و تا روز قيامت باقيند و روز قيامت ظاهر شوند و محسوس خلايق گردند و ابداً باقي باشند و آخر از براي آنها نباشد اما آنكه در عالم ذر بودهاند زيرا كه خداوند عالم طينت مردم را از جنت و نار خلق كرده است معلوم است كه آن روز بودهاند وانگهي كه از آنچه پيشترها ذكر كردهام دانستهٔ كه آنچه در اين عالم است همه از عالم بالا بزير آمده است چرا كه خداوند هر چيز را بمشيت خود خلقت كرده است و مشيت مانند چراغ است و خلق مانند نور و نميشود كه نور در نهايت دوري پيدا شود و از نزد چراغ تا آنجا تاريك باشد چرا كه منبع نور چراغ است و بايد از چراغ جاري [ص 385] شود و همه جا برود تا بدور رسد پس چون دانستيم بدليل قرآن و حديث و عقل كه الآن هستند و بهشت در آسمان است و جهنم در زمين الا آنكه مردم نميبينند دانستيم كه در عالم ذر كه بالاي اين عالم است بودهاند و از آنجا فرود آمدهاند تا باينجا رسيدهاند و دليل بر اينكه در عالم ذر بودهاند و هستند زياده بر اينكه شنيدي حديثي است كه مرحوم مجلسي از حضرت ابوجعفر عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند والله خالي نشد بهشت از ارواح مؤمنان از وقتي كه خدا خلق كرده است آنها را و خالي نشده است جهنم از ارواح كافران معصيتكار از وقتي كه خدا خلق كرده است آنها را و تو ميداني كه ارواح مؤمنان و كافران در عالم ذر بودهاند و هستند پس بايد جنت و نار در عالم ذر باشد و از آنجا باينجا جلوه كرده باشد پس آنچه در غيب اين آسمان و زمين است جسم برزخي بهشت و جهنم است و آنچه در عالم ذر است حقيقت آندوست چنانكه حقيقت تو در عالم ذر است و جسم برزخي تو در غيب اين عالم و حقيقت تو در بدن تو جلوه دارد پس جنت و نار پيشتر بوده باين دليل كه شنيدي و الآن هم هست مرحوم مجلسي روايت كرده است كه شخصي گفت بحضرت امام رضا عليه السلام كه اي پسر رسول خدا خبر ده مرا از بهشت و جهنم آيا آن دو امروز مخلوقند فرمودند بلي و بدرستيكه رسول خدا صلي الله عليه و آله داخل بهشت شد و آتش را ديد چون بآسمان عروج كرد عرض كرد كه قومي ميگويند كه آن دو امروز مقدرند و مخلوق نيستند فرمودند كه آنها از ما نيستند و ما از ايشان نيستيم هر كس منكر خلق بهشت و آتش بشود پيغمبر را نسبت بدروغ داده و ما را نسبت بدروغ داده و در ولايت ما نيست و مخلد ميشود در آتش جهنم خدا ميفرمايد هذه جهنم التي يكذب [ص 386] بها المجرمون يطوفون بينها و بين حميم آن يعني اين است جهنمي كه دروغ ميشمرند آنرا گناهكاران ميگردند گناهكاران ميان آن جهنم و ميان آب گرم بسيار حرارت تا آخر حديث پس معلوم شد كه بهشت و جهنم الآن موجودند و پيش از اين هم موجود بودهاند چگونه نه و حال آنكه خدا ميفرمايد و ان جهنم لمحيطة بالكافرين يعني جهنم گرد كافرين را گرفته است و در جاي ديگر ميفرمايد لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم يعني اگر علم اليقين داشته باشيد جحيم را ميبينيد مجملاً آن دو الآن موجودند و هر كس منكر وجود آن دو شود الآن البته كافر است و بودن آن دو الآن با آن معني كه ما ذكر كرديم كه اعمال خود مردم نعمت بهشت و سختي جهنم ميشود منافات ندارد چرا كه اعمال مردم در همين دار دنيا الآن موجود است و هر كس هنوز بظاهر بدنيا نيامده است در نظر تو است و الا هر كس در جاي خود مخلوق است و در مكان و وقت خود موجود است و همه در ملك خدا حاضر است تو آنها را نميبيني و لكن پيش خدا همه موجودند و خدا همه را ميبيند بلكه اولياي خدا هم همه را ميبينند و اگر شاهدي ميخواهي بهبين كه بسا باشد كه تو شب ميخوابي و در خواب ميبيني آن وقايعي را كه يك سال ديگر يا ده سال ديگر اتفاق ميافتد بعينه اگر نه آن وقايع در جاي خود موجودند تو چه چيز را ميبيني چشم خيال تو هم مثل چشم ظاهر تو است چنانكه تا چيزي نباشد در ظاهر تو با چشم نميبيني همچنين تا چيزي در واقع نباشد چشم خيال تو هم آن را نميبيند پس هر كس با اعمال خود در جاي خود موجود است اگر مؤمن است در نعيم اعمال خود است و اگر كافر است در عذاب اعمال خود و جهنم گرد او را گرفته است حضرت صادق عليه السلام شنيدند كه يكي از ياران گفت خدايا مرا داخل بهشت كن فرمودند چنين [ص 387] نگوئيد چرا كه شما در بهشتيد بگوئيد خدايا ما را از بهشت بيرون مكن پس هر كس در سر جاي خود موجود است و در ميان عملهاي خود است الا آنكه آن عملها را دو صورت است يكي صورت ظاهري كه باين شكل است كه ميبيني يكي صورت آخرتي كه بآن شكلها كه گفتم ظاهر ميشود و صاحبان چشم آخرتي الآن مردم را بصورت آخرتي خود ميبينند و الآن عملهاي آنها را بصورت آخرتي ميبينند و از همين جهت خدا فرمود اگر علم اليقين داشته باشيد جهنم را ميبينيد و اما آنكه جنت و نار هميشه هستند بجهت آنكه هر چه در ملك خدا آمد از ملك خدا بيرون نميرود و هميشه در سر جاي خود هست و بجهت آن كه آن دو فايده خلقند و خداوند مردم را خلق كرده است كه بحيات ابدي رسند و اما آن كه خدا فرموده است در قرآن كه سعيدان در بهشت ميباشند مادام كه آسمان و زمين هست مگر خدا غير از آن بخواهد و اشقيا در جهنمند مادام كه آسمان و زمين هست مگر خدا غير آن بخواهد اين احوال اين دنياست و معنيش آنست كه سعيدان در بهشت اعمال خوب خود هستند هميشه مگر آنكه خدا بخواهد و ايشان را از بهشت بيرون كند پس از اعمال خوب دست بردارد و بدي پيشه كند و ختمش ببدي شود و اشقيا در جهنم اعمال بد خود هستند هميشه مگر آنكه خدا بخواهد و باو ترحم كند و ختم او را بخير كند پس داخل بهشت شود و فهم اين آيه بر علما بسيار مشكل شده است و هر كس چيزي گفته است و معنيش اين بود كه شنيدي و در خود آيه شاهد اين معني هست كه ميفرمايد تا آسمان و زمين هست و اين آسمان و زمين در اين دنياست و در آخرت در هم پيچيده شوند چنانكه خدا ميفرمايد يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب يعني روزي كه درپيچيم آسمان را مثل آنكه كاغذ [ص 388] را درميپيچند پس معلوم شد كه اين آسمان و زمين در دنياست و هيچ با دوام بهشت و جهنم منافاتي ندارد و از حضرت صادق عليه السلام از معني اين آيه پرسيدند فرمودند كه اين آيه در جماعتي است كه از آتش بيرون ميآيند و اين اجمال همان حرف ماست پس در جماعتي است كه از عمل بد توبه ميكنند و از آتش عملهاي قبيحه خود بيرون ميآيند و در حديثي حضرت صادق تفسير فرمودند و از پدر خود روايت فرمودند كه هر كس داخل ولايت آلمحمد شد داخل بهشت شد و هر كس در ولايت دشمن ايشان داخل شد داخل جهنم شد و اين است كه خدا قصد فرموده است در بيرون آوردن از بهشت و آتش و داخل كردن در آنها و اين هم همان است كه ما عرض كرديم چرا كه ولايت ايشان عمل صالح است و عداوت ايشان عمل قبيح هر كس دوست است در بهشت است مگر آنكه خدا بخواهد كه ختم او را به بدي كند و هر كس دوست دشمنانشان است در جهنم است هميشه مگر آنكه خدا بخواهد ختم او را بخير كند پس چه بسيار كه از بهشت بيرون آمده داخل جهنم شوند و بدانكه بهشت و جهنم را دو مقام باشد يكي مقام ذات يكي مقام صفات اما ذات آنها دار خلود است و اما صفات آنها دار خلود نيست براي مؤمن محض و كافر محض انسي بلكه حظاير جهنم و بهشت عبارت از صفات آنهاست و اين دنيا حظيرهٔ از حظيرهاي بهشت و جهنم است و همچنين برزخ و عرصات قيامت پس ميشود كسي از ماحضان در حظاير داخل شود و از آن بيرون آيد چنانكه فرمودند كه تب از بوي جهنم است و آن نصيب مؤمن است از جهنم پس ميشود كه مؤمن تب كند و داخل جهنم شود و رفع تب شود از جهنم بيرون آيد و فرمودند كه آبهاي گرم از تف جهنم است ميشود كه كسي داخل آب گرم شود و از آن بيرون آيد [ص 389] و همچنين فرمودند شدت گرمي تابستان از گرمي جهنم است و شدت سرماي زمستان از زمهرير جهنم است و اين است معني حظاير پس راحت و خوشي اين دنيا و اعمال صالحه دنيائي از حظاير بهشت است و زحمت اين دنيا و اعمال بد از حظاير جهنم است و همچنين امور برزخ از حظاير است و همچنين خوفها و راحتهاي عرصات قيامت از حظاير است و مقامي هم هست بالاي جهنم و زير بهشت چنانكه عرض خواهم كرد و ميشود كه كسي از حظاير بيرون آيد چنانكه بچشم ديدي و شايد از اين بيان فهميدي كه هر كس عمل كند بمقتضاي ظاهر حيوة دنيا يا بمقتضاي فكر خود يا بمقتضاي ظاهر دلش جزايش را بايد در اين دنيا يا در برزخ يا در عرصات كه در حظاير بهشت و جهنم است بيند زيرا كه جزاي هر عملي در رتبه همان عمل بايد باشد و زياده در حكمت عدل نميشود پس اگر كسي معصيتي كرد بظاهر تنش نه بفكر و دل بايد در اين دنيا مبتلا بمصيبتها و دردها و ذلتهاي اين دنيا شود بقدر عملش و همين طبقهٔ از حظاير جهنم است و هر عملي كه شخص بفكر خود كند از گناه بايد جزايش را در برزخ بهبيند در برهوت و حضرموت كه آن هم طبقهٔ از حظاير جهنم است و هر كس معصيتي كند بظاهر دل خود نه باصل دل خود بايد جزايش را در عرصات قيامت بهبيند از خوفها و ترسها و آنچه معاينه ميبيند از عذابهاي قيامت و بدترين اين طبقه كسي است كه در طبقه بالاي جهنم كه آنرا ضحضاح ميگويند معذب شود و همه اينها بيرون ميآيند مگر كسي كه معصيت با دل خود كرده است چنانكه خدا ميفرمايد آثم قلبه يعني گناهكار است دل او پس او مخلد ميشود در آتش جهنم و سبب آنكه مخلد ميشود و حال آنكه سي سال يا چهل سال گناه كرده آنست كه دل او كافر است و عاصي است اگر هزار سال هم يا صدهزار سال هم [ص 390] ميماند هميشه عصيان ميكرد از اين جهت فرمود كه مردم به نيت خود مخلد ميشوند و همچنين حال طاعت هر كس بظاهر تن خود طاعت كند از نعمت دنيا جزاي او شود كه طبقهٔ از حظاير بهشت است و هر كس بفكر خود طاعت كند در جنتان مدهامتان كه در مغرب است در برزخ منعم شود و هر كس بظاهر دل خود طاعت كرده بعضي از هولهاي عرصات را از او منع كنند و بالاتر طاعتهاي اين جماعت طاعت آن كسي است كه در وقت داخل شدن جهنم بر او تخفيف دهند باين طور كه اگر مستحق صد جزو عذاب است او را هشتاد جزو مثلاً عذاب كنند تا بقدر طاعتش باو تخفيف رسد و راحت آنرا نخواهد يافت مگر بعد از آنكه صد جزو عذاب را بر آن وارد آورند .
مسأله - بدانكه بهشت در آسمان است و جهنم در زمين چرا كه انسان دو جهت دارد جهت نور و جهت ظلمت جهت نور او آسمان وجود اوست و جهت ظلمت او زمين وجود او و انسان هر طاعت كه ميكند از جهت نور خود ميكند پس همه نوراني و آسماني و لطيف باشد و هر معصيت كه ميكند از جهت ظلمت خود ميكند پس همه ظلماني و زميني و كثيف است پس از اين جهت بهشت در آسمان است كه جهت نور و خير و جهت قرب بخداست و جهنم در زمين است كه جهت ظلمت و شر و جهت دوري از خداست و بهشت را هشت طبقه باشد و جهنم را هفت طبقه و هر يك از اينها را حظايري باشد مگر يك طبقه بهشت را كه حظاير نباشد پس مجموع خانِهاي آخرت بيست و نه خانه باشد پانزده اصل و چهارده فرع و تفصيل اين مطلب آنست كه از براي انسان پانزده مرتبه باشد هشت مرتبه از آنها در جهت نور اوست كه عليين باشد و هفت مرتبه از آنها در جهت ظلمت اوست كه سجين باشد اما آن هشت كه در جهت نور اوست يكي مقام قبضهايست كه از كرسي [ص 391] در انسان است كه از آن سينه انسان خلق شده است و يكي مقام قبضهايست كه از فلك زحل در انسان است كه از آن عاقله انسان خلق شده است و يكي مقام قبضهايست كه از فلك مشتري در انسان است و از آن عالمه انسان خلق شده است و يكي مقام قبضهايست كه از فلك مريخ در انسان است و از آن واهمه انسان خلق شده است و يكي مقام قبضهايست كه از فلك شمس خلق شده است و از آن ماده انسان خلق شده است و يكي مقام قبضهايست كه از فلك زهره خلق شده است و از آن خيال انسان خلق شده است و يكي مقام قبضهايست كه از فلك عطارد خلق شده است و از آن فكر انسان خلق شده است و يكي مقام قبضهايست كه از فلك قمر خلق شده است و از آن روح انسان خلق شده است پس اين هشت مرتبه است كه مقام نورهاي انسان است و از جهت نور و خدائي و آسمانها در انسان است و مقابل هر يك از اينها مگر قبضه اول قبضهٔ از زمينها در انسان خلق شده است پس قبضهٔ از زمين اول در انسان است و از آن ظاهر تن انسان خلق شده است و قبضهٔ از زمين دويم دارد و از آن عادت انسان خلق شده است و قبضهٔ از زمين سيوم دارد و از آن طبع انسان خلق شده است و قبضهٔ از زمين چهارم دارد و از آن شهوت انسان خلق شده است و قبضهٔ از زمين پنجم دارد و از آن طغيان انسان خلق شده است و قبضهٔ از زمين ششم دارد و از آن ملحدي كه روگرداني از حق است در انسان خلق شده است و قبضهٔ از زمين هفتم در انسان خلق شده است كه از آن شقاوت در انسان خلق شده است پس اين هفت طبقه زمين است كه مقابل هفت طبقه آسمان است و اما آسمان هشتم كه كرسي باشد آنرا در زمينها مقابل نباشد زيرا كه هفت زمين بيش نباشد چنانكه آسمانها هم هفت است و اما كرسي از بابهاي غيب است و دخلي بآسمانها [ص 392] ندارد مانند عرش كه آن هم از بابهاي غيب است و دخلي بآسمانها ندارد پس در انسان هم مانند اين عالم هفت آسمان و هفت زمين است و مقصود از اين قبضِها نه واقعاً قبضهٔ است كه از آسماني كنده شود بلكه مقصود حصهٔ از نفس آنهاست كه در انسان است چون در نفس ناطقه عالم حقيقت آسمانها هم هست و انسان هم شعاع آن است و حكايت آنرا ميكند پس آن هم از حقيقت اين آسمانها قبضهٔ دارد و مردم در مقامهاي خود مختلفند و همه را در پستي و بلندي يك درجه نباشد و اينكه گفتيم در انسان از حقيقت هر آسماني قبضهايست در انسان كامل است و همچنين آنكه از هر زمين قبضهٔ دارد انساني است كه بمرتبه شقاوت تمام رسيده باشد و اما ساير مردم بسا كسي كه در او يك قبضه باشد و بسا كسي كه دو قبضه دارد و بسا كسي سه يا چهار يا پنج يا شش يا هفت اگر از اهل نور و خير است از آسمانها و اگر از اهل ظلمت و شر است از زمينها پس چون در انسان قبضهٔ از آسمان باشد و بآن عملهاي خير كند و انواع طاعتها بجا آورد جميع اعمال او در قيامت بصورتهاي مختلف بيايند و لكن از درجه آن قبضه پس اگر آن قبضه از آسمان اول است جميع عملهاي او مناسب آسمان اول باشد و اگر از دويم است مناسب آسمان دويم و همچنين تا هفتم هر كس يك قبضه دارد يك جور عمل دارد هر كس دو قبضه دارد دو جور و همچنين تا آنكه هر كس هفت قبضه همه را دارد هفت جور عمل دارد و معلوم است كه عملهائي كه از قبضه دويم سرزند البته لطيفتر است از عملهائي كه از قبضه اول سرميزند و همچنين عملهاي قبضه سيوم لطيفتر است از عملهاي قبضه دويم و همچنين تا آنكه عملهائي كه از قبضه هفتم سرميزند البته لطيفتر است از همه آيا نميبيني كه عقل از نفس [ص 393] لطيفتر است حال آنچه تو با عقل خود بكني بهبين چقدر لطيفتر از نفس تو است و همچنين آنچه با نفس خود كني بهبين چقدر لطيفتر از طبع تو است و همچنين احوال هر قبضه با عملهاي آن بر اين نهج پس چون آسمانهاي وجود تو آنها بود كه شمردم و بهشت هر كسي هم مخصوص اوست و عملهاي انسان است كه در آخرت بصورت حور و قصور و اشجار خواهد آمد پس بهشت هر كس در آسمان وجود او باشد و مخصوص خود اوست كه هيچ كس را از آن بهرهٔ نباشد البته و چنانكه خدا ميفرمايد و لكم فيها ما تشتهيه الانفس و تلذ الاعين يعني براي شما در بهشت مهيا است آنچه بخواهد نفسهاي شما و لذت بهبرد چشمهاي شما و هر كس را درجهٔ باشد در بهشت بر حسب قابليتش و عمل او و بعضي را در بهشت اول جا دهند و بعضي را در بهشت دويم و بعضي را در سيوم و همچنين تا آنكه بعضي را در هفتم جا ميدهند و هشت در بهشت همين هشت مرتبه است و هر كسي از دري داخل ميشود بقدر رتبه و عمل خود چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمودند كه بهشت را هشت در است از يك در پيغمبران و صديقان داخل شوند و از دري شهيدان و صالحان و از پنج در شيعيان و دوستان ما داخل شوند تا آنكه فرمودند از يك در ساير مسلمانان داخل شوند از كساني كه شهادت ميدهند به لا اله الا الله و در دل ايشان مثقال ذرهٔ از بغض ما اهل بيت نباشد مجملاً طينت هر كس را از هر آسماني برداشتهاند و روح او از هر آسماني كه هست در بازگشت بهمان آسمان ميرود و عملهاي او هم بهمان آسمان ميرود و در آنجا بصورتهاي آخرتي ظاهر شود و همه آن عملها گرد هم آيد و بهشت او گردد و از اين است كه عملهاي صالح بآسمان بالا ميرود تا بآسمان خودش رسد چرا كه از آن جاست و اصلش [ص 394] و حقيقتش از آنجاست و عملهاي بد بزمين فرو ميرود تا بزمين خودش رسد چرا كه اصلش از آنجاست اين است كه حضرت باقر عليه السلام فرمودند كه اما مؤمنان بلند ميشود عملهاشان و روحهاشان بسوي آسمان پس گشاده ميشود از براي آنها درهاي آسمان و اما كافر پس عمل و روح او را بالا ميبرند چون بآسمان رسد منادي ندا كند كه پائين بهبريد آنرا بسوي سجين و آن وادي است بحضرموت كه بآن برهوت گويند پس هر كس روحش از هر جا هست بهمان جا برميگردد و عملش هم تابع روحش است چنانكه حضرت صادق عليه السلام در خصوص پيغمبر فرمودند كه چون شب معراج بجائي رفت كه هيچ ملك مقرب و نبي مرسلي نرفته بود فرمود كه اگر نه روح و نفس او از آن مكان بود نميتوانست بآنجا برسد پس روح و نفس هر كس از هر آسماني خلق شده بازگشت بهمانجا كند و اعمال خود را در آنجا بيند بفهم چه ميگويم و همچنين دركهاي جهنم هر كس روح و نفسش از دركي باشد بازگشت بهمان درك نمايد و عملهاي او هم تا همانجا رود و عملهاي او بصورتهاي آخرتي گرد او را بگيرند و او را بگزند و عذاب كنند پس طبقات بهشت هشت است و لكن هشتم آن مخصوص پيغمبر و امامان است و آن جنة المأوي است يا جنت عدن كه در آسمان هشتم است كه آنرا سدرة المنتهي گويند چون آسمان هشتم مقام نفس قدسي كلي است و نفس انسان چنانكه پيشتر گفتهام سبز است و چون جاي علم است شاخِهاي بسيار دارد پس درخت است و سدرهٔ كه منتهي است آنجاست و در آنجا جنة المأوي است و آن مخصوص پيغمبران است و سقف آن بهشت عرش است چنانكه در حديث وارد شده است كه سقف بهشت عرش رحمن است و اين درجه را ضد [ص 395] نباشد چرا كه پيغمبر و امامان را ضد حقيقي نباشد و ضد حقيقي از براي شيعيان و مؤمنان باشد و از اين جهت ناصب حقيقي دشمن شيعه است و ايشان دشمن حقيقي ندارند چرا كه همه در تحت حكم ايشان باشند و اين مقام كلي است و ضد كلي را نباشد و مخصوص جزئي است پس اين درجه بهشت مقابل از جهنم ندارد و اما هفت درجه ديگر كه متعلق بمؤمنان و مسلمانان است ضد دارد از جهنم چنانكه شنيدي و هشت طبقه بهشت را بعضي باين ترتيب گفتهاند كه اول جنت فردوس است كه در آسمان هشتم است بعد از آن جنت عاليه است و بعد از آن جنت نعيم است و بعد از آن جنت عدن است كه آن مقابل ندارد از جهنم بعد از آن جنت مقام است بعد از آن جنت خلود است بعد از آن جنت مأوي است بعد از آن جنت دارالسلام است و طبقات آتش را باينطور گفتهاند كه اول جهنم است دويم لظي سيوم حطمه چهارم سعير پنجم سقر ششم جحيم هفتم هاويه و بعضي گفتهاند كه اعلاي او جحيم است و اسفلش جهنم است و لكن حديثي كه باين ترتيبها دلالت كند نديدهام ولي اين اسمها در كتاب و سنت هست و خدا داناتر است بترتيب آنها مجملاً كه چون در انسان كامل هفت قبضه از آسمانهاست و در شقي كامل هفت قبضه از زمينها و در ساير مردم بتفاوت است درجِهاي مردم مختلف است و از براي هفت درجه بهشت هفت شعاع باشد يعني هر درجه را شعاعي است مانند شعاع آفتاب كه آن هفت شعاع هفت حظيره هستند از براي هفت بهشت و بهشت هشتم را حظيره نباشد چرا كه كلي است و كلي را در رتبه جزئي مانندي و شعاعي كلي نباشد و هر كس از شعاع مؤمنين است و قابل بهشت است در آن حظيرِها منزل كند نه در اصل بهشت چرا كه شعاع برتبه [ص 396] صاحب نور نرسد پس مؤمنان جن در آن حظاير منزل كنند چرا كه جن از شعاع انسان خلق شده است و همچنين اگر احياناً ولدالزنا عمل نيكو كند و قابل آمرزش شود او را در حظيرِها جا دهند چرا كه ولدالزنا طينتش از طينت بهشت اصل نباشد زيرا كه نطفه او از جانب نفس اماره پيدا شده است و بحسب وجود پستتر است از نطفه مؤمن كه از جانب نفس قدسي است پس اصل نطفه او پستتر باشد از نطفه مؤمن حلالزاده و چون او خود را بنور شريعت احياناً آراسته كند و بظاهر ولايت متمسك شود از شعاع مؤمنين باو بتابد و سعادتي از نور ظاهر مؤمنين از براي او حاصل شود و خباثت اصل نطفه او در آن صورت ظاهر مؤمنين بگردد پس او را در مرتبه شعاع مؤمنين جا دهند و چون اصل ولدالزنا باشد و قابل اين مقام شود او را در پائين حظيرها يعني ششمي جا دهند و چون يك پشت بحلال بگردد و قابل بهشت شود او را يك حظيره بالاتر برند و چون يك پشت ديگر بحلال بگردد يك حظيره ديگر بالاتر برند تا چون هفت پشت بحلال بگردد او را داخل بهشت اصل كنند و سبب آنست كه ولدالزنا اول نطفه و علقه و مضغه و استخوان و گوشت و روح و نفسش همه خبيث است و چون بنور شرع خود را احياناً منور كند قابل حظيره ششم شود و چون نكاح حلالي كند ولدش هم بنور شرع چون خود را بيارايد نفسش پاك شود و در پشت دويم چون چنين شود روحش هم پاك شود پشت سيوم چون چنين شود گوشتش هم پاك شود پشت چهارم چون چنين شود استخوانش هم پاك شود پشت پنجم چون چنين شود مضغه او هم پاك شود پشت ششم چون چنين شود علقه او هم پاك شود پشت هفتم چون چنين شود نطفه او هم پاك شود و چون همه پاك شود بمؤمنين ملحق شود و داخل بهشت اصلي شود و همچنين است [ص 397] حال جن پس بعضي در حظيره اول باشند و بعضي در حظيره دويم و بعضي سيوم و همچنين تا بعضي در حظيره هفتم باشند هر كس در مقام خود و از جمله كساني كه در حظاير منزل كنند كساني باشند كه در اين دنيا از اول تكليف خود تا آخر عمر ديوانه بودهاند و آني شعور نداشتهاند پس آنها اگر از خويشان و اقارب خود كسي را نداشته باشند كه ايشان را شفاعت كند و خداوند بجهت كرامت آن مؤمن او را به بهشت اصلي داخل كند او را هم در حظاير برند اگر در اصل وجود طيب باشد و در عالم ذر تكليف را قبول كرده باشد چرا كه اين جماعت سعادتشان بظاهر جلوه نكرده است و در غيب ايشان پنهان بوده است و بهشت اصل پيشتر عرض شد كه صورت عملهاي صالح است كه در آخرت ميآيد و اين جماعت عملهاي صالح نداشتهاند كه بهشتي براي ايشان حاصل شود پس بهمان عمل عالم ذر كه ثابت نيست داخل بهشت ميشود و بجهت آنكه ثابت نيست در بهشت اصل ثابت او را جا ندهند و سعادت وجودي ظل و سايه سعادت شرعي است چرا كه سعادت شرعي روح است و سعادت وجودي جسد پس از اين جهت آنكه عملش جسدي است و شعاعي در بهشت حظاير او را جا دهند كه از شعاع بهشت اصل است و سبب آنكه سعادت وجودي جسد است و سعادت شرعي روح اين است كه خلق بقدمهاي عمل كردن بشريعت بخداوند عالم نزديك ميشوند و بهر عملي قدمي برميدارند و معلوم است كه مقام قرب بالاتر است و مقام بعد پائينتر و چون بشريعت تقرب حاصل ميشود بايد سعادت شرعي روح باشد و سعادت كوني جسد وجهي ديگر آنكه شرع و سعادت شرعي علت غائي ايجاد است كه اگر اين نبود ايجاد نميشد پس معلوم است كه بجهت اين عالم را خلق كردهاند پس بايست كه سعادت شرعي اول باشد [ص 398] تا در آخر بروز كند پس سعادت شرعي كه معرفت و قرب خداست اول است و در آخر بروز ميكند پس چون سعادت شرعي اول است پس آن روح است و سعادت كوني جسد پس سعادت كوني شعاع سعادت شرعي باشد پس چون مجنون سعادت شرعي را ندارد بهشت اصل را ندارد و همان بهشت حظاير كه شعاع بهشت اصلي شرعي است همان را دارد بفهم چه گفتم و چه ميگويم كه بسيار مشكل است و اما حظاير جهنم پس آنها هم از سايه جهنم خلق شده است و هر طبقه سايهٔ دارد چنانكه هر طبقهٔ از بهشت شعاعي داشت و در آن حظاير ميبرند هر يك از مسلمين كه گناهكار باشند تا در آن حظيره بسوزد گناه ايشان و آن قدر بمانند تا پاك شوند .