كتاب مبارك ارشاد العوام جلد دوم
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان كرماني اعلي الله مقامه
سپاس بي چند و چون خدائي را سزاست كه از دانش و بينش بندگان بيرون است و درود بي آغاز و انجام پيغمبري را رواست كه از ستايش آفرينش فزون است و ستايش بيمر دودمان او را شايان است كه مر آفرينش را رهنمونند و نزديكان او كه از بلندي پاك از چند و چون و دور شوند از بخشايش بي انجام خدا كساني كه ايشان را دشمنند و پيروان ايشان را راهزن .
و بعد چنين گويد بنده اثيم كريم بن ابرهيم كه چون بانجام رسيد جلد اول از كتاب مبارك ارشاد العوام بتوفيق و ياري خداوند عالم ابتدا ميكنم بنوشتن جلد دويم آن و از خداوند مدد ميخواهم بواسطه پيغامبر پاك و دودمان و نزديكان او صلوات الله عليهم اجمعين در تمام كردن اين جلد بطوري كه رضاي ايشان در آن باشد و باعث نجات و ذخيره آخرت من باشد پس چون در قسمت ثاني كتاب كه كلام در نبوت بود چهار مطلب قرار داده بودم و ميخواستم مطلب چهارم را در معاد بنويسم زيرا كه از جمله چيزهائي كه حضرات پيغمبران بآن دعوت كردند و كتابهاي آسماني بآن نازل شد معرفت معاد است و معرفت آن سبب آن ميشود كه انسان [ص 3] يقين حقيقي حاصل كند ببودن آخرتي از پس اين دنيا و ببودن ثوابي و عقابي و بخششي و گرفت و گيري و باين واسطه اميد او زياده و خوف او افزون ميشود و بواسطه افزوني اميد و بيم كارهاي نيكو را كه خدا و رسول دوست داشتهاند و فرمايش كردهاند بجا ميآورد و كارهاي بد را كه ايشان زشت داشتهاند و بد شمردهاند و مردم را از آن بازخواندهاند ترك ميكند و باين واسطه امر معاش و معاد او درست ميشود و چون تن خود را بخوبيها آراست و از بديها پيراست البته صالح و شايسته ميشود كه روح شايسته در آن جلوه كند و روح او هم شايسته شود نميبيني كه چون نطفه در شكم مادر بصورت سگ صورت ميگيرد روح سگ در آن جلوه ميكند و چون بصورت انسان صورت ميگيرد روح انسان در آن جلوهگر ميشود و همچنين بهر صورت كه صورت گرفت روحي مانند آن بآن تعلق ميگيرد و از اين است كه فرمودهاند كه شقي كسي است كه در شكم مادر شقي ميشود و سعيد كسي است كه در شكم مادر سعيد ميشود زيرا كه در شكم مادر صورت ميگيرد و بهر طور كه صورت گرفت روح او هم مطابق همان صورت بآن تعلق ميگيرد و خيال فاسد مكن كه اگر در شكم مادر شقي ميشود پس چكند در دار دنيا زيرا كه اگر اعتقاد تو آن است كه خدا جاهل است بآنچه بعد خواهد آمد كه كافري نعوذ بالله و اگر اعتقاد تو آن است كه خدا ميداند كه بعد چه خواهد شد پس ميگويم كه چون ميداند كه زيد مثلاً در دنيا چه خواهد كرد و خوب خواهد بود يا بد بطوري كه ميدانست نقش او را در شكم مادر بست و تهمت بعلم خدا مزن و خدا را صاحب غرض مدان و ظالم مخوان باري اين دار دنيا هم به نسبت بدار آخرت مانند شكم مادر است كه از شكم مادر دنيا بدار آخرت تولد خواهي كرد [ص 4] چنانكه اينجا از شكم مادر باين دار آمدي و چنانكه هر نقشي در شكم مادر گرفتي در اين دنيا بهمان شكل زيست ميكني همچنين هر شكل كه در اين دار دنيا گرفتي از صورت كارهاي بد و كارهاي خوب در خانه آخرت بهمان صورت تولد ميكني و زيست مينمائي و ديگر تغييرپذير نيست پس انسان تا سعي دارد بايد بكوشد كه در شكم مادر دنيا صورت خوبي گيرد تا بهمان صورت در آخرت زيست كند و از اسباب صورت خوب عملهاي نيك است كه بجا آوري و از عملهاي بد دوري كني و اين مطلب حاصل نميشد مگر بدلالت و هدايت خداوند عالم و دلالت و هدايت تنها اين خلق منكوس سرنگون را كفايت نميكند مگر باميدواري و ترس كه ايشان را اميدواري دهند و بترسانند و اميدوار كردن و ترسانيدن حاصل نميشود مگر بوعده و وعده صدق نخواهد بود مگر بثواب و عقاب و ثواب و عقاب نيست مگر جنت و نار و بهشت و دوزخ نيست مگر دار آخرت پس معلوم شد كه معرفت بدار آخرت سبب عملهاي شايسته و دوري از كارهاي ناشايست ميشود پس واجب است اعتقاد بآن و اعتقاد بآن بمحض تصديق خدا در كتابهاي آسماني كه فرود آمده و تصديق پيغمبر صلي الله عليه و آله در گفتارش كفايت ميكند اگر چه دليل و برهان آنرا نداند و كيفيت آنرا نشناسد چرا كه ثمره معرفت اگر چه كم باشد بهمين طور هم حاصل ميشود و از اين جهت ما آنرا جزو اقرار بصدق و راستي پيغمبر صلي الله عليه و آله كرديم و گفتيم كه هر كس اقرار به پيغمبري آن بزرگوار كرد لابد است از اقرار بامر آخرت چرا كه از جمله دعوتهاي ظاهره آن بزرگوار امر آخرت است بلكه در هر منزل و مقام بلكه در هر كلام دعوت بامر آخرت ميفرمود پس هر كس آنرا پيغمبر ميداند البته بايد او را صادق داند و هر كس او [ص 5] را صادق و راستگو داند البته اقرار بمعاد هم دارد پس واجب است اقرار بمعاد مثل ساير دعوتهاي پيغمبر صلي الله عليه و آله بدون تفاوت و هر كس بمحض تصديق و تقليد ايشان تصديق كند البته او را كفايت ميكند و در آن شك نيست و واجب نيست كه دليل و برهان بر چند و چون او داشته باشد البته و از اين جهت ما آنرا در آخر نبوت انداختيم و آنرا جفت اقرار بمعراج انگاشتيم كه چنانكه واجب است اقرار بمعراج و اصلي جداگانه نيست همچنين واجب است اقرار بمعاد هم و ميپرسيم از قوم كه اقرار بمعراج از اصول دين است يا فروع از فروع كه نيست و از اصول هم كه نيست پس اقرار بآن از چه باب است و انكار آن از چه كفر است اگر از باب تصديق پيغمبر است صلي الله عليه و آله و تكذيب او پس چنين باشد معاد هم و اگر ميگويند كه اصول دين آنست كه تقليد در آن جايز نيست و اجتهاد ميخواهد ميگويم اولاً كه لازم نيست اجتهاد كردن در هر واجبي و تقليد هم كفايت ميكند چنانكه اگر كسي باعتقاد خود شما از پيغمبر بشنود كه حضرت امير عليه السلام خليفه بلافصل من است و او را خليفه داند و لكن دليل عقلي نداند بر آنكه چرا امام در هر عصري ضرور است و چرا حضرت امير عليه السلام بخصوصه بايد خليفه باشد شما اصل دين او را ناقص نميدانيد پس معلوم شد كه دليل عقلي در همه ضرور نيست هر جا كه ادراك ظاهري بآن نميرسد دليل عقلي ميخواهد و هر جا كه ادراك عقلي بآن نميرسد شنيدن و تصديق كردن كفايت ميكند پس همين كه انسان خدا را بدليل عقل شناخت و حقيّت پيغمبر صلي الله عليه و آله براي او ظاهر شد ديگر در جميع مسائل بشنيدن ميتوان اكتفا كرد و ضرور بدليل عقلي نيست پس بهمان قسم كه در امامت [ص 6] كفايت كرد در معاد هم كفايت ميكند پس از جمله تصديق گفتِهاي پيغمبر صلي الله عليه و آله تصديق بامر معاد است و از اين جهت آنرا در قسمت نبوت ايراد كردم و اگر گوئي پس از چه امامت را در اينجا ذكر نميكني گويم كه تقسيم اين چهار را ما نه از بابت اين سخنها كرديم بلكه تقسيم ما را جهتي ديگر است كه شايد بعد از اين ذكر شود و از همين جهت عدل را هم ما جزو معرفت خدا گرفتيم و آنرا اصلي جدا نينگاشتيم و برهان اين تقسيم را ما در رسالِهاي متعدد نوشتهايم خاصه هداية الطالبين پس اگر خواهي رجوع كن و شايد در اينجا هم بتفصيل عرض شود مجملاً كه امر معرفت معاد امري است لازم و اول مرتبه واجب بودن آن تصديق صاحب رسالت است و نهايت مرتبه آن معرفت آن است وانگهي كه باعث ثمرهاي كلي است از رفع درجات و رسيدن بمقامات و تقرب بخداوند عالم و مپندار كه همين كه مردم از اهل جنت شوند همه يكسان خواهند شد و همه در يك درجه باشند حاشا خداوند عالم ميفرمايد كه آيا مساويند كساني كه ميدانند و كساني كه علم ندارند و ميفرمايد كه خداوند درجات صاحبان علم و صاحبان ايمان حقيقي را بلند ميكند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد كه فضل عالم بر عابد بقدر فضل من است بر پستترين خلق و نشستن يك ساعت با عالم ثواب دوازدههزار ختم قرآن دارد پس بايد كه انسان همت خود را بلند دارد و طلب مقامات قرب خداوند را نمايد و تحصيل علم نمايد و از جمله آنها معرفت معاد است و ما بحول و قوه خداوند عالم خواستيم كه در اين كتاب ذكر كنيم چيزي چند را كه علم عوام بلكه خواص هم بآن واسطه زياد شود لهذا در هر مسأله بقدر امكان تفصيل داديم و از جمله آن مسائل مسأله معاد است كه چنانكه باقي مسائل را تفصيل داديم اين را هم بايد [ص 7] تفصيل داد و طلب ياري از خداوند ميكنم در اتمام اين مجلد همچنانكه مجلد سابق را بحول و قوه او تمام كرديم و بر حسب دلخواه تمام گرديد پس اين مطلب هم مشتمل است بر چند فصل كه مسائل را در آن فصلها بيان كنيم .
فصل - بدانكه چون انسان نظر كند در اين عالم و تأمل نمايد در خلق آسمان و زمين و تقلبها و تغيرهاي آنها و نظم و نسق امور و عبرت گيرد از آنها ميفهمد كه اين بنيان را صانعي است حكيم عليم و قدير چنانكه در قسمت اول كتاب گذشت و ميفهمد كه حكيم كار لغو نميكند و بيفايده و عبث هرگز از او سرنميزند و اين خلق را از جهت مطلبي آفريده و از اين آفرينش چيزي اراده كرده و كار حكيم بي ثمره نخواهد بود البته چنانكه در قرآن ميفرمايد افحسبتم انما خلقناكم عبثاً و انكم الينا لاترجعون يعني آيا گمان كرديد كه ما شما را عبث خلق كرديم و شما بسوي ما بازگشت نميكنيد پس ميفهمد هر گاه بنظر عبرت نظر كند بطور يقين كه خلق اين عالم عبث نيست و كدام عبث از اين بيشتر كه كسي در مدتها كوزهٔ چند بسازد و يكدفعه همه آن كوزها را خورد كند و بشكند و باز از سر گيرد و باز همه را بشكند و هر كس را بيني كه چنين حركتي ميكند البته او را حكيم نخواهي دانست و او را هر عاقلي ملامت ميكند پس چگونه ميشود كه خداوند عالم بآن حكمت و قدرت و علم و عدل و انصاف مشتي خلق مسكين از خاك بيافريند و بعد از آن ايشان را بانواع بلاها و مرضها و خطرها و ترسها و فقر و فاقه مبتلا نمايد و بعد همه را بكشد و بر هم بريزد و باز از سر گيرد چنين حكيمي بازيكن و لغوكار نيست پس بايد انسان فكر كند و حاصل اين عمل را [ص 8] ببيند چيست و بكجا نفع ميرسد و بكجا ضرر ميرسد و حاصل اين مطلب را دانستن بسيار كار مشكلي است نه كار عوام است و نه كار خواص بلكه خواص خواص از آن بهره دارند و اما ساير عوام و خواص بايد بهمين قدر كه فهميدند كه اين خلق لغو نيست اكتفا كنند و تسليم نموده راضي شوند و الا بخطرهاي عظيم ميافتند و بشكها و شبههاي بسيار گرفتار ميشوند و خوف آن است كه آن شبهها ايمان ايشان را فاسد كند بهتر براي ايشان آنست كه هر قدر را كه فهميدند بگيرند و آن قدر را كه نميفهمند صبر كنند تا خدا بايشان روزي فرمايد چه در اين عالم و چه در برزخ و چه در آخرت و همچنين باشند در هر مسأله و هميشه بنده بنده است و ملك ملك خداست و بنده در ترقي است شايد در برزخ باو بفهمانند و شايد در آخرت بفهمانند مجملاً شتاب نبايد كرد و لكن ما بحول و قوه خداوند خواستيم كه عوام و خواص قدري ترقي كنند و راه را بايشان بنمائيم كه خورده خورده پيش روند و در يك جا ماندن و طلب زياده از باب نكردن البته بيجاست پس عرض ميشود كه هر گاه بعبرت نظري گماري ميفهمي كه خداوند اين ملك را لغو نيافريده است و يك فايدهٔ دارد البته باز چون بتدبر نظر كني خواهي فهميد كه آن فايده بخداوند نبايد برسد چرا كه او غني است و بينياز از هر كه جز اوست چرا كه او بطوري كه فهميدي ازلي است و تغير و تبدل در ذات او راه ندارد و او زياده و نقصان نميشود وانگهي كه كسي كه چيزي را از عدم بوجود ميآورد او را حاجت بآن چيز نيست و كساني كه تو ديدهٔ حاجت دارند حاجت بمصنوع غير دارند و هيچكس حاجت بآنچه خود خلق كرده در ذات خود ندارد وانگهي خلقي كه بايد خالق آن همه ذات و صفات و افعال او را خلق كند و هستي جميع او و كارهاي او وابسته [ص 9] بمدد و ايجاد آن خالق باشد پس آبده را حاجت بآب نباشد و نانده را حاجت بنان نباشد و يك جهت امر را ملاحظه مكن و در همه جهت نظر كن كه هر ذاتي يا صفتي يا فعلي يا نزديك شدني يا دور شدني يا نسبتي يا بستگي كه هست همه از خلق اوست و همه بمدد او پس چگونه چنين كسي محتاج بخلق خود خواهد بود و انتفاعي از ملك حاصل خواهد كرد پس يقين خواهد كرد كه خدا را حاجت بخلق نيست و خدا نفعي از خلق حاصل نخواهد كرد پس ثمره ايجاد و خلق بخود خلق بايد برگردد نه بخدا بد نگفته شاعر اگر چه بطور ظاهر گفته است كه :
من نكردم خلق تا سودي كنم بلكه تا بر بندگان جودي كنم
پس فائده خلق كردن و ثمره آن بخود خلق برميگردد پس خدا خلق را خلق كرده است تا از بخشش خود بايشان انعامها كند و عطاها فرمايد و همچنين هر گاه خلقي را خلق كند و بايشان عطاها و انعامها فرمايد و بعد ايشان را تمام كند و معدوم سازد باز چندان ثمري نخواهد داشت و في الجمله باز لغو ميشود زيرا كه باز حاصلي ندارد پس بايد آنچه را كه خلق كرده و از نيستي بهستي آورده دو مرتبه آنها را به نيستي نبرد و معدوم نسازد بلكه هميشه در ملك او باشند و به نعمت او پرورش يابند و خلق او ابدي و بيزوال شوند و نعمت او هم بيزوال باشد پس جود او كامل باشد و در ايجاد فايده كلي از براي خلق باشد و فكر مكن كه بعد از اينكه ايجاد بيزوال شد و نعمت جاويد گرديد چه نفع بخدا دارد زيرا كه ما گفتيم كه نفع بخود خدا نخواهد داشت و او غني است و خدا را قياس بخود مكن و مپندار كه تو هر كاري كه ميكني براي خود ميكني و بايد نفعي براي خود تو داشته باشد پس خدا هم همچنين خواهد بود و بايد چنين باشد [ص 10] زيرا كه خدا غني است و چنين نيست و محض از براي عطا و بخشش بر بندگان اين عمل را كرده است بلكه در بندگان او كريمان هستند كه عملي ميكنند و هيچ نفع خود را ملاحظه نميكنند و همه محض نفع بغير را ميخواهند چرا كه طبع ايشان جود و كرم است و دوست ميدارند كه هميشه نفع بغير رسانند و بهيچ وجه من الوجوه خود را هرگز ملاحظه نميكنند و اين بندگان چنين شدهاند زيرا كه قدري از كرم خداوند در آنها ظاهر شده است بلكه معني كرم و جود همين است و آنكه بجهت اسم و رسم يا بزرگي عطاها ميكند آن كريم نيست بلكه آن معاملهكن است و مال داده و عزت و اسم و رسم خريده و شهرت به بزرگي از براي خود تحصيل كرده و اين متاع را نميتوان خريد مگر بهمين قيمت و هر كس بخواهد بزرگي كند و مردم از براي او خاضع و خاشع شوند بايد داد و دهش كند بد نگفته است شاعر :
فريدون فرخ فرشته نبود ز مشك و ز عنبر سرشته نبود
ز داد و دهش يافت فرماندهي تو داد و دهش كن فريدون توئي
زيرا كه فرماندهي متاعي است كه جز بداد و دهش حاصل نميشود پس هر كس بجهت بزرگي و فرمانروائي عطا كند و داد و دهش داشته باشد تاجر است و معامله ميكند و هر تاجري چيزي ميخرد پس معني كرم آن است كه بهيچ وجه ملاحظه عزت و بزرگي و فرمانروائي را نكند و محض همين كه مسكيني غني شود و محرومي بمطلب خود رسد عطا كند و طبع او و محبت او در همين باشد پس خداوند عالم چون كريم است و غني احتياج بمعامله ندارد و محض كرم و جود و عطا اين عالم را خلق كرده و بندگان آفريده و بايشان انعام ميفرمايد و مقصودي جز رفع حاجت خلق [ص 11] در نظر ندارد البته پس چون مقصود او اين است و هميشه اين مقصود را دارد خلق را خلق كرده و پيوسته بايشان انعام ميكند و ايشان را جاويد خواهد نگاه داشت و نعمت خود را بايشان جاويد خواهد ريخت پس چون اين مطلب واضح شد عرض ميشود كه باز چون عارف بينا در اين ملك نظر كند ميبيند كه اين دار دنيا خانه جود و عطاي خدا نيست چرا كه در اين دنيا ميبينيم كه هيچ مؤمني براحت نبوده و هميشه در تعب و رنج و محنت و سختي گذرانيدهاند و اشرف مؤمنان پيغمبرانند كه فداي ايشان شوم كه آني در راحت از شر اين خلق منكوس نبودهاند و يكي از ايشان جان بسلامت بيرون نبردند و بانواع اذيتها مبتلا بودند و همگي را كشتند و بستند و اذيت كردند كه اگر بخواهم ذكر آنها را كنم جگر دوستان خدا آتش ميگيرد وانگهي از وضع كتاب بيرون ميرويم و همچنين هر كس كه از پيروان ايشان بوده هميشه در تعب و محنت و مصيبت بوده و جمله عمر خود را در غم خود و اخوان و سادات خود گذرانيده بلكه ميخواهم عرض كنم كه آن چند نفري هم كه در دنيا خيال ميكنند كه خوش ميگذرانند محض خيال است و دايم در محنت ميباشند و غم و غصه اين عالم دست رد بر سينه احدي نگذارده و هيچ كس را فارغ نگذارده پس اگر في الجمله راحتي براي كسي باشد آن هم مخلوط ببدي بسيار است بلكه آن هم از غفلت است و اگر هيچ در دنيا نبود مگر ترس مرگ كل عيش دنيا منغص بود و همه خراب و پوچ بود و احدي را از اين يك خطر گزيري نيست پس چه مؤمن و چه كافر در اين دنيا عيشي ندارند حقيقةً و راحتي براي ايشان نيست پس چنين نعمتي كه آب خوش از گلوي احدي فرو نرود چه بخششي و چه جودي است و اين گونه جود و بخشش [ص 12] فائده خلق نتواند بود و اين گونه بخشش بخشش عاجزان و گدايان است كه بكار ديگري نخورد و از جود آن كسي براحت نيفتد چه مؤمن و چه كافر و چه منافق و همه علي الاتصال در رنج و محنت باشند بلكه اگر درست بنظر عبرت بنگري متشخصين و صاحبان مال اين دنيا تعبشان بيش از همه كس ميباشد و نه شب خواب براحت دارند و نه روز آرام از ترس دشمن و حرص بر تحصيل دنيا و عزت آب خوش از گلوي ايشان فرو نميرود بلكه تعب ايشان بيش از ساير خلق است پس خدا از آن بزرگتر است كه اينگونه نعمت ثمره خلق او باشد و اينگونه كرم و جود فايده ايجاد او باشد پس بايد عالمي ديگر باشد و خانهٔ ديگر داشته باشد كه آنجا نعمت بيزوال و راحت لايزال باشد و خوف مرگ و تلف و فنا و دشمن در آن نباشد و تعب در تحصيل نخواهد و البته چنين خانهٔ هست و آن خانه آخرت است و بايد لامحاله ما بآنجا رويم و در آنجا انشاء الله تمتع بريم و بقدر قابليت و سعي خود در آنجا درجه داشته باشيم بتفصيلي كه بعد خواهد آمد پس چون چنين تأمل كند بطور جزم و يقين خواهد دانست كه آخرتي هست پس همت در طلب آن خواهد گماشت و تحصيل آن خواهد نمود .
فصل - علاوه بر آنچه ذكر شد بعد از آني كه مكلف دانست كه خدائي دارد و اين پيغمبران جليل الشأن را او فرستاده بطوري كه عرض شد و اين كتابهاي شريف را او فرستاده است و شك و شبهه از آن برطرف شد ميداند كه دار آخرتي كه خداوند در همه كتابهاي خود فرموده است و همه پيغمبران بآن خبر دادهاند حق و صدق است و خواهد آمد و اگر در نظر او عجبي [ص 13] داشته باشد عالم ديگر و زنده كردن مردگان نظر ميكند بمعجزه پيغمبران كه مرده را زنده كردند و از خاك بعد از هزار سال بيرون آوردند پس خدائي كه ايشان را آفريده و در دست ايشان با وجود آنكه ايشان بنده ضعيفند اين گونه معجزه جاري كرده و اين عالم را كه يقيناً حادث است آناً فآناً خلق ميكند و از خاك مرده بيجان انسان خلق ميكند همچنين قادر است كه قيامتي برپا كند و همه مردها را زنده كند و پاداش هر يك را بآن برساند سبحان الله محل تعجب است كه بعضي معاد را انكار كردهاند آيا نه اين است كه خداوند همين حالا هم از خاك انسان را خلق ميكند و از قطره آب گنديده انسان را ميآفريند آن وقت هم از خاك خلق ميكند بلكه بحسب ظاهر آسانتر است در نظر مردم و در حقيقت هم آسانتر است كه خاك تن انسان دو مرتبه انسان شود اگر چه بعضي از بيمعرفتان كه ادعاي معرفت ميكنند ميگويند فرق نميكند و اينكه خدا فرموده كه زنده كردن مرده آسانتر است از خلق اول بجهت نظر مردم است لكن من عرض ميكنم كه بسيار آسانتر است كه خاك بدن انسان را مجدداً انسان كنند از خاك اول كه انسان شد چنانكه در صنعت كيميا معلوم شده است كه هر گاه مس را مثلاً خاك كني و از هم بهپاشاني احيا كردن دومرتبه آسانتر است از خلقت اول مس از آب و خاك و باد و آتش دنيا از اين جهت اهل صنعت نميتوانند كه از چهار عنصر اين عالم مس بسازند اما مس خاك شده را احيا ميتوانند بكنند اين مثل بكار عوام نميآيد و ايشان بهمان نظر ظاهر نظر كنند و بهبينند كه صندوقي مثلاً كه تختهاي او از هم ريخته آسانتر است كه جفت كني يا آنكه صندوقي از سر بسازي البته اول آسانتر است لكن كلامي كه هست آنست كه پيش قدرت خدا همين خلق [ص 14] با برگردانيدن خلق هيچ تفاوت نميكند و لكن قابليت خود خاك انسان از براي انسان شدن بيشتر است تا قابليت آن خاك كه انسان نبوده و خاك انسان البته لطيفتر و شريفتر و معتدلتر است و انسش بحيات و تركيب بيشتر است و مزاجش قابلتر است و زودتر بعمل ميآيد تا خاك اول بفهم و لكن خاك يكي است و قدرتش يكي اما خربوزه زودتر بعمل آيد از گندم و گندم از درخت رز مثلاً و رز از نخل خرما قدرت خدا يكي است اما قابليت چيزها تفاوت ميكند و زودي و دوري در چيزها هست باري پس چون نظر كند شخص بكتاب خدا و سنت پيغمبر و ممكن بودن اين امر و نزديكتر شدن اين امر و اينكه خدا وعده فرموده و پيغمبران جليل الشأن وعده فرمودهاند پس ديگر شك نميكند كه همچنين روزي خواهد آمد و قيامتي برپا خواهد شد پس حقيقةً بهمين استدلال ميتوان بسياري از اعتقادات را درست كرد چرا كه بعد از اينكه انسان خداي خود را شناخت و پيغمبر خود را شناخت هر چه ايشان بگويند يقين خواهد كرد كه هست و راست و درست است و بهمين اعتقاد هم نجات خواهد يافت اگر چه تفصيل آن را نفهمد پس باين دليل اصل قيامت و جميع احوال آن و آنچه در آن هست همه يقيني است كه هست و مپندار مثل بعضي از جهال كه اين دليل عقلي نيست و نقلي است زيرا كه عقلي آن است كه تو بعقل ثابت كني و تو هم بعقل خداي خود را شناختي و بعقل پيغمبر خود را شناختي و عصمت آن را از كذب دانستي پس هر چه ايشان بگويند حق و صدق و عدل است و محل شك و شبهه نيست اگر چه كيفيت آنرا نداني مثلاً تو يقين داري كه فلان صنعت موجود است مثلاً زرگري هست و زرگري هم ميكند و لكن تو زرگري را اگر نداني ضرر بيقين تو نخواهد [ص 15] داشت پس همچنين اگر تو يقين بخداوند و رسول او حاصل كردي و كتاب و سنت را تصديق كردي پس هر چه در آنها هست همه يقيناً حق است اگر چه كيفيت را درست نشناسي و اين اول درجه ايمان است و لكن ما بحول و قوه خداوند ميخواهيم كه علاوه بر يقين معرفت هم حاصل كني و بر كيفيت هم آگاهي حاصل نمائي پس متوجه باش تا در اين فصلها كه عرض ميشود مطلب را بفهمي .
فصل - بدان اولاً كه هر معني كه انسان اراده ميكند آن بمنزله روح است و هر لفظي كه بجهت بيان كردن بر زبان ميراند بمنزله جسد است از براي آن روح پس روح با جسد بايد مناسب باشد و جسد با روح و اگر روح با جسد مناسب نباشد در آن جسد نگنجد و همچنين هر معني كه با لفظ درست مناسب نباشد در آن لفظ نگنجد پس از شنيدن آن لفظ آن معني را درك نتوان كرد مثل آنكه آتش در ذهن او باشد و اسم آب را بهبرد البته هر كس اسم آب را بشنود معني آتش از آن نخواهد فهميد چون اين مطلب را دانستي ميگويم كه بعضي معنيها هست كه يك لفظ آن معني را ميرساند و بعضي از معنيها هست كه الفاظ بسيار بايد گفت تا آن معني را برساند و همچنين بعضي از معنيها هست كه لفظ صريح آن معني را نميرساند و بايد باشاره آن را بيان كرد و بعضي از معنيها هست كه لفظ صريح آن معني را ميرساند و همچنين باز يك پاره معنيها هست كه لفظ محكم معين آن معني را ميرساند و بعضي از معنيها هست كه لفظ محكم آن معني را نميرساند و بايد لفظي متشابه گفت تا آن معني فهميده شود و محكم آن باشد كه موافق حق معلوم باشد و متشابه آن است كه بظاهر موافق حق [ص 16] نباشد بلكه شبيه بباطل باشد و هر كس ميشنود از آن گمان باطل كند و لكن در حقيقت حق است و باطل را در آن راه نيست پس در اين هنگام هر كس از آن لفظ متشابه موافق محكم حق معلوم فهمد آنرا فهميده و هر كس از آن باطل فهمد آنرا نفهميده و از براي لفظ و معني قِسمهاي بسيار است چه فايده كه اين كتاب بجهت عوام است و الا همه آن قِسمها را بيان ميكردم تا بداني كه هر كلامي چه خاصيت دارد و همين قدر در اين جا كافي است مجملاً كه كسي كه در نهايت فصاحت و بلاغت است بايد لفظي گويد كه آن مطلبي كه در دل دارد واضح شود پس چاره ندارد مگر آنكه لفظهاي متشابه در كلامش باشد و لكن تكليف شنوندگان آنست كه اگر متشابه را بفهمند خداي را حمد كنند بر نيكي فهم خود و اگر نفهمند آن را بمحكمها رد كنند و از پي متشابه بطور ظاهر نروند و از اين جهت است كه در كلام خدا با وجود نهايت فصاحت و بلاغت كلام متشابه هست و خدا در قرآن ميفرمايد آيهٔ كه معني آن آنست كه خدا كتاب را نازل كرد بعضي از آن آيهاي محكم است و آنها اصل كتاب است و بعضي ديگر متشابه است آنها كه ايمان دارند ميدانند كه آن متشابهها هم حق است و موافق محكمهاست و اما كساني كه در دل ايشان ميل بباطل است پيروي متشابهها را ميكنند بجهت فساد و تأويل كردن آن بطور ميل خود و نميداند معني آن متشابهها را مگر خدا و صاحبان علم كه ائمه و شيعيان خاص باشند و همچنين در كلامهاي پيغمبر هم محكمي است مثل محكم كلام خدا و متشابهي است مثل متشابه كلام خدا و اينكه در كلام ايشان متشابه هست از راه عجز ايشان نيست در بلاغت و در بيان بلكه از جهت آنست كه بعضي مطلبهاي حق هست كه نميتوان آنها را بيان كرد مگر بلفظ متشابه و همچنين در [ص 17] كلامهاي ائمه عليهم السلام محكم و متشابه است و همچنين در كلامهاي علماي شيعه محكم و متشابه هست و از راه عجز در بيان نيست و لكن مطلبي ميبينند كه لفظي در اين عالم ندارد مگر لفظ متشابه و نميتوان آن را بيان كرد مگر بلفظ متشابه از اين جهت در كلامهاي خود متشابه دارند و با وجود اين دايم فرياد ميكنند كه از پي متشابهات نرويد مگر آنكه آنها را با محكمها مطابق كنيد و يكي بينيد لكن بعضي از دشمنان كه خيال فتنه دارند و فساد را طالب ميباشند از پي متشابهها رفته آنها را بطور باطل و كفر معني ميكنند و مردم را از حق ميگردانند و نسبت بد بصاحب آن كلام ميدهند و بعضي ديگر كه دلهاي ايشان ميل بباطل دارد آن كلامها را سند خود ميسازند و از پي باطل ميروند و بناي عالم بر همين بوده و هست تا خدا غير اين خواهد باري پس آنچه از كلامهاي ما در اين كتاب يا در كتابهاي ديگر يا در درسهاي عام و خاص بشنويد كه متشابه است معاذ الله كه ظن بد بريد و خيال باطل نمائيد و از راه ميل بباطل آنها را بطور ميل خود معني كنيد يا آن را دستآويز قدح ما سازيد چرا كه ما را چنانكه كلام متشابه هست كلام محكم هست و متشابه كلام ما موافق محكم كلام ماست و چنانكه در مسأله معراج عرض كردم اصل و مرجع جميع حرفها و اعتقادهاي ما محكمات كتاب خدا و محكمات سنت رسول صلي الله عليه و آله و اجماع مسلمانان است كه در بازارها و مسجدها و مجمعهاي خود ميگويند پس هر چه با اجماع و ضروري مسلمانان راست و درست باشد آن اعتقاد ماست و بآن در دار دنيا زيست داريم و بآن ميميريم و بآن محشور ميشويم انشاء الله و هر چه مخالف اجماع مسلمانان و شيعيان باشد ما از آن مذهب بيزاريم بسوي خدا و رسول و ائمه و اوليا عليهم السلام اين محكمي كه چندين مرتبه نوشتهام [ص 18] و گفتهام پس مؤمن اين حرف را تصديق ميكند و منافق از پي متشابه كلام ما ميرود و اگر گوئي كه چرا متشابه ميگوئي گويم خدا و رسول صلي الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام چرا گفتهاند من هم بهمان جهت ميگويم و حال آنكه عرض كردم كه حكيم عالم چاره ندارد مگر آنكه متشابه هم بگويد چرا كه بعضي مطلبها هست كه بجز متشابه لفظ ندارد از بس دقيق است باري در مسأله معراج از اين قبيل كلام بسيار گفتهام و شايد پيش از آن هم گفته باشم و ديگر احتياج بمكرر كردن نيست صاحبان انصاف را همين قدر كافي است و بيانصافان را ده مجلد چاره نميكند و لا قوة الا بالله پس عرض ميشود كه محكم در مسأله معاد همين اجماع مسلمين است كه معاد هست و قيامت خواهد آمد و خداوند جميع بندگان خود را زنده ميكند و روح ايشان را به بدنهاي ايشان برميگرداند و معاد جسماني است يعني همين جسم اين دنياي ايشان بآخرت برميگردد و به بهشت جاويد ميرود يا بجهنم پاينده و همين جسم كه در اين دنيا دارد بي كم و زياد بآخرت خواهد آمد بطوري كه اگر با ترازو در اين دنيا آن را بكشند و در آخرت هم بكشند بقدر ذرهٔ تفاوت نميكند و كم نميشود و ثواب و عقاب بر روح و جسم هر دو ميشود و خدائي كه اول جسد انسان را خلق كرده از خاك قادر است كه دو مرتبه خلق كند و بهيچ وجه خلاف دليل عقل نميشود و كساني كه از حكمت آلمحمد عليهم السلام خبر ندارند خيال ميكنند كه نميشود اين جسد بآخرت آيد و آن از جهالت است و بحول و قوه خدا و بركت ائمه عليهم السلام چنان بيان كنم كه بهبيني كه چگونه موافق نقل و عقل خالص خواهد بود و هيچ شك و شبهه از براي صاحب فهمي باقي نماند و لكن بايد تمامي هوش و گوش خود را جمع كني [ص 19] شايد بهره بري از آنچه علما بردهاند و اين را بدان كه هر كس علم خود را از كتاب و سنت و شيعيان نگرفت جاهل است اگر چه هزار حكمت يونان خوانده باشد و هر كس از كتاب و سنت و شيعيان گرفت آن عالم است حقاً و علم آن صاحب نور است و باعث ترس از خدا ميشود و انسان را براه حق واميدارد پس مغرور مشو بآنچه بعضي از جهال حكما گفتهاند و در حكمت خود متمسك شدهاند بكلمات صوفيهاي سني و بكلمات يونانيان نصراني اگر شيعه و موالي آلمحمدي عليهم السلام رجوع بايشان كن و پيروي ايشان كن و السلام علي من اتبع الهدي .
فصل - چون غرض ما آنست كه اين مطلب را بعقل ثابت كنيم و مطلب بسي عظيم است محتاج بآنست كه چند مقدمه بيان كنيم كه شايد باصل مطلب پي ببري و بوجود معاد از روي بصيرت اعتقاد كني تا از دنيا دل ببري و بآخرت بپيوندي بدانكه در قسمت اول كتاب بطور معرفت دانستي كه خداوند جل شأنه احد است و پاك و پاكيزه از آلايش جميع مخلوقات و هيچ صفت از صفات خلق در آن نتواند بود چرا كه او جاريكننده هر امري است و آنچه او جاري كرده و خلق فرموده در رتبه خلق بذات او برنميگردد و نميشود كه در رتبه او پيدا شود پس از اين جهت پاك و پاكيزه است از همه صفات خلقي و همچنين مشيت او نيز بايد پاك و پاكيزه باشد از جميع صفات مخلوقات چرا كه خداوند بآن مشيت همه را خلق كرده و هر چيزي در زير رتبه مشيت است و هيچ چيز در رتبه او نيست پس آن صفت كه در رتبه پائين است در رتبه بالا نيست البته پس مشيت خداوند هم ميبايد پاك و پاكيزه باشد وانگهي كه همان مشيت صفتي است كه خدا خود را بآن صفت بمردم شناسانيده [ص 20] و هر طور مردم از آن و در آن ديدهاند خداي خود را بآن طور وصف ميكنند پس چون مردم خدا را پاك و پاكيزه دانستهاند و البته در وصف او ديدهاند پس معلوم است كه وصف او بهمان نهج است پس مشيت خدا بايد پاك و پاكيزه باشد و اگر پاك و پاكيزه نبود مردم خدا را بآن طور ستايش ميكردند زيرا كه خدا خود را بآن طور ستوده بود پس چون معلوم شد كه مشيت خدا پاك است از جميع آلايش خلقي و پاكيزه است از همه صفات آنها بايد بداني كه اين مطلب بديهي است كه نور بايد بر شكل صاحب نور باشد در اصل طبيعت خود و نور هر چه نزديكتر بصاحب نور باشد بايد روشنتر و شبيهتر بصاحبش باشد و هر چه دورتر باشد ضعيفتر ميشود و اين مطلب بسي واضح است چنانكه در چراغ و نور چراغ اين مطلب را ميبيني و در آفتاب و نور آفتاب مشاهده ميكني پس خلق هر چه نزديكتر بمشيت خدا باشند بايد لطيفتر و شبيهتر باشند بمشيت پاك و پاكيزه و هر چه دورتر شوند بايد كثيفتر شوند باين طور كه هر گاه خلقي را بهبينيم در نهايت كثرت و كثافت حكم ميكنيم كه اين خلق بسيار دور از مشيت خداست و مابين او و مشيت فاصلها است و هر خلق كه بهبينيم در نهايت لطافت است حكم ميكنيم كه اين خلق در نهايت قرب است بخدا و مشيت خدا زيرا كه نميشود كه لطيف و كثيف در يك رتبه باشند يا كثيف نزديكتر و لطيف دورتر باشد پس لامحاله كثيف دور و لطيف نزديكتر است و اگر گوئي كه اگر اصل طبيعت نور مطابق صاحب نور است پس چرا بعضي كثيفتر و بعضي لطيفترند گوئيم كه نور خدا كرم اوست و بخشايش او و در اصل بخشايش او هيچ اختلافي نباشد و مثل مشيت اوست و لكن اختلاف در قابليت خلق است و عطاي او بطور قابليت خلق ظاهر ميشود و چون كه فيض [ص 21] خداوند را نهايتي نيست و هيچ رتبه و هيچ قابليتي از فيض او محروم نتواند بود و بخشايش او نامتناهي است و بخشايش نامتناهي دست رد بر سينه احدي نميگذارد پس از اين جهت قابليت دور و نزديك و كثيف و لطيف و آلوده و پاك همه را بنور امر و مشيت خود برپا كرد و خلعت وجود بر همه پوشانيد اين است مقتضي كرم عميم و جود عظيم او پس چون بايستي كه همه خلعت وجود را بپوشند پس هر يك را مقامي است عليحده آنكه در مقام دوري ايستاده بطور خواهش و قابليت باو در حد او عطا فرمايد و آنكه در مقام نزديكي ايستاده بطور خواهش خود باو در حد خود او كرم نمايد و در قسمت اول شرح اين مقام بطور سزاوار شده است اگر خواهي بآنجا برگرد تا بفهمي پس بعد از دانستن اين مقدمه اگر در اين عالم نظر كني ميبيني كه اين عالم در نهايت كثافت است و در غايت كثرت پس از آسمان گرفته تا زمين همه جسمند و صاحب پهنا و درازي و گردي و همه صاحب رنگ و طبع و چند و چون و عرضها هستند و اين صفات در نهايت كثرت است پس بطور يقين ميفهمي كه اين عالم نتواند كه نزديكتر همه چيزها باشد بخدا چرا كه نهايت كثرت و كثافت در نهايت قرب بخدا نتواند بود چنانكه دانستهٔ پس سابق بر وجود اين عالم عالمي ديگر باشد و همچنين سابق بر آن عالمي ديگر باشد و هر كس خدا را پاكتر ميداند عالمي ديگر در خلق ميفهمد كه ديگري نميفهمد حتي آنكه بقدر عقل ماها حديث رسيده است كه خداوند هزارهزار عالم و هزارهزار آدم آفريده است كه اين عالم آخري آن عالمهاست و اين آدم آخري آن آدمها پس چون نظر در اين عالم كرد ميداند كه عالمهاي بسيار مقدم بر اين عالم بايد باشند و هميشه آن عالمها در جاي خود برقرار باشند نه آنكه يك روزي بودهاند و حال [ص 22] تمام شده است بدو جهت يكي بآن جهت كه معلوم است كه اگر نور نزديك بچراغ معدوم شود نور دورتر معدوم ميشود چرا كه فيض از نزديك بدور ميرسد يكي ديگر آنكه نتوان نور نزديك چراغ را معدوم كرد و نور دور را در جاي آن نگاه داشت چرا كه اگر قابليت نزديكي ندارد پس چرا نزديك ميرود و اگر قابليت نزديكي دارد پس از اول از چه او را دور كردند و اگر گوئي كه قابليت نزديكي براي او تازه پيدا شده گويم اين هم محال است چرا كه براي هيچ چيز ممكن نيست كه از حد خود تجاوز كند و آن عملها و رياضتها را كه كرده در حد خود كرده و عمل در آن حد باعث رفتن از آن حد نميشود نميبيني كه هرگز جسم روح نميشود و قابليت جسم هرگز عوض نميشود كه غير جسم شود قابليت روح روحاني است و قابليت جسم جسماني و عملي كه دور در رتبه دوري كند عملي است دور و عمل دور باعث نزديكي نميشود و عمل دور سؤال دوري است و عطاي اين سؤال هم دوري است بفهم چه ميگويم و اگر گوئي كه پس هيچ كس ترقي نبايد بكند و چون ترقي نباشد عملها بيحاصل است بلكه چنانكه كسي بالاتر نميرود كسي فروتر هم نخواهد رفت پس عمل از براي چه و فرستادن رسولان و فرو فرستادن كتابها براي چه گويم آنچه من ميگويم با كتاب خدا و سنت پيغمبر او صلي الله عليه و آله مخالف نيست و با وجودي كه شرح هر حرفي را در اين كتاب نميتوان كرد اين مطلب را بيان ميكنم تا بر جهالت نباشي همين مطلب را پيغمبر صلي الله عليه و آله روزي فرمود و اصحاب همين بحث را كردند و جواب مجملي شنيدند و فهميده يا نفهميده سكوتي كردند و قابليت آن روز بيش از آن نبود پيغمبر صلي الله عليه و آله روزي فرمود حديثي كه حاصل آن اين است كه خدا هر چيزي را [ص 23] با قلم نوشت و جميع سرنوشتها شد و گذشت و قلم هم خشكيد كه ديگر چيزي عوض و بدل نميشود اصحاب عرض كردند پس ديگر عمل چه سود دارد فرمودند عمل كنيد شما كه هر كسي براي هر كار خلق شده آن كار را ميتواند كرد و البته نفهميدند كلام آن بزرگوار را مگر قليلي از ايشان زيرا كه بسيار كلام مشكلي است و شرح اين كلام بطور اختصار آن است كه خداوند عالم مردم را براي عبادت خود خلق فرموده است چنانكه ميفرمايد كه من جن و انس را خلق نكردم مگر بجهت آنكه مرا عبادت كنند پس خدا مردم را بجهت عبادت خلق كرده و نميشود كه خدا مردم را بجهت عبادت خلق كند و آن كار را نتوانند بكنند يا بايشان سود ندهد چرا كه اين هر دو لغو است و لغو از حكيم سرنميزند پس مردم بايد عبادت كنند و ميتوانند بكنند و بايشان سودهاي موعود هم ميرسد اگر چه وجه آنرا نفهمند و ندانند چگونه است و اين معني ظاهري است كه مردمان كند ذهن را كافي باشد و اما متوسطان را جوابي ديگر بايد و توفيق ميخواهم از خداوند در بيان كردن بطور عاميانه بدانكه خداوند عالم جل شأنه مردم را خلق كرد در عالم ذر كه قبل از اين عالم بود بچهارهزار سال و ظاهر خود را در ميان ايشان واداشت و بزبان مبارك خود فرمود كه آيا من خداي شما نيستم و محمد صلي الله عليه و آله پيغمبر شما نيست و علي و يازده فرزندش و فاطمه صديقه امامان شما نيستند و شما دوست دوستان ايشان و دشمن دشمنان نيستيد پس مردم مختلف شدند در قبول كردن بطور تسليم و قبول كردن بطور مكر و حيله و نفاق و اكراه پس آنها كه قبول كردند بطور تسليم بعضي از آنها پيشي گرفتند بر همه كس و بلي گفتند و بعضي مردم قدري تأمل كردند و بعضي بيشتر و بعضي بيشترك خلاصه همچنين تا بعضي مردم از همه كس عقب افتادند [ص 24] و حيف كه اين زبان را نميفهمي تا لذت آنرا بهبري قدري اشاره بكنم شايد بيبهره از اينجا نروي مقصود از نداي اول آن فيضي است كه بآن فيض ظاهر جسدهاي مردم خلق شد و همان نوري كه از فعل الهي سرزده بود و حقيقت جسدهاي ايشان شده بود همان نور الست بربكم بود كه از لسان الله ناطق سرزده بود و همان قابليت مردم و قبول مردم مر آن فيض را جواب بلي بود و اما نداي دويم همان فيضي بود از خداوند كه بآن فيض نفسهاي ايشان خلق شده بود و قابليت ايشان همان قول بلي بود و اما نداي سيوم همان فيضي بود كه بآن عقلهاي ايشان خلق شده بود و قابليت ايشان همان قول بلي بود و اما نداي چهارم نوري بود كه بآن فؤاد ايشان خلق شده بود و همان قابليت ايشان همان قول بلي بود و هر كس اين چهار ندا را بدل و جان خود قبول كرد جسد او طاهر و نفس او طاهر و عقل او طاهر و حقيقت او طاهر شد و هر كس تأمل كرد بقدر تأملش نقص در آنها راه يافت و تعجب مكن كه بحسب ظاهر برعكس گفتم زيرا كه بقاعدهائي كه پيش عرض كردم در خصوص خاتميت پيغمبر صلي الله عليه و آله هر چه در اول پيشتر خلق شده بايد در آخر از همه آخرتر بروز كند نميبيني كه اول در اين دنيا جسد مردم بروز ميكند بعد نفس بآن تعلق ميگيرد بعد عقل در آن ظاهر ميشود بعد از اهل فؤاد ميشود با وجودي كه اول فؤاد خلق شده بعد عقل بعد نفس بعد جسد پس آنكه در خلقت اول است بايد در عالم پيدائي آخر بيفتد چنانكه دانستهٔ و تو بهبين كه اول توحيد در عالم پهن شد بعد از آن نبوت آشكارا گشت و آن بعد از آني بود كه ادراك مردم زياد گشته بود و بعد از آن ولايت آشكارا گشت و آن بعد از آن بود كه فهم مردم بيشتر شد و بعد از آن سر ركن رابع و شرط ثالث پيدا شد بعد از آنكه قابليت [ص 25] مردم زيادتر شد و ادراك ايشان بالاتر رفت پس معاينه ديدي كه اول توحيد آشكارا شد بعد نبوت بعد ولايت بعد ركن رابع پس معلوم شد كه ركن رابع اول بوده كه آخر پيدا شده و اگر كسي در اين بيان خدشه گيرد خدشه بر خاتم بودن پيغمبر هم صلي الله عليه و آله بايد نعوذ بالله بكند پس بطور حقيقت اول ركن رابع است كه محبت باشد با اولياي خدا و بغض با اعدا و دويم ولايت آلمحمد است صلي الله عليه و سيوم نبوت است و چهارم توحيد آيا نميبيني كه جمعي از مردم توحيد دارند و نبوت ندارند و ايشان مقام پست دارند و جمعي كه نبوت هم دارند و ولايت ندارند اينها بدترند از طايفه اول و جمعي ديگر كه چهارم را ندارند و باقي را بظاهر دارند البته بدترند از سابقين و معلوم است كه هر چه انسان مرتبهاي ايمان را قبول ميكند كاملتر ميشود پس اهل فؤاد كسي است كه همه مرتبهاي ايمان را دارد و چون اهل فؤاد بود همه را قبول كرد و غيري نميتواند و هر كس يك مرتبه كمتر دارد البته يك مرتبه كمتر است پس از اهل عقول است و هر كس يك مرتبه ديگر را هم ندارد البته يك مرتبه ديگر كمتر است پس از اهل نفس است و هر كس همان توحيد را دارد همان ادراك جسماني دارد چه گويم كه از مطلب دور ميافتم و اين سخنها را نهايت نيست و عاميانه نوشتن اينها بغايت مشكلتر و اگر كسي خواهد تفصيل را بشنود بساير كتابهاي ما رجوع كند تا بر او واضح شود ، مجملاً مطلب آن بود كه در عالم ذر خداوند از مردم عهد گرفت و هر كس بقدر زودي جواب دادن و دوري جواب دادن در مقامي ايستاد پس هر كس پيشتر اجابت كرد پيشتر خلق شد و هر كس دورتر دورتر مثل نور چراغ كه هر نوري كه زودتر اجابت دعوت چراغ را كرد پيشتر ايجاد شد و هر [ص 26] نوري كه دورتر اجابت كرد دورتر ايجاد شد پس در آن عالم هر كسي را پايهٔ و اندازهٔ موجود شده بود و در علم خدا كه تغيير ندارد ثبت شد و ديگر علم خلاف ندارد پس آنكه در علم خدا مرتبه دويم را دارد بمرتبه اول نميرسد و آنكه مرتبه سيوم را دارد بمرتبه دويم نميرسد و همچنين هر كسي مرتبهٔ دارد كه از آن مرتبه تخلف نميكند بعد از آني كه خداوند عالم مردم را در عالم ذر ميراند و در خاك عالم ذر دفن شدند خاكهاي ايشان بهم آلوده شد و مؤمن آلوده بخاك كافر شد و كافر آلوده بخاك مؤمن بلكه صاحب رتبه اول آلوده بخاك صاحب رتبه دويم شد و صاحب رتبه دويم آلوده بخاك صاحب رتبه سيوم گشت و همچنين همه بهم آلوده شدند بعد خدا ايشان را فرو فرستاد مرتبه بمرتبه تا از خاك اين عالم سر درآوردند همه آلوده بهم و همه مشتبه بهم پس از اين جهت پيغمبران آمدند تا مردم را هدايت كنند و عهد قديم را بياد ايشان آورند و هر كس را بسر منزل اصلي آن برسانند پس مردم مثل جامهائي بودند الوان كه بچركها و رنگها آلوده شده بودند و پيغمبران آمدند تا اين چركها و رنگهاي عارضي را پاك كنند و شست و شو دهند و مردم را بحقيقت اصلي خود برسانند و مؤمن را بحقيقت ايمان برسانند و كافر را بحقيقت كفر و هر كس را بسر منزل خود برسانند پس تكليف پيغمبران مثل خلاص است كه زر را از مس جدا كند و حقيقت آنرا آشكار كند نميبيني كه مردم همه اظهار خوبي ميكنند و همه اظهار تقوي و اخلاق و دوستي خدا ميكنند همين كه يكي از داعيان بسوي حق اظهار حق را ميكند دل بعضي نرم ميشود و تصديق ميكند و دل بعضي سخت ميشود و انكار ميكند و آن كفرهاي باطني او قوت ميگيرد [ص 27] و عداوتهاي او برميخيزد و عداوت حق ميورزد پس همين طور كه خوانندگان بسوي حق راه ميروند مردم بعضي با ايشان دوست ميشوند و از اهل بهشت ميگردند و بعضي دشمن ميشوند و از اهل جهنم ميشوند پس وجود پيغمبران از براي امتحان خلق است و هر كس را بسر منزل اولي خود رساندن پس هر كس تصديق كرده در روز اول اينجا هم تصديق ميكند و از هر كجا آمده بهمان جا ميرود و براي هر چه خلق شده همان كار را ميكند و هر كس روز اول انكار كرده اينجا هم انكار ميكند و از هر جا آمده بهمان جا ميرود و براي هر چه خلق شده همان كار را ميكند پس اين است يك معني قول پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود شما كار كنيد كه هر كس براي هر چه خلق شده ميتواند آن كار را بكند و همان كار را خواهد كرد پس اين مطلب يقيني است پس هر كس از اهل تقوي و سعادت و عمل صالح بوده اينجا هم همين را ميكند و تخلف نميكند و هر كس شقاوت را اختيار كرده اينجا هم همان را خواهد كرد و تخلف نخواهد كرد و پيغمبران كاشف از امر اصلي هستند ايمان و كفر در كسي دستي خلق نميكنند چنانكه خدا به پيغمبر خود ميفرمايد كه تو هدايت نميكني هر كس را بخواهي و در جاي ديگر ميفرمايد كه تو ميترساني هر كس را كه بترسد و كسي كه نترسد پيغمبر او را بزور نميترساند بفهم اين مسأله مشكل را كه عاميانه گفتم و تو حكيمانه در آن تدبر كن تا بفهمي كه چه گفتم حاصل همه اينها آنست كه تو توقع مكن كه علم خدا خلاف شود و خدا هر كس را بطور حقيقت واقع ميشناسد و پيغمبران اسباب امتحانند و
هر كسي بر فطرت خود ميرود تا باصل خويشتن ملحق شود
و همين قدرها در اين مقام بس است و بيشتر نميتوان شرح داد و در قسمت [ص 28] اول بسياري از اين اصلها گذشته رجوع كن و باز ميرويم باصل مطلب كه در دست بود و آن آن بود كه خلق هر چه نزديكترند بمشيت خداوند لطيفتر و بهتر و شريفترند و هر چه دورترند كثيفتر و هر كس اين كتاب ما را خوانده باشد اين مطلب را بطور آشكار خواهد فهميد و شبهه نخواهد كرد پس چون در اين عالم نظر كند بطور مشاهده خواهد فهميد كه اين خلق باين كثافت اول نور مشيت نتواند بود چرا كه در نهايت كثافت و غليظي است و با مشيت پاك و پاكيزه خدا نهايت دوري دارد پس بطور ظاهر خواهد فهميد كه پيش از اين عالم و بالاتر از اين عالم بايد عالمهاي ديگر باشد كه آنها شريفتر و بهتر و لطيفتر از اين عالم باشد و آنها نزديكتر بمشيت خداوند باشند وانگهي كه ميبيند در خود كه از براي او جسمي است و با وجود اين از براي او روحي و عقلي است كه آنها در نهايت لطافت است و آنها بالاتر است و شريفتر است و ميبيند كه اين بدن جسماني او آخر مرتبهاي اوست و ميبيند همه اينها را در وجود خود علانيه پس اين عالم را هم بهمين طور ميداند و ميفهمد كه اين عالم ظاهر كه عالم جسم است آخري آن عالمهاست و بالاتر از اين عالمها هم عالم ديگر هست كه روح اين عالم و عقل اين عالم و حقيقت اين عالم باشد و آنها گرداننده اين اوضاعند بامر خداوند چنانكه روح تو گرداننده تن تو است بامر خداوند و هيچ نقصي در توحيد لازم نميآيد پس از اين فصل شريف طولاني همين قدر معلوم شد كه عالمهاي ديگر هم هست و آنها شريفتر و بالاتر است و آنها نزديكتر بمشيت خدا هستند و نور مشيت در آنها ظاهرتر است از اين عالم و اول هر فيضي كه از خداوند عالم ميرسد بايد بآنها برسد كه نزديكترند و از آن جاها باين جا [ص 29] بايد برسد كه دورتر است پس همين قدر را در اين فصل بدان و بفهم .
فصل - باز عرض ميكنم كه آن عالمهاي سابق بايد همه موجود باشند الآن و هميشه و دليل وجود آنها وجود اين عالم است و گشتن اوضاع اين عالم و بيان اين مطلب بطور آشكارا آن است كه پيشترها دانستهٔ كه انسان نمونه اين عالم است و از هر چه در اين عالم است قبضهٔ در اين انسان هست پس قبضهٔ از زمين دارد و از آن جسم او خلق شده است و قبضهٔ از آسمان اول دارد و از آن روح او خلق شده است و قبضهٔ از آسمان دويم دارد و از آن فكر او خلق شده است و قبضهٔ از آسمان سيوم دارد و از آن خيال او خلق شده است و قبضهٔ از آسمان چهارم دارد و از آن ماده او خلق شده است و قبضهٔ از آسمان پنجم دارد و از آن وهم او خلق شده است و قبضهٔ از آسمان ششم دارد و از آن علم او خلق شده است و قبضهٔ از فلك هفتم دارد و از آن عقل جزئي او خلق شده است و قبضهٔ از كرسي دارد و سينه او از آن خلق شده است و قبضهٔ از عرش دارد و از آن دل او خلق شده است پس از اين ده قبضه آسمانها و زمينهاي وجود ظاهري او تمام شد پس قبضهٔ از عالم مثال دارد كه مثال او از آن خلق شده است و قبضهٔ از عالم ماده دارد كه ماده غيبي او از آن خلق شده و قبضهٔ از عالم طبيعت دارد كه طبيعت او از آن خلق شده و قبضهٔ از عالم نفوس دارد كه نفس او از آن خلق شده و قبضهٔ از عالم روح دارد كه روح او از آن خلق شده و قبضهٔ از عالم عقل دارد كه عقل او از آن خلق شده است و قبضهٔ از عالم فؤاد دارد كه فؤاد او از آن خلق شده است مجملاً كه انسان نمونه اوضاع اين عالم است و همان نسبت كه ظاهر او با اين عالم دارد همان نسبت را باطن او با باطن اين عالم دارد [ص 30] بدون تفاوت پس هر چه در خود بيني در اين عالم نيز بهمان طور است بدون تفاوت پس چنانكه تو در اين عالم موجودي و عقل و روح و نفس و طبع و ماده و مثال تو همه موجودند و الا ترا شعور نبودي و حركات تو بر وفق اراده و حكمت نبودي بلكه اگر بفهمي و بيابي تو موجود نبودي بجهت آنكه نميشود كه نور نزديكتر بچراغ موجود نباشد و نورهاي دورتر موجود باشد پس نميشود كه عقل شريف و روح و نفس لطيف كه نزديكتر ميباشند بمبدء موجود نباشند و اين جسم ظلماني كثيف موجود باشد پس چنانكه در خود يافتي كه آن عالمهاي سابق تو همه موجودند تا تو هستي پس همچنين اين انسان بزرگ هم عقل او كه عقل كل است و نفس او كه نفس كل است و ساير مرتبهاي او همه موجودند و اگر آنها موجود نبودند اين عالم بر وفق حكمت نگشتي و چيزهائي كه در آن متولد ميشوند موافق حكمت متولد نشدندي پس در اين فصل و فصل سابق معلوم شد كه جميع عالمها همه موجودند و هر يك در مرتبه و مقام خود در گردشند و آنچه در حديث وارد شده است خداوند هزارهزار عالم و هزارهزار آدم آفريده است كه اين عالم آخري آن عالمهاست و اين آدم آخري آن آدمهاست و جميع آن هزارهزار عالم همه موجودند و هر بالائي واسطه است در رسانيدن فيض و مدد خداوند بآن عالم كه پائينتر از اوست و اگر واسطه از ميان برود هر عالم كه در زير رتبه اوست همه معدوم ميشوند چنانكه اگر دستي در پيش چراغ بگيري از پس دست تا آخر همه معدوم ميشوند و ديگر نوري باقي نميماند بفهم اين كلمات عاميانه را كه هر كلمه گنجي است از علم و لا قوة الا بالله .