فصل - در حساب است و شك نيست كه خداوند عالم حساب جمعي از خلايق را ميكند و آيات قرآن بآن دلالت دارد و احاديث متواتره بآن رسيده است و لكن فهم آن بسيار مشكل است پس خواستيم كه انشاء الله در اين كتاب شرح آنرا هم كرده باشيم و در اين باب حديثهاي مختلف رسيده است كه بسياري از علما در فهم آنها و جمع آنها عاجز ماندهاند و اگر خدا بخواهد در اين فصل جمع مابين آنها و اسرار آنها را ذكر خواهيم كرد و بنا بر طريقه سابق اول چند حديث در اين خصوص ذكر ميكنيم بعد شرح آنها را بحول و قوه خداوند مينمائيم مرحوم مجلسي در بحار روايت كرده است از حضرت علي بن الحسين عليهما السلام در حديثي كه فرمودند بدانيد اي بندگان خدا كه اهل شرك ترازوها براي آنها نصب نميشود و ديوانها براي آنها گشاده نميشود و ديوانها براي اهل اسلام گشاده ميشود و از حضرت ابوجعفر عليه السلام روايت كرده است در تفسير قول خداوند للذين احسنوا الحسني و زيادة كه معني فارسي آن آنست كه از براي كساني كه نيكي كردند حسنٰي را قرار دادهايم و زياده فرمودند حسنٰي بهشت است و زياده دنياست آنچه خدا در [ص 333] دنيا داده است بايشان حساب نميكند در آخرت و جمع ميكند از براي ايشان ثواب دنيا و آخرت را و جزا ميدهد به بهتر عملهاشان در دنيا و آخرت و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه خداي عزوجل حساب ميكند همه خلق را مگر كسي كه مشرك شده باشد بخداي عزوجل كه او را حساب نميكنند و او را بآتش امر ميكنند و فرمودند كه اول چيزي كه از بنده ميپرسند دوستي ما اهل بيت است و از حضرت ابوجعفر عليه السلام روايت كرده است در تفسير قول خدا كه فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات و كان الله غفوراً رحيماً كه فارسيش آنست كه آنها را خدا عوض ميكند بديهاي ايشان را به نيكي فرمودند كه مؤمن گناهكار را ميآورند روز قيامت تا آنرا بموقف حساب ميدارند پس خدا خود بحساب آن رسيدگي ميكند و احدي را مطلع نميكند پس باو ميشناساند گناهان او را تا اقرار كند آنگاه بكاتبان گويد بديهاي او را به نيكيها بدل كنيد و بر مردم آشكار كنيد پس مردم ميگويند اين بنده يك گناه نداشت پس او را به بهشت فرستند اين است معني آيه و اين در گناهكاران شيعه ماست بخصوصه و از حضرت امير عليه السلام روايت كرده است كه بنده را پيش خدا ميدارند پس ميفرمايد بسنجيد نعمت مرا بر او با عمل او پس نعمت او زياده ميآيد بر عمل او پس ميفرمايد بهبخشيد باو نعمتهاي مرا و بسنجيد مابين خير او و شر او پس اگر خير و شرش مساوي شود خدا شر او را بواسطه خير او ميبرد و داخل بهشتش ميكند و اگر عمل خيرش زياده باشد خدا ميدهد باو بفضلش و اگر شرش زياده باشد و از اهل تقوي باشد و شرك نورزيده باشد بخدا و از شرك پرهيز كرده باشد پس آن از اهل آمرزش است ميآمرزد خدا او را برحمت خود اگر بخواهد و تفضل ميكند بر او بعفو [ص 334] خود و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود هر كس را حساب كنند عذاب ميشود پس كسي عرض كرد پس جاي اين آيه كجاست كه فسوف يحاسب حساباً يسيراً كه فارسيش آنست كه زود باشد كه آنرا حساب آساني كنند فرمودند آن عرض عملهاست و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه سه چيز است كه خدا بنده مؤمن را بآن حساب نكند طعامي كه ميخورد و لباسي كه ميپوشد و زن صالحهٔ كه آن را ياري ميكند و فرج آن را حفظ ميكند و از آن حضرت روايت كرده است در معني قول خدا كه يخافون سوء الحساب كه فارسي آن آنست كه ميترسند از بدي حساب فرمودند بدي حساب دقت است كه بدي آنها را بر ايشان ميگيرند و نيكي آنها را حساب نميكنند و از حضرت ابوجعفر عليه السلام روايت كرده است كه خدا دقت ميكند حساب بندگان را روز قيامت بقدر آنچه عقل در دنيا بايشان داده است و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند كه خدا كريمتر از آنست كه سؤال كند از مؤمن از خوردن و آشاميدن او و از حضرت ابوجعفر روايت كرده است كه فرمودند كه خداي عزوجل سؤال نميكند بندگان خود را از آنچه بايشان تفضل فرموده است و منت بر ايشان نميگذارد و منت گذاردن بانعام قبيح است از مخلوقين چگونه بخالق عزوجل نسبت داده ميشود چيزي كه پسنديده نيست براي مخلوقين و از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است در تفسير قول خداوند كه ميفرمايد ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم كه فارسيش آنست كه هرآينه پرسيده ميشويد روز قيامت از نعمت فرمودند اين رطب است و آب سرد و از حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند والله دو نفر از شما در آتش ديده نميشويد نه والله يك نفر ديده [ص 335] نميشويد عرض كردند اين مطلب در كجاي قرآن است جواب دادند كه در سوره الرحمن كه ميفرمايد فيومئذ لايسأل عن ذنبه انس و لا جان كه فارسيش آنست كه روز قيامت از گناه شيعيان انس و جن نميپرسند و حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمودند كه بازگشت خلق بسوي ماست و حساب ايشان بر ماست و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه چون روز قيامت شود خدا حساب شيعيان ما را بما گذارد پس آنچه ميان ايشان و خدا باشد پيغمبر صلي الله عليه و آله از خدا طلب بخشش ميكند و آنچه ميان ايشان و ميان مردم باشد از مظلمه پيغمبر صلي الله عليه و آله ادا ميكند و آنچه ميان ما و ايشان باشد ما ميبخشيم بايشان تا داخل بهشت شوند بيحساب اين مجملي است از احاديث حساب پس عرض ميكنم كه معني حساب آن است كه طلب را حساب كنند بعد تنخواه آنرا نيز حساب كنند بعد فاضل يا باقي را بيرون آورند و اگر باقي است مطالبه باقي را كنند و حساب را غير از اين معني نباشد حال اين حساب دو قسم ميشود يكي حساب بد يكي حساب آسان اما حساب بد آنست كه دقت در حساب كنند و تا نقير و قطمير داد و ستد را حساب كنند و حساب آسان آنست كه گرفت و گيري در آن نباشد و بسياري از آن بمسامحه بگذرد پس چون بسياري از آن بمسامحه ميگذرد حساب تمام و حساب حقيقي نباشد بلكه محض عرض باشد يعني اظهار كردن كه طلب اين بود و تنخواه اين داده شده و ديگر مطالبه باقي را نكنند و آنچه در تنخواه عيبي و نقصي بوده وانزنند پس اين حساب آسان است و حساب بد وازدن تنخواه با عيب است و تا دينار آخر حساب كردن و دقت نمودن است و الا خداوند عالم در حساب ظلم نميكند كه بدحساب باشد پس چون اين را فهميدي [ص 336] عرض ميكنم كه خداوند هم سرمايهٔ بخلق خود داده و خلق هم تنخواهي رد كردهاند اما سرمايه خداوند عالم اولاً ايجاد است كه مردم را خلق كرده و ثانياً عقل و شعور است كه بايشان عطا فرموده و ثالثاً مددها و فيضها و قوتهاست كه در هر دمي بايشان ميرساند و چهارم رزقي است كه در اين دار دنيا بايشان عطا ميفرمايد كه زنده باشند و اطاعت كنند پنجم فرستادن پيغمبران و اوصياي ايشان است بسوي خلق كه صلاح و فساد ايشان را بايشان برسانند و واسطه فيضهاي باطني باشند بسوي ايشان ششم اخوان و ياران كه براي هر كس معين فرموده تا كمك حال او باشند از براي اداي طاعات هفتم اسباب آسماني و زميني است كه همه جمع آمده است تا عمل صالح كنند هشتم توفيقات و تفضلها و مهلتها كه خداوند براي مردم قرار داده است و غير از اين از نعمتها و فضلها كه شماره آنها را غير صاحب نعمت كسي نميداند پس اينها سرمايهايست كه خدا بخلق داده است و تنخواه اينها بايد خلق عبادت كنند و بطوري كه دلالت كرده و راهنمائي نموده از عهده بندگي برآيند كه نفع آن هم باز بايشان ميرسد و هيچ نفعي بخدا ندارد پس روز قيامت حساب از براي اين سرمايه و تنخواه است كه معلوم شود براي خود او كه سرمايه را زيان كرده است يا از آن نفع نموده است و الا براي خداوند عالم پوشيده نبود و نخواهد بود و خدا را حاجت بحساب خلايق نباشد و لكن بجهت اظهار عدل خود تا بر خلق پوشيده نباشد و كسي گمان نكند كه بيسبب كسي را عذاب كردند و بيسبب كسي را رحمت كردند و بجهت آنكه ظاهر شود فضل مؤمن و حسن عملهاي او براي مردم و اين هم شرافتي باشد براي او و عزتي باشد و ظاهر شود رسوائي و بدعملي عاصي تا اين هم شرمساري و يك نوع [ص 337] عذابي باشد براي او و محل سرزنش ساير خلق شود و اما عاصيان پس چون حساب شوند شرمساري بايشان دست دهد كه همان شرمساري كفاره گناهان او ميشود چرا كه آن شرمساري نوع عذابي است كه باو ميرسد و گناهانش بهمين قدر عذاب پاك ميشود خلاصه خدا را حاجت بحساب نيست و حساب هم از مصالح خلق است پس چون معني حساب را دانستي عرض ميشود كه كيفيت محاسبه آنست كه ولي مطلق چون بر كرسي محاسبه خلق بهنشيند و ترازوهاي اعمال نصب شود و نامِهاي عملها گشوده شود آن بزرگوار يك كلمهٔ بفرمايد كه جميع مردم ميبينند كه آن حضرت نامه عملهاي ايشان را از اول تا آخر خواند بلغت خود ايشان كه يك جزئي را فروگذاشت نفرمود و عرض كردهام معني نامه را ولي جهال خيال ميكنند كه آن نامه بقدر نامِهاي متعارفي است كه كسي بكسي مينويسد چنين نيست چرا كه جميع اقوال و افعال و احوال را كتابها ضرور است بسيار بزرگ كه شتر حمل آنها را نتواند و خداوند عالم ثبت كرده است جميع عملهاي تو را در آن نامِها و آن نامِها از كاغذ و پارچه نباشد بلكه آن نامه صفحه نفس اماره تو است كه جميع عملهاي بد تو در آن ثبت است و صفحه نفس راضيه مرضيه تو است كه جميع عملهاي نيك تو در آن ثبت است و آن صفحه بسيار بزرگ است بسا آنكه بقدر هفت همسر اين دنيا باشد و بسا آنكه هفتاد بسا آنكه هفتادهزار و بسا آنكه بغير حساب بزرگتر از اين دنيا باشد و جميع اعمال و احوال و اقوال انسان در آن ثبت است پس اگر انسان مؤمن است نامه او از پيش روي او ميآيد و بدست راست او ميافتد چرا كه نفس راضيه از جانب راست است و عمل لله و في الله كرده است پس از پيش رو ميآيد و هر گاه عاصي است نامه عمل او از [ص 338] پشت سر او ميآيد و پشت او را ميشكافد و بدست چپ او واقع ميشود زيرا كه نفس اماره در جانب چپ است و از پشت سر ميآيد چرا كه عمل براي هواي خود كرده نه خدا پس ولي مطلق بكلمهٔ سخن گويد و همه نگاه ميكنند بنامه عمل خود ميبينند كه از اول تا آخر را خواند كه نقطهٔ را فروگذاشت نكرد پس بگويند ما لهذا الكتاب لايغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصيها و وجدوا ما عملوا حاضراً يعني اين چه كتابي است يعني چه امامي است كه وانگذاشته است كوچكي و نه بزرگي را مگر آنكه همه را شمرده است و دانسته است و همه عملهاي خود را نعوذ بالله حاضر ميبينند پس خداوند فرمايد هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون يعني اين كتاب ما سخن ميگويد بر شما براستي ما نسخه برميداشتيم عملهاي شما را از كتاب خود كه لوح محفوظ باشد كه آن سينه امام است عليه السلام پس بهمين يك كلمه حساب كل خلايق بشود و اين است كه خدا خود را سريع الحساب وصف كرده است پس حساب بهمان يك چشم بهم زدن ميشود نهايت طول ميكشد از عهده برآمدن خلايق بر خلايق نه بر حسابكننده و حساب كل همان يك كلمه از نزد حسابكننده بيش نيست و در اين باب مثلي بايد تا بر تو مسئله آسان شود بهبين آفتاب كه طلوع ميكند از او همان يك سر برآوردن است و اما جميع روي زمين را روشن ميكند و جميع هوا و فضا و آسمانها را روشن ميكند پس بهبين كه از آفتاب همان يك تجلي است و لكن جلوه او مسافتهاي بسيار را نوراني كرد كه اگر تو بخواهي همه مسافت را سير كني سالها و ماهها بايد بگردي تا همه را بهبيني اين كتابها را كه چاپ ميزنند يكدفعه يك صفحه را چاپ ميزنند و تو بايد مدتي آنرا بخواني پس [ص 339] او يكدفعه نوشت و تو مدتها ميخواني پس بهمين طور حساب كاينات را او يكدفعه ميكند و ميگويد لكن خلق بتدريج بر آن ميگذرند و تفصيل آن را بتدريج ميشنوند و بتدريج آن را مقابله ميكنند و ميخوانند پس خداوند سريع الحساب است و لكن خلق معطل ميشوند بقدر صفاي نفس و كدورت آن پس ايشان هم هر چه نفسشان صافيتر و لطيفتر باشد سرعت سير ايشان بيشتر باشد و زودتر بر همه مرور كنند و هر چه نفسشان كدرتر و كثيفتر باشد كندسيرتر خواهند بود و بر عملهاي خود دورتر بگذرند پس بسا كسي كه يك چشم بر هم زدن از عهده حساب خود برآيد و بسا كسي كه يك روز يا يك ماه يا يك سال يا پنجاههزار سال طول بكشد بقدر كثافت نفس هر كس مثل آنكه در اين دنيا بعضي تندروند بعضي كندرو و بعضي فالج نميتواند راه رفت و ميخزند و بعضي زمينگيرند كه اصلاً حركت در وجود آنها نمانده پس سالها در يك مكان افتادهاند حال بهمين نهج است احوال نفسهاي مردم پس از اين جهت مختلف باشند و همچنين از عهده حساب مردم مختلف برميآيند پس بعضي را عملهاي نيك هست كه كفاره عملهاي بد او شود يا از براي او شفيعي برسد و از عهده حساب او برآيد و فضل شامل حال او شود و بعضي مدتي در پاي حساب بمانند تا همان ماندن بلكه كفاره او شود و بعضي ابداً بمانند تا آخر روز قيامت و كفارهٔ براي عملهاي بد ايشان پيدا نشود و آن معطلي عين عذاب ايشان باشد ابداً تا مگر فضل خدا در آخر شامل حال ايشان بشود و چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم كه دو طايفه را در قيامت حساب نباشد يكي مشركان را كه خداوند ميفرمايد ان الله لايغفر ان يشرك به يعني خدا نميآمرزد كسي را كه مشرك شده است و اين حتمي است كه احتمال بدا [ص 340] و شامل شدن فضل در آن نباشد پس از براي اين طايفه حساب نباشد و ديواني گشاده نشود و ميزاني برپا نشود و بيحساب و مطالبه داخل جهنم شوند چرا كه حساب براي آن است كه طاعتها را با معصيتها بسنجند و اين دو را با سرمايهٔ كه مذكور شد قياس كنند و مشرك طاعتي ندارد كه سنجيده شود و مراد از مشرك كسي است كه با خدا كسي ديگر را پرستيده باشد يا با خدا شريكي در افعال او قرار داده باشد يا در صفات خدا كسي را شريك كرده باشد يا در ذات خداوند با او شريكي قرار داده باشد يا آنكه با پيغمبر صلي الله عليه و آله شريكي قرار داده باشد يا با حضرت امير و ائمه طاهرين عليهم السلام يا كافر باشد بيكي از انواع كفر كه تفصيل آنها اين جا داده نميشود پس اين جماعت مشركند بخداوند عالم و ايشان را حسابي و كتابي نباشد و بيحساب داخل جهنم شوند و نجاتي از براي ايشان نباشد چنانكه در حديث شنيدي و همچنين مؤمن كامل را حسابي نباشد چرا كه ايشان بمقتضي حاسبوا قبل ان تحاسبوا يعني حساب كنيد با نفس خود پيش از آنكه حساب شما را بكنند حساب خود را كردهاند و اگر معصيتي در خود ديدهاند تدارك آنرا باستغفار كردهاند و اگر مظلمهٔ از خلق بر ذمه خود ديدهاند آنرا ادا نمودهاند و آنچه نعمت از خداوند بر خود مشاهده كردهاند او را شكر و سپاس كردهاند پس حساب خود را بكلي كردهاند و علي الدوام مراقب خود بودهاند و محشر را بر خود مصور نمودهاند و آنچه بر ايشان بوده از تكليف بعمل آوردهاند و كوتاهي در آن ننمودهاند پس ايشان هم وارد محشر ميشوند با حساب پاك كه ديگر حاجت بحساب ندارند اين است كه خدا ميفرمايد انما يوفي الصابرون اجرهم بغير حساب يعني صابران داخل بهشت ميشوند بيحساب و صابران كساني هستند كه [ص 341] صبر كردهاند بر طاعت پس آن را علي الدوام بجا آوردهاند و آن را باطل نكردهاند بكفر و شرك و معصيتهاي بزرگ و صبر كردهاند از معصيت كه مرتكب آن نشدهاند و بآن عمل نكردهاند و اگر احياناً سرزده تدارك آنرا باستغفار و انابه كردهاند و صبر كردهاند بر بلاها پس جزع نكردهاند و چيزي كه دليل نارضائي ايشان باشد از خدا از ايشان سرنزده و صبر كردهاند بر نعمتها كه بزيادتي نعمت طغيان نكردهاند و از حد خود بيرون نرفتهاند و آنها را بكفران زايل نكردهاند و شكر بر آنها نمودهاند تا بر ايشان ابدي شده پس چون حقيقةً صابر شدند خداوند اجر ايشان را بغير حساب بايشان عطا ميفرمايد پس اين جماعت هم بر ايشان ميزاني نصب نشود و ديواني گشوده نشود و حسابي كرده نشود و جلالت شأن ايشان و رسوائي طايفه اول در روز قيامت از آفتاب آشكارتر باشد پس حاجت بحساب و پرسشي ندارند پس اهل حساب آن جماعت باشند كه ايشان را طاعتها و گناههاست كه توبه از آنها نكردهاند پس حساب ايشان را بكنند و ترازوها بر ايشان نصب شود و ديوان اعمال گشوده شود و اين جماعت دو جورهاند يكي شيعه و موالي آلمحمد عليهم السلام و يكي ساير اهل اسلام آن كساني كه حق آلمحمد عليهم السلام بر ايشان آشكار نشده و بايشان نرسيده و بر اسلام بودهاند و عمل بشريعت كردهاند و مثقال ذرهٔ عداوت آلمحمد عليهم السلام را نداشتهاند چرا كه حب آلمحمد عليهم السلام از ضروري مذهب اسلام است و نص كتاب است و متواتر سنت است و سني و شيعه آنرا دانستهاند پس چون مسلم باشند و عداوت آلمحمد عليهم السلام نداشته باشند آنها اهل حسابند لكن جماعت دوستان آلمحمد عليهم السلام اهل فضلند و ساير مسلمان اهل عدلند پس با شيعه بفضل رفتار كنند زيرا كه [ص 342] محبت آلمحمد عليهم السلام عين فضلي است كه شامل حال ايشان شده در دار دنيا و با اين فضل از دنيا رفتهاند و با اين فضل محشور شوند پس هميشه در فضل بودهاند و هستند پس اين جماعت باشند آنها كه شنيدي كه خداوند عالم خود حساب ايشان را ميكند و ايشان را بر گناهانشان آگاه ميكند بعد گناهان ايشان را بطاعت بدل ميكند و براي مردم ظاهر ميكند تا گمان كنند كه اين بنده از آن جماعتي است كه هيچ گناه نداشتهاند و اين است كه شيعه و سني روايت كردهاند كه دوستي علي حسنهايست كه هيچ گناه با آن ضرر ندارد و دشمني علي گناهي است كه هيچ حسنهٔ با آن نفع ندارد پس چون اين شخص دوست بعرصه محشر درآمد نور ولايت او را پوشيده بود كه چشم كفار بديهاي او را نميديد لكن بر خدا مخفي نبود پس چون حساب او را كرد آن نور غالب آمد بر گناهان و آنها را برطرف كرد پس خداوند عالم براي مردم ظاهر كرد كه اين بنده گناه نداشته و تو ميداني كه هر گاه در ميزان صواب كسي زياده از خطاي او باشد خدا او را ميآمرزد و باز ميداني كه هيچ طاعتي در ملك خدا از محبت آلمحمد عليهم السلام اعظم نخواهد بود چرا كه آن اصل همه خيرات است و جميع طاعتها فرع اوست پس هيچ فرعي سنگينتر از اصل نشود پس هيچ طاعتي بآن نرسد پس ذرهٔ از حب اميرالمؤمنين عليه السلام از عالم عالم معصيت سنگينتر است پس طاعت دوست آلمحمد عليهم السلام هميشه از معصيتش سنگينتر است پس خدا او را البته ميآمرزد و مغفرت خواهد كرد و مغفرت در زبان عربي پنهان كردن گناه است پس گناهان دوست پنهان ميشود و جز خدا كسي بر گناهان او مطلع نشود و معني حساب كردن خود خدا حساب كردن اولياست پس خود اولياء عليهم السلام [ص 343] حساب او را بكنند و هيچ خلقي را بر حساب او مطلع نكنند اين است كه فرمودند كه حساب شيعه را بما ميگذارند اگر ميان ايشان و خدا حقي است بر خدا حتم ميكنيم كه از آن بگذرد و ميگذرد و اگر مردم بر او حقي دارند آنقدر بمظلوم ميدهيم كه از سر دوست ما بگذرد و اگر ميان او و ما حقي است آن مال خود اوست و ميبخشيم پس دوستان كه اهل فضلند حساب بشوند و امر ايشان هم باين طور بگذرد و داخل نشود از ايشان احدي بجهنم چنانكه احاديث متواتر در اين خصوصها رسيده است و بعضي هم گذشته و بعضي هم خواهد آمد و اما اهل عدل پس ايشان دو جورهاند بعضي گناه و صوابشان علي السواست پس اينها نه از اهل بهشت باشند چرا كه گناه دارند و نه از اهل جهنم چرا كه صواب دارند و خدا عدل است پس ايشان را در اعراف بگذارد كه منزلي است ميان بهشت و جهنم چنانكه خواهد آمد و چون اصل طاعت رجحان دارد بر معصيت آخر نجات يابند و آنچه من ميفهمم اينها جماعتي هستند كه آلمحمد را عليهم السلام دوست داشتهاند لكن اعتقاد امامت ايشان را از راه جهالت نداشتهاند يا آلودگي ايشان ذاتي باشد چنانكه خواهد آمد پس آخر اين طايفه نجات باشد ببركت همان دوستي كه داشتهاند و اما آن طايفه كه گناه ايشان زياده از صواب ايشان باشد آنها داخل جهنم شوند و بقدر گناه خود بسوزند تا آن گناه پاك شود بعد بجهت آن طاعتهاي في الجمله نجات يابند چرا كه آن طاعتها از فروع ولايت است و بفرع ولايت في الجمله متمسك بودهاند پس در آخر بشفاعت آلمحمد عليهم السلام نجات يابند و داخل بهشت شوند در ادني درجه بهشت و ايشان را جهنميون گويند و تا مدتي باين لقب خوانده شوند تا آنكه دعا كنند و خداوند عالم آن لقب را از [ص 344] ايشان بردارد و در پستتر درجه بهشت منعم باشند اين است مجملي از كيفيت حساب خلايق اما سندهاي اين مطالب را في الجمله بايد ذكر كرد تا علاوه بر دليل عقلي حديث آنرا بداني اما آنكه اصحاب شرك بيحساب داخل جهنم شوند پس سند آن حديث حضرت علي بن الحسين است عليهما السلام كه فرمودند بدانيد اي بندگان خدا كه اهل شرك نصب نميشود از براي ايشان ترازوها و ديوانها براي آنها گشاده نميشود و ديوانها براي اهل اسلام گشاده ميشود و همچنين حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه خداي عزوجل حساب ميكند همه خلق را مگر كسي كه مشرك شده باشد بخداي عزوجل كه او را حساب نميكند و او را بآتش امر ميكند پس اين دو حديث و آيه قرآن دلالت بر آن ميكند كه مشركان و كفار را حساب نباشد اصلاً و حساب مخصوص اهل اسلام است و همچنين حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه هر كس را حساب كنند عذاب ميشود پس اين حديث هم با آيه قرآن كه گذشت دلالت ميكند بر آنكه مؤمن كامل را حساب نكنند چرا كه او را عذاب نميكنند پس معلوم شد كه حساب مخصوص مسلمين است از شيعه و غير شيعه و اما آنكه شيعه را حساب ميكنند و ولايت اهل بيت عليهم السلام بر جميع گناهان غالب ميآيد بجهت حديثي كه شيعه و سني روايت كردهاند كه حب علي عليه السلام حسنهايست كه هيچ گناه با آن ضرر ندارد و بغض او گناهي است كه هيچ حسنهٔ با آن نفع ندارد پس چون عاصيان شيعه ولايت را دارند و گناه بايشان ضرر ندارد پس ايشان هم حساب نشوند چرا كه هر كس را حساب كنند عذاب شود و اين طايفه عذاب نشوند پس آنچه رسيده است در حساب مؤمنان حساب آسان است كه عرض باشد يعني محض اظهار [ص 345] حساب بايشان بجهت آن كه اعتراف كنند و بر حساب آنها جز موالي آنها كسي ديگر مطلع نشود چنانكه پيش شنيدي و بشفاعت ائمه ايشان امر ايشان بگذرد و از اين است كه از حضرت امير عليه السلام روايت شده است كه روز قيامت منادي ندا ميكند يا علي داخل بهشت شو تو و شيعيان تو حسابي بر تو و بر ايشان نيست پس داخل بهشت ميشوند و متنعم ميشوند تا آنكه فرمود منادي ندا ميكند كه بخوريد و بياشاميد گوارا كه رحمن بشما نظري كرده كه فقري بر شما نيست و حسابي و عذابي بر شما نيست و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه سابق داخل بهشت ميشود بيحساب و ميانهرو حساب ميشود حساب آساني و ظالم نفس خود حبس ميشود در روز پنجاههزار سال تا حزن داخل دل او شود پس رحم كند خدا او را و داخل بهشت كند و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه مردم سه قسمت ميباشند قسمي زير سايه عرشند روزي كه سايهٔ جز آن نيست و قسمي بر ايشان است حساب و عذاب و قسمي روهاشان مثل روهاي آدميزاد است و دلهاشان دلهاي شياطين و فرمودند كه خدا مبعوث ميكند شيعه ما را روز قيامت با هر چه دارند از گناه و غير گناه با روهاي سفيد و عيبهاي پوشيده سوار ميشوند بر ناقِهائي از ياقوت و در ميان بهشت ميگردند مائدِها براي ايشان گذارده ميشود پس هميشه از آن ميخورند و مردم در حسابند و اين است قول خدا ان الذين سبقت لهم منا الحسني اولئك عنها مبعدون لايسمعون حسيسها و هم فيما اشتهت انفسهم خالدون پس حساب مخصوص كساني باشد كه از مسلمين ميباشند و لكن بقدر ذرهٔ عداوت نداشتهاند و بگوش ايشان امر ولايت نخورده يا نفهميدهاند پس اين جماعت را حساب كنند اگر گناه و صوابشان مساوي است از اهل اعرافند و اگر [ص 346] گناهشان بيشتر است از اهل جهنم يعني بجهنم ميروند تا آنكه از گناهان خود پاك شوند و دليل بر اين دو طايفه آيات بسيار از كتاب است و هر آيهٔ كه دلالت بر آن دارد كه بمعصيت بجهنم ميروند مخصوص اين طايفه آخري باشد و احاديث بسيار هم بر احوال اين دو طايفه دلالت دارد از آن جمله روايتي است كه از حضرت صادق عليه السلام رسيده است كه فرمودند اعراف تلهائي است ميان بهشت و جهنم و ائمه ميايستند بر اعراف با شيعيان خود و مؤمنان پيشي گرفتهاند بجنت بيحساب پس ائمه ميفرمايند بشيعيان خود كه گناهكارند كه نظر كنيد به برادران خود كه پيشي گرفتهاند به بهشت بيحساب تا آنكه فرمود كه ائمه ميفرمايند بكساني كه در جهنمند از دشمنان كه اينها شيعيان منند و برادران منند كه شما در دنيا قسم ميخورديد كه اينها را خدا رحمت نميكند پس بشيعيان ميفرمايد كه داخل بهشت شويد كه خوفي بر شما نيست و محزون نميشويد پس از اين حديث شريف معلوم شد كه اصحاب اعراف از مواليانند اگر چه از پستتر آنها باشند و نيستند از جمله سابقان كه صواب ايشان بر خطايشان غالب آمده باشد كه داخل بهشت شوند بيحساب و نيستند داخل آن جماعت كه گناهشان بر صوابشان غالب آمده باشد پس داخل جهنم شوند چنانكه حضرت باقر عليه السلام فرمودند در خصوص اصحاب اعراف كه والله ايشان نه مؤمنند و نه كافر اگر مؤمن بودند داخل جنت ميشدند چنانكه مؤمنان داخل شدند و اگر كافر بودند داخل آتش ميشدند چنانكه كفار داخل شدند و لكن ايشان قومي هستند كه مساوي شده است حسنِهاي ايشان و گناههاي ايشان تا آنكه فرمودند كه اگر خدا بخواهد داخل بهشت ميكند ايشان را برحمت خود و اگر بخواهد ميكشاند ايشان را به آتش بگناهانشان و ظلم نكرده است ايشان را تا آخر [ص 347] حديث پس مراد از اينكه فرمودند ايشان مؤمن نيستند و حال آنكه در حديث سابق فرمودند كه از شيعيانند آنست كه مؤمن حقيقي نيستند كه ولايت ايشان قوي باشد و اگر ولايتشان قوي بود هرآينه بر معاصي ايشان غلبه ميكرد پس مؤمن حقيقي نيستند و لكن دوستي في الجمله داشتهاند پس از اين جهت اسم شيعه بر ايشان گفته شده نميبيني كه شعاع چراغ مراتب دارد در اول نور غالب است بر ظلمت در وسط نور و ظلمت مساوي شود و چون بنهايت دوري رسد نهايت ضعف پيدا كند بطوري كه غلبه بر ظلمت نتواند كرد پس از اين جهت كه نور و ظلمت اصحاب اعراف مساوي شده ميان بهشت و دوزخ ماندهاند و آنچه از آيات و اخبار برميآيد آنقدر در اعراف ميمانند كه ظلمت ايشان ضعيف شود و آخر غلبه با نور شود بشفاعت اوليا پس بايشان بگويند كه داخل جنت شويد و باين واسطه كه في الجمله نوري دارند و آخر غالب ميآيد بايشان شيعه گفتند و بجهت مساوي بودن نور و ظلمت ايشان را نه كافر گفتند و نه مؤمن و لكن آخر مستحق اسم ايمان بشوند و لكن ايمان ناقصي و ايشان را در حظاير بهشت جا دهند با مؤمنين جن چنانكه از امام عليه السلام پرسيدند از حال مؤمنين جن داخل بهشت ميشوند فرمودند نه و لكن خدا را حظايري است ميان بهشت و دوزخ ميباشند در آن مؤمنان جن و فساق شيعه و اما آنچه دلالت كند بر احوال كساني كه گناه ايشان غالب است بر صواب ايشان از مسلمين غافلين كه حجت بر ايشان تمام نشده است يا از فرقه اثنيعشريه كه بعضي مقامات و فضايل و شروط ايمان را نفهميدهاند و نشنيدهاند و از اين جهت اقرار نكردهاند بلكه صرف اقرار مجهولي پستي دارند بآنها پس اين جماعت بعصيانشان حساب شوند و هر گاه زياده آيد گناه ايشان بر صوابشان و كفايت [ص 348] نكند معصيت آنها را صدمات دنيا و برزخ و اهوال آخرت و ترسهاي عرصات معذب ميشوند در اعلي طبقات جهنم تا آنقدر كه گناهشان بسوزد آنگاه ايشان را از جهنم بيرون آورند و جهنميين ايشان باشند و در ايشان ميفرمايد خداوند عالم و اما الذين شقوا ففي النار خالدين فيها ما دامت السموات و الارض الا ما شاء ربك يعني اشقيا در جهنم مخلدند مگر آن كساني كه خدا بخواهد ايشان را بيرون آورد و حضرت امام رضا عليه السلام فرمودند كه خدا داخل آتش نميكند مؤمن را و حال آنكه وعده بهشت كرده است بآن و بيرون نميكند كافر را از آتش و حال آنكه وعده جهنم و خلود كرده است بآن و گناهكاران اهل توحيد داخل جهنم ميشوند و بيرون ميآيند و شفاعت بر ايشان جايز است تا آخر خبر و شك نيست كه مراد از اهل توحيد يهود و نصاري نيستند بلكه كسانيند از اهل اسلام كه اقرار به پيغمبر صلي الله عليه و آله دارند و بشرايع اسلام معتقدند و لكن حجت ولايت بر ايشان تمام نشده است يا اقرار جزئي بائمه دارند و لكن حجت در فضايل بر ايشان تمام نشده است پس اين جماعت داخل جهنم بشوند چنانكه فرمود حضرت ابوجعفر عليه السلام بدرستي كه قومي ميسوزند در آتش تا ذغال شوند آنگاه ادراك كند ايشان را شفاعت پس ميبرند آنرا نزد نهري كه بيرون ميآيد از ترشح اهل جنت پس غسل ميكنند از آن و ميرويد گوشتها و خونهاي ايشان و خشكي آتش و بدهيئتي آتش از تن ايشان برود و داخل بهشت شوند و ناميده ميشوند جهنميان پس همگي دعا كنند كه خدايا اين اسم را از ما بردار پس آن اسم از ايشان برداشته شود بعد فرمودند كه دشمنان علي مخلدند در آتش شفاعت ايشان را درك نميكند و در حديثي حضرت صادق عليه السلام فرمودند در خصوص جهنميين كه آنها با اولياء [ص 349] خدا سكنا نكنند و ميانشان والله منزلهٔ است و فرمود كه بهشت آنها پستتر است و جهنم آنها غير جهنم است مجملاً كه اين جماعت هم داخل جهنم بشوند و بعد بشفاعت اوليا بيرون آيند و احاديث بسيار دلالت كند بر اين مطلب و بسا آنكه در بعضي اخبار اين جماعت را هم از دوستان شمرده باشند و اسم شيعه و محب بر ايشان گويند زيرا كه ولايت اصل هر خير است و هر خيري از فروع آنست و هر كس هر خيري دارد متمسك بفرعي از فروع ولايت است پس بواسطه آن ميتوان آنرا ولي گفت اگر چه حقيقي نباشد و چون خدا حتم كرده است كه متمسك بولايت مخلد در آتش نشود و متمسك بعداوت داخل بهشت نشود بايد هر كس كه خيري آخرتي دارد كه آن خيري ذاتي است نجات يابد اگر چه بعد از مدتي باشد پس اين جماعت چون مقر بتوحيد و نبوت بودند يا آنكه مقر بتوحيد و نبوت و ولايت بودند و لكن ولايت ضعيفي كه اقرار بفضائل از راه جهالت نداشته و عمل بشرايع از غلبه هوي نكرده و حقوق اخوان را از راه كبر و ساير صفات ذميمه غير عداوت بجاي نياورده پس همان اقرارشان از فروع ولايت بوده و بايست چون اين نجاسات از تن ايشان پاك شود آخر نجات يابند و در رتبه حظاير بهشت كه تمسك بفروع ولايت است سكنا كنند پس بشفاعت مواليان خود نجات خواهند يافت اما آنكه گناهكاران ساير فرق اسلام كه حجت بر ايشان تمام نشده داخل جهنم ميشوند كه دليلش گذشت و معلوم است و آيات كتاب شهادت ميدهد بآن و اما آنكه از شيعه هم داخل جهنم ميشوند آن حديثي است كه امام حسن عسكري عليه السلام فرمودند در تفسير اين آيه كه قالوا لنتمسنا النار الا اياماً معدودة فرمودند كه رسول خدا فرمود صلي الله عليه و آله كه ولايت علي حسنهايست كه با آن [ص 350] گناهي ضرر ندارد اگر چه بزرگ باشد مگر آنچه بجهت پاكي بگناهكاران ايشان برسد بواسطه محنت دنيا و بعضي در آخرت تا آنكه نجات يابد بشفاعت آقايان طيب و طاهر خود و دوستي دشمنان علي و مخالفت علي عليه السلام گناهي است كه نفع نميكند با آن چيزي مگر نفعي كه بايشان رسد بواسطه طاعاتشان در دنيا بنعمت و صحت و وسعت پس وارد آخرت ميشود و نيست بر ايشان مگر عذاب دائمي پس فرمود كسي كه انكار كند ولايت علي را عليه السلام نميبيند بچشم خود بهشت را هرگز مگر آنكه نشان او دهند كه اگر تو دوست بودي اينجا جاي تو بود پس حسرت و پشيماني او زياده شود و كسي كه دوستي علي را داشته باشد و بيزاري جسته باشد از دشمنان او و تسليم كرده باشد از براي دوستان او نميبيند آتش را بچشم خود مگر آنكه نشان او دهند كه اگر تو اين طور نبودي اين جا جاي تو بود و مگر آنكه او را داخل كنند در جهنم اگر مسرف بوده بر نفس خود آنقدر كه بحد كفر نرسيده باشد طاهر شود بجهنم چنانكه طاهر ميكند انسان چرك شده بدن خود را بحمام پس از آنجا بيرون آيد بشفاعت آقايان خود پس رسول خدا فرمود كه تقوي پيشه كنيد اي گروه شيعه كه جنت از شما نميگذرد اگر چه دور كند آنرا عملهاي قبيح شما پس تنافس كنيد در درجات بهشت عرض كردند كه آيا داخل جهنم ميشود كسي از دوستان تو و دوستان علي فرمود كسي كه چرك كند نفس خود را بمخالفت محمد و علي و در حرامها بيفتد و ظلم كند مؤمنين و مؤمنات را و مخالفت كند آنچه را كه براي او قرار داده باشند از شريعتها ميآيد روز قيامت چركن و محمد و علي عليهما السلام باو ميگويند اي فلان تو چركني و خوب نيستي از براي رفاقت نيكان و معانقه حور حسان و ملائكه مقربان بآنجا نميرسي [ص 351] مگر آنكه طاهر شوي از اين گناهان پس داخل ميكنند او را در طبقه اعلاي جهنم و عذاب ميكنند آنرا ببعض گناهانش و بعضي از گناهكاران هستند كه سختيهاي محشر بايشان ميرسد ببعضي گناهانشان پس آقايان او ميفرستند خوبان شيعه را كه آنها را برميچينند از اينجا و از آنجا چنانكه مرغ دانه برميچيند و بعضي از گناهكاران هستند كه گناهشان كمتر و سبكتر است پس پاك ميشود بسختيها و بلاها از سلاطين و غير ايشان و از آفات در تنشان در دنيا تا در قبر داخل شود و پاك باشد و بعضي از ايشان مرگش نزديك شود و هنوز گناهي بر آن مانده پس نزع روحش سخت شود و كفاره او شود و اگر گناهي بر او مانده باشد دهشت و حيرت و اضطراب در روز مرگ باو دست دهد و مردم گرد او نيايند و ذلتي باو رسد و كفاره او شود و اگر باز گناهي مانده باشد هنوز بلحد نگذاشته مردم متفرق شوند پس پاك ميشود و اگر گناهانش عظيمتر باشد و بيشتر پاك ميشود از آنها بسختيهاي قيامت و اگر بيشتر و عظيمتر باشد پاك ميشود از آنها در طبق بالاي جهنم و اينها سختترين دوستان ما هستند در عذاب و گناهشان بزرگتر است بدرستي كه اينها را شيعه نميگويند و لكن بايشان دوستان گويند و دوستان دوستان و دشمنان دشمنان بدرستي كه شيعه ما كسي است كه متابعت ما كرده باشد و پيروي آثار ما را نموده باشد و اقتداي باعمال ما كرده باشد تمام شد موضع حاجت از حديث شريف پس از اين حديث هم معلوم شد كه جمعي هستند از دوستان آلمحمد عليهم السلام كه مخالفتشان بسرحد اعلي رسيده كه در آن بغير همان محبت ناقص چيزي نگذاشتهاند و همان قدر است كه ايشان را بحد كفر نرسانده و محرمات را بجا آوردهاند و ظلم بمؤمنين و مؤمنات كردهاند و مخالفت شريعتها [ص 352] نموده پس چنين كسان البته بطبقه اعلٰيِ جهنم بروند تا طاهر شوند بعد ايشان را شفاعت درك كند و در حظاير بهشت سكنا كنند و چون كلام باينجا رسيد مناسب شد كه عرض كنم كه چون مردم را سه رتبه است يكي رتبه دنيائي و يكي رتبه برزخي و يكي رتبه آخرتي عملهاي ايشان هم نيز سه باشد عملهاي دنيائي كه از ظاهر ايشان سرزده بواسطه بعضي اسباب و فكري و همّي در آن ندارند و دويم عملهاي برزخي كه بفكر و عزم و خيال آنها را بجا آوردهاند و در آنها سعي كردهاند و همتي گماشتهاند و سيوم عملهاي آخرتي كه بآنها محبت ورزيدهاند و هر كس با ايشان در آن عملها شريك بوده آنها را دوست داشتهاند و هر كس مخالف بوده از او بدشان ميآمده و پيشتر شرح اينها شده است ظاهراً پس عملها سه جوره است و جزاها هم ميبينيد كه سه جوره است بعضي مصيبتها و نعمتها كه در دنيا بمردم ميرسد بعضي ديگر را در برزخ ميبينند و بعضي را در آخرت پس لابد بايد حساب هم سه جوره باشد يكي حساب دنيائي و مكافات دنيائي يكي حساب برزخي و مكافات برزخي يكي حساب آخرتي و مكافات آخرتي و تا حساب نشود مقدار عذاب و نعمت هر كس معلوم نشود و خدا عدل است پس معلوم شد كه بايد در هر سه جا حساب باشد اما حساب هر جا بر حسب آنجا باشد و با اسباب و مقتضاي آنجا پس در اين عالم مردم حساب شوند اگر چه حسابكننده را نبينند چنانكه رزق ميخورند و رزقدهنده را نميبينند و جزاي هر كس بهر كس برسد و هيچ بدي بمردم نميرسد در اين دنيا مگر بواسطه معصيتي كه كرده است اگر چه خاري به پاي او برود كه لامحاله بواسطه معصيت است چنانكه عقل و نقل شهادت ميدهند و لكن اينجا مردم بواسطه غفلت و فرو رفتن در دنيا حسابكننده را نميفهمند و آثار آنرا ميبينند چنانكه [ص 353] رزقدهنده را نميفهمند و رزق آنرا ميبينند چنانكه از امام عليه السلام پرسيدند چگونه خدا حساب ميكند و مردم او را نميبينند فرمودند چنانكه رزق ميدهد ايشان را و او را نميبينند و فرمودند كه خدا را كاري از كاري بازنميدارد و محاسبهٔ از محاسبهٔ پس چون حساب يكي را كند او در همان حال حساب كل را ميكند و تمام ميشود حساب كل به تمام شدن حساب يك نفر اين است كه خدا ميفرمايد خلقت شما و بعثت شما نيست مگر مثل يك نفس تمام شد حديث مجملاً عمل دنيائي حساب دنيائي ميخواهد و جزاي دنيائي و بيش از اين تفصيل اين رساله گنجايش ندارد و عمل برزخي حساب برزخي ميخواهد و جزاي برزخي و از اين جهت وارد شده است كه حضرت سيدشهدا عليه السلام در رجعت حساب خلايق را ميكنند و عالم رجعت از جور عالم برزخ است و از اين جهت بهشت برزخ آشكار ميشود و عرضهاي دنيا زايل ميشود و عملهاي آخرتي حساب آخرتي ميخواهد و در جميع عالمها محاسب و حاكم آلمحمدند عليهم السلام و ملك ملك ايشان است با هر اسباب كه صلاح ميدانند و با هر زبان كه ميخواهند حساب خلايق را ميكنند در زيارت جامعه ميخواني كه اياب الخلق اليكم و حسابهم عليكم يعني بازگشت خلق بسوي شماست و حسابشان بر شماست و همين قدر هم در احوال حساب كفايت كرد انشاء الله .
فصل - در شفاعت است و اين هم از مسائلي است كه اقرار بآن واجب و فهم آن از مكملات ايمان است پس چنانكه ساير مسايل را در اين كتاب حل نموديم و حقيقت آنها را آشكار كرديم اين مسئله را هم حل ميكنيم بحول و قوه خدا و اول چند حديث بجهت تبرك ذكر ميكنيم مرحوم مجلسي از حضرت [ص 354] پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمودند هر كس ايمان بشفاعت من نياورد خداوند شفاعت مرا باو نرساند و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند شيعيان ما از نور خدا خلق شدند و بسوي او بازميگردند والله شما ملحق ميشويد بما روز قيامت و ما شفاعت ميكنيم پس شفاعت ما قبول ميشود و والله كه شما شفاعت ميكنيد پس شفاعت شما قبول ميشود و مردي از شما نيست مگر آنكه بلند ميشود از جانب چپ او آتشي و از جانب راست او بهشتي پس داخل ميكند دوستان خود را در بهشت و دشمنان خود را در جهنم و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمودند چون در مقام محمود بايستم شفاعت ميكنم در اصحاب گناهان كبيره از امت خودم پس خدا قبول ميكند شفاعت مرا والله شفاعت نخواهم كرد در كسي كه اذيت كرده باشد ذريه مرا و از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند از براي رسول خداست شفاعت در امت او و از براي ماست شفاعت در شيعيانمان و از براي شيعيان ماست شفاعت در اهالي خودشان پس فرمود كه بدرستي كه مؤمن شفاعت ميكند در مثل ربيعه و مضر و مؤمن شفاعت ميكند حتي از براي خادمش ميگويد اي پرورنده حق خدمت مرا ملاحظه كن مرا از گرما و سرما محافظت ميكرد و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه شفاعت من در اصحاب كباير است مگر اهل شرك و ظلم و آن حضرت فرمودند كه چون روز قيامت شود حساب شيعيان ما را بما گذارند پس كسي كه مظلمهٔ ميان او و خدا باشد حكم ميكنيم در آن و خدا قبول ميكند و هر كس مظلمه او ميان او و مردم باشد طلب بخشش ميكنيم از ايشان پس ميبخشند بما و هر كس مظلمه او ميان او و ما باشد ما سزاوارتريم كه عفو كنيم و بگذريم و حضرت صادق [ص 355] عليه السلام فرمودند كه هيچ كس از اولين و آخرين نيست مگر آنكه محتاج است بشفاعت محمد صلي الله عليه و آله روز قيامت و آن حضرت فرمودند كه چون روز قيامت شود عالم و عابد را محشور كنند پس چون بهايستند نزد خداوند عالم به عابد بگويند برو به بهشت و بعالم بگويند بايست و شفاعت كن براي مردم بنيكي ادب كردن تو ايشان را و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هيچ اهل خانهٔ نيست كه يكي از ايشان داخل بهشت شود مگر آنكه همه داخل شوند عرض كردند چگونه ميشود اين فرمودند شفاعت ميكند درباره ايشان حتي آنكه خادم او ميماند ميگويد اي پروردگار خدمتكارك من مرا از سرما و گرما نگاه ميداشت پس شفاعت او قبول ميشود درباره آن و فرمودند خفيف نشمريد شيعه علي را عليه السلام زيرا كه يكي از ايشان شفاعت ميكند از براي عدد ربيعه و مضر و شخصي بحضرت باقر عليه السلام عرض كرد كه ما همسايهٔ داريم كه همه معصيتها را بجا ميآورد حتي آنكه نماز را ترك ميكند چه جاي چيزهاي ديگر فرمودند سبحان الله بزرگ نموده است اين آيا خبر ندهم شما را بكسي كه بدتر از اين است عرض كرد چرا فرمودند ناصب ما بدتر است از اين آگاه باش كه نيست بندهٔ كه ذكر شود نزد او اهل بيت پس رقت كند از براي ياد ما مگر آنكه ملائكه دست ميمالند به پشت او و آمرزيده ميشود گناهان او همگي مگر آنكه گناهي بكند كه او را از ايمان بيرون كند و شفاعت مقبول است و قبول نميشود شفاعت در ناصب و مؤمن شفاعت ميكند از براي همسايه خود و حال آنكه هيچ حسنهٔ ندارد ميگويد خدايا همسايه من منع ميكرد از من اذيت را پس شفاعت او قبول ميشود پس خدا ميفرمايد كه من پرورنده توام و من سزاوارتر كسي هستم كه از عوض تو مكافات كنم پس او را داخل بهشت ميكند و حال آنكه هيچ [ص 356] حسنهٔ ندارد و پستتر مؤمنان شفاعت ميكند از براي سي نفر در اين وقت اهل جهنم گويند كه ما شفاعتكنندهٔ نداريم و صديق نداريم و موسي بن جعفر عليه السلام فرمودند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه شفاعت من از براي اهل معصيتهاي كبيره است اما نيكوكاران چيزي بر ايشان نيست عرض كردند اي پسر رسول خدا چگونه ميباشد شفاعت از براي اهل كباير و حال آنكه اهل كباير پسنديده نيستند فرمودند كه هيچ مؤمني نيست كه گناهي بكند مگر آنكه از آن بدش ميآيد و پشيمان ميشود از آن و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه پشيماني توبه است و فرمودند كه هر كس از حسنه خودش خوشش آيد و از بدي خودش بدش آيد آن مؤمن است پس كسي كه پشيمان نشود بر گناهي كه كرده است مؤمن نيست و شفاعت براي او واجب نيست و ظالم ميباشد و خدا ميفرمايد ظالمان دوست و شفيع مطاع ندارند عرض كردند اي پسر رسول خدا چگونه مؤمن نيست كسي كه پشيمان نشود از گناهي كه كرده فرمودند نيست كسي كه معصيتي بكند و بداند كه خدا عقاب ميكند او را مگر آنكه پشيمان ميشود و همين كه پشيمان شد توبه كرده است و مستحق شفاعت است و همين كه پشيمان نشود مُصرّ است و گناه مُصرّ آمرزيده نشود چرا كه او ايمان بعقوبت ندارد و اگر مؤمن بعقوبت بود هرآينه پشيمان ميشد و احاديث در اين باب زياده از حد است و بعضي از عمدهاي آنها را ذكر كرديم اما سرّ شفاعت بدانكه اصل شفاعت در زبان عربي بمعني جفت شدن است و ياور را شفيع گويند چرا كه با تو همراه ميشود در اصلاح عمل تو و قضاي حاجت تو پس شفاعت بمعني ياري و كمك باشد و شفيع كسي است كه كمك تو كند تا امر تو بانجام رسد پس چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم كه خداوند عالم خلق خود را از نور و ظلمت [ص 357] آفريده پس هر كسي در او نوري است و ظلمتي است حال مردم مختلفند در نور بعضي از مردم نورشان كمتر است و ظلمتشان غالب بعضي از ايشان نور و ظلمتشان مساوي است و بعضي مردم نورشان غالب است پس اول را ناقص گوئيم كه نورش از حاجت خودش كمتر باشد و بعضي از مردم تامند كه نور بقدر حاجت خود دارند و زياده ندارند و بعضي از مردم كاملند و نور زياده از حاجت خود دارند و ديگر مرتبه زيادتي مختلف شود و مثلي در اين خصوص بايد هر چيز كه در اين عالم است از چهار عنصر مخلوق است آتش و هوا نور است و آب و خاك ظلمت پس بعضي از چيزها نورش كمتر از خودش است لهذا پيدا نيست و در پيدائي محتاج بنور ديگري است مانند آجر و كلوخ كه خودش پيدا نيست بينور ديگري و بعضي چيزها نورشان مساوي خودشان است پس همان خودش پيداست و ديگر زياده از خود ندارد كه جاي ديگر را نوراني كند مانند آتش سرخ كه خودش پيداست ولي جائي را روشن نميكند و بعضي چيزها هست كه قابليتش كه جهت آبي و خاكيش باشد لطيف شده و ظلمتش نازك گشته و از پس پرده قابليتش نور جلوهگر شده است بحدي كه خود را نموده و جاي ديگر را هم روشن ميكند مانند چراغ و اين قسم مراتب دارد مثل چراغ و مشعل و آفتاب جهانتاب ديگر تا چه قدر قابليتش لطيف شود و چه قدر نور در آن ظاهر شود و خداوند عالم را بخل نيست بلكه بجائي ميرسد كه هزارهزار عالم را روشن كند مانند مشيت خدا كه نور آن همه عالمها را روشن كرده پس عرض ميكنم كه مردم همچنين باشند مخلوق از نور و ظلمت ميباشند طاعتهاي ايشان از جهت نور ايشان سرميزند و معصيتهاي ايشان از جهت ظلمت ايشان بوجود ميآيد پس بعضي از مردم نورشان ضعيف است و ظلمتشان غالب لهذا از ايشان طاعت [ص 358] كم و معصيت بسيار بروز ميكند پس نميتوانند كه سبب نجات خود شوند و جزاي آن معصيتها آنها را هلاك ميكند مگر آنكه صاحب نوري ايشان را نوراني كند و بفضل نور او مقتضاي آن معصيتها از ايشان دور ميشود مانند طفلي كه مقتضي ضعف و نقاهتش آنست كه در راه رفتن بيفتد و سر و صورت او بشكند ولي چون آدمي قوي بفضل قوت خود زير بازوي او را بگيرد فضل قوت قوي منع اثر افتادن و منع اثر ضعف از او بكند پس نيفتد و جائيش نشكند و اين مثل عاصيان است و بعضي از مردم هستند كه نور و ظلمت ايشان مساوي باشد و آن قدر نباشد كه بجاي ديگر بتابد پس طاعت ايشان همان قدر باشد كه گليم خود را باصطلاح از آب بكشند و ديگر ايشان را آنقدر قوت نباشد كه بمورچهٔ توانند تقويت كرد و نفع رساند پس اين جماعت عابدانند چنانكه شنيدي كه بعابد ميگويند ببهشت رو و بعالم ميگويند بايست و شفاعت كن و جمعي ديگر هستند كه نور ايشان زياده از وجود خود ايشان است خود را نوراني دارند و كسي ديگر را هم ميتوانند نوراني كنند و اين جماعت عالمان باشند پس معلوم شد كه شفاعت مخصوص علما باشد و ديگر كسي را در شفاعت بهره نباشد و اين است كه خدا ميفرمايد لايملكون الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون يعني مالك شفاعت نيست كسي مگر آنكه مشاهده كرده باشد چيزها را بچشم حقبين و عالم باشد پس شفاعت مخصوص عالم باشد و مراتب علما مختلف است بعضي از مردم آن قدر علم زياده از خود دارند كه ميتوانند سي نفر را نجات دهند و تعليم و تأديب نمايند بعضي آنقدر علم دارند كه ميتوانند صد نفر را تعليم كنند بعضي شهري را بعضي اقليمي را بعضي عالمي را بعضي عالمها را بقدر اختلاف مراتب ايشان و ادني مؤمن اهل بيت خود را شفاعت كند چرا كه در دار دنيا مطيع خدا [ص 359] بوده و خدا فرموده قوا انفسكم و اهليكم ناراً يعني نفسهاي خود و اهل خود را از آتش جهنم نگاه داريد پس در دار دنيا تأديب و تعليم ايشان كرده لامحاله پس در دار آخرت شفاعت آنها را ميكند لامحاله پس شفاعت در آخرت بقدر تعليم و هدايت است در دنيا بلكه عرض ميكنم كه همان شفاعت در دار دنيا كه جلوه ميكند بصورت هدايت و تعليم جلوه ميكند و همين هدايت و تعليم كه بآخرت ميرود بصورت شفاعت جلوه ميكند پس شفاعت روح تعليم است و تعليم جسد شفاعت بدون تفاوت پس از اين جهت ميفهمي كه شفاعت كار علماست نه عابدان چرا كه عابد بگوشهٔ خزيده و در صدد آنست كه جان خود را نجات دهد و ديگر فكر كسي نيست و اما علما خود را در غرقاب معاشرت و صدمه ملاقات مردم انداختهاند و مردم را از غرقاب جهالت و ضلالت و طوفان هلاكت مانند ملاح ميربايند و اگر چشم داشته باشي ميبيني همين عالم را صحراي قيامت چنانكه خدا ميفرمايد كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم يعني اگر علم اليقين داشته باشيد ميبينيد جهنم را پس در همين عالم كه ظاهر صحراي قيامت است و مردم همه در حضور خداوند ايستادهاند و در گرو اعمال خودند ميبينيد كه علما مانند باز كه صيد خود را ميربايد يا مانند مرغ كه دانه ميربايد مردم را از ميان اين خلق منكوس برميچينند و از غرقاب هلاكت نجات ميدهند و عابد در بهشت خانه خود براحت نشسته و بلذت خود مشغول است پس شفاعت مخصوص آنان باشد كه نور آنها زياده از آنهاست و بساير مردم هم ميرسد و كسي كه نور آن زياد از خود او باشد و بساير مردم هم ميرساند البته هادي و عالم بايد باشد حال مراتب علما مختلف است و اعلي درجات علم مخصوص ذات مقدس پيغمبر است صلي الله عليه و آله و نور آن بزرگوار آنقدر زياد از خود [ص 360] آن بزرگوار است كه عرصه سرمد و دهر و زمان را پر كرده است و جميع هزارهزار عالم بنور آن بزرگوار روشن شده است و از اين جهت آن بزرگوار هادي جميع كاينات شده است و جميع ماسوي الله از امت اويند و هدايتيافته بنور او و از اين جهت فرمودند كه جميع خلق از اولين و آخرين محتاج بشفاعت محمد صلي الله عليه و آله ميباشند و پس از آن بزرگوار كسي كه نور او فاضل از ذات خود اوست حضرت اميرمؤمنان عليه السلام است و ذريه طاهرين او عليهم السلام چرا كه ايشان نفس مقدس پيغمبرند صلوات الله عليه و آله و از نور او و طينت او هستند بدون تفاوت پس نور ايشان هم جميع ملك را فرا گرفته است چنان كه در دعا ميخواني و بنور وجهك الذي اضاء له كل شئ يعني اي خداوند تو را بنور رخساره خودت كه هر چيزي را روشن كرده است قسم ميدهم و رخساره خدا ايشانند و نور ايشان جميع چيزها را روشن كرده است و از اين جهت ايشان هادي كل ملك هستند و مبعوث بر جميع موجودات هستند و پس از ايشان پيغمبران و اوصياي ايشان عليهم السلام نور ايشان زياده از خود ايشان است و بقدري است كه هر كس در زير پاي ايشان است بنور ايشان روشن است زيرا كه از نور ايشان خلق شدهاند و ايشان هم بقدر قوت نور خود هر يك هادي خلق هستند و تفاوت علمشان بقدر تفاوت نور ايشان است و پس از ايشان نقبا و نجبا هستند كه ايشان علماي امت ميباشند بعد از پيغمبران و شروط اقرار بانبيا هستند و ايشان هاديان خلقند بعد از آقايان خود و بمنزله پيغمبران ميباشند در ميان خلق و هادي و معلم خلق ميباشند و پس از ايشان ساير علماي ظاهري و حكماي ظاهري ايشان هم معلمان و هاديان خلقند هر يك بقدر قوت نور خود و بعد از ايشان طلاب علوم آلمحمد عليهم السلام و محبان علم كه [ص 361] عمر خود را صرف در طلب علوم و تعليم مقدمات آن بطوري كه از آلمحمد عليهم السلام رسيده است مينمايند و پس از ايشان تابعان علما كه مسائل دين خود را از علما اخذ ميكنند بقدر كفايت خود و عيال خود و بمقتضاي قوا انفسكم و اهليكم ناراً خود بآن عمل ميكنند و باهل و عيال خود ميرسانند پس اينها همه طبقه علماست و اين جماعت همه نورشان زياده از وجود خود ايشان است لكن هر كس بقدر قابليت خود قدري نوربخشند و اينها همه طبقات شفعا هستند كه شفيع ميشوند براي غير هر يك بقدر قوه خود و از اين است كه فرمودند كه هر يك از مؤمنين شفاعت ميكنند مادون خود را و از انبيا گرفته تا پائين همه محتاج بشفاعت ميباشند چرا كه هر كس در او ظلمتي هست مقتضي ظلمت او تمام نميشود مگر بواسطه نور آن كس كه بالاتر از او است پس آلمحمد عليهم السلام شفاعت براي انبيا كنند و آنچه از ايشان خلاف اولي سرزده است مقتضايش بواسطه شفاعت آلمحمد عليهم السلام باطل ميشود بعد ايشان شفاعت ميكنند از براي نقبا و نجبا و اگر از ايشان صغيرهٔ سرزده مقتضايش بشفاعت پيغمبران باطل ميشود بعد ايشان شفاعت ميكنند از براي علما و حكما و اگر از ايشان احياناً كبيرهٔ سرزده است بواسطه شفاعت نقبا و نجبا باطل ميشود و همچنين هر طبقهٔ بعد از آنكه كارشان گذشت شفاعت ميكنند از براي هر كس كه بعد از ايشان است تا آنكه آن تابع آخري كه كارش گذشت شفاعت ميكند از براي اهل و عيال خود و جميع اينها در زير شفاعت پيغمبر صلي الله عليه و آله داخل ميشوند و اين طبقه همه شفيع نجاتند و سلسله نور و خيرند و از آن طرف شفيعان ظلمت باشند كه ياور گمراهي و گمراهان هستند از براي آنها هم مرتبهاست چرا كه آنها هم جماعتي هستند كه كفرشان و نجاستشان زياده از وجود [ص 362] خود ايشان است پس خود را گمراه كردهاند و آن قدر قوت در گمراهي و كفر دارند كه جمعي ديگر را هم ميتوانند گمراه كرد پس اول ايشان غاصبان حق آلمحمدند عليهم السلام كه خدا لعنت كند آن غاصبان را و بعد از ايشان علماي آن سلسله كه هر يك محكمكننده بنيان كفر آنها هستند و دليلآورنده بر اثبات آنها هستند و بطور باطل حقيت براي آنها اثبات ميكنند و پس از آنها پيروان ايشان كه از ايشان آموخته و باهل و عيال خود ميرسانند پس اين طبقه هم شفيعان گمراهي ميباشند اين است كه خدا ميفرمايد من يشفع شفاعة حسنة يكن له نصيب منها و من يشفع شفاعة سيئة يكن له كفل منها يعني هر كس شفاعت كند شفاعت نيكوئي از براي او هم نصيبي است از آن شفاعت چرا كه گفتهاند الدالّ علي الخير كفاعله يعني دلالتكننده بر خير مثل كننده خير است و هر كس شفاعت كند شفاعت بدي از براي او هم نصيبي از آن شفاعت است چرا كه الدالّ علي الشر كفاعله يعني كسي كه دلالت بر شر ميكند مثل كننده شر است پس چه بسيار مردم كه شفيع شرند و علامت حق و باطل آشكار است چرا كه آلمحمد عليهم السلام ميزان حقند در ميان عالم و انبيا و اوصياي ايشان هم ترازوي عدلند هر كس علمهاي ايشان را در ميان خلق پهن ميكند و سنت ايشان را در ميان مردم جاري ميكند و دايم علمشان و قولشان و كتابشان ذكر آلمحمد است عليهم السلام آنها شفعاي خيرند و هر كس ذكر ايشان را نميكند و علم دشمنان ايشان را در ميان مردم پهن ميكند و شُبهِها و شكها در ميان مردم مياندازد و بآن واسطه مردم را در امر ولايت سست ميكند شفيع شر است البته و كدام ميزان بهتر از اين و اگر بچشم انصاف باين كتاب ما و ساير كتابهاي ما نظر كني خواهي يافت كه كتابهاي ما اعظم اسباب شفاعت است و خداوند عالم [ص 363] بر زبان ما و قلم ما تجديد كرد سنت پيغمبر خود را صلي الله عليه و آله بعد از اينكه شفعاي شر سعي در خواموش كردن آن كردند و خواهي فهميد معني آنرا كه فرمودند كه ما را در هر عصري عدول چند هست كه برطرف ميكنند از دين ما تحريف غالين را و بخود بستن باطلان را و تأويل جاهلان را الحمد لله علي آلائه و له الشكر علي نعمائه والله ما اهل اين نعمت نبوديم و بمحض لطف و كرم خود اين نعمت را بما انعام كرده است حال هر كس ياري ما كند در اين شفاعت نصرت دين خدا را كرده است و هر كس خذلان ما را كند خذلان دين خدا را كرده است باري پس چون بچشم بصيرت نظر كني امر شفاعت را علانيه خواهي ديد و شفيعان خود را خواهي شناخت پس چون شناختي ملازمت ايشان را اختيار كن و نصرت ايشان را فروگذاشت مكن تا نصرت ترا فرو نگذارند باري هر كس كه شفيع تو است لامحاله بايد نورش زياد از تو باشد و هر كس نورش بيش از تو باشد لامحاله نزديكتر بمنير بايد باشد چنانكه هر قطعه از نور چراغ كه روشنتر است البته نزديكتر بچراغ است و هر قطعه كه نورش كمتر است البته دورتر است پس آن قطعه نزديكتر البته واسطه فيض آن دورتر باشد پس باب چراغ خواهد بود در دادن آن فيض پس آن دورتر راهي ندارد بچراغ مگر بواسطه آن نزديكتر پس تو را راهي نباشد بسوي خداوند عالم مگر بواسطه شفيع تو و خداوند فيض بتو ندهد مگر بواسطه شفيع تو پس شفيع تو رخساره خدا باشد از براي تو و دست خدا باشد از براي انعام بر تو و باب خدا باشد در نازل كردن مدد و فيض و خير بر تو پس ولايت شفيع و رو آوردن باو از جمله لوازم است چرا كه اگر از او رو بگرداني لامحاله ظلماني شوي و نور او كه شفاعت اوست از براي تو از تو بريده خواهد شد پس [ص 364] شرط رسيدن شفاعت تولاي سابقان است و هر كس عدو ايشان و منكر ايشان باشد البته از شفاعت ايشان محروم ماند اين است كه در اخبار شنيدي كه كافر قابل شفاعت نباشد و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه اگر هر نبي مرسلي و ملك مقربي شفاعت كنند از براي ناصب شفاعت ايشان مقبول نشود و البته شنيدهٔ كه فرمودند در چند حديث كه ناصب كسي نيست كه عداوت ما اهل بيت را ورزيده باشد چرا كه نخواهي يافت كسي را كه بگويد من دشمن دارم محمد و آلمحمد عليهم السلام را بلكه ناصب كسي است كه دشمن شما شيعيان باشد و حال آنكه ميداند كه شما ولايت ما را داريد و شما از شيعيان ما هستيد پس معلوم شد كه شرط ملحق شدن شفاعت ولايت سابقان است اگر كسي ايشان را دوست دارد شفاعت باو خواهد رسيد و كسي كه دشمن دارد هرگز شفاعت باو نخواهد رسيد و هر كس شفاعت باو نرسد البته مخلد خواهد بود در جهنم بعد بدانكه شفاعت دو معني دارد يكي شفاعت كلي و يكي شفاعت جزئي كه اگر كتاب فارسي نبود ميگفتم يكي شفاعت كوني يكي شفاعت شرعي اما شفاعت كوني يعني شفاعت ايجادي پس نجاتي از براي احدي نخواهد بود مگر بآن شفاعت چرا كه هر پستي بواسطه لطف و كرم بالائي بايد نجات يابد و بمدد و فيض او حركت ميكند و جميع عملهاي خير او از كرم بالائي است بلكه همه مال بالائي است و اما شفاعت شرعي پس آن شفاعتي است از براي صاحبان گناهان كبيره زيرا كه كسي كه گناه كبيره ندارد يا سرزده از او و توبه كرده مغفرت خدا شامل حال او شده و صغيرهاي او آمرزيده شده است چنانكه خدا ميفرمايد ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم يعني اگر از گناهان كبيره اجتناب كنيد گناهان شما را ميپوشانيم يعني ميآمرزيم پس آنكس كه گناهان كبيره [ص 365] را ترك كرده يا از آنها توبه كرده او آمرزيده شده است و حاجت بشفاعت شرعي ندارد اگر چه بشفاعت ايجادي توفيق بر آن يافته است و اگر گناهان كبيره دارد و بحسب حكم عدل شرعي مستحق عذاب است آنجاست كه موالي شفاعت ميكنند و از خدا طلب بخشش ميكنند بطور حتم و خدا ميبخشد و از خلق طلب گذشت ميكنند و ميگذرند و از جانب خود هم عفو ميفرمايند پس پاك ميشود و داخل بهشت ميشود و معني اين شفاعت را فهميدن بياشكال نباشد و ما انشاء الله شرح ميكنيم و شرح آن آنست كه هر كس متصل باولياست البته ذات او طيب است و از نور ايشان و طينت بهشت خلق شده پس چون ذات او طيب باشد همه معصيتها كه از او سرزده البته عارضي بوده چرا كه از طيب جز طيب سرنزند پس آن معصيتها از جهت آلايش بكفار بوده در او و آلايش بكفار براي او حاصل نشده مگر از ضعف بنيه او چنانكه اعراض دنيا به بدن تو نميرسد مگر از جهت ضعف بنيه تو و اگر بنيه قوي باشد اعراض را از خود دور ميكند نميبيني كه اگر دندان تو قوت داشته باشد چرك نميگيرد و اگر ضعيف باشد چرك ميگيرد و اگر بدن تو ضعيف باشد غذاي ناملايم را نگذراند و اگر قوي باشد بگذراند پس بمؤمن آلودگي كفار نرسد مگر از ضعف بنيه او و از اين جهت آلودگيها بقدر اختلاف ضعف بنيها اختلاف كند پس مؤمن عاصي بنيهاش ضعيف بوده و از اين جهت با طينت نواصب آلوده شده پس از آن آلودگي آن معصيتها از آن سرزده و لكن ذات او آنرا انكار دارد و بدش ميآيد و اين علامت آلودگي است چنانكه از چرك دندان يا از مرض بد داري و هميشه بيزاري از آن و لكن در اين دنيا بجهت ضعف بنيه آن مرض بر تو غالب ميآيد حال همچنين آن كس كه طينتش طيب است و از نور اهل بيت است عليهم [ص 366] السلام هميشه معصيت را دشمن دارد و از خودش بواسطه آن معصيت هميشه متأذي است و از آن معصيت هميشه بيزار است لكن بواسطه ضعف بنيه آن شهوت يا آن غضب يا آن عادت را از خود نميتواند دور كند بلكه دايم دعا ميكند كه خدايا اين را از من دور كن پس اين علامت آن است كه ذات طيب است و نور است و معصيت عارضي است و اما كسي كه از معصيت خوش دارد و هر كس آنرا منع كند او را بد دارد قلباً و لكن ظاهراً اظهار تشيع ميكند او دروغگو و منافق است و اصل طينتش از طينت جهنم است پس كسي كه ذاتش طيب است و از معصيت متأذي است او قابل شفاعت است و اما آنكه متأذي نيست اگر جميع پيغمبران او را شفاعت كنند شفاعتشان قبول نشود چرا كه خدا طينت جهنم را بد دارد و خدا ميفرمايد لايشفعون الا لمن ارتضي يعني شفاعتكنندگان شفاعت نميكنند مگر از براي كسي كه خدا از او خوشنود باشد و خدا از اهل سجين خوشنود نيست بد نگفته است شاعر :