هر كسي بر فطرت خود ميرود تا باصل خويشتن ملحق شود
بفهم اين مطلبهاي عاميانه مرا كه در هيچ كتاب اين حقايق را نخواهي ديد و از كسي نخواهي شنيد بخصوص به اين لغت عاميانه فارسي بديهي .
[ص 96] فصل - بدانكه ترقي كردنهاي خلق دو جوره است يكي بعنايت عامه خداوند كه شامل همه كس بيك طور است و يكي عنايت خاصه خداوند بلكه ترقي كل خلق سه جوره است يكي ترقي كل ملك خداوند و از براي آن حالاتي جداگانه است و آن بعنايتي عام است و يكي ترقي بنيآدم و ايشان را حالاتي ديگر است جداگانه و آن بعنايتي خاصتر است و يكي ترقي مؤمنان كامل بالغ و آن بعنايتي خاصتر از اول و دويم است و بيان احوال اين سه عنايت و سه ترقي را بطور اجمال انشاء الله شرح ميدهم پس كيفيت ترقي كل ملك بآن نهج است كه ابتداي ترقي عالم عهد حضرت آدم است علي نبينا و آله و عليه السلام و كل عالم در آن زمان بمنزله نطفه بود و هنگام جمادي او بود و چون كلام باينجا رسيد بياد آن آمدم كه في الجمله شرحي از اول ايجاد عالم كنم تا حكيمان چون بآن رسند بهره برند و اين مسئله مشكل هم در اين كتاب حل بشود خالي از اشكال نيست و لكن از خدا استمداد ميخواهم كه اين مسئله هم در اين كتاب حل شود پس اين تقسيم را كه در اينجا داريم بر حال خود ميگذاريم و فصلي ديگر عنوان ميكنيم و انشاء الله چون فصل تمام شد باز بر سر تقسيم ميآئيم و كيفيت عنايتهاي خدا را بيان ميكنيم .
فصل - از كتاب جامع الاخبار نقل است از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام از پروردگار خود سؤال كرد كه خدا بشناساند باو ابتداي دنيا را كه چند وقت است كه دنيا خلق شده است پس وحي كرد خداوند بموسي كه سؤال ميكني از علم مشكل [ص 97] من پس عرض كرد كه دوست ميدارم كه بدانم اين را فرمود اي موسي خلقت كردم دنيا را صدهزارهزار سال ده مرتبه پيش از اين پس دنيا خراب بود پنجاههزار سال پس ابتدا بعمارت آن كردم پس تعمير كردم آنرا پنجاههزار سال پس خلق كردم در آن خلقي مثل گاو ميخوردند رزق مرا و عبادت ميكردند غير مرا پنجاههزار سال پس كشتم همه را در يك ساعت پس خراب كردم دنيا را پنجاههزار سال بعد ابتدا بتعمير آن كردم و آنرا تعمير كردم پنجاههزار سال پس پنجاههزار سال معمور ماند پس خلق كردم در آن دريائي پس دريا ماند پنجاههزار سال پس خلق كردم حيواني و آنرا مسلط كردم بر دريا و آنرا بيك نفس خورد پس خلق كردم خلقي كوچكتر از زنبور و بزرگتر از پشه پس آنرا بر آن حيوان مسلط كردم و گزيد آنرا و كشت آنرا پس دنيا خراب ماند پنجاههزار سال پس ابتدا بتعمير دنيا كردم پس ماند پنجاههزار سال پس دنيا را همه نيستان كردم بعد سنگپشتها خلق كردم و مسلط كردم بر نيستان و خوردند آنها را تا چيزي باقي نگذاشتند پس آن سنگپشتها را كشتم در يك ساعت پس دنيا باقي ماند پنجاههزار سال خراب پس سيهزار آدم خلق كردم كه ميان هر آدمي تا آدمي سيهزار سال فاصله بود پس همه را فاني كردم بقضا و قدر خود پس پنجاه هزارهزار شهر آفريدم از نقره سفيد و خلق كردم در هر شهري صدهزارهزار قصر از طلاي سرخ پس همه شهرها را پر كردم از خردل تا آنكه هوا را بست و خردل آن روز لذيذتر بود از شهد و شيرينتر بود از عسل و سفيدتر بود از برف پس خلق كردم يك مرغ كوري و غذاي او در هر هزار سال يك دانه خردل بود پس آنقدر عمر دادم آنرا تا همه را خورد پس خراب كردم دنيا را و خراب ماند پنجاههزار سال پس ابتدا بعمارت [ص 98] آن كردم و معمور ماند پنجاههزار سال پس خلق كردم پدر تو آدم را بدو دست خود در روز جمعه وقت ظهر و هيچ خلقي را پيش از آن از گل نيافريدم و بيرون آوردم از صلب او محمد پيغمبر را صلي الله عليه و آله ، تمام شد حديث شريف و حال مستعد معني آن شو كه بسيار مشكل است وانگهي در اين كتاب و اگر بنا بود كه بلغت علمي بنويسم بسيار بر من آسانتر بود و لكن بلغت عاميانه بسيار بسيار بسيار مشكل است و از خدا توفيق ميخواهم كه بمن بياني عطا فرمايد كه بتوانم معني آنرا بزبان عاميانه بنويسم و لكن باز تو سعي كن كه حكيمانه بفهمي و مرا كمك كن بفهم خود و لا قوة الا بالله العلي العظيم بدانكه پيشتر عرض كردهام و فهميدهٔ كه خدا اول عقل را خلق كرد و از نور او روح را خلق كرد و از نور او نفس را خلق كرد و از نور آن طبيعت را خلق كرد و از نور آن ماده را خلق كرد و از نور آن مثال را خلق كرد و از نور مثال جسم را خلق كرد پس از نور آن عرش را خلق كرد و از نور آن كرسي را خلق كرد و از نور آن آفتاب را خلق كرد و از نور آن باقي آسمانها را خلق كرد و از نور آنها چهار عنصر را خلق كرد و هر مرتبه پائين تنزل مرتبه بالا و كثيف و پوست اوست و مرتبه بالا بمنزله مغز است از براي پائين مانند مغز بادام و پوست نازك بادام و پوست كلفت بادام و پوست سبز روئي آن و پيشتر تحقيق اينها را نوشتهام پس اين يك مقدمه كه ضبط بايد بكني و مقدمه ديگر آنكه كه خدا هر يك از اين مرتبها را كه خلق كرده مادهٔ دارد و صورتي دارد ماده مقام سادگي و بي صورتي است و صورت مقام نقش است ماده مثل مركب است و صورت مثل صورت الف و باء و جيم پس در اصل مركب هيچ نقش و صورت حرفي نباشد و اما نقش همه در مقام صورت است پس [ص 99] مقام ماده مقام خرابي است چرا كه تا حروف را خراب نكني مركب نشود و مقام صورت مقام عمارت است ببين كه چون خانه را خراب كني همه خاك و گل بي صورت شوند و چون خاك و گل را تعمير كني خانه شود و صورت گيرد اين هم يك مقدمه كه بايد بداني پس بدانكه خداوند اين عالم را مدتهاست كه خلق كرده است و اينكه فرموده است صدهزارهزار سال ده مرتبه از براي بيان بسياري سالها فرموده است چنانكه ميان مردم هم معروف است كه ميگويند صدهزار مرتبه گفتم مثلاً يا هزار مرتبه رفتم مثلاً و بخصوصه اين عدد را نميخواهند بلكه حاصل معني آنكه بسيار گفتم و بسيار رفتم پس معني اين فقره يعني سالهاي بسيار و همچنين مدتهائي كه بعد ذكر ميشود اگر چه اگر بخواهم خصوص اين عدد را هم بيان كنم ممكن است چنانكه در درسها بيان كردهام و در ساير كتابهاي عالمانه و عربي ذكر كردهام و لكن در اين عاميانه بكار عوام نميآيد و دليل اين معني بعد خواهد آمد چرا كه مدتهائي كه ذكر فرموده است بيش از اين قدر ميشود و اما آنكه فرموده است پس دنيا خراب بود پنجاههزار سال اين مقام ماده عقل است كه مقام خرابي و بي صورتي است چنانكه دانستي و اما آنكه فرموده پس تعمير كردم آنرا پنجاههزار سال مقام صورت عقل است بطوري كه دانستي كه مقام صورت مقام عمارت است و اما آنكه فرموده است كه خلق كردم در آن خلقي مثل گاو مقصود مقام روح است كه مقام زعفران بهشت است و مزاج گاو گرم و تر است مانند مزاج روح و طبع گاو طبع حيوة است چنانكه در حكمت ثابت شده است و از همين جهت وقتي كه كشتهٔ در ميان بنياسرائيل پيدا شد مأمور شدند كه گاو زردي را بكشند و قطعهٔ از آن را بآن كشته بزنند تا آن زنده شود و حيوة در تن آن داخل شود و رنگ روح هم زرد [ص 100] است چنانكه در حكمت ثابت شده است و رنگ زرد گرم و تر است مانند مزاج گاو و مانند روح و اما آنكه فرموده است كه ميخوردند رزق مرا و عبادت ميكردند غير مرا پنجاههزار سال بجهت آنكه در مقام تنزل و پشت كردن بجوار قرب و نزديكي خدا بود و رو بانيت و نفس خود ميآمد و اما آنكه فرموده است كه پس كشتم همه را در يك ساعت مقامي است كه از عالم روح فرود آمد و آن عالم را گذارد و ترك كرد و بعالم پائين آمد و اما آنكه فرموده است كه خراب كردم دنيا را پنجاههزار سال مقام ماده نفس است كه مقام خرابي است و اما آنكه فرموده است كه بعد ابتدا كردم بتعمير آن و آن را تعمير كردم پنجاههزار سال پس پنجاههزار سال معمور ماند مقام صورت نفس است چنانكه گفتم كه مقام صورت مقام عمارت است و اما آنكه فرموده است كه پس خلق كردم در آن دريائي پس دريا ماند پنجاههزار سال اين مقام اسفل نفس است كه مقام برزخي باشد ميان نفس و طبيعت كه آن درياي اخضر است و موجهاي بسيار دارد و لكن مقام آب را دارد كه مقام ماده آن عالم است كه همه يكسانند در آنجا و مقام اول عالم ذر است كه خدا ميفرمايد كان الناس امة واحدة يعني مردم همه اول يكسان بودند پس پيغمبران آمدند و تكليف كردند آنوقت مردم مختلف شدند و اما آنكه ميفرمايد كه پس خلق كردم حيواني و آنرا مسلط كردم بر دريا و آنرا بيك نفس خورد آن مقام صورت آن عالم است كه صورت ماده را ميخورد و در شكم خود جا ميدهد و اما آنكه ميفرمايد كه پس خلق كردم خلقي كوچكتر از زنبور و بزرگتر از پشه پس آنرا بر آن حيوان مسلط كردم و گزيد آنرا و كشت آنرا آن مقام طبع است كه مزاجش گرم است و خشك و مزاج زهر دارد و كوچكتر [ص 101] از عالم غيب است و بزرگتر از عالم شهاده و عالم غيب زنبور است چرا كه زنبور را بعربي نحل ميگويند و نحل باطنش كسي كه منتحل بعلم است يعني علم بخود گرفته است و صاحب عسلِ علم است كه در آن شفاست مانند قرآن و پشه مقام عالم شهاده است كه مضمحل است و ضعيف در نزد عالم غيب و اين حيوان بزرگتر از پشه و كوچكتر از زنبور گزيد آن حيوان اول را و كشت بجهت آنكه جميع صورتهاي نفساني در عالم طبيعت باطل ميشود و طبيعت حل همه صورتهاي غيبي است چنانكه در مقام خود گفتهايم و اما آنكه فرموده است كه پس دنيا خراب ماند پنجاههزار سال پس ابتدا بتعمير آن كردم پس ماند پنجاههزار سال مقام ماده و صورت عالم طبيعت است بطوري كه گذشت و اما آنكه ميفرمايد پس دنيا را همه نيستان كردم مقام عالم ماده است كه اجوف و ميان تهي است چرا كه آيت عقل است در عالم شهاده و آن نيايست كه همه صداهاي امرهاي خدا از آن بيرون ميآيد و صداي كن از آن بكل عالم ميپيچد و بعدد جميع مخلوقات شاخها دارد و از هر يكي صدائي براي آن چيز بيرون ميآيد و امري از خدا بآن تعلق ميگيرد مانند عقل كه ملكي است كه بعدد مخلوقات روها دارد و هر روئي از آن مخصوص سري است و نورش در سري ميافتد و همچنين ماده بعدد هر مخلوقي شاخي دارد و از هر يك صداي كن براي شخصي بيرون ميآيد و مزاج ماده سرد و تر است مانند مزاج ني نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي و اما آنكه ميفرمايد كه بعد سنگپشتها خلق كردم و مسلط كردم بر نيستانها و خوردند آنها را تا چيزي باقي نگذاشتند پس آن سنگپشتها را كشتم در يك ساعت مراد از سنگپشتها عالم مثال است كه پشت آنها بطرف عالم اجسام است و بواسطه [ص 102] كثافت اجسام سخت است و باطن آنها بسوي عالم غيب است و نرم است بجهت لطافت پس آن سنگپشتها خوردند نيستان را زيرا كه عالم مثال عالم ماده را در بطن خود جا ميدهد چنانكه لباس انسان را در شكم خود جا ميدهد و راست است اگر بگوئيم لباس انسان را خورد چرا كه در خورد او بود بفهم و اما آنچه ميفرمايد پس دنيا باقي ماند پنجاههزار سال خراب يعني در مقام ماده جسم مطلق چنانكه پيش گفتيم و اما آنكه فرموده است كه پس سيهزار آدم خلق كردم كه ميان هر آدمي تا آدمي سيهزار سال فاصله بود پس همه را فاني كردم بقضا و قدر خود مراد از اين آدمها حقيقتهاي پنهاني و كلياتي است كه در مقام صورت جسم كل خداوند قرار داده است مثل آنكه در مداد كه بمنزله جسم مطلق است كليات هست مثل كلي الف و كلي باء و كلي جيم يعني در مداد يك كلي الفي هست كه او آدم الفهاست و از نسل او الفهاي بسيار بعمل ميآيد چرا كه الف اقسام دارد الف خوشخط ، بدخط ، بسيار خوب و بسيار بد و آنقدر صورت الف تغيير ميكند كه نهايت ندارد و همه الف ميباشند و از نسل الف كلي هستند مثل اختلاف صورت فرزندان آدم ظاهري و حال آنكه همه از نسل حضرت آدم هستند حيف كه اين كتاب فارسي است و بلغت عربي نيست و بطور زبان علمي نوشته نشده است كه براي تو شرح كنم و بهبيني بچشم خود همه اين حرفها را و لكن با وجود اين اگر حكيمي بكلام من عبور كند ميفهمد كه اين كلام نادان نيست و كلام حكيم است چرا كه اشارِها براي حكما بسيار گذاردهام پس چون در مداد الف كلي و باء كلي و جيم كلي هست و همچنين ساير حروف و هر كلي پدر است و اول است از براي جزئيها و فردها كه اولاد اويند پس در مقام صورت جسم مطلق خداوند [ص 103] كليات قرار داد و او را قابل كرد از براي آنكه بهمه شكلي جلوه كند و از نسل او فرزندان بسيار بعمل آيد و آنها سيهزار بودند و اين عدد بجهت بسياري است چنانكه گفتيم اگر چه اگر بخواهم بشمرم همه را بنام و نشان ميشمرم و لا قوة الا بالله لكن اين كتاب متحمل نيست پس بهمان وجه اكتفا ميكنيم و ميان آدمي تا آدمي هم سيهزار سال فاصله بود بجهت آنكه رتبه بعضي كليها بالاي بعضي است چنانكه رتبه ظهور عقل بالاي رتبه ظهور نفس است و رتبه ظهور عقل جزئي بالاي رتبه ظهور علم است و رتبه ظهور علم بالاي رتبه ظهور وَهْم و همچنين باقي مرتبها و اما آنكه ميفرمايد پس پنجاههزار شهر آفريدم از نقره سفيد و خلق كردم در هر شهري صدهزارهزار قصر از طلاي سرخ مراد از اين شهرها مراتب افلاك است بطوري كه در اين كتاب لايق نيست كه آن مرتبها را ذكر كنم و اينجا چنين ميگوئيم كه مراد محض بسياري است و الا برهان دارد كه پنجاههزار شهر است و در هر شهري قصرهاي بسيار است از درجات فلك و اجزاي آنها و خصوصيت اين عدد هم باز دليل دارد و اين كتاب مناسب ذكر آن نيست همين قدر بدان كه پنجاههزار شهر است و در هر شهري صدهزارهزار قصر و چون قصر از شهر اشرف است و شهر مقام مظهر دارد از براي بيوت پس قصرها از طلا شد كه مزاجش معتدلتر اگر چه مايل بگرمي است و رنگش زردتر و شباهتش بمبدء بيشتر است از جهت مزاج و رنگ و خواص و چون شهر پستتر است مقامش مقام فضه شد چرا كه نقره مقام صورت و ماهيت و نفس طلا را دارد و طلا مقام ماده و وجود و عقل نقره را دارد و در حكمت صناعت ثابت شده است اين مطلب و اينجا جايش نيست كه عرض كنم پس قصرها كه ماده شهرند و شهر از آنها [ص 104] حاصل ميشود از طلاست و شهر كه مقام صورت را دارد از نقره است نميدانم من چه مينويسم و تو چه ميفهمي اگر چشم بينائي داشتي و فهم راستي داشتي ميدانستي كه راست نوشتهام حال يا ميخندي يا تصديق ميكني و اما آنكه ميفرمايد كه همه شهرها را پر كردم از خردل تا آنكه هوا را بست و خردل آن روز لذيذتر بود از شهد و شيرينتر بود از عسل و سفيدتر بود از برف پس مراد آن مددهاست كه از آسمان بزمين نازل ميشود و سفيد است چرا كه ماده مددهاست و خردل است از كثرت كوچكي آن مددها نسبت بآن شهرها و آن قصرها و شهرها پر است از آن مددها بجهت آنكه هر مددي بهر ذرهٔ در زمين و هوا كه ميرسد از آسمان است كه ميرسد و كل آنها در آسمان است پس كل آسمانها پر است از آن خردلها بلاشك بطوري كه فضا را تنگ كرده است و شك در اين نيست و اما آنكه ميفرمايد كه پس خلق كردم يك مرغ كوري و غذاي او در هر هزار سال يك دانه خردل بود پس آنقدر عمر دادم آنرا تا همه را خورد پس آن مرغ كور جسم عنصري است كه كور است از مشاهده عالم بالا و آن روحها و نورها و مرغ رنگرنگي هم هست بلكه ميتوانم بگويم كه طاوس هم بود بدليلهائي كه اينجا جاي آن نيست پس آن مرغ كور كه طاوس بود جميع آن مددها را خورد و در شكم خود جاي داد در مدتهاي بسيار كه نهايت ندارد و مراد از اين مدتي كه ذكر شده است محض بسياري است بظاهر و لكن حقيقت هم دارد پس كل آن مددها در شكم جسم عنصري آمد و حامل همه شد و اما آنكه ميفرمايد كه پس خراب كردم دنيا را و خراب ماند پنجاههزار سال پس ابتدا بعمارت آن كردم و معمور ماند پنجاههزار سال اينجا منتهاي فرود آمدن عقل بود تا باين عالم و بخاك و از اينجا ابتداي بالا رفتن است و رسيدن خطاب [ص 105] اقبل يعني رو كن و بيا بسوي ما پس عالم بناي رو كردن گذارد بسوي اصل خود و بمقتضي حب الوطن من الايمان مشتاق وطن اصلي خود شد پس اول خدا آنرا خراب كرد چرا كه تا پريشان نشود كار بسامان نرسد و تا حل نشود عقد حاصل نگردد و حل نشود مگر آنكه بنيان او را خراب كنند و آنرا ماده چيزي ديگر قرار دهند پس آنرا ماده كرد و اين خرابي او بود چنانكه گذشت بعد آنرا عمارت كرد و عقد كرد و پنجاههزار سال معمور ماند و در اين پنجاههزار سال ترقي كرد اولاً و جمادها و معدنها از آن حاصل شد بعد از آن ترقي كرد و گياه در آن پيدا شد بعد از آن ترقي كرد و حيوان در آن آشكار گشت بعد از آن ترقي كرد و جن در آن يافت شد و نسناس بعمل آمد بعد ترقي كرد و آدم بعمل آمد كه پدر ما باشد انشاء الله تعالي و بيرون آمد از صلب او پيغمبر صلي الله عليه و آله كه تخم اين زرع بود كه اول بزمين كاشته بودند كه آن عقل كل بود و در اين همه مراتب شاخ و برگ كرد بطوري كه شنيدي تا آخر بثمر آمد و باز تخم كرد و يك تخم بيش نكرد و از براي اين يك تخم سيزده پوست بود كه دوازده امام و حضرت فاطمه عليهم السلام باشد و او در اين پوستها جلوه دارد و از پس اين حجابها آثار و افعال خود را مينمايد نميدانم چه ميگويم و تو چه ميشنوي و اين عالم بهمين طور دارد بالا ميرود در آن مرتبها كه از آنجا فرود آمده است تا باز بسرمنزل اولي خود برسد و از اين است كه خورده خورده ترقي ميكند تا باحوال رجعت ميرسد و در رجعت زمين شباهت بآسمان عالم برزخ و مثال پيدا ميكند و بهمان لطافت ميشود و از اين جهت بهشتي كه آنرا جنتان مدهامتان ميگويند براي ايشان ظاهر ميشود و از آن ميخورند و آنرا ميبينند و حال آنكه بهشت در آسمان است و خورده [ص 106] خورده عالم بحال آخرت ميرسد كه مساوي عالم ذر ميشود و از اين جهت بهشتها براي ايشان ظاهر ميشود و آنرا ميبينند و همچنين ميروند بينهايت چنانكه آمدهاند از بينهايت و اما آنچه نقل ميكنند بعضي سياحان كه در ولايت چين تواريخ پيدا ميشود كه از سالهاي دراز در آنها احوالات نوشته است و آنچه هندوان ميگويند كه در بلاد ما تواريخ يافت ميشود كه احوالات صدهزار سال قبل از اين را نوشته است اگر راست بگويند مضايقه ندارم كه حكماي سلف ايشان از انبياي ايشان احوالات همين عوالم را كه ما ذكر كرديم ذكر كردهاند و لكن بلغت تعظيم قدرت خدا پس تعبير آوردهاند از اين عالمها بآدمها و ذريها و جنگها و صلحها و مجلسها و محفلها و سفرها و حضرها و بيان مدتها از جهت مرتبها بعد از آنكه آن كتب علمي بدست جاهلان ايشان افتاد و بجهت كفر ايشان بخاتم انبيا صلوات الله عليه و آله فهم از ايشان برداشته شد چون در آن كتب نگاه كردند مراد انبيا و حكما را نفهميدند و چنان پنداشتند كه مثلاً صدهزار سال قبل از اين آدمها بودهاند از راه ناداني چنانكه همين حديث شريف را غير حكماي رباني چون بشنوند بجز همين گاو و مرغ و خردل و آدمها و شهرها چيزي ديگر نفهمند و لكن چون بدست حكيم افتاد معني آن آشكار شد و لا قوة الا بالله پس انبياي ايشان بجهت تعظيم خدا آن مراتب خلق را بلغتها كه در نظر مردم بزرگ ميبود و عظمتي داشت گفتند و حقيقة هم درست گفتند چنانكه ما در درسها بيان كردهايم كه اين بيانها تشبيه و كنايه نيست و پيش از اين هم بيانها كردهام در اين كتاب كه هر چيزي صورت اصلي دارد و صورت عرضي پس همين مراتب بصورت اصلي همين طورهاست كه بيان كردهاند يعني از آن جهتي و طبعي كه نظر كردهاند و چون پيغمبري [ص 107] ديگر از جهتي ديگر نظر كند و طبعي ديگر را ملاحظه كند تعبيري ديگر فرمايد و همه صحيح است نميبيني كه تو هر گاه چشمي را وصف كني چون نظر بسياهي او و سفيدي او كني و شكل او ميگوئي نرگس است و چون نظر بگردش او كني و بخوابيدگي پلك او و بجهت تأثير او در دل عاشق و كشتن او عاشق را ميگوئي مست است يا ترك مست يا خونريز و چون بمژه او نظر كني ميگوئي ترك خنجرگذار مثلاً و چون مژه او را با ابروي او نظر كني ميگوئي تير مژه و كمان ابرو و چون بسفيدي او نظر كني او را تشبيه بجزع كني و همچنين بهر طبعي و رنگي و شكلي تعبيري از او كني بهمين طور انبيا چون بمراتب عالم نظر كنند بحسب نظرشان و طبع شنونده و مقدار تعظيم خدا كه مقصود است تعبيرها از مراتب عالم كنند و حقيقةً هم درست است و تشبيه و كنايه نگويند و همان لفظها هم حقيقت دارد و صحيح است لكن چون آن كلمات بدست جهال افتاد نفهميدند كلمات انبيا و حكما را خيالها كردند و گمان كردند كه اين تاريخ عالم زمان و روز بروز اين عالم است پس باين واسطه قدح كردند بر قول انبياي بعد كه بآنها ايمان نياوردند و حاشا كه حكما و انبيا خلاف يكديگر قولي گويند يا راهي پويند بلكه عرض ميكنم كه چون رعيت انبيا همه جورهاند حكيم و جاهل و دانا و كمفهم ايشان كلماتي گويند كه هر كس بهرهٔ از آنها بهبرد و هر كسي تعظيم خدا را از آن بفهمد بقدر عقل خود چنانكه فرمودند ما پيغمبران با مردم بقدر عقل ايشان سخن ميگوئيم چنانكه ائمه ما سلام الله عليهم هم بهمين لغتها فرمايشها كردند و فرمودند درياها مابين آسمان و زمين هست و در آسمان درياها و حجابها و قصرها و خانِها هست و فرمودند كه يك آسمان مثلاً طلاست و يك آسمان [ص 108] نقره و يك آسمان ياقوت و همچنين و همچنين فرمودند كه آن طرف مشرق شما مشرقهاست و زمينها و آسمانها و آفتابها و ماهها و فرمودند كه خدا هزارهزار آدم آفريده و هزارهزار عالم و مردم خيال ميكنند همه اينها را از جور همينها كه ديدهاند و اگر اينها هم احاديث را جمع كنند و تاريخي بنويسند مثل تاريخ چين و هند ميشود بعينه و لكن به بركت ايمان فهم در اسلام هست و روز بروز فهم ايشان زياد ميشود و آن مطلبها را ميفهمند و كفر آنها فهم و عقل باطن آنها را كم كرده حمل كردند بر همين معنيهاي ظاهري و انكار انبياي بعد كردند وانگهي كه امتهاي سلف بلكه جهال همين امت هم فهم معنيهاي غيبي و رتبِها و مقامها را ندارند لابدند كه براي ايشان حرفهاي جسماني و تشبيههاي جسداني كنند بد نگفته است شاعر كه :
چون كه با طفلان سر و كارت فتاد غير اين منطق لبي بايد گشاد
چنانكه اگر بخواهي تو حلاوت جماع را براي طفل چهار ساله بگوئي كه لذت آنرا بفهمد بايد بگوئي جماع مانند خرما شيرين است و مثل آنكه از لولو بترسي در بدنت سستي پيدا ميشود و غير از اين چه بگوئي كه بفهمد همين طور مراتب جنت را مثلاً اگر بخواهي حالي او كني باو ميگوئي در بهشت پهپه بسيار است باغ بزرگي است بهشت دو همسر باغ گلشن مثلاً حوضي دارد يك و نيم حوض مسجد جامع هلوها دارد همسر هلوهاي مشهدي يك اوطاق بزرگي دارد همسر صفه مسجد جامع درختها دارد همسر چنارهاي باغ همايون مثلاً از اين جور لغتها براي او ميگوئي تا بفهمد و حوصله او وفا كند و همان بهشتي كه آن جور فهم را بهبرند حقيقةً هم از آن بزرگتر نباشد و چون برود هم ميبيند كه تو براي او راست گفتهٔ چرا كه وسعت بهشت مردم در آخرت بقدر وسعت ايمان مردم [ص 109] است در دنيا و وسعت ايمان مردم بقدر وسعت فهم ايشان است پس هر كس هر چه فهميد از كلام انبيا همان قدر در آخرت خواهد ديد و تصديق هم خواهد كرد و همان قدر بيشتر باو نخواهند داد خدا ميفرمايد كلما رزقوا منها من ثمرة رزقاً قالوا هذا الذي رزقنا من قبل يعني هر زمان كه رزقي بايشان رسد گويند اين همان است كه پيشتر بما داده بودند يعني در دنيا خلاصه هر چه كشتهٔ ميدروي نه زياده نه كم و السلام پس چون دانستي مرتبهاي تنزل عقل را از عالم خود تا باين عالم و اين حديث مشكل را فهميدي پس عرض ميكنم كه منتهاي تنزل عقل عالم جماد است پس عقل از آن عالم پاك نازل شد تا بعالم جمادي رسيد و در اين فرود آمدن هر مرتبهٔ موجود شد و پا بدايره هستي گذاشت بعد از آن خطاب رسيد كه اقبال كن و رو ببالا بيا و اين معني هم بطور حقيقت بسيار مشكل است وانگهي عاميانه پس محتاج بآن است كه فصلي عليحده عنوان كنم و اين مطلب مشكل را بيان نمايم اگر چه از مطلبي كه اول در دست بود بحسب ظاهر دور ميافتم و لكن بحسب واقع نزديكتر ميشوم زيرا كه اصل كلام در عنايت خدا كه باين عالم تعلق ميگيرد يا بانسان شامل ميشود بود و آن مطلبها فهميده نميشود جز بآنكه كيفيت ترقي عالم را درست بفهمي .
فصل - بدانكه چون عالم بمنتهاي نزول خود رسيد و خطاب اقبل باو دررسيد بناي بالا رفتن گذارد بسوي عالم اول خود كه از آنجا آمده بود پس در اول پيدا شدن اين عالم چنانكه از احاديث برميآيد خداوند ياقوتي سرخ خلق كرد و مراد از آن طبيعت است كه مزاج او گرم و خشك است بر طبع ياقوت و رنگ او سرخ است پس نظر كرد باو بنظر هيبت و آن آب شد [ص 110] و مراد از آن عالم ماده است كه مزاج آب دارد و اصل هر چيزي است در اين عالم و آن آبي است كه خداوند ميفرمايد كه از آب است هر چيز زندهٔ پس خداوند بر آن آب كه اعظم از جميع آسمان و زمين بود باد را مسلط كرد و آن دريا را بموج درآورد و مراد از آن باد عالم مثال است كه بر طبع باد است و آن مثال سبب موجهاي دريا شد پس بواسطه آن باد آن آب بسيار تلاطم كرد و بر هم خورد تا آنكه كف كرد و مراد از آن كف صورت زمين است كه بواسطه آن باد كه عالم مثال است و سبب صورت شده است پيدا شد و از موجهاي آن دريا كه با كف بالا آمده بود كوهها خلق شد و مراد از آن موجها همان كوههاست بعد از آن از آن آب بخاري بالا رفت و مراد از آن بخار همان لطيفهاي آب ماده است چرا كه بخار آبي است لطيف چنانكه آب بخاري است غليظ و كثيف نميبيني كه چون آب لطيف شود بواسطه آتش بخار شود و ابر گردد و چون بخار بهبندد و كثيف شود آب شود همچون باران كه همان ابرهاست كه ميبندد و غليظ ميشود بواسطه سردي هوا پس بخار آن آب آسمانها شد و چون بخار لطيفي بود در حركت درآمد بخلاف كف كه چون ثقيل بود ساكن شد پس آسمان در حركت درآمد و زمين ساكن شد و آسمان بناي گشتن بر گرد زمين گذاشت و چنانكه در ميان دود شرارهاي آتش پيدا ميشود و روشن ميشود در ميان آن بخارها كه چون دود بالا رفته بود شرارها پيدا شد زيرا كه آن بخار همان دود است و چون بر بخار حرارت مسلط شود دود گردد و آن شرارها ستارها شد در ميان آسمان درخشنده و بهمراهي آسمان گشتند و از براي آنها طلوع و غروب پيدا شد و نظم اين عالم چنانكه ميبيني برقرار شد و چون آن دودها لطيف بود در آنها روح جلوه [ص 111] كرد چنانكه بعد از آنكه آب خون در بدن تو بخار كرد و در آن بخار روح جلوه كرد و مركبي شد از براي روح و از ثفل آن و غليظهاي او زمين بدن تو پيدا شد و از موجهاي برآمده آن خون استخوانهاي بدن تو كه مانند كوههاي اين عالمند پيدا شد و چنانكه كوههاي برآمده بواسطه شدت حرارت آفتاب در آنها سختتر شده است همچنين استخوانهاي بدن تو سختتر شده است بواسطه غلبه گرمي بر آنها بفهم چه ميگويم پس بدن تو هم بعينه مثل اين عالم است بدون تفاوت و همچنانكه آسمانهاي اين عالم در گردشند و زمين ساكن حركتكننده در بدن تو هم آن روح بخاري است و بدن ساكن است و حركتدهنده بدن تو روح است و چنانكه شرارها در آن دودها كه آسمان شده پيدا شد و آنها درگرفت و نوراني شد همچنين در روح تو هم ستارها هست كه آن اجزائي است در روح تو كه استعدادي پيدا كرده و درگرفته است و آثار شعور در آنها پيدا شده است نميداني كه در روح تو سه خاصيت است چنانكه در افلاك سه خاصيت است در روح تو حياتي است و حركتي و حسي همچنين در افلاك نيز حياتي است و حركتي و حسي پس حيات آن آنست كه همه آنها آئينه حيات ميباشند و كل زندهاند و حركت آنها هم ظاهر است و شعور آنها در كواكب و ستارها است پس در تو هفت ستاره سياره هستند و ستارِهاي ثابته چنانكه در اين عالم هم ستارِهاي ثابته هستند و ستارِهاي سياره اما ستارِهاي سياره تو ستاره حيوة تو است و فكر تو و خيال تو و حقيقتفهمي تو و وهم تو و علم تو و عقل تو كه اين ستارهاي تو هم در گردشند علي الاتصال و هر ساعت مطلبي را ميفهمند و معلومي را درك ميكنند و ستارِهاي ثابته تو علمهاي تو است و آن مسئلها كه فهميدهٔ و اين ستارِهاي سياره تو در آن [ص 112] ستارِهاي ثابته تو دايم در حركت ميباشند چنانكه ستارِهاي سياره آسمان دايم در بروج در گردشند حيف و صدهزار حيف كه اين كتاب عاميانه است و الا همه اين مطلبها را براي تو بيان ميكردم مثل كسي كه آنرا ساخته باشد بطوري كه گويا پيش روي تو ميسازم تا همه را بچشم خود گويا ديده باشي و گويا آنجا بودهٔ كه آنرا ميساختند ولي چه كنم كه عاميانه بودن اين كتاب مرا گنگ كرده است باري انشاء الله مطلب را بيان ميكنم اگر چه گنگانه باشد تو باهوش باش و بفهم چه ميگويم پس خداوند عالم باين كيفيت اين عالم را بنياد فرمود و آنرا رو بخود كشاند و هنوز اين عالم در بالا رفتن است و روز بروز و ساعت بساعت بالا ميرود پس در اين مقام دو قسم بيان داريم يكي آنكه از روزي كه اين عالم خلق شده است الي الآن هنوز كليه عالم در مقام جمادي است و اين آسمان و زمين آسمان و زمين جمادي است و كليه اين عالم هنوز از مقام جمادي نگذشته است و خورده خورده بايد لطيف شود و افلاك بگردد تا آنكه كليه عالم بمقام نباتي برسد آنگاه بناي نمو و زياد شدن ميگذارد و همچنين سالهاي دراز در مقام نباتي سير خواهد كرد تا آنكه بمقام حيواني رسد و جميع آن مانند حيوان زنده و باشعور گردد حتي خاكها و سنگها نشنيدهٔ كه خدا ميفرمايد و ان الدار الآخرة لهي الحيوان يعني خانه آخرت زنده است و بهشت در و ديوار و قصور و اشجارش همه زندهاند و روح دارند پس سالهاي دراز اين عالم بر حيوانيت بماند تا آنكه قابل آن شود كه روح انساني در آن دميده شود پس كل اين عالم انسان شود و عاقل و بالغ گردد مانند انسان و اين امر در بهشت صورت خواهد گرفت و در آخرت چرا كه قبل از آخرت اين عالم در شكم مادر است و طفل در شكم مادر اول جماد است كه نطفه [ص 113] باشد و علقه بعد معدني شود در حال مضغه بعد نباتي خواهد شد در حال عظام و لحم بعد از آن حيوان خواهد شد در هنگام دميدن روح و چون تولد شود نفس انساني ناطقه سخنگو بآن تعلق گيرد پس اين عالم پيش از آخرت در شكم مادر است و در حال جماديتش نطفه و علقه و مضغه باشد و در حال نباتيتش عظام و لحم شود و در حال دميدن روح كه در رجعت و عالم برزخ خواهد شد حيوان شود و چون تولد كند و بدار آخرت و عالم نفوس درآيد انسان شود و در ايام آخرت ترقي كند و عمرش بينهايت شود چرا كه فرمودند خلقتم للبقاء لا للفناء يعني خلق شدهايد از براي باقي ماندن نه فاني شدن و باز عرض ميكنم كه اين عالم در حال نطفه و علقه و مضغه جسد است و چون بحال عظام و لحم رسد جسم شود و حكم جسم اصلي بر او جلوه كند و مظهر آن گردد و چون بمقام دميدن روح رسد حكم عالم مثال و ماده و طبع بر آن غالب شود و فرمانروا در آن آن عالمها شود و چون تولد كند حكم نفس ناطقه در آن جلوه كند و يا آنكه چون تولد كند تا تميزي ندارد حكم عالم ماده در آن غالب شود و در اين وقت حكم ملَك دارد از جهت ضعف اختيار و چون بشعور درآيد و مميّز شود حكم عالم طبع در آن غالب شود و اختيارش قوي شود و حكم جن دارد و چون بحد بلوغ رسد حكم نفس ناطقه در آن غالب شود و حكم انسان گيرد و بمقام رفرف اخضر رسد و آخرتي گردد و چون بسن شباب رسد و قوت گيرد حكم روح در آن غلبه كند و مقام سفارت يابد و در ارض زعفران داخل شود و چون بچهل رسد حكم عقل در آن جلوه كند و بمقام خاتميت و اوليت رسد و آئينه نماينده آن شود و در مقام رضوان داخل شود بفهم چه گفتم و چه ميگويم [ص 114] اين سير كليه اين ملك است كه تمام اين عالم باين نحو ترقي خواهد كرد و چون اين عالم بعد از چهل تنزل نخواهد كرد و ضعف در بنيهاش پيدا نخواهد شد چرا كه اين ضعف بعد از چهل براي مردم در اين عالم عارضي است و در آخرت اعراض نيست پس هميشه در مقام خود ترقي ميكند و در هر منزل از اول تا آخر سرّي در آن از مراتبي كه عرض شد بروز ميكند و اين است معني عنايت عامه خداوند عالم از براي كل اين عالم و باين طور اين عالم رجوع بمبدء خود كه عقل است ميكند و قول خدا كه فرموده است كما بدءكم تعودون در شأن آن راست ميآيد آه آه چه كنم كه سرّ اين حرفها را كسي برنميخورد و گويا ميبينم جماعتي را كه گمان ميكنند كه اين حرفها محض درست آمدن شماره و عدد است يا تشبيه است يا كنايه است يا از قوّت علم و تسلط بر بيان درست ميآورم و اين حرفها هيچ حقيقتي ندارد نه والله بر صاحبان بصيرت پوشيده نميماند و من كتاب را براي جهال كه ننوشتهام كه ايشان را گول كنم آخر بدست حكيمان و صاحبان بينش ميافتد و اگر خطا گفته باشم بر من ايراد خواهند كرد و اگر اين كتاب عربي بودي ميديدي كه چگونه همه را برهان عقل و نقل و مشاهده ميآوردم و از علم صناعت نظيرش را بتو مينمودم كه ببيني چه فايده باري و يك بيان ديگر آنكه نوع ترقي اين عالم را از جهت مخلوقات عالم بيان مينمائيم و بدانكه مخلوقات اين عالم قبضهائي هستند كه تربيت و ترقي آنها پيش افتاده است و آن سيرها كه كل عالم تا قيامت خواهد كرد آن قبضها زودتر كردهاند نميبيني كه چون تو آب را بر زمين جاري كني در بعضي جاهاي آن بعد از هفت هشت روز گياه ميرويد و در بعضي جاهاي آن بعد از بيست روز و در بعضي جاهاي آن بعد از [ص 115] يك ماه و همچنين و اين بجهت آنكه بعضي زمينها استعداد بيشتر دارند و بعضي كمتر پس همچنين چون اين عالم عالم اعراض بود و اختلاف در اجزاي آن بود بعضي قبضهاي آن و اجزاي آن پيش افتادند در اطاعت كردن قول اقبل خداوند عالم و بعضي پستر جواب ميگويند و بعضي پستر و همچنين در آخر همه اجزاي آن جواب خواهند گفت و همه خواهند رفت و خدا بهمه يكسان فرمود ائتيا طوعاً او كرهاً يعني بيائيد بطور اطاعت يا اكراه همه گفتند آمديم بطور اطاعت لكن پيش و پس در جواب بود بحسب اين عالم پس چون نداي اقبل نداي مستمري از اول عالم تا آخر عالم بود پس اين عالم چندي خراب و ويران بود و در او چيزي جز جمادات و معادن نبود و اين مقام جمادي نوع مخلوقات است و بعد از چندي نوع مخلوقات نباتي پيدا شد و در عالم گياه پيدا شد و چون چندي بر اين گذشت نوع مخلوقات حيواني پيدا شد و اين مقام حيواني نوع مخلوقات بود بعد از آن چندي در عالم ملائكه پيدا شدند و اين مقام نوع ملكي اين عالم بود و چون چندي گذشت در عالم نوع خلق جن پيدا شد و اين وقت مقام نوع جني اين عالم بود و بعد از چندي نوع انساني در عالم پيدا شد و اين مقام نوع انساني اين عالم بود و بحكمتي انبيا هم در اثناي نوع انساني ظاهر شدند و لكن اين ظهور كامل حقيقي آنها نباشد و عماقريب بطور حقيقي رجعت كنند و بطور كمال جلوه نمايند و بعد از آن ائمه سلام الله عليهم بطور كمال اين عالم جلوه كنند و رجعت نمايند و بعد از آن حضرت خاتم صلوات الله عليه و آله بطور كمال لايق اين عالم جلوه كند و عالم آخر شود و سرّ آنكه حضرت خاتم چون اول بود آخر ظاهر شود آشكار گردد پس نوع مخلوقات در هنگام جمادي مقام نطفه و علقه و مضغه را دارند [ص 116] بطوري كه پيش گفته شد و در هنگام نباتي مقام عظام و لحم را دارد و در مقام حيوان مقام نفخ روح دارد و در مقام ملك مقام طفوليت را دارد و در مقام جن مقام حال تميز را دارد و در حال انسان مقام بلوغ را دارد و در مقام ظهور انبيا مقام شباب را دارد و در حال رجعت معصومين مقام چهل سالگي را دارد كه مقام كمال اوست بفهم اين نكتهاي نغز را و چون يافتي كه استعداد قبضهاي اين عالم بجهت اعراض مختلف است پس از اين است كه در اين اثناها هم باز جمادات و نباتات و حيوانات و ملك و جن و انسان بعمل ميآيند و انبيا موجود ميشدند و رجعت خواهند كرد و معصومين متولد شدند و رجعت ميكنند بجهت آنكه قبضها در اجابت مختلفند هر قبضهٔ كه استعداد پيدا ميكند بقدري كه استعداد پيدا ميكند حال هم ترقي ميكند و زودتر اقبال ميكند و اين هم يك طور عنايت است از خداوند عالم و هر گاه كه نظر بنوع بنيآدم كنيم آنها هم در نوع خود حالات دارند چرا كه نوع بنيآدم هم روز بروز ترقي ميكنند پس از اين جهت گفتيم و ميگوئيم كه نوع بنيآدم در زمان حضرت آدم در مقام نطفه بودند و شعور ايشان بالنسبه بمابعد مثل حال نطفه بود تا دوهزار و دويست سال چنانكه اهل تاريخ گفتهاند و در زمان حضرت نوح عليه السلام نوع بنيآدم در حال علقه شدند تا هزار و صد و چهل و سه سال و در زمان حضرت ابرهيم عليه السلام در حال مضغه شدند تا پانصد و هفتاد و پنج سال و در زمان حضرت موسي (ع) در حال عظام شدند تا هزار و ششصد و سي و يك سال و در زمان حضرت عيسي عليه السلام در حال لحم شدند و صورت ايشان تمام شد تا ششصد سال يا پانصد سال و در زمان بعثت حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حال نفخ روح شدند تا بيست و سه سال تقريباً و در زمان خلافت حضرت امير در حال [ص 117] تولد شدند تا سنه سيصد و بيست و شش هجري تقريباً و در اين اوقات در حال تميز است و در زمان ظهور امام بحد بلوغ رسد و در اوايل رجعت بسن شباب رسد و در وقت رجعت پيغمبر صلي الله عليه و آله بسن چهل سالگي رسد در عالم مثال باشد و در نفخ صور بميرد در عالم ماده و ميان دو نفخ در قبر باشد در عالم طبع و در نفخ دويم محشور شود در عالم نفوس كه صحراي قيامت است و اين هم نوع عنايت خاصي است از خداوند عالم از براي نوع بنيآدم و چنانكه در هر عصري جماد و نبات و حيوان هم يافت ميشوند بجهت اختلاف استعداد قبضها همچنين ميشود كه در ايام علقه بعضي انسانها يافت شوند كه در حد نطفه باشند و همچنين در زمان مضغه بعضي يافت شوند كه نطفه يا علقه باشند و همچنين تا امروز ميشود كه بعضي يافت شوند كه هنوز نطفه يا علقه يا مضغه يا عظام يا لحم يا در مقام نفخ روح يا در مقام طفل يا مميز باشند بجهت اختلاف قابليتها و باز خداوند را عنايتي خاص است در نوع بنيآدم در هر عصري كه خداوند بكرم خود و جود خود در هر عصري بعضي از بنيآدم را بعنايتي خاص و تربيتي خاص ترقي ميدهد و آنقدر كه نوع بنيآدم تا قيامت و تا داخل شدن بهشت ترقي ميكنند خدا آن جماعت را در ايام قليلي ترقي ميدهد و جميع آنچه مردم تا داخل شدن بهشت مشاهده ميكنند و مرتبهائي كه تا آن وقت براي ايشان كشف ميشود از براي اين جماعت در اندك زماني حاصل ميشود و اين ترقي نه از جهت طبيعت عالم است و نه از جهت طبيعت نوع انساني بلكه بعنايتي خاص است چنانكه بعضي قبضهاي اين عالم بعنايتي خاص انسان شدند و آنچه عالم تا قيامت بآنها ميرسد انسان در اندك وقتي ميرسد همچنان آنچه نوع انسان تا قيامت بآن ميرسند آن جماعت باندك وقتي ميرسند [ص 118] و تفصيل اين معني در قسمت چهارم خواهد آمد بطور كمال و اينجا بطور اشاره و اجمال ذكري ميرود پس عرض ميكنم كه در ميان نوع انساني در هر عصري بعضي قابليتها يافت ميشوند كه نهايت استعداد را دارند پس از مقام نطفه بودن و علقه بودن و مضغه و عظام و لحم بودن و مقام نفخ روح و تولد و مميزي درميگذرند بلكه بحد بلوغ ميرسند و چهل ساله ميشوند بلكه وجود ايشان را صفائي پيدا ميشود كه نماينده مثال ميشوند و باين واسطه مثالي ميشوند و چشم مثالي آنها باز ميشود و عالم مثال را مشاهده ميكنند و با چشم مثالي مثال را ميبينند و باز ترقي ميكنند و چشم ماده ايشان باز ميشود و بدن ايشان را صفائي پيدا ميشود كه نماينده عالم ماده ميشوند و باز ترقي ميكنند و چشم طبيعي ايشان باز ميشود و با چشم طبيعي عالم طبايع را ميبينند و بنيه ايشان نماينده طبايع ميشود و همچنين ترقي ميكنند و بدن ايشان نماينده نفس ميشود و با چشم نفساني نفس را مشاهده ميكنند و نفسانيات را ميبينند و باز ترقي ميكنند تا آنكه بدن ايشان نماينده عقل ميشود و با چشم عقلاني عقلانيات را مشاهده ميكنند و باز ترقي ميكنند و بدن ايشان نماينده حقيقت و فؤاد ميشود و با چشم فؤادي فؤاد را مشاهده ميكنند و اين نهايت مرتبه انسان است و بسا اشخاص كه باز ترقي ميكنند و بدن ايشان نماينده مقام نبوت ميشود و نبي ميشوند و اين مقام مخصوص صد و بيست و چهارهزار نبي است و از اين باب بود كه قبل از كمال نوع بنيآدم انبيا پيدا شدند و اين بعنايت خاصه و حكمت خاصه بود نه تدبير عامي و بسا شخصي كه ترقي كند و برتبه امامت و خاتميت رسد و اين مقام مخصوص همان چهارده نفس خاص بود و ظهور ايشان هم در اين ايام بعنايت خاصه بود چرا كه هنوز كليه [ص 119] بنيآدم را آن كمال پيدا نشده است و اگر بتدبير عامي ميبود بايستي كه هر كس در وجود مقدم است در ظهور مؤخر آيد بفهم اين حكمتهاي نغز را كه سرّ عالم را باين طور در هيچ كتاب نخواهي ديد و از هيچ كس نخواهي شنيد باري پس باين عنايت خاص الخاص جمعي در هر عصري ترقيها ميكنند پس از اين جهت در هر عصري انبيا بودند و نقبا و نجبا يافت ميشدند پس چنانكه وجود انسانها خلاف عادت ملك است همچنين وجود نقبا و نجبا خلاف عادت بنيآدم است پس خود وجود ايشان خارق عادت است و از جمله غرايب است و باز در ميان ايشان هم يكپاره عنايتهاي ديگر يافت ميشود كه آن خاصتر از عنايت نوع نجبا و نقباست چنانكه گفتهاند كه : توفيق رفيقي است بهر كس ندهند ، و از براي ايشان هم حالات هست كه بعنايتها و توفيقهاي خاصه مطلبها بآنها ميرسانند كه مظنه آنرا ندارند و در فكر آن نبودهاند و زحمتي براي آن نكشيدهاند و چيزها از اين نوع عنايت ديدهام كه عقل در آن حيران ميماند الحمد لله علي آلائه و له الشكر علي نعمائه يعني بحسب قابليت و مقدار خود و الا ، من كجا و هوس لاله بدستار زدن ، پس اين بود نوع عنايتها كه قبل از اين وعده بيان آن را كردم و حكايت ايجاد عالم پيش آمد پس بتأخير افتاد پس هوش خود را جمع كن و فكر خود را بكار بر .
فصل - از آنچه تا حال ذكر شد بحول و قوه خداوند عالم معلوم شد كه از براي بدن انسان اعراضي است كه محل آنها اين عالم است و اول آنها از اين عالم است و عود آنها هم باول ايشان است پس دخلي بآخرت ندارد و از براي آن اجزاء اصلي است كه از آخرت آمده پس عودش بآنجاست چرا [ص 120] كه هر چيزي از هر جائي كه آمده عودش بآن جاست و از آنچه ذكر شد معلوم شد بطلان قول آن جماعت كه گمان ميكنند كه كل عرضها بآخرت ميآيد و ببدن ايشان ميچسپد حتي آنكه تو ميبيني كه از اولي كه بدنيا آمدهٔ از بدن تو علي الاتصال بتحليل ميرود و عوضش از غذاها كه ميخوري ميآيد و باز بتحليل ميرود و عوضي ديگر ميآيد پس گمان ميكنند كه جميع اين عرضها كه از انسان جدا شده است تا وقت مردن همه جمع ميشود و به بدن انسان ميچسپد و همه يكجا محشور ميشود و از اين است كه بدن انسان در آخرت بزرگ ميشود و بسا آنكه همسر كوهي ميشود و چه بسيار قول سستي و قبيحي است اين قول كه مؤمن داخل بهشت شود با همان كثافتها كه در دنيا داشته از چرك و شپش و آن امراض قبيحه از كوفت و جروح و قروح و گند و بوي عفونت و استسقاء و يرقان و خوره و پيسي و اسهال و زحير و امثال اينها پس باين هيئت قبيح و كثافت او را به بهشت برند و در آنجا زيست كنند و يكديگر را بآن حال قبيح مشاهده نمايند و غالباً مؤمنان هم در دنيا باعراض و امراض بيشتر مبتلا ميشوند پس بنا بر اين قول از بهشت كثيفتر و گنديدهتر جائي نباشد كه كثافات صد ساله كل اهلش همه جمع باشد از كثافت يك ساعت اين عالم مردم متأذي ميشوند پس چه خواهد شد كثافات مردم همه در تمام عمر گنداب غريبي خواهد شد نعوذ بالله و اگر ميگويند اينها تصفيه ميشود و پاك ميشود و امراض و كثافات ميرود ميگويم پس معلوم شد كه اين اعراض دخلي ببدن اصلي انسان ندارد و جزو بدن انسان نيست و الا بنا نيست كه بدن انسان را نصف كنند و نصف آنرا به بهشت بهبرند و نصف آنرا نبرند پس كل را ميبرند و اينها را نميبرند پس اينها جزو بدن نباشد و چون جزو [ص 121] بدن زيد نباشد پس بهمراهي زيد نباشد و دخلي بآن ندارد و غير زيد را چرا با زيد محشور كنند و حساب زيد را چرا از غير زيد خواهند و غير را چرا با او شريك كنند بفهم چه ميگويم و چه گفتهاند پس قول حق همين است كه بيان كردم و تا حال شنيدهٔ بهمين قول بگير تا نجات يابي انشاء الله تعالي و بهمين قدرها كه تا حال ذكر كردم در بيان بدنهاي آخرتي و آنچه بآخرت ميآيد انشاء الله كافي است و اين مختصر رساله گنجايش بيش از اين را ندارد پس حال ابتدا ميكنيم به بيان بعضي از جزئيات امور آخرت و تحقيق آنها و ذكر آنها هم در اين رساله بسيار اشكال دارد ولي توفيق ميخواهم از خدا در بيان آنها .
فصل - در بيان احوال مردن و حقيقت آن است بدانكه چون كليات احوال معاد را دانستي بحول و قوه خداوند ابتدا ميكنيم در بعضي احوال جزئيه و متعلقات معاد پس از جمله آنها احوال مردن است كه اول منزلي است از منزلهاي آخرت و ميت در آن وقت ملاقات ميكند ملائكه را و اهل آخرت را بدانكه خداوند عالم انسان را خلق كرده است از چيزهائي كه همه با هم ضدند و دشمنند و همه آنها را خداوند با هم الفت داده و تركيب فرموده است چنانكه در بدن انسان قرار داده است صفرا را كه گرم و خشك است و بلغم را كه ضد اوست و سرد و تر است و قرار داده است در آن خون را كه گرم و تر است و سودا را كه ضد آنست و سرد و خشك است و مركب كرده است شخص انسان را از روحي كه غيبي و لطيف است و از جسدي كه ظاهري و كثيف است و قرار داده است در آن از آسمانها كه خفيف و لطيف و بالاست و از زمينها كه سنگين و كثيف و پست است و باين واسطه ظاهر كرده [ص 122] است در انسان اخلاق و صفات كه همه ضد يكديگرند چنانكه او خواب و بيداري دارد و حركت و سكون و غم و شادي و حيوة و موت و بيم و اميد و دوستي و دشمني و ترس و دليري و بخل و بخشش و گرفتن و دادن و سكوت و نطق و ايمان و كفر و نور و ظلمت و حسن و قبح و فقر و غنا و عزت و ذلت و بلندي و پستي و راحت و تعب و صحت و مرض و اقبال و ادبار و شهوت و غضب و نيكي و بدي و سيري و گرسنگي و تشنگي و سيرابي و كوري و بينائي و كري و شنوائي و امثال اينها و چون نظر كني انسان معجوني است مركب از ضدها و آنچه در اوست از خلقت خودش و احوال و صفات و اقوال و افعال او همه ضد يكديگرند بلكه چون نظر كني كل عالم مركب از اضداد است و هيچ چيز در دنيا نيست مگر آنكه از براي او ضدي است و همين بودن ضد حقيقةً سبب فناست زيرا كه هر ضدي كه غالب آيد ضد خود را مضمحل و فاني ميسازد و بهمين برهان كل اين عالم ممكن و فاني و مخلوق است بجهت آنكه چيزي بي ضد نيست و هر ضدي كه غالب آيد ضد خود را فاني ميكند نميبيني كه چون سردي غالب شود گرمي مضمحل شود و چون خشكي غالب شود تري مضمحل شود و چون غني آيد فقر رود و چون راحت آيد تعب رود و چون شهوت آيد غضب رود و همچنين عكس اينها و غير اينها پس چه دليل واضحتر از اين كه اين دنيا ممكن است و فاني است و حادث و مخلوق است و خالق كسي است كه ضد از براي او نباشد تا چيزي بر او هرگز غالب نيايد و او را فاني نكند مجملاً چون انسان معجون از اضداد است و هر چه در اوست ضدي دارد و هر ضدي از او مناسب وضعي از اوضاع عالم و هر وضعي كه پيدا شود مناسب خود را قوت ميدهد پس از اين [ص 123] جهت انسان بايد دايم متغير الاحوال باشد و از اين جهت است تغير احوال او و چون هر حالي كه غالب ميشود ضد خود را ضعيف و مضمحل ميكند پس خورده خورده اركان وجود انسان كهنه و مندرس ميشود و هر جزئي از عالم علي الاتصال صدمه بجزئي از او ميزند چنانكه ميبيني كه گرمي او را ميخشكاند و سردي او را كثيف ميكند و رطوبت او را نرم ميكند و خشكي او را پژمرده ميكند و ساير احوال و اوضاع آسمان و زمين هر يك صدمه بجزئي از احوال او ميزند از اين جهت عاقبت انسان بمردن و فنا باشد و هيچ كس در دنيا نخواهد ماند و اگر كسي ماندني بود بحسب علم و قدرت باطني بايستي مؤمنان بمانند و اگر كسي ماندني بود بحسب مال و ثروت دنيا بايستي پادشاهان بمانند و اگر كسي ماندني بود بحسب تضرع و لابه و فقر و پريشاني بايستي فقرا بمانند پس معلوم ميشود كه احدي ماندني نيست ، فلك تا بوده اينش كار بوده ، و اين چهار خلط را طبع همين و اقتضا چنين است بد نگفته است شاعر كه :