[ص 31] فصل - از اين دو فصل كه سابقاً بيان شد معلوم شد كه خداوند عالمهاي بسيار بالاتر از اين عالم خلق كرده است و اين عالم آخري آن عالمهاست حال مي‌خواهم عرض كنم كه آنچه در اين عالم است از آنچه ديده مي‌شود يا ديده نميشود همه اينها از عالمي چند فرود آمده‌اند تا باين عالم رسيده‌اند چنانكه خداوند عالم در قرآن مي‌فرمايد كه هيچ چيز نيست مگر آنكه خزانهاي او در نزد ماست و ما فرو نمي‌فرستيم آنرا مگر باندازه معلومي و حاصل معني آن است كه از براي هر چيزي خزانهاست و هر چيزي كه اول خلق ميشود در آن خزانه بالاست و خداوند آنرا بجهت حكمتها فرو فرستاده است و او عالم بعالم فرود آمده است تا آنكه باين عالم رسيده است و در حديث هم اين مضمون وارد شده است كه حاصل معني آن آنست كه خداوند اول عقل را خلق كرد پس باو فرمود كه پشت كن و برو پس عقل فرود آمد تا بنهايت مرتبه پستي رسيد بعد خطاب آمد كه رو كن و بيا عقل هم رو كرد بسوي خداوند عالم و بالا رفت تا بسر منزل اول رسيد و در قرب جوار خداوند قرار گرفت پس هر چيزي اول در نهايت قربي كه لايق بآن هست بود و چون امر بفرود آمدن شد فرود آمد تا باين عالم رسيد و چون امر ببالا رفتن باو رسد بالا مي‌رود تا بسر منزل اول خود برسد پس اول مرتبه چيزها مختلف است و هر چيزي را اولي است و اگر نه چنين بودي يعني همه چيز را يك اول بودي همه بايستي از يك جنس باشند و همه در آخر بهمان مرتبه رسند پس همه پيغمبر آخرالزمان شوند و اگر اين معني را نيك دريابي خواهي فهميد بطلان طريقه آن صوفيه و حكما را كه گفته‌اند همه چيزها از يك حقيقت خلق شده‌اند كه آن وجود باشد [ص 32] و همه از يك دريا هستند و باز بآنجا ميروند حتي آنكه شاعر ايشان گفت :

هر چه از دريا بدريا ميرود از همانجا كامد آنجا ميرود

چون كه بي‌رنگي اسير رنگ شد موسيي با موسيي در جنگ شد

چون به بي‌رنگي رسي كان داشتي موسي و فرعون دارند آشتي

و مقصودشان از بي‌رنگ همان وجود است كه در آنجا بقول آنها موسي و فرعون يكي هستند وقتي كه آن وجود بي‌رنگ اسير رنگ صورت شد موسائي پيدا شد و فرعوني پيدا شد و با هم خلاف كردند و چون باز برگردند بعالم بي‌رنگي كه عالم وجود باشد همه با هم آشتي دارند و خلافي نيست و اين طريقه خلاف طريقه خدا و رسول و ائمه و اولياست عليهم السلام و موافق طريقه ايشان آن است كه هر كسي را يك اولي است كه ديگري در آنجا نيست و در بازگشت بآنجا نميرسد چنانكه حضرت پيغمبر و ساير معصومين سيزده‌گانه را عليهم السلام مقامي است كه در آن مقام احدي با ايشان شريك نيست و احدي در بازگشت بايشان نمي‌رسد پس خداوند ايشان را در آن مقام خلق كرد و هزارهزار دهر بودند كه هيچ موجودي نبود نه معلوم نه مجهول و ايشان در آن مدت تسبيح و تهليل و تكبير و تحميد خدا مي‌كردند بعد از آن خداوند از نور ايشان پيغمبران را خلق كرد پس اول مقام پيغمبران هزارهزار دهر از آخر مقام ائمه سلام الله عليهم پست‌تر است و بقدر ذرهٔ از اول مقام خود نمي‌توانند بالا روند پس خداوند ايشان را كه آفريد حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه را عليهم السلام امر فرمود تا فرود آمدند در رتبه پيغمبران و لباسي عارضي از جور لباس ايشان در بر كردند و لكن فاخرتر لباسهاي ايشان را و بهتر و پاكيزه‌تر و لطيف‌تر لباسهاي ايشان را پوشيدند و در ميان ايشان ايستادند و در ميان قوم ندا كردند [ص 33] الست بربكم و محمد نبيكم و علي و احدعشر من ولده و فاطمة الصديقة اولياؤكم الستم توالون اولياء الله و تعادون اعداء الله همگي گفتند بلي لكن پس و پيش بعضي پيشتر گفتند و بعضي پس‌تر و احدي نماند كه جواب نگويد و تعجب مكن كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بگويد الست بربكم زيرا كه پيغمبر صلي الله عليه و آله زبان خدا بود و خدا با زبان خود از ايشان عهد مي‌گيرد و چنانكه زبان تو بحركت مي‌آيد و مي‌گويد آيا من زيد نيستم همه مي‌گويند بلي توئي زيد و حال آنكه زبان گويا زيد نيست و زيد توئي لكن تو سخنگوئي و با او سخن ميگوئي و ديگر احتياج نيست كه زبان تو بگويد كه صاحب من مي‌گويد آيا من زيد نيستم چرا كه معلوم است كه زبان آلت است و از خود حركتي ندارد حال انصاف ده كه زبان تو از براي تو مطيع‌تر است يا پيغمبر از براي خدا البته پيغمبر مطيع‌تر است چرا كه او معصوم است و زبان تو معصوم نيست در نزد تو چرا كه گاهي مي‌خواهي عبارتي را بگوئي زبانت نميگردد نمي‌بيني اگر بخواهي هندي بگوئي زبانت درست نمي‌گردد و اطاعت تو را نمي‌كند كه درست مثل هنديان هندي بگويد پس معلوم شد كه زبان تو مطيع تمام نيست و هميشه بر خواهش تو نيست اما پيغمبر صلي الله عليه و آله مطيع است البته و معصوم حقيقي است و بهيچ وجه خلاف اراده خدا نمي‌كند چنانكه خدا ميفرمايد كه پيغمبر از هواي خود سخن نمي‌گويد و كلام او نيست مگر وحي پس در اين صورت كه زبان تو مطيع نيست بطور تمام و كمال و با وجود اين ضرور ندارد كه بگويد صاحب من ميگويد كه آيا من زيد نيستم پس چگونه پيغمبر صلي الله عليه و آله محتاج باين بود حاشا كه محتاج باشد پس هر چه او بگويد همان بعينه گفت خداست و هر چه كند كرد خداست [ص 34] فرمود هر كس مرا به‌بيند حق را ديده است و راست فرموده است والله پس چون دانستي اين مطلب را هر چه از او ميشنوي بگو از خدا شنيدم و راست گفتهٔ مثلي ديگر وقتي كه تو قرآن را ميگشائي و ميخواني اني انا الله لا اله الا انا آيا در اول ميگوئي كه خدا گفته است اني انا الله حاشا احتياج نيست چون معلوم است كه تو قرآن ميخواني و در اين حال زبان تو مطيع است از براي خدا و غير گفته او نميگويد پس احتياج نيست چنانكه فقيه عادل حكم ميكند و هر ساعت نميگويد خدا گفته است كه اين حلال است و اين حرام و ضرور هم نيست زيرا كه معلوم است كه بي گفته خداوند نميگويد پس وقتي كه اين جاها اين طور شد در پيغمبر پاك چگونه خواهد بود پس آن بزرگوار خود لسان خدا بود و حركتش حركت خدا بود پس خدا با زبان خود عهد گرفت كه الست بربكم و محمد نبيكم و علي و احدعشر من ولده و فاطمة الصديقة اولياؤكم و اولياؤه اولياؤكم و اعداؤه اعداؤكم و ايشان همه اجابت كردند اگر چه بعضي پيشتر جواب دادند و بعضي دورتر چنانكه پيش فهميدهٔ و معني جواب و سؤال را بيان كرده‌ام پس خداوند عالمي ديگر آفريد بعد از عالم پيغمبران بعد از آنكه هزارهزار مرتبه از عالم پيغمبران فرود آمد و در آنجا عالم مؤمنان را آفريد و مردم را در آنجا خلق كرد بعد امر فرمود به پيغمبران كه فرود آيند بعالم مؤمنان و لباس عارضي از جور لباس مؤمنان درپوشند و با ايشان سخن گويند بلغت ايشان و امر فرمود خاتم پيغمبران را با اوصياي او كه بعالم مؤمنان درآيند و در ميان ايشان ايستند و لباس عارضي از جور لباس ايشان درپوشند و با ايشان بلغت ايشان سخن گويند پس فرود آمدند و در ميان مجمع ايشان ايستادند و باز آن عهد و ميثاق را ذكر فرمودند پس اول [ص 35] كسي كه در اين عالم اجابت كرد پيغمبران بودند بترتيبي كه ذكر شد در عالم خودشان و بعد از ايشان نقبا اجابت كردند و بعد از ايشان نجبا اجابت كردند و بعد از ايشان علما اجابت كردند و بعد از ايشان صلحاء و عباد اجابت كردند و بعد از ايشان ساير مردمان هر يك بقدر هوش خود اجابت كردند و چون عهد اين عالم هم تمام شد هزارهزار مرتبه پائين‌تر خداوند عالم مؤمنان جن را آفريد و امر كرد مؤمنان را كه بعالم ايشان فرود آيند و همچنين پيغمبران و اوصياي ايشان و همچنين پيغمبر آخرالزمان و اوصياي او هم فرود آمدند و لباس عارضي از جور لباس آن عالم را درپوشيدند و لسان الله در مجمع قوم ايستاد و عهد سابق را ذكر كرد اول كسي كه اجابت كرد پيغمبران بودند بعد اوصياي ايشان بعد مؤمنان بطوري كه گذشت بعد علماي جن بعد صلحاي ايشان بعد ضعفاي ايشان بر حسب هوش و فهم خود بعد كه عهد اين عالم هم درست شد و رتبه هر كس معلوم شد خداوند عالم بعد از هزارهزار مرتبه حيوانات را آفريد و امر فرمود جنيان را كه لباس عارضي از جور حيوة حيواني درپوشيدند و بعد مؤمنان انس را فرو فرستاد و لباس عارضي حيوة حيواني درپوشيدند و بعد پيغمبران را فرو فرستاد و از آن لباس عارضي پوشيدند بعد از آن پيغمبر آخرالزمان صلوات الله عليه و آله را امر فرمود تا نازل شد و بلباس عارضي از جور لباس ايشان جلوه كرد و بهمان طور عهد گرفت پس اول پيغمبران اجابت كردند بعد مؤمنان انس بعد مؤمنان جن بعد حيوانات شريف‌تر و بهتر و بعد حيوانات پست‌تر بعد از آن در هزارهزار مرتبه پائين‌تر عالم گياهها را آفريد و آن اشخاص سابق همه را فرو فرستاد و لباس عارضي نباتي درپوشاند و پيغمبر ما صلي الله عليه و آله بهمان طور عهد و ميثاق از خلق [ص 36] گرفت و بهمان ترتيب كه گذشت هر يك اجابت كردند تا آنكه گياههاي شريف و بهتر قبول كردند بعد گياههاي پست‌تر بعد از آن عالم جمادات را خداوند خلقت فرمود و اشخاص سابق را فرو فرستاد و بهمان طور هر كس اجابت كرد تا آنكه جمادهاي شريف پيشتر اجابت كردند و جمادهاي پست‌تر بعدتر اجابت كردند و بعد از آن خداوند عالم اعراض را خلق فرمود بعد از هزارهزار مرتبه كه اين عالم باشد و جمادات را امر فرمود كه در اين عالم ظاهر شوند پس ظاهر شدند و در اين عالم اول جماد پيدا شد بعد گياهها را امر فرمود كه فرود آيند و فرود آمدند و لباس عرضي درپوشيدند و اين بود كه بعد از جماد اول نبات در اين عالم پيدا شد بعد از آن حيوانات را فرو فرستاد و لباس عرضي پوشيدند و اين بود كه بعد حيوان در اين عالم پيدا شد بعد از آن جنيان را امر كرد كه باين عالم آمدند و مدتي در روي زمين بودند و بعد از آن بني‌آدم را آورد و بني‌آدم بعالم درآمدند و بعد پيغمبران آمدند و سرّ آنكه اول حضرت آدم آمد آن بود كه اول حجت باشد و مردم نگويند كه ما چندي جاهل بوديم و بعد از همه خاتم پيغمبران تشريف‌فرماي عالم اعراض شدند و لباس عرضي اين عالم را درپوشيدند بطوري كه شنيدهٔ و ديدهٔ و در ميان مردم ايستادند و خلق را دعوت كردند چنانكه خدا ميفرمايد و ماارسلناك الا كافةً للناس پس بنفس نفيس خود همه را دعوت فرمود تا كسي را حجتي نباشد و هر كس بقدر رتبه خود اجابت دعوت او را فرمود و پيغمبران گذشته همه زبان دعوت او بودند و همچنين اوصياي ايشان همه زبان دعوت او بودند و عهد او را از مردم ميگرفتند و همچنين علماي اين زمانها همه زبانهاي دعوت او هستند و باين جهت روايت شده است كه فرمود علماء امتي كانبياء بني‌اسرائيل يعني [ص 37] چنانكه انبياي بني‌اسرائيل زبانهاي دعوت من بودند و عهد مرا از مردم گرفتند و من عهد خود را با زبان ايشان گرفتم همچنين علماي امت من هم همه زبانهاي دعوت من هستند و عهد مرا ميگيرند و من عهد خود را بزبان ايشان ميگيرم پس معلوم شد كه چگونه آن بزرگوار بزبان شريف خود از همه مردم عهد گرفتند و نظر بآنكه همه از شعاع نور ايشان خلق شدند و هر حركتي كه در شعاع است از صاحب نور است پس همه عهدها را خود آن بزرگوار گرفته‌اند بنفس نفيس خود چنانكه همه عهدها را خدا گرفته است پس معني آن حديث هم آشكار شد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بنفس نفيس خود از كل مردم عهد گرفت تا كسي را حجتي نباشد باين طور عهد گرفت پس همين عالم هم عالم ذري است كه عهد و پيمان از مردم ميگيرند و گفتن عالم ذر باين عالمها از جهت كوچكي خلق است در جنب عظمت اولياي خدا چرا كه ذر بمعني مورچه است و همه عالم در نزد اوليا به كوچكي مورچه است پس اين عالم هم عالم ذر است مجملاً از آنچه ذكر شد في الجمله معلوم شد كه خلق را رتبهاي بسيار است و هر كسي اول عالم او و خزينهاي او در جائي است و هيچ پستي بمقام اعلي نميرسد و چنانكه در وقت فرود آمدن از عالم خود فرود آمده است در وقت بازگشت هم هر كس بمنزل و مأواي خود ميرود و ممكن نيست كه بجائي كه از آنجا نيامده است برود و اگر چه لايق اين مقام نيست كه ذكر كنم برهان بر اين ترتيب خلق كه ذكر شد و بخصوص اين رساله كه بهيچ وجه لايق اين گونه تحقيقات نيست چرا كه بيان اين كتاب بر فهم عوام است لكن چون ذكر اين سلسله خلق شد و مشايخ ما هم در هيچ كتاب برهان اين مسئله را ذكر نفرموده‌اند و اين حقير هم در هيچ كتاب چنانكه بايست شرح [ص 38] نكرده‌ام و عمده فرق مابين طريقه ما و ساير طريقها همين مسئله است كه ايشان همه خلق را از يك نور ميدانند و فرق در صورت ميدانند و ما فرق در ماده و صورت همه ميگذاريم و عمده مسئلهاي ما هم همين مسئله است و در حقيقت كسي كه اين مسئله ما را درست نفهميد گويا بكلي بي‌خبر است از طريقه ما پس دوست ميدارم كه بقدر قابليت اين رساله و بقدر قابليت عوام برهاني براي اين مسئله بياورم تا في الجمله ظاهر شود اگر چه مناسب وضع معاد نيست ظاهراً لكن باطناً مناسبتي هم دارد چرا كه عود هر كس بمبدء خود اوست و رتبه و درجه هر كس در روز قيامت و در جنت و نار از اين مسئله معلوم ميشود پس بايستي كه از براي اين برهان فصلي ديگر عنوان كنم كه بقدر مقدور شرح داده شود .

فصل - در برهان آوردن بر آنكه همه خلق از يك ماده و يك نور نيستند كه اختلاف ايشان در همان صورت باشد بلكه اختلاف خلق در ماده و صورت هر دو هست و بعضي به نسبت بديگري شعاع هستند و آن ديگري منير اوست و اين مسئله بسيار بسيار مشكل است و تو هم ياري كن مرا بهوش خود و طلب ياري مي‌كنم از خداوند عالم براي بيان كردن خود و براي فهميدن تو و في الحقيقه در قوه من كه نيست كه اين مسئله را بلغت عاميانه بنويسم بطوري كه بكار عوام آيد و لكن خدا قادر است و اگر بخواهد از سنگي هم ابراز آنرا ميتواند بدهد پس ياري از خداوند جسته عرض ميكنم كه از آنچه پيش ذكر كردم در جلد اول معلوم شده است كه خداوند عالم جل شأنه ذاتي است يگانه كه هيچ دو تائي در آن نيست و پاك كه هيچ آلودگي در آن نيست و بلند كه هيچ پستي در آن نيست بطور اجمال پاك و پاكيزه [ص 39] است از جميع صفات خلايق و اين مطلب بديهي مذهب شيعه است و بديهي علم ماست كه ديگر و الحمد لله شبهه نمانده است و همچنين از براي ذات پاك او تغيري و تبدلي نيست يعني از حالي بحالي نميشود مثل آنكه خلق از حالي بحالي ميشوند پس خلق گاهي ساكتند و گاهي سخنگو و گاهي آرامند و گاهي در حركت و گاهي تنها هستند و گاهي با چيزي گرد ميآيند و گاهي ميل بچيزي دارند و گاهي ميل ندارند و خداوند يگانه پاك بهيچ وجه اين حالتها از براي او نيست و اين سخنها درباره او جاري نميشود و هر كه غير از اين پندارد خدا را حادث پنداشته چرا كه هر چه مانند خلق باشد البته حادث است و شرح اين مطلبها در جلد اول بتفصيل شده است پس نه چنان است كه خدا را گاهي ميل بخلق نبود و گاهي ذات خدا ميل پيدا كرد و گاهي ساكت بود و سخني نگفته بود و گاهي بسخن درآمد و كن گفت و گاهي آرام بوده و حركتي و كاري نميكرده و بعد حركت كرد و چيزها ساخت و آسمان و زميني بنياد كرد و گاهي تنها بود و هيچ خلقي با او نبود و بعد از ايجاد كردن چيزها خدا با خلق با هم شدند و همه در يكجا و يك فضا بهم گرد آمدند همه اينها شرك است و كفر و مؤمن موحد بخصوص بعد از بروز علم اهل بيت سلام الله عليهم در عالم ديگر نبايد باين خيالها باقي ماند و بايد انشاء الله خداي خود را از اين خيالها بالاتر برند و خدا را مانند خلق نينگارند اگر چه اين مطلب بسيار دشوار است بر حكيم و غير حكيم و بر دانا و جاهل و صاحبان فهم و بر سفيهان و بي‌فهمان بر همه دشوار است كه در فهم خود و هنگام التفات خدا را شبيه بخلق تصور نكنند و اين مطلب كار خواص بلكه خواص خواص شيعه است چرا كه همه كس بزبان علمي ميگويند كه بايد خدا را از صفتهاي خلقي پاك دانست اما در پيش نفس خود چون [ص 40] تصور نميكند غير از صفات خلقي چيزي ديگر درك نميكند و لامحاله خدا را تصور ميكند و چون تصور كرد لامحاله او را مانند خلق يافته چرا كه هر چه بتصور انسان درآيد مخلوق است از اين جهت حضرت امير صلوات الله عليه و آله فرمودند كه هر چه را كه بنازكتر فهم خود تميز دهيد مخلوقي است مثل شما و در حديث ديگر ميفرمايد كه هر چيزي جفت خود را ميفهمد و تو حادثي پس جفت خود را فهميدهٔ و آنكه تصور بشود خدا نيست و چون علم بياد گرفتن است ظاهراً ياد ميگيرند كه خدا مثل خلق نيست و ياد ميگيرند كه خدا بتصور درنميآيد و در دليلها هم ملزم ميشوند و عاجز ميشوند تا بجائي ميايستند لكن چون بر سر عمل ميآيند جز تصور كردن از ايشان برنميآيد چرا كه مدركي ديگر ندارند و رتبه بالاتر از براي خود ندارند پس چه كنند بيچارها كه چاره ندارند و در هنگام عمل همه خدا را تصور ميكنند و چون تصور كردند بصورتي درآورده‌اند اگر چه صورتي لطيف شريف باشد و چون بصورت درآمد و تو بر آن احاطه كردي و آنرا يافتي پس مخلوق است وانگهي كه اختيار آنچه در خيال است در دست تو است ميخواهي آنرا بالا فرض ميكني و ميخواهي پائين و ميخواهي لطيف و ميخواهي كثيف و ميخواهي پاك و ميخواهي آلوده و ميخواهي يكي و ميخواهي متعدد و چون خداهاي مردم تصوري است از اين جهت طلب دليل ميكنند بر يگانگي خدا و ميگويند كه از كجا كه يكي باشد بلكه دو باشد پس چنانكه يكي را تصور ميكند مي‌بيند كه دو تا را هم تصور ميكند پس ميگويد كه از كجا بدانم كه يكي است و دو نيست و اگر به چشمي كه خدا عطا كرده از براي معرفت توحيد بآن چشم نگران ميشدند ميديدند كه دو خدا ادراك نميشود و احتمال نميرود [ص 41] و احتمال خداي ديگر ممتنع است بلكه عرض ميكنم كه در حقيقت آني كه مردم تصور ميكنند و مي‌بينند كه دو تا هم تصور ميشود و سه و چهار و زياده هم تصور ميشود هيچكس دليل بر محال بودن زياده از يكي آن نميتواند آورد و نخواهد شد چرا كه آن تصورها محال نيست و چيزي كه محال نيست چگونه دليل بر محاليِ آن ميتوان آورد و از اين است كه مردم عاجز ميشوند بدليل و ملزم ميشوند و ملتزم ميشوند كه خدا يكي است و محال است دو و زياده اما قلبشان مي‌بيند كه دو تا هم تصور ميتواند بكند و اين كه تصور ميكند محال نيست پس قلبشان بآن دليلها آرام نميگيرد و از جهتي حق دارند كه آن دليلها دلالت بر اينكه آن خيالها محال است نكرد پس قلبشان ساكن نميشود پس علت از آنجاست كه آن تصورها را خدا انگاشته و بايد از آن تصورها دست بردارد و خدا را تصور نكند چرا كه قديم بتصور حادث درنميآيد و آنكه از تصور بيرون شد چگونه ميتواند شد كه دو باشد و دو تصويري است و چگونه ميشود شبيه بخلق باشد و شبيه بخلق تصويري است و چگونه ميشود متغير باشد و متغير تصويري است و چگونه ميشود كه از براي او اسم و رسمي باشد و اسم و رسم تصويري است پس وقتي كه از تصور دست كشيدي آن وقت بمطلب ميرسي اگر گوئي كه يكي بودن هم تصوري است ميگويم البته آن يكي كه تا حال تصور ميكردي يكي است مثل آنكه انسان يكي است و آفتاب يكي و سنگ يكي و اين نوع يكي است كه بتصور ميآيد و اين نوع يكي لايق ذات خدا نيست البته پس خدا از همه چيزهائي كه بتصور درميآيد پاك است از اين است كه حضرت امير عليه السلام فرمودند كه خدا را توهم مكن يعني بتصور درميار خلاصه كلام طول كشيد و بهيچ [ص 42] وجه اين سخنها مقصود در اينجا نبود و بمناسبت كلام بطول انجاميد و خدا چنين ميخواست البته پس برويم بسر كلام مقصود و آن اين است كه خدا تغيير نميكند پس گاهي ساكت نبوده كه گاهي بسخن درآيد و گاهي آرام نبوده كه گاهي بحركت درآيد و گاهي بي‌ميل نبوده كه گاهي بميل آيد هميشه يكسان است و در ذات او تغير و تبدل نيست پس بهمين جهت‌ها هرگز خداوند عالم بي‌نور و بي كمال و بي صفت نبوده و هميشه نور او تابان و رخساره او درخشان و كمال او بي‌نهايت و صفات او بي غايت بوده و بديهي اسلام است كه خداوند هرگز ناقص نبوده و نيست و همچنين خداوند هرگز بي سلطنت و بي مملكت نبوده و پادشاهي او دائم و ملك او بي آغاز و انجام بوده و هست و دايم او را رعيت بوده و دايم او پادشاه بوده و رعيتي بعد از رعيتي ميآفريده و ميآفريند و ملكي پس از ملكي بنا ميكرده و ميكند و هميشه تسلط او بر آنها ظاهر و حكم او در آنها جاري و پادشاهي او در آنها هويدا و بخشش و عطاهاي او در آنها جاري و هميشه او خالق و آنها مخلوق و او رازق و آنها مرزوق و او قادر و آنها عاجز و او زنده و آنها مرده و او مالك و آنها مملوك اگر معرفت ميخواهي اين طور خداي خود را بدان و غير اين را نقص دان و خدا را از نقص پاك دان نمي‌بيني كه اگر پادشاهي باشد كه او را ملكي و رعيتي و دادي و ستدي نباشد اين نقص پادشاهي اوست و كمال پادشاه بلكه معني پادشاهي ملك‌داري و كشورگشائي است و الا هر كسي پادشاه بود و فرقي مابين پادشاه و گدا نبود پس پادشاه آن است كه داراي مُلك است و صاحب داد و دهش هر كس چنين است پادشاه است خلاصه خدا هميشه سلطان بوده است و سلطان بي ملك معني ندارد پس هميشه مُلك [ص 43] داشته است و او مالك و ملك او مملوك او بوده و او خالق و ملك او مخلوق او بوده و او خدا و آنها بنده بوده‌اند و اگر نه چنين بودي خدا ناقص بودي و ناقص خدا نميشود پس آن هم خلقي بودي مثل ما و او را خالقي بودي بهر حال كه خداوند عالم كامل و هميشه صاحب نورها و صفتها و كمالها و ملكها بوده و هست و تغيير در كمال او پيدا نميشود و كمال او زياد و كم نميشود چرا كه هر چه تغيير ميكند و زياد و كم ميشود ناقص و حادث است پس چون اين مطلب لطيف و حكمت شريف را فهميدي عرض ميكنم كه اول صفت از صفات خداوند عالم و اول نور از نورهاي او و اول كمال از كمالهاي او حضرت خاتم النبيين است صلوات الله و سلامه عليه باجماع مسلمين چنانكه سابق بر اين بيان شده است و چون نزديكتر خلق است بخداوند عالم و ميان ذات مقدس او و خداوند عالم ديگر واسطه نيست پس او اعظم صفات خداوند است و نوراني‌تر نورهاي او و بزرگتر كمالهاي او و شريف‌تر جمالهاي او پس چون چنين است بايد از براي وجود شريف آن بزرگوار هم نوري باشد و كمال و ضيائي باشد كه اگر نباشد آن بزرگوار صفت خداوند عالم نتواند بود مَثَل اين حكايت آنكه آفتاب چون طالع ميشود بر هر جا كه مقابل اوست ميافتد و آنجا را روشن ميكند مانند ديوار مقابل آفتاب كه روشن ميشود حال اگر ديواري ديگر مقابل اين ديوار باشد شك نيست كه آفتاب بر آن نميتابد ولي آن هم روشن ميشود و روشني آن از نور ديوار است پس ديوار چون از آفتاب فيض‌يابي كرد نوراني شد و آنقدر فيض‌يابي كرد كه نوربخش و فيض‌بخش هم شد و مكرر عرض كرده‌ام كه چيزها سه جوره‌اند بعضي نور آنها كمتر از خود آنهاست و آنها محتاجند در پيدائي بنوري ديگر كه آنها [ص 44] را روشن و ظاهر كند مثل آجر مثلاً و بعضي هستند كه نور آنها بقدر آنهاست پس خود آنها را ظاهر دارد و لكن ظاهركننده غير نتواند شد مثل جمره آتش كه خودش پيداست و لكن غير را نميتواند ظاهر كند و نوري بآن ببخشد و بعضي چيزها هستند كه نور آنها از حاجت خود آنها زياده است پس خود را ظاهر دارند و نوربخشي بغير هم ميكنند و غير را هم ظاهر ميسازند مانند چراغ كه خود او ظاهر و غير را هم ظاهر ميسازد و اين جور ديگر چند جور ميشود يا قوت نور او بحدي است كه خانهٔ را روشن دارد يا قوت او بحدي است كه محلهٔ را روشن ميكند يا قوت او بحدي است كه شهري را يا اقليمي را يا عالمي را روشن ميكند و هر چه جوهر او لطيف‌تر ميشود و نور ذات او بيشتر ميشود فروزان‌تر و رخشانتر ميگردد و مكانهاي بيشتر را روشن ميكند حال تصور كن كه حضرت پيغمبر كه عظيم‌تر كمالهاي خداست و بزرگتر نورهاي اوست آيا از كدام جور بايد باشد آيا از آن جنس بايد باشد كه نور او بقدر كفايت پيدائي خود او نيست پس فيض خدا همانجا منقطع بشود و ديگر بهيچ كس و هيچ چيز نرسد مثل آنكه نور آفتاب از آفتاب بصحن خانه ميافتد و نور صحن خانه باوطاق ميافتد و نور اوطاق به اوطاقي كه در اندرون آن اوطاق است ميافتد و همچنين تا بجائي ميرسد كه آنجا خودش في الجمله روشن است و لكن نوري ندارد كه باوطاقي ديگر دهد پس نور آفتاب آنجا تمام ميشود و منقطع ميگردد حال اگر نور پيغمبر صلي الله عليه و آله آن قدر ضعيف باشد كه بغير ديگر هيچ نرسد و هيچ نوربخشي و نورتابي نكند پس بايست كه كمال خدا همان جا بنهايت برسد و ديگر خدا را بعد از پيغمبر خلقي و ملكي و صفتي و نوري نباشد و باين مطلب شيعه راضي نميشود وانگهي كه بديهي است كه بعد از پيغمبر هم خلق [ص 45] بسيار است پس از قسم اول كه نبايد باشد و محتاج‌ترِ خلق و كثيف‌ترِ خلق كه نشايد باشد و همچنين از قسم دويم هم اگر باشد بايد كمال خدا از آنجا نگذرد پس اين قسم هم كه نشد بايد از قسم سيوم باشد كه او را آن قدر نور باشد كه خود را كامل كند و ظاهر نمايد و بغير هم برساند مانند چراغ و آفتاب و از همين جهت خداوند آن بزرگوار را در قرآن سراج ناميده و آفتاب خوانده يعني چراغ فروزنده عالم امكان و آفتاب تابنده ملك خداوند و اگر نه چنين بودي بايستي كه خدا را بهمان طور خواند و بهمان سياق شناخت چرا كه ببرهان ثابت كرديم پيش از اين كه آن بزرگوار صفت خداست و خدا را بايد بآن شناخت پس چون چنين ناقص بودي صفت خدا ناقص بود پس ناقص صفت خدا بودي نعوذ بالله بلكه صفت خداوند كامل است و كامل صفت اوست پس نور پيغمبر صلي الله عليه و آله بايد فروزنده و تابنده و درخشنده عالم امكان باشد پس چون ثابت شد كه اول مخلوق پيغمبر است و او را نوري است كه پر كرده است عالم را بقدر كمال خدا پس نقل كلام در نور او باز ميكنيم و چنانكه گذشت باز عرض ميكنم كه نور پيغمبر را (ص) هم بايد نوري باشد چرا كه پست‌تر از آفتاب و چراغي كه نيست آفتاب را ده پانزده مرتبه نور هست يعني ده پانزده اوطاق تو بر تو را اقلاً نور مي‌دهد اگر چه در آخر بسيار ضعيف شود ولي نوري دارد حال نميشود كه همان پيغمبر را نور باشد و نور او را نور نباشد وانگهي كه اگر نور را نوري باشد دليل قوت صاحب نور اول است و هر چه صاحب نور اول ضعيف باشد نورهاي او كمتر ميشود پس معلوم شد كه نور پيغمبر را هم بايد نوري باشد و همچنين نور نور او را باز بايد نوري باشد و همچنين پس باز عرض ميكنم كه بايد نور و نور نور و نور نور نور او [ص 46] را و همچنين نهايت نباشد چرا كه اگر او را نهايتي باشد بايست كه كمال خدا را نهايتي باشد و بايست نور اول بلكه خدا ناقص باشد و چون خدا ناقص نيست بايد نورش بي‌نهايت باشد نمي‌بيني كه آفتاب كه حال ده اوطاق را روشن ميكند اگر آفتاب دو مساوي اين كه نور دارد نور مي‌داشت بيست اوطاق را روشن ميكرد و اگر باز نورش دو مساوي ميشد هراينه چهل اوطاق را روشن مي‌كرد و همچنين اگر نورش بي‌نهايت شود اوطاقهاي بي‌نهايت را روشن ميكند پس چون خداوند عالم كمالش بي‌نهايت است پس بايد نورهاي او را نهايت نباشد پس اول نور از نورهاي خداوند كه در ملك او هويداست نور پيغمبر است صلي الله عليه و آله باجماع مسلمانان و چون اهل بيت او هم از نور اويند باجماع شيعيان پس ايشان هم از نور اويند و دويم خلقي كه از نور او پيدا شد نور پيغمبران است چرا كه باجماع صاحبان ملت پيغمبران اشرف از همه رعيت مي‌باشند و حجت خدايند بر رعيت پس نور آنها سابق است بر نور رعيت و آنها مساوي پيغمبر ما نيستند باجماع مسلمانان پس آنها نور دويمند و بعد از آنها انسان اشرف مخلوقات است بنص آيه قرآن و اجماع عقلا كه اشرف از انسان خلقي ديگر نيست پس ايشان نور سيومند و اما جن نور چهارم است چرا كه باتفاق بعد از انسان جن شريف‌تر از كل مخلوق است و جن صاحب نفس ناطقه است في الجمله و صاحب علم و حلم و ذكر و فكر مي‌تواند بود پس آن اشرف از حيوان است و صاحب رتبه چهارمند و بعد از آنها حيوان است و صاحب نور پنجم است و باتفاق حيوان پست‌تر از جن است و شريف‌تر از گياه است پس حيوان در رتبه پنجم است و بعد از آنها مقام گياه است و گياه صاحب نور ششم است و از نور ششم خلق شده است و پس از آنها جماد است [ص 47] و آن صاحب نور هفتم است و در رتبه هفتم خلق شده است و بعد از جماد مقام شبح جماد است و ظهور جماد و بعد از آن شبح شبح آن و بعد از آن شبح شبح شبح آن و همچنين تا آنرا نهايتي نيست و اگر خواهي عالم شبحها را بشناسي دو آئينه در مقابل هم بگذار و چراغي در ميان آن دو آئينه و در هر يك از آن آئينها نظر كن كه خواهي ديد چراغهاي بي‌نهايت كه صف بسته‌اند و هر يك عكس پيش از خودش است و اگر پنداري كه آنها شبحي هستند و شعوري و جاني ندارند و كاري از ايشان ساخته نميشود گويم تو هم در نزد بالاتر از خود بعينه همان شبح هستي كه غير از مثالي و شكلي چيزي ديگر نيستي و لكن تو پيش خود خود را چيزي قوي و دانا انگاشتهٔ آن شبح هم خود را همين طور قوي ميداند و تو كه بالاتري آنرا همين طور ضعيف ميداني حال جميع خلق هم پيش خداوند همين طور است و همه را خدا ضعيف و ناچيز ميداند و همه را شبحها و مثالهاي نور خود مي‌بيند كه

باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قالبها

بد نگفته است شاعر عرب در وصف حضرت امير عليه السلام گفته است :

يا جوهراً قام الوجود به و الناس بعدك كلهم عرض

و شاعر عجم هم همين مضمون را بسته است كه :

اي سايه‌مثال گاه بينش در نزد وجودت آفرينش

پس آفرينش در نزد وجود نور اول مثل نور چراغ است در پيش چراغ كه آرام است بآرامي او و در حركت است بحركت او و قوي است بقوت او و ضعيف است بضعف او پس اگر تو مادون را شبحي ديدي مافوق تو هم تو را شبح ديد و اگر تو پيش خود قوتي داري آنها هم پيش خود قوتي [ص 48] دارند بالجمله ملك خدا را نهايتي نيست چرا كه ملك خداوند كمال و صفات خداوند است مثل آنكه نور چراغ كمال چراغ است و نور آفتاب كمال آفتاب است و هر چه آفتاب قوي‌تر باشد و كامل‌تر باشد نورش زياده است و هر چه ضعيف‌تر باشد نورش ضعيف‌تر است همچنين ملك نور خداست اگر ملك را متناهي بگيري خدا را ناقص گرفتهٔ و اگر بي‌نهايت بگيري خداي را كامل شناختهٔ و اگر گوئي كه خدا گاهي با ملك بود و گاهي با ملك نبود گاهي او را بي ملك و بي‌نور و ناقص گرفتهٔ و گاهي با نور و كامل بفهم چه ميگويم كه اين مطالب باين مشكلي را در چنين كتابها بهتر از اين نميتوان نوشت ديگر ، تا چه كند قوت بازوي تو ، و چه كند قوت فهم تو و الا من تقصيري در بيان انشاء الله نكرده‌ام و مقصود كلي از بيان اين فصل هم اين بود كه بداني كه خلق همه بترتيب شعاع و شعاع شعاع و شعاع شعاع شعاع ميباشند و هيچ دويمي در رتبه اول نيست و عمده فرق مابين طريقه ما سلسله با سايرين همين است و هر كس اين را درست نفهمد از بسياري مطلبها محروم ميماند پس سعي كن كه اين فرق را دريابي چرا كه در اينجا سه مذهب است بعضي ميگويند وجود دريائي است بي‌پايان و جميع آنچه هست موجي از اين دريا هستند پس جميع پيغمبران و امامان و انس و جن و حيوان و نبات و هر طيبي و خبيثي موجي از اين درياست و معلوم است كه همه موجها در اصل آب شريكند و صورت آنها تفاوت دارد مثل ديگر گويند كه اصل وجود مانند مركب است و هر چه موجود است مثل حروف كه نوشته شده است پس همه حروف در مركب شريكند چرا كه همه مركبند و لكن در صورت تفاوت دارند يكي دراز است و يكي گرد و يكي سه گوشه و يكي بشكل ديگر و لكن همه مركبند مثلي ديگر گويند جميع [ص 49] موجودات مانند نقلها و قرصهاي قنادي است كه همه شكرند و لكن صورت آنها تفاوت دارد پس مادّه همه شكر است لكن يكي دراز است و يكي گرد و يكي زرد و يكي سبز و همچنين و چون همه را آب كني باز همه شكر ميشوند از اين است كه ميگويد :

چونكه بي‌رنگي اسير رنگ شد موسيي با موسيي در جنگ شد

بي‌رنگي مقام شكر است و رنگ مقام صورت قرصها يعني اين اختلافها پيدا شد در رنگها و الا همه شكرند و شكر هيچ خلاف در آن نيست باز ميگويد :

چون به بي‌رنگي رسي كان داشتي موسي و فرعون دارند آشتي

چرا كه همه شكرند و چون بميرند آخر كار همه شكر شوند و ميان ايشان نزاع ظاهري و باصطلاح جنگ زرگري بوده نعوذ بالله از اين قول فاسد و مذهب كاسد چرا كه لازم اين قول است كه ذات مقدس پيغمبر صلي الله عليه و آله با ذات ابوبكر از يك جنس باشد و ابوبكر بتواند پيغمبر شود و همچنين بايستي از اين قرار مادّه همه كثافات و قاذورات با مادّه اشرف خلق يكي باشد و معلوم است در نزد حكما كه هر چيزي اصلي دارد و فرعي دارد ماده او اصل اوست و صورت او فرع او مثل تخت ماده او چوب است و آن اصل وجود اوست و صورت آن كه صورت تختي باشد فرع وجود اوست و عارضي است نمي‌بيني كه اول چوب بود و صورت تختي نبود پس صورت عارضي است و اصل همان چوب است پس شريف‌تر اجزاي تخت همان چوب است كه اصل است و باز ميگويم كه آن چوب مقامي است كه خدا خود را بآن چوب به تخت شناسانيده چرا كه چوب پايدار است و يگانه است و اصل است و صورت مقام كثرت و اختلاف و زوال است [ص 50] و خود ميگويند كه همه خلافها در صورت است و خود ميگويند كه اين رنگها زوال دارد و اصل مادّه يكي است پس اصل مادّه آيت يگانگي است و اصل صورت محل اختلاف و خلقي و زوال و عَرَض پس معلوم شد كه اصل وجود آيت توحيد است كه خدا خود را بآن وجود بخلق شناسانيده است و او شريف‌تر اجزاي شئ است پس از اين قرار كه وجود همه كس يكي باشد بايستي كه در شريف‌تر جزئها و اصل همه يكي باشند و خدا خود را از براي سنگ و از براي پيغمبر يكسان وصف كرده باشد و هر خلقي مكلف باشد كه به مقام پيغمبري برسد و معرفت او مانند معرفت پيغمبر شود چرا كه هر خلقي مكلف است كه بقدري كه خدا خود را باو شناسانيده او را بشناسد و ترقي كند از اين جهت ميفرمايد لايكلف الله نفساً الا ما آتيٰها يعني خدا تكليف نميكند نفسي را مگر بقدر آنچه باو داده است پس آنچه خدا بخلق داده است از آيت معرفت خود اگر همه يكي است پس همه بايد مثل پيغمبر خدا را بشناسند و فرق مردم با پيغمبر هم در معرفت خداست و چون مكلف شدند كه مثل او بشناسند مكلفند كه مثل او شوند پس اول رعيت بودند آخر همه پيغمبر شدند و نميدانم كه چون همه پيغمبر شدند رعيت ايشان ديگر كيست و پيغمبر بر كه هستند هيهات گم شدند قوم و نمي‌دانند چه ميگويند و نميدانند كه اين قولشان ضرر بكجا دارد آيا فكر نميكنند كه چگونه ميشود كه اين اعضا همه برود قلب شود و اگر همه قلب شد اعضاي آنها كيست و قلب بي اعضا معني ندارد و ناقص است البته و دليلي ديگر آيا نمي‌بيني كه اگر آنچه از چراغ ظاهر ميشود همه همان نور اول باشد دليل ضعف چراغ ميشود چرا كه نور اول او آنقدر قوت نداشته كه آن را هم نوري باشد و خانه ديگر را روشن كند نمي‌بيني كه [ص 51] اگر آفتاب بصحن خانه بيفتد و لكن بطوري باشد كه اوطاق برابر ظلمات باشد دليل آنست كه نوري كه در صحن خانه است در نهايت ضعف است يعني آنقدر نور نداشته كه اوطاق را روشن كند و هر چه نور اول روشن‌تر باشد اوطاقها بيشتر روشن ميشود تا آنكه صدهزار اوطاق را روشن ميكند پس اينها كه مي‌گويند همه يك نورند و يك وجودند همه بمنزله همان نور اول شدند كه از آفتاب بصحن خانه افتاده بود حال از براي ايشان اگر نوري ديگر هست ايشان را قوتي هست و اگر ايشان را ديگر هيچ نور نيست پس ايشان در نهايت ضعفند كه نور ندارند و جاي ديگر را روشن نميتوانند بكنند و چون در نهايت ضعف شدند پس نمي‌توانند كه بي‌منتها باشند بايد منتها داشته باشند و چون منتها دارند بايد كمال خدا و صفت خدا منتها داشته باشد و چون چنين شد بايد خدا ناقص باشد نعوذ بالله بفهم چه ميگويم و تعجب كن كه مطلب باين اشكال را خداوند چگونه بر قلم اين مسكين جاري ميكند باين واضحي پس اگر خدا بي‌نهايت است و كمالش بي غايت بايد نورش بي‌نهايت و كامل باشد و از جمله كمالِ نور يكي آنست كه بسيار قوي باشد و آن هم صاحب برق و شعاع باشد پس نور اول خدا بايد بي‌منتها باشد در همه جهت پس او را شعاعي است لامحاله و باز ميرويم در سر شعاع آن و ميگوئيم كه اگر نور اول در قوت نهايت نداشت بايد شعاع دويم هم شعاع داشته باشد و همچنين تا بي‌نهايت بايد شعاع و شعاع شعاع موجود شود و اگر غير از اين كسي گويد بايد خدا را ناقص انگارد و همين دليل تو را كفايت ميكند كه اگر نور اول خدا را ديگر نوري نيست پس در نهايت ضعف و ظلمت است و اگر نوري هست پس آن نور رتبه ثاني خلق است پس خلق همه در يك رتبه نيستند و چون در ميان خلق نظر كرديم [ص 52] ديديم اشرف خلق باجماع مسلمين پيغمبر است صلي الله عليه و آله و باجماع شيعه آل او سلام الله عليهم از طينت اويند پس اين چهارده نفس بواسطه اجماع و آيِها و قرآن اول خلق ميباشند پس ايشان نور اولند و بعد از ايشان انبيا باجماع اشرف از همه رعيتند چرا كه صاحب وحي و الهام و معصومند و همچنين اوصياي ايشان معصوم و حجت خدا هستند و معصوم بي‌شك اشرف است از غير معصوم پس انبيا و اوصيا عليهم السلام خلق دويمند وانگهي كه كتاب و سنت دلالت بر اين ميكند كه انبيا از نور ايشان خلق شدند و معصومين ما حجتند بر ايشان و ايشان بايد ايمان بائمه ما بياورند بعد از ايشان باجماع انس اشرف از كل است و كتاب و سنت هم شهادت ميدهد پس آنها سيمند و هم‌چنين بطوريكه گذشت پس انشاء الله واضح شد كه خلق را مرتبِهاست و قول ديگر در اين مسئله نعوذ بالله آنست كه خدا و خلق همه از يك وجود و يك نورند و اصل وجود همان خداست و ساير خلق موجهاي درياي قدم هستند و گفتند كه :

چو ممكن گرد امكان برفشاند بجز واجب دگر چيزي نماند

يعني چون صورت موجها را از موجها بگيري همان آب مي‌ماند و گفتند كه :

جمال يار كه پيوسته بيقرار خود است چه در خفا و چه در پرده برقرار خود است

خود اوست ليلي و مجنون وامق و عذرا براه خويش نشسته در انتظار خود است

و چنانكه ميگويند كلامي كه معني آن اين است كه دريا نفس زند بخارش گويند متراكم شود ابرش خوانند فرو چكد بارانش نامند بهم پيوندد سيلش دانند چون بدريا رسد همان دريا باشد ، البحر بحر علي ما كان في القدم ، [ص 53] يعني اول دريا بوده آخر هم دريا خواهد شد نعوذ بالله از اين مذهب باز مذهب اولي كه همان خلق را چنين ميدانستند و خدا را از خلق جدا ميكردند اينها خدا را هم با خلق يكسان كردند و نتيجه مذهب ايشان باينجا ايشان را داشت كه هر گاه از اين صورت ما بگذريم خدا ميشويم كه گفتند كه :

من و تو عارض ذات وجوديم مشبكهاي مشكوة وجوديم

چو ممكن گرد امكان برفشاند بجز واجب دگر چيزي نماند

پس گمان كرد كه اين مني و توئي عارضي است بر ذات خدا چون از اين عارض چشم بپوشي همه يك ذات هستند و بذات خدا رسيده و از اين جهت انا الله ميگوئي و ليس في جبتي سوي الله ميگوئي و انا الله بلا انا ميگوئي و اينها همه بجهت آنست كه حقيقة خداست و فرياد ميكنند كه خدا حقيقت خلق است و خدا بود است و خلق نمود و خلق امر اعتباري خيالي است و همه همان خداست نعوذ بالله پس باين مذهب وقتي كه بخيال خود واصل بحق شدند كه در حقيقت واصل بدرك است ميگويند نماز و روزه و عبادات از ما ساقط ميشود چرا كه مكلِّف غير از مكلَّف است و ما بحد خدائي رسيده‌ايم و ما تكليف‌كننده مردميم و ما خود نبايد نماز و طاعت كنيم چرا كه خدا معبود است نه عابد و از اين جهت ميگويند كه پير تو خداي تو رسول تو امام تو و از اين جهت ميگويند كه مريد بايد مرشد را بپرستد تا آنكه در مرشد فاني شود و بجز خيال مرشد در او چيزي ديگر نماند آن وقت موحّد است و ميگويند :

جاهلان از بت بيجان چه توقع دارند باري آن بت بپرستيد كه جاني دارد

و ميگويند :

[ص 54]

ز بس بستم خيال تو تو گشتم پاي تا سر من تو آمد خورده خورده رفت من آهسته آهسته

و حاصل اين حرفها همه آن است كه خلق آخر خدا ميشود و كامل كسي است كه خدا شده باشد از اين جهت وقتي يكي از ايشان خدمت شيخ جليل الشأن رسيد و عرض كرد كه عرض خلوتي دارم چون جناب شيخ ايشان را بخلوت طلبيدند عرض كرد كه مختصر بگو به‌بينم كه خدا شدهٔ يا نه شيخ جليل وحشت از كلام او كرده فرمودند اين چه ياوه است كه ميگوئي عرض كرد كه معلوم است كه هنوز خدا نشدهٔ و من حرفي ندارم شيخ بر وحشت افزودند و فرمودند اي مرد چه گونه بنده خدا ميشود اين چه خرافت است كه ميگوئي باز عرض كرد كه هيچ فهميدم كه هنوز مقامي نداري و هنوز خدا نشدهٔ و از اين جهت وحشت داري هر چه شيخ جليل براي او دليل آوردند كه بنده ذليل خداي جليل نميشود نپذيرفت بهر حال اين هم يكي از مذهبهاي فاسد است كه صوفيه اين زمان و ساير ازمان و حكماي سني و غيره بآن راه رفته‌اند و امام ايشان در اين مذهب محيي‌الدين عربي است كه در اين مذهب اصراري داشته و كتابها نوشته است و آنچه من ميفهمم فرعون هم همين مذهب را داشته چرا كه بنص آيه قرآن وقتي كه موسي آمد پيش فرعون فرعون بت‌پرست بود و با وجود اين انا ربكم الاعلي گفت و مردم آنقدر خر نبودند كه كسي كه اول بت‌پرست بود و تقرب بسنگ ميجست آنرا خدا دانند لكن از بابت همين مذهب بوده كه بر ايشان تلبيس كرد كه من آنقدر عبادت كرده‌ام كه بمرتبه خدائي رسيده‌ام و الحال معبود شده‌ام و بايد مرا بپرستيد و مردم هم بهمين مذهب تصوّف او را خدا دانستند و او را پرستيدند و در مذهب بني‌اسرائيل [ص 55] هم در قوم عيسي اول كسيكه اين مذهب را تجديد كرد ببلوس بود چنانكه در كتابهاي پادري ايشان است و او هم مذهب تصوف را برپا كرد و از راه مذهب تصوف و وحدت وجود بود كه عيسي را خدا گفتند و بعضي از ايشان عيسي و مريم را با هم خدا گفتند و بعضي از ايشان عيسي و روح القدس و خدا را با هم خدا خواندند و بعضي از ايشان عيسي را پسر خدا خواندند بهر حال اين مذهب وحدت وجود را در ميان مردم در بني‌اسرائيل ببلوس برپا كرد و از تابعين صحابه عيسي بود و همچنين در اين امت احياء آن مذهب را محيي‌الدين عربي كرد و مردم پيروي آنرا كردند و در حقيقت همان مذهب فرعون است كه در ميان مردم پهن شده است و از اين جهت محيي‌الدين فرعون را از اهل بهشت ميداند و ملا صدرا ميگويد كه اين كلام بوي تحقيق ميدهد پس به‌بين كه چگونه اين مذهب بهم بسته است از اول تا آخر و يكديگر را خوب ميدانند باري بيزاري ميجوئيم بسوي خدا و رسول از اين مذهب خبيث و ذكر اينها مقصود نبود و لكن چون سخن كشيد باينجا بر خود لازم ديدم كه قدري از قباحتهاي آنها را ذكر كنم پس ميرويم بسر مطلب و از آنچه ذكر شد ميداني كه عمده فرق مابين مذهب ما و سايرين در اين جاست كه ما از براي خلق مرتبهاي بسيار ميدانيم و هيچ پستي بمرتبه بالائي نميرسد اگر بقدر عمر دنيا زيست كند و تمام عمر خود را عبادت كند كه هرگز برتبه بالائي نميرسد پس جماد هرگز نبات نخواهد شد و نبات هرگز حيوان نخواهد شد و حيوان هرگز جن نخواهد شد و جن هرگز انسان نخواهد شد و انسان هرگز پيغمبر نخواهد شد و پيغمبران هرگز برتبه ائمه ما نخواهند رسيد و معصومين ما سلام الله عليهم هرگز بخدا نخواهند رسيد و از براي هر يك مقامي [ص 56] است كه اگر تا ملك خدا هست سير كنند از حد خود تجاوز نميكنند نهايت در رتبه خود كامل‌تر ميشوند پس هيچ رتبه را نهايت نيست و بي‌نهايت سير ميكنند و برتبه بالائي نميرسند و اگر بگوئي كه چگونه ميشود كه بي‌نهايت برود و هرگز برتبه بالائي نرسد ميگويم چراغي برافروز در اوطاقي پس اوطاق از آن نور روشن ميشود حال اگر چراغ را تا روز قيامت روشن بداري نورهائي كه از او در خانه است ترقي نميكند كه مثل چراغ شود و همچنين نور نور او كه در اوطاق دويمي است ترقي نميكند كه نور اول شود و اگر تو هزارهزار دهر زيست كني هرگز سايه تو ترقي نميكند كه مثل تو شود هميشه تو توئي و سايه سايه نهايت هر چه تو عبادت كني و لطيف‌تر شوي سايه تو لطيف‌تر ميشود و شريف‌تر ميگردد اما سايه است آفتاب از روزي كه خدا عالم را خلق كرده بوده و هميشه نور او با او بوده و همراه او گشته به‌بين هيچ ترقي كرده است تا حال آفتاب همان آفتاب است و عرش نشده است و نور او همان نور آفتاب است و آفتاب نشده است و تا روز قيامت هم ميماند باز آفتاب آفتاب است و نور او نور او بفهم اين مثلهاي نغز را كه حكمت حق بمثَل بيان ميشود و باطل بجدل به‌بين خداوند كل قرآن را بمثَل بيان فرموده است و ميفرمايد ما از هر مثلي در قرآن زده‌ايم پس پيغمبران كه بتواترِ احاديث از نور پيغمبر خلق شده‌اند و شعاع اويند هرگز بمقام او نميرسند چه جاي آنكه خدا شوند و همچنين انسان كه از نور پيغمبران خلق شده‌اند هرگز بمقام پيغمبران نميرسند و همچنين جن هرگز انسان نخواهد شد و از براي هر كس مقامي معلوم است مطاع در دنيا و آخرت مطاع است و مطيع در دنيا و آخرت مطيع است و هميشه عبد عبد است و مولا مولا اين است طريقه حق و طريقه وسط كه هر كس از اين پست‌تر [ص 57] ماند مقصر است و هر كس پيشتر رود غالي است و دست راست و دست چپ هر دو راه هلاكت است و راه وسط راه نجات است و اين عمده فرق مابين طريقه ما و طريقه صوفيه و ساير حكماست پس اين را نيكو ضبط كن و واضح‌تر از اين نميتوان در اين كتاب عاميانه نوشت و بيشتر از اين هم گنجايش ندارد و ما بحول و قوه خداوند در درسها و موعظهاي خود آنقدر گفته‌ايم و آشكار نموده‌ايم كه براي هيچ عامي و خاصي شبهه نمانده است باري مقصود از ذكر اين فصل در اين مقام بيان مراتب خلق بود همين قدر كه خلق را مرتبهاي بسيار است و همه در يك مرتبه نيستند و انشاء الله همين قدر كافي است .

فصل - چون دانستي كه خلق را رتبهاي بسيار است و همه در يك رتبه نيستند و هر يك از آنها از اول رتبه خود تنزل كرده‌اند تا باين عالم آمده‌اند و شاهد بر اين مطلب قول خداوند عالم است كه ميفرمايد و ان من شئ الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم پس خداوند هر چيزي را تنزل داده است و از عالم بالا فرود فرستاده است باين عالم و همه در اين عالم جمع شده‌اند و بهمين اشاره فرموده‌اند در احاديث بسيار كه فرموده‌اند اول ما خلق الله العقل ثم قال له اقبل فاقبل ثم قال له ادبر فادبر تا آخر حديث و مراد آنست كه اول چيزي كه خدا خلق كرد عقل بود پس باو فرمود كه ادبار كن يعني فرود رو تا بمنتهاي دوري پس فرود رفت و باو فرمود رو كن و بيا بسوي من پس رو كرد و رفت بسوي خدا تا بنهايت نزديكي رسيد پس هر چيزي را خداوند اول در مرتبه خود خلق كرد پس بآنها حكم فرمود كه فرود رويد تا بدار دنيا همه فرود آمدند تا باين دار رسيدند [ص 58] باز خطاب بايشان شده است كه رو كنيد و بسوي من آئيد پس همه رو بسوي خداوند ميروند تا بنهايت قرب برسند پس هر كسي از اعلي مرتبه خود هشت مرتبه فرود آمده است تا بادني مرتبه خود بعد از آن در مرتبهاي خلق پائين فرود آمده‌اند تا باين دار دنيا چرا كه از براي هر چيزي چنانكه مكرر دانستهٔ هشت مرتبه است اول مرتبه فؤاد اوست بعد مرتبه عقل اوست بعد از آن مرتبه روح اوست بعد از آن مرتبه نفس اوست بعد مرتبه طبع اوست بعد مرتبه مادّه اوست بعد مرتبه مثال اوست بعد مرتبه جسم اوست و از براي هر خلقي اين هشت مرتبه هست و چون مرتبهاي ممكنات را عرض كردم كه تا جماد هفت مرتبه است اول مرتبه معصومين اين امت عليهم السلام دويم مرتبه پيغمبران سيم مرتبه انسان چهارم مرتبه جن پنجم مرتبه حيوانات ششم مرتبه گياهها هفتم مرتبه جمادها و هر يك هم هشت مرتبه دارند چنانكه يافتي پس همه مراتب پنجاه و شش مرتبه است بعد از آن مرتبه عَرَضهاي اين دنياست كه بعد از جمادات است و آن عَرَضها همينهاست كه محسوس است و بغير از آن عَرَضها هيچ چيز ديده نميشود و اصل حقيقت هيچ چيز باين چشم دنيائي ديده نميشود و باين ادراكهاي دنيائي ادراك نميشود آيا نمي‌بيني كه با اين چشم غير از رنگ و شكل چيزها چيزي ديده نميشود و رنگ و شكلها همه عارضي است و تغيير ميكند و حقيقت چيزها همان كه بوده هست و با گوش صداها ميشنوي و آن حركتهائي كه در هوا پيدا شده عارضي است و زايل ميشود و با بيني بوهاي چيزها را ادراك ميكني و آن بوها عارضي است ميآيد و ميرود و حقيقت هر چيزي بر حال خود است و با دهان طعم چيزها را ميفهمي و آن طعمها هم عارضي است ميآيد و ميرود و دخلي بحقيقت چيزها ندارد و با دست [ص 59] نرمي و زبري و گرمي و سردي و تري و خشكي و سبكي و سنگيني چيزها را ميفهمي و همه اينها عارضي است و دخلي بحقيقت چيزها ندارد پس معلوم شد كه تو با ادراك ظاهري حقيقت پيغمبران و حجتها و انسانها و جنها و حيوانها و گياهها و جمادها هيچ يك را ادراك نميكني مگر عَرَضهاي اين دنيا را پس معلوم شد كه چشم تو و ادراكهاي تو هم از جوره همين عَرَضهاست كه اگر از جنس حقيقتها بود هرآينه آنها را هم ميديدي و ادراك ميكردي چرا كه حضرت امير عليه السلام فرمودند كه هر چيزي جنس خود را ادراك ميكند و اشاره بمثل خود ميكند پس معلوم شد كه اين عالم عَرَضي ظاهر در تحت همه عالمها اتفاق افتاده است حتي جمادات و اول اين عالم چنانكه واضح است آسمان نهم است و آخرش خاك است و همه خلقهاي سابق را باين عالم فرود فرستاده‌اند تا همه باين عالم آمده‌اند و راه هر كسي بقدر بلندي و پستي تفاوت داشت مثل آنكه يكي از خراسان بمكه رود و يكي از ايران بمكه رود و يكي از عراق عرب و يكي از شام و يكي از مدينه و همه در مكه جمع ميشوند و هر يكي از سرمنزل خود راه مابين خود تا مكه را طي ميكند تا بمكه ميرود و اهل مكه ديگر راهي طي نميكنند و در همان مكه هستند و چون از اعمال خود فارغ شوند و مناسك را بجا آورند باز بمنزل خود برميگردند پس اهل مدينه تا بمدينه عود ميكنند و معاد ايشان مدينه است و اهل شام تا شام و اهل عراق عرب تا عراق و اهل ايران تا ايران و اهل خراسان تا خراسان و اما اهل مكه بازگشتي ندارند مگر همان مكه پس در همان مكه ميمانند البته چرا كه اهل همان مكه ميباشند پس در حال رفتن مردم بسوي مكه اهل خراسان بايران و عراق و شام و مدينه عبور ميكنند و اهل ايران بعراق و شام و مدينه و اهل عراق [ص 60] بشام و مدينه و اهل مدينه ميروند بمكه و در وقت بازگشت اهل مدينه بمدينه برميگردند و آن معاد ايشان است و اهل شام بايد بمدينه برگردند و از آنجا بگذرند و بشام كه معاد ايشان است برگردند و اهل عراق بمدينه ميگذرند و بر شام ميگذرند و بعراق ميرسند و آن معاد ايشان است و اهل ايران بمدينه و شام و عراق ميگذرند و چون از همه گذشتند بايران ميرسند و آن معاد ايشان است و اهل خراسان بمدينه و شام و عراق و ايران ميگذرند و چون از همه گذشتند خراسان معاد ايشان است خداوند ميفرمايد و لقد علمتم النشاة الاولي فلولاتذكرون يعني اوضاع اين عالم را مي‌بينيد چرا متذكر نميشويد يعني امر نشأه ديگر بر شما چرا معلوم نميشود پس پيغمبر و ائمه سلام الله عليهم در آمدن بر پيغمبران و انسان و جن و حيوان و نبات و جماد گذشتند و باين عالم آمدند و در بازگشت بر همه ميگذرند تا معاد ايشان در رتبه خود ايشان شود كه مقام محمود باشد كه خدا ميفرمايد عسي ان يبعثك ربك مقاماً محموداً و مقام پله اول منبر وسيله است و پيغمبران بر انسان و جن و حيوان و نبات و جماد گذشته‌اند تا باينجا رسيده‌اند و در بازگشت بر همه ميگذرند تا بمقام خود ميرسند و معاد ايشان آنجاست چنانكه خدا ميفرمايد كما بدأكم تعودون يعني همان طور كه شما را ابتدا كرده است خدا عود ميكنيد شما و انسان بر جن و حيوان و نبات و جماد عبور كرده و باين عالم آمده است و چون عود كند بر همه بگذرد و لكن معاد و آخر منزل آنها مقام انسان است و جن بر حيوان و نبات و جماد گذشته تا باينجا رسيده و در بازگشت باز بر همه ميگذرد تا بسرمنزل خود رسد و حيوان بر گياه و جماد گذشته تا باين جا رسيده و عودش هم تا سرمنزل خودش ميباشد و گياه بر جماد گذشته است تا باين عالم رسيده و چون [ص 61] بازگشت كند تا سرمنزل خودش رود و جماد از رتبه خود فرود آمده تا باين عالم رسيده و چون عود كند بمرتبه خودش رود و عرضهاي اين عالم ابتداي وجودشان در همين عالم است و از همين عالم و عود ايشان هم در همين عالم است مانند اهل مكه كه از مكه بيرون نميروند و حج ايشان در ملك مكه است و احرام ايشان از مكه و عود ايشان هم بمكه بفهم چه ميگويم كه باين روشني نه در جائي خواهي ديد و نه از كسي خواهي شنيد و آن فصلها كه پيش گفتم از نظر مينداز تا گمراه نشوي اگر چه اميدوارم كه بطوري بگويم كه گمراهي حاصل نشود و تصديق نمائي اگر عناد با حق نداشته باشي و اگر داشته باشي پائي ببخت خود ميزني و بما ضرري نميرساني انشاء الله .