هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما
انشاء الله تعالي و همچنين كافر محض هم بعد از مردن تنش نفس سجيني باقي دارد در مقابل آنها چنانكه خدا ميفرمايد النار يعرضون عليها غدواً و عشياً يعني كفار هر صبح و شام بر آتش عرض ميشوند و اين آتش برزخ است كه صبح و شام دارد و آتش آخرت صبح و شام ندارد و از اين جهت خدا [ص 166] ميفرمايد بعد از اين كلمه و يوم تقوم الساعة و باز ميفرمايد ادخلوا آل فرعون اشد العذاب يعني و چون روز قيامت شود بر آتش عرضه شوند و گفته ميشود كه داخل كنيد آل فرعون را در عذابي شديدتر و علامت ضعيف و ماحض علم است هر كس علم پيدا كرده بحسن و قبح بعضي چيزها و خلاف مذاهب را شنيده و بر آنها مطلع شده و شعوري پيدا كرده ماحض است و هر كس جز صفات حيواني كه ديدن و شنيدن و چشيدن و بوئيدن و لمس كردن و شهوت و غضب باشد صفتي ديگر ندارد و او را شعور معرفت خلاف ميان مردم نيست او ضعيف است مانند مجانين و اطفال و سفها و بلها و امثال اينها پس اينها را در قبر سؤالي و جوابي نباشد و اخرويتي از براي نفس ايشان نباشد و لكن چون صورت دنيائي ايشان صورتي است كه مستعد آنست كه در ايشان نفس انساني اخروي جلوه كند و نفس انساني در ايشان نزديك بصورت گرفتن و آشكار شدن است پس چون قيامت برپا شود و جميع مراتب وجود در محضر سرمدي درآيند آن استعداد ضعيفي را كه در ايشان بوده تكليف مجدد كنند يعني امر باقبال شرعي بايشان شود يعني داعي حق سبحانه و تعالي چنانكه در دار دنيا در ميان قوم ايستاد و ايشان را امر و نهي كرد باز در ميان ايشان بايستد و ايشان را بسوي اقرار و اعتراف بخدا و رسول و ائمه و اوليا عليهم السلام بخوانند و اين خواندن ايشان همان تابيدن انوار جلال و عظمت و كبرياي اوليا باشد در عرصه محشر و آن جلوه بصورت آتش فلق جلوه كند هر يك از آن قابليتهاي ضعيف كه بآن اشراق منفعل شد و آن دعوت را اجابت نمود مؤمن شود و هر كس اجابت نكرد كافر شود و لكن صعود ايشان بسوي مبدء مساوي آنها كه در دار دنيا صعود كردهاند و بآن اشراق [ص 167] منفعل شدهاند نباشد پس جنت ضعفا در زير جنت مؤمنان باشد و جهنم ايشان هم در بالاي جهنم كافران باشد و قوت احساس و شعور ايشان بقدر احساس و شعور ماحضان نباشد البته پس بجهت سند اين مراتب كه بحكمت ظاهر شده است چند حديثي ايراد مينمايم در كافي مروي است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمودند سؤال نميشود در قبر مگر از كسي كه ايمان را خالص كرده باشد يا كفر را خالص كرده باشد و باقي مردم را اعتنا نكنند و از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام روايت كرده است كه بمؤمن در قبر ميگويند كيست پرورنده تو ميگويد خدا و ميگويند چيست دين تو ميگويد اسلام ميگويند كيست نبي تو ميگويد محمد ميگويند كيست امام تو ميگويد فلان ميگويند از كجا دانستي اينها را ميگويد خداوند هدايت كرد مرا و ثابت كرد بر اين ميگويند بخواب خوابيدني كه خوابديدني در آن نيست بخواب مثل خواب عروس پس دري از بهشت براي او باز كنند و از روح و ريحان بهشت بر او داخل شود و بگويد خدايا تعجيل كن در برپا كردن قيامت شايد برگردم باهل و مال خود و بكافر ميگويند كيست پرورنده تو ميگويد خدا ميگويند كيست پيغمبر تو ميگويد محمد ميگويند چيست دين تو ميگويد اسلام ميگويند از كجا دانستي اين را ميگويد شنيدم مردم ميگفتند من هم گفتم پس ميزنند آنرا بطاقماقي كه هر گاه انس و جن جمع شوند طاقت آنرا نداشته باشند فرمود آب ميشود مثل آنكه قلع آب ميشود پس روح او را در او برميگردانند و دل او را ميان دو تخته از آتش قرار ميدهند و ميگويد خدايا عقب بينداز برپا شدن قيامت را و از اين حديث شريف برميآيد كه در قبر طلب دليل بر عقايد ميكنند هر كس دليل بر عقايد خود دارد از او ميپذيرند و هر كس ندارد نه زيرا كه باعث يقين نميشود مگر [ص 168] كوشش و دانستن دليل و آنچه بتقليد است باعث يقين نشود و چون يقين نباشد شك است و شك كفر است و معامله با كافر آنست كه شنيدي پس قدر اين كتاب را بدان كه چه قدر احياي دلهاي مرده را مينمايد و چه قدر بكار مردم ميآيد و اگر بينا باشي ميداني كه تا حال چنين كتابي ظاهراً نوشته نشده باشد و اين انعامي است از خداوند عالم باين فقير سراپا تقصير و بساير مؤمنان كه از آن بهره ميبرند و اگر بفهمي ميداني كه اين كتاب سر تا پا حكمت است و بهيچ وجه مجادله در آن نيست و نظم نوشتن اين كتاب بر نهج دعوت پيغمبران و اوليا است الحمد لله علي آلائه و له الشكر علي نعمائه و از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند از كسي كه او را بدار زدهاند آيا عذاب قبر باو ميرسد فرمود پرورنده زمين پرورنده هواست وحي ميكند خداوند بهوا كه او را فشار دهد بدتر از قبر تمام شد حديث و پيشتر دانستي كه تنگي قبر بر اين جسد عرضي نباشد و قبر اصلي آنجاست كه جسد اصلي آنجاست پس آنجا فرق نكند بر كسي كه در قبر است يا در آب اندازند يا در هوا نهند يا او را بسوزانند هر جا باشد در قبر خود دفن خواهد بود و فشار قبر را دارد اگر عاصي باشد چرا كه در قبر او شياطين و اعمال خبيثه او مزاحمت كنند و عرصه را بر او تنگ كنند پس اگر در هوا هم باشد همان هوا او را فشار دهد يعني بر جسد اصلي او در همان هوا جا تنگ شود بدون تفاوت و فشار قبر بمؤمن عاصي هم ميرسد و مخصوص كافر نيست و شخصي بحضرت صادق عليه السلام عرض كرد كه من از شما شنيدم فرموديد كه همه شيعيان ما در بهشتند هر چه كرده باشند فرمود راست گفتم همه والله در بهشتند عرض كرد جعلت فداك گناه بسيار است و بزرگ است فرمود اما در قيامت همه در بهشت ميباشند بشفاعت نبي مطاع [ص 169] يا وصي نبي و لكن من والله ميترسم بر شما در برزخ عرض كرد برزخ چيست فرمود قبر از وقتي كه ميميرد تا روز قيامت تمام شد حديث سبب آنكه مؤمنين بر سه قسمند بعضي از ايشان گناههاي عارضي دارند و دل و سينه ايشان را گناهي نيست يعني بدل محبت گناهي ندارند و بخيال عزم و اصرار بر گناهي ندارند و لكن عارض ميشود ايشان را گناهي چند در دار دنيا اين جماعت مرگ كفاره گناهان باقيمانده ايشان شود و محنتهاي دنيا كفاره گناهان ايشان گردد و حظ ايشان از جهنم همين صدمات دنيا كه ظاهر جهنم است باشد و بعضي كه بر گناه عزم و اصراري دارند آنها در برزخ بعذاب برزخي معذب ميشوند نعوذ بالله تا پاك شوند و غالب شيعه از اين دو قسم باشند و كم است در ميان ايشان كسي كه از قسم سيوم باشد يعني بدل معصيت كند و دوست دارد معصيت را نعوذ بالله و اين قسم بسيار كمند پس خوف برزخ براي طايفه اول نباشد و از براي طايفه دويم و سيوم است و طايفه دويم در برزخ معذب شوند و گناهان ايشان در برزخ پاك شود و در قيامت داخل جنت شوند بشفاعت موالي خود و اما قسم سيوم در قيامت در حظاير جهنم معذب شوند تا پاك شوند و مانند ذغال شوند بعد از آن خداوند ايشان را بيرون آورد و در چشمه حيوان كه در نزد باب جنت است آن را بشويند پس گوشت و پوست و موي ايشان برويد و ايشان را داخل جنت كنند و ايشان را جهنمي لقب كنند در بهشت پس ايشان دعا كنند كه خدايا اين اسم را از ما بردار خداوند آن اسم را از ايشان بردارد پس ايشان وقتي كه در جهنم معذبند در جهنم اصلي نباشند زيرا كه اهل توحيدند و خداوند هرگز اهل توحيد را با مشرك در يك طبقه عذاب نفرمايد و چون بقدر معصيت خود بسوزند و بيرون آيند [ص 170] ايشان را در طبقه مؤمنين غير عاصين قرار ندهد اين است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند در باب ايشان كه جنت ايشان پستتر است و نار ايشان پستتر و آنها ساكن نشوند با اولياي خدا در يك مرتبه و ميان ايشان والله منزلهايست و تفصيل مراتب شيعه آنست كه در تفسير امام عليه السلام از پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت فرموده است كه فرمودند تقوي پيشه كنيد اي گروه شيعه كه بهشت از شما فوت نميشود اگر چه دور بكند آن را عملهاي قبيح شما پس تنافس كنيد در درجات بهشت عرض كردند كه آيا داخل جهنم ميشود هيچ يك از دوستان شما و دوستان علي عليه السلام فرمودند كه هر كس نجس كند نفس خود را بمخالفت محمد و علي و بيفتد در حرامها و ظلم كند بمؤمنين و مؤمنات و مخالفت كند آنچه براي او قرار داده شده است از شريعتها ميآيد روز قيامت نجس پس پيغمبر و اميرالمؤمنين عليهما السلام باو ميفرمايند اي فلان تو نجسي صالح نيستي از براي مرافقت نيكان و معانقه حوريان نيكو و ملائكه مقربان نميرسي بآنجا مگر پاك شوي از اين گناهان پس داخل ميشود بطبقه اعلاي جهنم پس عذاب ميكنند او را ببعض گناهانش و بعضي از شيعيان هستند كه ميرسد بايشان سختيهاي محشر ببعضي گناهانش پس آقايان او ميفرستند خوبان شيعه را كه آن را ميربايند از ميان محشر چنانكه مرغ دانه را ميربايد و بعضي از شيعيان هستند كه گناه ايشان كمتر و خفيفتر است پس طاهر ميكنند آنرا بسختيها و بلاها كه از سلاطين و غير ايشان ميرسد و از آفات در دنيا در بدنهاي ايشان تا چون در قبر گذارده شود طاهر باشد و بعضي از شيعيان هستند كه مرگ او نزديك ميشود و باقي مانده است بر او گناه پس سخت ميشود نزع روح او پس كفاره ميشود از آن گناه [ص 171] و اگر چيزي بماند حيرتي از براي او در روز مرگ و اضطرابي دست دهد و مردم كم بر او جمع شوند و ذلتي باو برسد و كفاره او ميشود و اگر باقي بماند بر او گناهي پيش از لحد گذاردن مردم متفرق شوند و طاهر شود و اگر گناهانش عظيمتر و بيشتر باشد طاهر ميشود از آنها در عرصات قيامت و اگر بيشتر و عظيمتر باشد طاهر ميشود در طبقه اعلاي جهنم و اين جماعت عذابشان از ساير دوستان سختتر است و گناهشان عظيمتر است اينها را شيعه نمينامند و لكن دوست مينامند و دوست دوستان و دشمن دشمنان بايشان ميگويند شيعه ما كسي است كه متابعت كرده باشد ما را و پيروي كرده باشد آثار ما را و اقتدا كرده باشد باعمال ما تمام شد حديث شريف و از اين حديث معلوم شد كه نوع گناهان مردم بر سه قسم است يا گناه ايشان از مقام آخرتي ايشان است كه دل است و بدل گناه كردهاند پس اين گناه را پاك نميتوان كرد بآتش دنيا و برزخ اگر تمام دنيا و برزخ پر از آتش شود و او را بآن بسوزانند و لامحاله بايد بآتش جهنم در آخرت بسوزد تا خالص شود و يا گناه ايشان از مقام برزخي ايشان است كه مقام خيالات و صدر باشد اين شخص پاك نميشود از نجاست آن گناه اگر تمام دنيا آتش شود و آن را بسوزد و حكماً بايد در آتش برزخ بسوزد تا طاهر شود و بعضي مردم هستند كه گناه ايشان از مقام عرضي جسماني ظاهري دنياست اين شخص بآتش دنيا بايد بسوزد و او را كفايت ميكند و طاهر ميشود و جميع ناملايمات دنيا طبقه عرضي جهنم است و جميع ناملايمات برزخ طبقه برزخي جهنم است و جميع ناملايمات آخرت طبقهاي حظاير جهنم است بفهم چه گفتم و چه مطالب عليّه را بزبان عاميانه مختصر بيان كردم و از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند از ميت آيا ميپوسد جسد [ص 172] او فرمودند بلي تا آنكه نميماند از براي او گوشتي و استخواني مگر طينتي كه خلق شده است از او كه او نميپوسد و ميماند در قبر مستدير تا ثانياً از آن خلق شود چنانكه اول بار خلق شد تمام شد حديث پس عرض ميكنم كه اين طينت همان اجزاي اصلي انسان است كه فوق اين اعراض است و اينها در آن اثري ندارند و نميتوانند آنرا بپوسانند خواه در قبر باشد و خواه در شكم حيوانات رود كه هيچ چيز از طبعهاي اين دنيا بآن اثر نميكند و بهر جا رود مجاور شود نه ممزوج و مخلوط و حضرت صادق عليه السلام فرمودند در خصوص آب پاشيدن بر قبر كه عذاب از او قدري دور ميشود مادام كه تري در خاك باقي است تمام شد حديث و سبب اين آن است كه انسان مادام كه در دنيا است مأنوس بحيات است و زنده است و همين كه مرد وحشت دارد از خاك چرا كه خاك طبع مرگ را دارد و سرد و خشك است پس نهايت وحشت را از آن دارد و از اين جهت قبر خانه وحشت است نميبيني كه انسان در دار دنيا هم از بيابانهاي خشك تنها و تاريك وحشت دارد زيرا كه ضد طبع حيات است پس قبر كه تنها و تنگ و تاريك و خاك صرف است محل وحشت روح است پس چون آب بر او پاشند آب طبع حيوة را دارد و بوي حيوة دارد و رنگ حيوة دارد و اصل حيوة است پس مادام كه خاك قبرش تر است قدري انس بآن آب و رطوبت ميگيرد و همينكه خشكيد وحشت خواهد كرد مثل آنكه اگر تو هم در بيابان بزمين نمناك رسي يا بچشمه و آبي رسي قدري انس ميگيري و وحشتت كم ميشود و باين جهت عذاب از ميت قدري دور ميشود كه عذاب وحشت باشد و بجهت آنكه آب ظهور ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در اين دنياست چنانكه از آب هر چيزي زنده خلق ميشود ولايت آن [ص 173] بزرگوار هم اصل و ماده روح الايمان است پس باين واسطه مادام كه قبر او تر است انس بظهور ولايت ميگيرد و باعث رفع عذاب ميشود از او چرا كه همينكه نور آمد ظلمت ميرود و همچنين است حكايت گذاردن جريده بهمراهي ميت چنانكه از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه در علت گذاردن جريده فرمودند كه عذاب و حساب از او دور ميشود مادام كه چوب تر است و فرمود كه همه عذاب در يك روز است در يك ساعت بقدر آنكه او را داخل قبر كنند و مردم برگردند و دو جريده را قرار دادند بجهت اين پس نميرسد باو عذابي و حسابي بعد از خشكيدن جريده انشاء الله تعالي تمام شد حديث پس عرض ميكنم كه چون انسان در اين دنيا مقام انساني و حيواني و نباتي و جمادي داشت و غالب بر او مقام انساني و حيواني بود پس چون بميرد يكدفعه وارد بر مقام جمادي شدن بر او نهايت دشواري و وحشت را دارد پس بجهت انس او آن دو جريده را با او قرار دهند كه از مقام نباتي است تا انسي بآن بگيرد و در آن انس رفع وحشت او بشود و چون خورده خورده آن چوب بخشكد او هم خورده خورده انس بگيرد پس چون آن چوب بخشكد انشاء الله ديگر معذب باين وحشت نشود و باز از همين جهت است كه اگر در سفر بآب و چشمهٔ برسي كه در آنجا سبزه و اشجار باشد بسيار انس ميگيري و دلت از وحشت و هول بيابان آرام ميگيرد البته پس تدبير كردند از براي ميت در اين سفر هولناك آبي و سبزهٔ پس آب بر قبر او ميريزند و سبزه از چوب سبز بهمراهي او ميكنند تا از وحشت ايمن شود انشاء الله و بهتر آنست كه چوب نخل خرما باشد چرا كه نخل از نخاله خاك انسان خلق شده است و برزخي مابين حيوان و نبات و بسياري از صفات او بحيوان ميماند پس او بهتر است [ص 174] كه بهمراهي انسان باشد چرا كه نزديكتر باوست و سبب انس بيشتر ميشود و بهمين قدرها در بيان احوال قبر هم كفايت ميكنيم زيرا كه اگر ما بخواهيم كه هر جزئي جزئي را در اين كتاب ياد كنيم عمر تمام ميشود پيش از آنكه كتاب تمام شود .
فصل - در احوال برزخ است و حقيقت آن و احوال ارواح در عالم برزخ ، بدانكه مراد از عالم برزخ عالمي است كه واسطه در ميان دنيا و آخرت است كه پائين آن عالم متصل باين دنياست و بالاي آن عالم متصل بآخرت است و آن عالم عالم مثال است كه مكرر ذكر كردهام و عالم مثال عالمي است كه بسيار شباهت باين دنيا دارد و از براي آن آسماني و زميني و آفتابي و ماهي و ستارهٔ و شبي و روزي است مثل همين دنيا و آن عالم همان عالمي است كه تو در خواب ميبيني بهمين قسم همين عالم محسوساتي دارد و حواسي از براي اهل آن عالم هست الا آنكه لطيفتر از اين عالم است و اندكي شباهت بنفوس دهري دارد و پاك است از اعراض و كثافات اين دنيا و بسيار شبيه بآن عالم است اين عكسها كه در آئينه افتاده است كه هر چه در اين عالم است در آئينه هست با نهايت لطافت و صفا پس در آنجا هم مثل اينجا خانها و باغها و آبها و راحتها و تعبها و حركتها و سكونها و غير اينها همه هست الا آنكه بسيار لطيفتر است و خفيفتر و آن عالم بالاي اين عالم است يعني در غيب اين عالم است بطوري كه زمين آن عالم لطيفتر است از اعلاي عرش اين عالم و آنچه در آئينه ميبيني مساوي زمين آن عالم است در كثافت و لطافت و بالاي آن عالم بنهايت لطيفتر است و از براي آن عالم شب و روز هست و لكن بسيار [ص 175] طولاني است روزها و شبهاي او يعني روزي بقدر هفتاد روز از اين روزها و شبي بقدر هفتاد شب از اين شبها است و با وجود اين روزش در بدن همين روز ما قرار ميگيرد و شبش در بدن همين شب ما پس چون يك روز از روزهاي ما بگذرد يك روز هم از روزهاي آن عالم ميگذرد لكن آن هفتاد مساوي روز ماست و چون بسيار لطيف است در روز ما گنجيده است و در آن عالم جنتي است و ناري است جنت آن عالم در غيب وادي السلام واقع است و جهنم آن عالم در غيب برهوت و حضرموت واقع است و از اين است كه فرمودند ارواح مؤمنين را بوادي السلام ميبرند و ارواح كفار را به برهوت و مراد غيب اين دو است زيرا كه ارواح مؤمنين در عالم مثال است و وادي السلام ظاهر و برهوت ظاهر از اين دنياست و آنها در اين دنيا سكنا نكنند لكن چون هر چيز آن عالم در جنس خود از اين عالم گنجيده مثل آنكه آسمانش در آسمان و زمينش در زمين و آفتابش در آفتاب و ماهش در ماه و همچنين باقي جنتش در وادي السلام گنجيده كه ظل حمايت ولي است و جهنمش در برهوت و حضرموت گنجيده كه عكس اعداي ايشان است پس روح مؤمن را در غيب وادي السلام برند و روح كافر را در غيب برهوت پس مؤمن در هر جا بميرد روحش را بوادي السلام برند و كافر در هر جا بميرد روحش را به برهوت برند و مراد از ارواح مثال مردم است كه از اين بدنها عزرائيل عليه السلام بيرون كشيده است و در آن مثالها فؤاد و عقل و روح و نفس و طبع و ماده باشد و جميع مراتب را غير از جسم دارد و جميع ادراكهاي او برجاست مثل همين عالم بلكه قويتر و صافتر و در آن عالم باز حكمتها و علوم تحصيل ميكند و ترقي از براي او حاصل ميشود و تقرب [ص 176] بخداوند ميجويد و بسيار مسائل و علوم كه در اين دنيا نفهميده بجهت كثافت اعراض و حواسش در آن عالم خواهد يافت بجهت صفاي شعور و ادراكش اگر مؤمن باشد و فارغ باشد و الا كه مشغول بعذاب خود است و بچيزي نميتواند پرداخت و در عالم مثال بخدمت موالي خود كه پيغمبر و ائمه عليهم السلام باشند و ساير برادران ديني ميرسد و از صحبت ايشان بهرهور ميشود و لذتها ميبرد و قوت لذتش از هر نعمتي هفتاد مرتبه بيشتر از اين عالم است و از اين جهت مؤمن دعا ميكند كه خدايا قيامت را نزديك كن كه قوت شعورم زياده شود و لذت رحمتهاي تو را بيشتر دريابم و وسعت عالم مثال نيز هفتاد مرتبه بيش از اين عالم است و اما صورت ارواح در عالم مثال بصورت عمل انسان است هر گاه اعمالش نيكوست صورتش نيكوست بصورت انسان و هر گاه عملش بد است صورتش بد است مطابق عملش پس بسا كسي كه در اين دنيا صورتش قبيح بوده در عالم برزخ بصورت نيكو جلوه كند و بسا كسي كه بسيار خوشصورت بوده در عالم برزخ بصورت حيوانات شود و احاديث بر اين معاني دلالت ميكند و عقل سليم شهادت ميدهد و اگر در اينجاها كمتر دليل آوريم بجهت آن است كه پيشتر آن قدر دليل آوردهايم كه همه اينها واضح شده است بحول و قوه خداوند پس قدري از احاديث را كه متعلق بعالم برزخ است در اينجا ذكر كنيم شايد بعضي اسرار آنها را بيان كنيم پس در كافي از حضرت ابيعبدالله عليه السلام مروي است كه فرمودند كه باقي نميماند مؤمني در مشرق زمين و مغرب آن مگر خدا محشور ميكند روح او را در وادي السلام عرض كردند وادي السلام كجاست فرمودند پشت كوفه گويا ميبينم ايشان را كه حلقه حلقه نشستهاند و با هم سخن ميگويند تمام شد حديث عرض ميشود كه مراد باطن وادي السلام است نه [ص 177] ظاهر آن چرا كه بديهي است كه در ظاهر عرضي وادي السلام كه محسوس ماست ارواح غيبي سكنا نميكنند و مناسبت ميان مكان و صاحب مكان بايد باشد و باطن وادي السلام همان بهشت دنياست كه جنت آدم باشد و آن همان جنتي است كه در پشت كوفه در آخرالزمان در رجعت ظاهر خواهد شد و عرض كردند بحضرت صادق عليه السلام جعلت فداك روايت ميكنند كه ارواح مؤمنين در حوصله مرغ سبزي است در دور عرش فرمودند نه مؤمن كريمتر است نزد خدا از اينكه روح او را در حوصله مرغ قرار دهد لكن در بدنها هستند مثل بدنهاي خودشان و در حديثي ديگر فرمودند كه ارواح مؤمنين در درختي است در بهشت ميخورند از طعام آن و ميآشامند از شراب آن و ميگويند خداوندا برپا كن براي ما قيامت را و وفا كن بوعدهٔ كه بما كردهٔ و ملحق كن آخري ما را باولي ما و در حديثي فرمودند كه ارواح در صفت اجسادند در درختي در بهشت يكديگر را ميشناسند و از هم سؤال ميكنند و همين كه روحي تازه آيد ميگويند بگذاريد او را كه از هول عظيمي آمده است پس ميپرسند از او فلان كس چه شد فلان كس چه شد اگر گفت زنده بود اميد او را دارند و اگر گفت مرد ميگويند هلاك شد هلاك شد و در حديثي ديگر فرمودند كه ارواح مؤمنين در حجرها هستند در بهشت و بايشان عرض كردند كه ما حديث ميكنيم كه ارواح مؤمنين در حوصلهاي مرغهاي سبزند ميچرند در بهشت و منزل ميكنند در قنديلهاي زير عرش فرمودند چنين نيست عرض كردند كجا هستند فرمودند در روضهٔ بتركيب جسدها در بهشت تمام شد حديث پس عرض ميكنم كه هيچ اختلاف ميان احاديث نيست الحمد لله و رواياتي كه وارد شده است كه روح مؤمن در حوصله مرغ سبزي است و منزلش در قنديل است در زير عرش اگر از ائمه هدي عليهم السلام [ص 178] وارد شده باشد و از ايشان كسي شنيده باشد آن هم صحيح است و هيچ اختلاف ميان حديثها نيست زيرا كه مراد از مرغ سبز همان بدن مثالي است چرا كه رنگ عالم مثال سبز است چنانكه مكرر در درسها ثابت كردهايم و آن بدن مرغ هم هست باين اعتبار كه در طيران است و آن ارواح مانند باد در هوا سير ميكنند و باين اعتبار پرندهاند و ميپرند در هوا در خواب گاهي نديدهٔ كه چگونه در هوا ميپري و سير ميكني مانند مرغ پس آن بدنهاي مثالي از بسياري لطافت پرواز كنندهاند و بجهت آنكه مقام صورت را دارد سبز هم هست پس مرغ سبز است لكن چون مردم اين حديث را شنيدند گمان كردند كه واقعاً بشكل مرغهاي اين دنيا مرغ سبزي است و روح مؤمن در حوصله آن ميرود حاشا روح انساني در قالب حيواني نخواهد گنجيد و لامحاله بايد بدن انساني باشد پس بجهت رفع گمان مردم فرمودند كه مؤمن را بدني است مثل بدن او اين هم نه مقصود بدن عرضي است چرا كه بسا شخص مؤمن بسيار كريه المنظر و سياه و صاحب كوفت و خوره باشد و اگر بايستي باين صورت در جنت باشد نعوذ بالله او را تمتعي نبود و قابل معانقه حور و سكناي در قصور نبود بلكه مقصود آنست كه بدن مثالي مؤمن در عالم مثال بصورت بدن اصلي مؤمن است در حالتي كه در دنيا بود و وقتي كه در دنيا بود بدن اصلي او بصورت عملش بود چنانكه حضرت صادق بابيبصير نمودند پس در آخرت هم بر صورت عملش باشد و همان بدن مؤمن شجرهايست از جنت چرا كه مقام عالم مثال مقام شجر سبز است چنانكه در حكمت ثابت كردهايم و همان روضهٔ از بهشت است كه مؤمن در آن روضه است چنانكه پيش گذشت پس همه اخبار بحمد الله يكي شد و اختلاف برداشته شد پس روح مؤمن در بدن مثالي است [ص 179] در برزخ و در جنت دنياست كه همان جنت باشد كه حضرت آدم پيش از پوشيدن اعراض اين دنيا در آنجا بود و چون در آنجا از شجره علم آلمحمد عليهم السلام تناول كرد و حسد برد بدنش و بنيهاش ضعيف شد و اعراض را نتوانست از خود دور كند فطفقا يخصفان عليهما من ورق الجنة پس از ورق جنت كه اعراض اين دنيا باشد بخود بست و هبوط فرمود پس چون باز اوراق جنت را از خود دور فرمود بهمان بهشت عود فرمود و همچنين اولاد مؤمن او كلاً اولاً در همان بهشت خلقت ميشوند و از آن شجره تناول ميكنند پس از بهشت بيرون ميشوند و باز چون اعراض و اوراق را از خود بيندازند باز بهمانجا ميروند و سبب تناول از آن شجره آن است كه او در فرود آمدن است و روي او بپائين است و در خود بزرگي و احاطه و استيلائي بر هر چه در تحت اوست ميبيند و خود را واسطه فيض براي آنها ميبيند و مقام آلمحمد را عليهم السلام براي خود ميپندارد چرا كه مقام احاطه و واسطه بودن مقام ايشان است و جميع موجودات شجره علم آلمحمد است عليهم السلام و هر كس خود را عالم و محيط بيند از آن شجره خورده است و نهي از اين گمان شده است و مردم را جايز نيست كه خود را عالم دانند بلكه بايد جميع كبرياء و علم و احاطه را براي آلمحمد عليهم السلام دانند و حال مقام آن نيست كه بگويم چگونه جميع موجودات شجره علم ايشان هستند و در درسها بيان كردهام پس چون آدم و اولادش در هنگام نزول كه رو بدوري از خدا ميآيند و رو بخودبيني ميآيند همان دور شدن ايشان تناول از آن شجره است و همين تناول سبب نزول است پس همه كس از اين شجره خوردهاند و نبايستي بخورند بجز آلمحمد عليهم السلام كه ايشان هم ميخورند ولي بايستي بخورند [ص 180] چرا كه مخصوص ايشان است پس هيچكس را عصمت كبري جز ايشان نباشد و اما پيغمبران اولوا العزم ايشان چون برزخ ميباشند مابين آلمحمد و ساير انبيا عليهم السلام ايشان بنظر حسد ننگريستند و مقام را مخصوص آلمحمد عليهم السلام دانستند و بچشم خود ايشان در معلومات نگريستند هاي هاي نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي آيا افسانه ميشنوي يا حكمت باري اگر تو افسانه بشنوي اهلي دارد كه اين حرفها را از جان عزيزتر ميگيرند و بحقيقت ايمان ميفهمند و ميبينند كه تأويل نيست باري چون اين تناول تناول شرعي ظاهري نبود بلكه تناول شرعي وجودي بود گناه كبيره و صغيره نبود پس منافاتي با عصمت شرعي آدم عليه السلام ندارد حال ببين كه چقدر علما كوشش كردهاند كه بحث آن جماعت را كه خطا بر پيغمبران گرفتهاند رد كنند و آخر هم نتوانستهاند و بحث آنها بحسب ظاهر وارد است لكن بعد از بيان ما ديگر بحثي نميماند پس آنكه خدا فرموده است فعصي آدم ربه فغوي يعني عصيان كرد آدم پرورنده خود را پس گمراه شد مراد عصيان كوني است و غوايت كوني كه مفري از آن نيست و قبل از عالم شرع بوده پس چون شرع نبود عصيان و طاعت شرعي كجا بود و از اين جهت منافات مابين معصيت كوني و عصمت شرعي نيست و از اين جهت خداوند ميفرمايد ثم اجتبيٰه ربه فتاب عليه فهدي يعني بعد از آني كه عصيان كرد و گمراه شد كوناً و از بهشت فرود آمد بدار دنيا پس پرورنده او او را برگزيد و باو التفات فرمود پس هدايت فرمود او را و نبي كرد او را و اين در شرع بود در دار دنيا پس آن بزرگوار معصوم بود از ابتداي خلقت او در دار دنيا تا وقت مردن و آن معصيت در عالم برزخ بود و آن عين نزول او بود و در اين معصيت جميعاً شريكند مگر [ص 181] چهار نفر اولوا العزم كه حضرت نوح و ابرهيم و موسي و عيسي و چهارده نفر معصومين عليهم السلام باشند اما چهارده نفر معصومين عليهم السلام پس اگر چه ايشان نيز نازل شده بودند باين دار دنيا لكن ايشان از بسياري اضمحلالشان در جنب خداوند و از بسياري فنايشان بطوري كه پيش شنيدهٔ نازل نشدند مگر از نزد خداوند و فرود نيامدند مگر بسوي خداوند و در هر مقام و منزل نظر نكردند مگر بچشم خدا و نشنيدند مگر بگوش خدا و نگفتند مگر بزبان خدا و نكردند مگر با دست خدا و نبودند مگر بخدا و با خدا پس ايشان اگر چه نازل شدند باين عالم لكن عصيان نكردند بحسب وجود خود يعني جهت خودي ايشان بر جهت خدائي ايشان هرگز غلبه نكرد و لكن با وجود اين تضرع و زاري ميكردند و دايم عجز و لابه ميفرمودند و در استغفار و توبه بودند و چيزهاي چند نسبت بخود ميدادند كه عقلهاي جاهلان در آن حيران ميشد مثلاً ميفرمودند كه خدايا عصيان كردم ترا بچشمم و گوشم و زبانم و دستم و پايم و فرجم و امثال اينها و جاهل حيران ميماند كه چه اراده كردند از اين و چه گونه با عصمت ميسازد و نميفهمد كه ايشان بواسطه همين دعاها و تضرعها در هر منزل خدا را فراموش نكردند و اينها آثار توجه ايشان است در هر مقام و اينها دليل خود پنهان كردن و خدا آشكار كردن است در هر جا و از همين جهتها و امثال اينهاست كه ميگوئيم ايشان بحسب وجود خود هرگز خدا را نپوشاندند و خود را ننمودند و لكن چون ايشان در خدانمائي بسيار دقيق و لطيف هستند اصل بودن خودي خود را اگر چه بطور فنا باشد عصيان ميدانند چرا كه من غير تو و غير اوست هميشه اگر چه من فاني باشد و ايشان ميخواهند كه اصلاً مني نباشد و همين كه هست عصيان ميگيرند [ص 182] و غير او ميدانند پس استغفار ميكنند اين است كه گفتهاند حسنِهاي نيكان گناه نزديكان است و اما اولوا العزم پس ايشان هم همين نسبت را دارند با آلمحمد عليهم السلام و از اين جهت اولوا العزم شدند يعني عزم داشتند در هر منزل و مقام بر نمودن آلمحمد عليهم السلام و خود را پنهان كردند و با چشم ايشان نگريستند پس شجره علم را مخصوص آلمحمد عليهم السلام دانستند و خود نخوردند و از براي خود نهپنداشتند و اما آدم و هر كه از او پستتر بود اندكي خودي در ايشان بود و بچشم خودي نگريستند و آن شجره را از براي خود لمحهٔ پنداشتند و از آن خوردند پس عزم نداشتند در هر منزل و مقام اين است كه خدا ميفرمايد و كذلك عهدنا الي آدم من قبل فنسي و لمنجد له عزماً يعني ما عهد كرديم بسوي آدم در عالم پيش پس عزمي از براي او نيافتيم آه آه نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي و حيف از اين حكمتهاي نغز اگر نفهمي و نداني و نميدانم سخن چه قدر بطول ميانجامد پس برويم بر سر آن مطلب كه بوديم از احوال برزخ پس عالم برزخ عالم مثال است چنانكه يافتي و آن عالم را برزخ گفتيم بجهت آنكه اسفل آن عالم بعالم جسمها بسته است و چسپيده است و اعلاي آن عالم بعالم مادِها بسته است پس چون اين عالم رو بترقي است خورده خورده صاف ميشود بطوري كه عرضهاش زايل ميشود و هر چيزي بجسم اصلي خود برميگردد و اسفل عالم مثال كه بآن عالم چسپيده است ظاهر ميشود و از اين جهت در زمان رجعت عالم عالم هورقليا شود كه لطيف و پاك است و بهشت برزخ از براي مردم ظاهر شود و از آن بخورند و بياشامند و داخل شوند و لذت برند و چنانكه عرض كردم كه بهشت در غيب وادي السلام است دو بهشت كه آن دو را جنتان [ص 183] مدهامتان گويند در پشت مسجد كوفه تا هر جا كه خدا خواسته ظاهر شود و همان دو بهشت باز لطيف شوند و در آخرت آيند و مأواي مؤمنان باشند پس در رجعت صورت برزخي آن دو بهشت ظاهر شود و حال جاي ارواح مؤمنين است و ساير احوال رجعت ان شاء الله در قسمت سيوم ذكر خواهد شد بتفصيل منتظر باش و همين بهشت برزخي كه جاي ارواح مؤمنين است در مغرب است چنانكه جهنمي كه جاي كفار است و جهنم دنياست در مشرق است و مراد از مشرق و مغرب غير اين مشرق و مغرب ظاهر است چرا كه اين مشرق و مغرب ظاهري حدي ندارد كه بگوئيم آنجا مغرب است و آنجا مشرق آفتاب بگرد زمين ميگردد و هر مكاني كه فرض كني مغرب جائي است و مشرق جائي پس همه جا هم مغرب است و هم مشرق پس بهشت و جهنم بايد در كل عالم باشد هر دو با هم و همچنين هم هست هر دو در هر ذره عالم هستند پس بايد فهميد كه مشرق فرمايشي ايشان كه مخصوص بجهنم است كدام است و مغربي كه مخصوص به بهشت است كدام است و از خدا توفيق ميخواهم كه زبان آساني بمن كرامت كند كه بگويم بحول و قوه او و تو هم بفهمي بدانكه در احاديث ائمه عليهم السلام آفتاب ميفرمايند گاهي و مراد ايشان ابوبكر است و ماه ميگويند و مراد ايشان عمر است پس از اين است كه خدا ميفرمايد الشمس و القمر بحسبان يعني آفتاب و ماه بجهنم ميروند يعني اول و دويم و اينكه ميفرمايد وقتي كه امام ظاهر ميشود مردم بنور او مستغني ميشوند از آفتاب و ماه يعني از ابيبكر و عمر ديگر كسي بطريقه و طرز ايشان راه نميرود و چنانكه آفتاب و ماه را پرستيدند آن دو را پرستيدند و همين است معني قول ابرهيم كه اول ستاره را ديد و گفت چگونه ميشود كه او خدا باشد [ص 184] يعني عثمان را خدا باو نمود و گفت چگونه ميشود كه او امام باشد بعد ماه را ديد يعني عمر را و گفت چگونه ميشود كه اين امام باشد بعد آفتاب را ديد يعني ابابكر را و گفت چگونه ميشود كه اين امام باشد بعد گفت من روي خود را باميرالمؤمنين ميكنم صلوات الله عليه و آله كه اوست دست خدا و همه ايجاد را خداوند باو كرد تا آخر آيه مجملاً مقصود از آفتاب و ماه و ستاره آن سه نفرند كه از مطلع سجين طلوع كردهاند پس غايت ظلمت و حرارت سجيني در اسفل مرتبه سجين است و هر چه بالا ميآيد خورده خورده كم ميشود تا آنجا كه بنزديك اعلي عليين رسد آنجا نور آن دو خبيث غروب ميكند و ظلمات انيت ايشان تمام ميشود و تعجب مكن كه بآنها آفتاب و ماه و ستاره گفتند و گفتيم چرا كه ، صورتي در زير دارد هر چه در بالاستي ، آنها ستارِهاي آسمانهاي سجينند و آنها هم بطور خود نوري سجيني دارند و اگر نور نبود مشتبه نميشد بر مردم با نور اميرالمؤمنين عليه السلام نميبيني كه مشيت خدا و حب خدا آتش است و حرارت دارد جهنم هم آتش است و حرارت دارد نه هر آتشي خوب و نه هر حرارتي خوب است پس آفتاب و ماه و ستارِهاي سجين مشرقشان سجين است و مغربشان عليين است پس جهنم در همه عالم هست لكن در جهت خودي عالم و سجيني عالم كه مشرق است و بهشت هم در همه عالم هست لكن در جهت خدائي عالم و عليين كه مغرب است بفهم چه گفتم پس جمع شد ميان آن دو حديث كه ميفرمايند بهشت در مغرب است و جهنم در مشرق و آن حديث كه ميفرمايد ارواح مؤمنين در وادي السلام است و ارواح كفار در برهوت پس بهشت در عليين است و همان عليين حقيقت وادي السلام چرا كه سلام اسم خداست و وادي سلام وادي [ص 185] خداست و همان جاست كه خدا ميفرمايد لهم دار السلام عند ربهم يعني از براي مؤمنان است خانه سلام نزد پرورنده ايشان و امام و ولي ايشان نميبيني كه وادي السلام نزد ولي است و پشت مدفن ولي است و همان جا هم ظاهر ميشود در رجعت در پشت كوفه كه دارالسلطنه ولي است پس بهشت بايد در پشت شهر ولايت باشد البته و بر خلافش برهوت و حضرموت و عيونبقر است كه مواضع خبيثهٔ هستند در دار دنيا و حضرموت در يمن است و عيونبقر در شام و در عالم مثال وادي السلام حقيقت بهشت است و بهشت ظاهر آن و آتش مشرق ظاهر برهوت است و برهوت حقيقت آن و چنانكه هر گاه در اين عالم جسدي تركيب شود روحي مناسب آن جسد در آن ظاهر ميشود چنانكه دانستهٔ پس چون وادي السلام در اين عالم طيب و طاهر واقع شد بهشت از مغرب در آن بروز كرد و چون حضرموت و عيونبقر در نهايت كثافت و خباثت ظاهر شد جهنم از مشرق در آن جلوه كرد اگر چه باطن بهشت و جهنم همه جا باشند چنانكه جبرئيل همه جا بود و در صورت اعرابي در اين دنيا جلوه ميكرد بآن كوچكي همچنين بهشت و جهنم كه به بزرگي عالمند در صورت كوچكي بقدر وادي السلام و حضرموت ظاهر ميشود پس چنانكه صحيح بود كه بگوئي آن صورت اعرابي جبرئيل و حامل وحي است صحيح است كه بگوئي وادي السلام بهشت است و مأواي روح مؤمنين و حضرموت جهنم است و مأواي روح كفار در كافي از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه سؤال كرد شخصي از ايشان كه مردم ميگويند كه فرات ما بيرون ميآيد از بهشت چگونه ميشود و آن از بلاد عرب ميآيد و ميريزد در او چشمهها و رودها پس حضرت [ص 186] فرمودند كه از براي خدا بهشتي است در مغرب و اين فرات شما از آنجا بيرون ميآيد و بآن بهشت ميرود ارواح مؤمنين از قبرهاشان در هر شامي و بر ميوهاي آن ميافتند و ميخورند و تنعم ميكنند و با يكديگر ملاقات ميكنند و يكديگر را ميشناسند پس چون صبح شود بحركت درميآيند و در هوا ميپرند ميان آسمان و زمين و بسر قبرهاي خود ميروند در وقت طلوع آفتاب و خدا را آتشي است در مشرق خلق كرده است كه در آن سكنا كند ارواح كفار ميخورند از زقوم آن و ميخورند از آبهاي گرم آن در شب و چون فجر طلوع كند بحركت درميآيند بوادي در يمن كه آنرا برهوت گويند كه حرارتش از آتش دنيا بيشتر است آنجا يكديگر را ملاقات كنند و بشناسند و چون شام شود برميگردند بآتش و بهمين طور هستند تا روز قيامت راوي عرض كرد كه چگونه است حال موحدين كه اقرار بتوحيد دارند و اقرار بنبوت پيغمبر صلي الله عليه و آله دارند و مسلمند و گناهكار و ميميرند و امامي ندارند و نميشناسند ولايت شما را فرمودند اما اينها در قبر خود هستند بيرون نميآيند از آن پس هر كس از ايشان كه عمل صالحي دارد و عداوتي از آن ظاهر نشده است راهي بسوي بهشتي كه در مغرب است بسوي قبر او ميگشايند و داخل ميشود روح در قبر او تا روز قيامت پس خدا را ملاقات ميكند و خدا حساب ميكند او را بحسناتش و گناهانش يا به بهشت ميرود يا بجهنم پس امر آنها موقوف بامر خداست و فرمودند كه همچنين است امر مستضعفين و ابلهان و اطفال و اولاد مسلمانان كه بحد تكليف نرسيدهاند و اما ناصبيان از اهل قبله پس راهي از براي ايشان بسوي آتش ميكنند آن آتشي كه در مشرق است و داخل ميشود بر ايشان زبانه و شرر و دود تا روز قيامت پس بازگشت [ص 187] ايشان بجهنم است و ميگويند بايشان كجاست امامي كه غير از امام حق گرفته بوديد تمام شد حديث شريف پس موافق اين حديث ارواح مؤمنان در شبها در بهشت مغرب است و روزها در وقت طلوع آفتاب بر سر قبر خود ميآيند و آمدن ايشان بسر اهل و عيالشان بقدر فضيلت ايشان باشد پس بسا كسي كه هر روزه آيد بسا كسي كه هر دو روز يك مرتبه آيد و بسا كسي كه هر سه روز يك مرتبه آيد و بسا كسي كه هر هفته يك مرتبه آيد و بسا كسي كه ماهي يك مرتبه آيد و بسا كسي كه سالي يك مرتبه آيد و موافق اخبار ديگر چون روز جمعه شود يا روز عيد در وقت طلوع فجر ملائكه براي ايشان ناقها آورند از نور كه بر هر ناقه قبهٔ از ياقوت و زمرد و زبرجد و دُر باشد و سوار آن ناقها شوند و ناقهاي ايشان پرواز كند ميان زمين و آسمان تا بوادي السلام آيند به پشت كوفه و در آنجا باشند تا زوال شمس پس اذن ميگيرند از ملك براي زيارت قبور و اهالي خود تا آنكه سايه هر چيزي مساوي آن شود پس ملك ندا دردهد و ايشان جمع شوند و سوار شده پرواز كنند تا بغرفات جنان رسند و در آنجا تنعم ميكنند و در بعضي روايات است كه ارواح كفار روزها در نزد مطلع آفتاب معذب ميشوند و چون غروب نزديك شود محشور شوند سوي برهوت كه چاهي است در حضرموت و آنجا در عذاب ميشوند تا صبح پس ملائكه عذاب ميرانند ايشان را سوي مطلع آفتاب و بهمين حالت هستند تا خدا خواهد و اما مستضعفان ارواحشان با اجسادشان ميماند تا روز قيامت پس چون چهارصد سال بين نفختين بگذرد باراني آيد از درياي زير عرش كه اسمش صاد است و بوي او مثل بوي مني است تا روي زمين همه دريا شود و موج زند تا اجزاي هر جسدي در قبر خودش جمع [ص 188] شود و گوشت ايشان برويد در چهل روز پس اسرافيل صور دمد و ارواحشان بهپرد و داخل بدنهاشان شود و بيرون آيند از قبر مجملاً كه مقصود بيان احوال برزخ است و عرض شد كه مؤمن در بهشت دنياست و آن بهشت در طرف مغرب است و روح مؤمن شبها در آنجاست و روزها در وادي السلام و روح كفار در جهنمي است كه در مشرق است و شبها در برهوت است و روزها در پيش مطلع آفتاب و اين مطلب هم در نهايت اشكال است چرا كه دور زمين همه وقت جائي روز است و جائي شب پس كي مؤمن در بهشت است و كي در وادي السلام و كافر كي در برهوت است و كي در آتش مشرق و همچنين نهايت اشكال دارد كه ميگوئيم كه بهشت برزخ صبح و شام دارد چنانكه خدا ميفرمايد يأتيهم رزقهم فيها بكرةً و عشياً يعني هر صبح و شام رزق اهل جنت بايشان ميرسد بهشت برزخ كدام طرف زمين است و روزش چه وقت است و شبش چه وقت است چه بسيار احاديث كه الي الآن مذكور شده است و در كتابها نوشته شده است و بر منبرها خواندهاند و همه با دهانهاي باز گوش كردهاند و هيچكس نفهميده كه چه گفتهاند و هيچ راوي نفهميده كه چه روايت ميكند اين است كه فرمودند چه بسيار راوي علمي كه علم را براي داناتر از خود روايت ميكند پس هوش خود را جمع كن در اين كتاب تا چيزي چند بشنوي كه هرگز نشنيده باشي و چيزي چند بفهمي كه هرگز نفهميده باشي بدانكه پيش از اين گفتم كه عالم مثال در غيب اين عالم است و لطافت زمينش مانند اعلاي اين عرش است و آسمانش لطيفتر از زمينش ميباشد و از براي آن عالم هم بعينه مثل همين عالم عرشي و كرسي و آسمانهائي و زميني است و گفتم كه عرشش در غيب اين [ص 189] عرش و كرسيش در غيب اين كرسي و آسمانهاش در غيب اين آسمانها و زمينش در غيب اين زمين است و جميع عالم مثال اسفلش باعلاي اين عالم چسپيده است و در آنجا هم آفتاب و ماه ميباشد و گردش آسمانهاست چنانكه از حضرت صادق عليه السلام سؤال كردند از بهشت آدم فرمود بهشتي بود از بهشتهاي دنيا طلوع ميكند در آن آفتاب و ماه و اگر از بهشتهاي آخرت بود هرگز از آنجا بيرون نميآمد ، پس برزخ هم عالمي است مثل همين عالم همه آسمانها و زمينهاي او كروي است مثل آسمان و زمين اين دنيا و آفتاب و ماهش ميگردد بر گرد زمينش روزش جائي است كه آفتاب آنجاست و شبش جائي است كه آفتاب آنجا نيست و روز و شبش در گرد زمينش در گردش است مثل اين دنيا و در آن عالم بهشت و جهنم هست جهنمش در مطلع آفتاب است كه سجين آن عالم باشد چنانكه گذشت و بهشتش در مغرب آفتاب است چنانكه گذشت و در همه جاي آن بهشت هست و در همه جاي آن جهنم هست پس زمينش زمين بهشت است از براي قومي و آسمانش آسمان بهشت و زمينش زمين جهنم است از براي قومي و آسمانش ابواب جهنم و با وجود اين ميگوئيم چون طبع زمين در كل آن عالم هست جهنمش در زمين باشد و چون طبع آسمان در همه آن عالم هست بهشتش در آسمان باشد و زمينش مشرق شمس است يعني شمس سجيني عليها اللعنه و آسمانش مغرب آن شمس است پس بهشتش در مغرب است و جهنم آن در مشرق و با وجود اينها در اسفل عالم مثال بقعهاي طيب هست كه بهشت است و بقعهاي خبيث هست كه جهنم است و بقعه طيب آن غيب وادي السلام است و بقعه خبيث آن غيب برهوت و عيونبقر و امثال آنها و اما سبب آنكه ملاحظه اين شمس را كردند نه شمس علييني را و نگفتند [ص 190] كه بهشت در مشرق است و مراد شمس عليين باشد و جهنم در مغرب آن شمس بجهت ملاحظه ظاهر است كه خواستند لفظي كه تعبير بآن ميكنند با ظاهر هم مطابق باشد كه سمت مشرق اين عالم گرم و خشك است و مزاج آتش دارد و مزاج جهنم و سمت مغرب سرد و تر است و مناسب راحت و نعمت است و مزاج بهشت دارد پس چون باطن مشرق اين عالم نماينده گرمي و خشكي جهنم و باطن مغرب اين عالم نماينده سردي و تري بهشت بود فرمودند كه بهشت در سمت مغرب است و جهنم در سمت مشرق و اگر بگوئي كه مشرق كجاست و مغرب كجا گويم مشرق نسبت هر جزوي است از زمين بآن جزوي كه بجانب مغرب معروف است و مغرب نسبت هر جزوي است بآن جزوي كه بجانب مشرق معروف است و هر جزوي شرقي گرم و خشك است به نسبت بجزو غربي و هر جزوي غربي سرد و تر است به نسبت به جزوي شرقي و ميتوانم بگويم كه اين مغرب اين دنيا عرضي است چرا كه آفتاب حقيقةً از مغرب طالع و در مشرق بحركت خود غروب ميكند و اين حركت ظاهري عرضي است بمشايعت فلك نهم پس مشرق مغرب است و مغرب مشرق پس بهشت در مشرق حقيقي است كه مغرب عرضي باشد و جهنم در مغرب است كه مشرق عرضي باشد و باين نظر مشرق عليين است و مغرب سجين و باز درست است و ميتوانم بگويم كه چون باد مشرق سرد و تر است و بر طبع ميل و معصيت است و بر طبع دوري از خداوند است از اين جهت جهنم در مشرق واقع شد زيرا كه گناه اگر چه در ظاهر سرد است و تر و لكن چون معالجه هر چيز را بايد بضد كرد و ضد سرد و تر گرم و خشك است پس معالجه گناه سرد و تر غضب و آتش گرم و خشك شد پس باطن مشرق [ص 191] آتش جهنم شد و غضب خدا در آنجا قرار گرفت چرا كه غضب در جانب گناه است و اما مغرب چون بادش گرم و خشك است مزاجش مناسب طاعت است كه حرارت غريزي را زياد ميكند و آتش محبت را تيز ميكند پس باطنش رضاي خداست كه سردي و تري بهشت باشد پس بهشت در جانب مغرب باشد چرا كه بهشت در جانب طاعت است و چقدر لذت خواهي برد اگر بفهمي سرّ آنچه را كه گفتم و لا قوة الا بالله و حيف كه كتاب فارسي و عاميانه است و نميتوان مطالب عاليه در آن نوشت و همين مطالب را هم ميبيني كه چقدر زحمت ميكشم و عاميانه مينويسم باز اگر بفهمي خيلي كار كردهٔ باري پس معلوم شد كه وقتي كه بايد در اين عالم تعبير آورد بايد بلفظي تعبير آورد كه با اين عالم مطابق افتد از اين جهت گفتند كه جهنم در مشرق است و بهشت در مغرب باري پس معلوم شد كه در برزخ روز و شب هست و جهنم هم در زمين است كه جلوه در مشرق اين دنيا دارد و بهشت در آسمان كه جلوه در مغرب اين دنيا دارد و اما آنكه اهل بهشت شبها در بهشتند و روزها در وادي السلام و اهل جهنم برعكس روزها در مطلع شمس باشند و شبها در برهوت پس بدانكه چون در اين عالم نظر كني علانيه ميبيني كه چون آفتاب طلوع كند و بر زمين بتابد بخارها بالا ميرود بجهت حرارت آفتاب كه بآنها ميرسد و آنها را گرم ميكند ظاهراً و سرّ آسماني آنها را بحركت ميآورد پس بالا ميروند در هوا و چون شام شود و سردي بآنها برسد سنگين شوند و فرود آيند بزمين حال همچنين بدنهاي مثالي مردم از اجزاي عالم مثال است چنانكه بدنهاي دنيائي مردم از اجزاي دنياست الا آنكه بدنهاي مثالي لطيفتر است چرا كه اجزايش لطيفتر است و اين بدنهاي كثيف [ص 192] اين دنيا بجهت شدت كثافت بحرارت آفتاب بالا نميرود و لكن نمونهٔ در دست داريم از بخار كه اگر بدن بلطافت بخار ميبود بالا ميرفت حال بدن عالم مثال لطيف است چرا كه روحاني است نميبيني كه در خواب پرواز ميكني و در ظاهر نميتواني كرد و در خواب از ايران بهند بيك چشم بر هم زدن ميروي و در ظاهر نميروي پس بدن عالم مثال لطيف است حال چون آفتاب در بقعهٔ از بقعِهاي عالم مثال طلوع كند آن ارواح كه در آن بقعه هستند بواسطه حرارت آفتاب كه ايشان را گرم ميكند و فلكيت ايشان را بهيجان ميآورد بالا ميروند پس اگر بخارهاي خبيث است و مثالهاي كفار است ميرود در زير آفتاب و بحرارت آفتاب معذب ميشود و ميگردد بهمراهي آفتاب و بحرارت او معذب ميشود و همان بالا مطلع آفتاب است از براي او چرا كه آفتاب از آن بالا به پائين ميرسد و از آنجا بر اهل زمين ظاهر ميشود پس آنجا مشرق آفتاب و مطلع آنست و حضرت امام رضا عليه السلام فرمودند كه چون شمس بايستد در نصف آسمان عذاب كند خدا ارواح مشركان را بايستادن آفتاب ساعتي پس چون روز جمعه شود و آفتاب را ايستادن نباشد خدا عذاب را از ايشان بردارد بجهت فضل روز جمعه تمام شد حديث اين هم حديثي مشكل است كه چگونه آفتاب در روز جمعه نايستد و در روزهاي ديگر بايستد و مقصود از ايستادن آفتاب در ساير روزها ايستادگي اوست بجهت عذاب ارواح مشركان و در روز جمعه بجهت فضل روز جمعه عذاب از ايشان برداشته شود بالعرض و آفتاب را ايستادگي در عذاب ايشان نباشد بالعرض چنانكه منبعد خواهي فهميد انشاء الله پس چون روز شود ارواح مشركان بالا رود و در چشمه آفتاب معذب شود بحرارت آفتاب و آن است جهنم دنيا [ص 193] كه در مطلع آفتاب است و چون نزديك غروب شود و شدت تسلط آفتاب از آن بقعه برود آن ارواح ميل بنزول كنند چرا كه روح از طبع ريح است و ريح بخار است و نازل شود تا شب بزمين برسد و چون خبيث باشند آنها را بزمينها و چاههاي خبيث برند و خبيثترين چاههاي دنيا برهوت است چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمودند كه بدتر چاهي در آتش برهوت است كه در آن ارواح كفار است و فرمودند بدتر آبي در روي زمين آب برهوت است كه در حضرموت است و كفار وارد آنجا ميشوند پس چون شام شود آن ارواح فرود ميآيند و وارد آن زمينهاي خبيث ميشوند و اين برهوت اين دنيا حكايت برهوت برزخ را ميكند و بدن آن است و برهوت برزخ در سجين و ارض سجيني برزخ است بفهم چه ميگويم كه بسيار مشكل است اين حرفها و از هيچ كس تا حال نشنيدهٔ باري و اما ارواح مؤمنان چون روز شود بواسطه حرارت آفتاب بالا رود بجانب دار ولي كه وادي السلام است و حقيقت آن در عالم برزخ در آسمان چهارم است پس ارواح ايشان بالا رود و در جوار ولي باشند و زيارت كنند ولي را و يكديگر را و تا زوال كه نهايت قوت آفتاب است آنجا باشند و چون آفتاب منحدر و سرازير شود آنها هم سرازير شوند و بر ناقهاي طبيعي سوار شوند و رو بمغرب شمس آيند و بر زمينهاي طيب آن عالم كه روح زمينهاي طيب اين عالم است واقع شوند پس مؤمنان تا زوال در وادي السلام باشند بعد بر سر اهل و عيال خود روند و در هوا سير كنند و چون سايه هر چيز مساوي آن شود و عصر گردد بر ناقِها سوار شده و رو بمغرب روند كه ظاهر وادي السلام و ارض جنت باشد و تنعم نمايند و هر روز كار ايشان همين است تا رجعت آلمحمد عليهم السلام و از اين مثل كه از بخار آوردم گمان [ص 194] مكن كه آن مثالها حقيقتي ندارد و واقعاً مانند بخار بيجاني هستند نعوذ بالله بلكه ارواحند حقيقةً و صورتي دارند از يكديگر جدا چنانكه در عالم خواب ايشان را ميبيني و لكن آن مثالها از بس لطيف ميباشند بالا ميروند و ملائكه موكل بايشان ايشان را ميبرد چه ميشود كه آن ملئكه مسكنشان در شعلهاي آفتاب باشد و اما بحسب آن روايت كه ميفرمايند كه ارواح مشركان شب در آتش است و روز در برهوت مراد از آتش شب همان حرارت چاه برهوت است چرا كه شب حرارت زمين در جوف زمين است و روز در برهوت ميروند مراد ظاهر اين برهوت است كه در زير چشمه آفتاب است كه در يمن است و در جانب يمين عالم است كه اعلي باشد چرا كه اسفل يسار است و در حقيقت حرارت برهوت از همان حرارت آتش مشرقي است و از يك جنس ميباشند و تعبير بهر دو جايز است و ميشود كه سهو در لفظ از راوي باشد و بعد از آنكه سرّ مسئله را يافتي همه را ميفهمي و بعضي ديگر از اختلاف اخبار بجهت اختلاف روحهاست در قوت و ضعف و مختار بودن و مطيع بودن چرا كه روح مؤمن هر چه قويتر باشد مطلبهاي او زودتر بحصول ميرسد و ميلهاي او زودتر بعمل ميآيد و اختيار او بيشتر است و هر چه ضعيفتر باشد عكس اين خواهد شد و همين قدر هم در احوال برزخ كفايت ميكند چرا كه اگر ما بخواهيم همه چيز را بتفصيل بيان كنيم عمر پيش از كتاب تمام ميشود .