فصل - بدانكه حشر از براي هر چيزي است كه بعرصه ملك درآمده است و حشر مخصوص انسان نيست و بجهت تفصيل اين مسئله عرض ميكنم كه خداوند عالم جل شأنه زنده و توانا و مختار است و مشيت خدا هم زنده و توانا و مختار است چرا كه اگر مشيت خدا مرده بود زندگان از آن موجود نشدندي و اگر توانا نميبود خداوند قدرت بر هر كار نداشت چرا كه خدا هر كاري را با مشيت خود ميكند پس اگر او عاجز ميبود هيچ كار از آن بروز نميكرد مثل آنكه اگر تو كاردي داشته باشي و اين كارد ضعيف باشد و بسيار نازك باشد تو همه چيز را با آن نتواني بريد و درخت بسيار بزرگ را مثلاً يا ميل آهني را با آن نتواني بريد و اگر بسيار قوي باشد و برنده همه چيز را خواهد بريد و از بريدن هيچ چيز عاجز نگردد پس چون خداوند همه چيز را با مشيت خود خلق كرده بايد مشيت از همه چيز تواناتر باشد [ص 235] و همچنين بايد مشيت خدا مختار باشد چرا كه آن مشيت خود اختيار خداست و اختيار خدا در آن و بآن ظاهر ميشود نميبيني كه تو ميگوئي اختيار كردم و اختيار نكردم پس اختيار كار تو است نه ذات تو همچنين اختيار خدا هم غير ذات خداست و فعل خداست چرا كه خدا را ميگوئي اين امر را اختيار كرد و اين امر را اختيار نكرد پس اختيار فعل خداست و فعل خدا مشيت خداست پس مشيت خدا مختار است و صفت مختاري خدا در آن جلوهگر ميشود چنانكه مختاري تو بفعل تو جلوهگر ميشود و اگر تو را فعل نباشد اختيار تو جلوه نخواهد كرد البته و چون دانستي كه خدا زنده و توانا و مختار است و مشيت خدا هم زنده و توانا و مختار است و چون چنين شد بايستي كه جميع خلق خدا هم زنده و توانا و مختار باشند و صاحب شعور و فهم باشند چنانكه خدا عالم است و مشيت خدا هم عالم است پس جميع خلق زنده و توانا و مختار و عالم باشند آيا نميبيني كه نور چراغ بر صفت چراغ است و نور آفتاب بر صفت آفتاب و نور ماه بر صفت ماه باشد پس نور مشيت هم بايد بر صفت مشيت باشد نهايت نور هر چه نزديكتر بصاحب نور باشد نورانيتر و قويتر است و هر چه دورتر رود كمنورتر و ضعيفتر ميشود چنانكه در چراغ مشاهده ميكني كه نور آن هر چه نزديكتر بچراغ باشد نورانيتر و گرمتر است و هر چه دورتر ميرود ظلمانيتر و ضعيفتر ميشود پس خلق خدا هم هر چه نزديكتر بمشيت خدا هستند قوت زندگي و توانائي و اختيار و علم و فهم آنها بيشتر است و هر چه دورتر ميرود در اين صفات ضعيفتر ميشود تا آنكه بخاك ميرسد كه حيات آن و توانائي و اختيار و فهم آن كمتر از همه مرتبِهاي خلق است و بدون اين صفات نباشد كه اگر اين [ص 236] صفات را نميداشت اثر مشيت و نور مشيت خدا نبود آيا نميبيني كه ظلمت خالص نور چراغ نيست و از چراغ پيدا نشده و از آفتاب ظلمت خالص سرنميزند پس چگونه ميشود كه مرده و عاجز و مضطر خالص از مشيت خدا سرزند و در اين معني آيهاي بسيار در قرآن نازل شده است و حديثهاي بسيار وارد شده است كه اين رساله گنجايش آنها را ندارد و آن حديثها را اگر كسي جمع كند بسا آنكه به پانصد حديث برسد و در كتابهاي اصحاب ما ثبت است و اگر بخواهي بآنها رجوع كن تا بهبيني و از همين باب است كه احاديث بسيار رسيده است كه خدا دوستي آلمحمد را بر جمادها و گياهها و حيوانها و ساير اصناف خلق عرض فرموده است هر كس قبول كرده پاكيزه شده است و هر كس قبول نكرده پليد گشته است و احتياج بذكر آنها نيست چرا كه كتابها پر است از آنها چون اين را دانستي عرض ميكنم كه از اين جهت همه مكلفند و خدا هر چيزي را تكليف كرده است لكن هر چيز را بطور خودش و بقدر قوه و فهم خودش تكليف فرموده و پيغمبر بآنها فرستاده است چنانكه پيش دانستهٔ و چون همه مكلف شدند چنانكه خدا ميفرمايد و ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم يعني هيچ چيز نيست مگر آنكه تسبيح ميكند بحمد خدا و لكن شما تسبيح آنها را نميفهميد و در زبان عربي تسبيحهم بشخص عاقل ميگويند و اگر خدا ميدانست كه عاقل نيستند خدا تسبيحها ميفرمود چرا كه در زبان عربي بغير عاقل تسبيحها ميگويند پس همه عاقل و مكلفند و پيغمبري دارند و شك نيست كه همه معصوم نيستند كه خطا نكنند و معصيت ننمايند و معصوم جز حجتهاي خدا در هر مقام نباشد پس لامحاله از ايشان عصيان سرميزند و لامحاله عصيان مقتضائي دارد و طاعت مقتضائي و مقتضاي عصيان غضب [ص 237] خداست و عقوبت خدا و مقتضاي طاعت رحمت خداست و اجر و ثواب او و از همين جهت خدا از باب رحمت آنها را دلالت كرده بطاعت و عصيان كه طاعت كنند و رحمت ايشان را دريابد و از معصيت اجتناب كنند تا از غضب او نجات يابند و حيات و بقاي جاويد دريابند پس چون همه معصوم نيستند و طاعت و معصيت هر دو از ايشان سرميزند بايد جزاي هر دو بايشان برسد پس بايد خداي عادل جزاي هر يك را باو برساند و به برهان پيش از اين ثابت شد كه دار جزا در حال بازگشتن بسوي مبدء اول است و هر كسي وقتي كه عود كرد بآنجا كه از آنجا آمده بود آن وقت جزاي عمل خود را ميبيند چرا كه عمل از بنده است و از او سرميزند و جزا از خداست و از او سرميزند و هر چه از خدا صادر شود از بالا آيد و هر چه از بنده سرزند از پائين باشد پس مرتبه جزا بالاتر از مرتبه عمل باشد و تا بنده از خانه عمل بالا نرود برتبه جزا نرسد و اينكه ميبيني كه بعضي جزاها در اين دنيا بمردم ميرسد سبب آنست كه مردم از وقتي كه تولد كردهاند سرابالا ميروند و باصطلاح عالم در ترقي است و در بالا رفتن است و مثلي بايد از براي اين مطلب عزيز شريف بياورم انشاء الله پس مثل اين حكايت آنست كه آفتاب بزبان نور و حرارت خود بخارهاي زميني را دعوت ميكند و ايشان را امر و نهي ميكند پس امر ميكند آنها را بهر صفتي كه محبوب خود آفتاب باشد كه لطافت و حرارت و نازكي باشد و نهي ميكند آنها را از هر صفتي كه مكروه آفتاب باشد كه كثافت و سردي و درشتي باشد پس آنها را بصفات محبوبه خود امر كرد بجهت نزديك شدن آنها بآفتاب و نهي كرد از صفات مبغوضه خود بجهت آنكه دور نشوند از آفتاب پس هر بخاري كه عمل برضاي آفتاب كرد و كثافت [ص 238] را از خود دور كرد بثواب خود كه نزديكي آفتاب باشد ميرسد و باين ثواب نميرسد مگر آنكه بالا رود تا بمقام نزديكي برسد و هر بخاري كه برضاي آفتاب عمل نكرد از آفتاب دور خواهد شد و جزاي آن كه دوري است بآن ميرسد حال همچنين خدا خلق خود را امر بطاعت كرد كه نزديك بخدا شوند و نهي فرمود از معصيت تا دور از خدا نشوند پس جزاي عملها نزديكي و دوري است و معلوم است كه هيچ چيز نزديك نميشود تا از مقام خود بالا نرود و دور نميشود تا از جاي خود فرود نرود پس جزا بعد از عمل است پس چون عملي از كسي سرزد بعد از آن بجزاي خود ميرسد حال اين عالم كه در نظر است كه خدا همه جماد و نبات و حيوان و جن و انسان را خلق كرده در آن و آنها را تكليف كرده هر كس هر عملي كند بعد از آن تا از جاي خود حركت نكند بجزاي خود نرسد پس دار جزا غير از دار عمل بايد باشد و همين مطلب دليل عظيمي است بر وجود معاد از براي هر چيزي پس هيچ موجود نباشد مگر آنكه او را خانه تكليفي است و خانه جزائي و خانه جزا بعد از حركت كردن اوست از خانه عمل كه يا بقرب خدا ميرود و يا دورتر ميشود و جزائي نيست مگر نزديكي و دوري بعد نزديكي را خاصيتهاست از راحت و نعمت و عزت و كمال و جمال و دوري را خاصيتهاست از عذاب و سختي و ذلت و نقصان پس هر كس نزديك شد خاصيت آنرا خواهد ديد و هر كس دور شد خاصيت آنرا خواهد ديد البته و بهشت در قرب خداست و جهنم در بعد خدا بفهم چه گفتم و چه ميگويم حال عرض ميكنم كه ثواب هر كسي بقدر شعور اوست چرا كه از براي هر خلقي رتبهايست و هر كسي بقدر امكان خودش نزديك و دور ميشود پس نه اين است كه اگر جماد مطيع [ص 239] شد به نزديكي انسان رسد يا اگر بد شد بدوري كفار انس رود چرا كه تكليف هر كس و جزاي هر كس بقدر عقل اوست و عقل هر كس بقدر مقام اوست چنانكه قوت هر قطعه از نور چراغ بقدر رتبه اوست حال اگر جماد مطيع شد آنقدر نزديك شود كه در او ممكن است و اگر عاصي شد آن قدر دور شود كه از براي او ممكن بود و همچنين گياه اگر مطيع شود آن قدر نزديك شود كه در آن ممكن است و البته از جماد نيكو نزديكتر رود و اگر بد شد آن قدر دور شود كه در آن ممكن است و البته از جماد خبيث دورتر رود و همچنين نزديك شدن حيوان طيب البته از گياه طيب بيشتر است و دور شدن حيوان خبيث البته از گياه خبيث بيشتر است و همچنين جن نزديكي و دوري آن از حيوان بيشتر باشد و ديگر انسان نزديكي و دوري آن از جن بيشتر است چنانكه دانستي پس هر كسي حشرش بخانه جزاي اوست و دانستي كه خانه جزاي هر طبقه در جائي است آيا نميبيني كه جن مطيع را در بهشت انسان نبرند و آنها را در جنتي فروتر از جنت انسان برند و همچنين جهنم آنها بالاتر است از جهنم انسان و مثل اين حكايت آنكه هر گاه شخص نادان كوهي اطاعت سلطان كند مقرب شود لكن مقرب كوهيان نه مثل وزير و اگر عصيان كند بد كوهيان شود و او را عقوبت چندان نكنند اما اگر وزير اطاعت كند بنهايت قرب رسد و اگر عصيان كند مستحق عقوبت شديد گردد چرا كه كوهي را عذري است از ناداني و وزير را چنين عذر نباشد پس بعصيان كوهي چندان هتك حرمت سلطان نشود و بعصيان وزير هتك حرمت سلطان شود البته بفهم كه چه گفتم و چه خواهم گفت پس جمادات را خانه جزا همين عالم باشد لكن بعد از آنكه از رتبه خود حركت كردند پس در اول [ص 240] وجود خود عمل ميكنند و قدري كه از آن زمان و مكان گذشت بجزاي خود برسند چرا كه همه موجودات در حركت ميباشند يا بالا ميروند يا پائين پس ثواب جمادهاي طيب در همين عالم باشد و عقوبت جمادهاي خبيث در همين عالم و رتبه آنها بيش از اين نيست و از اينجا نميگذرند البته آيا نميبيني كه روايت شده است كه آب زمزم افتخار كرد بر آب فرات خداوند آنرا عقاب كرد و بر آن چشمهٔ از صبر مسلط كرد و همچنين روايت شده است كه اگر كوهي بر كوهي طغيان كند خدا او را خراب كند و همچنين زمينهاي خبيث كافر را خدا غضب كرده و آنها را شورهزار كرده و سوزانده و آبهاي خبيث را بدبو و تلخ و گرم كرده و از اين است كه فرمودهاند كه چشمه آب گرم از بوي جهنم بآن رسيده است و شفا جستن از آنرا نهي فرمودند پس حشر جمادات در همين عالم است و لكن بعد از آنكه از موضع عمل خود حركت كردند چنانكه يافتي و همچنين گياهها را نيز حشر در همين عالم باشد و قوت ايشان آن قدر نباشد كه بدار آخرت صاحبان روح بروند و قرب و بعد آنها بيش از همين عالم نباشد و از اين جهت خداوند گياههاي كافر را عذاب فرموده باينكه ميسوزند در اين دنيا و تلخ ميشوند و كرم ميزنند و خورد ميشوند و بريده ميشوند در اين عالم و جميع اينها عذابهائي است كه خدا بر آن گياهها وارد ميآورد بعصيان ايشان و اگر عصيان نميكردند باين بلاها گرفتار نميشدند البته و هميشه در نشو و نما و سرسبز و خرم بودند بفهم چه ميگويم و قدر اين كلمات را بدان آيا نميبيني كه جمادات و گياهها را روح فلكي نباشد و از آسمان روحي در تن ايشان نيست و نهايت وجود ايشان از همين چهار عنصر باشد پس ترقي و تنزل ايشان در همين عناصر باشد و هرگز [ص 241] بآسمان بالا نروند و روح حيوانها از غيب آسمان است پس تا آنجا برود و جمادات و نباتات عنصريند و تا زير فلك قمر پيشتر نروند پس حشر و معادشان در عالم عناصر باشد و اما صاحبان روح آسماني چون مبدء ايشان از آسمان است تا بغيب آسمان بروند و آسمان شبيهتر بدار آخرت است يعني از بس لطيف و شريف است نور آخرت در آنها بيشتر جلوه دارد و در عناصر بجهت كثافت نور آخرت جلوهگر نشده و از اين جهت دار عناصر فاني و بسيار تغيير است و دايم زير و رو ميشود و اما آسمانها دائمي هستند به نسبت بعناصر و از اين جهت تغيير و خرابي در آنها راه ندارد مگر در عالم برزخ كه آسمان هم از اين عرضها في الجمله پاك ميشوند پس چون حيوان اصلش از غيب آسمان است جزاي آن هم در غيب آسمان بايد باشد و عذابهاي عنصري و رحمتهاي عنصري جزاي روح آنها نشود و لكن چون آنها را طبع نباتي هم هست و جمادي هم هست عذابها و رحمتهاي جمادي بجماديت آنها و عذابها و رحمتهاي نباتي به نباتيت آنها ميرسد پس عذاب و رحمت عنصري هم بايشان ميرسد باين سبب و لكن عملهاي روحاني ايشان جزايش در عناصر نخواهد رسيد اگر چه جميع عناصر رحمت يا عذاب شود بر ايشان و از اين جهت حيوانات حشرشان در غيب افلاك است و روح ايشان يا روح طيب است و رحمت بايشان ميرسد يا روح خبيث است و عذاب بايشان ميرسد و اين است آن حشر كه خدا ميفرمايد و اذا الوحوش حشرت و لكن حشر حيوانات در اسفل مقامي از مقامهاي محشر باشد پس آنها محشور شوند تا مظلوم آنها از ظالم آنها تقاص كند پس همه بميرند و خاك شوند و اسفل مقام محشر جن مقام آنهاست چنانكه عرض كردم پيش از اين و حشر آنها در همانجاست [ص 242] و معاد آنها بسوي همانجا پس ايشان را چنانكه روايت شده است در زمين قيامت محشور كنند و تظلم از بنيآدم كنند پس خداوند رياضي براي آنها آشكار كند و آنها با نهايت گرسنگي رو بآن كنند ملئكه ايشان را منع كنند و گويند تا از بنيآدم راضي نشويد نگذاريم كه از اين رياض بخوريد پس راضي شوند آن وقت ايشان را بگذارند تا آنقدر كه خدا خواهد بخورند آنوقت ايشان و آن رياض همه خاك شوند تمام شد معني حديث پس ايشان بهم ممزوج شوند و تميزي ميانشان نماند چرا كه آنها نفس قدسي نداشتند و قابل بقا و دوام نبودند پس آنها بمانند و اهل محشر بالا روند و آنها بهم مخلوط شوند و سرّ اين مسئله را حضرت امير عليه السلام در حديث نفسها بيان فرموده است و تفصيل آن در اينجا اشكالي دارد و چندان ضرورتي ندارد و علما آنرا شنيدهاند و دانستهاند پس عود آنها تا غيب افلاك است كه زمين محشر باشد و در آنجا حساب آنها بشود و تقاص كنند بعد خاك شوند و ممزوج بيكديگر شوند و از يكديگر تميزشان تمام شود و ديگر از هم جدا نباشند و اما آنچه وارد شده است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله شتر بستهٔ را ديدند كه جهاز بر آن بود فرمودند كجاست صاحب اين شتر باو بگوئيد كه مستعد شود فردا از براي خصومت پس سبب آن است كه انسان هم رتبه حيواني دارد و در آن مرتبه حيوانات با او مخاصمه كنند در محشر حيواني و اما آنچه وارد شده كه فرمودند كه قرباني خوب تحصيل كنيد كه آنها حيوان سواري شما هستند بر صراط مقصود اول مرتبه صراط است كه بر غيب افلاك كشيده شده است نه آخر عقبات آن كه در اعلي عرصه آخرت است و منتهاي آن بسوي خداست چرا كه حيوانات تا آنجا نروند و اگر تا هر جا كه انسان ميرود حيوان [ص 243] سواري آن ميرفت مساوي بود با درجه آن نميبيني كه كسي كه سوار ميشود و بزيارت سلطان ميرود تا جلوخان او سواره ميرود بعد حيوان خود را آنجا ميدارد و خود پياده ميرود حال گوسفند قرباني حيوان سواري شود تا غيب افلاك بعد آنرا در آنجا ميبندد و پياده ميرود و بعد باطن آن قرباني كه تعلق اوست بمال دنيا و آن تعلق را در راه خدا ذبح كرده و فاني نمود مركب او شود در عرصه قيامت و با آن بر صراط برود و السلام ، و اما آنكه مروي است كه صالح بر ناقه خود سوار شود و حضرت پيغمبر بر براق و فاطمه عليها السلام بر ناقه غضبا و حضرت امير عليه السلام بر ناقهٔ از ناقهاي بهشت پس مقصود همان است كه شنيدي در ناقه صالح و ناقه غضبا و اما ناقهاي آخرتي و براق دخلي باين حيوانات ندارند و ممكن است كه مراد از ناقه صالح و غضبا صفت آنها باشد و ناقهاي اخروي باشند بر صفت اين ناقِها كه در دنيا بودند و اين هم بعيد نيست مجملاً بعد از آنكه بعقل و نقل فهميديم كه معاد هر كسي بمبدء اوست و خدا فرموده كما بدأكم تعودون و دانستيم بنص حضرت امير عليه السلام كه ارواح حيوانات از افلاك است و آنها چون عود كنند بهم ممزوج شوند ميدانيم كه محشر آنها از غيب آسمانها برتر نباشد پس محشر آن دو طايفه كه جماد و نبات باشد در مراتب همين عالم است و محشر حيوان تا غيب آسمانها كه حس مشترك باشد بلغت ملاها و اول مرتبه محشر جماد است و نبات از آن بالاتر است و حيوان از آن بالاتر و اما محشر جن بالاي محشر حيوان است و در زير محشر انسان است و با ايشان در يك رتبه نهايستند و ايشان را نفس آخرتي باشد و از هم جدا باشند و چون عود كنند بهم ممزوج نشوند مثل جماد و نبات و حيوان و هر يك بجزاي [ص 244] خود برسند و آيات قرآن باين گواهي دهد پس نفس ايشان از بالاي اين اعراض آسماني و زميني است و اخرويت دارند و معني اينكه ميگوئيم اخرويت دارند يعني ايشان را نفسي است ناطقه سخنگو و ادراككننده چيزها و علمها و معنيها كه بالاتر است از اين آسمانها و آن نفسها را آنقدر قوت و توانائي است كه خود را ميتوانند نگاه داشت و حفظ صورت خود نمايند و بصورت هر عملي و اعتقادي كه دارند درآيند پس از اين جهت مخلوط و ممزوج بغير نشوند و تميز از ميان ايشان نرود و صورت خود را براي خود نگاه دارند و چون مطلب لطيف است احتياج باندك تفصيلي و مثالي دارد تا عوامفهم شود بدانكه سابقاً عرض كردم كه نور چراغ هر چه نزديكتر بچراغ شود قويتر باشد و هر چه دورتر از چراغ باشد ضعيفتر گردد پس خلق هر چه نزديكتر بمبدء خود باشند قويتر و مختارتر باشند و هر چه از مبدء خود دورتر باشند ضعيفتر و مضطرتر باشند و اين مطلب بسي واضح است انشاء الله تعالي و همچنين هر چه مخلوق نزديكتر بخالق باشند دوام و بقاي آنها بيشتر باشد و هر چه دورتر از خالق باشند تغير و زوال آنها بيشتر باشد و همچنين هر چه نزديكتر باشند غيري در آنها دورتر اثر كند و هر چه دورتر باشند غيري در آنها زودتر اثر كند و از اين جهت آنها دورتر متغير و فاني گردند و اينها زودتر چنانكه ميبيني كه آسمان از وقتي كه ساخته شده است تا حال فاسد نشده است و تا دميدن صور فاسد نشود و اما عناصر ساعت بساعت متغير شوند و صالح و فاسد گردند و سبب آن است كه نور توحيد در نزديكها بيشتر جلوهگر است پس خود را ميتوانند نگاه دارند و غيري در آنها اثر نميكند و تركيب آنها را از هم نميپاشد و در دورها نور توحيد كمتر جلوه دارد يا خفي [ص 245] است پس خود را نميتوانند نگاه دارند و غيري در آنها اثر ميكند و تركيب آنها را از هم ميپاشد ، پس چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم كه جماد چون در نهايت دوري از خداست و نور يگانگي خدا در آن خفي است خود را نميتواند نگاه داشت و غيري تركيب او را از هم ميپاشد پس آب آنرا حل ميكند و خاك آنرا عقد ميكند و هوا آنرا متفرق ميكند و آتش آنرا ميسوزاند و افلاك در آن تصرفها ميكند پس تركيب جمادات از هم ميپاشد و هر يك از عناصر آنرا بشكل خود ميكنند كه آنرا استحاله ميگويند مثل آنكه اگر جمادي در نمكزار افتد بعد از چندي نمك شود و همچنين آب آنرا بشكل خود كند و خاك آنرا بشكل خود كند و هوا و آتش آنرا بشكل خود كنند پس تركيب جماد بزودي از هم بپاشد و در اصلهاي خود كه عناصر است متفرق شود و خاكش بخاك رود و با خاكها مخلوط شود و آبش بآب رود و با آبها مخلوط شود و هوايش بهوا رود و با هوا مخلوط شود و آتش آن بآتش رود و با آتش مخلوط شود پس جماد بجهت ضعف بنيه حفظ صورت خود نكند و تركيب خود را نتواند نگاه داشت چنانكه علانيه ميبيني و همچنين ميبيني كه نبات هم چگونه ميپوسد و تركيبش از هم ميپاشد و باصلهاي خود برميگردد و ممزوج بآنها ميشود و جمادي نبات بعناصر برميگردد و طبع آن بطبع عناصر برميگردد و همچنين حيوان بجهت ضعف بنيه و كم بودن نور توحيد در آنها جمادي آنها متفرق شود و باصل خويش كه عناصر است برميگردد و نباتي آنها متفرق ميشود و بطبع عناصر بازگردد و حيواني آنها متفرق ميشود و بافلاك برميگردد و مخلوط با شعله كواكب ميشود و شاهد بر اين مطلب حديث حضرت امير [ص 246] است عليه السلام كه در احوال نفسها فرمود و عقل سليم هم شهادت ميدهد و اما جن آنها را نفسي است بالاتر از اين عالم و نور توحيد در آنها جلوهگر گشته است و بآن واسطه تركيب نفس ايشان شديدتر است و چيزي تركيب نفس آنها را از هم نپاشد مگر بنفخ صور و حفظ صورت خود را ميتوانند كرد پس هر صورت كه بواسطه عمل و اعتقاد خود گيرند آن صورت براي ايشان بماند و همان دوام صورت و تركيب ايشان معني اخرويت ايشان است پس از اين جهت گفتيم كه نفس ايشان اخرويت دارد و لكن ايشان را جمادي و نباتي و حيواني هم هست و اين مراتب ايشان مثل ساير جمادات و نباتات و حيوانات حافظ صورت خود نيستند و از هم بپاشند و با اصلهاي خود ممزوج شوند چنانكه گفتيم و جنيت ايشان آخرتي است و بماند و لكن چون در جنيت ايشان هم بعضي عرضها و آلودگيها هست خداوند تركيب آنها را بواسطه دميدن صور از هم بپاشاند تا عرضهاي ايشان تمام شود و اجزاي وجود ايشان خالص شود پس چون خالص شوند دومرتبه مركب شوند و بعد از آن تركيب خالد شوند و ديگر از براي ايشان فنا و زوال نباشد و يا در بهشت و يا در جهنم مخلد بمانند و هميشه در راحت يا در عذاب باشند چنانكه بعد كيفيت راحت و عذاب بيايد انشاء الله تعالي ، و اما انسان از جن نزديكتر است بخداوند عالم و سرّ يگانگي خدا در آنها بيشتر جلوهگر شده است پس تركيب آنها شديدتر باشد و حفظ صورت خود را بيشتر و بهتر كنند و چيزي تغيير صورت آنها را ندهد و آنها را استحاله ننمايد البته پس چون عود كنند ممزوج با اصل [ص 247] خود نشوند و هر يك جدا جدا بمانند و چون در وجود ايشان بعضي عرضها هست بواسطه دميدن صور تركيب ايشان از هم ميپاشد و چهارصد سال بمانند تا عرضهاشان پاك شود و آنوقت چون اجزايشان بهم جمع شود چنان تركيبي شود كه ديگر فنا و زوال قبول نكند و مخلد شوند يا در بهشت يا در جهنم و راحت و عذاب ايشان ابدي شود و همچنين انبيا و اوصيا و معصومين ما عليهم السلام هم بجهت غلبه اسرار توحيد بر ايشان تركيب ايشان شديد است و غيري در آنها تأثير نكند ابداً بلكه در وجود ايشان غريبي هم نيست پس بواسطه دميدن صور هم از هم نپاشند و محتاج بتركيب دويم هم نباشند و همان تركيب اول ايشان كفايت ميكند و اين است كه خدا ميفرمايد كل شئ هالك الا وجهه يعني همه چيز بواسطه دميدن صور هلاك شود مگر رخساره خداوند عالم كه از براي او فنا و زوال نباشد و از هم نپاشند بلكه دور نيست كه اكابر شيعه هم كه نقباي كلي باشند جسد آنها هم در نفخ صور از هم نپاشد و تركيب ايشان از هم نپاشد و فاسد نشود چرا كه حضرت صادق عليه السلام در تفسير اين آيه فرمودند كه هر كس عمل كند بآنچه امر كرده است بآن محمد و ائمه بعد از آن صلوات الله عليهم آن كس است رخساره خدا كه هلاك نميشود پس خواندند اين آيه را من يطع الرسول فقد اطاع الله يعني هر كس اطاعت كند رسول را خدا را اطاعت كرده است و مناسبت اين آيه آنست كه اطاعت خداوند بنده را صفت خدا كند و خدا ازلي و ثابت است پس او هم ازلي و ثابت شود چنانكه در حديث قدسي است كه خدا فرمود اي پسر آدم من خدائي هستم كه بچيز ميگويم بشو پس ميشود تو هم اطاعت كن مرا در آنچه بتو فرمودهام ترا مانند خود كنم كه بچيز بگوئي بشو [ص 248] پس بشود پس هر كس اطاعت خدا كند مثال و صفت خدا شود و خدا ازلي و ثابت است پس اطاعت حقيقي خدا سبب آن شود كه سرّ توحيد در شخص حقيقةً آشكار شود و بدين واسطه تركيب وجود او ازلي شود پس فرمود كه اطاعت رسول اطاعت حقيقي خداست چون رسول مثال خداست و امر نكرده است بچيزي كه جز رضاي خدا باشد و باعث قرب خدا شود پس هر آنكس كه اطاعت رسول كند اطاعت خدا را كرده است پس بر صفت رضا و محبت خدا شود و باين واسطه مثال و صفت خدا شود چرا كه خدا جز مثال و صفت خود چيزي ديگر را دوست ندارد آه آه نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي ،
من گنگ خوابديده و عالم تمام كر من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش
با وجودي كه خداوند زباني بمن عطا كرده است و منتي بمن گذارده است بواسطه سحر بيان كه بكمتر كسي مرحمت فرموده است و اگر كسي بخواهد يك مطلب از اين مطلبها را بيان كند بترتيب حكمت و اشارات و لطايف و با وجود اين عاميانه هم باشد آنوقت ميفهمد كه من چه قدر زحمت كشيدهام و خداوند بر دست من چه چيز جاري فرموده است و الحمد لله زحمتي كه كشيدهام به نسبت بساير بيانهاي خودم است نه ساير مردم چرا كه بسا باشد كه روزي هزار بيت مينويسم با وجود درس و نمازها و اكل و شرب و خواب و معاشرات الحمد لله رب العالمين حمداً ينبغي لكرم وجهه و عز جلاله باري از آنچه بيان شد معلوم شد كه اخرويت از براي جمادها و نباتها و حيوانها نباشد و از براي جن و انس و انبيا و اوصيا باشد و شايد از اين بيانها فهميده باشي كه از اين جهت است كه مستضعف [ص 249] بعد از مردن از براي او سؤالي و جوابي و برزخي نباشد چرا كه نفس اخروي در او جلوه نكرده است پس چون بميرد در قبر مانند كلوخ بماند تا آنكه قيامت بزرگ برپا شود آنوقت ايشان را مجدداً تركيب كنند چون ايشان را تركيبي بود كه لايق روح انساني بود و اين استعداد در ايشان بود پس از وقت مردن در خاك هستند و غريبهاي ايشان و عرضهاشان كه مانع از ظهور روح انساني در ايشان بود تمام شود و آن قدر قليلي اجزاي صالحه كه در طينت ايشان بود بهم تركيب شود و نفس انساني بايشان تعلق گيرد پس آنوقت مكلف شوند و تكليف بشكل آخرتي باشد پس بصورت آتش روشني در قيامت آشكار شود و ايشان را تكليف كنند كه بآن آتش داخل شوند هر كس بآن آتش داخل شد مؤمن باشد و هر كس نشد كافر آنوقت مؤمنشان بجنت رود نه جنت مؤمنان دنيائي كه محض بودند و كافرشان بجهنم رود نه جهنم كافران دنيائي محض چرا كه بنيهاي ايشان بسي ضعيف و سر توحيد در ايشان ضعيف است بفهم اين اسرار را كه در هيچ كتاب باين طور بيان نخواهي ديد و از كسي نخواهي شنيد مگر از حكماي رباني بالغ انشاء الله تعالي پس ادني مرتبه محشر محشر جماد است در عود و اعلي مرتبه آن مرتبه انبيا و السلام علي من اتبع الهدي .
فصل - در احوال منبر وسيله و مقام محمود است و اين مقام بسي عظيم است و متحمل آن و معرفت آن نميشود مگر مؤمن محض و اميدوارم از خداوند كه شرح آن را بطور عاميانه آساني بنمايم و اول چند حديث از جهت شرافت ذكر كنيم و بعد از هر يك اشاره باسرار آنها كنيم در بحارالانوار از تفسير علي بن ابرهيم روايت كرده است از عبدالله بن سنان از [ص 250] حضرت صادق عليه السلام كه فرمودند كه رسول الله صلي الله عليه و آله ميفرمودند كه هر گاه از خدا چيزي بخواهيد پس بخواهيد وسيله را از براي من پس پرسيدند از آن حضرت از حال وسيله پس فرمود آن درجه من است در بهشت و آن هزار پله است ميان پلهٔ تا پلهٔ يك ماه دويدن اسب تندرو است و پلهٔ از آن جوهر است و پلهٔ زبرجد و پلهٔ مرواريد و پلهٔ طلا و پلهٔ نقره پس آن منبر را روز قيامت بياورند تا آنكه نصب كنند با درجه پيغمبران و درجه من مابين درجه آنها مثل ماه است مابين ستارگان پس نماند آن روز پيغمبري و شهيدي و صديقي مگر آنكه بگويد خوشا بحال كسي كه اين درجه اوست پس منادي ندا كند و صداي آنرا جميع پيغمبران و صديقان و شهدا و مؤمنان بشنوند كه اين درجه محمد است صلي الله عليه و آله پس فرمود رسول الله صلي الله عليه و آله كه من ميآيم آن روز و لباسي از نور در بر دارم بر سر من است تاج ملك و پادشاهي و اكليل كرامت و علي بن ابيطالب پيش روي من است و در دست اوست لواي من و آن لواء حمد است نوشته بر آن لا اله الا الله المفلحون هم الفائزون بالله پس چون به پيغمبران بگذريم گويند اين دو دو ملكند كه نميشناسيم آنها را و نديدهايم ايشان را و چون بملئكه بگذريم گويند اين دو پيغمبرند تا بر منبر بالا روم و علي از پي من باشد پس چون به بالاي منبر رسم و علي از من پائينتر باشد و لواي من در دست او باشد پس نماند آن روز پيغمبري و مؤمني مگر آنكه سرهاي خود را بلند كنند بسوي من و ميگويند خوشا بحال اين دو بنده چه قدر گرامي ميباشند نزد خدا پس منادي ندا كند كه پيغمبران و همه خلايق بشنوند كه اين حبيب من محمد است و اين ولي من علي بن ابيطالب خوشا بحال كسي كه دوست دارد او را [ص 251] و واي بر كسي كه دشمن دارد او را و دروغ بر او بسته باشد پس فرمود رسول الله صلي الله عليه و آله كه اي علي باقي نماند آن روز در صحراي قيامت دوستي از تو مگر آنكه راحت يابد باين سخن و رخساره او سفيد شود و دل او خوشحال شود و باقي نماند كسي كه تو را دشمن داشته باشد يا جنگ با تو كرده باشد يا حق تو را انكار كرده باشد مگر آنكه روي او سياه شود و قدمهاي او بلرزد پس در اين حالم كه ناگاه دو ملك ميآيند بسوي من يكي از آن دو رضوان است خازن بهشت و ديگري مالك است خازن جهنم پس رضوان نزديك ميآيد و سلام ميكند بر من من رد ميكنم جواب او را و ميگويم اي ملك خوشبوي نيكورو كه در نزد خدا مكرمي كيستي ميگويد من رضوان خازن بهشتم امر كرده است مرا خداوند كه بياورم نزد تو كليدهاي بهشت را بگير اينها را اي محمد پس من ميگويم قبول كردم اين را از پروردگار خود از براي اوست حمد بر نعمتي كه بمن داده بده كليدها را به برادرم علي بن ابيطالب پس ميدهد بعلي و رضوان برميگردد پس مالك خازن آتش پيش ميآيد و سلام ميكند من جواب ميدهم و ميگويم اي ملك چه قدر منكر است رؤيت تو و قبيح است روي تو كيستي تو ميگويد من مالكم خازن آتش پروردگار من مرا امر كرده است كه كليدهاي آتش را نزد تو بياورم ميگويم قبول كردم اين را از پروردگار خود از براي اوست حمد بر نعمتي كه بمن داده و فضيلتي كه بمن داده بده به برادرم علي پس ميدهد باو پس برميگردد مالك پس علي ميآيد با كليدهاي بهشت و دوزخ تا آنكه بر آخر جهنم مينشيند و ميگيرد مهار جهنم را و فرياد آتش بلند است و حرارت او شديد است و شرر آن بسيار پس جهنم ندا ميكند اي علي از من بگذر كه نور تو زبانه مرا خاموش كرد [ص 252] پس علي ميفرمايد بجهنم كه اين كس را بگذار كه دوست من است و اين كس را بگير كه دشمن من است پس آن روز جهنم مطيعتر است از براي علي از غلام يكي از شما براي صاحب خود ميخواهد او را براست ميبرد و ميخواهد او را بچپ ميبرد و جهنم آن روز براي علي مطيعتر است از جميع خلايق بجهت آنكه علي قسمتكننده بهشت و جهنم است تمام شد حديث شريف بدانكه مراد از درجه و منبر رتبه صاحب آن است كه در روز قيامت بصورت و صفت منبر جواهر ظاهر ميشود و صورت منبر مخصوص دعوتكنندگان بسوي خداست زيرا كه منبر مقام دعوتكننده و صاحب امر و نهي است و از اين جهت بلندي بر سايرين دارد بخلاف محراب كه آن مقام خضوع و خشوع است پس بايد پست يا مساوي با مأمومين باشد و محراب محل سير از خلق بسوي حق است و چون اين سير نخواهد شد مگر بخضوع و فروتني و پستي ظاهري از اين جهت بايد جاي امام مساوي مأموم باشد يا پستتر نشنيدهٔ كه نماز معراج مؤمن است و در حال سجده شكر بنهايت قرب ميرسد و سير در قرب حق ميكند و چون از اين دو سفر در محراب فارغ شد مأمور ميشود بسير از خدا بسوي خلق پس بايد از بالا به پستي آيد و از بالاي هر چيزي باو نگران باشند پس منبر كه باطن سجده است مهيا شد براي او و در محراب پشت بخلق و رو بخالق و قبله است اما در منبر پشت بقبله بايد باشد و رو بخلق و آن وقت لسان الله ناطق شود و امر و نهي كند و مردم همه بايد رو بقبله و رو باو باشند زيرا كه او از جانب خدا ميآيد پس پشت بخدا و رو بخلق است و مردم بايد رو بخدا باشند و رو باو كنند كه از طرف حق ميآيد پس او قبله مردم شود و مردم خدا را بايد در او بهبينند و از او بشنوند و خدا را باين عبادت كنند كه فرمودند هر كس گوش [ص 253] بسخنگوئي ميدهد او را عبادت كرده است اگر سخنگو از جانب خدا سخن ميگويد عبادت خدا را كرده است و اگر از جانب شيطان سخن ميگويد عبادت شيطان را كرده است مجملاً پس بلندي منبر بقدر بلندي رتبه شخص باشد و بقدر بلندي آن مقام باشد كه از آنجا برگشته است پس چون حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در وقت سير بسوي خداوند آن قدر سير كرده است و نزديك بخداوند شده است كه جميع ماسوي در زير مقام او افتادهاند و همه آنجا معدوم بودند چنانكه در معراج شنيدي و بلندتر از وهم جميع خلق و اولياء و انبياء بود پس بازگشت او از آن مقام بلند خواهد بود پس بلندي آن درجه از جميع درجات اوليا و انبيا بيشتر است و از اين جا معلوم شد كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در اعلي درجات آن منبر ميباشد و حضرت امير عليه السلام يك درجه پستتر است چرا كه مقام نفس پيغمبر را دارد و اما لواي حمد لوائي است مخصوص حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله چرا كه اوست ولينعمت جميع كاينات و حمد از براي كسي است كه نعمتدهنده باشد و جميع نعمتي كه بتمام خلق ميرسد از آن بزرگوار است پس حمد جميع كاينات مخصوص ذات مقدس پيغمبر است صلي الله عليه و آله پس از اين جهت مقام محمود مخصوص ذات مقدس آن بزرگوار است چرا كه محمود بزبان عربي يعني ستايشكردهشده و حمد بمعني ستايش است پس لواي حمد يعني عَلَم ستايش و آن عَلَمي است كه از براي آن سه گيسو است از نور يك گيسوي آن در مشرق است و يك گيسوي آن در مغرب است و يك گيسوي آن در وسط دنيا سه سطر بر آن نوشته است اول بسم الله الرحمن الرحيم دويم الحمد لله رب العالمين سيوم لا اله الا الله محمد رسول الله و بر آن [ص 254] نوشته است آلمحمد خير البرية درازي هر سطري بقدر سير هزار سال است و پهناي هر سطري بقدر سير هزار سال و درازي آن عَلَم بقدر سير هزار سال است و سنان آن از ياقوت سرخ است و ني آن نقره سفيد است و ته آن زبرجد سبز است و جميع خلايق در سايه آن عَلَم ميباشند و از براي آن هفتاد شقه است كه هر شقه آن گشادتر است از آفتاب و ماه و در روايتي آن را دو شقه است يكي از سندس و يكي از استبرق اما وجه دو شقه بجهت آن است كه يك شقه آن كه شقه سندس است متعلق عالم غيب است و شقه استبرق آن متعلق عالم شهاده است و اما وجه سه گيسو آنست كه يك گيسوي آن در عالم جبروت است و يكي در عالم ملكوت است و يكي در عالم ملك و اما هفتاد شقه سببش آن است كه ملك را هفت مرتبه است عقل و روح و نفس و طبع و ماده و مثال و جسم و از براي هر يك نه آسمان و يك زمين است پس هفتاد آسمان و زمين باشد و هر شقه در يكي از آنهاست پس لواي حمد جميع عالمها را فرا گرفته زيرا كه همه عالمها ريزهخور خوان احسان آن بزرگوار ميباشند و ستايش همه از براي آن بزرگوار است پس هر كس معرفت آن بزرگوار را تحصيل كرد شكر نعمت كرده است و الا كفران نموده است البته پس مستحق ستايش جميع ملك آن بزرگوار است و از اين جهت آن بزرگوار را محمد ناميدند يعني ستايشكردهشده پس از اين جهت است كه خداوند فرموده الحمد لله رب العالمين يعني حمد مخصوص خداوند پرورشدهنده عالمهاست و خداوند پرورشدهنده عالمهاست بواسطه پيغمبر خود پس از اين بيانهاي نغز واضح شد كه اصل لواي حمد مال پيغمبر است و لكن حامل آن حضرت امير است صلوات الله عليه و آله بجهت آنكه آن حضرت دست پيغمبر است و ولي [ص 255] اوست و هر نعمتي كه آن بزرگوار بمردم ميدهد با آن حضرت ميدهد چرا كه دست اوست و ولي كسي است كه حق هر كسي را او ميرساند و رزق هر كسي را او وسيله است پس لواي حمد بر دست ولي است و جميع مردم در زير لواي اويند از اين است كه حضرت امير فرمودند لميحمد حامد الا ربه و لميلم لائم الا نفسه يعني هيچ كس حمد نكند مگر پرورشدهنده خود را و هيچ كس ملامت نكند مگر نفس خود را و پرورشدهنده خلق امام خلق است چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه رب الارض امام الارض يعني پرورشدهنده زمين امام زمين است بهر حال منعم حقيقي حضرت پيغمبر است و بر دست ولي بر خلق جاري ميكند پس از ولي بروز ميكند و بسوي ولي برميگردد چنانكه در زيارت جامعه ميخواني و اولياء النعم يعني شما ائمه من اولياي نعمت هستيد بر تمام عالم پس چون ايشان اولياي نعمت ميباشند حمد و شكر راجع بايشان ميباشد و از اين است كه هر كس خدا باو نعمتي كرامت فرمايد و آلمحمد را بدل خود بشناسد شكر آن نعمت را كرده است البته و اما دادن كليدهاي جنت و نار بدست حضرت امير عليه السلام بجهت آنست كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله سلطان دنيا و آخرت است و آيت و علامت و صفت خداست كه خدا خود را بآن بزرگوار بمردم شناسانيده است پس بايد آن بزرگوار ربط بهيچ كس و هيچ چيز پيدا نكند و ميان او و چيزي نسبت و قرين شدن و متصل شدن نباشد چرا كه او صفت خداست اگر او چنين باشد خدا معروف باين صفت شود كه قرين غير تواند شد و نسبت با غير پيدا خواهد كرد و ربط بغير خواهد گرفت نعوذ بالله و شك نيست كه خدا چنين نيست و ما خدا را باين طور نشناختيم مگر بعد از آنكه خود را بما بهمين طور شناسانيد [ص 256] و باين طور خود را نشناسانيده مگر بوصف خود و وصف او غير اوست و غير او خلق اوست و اول و اعظم و اشرف خلق او پيغمبر است پس او بايد چنين باشد پس او قرين غير نشود پس لواي حمد در دست حضرت امير عليه السلام و كليدهاي بهشت و جهنم هم بدست حضرت امير است عليه السلام و پيغمبر از آن منزه است بلكه چون تا اينجا آمدي قدمي پيشتر گذاري بهتر است پس گوش و هوش خود را بمن دار و در عبارتهاي عاميانه من بعبرت نظري گمار و بهبين چه ميگويم و بكنه آن برخور پس بدانكه مقام آيت و صفت بودن مقام ولي است و مقام نبي از گفت و گوي ما بيرون است و از اسم و رسم فزون ، بكنه ذاتش خرد برد پي ، اگر رسد خس بقعر دريا ، و چون او چنين است خدا را چنين شناختيم آيا نشنيدهٔ كه فرمودند بنا عرف الله و لولانا ماعرف الله يعني بما خدا شناخته شد و اگر ما نبوديم خدا شناخته نميشد پس به پيغمبر صلي الله عليه و آله دانستيم كه خدا بي نام و نشان است و سخن و خيال در او راه ندارد و گفتيم :
اي برتر از خيال و قياس و گمان و وهم وز هر چه گفتهايم و شنيديم و خواندهايم
پس مقام آيت و صفت مقام ولي است پس ولي صفت بيربطي و بينسبتي و بياقتراني و سلطنت و عزت خداست و بواسطه معرفت ولي خدا را باين صفتها ياد كرديم آيا نشنيدهٔ كه حضرت امير فرمود كه نيست از براي خدا آيهٔ بزرگتر از من و نيست از براي خدا حجتي اعظم از من و پيغمبر را از اين سخن بيرون نكرد و نگفت جز پيغمبر پس معلوم شد كه پيغمبر را آيه و صفت نيست يعني از نام و نشان و سخن و وهم بالاتر است و مقام آيه و صفت مقام ولي است و از اين جهت اعظم از [ص 257] او آيتي نيست و از اين جهت چون صورت حضرت امير عليه السلام بر فرعون ظاهر شد خدا فرمود و لقد اريناه آياتنا كلها فكذب و ابي يعني ما آيهاي خود را همگي باو نشان داديم پس تكذيب كرد و قبول نكرد و همچنين چون در شب معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله صورت حضرت امير عليه السلام را ديد خدا فرمود لقد رأي من آيات ربه الكبري يعني پيغمبر از آيهاي خدا آن بزرگتر را ديد پس معلوم شد كه صفت و آيه خدا ولي است نه پيغمبر پس سلطنت خدا و پيغمبر در ولي جلوه كرده و ميكند پس ولي سلطاني است كه با رعيت قرين نشود پس قرين شدن مخصوص شيعيان او باشد و قسيم جنت و نار و حكام قيامت شيعيانند و رفع و رجوع امور با بزرگان شيعه باشد از اين است كه فرمود حضرت صادق عليه السلام كه مائيم مطلعان بر شيعه خود و شيعيان مايند گواهان و آگاهان بر مردم و بگواهي شيعيان ما مردم جزا داده ميشوند و عقاب كرده ميشوند و اين امر عظيمي است و معلوم است كه شهادت شيعه در دار عمل بايد باشد نه در دار جزا چرا كه شاهد آنست كه در وقت واقعه شاهد باشد نه در نزد حاكم نهايت در نزد حاكم شهادت را ادا ميكنند پس شيعيان بزرگ شاهدند در دار دنيا بر اعمال خلايق هر يك در عصر خود و از اين جهت روز قيامت شهادت ميدهند اين است كه خداوند ميفرمايد قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون يعني هر كار ميخواهيد بكنيد پس زود باشد كه بهبيند عمل شما را خدا و رسول و مؤمنان و شهادت ائمه با شهادت رسول است كه با او از يك نورند و در يك مقامند و ائمهاند رسولان خدا بسوي خلق چنانكه وارد شده است زيرا كه بنص از جانب خدا منصوبند و همه محدّثند يعني خدا با ايشان نجوي [ص 258] كرده و سخن گفته چنانكه در اخبار بسيار وارد شده پس همه رسولند و مؤمنون شيعيان باشند بلاشك و در حديث ديگر از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام ظاهراً وارد شده است كه روز قيامت ولي عليه السلام اختيار جنت و نار را به بزرگان شيعه ميدهد هر كس را ميخواهند به بهشت برند و در هر درجهٔ كه ميخواهند جا دهند و هر كس را كه ميخواهند بجهنم برند و در هر دركي كه ميخواهند جا دهند پس قسيم جنت و نار بزرگان شيعه باشند بفهم چه گفتم و تعجب مكن كه سلاطين دنيا اين قدر خود را مبتذل نكنند و راضي باين امر نشوند كه خود مقصري را چوب زنند و نسق كنند بدست خود يا مطيعي را انعام دهند بدست خود بلكه امر كنند بمقربان درگاه خود كه اين اعمال را ايشان بانجام رسانند بهر طور كه بدانند آه آه زبانم را طغيان اهل نفاق بسته است اگر نه ميديدي كه از كتاب خدا و سنت رسول چه بيرون ميآوردم و بدليل عقلي همه را ثابت ميكردم پس باشد تا وقتش پس معني آنكه فرمودند كه حضرت امير عليه السلام بر مؤخر جهنم مينشيند و مهار آنرا ميگيرد مقصود استيلاي حكم آن بزرگوار است بر آن و شيعيان بهمراهي آن بزرگوارند و او بشيعيان كه عمالند ميفرمايد و ايشان حكم بدوزخ ميكنند چنانكه بملائكه ميفرمايد و آنها عمل را بانجام ميرسانند و چه فرق است ميان آنكه بملئكه بفرمايد يا بشيعيان و حال آنكه شيعه اشرفند از ملئكه و حضرت پيغمبر فرمود ملئكه خدام شيعيان مايند و حضرت صادق عليه السلام روايت فرمودند از پدران خود از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمودند كه چون خداوند جمع كند مردم را روز قيامت وعده كرده است مرا مقام محمود و خدا وفا خواهد كرد براي من آنرا چون روز قيامت شود نصب ميشود از براي من منبري كه از [ص 259] براي آن هزار درجه است پس بالا ميروم بر آن تا به بالاي آن برسم پس ميآيد نزد من جبرئيل عليه السلام با لواء حمد پس ميگذارد آن را در دست من و ميگويد اي محمد اين مقام محمود است كه خدا وعده كرده است بتو پس بعلي ميگويم بالا بيا و يك درجه از من فروتر ميباشد پس ميگذارم لواء حمد را در دست او پس ميآيد نزد من رضوان با كليدهاي بهشت پس ميگويد اي محمد اين است مقام محمودي كه خدا بتو وعده كرده است پس ميگذارد آنرا در دست من و ميگذارم آنها را در دامان علي بن ابيطالب پس ميآيد مالك خازن جهنم پس ميگويد اي محمد اين مقام محمود است كه خدا بتو وعده كرده است اين است كليدهاي آتش داخل كن دشمن خود و دشمن ذريه خود و دشمن امت خود را در آتش پس آن كليدها را ميگيرم و ميگذارم در دامن علي بن ابيطالب پس آتش و بهشت سخن من و علي را بهتر ميشنوند از عروس براي شوهر خود پس اين است كه خدا ميفرمايد القيا في جهنم كل كفّار عنيد يعني بيندازيد اي محمد و علي در جهنم هر كفرانكننده نعمت شما را و عنادورزنده با شما را تا آخر حديث پس از اين حديث شريف معلوم شد كه منبر وسيله و لواء حمد همان مقام محمود است كه ما شرح كرديم و آن مقام مسلط بودن ايشان است بر جميع خلق و مقام وسيله است كه خدا در قرآن ميفرمايد فابتغوا اليه الوسيلة يعني طلب كنيد بسوي خدا وسيله را از براي پيغمبر صلي الله عليه و آله و وسيلهٔ از براي خود بجوئيد بسوي خدا كه بآن وسيله نجات يابيد و بآن وسيله بشرف قرب خداوند برسيد و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمودند كه روزي حضرت امير پيدا شد نزد پيغمبر و قدري هيمه جمع كرده بودند و بر دوش خود داشتند پس پيغمبر صلي الله [ص 260] عليه و آله برخواستند و دست بگردن او كردند تا سفيدي زير بغلشان پيدا شد پس فرمود اي علي من از خدا خواهش كردم كه تو را در بهشت با من قرار دهد پس كرد اين كار را و خواستم كه زياده عطا كند پس زوجه تو را بتو عطا كرد و خواستم كه زياده عطا كند پس دوستان تو را بمن بخشيد و ديگر خواهش نكرده دوستان دوستان تو را بمن بخشيد پس اميرالمؤمنين عليه السلام باين خرسند شد و عرض كرد پدر و مادرم فداي تو دوستان دوستان مرا فرمود بلي اي علي چون روز قيامت شود منبري از براي من گذارده شود از ياقوت سرخ مكلل بزبرجد سبز از براي آن هفتادهزار پله است مابين پلهٔ تا پلهٔ دويدن اسب تندرو سه روز پس بر آن بالا روم پس تو خوانده شوي پس مردم همه گردن كشند بسوي تو و ميگويند چنين پيغمبري ميان پيغمبران معروف نيست منادي ندا ميكند كه اين سيد الوصيين است پس بالا ميآيي و با هم دست بگردن ميكنيم پس تو بكمر من بچسپي و من بكمر خدا و آن حق است و ذريه تو بكمر تو چسپند و شيعيان تو بكمر ذريه تو پس خدا حق را كجا ميبرد بسوي بهشت ميبرد تا آخر حديث و در اين حديث فرمودند كه منبر از ياقوت است و مكلل بزبرجد سبز و اين منافاتي با حديث سابق ندارد چرا كه جواهر آخرت هر جوهري خاصيت هر جوهر ميدهد چنانكه درختش هر ميوهٔ ميدهد و بواسطه ملاحظه جهتها تعبيرها تفاوت ميكند پس در اين حديث ملاحظه آن فرمودند كه اين منبر از جانب خداست و درجه قرب خداست و حرارت آتش محبت در آن نهايت قوت را دارد چرا كه درجه حبيب است و مزاج محبت اگر چه در اول گرم و تر است ولي در آخر گرم و خشك ميشود و از اين جهت است كه دوست را ميكاهد و ميسوزد و رنگ آتش سرخ است پس آن منبر از ياقوت سرخ [ص 261] باشد و اما آنكه زينتش از زبرجد سبز است چرا كه زينت مقام صورت است و مقام خودي است و مقام نفس و مقام نفس و صورت مقام سردي و خشكي است و رنگش في نفسه آبي است و نور عظمت خدا در آن جلوه كرده پس سبز شده است چنانكه پيشترها گذشته است ظاهراً و در درسها آن را ثابت كردهايم پس مكلل بزبرجد سبز باشد و اما در اين حديث هفتادهزار پله فرمودند و در حديث سابق هزار باز منافاتي ندارد و همان هزار هفتادهزار هم هست چرا كه چون ملاحظه آن كني كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله از اعلي عرصه قيامت تا ادناي آن جلوه فرمودهاند و مستولي بر همه هستند و تمامي مقامات كليه اشخاص در قيامت پنج است اول مقام پيغمبر و اهل بيتش سلام الله عليهم دويم مقام پيغمبران سيوم مقام شيعيان انس چهارم مقام شيعيان جن پنجم مقام ملائكه و از براي هر يك از اينها ده مقام باشد يكي مقام آيت خدا و دويم مقام اسم سيم فؤاد چهارم عقل پنجم روح ششم نفس هفتم طبع هشتم ماده نهم مثال دهم جسم و هر يك از اينها را عالمي است بخصوصه كه نه فلك دارد و زميني پس اين پانصد مقام باشد و هر يك را مادهايست و صورتي پس هزار مقام باشد پس منبر وسيله كه اعلاي آن در رتبه پيغمبر است و اسفلش در اسفل محشر هزار پله دارد و چون باز نظر كني هر يك را هفتاد مقام است چرا كه هر يك را سه مقام است يكي جهتي بسوي خدا يكي جهتي بسوي خود يكي حالت تركيبي كه مركب از آن دو جهت است و البته مزاج و كيفيت و كميت تركيب غير حالت و مزاج اجزا باشد و همچنين هر يك را چهار كيفيت كه چهار طبع باشد پس از براي هر يك هفت حالت پيدا شد و از براي هر حالت ده مرتبه است در مفعوليت [ص 262] آن كه تفصيل آن در اينجا طولي دارد و از فهم عوام هم برتر ميافتد و اين است هفتاد مرتبه كه در هر مقام يافت ميشود پس هفتادهزار مرتبه و پله دارد آن منبر و اما آنكه فرمود مابين هر پلهٔ تا پلهٔ سه روز است از آن جهت است كه مابين هر دو پله جهتي به بالا دارد و جهتي باسفل دارد و جهتي هم در خود دارد پس مابين هر دو پله را نيز سه مرتبه باشد و از هر مرتبه تعبير بروزي آوردهاند و اما در حديث اول كه تعبير آوردهاند به ماهي يعني از هر پلهٔ تا پله بالا دويدن اسب تندرو يك ماه است پس ملاحظه آن كردهاند كه هر يك از اين سه جهت را نيز ده مرتبه باشد كه جمله سي مرتبه شود و از سي مرتبه تعبير به ماهي آوردهاند كه سي روز باشد بفهم چه ميگويم و اگر نميفهمي تسليم كن و انكار مكن كه آنچه را كه در عالم هست تو خورده خورده ياد گرفتهٔ و چه بسيار مسئلهٔ كه سال پيش نميدانستهٔ و سال بعد ياد گرفتهٔ و دانستهٔ كه حق است و در سال قبل انكار آنرا داشتي و انكارت بيجا بوده و حالا ميفهمي پس همچنين اين مطلب را هم انكار مكن شايد بعد از اين بفهمي كه راست گفتهام ان شاء الله باري و از حضرت رسول صلي الله عليه و آله مروي است كه فرمودند ميآورد جبرئيل براي من در روز قيامت لواي حمد را و آن هفتاد شقه است هر شقهٔ از آن گشادتر از آفتاب و ماه است و من بر كرسيي هستم از كرسيهاي رضوان بالاي منبري از منبرهاي قدس پس آن علَم را ميگيرم و ميدهم بعلي بن ابيطالب پس عمر برجست و عرض كرد يا رسول الله چگونه علي طاقت برداشتن چنين علمي را دارد و گفتي هفتاد شقه دارد و هر شقه آن گشادتر است از آفتاب و ماه پس پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه چون روز قيامت شود خداوند ميدهد بعلي از قوت مثل قوت [ص 263] جبرئيل و از نور مثل نور آدم و از حلم مثل حلم رضوان و از جمال مثل جمال يوسف و از صوت صوتي كه نزديك بصوت داود است و اگر نبود اينكه داود خطيب اهل جنت است هرآينه بعلي هم مثل صوت آن ميدادند و علي اول كسي است كه ميآشامد از سلسبيل و زنجبيل و پائي برنميدارد از صراط مگر آنكه پاي ديگر را ثابت ميكند در آنجا و از براي علي و شيعه او از خدا مكاني است كه غبطه آن مكان را ميخورند اولون و آخرون تمام شد حديث شريف و اگر بخواهيم جميع جزئيات هر حديثي را شرح كنيم كلام بسيار بطول ميانجامد و اين حديث را هم حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بقدر فهم مستمعان فرمودند و الا امر اعظم و اعظم از اين است آيا نميداني كه جبرئيل خادم آن بزرگوار است و چگونه ميشود كه قوت خادم براي مولي كمالي باشد و همچنين حضرت آدم بجهت توقف در امر ولايت از اولوا العزم نشد پس چگونه ميشود كه نور او براي ولي كمالي باشد و همچنين باقي پس كلام بقدر فهم مستمعان صادر شده و بجهت رفع عجب عمر و الا امر اعظم از اين است پس نبودن صوت او مثل صوت داود هم مداراست با شنوندگان و همين چند حديث هم كفايت ميكند در اين فصل .