فصل - در پريدن نامه عمل هر كسي است بسوي او و بسخن آمدن اعضاي مردم و شهادت دادن شاهدان است و اين هم فصل شريفي است و در اين فصل هم بعضي از احاديث را ذكر ميكنيم و اشاره بشرح آنها ميكنيم ، بدانكه بعد از آنكه رومان در قبر بر مؤمن داخل شد باو ميگويد بنويس اعمال خود را ميگويد قلم ندارم ميگويد با انگشت خود ميگويد مداد ندارم ميگويد [ص 264] با آب دهان خود ميگويد كاغذي ندارم ميگويد بر كفن خود بنويس ميگويد بخاطر ندارم همه اعمالم را پس بياد او ميآورد يك يك اعمال او را تا همه را مينويسد پس آن نامه را ميپيچد و بر گردن او ميآويزد و سنگينتر از كوه احد بر او خواهد نمود و شرح اين را سابقاً كردهام پس چون روز قيامت شود آن كتاب را براي او بيرون ميآورند و ميگشايند و حضرت امير صلوات الله عليه و آله بر منبر وسيله است و آنها همه در زير منبر نشستهاند مانند كسي كه تشهد ميخواند و نفس از احدي برنميآيد از دهشت و همه حيران و ترسانند كه آيا ولي مطلق درباره ايشان چه حكم كند پس آن بزرگوار يك كلمه سخن گويد و جميع مردم در كتاب خود نظر ميكنند ميبينند كه آن حضرت خواند جميع كتاب ايشان را از اول تا آخر بلغت ايشان چنانكه از آفتاب يك تجلي بيش ظاهر نشود و در صدهزار آئينه عكس آن ميافتد در هر آئينه بطور آن و بشكل و رنگ و كوچكي و بزرگي آن پس آن حضرت بيك حرف تكلم كند و همه آن يك حرف را بشنوند بتفصيل نامه عمل خود و اشاره باين مقامها در قرآن بسيار است از آن جمله آنكه فرموده است و تري كل امة جاثية كل امة تدعي الي كتابها يعني ميبيني هر امتي را كه دوزانو نشستهاند هر امتي را بسوي نامه عملشان ميخوانند و همچنين ميفرمايد و خشعت الاصوات للرحمن فلاتسمع الا همساً يعني صداها خاشع شده است از براي رحمن پس نميشنوي مگر صداي نفسي و همچنين ميفرمايد هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون يعني اين ولي كتاب ماست كه سخن ميگويد با شما بحق راست و درست ما نسخه ميكرديم عملهاي شما را از روي علم ولي كه در سينه ولي ثبت بود و عملهاي شما مطابق علم ولي است و اما [ص 265] شهود كه در روز قيامت شهادت ميدهند پستترين آن شهود مكانها و زمانها و آسمانهاست كه جميع آنها شهادت ميدهند بر عمل انسان و تفصيل اين شهادت آنست كه از براي هر كسي عكسهاست كه از آن جدا ميشود در هر طرفة العيني و آن عكسها در همه زمين و آسمان و هوا افتاده است نميبيني كه آئينه در هر جا بگيري عكس تو در آن ميافتد و بديهي است كه آئينه خلقت عكس را نكرده و در خود آئينه عكسي نبوده همان عكس تو است كه در هوا پهن بوده چون آئينه گرفتي آن عكس را ظاهر كرد پس آئينه ايجاد عكس را نكند و لكن آنرا ظاهر كند و ايجاد عكس از تو است و در همه جا عكس تو افتاده است از جهت لطافت پيدا نيست چون آئينه بگيري آئينه را دو جهت باشد يكي جهت لطافت كه صيقلي و صاف است و از آن جهت لطيف است يكي جهت كثافت كه سنگ است و آن طرفش پيدا نيست پس بمناسبت لطافت عكس را ميگيرد و بكثافت خود آن عكس را نشان ميدهد و همچنين هر گاه آب در ظرفي باشد كه تهش تاريك باشد بجهت آنكه رويش صيقلي و لطيف است عكس را ميگيرد و بجهت آنكه تهش تاريك و كثيف است عكس را نشان ميدهد و همچنين هر گاه در جيوه يا جسمي صيقلي نظر كني عكس را بهبيني و اما در هوا پيدا نيست با وجود آنكه لطيف است بجهت آنكه كثافت نشاندهنده را ندارد و در زمين پيدا نيست با وجود كثافت بجهت آنكه لطافت عكسپذيري را ندارد و آئينه چون هر دو را دارد عكسپذير و عكسنماست مجملاً عكس تو بر همه در و ديوار و زمين و هوا و آسمان افتاده است نهايت پيدا نيست يعني اين چشم ظاهري تو نميبيند بي آئينه اما چشم باطني ميبيند آيا نميبيني كه چون با چشم خيال خود نظر كني [ص 266] عكس زيد در خيال تو آشكار ميشود و ميبيني در مسجد جامع مثلاً كه سه روز قبل در وقت زوال نافله ميگذارد و آن نيست مگر عكس آن كه در آن مكان و در آن زمان افتاده بوده است و تو با آئينه خيال خود او را ميبيني و چون اين مطلب را دانستي باز ميگويم كه آن عكس تو كه در هوا افتاده آن هم عكسي دارد و عكس دويم هم عكسي ديگر و همچنين اگر تا قيامت بگوئي هر عكسي عكسي دارد و همه در هوا هست و در آسمان و زمين هست اگر شاهد ميخواهي آئينه مقابل چيزي بگير و آئينهٔ ديگر مقابل آئينه اول و آئينهٔ ديگر مقابل دويم و چهارمي مقابل سيوم و همچنين اگر صدهزار آئينه بگيري عكس آن چيزي كه مقابل آئينه اول بوده در اول ميافتد و عكس عكس در دويم و عكس عكس عكس در سيوم و همچنين تا آنكه ميتوان عكس چيزي را كه در ايران است بهندوستان برد كه تا اين حركت ميكند آن عكس كه در آئينه هندوستان است آن هم حركت كند في الفور و هيچ يك از اين آئينهها ايجاد عكس نميكنند و لكن عكس موجود را نشان ميدهند پس همه عكسها همه موجودند و عكس هر يك عمل تو آسمان و زمين را پر كرده است و در همه جا هست اگر چه پيدا نباشد و عكس هر عملي از تو در جميع آسمانهاي نهگانه و سينِهاي ملئكهٔ كه در آنهاست و در جميع عناصر و ملئكهٔ كه در آنهاست همه جا افتاده است اگر چه با اين چشم بي آئينه در آنجاها پيدا نباشد و ديده نشود آيا نميبيني كه تو در ايران عكس شخص هندوستاني را با چشم خيال ميبيني و عكس ستارهاي آسماني را در زمين ميتواني با چشم خيالي ديد حال عكس عملهاي تو در جميع الواح آسمان و زمين و سينه ملئكه افتاده است و چون روز قيامت شود و چشم تو مانند چشم خيال تو [ص 267] لطيف شود همه را ميبيني علانيه و عكسهاي تو هم شبيه بتو است پس جميع آنها مينمايانند تو را بهمان حالت عمل تو اگر در عبادتي همان شكل عبادت تو در همه عكس انداخته و اگر در معصيتي همان شكل معصيت تو بهمان طور عكس در كل مياندازد نعوذ بالله و جميع اين موجودات در قيامت كلي حاضر شوند با جميع آن عكسها كه در آنها افتاده است بطوري كه هر كس نظر بچيزي كند همه آن عكسها را ميبيند و بر عمل همه كس مطلع شود اين است كه خدا ميفرمايد يوم تبلي السرائر يعني روزي كه آشكار شود پنهانيهاي هر كس پس هر چيزي بفصيحتر زباني شهادت ميدهد بر عمل هر كسي و كدام شهادت و توصيف از اين فصيحتر چرا كه در سخن هزار احتمال ميرود و در اين وصف كردن هيچ احتمال نميرود بهبين كه اگر كسي بگويد كه فلاني زنا كرد آيا اين فصيحتر است يا آنكه كسي مقابل آئينه زنا كند و تو شكل آنرا در آئينه بهبيني بلكه شهادت آئينه هزار دفعه عظيمتر است چرا كه بشهادت زباني جميع جزئي جزئي حالات زناكننده معلوم نشود اما بشهادت آئينه جميع حالات او معلوم شود پس شهادت آئينه بمنزله ديدن است و شنيدن كي بود مانند ديدن ، پس جميع آسمان و زمين بلكه هر قطعهٔ از آنها و جميع آنچه در آسمان است و جميع آنچه در زمين است همه شهادت بعملهاي عملكنندگان ميدهند و شهادت آنها رد نميشود و اين شاهدان را جرح نميتوان كرد البته و نميتوان گفت كه دروغ گفتند و اين است بدترين رسوائيها در روز قيامت چرا كه رسوائي آنست كه بر اعمال قبيحه انسان مردم اطلاع يابند و كدام اطلاع از اين عظيمتر پس اگر اندكي در اين معني تأمل كنيد و گاهي آن عرصه و آن حالت را ياد آوريد بسيار باعث اصلاح نفس شود و از خداوند عالم ترس [ص 268] حاصل كند انشاء الله تعالي باري اين يكي از شهادتهاي شاهدان است در روز قيامت و همچنين جميع ملئكه شاهد شوند بر اعمال انسان چرا كه بهمين طور كه عرض شد عكس عملها در نفسها و سينِهاي ايشان ميافتد و همه عالم ميشوند بر احوال عملكنندگان در دار دنيا و چون روز قيامت شود كلاً شاهد باشند بر عملهاي بندگان و شهادت دهند در نزد پرورنده عالميان و شهادت ايشان صدقي است كه كذب در آن نيست و حقي است كه باطل در آن راه ندارد و از جمله ملئكه كه شهادت ميدهند آن دو ملك باشند كه بهمراهي هر كسي هستند يكي بر طرف راست و يكي بر طرف چپ آنكه بر طرف راست است نويسنده اعمال نيك انسان باشد و آنكه بر طرف چپ باشد نويسنده اعمال بد انسان باشد چنانكه از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمودند بندهٔ نيست مگر آنكه با اوست دو ملك كه مينويسند آنچه او بآن تكلم ميكند پس بالا ميبرند نزد دو ملكي كه رتبه آنها بالاتر است پس آنچه در سخن او خير و شر باشد مينويسند و آنچه غير اينها باشد مياندازند و از حضرت باقر عليه السلام پرسيدند كه دو ملكي كه با انسان است جاي آنها در كجاست فرمودند در دو طرف دهان او و همان حضرت فرمودند كه در هوا ملكي هست كه آن را اسمعيل ميگويند و او امير است بر سيصدهزار ملك كه هر يك آنها اميرند بر صدهزار و اينها عملهاي بندگان را حساب ميكنند و ضبط مينمايند و چون سر سال شود خداوند ميفرستد نزد ايشان ملكي را كه آنرا سجل ميگويند پس نسخه برميدارد از آن و اين است كه خدا ميفرمايد يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب يعني چنانكه سجل كتابها را ميپيچد ما آسمان را روز قيامت درميپيچيم بالجمله اين دو ملك كه عرض شد كه بهمراهي هر بندهٔ هستند از جمله شاهدانند كه يكي شاهد بر اعمال حسنه است و يكي [ص 269] شاهد بر اعمال سيئه است و اين دو مينويسند اعمال انسان را و در نفسهاي ايشان ثبت ميشود صورت جميع اعمال و انسان پيش آنها مثل كسي است كه بر نويسنده املا ميكند پس انسان علي الاتصال املا ميكند و آنها مينويسند پس فروگذاشت نميكنند بر او عملي را كه بظهور آمد و اما آنچه در دل انسان است اين دو ملك بر آن خبر نميشوند و نمينويسند و از اين جهت است كه فرمودند ائمه عليهم السلام كه نمينويسد ملك مگر آنچه را كه ميشنود خداوند فرموده است اذكر ربك في نفسك تضرعاً و خيفة پس ثواب اين ذكر كه در نفس شخص است هيچ كس غير از خدا نداند بجهت عظمت آن باري چون عملهاي نيك از جهت خدائي انسان سرميزند و عملهاي بد از جهت خودي و جانب خدائي انسان در جانب راست بدن بروز كرده و از اين جهت قويتر است و راست است و جانب خودي انسان در جانب چپ بدن بروز نموده پس اسم جانب خدائي راست شد و اسم جانب خودي چپ پس عملهاي نيك در جانب راست انسان بايد جلوه كند و از اين جهت آن نامه بدست راست او باشد كه عملهاي او از راست او سرزده و نامه فاسق بدست چپ او باشد كه عملهاي او از چپ او سرزده پس آن ملك كه از جانب خدائي عملهاي تو خلقت شده در طرف راست تو باشد و آن ملك كه از جانب خودي عملهاي تو خلقت شده در طرف چپ تو باشد و در نفس هر يك صورت عملهاي تو بعينها ثبت ميشود و تو را دو ملك كلي است كه بسيار بزرگند و جميع عملهاي تو راجع بآنها ميشود و در زير دست آنها ياوران و تابعان باشد كه هر يك آنها موكل باعمال سالي و ماهي و روزي و ساعتي از تو باشند و از براي هر يك كار بخصوصي است كه بكاري ديگر نميپردازد چرا كه از طبع ملك دو كار نيايد چرا كه يك جهت دارند و همه آنها شاهدند بر تو و [ص 270] اعمال تو نميدانم كه اين سخنها چقدر طول ميكشد ما شاء الله كان و ما لميشأ لميكن ، و از جمله شاهدان بزرگان شيعهاند كه در هر عصري هر چند نفر بزرگ كه هستند بطوري كه بعد خواهد آمد انشاء الله شاهدند بر اعمال خلايق در آن عصر چرا كه نفسهاي ايشان بالاتر است از اين عالم و ايشان چشم مثالي و مادهٔ و طبعي و نفساني و روحاني و عقلاني و فؤادي ايشان باز شده است و از بالاي اين عالم باين عالم نظر ميكنند و نفسهاي ايشان از بس صافي و لطيف است عكس جميع حركات و سكنات مردم در آنها ميافتد و بر همه مطلعند نميبيني كه تو مادام كه در روي زمين باشي همان نزد خود را ميبيني اما اگر بر مناره بالا روي شهري در زير پاي تو افتد و از همه جاي آن شهر آگاه شوي و آنها از يكديگر و از تو غافلند حال ببين چه شود اگر بر كوهي برآئي البته عرصه بر تو آشكار شود و همه را بنظر درآوري حال ببين چه شود اگر قدري در هوا بالا روي بطوري كه همه زمين در نزد تو مثل مجموعهٔ شود و ترا چشم تندي باشد ببين چگونه از كل زمين و مكانها و اشخاص آگاه شوي وقتي كه بالا رفتن در عالم ظاهر چنين باشد به بالا رفتن بعالم مثال چگونه خواهد شد روايت شده است كه اگر يك بار گندمي بر قبر مؤمني بگذرد ميداند چند عدد گندم است بجهت آنكه او از چشم مثالي نگاه ميكند و چشم مثالي را در و ديوار نميپوشاند و حجاب نميشود و دور و نزديك براي او فرق نميكند نميبيني كه تو در ايران خواب ميروي و با چشم مثالي هند را ميبيني و اين همه راه و در و ديوار و سياهي شب تو را حجاب نشود و مانع ديدن تو نگردد و بيك لحظه تا چشم بر هم گذاردي هند را ميبيني و رفقاي آنجا را با چشم مثالي خود مشاهده ميكني حال بعد از آنكه چشم مثالي تو باز شد البته مثالهاي اين عالم را ميتواني مشاهده كني و همچنين [ص 271] هر گاه چشم نفساني و عقلاني كسي باز شد جميع آنچه در عالم اجسام و عالم نفوس و عقول هست همه را ميتواند بهبيند مثل آنكه تو اين آسمان و زمين را ميبيني بي تفاوت لكن اينجا مسئله دقيقي هست كه تمام شرح آن در قسمت چهارم كتاب انشاء الله خواهد شد و بطور مختصر لابدم كه اين جا هم ذكري بكنم و آن اين است كه بزرگان شيعه دو قسمند بعضي جزئيند و بعضي كلي يعني بعضي از ايشان هستند كه چشم باطني ايشان باز شده و قدرت بر مشاهده ظاهر و باطن پيدا كردهاند اما نفسهاي ايشان بكلي زنگ خودي از خود نزدوده پس ايشان هنوز كمي در حد خودي گرفتارند و جمعي ديگر هستند كه از قيد خودي رستهاند و نور ولايت كليه و نبوت كليه مطلقه در آنها جلوهگر گرديده و قيد خودي را شكستهاند پس مبرا شدهاند آنها از خودبيني و بجز نور و جمال و اسم و رسم ولي نباشند پس اين جماعت كلي باشند در رتبه خود پس جماعت اول قدرت بر مشاهده آنچه بخواهند دارند بحول و قوه خدا اما شاهد بالفعل نباشند و اگر بخواهند باشند و جماعت دويم مشاهده كردهاند و ديدهاند همه ظاهر و باطن را و همه را ميبينند هميشه پس مثل جماعت اول مثل آنست كه اگر مثلاً نارنجي بسازي از آهن و يك گوشه آنرا صيقل بزني تا چون آئينه عكس در آن افتد پس آن طرف صيقلي آن بهر طرف مقابل شود عكس آن طرف در آن افتد و اما عكس طرف ديگر در آن نيفتد مگر آنكه آنرا بگرداني بآن طرف ديگر آنوقت عكس آن طرف در آن ميافتد و همچنين ممكن است كه آنرا هميشه بگرداني تا عكس جميع اطراف در آن بيفتد و تا نگرداني نيفتد و اما مثل جماعت دويم آنست كه آن نارنج آهني را يك جا صيقل بزني تا همه آن مانند آئينه عكسپذير باشد پس آن بهمان حال كه هست عكس شش جهت [ص 272] در آن ميافتد و حاجت بگرداندن نباشد حال اگر نارنج اول صاحب شعور باشد همان طرفي كه عكس در آن افتاده آن طرف را ميبيند و از باقي اطراف غافل است و بحال آنها جاهل لكن كسي است كه اگر بگردد بآن طرف ديگر آنرا ميبيند مثل طرف اول پس اگر بخواهد همه اطراف را بداند ميگردد و ميبيند و اگر نارنج دويمي صاحب شعور شود ديگر نبايد بگردد همه اطراف را ميبيند بدون گشتن مثلي ديگر تو يقينا چشم جسماني داري و در عالم اجسام بينائي البته لكن هر جا مقابل تو است ميبيني و كسي هستي كه بهر جاي زمين بروي آنجا را ميبيني بدون شك و با وجود آنكه بينائي همه جا را نهبيني و هر جا را بخواهي ميبيني اما آسمان كه محيط بر زمين است همه جاي زمين را يكدفعه ميبيند چرا كه آسمان همه او چشم است و با همه اعضاي خود ميبيند چنانكه پيغمبر صلي الله عليه و آله ميديد از پشت سر خود چنانكه ميديد از پيش روي خود و حاجت بگشتن نداشت و همچنين بدنهاي مؤمنان در روز قيامت همه چشم شود و در جميع عضوهاي ايشان بينائي پيدا شود چرا كه جميع بدن ايشان بلطافت چشم شود پس از همه طرف ميبينند و حاجت بگشتن ندارند حال چون اين مثلها را دانستي پس بفهم كه ميشود كه كسي چشم مثالي او باز شده باشد و كل عالم مثال را نهبيند چنانكه تو چشم جسماني داري و همه اجسام را نميبيني اما اگر بخواهد همه را ميبيند اگر چه بعد از مدتي باشد و اما آن بزرگان كه كلي ميباشند و سر تا پا ادراك ميباشند و نور ولايت كليه و نبوت كليه در آنها جلوهگر شده و از اين جهت آئينه سر تا پا نماي اسماء و صفات آقايان خود شدهاند آنها شاهدند بر كل عصر خود و عملهاي همه بندگان را مشاهده ميكنند و روز قيامت شهادت بر همه ميدهند بلكه چون تا اينجا آمدي عرض ميكنم كه بعد از آنكه ايشان نزديكتر خلق باشند باصلهاي [ص 273] فيض و مدد معلوم است كه هيچ فيضي و هيچ مددي بهيچ خلقي كه در تحت ايشان است نميرسد مگر بواسطه ايشان پس ايشان مطلع بر آن فيضها باشند قبل از رسيدن آن فيضها بخلق چگونه بعد از رسيدن مطلع نباشند پس ايشان شهودند قبل از عملها و در حين عملها و بعد از عملها و از اين جهت فرمودند السلمان علم علم الاولين و الآخرين يعني سلمان دانست علم اولين و آخرين را بفهم چه گفتم و چه ميگويم و اگر اينجا درست نفهميدي منتظر قسمت چهارم كتاب باش انشاء الله تعالي و اگر بدليل حكمت قناعت نداري بعد از آنكه حديث در مسئله وارد شد و قرآن شهادت داد ديگر مسلمي را نميرسد كه انكار كند اما حديث آن است كه مرحوم مجلسي در بحار روايت كرده است از ثمالي از حضرت صادق عليه السلام كه مائيم شاهدان بر شيعيان خود و شيعيان مايند شاهدان بر مردم و بشهادت شيعيان ما جزا داده ميشوند و عقاب كرده ميشوند پس اين حديث كه از امام تو رسيد و چون حديثي برسد كه موافق كتاب باشد بايد اطاعت كرد و خداوند در سوره حديد ميفرمايد الذين آمنوا بالله و رسله اولئك هم الصديقون و الشهداء عند ربهم لهم اجرهم و نورهم و الذين كفروا و كذبوا بآياتنا اولئك اصحاب الجحيم يعني كساني كه ايمان آوردند بخدا و رسولان او آنها راستگويان و شاهدانند نزد پرورنده خود مر ايشان راست اجرشان و نورشان و كساني كه كافر شدند و دروغ خواندند آيهاي ما را ايشان اصحاب و ياران دوزخ ميباشند لعنهم الله پس وقتي كه كتاب باين صريحي نازل شده و حديث هم وارد شده تسليم كن و تعجب مكن اگر نفهمي سهل است وقتي كه طفل بودي همه چيز را نميدانستي خورده خورده بمسئلها دانا شدي تا حال و هنوز باين مسئله نرسيدهٔ چه ميشود چه بسيار چيز كه هنوز نميداني اين هم يكي باشد و در آيه [ص 274] ديگر خداوند ميفرمايد لايملكون الشفاعة الا من شهد بالحق و هم يعلمون يعني هيچكس روز قيامت مالك شفاعت نيست مگر كسي كه با چشم حق مشاهده چيزها را كرده باشد و عالم باشد و بيشك شيعيان از اهل شفاعتند حتي آنكه قبيله قبيله را شفاعت ميكنند پس آنها بچشم حق مشاهده چيزها را كردهاند و در آيه ديگر ميفرمايد بئس للظالمين بدلاً مااشهدتهم خلق السموات و الارض و لا خلق انفسهم يعني من بظالمان نشان ندادهام خلق آسمان و زمين و خلق ايشان را و اين آيه دلالت ميكند كه بعادلان نشان داده چرا كه اگر به هيچ كس نشان نداده بود بايستي بگويد بهيچ كس نشان ندادهام نه آنكه بگويد بظالمان نشان ندادهام پس چون بعادلان نشان داد چنانكه در آيِهاي ديگر فرموده دانستيم كه بشيعيان نشان داده چرا كه آنها عادلند و معتدلند باري مؤمن بهمين قدر دليل كفايت ميكند و منافق هزار دليل هم كفايتش نميكند برويم بر سر مطلب پس از جمله شاهدان بزرگان شيعه ميباشند كه ايشان شهدا هستند نزد پرورنده خود يعني امام خود كه حاكم علي الاطلاق است و همه صديقند كه شهادت ايشان رد نميشود ابداً و هر كس اين آيها و باقي آيها را دروغ ميانگارد او يار جهنم است كه دشمن آلمحمد عليهم السلام باشد و ديگر تفسير اين مسئله و باقي فضايل و كمالات ايشان در قسمت چهارم انشاء الله خواهد آمد و از جمله شاهدان پيغمبران و اوصياي ايشان است زيرا كه رتبه پيغمبران بالاتر از جميع مؤمنان است و مؤمنان از شعاع ايشان خلق شدهاند و البته صاحب نور مطلع بر نور خود و احوال و افعال و اقوال او ميباشد و اطلاع ايشان بر احوال خلايق بطور احاطه است بخلاف اطلاع شيعيان كه آنها از باب كلي بودن بر احوال خلايق مطلعند نه از باب احاطه و در اين مقام بايست مثلي بياورم تا بر صاحبان بصيرت پوشيده نماند پس [ص 275] مثل شهادت شيعيان بر احوال مردم مثل شهادت مركب است بر حروف كه مركب به نسبت بحروف كلي است و مركب ساري و جاري در همه حروف ميباشد همچنين نور شيعيان كلي در جميع مردم كه در تحت رتبه ايشانند ساري و جاري است و از اين جهت بود كه گفتيم كه هر فيضي كه بساير خلق ميرسد اول به ايشان ميرسد و از ايشان بساير خلق ميرسد و منزله ايشان در ميان خلق مانند دل است و ساير اعضا و چنانچه دل از جميع اعضا آگاه است و هر فيضي كه باعضا ميرسد از دل ميرسد همچنين ايشان از جميع اعضاي خود كه ساير خلق باشند آگاهند و هر فيضي كه بآنها رسد بواسطه آن بزرگواران است و اما شهادت انبيا بر ساير خلق از اين اعظم است چرا كه شهادت ايشان شهادت احاطه است مانند شهادت كاتب بر كتابت خود و شهادت سخنگو بر سخن خود چرا كه جميع خلق آثار ايشانند و چون سخن باين مقام رسيد متذكر آن شدم كه شرح نمايم از براي طالبان حق سبب آنرا كه بعضي چيزها بر انبيا عليهم السلام مخفي بود مانند سليمان عليه السلام كه ندانست آن مطلبي را كه مورچه از آن سؤال كرد و آنكه هدهد باو عرض كرد كه من دانستم چيزي را كه تو ندانستي و همچنين حضرت موسي عليه السلام ندانست آنچه را كه خضر دانست و حال آنكه اعظم از خضر بود و هر دو ندانستند آنچه را كه آن مرغ در دريا كرد و همچنين بسياري از پيغمبران نميدانستند آن چه را كه از ايشان سؤال ميكردند مگر بعد از رياضت و اين بسيار مسئله مشكلي است و اميدوارم از خداوند عالم كه بزبان عاميانه شرح دهم تا بر طالبان حق آسان شود بدانكه از براي پيغمبران دو مقام است يكي مقام اصلي خود ايشان در مقام حقيقتشان و يكي مقام رسالتشان كه در مقام رعيت جلوه كردهاند پس [ص 276] ايشان در مقام اول كه مقام حقيقتشان است محيطند بجميع خلق و همه خلق از نور ايشاناند و اما در مقام دويم كه مقام رسالت ايشان است در لباس ساير خلق درآمدهاند و لباسي مناسب رتبه ايشان پوشيدهاند و چون رتبه اول ايشان رتبه مؤثري ايشان است و در آن رتبه مانند آفتابند و ساير خلق در نزد ايشان مانند نوراند پس در آن مقام محيط و دانا بجميع آثار و انوار خود هستند و اما در رتبه ثاني كه بلباس رعيت درآمدهاند لباسشان محيط بهمه خلق نباشد اگر چه شريفتر و لطيفتر از جميع رعيت باشد پس مقتضي اين لباس آن است كه در هر آني داراي جميع علمها نباشد و علمها از باطن او بظاهر او خورده خورده برسد پس بحسب باطن دانا و بينا بر همه چيز هستند و لكن در ظاهر آن علمها خورده خورده بر دل ايشان وارد ميآيد و بر زبان ايشان جاري ميشود مثل اين حكايت آنكه تو در زبان خود عالمي بجميع اسمها و كلمِها و در وقت سخن گفتن بآنها سخن ميگوئي و تو را جاهل بآنها نتوان گفت و اما در وقتي كه نشستهٔ جميع آن اسمها و كلمِها در حضور خاطر تو نباشد و لكن هر وقت كه از تو بپرسند كه نام اين چيز چيست همان ساعت از نفس تو بر دل تو نام آن چيز جاري ميشود و از دل تو بر زبان تو وارد ميگردد و نام او را بزبان ميگوئي كه نام اين فلان است و بسا باشد كه دلت مشغول امري ديگر باشد بامر خدا و نتواني كه ملتفت چيز ديگر شوي پس نام آن چيز كه از تو پرسيدهاند تا مدتي بر قلب تو وارد نيايد و بر زبان تو جاري نشود و با وجود اين تو را جاهل بلغت خود نتوان گفت بفهم چه ميگويم و هوش خود را جمع دار پس چنين باشند پيغمبران اگر چه در رتبه بالا دانا و بينا بهمه چيز باشند لكن رتبه پست ايشان بخودي خود دانا و بينا بهمه چيز نباشد مگر آنكه از رتبه اول ايشان [ص 277] بر دل رتبه دويم ايشان علمها وارد شود پس از زبان ايشان جاري شود و تو ميداني كه هر يك از ايشان بحسب وقت و مكان در رتبه دويم خود مأمور بخدمتي هستند از جانب پرورنده خود و معصوم هم هستند پس تخلف از آن خدمتي كه ايشان را به آن امر كردهاند نتوانند كرد چنانكه خدا در قرآن ميفرمايد عباد مكرمون لايسبقونه بالقول و هم بامره يعملون يعني ايشان بندگاني هستند كه خدا ايشان را گرامي داشته و پيشي بر خدا نميگيرند در گفتار و ايشان بامر خدا عمل ميكنند پس چون در رتبه دويم هر يك را بخدمتي مأمور كردهاند جميع ادراكها و اعضاي خود را صرف آن خدمت ميكنند و بهيچ وجه ملتفت بغير جهت آن خدمت نميشوند چنانچه خدا ميفرمايد و لايلتفت منكم احد و امضوا حيث تؤمرون يعني ملتفت نشود كسي از شما بغير طرف خدمت و برويد بهمان جهتي كه امر كرده شديد پس چون ملتفت غير جهت خدمت نيستند گاه شود كه امري بر ايشان مخفي شود تا آن زمان كه مأمور بتوجه بآن چيز شوند پس بمحضي كه توجه كردند از باطن ايشان بدل ظاهر ايشان وارد ميشود بواسطه جبرئيل و همين وحي خدا باشد بايشان پس جبرئيل حامل علمهاي باطن ايشان باشد بسوي ظاهر ايشان چرا كه هر امري در ملك خدا از ملائكه حاملي دارد و تا آن ملك با آن نباشد محفوظ نماند پس بگو كه تا وحي به انبيا نرسد هيچ چيز را ندانند و در هر جزئي و كلي محتاج به وحي تازهٔ هستند از خداوند عالم پس از همين جهت است كه شيعيان كلي هم گاهي بر ايشان امري مخفي ميماند با وجودي كه باطن ايشان عالم بجميع هر چه پستتر از ايشان است هست و لكن چون در اين عالم بلباس مناسب اين عالم جلوه كردهاند اين لباس جزئي است و كليت ندارد پس بر همه چيز يكدفعه نتواند آگاه بود بخلاف باطن [ص 278] ايشان كه كلي است و يكدفعه بر همه چيز مطلع است و لكن چون در ظاهر هر يك مأمور بخدمتي هستند و تا ممكنشان شود ترك اولي نميكنند و هر يك از پي خدمت خود ميروند پس بسا باشد كه امري در وقتي بر ايشان مخفي شود كه هر گاه از ايشان بپرسي ندانند و لكن كسي هستند كه اگر بخواهند و ملتفت شوند از باطن ايشان بظاهر ايشان جاري ميشود آنگاه از آن خبر دهند نميبيني كه ايشان در هنگام نماز مثلاً مأمورند بتوجه بمعبود خود و البته در آن هنگام بايد پشت بماسوا كنند و از همه غفلت نمايند و الا توجه ايشان ناقص خواهد بود و حاشا كه توجه ايشان ناقص شود پس البته در آن هنگام از هر چه از ايشان بپرسي غافل خواهند بود و اين نقص علم ايشان نباشد بلكه بايد چنين باشند و غير اين از ايشان نشايد و همچنين در ساير احوال در هر حالي مأمور باداي تكليفي و عبادتي و حقي هستند كه بايد در آن حين از عهده آن برآيند پس بغير آن نتوانند پرداخت با وجودي كه حقيقت ايشان بآن جاهل نباشد پس بسا شيعه كاملي كه بحسب اقتضاي زمان خود مأمور باشد به اصلاح امر مخصوصي و علم مخصوصي از براي مردم پس ملتفت غير آن علم نتواند شد چنانكه حضرت موسي مأمور باصلاح علم شريعت بود و حضرت خضر مأمور بعلم طريقت بود و از اين جهت خضر بموسي عرض كرد كه تو داراي علمي هستي كه من متحمل نتوانم شد و من داراي علمي هستم كه تو متحمل نتواني شد بفهم اين معاني نغز را و اين مسائل مشكله را كه در هيچ كتاب باين آساني نخواهي ديد و از هيچ كس نخواهي شنيد و لا قوة الا بالله پس باين نهج است شهادة پيغمبران كه شنيدي و شهادة ايشان بر نحو احاطه است اينجا باقي ماند مطلبي كه اشاره بآن لازم است و آن اين است كه شاهد [ص 279] شاهد است مادامي كه مأمور بالتفات باشد و چون بامر خدا از مردم رو گرداند ديگر خلق را نبيند و ملتفت خالق خود باشد پس از اين جهت است كه در هر عصري بايد شاهدي در ميان مردم ايستاده باشد كه مأمور بالتفات به مردم باشد و چون او از ميان برود و متوجه خالق خود گردد شاهدي ديگر زنده ضرور است كه بدل شاهد اول شود و ملتفت خلق باشد از جانب خدا آيا نميبيني كه خداوند عالم در قرآن از قول عيسي عليه السلام حكايت ميفرمايد كه كنت عليهم شهيداً ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم يعني كه شاهد بودم بر ايشان تا آن زمان كه در ميان ايشان بودم پس چون مرا از ميان ايشان بردي خودت شاهد بر ايشان بودي و همچنين در قرآن ميفرمايد يوم نبعث في كل امة شهيداً عليهم من انفسهم و جئنا بك شهيداً علي هؤلاء يعني روزي كه برانگيزانيم از هر گروهي شاهدي و تو را بياوريم شاهد بر آن شاهدان پس در هر عصري شاهدي زنده از هر طبقه در ميان مردم لازم است و چون او از ميان برود بايد شاهدي ديگر در ميان مردم بدل آن شود بلكه عرض ميكنم كه اگر شاهدي زنده در ميان مردم نباشد رشته وجود از هم گسسته شود چرا كه دانستي كه شاهد واسطه فيض است در ميان مردم و هر فيضي كه از خدا بخلق ميرسد بواسطه وجود مقدس ايشان است و باز از جمله شهود ائمه طاهرينند عليهم السلام و طور شهادت ايشان بر مردم مثل شهادت پيغمبران است بر ساير رعيت و تفصيل آنرا دانستي و ديگر احتياج باعاده نيست و همچنين از جمله شهود حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله و طور شهادت آن بزرگوار هم طور شهادت پيغمبران سلف است و طور شهادت ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين است لكن فرق در دو جاست يكي آنكه [ص 280] هر كسي شاهد است بر جميع زيردستان خود نه بالادستان پس پيغمبران سلام الله عليهم شاهدند بر تمامي رعيت خود و بر تمامي بنيآدم يعني هر كس در هر عصر بوده شاهد بر تمام اهل آن عصر ميباشد و اما شاهد بر ائمه طاهرين و خاتم النبيين عليهم صلوات الله اجمعين نباشند چرا كه مقام اينها بالاتر از ادراك و شعور آنها باشد و هيچ پستي شاهد بر بالادست خود نتواند بود و اما ائمه طاهرين صلوات الله عليهم اجمعين شاهدند بر پيغمبران و بر ساير خلق همگي چرا كه رتبه ايشان بالاتر از رتبه پيغمبران است سلام الله عليهم و ايشان بمنزله آفتابند و پيغمبران بمنزله نورند و هر صاحب نوري احاطه بر نورهاي خود دارد و اما حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله شاهد است بر ائمه طاهرين و پيغمبران سلام الله عليهم اجمعين و بر جميع خلق كه پستتر از ايشان ميباشند چرا كه آن بزرگوار اول ما خلق الله است و جميع خلق رتبه ايشان پستتر از رتبه آن بزرگوار است و اما فرق دويم حضرت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله شاهد است بر ائمه طاهرين و بس و جلالت شأن آن بزرگوار برتر است از آنكه بگوئيم كه ايشان شاهدند بر پيغمبران و ساير خلق پس آنچه در فرق اول گفتيم بدو جهت بود يكي آنكه ذهن تو را نزديك بياوريم و يكي بجهت آنكه بلندي رتبه ايشان را بداني و بداني كه همه چيز از نور ايشان خلق شده است و در زير دست ايشان است پس بطور حقيقت و واقع رتبه آن بزرگوار اجل است از آنكه بگوئيم او شاهد بر خلق است آيا در عالم ظاهر نميبيني كه شاهد كسي است كه با مدعي و مدعي عليه قرين است و شهادت ميدهد در نزد حاكم و حاكم غير شاهد است [ص 281] و شاهد از اسباب و مرجحات حكم است پس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه حاكم علي الاطلاق باشد شاهد بر او نتوان گفت پس در هنگام حكومت او ائمه طاهرين عليهم السلام شاهد باشند و چون حاكم خداوند عالم باشد حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله شاهد باشند پس اول خدا حاكم است و پيغمبر صلي الله عليه و آله شاهد و ائمه طاهرين سلام الله عليهم كساني كه خدا حكم درباره آنها ميكند و بس و حكم خدا جز بايشان بكسي ديگر تعلق نگيرد چرا كه هيچ كس در آن عرصه با ايشان نيست و حكم صادر از خداوند جز بر ايشان بكسي ديگر واقع نشود چرا كه ايشانند محل مشيت خداوند و بس چنانكه در دعاها و زيارتها اين معني بسيار وارد شده است و چون حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله حاكم باشد ائمه شاهد باشند و پيغمبران كساني كه پيغمبر درباره ايشان حكم ميفرمايد پس حكم صادر از پيغمبر صلي الله عليه و آله جز بر انبيا بر كسي ديگر واقع نشود چرا كه هيچ كس در رتبه ايشان نباشد و اسباب حكم آن بزرگوار در اين هنگام ائمهاند سلام الله عليهم و چون حاكم ائمه سلام الله عليهم باشند انبياء شهود باشند و اسباب حكم و ساير خلق كساني كه درباره ايشان حكم شود چنانكه در زيارت جامعه ميخواني و اياب الخلق اليكم و حسابهم عليكم يعني بازگشت خلق بسوي شماست و حساب ايشان بر شماست پس ايشانند حكام خدا در ميان خلق و پيغمبران اسباب حكم باشند و چون نوبت حكم به پيغمبران رسد و ايشان حاكم شوند نقباي رعيت شاهد شوند و چون نوبت حكم به نقبا رسد نجبا شاهد شوند و چون نوبت حكم به نجبا رسد اعضا و جوارح مردم شاهد شود بر مردم مجملاً كه شاهد از اسباب حكم است و با مدعي و مدعي عليه قرين باشد و در يك عرصه بايد باشد و از اين است كه تا شاهد [ص 282] زنده است و در ميان خلق است شاهد است و چون از ميان برود شاهد نباشد چنانكه عيسي عرض كرد بخدا كه من شاهد بودم مادامي كه در ميان رعيت بودم و چون مرا از ميان ايشان بردي تو نگهبان بر ايشان بودي و همين دليل است بر آنكه هر عصري شاهدي ميخواهد و شاهد بر اين مدعا قول خداوند است كه ميفرمايد بائمه طاهرين عليهم السلام ليكون الرسول شهيداً عليكم و تكونوا شهداء علي الناس يعني رسول شاهد بر شما باشد و شما شاهد بر مردم و همچنين حضرت صادق فرمود كه ما شاهديم بر شيعيان خود و شيعيان ما شاهدند بر مردم و بشهادت شيعيان ما مردم جزا داده ميشوند و عقاب كرده ميشوند و اما معني آنكه خدا ميفرمايد قل اي شئ اكبر شهادة قل الله يعني بگو اي پيغمبر بمردم كه شهادت چه چيز بزرگتر است بگو خدا و ميفرمايد اولميكف بربك انه علي كل شئ شهيد يعني آيا كفايت نميكند پروردگار تو كه بر هر چيزي شاهد است پس شهادت خدا شهادت اولياي خداست چرا كه خداوند اجل از آن است كه بتوان باو شاهد گفت و قرين چيزي شود پس همان شهادت دوستان خدا عين شهادت خداست چرا كه آنها بچشم حق نگرانند و خداست نگاهكننده از چشم ايشان آيا نشنيدهٔ كه خداوند ميفرمايد كه بنده بواسطه نافله گذاردن بمن نزديك ميشود تا او را دوست ميدارم و چون او را دوست داشتم ميشوم گوش شنواي او و چشم بيناي او و دست تواناي او و پاي پوياي او پس چون چشم و گوش اوليا چشم و گوش خدا شد شهادت ايشان شهادت خدا باشد نميبيني كه ميفرمايد قل اي شئ اكبر شهادة و كبرياي خدا مقام صفات ظاهري خداست بفهم چه ميگويم و اين مسئله را در اين كتاب نتوان زياده شرح داد پس بهمين معني توان گفت كه پيغمبر هم [ص 283] شاهد بر خلق است چرا كه شهادت سايرين شهادت او باشد بهمان طور كه دانستي و همچنين توان گفت كه ائمه شاهدند بر خلق چرا كه شهادت سايرين شهادت ايشان باشد و همچنين توان گفت كه پيغمبران شاهدند بر خلق چرا كه شهادت نقبا شهادت ايشان است و همچنين توان گفت كه نقبا شاهدند بر خلق چرا كه شهادت نجبا شهادت ايشان باشد و همچنين توان گفت كه نجبا شاهدند بر خلق چرا كه شهادت اعضا و جوارح ايشان شهادت نجبا باشد بطوري كه دانستي پس همه آنها حكام باشند و اعضا و جوارح شاهد ظاهري و لا قوة الا بالله و لا حكم الا لله نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي كلمه كلمه حرفها را ميفهمي و معني عبارات ميداني لكن نميداني چه ميگويم انسان از صداي بلبل حظ ميكند و لكن نميفهمد چه ميگويد باري همين قدر در معني نامه اعمال و شاهدان كفايت ميكند و اگر ما بخواهيم هر مسئله را چنانكه بايد شرح دهيم واقعاً هر مسئله كتاب بزرگي ميشود و شايد از بيانهاي من تا حال فهميده باشي كه راست ميگويم و لا قوة الا بالله .
فصل - در ميزان است كه در روز قيامت نصب ميشود بجهت سنجيدن نيكي و بدي مردم كه كدام يك بيشتر است و جزاي هر يك چه قدر است چنانكه صراف پول را ميزان ميكند تا وزن آنرا بفهمد و آنرا قيمت كند و كم و كيف آنرا بداند و در معني ميزان علماي ظاهري اختلاف بسيار كردهاند و بناي ما در اين كتاب نقل قولهاي مردم و رد باطل آنها نيست بلكه حقيقت هر چيز را از كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله بيان ميكنيم هر كس مثل ما ميگويد بر حق است و هر كس غير اين ميگويد بر باطل است پس بعضي از احاديث كه در اين مقام وارد شده است بعرض دوستان [ص 284] ميرسانيم و شرح هر يك را بعد از آن ميكنيم انشاء الله از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند از معني قول خداوند كه ميفرمايد و نضع الموازين القسط ليوم القيمة فلاتظلم نفس شيئاً فرمودند كه آن ترازوها پيغمبرانند و وصيهاي ايشان و در حديثي ديگر حضرت امير عليه السلام فرمودند در تفسير اين آيه كه آن ترازوي عدل است كه خدا خلايق را بعدل ميگيرد و جزا ميدهد خداي تبارك و تعالي خلق را بعضي از بعضي و بحضرت صادق عليه السلام عرض كردند آيا نيست كه عملها را ميكشند فرمودند نه عملها جسمها نيستند بلكه آنها صفت آن چيزي است كه كردهاند و محتاج بوزن چيز كسي است كه جاهل است بعدد چيزها و نميداند سنگيني آنها را و سبكي آنها را و خدا مخفي نيست بر او چيزي عرض كردند پس معني ترازو چيست فرمود عدل عرض كردند پس معني اين چيست در قرآن كه ميفرمايد فمن ثقلت موازينه فرمود كسي كه زياد است عمل او و از بعضي حديثها برميآيد كه ترازوي اعمال دو كفه دارد و در حديثي ديگر از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند از اين آيه فرمودند ترازوها رسولان و ائمه از اهل بيت محمد صلي الله عليه و آله است و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مروي است كه فرمودند كه روز قيامت ميآيند مردم باعمال خود پس نفع نميدهد ايشان را مگر آنچه من و علي گفته باشيم بعد از قبول خدا مرا ترازوي قسط كرده است و علي را كلمه عدل پس چون اين اخبار را شنيدي عرض ميكنم كه ميزان چيزي است كه دو چيز را بآن بسنجند كه كدام يك زياد است و كدام يك كم پس ميزان هر چيز بايد بر حسب قابليت آن چيز باشد هوش خود را جمع كن و بهبين چه ميگويم پس اگر دو چيز وزندار باشد از براي آن ترازوي كفهدار ضرور است كه هر يك را در كفهٔ [ص 285] ريزند و زياد و كم هر يك را بفهمند و گاه باشد كه آن را با كيل بفهمند كه كفهٔ نباشد پس حاجت بترازوي با كفه نباشد و گاه باشد كه با قپان تميز دهند كه حاجت بترازوي كفهدار و كيله نباشد و همه اينها ميزان است و چون آن دو چيز از باب وزن نباشد بلكه خط باشد پس از براي فهميدن آنكه كدام يك درازتر و كوتاهتر است پرگار ضرور است كه با پرگار بسنجند تا معلوم شود كه كدام يك درازتر است و هر گاه دو مسافت باشد از براي آن ذرع و قصبه و جريب ميزان باشد تا بفهمند كه كدام يك درازتر است و ميزان صداها علم موسيقي باشد و ميزان شعرها علم عروض باشد و ميزان صحت و خطاي زبان عربي علم نحو باشد و ميزان كلمِهاي عربي علم صرف باشد و ميزان بلندي و پستي و درجِهاي ستارگان اسطرلاب باشد و ميزان مقدار گرمي و سردي درجهٔ كه تازه فرنگيان ساختهاند باشد و همچنين از براي هر چيز ميزاني و ترازوئي بطور آن باشد و نه هر چيز را با هر چيز بتوان سنجيد هوش دار بهبين چه ميگويم و هر ميزاني صورت عدل آن چيز است و ميزان هر چيزي لامحاله دو طرف دارد بطور خود و آن دو طرف دو كفه آنست ديگر لازم نيست كه كفه از حصير يا مس يا برنج باشد هر ميزاني كفهاش بطور خودش است يكي كفه زياد آن و يكي كفه كم آن آنچه كم است با كفه كم راست آيد و در كفه كم است و آنچه زياد است در كفه زياد راست ميآيد مثلاً پرگار را دو كفه باشد يكي كفه تنگتري آن و يك كفه گشادتري آن و حالت وسط آن دو شاهين و زبان و دريچه آن باشد پس چون پرگار را بگشائي پس دو خط را با آن بسنجي معلوم شود كه كدام يك از آن دو خط بلندتر است و كدام يك آن كوتاهتر است پس خط بلندتر با فتحه بيشتر پرگار راست آيد و خط كوتاهتر با فتحه كم پرگار درست آيد و اگر دو خط [ص 286] با يك فتحه راست آيند مساوي باشند البته و دو خط مختلف بيك فتحه راست نيايد بلكه يكي با فتحه كمتر راست است يكي با فتحه بيشتر چنانچه هر گاه دو چيز سبك و سنگين باشند هرگز با اعتدال شاهين راست نيايند و آنكه سبكتر است با آن سر شاهين كه بالاتر است راست آيد و آنكه سنگينتر است با آن سر شاهين كه پستتر است راست آيد پس پستي و بالائي دو سر شاهين بمنزله فتحه زياد و كم پرگار باشد و حالت اعتدال شاهين بمنزله فتحه معتدل پرگار باشد پس بهبين چگونه دو كفه و شاهين و زبان در پرگار نيز يافت شد و بهمين نهج در هر ترازوئي زبان و شاهين و دو كفه موجود است و تو با چشم عقل ميبيني كه ترازو بايد شاهين داشته باشد ولي واجب نيست كه از چوب يا آهن يا نقره يا طلا يا چيزي ديگر بخصوصه باشد بلكه هر چه بآن تميز زياد و كم و اعتدال بتوان داد شاهين است و آن جهت حاكميت آن كه حكم ميكند بر زيادتي و كمي زبان آن است و آن جهت از آن كه قرين آن چيز شود كه خواهي سنجيد كفه آن است و ديگر شرط نيست كه كفه از حصير يا نمد يا آهن يا برنج يا غير اينها بخصوصه باشد و شرط نيست كه از براي كفها ريسمانها باشد و از سر شاهين آويخته باشد بلكه مراد از آن دو كفه همان دو سر شاهين است زيرا كه اگر متاع را بر همان جا هم بگذاري ميتوان سنجيد پس معلوم شد بطور ظاهر و ديديم كه هيچيك از اينها شرط ترازوئي ترازو نيست بلكه شرط ترازو توانائي سنجيدن است و بس بلكه عرض ميكنم كه اصل ترازوي سنگيني و سبكي شعور انسان است و با شعور ميتوان فهميد كه از دو چيز كدام يك سبكتر و سنگينتر است و سبك چه قدر سبكتر و سنگين چه قدر سنگين است و چون قوههاي مردم ضعيف بود و با وجود ضعف اختلاف در آنها بود اين [ص 287] اسباب ظاهر را ساختند تا نزاعي في مابين ايشان واقع نشود و در حال اختلاف رجوع بآن كنند پس ترازوي حقيقي قوه و شعور است و اگر دو نفر شعورشان قوي باشد و معتدل هرگز اختلاف در وزن چيزي نكنند و احتياج بترازوي ظاهر ندارند البته پس بنا بر اين در سنجيدن هر چيزي ترازوئي مناسب آن ضرور است چنانكه ترازوي سنگيني و سبكي ترازوي معروف و قپان است و ترازوي كوتاهي و بلندي پرگار است و ترازوي كمي و زيادتي و گرمي و سردي و نرمي و درشتي و تري و خشكي و سنگيني و سبكي لامسه است و ترازوي پستي و بلندي آواز گوش است مجملاً ترازوي جسمانيها بايد جسماني باشد و ترازوي روحانيها بايد روحاني باشد نميبيني كه اگر بخواهي كه عقل دو نفر را بسنجي نميتوان عقل آن دو كس را قپان كرد يا در ترازوي متعارف گذارد و سنجيد بلكه ترازوي عقلها عقل كامل معتدل است و ترازوي ايمانها و اخلاق و اعمال هر كس ايمان و اخلاق و اعمال شخص كامل است و رجوع همه ترازوها بشعور شخص قوي معتدل است و اين ترازوهاي ظاهر آلتي است كه بجهت رفع نزاع ساختهاند و هيچ يك تا شعور نباشد بنفسه نتواند چيزي را سنجيد و اگر شعور معتدل باشد و آلت نباشد همه چيز را ميتواند سنجيد پس انسان كامل خود بنفسه ميزان است از براي جميع امور ظاهري و باطني چرا كه او داراي جميع امور است و همه را بر نحو كمال دارد پس همه چيز را با او ميتوان سنجيد پس هر چه را كه شعور و ادراك او گويد كم است كم است و آنچه را كه شعور و ادراك او گويد زياد است زياد است و هر چه را كه او گويد خوب است خوب است و هر چه را كه او گويد بد است بد است و هر چه را كه او گويد حق است حق است و هر چه را كه او [ص 288] گويد باطل است باطل است و هر كس بر خلاف آن گويد او در حد افراط و تفريط است نه آن شخص كامل چرا كه او معتدل است يقيناً و باقي مردم منحرفاند يقيناً و اين مقامي كه عرض شد مقاميست كه وصف آن بسيار آسان و عمل بآن بسيار دشوار است زيرا كه هر كسي نتواند كه با وجودي كه با چشم خود علانيه ميبيند از سر ادراك خود بگذرد و اطاعت شخص كامل كند اگر بر خلاف گويد اين نيست مگر مقام صاحب تسليم حقيقي و از اين جهت حضرت صادق عليه السلام فرمود كه اگر از ما روايت كنند كه ما گفتهايم روز شب است و شب روز شما انكار نكنيد و فرمودند كه تكذيب كن گوش خود و چشم خود را و تصديق كن برادر مؤمن خود را يعني هر گاه بر خلاف ديده و شنيده تو گويد و مراد از برادر مؤمن انسان كامل است مجملاً كه انسان كامل ترازوي عدل است و همان بعينه عدل خداست زيرا كه عدل خدا صفت خداست نه ذات خدا و صفت خدا خلق خداست و خلق معتدل خدا عدل خداست نه خلق منحرف پس مؤمن معتدل و انبيا و اوصياي ايشان عدل خدا باشند و همانها ترازوي سنجيدن جميع موجودات باشند و طوري كه گفتيم همه ايشان ترازوئي هستند صاحب شاهين و زبان و از اين جهت حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمود كه ترازوي راست آن ترازوئي است كه زبان داشته باشد و ترازوي صاحب زبان حقيقي انسان است كه گويا بحق و باطل است و تميزدهنده آن دو است پس دو كفه انسان كامل كه ترازوست قرين شدن اوست بچيزها از براي ظاهر كردن سبك و سنگين آنها و شاهين آن طبع معتدل اوست و زبان آن انسان زبان بيانكننده حق و باطل اوست بفهم كه چه گفتم و چه نوشتم از اسرار حكمت خداوند عالم كه در هيچ جا نديدهٔ و از هيچ جا نشنيدهٔ [ص 289] پس خواهي بگو كه ترازوهاي قيامت انبيا و اوليايند و خواهي بگو كه مراد از ترازو عدل خداست و محتاج بكشيدن چيزها كسيست كه جاهل باشد بمقدار چيزها و خدا جاهل نيست و عملها هم چيزي نيستند كه با ترازوي ظاهري كشيده شوند و خواهي بگو كه ترازوي روز قيامت صاحب دو كفه و شاهين است همه راست و درست است پس بهبين كه در احاديث آلمحمد عليهم السلام اختلاف نيست چرا كه از جانب خداي يگانه است و اختلاف در فهمهاي جهال است و چون فهمهاي خود را ترازوي حق و باطل قرار دادهاند بعضي از احاديث آلمحمد عليهم السلام را نفهميده رد كردند و بعضي را نفهميده قبول و حال آنكه بايستي كه تسليم كنند همه آنها را خواه بفهمند خواه نفهمند چرا كه در آنها اختلاف نيست و همه از جانب يكي است چنانچه شنيدي و انشاء الله فهميدي پس آنكه خداوند عالم ميفرمايد و نضع الموازين القسط ليوم القيمة يعني ميگذاريم ترازوهاي عدل را روز قيامت يعني انبيا و اوليا را روز قيامت حاضر ميكنيم و مردم را با آنها ميسنجيم كه كي مقدم بر ايشان شده و زايد رفته و كي از ايشان عقب افتاده و تخلف نموده و كي همراهي و متابعت ايشان نموده پس پيشافتاده و عقبافتاده هالك است و متابعتكننده ناجي است چنانكه در زيارت ميخواني الراغب عنكم مارق و اللازم لكم لاحق و المقصر في حقكم زاهق و الحق معكم و فيكم و منكم و اليكم و انتم اهله و معدنه و ميراث النبوة عندكم و اياب الخلق اليكم و حسابهم عليكم و فصل الخطاب عندكم يعني آنكه از شما رو گردانده باشد از حق بيرون رفته و آنكه با شماست بمطلبرسنده است و آنكه تقصير و كوتاهي در اطاعت شما كند هلاك است و حق با شما و در شما و از شما و بسوي شماست و شمائيد اهل حق [ص 290] و معدن آن و ميراث پيغمبري پيش شماست و بازگشت خلق بسوي شماست و حساب ايشان بر شماست و خطاب جداكننده ميان حق و باطل نزد شماست پس ايشانند ترازوي عدل خدا و هم ايشانند عدل خداوند و هم ايشانند ترازوي صاحب شاهين و دو كفه كفه حسنات باطن ايشان است و كفه سيئات ظاهر ايشان چرا كه ايشانند باب رحمت خدا هر كس داخل آن باب شده در رحمت خدا داخل شده و هر كس بيرون آن باب مانده در عذاب خداست چنانكه خدا در قرآن ميفرمايد باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب يعني حضرت امير است بابي كه باطن او رحمت است و ظاهر او يعني بيرون او عذاب پس از اين جهت آن بزرگوار رحمت خداست بر نيكان و غضب خداست بر بدان و از جمله ميزانهاي خداوند عالم شريعت مطهره است چرا كه همين شريعت صورت عدل خداست و راه عدل بسوي خداست و صورت صفت پيغمبر و ائمه عليهم السلام است كه عدل خداست پس عمل هر كس با اين ترازو راست آيد عمل او حسنه است و هر كس از اين شريعت پيش رفته باشد يا پس افتاده باشد عمل او سيئه است پس با اين شريعت اعمال مردم سنجيده ميشود و ترازوي حقيقي است چنانكه علم عروض ترازوي شعر است و سبك و سنگين شعر بآن سنجيده ميشود و علم موسيقي ترازوي آوازهاست و سبك و سنگين آوازها بآن معلوم ميشود و علم نحو ترازوي كلام عرب است و غلط و درست آن بآن معلوم ميشود و علم معاني و بيان ترازوي بلاغت و فصاحت است و با آن كلام بليغ و غير بليغ و فصيح و غير فصيح سنجيده ميشود و همه بطوري كه عرض كردم دو كفه و شاهين و زباني دارند همچنين شريعت مطهره ترازوي حسنات و سيئات است و با آن ميتوان سنجيد كه عمل هر كسي چون است چنانكه در همين دار [ص 291] دنيا عملهاي مردم را ميتوان با ترازوي شريعت سنجيد كه كي صواب كار است و كي خطاكار و شريعت هم دو كفه دارد يكي كفه امر و يكي كفه نهي طاعتها در كفه امر است و معصيتها در كفه نهي و شاهيني دارد كه اعتدال اين شريعت و موافق بودن با رضاي خداست چرا كه رضاي خدا معتدل است نه ميل بافراط دارد نه ميل بتفريط و زباني دارد حكمكننده كه اظهار اوست حق و باطل را پس همه عملها با ترازوي شريعت سنجيده ميشود و اين شريعت هم ظهور انبيا و اولياست در عالم بيان چرا كه شريعت بيان اخلاق و احوال و طبيعت انبياست كه بطور رضاي خداست بدون كم و زياد پس همين شريعت عدل خداست پس باز همه يكي شد الحمد لله و همچنين از جمله ترازوها شيعيان كاملند چرا كه شيعه را شيعه گفتند بجهت آنكه مشايعت امام خود را كرده در اخلاق و احوال و افعال چنانكه در احاديث بسيار فرمودند كه شيعه ما كسي است كه پيروي ما كرده باشد و اما عاصيان شيعه نيستند نهايت دوست دوستانند و ترازوي عمل براي شيعيان نيست چرا كه عصياني ندارند و ترازو براي كسي است كه طاعت و معصيت آنرا ميخواهند با هم بسنجند همچنين كافر محض هم ترازوئي ضرور ندارد چرا كه ترازو از براي قياس چيزي است با چيزي و شيعيان كامل گناه و كافران محض صواب ندارند پس ترازو از براي صاحبان گناه و صواب است و بس چنانكه حضرت سيدالساجدين عليه السلام فرمودند بدانيد اي بندگان خدا كه اهل شرك از براي ايشان نصب نميشود ترازوها و گشوده نميشود براي ايشان نامه عملها و غير از اين نيست كه نامهاي عمل باز ميشود از براي اهل اسلام و در احاديث بسيار فرمودند كه سابقون شيعه داخل بهشت ميشوند بيحساب مجملاً كه سابقان شيعه چون پيروي امام خود را كردهاند [ص 292] در همه چيز آنها هم ترازوي عدل خداوندند در دنيا و آخرت و هر حقي و باطلي با ايشان سنجيده ميشود و حكم حكم ايشان است و طبع مستقيم ايشان شاهين است و امر و نهي و محبوب و مكروه ايشان دو كفه آن ترازوست و زبان حكمكننده ايشان زبان ترازوست پس چون دانستي معني ترازو را و دانستي كه در اخبار آلمحمد عليهم السلام اختلاف نيست و دانستي كه علم ما از علم آلمحمد است عليهم السلام بجهت آنكه مشكلهاي كلامهاي ايشان بهيچ علمي و هيچ حكمتي حل نميشود مگر بعلم ما و حكمت ما و همين دليل حقيت علم ماست پس بفهم كيفيت سنجيدن باين ترازوها را كه عملها چگونه ميآيند و چگونه در كفه ترازو گذارده ميشوند و چگونه كشيده ميشوند و چگونه ترازوي ايشان سبك و سنگين ميشود پس بدانكه پيش از اين دانستهٔ و شايد زباني هم از ما ضبط كرده باشند در درسها و موعظها و در ساير كتابها ديده باشند طالبان حق كه عمل هر انسان صفت آنكس است كه بآن صفت ظاهر ميشود در ميان ملك خدا مثل نشسته كه بنشستن در ملك خدا آشكار ميشود و ايستاده كه بايستادن آشكار ميشود و ايستادن و نشستن دو صفتند از صفتهاي انسان و دو لباسند كه در اين دو لباس در عالم بروز ميكند و همچنين است صواب و گناه كه انسان بآنها در عالم جلوه ميكند و چون انسان مركب است از نوري و ظلمتي چنانكه پيش دانستهٔ عملهاي نيك او صفت نوري است كه در اوست و عملهاي بد او صفت ظلمتي است كه در اوست پس هر گاه بر انسان نور غالب شود عمل نيك كند و هر گاه ظلمت غالب شود عمل بد كند مثل آنكه چون انسان مركب است از سردي و گرمي كه در طبع او صفرائي و بلغمي باشد هر گاه صفرا بر او غالب شود رنگ [ص 293] او زرد شود و مزاجش تند شود و كجخلق شود و هر گاه بر مزاجش بلغم افزايد رنگ او سفيد شود و مزاجش ملايم شود و حلم نمايد حال همچنين انسان نوري دارد و ظلمتي دارد يا بگو عقلي دارد و نفسي دارد هر گاه عقل غالب شود طاعت كند هر گاه نفس غالب شود معصيت كند بيشك پس طاعت او عكس عقل او و صفت عقل اوست و عصيان او عكس نفس او و صفت نفس اوست و هر صفت لازم صاحب صفت است چنانكه نور لازم خورشيد است و سايه لازم ديوار در اين مسئله ديگر دشواري نيست و باز عرض شده است كه عقل انسان از نور باطن ولي است كه رحمت خداست و نفس انسان از ظل ظاهر ولي است كه غضب خدا باشد و همين عقل و نفس دو كفه ترازوي ولي هستند چنانكه پيش گفتم پس صفتهاي عقل تو كه طاعات است و لازم عقل است هميشه در كفه عقل است كه كفه طاعات باشد و معصيتهاي تو كه صفتهاي نفس تو هستند و لازم آنند هميشه در كفه سيئات هستند و در هر كفه هر قدري كه عمل داري گذارده است چه در اين دنيا چه در آخرت بمحضي كه عمل از تو سرزد يا در كفه طاعات ميافتد يا در كفه معصيتها و در همان كفه هست تا روز قيامت و هر كفهٔ كه سنگينتر است بهر قدري كه سنگينتر است هميشه بهمان طور سنگينتر است در دنيا و آخرت و هر كفهٔ كه سبكتر است بقدري كه سبكتر است هميشه بهمان طور سبكتر است در دنيا و آخرت پس نه اين است كه در روز قيامت اول ترازوي خالي آورند و كولهبار اعمال را ملئكه حمال آورند در پاي ترازو و قپانداري ايستد و كوله كوله را بكشد بلكه چون قيامت برپا شود ترازو برپاست و عملها در كفهاي خود گذارده سنگين آن سنگين و سبك آن سبك بهمين طور يكدفعه محشور شوند [ص 294] و هر كسي ترازوي كوچك مخصوصي دارد و عملش در ترازوي خودش است حاضر و مهيا و ترازوي بزرگ كه خود ولي است محشور ميشود و جميع اين ترازوها بدو سر شاهين آن آويخته همه عقلهاي عالم بر سر باطن آن شاهين آويخته و جميع نفسهاي مردم بر سر ظاهر آن شاهين آويخته و زبان ناطق او زبان اين ترازوي بزرگ است و علاقه اين ترازو از دنيا تا آخرت در دست خداوند عالم است و در هر طرفة العين ميداند كه چقدر در طاعت هر كس و معصيت هر كس ميافزايد مثل آنكه تو ترازوئي در دست بگيري و كسي در هر دقيقه در هر كفه آن چيزي بياندازد تو در هر دقيقه دانا بسبك و سنگين آنها هستي نه آنكه روز آخر دانا شوي حال علاقه ترازوي ولي در دست خداست چرا كه معلق بنور خداست فرمودند نور ما جدا ميشود از نور خدا چنانكه نور آفتاب از آفتاب جدا ميشود پس علاقه ايشان آويخته است بيد قدرت خدا و بسته است بمشيت خدا و شاهين اين ترازوي بزرگ طبع معتدل ولي است و دو كفه دارد يكي كفه باطن او كه رحمت خداست يكي كفه ظاهر او كه غضب خداست و زبان اين ترازو زبان حاكم ولي كه ناطق بحق است و صاحب فصل الخطاب است و قاضي بحق است و عقلهاي عالم همه از طرف كفه باطن اوست و نفسهاي عالم همه از طرف كفه ظاهر اوست پس هر سر اين شاهين بزرگ بقدر ذرهاي عالم كفه دارد و واجب نيست كه ترازو دو كفه داشته باشد ميشود كه هر طرفي صدهزار كفه آويخته باشد و عمل هر كسي در كفه خود اوست و همه در دنيا و آخرت معلق بدست خدا حال بهبين كشيدن اعمال طولي دارد حاشا و الله سريع الحساب يعني خدا سريع الحساب است زود حساب ميكند پس حساب همه را كرده دارد و موجود است نهايت روز قيامت آشكار [ص 295] ميشود پس باين ترازو دو جور وزن معلوم ميشود يكي وزن صواب كل خلق با گناه ايشان يكجا يكي وزن صواب و خطاء هر كس جدا جدا الله اكبر عجب ترازوي بزرگي است و چگونه معتدل است كه يك مو خطا نميشود و ذرهٔ از عمل خلايق در آن حيف و ميل ندارد اين است كه خداوند عالم ميفرمايد من يعمل مثقال ذرة خيراً يره و من يعمل مثقال ذرة شراً يره يعني هر كس عمل كند بقدر ذرهٔ خير ميبيند آنرا و هر كس عمل كند بقدر ذرهٔ شر ميبيند آنرا و اما معني آنكه ميفرمايد فاما من ثقلت موازينه فهو في عيشة راضية و اما من خفت موازينه فامه هاوية يعني كسي كه سنگين شد عملهاي او پس او در عيشي است پسنديده و اما كسي كه سبك باشد عملهاي او پس مادر او جهنم است يعني او را در بغل ميگيرد جهنم و معني اين آيه مشكل است چرا كه سنگين شدن عمل بحسب ظاهر سبب نجات نيست چرا كه گاه باشد كه معصيت بسيار باشد و سنگين باشد و گاه باشد كه معصيت كم باشد و سبك شود چگونه سبب داخل شدن در جهنم است و معني اين كلام آن است كه طاعات چون از جهت نور انسان سرزدهاند و از جهت خداوندي هستند ثابت و مستقل باشند و صاحب مغز و سنگين باشند و سبب سنگيني آن آنست كه جهت خداوندي بر آنها غالب است و نور احديت خدا در آنها بيشتر جلوه كرده پس تركيب آنها سختتر باشد پس آنها سنگينتر باشند چنانكه تركيب طلا بهم كوفتهتر است و از اين جهت سنگينتر است پس طاعتها را تركيب سخت باشد و بسيار سنگين باشد هميشه و اما معصيتها چون از جانب نفس انسان سرميزند تركيب آنها سست باشد و اجزاء آنها بجهت بسياري غريب و بيمناسبتي بهم كوفته نتواند بود پس از اين جهت معصيت سبك باشد اين [ص 296] است كه خداوند ميفرمايد اما الزبد فيذهب جفاءً و اما ما ينفع الناس فيمكث في الارض پس تشبيه معصيت را بكف رود كردهاند و تشبيه طاعت را بآب ميفرمايد كف ميرود و برطرف ميشود و آنچه بمردم نفع ميدهد در زمين ميماند خلاصه اصل طاعت سنگين است و اصل معصيت سبك و يك ذره طاعت از يك عالم معصيت سنگينتر است پس اگر معصيت جن و انس را در يك كفه بگذارند و يك ذره طاعت را در كفهٔ البته آن يك ذره طاعت سنگينتر است و اين معني را درك نميكند مگر كسي كه بحقيقت چيزها برخورده باشد پس كسي كه عمل آن سنگين است يعني طاعت كرده و معصيت در سنگيني راه ندارد و كسي كه عمل آن سبك است يعني معصيت كرده است چرا كه معصيت مغز ندارد و اصلي براي آن نيست و چون كلام باينجا رسيد اشاره بشرح اين مطلب بايدم كرد كه چگونه يك ذره طاعت سنگينتر از عالم عالم گناه است و از اين قرار بايد نجات بيابد چرا كه داخل كساني است كه عمل او سنگين است پس عرض ميكنم كه طينت اصلي مردم يا از بهشت است يا از جهنم و از هر جا طينت شخص را برداشتهاند بهمانجا ميرود البته و ممكن نيست طينت بهشت را بجهنم برند و طينت جهنم را به بهشت و هر يك از آن دو طينت را آلودهگي بغير حاصل شده است پس مؤمن آلوده نور ذاتي اوست و بظلمت اندوده شده است و كافر آلوده ظلمت اصلي اوست و بنور آلوده شده است پس از مؤمن آلوده هر عمل طاعت كه سرزند از باطن اوست و هر معصيت كه سرزند از ظاهر اوست و از كافر آلوده هر عمل طاعت كه سرزند از ظاهر اوست و هر معصيت كه سرزند از باطن اوست لكن طاعت مؤمن مقبول است و طاعت كافر مقبول نيست و معصيت مؤمن محل غضب خدا نيست [ص 297] و معصيت كافر محل غضب خداست يعني خدا از ذات مؤمن بجهت معصيت بيزاري نجويد چرا كه معصيت عارضي اوست و قلب او آنرا اكراه دارد و تعليم پيغمبر خود فرمود كه ان عصوك فقل اني بريء مما تعملون يعني مؤمنان اگر عصيان تو را كنند بگو من بيزارم از عملهاي شما و نفرمود من بيزارم از شما پس طاعت مؤمن مقبول و محبوب خداست و معصيت مؤمن مغفور و ميبينم كه مقدساني چند كه بر اين كلام من برميخورند ميگويند فلاني مردم را مغرور كرده است و ايشان را جري بر معصيت كرده است باين حرف حاشا كه من مخالفت خدا و رسول كرده باشم ، آيا نشنيدهايد حديثي را كه شيعه و سني همه روايت كردهاند كه حب علي حسنهايست كه هيچ سيئه با آن ضرر نميرساند و بغض علي سيئهايست كه هيچ طاعت با آن نفع ندارد آيا مؤمن نه كسي است كه حب علي را دارد و كافر نه كسي است كه بغض علي را دارد پس انشاء الله مخالف حديث نگفتهام و ننوشتهام پس حب علي يك ذرهاش سنگينتر است از عالم عالم معصيت و هيچ گناه با آن برابري نميكند پس چون طاعت مؤمن ذاتي است و از روي حب علي است بلكه همان عين حب علي است پس يك ذره آن سنگينتر از يك دنيا معصيت است البته و اما كافر طاعتش طاعت نيست و از روي محبت نيست پس طاعت آن صورت طاعت است نه طاعت نميفهمي كه طاعت يعني سخن شنيدن و آنها صورت طاعت را از جهت خودرأيي ميكنند نه از راه طاعت پس طاعت كافر سنگيني ندارد و عين معصيت است پس عملهاي كافر جميعاً سبك باشد و عمل ذاتي مؤمن سنگين است البته و شرح اعمال انشاء الله بعد از اين بيايد منتظر باش و همين قدر هم در شرح ميزان كفايت ميكند انشاء الله .