فصل - در اين دنيا عرضهائي چند است كه هيچ دخل بوجود انسان ندارد و انشاء الله از براي تو آشكار ميكنم بمثَل چرا كه حق بمثَل آشكار ميشود و باطل بجدل گفته ميشود و از تو چيزي چند مي‌پرسم و تو خود انصاف بده و عقل خود را حاكم كن و با خداي خود بانصاف راه برو و هر چه بر تو واضح كرد متابعت كن پس اول بگو كه هر گاه تو چند ماهي بخري و در ملك تو درآيد آيا اين ماهي جزو حقيقت تو ميشود و بايد بعملهاي تو ثواب و عقاب بيند و با تو بعرصه محشر آيد حاشا و گمان نميكنم كه چنين جهالتي كني و بگوئي بلي باز مي‌پرسم كه اگر آن ماهي را تو در بغل خود بگذاري آيا جزو ذات توست و بايد با تو محشور شود و جزو ذات تو گردد و ثواب و عقاب تو بر آن وارد آيد حاشا و گمان نميكنم كه اينقدر جاهل باشي و بگوئي بلي چرا كه دخلي بتو ندارد باز از تو مي‌پرسم [ص 62] و عقل خود را حكم كن كه اگر آن ماهي را جراحي بيايد و پوست تن تو را بشكافد و زير پوست تو بگذارد و پوست تو را بخيه كند آيا آن ماهي جزو تو ميشود و بايد با تو محشور شود و ثواب و عقاب تو بر آن وارد آيد و حال آنكه آن ماهي خود بندهٔ از خدا بوده و تكليفي و شرعي و پيغمبري داشته باز گمان نميكنم كه بگوئي بلي چرا كه بديهي است كه آن چيزي ديگر است و جزو تو نبوده و دخلي بتو ندارد باز از تو سؤال ميكنم كه گيرم تو آن ماهي را خوردي و فرو دادي و در معده تو درآمد چه دخل بتو دارد و چگونه جزو ذات تو شد و حال آنكه يك روز بيش در معده تو نميماند و بيرون مي‌آيد پس چگونه جزو تو ميشود و ثواب و عقاب تو بايد بر آن وارد آيد و همچنين گيرم كه آن ماهي در شكم تو طبخ شد و بعضي از جسم صاف او آمد در جگر تو داخل شد باز چه دخل بتو دارد و چگونه جزو تو است و چه فرق دارد با آنكه جراحي جگر تو را بشكافد و آن ماهي را در جگر تو داخل كند و بخيه كند باز گيرم كه آن جسم لطيف در رگهاي تو داخل شد باز چه دخل بتو دارد باز گيرم كه از رگها آمد در زير پوست تو و تو را چاق كرد و فربه نمود چه دخل بتو دارد آيا نمي‌بيني كه بعد ناخوش ميشوي و آن فربهي تمام ميشود و آن گوشتها همه آب ميشود و از تو دفع ميشود و باز تو توئي اگر آن گوشتها جزو تو بود بايستي اگر تو در حال فربهي سي من بودي و كسي از تو سي تومان طلب داشت بعد تو لاغر شدي و بيست من شدي از تو بيست تومان گيرد و مطالبه ده تومان را از تو نكند و ده تومان ديگر را برود از فضلات تو مطالبه كند و بايستي تو مشغول الذمه ده تومان نباشي و در شرع حكم نشود كه سي تومان بده پس معلوم شد كه اين [ص 63] غذاها كه تو ميخوري دخلي بذات تو و جسم تو ندارد و اين فربهي و لاغري و زردي و سرخي و رنگها و شكلها و بوها و طعمها و ساير عرضهائي كه ميآيد و ميرود دخلي بتو ندارد و جزو تو نيست و آنها خلقي هستند جداگانه از براي خود و از براي ايشان معادي و حشري و نشري و ثوابي جداگانه است تو از جائي ديگر آمده و كسي ديگر هستي و ثواب و عقاب تو بر خود تو است و آنچه در اين عالم ادراك ميشود جسم نيست اينها صفتها و رنگها و بوها هستند همه عرض و همه زايل دخلي بجسم ندارد و جسم تو چيزي ديگر است و در همين بدن است و مثل آن خاك دكان زرگر است كه خوردهاي طلا در ميان خاك است و اين خاكها روي آنرا گرفته است و بنظر خاك مي‌آيد و لكن در آن طلا هست اگر چه بچشم نيايد و لكن يك من از آن خاك مبلغي قيمت دارد بجهت آن طلا كه در آن است مثلاً اگر يك من خاكش بود و يك تومان مي‌ارزيد اگر يك من خاك ديگر هم بيفزائي باز همان يك تومان مي‌ارزد و اگر يك من و نيم برداري و نيم من بگذاري باز همان يك تومان ميارزد باز اگر همه را برداري و همان يك مثقال طلا بماند همان يك تومان ميارزد بجهت آنكه طلاي آن قيمت داشت و اصلي بود و خاكش عارضي بود حال همچنين بدن اصلي تو در عَرَضهاي اين دنيا مثل طلاست و اين عَرَضها مثل خاك خاك جزو طلا نميشود و عَرَضها جزو تو و هر چه عَرَضها زياد و كم شود بر تو چيزي نمي‌افزايد و چيزي كم نميشود ابداً تو هماني كه بودي از اين جهت در حال فربهي و لاغري تو هماني كه بودي و لايق همان مدح و ذم كه بودي و در حقيقت هيچ چيز از متاع دنيا جزو ذات تو نميشود نهايت مجاور تو ميشود و باز مفارقت ميكند و زيادتي و كمي تو بطاعت و معصيت است هر [ص 64] چه طاعت كني فربه ميشوي و هر چه معصيت كني لاغر چرا كه هر چه رو بخدا كني مددها و فيضها بيشتر بتو ميرسد و هر چه معصيت كني از مدد او و فيض او دورتر ميشوي و لاغري تو در آن است بفهم چه ميگويم مردم آنقدر از خدا و رسول غافل شده‌اند و آنقدر از پي فهم نرفته‌اند كه خود را گم كرده‌اند و غير را خود انگاشته‌اند مثل آن مرد كه در آسياب خوابيد و بآسياب‌بان گفت مرا صبح بيدار كن بيدار كرد و رفت در عرض راه دلاكي آئينه باو داد صورت خود را پر گرد آسياب ديد گفت نامرد آسياب‌بان گفتم مرا بيدار كن خودش را بيدار كرده است حال مردم چنين شده‌اند خود را گم كرده‌اند و گندم و جو و گاو و خر را خود انگاشته‌اند و از اين است كه اين مطلب باين واضحي بر ايشان مشكل شده است و بقول خودشان علمايشان از شبهه آكل و مأكول درمانده‌اند و آن مسئله‌ايست كه كسي بايشان بحث كرده كه اگر مرد مؤمني را مرد كافري بكشد و بخورد و جزو تن او شود آيا در آخرت خدا اين كافر را چه ميكند عذاب ميكند تقصير آن مؤمن چيست رحمت ميكند سزاي كافر نيست در جوابش درماندند چرا كه داخل خانه علم از بابش نشدند و بعضي از ايشان لابد شدند و گفتند معاد جسماني نيست نه والله معاد جسماني است و لكن ايشان جسم را گم كرده‌اند و عَرَضهاي اين عالم را جسم انگاشته‌اند و انشاء الله بعد از اين تو درنمي‌ماني اگر در آنچه ذكر شد و ذكر ميشود بتأمل نظر كني چرا كه بدن مؤمن جزو بدن كافر نميشود و بعينه مثل آن ماهي است كه براي تو مثل آوردم و خداوند قادر است كه جدا كند عرضي را از ذاتيِ چيزها مؤمن را كه كافر خورد چندي مجاور بدن او ميشود و همان بدن كافر بمنزله قبر اوست و از همان قبر خدا او را بيرون مي‌آورد و [ص 65] محشور ميكند و باز زيد زيد است و عمرو عمرو دخلي بهم ندارند و اين هاضمه عرَضي كافر جسم مؤمن را بتحليل نميبرد و در آن تصرف نميكند مثل آنكه اگر خاك را در آب بريزي حل ميشود و اما سنگ حل نميشود در آب و آب تسلط بر سنگ ندارد همچنين اگر طلا را در آتش بگذاري خاك نميشود و نميسوزد اما چوب ميسوزد و خاك ميشود هاضمه آن كافر هم مثل آتش است و عرضهاي دنيا مثل چوب در آن آتش ميسوزد و بتحليل ميرود و اما جسم مؤمن مثل طلاست كه آتش آن هاضمه بر آن تسلط پيدا نميكند پس آنرا بتحليل نميتواند به‌برد و چندي مجاور بدن كافر هست بعد بيرون ميرود و هيچ جزو بدن كافر نميشود بلي اگر در بدن مؤمن عرضي بود آن عرض مضايقه نيست كه جزو بدن كافر شود يعني بدن عرضي كافر در اين دار دنيا باز هم از او جدا ميشود و كافر محشور ميشود با بدن اصلي خود و مؤمن محشور ميشود با بدن اصلي خود و ثواب و عقاب هر يك بر بدن اصلي خود وارد مي‌آيد اين است كه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد كه روح در مقام خود ساكن است روح مؤمن در روشنائي و گشادي و روح گناهكار در تنگي و ظلمت و بدن خاك ميشود چنانكه روز اول از خاك خلق شده بود و آنچه جانوران و درندگان بخورند و از شكم خود بيرون كنند همه در نزد خدا محفوظ است و خاك بدن انسان مثل طلاي داخل خاك است پس همين كه قيامت شود باراني ميبارد بجهت زنده شدن مردگان پس زمين بر هم ميخورد مثل خيكِ دوغ كه بر هم ميخورد و آن خاك انسان كه مثل طلا در خاك بود جمع ميشود مثل طلائي كه از خاك بشويند و جمع كنند پس خاك هر قالبي با هم جمع ميشود پس بدن ميرود باذن خدا پيش روحش و صورتش مثل صورت [ص 66] اولش درست شده و روح داخل آن ميشود و همين كه برخواست خود را بصورت اول مي‌بيند بدون تفاوت تدبر كن در اين حديث شريف كه چگونه سر خلقت و معاد را بيان فرموده است و ديگر شبهه آكل و مأكولي بر جا نميگذارد و همه اشكالها را حل ميكند پس آن خاكها كه مانند طلاهاست جمع ميشود و آنهاست بدن اصلي مردم و آنها در اين دنيا خواه در شكم جانوران باشند و خواه در شكم درندگان خواه در شكم انساني ديگر كه بهيچ وجه جزو ايشان نميشود چرا كه هاضمه اين دنيا عرَضي است و آتش هاضمه عرَضي بر آن اجزاي اصلي كه مناسب خانه آخرت و خلود است اثر نميكند چرا كه آن اجزا را خداوند براي مخلد بودن آفريده است كه هرگز عيب نكند و فاني نشود و تمام نشود چگونه آتش هاضمه اين دنيا آن را حل ميكند و اگر چنين بود طاقت آتش جهنم نداشت و بايستي فاني شود در جهنم و لكن به‌بين كه چطور جوهري است كه هر چه در آتش جهنم ميسوزد باز بصورت خود برميگردد و باز ميسوزد و همچنين طاقت آفتاب گرم قيامت را دارد و طاقت لذتهاي بهشت را دارد پس بدن اصلي مردم از جنس اوضاع اين عالم نيست پس تصرفهاي آتش و باد و آب و خاك اين عالم باو تأثير نميكند بفهم چه ميگويم و بشنو بيانها كه هرگز نشنيدهٔ و در هيچ جا نديدهٔ و لكن من عاميانه گفتم بر من كسي نكته نگيرد چرا كه عمداً عاميانه نوشته‌ام براي عوام و لكن حكيمانه نظر كن و مطلبهاي مرا بفهم كه بحول و قوه خداوند نكتِهاي نغز در آن گذارده‌ام و مطلبهاي بلند گنجانده‌ام پس از اين فصل معلوم هر باانصافي شد كه از براي بدن انسان عرَضها هست كه دخلي ببدن او ندارد و همان عرَضهاست كه گاهي او را صحيح گاهي مريض و گاهي فربه و گاهي [ص 67] لاغر و گاهي زرد و گاهي سرخ و گاهي سفيد و گاهي سياه و گاهي پير و گاهي جوان و گاهي دراز و گاهي كوتاه دارد و اينها هيچ يك دخلي بانسان ندارد زيد در همه اين احوال زيد است هيچ بر او نمي‌افزايد و هيچ از او كم نميشود و نصيحتي در اين مقام بتو كنم بدانكه فهم كتاب و سنت و كلام حكما را نخواهي كرد و ربط مابين آنها نتواني داد و حلاوت علم ايشان را بر نخواهي خورد و اسرار آنها را در نخواهي يافت مادام كه حمل كلام ايشان را بر حقيقتها نكني و چشم از اعراض اين دنيا نپوشي و احتمال اين معني‌هاي عرضي را ندهي زيرا كه اين عالم را آن عظم نيست كه مقصود از كلمات ايشان باشد و آن اعتبار و آن اعتنا نيست ولي نصيحتي سخت بود و الله علي ما اقول كفيل .

فصل - چون دانستي كه در اين عالم عرَضهاي چند هست كه به بدن انسان ملحق ميشود و هيچ دخلي باصل بدن انسان ندارد پس نبايد كه آن عرَضها با انسان محشور شود مگر اصل بدن خود انسان كه آن محشور ميشود و ثواب و عقاب همه بر آن وارد ميآيد و آن بدني است كه از اول طفوليت هست تا وقت مردن بلكه در نطفه انسان هم هست و در جميع حالات علقه و مضغه و عظام و روئيدن گوشت و دميده شدن روح و تولد شدن و ساير احوال هميشه برقرار است و آن هم جسمي است صاحب طول و عرض و عمق و رنگ و شكل و هيئت مثل همين اجسام الا آنكه آن اصلي است و اين عرَضهاي اين دنيا عارضي است ميآيد و ميرود و اين بدن اصلي بر حال خود باقي است و آن محشور ميشود و به بهشت ميرود و بجهنم ميرود ولي اين جا مطلب دقيقي است كه لابد است از بيان كردن آن و آن [ص 68] آنست كه هيئت بدن اصلي انسان تابع اعمال و اعتقادات است پس هر گاه اعتقاد او صحيح باشد و عملهاي او صالح باشد موافق شريعت مطهره پيغمبر آخرالزمان پس هيئت او بر هيئت انسان شود چرا كه هيئت انسان مطابق با هيئت مشيت خداست از آن جهت كه هر نوري بر هيئت صاحب نور است چنانكه مي‌بيني كه نور آفتاب بر هيئت آفتاب است و نور ماه بر هيئت ماه است و نور چراغ بر هيئت چراغ است پس نور مشيت بر هيئت مشيت است پس انسان كه نور مشيت خداست بر هيئت مشيت است البته و تو ميداني كه مشيت خداوند محبوب خداست و طور و طرز او بطور محبت و اراده خداست بلكه خودش عين محبت خداست چرا كه مشيت و اراده در زبان عربي بمعني خواهش است پس اراده خدا يعني خواهش خدا و خواهش خدا بطوري است كه دوست ميدارد چرا كه خدا غير محبت خود را خواهش نميكند پس تركيب مشيت و اراده خدا بطور محبت خداست پس هيئت انسان كه نور مشيت خداست بر هيئت مشيت است پس هيئت انسان هم محبوب خداست و معلوم است كه خداوند امر نميكند مردم را مگر بآنچه دوست ميدارد و نهي نميكند مردم را مگر از آنچه مكروه ميدارد پس از آنچه گفتيم معلوم شد كه امرهاي پيغمبر صلي الله عليه و آله همه بر وفق محبت خداست و محبت خدا همان هيئت مشيت خداست كه خواهش خدا باشد پس معلوم شد كه شريعت بر وفق هيئت مشيت خداست حال هر كس عمل بشريعت بكند شكلش شكل مشيت خدا كه محبوب خداست ميشود پس آن هم محبوب خدا ميشود اين است كه خدا در قرآن تعليم پيغمبر ميفرمايد كه بمردم بگو ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله يعني اگر شما خدا را دوست ميداريد پيروي مرا بكنيد [ص 69] تا خدا شما را دوست دارد پس معلوم شد كه پيروي پيغمبر باعث آن ميشود كه خدا انسان را دوست دارد و پيروي پيغمبر آن است كه در صفتها و كارهاي خود تأسي و اقتدا بآن بزرگوار كني و شكل خود را چون شكل آن كني و تأثيرها در اين پيروي است اگر چه عارضي باشد چنانكه نقل شده است كه چون بلا بر قوم لوط نازل شد يكي بود كه در لباس خود را بر هيئت لوط ساخته بود بلا بآن نرسيد و باقي هلاك شدند وقتي كه هيئت ظاهري انسان را از بلاي ظاهري معاف دارد پس ببين كه هيئت باطني حقيقي چه خواهد كرد پس هر كس ظاهر و باطن خود را بر هيئت پيغمبر بسازد البته محبوب خدا شود چرا كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بهمين هيئت محبوب خدا بود و حبيب او بود پس هر كس خود را بر هيئت حبيب كسي سازد البته حبيب شود و پيغمبر حبيب بود چرا كه بر هيئت خواهش خدا يعني اراده و مشيت او بود پس معلوم شد بحول و قوه خداوند كه هر كس اعتقاداتش صحيح است و اعمالش صالح است او بر هيئت انسان است و محبوب خداست و آن هيئت است كه خدا ميفرمايد و لقد كرمنا بني‌آدم و باز ميفرمايد و لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم يعني گرامي داشتيم انسان را و انسان را در بهتر صورتي خلق كرديم و شايد از اين جهت بفهمي كه هر كس عاصي است بر هيئت انسان نيست و محبوب خدا نيست و از اين جهت است كه خدا جمعي را در قرآن ميفرمايد كه ثم قست قلوبكم من بعد ذلك فهي كالحجارة او اشد قسوة يعني پس سخت شد دلهاي ايشان بعد از آن پس مانند سنگ شد يا سخت‌تر و خدا اغراق نميفرمايد و حقيقةً هيئت بدن اصلي آن جماعت مانند جمادات است و جمعي ديگر را ميفرمايد كه كأنهم خشب مسندة يعني گويا ايشان چوبهائي [ص 70] هستند تكيه داده شده و جمعي ديگر را ميفرمايد كه ان هم الا كالانعام بل هم اضل يعني نيستند ايشان مگر مثل حيوانات بلكه گمراه‌تر و جمعي ديگر را خداوند شياطين الانس ياد فرموده و آنها جماعتي هستند كه بدن اصلي ايشان بر هيئت شياطين است و اعمال و احوال و اعتقادهاي آنها بر هيئت شياطين است و البته خدا اغراق نميفرمايد و تشبيه ناقص نميكند وانگهي از احاديث شاهد اين مطلبها بحد تواتر است چنانكه ميفرمايد الناس كلهم بهايم الا المؤمن يعني مردم همه بهيمه هستند مگر مؤمن و از اين جهت احاديث بسيار رسيده است در هيئت‌هاي مردم كه چگونه محشور ميشوند و اينكه اهل جهنم همه بر هيئت حيوانات ميشوند و اين است يك معني قول خداوند و اذا الوحوش حشرت يعني وقتي كه وحوش محشور شوند پس هر كس كافر است البته بدن اصلي او بر هيئت جماد يا نبات يا حيوانات يا شياطين است اگر چه صورت عارضي ايشان در اين دار دنيا بر هيئت انسان باشد لكن بدن اصلي ايشان شيطان است يا حيوان است يا نبات است يا جماد است و از اين جهت بود كه بعضي را خداوند مسخ ميفرمود و در همين دار دنيا صورت ظاهري ايشان ميگشت و بر صورت باطني خود بروز ميكردند زيرا كه صورت عارضي مثل لباسي است از براي شخص نمي‌بيني كه اگر از كرباس مثلاً كيسهٔ بدوزند بر هيئت انسان و آن را رنگ كنند بر شكل انسان و خرسي را در آن كنند بظاهر بشكل انسان مينمايد و لكن اندرون آن خرسي است پس اگر لباس آنرا بكنند باطن او بر شكل خرس بروز ميكند همچنين هر قومي را كه خدا ميخواست رسوا كند و باطن ايشان را فاش كند لباس عارضي ايشان را ميكند و باطن ايشان بروز ميكرد و خداوند به بركت ظاهر اسلام غالب اين امت را حفظ ميكند و ايشان را رسوا نميكند [ص 71] لكن بجهت نمونه گاهي ظاهر فرموده است چنانكه در معجزات ائمه مروي است كه بكسي ميفرمودند اخسأ و بصورت سگ ميشد و سرّ اين امر آن است كه اگر چه جميع مخلوقات خداوند بواسطه مشيت ايجاد شده‌اند لكن تو ميداني كه هر گاه آئينه كج باشد يا رنگها داشته باشد صورت انسان در آن تغيير ميكند و كج و رنگين ميشود حتي آنكه فرنگيان آئينهٔ ساخته‌اند كه بجهت استهزاء بدست انسان ميدهند چون انسان در آن نظر ميكند شكل خود را بشكل خوك و سگ مي‌بيند و معلوم است كه شكل اصل انسان بطور شكل سگ نيست و لكن آئينه را بطوري تراش ميدهند و رنگ ميدهند كه شكل انسان كه در آن ميافتد كج ميشود تا آنكه بشكل سگ ميشود پس در اين وقت همه كس ميگويند كه اين شكل انسان نيست و آن كس كه مقابل آنست از آن شكل بيزاري ميجويد پس اگر چه همه كس از اثر مشيت خدا مخلوقند لكن چون عملهاي ناشايست كه مكروه خداست بجا آورد شكل قابليتش تغيير ميكند و اثر مشيت در آن تغيير خواهد كرد تا بطوري كه بشكل حيوان يا نبات يا جماد بروز ميكند و بدن اصلي او برميگردد نعوذ بالله پس چون اعراض اين دنيا و برزخ تمام شود و بآخرت درآيد بر شكل اصلي خود بروز خواهد كرد و هر گاه كسي را چشم بينا باشد چون در همين دار دنيا بايشان نظر كند ايشان را بر شكل اصلي خود خواهد ديد و اين مطلب را باور نميكند مگر كسي كه چشمش بينا باشد يا تسليم از براي بينايان داشته باشد نشنيدهٔ كه ابوبصير در مكه بحضرت صادق عليه السلام عرض كرد كه امسال چه قدر حاجّ بسيارند حضرت فرمودند چه قدر حاجّ كمند بعد چشم او را بينا كردند و ديد كه در صحرا همه حيواناتند مگر قليلي بعد باو فرمودند كه ميخواهي بينا باشي عرض كرد [ص 72] نه مختصر حديث را نقل كردم پس هر كس را خدا بينا كند خواهد ديد مردم را بر شكل اصلي ايشان نعوذ بالله بلكه از براي آنها عفونتي است كه بدتر است از بوي مردار گنديده اگر چه خود را بهزار من عطر معطر كنند چرا كه عطرهاي عرَضي تأثيري ببدن اصلي ايشان نميكند و تصديق اين مطلب قول خداست كه ميفرمايد اموات غير احياء و مايشعرون ايان يبعثون يعني مردم مرده هستند و نمي‌فهمند كه كي مبعوث ميشوند پس چون مردار شدند گند ميكنند البته و گندها كه در جهنم است از گند عاصيان است حيف حيف كه مردم رجوع باحاديث نميكنند تا اين مطلبها را علانيه به‌بينند و بشنوند و حيف حيف كه اين كتاب فارسي است و نميتوانم بسياري از آن احاديث را ذكر كنم پس از اين جهت بهمين دليلهاي عقلي اكتفا ميكنم پس مجمل اين فصل آن شد كه بدن اصلي مؤمن بر هيئت انسان است و بدن اصلي كافر بر شكل غير انسان و بسا آنكه جمعي از ايشان بر هيئت شياطين باشند و اين است كه خدا ميفرمايد شياطين الانس و الجن پس بعضي از مردم شياطين ميباشند و بعضي حيوان و بعضي گياه و بعضي جماد حقيقةً و بدتر از اينها و حقيقةً شياطين جن و حيوانها و گياهها و جمادها نمونهٔ از ايشان هستند چرا كه قوت ايشان هزار مرتبه بيشتر است در حد خود از اين است كه خداوند بل هم اضل فرموده است و در آيه ديگر ميفرمايد كه و ما من دابة في الارض و لا طاير يطير بجناحيه الا امم امثالكم يعني هيچ جنبندهٔ در زمين و پرندهٔ نيست مگر آنكه آنها امتها هستند كه مثلهاي شما هستند و شبيهها و عكسهاي شما هستند كه در اين عالم آشكار شده‌اند نعوذ بالله و اگر خواسته باشي كه هيئت هر كس را داني نظر كن بطبع او و خلق او و افعال او كه شبيه بچه حيوان است يا شبيه بچه چيز است و از [ص 73] آن عبرت بگير و حد هر كس را بشناس و بفهم كه با كه الفت ميگيري و با چه قريني نعوذ بالله چه بسيار رسوائيم در نزد خدا و انبيا و اوليا و ملائكه و با وجود اين چه تفاخرها و چه كبرها كه نميكنيم و چه ادعاها كه نداريم و چه تن‌نازيها كه نميكنيم و چه تمناها كه نداريم نعوذ بالله اللهم لاتفضحني بموبقات افعالي و سيئات اعمالي يوم تبلي السرائر و ما لاحدٍ من قوةٍ و لا ناصرٍ بحق محمدٍ و آله الطيبين الطاهرين و يا من اظهر الجميل و ستر القبيح اظهر الجميل بكرمك و استر القبيح بسترك يا ستار .

فصل - چون دانستي انشاء الله كه انسان را بدن اصلي هست و بدن عارضي حال عرض ميكنم كه از براي هر يك اقتضائي است و طبعي است و عملي است و شخص باقتضاي هر دو راه ميرود نمي‌بيني كه شخصي هست كه خبث نفس دارد و اين از طبع خوك است و چون باطن او بر شكل خوك است عمل بمقتضي آن ميكند و چون ظاهرش بر شكل انسان است گاهي هم عمل بمقتضاي آن ميكند نمي‌بيني كه بعضي عملهاي صالح بجا ميآورد و حرفهاي راست و حق ميزند و اين از مقتضي صورت انساني اوست و معلوم است كه انسان بمقتضي هر طبعي كه بسيار عمل كند آن طبع قوت ميگيرد و ضدش ضعيف ميشود نمي‌بيني كه انسان اگر بمقتضي صفرا عمل كند و دايم گرمي بخورد صفراي او قوت ميگيرد و بلغم او ضعيف ميشود و اگر بمقتضي بلغم عمل كند و سردي بسيار بخورد بلغم او قوت ميگيرد و صفراي او ضعيف ميشود مثلي ديگر در انسان دو طبع هست يكي طبع ميل رياست و سربلندي كه آن طبع او را امر برياست مينمايد و طبعي ديگر دارد كه طبع فروتني باشد حال انسان بخواهش هر يك از آن دو كه عمل كرد آن قوت ميگيرد و ديگري ضعف [ص 74] پيدا ميكند البته تا بكلي مضمحل ميشود و ديگر اثري از او خواسته نميشود و ديگر حكمي بانسان نميكند و مسخر طبع ديگر ميشود بفهم چه ميگويم حال در شخص انسان ظاهري بسا آنكه دو طبع باشد يكي طبع باطنش كه بر هيئت حيوان است مثلاً و يكي طبع ظاهرش كه بر هيئت انسان است مثلاً پس هر گاه انسان ظاهري بر طبع انسانيت ظاهري حركت كند و عمل نمايد خورده خورده بطوري ميشود كه طبع انسانيت او قوت ميگيرد و صورت انسانيت او محكم ميشود و قابل آن ميشود كه روح انساني بآن تعلق بگيرد چرا كه پيش گفتيم كه اين دنيا مانند شكم مادر است هر صورت كه اينجا بست روحي مناسب بآن عطا ميشود پس چون صورت انسانيت خود را ثابت و محكم كرد البته روح انساني باو عطا ميشود و خورده خورده ظاهراً و باطناً انسان ميشود اين است كه در دعاها وارد شده است كه خدايا اگر نام مرا در ديوان اشقيا نوشتهٔ محو كن و در ديوان سعيدان بنويس اين وقت است كه محو ميشود باطن حيواني و باطن انساني ميشود پس عمل كردن بشريعت و دوام آن اين خاصيت را دارد و اما اگر بنا گذاشت و عمل بمقتضاي حيوانيت باطني خود كرد خورده خورده او قوت ميگيرد و انسانيت ظاهر كه عمل بمقتضي آن نميكند ضعيف ميشود و هر گاه اين كار استمراري پيدا كرد خورده خورده بجائي ميرسد كه شكل ظاهر مضمحل ميشود و شكل باطن او بروز ميكند و اين وقتي است كه غضب خدا مستحكم ميشود و عاصيان مسخ ميشوند و بصورت خوك و ميمون و سگ بروز ميكنند و بسا آنكه باين حد نرسد كه بكلي صورت ظاهر بگردد و لكن تغييرهاي جزئي در آن پيدا ميشود بطوري كه اندكي چشم او و دهان او و گونه او و رنگ او تغيير [ص 75] ميكند بطوري كه با نظر دقيق شباهت او را بآن حيوان كه طبع او را دارد مي‌بيني و والله كه علانيه ديده‌ام كه چنان ميشوند و ميگردد صورتهاي ظاهري ايشان في الجمله و شباهت بحيوان هم‌طبع خود پيدا كرده‌اند و حال آنكه پيشتر بشكل انسان صحيح بوده‌اند و اين نيست مگر آنكه آن طبع بر ايشان غالب ميآيد و تغيير بدن ظاهر را ميدهد ولي چون بدن ظاهرش قدري خشك شده است و خميره‌اش قابل تغيير بسيار نيست قدري تغيير ميكند و چنان مي‌بينم كه اگر جسمشان اندكي روان بود في الفور بهمان صورت ميشدند چنانكه جنيان چون جسمشان روان است بزودي بدنهاي ايشان بشكل باطنهاي ايشان ميشود و از اين است كه جنيان بشكلهاي مختلف ميباشند و شكل بدن ايشان مختلف ميشود گاهي بصورت سگ درميآيند و گاهي بصورت مار و گاهي بصورت عقرب و گاهي بصورت گربه مثلاً خلاصه بشكلهاي مختلف درميآيند و پيش خودشان هم بشكل عملهاي خود هستند پس بسياري بصورت سگ ميباشند و بسياري بصورت خوك و بسياري بصورت ميمون و همچنين چرا كه طبع عمل ايشان زود در ايشان تأثير ميكند و مؤمنين ايشان قريب بشكل انسان ميباشند بهر حال هر گاه شخص بطبع بدن اصلي خود عمل كرد حكم آن غالب ميآيد تا بحدي كه بكلي تغيير ظاهر ميدهد و هر گاه بحكم طبع ظاهري بدنش حركت كرد بحدي ميرسد كه آخر انسان ميشود و روحش بشكل تنش ميشود و اين امر ممكن است و الا مردم را تكليف نميكردند و امر برفتار انساني نميكردند و عقاب بر ترك آن نميكردند بفهم اين حرفهاي عاميانه مرا كه حكيمان بايد بشنوند و شكر كنند بر فهميدن آنچه تا حال نفهميده بودند .

[ص 76] فصل - چون اين مطالب را دانستي عرض ميكنم كه جسم باطني اين مردم چون لطيف است و قدري روان است بسيار حال بحال ميتواند شد بخلاف حيوانهاي ديگر كه بر يك حال ميمانند بجهت آنكه ايشان خشك‌تر و كثيف‌ترند از اين جهت هر ساعت نميتوانند تغيير كنند پس انسان چون لطيف‌تر و روان‌تر است از اين جهت باطنش ممكن است كه در روزي بصد شكل برآيد بجهت آنكه ميتواند كه در روزي بصد حال درآيد و صد جوره عمل كند مثلاً يك مرتبه در اول صبح طبع دزدي بر او غالب آيد تا بظاهر آيد و دزدي كند در اين وقت بشكل موش جلوه ميكند در باطنش بعد از آنكه دزدي كرد فكر تازهٔ كند و مكر و خدعه كند و بكل خود متوجه مكر و خدعه شود در اين وقت آن صورت موشي كه داشت از تن او محو ميشود و در لوح محفوظ ثبت ميشود همان صورت در همان وقت و همان مكان و در وقت دويم صورتش مثل روباه خواهد شد پس بعد از آن ساعتي طبع لواط دادن در او حركت كند و بكل خود متوجه آن شود آن صورت روباهي محو ميشود و در لوح محفوظ بعينه ثبت ميشود با آن وقت و آن مكان و صورت او صورت ماديان خواهد شد و همچنين ميتواند كه تا شام بهزار صورت درآيد و هر صورتي كه محو ميشود در لوح محفوظ ثبت ميشود بخلاف ساير حيوانها كه هرگز ماديان عمل روباهي نميكند و جامد شده است بر مادياني از اين جهت هر ساعت بصورتي نميرود و لكن انسان جامد نيست روان است همه كار ميتواند بكند و بهمه شكل هم درميآيد و بسا صورتها ميشود كه اين حيوانات كه تو ديدهٔ بآن شباهت ندارند و بسيار ميشود كه صورتش تركيب ميشود از دو صورت مثل قاطري كه صورتش مركب [ص 77] است از اسب و الاغ پس همچنين بسا آنكه از سه صورت و چهار صورت نعوذ بالله مركب ميشود كه شبيهي در اين حيوانات ندارد مگر در تركيب نعوذ بالله چه قدر رسوائيم و نمي‌فهميم باري پس چون صورتي را پوشيد كه بد بود آن صورت در جميع لوحهاي ذرات موجودات ثبت ميشود كه فلان پسر فلان در ساعت فلان و مكان فلان عمل فلاني كرد و بصورت فلاني درآمد و همه بيك زبان او را لعن ميكنند نمي‌بيني كه اگر در آئينه‌خانه درآئي و آنجا بنشيني در جميع آئينها ثبت ميشود كه فلان نشست و اگر برخيزي يكدفعه ثبت ميشود در همه آئينها كه فلان برخواست همچنين در جميع ذرات عالم اين عكس ميافتد و بهمين طور ثبت ميشود و همه يكجا شهادت ميدهند روز قيامت بزبان فصيح چنانكه همه آئينها شهادت ميدهند بر نشست و برخواست تو و تو مي‌پنداري كه عكس عملهاي تو در در و ديوار و هوا و آسمان و زمين نميافتد بلي والله ميافتد نمي‌بيني كه آئينه را بمحضي كه نگاه داشتي چه نزديك خود و چه دور عكست در آن ظاهر ميشود و براي عاقل معلوم است كه آئينه خلقت عكس را نميكند بلكه عكس را آشكار ميكند و الا عكس در هوا هست نهايت بچشم ما درنميآيد چرا كه آن عكس لطيف است و چشم ما كثيف و چون آئينه بگيري آن عكس در آن آئينه كثيف ميشود و مناسب چشم ما ميشود آنگاه مي‌بينيم حال عكسها در هوا هست و در همه در و ديوار عكس هست پيدا نيست از اين جهت است آنچه مذكور ميشود كه فرنگي دوربيني ساخته است كه در هوا نظر ميكند و عكسها كه در هواست مي‌بيند اگر چه صاحب عكس در اندرون خانه خود باشد چون عكسش در هوا هست در دوربين ميافتد بلكه عرض ميكنم كه هر عكسي كه از تو ميافتد بي‌نهايت ميشود بجهت آنكه آن عكس هم عكسي [ص 78] دارد و آن عكس دويم هم عكسي دارد و عكس سيوم هم عكسي دارد و همچنين نمي‌بيني كه اگر دو آئينه برابر بگذاري و چراغي در آن ميان بنهي بي‌نهايت در هر دو آئينه عكسها پيدا ميشود و آئينه آن عكسها را ايجاد نكرده بلكه ظاهر كرده و آن عكسها در هوا هست پس عكسهاي عملت بي‌نهايت در هر چيزي هست پس شهود بي‌نهايت از براي عملها روز قيامت ظاهر ميشود چرا كه چشمها لطيف ميشود و آن عكسها را ميبيند پس ديگر محل انكار و پنهان شدن نيست اين است معني قول خدا كه ميفرمايد يوم تبلي السرائر يعني روزي كه آشكار ميشود پنهانيها پس نعوذ بالله اگر عملت قبيح است بر همان هيئت عكست بي‌نهايت در عالم ميافتد در هر ذرهٔ بي‌نهايت چنانكه در آئينه بي‌نهايت جلوه ميكرد و نعوذ بالله اگر زنا كردهٔ بر همان هيئت نشستن تو بر زنا در جميع عالم عكس افتاده و در روز قيامت آشكار ميشود اين است كه دست و پاي تو همه در روز قيامت شهادت ميدهند اين طور شهادت ميدهند و جميع موجودات شهادت ميدهند بر عملت و در نزد همه مفتضح ميشوي و در حضور پيغمبر بر همان هيئت زنا حاضر ميشوي و بر همان هيئت لواط حاضر ميشوي پس هر كسي را ميآورند و عكسهاي بي‌نهايت او بهمراهي اوست اگر بشكل خوك شده است همه عكسها بر شكل خوك و اگر بصورت سگ شده است همه شكلها بر صورت سگ و اگر بصورت ميمون شده است همه بر صورت ميمون نعوذ بالله از افتضاح عفوك عفوك يا عفو و سترك سترك يا ستار پس در اين صورت چگونه ميتواني كه عملي را انكار كني بلكه چنانكه عرض كردم كه انسان هر ساعتي بشكلي درميآيد پس چون روز قيامت شود همه آن شكلها حاضر ميشوند بهمراهي انسان و چون از قبر بيرون آيد [ص 79] و بصحراي محشر درآيد بهمراهي او همه شكلها درميآيند و بهيچ وجه از او تخلف نميكنند چنانكه اگر كسي را بنزد سلطاني برند سايه او هم البته بهمراهي او حاضر ميشود و از او تخلف نميكند و چون انسان بآن شكلها نظر كند از هر يكي يك گونه اذيتي خواهد كشيد و يك گونه شرمساري باو خواهد رسيد و همچنين شخص اگر عملهاي نيك داشته باشد در هر حال هر عملي از او صورتهاي نيكو عكس مياندازد و در جميع ذرات موجودات آن عملهاي نيكو و صورتهاي پسنديده عكس مياندازد و در همه جا ثبت ميشود كه فلان پسر فلان در فلان ساعت و در فلان مكان فلان عمل نيك را كرد و آن عكسها هم بي‌نهايت ميشود چنانكه در عملهاي بد دانستي پس همه آن موجودات از براي تو ترحم ميكنند و دعاي خير مينمايند و براي تو استغفار ميكنند به يك زبان اين است كه خداوند ميفرمايد الذين يحملون العرش و من حوله يسبحون بحمد ربهم و يستغفرون للذين آمنوا ربنا وسعت كل شئ رحمةً و علماً فاغفر للذين تابوا و اتبعوا سبيلك و قهم عذاب الجحيم تا آخر آيه يعني كساني كه حامل ملك خداوند هستند از ملئكه تسبيح ميكنند بحمد پروردگار و استغفار ميكنند از براي مؤمنين و ميگويند كه اي پرورنده ما رحمت و علم تو هر چيزي را فرا گرفته است پس بيامرز از براي توبه‌كنندگان از دوستي دشمنان تو و كساني كه پيروي كردند اولياي ترا و ايشان را نگاه دار از عذاب جهنم پس جميع حاملان ملك خدا بر آن عملها مطلع ميشوند و در سينهاي ايشان عكس آن عملها ميافتد و همه استغفار براي آن شخص ميكنند و چون روز قيامت درآيد جميع آن صورتهاي نيك بهمراهي او حاضر ميشوند و از نظر كردن بهر يك خوشحالي تازهٔ و روشني چشمي بي‌اندازه از براي او حاصل ميشود [ص 80] و آن صورتهاي نيك بعضي بصورت حور است بعضي غلمان بعضي بصورت قصرها بعضي بصورت نهرها و بعضي بصورت درختها بعضي بصورت ميوها و مرغها و لكن همه آنها طيب و طاهر و خالي از هر عيب و نقصي و از هر يك سروري براي او حاصل خواهد شد و جميع موجودات شفيع او بيك زبان خواهند بود اللهم اجعلنا من اوليائك فان اوليائك لا خوف عليهم و لا هم يحزنون .

فصل - چون اين مطلب شريف عجيب غريب كه باعث ترس مؤمنين است و اميدواري ايشان دانستي پس عرض ميكنم كه چون آن صورتهاي نيك خلقي هستند از خلقهاي خداوند عالم و در ملك خداوند هستند و چيزي كه در ملك خداوند درآمد ديگر فاني نميشود آن صورتها هميشه باقي ميمانند و هميشه هستند و شخص هميشه بآنها نگران است و از ايشان خوشحال يا ترسان است پس همان عملها انيس و مونس صاحب خود هستند تا ملك خدا هست و عين همان عملهاست كه نعمت ميشود خوبهاي آنها براي خوبان و عذاب ميشود بدهاي آنها براي بدان پس نفس همان عملها كه بصورتهاي آخرتي درآمدند عين جزا ميشوند از براي صاحب خود پس عملهاي مؤمنان چون بيكديگر گرد آيند عين جنت ميشود از براي ايشان و همه حور و قصور و انهار و اشجار و طيور و خدم و حشم و ملك ميشود از براي او و لباسهاي فاخر بر تن او همه از سندس و حرير و استبرق و غير آنها و همچنين چون عملهاي بد بر گرد كافر جمع آيند همه مار و عقرب و سگ و گرگ و شير و پلنگ و آتش و خون و چرك و زهر ميشوند از براي او و هميشه از ديدن آنها متنفر ميشود و معذب ميگردد و اين است كه خداوند عالم در چندين جا [ص 81] از قرآن ميفرمايد در جائي ميفرمايد سيجزيهم وصفهم انه حكيم عليم يعني جزا ميدهد خداوند به بندگان خود وصف خود ايشان را و صفتهاي خودشان را و آن خدا حكيم و داناست ميداند كه صفت هر كسي چيست و در جائي ميفرمايد و ماتجزون الا ما كنتم تعملون يعني جزاي شما داده نميشود مگر خود عملهاي شما يعني خود عملهاي شما جزاي شما ميشود و در جائي ميفرمايد كلما رزقوا منها من ثمرة رزقاً قالوا هذا الذي رزقنا من قبل و اتوا به متشابهاً يعني در جنت هر ثمرهٔ كه بايشان روزي ميشود ميگويند كه اين همان است كه بما پيشتر روزي شده بود تا آخر آيه و همچنين در چندين جا چنين ميفرمايد و كسي كه خداوند چشم بصيرت او را باز كرده باشد مي‌بيند كه امر همين طور است و لكن چشم مردم كور است و خيالها ميكنند والله خداوند با كسي عداوت و قرابتي ندارد نفس عملهاي خود مردم است كه جزاي مردم ميشود طالب هر چه هستيد همان كار را كنيد و توقعهاي بيجا نكنيد كه آتش بيفروزيد و بهشت خواهيد هيچ كس نزديكتر به بهشت نيست از عمل‌كننده به نيكيها و هيچكس نزديكتر بجهنم نيست از عمل‌كننده به بديها خدا ميفرمايد و ان جهنم لمحيطة بالكافرين يعني جهنم گرد كافرين را گرفته است خدا ميفرمايد ليس بامانيكم و لا اماني اهل الكتاب من يعمل سوء يجز به يعني امر بآرزوي شما بسته نيست هر كس بدي كند جزاي آن را مي‌بيند و اينكه خدا گاهي در قرآن ميفرمايد كه عمل مردم خود جزاست و گاهي ميفرمايد كه بعمل ايشان جزا ميدهيم سبب آن است كه هر گاه شكل عمل دنيائي را نگاه ميكنيم ميگوئيم باين عمل در آخرت خدا جزا ميدهد و شكل جزا غير از شكل دنيائي عمل است و وقتي كه شكل آخرتي عمل را نگاه ميكنيم ميگوئيم عمل همان جزاست باري مقصود اين بود كه عملهاي [ص 82] مردم خود جزاست در آخرت حال هر قدر ترا از جهنم بد ميآيد از بديها اجتناب كن و هر قدر طالب بهشتي عملهاي نيك كن نمي‌بيني كه هر كس ملكي دارد هر قدر طالب عمارت است عمارت ميكند و هر قدر طالب درخت است درخت غرس ميكند و هر قدر طالب انهار است انهار جاري ميكند غرض بايد كرد تا بشود و تا نكني نميشود اين است كه خدا ميفرمايد ليس للانسان الا ما سعي يعني نيست از براي انسان مگر همان چيزي كه سعي كرده است براي آن يا همان قدري كه سعي كرده است پس طالب هر كار هستي همان كار را بكن دنيا كه پيش خداوند قابليت بال مگسي ندارد اين طور است كه تا نكاري نميدروي آخرت ناكشته چگونه درويده ميشود و بهشت همان عمل خود توست پس نكرده چون ميشود باري چون اين مطالب سبب ترغيب بعمل خير است قدري تفصيل داده شد اگر چه همينها عين علم است چرا كه علم آن است كه سبب خوف از خدا شود نه چيز ديگر و اينهاست كه سبب خوف ميشود و اين علمها بهتر است از هزار حكمت يوناني و نصاري بفهم چه ميگويم ، و چون سخن باينجاها رسيد تفصيلي ديگر ضرور شد كه عرض كنم و آن آنست كه انسان صاحب چند مرتبه است يكي مرتبه جمادي كه مرتبه چهار عنصر بدن اوست و مقام جمادي اوست چنانكه مي‌بيني كه وقتي كه مردم مردند مانند سنگ ميافتند و يكي ديگر مقام نباتي اوست كه مثل گياه ميرويد و قد ميكشد و پهنا و درازي او زياد ميشود و يكي مقام حيواني او كه زنده است مانند حيوانها و ميشنود و مي‌بيند چون ساير حيوانات و يكي مقام انساني كه انسان است و صاحب علم و حلم است و يكي ديگر مقام معرفت اوست بائمه عليهم السلام و پيغمبر صلي الله عليه و آله و يكي ديگر مقام [ص 83] معرفت اوست بخداوند عالم جل شأنه و اين شخص انساني داراي همه اين مراتب هست چنانكه ظاهر است و از براي هر يك از اين مراتب مقام آخرتي هست كه بآخرت درميآيد و از براي هر يك از آنها هم بمناسبت آخرت عملي است كه از آن مرتبه برميآيد و مخصوص اوست نمي‌بيني كه مقام شهوت و غضب مخصوص مقام حيواني است و مقام نباتي را شهوت و غضبي نباشد و مقام انساني از شهوت و غضب اعلي است و مقام انساني صاحب علم و حلم است و مقام حيواني آن را نتواند داشت و مقامات معرفت از مقام علم اعلي و اشرف است همچنين نباتي انسان را صفاتي است كه اكل و شرب آن باشد و جمادي آن را ندارد و حيواني از آن اعلي است و اين كه مي‌بيني حيوانها اكل و شرب دارند بجهت آنست كه مقام نباتي را دارند و بآن مقام اكل و شرب ميكنند پس هر يك از اين مقام را يك خصوصيتي هست كه مقام ديگر آنرا ندارد يا بجهت آنكه لايق آن نيست يا بجهت آنكه منزه از آن است و انشاء الله اين مطلب از براي عاقل بسي ظاهر است پس چون اين را دانستي ميگويم كه چنانكه صورت انسان در آئينه بر شكل انسان است و صورت حيوان بر شكل حيوان و صورت درخت بر شكل درخت و صورت سنگ بر شكل سنگ حال همچنين است هر عمل كه تو بجمادي خود كني از براي طاعت خداوند و بجهت نزديك شدن بآن آن عمل طاعت است و خير است و از براي آن عكسي است چنانكه در آئينه پس چون عمل جمادي تو است و عكس جمادي است لامحاله بايد شباهت با جماد داشته باشد و شكلش شكل جمادي باشد و لكن چون طاعت است بايد بر شكل احسن جمادها و بهترين آنها باشد چنانكه پيش دانستي پس عملهاي جمادي تو ظاهر ميشود در بهترين شكل جمادها [ص 84] پس ظاهر ميشود بر جنس دُر و ياقوت و الماس و لعل و زبرجد و طلا و نقره و بر هيئت قصرهاي مرتفع و فرشها و تختها كه جنس آنها از جنس جمادات نيك است و هيئت آنها بر بهترين هيئتها و در نهايت استقامت و چون بعضي عملها از نباتي تو است و طاعت است پس ظاهر ميشود بر هيئت درختهاي نيكو و طيب و دوامدار با ميوهاي نيك و سبزهاي پاكيزه و امثال آنها و چون در هر نباتي جمادي هم باشد پس ظاهر ميشود بر هيئت درختها با برگهاي لعل و ياقوت و خوشِهاي دُر و مرجان و امثال آنها و چون عملهاي حيواني تو هر گاه بر وفق رضاي خدا شد بايد ظاهر شود در آخرت بر بهترين شكلي پس ظاهر ميشود بر شكل طيور و بر شكل اسبان و ناقها و امثال آنها و چون صاحب مقام جمادي هم هستند پس بعضي عضوهاي آنها از لعل است و بعضي از ياقوت و بعضي زبرجد و امثال آنها و چون صاحب مقام نباتي هم هستند بزرگ ميشوند و كوچك ميشوند بر حسب اراده تو و دست و پاي آنها كوتاه و بلند ميشود بطور خواهش و ميل تو و ساير خاصيت نباتات هم از ايشان خواسته است و چون تو را مقام انساني است و بآن مقام هم طاعت ميكني و رضاي خدا را ميجوئي پس از آنچه با عقل خود كرده باشي خلق ميشود عمل تو بر شكل غلمان بهشت و خدم و حشم ذكور و هر چه با نفس خود كرده باشي خلقت ميشود از عمل آن نفس حورالعين و جاريِها و زنهاي خيرات و امثال آنها و چون اين مقامش داراي مقام جمادي هم هست پس بسا حوري يا غلماني كه بعضي اعضاي آن لعل و ياقوت و زبرجد باشد و امثال آنها و چون داراي مقام نباتي هم هست كوچك و بزرگ ميشوند بر حسب شهوت انسان و از جماع با حورالعين اكل و شرب هم براي آن حاصل ميشود و چون داراي مقام [ص 85] انساني هم هستند پس صاحب علم و حلم هم هستند و چون انسان صاحب معرفت بائمه و پيغمبر صلي الله عليه و آله هم هست پس از جهت اين مقام خلق ميشود از اعمال آن مجالست با پيغمبر و آل او صلي الله عليه و آله و زيارت ايشان و فيض صحبت ايشان و سخن گفتن ايشان و اين ثواب اعظم و اشرف از جميع مراتب است و لذتي كه اهل جنت از اين مقام ميبرند از هيچ نعمتي نميبرند و چون صاحب مقام معرفت بخداوند هم هستند پس از اين مقام ايشان خلق ميشود براي ايشان لقاي خدا و زيارت خداوند پس از اين مقام ديگر لذتي براي ايشان حاصل ميشود كه مافوق آن متصور نيست و اين مقام اهل الله است از اين جهت فرموده‌اند كه اذا تنعم اهل الجنة بالجنة تنعم اهل الله بلقاءِ الله يعني وقتي كه اهل جنت در تنعمند بجنت خود اهل خدا در تنعمند بملاقات خدا و گمان مكن كه خدا را ميتوان ديد و خدا را منزلي است كه ميتوان بآنجا رفت و زيارت او را نمود بلكه زيارت خدا زيارت اولياي خداست لكن بجلوه ديگر و مقامي اعلي چنانكه در دار دنيا معرفت خدا معرفت ذات نبود بلكه معرفت اسمها و صفتها بود و آن مقام اوليا بود پس در آخرت هم جزاي اين عمل كه صورت خود اين عمل است ديدار ذات خدا نتواند بود بلكه مراد ديدار حقيقت اسمها و صفتهاست كه اولياي خدا باشند لكن نه در مقام پيغمبري و امامت بلكه در مقام اسم بودن از براي خدا و صفت بودن و نور بودن و چشم و گوش و دست و دل و روح و نفس بودن از براي خدا نشنيدهٔ كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است كه من رآني فقد رأي الحق يعني هر كس مرا به‌بيند خدا را ديده است و خدا در قرآن ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق يعني ما ائمه را كه آيات ما هستند در آفاق عالم و در [ص 86] نفوس خود ايشان نشان ايشان ميدهيم تا بدانند كه آن حق است پس چون در اين عالم معرفت خدا معرفت اسمها و صفتهاي خداست در آن عالم هم ظاهر ميشود بشكل زيارت اسمهاي خدا و صفات خدا بفهم اين كلمات عاميانه مرا و لذت از عمر خود به‌بر و لذت از ايمان خود به‌بر و به‌بين كه اگر نه اين حرفها حق بود اين طور مطابق نمي‌آمد با كتاب و سنت و عقل صحيح و اين طور همه عالم بهم بسته نميشد همچنين زره و زنجير پس همين كه در كل عالم اين حرفها تخلف نميكند و با همه جا درست مي‌آيد معلوم ميشود كه همه حق است و از سرچشمه اهل عصمت و طهارت است و از علوم الهي است و لكن اين حرفها را تصديق نميكند مگر سينهاي پاك و دلهاي پاكيزه پس تو نظر به عاميانه نوشتن من مكن و نظر بباطن و حقيقت اين حرفها بكن و حكيمانه بفهم كه هر چه كلام بالاتر ميرود عاميانه‌تر و آسان‌تر و صاف و راست‌تر ميشود چه فايده كه قرآن نميفهمند عوام عجم تا به‌بينند كه چه قدر صاف و راست است و همچنين احاديث پيغمبر صلي الله عليه و آله و كلمات اهل بيت سلام الله عليهم باري اگر نه از باب ضرورت بود تزكيه اين كلمات را نميكردم و لكن چه كنم كه مردم تنبيه ضرور دارند و چون مقامهاي جنت را دانستي پس بدانكه مطابق همين مقامها مقامهاي جهنم است پس هر عمل قبيح كه با جمادي خود كني صورت آن در آخرت بصورت آتش و چاهها و كوههاي آتش و واديها و دركها ميشود نعوذ بالله و هر عمل كه با نباتي خود كني همه در آخرت بصورت درخت زقوم و شاخها و برگهاي آن ميشود و هر عمل كه با حيواني خود كني همه در آخرت بر شكل مارها و عقربها و سگها و گرگهاي درنده ميشوند و بر تو ميچسپند و ترا ميگزند و ميدرند و هر عمل كه با انساني خود كني همه در قيامت شياطين ميشوند و همه [ص 87] انيس و مونس تو ميشوند و ترا مي‌آزارند و از صحبت آنها در اذيت و وحشت خواهي افتاد و هر عمل كه با معرفت خود بغير اولياي خدا كني سبب همنشيني تو خواهد شد با دشمنان خدا و رسول و ائمه عليهم السلام و از گند ايشان و زبانهاي آتش ايشان و بدي خلقت و هيئت و اخلاق و احوال ايشان در آزار خواهي افتاد و ترا ميگزند و مي‌آزارند و هر عمل كه با معرفت خود كني بخداهاي تراشيده و معبودهاي نارواي خود ظاهر ميشوند از براي تو بشكل زيارت شيطان اعظم در جهنم و ملاقات باطن آن سه خبيث و اعظم عذاب اهل جهنم در جهنم ملاقات اعداي خداست كه از هيچ عذابي بفغان نميآيند مثل آنكه هر گاه ايشان را بديدني آن معبودها ميبرند و ايشان را سرزنش بآن معبودها ميدهند و آنها مثل سگ پاچه آنرا ميگيرند و او را از شدت درد و الم خود ميدرند و بدندان پاره پاره ميكنند و همين عذاب از جميع عذاب اهل جهنم بدتر است چرا كه چون بديدن ايشان رود البته بايد بدرك ايشان داخل شود پس معلوم شد كه مشركان عذابشان از جميع اهل جهنم بدتر است و كارشان خراب‌تر نعوذ بالله اللهم اني اعوذ بك ان تكلني الي نفسي طرفة عين في الدنيا و الآخرة .

فصل - از آنچه در اين فصلها معلوم شد براي مسلم باانصاف ظاهر گرديد كه از براي انسان مرتبهاي بسيار است و انسان از آن مرتبها تنزل كرده تا باين دار رسيده است و باز معلوم شد كه اين دار دنيا منتهاي فرود آمدن خلق است و باز بايشان نداي اقبل رسيده يعني اقبال كنيد بسوي مبدأ خود و ايشان از اين دار دنيا در مقام ترقي و بالا رفتن برآمده‌اند پس خورده خورده صعود ميكنند و بالا ميروند تا هر كسي از آنجا كه آمده بآنجا [ص 88] برگردد و اشاره بكيفيت صعود آن است كه چنانكه مشاهده مي‌بيني انسان در اول امر جماد است و قطره آبي است كه آن نطفه باشد و در شكم مادر قرار ميگيرد و خورده خورده در شكم مادر طبخ گرفته و آن قطره آب غليظ ميشود تا آنكه بعد از مدتها علقه ميشود يعني مانند قطعه خوني ميشود و اين مقام ترقي اوست برتبه معدني و در اين وقت معدني ميشود و باز از اين مقام ترقي ميكند و بمقام مضغه ميرسد و مانند قطعه گوشتي جويده ميشود و اين مقام برزخي اوست ميان معدن و نباتي و از اين مقام چون بالا رود و ترقي كند بمقام عظام ميرسد و در او استخوان نرم و نازك خلق ميشود و اين مقام نباتي اوست و مانند گياه نمو خواهد كرد و زياد ميشود عرض و طول و عمق او و خورده خورده ترقي ميكند تا آنكه بمقام آن برسد كه بر آن گوشت پوشيده شود و در اين مقام برزخ باشد ميان نباتي و حيواني و چون از اين مقام بگذرد روح حيواني در آن جلوه كند و در زمره حيوانات درآيد و از مقام عنصري بمقام فلكي رسد و روح حيواني فلكي در تن او داخل شود و خورده خورده از اين مقام ترقي كند تا آنكه تولد كند بدار دنيا و اين مقام برزخي او باشد ميان حيوان و انسان و در اين مقام زيست كند و شعور او خورده خورده زياده شود تا آنكه بحد بلوغ رسد و روح انساني باو تعلق گيرد و ترقي كند از مقام حيواني و انسان شود و مكلف گردد و همچنين در مقام انساني ترقي كند خورده خورده تا آنكه چهل ساله شود و انسانيت او بحد كمال رسد و چون بحد كمال جسمانيت خود رسد و ديگر اين بدن جسماني عرضي را طاقت زياده از آن نباشد از اين دنيا بميرد و در عالم مثال و برزخ ترقي كند و همچنين در آنجا ترقي كند تا آنكه اعراض عالم مثال را گنجايش بيش از آن نباشد از آنجا هم بميرد و بعرصه [ص 89] قيامت درآيد و در آنجا حركت كند تا بسرمنزل اول خود كه از آن آمده بود برسد و بهمين طور هر انساني در ترقي است و هر عالمي كه از آن فرود آمده خورده خورده در وجود او ظاهر ميشود و آثار آن از آن هويدا ميگردد و معلوم است كه هر مرتبهٔ كه شريف‌تر است در خلقت اول بوده و در ظهور آخر ميشود چنانكه يافتي كه انسان اول در مقام جمادي است و چنانكه نبات شريف‌تر است از جماد و در خلقت پيشتر بوده در اينجا عقب‌تر از جمادي ظاهر ميشود و حيواني از نباتي اشرف است و پيشتر بوده است اينجا عقب‌تر ظاهر ميشود و انسان از حيوان اشرف است و البته در خلقت پيشتر بوده و در اينجا آخرتر ظاهر ميشود پس هر چه در خلقت پيشتر است در عالم ظهور آخرتر ظاهر ميشود مانند تخم كه شريف‌تر است از چوب و برگ و اول او را بزمين ميكني و اول برگ و چوب از آن پيدا ميشود و در آخر تخم ظاهر ميشود و حال آنكه در خلقت پيشتر بوده پس هر چيزي را كه به‌بيني كه در ظهور آخرتر ظاهر ميشود بفهم كه در خلقت پيشتر بوده و از اين است كه ميگوئيم چون پيغمبر صلي الله عليه و آله خاتم پيغمبران و آخري ايشان است در وجود مقدم است و اول مخلوقات است و چون حضرت امير آخري وصي‌هاست پس در خلقت مقدم است و اول ايشان و از اين جهت ايشان اول و آخرند چنانكه ميگوئي اول چيزي كه خدا خلق كرد عقل بود و آخر چيزي كه در بدن ظاهر ميشود عقل است و از اين است كه طبيبان ميگويند اول عضوي كه بحركت درمي‌آيد در شكم مادر و زنده ميشود دل است و آخر عضوي كه از حركت مي‌افتد در وقت مردن دل است و همچنين اول جائي از ديوار كه اول آفتاب ميافتد سر ديوار است و آخر جائي از آن كه نور از آن ميرود سر ديوار است بفهم [ص 90] اين مثلها را كه هر يك دري از درهاي علم است اگر در آنها تأمل كني مجملاً هر مرتبهٔ از تو كه اول خلق شده آخر بآنجا ميرسي و چون تو بعد از اين قيامت را مشاهده ميكني و بقيامت ميرسي و بعد از اين بجنت يا نار ميروي و بآنها ميرسي پس بايست كه آنها اول خلق شده باشند و تو از آنجا آمده باشي پس اول تو در صحراي قيامت بودهٔ و در جنت يا نار بودهٔ كه بعد از اين بآنجا ميروي و از اين بيان معلوم شد آنكه فرموده‌اند كه طينت مؤمن از خاك بهشت برداشته شده است و طينت كافر از خاك جهنم پس اگر طينت را از خاك جهنم برداشتند عود بهمان جا ميكند و ممكن نيست كه خاك جهنم را به بهشت به‌برند و اگر طينت را از خاك بهشت برداشته‌اند ممكن نيست كه بجهنم رود چرا كه خاك بهشت بهشت است و خاك جهنم جهنم و جهنم بهشت نميشود و بهشت جهنم بفهم چه ميگويم پس اول همه در عرصه قيامت بودند و لكن نام آن عرصه اول عالم ذر بود و عالم تكليف بود و آخر عالم قيامت و عالم جزا ميشود پس همان عرصه قيامت عرصه عالم ذر است و همه اول آنجا بودند و همه را تكليف كردند هر كس مؤمن شد طينتي براي او از خاك بهشت آن عرصه گرفتند و جسدي براي او ساختند و هر كس كافر شد طينتي براي او از خاك جهنم برداشتند و جسدي براي او ساختند و مردم چون بيشتر عقل ايشان بچشم ايشان است خيال ميكنند غير از آن جسد رتبه ديگر ندارند پس خيال ميكنند كه انسان بهمان طينت بسته است و پيش از طينت هيچ نبوده طينت بمعني گل است و گل از براي جسد است نه از براي روح پس روحهاي مردم در عالم ذر بود و ايشان را تكليف كردند هر كس قبول كرد مؤمن شد گلي از بهشت برداشتند و تني براي او ساختند پس طينت او از بهشت شد و بازگشت او به بهشت و هر كس قبول [ص 91] نكرد و كافر شد گلي از براي تن او از جهنم برداشتند و تني براي او ساختند پس طينت او از جهنم شد و بازگشت او بجهنم پس خاك جهنم را به بهشت نخواهند برد و خاك بهشت را بجهنم و آنكه طينتش بد است كافر است و آنكه طينتش خوب مؤمن بفهم چه ميگويم پس مؤمن هميشه در بهشت است و كافر هميشه در جهنم از آنجا نيامده‌اند كه بآنجا روند در همانجا هستند خداوند ميفرمايد و ان جهنم لمحيطة بالكافرين يعني جهنم گرد كافرين را گرفته است نمي‌بيني كه تن ايشان و اعمال ايشان گرد ايشان را گرفته است و مؤمن هميشه در رضا و روح و عملهاي نيك و راحت‌هاست و كافر هميشه بآتش بدخلقي و بدعملي و بددلي خود ميسوزد خدا ميداند كه خوش‌خلقان خود بيشتر در راحتند از مردم و بدخلقان خود بيشتر در عذابند از مردم خود بآتش خود ميسوزد و داد از دست مردم ميكند باري خداوندا ما را بآتش خود مسوزان و از بهشت خود بيرون مفرما خدا ميداند كه كافر چه در اين دنيا و چه در آن دنيا در آتش است ولي در اين دنيا چون احساسش كمتر است و ادراكش كثيف‌تر است احساس درد جهنم را نميكند و چون اعراض از او تمام شود و ادراكش صافتر شود آنوقت احساس ميكند و خيال ميكند كه همان وقت آن درد باو رسيده مثل اين حكايت آنكه هر گاه كسي از دشمن ميگريزد و از دهشت پاي بر هر چيزي ميگذارد و خارها بپاي او ميرود و هيچ نمي‌فهمد يك وقت كه بخود مي‌آيد مي‌بيند كه خون از پاي او جاري است و درد آن را آنوقت مي‌فهمد و همچنين هر گاه بمست مدهوش زخمي برسد هيچ نفهمد چون بهوش آيد فرياد از سوزش آن برآرد و همچنين كفار اگر در نعمتند در دنيا از مستي ايشان است و حقيقة آتش در تن و جان ايشان گرفته و از خرفي و مستي احساس درد آنرا نكنند [ص 92] و چون بهوش آيند در وقت مردن زبانهاي آتش را بر تن و جان خود بينند نعوذ بالله نمي‌بيني كه كسي كه در دنيا اندكي باهوش است و بنظر عبرت نظر ميكند چه قدر دلش بدرد مي‌آيد از ناملايمات دنيا و اگر معصيتي از او سرميزند چه قدر ميلرزد و مي‌ترسد و دلش بدرد مي‌آيد و شرمسار ميشود و اين بجهت آن است كه شعور مؤمن زياد است و بيهوشي او و مستي او كم حرارت آتش جهنم را درمي‌يابد بخلاف كافر كه از كثرت مستي و بيهوشي قبح آنرا برنميخورد مانند آن مستي كه بر سر جيفه مي‌افتد و آنرا ميخورد و عفونت آنرا نمي‌فهمد ولي چون بهوش آيد ميفهمد گند و عفونت آنرا و خود را بر خوردن آن ملامت مي‌نمايد مجملاً پس هميشه مؤمن در جنت است و كافر در دوزخ و بهشت مؤمن همان تن اوست كه از لطافت مانند بهشت است و اعمال صالحه او بطوري كه گذشت درختها و نهرها و قصرها و حوريهاي اوست و جهنم كافر همان تن اوست و اعمال قبيحه او همان دركها و زقومها و مارها و عقربها و سگها و اژدهاها و امثال آنهاست و تو گمان ميكني كه اين تأويلي است كه من ميكنم و تشبيهي است كه بيان ميكنم و مي‌پنداري كه جسد مؤمن باين كوچكي چه بهشتي خواهد بود و حال آنكه بسا آنكه بمؤمن هزار همسر اين دنيا خواهند داد از بهشت و جهنم كافر چگونه تن او خواهد شد و حال آنكه جهنم بسيار بزرگ است و دركها و كوههاي آتش دارد و هيهات انشاء الله حكيم كلام باين خامي نميگويد پس گوش بدار تا حقيقت مطلب را دريابي بدانكه پيش از اين دانستي كه مؤمن را بدني است و بدن او را عرضي است و آنچه در اين دار دنيا مشاهده ميشود عرض و محض رنگ و شكلي است و احوالي است كه زايل ميشود و مي‌آيد و ميرود و دخلي به بدن اصلي او ندارد پس اين بدن كه باين [ص 93] كوچكي مي‌بيني بدن عرضي است و بهيچ وجه دخلي باو ندارد و اما بدن اصلي زيد مثلاً بقدر وسعت علم و ادراك و معرفت و عمل اوست چرا كه هر چه معرفتش بيشتر است و عملش بهتر بدنش لطيف‌تر است و هر چه بدنش لطيف‌تر ميشود وسعتش بيشتر ميشود و از اين جهت بزرگي بهشت مؤمنان تابع علم و معرفت و عمل ايشان است هر چه عارفتر و مؤمن‌تر و كامل‌تر شوند جنت ايشان وسعت بيشتر پيدا ميكند البته پس بسا مؤمني كه وسعت جنت او هفت مساوي اين دنيا باشد و بسا مؤمني كه وسعت جنت او ده مساوي اين دنيا باشد و بسا مؤمني كه جنتش هزارهزار مساوي اين دنيا باشد هر كس بقدر همت خود خانه ساخته است پس آن بدن اصلي ايشان همان ارض جنت ايشان ميشود و همان بدن اصلي كافر زمين جهنم اوست و تنگي مكان او و نجاست و كثافت و عذاب او بقدر كفر و شرك او خواهد بود بفهم چه ميگويم كه مطلب بسيار دقيق است هيچكس از حد خود بيرون نميرود و هيچ كس كس ديگر نميشود و هيچ چيز چيز ديگر نميشود بفهم چه ميگويم و مپندار كه حال كه من چنين گفتم آنچه از شرع رسيده نيست والله جنت صاحب حور و قصور و اشجار و انهار است بطوري كه از شرع رسيده بدون تفاوت لكن نه بطوري كه تو خيال ميكني و ما امت خيال تو نيستيم امت پيغمبريم و تابع كتاب و سنت نمي‌بيني كه تو چون درخت ميشنوي مثل درختهاي دنيا خيال ميكني و خدا ميفرمايد قطوفها دانية يعني سر درخت‌هاي جنت پائين است چنانكه حضرت امير عليه السلام تفسير فرمودند و فرمودند درختهاي بهشت بر خلاف درختهاي دنياست درختهاي جنت اصلش بالاست و شاخهاش پائين و تو نهر ميشنوي مثل نهر دنيا خيال ميكني و ميفرمايد كه نهر تسنيم از بالاي خانهاي اهل جنت داخل خانها ميشود و همچنين بر من است كه مطلب را بطور [ص 94] كتاب و سنت بيان كنم نه بطور خيال تو پس عرض ميكنم كه همان بدن اصلي مؤمن جنت اوست و او در اندرون جنت خود است در اين دنيا و در آن دنيا و همان بدن اصلي كافر جهنم اوست و او در جهنم است چه در اين دنيا چه در آن دنيا نشنيدهٔ كه فرمودند طينت مؤمن از خاك بهشت است و طينت كافر از خاك جهنم پس خاك بهشت بهشت است و خاك جهنم جهنم و بهر كسي از بهشت و جهنم جز بقدر قابليت و طينت او نخواهند داد چرا كه بيش از آن مستحق نوازش و عذاب نيست همانقدر كه مستحق است از روز اول باو دادند آخر چون در عالم ذر مؤمن شد مستحق ثواب شد و بقدر ثوابش از خاك بهشت باو دادند و چون مستحق عقاب شد بقدر عقابش از خاك جهنم باو دادند و در اين دنيا هيچ مؤمني مؤمن‌تر از عالم ذر نشود و هيچ كافري كافرتر از عالم ذر نشود و بهر كس بقدر ايمان و كفرش جزا ميدهند بفهم چه ميگويم كه نلغزي چرا كه مطلب دقيق است و چون اين را انشاء الله دانستي ميگويم كه جنت هشت طبقه دارد و جهنم هفت بسا مؤمني كه در درجه اول و بسا مؤمني كه در درجه دويم است و همچنين تا درجه هشتم و همچنين در مقابل بسا كافري كه در طبقه اول جهنم است بسا كافري كه در طبقه دويم است و بسا كافري كه در طبقه هفتم است و علت اين آن است كه خداوند عالم در جسد اصلي انسان مؤمن هشت قبضه از آسمانهاي عالم او قرار داده است بطوري كه پيشترها بيان كرده‌ام قبضهٔ از آسمان اول دارد و از آن روح او خلق شده است و قبضهٔ از آسمان دويم دارد و از آن فكر او خلق شده است و قبضهٔ از آسمان سيوم دارد و از آن خيال او خلق شده است و قبضهٔ از آسمان چهارم دارد و از آن ماده او خلق شده است و قبضهٔ از آسمان پنجم دارد و از آن وهم او خلق شده [ص 95] است و قبضهٔ از آسمان ششم دارد و از آن علم او خلق شده است و قبضهٔ از آسمان هفتم دارد و از آن عقل جزئي او خلق شده است و قبضهٔ از كرسي دارد و از آن نفس او خلق شده است و اما قبضهٔ كه از عرش دارد از آن حقيقت او خلق شده است پس هر گاه مؤمن مطيع باشد بروح خود و بالاتر از آن در او جلوه نكرده باشد آن مؤمن در طبقه اول بهشت خواهد بود و هر گاه مطيع باشد بفكر خود آن مؤمن در طبقه دويم بهشت است و همچنين بهر مرتبهٔ از خود كه مطيع باشد و آن مرتبه در آن جلوه كرده باشد و صاحب آن رتبه شده باشد رتبه او در جنت در آن طبقه باشد و از اهل آن طبقه باشد و هر طبقه بالا وسيع‌تر است در نزد طبقه پست‌تر بطوري كه هر گاه طبقه پست را به نسبت بطبقه بالا بسنجي مثل حلقهٔ مي‌ماند در بيابان واسعي و بسا آنكه طبقهٔ كه پائين‌تر از همه است هفتاد همسر اين دنيا باشد و همچنين بدن كافر هفت قبضه از هفت طبقه سجين دارد قبضه اول او از ارض موت است و قبضه دويم او از ارض عادات است و قبضه سيم او از ارض طبع است و قبضه چهارم او از ارض شهوة است و قبضه پنجم او از ارض طغيان است و قبضه ششم او از ارض الحاد است و قبضه هفتم او از ارض شقاوت است پس هر گاه عصيان كافر از قبضه اولش باشد و قبضه دويم در آن جلوه نكرده باشد مأواي او در درك اول جهنم است و اگر از قبضه دويم است و سيوم در او جلوه نكرده مأواي او در درك دويم جهنم است و همچنين و تنگي و سختي هر طبقهٔ از طبقه بالاتر بسيار بيشتر و بدتر است ، پس