چار خلط مخالف سركش چند روزي بدند با هم خوش

چون يكي زين چهار شد غالب جان شيرين برآمد از قالب

و هر كسي بر حسب علم و فهم خود و نظر خود در اين عالم سبب مردن را چيزي گويد و حقيقت واقع سبب فناي عالم و مردن بني‌آدم تقديرات الهي است و بهر طوري كه تقدير فرموده است چنين ميشود و مردم چون نظر ايشان از پائين ببالاست اين اسباب را مي‌بينند و اگر از بالا به پائين نظر كنند مي‌بينند كه همه بتقدير خداست و خداوند هر كس را كه خلق كرده از براي حالات او و اقوال و افعال او و زندگي او در دنيا اجلي قرار داده است و مدت زندگي مقرر فرموده است كه چون بآن اجل رسد [ص 124] فاني خواهد شد و چون خداوند قرار نداده است در حكمت كه امري را جاري سازد مگر با اسباب پس جميع عالم اسباب مشيت او هستند و دستهاي اراده اويند و آستينهاي قدر و قضاي او ميباشند و هر كاري كه ميخواهد بفرمايد با اسباب و آلات و دستهاي خود ميفرمايد پس چگونه دستي حركت خواهد كرد بي‌اذن صاحب دست و چگونه امري جاري خواهد شد بي مشيت و اراده و قدر و قضاي او اما كوران كه از ديدار صاحب دست كورند دستها را مي‌بينند و آلات و اسباب را مشاهده ميكنند و چنان ميپندارند كه آنها بخود حركت ميكنند و از اين غافلند كه اين اسباب همه در حركتند و هيچ چيز در حركت نتواند شد مگر آنكه كسي او را بحركت آورد و اين كه مي‌بيني كه تن تو حركت ميكند نه آن است كه خود بخود حركت ميكند بلكه روح او او را حركت ميدهد و از اين است كه اگر حركتهاي بيجا كني گوئيم كه جاهلي و اگر موافق حكمت حركت كني گوئيم حكيمي و ممكن نيست كه حركت‌كننده بي حركت‌دهنده حركت كند پس چون اين عالم را ديديم كه جميع اجزاي آن بر نهايت طور حكمت حركت ميكند كه عقل حكما در حكمتهاي آن حيرانست و فهم علما در آن سرگردان و در هر ذرهٔ كه غور ميكنند پس از سالهاي دراز ميفهمند كه چه حكمتها در آن بوده و تا آنوقت از آن غافل بوده‌اند و دانستيم كه حركت‌كننده بي حركت‌دهنده حركت نميكند پس دانستيم كه از پي اين اسباب سبب‌سازي است حكيم و دانا كه او بر حسب حكمت و علم و قدرت خود اين اسباب را حركت ميدهد و اين نظم را برقرار دارد و هر چيزي را در هر وقت كه ميخواهد فاني ميكند و هر چيز را هر وقت كه ميخواهد بوجود ميآورد و اختيار كون و فساد عالم همه با اوست و هر طور [ص 125] كه ميخواهد تصرف ميكند و اختيار صلاح و فساد و نظم و خلل عالم در دست تواناي اوست و بايد او را خواند و از او بيم داشت و باو اميد پيدا كرد و او را دوست داشت و او را اطاعت نمود و او را شكر كرد و بسوي او دعوت نمود و خود را بنده او دانست و اطاعت او لازم و مخالفت او حرام است مجملاً در صدد اين حرفها نيستم و لكن سخن سخن را ميكشد و حرف از حرف ميخيزد پس برويم بر سر مطلب اول پس اين تقديركننده جميع اجلهاي عالم را مقدر فرموده است و هر وقت كه ميخواهد چيزي را موجود كند با اسباب او او را موجود ميكند و هر وقت ميخواهد چيزي را فاني كند با اسباب او فاني ميكند چرا كه نشايد كه ذات خدا مباشر كاري گردد و با چيزي قرين شود يا بچيزي متصل گردد يا حركت كند يا چيزي از او جدا شود پس از اين جهتها خداوند قرار داده است اسبابي چند و با آن اسباب كارهاي خود را بانجام ميرساند و چون آن اسباب همه حادث و باو برپا هستند و بامر او موجود هستند پس هر چه از ايشان ظاهر شود البته نسبت باو داده ميشود پس همه كار خداست و بازگشتش باوست بفهم چه ميگويم و اسباب مرگ اختلاف مابين اجزاي بدن است و چون اجزاي بدن همه با هم ضدند پس مادام كه يكي غلبه نكرده است بر ديگري تركيب بدن انسان باقي است و همينكه يكي بر ديگري غالب آمده آن ديگري را مضمحل ميكند و بدن انسان فاسد ميشود و اين است كه هر كوني در اين عالم فسادي دارد و هر تركيبي از هم پاشيدني دارد لامحاله و از براي هر چيزي از جماد و نبات و حيوان مرگي است و منتهاي اجلي است و اين سببها كه ذكر شد سبب‌هاي ظاهري بود و الا اسباب ديگر بسيار است كه ذكر آنها مناسب اين مقام نيست پس چون [ص 126] كون انسان بفساد انجاميد و اجل حتمي انسان دررسيد و هنگام مردن رسيد ظاهر ميشود از براي انسان يكي از ياران ملك الموت زيرا كه خودش بنفس نفيس خود بر سر هيچكس نميرود و مشغول قبض روح احدي نميشود مگر خاتم پيغمبران صلي الله عليه و آله پس ساير مردم را هر كس بقدر قابليتش يكي از ياوران عزرائيل بآن موكل است كه در هنگام آخر اجل آن قبض روح او را ميكند و اگر بخواهيم اين جزئيات را هر يك بتفصيل بعرض رسانيم و اسرار همه را بگويم كتاب بسيار بطول ميانجامد و باعث ملال ميگردد و اگر هم هيچ ننويسم غرض ما از رسم اين كتاب بعمل نميآيد پس همان بهتر كه بطور اشاره و اختصار بهر مطلبي اشارهٔ كنيم كه اگر عالم بر آنها عبور كند مطلب را بفهمد پس عرض ميكنم كه هر چيزي كه در ملك خداست مملوك خداست پس هر چيزي از جهت مملوكي ملَك است اگر چه از جهتي ديگر ملَك نباشد و چون اين جهت مملوكي جهت نورانيت چيز است نه جهت ظلمانيت آن پس جهت نورانيت هر چيز جهت مملوكي آن چيز است و جهت ملَكي آنست پس هر كس نظر بنورانيت چيزها ميكند ملَك‌ها را مي‌بيند و هر كس نظر بظلمانيت چيزها ميكند همين ظاهر آنها را مي‌بيند پس جهت نورانيت چيزها هم مملوك خداست و هم ملَك است و چيزها كه در اين عالم است مخصوص همين آسمان و زمين و جماد و نبات و حيوان و انسان نيست بلكه جميع هر چه بآن چيز توان گفت از نسبتها و قرانها و صفتها و ربطها و كارها و سخنها و غير آنها همه چيزند و همه هستند و همه مخلوقند و همه مملوكند و همه ملَكند پس معلوم شد كه ملئكه عقلها عقلاني است و ملئكه نفسها نفساني و ملئكه جسدها جسداني و ملئكه عرضها عرضي و ملائكه كلي [ص 127] كلي و ملائكه جزئي جزئي و اين ملائكه كه عرض شد حقيقةً ملائكه ميباشند و از براي آنها بالهاست و تسبيح‌ها و ذكرها و همه نورانيند و خلقي هستند حقيقي نه خيالي و وجود خارجي دارند و كاركنند و دستهاي خدا هستند در جاري كردن كارها و همه واسطه فيضند مابين مشيت خدا و خلق و تا ايشان نباشند كه فيض از اعلي بگيرند و باسفل برسانند هيچ حركت‌كنندهٔ از جاي خود حركت نميكند و هيچ ساكن‌شوندهٔ ساكن نميشود پس چون در دنيا چهار كار است كه جميع ملك را فرا گرفته است و هر چهار در همه ملك هستند و آن خلق و رزق و حيوة و موت است كه هيچ چيز نيست كه اين چهار را نداشته باشد پس چهار ملَك كلي قوي را خداوند موكل باين چهار كار كرد پس جبرئيل را موكل بر وصل و تركيب چيزها كرد و او فراهم‌آورنده كارها و التيام‌دهنده شد و ميكائيل ملك موكل بفيضها و مددها و رزقها شد و اسرافيل ملك موكل بروحها و حيوتهاي عالم شد و عزرائيل موكل بتفريق و خرابي است و اين چهار ملك كلي صلوات الله عليهم موكل بر اين چهار امر كلي هستند و بعدد هر موجودي و هر چه باو چيز توان گفت از براي هر يك اتباع و ياوران باشد بزرگ‌تر براي بزرگ‌تر و كوچكتر براي كوچكتر پس چون كسي ميخواهد بميرد و اجل حتمي او ميرسد و خداوند با دستهاي اسباب و آلات مقرره خود خواهد وجود او را فاسد كند و اتصال او را بانفصال بدل كند پس خداوند عزرائيل را امر ميفرمايد كه او بيكي از ياوران خود كه موكل بآن كس بوده است بگويد كه انفصال در اتصال او پديد آور و فساد در كون او هويدا كن و موت در او جلوه ده پس آن ملك هم با اسباب و آلات كه بهمراهي خود دارد جان او را از جميع رگها و ريشهاي بدن او ميكشد [ص 128] و چون ميت يقين بمرگ كرد و از دنيا نااميد شد آن ملَك را مي‌بيند كه در خدمت رب العالمين مشغول بقبض روح اوست پس اگر عاصي است آن ملَك را مي‌بيند در نهايت كراهت صورت و بدشكلي و بدروئي و بدموئي و بدخوئي و در نهايت غضب كه با نهايت تشدد صيحه بر او ميزند كه اي دشمن خدا جان خود را تسليم كن و او را بشارت ميدهد بعذاب خدا و جهنم پس از اين جهت بر خود ميلرزد و از ترس جان خود را مي‌سپرد و آن ملَك جهنم را و موكلان آنرا باو مينماياند و همه عذابها را باو نشان ميدهد پس چون اين دهشت بر او وارد آيد در سكرات مرگ افتد و مدهوش شود و شعور و حس و حركت از او برود و مردن براي او از همه چيز دشوارتر شود بطوري كه راضي است كه سنگ آسياب بر حدقه چشم او بگردانند و او آن اوضاع را نبيند پس از اين جهت مردن بر او سخت شود و زبان او از ترس بشكند و از ترس جان را بجان‌گيرنده سپارد از روي كراهت و در اينجا حديث شريفي است و لازم است ايراد آن پس عرض ميشود كه از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه فرمودند كه هر گاه بخواهد خداوند كه كافر را قبض فرمايد ميفرمايد اي ملك موت برو با ياران خود سوي دشمن من كه من باو نعمت دادم و خوب نعمت باو دادم و او را بسوي دار سلام خواندم پس قبول نكرد مگر آنكه مرا دشنام گويد و بنعمت من ناشكري كند و مرا بر عرشم دشنام گويد پس روح او را بگير تا آنكه او را دمر بآتش جهنم بيندازي فرمود ملك الموت ميآيد با صورت كريهي بدشكلي چشمهاي او مانند برق سوزان و صداي او مانند رعد عظيم رنگ او مانند پارهٔ از شب تاريك نفس او مثل زبانه آتش سر او در آسمان دنيا و يك پاي او در مشرق و يك پاي او در مغرب و قدمهاي او در هوا [ص 129] و با او سيخي است پرشعبه و با اوست پانصد ياور كه هر يك تازيانهٔ از آتش جهنم دارند كه زبانه ميكشد و با ايشان است پوستي سياه و جمرهٔ از جمرِهاي جهنم و بهمراهي ايشان است ملكي از خازنان جهنم كه او را سحقطائيل گويند و آن ملك خازن شربتي از جهنم باو ميخوراند كه هميشه تشنه خواهد ماند تا داخل جهنم شود و همين كه آن ميت چشمش بملك الموت افتد چشمش بيرون آيد و دوخته شود باو و عقل از سر او برود پس ميگويد اي ملك مرا بدنيا برگردان آن ملك گويد كلّا اين حرفي است كه ميگوئي پس ميگويد اي ملك به كه بازگذارم مال و اهل و اولاد خود را و عشيره خود را و آنچه را كه در دنيا داشتم ميگويد آنها را بغير بگذار و بيا بجهنم امام فرمودند كه آن سيخي كه با خود دارد چنان باو ميزند كه هر شعبهٔ از آن برگي و بندي از آن فرو ميرود پس آنرا يكدفعه ميكشد پس روح او را از قدمهاي او ميكشد پس چون روح او بزانوهايش رسد پس آن ملك بياوران خود گويد كه با آن تازيانهاي آتش او را بزنند پس دست بازميدارد تا سكرات مرگ را بچشد و بي‌هوشيها را به‌بيند پس چنان شود كه گويا هزار شمشير باو زده‌اند بطوري كه اگر في المثل قوه جن و انس را ميداشت هر رگي از آن باز شكايت ميكرد جداگانه و چنانكه هر گاه سيخ پرشعبه را در ميان پشمي بگردانند و به‌پيچند چگونه همه آن پشم بآن سيخ مي‌چسپد بهمان طور روح او بآن سيخ مي‌پيچد و از هر رگي و عضوي و بندي و موئي روح او بيرون ميرود پس چون نفس بحلقوم او رسد ملائكه او را بزنند بر روي او و پشت او و اين آيه را بخوانند كه اخرجوا انفسكم اليوم تجزون عذاب الهون بما كنتم تقولون علي الله غير الحق و كنتم عن آياته تستكبرون يعني جانهاي خود را بيرون كنيد [ص 130] امروز جزا داده ميشويد بعذاب خاري بسبب آنكه باطل بر خدا مي‌بستيد و از اطاعت ائمه طاهرين تكبر ميكرديد و اين است كه خدا ميفرمايد يوم يرون الملئكة لا بشري يومئذ للمجرمين و يقولون حجراً محجوراً پس ملائكه ميگويند كه بهشت بر شما حرام است و فرمود كه روح او را ميگيرند و ملك الموت روح او را مابين چكش و سنداني ميگذارد و ميكوبد آنرا و اول خورد ميكند سر انگشتان او را و عضو عضو او را خورد ميكند تا آخر دو حدقه چشم او را خورد ميكند پس از آن روح گندي بلند شود كه همه اهل آسمان از گند او متأذي شوند و بگويند كه لعنت كند خدا اين روح كافر گنديده را كه از دنيا بيرون آمده است پس خدا او را لعنت كند و همه لعنت‌كنندگان او را لعنت كنند پس روح او را تا آسمان اول بالا برند درهاي آسمان بروي او بسته شود اين است كه خدا ميفرمايد لاتفتح لهم ابواب السماء و لايدخلون الجنة حتي يلج الجمل في سم الخياط يعني درهاي آسمان بروي كفار باز نشود و داخل بهشت نشوند تا ريسمان بسيار كلفت بسوراخ سوزن رود و اين محال است پس خدا ميفرمايد برگردانيد او را بهمان زمين كه از همان زمين ايشان را خلق كردم و بهمان جا ايشان را برميگردانم و از آنجا بار ديگر ايشان را بيرون مي‌آورم پس چون او را بالاي تخت گذارند كه بردارند شياطين بزير تخت او روند و او را بردارند و چون او را بقبرش برسانند هر قطعه زمين گويد خدايا او را در شكم من قرار مده تا آنكه او را در آن قطعه زمين كه مقدر شده است دفن كنند پس چون او را در لحد گذارند زمين گويد خوش نيامدي اي دشمن خدا بخدا قسم كه من دشمن تو بودم وقتي كه بر پشت من بودي و من امروز كه در شكمم هستي ترا بيشتر دشمن [ص 131] ميدارم بعزت خدا كه با تو بد همسايگي كنم و بر تو تنگ خواهم شد و جاي پروحشتي خواهم شد براي تو و بر خلاف طمع تو باشم و من يا بهشتم يا گودالي از جهنم يعني بر مؤمن بهشتم و بر كافر جهنم پس نازل ميشود بر او منكر و نكير و آن دو دو ملك سياه ازرق چشم ميباشند كه با دندانهاي خود قبر را ميشكافند و ميآيند باندرون قبر و موهاي دراز دارند كه زير پاي ايشان افتاده است و حدقهاي چشمهاي ايشان مانند ديگ سرخي است و سخن ايشان مانند رعد است و چشمهاشان مثل برق ميدرخشد پس باو صيحه ميزنند پس روح نحس او جمع ميشود تا حنجره او پس باو ميگويند كيست پرورنده تو و چيست دين تو و كيست پيغمبر تو و كيست امام تو ميگويد نمي‌دانم پس ميگويند در دنيا شك داشتي و در اينجا هم داري هرگز نداني و هرگز هدايت نيابي پس ضربتي باو بزنند كه صداي آنرا چيزي در مشرق و مغرب نماند مگر آنكه بشنود مگر جن و انس فرمود از شدت صيحه آن ماهيها بگل پناه برند و وحشيها رم كنند و لكن شما نميدانيد پس دو مار سياه ازرق چشم بر او مسلط كنند كه پنج ساعت در روز و شش ساعت در شب او را عذاب كنند بجهت آنكه از خلق حيا ميكرد و از خدا حيا نميكرد فرمود كه پس خدا دو ملك كور و كر بر او مسلط ميكند و مقصود آنست كه او را نه‌بينند و صداي ناله او را نشنوند كه بر او رحم كنند پس آن دو ملك كور و كر با طاقماقها كه از آهن جهنم ميباشد او را ميزنند و رد نميشود تا روز قيامت و هر چه فرياد كند نميشنوند پس چون صيحه قيامت شود قبر او مشتعل ميشود از آتش ميگويد واي بر من كه قبرم از آتش شعله‌ور شد پس منادي ندا ميكند كه آگاه باش كه واي و خاري تو نزديك شد از آتش قبر برخيز و بيا [ص 132] بآتشي كه خاموشي ندارد پس از قبر بيرون ميآيد با روي سياه و چشم ازرق و خرطوم او دراز شده است و خاطر او بد شده و سر او بزير دزدانه نظر ميكند باطراف پس عمل خبيث او به نزد او ميآيد و باو ميگويد كه من تو را نشناختم مگر آنكه دير بودي از براي طاعت و زود بودي از براي معصيت تو در دنيا سوار من بودي و من ميخواهم امروز سوار تو شوم و بكشم تو را بآتش فرمود پس سوار ميشود بر شانهاي او تا آنكه ميرود بآخر جهنم پس ناگاه نظر ميكند بملائكه كه مهيا ايستاده‌اند از براي او با زنجيرها و غلها لبهاي خود را بدندان گزيده‌اند از غيظ و غضب پس آن كافر ميگويد كه كاش نامه عمل خود را نديده بودم و خداوند جليل ندا ميكند كه بياوريد او را بسوي جهنم پس زمين در زير پاي او آتش ميشود و آفتاب از بالاي سر او آتش ميشود و آتشي ميآيد و بر گردن او مي‌پيچد پس آه و ناله ميكند و آتش بسخن درميآيد و او را نفرين ميكند فرمود پس نامه عمل او ميآيد از پشت سر او و بر دست چپ او واقع ميشود ملكي ميآيد و پشت و سينه او را سوراخ ميكند و دست چپ او را مي‌پيچاند بطرف پشت سر و باو ميگويد بخوان كتاب خود را پس ميگويد اي ملك چگونه بخوانم و رويم به پيش روست فرمود كه خدا ميفرمايد كه گردن او را خورد كن و كمر او را بشكن و پيشاني او را به پاي او به‌بند بعد ميفرمايد خذوه فغلوه فرمود پس بجهت حرمت و تعظيم قول خداوند هفتادهزار ملك غلاظ شداد مي‌شتابند پس يكي ريش او را ميكند و يكي گوشت تن او را ميگزد و يكي استخوان او را خورد ميكند آن كافر ميگويد آيا بمن رحم نميكنيد ميگويند اي شقي چگونه رحم كنيم و ارحم راحمين ترا رحم نميكند بعد ميگويند آيا اذيت ميكشي ميگويد بلي [ص 133] بدترين اذيتها ميگويند پس چه خواهي كرد وقتي كه ترا بآتش بيندازيم پس ملكي صدمهٔ بر سينه او زند كه هفتادهزار سال راه سرازيري بجهنم رود پس ميگويند كفار كه يا ليتنا اطعنا الله و اطعنا الرسولا پس مي‌بندند با او سنگي از طرف راست و شيطاني از چپ و آن سنگ از كبريت جهنم است و مشتعل است در روي او و خدا هفتاد پوست براي او خلق ميكند كه كلفتي هر پوستي چهل ذراع است بذراع آن ملك كه او را عذاب ميكند و ميان هر پوست تا پوستي ديگر هم چهل ذراع است و در ميان آن پوستها مارها و عقربها از آتش است و كرمها از آتش و سر آن كافر مثل كوه بزرگي است و رانهاي او مثل كوه خرطومي درازتر از خرطوم فيل دارد كه ميكشد او را بر زمين و گوشهاي او مانند چاه عميقي است كه ميان آنها سرادقي است از آتش مشتعل و آتش از دبر او داخل ميشود بر دل او تا آنكه هفتاد زنجير باو مي‌بخشند كه هر سلسلهٔ هفتاد ذراع است كه در هر ذراع آن حلقِها هستند عدد قطر و باران اگر يك حلقه آن زنجيرها را بر كوههاي زمين بگذارند همه را آب ميكند و هفتاد جامه از قطران آتش باو ميپوشانند و روهاي ايشان را آتش فرو ميگيرد و بر سر او كلاهي از آتش ميگذارند و در جسد او موضعي نمي‌ماند مگر يك حليهٔ از آتش در او قرار ميدهند و در پاهاي او قيدهائي ميكنند از آتش و بر سر او تاجي ميگذارند كه شصت ذراع است از آتش و بر سر او سيصد و شصت سوراخ ميكنند كه از هر سوراخي دود بيرون ميآيد و دماغ او ميجوشد تا آنكه دماغ او ميريزد تا شانِهاي او و سيصد و شصت نهر از چرك از او جاري ميشود و منزل او بر او چنان تنگ ميشود كه جاي حركت ندارد و از شدت تنگي جا و از عفونت و سياهي و نفس و فرياد [ص 134] و غيظ و گند آن منازل سياه ميشود روهاي ايشان و كرمهاي تن ايشان بزرگ ميشود تا آنكه مثل گربه ناخن براي آنها ميرويد ميخورند گوشت او را و مي‌شكنند استخوانهاي او را و ميآشامند خون او را و اكل و شربي بغير از آن ندارند پس بسينه او ميزنند بطوري كه سرازير ميشود هفتادهزار سال ديگر در جهنم تا بطبقه حطمه ميافتد پس همين كه بآنجا افتد شيطاني با او قرين ميشود كه هر زمان كه سر خود را بلند كند مي‌بيند قبح صورت او را پس ميگويد باو يا ليت بيني و بينك بعد المشرقين فبئس القرين بعد ميگويد چنانكه مرا اغوا كردي قدري از عذاب را از من بردار پس ميگويد اي شقي چگونه از عذاب تو بردارم كه من و تو هر دو در عذابيم پس يكي بر سر او ميزنند كه فرو ميرود هفتادهزار سال تا ميرسد بچشمهٔ كه آن را آنيه ميگويند و آن چشمه‌ايست كه بنهايت رسيده است حرارت آن و طبخ آن و از روزي كه جهنم خلق شده است بر او آتش كرده‌اند هر وادي از جهنم آرام ميگيرد و آن آرام ندارد و ملائكه ميگويند اي گروه اشقيا پيش آئيد و از اين چشمه بخوريد اگر روگردانند از آن ملائكه آنها را ميزنند بگرزها و ميگويند ذوقوا عذاب الحريق ذلك بما قدمت ايديكم و ان الله ليس بظلام للعبيد پس ميآورند كاسهٔ از آهن كه شربتي از آنيه در آن است همين كه پيش روي خود آورند لبهاي ايشان بريان ميشود و بر هم كشيده ميشود و گوشت روي ايشان گند ميگيرد و همين كه خوردند و داخل شكمشان شد آب ميشود احشا و امعاي ايشان و پوست ايشان پس يكي بر سر او ميزنند كه هفتادهزار سال فرو ميرود تا بسعير ميرسد پس همين كه بسعير رسيد درميگيرد در روهاي ايشان و ميپوشاند ديدِهاي ايشان را از دميدن خود پس يكي بر سر او ميزنند پس [ص 135] سرازير ميرود هفتادهزار سال تا ميرسد بدرخت زقوم كه در اصل جهنم روئيده است شكوفهاي آن مانند سر شياطين است هفتادهزار شاخه از آتش دارد و بر هر شاخهٔ هفتادهزار خرما از آتش دارد هر خرمائي مانند سر شيطاني در قبح و گند و آن شجره بر سنگي است لغزنده مانند آئينه و سست است و مابين اصل آن سنگ تا آن سنگ هفتادهزار سال است پس باو ميگويند اي شقي بالا رو هر چه بالا ميرود ميلغزد و هر چه ميلغزد باز بالا ميرود و بر اين احوال ميماند هفتادهزار سال در عذاب و همين كه ثمري از آن درخت ميخورند آن را تلخ‌تر از صبر و گنده‌تر از جيفه و تندتر از آهن و چون در شكم ايشان رود بجوشد مثل آب جوشان آنوقت بياد طعامهائي كه در دار دنيا ميخوردند ميافتند و در اين حال هستند كه ناگاه ميكشند ايشان را ملائكه پس سرازير ميشوند يك دهر در ظلمات مترجم گويد كه دهر صدهزار سال است پس چون در آتش قرار گيرند از ايشان شنيده ميشود صدائي مثل صداي ماهي بر طابه پس مياندازد آن كافر خود را از درخت در واديها كه از مس آب شده است از آتش و حرارتش از آتش بيشتر است ميجوشاند ايشان را آن واديها و مي‌اندازد ايشان را بساحل و آن واديها ساحلها دارد مثل ساحلهاي درياهاي اين دنيا بعضي را دورتر و بعضي را نزديكتر پس حمله ميكند بر آنها جانوران آتش مارها و عقربها همسر قاطرها كه هر عقربي شصت فقره دارد در هر فقره يك كوزه زهر است و مارهاي سياه ازرق چشم مثل شترهاي بزرگ پس مي‌چسپند بآن كافر هفتادهزار مار و هفتادهزار عقرب پس او را دمر در آتش مياندازند هفتادهزار سال تا آنكه فرمود كه آتش از دبر ايشان داخل ميشود بر دلهاي ايشان كه لبهاي ايشان بريان ميشود و بر هم كشيده ميشود [ص 136] و دلهاي ايشان ميپزد و پوستهاي ايشان پخته ميشود و پيهاي ايشان آب ميشود و خداوند حي قيوم بغضب درميآيد پس ميفرمايد اي مالك بگو بايشان كه ذوقوا فلن‌نزيدكم الا عذاباً اي مالك روشن كن آتش را روشن كن كه غضب من شديد شد بر كسي كه مرا دشنام داد بر عرشم و حق مرا خار شمرد و من پادشاه جبارم پس مالك ندا ميكند كه اي اهل گمراهي و تكبر و نعمت در دار دنيا چگونه مييابيد مس سقر را ميگويند كه پخته كرد دلهاي ما را و خورد گوشتهاي ما را و خورد كرد استخوانهاي ما را و فريادرسي براي ما نيست و ياوري نداريم پس مالك ميگويد كه بعزت پرورنده خود كه زياد نميكنم بر شما مگر عذاب را ميگويند كه اگر پرورنده ما ما را عذاب كند ظلم بما نكرده است مالك ميگويد فاعترفوا بذنبهم فسحقاً لاصحاب السعير يعني اعتراف كردند بگناه خود پس دور شوند از رحمت خدا اصحاب سعير پس خداي جبار غضب ميكند و ميفرمايد اي مالك روشن كن روشن كن پس مالك غضب ميكند و ميفرستد بر ايشان ابر سياهي كه سايه بر كل اهل جهنم مياندازد پس ندا ميكند كه همه ايشان ميشنوند كه چه ميخواهيد به‌بارانم بر شما ميگويند آب سرد واعطشاه چه قدر خواريم ما پس مي‌باراند بر ايشان سنگ و قلابها و غسلين و كرم از آتش پس ميپزد روهاي ايشان را و بهم ميآورد چشمهاي ايشان را و ميشكند استخوانهاي ايشان را پس فرياد ميكنند كه هلاك شديم پس گوشتهاي ايشان از استخوانها ميرود و شديد ميشود غضب خدا پس ميفرمايد اي مالك روشن كن آتش را بر ايشان مثل هيمه در آتش پس ايشان را هفتاد خريف در آتش ميكند پس درهاي جهنم را بر ايشان مي‌بندد و از هر دري تا دري پانصد سال راه است و كلفتي هر دري پانصد سال [ص 137] راه است و هر يك از آنها را در سه صندوق از آهن جهنم ميكنند كه ديگر صداي ايشان برنميآيد هرگز و در ميان آن صندوقها صدا ميكنند مثل قاطر و خر و سگ و سخني جز ناله ندارند پس درها را مي‌بندند و عمودها بر آن درها مينهند كه ديگر هيچ روحي داخل نشود بر ايشان هرگز و غمي از ايشان بيرون نيايد و ديگر هيچ ملكي آنها را شفاعت نكند و از اهل بهشت براي ايشان صديقي نماند و خداوند هم از ايشان قطع نظر كند مثل كسي كه چيزي را فراموش كرده و ياد ايشان از دلهاي جميع خلق برود و هيچ كس هرگز ياد ايشان نكند تمام شد ترجمه خبر نعوذ بالله من غضب الله و در اصل نسخه اين حديث غلطها بود لاجرم بعض عبارت‌ها را نقل بمعني كردم و حاصل معني را ترجمه كردم و چون اين خبر مشعر بر خوف بود از براي مؤمنان لهذا تمام خبر را ذكر كردم و زنهار زنهار كه تصور نكني كه چرا خداوند باينها رحم نميكند و چرا اين قدر غضب ميكند چرا كه سابقاً عرض كردم كه اين عقوبتها همان عملهائي است كه در دار دنيا خودشان كرده بودند و يك سر مو كسي بر ايشان ظلمي و تعدي و غضبي نكرده خود ايشان همه اين عملها را كرده بودند و اين عذابها را براي خود راست كرده بودند در دار دنيا بشكلي ديگر بود و در آخرت بشكلي ديگر نمود و اين است كه خدا ميفرمايد سيجزيهم وصفهم يعني خدا جزا ميدهد بايشان وصف خود ايشان را و ميفرمايد و ماتجزون الا ما كنتم تعملون يعني جزا داده نميشويد مگر همان كه عمل كرده بوديد و اين مطالب پيشتر گذشته است پس جميع اين عذابها را خود براي خود ساخته بودند با زحمت و مشقت و هر گاه يك عذابي دور ساخته ميشد غصِها ميخوردند و تدبيرها ميكردند و واسطها در عمل پيدا ميكردند و التماسها [ص 138] ميكردند تا آن درك را ساختند پس خود ايشان بزحمت هر چه تمام‌تر و بدقت هر چه تمام‌تر اين عذابها را ساخته‌اند و اگر هم از راه ناداني بود البته خدا رحم ميكرد چرا كه خداوند بر جاهل حجت نميگيرد بلكه از روي دانائي اين جهنم را بر خود ساختند آيا نمي‌بيني كه خدا ميفرمايد و ماكنا معذبين حتي نبعث رسولاً يعني ما عذاب نميكنيم كسي را تا آنكه رسول بفرستيم پس رسولان آمدند و بايشان گفتند و معجزها آوردند و ثابت كردند صدق خود را و كسي از ايشان نه‌پذيرفت و گفتند ما همين جهنم را ميخواهيم و همين عملهاي بد را مي‌پسنديم و همين اخلاق زشت را ميخواهيم پس خود بر خود اين آتش روشن كردند و در همين دار دنيا روز بروز دركها را طي ميكنند و فرو ميروند چون در آخرت چشم ايشان باز شد و حاسّه ايشان قوي شد باطن آن عملها را ديدند و متأذي شدند و چون آن اعمال در ملك خدا آمده و بيرون نميرود هميشهٔ شد و ابدي گشت عذاب ايشان و اذيت ايشان ابدي شد و خدا هرگز كسي را براي شفاي غيظ و خنكي دل عذاب نميكند و غني است از خلق نه طاعت ايشان باو نفع دارد و نه معصيت ايشان باو ضرر دارد همين عملهاي نيك رحمت خداست كه خلق شده است و همين عملهاي بد و اخلاق زشت غضبهاي خداست كه ايجاد شده است ، گروهي اين گروهي آن پسندند ، و چون كيفيت مردن كافر را يافتي حال مناسب است كه كيفيت مردن مؤمن را نيز ذكر كنم تا چنانكه از اين ترسيدي بآن مشتاق شوي و اگر نه خوف درازي سخن بود هرآينه براي تو ذكر ميكردم كه هر يك از اين عملها چه شكل دارد در آخرت اگر چه نوع آنها را ذكر كرده‌ام و حكيم از آنها استنباط ميكند [ص 139] و اما كيفيت مردن مؤمنان مروي است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود هر گاه خدا بخواهد قبض روح مؤمن را ميفرمايد اي ملك موت برو تو و ياران تو بسوي بنده من كه بسيار تعب داد خود را از براي من و روح او را براي من بياور تا براحت بيندازم در نزد خود پس ميآيد او را ملك الموت با روي نيكوئي و لباسهاي پاكيزهٔ و بوي خوشي و ميايستد بدرِ خانه مؤمن و اذن نميگيرد از درباني و پردهٔ را نميدرد و دري را نمي‌شكند و با اوست پانصد نفر از ياران و با ايشان است دستهاي ريحان و حرير سفيد و مسك خوشبو و ميگويند السلام عليك يا ولي الله بشارت باد تو را كه پرورنده سلام ميرساند بتو و آگاه باش كه او از تو راضي است و غضبناك نيست و بشارت باد تو را بروح و ريحان و جنت نعيم و روح راحت است از دنيا و بلاي آن و اما ريحان هر بوي خوش بهشت است پس ميگذارند آن ريحان را در نزد دماغ او و بوي آن بروح او ميرسد و هميشه در راحت است تا جان او بيرون رود پس ميآيد رضوان خازن بهشت و شربتي از بهشت باو ميخوراند كه هرگز تشنه نميشود نه در قبر و نه در قيامت تا داخل بهشت شود سيراب پس ميگويد بملك موت كه روح مرا بجسد من برگردان تا او را ثنا گويم و جسد من مرا ثنا گويد پس ملك الموت گويد كه هر يك از شما ديگري را ثنا گوئيد پس روح ميگويد كه اي جسد خدا ترا جزاي خير دهد كه در طاعت خدا ميشتافتي و در معاصي كوتاهي ميكردي پس خدا ترا عوض من جزاي خير دهد پس بر تو سلام باد تا روز قيامت و جسد ميگويد بروح همين طور پس ملك الموت صيحه ميزند كه اي روح طيب بيرون رو از دنيا مؤمن و مرحوم و بر تو رشك مي‌برند پس ملائكه [ص 140] بر او رقت ميكنند و شدايد را بر او فرج ميدهند و راههاي او را آسان ميكنند و ميرود بجنان خلد و خداوند دو صف از ملائكه ميفرستد غير قابضين ارواح كه صف ميكشند دو طرف ميان منزل مؤمن و قبرش استغفار ميكنند از براي او و شفاعت ميكنند براي او پس ملك الموت از براي او بشارتها ميگويد بكرامت و خير و با او بملايمت سخن ميگويد چنانكه مادر كودك خود را گول ميزند و او را معطر ميكند بروغن و ريحان و باو ميگويد كه پدر و مادرم و خودم فداي تو شويم و در وقتي كه نفس بحلقومش ميرسد دو ملك حافظ كه با او هستند ميگويند اي ملك الموت مهرباني كن با رفيق ما خوب برادري خوب همنشيني بود هرگز بر ما املا نكرد چيزي كه خدا را بسخط درآورد و چون روح او را بآسمان بالا برند گشوده ميشود از براي او درهاي آسمان و دربانان او را تحيّة گويند و ميگويند كه بر ما ميگذشت عمل صالح او و مي‌شنيديم حلاوت صوت قرآن خواندن او را و گريه ميكنند بر او و ميگويند خدايا برانگيز براي ما بجاي اين بنده بندهٔ كه بما بشنواند آنچه را كه اين بنده مي‌شنواند پس او را بالا ميبرند و جميع ملائكه آسمان استغفار ميكنند از براي او و شفاعت ميكنند و ارواح مؤمنان پيشواز او خواهند آمد چنانكه پيشواز غايب ميروند مردم و بيكديگر ميگويند بگذاريد اين روح آرام بگيرد كه از غم عظيمي بيرون آمده است و همين كه راحت شد پيش او ميآيند و از او ميپرسند كه فلاني چه كرد اگر گفت كه مرد گريه ميكنند و ميگويند انا لله و انا اليه راجعون و ميگويند بجهنم رفت و وجهش آنست كه اگر از اهل بهشت بود پيش ايشان ميرفت پس چون مرده و پيش ايشان نرفته البته به جهنم رفته پس امام فرمود كه خدا ميفرمايد روح او را برگردانيد كه ايشان را از زمين خلق كردم [ص 141] و بزمين بازميگردانم و از زمين بيرون ميآورم بار ديگر فرمود كه چون نعش او را بردارند ملئكه بزير جنازه او ميروند و او را ميبرند و شياطين از دور صف ميكشند دو صف و از دور باو نظر ميكنند و راهي باو ندارند پس چون بقبرش برسد هر بقعهٔ بسوي او ميل ميكند مثل باغهاي سبز و هر بقعهٔ ميگويد خدايا او را در شكم من قرار بده فرمود ميآورند او را تا در قبرش ميگذارند پس چون او را در قبرش گذارند پدر و مادر و زن و اولادش و برادرانش از براي او مصوّر ميشوند فرمود كه بعد صورت نيكوئي پيش او ميآيد و باو ميگويد تو كيستي ميگويد من عمل صالح تو هستم من امروز از براي تو حصاري هستم و سپري و سلاحي بامر خدا ميگويد كه بخدا اگر ميدانستم كه تو اين طوري هرآينه خود را براي تو بتعب ميانداختم و مال و اولاد من مرا مغرور نميكرد و او را آن صورت بشارت خير ميدهد و فرمود والله ميت مي‌شنود صداي پاي مردم را وقتي كه برميگردند و مي‌شنود صداي دست ايشان را كه دست خود را از خاك ميتكانند و زمين باو ميگويد مرحبا اي دوست خدا والله من تو را دوست ميداشتم وقتي كه بر پشت من بودي و من امروز كه در شكم من هستي تو را دوست‌تر ميدارم بعزت پروردگارم كه خوب همسايگي خواهم كرد از براي تو و خوابگاه ترا خنك خواهم كرد و مدخل تو را گشاد خواهم كرد من يا روضهٔ از روضهاي بهشتم يا گودي از گودهاي جهنم پس خدا ملكي ميفرستد كه بال خود را ميزند از راست و چپ و پيش رو و پشت سر او و گشاد ميكند از هر طرف قبر او را و قبر او پر ميشود از نور پس داخل ميشود بر او منكر و نكير و آن دو دو ملك سياه هستند كه قبر را ميشكافند با نيشهاي خود و موهاي بلند دارند كه بخاك ميكشد دو حدقه چشم ايشان [ص 142] مثل دو ديگ مسين ميماند و صداي ايشان مثل رعد است و چشمهاي ايشان مثل برق درخشان است پس باو صيحه ميزنند و ميگويند كيست پروردگار تو و كيست پيغمبر تو و دين تو كدام است و امام تو كيست پس مؤمن غضب ميكند بطوري كه ميلرزد از روي توكل بر خدا پس ميگويد پروردگار من و شما خداست و پيغمبر من و شما محمد خاتم النبيين است و دين من اسلام است كه خدا بغير از آن ديني را قبول نميكند و پيشواي من قرآن است كه سرور همه كتابهاست و آن قرآن عظيم است پس ميگويند راست گفتي و موفق شدي خدا ترا توفيق دهد و هدايت كند به‌بين چه مي‌بيني در نزد پاي خود پس مي‌بيند دري از آتش پس ميگويد انا لله و انا اليه راجعون اين گمان من بخدا نبود ميگويند اي ولي خدا محزون مشو و مترس و بشارت باد ترا و خوشحال باش كه اين از براي تو نيست و تو از براي او نيستي خدا خواست كه بتو بنماياند كه از چه چيز ترا نجات داده و بتو بچشاند عفو خود را اين در را بر روي تو بسته است و تو داخل آتش نميشوي هرگز به‌بين نزد سر خود چه مي‌بيني ناگاه مي‌بيند منزلهاي خود را از بهشت و زنهاي خود را از حورالعين پس برميجهد كه معانقه كند زني از زنهاي خود را ميگويند اي ولي خدا هنوز جمعي برادران و خواهران تو مانده‌اند كه بايد بتو ملحق شوند بخواب با چشم روشن مثل عاشقي در حجله خود تا روز قيامت پس فرش ميكنند از براي او و ميخوابد آرام‌تر از طفلي كه از روي ناز پيش پدر و مادر خود خوابيده و حديث بسيار طويل است بهمين اختصار ميشود و چون بكلي ترجمه تحت اللفظ عربي بفارسي درست مفهوم عوام نميشد نقل بمعني كردم و ترجمه نمودم مجمل احوال آنست كه عزرائيل در نهايت خوش‌روئي و خوش‌بوئي و خوش‌موئي [ص 143] و خوش‌سخني نزد مؤمن ميآيد لكن تجلي در ملك مخصوصي از ياران خود ميكند و براي مؤمن ظاهر ميشود نه بنفس نفيس خود كه خود آن بزرگوار مخصوص پيغمبر و اهل بيت او صلوات الله عليهم ميباشد و غير را طاقت ديدار او نيست و چون مؤمن را اجل رسد خداوند ميفرستد دو باد كه بر او ميوزد يكي را مُنسيه ميگويند يعني فراموشي‌دهنده و يكي را مُسخيه گويند يعني سخي‌كننده پس باد منسيه اهل و مال او را از ياد او ميبرد و مسخيه او را سخي ميكند و از دنيا ميگذرد و ثواب خدا را اختيار ميكند و اگر نه اين دو باد بوزد و خدا را قسم دهد كه او را نميراند او را نخواهد ميراند و آن دو ريح از روح الايمان كه در تن اوست حاصل ميشود و او را بهيجان ميآورد بهيجان محبت پس از غير ميبرد و بمحبوب خود ميپردازد و آن دو باد دو باد باطني است نه حركت هواي ظاهري بلكه هواي محبت است پس چون ملك الموت را بيند جزع خواهد كرد از وحشتِ چيزي كه نديده و انس باو ندارد پس ملك الموت باو ميگويد اي ولي خدا جزع مكن بحق كسي كه محمد را فرستاده است كه من مهربان‌ترم بتو و شفقت بيشتر دارم از پدر مهربان اگر حاضر شود چشم خود را بگشا و نگاه كن پس مي‌بيند رسول خدا را صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و ائمه را عليهم السلام و ملك الموت باو ميگويد اينها رفقاي تو هستند پس منادي ندا ميكند از نزد رب العزه كه اي نفس مطمئنه بمحمد و اهل بيتش برگرد بسوي پرورنده خود راضي بولايت مرضي بثواب و داخل بندگان من شو يعني معصومين و داخل بهشت شو پس دوست ميدارد كه روح او زودي بيرون رود و بمنادي ملحق شود پس پيغمبر صلي الله عليه و آله در نزد سر او نشيند و اميرالمؤمنين [ص 144] عليه السلام در نزد پاي او و پيغمبر بفرمايد اي دوست خدا بشارت باد تو را كه منم رسول خدا من براي تو بهترم از دنيا پس پيغمبر صلي الله عليه و آله برخيزد و حضرت امير بر روي او افتد و بگويد اي دوست خدا بشارت باد تو را كه من علي بن ابي‌طالبم كه او را دوست ميداشتي حال بتو نفع ميدهم اين است كه خدا ميفرمايد الذين آمنوا و كانوا يتقون لهم البشري في الحيوة الدنيا و في الآخرة لا تبديل لكلمات الله ذلك هو الفوز العظيم و لكن وقتي كه ايشان را ديد ديگر رفع علت او نشود و بدنيا برنگردد زيرا كه تا چشم آخرتي او باز نشود ايشان را نه‌بيند و همچنين اكابر شيعه حاضر شوند و باستقبال او آيند و او را انس دهند و در هنگام مردن دري از بهشت بر روي او باز ميشود و ميگويند اين است منزل تو اگر ميخواهي ترا بدنيا برگردانيم و در دنيا طلا و نقره داشته باشي ميگويد كاري بدنيا ندارم پس در اين وقت رنگش سفيد ميشود و پيشانيش عرق ميكند و لبهاي او بهم كشيده ميشود و بيني او باريك ميشود و چشم چپ او اشك ميزند هر يك از اين علامات را كه از ميت ديدي كفايت كن بآن و همينكه روحش بيرون رفت باز جسد را باو عرضه ميكنند باز آخرت را اختيار ميكند پس آن روح ميشويد بدن خود را با كساني كه او را ميشويند و ميگرداند بدن خود را با كساني كه ميگردانند او را و چون او را بر نعش گذارند روح پيش پيش جنازه ميرود و مؤمنين او را استقبال كنند و سلام بر او كنند و بشارت دهند او را بنعمتهاي خدا و چون او را در قبر گذارند و روح او تا ورك او در تنش آيد و سؤال كنند و جواب دهد آن درِ بهشت كه پيغمبر صلي الله عليه و آله باو نموده بود بر او باز شود و داخل شود بر او نور و خنكي و بوي خوش بهشت و براي [ص 145] مؤمن فشار قبر نباشد و بقدري كه چشمش كار كند قبرش گشاد شود و در حديثي ديگر است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و حضرت امير عليه السلام و جبرئيل و ملك الموت بر او حاضر شوند پس حضرت امير عرض كند كه يا رسول الله اين دوست ما اهل بيت بود او را دوست دار و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بجبرئيل فرمايد كه اين دوست خدا و رسول و اهل بيت است و جبرئيل هم بملك الموت گويد كه او را دوست دار و با او مدارا كن پس جان او را بآرامي و بشارت بگيرد و از بهشت براي او كفن آورند و حنوط آورند از مسك خوشبو و حله زردي از حلهاي بهشت باو پوشانند و بعد از آنكه او را در قبر گذارند بزيارت آل‌محمد عليهم السلام رود در كوه رضوي و با ايشان از طعام و شراب ايشان بخورد و با ايشان سخن گويد تا قيام قائم و آنوقت زنده شوند و چون كافر بميرد پيغمبر و حضرت امير عليهما السلام و جبرئيل و عزرائيل حاضر شوند و حضرت امير عرض كند كه يا رسول الله اين دشمن ما اهل بيت است او را دشمن دار و حضرت پيغمبر هم بجبرئيل گويد اين دشمن خدا و رسول و اهل بيت رسول است او را دشمن دار و جبرئيل نيز بعزرائيل چنين گويد پس ملك الموت پيش او آيد و او را بشارت بسخط و عذاب خدا دهد پس روح او را در نهايت سختي بگيرد و سيصد شيطان موكل بروح او شوند و همه تف بروي او اندازند و چون او را در قبر گذارند دري از درهاي جهنم بر روي او گشوده ميشود و داخل ميشود بر او زبانه جهنم و از آنچه سابق بر اين و در اينجا ذكر كرديم معلوم شد مر حكيم را كه چون اجل حتمي دررسد و وقت فسادِ كون و فصل اتصالهاي او شود ملك موكل بانفصال از براي او ظاهر شود و اين بجهت [ص 146] آن است كه چشم مثالي او باز و از بالا بچيزها نظر كند چون از بالا نظر بانفصال كند و بفراق از دنيا نگرد به‌بيند ملك موكل بانفصال را كه عزرائيل باشد و به‌بيند ظهور حضرت پيغمبر و ائمه را سلام الله عليهم در نزد خود چرا كه ايشان در هر چيز جلوه دارند و مردم ايشان را كه نمي‌بينند از جهت فرو رفتن ايشان است در دنيا نه چيز ديگر و چون از دنيا دل به‌برند به‌بينند پيغمبر را صلي الله عليه و آله در نزد سر خود و ائمه را در نزد پاي خود يا پيغمبر را در دست راست خود و ائمه را در دست چپ خود زيرا كه نبوت جهت اعلٰيِ ولايت است و اگر كسي باختيار خود بميرد ايشان را خواهد ديد و چون التفات بانفصال لازم دارد التفات باتصال را جبرئيل را هم پس خواهد ديد و چون اكابر شيعه واسطه‌گان فيضند از براي هر كس پائين‌تر است پس ايشان را نيز خواهد ديد و چون از اعلي نظر ميكند بجمله كارها و صفتها و اعضا و جوارح و جميع آنچه باو دخل دارد پس مي‌بيند جمع كثيري از ملئكه و شياطين را و چون از اعلي نظر ميكند باعمال و احوال و اخلاق خود گشوده ميشود از براي او دري از بهشت يا جهنم و چون هر گاه نظر بچشم الهي ميكند و بجهت اعلاي چيزها و جهت ايشان بسوي خدا نظر ميكند مي‌بيند عزرائيل را بصورت خوش و معصومين را بصورت رضا و ملئكه رحمت را و چون از اهل سجين باشد و بنظر سجّيني نظر كند و باسفل آن صور نظر ميكند مي‌بيند آنها را بصورت غضب و كريه و اين كراهت صورت و غضب در آئينه نفس خود اوست و الا صورت اصلي آنها كريه نيست پس كراهت از اوست و در اوست و چون باسفل چيز نظر ميكند همه شياطين بنظر او خواهند آمد و در اينجا مطلبي ماند كه عرض كنم كه اين مطلبها كه اشاره بآن شد از متشابهات [ص 147] بود و فهم غير از علماي راسخين بآن نميرسد مبادا اشتباه كني و چنان پنداري كه ملئكه حقيقةً بر آن ظاهر نميشوند يا ائمه سلام الله عليهم حقيقةً بر او ظاهر نميشوند و شياطين را بطور حقيقت نمي‌بيند و دري از بهشت و جهنم بر او باز نميشود حقيقةً و اينها خيال باشد يا كنايه باشد حاشا والله همه حقيقت است كه هيچ مجاز و خيال نيست و همه حق است كه هيچ باطل ندارد و من مثل حكماي سلف كه مخالف اسلام گفته‌اند و شرع را تأويلها كرده‌اند نميگويم و نگفته‌ام بلكه مطابق كتاب و سنت ميگويم بدون تخلف بحول و قوه خداوند لكن حقيقت فرمايشات را برخورده‌ايم و ذكر ميكنيم و تأويل پيش ما در كار نيست ولي ضامن فهم عوام هم نيستم كه حكماً فهم خود را مثل فهم عوام كنم و تصويرهاي خود را مثل تصويرهاي ايشان نمايم بلكه بايد مطلبي را كه ميفهمم و از آن تعبير بلفظ ميآورم با الفاظ اسلام و مسلمين مطابق افتد و غير از اين چيزي بر ما نيست پس عرض ميكنم كه ملئكه حقيقتي دارند و خلقي از خلقهاي خدا هستند در ملك خدا و معصومند از خطا و زلل و مأمورند بخدمتهاي معروف و لكن حقيقت آنها بهمان قسم است كه عرض كردم و مرتبهاي ايشان مختلف است و آنها وجود خارجي دارند و جدا هم ظاهر ميشوند در عالم ظاهر و در باطن انبياء و اولياء هم ميشود ظاهر شوند كه بظاهر جسماني نيايند و آن وقت باين چشم ديده نميشوند بچشمي از جنس خودشان ديده ميشوند و كيفيت آنكه ظاهر ميشوند در عالم اجسام بصورت انسان يا غير انسان بطور اختصار آنست كه آن ملك كه موكل بطبع كلي است مثلاً جبرئيل است و آن بامر خداوند از اعراض اين عالم ميتواند بدني فراهم آورد كه نماينده طبع كلي شود يعني ظهور طبع كلي در او نهايت غلبه داشته باشد و ساير [ص 148] مراتب در او نهايت خفا داشته باشد پس چون مناسب مزاج جبرئيل شد نماينده او ميشود و جبرئيل از او سخن ميگويد و از او نظر ميكند و از او حركت ميكند چنانكه انسان در اين عالم جلوه كرده است لكن انسان كلي است و جامع همه مرتبهاست و ملكي به نسبت باو جزئي است و يك مرتبه دارد حيف كه اين كتاب عاميانه است و الا بتفصيل اين مطلب را ذكر ميكردم و لكن از قليل اشاره چاره نيست تا كتاب ما جامع باشد پس گويم كه انسان خلقي است صاحب مرتبهاي بسيار و آن مرتبها همه واقعيت دارد حقيقةً عقلي دارد و روحي و نفسي و طبعي و مادهٔ و مثالي و جسمي و ذاتي و صفاتي و افعالي و اخلاقي و احوالي و همه وجود دارند در ملك خدا و هستند جدا جدا و همه آنها انسان است چنانكه مي‌بيني كه دلي هست حقيقةً و سينهٔ هست حقيقةً و اعضائي و جوارحي هست حقيقةً و همه اينها انساني است بهم بسته و بهم مربوط و لكن هر يك از اعضاء و جوارح او هر يك هر يك وجود دارند اگر آئينه بدن‌نمائي برابرش بگيري كلش در آن آئينه عكس مياندازد و اگر آئينه كوچكي مقابل سرش بگيري همان سرش در آن ظاهر ميشود و همين كه آئينه كوچكي مقابل دستش بگيري همان دستش در آن جلوه‌گر ميشود و همچنين ساير اعضاء پس شد كه سر زيد تنها جلوه پيدا كند و در خارج مقابل او بايستد و همچنين دستش و پايش و همه اعضايش پس چون مرتبهاي زيد هر يك صورتي دارند بحسب مزاج غالب و رنگي و شكلي دارند ملَك هر يك هم بهمان طور مختلف ميشود و همچنين ساير اعمال و احوال و اخلاقش پس اگر خدا خواهد يكي از آن ملئكه را وجود خارجي جسماني دهد بطوري كه عرض شد بدني جسماني خلق ميكند كه آن طبع و رنگ و شكل بر آن غالب باشد و مقابل همان [ص 149] ملَك باشد لاجرم همان مَلك در آن جلوه كند و از آن بنمايد و از آن سخن گويد و اگر عارفي او را به‌بيند بشناسد البته و عادي ملك خدا نيست كه ملئكه در اين عالم ظاهر شوند مگر بواسطه معجزه پيغمبري و ظهور حجتي از اين جهت مردم ملَك را بحسب عادت در اين عالم نمي‌بينند و مادام كه چشم مثالي ايشان باز نشود ملئكه را نمي‌بينند پس ملك را نخواهند ديد مگر وقت مردن كه چشم برزخي ايشان باز ميشود و همچنين اگر كسي باختيار بميرد ايشان را خواهد ديد و از اين است كه خدا ميفرمايد يوم يرون الملئكة لا بشري يومئذ للمجرمين يعني روزي كه ملئكه را مي‌بينند ديگر بشارتي از براي مجرمان نيست و از براي مؤمنان هست و باز ميفرمايد الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملئكة الّاتخافوا و لاتحزنوا و ابشروا بالجنة التي كنتم توعدون نحن اولياؤكم في الحيوة الدنيا و في الآخرة يعني كساني كه گفتند پرورنده ما خداست پس مستقيم شدند در ولايت آل‌محمد عليهم السلام نازل ميشود بر ايشان ملئكه و ميگويند كه نترسيد و محزون نشويد و بشارت باد شما را به بهشتي كه وعده داده شده‌ايد مائيم دوستان شما در زندگي دنيا و در آخرت باري پس وقتي كه چشم برزخي و آخرتي كسي باز شد ملئكه را مي‌بيند پس چه عجب است اختيار جماعتي كه گمان كرده‌اند كه ائمه سلام الله عليهم ملئكه را نمي‌بينند و حال آنكه ملكي از جاي خود حركت نميكند مگر باذن جديدي از امام و ائمه حجتند بر ملئكه و ساير خلق و شاهدند بر تمام ملك بنص كتاب و سنت و دليل عقل پس چگونه شاهدند و ملَك را نه‌بينند و اگر بعضي احاديث ديده‌اند كه فرمودند ما ملَك را نمي‌بينيم در آن احاديث دو وجه است يكي آنكه چون مردم گمان [ص 150] داشتند كه اين مقام مخصوص پيغمبر است پس بجهت تقيه فرمودند ما نمي‌بينيم و ايشان انكار امامت خود را نيز بجهت تقيه ميكردند و ديگري آنكه معني آنست كه ما ملَك را بوحي جديد مخالف وحي پيغمبر نمي‌بينيم و بدون وحي البته ميديدند باري مردگان در حال مردن و بعد از آن مي‌بينند ملئكه را البته و هر ملكي بصورتي است و لازم نيست كه همه بصورت انساني باشند بلكه هر ملكي بصورتي است نشنيدهٔ كه بعضي از ملئكه بصورت خروسند و بعضي بصورت اسب و بعضي بصورت گاو و فرمودند كه بعضي از ملئكه هستند كه يك دسته سبزي بهتر از اوست پس هر ملكي را بصورت خودش مي‌بيند و همچنين شياطين را مي‌بيند زيرا كه شياطين از جانب اسفل چيزها هستند و وقتي كه چشم برزخي كسي باز شد اعلي و اسفل همه چيز را مي‌بيند و اين كتاب زياده از اين شرح برنميدارد و بآنچه در اين فصل ذكر كرديم احوال مردن براي حكيم معلوم شد بلكه بطوري معلوم شد كه اگر هيچ حديث نشنيده باشد ميتواند بفهمد كه احوال چون است پس همين قدر كافي است .

فصل - در احوال قبر است و آنچه در قبر بر ميت ميگذرد تا قيامت و حقيقت آنها ، بدانكه خداوند اين بدن انسان را كه در اين عالم است از عناصر اين عالم خلق كرده است كه آتش و باد و آب و خاك باشد و اين چهار عنصر در اول كه تركيب شدند جماد بودند چون قدري اعتدال پيدا كردند روح نباتي در آن دميده شد و چون قدري ديگر اعتدال پيدا كرد روح حيواني در آن جلوه كرد و چون قدري ديگر اعتدال پيدا كرد روح انساني در آن جلوه كرد و اين بدن لباسي شد از براي او در اين عالم يا آئينهٔ شد كه در زير [ص 151] آفتاب وجود انسان گذارده شده است و جمادي اين بدن و نباتي و حيواني او از اين عالم است و انساني او از بيرون اين عالم است پس جمادي و نباتي و حيواني آن از خلقت آئينه است و انساني كه در آن هست آن عكس است كه در آن افتاده نمي‌بيني كه آئينه در زير آفتاب دو چيز دارد يكي قابليت آئينه بودن و آئينه شدن و يكي آن عكس كه در آن افتاده پس قابليت بدن انسان جمادي و نباتي و حيواني اوست و چون اين سه مرتبه تمام شد آئينه بدنش تمام ميشود و چون آئينه بدنش تمام شد آنگاه عكس انساني در آن ميافتد و از او بسخن درميآيد بفهم چه ميگويم پس چون اين بنيه فاسد شود و اين آئينه بشكند عكس از اين عالم برداشته شود و در همان عالم خود بحال اول شود پس چون انسان ميميرد فسادي در اركان آئينه بدن پيدا ميشود كه ديگر قابل آنكه عكس انسان در آن افتد نباشد و چون بدن عارضي عنصري اين دنيا بميرد و آنرا در قبر گذارند عناصري كه بهم فراهم آمده بود از هم بپاشد و البته نار آن در زمين بند نشود و بكره خود رود و هواي او هم بكره خود رود و آبش هم بعنصر خود رود و خاكش در خاك بماند و روح نباتي او هم بتفرقه عناصر از هم بپاشد و روح حيواني او هم برود و داخل شعلهاي كواكب و انوار آسماني شود و هر يك بآنجا رود كه از آنجا آمده بود و بماند در قبر بدن اصلي انساني هورقليائي و آن هم جسم است كه صاحب درازي و پهنائي و گردي است مثل ساير جسمها و آن اجزاي اصلي بدن انسان است و عرَض نيست بلكه جوهر حقيقي است و ثبات و قرارش بيش از اين اعراض است و آن بدن اصلي هورقليائي در عالم خود در غيب اين قبر ميماند مثل سحاله طلا كه در خاكهاي دكان زرگر ميماند و ابداً داخل خاكهاي ديگر نميشود چنانكه طلا داخل خاكها نميشود كه جزو [ص 152] آنها شود و سبب آنست كه خاك اين دنيا بر آن مسلط نميشود و نميتواند آنرا استحاله كند بجنس خود و از جور خود كند نمي‌بيني كه اگر قدري گوشت گوسفند را در خاك دفن كني جزو خاك ميشود و لكن طلا جزو خاك نميشود و سبب آنست كه بنيه طلا معتدل و قوي است و خاك تسلط بر آن ندارد و بر گوشت تسلط دارد حال اجزاي بدن اصلي انسان جزو خاك نشود و خاك آنرا خاك نتواند كرد و عناصر او را از هم جدا نتواند كرد چگونه و حال آنكه اين خاك در رتبه اعراض است و آن در رتبه جوهري و فوق عالم اعراض است و فوق طبايع آن و مقصود از قبر همين است كه اين خاك بخورد عرضهاي او را و صافي كند تا چون قيامت برپا شود و ارواح بجسدها آيند مخلد شود يا در بهشت يا در جهنم اين است كه فرمودند خلقتم للبقاء لا للفناء و انما تنتقلون من دار الي دار پس خاك مثل خلاص طلاست كه طلائي كه جسدي ديگر با او مخلوط شده است آنرا بخلاص ميگذاري تا طلاي خالص بماند و ديگر عيب نكند پس چون ميت را در قبر گذارند اين عرضهاي ظاهري او از هم ميپاشد و باين واسطه بدن اصلي او تعلق از اين بدن بردارد و در عالم هورقليا در قبر طبع خود بماند تا اعراض بدن او بواسطه صدمات برزخي و فشار قبر و ساير عذابها يا هولهاي برزخ و غيره از روح بهشت و باد آن از هم بپاشد و مدتي بماند تا خالص شود و چون مردم مختلفند در غرايب و اعراض بعضي زودتر پاك شوند و بعضي دورتر و هر كس هر وقت پاك شد بدنش قابل حيات شود و روح تواند بآن تعلق گيرد و زنده شود و از اين است كه از براي مؤمن محض و كافر محض كه غرايب بدن ايشان كمتر است رجعت بدنيا هست و اما مستضعف كه غرايبش بسيار است رجعت ندارد و از اين است كه رجعت را هم ما قيامت صغري ناميديم [ص 153] و حشر كوچك خوانديم چنانكه خدا در قرآن ميفرمايد و يوم نحشر من كل امة فوجاً ممن يكذب بآياتنا يعني روزي كه ما محشور كنيم از هر امتي فوجي كه تكذيب بائمه كردند و اين حشر رجعت است كه از هر گروهي فوجي آيند و همه ايشان نيايند پس چون روح ميت از بدنش مفارقت كند در اول او را مي‌برند و در زير عرش خداوند كه عبارت از ملك است بسجده ميافتد و بي‌هوش ميشود كه هيچ چيز را نميفهمد بعد بهوش مي‌آيد و او را رخصت نزول ميدهند و ميآيد بزمين و چون او را در قبر گذارند داخل جسم اصلي خود شود و تا كمر آن زنده شود و مستعد سؤال و جواب شود و مثلش آنست كه تا وقتي كه بيداري اين عالم را احساس ميكني و چون بخواب روي اول بيهوش شوي كه نه اين دنيا را احساس ميكني و نه عالم مثال را بعد بهوش آئي و عالم مثال را ببيني و همچنين در وقت بيدار شدن باز بيهوش شوي و هيچ يك از دو عالم را نه‌بيني بعد بيدار شوي و اين عالم را به‌بيني حال بهمين قسم در وقت مردن اول بيهوش ميشود و نه اين عالم را ميبيند و نه عالم برزخ را بعد كه بهوش آمد عالم برزخ را مي‌بيند و سبب بيهوشي بطلان روح حيواني است كه مركب او بود و تا چشم از اين عالم بردارد و بعالم برزخ نظر كند براي او اغمائي ميشود از دهشت يا از جهت عدم التفات تام بآن عالم و در اول التفاتش ناقص است و درست نميفهمد مثل آنكه هر گاه نظر از چيزي برداري تا بچيز دويم التفات تام نكردهٔ هيچيك را درست نمي‌بيني پس چون بهوش آيد و ملتفت بدن اصلي شود در آن مي‌تابد و آن را زنده ميكند و لكن اين بدن عارضي زنده نميشود و بحركت درنمي‌آيد و سؤال و جوابي بر او واقع نميشود و اما بدن اصلي چنانكه دانستهٔ عناصرش هورقليائي است كه اصلها و حقيقتهاي اين عناصر باشد [ص 154] و زمين عالم هورقليا از بالاي اين عرش لطيف‌تر است اگر چه در غيب همين زمين ما باشد و بدن اصلي در عالم هورقلياست و از حركت او اين بدن بحركت درنمي‌آيد پس چون روح از زير عرش خدا بازگردد بعالم هورقليا آيد و سبب بازگشتنش آن باشد كه چشم از اعراض پوشيده ملتفت اصلها و حقيقتها شود پس از چشم جسم در بدن اصلي نظر ميكند و در آنجا ملتفت ميشود باعمال و عقايد و افعال و احوال خود و ملكي كه موكل است بقاطبه آنها همه را بياد او مي‌آورد و آن ملك را رومان فتان القبور نامند پس اول باو مي‌گويد بنويس اعمال خود را ميگويد قلم ندارم مي‌گويد انگشتت كه مظهر قدرت تو است و همه افعال را بيد قدرت خود كردهٔ ميگويد مداد ندارم ميگويد آب دهنت كه مظهر ابراز ضمير تو است و دهان مظهر جهت استمداد و استرزاق از مبدء است و مظهر اظهار و ابراز ما في الضمير است پس ماده جميع اعمالش را از مبدء خود استمداد جسته و اظهار نموده پس بايد مداد نوشتن اعمالش با آب دهان باشد ميگويد لوحي ندارم كه بنويسم مي‌گويد بر پارچه كفنت و كفن لباس است و لباس شخص يا حلهٔ از حلهاي بهشت است يا سروالي از سراويل جهنم زيرا كه لباس شخص آن چيزي است كه بآن جلوه مي‌كند از براي مردم و مظهر اوست و مظهر شخص اعمال و افعال اوست از اين جهت خدا ميفرمايد و لباس التقوي ذلك خير يعني لباس تقوي بهتر است و تقوي را لباس ناميده و همچنين مقام نفس مقام لباس است چنانكه خدا ميفرمايد هن لباس لكم يعني زنها كه از نفس شما خلق شده‌اند لباس شما هستند و مقام نفس مقام ظهور است و صورت شخص پس ناچار اعمال خود را با قدرت خود و امداد خود بر كفن نفس كه مقام لوح دارد ثبت ميكند پس جميع قلم و دوات و لوح از براي او معين شد همه را [ص 155] بياد او مي‌آورد و يك يك را بنظر او مي‌آورد و بر همه مرور ميكند پس چون همه را نوشت آن را مي‌پيچد و بر گردن او مي‌آويزد زيرا كه جميع اعمال گردن‌گير انسان است و انسان در گرو عملهاي خود است و چون روز قيامت شود كتاب او را بيرون آورند و يا بدست راست او دهند از پيش رو اگر اعمالش صادر از جهت نور و جهت من ربه او باشد و يا از پشت سر بدست چپ او دهند اگر از جهت نفس و جهت سجين باشد و چون رومان اعمال او را بگردن او بست و اعمال خود را ديد اگر اعمال او حسنه است و مؤمن است بشير و مبشر كه دو ملك مي‌باشند موكل باعمال حسنه كليةً زيرا كه اعمال حسنه مبشر انسانند بجنت و رضاي خدا پس آن دو ملك در نهايت خوش‌روئي و خوش‌موئي و خوش‌بوئي درآيند و بامر خداوند او را بشارت بخير دهند و سؤال كنند از او از خداي او و نبي او و امام او و كتاب او و قبله او و جميع عقايد او و او جواب گويد زيرا كه آن دو ملك از جهت من ربه عقايدند و از جهت اعلاي اعمال حسنه پس بصورت سؤال درآيند چنانكه خداوند روز ذر بصورت سؤال از مردم سؤال كرد و فرمود الست بربكم و بهمين سؤال جهت اعلاي خلق خلق شد پس چون اين دو ملك هم از جهت اعلاي اعمال و عقايد باشند سؤال كنند تا شخص جواب گويد و سؤال در مقام ماده است و جواب در مقام صورت و مثال و اگر نه اين بود كه خداوند غني مطلق بود هرآينه بصورت جبر جلوه ميكرد و چون خدا غني است بصورت سؤال ظاهر شود مثال اين مطلب حرارت آفتاب است كه بر همه چيز مساوي ميافتد و سؤال ميكند كه آيا چيزي در زمين هست كه ميل بالا آمدن بسوي ما داشته باشد بخارهاي لطيف مي‌گويند كه بلي ما مايليم و ساير زمينهاي كثيف ميگويند ما مايل نيستيم [ص 156] و اگر حرارت آفتاب حكم ميكرد كه بالا آئيد بسوي من و حكمش بر همه چيز مساوي بود و بعضي ميرفتند و بعضي نميرفتند هرآينه دليل ضعف حرارت آفتاب بود كه زمين‌ها از حكم او عصيان ورزيدند و اين دليل نقص بود و اگر همه را مي‌برد دليل جبر بود لكن وقتي كه بصورت سؤال جلوه كرد هر كس رفت از خوبي خودش بود و هر كس نرفت مخالفت نكرده بفهم چه مي‌گويم اگر خدا در روز ذر مي‌گفت بمردم كه منم خداي شما احدي نميماند مگر آنكه مؤمن ميشد و خداوند جبر قرار نداده است اين است كه خدا ميفرمايد و لو شاء الله لهدي الناس جميعاً يعني اگر خدا بخواهد همه را هدايت ميكند و لكن فرموده لا اكراه في الدين پس سؤال كرد تا هر كس ميخواهد قبول كند و هر كس نميخواهد نكند مثل اين مطلب آنكه هر گاه پادشاه ذو الجلالي بگويد بيائيد بسوي من حكماً هيچ كس نميتواند مخالفت او را كند بعضي از روي ميل و بعضي از روي ترس ميروند و اما اگر بگويد آيا كسي هست كه بخواهد بسوي من آيد هر كس ميل دارد ميرود و ميگويد بلي من ميخواهم و هر كس ميل ندارد بعذر اينكه حكم نكردي و الا ميآمديم نميرود و عذري براي خود مي‌سازد پس سؤال از جهت امتحان است و عذر ساختن از براي مخالف تا بتواند مخالفت خود را ظاهر كند پس معلوم شد كه جهت خدا هميشه بطور سؤال بايد باشد پس بشير و مبشر هم بطور سؤال ظاهر شوند و از اين جا معلوم ميشود كه اين سؤال از كل خلق ميشود حتي پيغمبر و ائمه سلام الله عليهم لكن از هر كسي كسي ميپرسد پس چون مؤمن جواب دهد ميگويند بخواب خوابيدن عروس در حجله ناز و معني خوابيدن او اعراض روح است از بدن اصلي زيرا كه هنوز صاف نشده است و آخرتي [ص 157] نگرديده و بعضي اعراض باو تعلق دارد و او ببعضي اعراض تعلق دارد پس روح از آن بيرون ميرود بواسطه دميدن صور اسرافيل كه دميدني است هميشهٔ چنان كه خواهي دانست و در آسمان عالم مثال با بدن مثالي خود سير ميكند و در جنت مثالي زيست ميكند و اكل و شرب مينمايد و بهشت مثال آنست كه خدا اشاره بآن ميكند و من دونهما جنتان يعني پائين‌تر از دو بهشت آخرت دو بهشت است و آن دو جنتان مدهامتان است كه خداوند در سوره الرحمن بيان فرموده است و در آخر رجعت ظاهر ميشود و دري از اين بهشت بر قبرش باز ميشود كه باد بهشت به بدنش ميخورد زيرا كه بدنش از طينت همين بهشت است و بدنش از جهت اطاعت عقل لطيف شده و اتصالي بروح پيدا كرده و مناسبتي بدان بهم رسانيده پس از جهت آن اتصال بلذت روح بدنش هم لذت ميبرد و شعاع لذت روح در بدن ميافتد و بدن هم محظوظ ميشود چنانكه آنچه در خواب مي‌بيني ببدن تو تأثير ميكند و شعاع لذت روح باد بهشت است پس بهمان باد بهشت بدنش قوت ميگيرد و صاف ميشود و عرضها را از خود دور ميكند و درِ بهشت در نزد سر قبر است كه جهت اعلاي قبر باشد كه آسمان باشد و درِ جهنم در نزد پاي قبر است كه جهت اسفل باشد و قبر آن مكاني است از زمين عالم هورقليا كه بدن مؤمن در آنجاست و در آنجا مدفون ميشود و هر رتبه اسفلي قبر رتبه اعلي است زيرا كه اعلي در آن مدفون ميشود پس روح قبر عقل است و نفس قبر روح است و طبع قبر نفس است و ماده قبر طبع است و مثال قبر ماده است و جسم قبر مثال است و صفات و جلوهاي جسم قبر جسم است و هر كس در قبر خود مدفون ميشود و قبر هر كس آنجاست كه روز اول خاك آنرا از آنجا برداشته باشند زيرا كه نطفه مرد گرم و خشك [ص 158] است و نطفه زن سرد و تر و اين دو با هم ضدند و الفت نگيرند پس خدا امر ميكند ملكي را كه قبضه خاكي ميگيرد و با اين دو مخلوط ميكند پس خاك سرد و خشك است از راه خشكي مناسب نطفه مرد است و از راه سردي مناسب نطفه زن پس آن دو را بهم متصل ميكند و واسطه ميشود و از هر جا كه آن خاك را برداشته‌اند انسان دايم ميل بدانجا كند و عاقبت در آنجا دفن شود پس مقام نطفه پدر مقام ماده بدن را دارد و مقام عقل دارد براي بدن و مقام نطفه مادر مقام صورت و نفس را دارد و مقام آن خاك مقام طبع و جسد را دارد كه مناسب هر دو است و هر دو را يك جا جمع ميكند و بهم در خودش الفت ميدهد پس آن خاك خودش قبر عقل و نفس باشد و هر دو در آن مدفون شده‌اند و خود آن خاك از جهت صورت و اعمال و افعال قبر جهت ماده و حقيقت آنست پس خاك انسان را از هر جا برداشته‌اند قبرش در همان جاست و قبر مؤمن گشاد ميشود بقدري كه چشمش كار كند چرا كه بدن مؤمن طيب و طاهر و وسيع است بجهت قرب بخدا و بسياري عبادت و بر خلافش قبر كافر تنگ است بجهت دوري از خدا و مزاحمت شياطين نشنيده كه خدا ميفرمايد من يرد الله ان يهديه يشرح صدره للاسلام و من يرد ان يضله يجعل صدره ضيقاً حرجاً يعني كسي را كه خدا ميخواهد هدايت كند سينه او را گشاد ميكند از براي تحمل اسلام و كسي را كه ميخواهد عقاب كند سينه او را تنگ و بي منفذ ميكند كه هيچ چيز از اسلام و نور و خير در آن نمي‌گنجد پس قبر مؤمن وسيع است بقدر وسعت ايمان او و قبر كافر تنگ است بقدر زيادتي كفر او و بسياري مزاحمت شياطين او بفهم چه ميگويم كه اين مطالب بسيار دقيق است و متحمل اينها نميشود مگر سينه فراخ كه فراختر از آسمان و زمين [ص 159] باشد پس چون مؤمن را در قبر گذاردند و روح در آن درآمد پيغمبر و ائمه عليهم السلام در قبر او درآيند و آنچه بشيرَين از او سؤال كنند ايشان سلام الله عليهم باو تلقين كنند زيرا كه بتعليم و ارشاد و هدايت ايشان همه چيز را دريافته و درمي‌يابد پس خدا سؤال ميكند و لكن معصومين كمك و ياري مي‌كنند انسان را در جواب چرا كه ايشان اسباب كمك و ياري خدايند چنانكه اولياي ميت نيز اسباب اين كارند و بايد ميت را تلقين كنند و چون اولياي ظاهري و باطني تلقين كنند بشيرَين بروند و بگويند كه حجت او باو تلقين شد ديگر معطلي ندارد اين است كه در دعا ميخواني اللهم لقّنّي حجتي يوم القاك و اطلق لساني بذكرك و شكرك يعني خدايا تلقين كن بمن حجت مرا روزي كه تو را ملاقات ميكنم و آن روز ملاقات معصومين است كه فرمود من رآني فقد رأي الحق يعني هر كس مرا ملاقات كند خدا را ملاقات كرده بفهم اين نكتهاي نغز را كه در هيچ كتاب نخواهي ديد و از هيچ خطاب نخواهي شنيد نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي و اين كتاب چه قدر طول ميكشد باري هر چه خدا خواسته ميشود و چون شخص كافر و عاصي باشد بعد از رومان نكير و منكر درميآيند و آن دو دو ملكند كه موكل بعملها و اعتقادهاي قبيح ميباشند چرا كه معاصي همه منكرند در نزد خدا و معصومين و مؤمنان و خود كافر و عاصي نكير حق است و منكر حسنات است پس آن دو براي او مصور شوند و از او سؤال كنند بجهت اتمام حجت و سؤال ميكنند زيرا كه از جانب خدا هستند و نكير و منكرند از جهت صورتي كه در عمل و اعتقادات آن كافر گرفته‌اند و چون سؤال كنند كافر نتواند جواب گويد و او را با گرزهاي آتشي كه دارند بزنند كه صداي آن گرز را همه مخلوقات غير انس و جن [ص 160] بشنوند زيرا كه انس و جن بجهت شدت اختيار و شعور بدنيا فرو رفته‌اند و بكل شعور خود متوجه دنيا هستند پس غافل ميشوند از آن صداها و اما غير همه بشنوند و صدمهٔ كه بانسان ميرسد در آنها هم ظاهر ميشود چرا كه انسان اعلي است و خدا ميفرمايد و ما من دابة في الارض و لا طاير يطير بجناحيه الا امم امثالكم يعني هيچ جنبندهٔ در زمين و هيچ مرغي در هوا نيست مگر آنكه همه امتي هستند كه صفتها و مثلهاي شما هستند و دري از جهنم بر قبر او از نزد پاي قبر كه جهت اسفل است گشوده شود و زبانه آتش بر جسد او وارد آيد تا روز قيامت كه بدن او را از غرايب دنيا پاك كند و قابل عذابهاي اخروي گرداند و الا اين بدن هرگز قابل آن همه عذاب نباشد و حال آنكه اگر يك حلقه از زنجيرهاي گردن او را بلكه يك شراره از شررهاي جهنم را بر كل دنيا وارد آورند همه بگدازد و آب شود پس به‌بين چه قدر بدن او بايد محكم شود كه در آتش جهنم بتواند زيست كند و معذب شود پس بجهت تمرين و عادت كردن دري از جهنم بر قبرش گشوده شود تا خورده خورده قابل عذاب شود و قبرش بر او تنگ شود بطوري كه او را فشاري دهد كه زياده از آن متصور نشود نعوذ بالله و كيفيت معذب شدن كافر بر همان نهج است كه در مؤمن شنيدي لكن مطلب برعكس آن است چرا كه كافر بجهت پشت كردن بخدا روحش كثيف شده است و غليظ شده است بحدي كه شباهت بجسد پيدا كرده است و مانند جمادات كثيف شده است پس چون روح او را عذاب كنند جسدش هم بجهت نسبت بآن روح معذب شود مانند كسي كه در خواب ناگواري بيند و بدنش از آن بلرزد و عرق كند و متألم شود پس همين شعاع عذاب روح دري است از جهنم كه بر قبرش گشوده شده و والله كه [ص 161] همه اينها واقعيت دارد و بطوري براي تو مينويسم كه گويا همه را مشاهده مي‌بينم و مي‌بينم كه راست است و واقعيت دارد و هيچ تأويل ندارد و حقيقتي است كه هيچ مجاز ندارد و اگر تو از حرفهاي من احتمال مجاز و تأويل دهي حرف مرا نفهميدهٔ نصي است كه براي تو كردم و مؤاخَذ خواهي شد اگر بگوئي كه فلاني همه را تأويل كرده خدا ميداند كه معصومين لغز نفرموده‌اند و معما ذكر نكرده‌اند و راست و درست فرموده‌اند حال اگر تو نفهمي كلام ايشان را و همه را بطور خيال خود معني كني جرم من نيست من ميفهمم و جهال نمي‌فهمند و اگر بطوري كه من ميفهمم و مينويسم نفهمي جميع كلام ائمه عليهم السلام نقيض هم خواهد شد و از عهده يكي برنميآئي نمي‌بيني كه اگر مؤمن و كافر را در يك گودال كنند باز بايد قبر مؤمن بقدر دنيا وسيع باشد و قبر كافر تنگ و در همين جا مؤمن بشير و مبشر مي‌بيند و كافر نكير و منكر و در همانجا درِ بهشت براي مؤمن باز ميشود و قبرش پر نور و ملك ميشود و قبر كافر پر شياطين و درِ جهنم باز ميشود و شرر جهنم قبر او را پر ميكند و همانجا معصومين ميآيند براي مؤمن و تلقين او ميكنند و براي كافر نميكنند و كافر نميشنود و تلقين بالاي قبر را مؤمن ميشنود و كافر نميشنود اگر نه اين است كه من ميگويم از عهده اين نقيضها كه برميآيد و چگونه اينها با هم درست ميآيد باري اگر فهميدي كه شكر كن و الا از خدا طلب كن تا بتو بفهماند و اما ملك نقال كه هر كس را بمحل خود ميبرد پس آنها هم هفتادهزار ملكند كه اموات را بموضع تربت اصلي ايشان ميبرند و مراد از آن هم نقل بدن اصلي است يعني اگر كافر را در كربلا مثلاً دفن كنند البته ملك نقال او را مي‌برد در زمين برهوت دفن ميكند و اگر مؤمني در زمين خبيثي دفن شود [ص 162] ملك نقال او را ميبرد بكربلا البته و سبب آن است كه گفتم در معني قبر و هر كس در قبر خودش دفن ميشود و چون خاك مؤمن را از ارض جنت كه كربلاست برداشته‌اند ملك نقال او را به كربلا ميبرد و چون خاك كافر را از زمين جهنم كه برهوت است برداشته‌اند او را ميبرد به برهوت كه موطن اصلي است پس آن ملك موكل است به پاك كردن نسبتهاي عرضي بدن انسان پس چون عرض را پاك كرد او را ميبرد و بسا باشد كه كسي را نقاله به‌برند پيش از پاك شدن اعراض او بواسطه اسبابي كه خدا خواهد و بسا آنكه بگذارند تا اعراض او پاك شود و نقاله طبيعي بدن اصلي او را به‌برند بمحل اصلي او و بسا آنكه اهل و عيالش آنرا به‌برند بمحل اصلي كه ديگر حاجتي بنقاله نباشد و چون كليات احوال قبر را هم دانستي حال عرض ميكنم كه مردم سه جوره‌اند بعضي مردم مؤمن محضند و بعضي كافر محض و بعضي ضعيف اگر با مؤمنينند چندان قوت ايماني ندارند و اگر با كافرينند چندان قوت كفري ندارند پس آنها كه محض شده‌اند در ايمان يا كفر كساني هستند كه نفس انساني در ايشان قوت گرفته و مصور شده‌اند بصورت اعمال خود از روي معرفت و بصيرت و آنها كه ضعيفند كسانيند كه هنوز مصور نشده‌اند بصورت اعمال خود و تحقيق اين مقام آنست كه هر چيز را مادهٔ باشد و صورتي باشد چنانكه پيشتر دانستهٔ و ظهور هر چيز در هر عالم بصورت آن چيز است در آن عالم و مادام كه چيزي صورت نگيرد در عالمي در آن عالم موجود و ممثل نگردد نمي‌بيني كه تا انسان در اين عالم صورت نگيرد موجود نباشد چنانكه قبل از حضرت آدم عليه السلام انساني مصور نبود در اين عالم پس موجود نبود و چون مصور شد بوجود آمد حال همچنين است حال جمادات چون روح نباتي [ص 163] در آنها قوت نگرفته و اعمال و افعال نباتي از آنها بظهور نميرسد پس نباتي نباشند و در عالم نباتات ايشان صورت نگرفته باشند و ممتاز نباشند اگر چه در جمادات امكان نباتي و نبات شدن باشد پس چون آن قابليت و امكان در آنها بسيار ضعيف است مقتضاهاي روح نباتي از ايشان بروز نكند مثل اين مقام آنكه هر كس مي‌بيني از چهار خلط مركب باشند لكن در يكي صفرا غالب شود و بلغم بسيار ضعيف اين شخص را صفراوي گويند اگر چه در او بلغم باشد و كارهاي بلغمي از او سرنزند بجهت آنكه نهايت ضعف دارد پس صورت او در ملك خدا و در لوح محفوظ بهمان هيئت صفرا باشد و اعمال صفراوي از براي او ثبت باشد نه بلغمي اگر چه بلغم هم در او باشد حال همچنين جماد اگر چه استعداد نبات شدن دارد ولي اين استعداد در او بسيار ضعيف است پس از اين جهت صورت نباتي ندارد و خاصيتهاي نباتي از او جلوه‌گر نشود و در عرصه نباتات درنيايد و با ايشان برابر نه‌ايستد و در عالم ايشان نباشد و همچنين اگر چه نبات هم استعداد حيوانيت دارد و لكن اين استعداد در او بسيار ضعيف است لهذا صورت حيواني نپوشد و عند الله و في ملك الله و در علم خدا حيوان نباشد و حكم حيوان بر او جاري نشود و در مقام و عرصه ايشان نباشد و همچنين حيوان نسبت بانسان بدون تفاوت چون اين مثل حكمت‌آميز را يافتي پس عرض ميشود كه در اين عالم روح اين بنيِها كه بر صورت انسان است مختلف ميباشند در بعضي از آنها قوت گرفته است استعداد حقيقت برزخيت و اخرويت بطوري كه بر ايشان غالب آمده است و حكم آن در ايشان جاري شده است و صورت برزخيت و اخرويت گرفته‌اند و بعضي از آنها از جهت شدت كثافت در بدن خود غليظ و منجمد شده مانده‌اند اگر چه استعداد آنكه در ايشان [ص 164] حقيقت اخرويت جلوه كند دارند پس آنها كه در اين دنيا بر ايشان جلوه كرده است حقيقت برزخيت و اخرويت آنها محض شده‌اند حال اگر حقيقت برزخيت و اخرويت علييني جلوه كرده باشد ماحض الايمانند و اگر حقيقت برزخيت و اخرويت سجيني جلوه كرده باشد ماحض الكفرند پس اين دو طايفه اهل برزخ و آخرت شده‌اند و اما آن كساني كه هنوز حقيقت برزخيت و اخرويت در ايشان جلوه نكرده باشد آنها ضعيفند و مستضعف و از اهل قبورند پس هر گاه بدنهاي ماحض الايمانها و ماحض الكفرها بميرد نفس برزخي و اخروي دارند پس در غيب اين عالم كه عالم هورقليا و عالم مثال باشد وجودي و صورتي دارند و يا در نعمت و راحتند و يا در تعب و زحمت پس وقتي كه مردند در قبر از ايشان سؤال و جواب بشود و يا در جنت برزخ باشند و يا در جهنم برزخ تا روز قيامت و چون قيامت شود در جنت يا جهنم آخرت شوند و اما آنكه او را نفس برزخي و اخروي نباشد و ضعيف باشد ايشان را در قبر سؤالي و جوابي نباشد و در برزخ از براي ايشان ذكري و وجودي و شعوري نباشد و راحتي و تعبي ندارند و مانند سنگ و كلوخ در قبر خود در هورقليا بمانند تا چون قيامت شود و حشر جميع مراتب وجود شود آنها را نيز در رتبه خود زنده كنند چنانكه حيوانات را نيز زنده كنند چنانكه خدا ميفرمايد و اذا الوحوش حشرت پس آنها را نيز زنده كنند و مجدداً تكليف نمايند و تكليف در آنجا بصورت آتش باشد كه آن نار فلق است كه خدا بآن اشاره فرموده است كه قل اعوذ برب الفلق زيرا كه هر چه در اين عالم بصورتهاي معروفه عرضيه جلوه دارد در آخرت آن را صورت آخرتي باشد چنانكه پيش بيان كرده‌ام و بعد هم بيايد از آن جمله تكليف و شريعت در آخرت بصورت [ص 165] آتش درآيد و بآنها بگويند كه داخل شويد هر كس داخل شد مؤمن است و نخواهد سوخت و بر او سرد و سلامت شود و هر كس ترسيد و داخل نشد كافر باشد پس آنها را داخل بهشت و جهنم كنند و لكن جنت آنها غير جنت ماحضين باشد و رتبه ايشان در اسفل جنان باشد بطوري كه انشاء الله تعالي بعد از اين شرح آن خواهد آمد و محال است كه آنها با مؤمنين و كافرين يكسان شوند خداوند ميفرمايد هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون يعني آيا مساويند عالم و جاهل بهر حال مقصود اين بود كه ضعفا در قبر سؤال و جوابي ندارند و چشم آخرتي ايشان هنوز باز نشده است و چيزي بعد از مرگ نخواهند ديد زيرا كه همه ايشان همين بود كه مرد و ديگر رتبه ديگر ندارند و نفسي بالاتر ندارند مثل كسي كه سوار حيواني باشد و حيوان تنهائي آن سوار اگر حيوانش بميرد خودش زنده است و اما آن حيوان تنها همين كه مرد مرد و ديگر زندهٔ بعد از او نيست اين است كه خدا ميفرمايد لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتاً بل احياء عند ربهم يرزقون يعني گمان مكن البته كه كسي كه در راه خدا كشته شد مرده است بلكه زنده است و در نزد پرورنده خود روزي داده ميشود و هر كس مؤمن است اگر چه در رختخواب خود بميرد شهيد است در راه خدا ، پس