فصل - در كيفيت نفخ صور و زنده شدن مردگان است و اين مسئله هم بسيار مشكل است و لكن از خداوند اميدوارم كه زبان آساني كرامت فرمايد تا عوامانه ذكر كنم و عوامانه هر مسئله بقدر خود اوست پس اگر اندكي [ص 195] اشكال بيني از جهت بزرگي مطلب است و در اين فصل چند مسئله بايد واضح شود يكي حقيقت امر اسرافيل و يكي حقيقت امر صور و يكي كيفيت دميدن و زنده شدن مردم است ، پس اولاً بيان ميكنم معرفت اسرافيل را عليه السلام بدانكه خداوند عالم عرش خود را كه عبارت از ملك او باشد بر چهار ركن قرار داده است و جميع ملك او چهار ركن دارد و هيچ ذرهٔ در ملك او نيست مگر آنكه اين چهار ركن را دارد و آن چهار ركن ركن خلق و رزق و حيوة و موت است كه هر ذرهٔ اين چهار امر را لازم دارد و اين اركان همان اركان است كه در احاديث وارد شده است كه از براي عرش چهار نور است نور قرمز و نور زرد و نور سبز و نور سفيد و مراد از نور قرمز نور خلق است و از نور زرد نور حيوة است و از نور سبز نور مرگ است و از نور سفيد نور رزق است اما نور قرمز مراد طبعي است كه در عالم است و خداوند طبع را اول آفريده و اول نوري است كه از فعل خدا در عالم شهاده ظاهر گشته است و مزاج او گرم و خشك است و طبع آتش دارد و آتش قرمز است و آن طبع اصل خلق است و بهمان خلق پيدا شده است و مراد از نور زرد نور روح است كه مثال باشد كه طبعش طبع ريح و هواست و طبع هوا گرم و تر است و رنگ آن زرد است پس به طبع وجود عالم برپاست و بروح عالم زنده است و نور سفيد نور ماده است كه مزاج آب دارد و سفيد رنگ است و سرد و تر است و نور سبز نور جسم است كه مزاج خاك دارد و سرد و خشك و هم طبع مرگ است و اصلش سياه است و بواسطه زردي مثال سبز رنگ مينمايد پس بناي اين عرش ملك بر چهار حقيقت است كه طبع و ماده و مثال [ص 196] و جسم باشد و اين چهار حقيقت چهار نور و چهار ركن عرشند و هيچ چيز نيست مگر آنكه اين چهار نور در آن هست و اشاره بهمين چهار نور ميفرمايد خدا در جائي كه ميفرمايد الله الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم پس خلق چون مقام صادر شدن از مشيت خداست و گرم و خشك است چرا كه از حركت فعل خدا پيدا شده و حركت باعث گرمي ميشود مقام طبع را دارد و رزق چون بآب است و جميع رزق انام بآب پيدا ميشود و آب سرد و تر است مقام ماده را دارد كه سرد و تر است و مقام حيوة چون گرم و تر است و عالم مثال نيز گرم و تر است پس مقام مثال را دارد و موت چون سرد و خشك است و جسم نيز سرد و خشك و نهايت دوري از مبدء را دارد و دور از اصل حيوة موت است پس مقام جسم را دارد پس بناي عالم بر اين چهار ركن و چهار طبع و چهار نور است و اين چهار نور كلي را جهتي است به پرورنده خود و بآن جهت فيضيابي ميكنند كه آن جهت مملوكي ايشان باشد پس خدا را چهار ملَك كلي باشد كه حامل عرشند و عرش بر دوش ايشان باشد و آن چهار ملك كلي جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل است پس جبرئيل ملكي است موكل بطبع كلي و مزاج او گرم و خشك است و ميكائيل موكل است بماده كلي و مزاج او سرد و تر است و اسرافيل موكل است بمثال كلي و مزاج او گرم و تر است و عزرائيل موكل است بجسم كلي و مزاج او سرد و خشك است پس جبرئيل و اسرافيل كمك يكديگر كنند در نصف قوة كه گرمي باشد و جبرئيل و عزرائيل كمك يكديگر كنند در نصف قوة كه خشكي باشد و ميكائيل و عزرائيل كمك يكديگر كنند در نصف قوة كه سردي باشد و ميكائيل و اسرافيل كمك يكديگر كنند در نصف قوة كه تري باشد و از [ص 197] براي هر يك بقدر ذرات موجودات ياوران باشد بطور اختلاف موجودات در بزرگي و كوچكي پس از براي هر يك ياوران باشد و از براي هر ياوري ياوران كوچك‌تر و از براي هر يك از آنهاي ديگر ياوران كوچك‌تر و همچنين بقدري كه جز خداوند عدد ايشان را كسي ديگر نداند مگر كساني كه علم خدا در پيش ايشان است و خزينه علم خدايند و جبرئيل را سه ياور كلي باشد يكي در جبروت يكي در ملكوت و يكي در ملك و از براي هر يك از اين سه ياور سي ياور كوچك‌تر باشد چرا كه هر يك از آن سه را سه مرتبه باشد مرتبه جمادي و مرتبه نباتي و مرتبه حيواني و هر يك مخلوقند از ده قبضه نُه قبضه از آسمانهاي آن عالم و يك قبضه از عناصر آن عالم و از براي هر يك از اين سي ياور ياوران جزئي باشد بقدر علم خداوند عالم و همچنين است حال آن سه ملك ديگر پس آن چهار جوهر كه طبع و ماده و مثال و جسم باشد در هر عالمي بحسب آن عالم باشد و در هر عالمي اسمي خاص دارد و ما باسم ظاهر آنها را ياد كرديم و چون طبع كلي طبع حقيقت محمديه است و ماده كلي ماده آن و مثال كلي مثال آن و جسم كلي جسم آن پس باطن عرش حقيقت محمديه باشد و اوست ملك حقيقي خداوند كه در دعاي رجب ميخواني بهم ملأت سمائك و ارضك يعني خدايا بآل‌محمد پر كردي آسمان خود را و زمين خود را پس كلي ايشانند و ساير جزئيها شعاع ايشانند چنانكه در اين كتاب مكرر ذكر كرده‌ايم پس اين چهار ملك حاملان مقامات ايشان باشند و اعوان و انصار ايشان حاملان مقامات ساير خلق باشند هر كس بقدر قابليت خود حاملي دارد پس جبرئيل در جهت اعلي طبع ولي است و ميكائيل در جهت اعلي ماده ايشان و اسرافيل در جهت اعلي مثال ايشان و عزرائيل در جهت اعلي جسم ايشان [ص 198] و همچنين در ساير مردم پس از آنچه گفتيم انشاء الله يافتي كه اسرافيل ملك موكل بارواح است و او خازن ارواح و دهنده روح است و عزرائيل ملك موكل بتفريق و قبض ارواح است پس عزرائيل جدا ميكند روح را از صاحب روح و بخزانه اسرافيل ميسپرد و چون اسرافيل خازن روح است مأواي آن در قلب ولي خواهد بود چرا كه قلب محل روح است و از اين جهت شكل قلب بشكل روح است و شكل روح شكل صنوبري است كه بالاي آن باريك است و پائين آن كلفت چنانكه در هامش كتاب مصور است و چون روح برزخ است مابين عقل و نفس و عقل بشكل الف است بجهت آنكه لطيف است و معنوي و بسيط و در آن هيچ كثرت و صورت و اختلاف نباشد و گفتيم بشكل الف است نه نقطه بجهت آنكه عقل مركب است از جهت پروردگار و از جهت خودي خودش و دو نقطه خط ميشود و شكل الف دارد و اما نفس گرد است بجهت شدت كثرت و اختلاف و صورتها و روح برزخ است مابين خط و دايره پس بشكل مخروطي خواهد شد كه بالاي او كشيده است و في الجمله شبيه عقل است و پائين او گرد است و في الجمله شبيه نفس است زيرا كه برزخ ميان دو چيز شبيه بهر دو چيز بايد باشد چنانكه دانستي پس چون روح بشكل صنوبري است مثال هم كه صورت جسم اصلي اوست بشكل صنوبري است و محل و قالب او هم بايد بشكل آن باشد پس از اين جهت شكل گوشت دل هم بشكل صنوبري شد و شايد از اين برهان بداني كه صور اسرافيل هم بايد بشكل صنوبري باشد چرا كه محل روحهاست و محل با صاحب محل بايد شبيه باشد پس شكل صور بر اين نهج است كه در هامش كتاب نقش شده است و در اسفل صور دو گوش است مانند دو گوش دل و از [ص 199] سر صور سوراخي باين گوش و سوراخي بآن گوش است و آن سر باريك صور بر دهن اسرافيل است كه جهت بالاي صور است و يكي از آن گوشها بر سمت آسمان است و يكي بر سمت زمين و آن صور جلوه قلب ولي است چنانكه وارد شده است در تفسير قول خداي تعالي فاذا نقر في الناقور از حضرت صادق عليه السلام كه از ما امامي هست پنهان پس چون خدا خواهد اظهار امر خود را كند در قلب او مياندازد پس برميخيزد بامر خدا پس ناقور قلب امام است و حال آنكه معني ظاهري آن آنست كه وقتي كه دميده شود در صور پس صور جلوه قلب ولي است كه در عالم صورت مثال بشكل صور جلوه كند و جهت بالاي آن يعني جهت آن دل كه بسوي فعل خداست اسرافيل است كه در حال گرفتن روح اهل زمين و آسمان نفس را بالا كشد تا جميع روحها داخل در صور شود چنانكه وقتي كه آفتاب غروب كند و سر بمغرب فرو برد همه شعاعها از عقب آن بمغرب فرو رود و در حال پس دادن ارواح در صور بدمد تا همه روحها باز از صور بيرون آيد چنانكه وقتي كه آفتاب سر برآرد همه نورها هم از مشرق سر برآرد پس چون روح كلي روح ولي است و آن بمنزله آفتاب است و ساير روحها بمنزله شعاع آن است پس چون روح ولي ملتفت هيكلهاي جزئي شود و متوجه آنها گردد همه هيكلها زنده شوند و بحركت درآيند و چون التفات خود را بردارد همه از حركت بيفتند خوب گفته است شاعر :

باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قالبها

و كيفيت دميدن صور چنان است كه روايت شده است از علي بن الحسين [ص 200] عليه السلام كه شخصي پرسيد از ايشان كه چند مدت است ميان دو دميدن صور فرمودند كه هر قدر كه خدا بخواهد پس عرض كرد خبر ده مرا اي پسر رسول خدا كه چگونه دميده ميشود در آن فرمودند اما دميدن اول پس خدا امر ميكند باسرافيل كه فرود آيد بزمين و با اوست صور و صور را يك سر است و دو طرف و ميان آن دو طرف بقدر ميان آسمان و زمين است پس چون ملئكه به‌بينند اسرافيل را كه فرود آمد بسوي دنيا و با اوست صور ميگويند كه خدا رخصت داده است در مردن اهل زمين و مردن اهل آسمان فرمود كه اسرافيل فرود ميآيد بحظيره بيت المقدس و رو بكعبه ميكند پس چون به‌بينند او را اهل زمين ميگويند كه خدا اذن داده است بمردن اهل زمين فرمود پس ميدمد در آن يك مرتبه پس صدا از طرف آن سر بيرون آيد كه بجانب زمين است پس نميماند در زمين صاحب روحي مگر آنكه ميميرد و بيرون ميآيد صدا از آن سر كه بجانب آسمان است پس نميماند صاحب روحي در آسمان مگر آنكه ميميرد مگر اسرافيل فرمود پس خدا ميفرمايد باسرافيل كه اي اسرافيل بمير پس ميميرد اسرافيل و ميمانند مردم بآن حال آنقدر كه خدا ميخواهد پس امر ميكند خدا آسمانها را كه مضطرب شود و سرنگون شود و كوهها را تا پهن شود و بدل ميشود زمين بزميني كه گناهي بر آن نشده باشد و طاهر باشد و نباشد بر آن كوهي و گياهي چنانكه روز اول پهن كرده بود و عرش خود را برميگرداند بر روي آب چنانكه روز اول بود در حالتي كه مستقل بعظمت و قدرت خود باشد پس در آن هنگام ندا ميكند جبار جل جلاله بآوازي از جانب خود كه بلند باشد و بشنود آنرا اقطار آسمانها و زمينها كه لمن الملك اليوم پس هيچ كس او را جواب ندهد پس در آن هنگام جواب [ص 201] ميدهد جبار عزوجل خود را كه لله الواحد القهار و من مقهور كردم خلايق را همگي و ميراندم ايشان را منم خدا نيست خدائي جز من يگانه كه شريكي از براي من نيست و نه وزيري و من خلق كردم خلق خود را بدست خود و من ميراندم ايشان را و من زنده ميكنم ايشان را بقدرت خود پس جبار خود ميدمد در صور و صدا بيرون ميآيد از آن طرف كه بجانب آسمان است پس هيچ كس باقي نميماند در آسمان مگر آنكه زنده ميشود و برميخيزد چنانكه بود و برميگردند حاملان عرش و ظاهر ميشود جنت و نار و محشور ميشوند خلايق از براي حساب و در حديثي ديگر حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه چون خدا خواهد خلايق را زنده كند ميبارد آسمان بر زمين چهل روز و در روايتي چهل سال و بوي او مثل بوي مني مرد است و از بحر الحيوان نازل ميشود كه در آسمان هفتم است پس بدنها جمع ميشود و گوشتها ميرويد و در روايتي جان اسرافيل را عزرائيل ميگيرد و عزرائيل آخر كسي است كه ميميرد بفرمان خدا و بعضي گفته‌اند چهل روز ميان دو نفخه طول ميكشد و اين گويا در روايت سنيان است و بعضي گفته‌اند چهارصد سال و اين حق است و در روايتي ديگر است كه خدا اسرافيل را زنده ميكند و او ثانياً صور ميدمد و صور شاخي است از نور كه در آن سوراخهاست بعدد روحهاي بندگان پس روحها همه جمع ميشود و در صور ميرود و اسرافيل بر سنگ بيت المقدس ميايستد و ندا در صور ميكند و آن سنگ از همه جاي زمين بآسمان نزديك‌تر است و نداي اسرافيل در صور اين است اي استخوانهاي پوسيده و گوشتهاي از هم رفته و موهاي متفرق شده بيرون آئيد ببالاي زمين بسوي پادشاه جزادهنده تا جزا دهد شما را بعملهاي شما پس چون اسرافيل ندا كند روحها از سوراخهاي صور [ص 202] بيرون ميآيند و پهن ميشوند ميان زمين و آسمان پس داخل ميشود روحها در جسدها و هر روحي بجسد خود داخل ميشود و در همه جاي جسد نفوذ ميكند چنانكه زهر در گزيده‌شده نفوذ ميكند پس قبرها از نزد سر ايشان شكافته شود پس برميخيزند و نظر بترسناكيهاي قيامت ميكنند و اسرافيل نداي خود را طول ميدهد و همه از عقب صداي او ميروند و آتش مردم را ميراند بسوي زمين بجهت حشر و عمل هر كسي با او از قبر او بيرون ميآيد و بهمراهي اوست تمام شد موضع حاجت از حديث و اما اشاره بشرح كلمات حديثها آنكه ميان دو سر صور بقدر ميان زمين و آسمانست بجهت آن است كه وسعت قلب ولي بقدري است كه زمين و آسمان را فرا ميگيرد نشنيدهٔ در حديث قدسي كه زمين و آسمان وسعت مرا ندارد و دل بنده مؤمن وسعت مرا دارد و مراد از بنده مؤمن ولي است چرا كه هيچ دل وسعت ظهور كلي خدا را ندارد جز دل ولي و همين است معني قلب المؤمن عرش الرحمن يعني دل مؤمن عرش خداست و آن مؤمن كه دلش عرش اعظم است ولي است نه غير و رحمن بر آن مستولي است چنانكه خدا ميفرمايد الرحمن علي العرش استوي يعني رحمن بر عرش مستولي است و در عرش جلوه‌گر است يعني در قلب ولي كه عرش حقيقي خداست پس چون قلب ولي گشادتر از آسمان و زمين است فرمودند كه ميان دو سر صور بقدر ميان زمين و آسمان است و همه صور گشادتر است از آسمان و زمين و سر باريك صور در دهن اسرافيل است زيرا كه سر باريك دل بالاي آن است و محل بالاي روح است كه جهت خدائي روح باشد پس سر باريكش بر دهن اسرافيل است كه ملك موكل بروح باشد و دو سر پائين آن يكي در آسمان است و يكي بزمين زيرا كه پائين آن جهت خودي دل است و جهت تعلق آن [ص 203] است بخلق پس جانب راست آن متعلق باهل آسمان است چرا كه آسمان جهت اول خلقت است و جهت راست است و جانب چپ آن متعلق باهل زمين است چرا كه زمين آخر خلق است و جهت چپ است و صور شاخي است از نور يعني بر صفت شاخ است نه آنكه واقعاً شاخ است و الا از نور نبود و صفت شاخ آن است كه يك سر او باريك و يك سر او پهن است و اندرونش خالي است و اما آنكه سوراخها دارد بعدد روحها پس سرِ زميني او بعدد روحهاي اهل زمين سوراخ دارد و سرِ آسماني آن بقدر روح‌هاي اهل آسمان و همه اين سوراخها جمع ميشود تا بآن سرِ باريك و آنجا يكي ميشود و هر سوراخي از پائين تا بالا شش بند دارد كه روح در هر بندي لباسي از لباسهاي برزخي خود را مي‌گذارد و بالا ميرود پس روحي كه از جسد بيرون ميرود مثال است با آنچه در آن است و داخل سوراخ مخصوص بخود ميشود و چون باز اسرافيل نفس را بالا ميكشد روح قالب مثال را در بند اول ميگذارد و با ماده خود به بند دويم ميرسد و ماده را آنجا ميگذارد و با طبع خود بالا ميرود به بند سيوم و طبع خود را آنجا ميگذارد و با نفس خود بالا ميرود به سوي بند چهارم و نفس خود را آنجا ميگذارد و با روح عالم خود بالا ميرود بسوي بند پنجم و روح خود را آنجا ميگذارد و با عقل خود بالا ميرود بسوي بند ششم و بند ششم همه سوراخها يكي ميشود پس چون ارواح بآنجا رسند همه يكي شود و تميز از ميان برود و آن وجه الله است در آن رتبه كه ديگر آن هلاك نميشود و لباسي نمي‌افكند و هر يك از آن لباسها زنده بودند كه او در ايشان بود و چون بيرون رفت از آنها همه مردند و ديگر او را لباسي نباشد و خودش حيوة خالص است و باقي است اين است كه خدا ميفرمايد [ص 204] كل شئ هالك الا وجهه يعني همه چيز ميميرد مگر رخساره خدا و رخساره خدا همان حيوة كلي خالص است كه همان حيوة ولي است نه غير و اوست علامت يگانگي خدا و اوست كسي كه حيوة همه چيز باوست و اوست كسي كه هر حركت‌كنندهٔ باو حركت ميكند و هر ساكن‌شوندهٔ باو ساكن ميشود چنانكه در زيارت است كه بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن و اوست قدس خدا كه پر كرده است دهر را چنانكه در دعا مي‌خواني يا من ملأ الدهر قدسه و در دعاي رجب ميخواني بهم ملأت سمائك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت يعني خدايا بآل‌محمد عليهم السلام پر كردي آسمان خود را و زمين خود را تا ظاهر شد كه هيچ خدائي جز تو نيست و ايشانند رخساره خدا كه در همه جا هست چنانكه در قرآن است اينما تولوا فثم وجه الله يعني هر جا بگرديد پس آنجاست رخساره خدا باري آن حيوة كلي الهي است كه باقي است و مردن براي آن نيست و اوست رخساره باقي خدا كه زوال از براي آن نيست پس چون باز بناي توجه آن رخساره شود بسوي خلق نور او افتد در بند پنجم در لباس روح برزخي و برخيزد بشكر خدا و نور او افتد به بند چهارم در لباس نفس و برخيزد بشكر خدا و نور او افتد به بند سيوم در لباس طبع و برخيزد بشكر خدا و نور او افتد به بند دويم در لباس ماده و برخيزد بشكر خدا و نور او افتد به بند اول در لباس مثالي و برخيزد بشكر خدا و از صور بيرون آيد و در هوا پرواز كند تا در قبر خود داخل شود و در جسد خود فرو رود و جسد برخيزد بشكر خدا پس زنده شود بهمان حال كه در دنيا بود ولي اينجا دقيقه‌ايست كه بيشتر از آن غافلند و آن آنست كه جميع ذرّهاي زمين و آسمان همه زنده‌اند چرا كه خدا ميفرمايد و ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم يعني [ص 205] هيچ چيز نيست مگر آنكه تسبيح ميكند بشكر خدا و لكن شما نمي‌فهميد تسبيح ايشان را و بكلامي ايشان را ياد كرده است بزبان عربي كه عربان آن لفظ را از براي زندگان و عاقلان ميگويند و همه را زنده خوانده است پس همه چيز حيوة دارد پس همه چيز بايد بميرد پس بعدد ذرّهاي زمين و آسمان در صور سوراخ هست و هر سوراخي هفت بند را دارد و حيوة همه بالتفات آن رخساره خداست و چون بنا شد كه هر ذره بميرد پس بناي ايجاد ملك و ملكوت و جبروت برزخي همه از هم بريزد و شاهد بر اين هم فرمايش خداست كه كل شئ هالك الا وجهه يعني هر چه بآن چيز توان گفت هلاك ميشود و ديگر بآن چيز نتوان گفت مگر رخساره خدا كه آن هلاك نشود پس بر اين احوال چهارصد سال يا چهل روز اگر از طرق آل‌محمد عليهم السلام رسيده باشد بماند و تو ميداني كه در اين وقت سال و ماه نباشد پس مقصود از چهارصد سال يا چهل روز بيان مدت از هم پاشيدن جسدهاي خلق است پس خواهي بروز تعبير كن و خواهي بسال و خواهي بگو چهارهزار سال يا چهل‌هزار سال يا چهارصدهزار سال همه صحيح است از اين جهت در حديث اول در جواب پرسنده فرمود آن قدر كه خدا بخواهد و اشاره به بيان مرتبِها آن است كه خلق را چهار مرتبه است هر چيزي بطور خود يكي مرتبه ظاهر كه جمادي تعبير از آن است و يكي مرتبه طبع كه نباتي تعبير از آن است و يكي مرتبه نفس كه حيواني تعبير از آن است و يكي مرتبه عقل كه انساني تعبير از آن است و هر مرتبه از ده قبضه خلقت شده‌اند كه نه قبضه از آسمان آن رتبه و يك قبضه از زمين آن رتبه است پس مجموع مرتبهاي هر چيز چهل است و اين است كه در حديث قدسي است كه خمير كردم طينت آدم را بدست خود چهل روز كه اين چهل مرتبه باشد پس گاهي چهل روز گوئيم كه هر [ص 206] مرتبه جهت خدائي دارد كه نور است و روز است و جهت خودي دارد كه ظلمت است و شب است پس هر يك شبانه‌روزي باشد پس چهل روز باشد و گاهي هر يك را سال گوئيم بنا بر آنكه هر مرتبه آفتاب ماده‌اش در دوازده برج صورتش جلوه كرده است و صورتش دوازده برج دارد چرا كه صورتش بالائي و وسطي و پائيني دارد و هر يك چهار طبع دارند پس صورت را دوازده برج باشد و هر برجي سي درجه دارد چرا كه صورت مقام قابليت است و تا ظاهر و باطن و برزخي آن تمام نشود قابليتش اصلاح نشود و هر يك را ده مرتبه باشد و آن ده مرتبه آن است كه آسمانها و زمين آن تمام شود و نُه آسمان دارد و يك زمين پس هر يك را ده مقام باشد پس سي مقام شود پس هر برجي را سي درجه باشد و دوازده برج براي صورت باشد و آفتاب ماده در آن سيصد و شصت درجه بايد بگردد پس يك سال باشد پس همه چهل سال باشد و حيف كه اين كتاب عاميانه و فارسي است اگر نه ميديدي كه چگونه بتو مي‌نمودم همه اينها را بدليل كتاب و سنت و عقل تا عيان بيني و حال بايد كه چون مادران آن غذاهاي پاكيزه را بخايم و آنها را نرم كنم و از صورت اصلي آنها بيندازم و با آب دهن مخلوط كنم تا از حلق اطفالم پائين رود و الا كجا اين صورتها صورت غذاي اصلي بزرگان است بد نگفته :

چونكه با طفلان سر و كارم فتاد پس زبان كودكان بايد گشاد

گر نبودي سينها تنگ و كثيف ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف

در مديحش داد معني دادمي غير اين منطق لبي بگشادمي

باري هر چه خدا خواسته ميشود و مقصود از اين كتاب كه عجالةً آن است كه عوام بفهمند كه از پي آن حرفها كه ميدانستند حرفهاي ديگر هست [ص 207] و بشوق بيفتند و از پي آنها روند شايد تا هر وقت كه خدا بخواهد بجائي برسند اگر بخوانند و مداومت بر آن كنند و اگر بگويم كه بر مردم عوام بل بعضي از خواصشان هم لازم است كه اين كتاب را بنا بگذارند و علي الاتصال بترتيب بخوانند و چون تمام شود باز مراجعه كنند و از سر گيرند و همين طور تا زنده‌اند بخوانند و هر روزي قدر معيني را بخوانند بعيد نگفته‌ام بلكه اگر بگويم كه اگر چنين كنند از اعظم عبادتهاي ايشان خواهد بود باز بيجا نگفته‌ام ولي كو گوش شنوا و قلب دانائي كه مرا تصديق كند و بعمل آورد باري برويم بر سر مطلب و اما چهارصد سال زيرا كه هر يك روز از آن روزها در نزد تحقيق ده روز شود چرا كه هر مرتبهٔ ده مرتبه وجود را دارد كه مرتبه آيت خدا و نام خدا و فؤاد و عقل و روح و نفس و طبع و ماده و مثال و جسم باشد پس چون روزي ده روز شود چهل سال چهارصد سال گردد و همچنين باقي مدتهاي ديگر ولي بيان آنها به طول ميانجامد و اين چهارصد سال مدت عالم طبع است و بين نفختين آنجاست و زمين عرصه محشر بلطافت نفوس باشد و دقيقه ديگر آنست كه اين صور را اسرافيل از وقتي كه خداوند اين دنيا را آفريده بر دهان گرفته و ميدمد و هر كس در هر وقت كه ميميرد و هر چيز در هر وقت كه هلاك ميشود بواسطه كشيدن اسرافيل است روح او را پس اسرافيل دايم در كشيدن است و نداي اسرافيل هر وقت بهر كس رسيد همان لحظه ميميرد پس صور صداي دائمي است كه ميگويد تسليم كنيد جانهاي خود را بجان‌آفرين پس حالا روحهاي مردگان در بند اول صور است ولي مردم صور را نمي‌بينند و در آخرالزمان چون عالم صاف ميشود و احوال عالم احوال برزخي ميشود چنانكه در بيان احوال رجعت ياد خواهيم كرد انشاء الله چشم مردم آنوقت بينا ميشود [ص 208] و آنوقت صور را مي‌بينند و الا صور هميشه در دهن اسرافيل بوده و هست چنانكه بهشت دنيا هميشه بوده و هست و حالا مردم نمي‌بينند و در رجعت آنرا در پشت كوفه خواهند ديد پس عزرائيل دايم ارواح را از بدنها جدا ميكند و بدم نفس اسرافيل ميدهد و او در صور ميكشد پس حالا روح آنانكه مرده‌اند در صور است در بند اول و آنها ميدانند ولي شما نميدانيد و تعجب مكن زيرا كه صور بسيار گشاد است و بوسعت عالم ملك و ملكوت و جبروت است و اگر بگويم كه صور هفت بند دارد و شما الآن در بند اولي آن هستيد هم درست گفته‌ام ولي روح شما را هنوز نكشيده است به بند دويم و بعضي را كشيده است بفهم چه ميگويم و چون چشم شما در آخر رجعت بينا شود و پيغمبر صلي الله عليه و آله بآسمان بالا رود با اهل بيتش آنوقت مي‌بينيد كه اسرافيل بر سنگ بيت المقدس ايستاده است رو بكعبه و صور ميدمد و اما سبب آنكه بر سنگ بيت المقدس مي‌ايستد رو بكعبه و حال آنكه صورش به بزرگي ملك و ملكوت و جبروت است و خود اسرافيل بجسم خود پر كرده است فضاي آن سه عالم را آن هم بسيار مشكل است و مدد ميخواهم از خدا كه آنرا هم بتو بفهمانم اگر بفهمي بدانكه اين زمين هم مثل انساني است و از براي او روحي است كه زمين كربلا باشد و آن قبل از همه زمين خلقت شده است به بيست و دوهزار سال و آن زمين بهشت است و آن پدر شهرهاست و بيست و دوهزار سال بيست و دو مرتبه است كه عقل و روح و نفس و طبع و ماده و مثال و جسم و عرش و كرسي و فلك منازل و فلك البروج و هفت فلك و چهار عنصر باشد و مقام زمين كربلا مقام جنت رضوان است كه عقل باشد و پدر همه شهرها باشد و مقام نبي است و مقام زمين كوفه مقام نفس [ص 209] است كه مقام ولي است و از اين جهت دو بهشت سبز از پشت كوفه ظاهر شود در آخر رجعت و ساير مقابر نبي و اوصياء از جور آن زمين است اگر چه بآن متصل نباشند ظاهراً و مقام كعبه مقام جسم كلي است كه مركز و قطب ملك است و مقام سنگ بيت المقدس مقام قلب زمين است يعني مقام دل صنوبري جسماني و باقي زمينها مثل ساير اعضاي آن است و از اين جهت بيت المقدس اول قبله بود از براي مردم چنانكه دل قبله است از براي همه اعضا و چون بدنهاي مردم از خاك است پس بدنها اعضاي زمين است و همه بايد در حال عبادت رو بدل كنند چرا كه دل وجه روح است در عالم اعضا و بدنها جز توجه بآن نتوانند كرد پس تو بدن خود را رو به دل گلي ميكني ولي جايز نيست كه روح تو متوجه قبله باشد چرا كه روح تو از بالاي اين عالم است و اگر متوجه اين عالم شود سرنگون خواهد شد و پشت بمبدء خواهد گرديد بر خلاف جسد كه اگر رو بدل كند سرابالاست و رو بمبدء كرده است و رو بمبدء كردن اعضا بهمين نهج است و بغير از اين تكليف مالايطاق است پس چون بيت المقدس مقام دل صنوبري را دارد و ظاهر روح است مردم كه در اول اسلام هنوز به باطن اسلام نرسيده بودند و هنوز انس به يهود كه اهل ظاهرند داشتند قبله ايشان همان بيت المقدس بود تا آنكه ببركت اسلام روح ايشان قوي شد و روحانيتي پيدا كردند مأمور شدند كه چشم از جسد بپوشند و ملتفت روح شوند نمي‌بيني كه طفل چون در دامان مادر تربيت يافت و شير خورد و قوت گرفت آنوقت از پي پدر بايد برود و پدر مربي او بشود پس چون عالم قوت گرفت خداوند ايشان را از توجه به بيت المقدس منع فرمود و فرمود كه رو بكعبه بكنند كه قطب و مركز است و در تن بيت المقدس [ص 210] چون روح است و بيت المقدس از براي آن مانند قالب است پس بيت المقدس مقام گوشت دل كه تن روح است دارد و از اين جهت وارد شده است در حديثي كه چون خبر اميرالمؤمنين عليه السلام و معاويه به پادشاه روم رسيد مسائلي چند بجهت امتحان درست كرد و حديث طولي دارد خلاصه حضرت امير امام حسين را فرستادند و معاويه هم يزيد را فرستاد نزد پادشاه روم و از جمله مسائلي كه پادشاه پرسيد يكي اين بود كه پرسيد از ارواح مؤمنين كه كجا هستند وقتي كه مردند حضرت امام حسين عليه السلام فرمود جمع ميشوند نزد سنگ بيت المقدس در شب جمعه و آن سنگ عرش پائيني خداست از آنجا خدا زمين را پهن ميكند و بسوي آن سنگ زمين را درمي‌پيچد و بسوي آن محشر است و از آنجا پرورنده ما بر آسمان مستولي شد و بر ملائكه مستولي گشت پس پادشاه پرسيد از ارواح كفار كه كجا جمع ميشوند فرمودند جمع ميشوند در وادي حضرموت پشت شهر يمن پس برمي‌انگيزد خدا آتشي از مشرق و آتشي از مغرب و از عقب آنها قرار ميدهد دو باد سخت پس محشور ميشوند مردم نزد سنگ بيت المقدس پس محشور ميشوند اهل جنت از طرف راست سنگ و نزديك ميشوند متقيان و جهنم از طرف چپ سنگ در اصل زمين و در آنست فلق و سجين پس شناخته ميشوند خلايق از نزد سنگ پس هر كس واجب شده است از براي او بهشت داخل ميشود در آن و هر كس واجب شده است آتش از براي او داخل آن ميشود و اين است كه خدا ميفرمايد گروهي در بهشتند و گروهي در جهنم تا آخر حديث و موضع شاهد اينجاست كه ذكر كرديم خلاصه حديث بسيار مشكلي است و بهيچوجه عقل اهل ظاهر بمعني آن نمي‌رسد و ما بحول و قوه خدا و مدد آل‌محمد عليهم [ص 211] السلام شرح آنرا في الجمله در اين كتاب ميكنيم و دانستي كه بيت المقدس بمنزله دل اين دنياست و سنگ اصل بيت المقدس است و حقيقت آن دل است و چنانكه يافته‌اي پيش از اينها كه دل از طينت عرش خلق شده است و تنزل عرش است پس سنگ بيت المقدس عرش پائيني خدا باشد و چون زمين مؤمن بخداست و بيت المقدس دل اوست پس قلب المؤمن عرش الرحمن پس آن عرش باشد و اما آنكه پرورنده از آنجا بر آسمان و ملائكه مستولي شد پس پرورنده حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه از آنجا بآسمان بالا رفتند در شب معراج و از آنجا مستولي بر آسمان و ملائكه شدند و بديهي است كه ذات خداوند فرود نمي‌آيد كه بالا رود و پيغمبر پرورنده مردم است و پرورش‌دهنده روزگار است پس اسم پرورنده براي او هيچ عيب ندارد و اما سبب آنكه پيغمبر صلي الله عليه و آله از آنجا بالا رفت نه از مكه بلكه از مكه تشريف آوردند به بيت المقدس و از روي آن سنگ بالا رفتند و آن سنگ قدري راه مشايعت ايشان را كرد تا آنرا امر بماندن كردند پس سبب آنست كه اگر چه كعبه ام القري است و روح است لكن ام باطني است و روح غيبي است و بيت المقدس دل ظاهري است لكن حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله خواستند كه از ادني خلق باعلي خلق سير كنند پس به بيت المقدس آمدند كه در دل عالم واقع شوند و از آنجا توجه به بالا كنند تا جميع مراتب را سير كرده باشند مثل اين آنكه در وقت خواب روح تو توجه را از تمام اعضا برميدارد و در دل جمع ميشود و از آنجا توجه به آسمانهاي وجود تو كه دماغ تو باشد مينمايد و در آسمانهاي تو سير ميكند و در هر آسماني چيزي مشاهده ميكند و تا بدل [ص 212] تو نيايد راهي بدماغ تو پيدا نخواهد كرد پس باب آسمان بيت المقدس باشد چنانكه باب دماغ تو دل تو است و از آنجا ميتوان بدماغ رسيد و بس پس حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مانند روح از ساير اعضا در دل عالم آمدند و از آنجا متوجه مسجد اقصي كه در آسمان است شدند تا از ادني مراتب باعلاي آن بروند و جميع آيات خدا را تماشا كنند و هيچ جا را خالي نگذارند و مسجد اقصي در آسمان است مقابل كعبه كه آنرا بيت المعمور گويند و ضراح خوانند و آن در برابر عرش خداست و عرش خدا نيز چهار ركن دارد و اركان عرش مقابل اركان ايمان است كه سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر باشد كه اينها باطن باطن اركان كعبه باشد مجملاً كه بيت المقدس عرش خداوند است در زمين و از آنجا پيغمبر بالا رفت و از آنجا جميع ملئكه بالا ميروند بآسمان چرا كه باب آسمان است و چون جهت آسماني بر آن غالب شد و پيغمبر كه روح بود بالا رفت آن سنگ بمشايعت آن بزرگوار بالا رفت و زمين بيت المقدس از جميع زمينها بآسمان نزديكتر است چنانكه دل از همه اعضا بآسمان ارواح دماغي تو نزديكتر است و اما آنكه ارواح مؤمنان در شبهاي جمعه همه جمع ميشوند در آنجا بجهت زيارت خداوند است و مقصود باطن بيت المقدس است در عالم مثال چرا كه بيت المقدس مثالي در عالم مثال دارد و چنانكه ظاهرش در اين عالم دل ظاهري است مثالش هم در عالم مثال دل عالم مثال است بطوري كه پيش شمهٔ از آنرا دانستي و اما خداوند از پيش آن سنگ زمين را پهن ميكند و بسوي آن مي‌پيچد بجهت همان است كه دل است و همه مددها از دل بساير اعضا ميرسد و بازگشت همه اعضا بسوي دل است و آن اول و آخر است در [ص 213] جسد و اما آنكه آنجا محشر است مقصود باطن آن است چرا كه آن دل است و دل آئينه تجلي جسد اصلي است و جسد اصلي انسان كه از زمين آخرت است در دل جلوه‌گر است و از اين جهت وارد شده است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله به يهود فرمودند بيرون رويد از مدينه گفتند كجا رويم فرمودند بسوي ارض محشر و مراد زمين شام بود و اما آنكه بهشت از طرف راست آن سنگ است و جهنم از طرف چپ پس سببش آنست كه طرف دست راست دل جانب عقل است و طرف دست چپ دل جانب نفس اماره پس جهنم بايد در طرف چپ سنگ باشد و بهشت در طرف راست و همين قدرها در شرح حديث شريف كافي است و اگر بخواهيم جميع نكتِها را شرح كنيم عمر پيش از كتاب بانجام ميرسد پس احوال زمين بيت المقدس را دانستي و اما زمين كعبه گفتيم كه آن آئينه نماينده جسم مطلق است پس كعبه بمنزله غيب است و جانب پروردگار و بيت المقدس بمنزله ظاهر يا كعبه بمنزله شاخص است و بيت المقدس بمنزله آئينه يا كعبه بمنزله حقيقت دل است و سويداي آن و بيت المقدس بمنزله ظاهر دل يا كعبه جهت خدائي بيت المقدس است و بيت المقدس جهت خودي كعبه پس بايستي كه اسرافيل كه ملك موكل بروح ولي است صور قلب را بر دهان گرفته بر صخره بيت المقدس كه ظاهر قلب است بايستد و پاهاي خود را بر آن نهاده باشد و روي او بايد بجانب كعبه كه جهت خدائي است باشد و جميع ارواح را به جانب خود كشد چرا كه قلب كل صور است و جميع ارواح ساير جزئيها كه بمنزله اعضاي آن هستند از آن بيرون آمده‌اند و بسوي آن برميگردند چنانكه وقتي كه ميخوابي ياوري از ياوران اسرافيل كه موكل بتو است در بيت المقدس [ص 214] بدن تو كه دل گوشتي توست ميايستد و پاي او بر آن گوشت است و سر آن تا سماوات دماغ تو كشيده تا زير عرش وجود تو كه عقل تو است و روي او بسوي مبدء اوست كه جسم مطلق تو باشد و صور دل تو بر دست اوست و نفس خود را در آن بالا ميكشد و روح از كل اعضاي تو بيرون ميرود و داخل صور دل تو ميشود و چون اسرافيل تو باز نفس بالا كشد مثال روح را در فلك عطارد تو بگذارد و باز نفس كشد و ماده تو را در فلك شمس تو گذارد باز نفس بالا كشد و طبع تو را در فلك مريخ و زهره بگذارد باز نفس بكشد و نفس تو را در فلك مشتري بگذارد باز نفس بالا كشد و روح تو را در فلك قمر گذارد و عقل تو خالص بماند در فلك زحل وجود تو و آنجاست محل اسرافيل يعني در اسفل فلك زحل پس سر اسرافيل در زير فلك زحل وجود تو كه عاقله تو است ميباشد و پاي آن در دل گوشتي تو كه محل روح ظاهر تو است و ظاهر اسرافيل است پس در بيت المقدس دل تو ايستاده است و رويش بسوي كعبه جسد اصلي تو است و صور دل را بدهان گرفته نفس ميكشد و تو باين قسم بخواب ميروي و خواب نمونه مردن است چنانكه گفته‌اند كه چنانكه ميخوابيد ميميريد و خداوند در قرآن باين نص فرموده است و زياده از اين اين كتاب لايق نيست اگر چه اشاره بهر مطلب از براي اهل اشاره گذاشته‌ام و ميگذارم ان شاء الله و از آنچه بيان كردم معلوم شد كه آخر كسي كه ميميرد خود اسرافيل است كه خدا بآن ميفرمايد بمير ميميرد و معلوم است كه خدا با زبان خود ميگويد و لسان الله ناطق در اين مقام عقل كل است پس عقل التفات از روح بردارد روح بميرد و همين است معني گفتن خداوند كه بمير چرا كه خداوند هر كاري را با سبب آن [ص 215] كند و سبب اين كار عقل كل است كه وجه الله و لسان الله است و در روايتي ديگر است كه عزرائيل جان اسرافيل را ميگيرد و عزرائيل آخر كسي است كه ميميرد اين هم صحيح است و مراد از عزرائيل همان طبع عزرائيلي است كه در غيب اسرافيل است و آن عزرائيل دست عقل است در گرفتن جان اسرافيل و چون عقل التفات از ظاهر و باطن اسرافيل بردارد ظاهراً و باطناً بميرد و چون جميع اهل آسمان و زمين همه بميرند جميع اجزاي هستي همه آن موجودات از هم بپاشد و معدوم نگردد چرا كه هر چه در ملك خدا آمد هرگز بيرون نخواهد رفت و خاصيت مردن هر چيزي آنست كه در قبر طبع خود دفن شود و خاك قبر آن اعراض و غريبهاي آنرا بخورد و صافي و خالص گردد و هر چيز باصل خود برگردد چرا كه هر چيزي در غير منزل خود غريب است و در منزل خود غريب نيست پس چون بخواهند كه غريب هر چيز را بوطن خود برگردانند لابد است كه همه را خورد كنند تا غريبهاي او را بيرون كشند و بجاي خود برند مثلاً هر گاه قدري مس داخل نقره كني و از آن انگشتري بسازي و قدري نقره بگيري و داخل مس كني و از آن ديگي بسازي حال چون بخواهي كه مس را خالص كني و نقره را خالص كني بايد انگشتر و ديگ هر دو را بشكني و غريب انگشتر كه مس بود از آن بيرون كني و غريب ديگ كه نقره بود از آن بكشي پس مسها را با هم جمع كني و نقره‌ها را با هم پس مس پيش انگشتر غريب بود و بنيه انگشتر باين واسطه سست و ناملايم بود اما پيش ديگ غريب نيست و نقره پيش ديگ غريب بود نه پيش انگشتر و بنيه ديگ باين واسطه ناملايم بود پس مس را از انگشتر بگيري و به مس دهي و نقره را از ديگ بگيري و بانگشتر دهي [ص 216] هر چيز باصل خود برگشته و بنيه‌اش قوي شده حال چون اجزاي عالم همه با اعراض و غرايب بودند مرگ را خدا قرار داد تا بنيه همه بشكند و غرايبش بيرون برود و بجوهر و عنصر خود برگردد پس از اين تحقيق شريف معلوم شد كه مرگ عنايت حكيم است از براي آنكه بدن مردم را آخرتي كند چرا كه تركيب با ناملايم فاني است و خدا ميخواهد باقي باشد پس آنرا خالص ميكند تا باقي شود پس از اين جهت آسمانها را بر هم ميشكند تا عرضهاي آنها را بجوهرش برگرداند و آنها را خالص كند و آخرتي گرداند لاجرم بزرگتر خواهد شد ما شاء الله چرا كه كوچكي آنها از سردي اعراض بود و همچنين زمينها را از هم بريزد و بپاشد تا اعراض آنها هم تمام شود و بجوهرش برگردد تا آخرتي شود و اما برگشتن عرش بر آب مقصود عرش مشيت است كه بر آب وجود برميگردد و غير از آب چيزي نباشد و اما نداي خدا بقول لمن الملك اليوم پس آن ندا با زبان خود باشد و زبان او آل‌محمدند عليهم السلام كه عقل كل عقل ايشان است و ايشانند رخساره خدا پس خدا با ايشان اين ندا كند و با ايشان جواب گويد و اما آنكه جبار خود ميدمد در صور پس بهمان نهج است كه ذكر كردم يعني عقل توجه ميكند بعد از پاك شدن جميع اشياء پس همه زنده ميشوند هر چيز در جاي خود چنانكه دانستي و ميخواهي بگو كه خدا اول اسرافيل را زنده ميكند بعد او در صور ميدمد و جميع اشياء زنده ميشوند بطوري كه دانستي و همين قدر هم در معني صور و متعلقات آن كافي است انشاء الله .

فصل - در مجملي از احوال محشر و مقامات آن است بطور كلي چرا كه جزئيات [ص 217] آن بسيار است و احاديث بسيار در آن خصوصها وارد شده است و همه را نميتوان در اين مختصر شرح داد و اين مسئله هم بسيار مشكل است و اميدوارم كه خداوند زبان آساني مرحمت كند تا من بآساني بگويم و بتو هم گوش شنوائي مرحمت كند كه بشنوي و بفهمي انشاء الله بدانكه ارض محشر ارضي است كه مناسب اوضاع محشر است و آن ارض غير اين ارض است بنص آيه قرآن كه ميفرمايد يوم تبدل الارض غير الارض و السموات يعني روزي كه بدل ميشود زمين به غير اين زمين و آسمانها و سبب آن است كه اين زمين مناسب اين عالم اعراض است و بكثافت اين دنياست و بايد بجهت قيامت لطيف‌تر شود و گشادتر شود آيا تصور نميكني كه اگر همين زمين بود وسعت خلق اولين و آخرين را نميداد و همه نميتوانستند كه در آن جمع شوند پس معلوم است كه زمين تغيير ميكند بلكه در بعضي حديثهاست كه زمين آن روز مانند نان خورده ميشود و مردم در آن پنجاه‌هزار سال از همان زمين ميخورند و بي غذا نميتوانند ايستاد پس زمين تغيير ميكند و لطيف ميشود و مناسب خانه آخرت ميگردد و قابل آن ميشود كه نورهاي خدا در آن جلوه كند و طاقت داشته باشد و اما در اين دنيا نور يكي از كروبيين بقدر سوراخ سوزني بر كوه طور تابيد و طاقت نياورد و از هم پاشيد و روز قيامت نورهاي عظمت و جلالت و كبرياي خدا همه ظاهر ميشود و نورهاي ملائكه عالين و كروبيين و غير آنها همه ظاهر ميشود و نورهاي مؤمنين از اولين و آخرين همه پيدا ميشود و آن زمين طاقت همه را دارد و با وجود اينها از هم نميپاشد و همچنين آفتاب چهل ذرع بالاي سر مردم است در تمام روز قيامت و آن زمين نميگدازد و مانند نان است و باز خورده ميشود پس معلوم شد كه [ص 218] حكما زمين عوض ميشود وانگهي كه آيهاي بسيار در قرآن باين دلالت ميكند و همچنين احاديث بسيار باين شهادت ميدهد و انشاء الله بطوري كه تو بفهمي در اين كتاب شرح آنرا خواهم كرد و لا قوة الا بالله بدانكه زمين قيامت همان زمين عالم ذر است كه از آنجا آمده در اول عالم ذر بود و در آخر قيامت است از همانجا كه آمده بهمانجا ميروي و زمين عالم قيامت لطيف‌تر است از پشت آسمان نهم چرا كه اين خانه تمامش خانه فناست از اين جهت خدا آسمانها را هم عوض ميكند چرا كه اين تركيب تركيبي است كه لايق باقي بودن و مخلد بودن نيست و لايق فنا و مضمحل شدن است و زمين عالم محشر زميني است كه مناسب باقي بودن است پس زمين محشر لطيف‌تر است از پشت آسمان نهم و از آن جهت كه اين دار دار اعراض است كه پيشتر دليل از براي آن آورده‌ايم و خانه اعراض اولش همين جاست و بازگشتش هم بهمين جا پس در همين جا ميماند و زمين محشر زمين اصلي است كه هيچ عرض در آن نيست و دار جوهري و اصلي است و بايد ابد الابد باشد پس آن بالاي خانه اعراض است و مقصودم از بالا بودن نه بالائي است كه هر گاه في المثل كسي برود تا بعرش و از عرش بگذرد بآن رسد حاشا مردم چون حرفهاي ما را نمي‌فهمند از مطالب ما بي‌بهره مانده‌اند بلكه مقصودم آنست كه در لطافت لطيف‌تر از بالاي عرش است و لكن زمين محشر در همين زمين است و آسمانش در همين آسمان و لكن لطافت زمينش بيشتر از پشت اين آسمانهاست و لطافت آسمانش زياده از زمينش است و آن زمين در اندرون زمين عالم برزخ است كه آنرا زمين هورقليا ميگويند و فارسي هورقليا ملك ديگر است و حكما آن زمين را اقليم هشتم گفته‌اند و در زمين قيامت [ص 219] پستي و بلندي و كوه نباشد و بكلي صاف و مسطح است اين است كه خدا ميفرمايد و تري الارض بارزة يعني روز قيامت زمين را ظاهر خواهي يافت يعني هيچ از آن در پستي نيفتاده است و همه آن آشكار است و در قيامت پنجاه موقف است كه خلايق در هر موقفي هزار سال ميمانند و از اين جهت پنجاه‌هزار سال طول قيامت است و پست‌ترين آن موقفها پائين عالم نفوس است و بالاترين آنها بالاي عقل است پس آن پنجاه موقف بعضي در بالاي بعضي است و در كنار يكديگر نيستند چنانكه جهال گمان ميكنند و مثل موقفهاي قيامت مثل آسمانهاست كه بعضي بالاي بعضي است و اما سبب آنكه پنجاه‌هزار سال است آنست كه پائين عالم محشر زمين عالم نفوس است و از آنجا تا عالم عقول پنجاه مرتبه است زيرا كه عالم محشر را نه آسمان و زميني باشد و از براي هر يك چهار طبيعت است و مزاجي كه همه پنجاه مقام است و خلق چون در صعودند بسوي خداوند عالم پس بر آن درجات بالا ميروند و در هر درجه هزار سال ميمانند چرا كه هر درجهٔ ده مقام دارد كه آن مقام جسمش و مثالش و ماده و طبع و نفس و روح و عقل و فؤاد و اسم و مسمٰيِ آن باشد و هر يك از اين مقامها داراي مقام جمادي و نباتي و حيواني و ملكي و جني و انساني و نبوي و محمدي و امري و عنواني هستند هر يك بطور خود پس هر درجهٔ را صد مقام باشد و هر يك از اين صد را غيبي و شهادهٔ باشد و هر يك مركب از چهار عنصر باشند و حقيقت خامسه كه مزاج باشد پس جمله هزار مقام باشد در هر درجه و چون پنجاه درجه باشد پنجاه‌هزار سال سير كنند از پائين عالم محشر بسوي خداوند عالم و در اول طلوع آفتاب روز قيامت در پائين عالم نفوس باشند و چون بعالم عقول رسند آفتاب در اول زوال [ص 220] باشد بر بالاي سر آنها پس قيامت نصف روز باشد و نصف روز كه پنجاه‌هزار سال شد تمام روز صدهزار سال خواهد بود و لكن نصف روز ديگر را در عالم ذر ديده‌ايد پس عالم ذر پنجاه‌هزار سال بود و اول عالم ذر آفتاب در وقت ظهر بود و همه جا فرود آمده‌ايد تا آنكه آفتاب غروب كرد و شما بعالم طبايع رسيديد پس چون داخل عالم طبايع شديد شب بر سر دست درآمد و بهمين نهج فرود آمديد تا چون بخاك رسيديد شب نصف شد باز بالا رفتيد از خاك و خورده خورده بالا ميرويد و از نصف شب رو بصبح ميرويد تا چون صور بدمند و قيامت برپا شود صبح باشد و چون نفخه اول بدمند اول فجر است در بازگشتن چنانكه وقت آمدن نفخه اول اول غروب بود و تمام عالم طبايع صبح و شفق است كه ساعتي است كه نه از روز است و نه از شب نه از غيب است كه روز است و نه از شهاده است كه شب است پس عالم ذر و عالم قيامت هر يك نصف روزند و شب عالم شهاده ميان آن دو نصف روز افتاده است و تمام است و صدهزار سال است كه عمر دهر است و عمر دنيا پس شب و روز مساوي است و كل شب و روز دويست‌هزار سال است حيف صدهزار حيف كه اين كتاب فارسي است و زبان مرا بسته است اگر نه ميديدي كه چگونه براي تو بيان ميكردم همه آن اوضاع را مثل كسي كه ديده باشد ولي

چونكه با طفلان سر و كارم فتاد پس زبان طفلكان بايد گشاد

اگر چه ميدانم كه اين فصل را مشكل نوشتم و لكن عوام هم چون از اول كتاب تا اينجا را بخوانند اينجا را ميتوانند انشاء الله بفهمند و چون مشكل است بايد باختصار كوشيد و ساير امور محشر باز ذكر ميشود انشاء الله .

[ص 221] فصل - در ذكر بعضي از اخبار كه موضع حاجت است آنها را فارسي ميكنيم تا سبب آن شود كه بعضي نفوس شقيه رام شوند و بترسند از هولهاي قيامت و حكما و عرفا از آنها عبرت گيرند و بحقايق آنها برخورند پس از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمودند چون روز قيامت شود جمع كند خداوند اولين و آخرين را در يك زمين پس فرا گيرد ايشان را ظلمت شديدي پس ناله خواهند كرد بسوي خدا و ميگويند اي پرورنده ما برطرف كن از ما اين ظلمت را و از حضرت ابوجعفر عليه السلام مروي است كه فرمودند در تفسير يوم تبدل الارض غير الارض كه زمين نان سفيدي ميشود كه ميخورند از آن تا خدا از حساب خلايق فارغ شود و از تفسير علي بن ابرٰهيم نقل است در معني اين آيه يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب كه سجل اسم ملكي است كه كتابها را مي‌پيچد و معني پيچيدن آسمان فناي آن است پس دود ميشود و زمين آتش ميشود عرض ميكنم كه زمين نان ميشود براي مؤمنان و آتش براي كافران مثل آب نيل كه براي قبطي خون بود و براي بني‌اسرائيل آب بود و معني نان بودن زمين صفت نان است يعني بر صفت نان سفيد گوارا ميشود چنانكه نان گرسنه را سير ميكرد در دار دنيا و مدد بدن او ميشد بدن مؤمن هم مددش از خاك عالم محشر است چرا كه بدن اصلي مؤمن از خاك عرصه محشر خلق شده است پس مددش از همان است چنانكه در جنت مددش از ميوِها و حيوانهاي بهشت است و مؤمن در همان قطعه از زمين كه ايستاده است بهشت اوست و باو مدد خير گوارا از زمين ميرسد و از آن اكل ميكند و موقف او همان خاك بدن اوست و از حضرت ابوجعفر عليه السلام مروي است كه چون روز قيامت شود [ص 222] جمع كند خدا مردم را در يك زمين و ايشان پاي برهنه و عريان مي‌باشند و در محشر ايشان را ميدارند تا عرق بسيار كنند و نفس ايشان سخت شود و در اين حال پنجاه سال بمانند و اين است كه خدا ميفرمايد و خشعت الاصوات للرحمن فلاتسمع الا همساً ، و از تفسير علي بن ابرهيم است كه از حضرت ابوجعفر عليه السلام روايت كرده است كه چون خدا خواهد خلق خود را جدا كند و جمع كند براي آنچه ناچار از آن است امر ميكند منادي را كه ندا كند و مردم و جن جمع شوند در تندتر از چشم بهم زدن پس رخصت ميدهد آسمان دنيا را كه پائين آيد بالاي مردم و رخصت ميدهد آسمان دويم را كه نازل شود و آن ضعف آسمان اول است و چون اهل آسمان اول آن را به‌بينند گويند پرورنده ما نازل شد كسي ميگويد نه او بعد ميآيد و همچنين هر آسماني فرود آيد از پس ديگري و آن ضعف پيشي خواهد بود پس خدا فرود آيد در ضعف آسمان پيشي پس فرود آيد در ظللي از غمام با ملئكه و حكم ميشود امر ميان مردم و بازگشت امور بسوي خداست پس خدا امر ميكند كه منادي ندا كند كه اي گروه جن و انس اگر ميتوانيد كه بيرون رويد از اقطار آسمانها و زمين بيرون رويد نميتوانيد بيرون رويد مگر بسلطاني و حضرت گريستند بعد كه ساكت شدند راوي عرض كرد كه خدا مرا فداي تو كند پيغمبر و اميرالمؤمنين و شيعيان او كجا هستند فرمودند بر تلي از مشك خوشبو بر منبرها از نور مردم محزون ميشوند و ايشان محزون نميشوند و مردم فزع ميكنند و ايشان فزع نميكنند پس عرض ميشود كه اين است معني قول خدا در قرآن كه بهشت نزديك ميشود و تو ميداني كه بهشت در آسمان است و معني فرود آمدن آسمانها بر گرد مردم اتصال امرهاي آسماني است بزمين و لطيف شدن زمين [ص 223] بحدي كه آثار آسماني از آنها ظاهر گردد و آنچه در باطن آنهاست از امور آسماني پيدا شود پس متصل ميشود مددها و فيض‌هاي آسماني بزمين بحدي كه محيط بآن گردد و در زمين جلوه‌گر شود مثل فرود آمدن آفتاب در آئينه صافي بجلوه و نور خود و همين است معني فرود آمدن و چون نور آسمان دويم را اهل آسمان اول متحمل نيستند و همچنين نور آسمان سيوم را اهل آسمان دويم و همچنين تا آخر چون نور آسمان بالا جلوه كند گمان كنند كه همان تنزل نور خداست بايشان مي‌گويند اين نيست و مراد بفرود آمدن خدا نه ذات خداست چرا كه خدا از مكاني بمكاني حركت نميكند چرا كه او در همه مكانها هست ديگر از كجا بكجا ميآيد بلكه مراد آنست كه در جائي پرده از رخساره خود بردارد پس چون در پائين پرده برداشت گويند فرود آمد و چون در پائين پرده انداخت و در بالا پرده برداشت گويند بالا رفت بفهم چه گفتم شاهد اين مطلب حديثي است كه از كتاب توحيد است در سؤال زنديق از حضرت صادق عليه السلام كه زنديق عرض كرد كه شما ميفرمائيد كه خدا فرود ميآيد بآسمان دنيا حضرت فرمودند ميگوئيم اين سخن را بجهت آنكه روايات صحيحه و خبرها از پيغمبر صلي الله عليه و آله باين مطلب رسيده است زنديق عرض كرد نه اين است كه هر گاه فرود آيد از عرش از جاي خود منتقل شده است حضرت فرمود اين بآن طور كه در مخلوق مي‌بيني نيست بلكه خداي تبارك و تعالي حالتي در او تازه نميشود و حدوث بر او جاري نميشود پس فرود آمدن او مانند مخلوق نباشد كه هر گاه دور شود از مكاني خالي گذارد آن مكان را و لكن او نازل ميشود بآسمان دنيا بدون حركت پس او بهمان طور كه در عرش بود در آسمان دنيا هم هست و امر چنين است كه پرده [ص 224] برميدارد از عظمت خود و مي‌نماياند نفس خود را بدوستان خود در هر جا كه بخواهد و آنچه بخواهد از قدرت خود بي‌پرده ميكند و از دور و نزديك يكسان ديده ميشود و اين حديث مطلب را واضح كرد از براي صاحبان بصيرت و حاصل آن شد كه خدا در همه جا هست با وجودي كه مكان باو احاطه نكند و معذلك در هر جا كه پرده از عظمت و قدرت خود نه ذات خود بردارد آنجا جلوه فرموده است برخساره خود نه ذات خود چرا كه ذات او ظاهر نميشود و رخساره اوست كه آشكار ميشود و بهمين طور كه معني فرود آمدن خدا را يافتي آسمانها هم بهمين طور فرود ميآيند و مثل همه همان مثل است كه آوردم از ظاهر شدن آفتاب در آئينه با وجودي كه آفتاب در جاي خود است و ذاتش فرود نمي‌آيد و نور اوست كه فرود ميآيد نمي‌بيني كه ميگوئي آفتاب به لب بام آمد و آفتاب پائين ديوار آمد و آفتاب در خانه داخل شد و قرص آفتاب اينجاها نيامده است و نور اوست كه آن هم آفتاب است بفهم چه گفتم و مپندار كه تأويل كردم بلكه سخن ظاهري گفتم كه هيچ پيچيدگي ندارد و بعد از اين مثل جهال حديثها را تأويل دور مكن كه ائمه سلام الله عليهم بحقيقت حرف زده‌اند و لكن مردم از حقيقت دورند و از نور آن كور و در بحار آورده است كه حضرت فاطمه عليها السلام عرض كرد به پدر خود كه مردم چگونه‌اند روز قيامت فرمودند اي فاطمه مشغولند كه كسي بكسي نظر نميكند و پدر بفرزند و فرزند بمادر نمي‌پردازد عرض كرد آيا كفن دارند وقتي كه از قبر بيرون ميآيند فرمودند ميپوسد كفنها و بدنها ميماند و عورت مؤمن پوشيده است و عورت كافر آشكار است عرض كرد كه چه ميپوشد عورت مؤمن را فرمودند نوري كه تلألؤ دارد [ص 225] و جسدهاشان از شدت نور ديده نميشود عرض ميشود كه جمع ميان اين حديث و آنكه زنديق از حضرت صادق عليه السلام سؤال كرد كه آيا مردم عريان محشور ميشوند فرمودند بلكه در كفنهاشان محشور ميشوند عرض كرد كفن كجا دارند و كفنها پوسيده است فرمودند هر كس آنها را زنده ميكند كفنهاشان را هم تجديد ميكند و فرمودند كه هر كس بي كفن بميرد خدا عورت او را با هر چه بخواهد ميپوشد عرض كرد كه ايشان صفها هستند فرمودند كه يكصد و بيست صف هستند در پهناي زمين پس جمع ميان اين دو حديث چنين است كه از براي كفنها هم جسم آخرتي هست و جسم دنيائي عرضي جسم دنيائي عرضي آنها ميپوسد و باصل خود بازميگردد و آخرتي كفنها روز قيامت ميآيد كه آن صورت عمل انسان است نمي‌بيني كه خدا ميفرمايد و لباس التقوي ذلك خير يعني لباس تقوي بهتر است و نمي‌بيني كه اهل بهشت از عملهاي خود لباس سندس و حرير و استبرق دارند و اهل جهنم از معصيت‌هاي خود لباس آتشي دارند همچنين اهل محشر از عملهاي خود لباس دارند اما مؤمن لباسش نور است و عورت او را كه بديهاي او باشد ميپوشاند و همان نور حقيقت كفن اوست كه مال اوست و كافر آن نور را ندارد و عورتش كه عملهاي بدش باشد پيداست و در قيامت مردم بكفنهاي خود سرافرازي كنند هر كس كفنش بهتر است مباهاتش بيشتر است پس سعي كنيد كه كفنهاي خود را از حلال تحصيل كنيد و سعي كنيد كه بسيار خوب باشد كه سرافراز باشيد در آخرت و چون چنين سعي كنيد همان سعي كفن شما شود در آخرت كه آن سعي عبادت است و عمل نيك است و باطن اين سخن آن است كه سعي كنيد كه عمل شما نيك باشد كه سرافرازي در قيامت بعمل نيك است و در بحار از ابن‌مسعود روايت كند كه در خدمت [ص 226] حضرت امير عليه السلام نشسته بودم فرمودند كه در قيامت پنجاه موقف است هر موقفي هزار سال است پس در اول موقف كه از قبر بيرون آيند حبس شوند هزار سال عريان پا برهنه گرسنه تشنه پس هر كس بيرون آيد از قبر خود مؤمن به پروردگار خود و مؤمن به بهشت او و نار او و مؤمن به بعث و حساب و قيامت در حالتي كه اقرار داشته باشد بخدا و تصديق داشته باشد به پيغمبر و بآنچه از جانب خدا آورده نجات مي‌يابد از جوع و عطش عرض ميشود كه عرياني و پا برهنه بودن و گرسنه و تشنه بودن از براي دشمنان است و الا مؤمن بنور خدا پوشيده است و زمين از براي او نان و آب شود چنانكه شنيدي و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه مثَل مردم در روز قيامت هر گاه بايستند نزد پرورنده عالميان مثل تير است در تيردان كه ندارند مگر موضع قدم خود را و نميتوانند كه از موضع قدم خود اينجا و آنجا روند عرض ميشود كه از براي هر كس مقام معلومي است كه گنجايش غير در آنجا نيست و طينت هر كس را از هر جا برداشته‌اند در همانجا ميايستد و در همانجا محشور ميشود و غيري در آنجا نمي‌گنجد پس هر موضع قدم از زمين محل طينت كس مخصوصي است كه در آنجاست و مقصود از تشبيه ثابت بودن هر يك است در مقام خود و اين تنگي هم مخصوص اعداست چرا كه اوليا در موضع گشادي هستند در ظل عرش پرورنده عالميان بقدري كه چشم ايشان كار كند و اما تنگي جاي كافر در محشر و در قيامت بجهت تنگي سينه اوست از امر خداوند و از ولايت اوليا و در مسئله تنگي قبر و گشادي آن اين مسئله بتحقيق گذشت اگر خواهي رجوع كن پس بر كفار جاي بسيار تنگ گردد و اعمال خبيثه و اعتقادات فاسده و شياطين كه قرين او شده بودند بهر عمل بدي جاي [ص 227] را بر او تنگ ميكنند كه نمي‌تواند از جاي خود يك سر مو حركت كند براست يا چپ يا پيش رو يا پشت سر نعوذ بالله و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است در حديث فضل مسجد سهله كه فرمودند آن در كوفه است و در آنجا ميدمند در صور و بسوي آن مكان است محشر و از جانب آن محشور ميشوند هفتادهزار نفر كه داخل بهشت ميشوند عرض ميشود كه اين يك مقامي است از مقامات محشر و پيشتر عرض كردم كه اول مقام محشر زمين بيت المقدس است و پاي اسرافيل در آنجاست زيرا كه بيت المقدس ظاهر قلب زمين است و كعبه مقام روح زمين را دارد و كوفه مقام دماغ زمين را دارد و كربلا مقام عقل را دارد پس زمين كوفه وسط عالم محشر است و كربلا اعلي و بيت المقدس اسفل پس در كوفه هم مردم محشور ميشوند و از جانب آن جمعي محشور ميشوند كه از اهل جنت مي‌باشند بجهت آنكه شيعيان طينتشان از طينت ولي است و طينت ولي از زمين كوفه است يعني از باطن آن پس هر كس طينتش از طينت ولي است از خاك كوفه خلق شده است و از آنجا محشور ميشود و بهشت هم در همانجاست نشنيدهٔ كه آن دو بهشت كه خدا ميفرمايد در سوره الرحمن مدهامتان در وقت رجعت از پشت كوفه ظاهر ميشود تا هر جا كه خدا خواسته است پس هر كس از جانب كوفه محشور شد از اهل بهشت است و از اين جهت آن حضرت فرمودند كه كوفه روضه‌ايست از رياض جنت و لكن هر كس از جانب راست مسجد محشور شود از اهل جنت و هر كس از جانب چپ آن محشور شود از اهل جهنم خواهد بود زيرا كه ولي باب رحمت خداست هر كس داخل باب شود در رحمت است و هر كس بيرون ماند از اهل عذاب است چنانكه خدا در قرآن فرموده است پس مسجد [ص 228] كوفه كه طينت ولي است راستش رحمت است و چپش عذابست چنانكه باز آن حضرت فرموده است كه راست مسجد كوفه رضوان خداست و وسطش روضه‌ايست از رياض جنت و چپ آن مكر است تا آخر حديث آيا نمي‌بيني كه قبر مطهر از راست مسجد است بفهم اين نكتِهاي نغز را و از حضرت امير عليه السلام روايت كرده است در فضل مسجد كوفه كه فرمودند گويا مي‌بينم مسجد كوفه را روز قيامت كه ميآيد در دو جامه سفيد شبيه بمحرم شفاعت ميكند از براي اهلش و از براي هر كس در آن نماز كرده پس شفاعت او رد نميشود و روزگار نخواهد رفت تا آنكه نصب بشود حجرالاسود در آن و بر آن زماني خواهد آمد كه جاي نماز مهدي خواهد شد از اولاد من و جاي نماز هر مؤمن و باقي نمي‌ماند بر زمين مؤمني مگر آنكه در كوفه خواهد بود يا ميل خواهد كرد دل او بسوي آن عرض ميشود كه اين حديث از حديثهاي مشكل آل‌محمد عليهم السلام است و بجز مؤمن ممتحن كسي آن را نميفهمد و چند اشكال دارد و ذكر اين حديث در اينجا بمناسبت آمد و خدا خواسته است و الا از اين فصل نيست باري چون خدا خواسته عرض ميكنم كه يك اشكال آنكه بشكل مردي محرم محشور ميشود يعني چه دويم آنكه شفاعت چسان مينمايد سيوم آنكه حجرالاسود در آنجا نصب ميشود يعني چه چهارم آن كه جاي نماز مهدي عليه السلام و مؤمنان خواهد شد يعني چه پنجم آنكه هر مؤمني در آنجا خواهد بود يا دلش بآنجا ميل ميكند يعني چه و اگر تفصيل بدهم از وضع فصل بيرون خواهيم رفت و لكن بطور اشاره ناچارم و عرض مي‌نمايم اما حل اشكال اول اين چيزها كه در اين دنيا باين صورتها مي‌بيني صورت آخرتي ايشان غير اين صورتهاست و پيشتر دليل بر اين آورده‌ام [ص 229] و صورت آخرتي چيزها بطور عمل و حال و اعتقاد و طبع اشياء خواهد بود و بطور واقع و عارضي اين دنيا را هيچ اعتبار نباشد پس مسجد كوفه شريفتر جاهاي كوفه است بعد از قبر مطهر و قبر مطهر به نسبت باو مثل مركز است در ميان دايره و آن مسجد بر گرد آن مركز ميگردد چنانكه آسمان بر گرد زمين ميگردد و چنانكه مسجد الحرام بر گرد كعبه ميگردد و از آن مدد ميجويد پس مسجد طواف‌كننده بر گرد قبر ولي و قبر ولي قطب و مركز آن باشد پس روز قيامت بشكل طواف‌كننده جلوه كند و محرم باشد چرا كه قاصد بيت الله است كه ولي باشد و بر خود حرام كرده است هر چه غير از قصد ولي است و مجرد شده است از هر قيدي و لباس سفيد تقوي در بر دارد و دو جامه احرام دارد كه يك جامه تقوي باطن اوست و يك جامه تقوي ظاهر او پس بشكل محرم باشد و بر صفت محرم و همين قدر براي عاقلان بس است و اما حل اشكال دويم كه شفاعت ميكند بجهت آنكه جميع مكان و زمان روز قيامت شهادت بر اعمال مردم ميدهند و بر هر عملي كه مؤمني در آن كرده روز قيامت شهادت ميدهد و چون از طينت ولي است و شهادت او مقبول است شفيع خواهد بود و شفاعت او هم قبول ميشود و اما حل اشكال سيوم خدا رحمت كند مرحوم مولانا آخوند مجلسي را كه حل غريبي كرده است و فرموده است كه حجر الاسود در زمان قرامطه در مسجد كوفه نصب شد وقتي كه قرامطه كعبه را خراب كردند و حجر الاسود را بمسجد كوفه آوردند بعد ديگر برگرداندند باز بمكه و حضرت قائم عجل الله فرجه بطوري كه كسي ايشان را نشناخت آنرا در گوشه كعبه نصب فرمودند و قصه آن معروف است و اين تفسير براي حديث بسيار عجيب است زيرا كه قرامطه بفساد حجر را بمسجد كوفه [ص 230] آوردند و اين آوردن مدحي و فضلي از براي مسجد كوفه نيست و حضرت امير عليه السلام در بيان فضايل مسجد اين كلام را فرمودند چنانكه از طور حديث بر هر كسي واضح است و مقصود ايشان خبر دادن از امر قرامطه نيست چه ميشود كه قرامطه هم از راه فساد اين عمل را كرده باشند و آنچه من ميفهمم آن است كه اين واقعه در زمان رجعت خواهد شد و چنانكه قبله اول بيت المقدس بود و همه مؤمنان رو بآنجا نماز ميكردند بعد رو بكعبه كردند بامر خدا چنين ميفهمم كه در زمان رجعت رو بكوفه بكنند بامر خدا و مراد از نقل حجر بآنجا جهت قبله باشد و منافاتي با هيچ جا ندارد و شريعتي بهم نخواهد خورد وقتي كه بوحي خدا باشد به پيغمبر صلي الله عليه و آله و آن بزرگوار بروز نداده باشند و بامامان سپرده باشند كه در آن وقت اظهار اين امر را كنند و معني آنكه جاي نماز مؤمنان شود و مصلي گردد هم همين است ظاهراً چنانكه در قرآن هم ميفرمايد و اتخذوا من مقام ابرهيم مصلي يعني از جاي ابرهيم كه در مسجد الحرام است مصلي براي خود بگيريد و در قرآن نيز اشاره باين مطلب هست از براي اهلش كه ميفرمايد قد نري تقلب وجهك في السماء فلنولينك قبلة ترضيها فول وجهك شطر المسجد الحرام و حيثما كنتم فولوا وجوهكم شطره يعني ما مي‌بينيم گردانيدن روي ترا در آسمان پس ترا والي قبلهٔ ميكنيم كه رضاي تو در آن باشد پس والي جانب مسجد الحرام كن رخساره خود را و هر جا باشيد رخسارهاي خود را والي جانب آن كنيد و اين آيه عجيبي است و بعد ميفرمايد كه آنها كه كتاب دارند ميدانند كه آن حق است از پرورنده ايشان بعد ميفرمايد كه اگر همه آيها را بياوري براي آنها كه كتاب دارند پيروي قبله ترا نكنند و تو هم پيروي قبله آنها را نكني [ص 231] و بعضي از آنها پيروي قبله ديگري را نكنند بعد ميفرمايد كه از هر جا كه بيرون رفتي پس والي جانب مسجد الحرام كن رخساره خود را و آن هرآينه حق از پرورنده تو است و خدا غافل نيست از آنچه شما عمل ميكنيد و از هر جا بيرون رفتي والي جانب مسجد الحرام كن رخساره خود را و هر جا باشيد والي مسجد الحرام كنيد رخسارهاي خود را تا نباشد براي مردم حجتي بر شما و نه ظالمان ايشان را پس نترسيد از ايشان و از من بترسيد و بجهت آنكه نعمت خود را بر شما تمام كنم و شايد شما هدايت بيابيد اگر كسي درست در اين آيات فكر كند ميفهمد كه خداوند فصيح و بليغ يك مطلب را اين قدر تكرار نميكند و بيك آيه هم اين مطلب كفايت ميكرد و مردم اطاعت ميكردند پس همانا اين سه مطلب است يكي آنكه از بيت المقدس رو بمسجد الحرام كنند و يكي آنكه از مسجد الحرام رو بباطن مسجد الحرام كنند و يكي آنكه از باطن مسجد الحرام رو بباطن باطن آن كنند كه كربلا باشد پس در آيه اول اول وعده فرمود كه ترا والي قبلهٔ ميكنيم كه خوشنودي تو در آن باشد و بعد از وعده بوعده خود وفا فرمود و فرمود رو بمسجد الحرام كن هر گاه در مكه باشي و هر جاي عالم هم باشيد رو بمسجد الحرام كنيد بعد در آيه بعد باز تكرار فرمود كه از هر جا كه بيرون رفتي رو بجانب مسجد الحرام كن و اين رو كردن دويم است بباطن مسجد الحرام كه كوفه باشد و باز در آيه سيوم تكرار فرمود بلافاصله كه از هر جا كه بيرون رفتي رو بمسجد الحرام كن و هر جا باشيد رو بمسجد الحرام كنيد و اين رو كردن سيوم است بباطن باطن مسجد الحرام كه كربلا باشد چنانكه پيش نقل زمينها شده و مراتب آنها بيان شده است و حقير بطور جزم بر اين معني نمي‌گويم ولي در دلم چنين [ص 232] جولان ميكند بقرينه آنكه در كلام حكيم تكرار جايز نيست و اين قدر اصرار بر يك مطلب ضرور نيست و آن حديث هم كه پيش ذكر شد دلالت دارد و نظم عالم همچنين اقتضا مينمايد و حكمت سياست شريعت هم بهمين طور جاري شده و ميشود و علم بهمه چيز در نزد خداست و چنين ميفهمم كه آن قبله كه ميفرمايد كه ترا ميگردانيم بقبلهٔ كه خوشنود باشي از آن آن كربلا باشد و العلم عند الله و عرض كردم كه جزم بر اين مطلب نميكنم و بطور حكم و حتم نميگويم تا خدا چه خواسته باشد و اگر مطلب چنين باشد نقل حجرالاسود بكوفه فضل خواهد بود و مقصود از آنكه مصلي مؤمنان ميشود هم يحتمل همين باشد و آيات ديگر هم بر اين دلالت دارد و العلم عند الله باز عود ميكنيم بباقي اشكالها و يكي ديگر آنكه همه مؤمنان آنجا خواهند بود يا دلشان مايل بآنجا شود با وجود كوچكي كوفه وجهش آنست كه كوفه در رجعت گشاده ميشود و وسعت پيدا ميكند چنانكه زمين در قيامت گشاده ميشود و از اين جهت روايت شده است كه معصوم فرمود كه گويا مي‌بينم ترا اي كوفه كه مانند پوست كش ميآوري و تنگي زمين حال از ظلم است و چون عدل رجعت برپا شود يا عدل قيامت زمين گشاد ميشود و كش مي‌آورد تا آنكه وسعت همه را پيدا ميكند و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه زمين قيامت آتش است مگر سايه مؤمن كه صدقه او بر او سايه ميافكند و اين چنان است كه عرض شد كه هر كس در جائي ميايستد كه طينت او از آنجاست پس جاي ايستادن كافر جهنم است و جاي ايستادن مؤمن بهشت و هر عمل نيكوئي صدقه است كه خبر راست ميدهد از باطن مؤمن و روايت كرده است كه بحضرت امام رضا عليه السلام عرض كردند [ص 233] كه خدا ميفرمايد الشمس و القمر بحسبان فرمودند آن دو در عذابند عرض كرد آفتاب و ماه عذاب ميشوند فرمودند از چيزي كه پرسيدي يقين كن آفتاب و ماه دو آيه‌اند از آيهاي خدا روانند بامر خدا مطيعند براي خدا نور آنها از عرش است و حرارت آنها از جهنم پس چون قيامت شود نور آنها بعرش برميگردد و حرارت آنها بجهنم پس نيست آفتابي و ماهي و خدا آن دو را قصد كرده كه خدا آن دو را لعنت كند آيا نيست كه مردم روايت ميكنند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است كه آفتاب و ماه دو نورند كه در آتشند عرض كرد چرا فرمود آيا نشنيدهٔ كه مردم ميگويند فلان و فلان آفتاب و ماه اين امتند و نور آنند پس آن دو در آتشند بخدا قسم غير آن دو را قصد نكرده تمام شد خبر و عرض ميشود كه مراد از آفتاب ابوبكر است و مراد از ماه عمر و آن دو نورشان از عرش است يعني ظاهر اسلامي كه دارند از پيغمبر است و حرارت آنها كه كفر باطني آنها باشد كه عالمي را سوختند از جهنم و روز قيامت اسلام عارضي ايشان به پيغمبر برميگردد و حرارت كفر آنها بجهنم و آن دو روانند بامر خدا و مطيعند يعني از براي قدرت خدا و مشيت خدا البته و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه روز محشر مردم يكديگر را گرفته‌اند منادي ندا ميكند كه ايها الناس خدا عفو كرد شما هم عفو كنيد فرمودند قومي عفو ميكنند و بعضي باز يكديگر را گرفته‌اند پس قصر سفيدي بلند ميشود و ميگويد كسي كه اين قصر مال كسي است كه عفو كند پس مردم يكديگر را عفو ميكنند عرض ميكنم كه مراد از مردم اين جا مؤمنانند كه حق يكديگر را بر ذمه دارند آنها يكديگر را عفو ميكنند و الا كسي از كافر عفو نميكند و چون طبع عفو سرد و تر است و سرد و تر [ص 234] رنگش سفيد است پس عفو بصورت قصر سفيد جلوه ميكند و مال كسي است كه عفو كند از برادر مؤمن خود و اخبار بسيار در خصوص جزئيات امور قيامت وارد شده است و شرح همه را اين رساله گنجايش ندارد پس بهمين قدر اكتفا مي‌شود و در امور جزئيه كفايت ميكند كه شخص بگويد ما قال آل‌محمد قلنا و ما دان آل‌محمد دِنّا يعني آنچه گفته‌اند آل‌محمد عليهم السلام ما هم ميگوئيم و بآنچه دين ورزيده‌اند ما هم دين ميورزيم و همين اعتقاد از براي عوام كفايت ميكند و لكن چون غرض ما در اين رساله آن بود كه ايشان را بحول و قوه خدا قدري ترقي بدهيم تا درجات ايشان را در جنت بالاتر بريم و درك منافقان را پائين‌تر نمائيم قدري از جزئيات را شرح داديم و همين قدر در اين رساله كفايت ميكند انشاء الله .