[ص 298] فصل - در معني صراط است و اين هم بسيار مسئله مشكلي است و اميدوار از فضل خداوند چنانم كه زبان آساني مرحمت فرمايد كه شرح اين مسئله را هم بطور عاميانه بنمايم تا هر كسي از عالم و جاهل از آن بهره‌مند شوند و باز بطور عادت بعضي از احاديث را در اينجا ذكر ميكنيم و شرح آنرا بعد مينمائيم مرحوم مجلسي عليه الرحمه از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند مردم كه بر صراط ميگذرند طبقاتي چند هستند و صراط باريك‌تر از موست و تندتر از شمشير است پس بعضي از مردم بر آن ميگذرند مثل برق و بعضي از آنها ميگذرند مثل دويدن اسب و بعضي از آنها ميگذرند مثل خزيدن طفل و بعضي راه ميروند و بعضي خود را بآن ميآويزند و آتش قدري از آنها را ميگيرد و قدري را ميگذارد و از حضرت ابوجعفر عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند چون نازل شد اين آيه كه و جيء يومئذ بجهنم پرسيدند از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله از معني آن فرمودند خبر داد مرا روح الامين اينكه خدائي كه جز او خدائي نيست چون ظاهر كند خلايق را و جمع كند اولين و آخرين را ميآورد جهنم را كه ميكشند آنرا با هزار مهار صدهزار ملك غلاظ شداد از براي جهنم است صدائي و غضبي و فريادي و آن صدائي ميكند كه اگر نه اين بود كه خدا مردم را بجهت حساب نگاه داشته بود همه آنها هلاك ميشدند پس گردني از جهنم بيرون ميآيد و گرد خلايق را ميگيرد از خوب و بد پس خلقي باقي نميماند از ملك و پيغمبر مگر آنكه ندا ميكند كه خدايا جان مرا نجات ده و تو اي پيغمبر ندا ميكني كه امت مرا نجات ده پس صراط را بر روي جهنم ميگذارند تندتر از شمشير كه سه پل دارد يكي پل امانت است و رحِم و دويمي [ص 299] پل نماز است و سيومي پل عدل پرورنده عالميان است پس مردم را تكليف ميكنند كه بر آن بگذرند پس رحِم ايشان را نگاه ميدارد پس اگر از آن نجات يافتند ايشان را نماز نگاه ميدارد پس اگر از آن نجات يافتند منتهي بسوي پرورنده عالميان است و اين است كه خدا ميفرمايد ان ربك لبالمرصاد يعني بدرستيكه پرورنده تو اي پيغمبر در كمين‌گاه است و مردم بر صراط ميباشند و بعضي از آنها آويخته‌اند بصراط بدست خود و يك پاي ايشان ميخزد و يك پا را ميچسپانند و ملائكه بر اطراف آن پل ميباشند ندا ميكنند كه اي خداوند حليم بيامرز و درگذر و بفضل خود عمل كن و سالم دار سالم دار و مردم ميريزند در آتش مثل جانوران كه بر چراغ ميريزند و چون نجات يابد كسي برحمت خدا ميگذرد و ميگويد الحمد لله و بنعمت او تمام ميشود عملهاي صالح و زياد ميشود حسنها و حمد خدائي راست كه مرا نجات داد از تو بعد از مأيوسي بمنت خود و فضل خود بدرستي كه پرورنده ما بسيارآمرزش است و جزادهنده بر عمل نيكو است و از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند از صراط فرمودند كه آن راه بسوي معرفت خداست و آن دو صراط است صراطي در دنيا و صراطي در آخرت اما صراط در دنيا امام واجب الطاعه است هر كس بشناسد او را در دنيا و اقتدا بهدايت او كند ميگذرد بر صراطي كه آن جسر جهنم است در آخرت و هر كس نشناسد او را در دنيا مي‌لغزد قدم او از صراط آخرت پس ميافتد در آتش جهنم و حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمودند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند اي علي چون روز قيامت شود مي‌نشينم من و تو و جبرئيل بر صراط پس نميگذرد كسي مگر آنكه كتابي داشته باشد كه در آن كتاب دوستي تو باشد و حضرت صادق عليه السلام فرمودند در معني قول خداوند [ص 300] ان ربك لبالمرصاد فرمودند بر صراط پلي هست كه از آن نميگذرد بندهٔ با مظلمه و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه بالاي صراط گردنه‌ايست شاق كه درازي آن سه‌هزار سال راه است هزار سال سرازيري و هزار سال خار و خسك و عقرب و مار و هزار سال سرابالا و اول كسيكه از آن گردنه ميگذرد منم و دويم علي و بي مشقت از آن جز محمد و اهل بيت آن كسي نميگذرد پس چون اين اخبار را شنيدي عرض ميكنم كه صراط بمعني راه است و مراد از صراط راه بسوي قرب خداست و از اين جهت چون از صراط بگذرند به بهشت رسند كه خانه قرب خداست پس معلوم است كه يك سر صراط در نهايت دوري از خداست و يك سر آن در نهايت نزديكي و مردم از نهايت دوري از خدا بايد بسوي نزديكي بروند پس از براي اين راه معنيهاست كه بازگشت همه بيك چيز است و اختلاف در كلام خدا و رسول نباشد بلكه اختلاف در فهم‌هاي مردم است و چون بحقيقت چيزها برنخورده‌اند از اين جهت اختلاف برميخورند و ما بحول و قوه خدا چنان شرح كنيم كه همه اختلافها برطرف شود و همه يكي گردد و ظاهر حديثها هم همه بر حال خود بماند و همه حقيقتها هم آشكار شود پس بدانكه صراط راهي است كه از نهايت دوري از خدا مردم در آن راه ميروند تا بنهايت نزديكي ميرسند نميبيني كه خدا فرموده است ان ربك لبالمرصاد يعني خداوند در كمين‌گاه است و آن آخر مرتبه صراط است كه به بهشت ملحق ميشوند پس اين راه در هر عالمي و در هر مقامي بطوري جلوه كرده و همه جلوه يك چيز است پس ميگوئيم كه اعظم معني صراط معرفت خداوند عالم است و مردم در راه معرفت خدا سيركنان ميباشند بسوي خداوند عالم و در اول امر مردم در نهايت كمي معرفت باشند بخداوند عالم و خورده [ص 301] خورده معرفت ايشان زياد ميشود بخدا و معلوم است كه هر چه معرفت مردم زياد ميشود بخداوند نزديك‌تر ميشوند تا آنكه نجات مي‌يابند و بخانه قرب خدا كه بهشت و حيات جاويد است ميرسند و اين صراط كه راه معرفت باشد اولش در نهايت دوري از خداست پس اول اين صراط بايد بر زمين باشد و در دار دنيا و اعلٰيِ آن بايد در عالم عقول باشد و مردم چون سر از خاك برآرند و رو بخداوند عالم سير كنند و روز بروز ترقي كنند بر اين صراط راه روند پس هميشه مردم بر صراط باشند چه در دنيا و چه در آخرت و چون روز قيامت جميع مرتبهاي خلق از خاك تا عقل همه حاضر شوند آن راه معرفت خدا يك جا آشكار شود و مردم آن راه را به‌بينند و خود را در آن راه به‌بينند پس بعضي بر آن مانند برق روند و هيچ شك و شبهه از براي ايشان نيايد و بعضي مانند باد روند و بعضي مانند اسب دوان و بعضي راه روند و بعضي بخزند و بعضي گاهي بيفتند و گاهي خود را بگيرند و معلوم است كه زير پاي آن راه جهنم است هر كس بيفتد و انكار توحيد كند بدرك واصل گردد پس به‌بين كه چگونه واقعاً صراط معرفت خدا باشد و چون در اين عالم چشم مردم مناسب اين عالم است آن راه را بچشم نه‌بينند و در آخرت چون چشم ايشان تيز شود همه چيز را بحقيقت به‌بينند كه راه واقعي است ديگر امام نفرمود كه آن راه از ريسمان پشمي است يا پنبه يا از مو بلكه فرمود راه است و اين هم حقيقةً راه است و حقيقةً باريك‌تر از موست چرا كه خداوند احد است و معرفت احد و توجه باحد و رفتن بسوي احد در راه باريك‌تر از مو باشد و تندتر از شمشير است چرا كه ميشكافد قدم ادراك انسان را و انسان را بدو نيم ميكند اگر اندكي سنگين باشد و غفلت شود و عقل و نفس او را از هم جدا كند و او را هلاك كند و اين [ص 302] راه باريك‌تر از مو و تندتر از شمشير است براي جهال و كفار نه براي مؤمنان چنانكه روايت شده است كه باريك‌تر از مو و تندتر از شمشير است بر كافر پس براي مؤمن گشادتر باشد از مابين آسمان و زمين به‌بين كه سيدشهدا ميفرمايد آيا از براي غير تو اي خدا پيدائي هست كه او تو را آشكار كند و حضرت امير فرمود كه من چيزي را نديدم مگر آنكه خدا را پيش از آن ديدم يا با آن پس راه توحيد براي مؤمن گشادتر از تمام ملك خدا باشد و اين يك معني صحيح است و براي اين راه اول سرابالائي باشد بعد مسطح باشد بعد سرازيري اما سرابالائي آن سفر از خلق است بسوي خالق چنانكه در موعظِها شرح آن را بسيار كرده‌ام و آن مسطحي سفر در اسمها و صفتها و نورهاي خدا باشد و بسيار خطر دارد و باندك چشم برداشتن بزهر عقربها و مارهاي جان‌گداز شبهات نفساني انسان هلاك ميشود و سرازيري آن سفر از حق بسوي خلق است بجهت ارشاد و هدايت هر كس اين سه سفر را كرد كامل شود و بنهايت قرب خدا رسد و اين بازگشتن چون باطاعت است سبب دوري نشود خداوند در بالا و پائين همه جا باشد و معني ديگر صراط ولايت آل‌محمد است عليهم السلام و بلاشك همان صراط باشد و اين راه هم چنانكه شنيدي راه بسوي قرب خداست اولش در نهايت دوري است و آخرش در نهايت نزديكي و اولش در زمين دنياست و آخرش در دار رضوان خداوند و منزل قرب و مردم همه در آن سير ميكنند و بطوري كه گذشت در راه رفتن مختلفند و بطوري كه گذشت زيرش جهنم باشد كه صورت ولايت دشمنان است پس بمحض لغزش از اين راه در جهنم ميافتند بلاشك و مردم مثل فراش كه جانورانيند كه بر چراغ ميافتند از راه ولايت در جهنم ميافتند و معني اول غير اين معني نيست بلكه صراط مانند [ص 303] انسان فؤادي دارد و عقلي و روحي و نفسي و طبعي و مادهٔ و مثالي و جسمي پس معني اول غيب صراط است و اين معني ظاهرتر آن به نسبت به معني اول و صراط يك تن است كه اين همه باطنها را دارد و ولايت و معرفت امام يكي است چرا كه ولايت بي‌معرفت نشود و معني ديگر صراط ولايت اولياء است و حقوق اخوان و اين هم بهمان طور راهي است كه اول آن در نهايت دوري است و آخر آن در نهايت نزديكي و مردم همه مكلفند كه در اين راه بروند و باريك‌تر از موست و تندتر از شمشير و مردم اين را سهل انگاشته‌اند و والله كه كسي از صراط نميگذرد مگر با ولايت اولياء الله و مردم مختلفند در سير در اين صراط بطوري كه شنيدي و اين مشكل‌تر راه صراط است و مشكل‌تر مرتبه آن و بمحضي كه غافل شوند از اين ميلغزند و در جهنم كه صورت دشمني اوليا و دوستي اعدا باشد ميافتند و مردم مثل فراش در اين جهنم ميافتند و اين گردنهٔ از صراط است كه غالب مردم از آن ميلغزند و باز صراط راه شريعت است و اول آن باز در نهايت دوري از خداست و آخرش در نهايت نزديكي و مردم هم مكلفند كه بر اين راه بروند و مختلفند در راه رفتن و چه بسيار مردم كه از اين راه ميلغزند و روز قيامت اين راه را مشاهده مي‌بينند بجهت آنكه چشم آخرتي ايشان باز ميشود و الا در همين دنيا جميع مردم بر صراط اند لكن آنرا نمي‌بينند بجهت كثافت چشمها و چون چشمهاشان لطيف شود و تند آنرا علانيه به‌بينند و باريك‌تر از مو و تندتر از شمشير است و بجز آنكه از روي اخلاصِ محض عمل كنند اين راه را قطع نكنند و بمحض التفات ميلغزند از اين راه و اين يك مرتبه از مراتب صراط است و ظاهري از ظاهرهاي آنست چنانكه تو صاحب مرتبها هستي و در ظاهر يك تن بيش نيستي و در هر مرتبهٔ حكمي [ص 304] و شكلي و صفتي داري و با وجود اينها در هر مرتبه تو تو هستي كه هر كس تو را در هر مرتبه بيند ترا بشكل تو بشناسد همچنين صراط هم در آخرت شخصي است كه از براي او مرتبِهاست و در هر مرتبه شكلي و صفتي دارد و همه مرتبِهاي صراط است و اسم آن صراط است اگر چه اسم ديگر هم بآن گفته شود چنانكه زيد در هر عالم زيد است ولي بيك مرتبه آن عقل و بيك مرتبه آن روح و بيك مرتبه آن نفس گويند و همه جا زيد زيد است حال همه جا صراط صراط است ولي گاهي گفته ميشود كه آن معرفت خداست گاهي گفته ميشود كه معرفت امام است و گاهي گفته ميشود كه معرفت اولياست و گاهي گفته ميشود كه شريعت است و همه چنان كه دانستي حق است و صدق است و يكي است و راه است لكن نگفته‌اند كه پلي است از گچ و آجر يا آنكه از ريسمان يا غير آن فرمودند راهي است كه بر روي جهنم نصب ميشود و باريك‌تر از مو و تندتر از شمشير است حال هم همين طور است و چون با چشم آخرتي نگاه كني آنچه عرض شد راه بنظر ميآيد و لكن راه آخرتي و اگر تفصيل زياده خواهي عرض ميكنم كه شخص صراط را فؤادي است چرا كه هر چيزي را فؤادي و جهتي است بسوي خدا و فؤاد صراط معرفت خداست چنانكه دانستي و عقلي است و عقل صراط معرفت پيغمبر و ائمه طاهرين است سلام الله عليهم چنانكه فهميدي و روحي است و روح صراط معرفت پيغمبران است سلام الله عليهم و نفسي است و نفس صراط معرفت اولياء الله است از انسان و ايمان به نقبا و نجبا و تولاي اولياي ايشان و طبعي است كه آن تولاي اولياي خداست از برادران جني زيرا كه تولاي ايشان هم از جمله واجبات است بجهت آنكه در قرآن عموماً امر بدوستي دوستان خدا شده است و در احاديث [ص 305] هم اشاره بآن رفته است و ماده‌ايست و آن تولاي ملائكه است و تولاي ايشان هم از جمله واجبات دين است چنانكه در قرآن تصريح بآن شده است و مثالي است و آن محبت حيواناتي است كه ولايت اهل بيت را قبول كرده‌اند چنانكه عمومات قرآن و احاديث بآن دلالت ميكند و جسمي است و آن محبت گياههاي طيب است و عمومات قرآن و حديث بآن دلالت دارد و جسدي است و آن محبت جمادهاي طيب است مجملاً مؤمن چون موالي خود را دوست دارد بر او لازم است دوستي هر خلقي كه ولايت ايشان را قبول كرده‌اند و احاديث بتواتر رسيده است كه ولايت ايشان را عرض بر همه چيز كرده‌اند و هر چيز ولايت ايشان را قبول كرده طيب و طاهر شده است و البته تولاي شعاعهاي ائمه عليهم السلام لازم است و عداوت آنها نصب است و يك معني ديگر از براي مرتبِهاي صراط آنست كه بلاشك تو را مرتبهاي هشتگانه كه شنيدي هست و هر يك از مرتبِهاي تو بايد از نهايت دوري خودشان بنهايت نزديكي خودشان بروند پس جسم تو بر جسم صراط بايد بگذرد و مثال تو بر مثال آن و ماده تو بر ماده آن و طبع تو بر طبع آن و نفس تو بر نفس آن و روح تو بر روح آن و عقل تو بر عقل آن و فؤاد تو در كمين‌گاه است كه آخر سير تو باشد و سبب آنچه عرض شد آنست كه هر مرتبهٔ از تو قرين مرتبه جفت خود ميشود چنانكه در دنيا با قدم جسماني در راه جسماني ميروي و با قدم خيال در عالم مثال ميروي و با قدم عقل در راه عقل ميروي پس چون آخرت برپا شود هر يك از اين راهها ظاهر و محسوس شود چنانكه دانستي و اين مرتبِها كه عرض شد مرتبه ذاتهاي صراط است و اما شريعت صفات جسم صراط است و طريقت صفات نفس صراط و حقيقت صفات عقل صراط است نميدانم كه ميفهمي چه ميگويم يا نه و تسليم خواهي كرد يا نه ،

[ص 306]

من گنگ خواب‌ديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش

و باز از براي صراط معنيهاي ديگر است كه قدري از آنها را باز در اينجا ذكر ميخواهم بكنم بحول و قوه خدا پس عرض ميكنم كه اول چيزي كه خدا خلق كرد عقل بود و باو فرمود پشت كن بمن عقل پشت كرد و در پشت كردن بمبدء آمد تا عالم خاك و چون بخاك اين عالم رسيد امر باو شد كه رو كن پس بناي سير كردن بسوي خدا را گذاشت و از مقام خاك حركت كرد تا آنكه نطفه شد بعد علقه و مضغه و عظام و لحم شد بعد روح حيواني در آن دميده شد بعد تولد كرد و روح انساني بآن تعلق گرفت و همه جا سير كرد تا آنكه ترقيها كرد يا بطور اختيار يا بطور اضطرار ظاهري از عالم جسم بعالم مثال رفت و از آنجا بعالم ماده و از آنجا بعالم طبع و از آنجا بعالم نفس و از آنجا بعالم روح و از آنجا بعالم عقل رسيد پس خطاب باو شد كه من خلقي را خلق نكردم كه نزد من محبوب‌تر از تو باشد پس حبيب خدا شد و همه امر و نهي خدا بسوي او شد مجملاً كه يك معني صراط سير كردن خلق است از نهايت بعد و دوري از خدا بسوي نهايت نزديكي و همين راه راه آخرتي است كه با چشم آخرتي راهي ديده ميشود حقيقةً كه تمامي خلق در آن سيركنانند بسوي خداوند عالم و احدي را از آن گزيري نيست و لكن راه بسوي عقل بالاي جهل است و در زير پاي آن سجين است چرا كه هر كس بسوي خدا سير كند از راه عقل ميرود و هر كس بسوي نفس خود حركت كند سرازير ميرود و در دوزخ جهل و نفس اماره ميافتد و همه مردم مكلفند كه بسوي خداوند از راه عقل بروند و اين راه باريك‌تر از موست و تندتر از شمشير چرا كه شخص در هر عالم بسوي اعلٰيِ آن سير كند و بسوي خودبيني نرود بسيار مشكل است و چه بسيار كم است كه شخص از اول سير [ص 307] خود تا آخر سير خود خدا را به‌بيند و خود را بهيچ وجه نه‌بيند پس مردم در اين سير مختلفند بعضي آسان ميروند و بعضي مشكل بطوري كه شنيدي پس به‌بين كه چگونه اين صراط هم واقعيت دارد كه هيچ تأويل در آن نيست و حقيقةً همه مردم بايد بر اين راه بروند و چگونه حقيقةً بر روي جهنم كشيده است و چه بسيار مردم كه مانند فراش در اين جهنم ميافتند و يك معني ديگر از معنيهاي صراط صورت انسانيت است كه حضرت امير عليه السلام فرمودند كه صورت انسانيت جسري است كشيده شده ميان بهشت و دوزخ و اين معني بسيار شريف است و اميدوارم كه شرح آنرا آسان كنم پس بدان كه اين شريعت مطهره صفاتي است كه همه محبوب خداست و همه صفات مشيت خداست و همه صفات حبيب خداست پس هر كس بآن عمل كند در آخرت بصورت انسانيت در نهايت حسن و جمال خواهد بود و هر كس مخالفت آن كند در آخرت بصورت حيوانات خواهد بود آيا نشنيدهٔ كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه الناس كلهم بهايم الا المؤمن يعني مردم همه حيواناتند مگر مؤمن پس مؤمن بصورت انسان است و صورت مؤمن از ايمان اوست و ايمان او از عمل كردن اوست بشريعت مطهره پس معلوم شد كه صورت انسانيت از عمل كردن انسان است بشريعت مطهره پس انسان هر وقت كه عمل بشرع ميكند صورت او صورت انساني است و هر زمان كه معصيت ميكند صورت او صورت حيواني است و بر اين مطلب حديثهاي بسيار دلالت ميكند و شايد پيشتر هم گذشته باشد و از اين است كه چون معصيت عاصيان بنهايت ميرسيد مسخ ميشدند و از صورت انسانيت برميگشتند و حيوان ميشدند و خدا در قرآن ميفرمايد ان هم الا كالانعام بل هم اضل يعني نيستند گمراهان مگر مثل چهارپايان بل گمراه‌ترند مجملاً [ص 308] انسان در حال طاعت باطن او بصورت انساني است و در حال معصيت بصورت حيواني است پس هر كس از اول سير خود بسوي خدا تا آخر در طاعت باشد هميشه بصورت انسانيت است و هر گاه معصيت كند در اين اثنا از صورت انسانيت تغيير ميكند البته پس كسي كه هميشه بر صورت انسانيت باشد بر راه راست روان است بسوي خداوند عالم و همينكه معصيت ميكند از آن راه راست پاي او ميلغزد البته پس صورت انساني صراط مستقيم است و صورت حيواني در زير اين صراط است و چون پاي شخص از صورت انساني بلغزد البته بزير افتد و در صورت حيواني كه صورت جهنم است افتد و از اين جهت اهل جهنم بر صورت حيوانات باشند و اهل بهشت بر صورت انسان و حسن و جمال ايشان بقدر عمل ايشان است و مردم در اين سير مختلفند بعضي مثل برق در اين راه ميروند كه هرگز از صورت انساني بقدر ذرهٔ ميل بچپ و راست نميكنند و با نهايت اطمينان قلب ميروند و بعضي كندتر ميروند و با زحمت ميروند و بعضي گاهي ميافتند و گاهي برميخيزند و بعضي در اول قدم ميافتند در آتش جهنم يعني بصورت حيوانيت ميشوند پس به‌بين كه چگونه اين هم با ساير معني‌هاي صراط درست آمد و يكي شد بطوري كه هيچ مخالفت با آنها ندارد و همين قدر در معني صراط انشاء الله كافي است و چون اين معني‌ها را دانستي پس عرض ميكنم كه بر صراط گردنِهاست و هر عبادتي از نماز و روزه و حج و جهاد و زكوة و خمس و ساير عبادتها و طاعتها همه گردنِها هستند از صراط چرا كه صراط شريعت است و اينها همه جزو شريعت است پس جزو صراط است پس منزلهاي صراط است پس گردنِهاي صراط است و مردم در هر منزلي ميايستند تا از عهده آن عبادت برآيند هر كس آن عبادت را كرده است از آن گردنه ميگذرد و هر كس [ص 309] در آن خللي قرار داده آنجا قدري معطل ميشود و پايش ميلغزد و هر كس آن عبادت را ترك كرده و انكار نموده آنجا خواهد افتاد و بجهنم واصل خواهد شد پس معلوم شد كه بعدد واجبات بر صراط گردنهاست و اما آنكه فرموده‌اند كه بر صراط سه گردنه است اول گردنهٔ كه بر آن امانت و رحم است دويم گردنهٔ كه بر آن نماز است و سيوم گردنهٔ كه بر آن عدل خداست پس اينكه فرموده‌اند كه بر آن سه گردنه هست اولاً آنكه دليل آن نيست كه ديگر بر آن گردنهٔ نيست بلكه اين سه هست و ديگر گردنهاي بسيار است كه نشمرده‌اند و ثانياً آنكه اين سه گردنه بزرگ است كه جميع گردنها جزو اين سه گردنه است مثل آنكه در راهي سه كوه بزرگ باشد و ديگر در هر كوهي تلها و پستي و بلنديهاي بسيار باشد كه همه جزو آن كوهها باشند پس عرض ميكنم كه انسان را سه معامله بيش نيست يكي معامله او با خدا و يكي معامله آن با نفس خودش و يكي معامله آن با خلق خدا و اين سه معامله كليه همه اعمال انسان باشد كه ديگر در ملك خدا معاملهٔ ندارد پس عرض ميكنم كه براي معامله انسان با خدا يك گردنه كلي است كه آن گردنه امانت و رحِم باشد چرا كه مقصود از امانت امانت عهدي است كه در عالم ذر خداوند از مردم گرفته است و واجب است بر مردم كه آن امانت را رد كنند بسوي خدا و از اين است كه خداوند ميفرمايد و الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون يعني مؤمنان كساني هستند كه امانتها و عهد خود را رعايت ميكنند يعني حفظ امانت خود را ميكنند و تفريط در آن نميكنند و بصاحبش رد ميكنند و عهدي كه كرده‌اند آنرا رعايت ميكنند و بآن وفا ميكنند و آن امانت ايمان است و عهدي است كه در عالم ذر كرده‌اند كه از همه امانتها و عهدها بزرگتر است و آن امانت امانت ايمان است و ادراك ايمان يعني ادراك توحيد و نبوت [ص 310] و امامت و عقل و دانش كه خدا در وجود مردم بامانت گذارد و ايشان را به اين دار دنيا فرستاد و در بازگشت بايد امانت را صحيح و سالم بي تفريط بصاحبش كه خداوند عالم است رد كنند و آنها را خيانت نكنند و بشك و شبهه آنها را فاسد نكنند و تفريط نكنند كه بغارت شيطان برود نشنيدهٔ كه فرمودند كه كل مولود يولد علي الفطرة و ان ابواه يهوّدانه و يمجّسانه و ينصّرانه يعني خدا هر كسي را بر فطرة ايمان خلق كرده است بطوري كه اگر ايمان باو عرض شود بفهمد و بآن تصديق كند و پدر مادر او او را در دار دنيا اغوا ميكنند بواسطه شيطان و ديگر او را يهودي يا مجوسي يا نصراني ميكنند پس خدا ايمان را و ادراك ايمان را در وجود هر كسي بامانت گذارده است و از آنها بازخواست امانت و عهد خود را ميكند چرا كه امانت گذارد و عهد گرفت كه خيانت نكنند پس گردنه اول امانت است بطوري كه عرض شد و رحِم است كه رحِمِ آل‌محمد و ولايت ايشان باشد عليهم السلام و اين دو چون يك حقيقت ميباشند در يك گردنه ايستادند و معلوم است كه اين گردنه اول است كه فرمودند اول الدين معرفته پس هر كس از اين گردنه گذشت از ساير معاملات از او ميپرسند و الا از همين گردنه بدرك خواهد افتاد البته پس گردنه اول گردنه اصول دين است كه معامله اعتقادي است و اعتقاد بر اعمال مقدم است البته و اول از اعتقاد شخص ميپرسند اگر كافر است ديگر چه از او به‌پرسند و بچه كار آيد دويم گردنه معامله شخص است با نفس خود كه آيا نفس خود را به نيكيها كه واجبات خداست آراسته است يا نه و خود را بصورت انسانيت درآورده است يا نه و خود را بزينت اخلاق پسنديده و صفات حميده زينت داده است يا نه و بديهي است كه كلي ميان اعمال نماز است كه فرمودند كه نماز عمود دين است اگر نماز قبول شد باقي را قبول ميكنند و اگر نماز [ص 311] قبول نشد و رد شد همه عملها رد ميشود پس دين بمنزله خيمه است كه بعمود خود برپاست پس اصل خيمه و قوام آن بعمود است كه تيرك آن باشد پس از اين جهت فرمودند كه بر گردنه دويم نماز است اگر انسان از گردنه امانت و رحم گذشت نماز او را نگاه ميدارد يعني هر گاه شخص معامله‌اش با خدا درست شد در عقايد از او ميپرسند كه با نفس خود چه كردي او را اصلاح كردي يا خراب كردي چنانكه خدا ميفرمايد قد افلح من زكّيٰها و قد خاب من دسّيٰها يعني رستگار شد كسي كه نفس خود را از لوث نجاست عصيان پاك كرد و ضرر كرد كسي كه آن را آلوده بنجاسات خطاها كرد و آن را در غرق‌آب معصيت پنهان كرد پس اگر نفس خود را بطاعات اصلاح كرده از اين گردنه هم ميگذرد و الا از همين جا خواهد افتاد و اعتقادهاي او باو نفع نكند و ديگر سرّ اينكه چرا نماز عمده است اگر بخواهيم بگوئيم سخن بطول ميانجامد و اگر بخواهيم هر جزئي جزئي را شرح كنيم كتاب هرگز تمام نميشود و اگر معامله با نفس را بطور درست كرده از اين گردنه ميگذرد و آن وقت حبس ميكند او را عدل خدا پس از اين گردنه كسي با مظلمه نخواهد گذشت تا از عهده مظلمه مردم برآيد و گردنه عدل گردنه معامله شخص است با خلق چنانكه حديث بآن وارد شده است پس هر كس عقايدش درست شد و عملهايش درست شد آن وقت از مظلمه بندگان از او ميپرسند و تا از عهده مظلمه ايشان برنيايد از اين عقبه نخواهد گذشت چرا كه خداوند عدل است و ممكن نيست كه تقاص حق مظلوم را از ظالم نكند و آن قدر در اين عقبه بمانند تا تقاص شود حتي آنكه قيراطي بر ذمه شخص اگر باشد پانصد نماز قبول شده از او ميگيرند و بمظلوم ميدهند و اگر نماز ندارد آن قدر از گناهان مظلوم برميدارند و بظالم ميدهند كه مساوي آن شود و از پي شفاعت آقايان شيعه باشد و اينكه عرض [ص 312] شد حكم عدل است و فضل مرحله ديگر است پس عدل باين طور كه عرض شد از براي دشمنان آل‌محمد باشد عليهم السلام و اما از براي دوستان فضل در كار است آيا نمي‌بيني كه اگر كسي در اين دنيا از تو طلب داشته باشد بحكم عدل بايد خودت بدهي و اگر بكسي جنايتي كردهٔ بايد از تو قصاص كنند اما بحكم فضل ميشود كه آقاي تو از بالاي تو طلبِ طلبكار را بدهد و گريبان تو را از دست او نجات بدهد يا آنكه بصاحب قصاص آن قدر از مال خود بدهد كه او ترا حلال كند و ديگر قصاص نكند پس از گردنه عدل حقيقةً كسي با مظلمه نميگذرد لكن مواليان و آقايان و برادران بزرگ كه بزرگان شيعه باشند مظلمه مؤمن را ادا كنند و از آن گردنه او را بگذرانند چنانكه در فصل شفاعت اين مطلب را خواهي دانست انشاء الله و در اين باب چند حديث عرض ميكنم كه بداني راست گفته‌ام پس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه چون روز قيامت شود حساب شيعيان ما بما گذارده شود پس كسي كه ميان او و خدا مظلمه باشد ما از خدا مسئلت ميكنيم بطور حتم كه بگذرد پس خدا قبول ميكند و كسيكه ميان او و مردم مظلمه باشد از مظلوم خواهش ميكنيم كه به‌بخشد پس مي‌بخشد از براي خاطر ما و آنچه ميان او و ما باشد ما سزاوارتريم بعفو و گذشت و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه شيعيان ما از نور خدا خلق شده‌اند و بازگشت ايشان بسوي اوست والله شما ملحق ميشويد بما روز قيامت و ما شفاعت ميكنيم و شفاعت ما قبول ميشود و والله شما شفاعت ميكنيد پس شفاعت شما قبول ميشود و هيچ كس از شما نيست مگر آنكه آتشي از جانب چپ او قرار داده ميشود و بهشتي از جانب راست او پس داخل ميكند دوستان خود را در جنت و دشمنان خود را در آتش و حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمودند كه مر رسول خدا راست [ص 313] شفاعت در امت او و ما راست شفاعت در شيعيانمان و شيعه ما راست شفاعت در اهالي خود پس فرمود بدرستيكه مؤمن هرآينه شفاعت ميكند در مثل قبيله ربيعه و مضر و بدرستيكه مؤمن شفاعت ميكند حتي از براي خادمش ميگويد يا رب حق خدمت مرا ملاحظه كن مرا از سرما و گرما نگاه ميداشت و غير از اين احاديث بسيار است كه در باب شفاعت انشاء الله قدري از آنها را ذكر خواهيم كرد مجملاً كه عدل خداوند عالم حكمي است اصلي واقعي و از آن تخلف نخواهد شد و هر كس را ميخواهند از آن عدل نجات دهند اسباب نجات از براي او ميچينند تا او را نجات دهند و قاعده حكم هم بهم نخورده باشد پس از هيچ يك از گردنهاي صراط كسي نميگذرد مگر آنكه آن حق را ادا كند يا بعمل خودش يا بشفاعت شافعان بطوري كه ذكر خواهد شد انشاء الله پس معلوم شد كه كليه گردنِهاي صراط سه است و همه اعمال از اين سه قسم بيرون نيست پس باز راست آمد كه بقدر اعتقادات و اعمال گردنه دارد و هم سه گردنه دارد هر دو راست و درست است انشاء الله و اما شرح آنكه در صراط گردنه‌ايست كه هزار سال سرابالاست و هزار سال سرازير و هزار سال راسته آن همه خار و خسك و عقرب و مار است و مكلفند كه از آن گردنه بگذرند پس سرّ آن هم در پيش گذشت كه سرابالائي سفر از خلق است بسوي حق يعني بسوي منزل قرب خداوند و بسوي اسمها و صفتهاي خداوند و بسوي انوار او نه ذات او چنانكه صوفيه ميگويند چرا كه هيچ كس بذات خداوند نتواند رسيد و حادث محتاج هرگز قديم غني نخواهد شد چنانكه هرگز نور چراغ بذات چراغ نرسد نهايت بقرب او رود و نور آفتاب هرگز قرص آفتاب نشود بلكه بقرب او رسد و اما هزار سال راسته او سير كردن ايشان است در اسمها و صفتها و انوار كبريا و عظمت و جلال خداوند عالم [ص 314] و اين هزار سال بسيار خطر دارد چرا كه مشكل‌تر سلوك طالب و دوست در دار وصال محبوب است و الا در سفر اول رو باو ميرود و در سفر سيوم رو بخلق ميرود و اين دو آسان است و نهايت دشواري در دار وصال سير كردن است بد نگفته است آن شاعر كه گفته :

محنت قرب ز بعد افزون است جگر از محنت قربم خون است

هست در قرب همه بيم زوال نيست در بعد جز اميد وصال

و اميد وصال هر محنتي را راحت ميكند و بيم زوال هر عيشي را منغص ميكند من هم بد نگفته‌ام در مثنوي :

گفت رو رو غافلي از سوز عشق از مصيبتهاي غم‌اندوز عشق

محنت قرب از فراق افزونتر است هر كه او نزديكتر دل‌خونتر است

باري در آن هزار سال همه خار و خسك و عقرب و مار است و شخص در آن هزار سال بايد با نهايت احتياط قدم بردارد تا محبوب نرنجد و اما هزار سال سرازيري پس حال بازگشت از دار قرب خداست بسوي خلق و مردم مكلفند كه از اين گردنه بگذرند پس بسا كسي كه در حال سرابالائي پايش بلغزد و بيفتد و بسا كسي كه در حال راسته پايش بلغزد و بيفتد و بسا كسي كه در حال سرازيري پايش بلغزد و بيفتد آن كس كه از اين سه مرتبه نجات يافت از اهل جنت است و داخل جنت شود و اين سه سير از براي هر كسي بطور خودش هست و در موعظها اين سيرها را چنان بيان كرده‌ام كه بر احدي پوشيده نمانده است و معنيهاي بسيار براي آنها كرده‌ام كه اينجا مقام تفصيل آنها نيست مجملاً كه هر كسي اين سه سير را دارد حتي آنكه بايد هر كسي اول سير كند تا محل علم و بسوي عالم و سير بسوي عالم سير بسوي خداست چرا كه عالم وجه الله و لسان الله است و شنيدن از او عبادت خداست بد نگفته :

[ص 315]

چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن برخت نظاره كردن سخن خدا شنيدن

و چون عالم سخن نميگويد بجز از كتاب و سنت لسان الله است و سير بسوي او سير بسوي خدا و اما سفر دويم سير كردن ايشان است در علمهاي او و در تكليفها كه در ميان مردم پهن ميكند و آنچه از معرفت خدا و رسول و ائمه و اوليا عليهم السلام در ميان مردم آشكار ميكند و اين سير پر شكوك و شبهات و در راهش همه خار و خسك شبهات است و همه سموم قتاله شكوك است پس بايد در اين سفر نهايت احتياط را بعمل آورد و قدم باحتياط بردارد و در سفر سيوم بايد برگردند باصلاح نفس و اهل خود چنانكه خدا ميفرمايد در آيه نفر كه آيه فلولانفر باشد تا آخر يعني چرا از هر گروهي يك و دوئي يا زياده بيرون نميروند تا طلب دانش كنند در دين تا اينكه بترسانند و اعلام كنند قوم خود را چون برگردند بسوي ايشان شايد ايشان حذر كنند پس سفر اول رفتن بسوي عالم است و سفر دويم طلب دانش كردن است و سفر سيوم برگشتن و متوجه شدن بتربيت نفس و اهل و قوم باشد پس هر كسي بقدر خود مأمور است كه باين سفرها برود پس چون روز قيامت شود اين سه سفر را با چشم آخرتي خود مي‌بينند بعينه كه واقعا راهي است سرابالا و راسته و سرازيري بجهت آنكه راه هر عالمي بطور خود اوست و ديگر در كتاب و سنت نيست كه راهي است مثل راههاي اين دنيا كه در بيابان باشد يا كوه نهايت مردم ظاهري چون اين اخبار را شنيدند بطور ظاهر خيال كردند و حكمت حكيم واجب است كه مطابق كتاب خدا و سنت رسول باشد نه مطابق فهم جهّال و ممكن است كه اين عقبه را بطوري ديگر معني كنيم و آن هم صحيح است و موافق واقع و آن [ص 316] باين نهج است كه هزار سال سرازيري راه فرود آمدن خلق باشد از عالم عقول كه نهايت قرب ايشان بود بخدا و سرازير آمدند از آنجا تا باين عالم و هزار سال راسته آن اين دنيا باشد كه همه پر خار و خسك و عقرب و مار است چرا كه اين دنيا دار خطر است و شياطين جن و انس و خطرهاي نفساني و طبعاني همه در اين عالم است و هزار سال سرابالائي آن بالا رفتن از اين عالم باشد بسوي عالم عقول و اين معني را از جهت آن گفتيم كه در حديث سرازيري را امام عليه السلام مقدم داشتند و بعد از آن راسته را فرمودند و بعد سرابالائي را فرمودند پس بآن نظر كه خواسته‌اند اصل حالات آن گردنه را بگويند ديگر ترتيب منظور نظر نبوده معني اول را كرديم و باين نظر كه ترتيب مقصود بوده و الا باين طور نميفرمودند معني دويم را كرديم پس در اين صورت اسم گردنه بر اين گفتن بجهت حالت سرابالائي اوست پس سرازيري و راسته مقدمه آن گردنه باشد زيرا كه گردنه و عقبه حال سرابالائي را ميگويند و هر دو معني صحيح است پس چون روز قيامت شود و چشم آخرتي ايشان باز شود اين سرازيري و راسته و سرابالائي را بعينه مي‌بينند كه همه مي‌بايد از اين سه حالت بگذرد و اين هم حقيقةً حالات صراط است بلاشك و جميع خلق از اين راه بايد بگذرند و اين هم با آنچه گذشته مخالفت ندارد و سرازيري آن مقدمه صراط است و بلاشك هر سه حالت در آخرت مشاهده شود و اما سبب آن كه هر حالتي را هزار سال فرمودند پيشترها عرض كرده‌ام كه مقصود هزار مرتبه است زيرا كه از اول تا آخر مرتبهاي هر چيزي ده است كه جسم و مثال و ماده و طبع و نفس و روح و عقل و فؤاد و اسم و آيت باشد و هر يك از اين ده مرتبه مخلوق است از نه قبضه آسمانهاي آن مرتبه و يك قبضه زمين آن [ص 317] مرتبه پس همه صد مرتبه باشد و هر يك از اين صد مرتبه را مادهٔ باشد و صورتي پس دويست مقام باشد و در هر يك از اين دويست مرتبه جاري است امر خلق و رزق و حيوة و فنا و سر رحمانيت حق سبحانه و تعالي پس جمله هزار مرتبه باشد و تعبير از هر مرتبه بسالي آورده‌اند و ديگر چون سرّ آنكه چرا مرتبه را سالي گفتند سابقاً ذكر شده است مكرر نميكنيم و لكن اين را بدان كه هر سالي از آن سالها سيصد و شصت روز است كه هر روزي مساوي هزار سال از سالهاي اين دنيا است چنانكه خدا ميفرمايد ان يوماً عند ربك كالف سنة مما تعدون يعني روزي در نزد پرورنده تو اي پيغمبر مثل هزار سال است از سالهاي اين دنيا كه شما ميشمريد باري از آنچه عرض شد معلوم شد كه راه بسوي خداوند عالم هزار سال است سرابالا و هزار سال است سرازير و اما هزار سال راسته آن بجهت آنست كه در آن هزار سال هم انسان حقيقةً در ترقي است و هرگز انسان نميايستد پس سبب آنكه آن را مساوي گفتند از جهت آنست كه هم در دار قرب خداست و هم يك نوع است پس باين نظر آن را مساوي گفتند يا آنكه بآن طور ديگر كه گفتيم هم در همين دار دنيا است و باز يك نوع است و اگر در اين خصوصيات زياده از اين بگويم بسيار از فهم عوام بالاتر ميرود و از وضع كتاب بيرون ميرويم و همين قدر اشاره از براي اهلش كفايت ميكند و اما آنكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بر طرف راست صراط ميايستد و حضرت امير در طرف چپ چنان كه شيخ مفيد عليه الرحمه روايت كرده است يا آنكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و حضرت امير عليه السلام بر صراطند چنانكه پيش شنيدي پس سبب قول اول آنست كه صراط معلوم است كه مركب از جهت خدائي و از جهت خودي كه گاهي اسم آن دو را وجود و ماهيت ميگوئيم پس جهت وجود آن از نور [ص 318] پيغمبر است صلي الله عليه و آله و جهت ماهيت آن مخلوق است از صورت ولايت حضرت امير عليه السلام پس از اين جهت حضرت پيغمبر بايد در دست راست صراط بايستد و حضرت امير عليه السلام در دست چپ آن و خطاب بآن دو بزرگوار ميرسد كه القيا في جهنم كل كفار عنيد يعني بيندازيد اي محمد و اي علي در جهنم هر كس را كه حق شما را در دار دنيا پوشانيده است و با شما عناد ورزيده است پس آن دو بزرگوار چنان كنند پس هر كس ماده او ظلمت و صورت او نقمت خدا باشد او را بجهنم اندازند كه از جهت ظلمت حق پيغمبر را پوشانيده و باين جهت كافر شده و از جهت نقمت عناد با اهل بيت او ورزيده پس آن دو بزرگوار سبب داخل شدن او بدوزخ شوند و اما آن كس كه ماده او نور و صورت او رحمت باشد آنرا آن دو بزرگوار به بهشت برند و اين است كتابي كه دارند كه در آن كتاب ولايت اميرالمؤمنين ثبت است و آن برات بيزاري از آتش جهنم است چرا كه هر چيزي كتابي است كه خداوند بخط قدرت خود و برحمت واسعه خود بر لوح ايجاد نوشته است بفهم چه ميگويم پس نميگذرد كسي از صراط مگر با ولايت اميرالمؤمنين و آن كسي است كه ماده او نور و صورت او رحمت باشد چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه خدا خلق كرده است مؤمن را از نور خود و صورت داده است در رحمت خود پس مؤمن از صراط خواهد گذشت و بس و اگر او را كدورتي و آلودگي باشد ببركت شفاعت آقايان خود آن آلودگيها از او پاك ميشود و طيب و طاهر شده داخل بهشت جاويد خواهد شد چرا كه از همان جا آمده و بازگشتش بهمان جا است آيا نشنيدهٔ حديث مشهور را كه حضرت پيغمبر عليه السلام فرمودند من و علي پدر و مادر اين امتيم و مقصود آن گروه از امت است كه بر حق است و آن يك طايفه از هفتاد [ص 319] و سه فرقه است و به اينكه پيغمبر و حضرت امير پدر و مادرند از براي اين فرقه ناجيه در قرآن آيه صريح است كه اين جا ديگر طول نميدهيم در رسالهاي ديگر نوشته‌ام پس چون حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله پدر شد و حضرت امير عليه السلام مادر فرقه ناجيه هم اولاد ايشان باشند و ذريه ايشان باشند البته و خدا ميفرمايد الذين آمنوا و اتبعتهم ذريتهم بايمان الحقنا بهم ذريتهم يعني كساني كه ايمان آوردند كه مراد پيغمبر و حضرت اميرالمؤمنين عليهما السلام باشد و متابعت كردند ايشان را ذريه ايشان بايمان ملحق ميكنيم بايشان ذريه ايشان را كه مراد فرقه ناجيه باشند يعني شيعه و پيروان حضرت امير عليه السلام و اما آنكه آن دو بزرگوار بر صراط ميباشند پس بجهت آنكه ايشانند دليلان راه خدا و هر كس كه بر آن راه ميرود بدلالت و هدايت ايشان ميرود پس ايشان واقف بر صراط ميباشند از براي دلالت و هدايت و هيچ كس را نميگذارند كه بر صراط بگذرد مگر كسي كه برات نجاتي بولايت حضرت امير داشته باشد و انشاء الله همين قدر در اين رساله از براي اسرار صراط كفايت ميكند .

فصل - در بيان احوال حوض كوثر است و اين هم از مسائل مشكله است و شرح آن از جمله لوازم است زيرا كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه هر كس ايمان نياورد بحوض من خدا او را وارد نكناد بحوض من و چنانكه ساير مسائل را ابتدا بچند حديث كرديم و بعد آنها را شرح كرديم اينجا هم چند حديث ذكر خواهيم كرد و بعد شرح آنها را بحول و قوه خداوند مي‌نمائيم بطوري كه هيچ اختلاف در اخبار نماند و باطن همه آنها آشكار شود از آن جمله مرحوم مجلسي عليه الرحمه در بحار روايت كرده است از حضرت باقر عليه السلام در حديث طويلي كه حوض [ص 320] طولش مابين ايله و صنعاست تا آنكه فرمود مردم بعضي بر آن وارد ميشوند و بعضي از آن رانده ميشوند و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كرده است در نعت كوثر كه فرمودند كه كوثر نهري است كه جاري ميشود تحت عرش خداي تعالي آب آن سفيدتر است از شير و شيرين‌تر است از عسل و نرم‌تر است از كره سنگريزه آن زبرجد و ياقوت و مرجان است و گياه آن زعفران است خاك آن از مشك خوشبوست قاعده‌هاي آن زير عرش خداست پس دست مبارك خود را به پهلوي علي عليه السلام زدند و فرمودند اي علي اين نهر مال من است و مال تو و مال دوستان تو بعد از من و در روايتي ديگر فرمودند كه خداي عزوجل بمن عطا كرد نهري در آسمان كه محل جريان آن زير عرش است بر آن نهر هزارهزار قصر است خشتي از طلا و خشتي از نقره گياه آن زعفران است و سنگريزه آن درّ و ياقوت است و زمين آن مشك خوشبو است و اين براي من و امت من خير است و در حديثي ديگر فرمودند كه اي علي تو برادر مني و وزير مني و صاحب لواي مني در دنيا و آخرت و تو صاحب حوض مني هر كس ترا دوست دارد مرا دوست داشته و هر كس ترا دشمن دارد مرا دشمن داشته و در حديثي ديگر فرمودند كه علي صاحب حوض من است مي‌راند از آن دشمنان خود را و ميآشاماند دوستان خود را پس كسي كه از آن نياشامد هميشه تشنه است و هرگز سيراب نشود و هر كس از آن يك شربت بخورد هرگز شقي نشود و تشنه نشود هرگز و در حديثي ديگر فرمودند بامت خود كه شما وارد ميشويد بر حوض و آن حوضي است كه عرض آن مابين بصري و صنعاست در آن قدح‌ها هست از نقره بعدد ستارِگان و در حديثي ديگر از حضرت امير عليه السلام روايت كرده [ص 321] است كه فرمودند حوض ما پر است در آن دو نهر جاري است يكي از تسنيم و ديگري از معين بر اطراف آن زعفران است و سنگريزه آن مرواريد و ياقوت است و آن كوثر است و از آن حضرت روايت كرده است كه فرمودند والله مي‌رانم باين دو دست كوتاه خود از حوض پيغمبر صلي الله عليه و آله دشمنان خودمان را و هرآينه وارد آن ميشوند دوستان ما و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمودند كسي كه بدرد آيد دل او از براي ما هرآينه خوشحال ميشود روزي كه مي‌بيند ما را نزد مردن خود چنان خوشحالي كه هميشه آن خوشحالي در دل او ميماند تا آنكه وارد بشود بر ما نزد حوض كوثر خوشحال ميشود بدوستي ما وقتي كه وارد ميشود بر آن حتي آنكه آن كوثر ميچشاند باو از انواع طعام چنان طعامهائي كه نميخواهد از آن برگردد كسي كه يك شربت از آن بخورد هرگز بعد از آن تشنه نشود و هرگز شقي نشود و آن حوض در سردي مانند كافور است و در بو مثل مشك و در طعم زنجبيل شيرين‌تر است از عسل و نرم‌تر است از كره و صاف‌تر است از اشك و خوشبوتر است از عنبر بيرون ميآيد از تسنيم و ميگذرد بنهرهاي بهشت جاري ميشود بر سنگريزهاي درّ و ياقوت در آن بيش از ستارِهاي آسمان قدح است بوي آن يافته ميشود از هزار سال راه قدح‌هاي آن از طلا و نقره است و الوان جواهر هر بوي خوشي از آن بروي آشامنده آن ميخورد حتي آنكه ميگويد كاش مرا همين جا بگذارند چيزي ديگر نميخواهم تا آنكه فرمودند كه آشامنده از آن داده ميشود از لذت و طعم بيشتر از آن كه محبتش بما كم‌تر است و بر كوثر اميرالمؤمنين است عليه السلام و در دست آن عصائي است از عوسج خورد ميكند بآن دشمنان ما را تا آنكه [ص 322] عرض كردند كه چگونه ميتواند دشمني از شما نزديك آن شود و حال آنكه غير او نتواند فرمودند كه آن كس نزديك آن شود كه ترك كرده باشد بعضي چيزهاي قبيح را و ما را فحش نگفته باشد و چيزي چند را ترك كرده باشد كه غير او بر آن جرأت كرده باشد و نه اين است كه او دوست ما بوده يا ميلي بما داشته و لكن بجهت شدت عبادتش و دين‌داريش بطور خود و بجهت مشغول بودن بخود از عيب‌جوئي مردم و اما دلش منافق بوده و دينش نصب بوده و پيروي ناصبان كرده و ولايت خلفاي سابق را ورزيده و آنها را پيش داشته و در حديثي ديگر از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت كرده است در صفت كوثر كه فرمودند نهري است در بهشت كه پهنا و درازي آن مابين مشرق و مغرب است و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه كوثر شفاعت است و فرمودند كه آن نهري است در بهشت كه خدا عوض پسر پيغمبر صلي الله عليه و آله باو داده است و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده است كه آن نهري است كه خدا بمن وعده كرده است بر آن نهر است خير بسيار و امت من بر آن وارد ميآيند روز قيامت تمام شد احاديث و در معني كوثر هر كسي بقدر عقل خود چيزي گفته است و ما بحول و قوه خداوند ذكر كنيم آنچه از كلمات آل‌محمد عليهم السلام فهميده ميشود زيرا كه صاحبان حوض بهتر ميدانند كه حقيقت آن چيست و كلام ساير مردم را در آن اعتباري نباشد پس عرض ميشود كه يك معني از معنيهاي كوثر معرفت خداوند است جل شأنه كه خداوند عالم بحضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله عطا فرموده است و مخصوص اوست و ائمه طاهرين عليهم السلام چنانكه فرمودند اي علي خدا را نشناخت مگر من و تو پس اصل [ص 323] حوض كوثر معرفت خداوند عالم است و از خواص اين بزرگواران است و احدي از انبيا و اوليا در آن شريك نيستند و از اين جهت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه بر كوثر است منزلهاي من و منزلهاي اهل بيت من پس حقيقت كوثر معرفت مخصوص پيغمبر و اهل بيت اوست و آن نهري است كه جاري ميشود از زير عرش مشيت خداوند عالم و دو نهر است يكي از تسنيم و يكي از معين اما تسنيم اعلاي مشيت خداست و اما معين محل مشيت خدا و از اين جهت فرمودند كه تسنيم از بالاي بهشت در بهشت ميريزد و آن بهتر شراب اهل جنت است و مقربون آن را خالص ميخورند و ساير مؤمنين آنرا ممزوج ميخورند پس تسنيم آن نهر فيض و مددي است كه از اعلاي مشيت خداوند عالم بحضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميرسد و بر حوض دل آن بزرگوار ميريزد و معين از جانب اسفل مشيت ميريزد چرا كه پيغمبر صلي الله عليه و آله وجودي و ماهيتي دارد وجود آن بزرگوار از بالاي مشيت است و ماهيت شريفش از پائين مشيت خدا پس حوض كوثر دل مقدس آن بزرگوار است كه در آن دو نهر جاري است از زير عرش مشيت خدا و هيچ كس صرف آنرا بجز آن بزرگوار و اهل بيتش نياشامد و اين است شراب طهور كه خداوند عالم ميفرمايد و سقيٰهم ربهم شراباً طهوراً يعني ميخوراند بايشان پروردگار ايشان شرابي پاك و پاك‌كننده يعني پاك از آلايش خلق و پاك‌كننده دلهاي ايشان از تعلق بخلق بعد آن بزرگوار حضرت امير عليه السلام را ساقي آن فرمودند كه بانبيا و اوليا و ساير مؤمنان ميخوراند و از آن مي‌راند دشمنان خود را چرا كه جز دوستان ايشان كسي ديگر از معرفت خدا بهره ندارد چرا كه آن حضرت فرمودند كه معرفت من بنورانيت معرفت خداي عزوجل است و معرفت خداي عزوجل معرفت من است پس [ص 324] هر كس خدا را شناخته بواسطه شناسانيدن ايشان شناخته و آن بزرگوار است شناساننده خدا بخلق چنانكه فرمودند بما خدا شناخته شد و اگر ما نبوديم خدا شناخته نميشد پس ايشان شراب معرفت خدا را بخلق چشاندند و اما سبب آنكه معرفت را آب گفتيم آن است كه بديهي است كه اگر خدا خود را وصف نميفرمود كسي خدا را نميشناخت و وصف خدا براي خود بايد اعلاي خلق باشد چرا كه وصف خدا خلق خداست و چون خلق خدا شد بايد اشرف خلق خدا باشد و چون اشرف شد بايد اول خلق خدا باشد و اول خلق خدا آب است چنانكه فرمودند كه اول چيزي كه خدا خلق كرد آب بود و از اين جهت خدا ميفرمايد و جعلنا من الماء كل شئ حي يعني هر زندهٔ از آب خلق شده و تو شايد بداني كه همه چيز زنده است يعني با نور معرفت است چرا كه مراد از زندگي معرفت خداست چنانكه ميفرمايد لتنذر من كان حياً يعني تو اي پيغمبر انذار كني هر كس را كه زنده است و مراد هر كس كه خداشناس است پس چون پيغمبر ترساننده كل عالم است بدليل قول خدا ليكون للعالمين نذيراً يعني پيغمبر ترساننده اهل همه عالمها باشد پس اهل همه عالمها زنده‌اند پس همه از آب خلق شدند پس آب بر همه مقدم است پس اشرف است پس اول خلق خداست پس معلوم شد كه وصف خدا بر صفت آب است يعني حيات‌بخش كل ملك است پس مدد معرفت كه به پيغمبر ميرسد بر صفت آب و نهر باشد و نهر كوثر است زيرا كه كوثر بمعني بسيار بسيار است پس نهر معرفت خدا بسيار بسيار خير باشد زيرا كه هر خيري از آن است پس اصل نهر معرفت مخصوص پيغمبر است صلي الله عليه و آله و اهل بيت او عليهم السلام و غيري با ايشان شريك نيست و ساقي اين حوض بساير مردم حضرت امير [ص 325] است چرا كه نفس پيغمبر و دست پيغمبر است و ولي است و همه فيض‌ها از او بايد بخلق برسد پس حوض كوثر كه مجمع آبهاي حيوة‌بخش معرفت است دل پيغمبر است و حضرت امير از آن حوض غرفه برميدارد و بساير خلق بر حسب قابليت ايشان قسمت ميكند و آن قدح‌ها كه بيش از عدد ستارِگان است دلهاي مؤمنان است كه از آن حوض پر ميشود و هر قدحي مال كسي است كه ديگري از آن نميخورد و بعضي از آن قدح‌ها از طلاست كه نور نبي در آن بيشتر جلوه دارد و بعضي از نقره كه نور ولي در آن بيشتر جلوه كرده زيرا كه طلا منسوب بآفتاب نبوت است و نقره منسوب بماه ولايت و اگر بخواهيم ساير جزئيهاي اين نهر را بگوئيم از فهم عوام برتر ميرود و در اين رساله مقصود فهم عوام است پس اين يك معني حوض كوثر بود كه صحيح و درست است و ديگر پيغمبر نفرمود كه آبش از جور آبهاي اين دنياست و حوضش از سنگ و صاروج است بلكه فرمود مرا حوضي است و آب دارد مردم ناقص حوضي فكر كردند از حوضهاي اين دنيا و آبي چون آبهاي اين دنيا و غير آنرا تأويل انگاشتند حاشا و من بايد موافق حقيقت احاديث سخن گويم نه فهم عوام جهال و اطاعت احاديث از اسلام است نه فهم ناقصين ظاهربين پس آنكه فرمودند كه درازي آن مابين ايله و صنعاست اگر چه ايله كوهي است مابين مكه و مدينه و صنعا شهري است در يمن و بطور فهم مردم ظاهربين تشبيهي كردند لكن مقصود باطن اين دو لفظ است كه ايله لفظي است در عربي كه از ايل برداشته‌اند و ايل نام خداست و از اين جهت ميگويند جبرائيل يعني بنده خدا پس ايله مراد جهت خدائي است و صنعا در زبان عربي از صنع برداشته‌اند كه مقصود خلق است پس درازي اين حوض از جهت خدائي پيغمبر است تا [ص 326] جهت خودي پيغمبر و صنعا در جانب يمن است و يمن را از يمين برداشته‌اند و يمين حضرت امير است و از اين جهت عدد حروف يمين صد و ده باشد بعدد اسم علي پس درازي اين حوض مابين ايله نبوت است تا صنعاي ولايت زيرا كه ولايت جهت خودي نبوت باشد نميدانم مي‌فهمي چه ميگويم يا نه و اما حديث ديگر كه فرمودند كه مابين بصري و صنعاست اگر چه بصري قريه‌ايست در شام و صنعا شهري است در يمن چنانكه دانستي اما مراد از بصري حقيقت آنست چرا كه بصري در زبان عربي از بصر گرفته شده است و از بصيرت و مراد باز جهت نبوت است و جهت خدائي و جهت بصيرت آن بزرگوار و معرفت اوست بخدا و صنعا باز جهت ولايت است پس اختلاف در ميان دو حديث نباشد و ظاهربينان اختلاف فهمند آيا نمي‌بيني كه در حديث ديگر فرمودند كه درازي و پهني آن مابين مشرق و مغرب است و باز مراد از مشرق جهت نبوت است كه آفتاب معرفت كه شمس ازل است از آن مشرق طالع است و مراد از مغرب جهت ولايت است كه محل غروب انوار و علوم نبوت است و همه در سينه آن بزرگوار جا ميگزيند چنانكه آفتاب در مغرب فرو ميرود و بجهت اينكه ولي نفس و خودي نبي است و محل غروب انوار خدائي است پس پهنا و درازي حوض كوثر مابين مشرق و مغرب خواهد بود كه همان ايله و صنعا و همان بصري و صنعا باشد بدون تفاوت به‌بين چگونه هيچ اختلاف مابين كلمات ائمه عليهم السلام نيست و اختلاف همه در فهم مردم است و بس پس معلوم شد كه اصل حوض كوثر قلب نبي است و نهر كوثر آن مددي است كه از زير عرش مشيت بر آن جاري ميشود كه تسنيم و معين است و بر اين نهر است منازل محمد و آل‌محمد عليهم السلام چرا كه ايشان در همين نهر بسوي خدا سلوك ميكنند و مقام بمقام و منزل بمنزل [ص 327] بالا ميروند و در هر آني در منزلي از آن منزلها هستند و هيچ نبيي و هيچ وليي آن منزلها را نخواهد ديد و بآنها نخواهد رسيد چرا كه شعاع بمرتبه منير خود نميرسد و در مقامهاي آن نميتواند سير كرد و حضرت امير عليه السلام ساقي اين حوض است كه بهر كس از شعاع او خلقت شده است قدحي از اين حوض ميدهد چرا كه شيعيان ايشان از فاضل وجود ايشان خلق شده‌اند و قلب هر شيعه قدحي است از آن قدحها كه مختلف است در كوچكي و بزرگي بقدر ظرفيت آن شيعه و چون معرفت خداوند اصل جميع خيرات است پس اين آب لذت هر طعامي و هر شرابي را دارد در دعا نخواندهٔ كه يا نعيمي و جنتي و يا دنياي و آخرتي يعني اي نعمت من و اي بهشت من و اي دنياي من و اي آخرت من و روايت كرده‌اند كه اذا تنعم اهل الجنة بالجنة تنعم اهل الله بلقاء الله يعني چون اهل بهشت بنعمت بهشت مشغول شوند اهل الله بديدار خدا مشغول ميشوند مجملاً كه شراب معرفت طعم جميع طعامها و شرابهاي بهشت را دارد و خورنده از آن آرزو ميكند كه كاش مرا از پيش اين حوض شريف نبرند و ميگويد ديگر هيچ نمي‌خواهم و معلوم است كه حضرت امير عليه السلام ميراند از پيش حوض كوثر دشمنان خود را چنانكه شتر غريب را از آبخور ميرانند مجملاً اين يك معني از معنيهاي حوض است و از اين معني يافتي كه هر كس از حوض كوثر در اين دنيا نخورد در آخرت نخواهد خورد زيرا كه آخرت جز حقيقت اين دنيا نباشد و در اين دنيا چشم مردم كثيف است حقيقت چيزها را نمي‌بينند در آخرت مي‌بينند چرا كه چشمشان از غريبه پاك شده است پس مي‌بيند كه فيض معرفت مانند نهر جاري از نزد مشيت خدا ميريزد در حوض دل نبي و از آنجا تقسيم ميشود بواسطه ولي به شيعيان و مي‌بيند آنرا بر صفت حوض حقيقي لكن از گچ [ص 328] و صاروج نيست از نور است و چون آبش آب آخرتي است و حيات‌بخش است پس حوضش مناسب آنست و يك قطره از آن آب در ظرفيت تمام اين دنيا نمي‌گنجد نشنيدهٔ حديث قدسي را كه ماوسعني ارضي و لا سمائي و لكن وسعني قلب عبدي المؤمن يعني آسمان و زمين گنجايش مرا ندارد و لكن دل بنده مؤمن گنجايش مرا دارد و يك معني ديگر حوض ولايت آل‌محمد است عليهم السلام و ولايت هم چون حيات‌بخش جميع كاينات است آن هم آب است در دعا وارد شده است كه حضرت قائم عليه السلام خواندند اللهم ان شيعتنا خلقوا من فاضل طينتنا و عجنوا بماء ولايتنا يعني خدايا شيعيان ما خلقت شدند از زيادتي گل ما و خمير شدند بآب ولايت ما پس ولايت ايشان هم آب است و معلوم است كه آب ولايت ايشان از زير عرش خداوند جاري است و در دلهاي ايشان جمع ميشود و كوثر است يعني بسيار خير و بسيار بركت است و ايشان تقسيم ميكنند بدوستان خود بقدر ظرفيت ايشان و باز پهناي آن حوض بهمان بزرگي است كه شنيدي بهمان دليلها كه فهميدي و اصل ولايت مخصوص ايشان است و هر كسي بقدر قابليت خود از فاضل آن بهره دارد و اين معني هم منافات با معني سابق ندارد زيرا كه معرفت ايشان بنورانيت معرفت خداي عزوجل است و معرفت خداي عزوجل معرفت ايشان است و خدا شناخته نميشود مگر بشناسائي ايشان پس اين هم معني صحيح درستي است و مردم در دار دنيا آب بودن ولايت را نميفهمند چون روز قيامت شود آن را بر صفت آب به‌بينند لكن آب آخرتي نه آب اين دنيا و تشبيه ولايت بآب تشبيه صفت است نه تشبيه صورت پس ولايت حيات‌بخش است مانند آب و طاهر است از لوث نفاق و طاهركننده دلهاست مانند آب كه طاهر و طاهركننده است و سرد است چرا كه برد يقين [ص 329] حاصل نشود مگر بآن و تر است چرا كه رطوبت سبب ميل است و همچنين بولايت ميل بسوي خدا و ايشان حاصل شود و اول ما خلق الله است چرا كه اشرف از همه مخلوقات است پس آب است حقيقةً بلكه آب اين دنيا آب شد و آب خوانده شد بجهت شباهت با آن نه برعكس بفهم چه ميگويم و معني ديگر حوض علم آل‌محمد است عليهم السلام كه آن هم نهري جاري است از زير عرش مشيت خدا و اصل آن مخصوص ايشان است و حوض آن و معدن آن دلها و سينهاي ايشان است و ايشانند قسمت‌كننده بشيعيان خود بقدر قابليتشان و از اين جهت حضرت امير را اميرالمؤمنين گفته‌اند يعني علم را كيله كيله به شيعيان و مؤمنان ميدهد و علم هم آب است چرا كه حيات عالم بعلم است و جاهل ميت است و جاهل در ميان علما مثل مرده است در ميان زندگان و آنهم سبب برد يقين و ميل بسوي خدا و رسول است و هر كس در دار دنيا از علوم ايشان بهره دارد بقدر بهره خود در آخرت از آن حوض ميخورد و هر كس بهره ندارد از آن حوض نخواهد خورد پس اگر بفهمي و بداني اين كتاب ما قدحي است از آب كوثر كه هر كس از اين قدح بخورد از آن خورده است و هر كس امتناع كند از كوثر نخواهد خورد چرا كه همه از علوم ايشان است و فضايل ايشان و وصف علم بآب در احاديث وارد شده است چنانكه ميفرمايد هر كس نزد ما آيد نزد چشمهاي صافي آمده است كه بامر خدا جاري است و هر كس نزد غير ما رود رفته است نزد چشمهاي با كدورت غبارآلود پس اين هم معني صحيحي است كه منافات با معنيهاي سابق ندارد چرا كه معرفت خدا و ولايت ايشان و علم ايشان همه يكي است آيا نشنيدهٔ كه فرمودند علم بدرس خواندن نيست علم نوري است كه خدا در دل هر كس ميخواهد مياندازد پس آن نور علم است و آب است و دل [ص 330] ايشان حوض آن آب است و كوثر است كه خير و بركت آن عالم را فرا گرفته است الحمد لله و يك معني ديگر آنكه حوض كوثر قرآن است و اين هم معني بسيار درستي است چرا كه خدا ميفرمايد فاعلموا انما انزل بعلم الله يعني بدان كه قرآن بعلم خدا نازل شده است و قرآن علم امام است و تمام قرآن در سينه ايشان است و دل ايشان محل علمهاي قرآن است و قرآن آب است چرا كه طاهر است از باطل و طاهركننده است از شك و كفر دلهاي مؤمنان را و حيات‌بخش است كه روح الايمان را در دلها ميگذارد و عقل نبي است كه اول ما خلق است و آب اول ما خلق است و نميآشامد از قرآن مگر مؤمن و بر دل كافر حجابي است از فهم آن چنانكه خدا در قرآن ميفرمايد و شفا و رحمت است از براي مؤمنين و قسمت‌كننده اين حوض امام است چرا كه هيچ كس تفسير آن را از براي مؤمنان نتواند كرد جز امام كه حامل آنست و مجمع همه علمهاست و وسعت آن از نزد دل نبي است تا دل وصي كه از مشرق تا مغرب است و بر آن منزلهاي آل‌محمد است عليهم السلام كه هيچ كس از حقيقت آن بهره ندارد و دلهاي شيعيان قدحها هستند كه از علم قرآن پر ميشوند و در قرآن دو نهر جاري است نهر تسنيم باطن و نهر معين ظاهر آه آه هزار حيف كه اولاً اين خلق منكوس تحمل ندارند و ثانياً اين كتاب فارسي است و براي عوام نوشته شده نميتوانم همه چيز را بگويم اگر نه ميديدي كه اين كتاب بزرگتر قدحي است از آن قدحها و ميديدي كه گنجايش اين كتاب از اين آسمان و زمين بيشتر است و لا قوة الا بالله و ميديدي كه چگونه انواع طعامها و شرابها را بمردم ميچشاند الحمد لله علي آلائه و له الشكر علي نعمائه و يك معني ديگر اين حوض شفاعت است چرا كه شفاعت آل‌محمد عليهم السلام به بخشيدن ايشان است نور معرفت [ص 331] و ولايت و علم خود را بدوستان خود چنانكه در معني شفاعت تفصيل آن خواهد آمد و از فاضل نور خود ايشان بهر كس عطا كنند او را نوراني كنند و بآن واسطه ظلمات معصيت را از او به‌برند و همين شفاعت آبي است كه باين آب پاك ميكنند لوث معصيتها را از مردم و خود اين آب هم پاك است از جميع كدورتها و حيات‌بخش است چرا كه عاصي مرده است و از اصل حيوة منقطع است و باين آب شفاعت حيوة مي‌يابد و باصل خود ملحق ميشود و اصل اين نور شفاعت در نزد ايشان است كه منيرند چنانكه چراغ حوض نور است و مدد آن نور از پيش عرش آتش ميرسد و آن نور نهري است جاري از پيش آتش و در حوض شعله جمع ميشود و از آنجا بدر و ديوار قسمت ميشود و چون شيعيان از شعاع ايشان خلق شده‌اند و هر يك بقدر قدح قابليت خود از آن نور بهره دارند و اصل مقام منيري مخصوص ايشان است و ايشان را منزلهاست در مقام منيري كه هيچ نبيي و وليي در آنجا نيست و ساقي اين حوض ولي است چرا كه همه نورها از او بساير خلق ميرسد پس اوست قسمت‌كننده و از اين جهت شيعيان را شيعيان ولي گويند چرا كه از نور اويند و اين معني هم با معنيهاي سابق هيچ اختلافي ندارد و همه يكي است چنانكه فهميدي و اما آنكه خداوند اين حوض را به پيغمبر در عوض پسر او باو داده مراد از پسر حضرت سيدشهداست كه پسر رسول خداست و بنا بر آن حديث كه بخصوصه اسم ابراهيم عليه السلام را ذكر فرموده آنهم بجهت آنست كه ايشان فداي سيدشهدا شدند پس بآن جهت خداوند كوثر را بعوض ايشان دادند آيا نمي‌بيني كه در عوض شهادت آن بزرگوار خداوند لواي شفاعت را بايشان عطا فرموده است و ايشان بواسطه قبول شهادت سيدشهدا شفاعت ميكنند مردم را چنانكه روايت كرده‌اند كه [ص 332] امت مرحومه روز قيامت هزار صفند و نهصد و نود و نه صف از آنها بشفاعت سيدشهدا نجات مي‌يابند و يك صف ديگر بشفاعت همه ائمه سلام الله عليهم و اگر نه اين بود كه كتاب بطول ميانجاميد آن قدر از معني اين حوض براي تو ذكر ميكردم كه حيران شوي آيا نشنيدهٔ كه فرمودند كه ما يك كلمه سخن ميگوئيم و هفتاد معني دارد هر يك را بخواهيم بگيريم ميگيريم و لكن غرض از اين كتاب آنست كه عوام ارشاد شوند و بفهمند پس بهمين قدر در معني حوض كوثر كافي است انشاء الله تعالي .