فصل - بدانكه ذات خداوند عالم واجب است و ازلي كه در آن تغيير و تبديل راه ندارد و از حالي بحالي نشود و از براي او تغييردهنده و مؤثري نباشد و [ص 410] هر چه غير از اوست ممكن است و قابل تغير و زوال احوال و صالح از براي كل حال و همين است فرق مابين خلق و خداوند و چيزي غير از اين دو نباشد و موجودي غير از حق و خلق احتمال نرود و فرض نشود و در ذهن كسي درنيايد چرا كه اگر چيزي در ذهن كسي بود غير از خلق بايستي كه قديم باشد و بذات خود برپا باشد و قديمي ديگر جز خداي يگانه نباشد چنانكه در قسمت اول دانستهٔ پس موجود حق است و خلق و ديگر سيومي نيست و كلام ما در خلق است پس هر چه جز خداست خلق است و خلق آنست كه ممكن باشد نه محال زيرا كه محالي نباشد و بذهن درنيايد و آنچه در ذهن است چيزي است نهايت ذهني و نميتوان گفت كه نيست بلكه هست نهايت در بيرون نيست تو هم در خانه وقتي كه در خانهٔ در بيرون نيستي حال محال كه نيستي همچنين موجود ذهني در ذهن هست پس چون هست و وجودي دارد پس ممكن است چنانكه ذهن تو ممكن است آنچه در آن است آن هم ممكن است پس فرض محال محال است و جاي ذكر اين مسئله نيست و الا تفصيل ميدادم و شايد سابقاً ذكر شده باشد في الجمله پس هر چه غير از خداست چه در خارج و چه در ذهن همه ممكن است و در ملك خداست و خدا خالق آنهاست و قابل تغير و زوال است پس چون قابل هر گونه تغيري و زوالي باشند همه طوري و همه احتمالي در آنها ممكن است پس معجزه عمل محال نباشد و خلاف عادت كردن محال نباشد و صاحب معجز نبايد امر محالي بجا آورد تا معجز باشد بلكه بايد امر ممكني را بعمل آورد نهايت خلاف عادت متعارفي باشد تا دلالت بر آن كند كه صادق است و از جانب خداست و آن امر مخالف عادت را كه بجا مي‌آورد آن را بايد با اسبابي بجا آورد كه خداوند آن اسباب را قرار داده است چرا كه خداوند [ص 411] قرار نداده است در حكمت خود كه جاري بكند چيزها را بدون سبب و قرار داده است از براي هر چيزي سببي خاص كه حاصل شدن آن از غير آن سبب خلاف حكمت است و خلاف حكمت در ملك خدا نبايد باشد و چنانكه خلاف حكمت از خداوند عالم صادر نميشود از اولياي خدا هم كه دست و چشم و زبان و امر و حكم اويند نبايد صادر شود وانگهي كه كسي كه قادر است كه افعال خود را موافق حكمت كند اگر چه مخالف عادت باشد احتياج ندارد كه امري را بر خلاف حكمت كند اگر چه قادر باشد وانگهي كه مقصودش از ايجاد شناسانيدن خود است و دلالت بسوي خود و فهمانيدن يگانگي خود اگر عالم بر غير حكمت جاري ميشد دلالت بر يگانگي خدا نميكرد و باب شناسائي او مسدود ميشد پس لازم شد كه خداوند افعال خود را بحكمت جاري كند مثلاً هر جا را كه ميخواهد تر نمايد با رطوبت تر نمايد و هر جا را كه ميخواهد بخشكاند با يبوست بخشكاند و هر چه را كه مي‌خواهد بسوزاند با گرمي و حرارت بسوزاند و هر چه را كه ميخواهد به‌بندد مثلاً با سردي به‌بندد خلاصه هر چيز را با سبب خود جاري كند زيرا كه خود غني است و آن مخلوق طالب سبب خود است و ملتمس آن است از خداوند خود و خدا افعال خود را بطور قابليت هر چيز جاري ميكند البته پس صاحب معجز هم هر معجز را با سبب خود و بطور خود بايد بعمل آورد نه بي‌سبب بلي كلامي كه هست آنست كه اسبابي را كه بايد بر حسب عادت بمدتها بعمل آيد او در زمان قليل و در يك چشم بهم زدن بعمل ميآورد مثل آنكه درخت بايد در شش ماه بارور شود و ميوه‌اش برسد بواسطه اسباب آسماني و زميني و صاحب معجز آن اسباب را در طرفة العين جمع ميفرمايد و آنرا تربيت ميكند تا آنكه آن [ص 412] ثمر در يك چشم بهم زدن ميرسد و بي‌سبب آنرا بثمر نميرساند البته مثال اين مطلب آنكه خداوند قرار داده است كه طلا در معدن خود پس از صد سال يا زياده يا كمتر برسد و فلك بر آن دورها زند و سرما و گرما در آن تصرفها كند تا بعد از مدتي طلا شود و شخص صاحب صنعت اسبابي فراهم مي‌آورد كه همان عمل را در يك ساعت بعمل مي‌آورد و نقره را طلا ميكند و اين صنعت چون از اسباب عادي است معجز نيست و لكن اخت معجز و شاهد معجز و دليل معجز است و از آن علم بكيفيت معجز حاصل ميشود از اين جهت فرمود حضرت امير عليه السلام كه علم صنعت اخت نبوت است پس بهمين طور كه صاحب صنعت در يك ساعت اسباب صد ساله بلكه هزار ساله را بعمل ميآورد و نقره را طلا ميكند همچنين صاحب معجزه اسبابي غيبي فراهم ميآورد كه در يك طرفة العين نقش شير بصورت شير شود و حي گردد و عصاي خشك بصورت ثعبان شود و حركت كند و اين كارها را نكردند مگر با اسباب و لكن بقوت الهي اسباب هزار ساله را در آني جمع كنند و در آني متفرق كنند و باين واسطه هر نوع تصرف كه بخواهند در عالم كنند و حاصل شدن اسباب بسيار در طرفة العين خلاف عادت است وانگهي باسباب غيبي و اما اگر باسباب شهادي بود ممكن بود غير ايشان را هم كه آن اسباب را فراهم آورند چنانكه مردم فراهم مي‌آورند اسباب كيميا و سيميا و هيميا و ليميا و ريميا را پس خلاف عادت آن است كه نه خواص و نه عوام هيچيك نتوانند اسباب آنرا فراهم آورند و از قدرت ايشان بيرون باشد و چون در فصل سابق دانستي مراتب انسان و حيوان و نبات را خواهي دانست كه انسان تا كجا ميتواند اسباب فراهم آورد و از كجا ديگر عاجز است مجملاً اسبابي را كه اهل نبوت و ولايت [ص 413] ميتوانند فراهم آورد ساير مردم كه در رتبه انسانيت باشند نميتوانند فراهم آورد چه جاي ساير انعام مجملاً از آنچه عرض كردم معلوم شد كه انبيا و اوليا را قدرتي پيدا ميشود كه مستولي بر اسباب ميشوند و عالم باسباب آسمان و زمين ميگردند و اسباب عامه و خاصه در حيطه تصرف ايشان است و عادت را بر اسباب عامه جاري كرده‌اند و اسباب خاصه مخصوص خود ايشان است و بعلم بآنها و قدرت بر آنها خارق عادت بجاي مي‌آورند و شاهد صدق ايشان ميباشد و غرض از اين فصل نه بيان امر معجز بود بلكه مقصود همين بود كه ايشان خارق عادت ميكنند نه امر محال بعمل مي‌آورند و با اسباب غيبي ميكنند نه بي اسباب و بر حسب حكمت و نظم نه بر خلاف حكمت و نظم پس چون اين را دانستي مپندار كه امري از ايشان سرزند بي‌جهت و بي‌سبب و عالم آنست كه اسباب آنرا شناسد و وجه آنرا بفهمد و جاهل ميگويد كه معجزه است و اسباب ندارد و نميخواهد هر دو راست ميگويند و هر يك از عالم خود ميگويند اسباب ظاهري ندارد ولي اسباب باطني دارد پس جميع كارهاي ايشان بر همين نهج است كه عرض شد و از جمله آنها معراج است و آن را هم حكمتي و اسبابي است بايست بر نهج حكمت باشد و به اسباب جاري باشد و عالم آن است كه اسباب آنرا شناسد و عالم بهمين اكتفا نميكند كه پيغمبر بود و بمعراج رفت زيرا كه شايد تصوري كند كه خلاف واقع باشد و نفس عالم بآن راضي نشود كه فرض خلاف واقع كند يا اعتقاد بغير حق نمايد و از ندانستن حقيقت چيزها بسا انسان خيالات كند كه كفر باشد يا غلو باشد يا تقصير باشد مثلاً ميشنود كه خدا فوق خلق است اگر حقيقت آنرا نداند و بگويد من چكار دارم همين قدر ميدانم كه خدا فوق خلق است بسا آنكه تصوير ميكند كه خدا فوق است مثل آنكه آسمان [ص 414] فوق است حتي آنكه غالب مردم خدا را بهمين طور بالاي سر ميدانند و همچنين ميشنوند كه خدا در همه جاست چنان ميفهمند كه مانند هوا در هر فضائي هست و باين جهالتها عالم راضي نميشود پس جاهل ميشنود كه پيغمبر بمعراج رفت و بآسمان بالا شد بهمين طور كه مرغي بالا ميرود خيال ميكند كه پيغمبر از مكه سرابالا پريد يا رفت تا بآسمان رسيد و عالم راضي نميشود كه بحقيقت آنرا نفهمد چرا كه عالم تصور ميكند كه زمين پائين است و آسمان بالا و بر گرد زمين از طرف بالاي سر هم ميتوان بآسمان رفت و از طرف زير پا هم ميتوان رفت و از پيش رو و پشت سر و دست راست و دست چپ و از هر طرف كه كسي بآسمان برود بالا رفته است آيا از كدام طرف رفته است و آيا از يك طرف رفته است يا از همه طرف رفته است مقصود ما از اين كتاب معرفت حقايق امور اعتقاديه است لهذا در صدد اين برآمديم كه في الجمله شرح احوال اين امر را نمائيم تا عوام قدري ترقي كنند و بحقايق اشياء برخورند في الجمله .

فصل - بدانكه چنانكه عرض شد پيغمبر صلي الله عليه و آله اول ما خلق الله است چنانكه مسلمانان بر آن اجماع دارند و در اين شكي و شبههٔ نيست و همچنين نزديكترين خلق خداست بخدا و شريف‌ترين و كريم‌ترين موجودات است و در اين شبهه نيست پس چون مشيت الهي تعلق گرفت بنزول آن بزرگوار بسوي خلق و در حكمت چارهٔ از آن نبود كه در لباس رعيت و بشريت نازل شود تا ثمره نزول او ظاهر شود يعني مردم او را به‌بينند و از او بشنوند و با او بگويند و با او معاشرت نمايند و او را از جور خود شمرند و معجزات او را خارق عادت امثال خود دانند تا پيغمبري او اثبات شود پس چون در [ص 415] حكمت لابد بود از نازل شدن بلباس بشريت بلباس آنها درآمد و لكن لباسي بهتر از لباس همه و شريف‌تر و كريم‌تر از لباس همه چنانكه ذات او شريف‌تر و كريم‌تر از ذات همه بود و علت اين امر آن است كه آئينه هر چيزي بايد شباهت بآن چيز داشته باشد در صفا و كدورت و لطافت و كثافت تا آن چيز را بنمايد مثل آئينه كه روح معادن در آن بايد جلوه‌گر شود بايد بهمين كثافت باشد كه در نظر است و ديگر شاخي و برگي و ريشهٔ ضرور ندارد چرا كه روح معدني اينها را ندارد و بدن آن هم در اين دنيا بايد شبيه او باشد و اما روح نباتي چون صاحب نمو است و قابل زياده و كمي و صاحب مزاجها و خاصيتها باشد و بدن معدني قابل اين روح نباشد لهذا خداوند از براي او بدني بطور او خلقت كرد تا نماينده او شود و همچنين چون روح حيواني حركت‌كننده بخواهش بود و صاحب شهوت و غضب بود خداوند براي او بدني خلقت كرد كه قابل حركت و شهوت و غضب باشد و هر حيواني را بطوري خلقت كرد آيا نمي‌بيني كه بدن سبع را چگونه بطور روح سبع خلقت كرد و صاحب چنگال و نيش و دهن فراخ قرار داد تا بتواند بدنش اطاعت روحش نمايد و خواهش‌هاي او را بعمل آورد و بدن اسب را كه طالب دويدن بود چگونه مطابق روحش خلقت كرد و دست و پاهاي كلفت و دراز و قوي باو عطا فرمود و سمهاي گرد باو مرحمت كرد و همچنين بدن هر روحي مناسب آن روح بايد باشد تا آن روح بطور حكمت در آن سكني تواند كرد و از براي انسان كه صاحب صنعتها و عملها و نطقها و حكمتها بود چگونه دست و پاها و انگشتان و اسباب نطق باو عطا كرد تا آنكه بتواند مطالب خود را بعمل آورد پس چون تدبر كني از روي عقل ميتواني فهميد كه هر چيزي بدنش بايد شبيه بروحش باشد و الا آن روح در آنجا سكني [ص 416] نكند و وجه حكمتش هم بطور اشاره از براي علما آنست كه بدن تنزل و جمود روح است پس بهر نهج كه روح است بدن نيز بهمان نهج باشد حتي آنكه گفته‌ايم كه روح بدني است روان و بدن روحي است بسته بدون فرق پس بدن بايد مطابق و شبيه روح باشد حتي آنكه بدن عالم و جاهل با هم البته فرق بسيار دارد و اعتدالي و صفائي كه در بدن عالم است هرگز در بدن جاهل نيست و مزاج عالم رباني در نهايت اعتدال و قوام و صفاست از اين جهت كه روح او بالاتر است و ادراك و شعور او بيشتر است و اين خصوصيتي بعالم ندارد دست صاحب خط مناسب روح نويسنده است و دست بي خط مناسب آن و از اين جهت است كه اهل قيافه از شكل بدن حكم ميكنند باحوال روح و صفات آن و اخلاق آن و كمال و نقص و شقاوت و سعادت آن و از قيافه حيوان و اعتدال او حكم ميكنند بنجابت آن و اين مطلب بسي واضح است پس چون دانستي كه بدن بايد مطابق روح باشد پس عرض ميشود كه چون پيغمبر صلي الله عليه و آله اشرف و اول كاينات است بدن او هم اشرف و اول بدنها باشد و هيچ جسمي بشرافت و لطافت جسم او نباشد و چنانكه روح او شريف‌تر از روح عرش و كرسي و افلاك است بايد بدن او هم شريف‌تر و لطيف‌تر از بدن عرش و كرسي و افلاك باشد البته و در اين قاعده شك و شبهه راه ندارد پس بدن پيغمبر صلي الله عليه و آله لطيف‌تر از هوا و نار و افلاك و كرسي و عرش است البته و از اين جهت بود كه سايه نداشت در آفتاب و حجاب بر چيزها نميشد و فرمود از پشت سر هم مي‌بينم چنانكه از پيش رو مي‌بينم و فرمود من بخواب نميروم و اين صفت بعينه صفت جسم فلكي است كه سر تا پاي او تمام بينا و شنوا و گويا و توانا است و خواب از براي آن نيست و شبيه بآن روح است كه براي روح خواب [ص 417] نيست و هميشه بيدار است و بدن بخواب ميرود نمي‌بيني كه وقتي بدن تو ميخوابد روح تو بيدار است و بجاها ميرود و چيزها ميبيند پس از اينجا معلوم شد كه بدن پيغمبر صلي الله عليه و آله روحاني و آسماني است بلكه از آسمانها لطيف‌تر و از عرش و كرسي شريف‌تر و لطيف‌تر است البته و اگر نه چنين بودي قابل روح نبوت نشدي و روح نبوت تعلق باو نگرفتي و اينكه بدن ايشان ديده ميشد بجهت مصلحتي بود كه رعيت كثيف هم بتوانند از او منتفع شوند چنانكه رعيت لطيف منتفع ميشوند نشنيدهٔ كه بيك چشم بهم زدن تمام عالم را ميگشتند و طي الارض مينمودند بلكه بيك چشم بر هم زدن تمام آسمانها و زمينها را قطع ميكردند و بهر موضع قدمي از آنها ميگذشتند و اين هم از آن جهت بود كه بدن ايشان لطيف‌تر بود از عرش هفتاد مرتبه و چنانكه عرش بآن عظمت دوره عالم را از زمينها و آسمانها در يك شبانه‌روز قطع ميكند ايشان دوره عالم را در يك طرفة العين ميتوانستند كه قطع كنند با همين بدن بشري ظاهري و از اين جهت بود كه اين امور عجيبه از بدن ايشان ظاهر ميشد بلكه عرض ميكنم كه اگر كسي ايشان را نميكشت و نميخواستند كشته شوند محال بود عادةً مردن ايشان چرا كه بدن ايشان نفس روح بود همچون بدن افلاك و چنانكه فلك نمي‌ميرد و هميشه هست تا قيامت بدن ايشان كه شريف‌تر و معتدل‌تر بود بايستي دوام بيشتر كند بلكه مضمون كل شئ هالك الا وجهه بعمل آيد زيرا كه بدن ايشان وجه خداست در اين عالم و اعتدال تام دارد و چگونه نه و حال آنكه معدن وقتي كه في الجمله اعتدالي پيدا كرد ديگر عيب نميكند و هميشه باقي است نه آتش او را فاني ميكند و نه آب و نه خاك پس بدن ايشان از همه تغيرات محفوظ بود اگر عمداً نميخواستند كه بميرند و كشته شوند هرگز نميمردند [ص 418] و كشته نميشدند بلكه اگر بخواهند بعد از مردن و كشته شدن باز زنده ميشوند نشنيدهٔ كه سر سيدشهدا صلوات الله عليه تكلم ميكرد و بدن ايشان بعد از شهادت تكلم ميكرد و پس از مردن و مدفون شدن معجزات و كرامات از ايشان ظاهر ميشود چنانكه بر همه كس واضح است پس از آنچه ذكر كرديم مجملاً معلوم شد كه بدن ايشان سماوي و روحاني است و لطيف‌تر از بدن كل رعيت است و چون رعيت ايشان جميع جن و انس و اهل زمين و اهل آسمان هستند بايد بدن ايشان از كل رعيت شريف‌تر و بهتر باشد و لطيف‌تر از كل رعيت باشد پس انشاء الله بر هر منصفي ظاهر شد كه بدن ايشان از جسم عرش لطيف‌تر است و بطوري كه از احاديث برميآيد عرش از نور بدن ايشان خلق شده است مانند نور چراغ از چراغ پس هفتاد مرتبه بدن ايشان لطيف‌تر از عرش است و اما سبب آنكه عرش ديده نميشود و بدن ايشان ديده ميشود اين از جهت آن است كه عمداً خود را در نظر مردم جلوه دادند تا مردم ايشان را به‌بينند مانند ستارِهاي آسمان كه با وجودي كه فلكي هستند و هفتاد مرتبه لطيف‌تر از آب و آتش ميباشند ديده ميشوند پس ديده شدن بدن ايشان دليل كثافت نيست زيرا كه جسم لطيف وقتي كه خود را جمع كند بحد ديدن ميرسد مثل آنكه آب ديده نميشود و لطيف است وقتي كه سردي بآن رسد و خود را بهم جمع كند ديده ميشود و هيچ از خارج داخل آب نشده و با وجود اين كثيف بنظر آيد وقتي كه باز گرم ميشود آب ميشود و از نظر ميرود و همچنين روغن صاف وقتي كه بست ديده ميشود و تا آب است ديده نميشود پس جسم ستاره بجهت آنكه خود را بهم جمع كرده ديده ميشود و باقي آسمان چون آب است ديده نميشود و بستگي نه از جهت سردي تنها ميشود نمي‌بيني كه سفيده تخم مرغ در [ص 419] سردي آب است و لطيف و ته‌نما و چون گرم شود به‌بندد و كثيف شود و ته‌نما نباشد پس جسم كوكب هم بهمين طور ديده ميشود و سبب آن است كه آن جسم خود را بهم كشيده و جمع كرده و همچنين جبرئيل جسمش ديده نميشود لكن وقتي كه خود را جمع كند ديده ميشود بفهم اين حكمتها را كه عرض ميكنم حال همين قسم بدن پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام بخودي خود لطيف‌ترند از عرش هفتاد مرتبه لكن وقتي كه خواستند خود را بر مردم ظاهر كنند كردند و اگر در مجلس كه نشسته‌اند بخواهند ديده نشوند في الفور از نظر ميروند و حال آنكه در همان مجلس باشند و باز اگر بخواهند بشكلي ديگر خود را نمايند مي‌نمايند چنانكه حضرت باقر و پدر بزرگوارش كردند و اگر هم بخواهند در هزار جا آشكار شوند في الفور ميشوند چنانكه ملك الموت در يك ساعت در چندين جا ظاهر ميشود پس تعجبي نيست كه حضرت امير عليه السلام در چهل خانه يك شب ميهمان باشند و بيان ظهور ايشان در چندين مكان شرح قدري بيشتر ميخواهد پس فصلي براي آن عنوان كنيم تا في الجمله آشكارتر شود .

فصل - بدانكه انسان را يك بدن اصلي است كه اصل بدن اوست و بعضي اعراض هم از خارج باو ميرسد و گاهي ميآيد و گاهي ميرود نمي‌بيني كه انسان گاهي خلطهاي فاسد در بدنش پيدا ميشود و او را مريض ميكند و بمسهل آنها را دفع ميكند و صحيح ميشود و گاهي رطوبات بدنش زياد ميشود و چاق ميشود و گاهي كم ميشود و لاغر ميشود و همچنين دايم اعراض از خارج باو ميچسپد و از او زايل ميشود و بدن اصلي او هميشه برقرار است از بچگي تا بزرگي و هميشه زيد زيد است خواه كوچك باشد و خواه بزرگ و خواه چاق باشد [ص 420] و خواه لاغر و خواه صحيح باشد و خواه مريض پس بدن اصلي او بر حال خود است و اين اعراض ميآيد و ميرود و تفصيل اين را در معاد انشاء الله بتفصيل بيان ميكنيم و بدن اصلي در اين اعراض مثل نور آفتاب است در آئينه كه آئينه خواه رنگين شود و خواه صاف و خواه كج باشد و خواه راست و خواه كدورت داشته باشد و خواه لطيف باشد نور آفتاب كه در او افتاده همان نور است و همچنين است بدن انسان در اين اعراض كه اصل آن بدن در جميع احوال بر حال خود است و اعراض ميآيد و ميرود نمي‌بيني كه انگشت تو همان انگشت حال طفوليت است كه داشتي نهايت بزرگتر شده مجملاً كه ترا بدن اصلي هست و بدن عارضي هست و ظهور مردم در اين عالم ببدن عارضي است و چشم مردم همان اعراض را مي‌بيند مثل آنكه چشم مردم از كرباس قرمز همان قرمزي را مي‌بيند و سفيدي اصلي پنبه بنظر مردم نميآيد مگر وقتي كه قرمزي آنرا زايل كني و برنگ اصلي خود ظاهر شود و لكن در هر حال كرباس همان كرباس است نهايت رنگي كه دخلي بآن نداشته آمده و رفته است و همچنين آب بطبع خود صافي ته‌نماست و لكن وقتي كه عارض سرما بآن ميرسد كدورت ميگيرد و كثيف ميشود و ديگر ته‌نما نيست و چشم تو از آن سفيدي مي‌بيند كه كثيف است و هر گاه ازاله برودت آنرا بكني و او را آب كني صاف و ته‌نما ميشود و برنگ ظرف خود گردد و در هر حال آب همان آب است پس اعراض اين دنيا دخلي ببدن انسان ندارد و امري است خارجي پس چون اين مطلب را دانستي ميگويم كه با وجودي كه بدن شخص حضرت امير عليه السلام يكي است ممكن است از براي آن بزرگوار كه از اعراض اين دنيا در چندين جا مظهري قرار دهد مانند آئينه و در هر يك از آنها نور مقدس او بكلي [ص 421] ظاهر باشد و همه را معصوم و مطهر دارد و همه رخساره و چشم و گوش خدا باشند بي تفاوت چرا كه حركت اين اعراض بحركت بدن اصلي است و در عصمت و طاعت و معصيت تابع اوست پس چون بدن اصلي معصوم شد اعراض هم بآن واسطه معصوم ميشود و از آنچه عرض شد معلوم شد كه لازم نكرده است كه بصورت علوي جلوه كند بلكه ممكن است كه بصورت غير علوي جلوه نمايد از صورت ساير انسانها بلكه صورت حيوانهاي طيب و نباتهاي طيب و جمادهاي طيب و از همه شنوا و گويا و توانا ميتواند باشد و اين يك قسم از ظهور ايشان است و اگر تعجب كني از بودن بدن اصلي ايشان در هر محل كه عرض گيرند اين از قلت معرفت تو ميشود بايشان چرا كه مكرر عرض كرده‌ام كه ايشان كلي ميباشند و پر كرده‌اند فضاي عالم را بوجود شريف خود و جائي نيست كه ايشان نباشند پس چون در همه جا هستند همه جا ميتوانند ظهور فرمايند و حاجت نيست كه از جائي بجائي بروند بلكه در آن واحد در زمين و آسمان و مشرق و مغرب و جنوب و شمال و همه اطراف هستند و هر گاه ايشان ترك اعراض گويند همين قسم باشند و اين اعراض را بمقتضي اين عالم بخود گرفته‌اند و از اين جهت است كه غوث عالم ميباشند و در يك آن در همه جا بفرياد همه ميتوانند رسيد بفهم كه اين مسئله بسي مشكل است و تسليم نميكند مگر شيعه خاص بلكه اخص خواص و قسمي ديگر از ظهور ايشان در هر مكان آنست كه بدليل و برهان ثابت شده است كه ايشان منير آسمان و زمين هستند و جميع عالم از نور مقدس ايشان است و شيعه و سني بر اين اتفاق دارند و كتاب و سنت در اين خصوص شاهد صدقند پس چون كل عالم از نور مقدس ايشان شد شك نيست كه نور تابع صاحب نور و بر شكل صاحب نور است نمي‌بيني كه نور آفتاب [ص 422] برنگ و شكل آفتاب است و نور چراغ برنگ و شكل چراغ است اگر يك چراغ در خانه بگذاري و صدهزار آئينه در همه آئينِها همان چراغ ظاهر است و در هر جاي خانه كه آئينه باشد همان چراغ در آن پيداست و اين از آن است كه نور چراغ بر شكل چراغ است هر جا كه نور هست بر هيئت چراغ است البته پس چون نور بر هيئت چراغ است هر جا كه آئينه بگذاري و آن نور جلوه‌گر آيد هيئت چراغ ظاهر شود و آنچه در آئينه است بر همان هيئت چراغ است مگر آنكه در آئينه كجي يا رنگي يا كدورتي باشد و چون آن عرض را از آئينه دفع كني همان هيئت اصلي چراغ ظاهر ميشود پس چون كل عالم از نور حضرات معصومين است عليهم السلام پس كل عالم حقيقةً بر هيئت و شكل ايشان بايد باشد و همه ايشان يك شكلند كه شكل ولايت باشد پس همه شكل حضرت امير است عليه السلام پس همه عالم بر هيئت حضرت امير است عليه السلام از آسمان و هوا و زمين و جماد و نبات و حيوان و جن و انسان و غير ذلك همه بر هيئت ايشانند چرا كه همه از نور آن بزرگوار ميباشند و نور بر شكل منير است البته پس تعجب حقيقةً در آن است كه كسي همه عالم را بشكل ايشان نه‌بيند نه آنكه بشكل ايشان به‌بيند و سبب نديدن كل عالم را بشكل ايشان آن است كه تو بچشم عرضي نظر ميكني و نظر بر عرض آئينِها دوختهٔ و از نوري كه در آنهاست چشم پوشيدهٔ و اگر چشم برميداشتي از اعراض ميديدي كه

يار بي‌پرده از در و ديوار در تجلي است يا اولي الابصار

پس چون تو را مرگ حاضر شود و قهراً چشم از اعراض بپوشي مي‌بيني او را در بالاي سر خودت نشسته و همچنين در جميع روي زمين هر كس [ص 423] هر جا ميميرد او را مي‌بيند در بالاي سر خودش يا راضي يا خشمناك اگر چه كل در يك چشم بهم زدن بميرند و سبب همه همان است كه همان جا حاضرند و حاجت بنقل و تحويل نباشد مثل آنكه آفتاب در همان آسمان كه هست در كل روي زمين پيداست و همه جا را ميبيند و هر كس چشم داشته باشد او را ميبيند و حاجت بنقل و تحويل ندارد پس در ظهور ايشان در جاهاي بسيار دو معجز است يكي بودن ايشان در هر جا و يكي اصلاح چشمهاي عرض‌بين تا قابل آن شود كه نور ايشان را بي عرض به‌بيند و از همين باب بود كه وقتي كه طلحه تير خورد در جنگ و افتاد يكي باو گفت واي بر تو تو را كه تير زد گفت علي گفتند علي با تير جنگ نميكند و او شمشير و نيزه دارد گفت چه فايده كه شما نمي‌بينيد كه علي هم با شمشير و هم با نيزه و هم با تير همه جنگ ميكند و بآسمان بالا ميرود و بزمين فرود ميآيد بهر كس كه ميرسد ميگويد بمير ميميرد حكايت را نقل بمعني كردم و لفظش حاضرم نبود باري اين مختصري بود از حكايت جلوه ايشان در هر جا كه بطور اختصار بمناسبت مقام عرض شد و مقصود بيان بدن اصلي و عرضي بود و شايد كه باز در معاد و در امامت شرح آن بشود انشاء الله پس برويم در سر معراج و بيان آن .

فصل - چون دانستي كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در همه جا حاضر است يعني خداوند پر كرده است فضاي آسمان و زمين را بوجود شريف ايشان تا يگانگي خود را ظاهر كند و ايشان در همه جا ببدن شريف خود ظاهرند و حاضر و موجود چرا كه بدن ايشان كلي است مانند جسم كه در همه عالم اجسام هست و هيچ جا نيست كه جسم نباشد همچنين ايشان در همه جا [ص 424] هستند و اينكه تو ايشان را يك شخص در يكجا ميديدي عمداً ايشان خود را در يكجا ظاهر ساخته بودند و چشم مردم را در يكجا بخود بينا كرده بودند و بعضي از اعراض كه دخلي بجسم ايشان نداشت بايشان ملحق شده بود كه گاهي ميآمد و گاهي ميرفت و گاهي زياد ميشد و گاهي كم و هر وقت ميخواستند از خود دور ميكردند و هر وقت مي‌خواستند بخود ميگرفتند و جسم ايشان بر همان حال خود بود هميشه بدون تفاوت و زياده و كمي پس بمقتضي جسم اصلي خود در همه جا بودند از زمين و آسمان و بمقتضي عرضي خود در همان موضع معين بودند و آن عرض در غير آن موضع معين نيست و ممكن نيست كه در دو جا ظاهر شود و اين اعراض دخلي بهمين اعراض عنصري ندارد چرا كه چنانكه جايز است كه از خاك عرضي داخل بدن انسان شود يا آب يا باد يا آتش همچنين بسا باشد كه عرضي داخل بدن انسان شود از آسمانها يا كرسي يا عرش اگر چه عرض آسمانها لطيف‌تر است پس چنانكه بواسطه عرض عنصري در يك موضع ظاهر شدند بواسطه عرض آسماني هم در يك موضع از آسمانها ظاهر شوند و در آسمان ديگر نباشند لكن بجسم اصلي خود در همه آسمانها هستند و همچنين در عرش و كرسي و عرض آسمانها هم در آمدن و رفتن است و زياد و كم ميشود و دخلي ببدن اصلي ندارد و عرض عناصر و آسمانها بر بدن اصلي مثل رنگ است بر جامه تا رنگ دارد رنگ آن پيداست و همين كه رنگ آن رفت جامه برنگ اصلي خود پيدا شود و وقتي كه رنگ دارد جامه در جاي ديگر نيست جامه در توي رنگ است و رنگ بر روي جامه و چون بپوشي جامه را پوشيدهٔ و چون برداري و بگذاري جامه را برداشته و گذاردهٔ و چون بفروشي و بخري جامه را فروخته و خريدهٔ خلاصه جامه همين [ص 425] است و همين جامه بدون تفاوت اگر او را با رنگ بكشي و بي‌رنگ بكشي در وزن تفاوت نميكند بلي همين است كه تو رنگ را مي‌بيني جامه را نمي‌بيني بفهم چه ميگويم تا نلغزي و كج نفهمي چنانكه بعضي از جهال كج فهميدند و زبان بطعن ما گشودند و نفهميده هر چه خواستند كردند و ندانستند چه كردند و بر كه انكار كردند و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون .

فصل - شك نيست كه خاك را مكاني است كه هر گاه آنرا بطبع خود بگذاري بمكان خود ميرود و در مكاني ديگر هرگز بطبع خود قرار نگيرد نمي‌بيني كه چون خاك را از هوا بريزي همه بزير آيد بطبع خود و در هوا نايستد اما اگر بزور آنرا در هوا نگاه داري بايستد و همچنين باد را مكاني است كه بطبع خود در همان مكان ايستد همچون خيك اگر آنرا باد كني و در زير آب رها كني بالا آيد و در زير آب نايستد مگر بزور آنرا نگاه داري و همچنين آتش اگر بطبع خود شود بكره خود رود و در مكان خود ايستد نمي‌بيني كه آتش از روي جائي كه آتش كردهٔ چگونه دايم بالا ميرود و سرازير نميشود و همچنين جسم فلكي اگر بطبع خود باشد بالا ميرود و در زمين نمي‌ايستد چرا كه سبك است و هر چه سبك است بالاتر مي‌ايستد و هر چه سنگين است زيرتر ميرود خاك از همه سنگين‌تر است زيرتر ميآيد و آب از آن سبكتر است بالاتر مي‌ايستد و هوا از آن سبكتر است بالاتر مي‌ايستد و آتش از آن سبكتر است بالاتر مي‌ايستد پس آسمانها كه از همه سبكتر و لطيف‌تر است بالاتر مي‌ايستد و همچنين هر آسماني اگر بطبع خود باشد بالاتر مي‌ايستد البته مگر آنكه آنها را بزور پائين بياوري مثل آنكه وقتي كه روح در تن انسان است و در بدن حبس شده است روي [ص 426] زمين مي‌ايستد اما اگر از بدن بيرون رفت ميرود بمكان خود بحسب طبع خود بفهم اين نكتِهاي نغز را همه علم در آن است كه انسان از حرفهاي بديهي چيزي چند عقب سر هم ذكر كند كه مطلب مخفي از ميان آنها آشكار شود نمي‌بيني كه بيست و نه حرف را همه كس ميدانند اما همين كه حكيم آنها را پس و پيش كند و با هم تركيب كند از ميان آنها علمهاي بسيار و مطالب بي‌شمار بيرون ميآيد و كلامها شود معجز و غير معجز و سبب دوستي و دشمني و غير آنها پس اين مطالب بديهي را كه من ذكر ميكنم تعجب مكن كه از ميان اينها چيزهاي عجيب و مطالب غريب ظاهر گردد و همچنين جسم كرسي مادام كه بطبع خود باشد از افلاك همه برتر ايستد چنانكه ايستاده است و گاه باشد كه بزور در غير مكان خود ايستد چنانكه در انسان است و همچنين عرش را مكاني است بالاتر از همه مكانها اگر بطبع خود باشد چنانكه حال بطبع خود در بالاتر از همه ايستاده است و اگر بزور باشد در غير آن مكان هم بايستد چون اين را دانستي بدان كه از براي هر يك از آنچه ذكر شد يك وزني است چنانكه معلوم است و عرض شد كه هر جسم كه كثيف‌تر است سنگين‌تر است و هر جسم كه بالاتر است سبكتر است پس هر گاه جسمي تركيب كني از چهار عنصر مثلاً كه مقدار خاك او بحسب ميزان سنگين‌تر از همه باشد آن مركب در پائين ايستد در نزد مكان خاك و اگر جزو آبي او بيشتر باشد و غالب بر خاكي او باشد در مكان آب ايستد و همچنين اگر هر جزو بحسب ميزان زياده باشد مركب را بمنزل خود برد و باقي اجزا اطاعت او كنند مثلاً هر گاه خيكي پر باد كني و سنگ بآن به‌بندي اگر سنگ زياده از باد باشد و زور سنگ زياد باشد خيك را در آب فرو برد و اگر زور باد زياد باشد و سنگ كم باشد باد سنگ را بالا [ص 427] آورد و نگاه دارد و همين مثل از براي همه كافي است حال ميگويم كه شك نيست و مكرر شنيدهٔ كه انسان از ده قبضه خلق شده است نه قبضه از آسمانها و يك قبضه از چهار عنصر حال فكر كن كه اگر آنچه در انسان است از خاك كم كنند بطوري كه زور باقي اجزا زياد شود انسان كجا خواهد ايستاد البته در مكان آب ايستد چرا كه حالا كه خاك زياده است و سنگين‌تر است روي خاك ايستاده و اگر جزو خاكي او را بكلي بگيرند يا بسيار كم كنند در روي آب ايستد و بزير نرود البته و اگر آب او را هم با خاك او بكلي بگيرند يا ضعيف كنند البته در هوا ايستد و زور هوا آنرا بالا برد مثل خيك پر باد كه سنگها را بالا آورد از ميان آب و همچنين اگر كل عنصري او را بگيرند يا ضعيف كنند البته در مكان افلاك ايستد و همچنين اگر كل فلكي او را بگيرند يا ضعيف كنند البته در رتبه كرسي ايستد و اگر آنچه در اوست از كرسي و افلاك و عناصر همه را بگيرند يا ضعيف كنند البته در مكان عرش ايستد بجهت آنكه قوت جزو عرشي زياده است از باقي بفهم چه ميگويم و هوش خود را جمع كن و نگاه مكن كه من عاميانه ميگويم و با نهايت اعتنا در اين كتاب نظر كن و آن را عالمانه بينگار كه چنين كتاب نديدهٔ هرگز و باين روشني در هيچ كتاب نخواندهٔ و اينكه من عاميانه حرف ميزنم نقص مطالب نيست بلكه احتمال ميرود كه از بسياري قدرت بر كلام باشد و مستولي بودن بر مطلب باشد و لا حول و لا قوة الا بالله غرض من عاميانه مينويسم بمصلحتي و لكن تو عالمانه نگاه كن .

فصل - از براي هر چيز يك جائي است و از براي هر خلق يك محلي است كه قرار سكناي او در آنجاست و اگر از آنجا بزير آيد هر چه از زير گيرد [ص 428] دخل بذات او ندارد و عرضي آن ميشود مثلاً عرش مكان او موضع معين اوست اگر برتبه كرسي آيد و لباس كرسي بخود گيرد آن لباس جزو ذات او نشود و عرضي او گردد چرا كه معني عرضي آن است كه از خارج باو رسيده باشد و چون بيايد و برود بذات آن چيز نقصي نرسد پس آنچه از كرسي دارد بمنزله لباسي است كه در بر دارد و لباس جزو تن نشود هر وقت خواهد بپوشد و هر وقت خواهد بكند ذات او ذات اوست و همچنين اگر كرسي بزير آيد در رتبه آسمانها هر چه از لباس آنها در بر كند عرض او باشد و جزو ذات او نشود و همچنين اگر آسماني لباس زميني پوشد همه عرض او شود و جزو ذات او نگردد چنانكه دانستي و چون دانستهٔ كه پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم اول موجودات است باجماع مسلمانان و صريح كتاب و سنت و شك نيست كه مقصود اين عرضها كه چشم تو ميديد نيست چرا كه اين عرضها اول خلق خدا نباشند نميبيني كه پيغمبر صلي الله عليه و آله نان و گوشت و آب ميخورد و در شكم مطهر ايشان قرار ميگرفت و بتحليل ميرفت و جزو بدن ايشان ميشد و بسا آنكه همان لقمه را از دهان مبارك خود بيرون ميآورد و بغير ميداد و بسا آنكه حجامت كن خون مقدس مطهر او را ميخورد پس اين نان و گوشت و آب كه شك نيست كه اول ما خلق الله نبودند و شك نيست كه آنچه از آنها بعمل ميآيد از اخلاط و خون و غيره اول ما خلق الله نبود چرا كه تازه تولد ميشد و حجام خورد و جزو بدن حجام شد و حجام اول ما خلق الله نبود پس مراد اين اعراض نباشد البته بلكه مراد جسم اصلي ايشان است كه حقيقت آن جسم ايشان است و در همه حال باقي است و آن كم و زياد نميشود و حجام نميتواند از آن بخورد و آن چاق و لاغر در ايشان نميشود و مريض نميگردد و از وقتي كه در اين [ص 429] دنيا ظاهر شدند تا وقتي كه رحلت فرمودند هميشه بر يك قرار بود پس اول ما خلق الله همان جسم ذاتي ايشان است پس چون جسم اصلي ايشان اول ما خلق الله شد بايد كه شريف‌تر از عرش باشد زيرا كه از شعاع جسم ايشان خدا عرش را آفريد پس محل جسم شريف ايشان بايد بر فوق عرش باشد چنانكه خدا ميفرمايد در شأن ايشان ذو مرة فاستوي و معني استوا آنست كه مستولي شد بر همه عالم اجسام بطوري كه هيچ چيز نسبت بايشان دور و نزديكي نداشت و آيت مستوي شدن رحمن شدند بر عرش علو و عظمت و كبرياي خود و هيچ شخصي تا بمرتبه استواء نرسد در عالم خود و بقدر قابليت خود بحد كمال نرسد چنانكه خدا ميفرمايد فلما بلغ اشده و استوي آتيناه حكماً و علماً و كذلك نجزي المحسنين يعني چون كه رسيد بنهايت قوت خود و مستوي شد بر عرش وجود خود او را حاكم و عالم كرديم پس نهايت حكم‌راني ميتواند بكند و متصرف شود در وجود بقدر وسعت خودش و عالم خودش و تفصيل اين مسئله بعد از اين در قسمت چهارم انشاء الله خواهد آمد پس مقام حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله شك نيست كه بنهايت كمال و قوت بود و بحد استوا رسيده بود و مستولي بر عرش عالم خود شده بود و دانستي كه اشرف و اكبر خلق خداست علو و عظمت و كبرياي هيچ خلقي باو نميرسد و وسعت عالم هيچ خلقي بوسعت عالم او نيست و خدا پر كرده است بوجود شريف او آسمان خود را و زمين خود را چنانكه در دعاي رجب است كه ميفرمايد بهم ملأت سماءك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت يعني خدايا تو بمحمد و آل‌محمد عليهم السلام پر كردي آسمان و زمين خود را تا ظاهر شد كه خدائي جز تو نيست پس چون وسعت عالم ايشان از وسعت همه عالمها بيشتر است پس عرش عالم ايشان هم اوسع از عرش عالم هر كس [ص 430] غير از ايشان است ميباشد البته پس عرش ايشان عرش كلي است كه از آن اعظمي نباشد و استوا و استيلاي ايشان استواي كلي است كه از آن استوا اعظمي نباشد پس بفهم چه ميگويم و از اين ترتيب فصلها و مطلبها چه اراده ميكنم تا بسرّ حقيقت برسي پس از آنچه تا حال عرض شد واضح شد كه جسم اصلي پيغمبر صلي الله عليه و آله لطيف‌تر از آسمان نهم است و موضع وجود آن بزرگوار در بالاي آسمان نهم است و هر چه غير از جسد اصلي آن بزرگوار است عرضهاي وجود او هستند كه هيچ دخلي بوجود او ندارد و در آمد و رفتند خواه عرضهاي آسماني باشد و خواه عرضهاي عنصري باشد بآن طورها كه فهميدي و دانستي .

فصل - بدانكه تا چيزي با چيزي در كثافت و لطافت يكسان نباشد صدمه بآن چيز نزند و مانع حركت او نگردد مثلاً سنگ سنگ را صدمه زند و مانع حركت او شود چنانكه آن سنگ كه حركت كند وقتي كه بسنگ ساكن برسد آن سنگ ساكن اگر بزرگتر باشد مانع حركت آن سنگ متحرك شود و بآن بخورد و نگذارد كه آن سنگ متحرك پيش رود و اما هر گاه سنگ را بر روي آتش بگذاري حرارت آتش چونكه لطيف است از جسم آن سنگ نفوذ كند و بيرون رود و آن سنگ مانع حركت آن آتش نشود پس آتش بطور طبيعت خود بمركز خود رود و بهيچ وجه سنگ مانع حركت او نتواند شد و همچنين مي‌بيني كه ديگ را با آب بر روي آتش ميگذاري حرارت آتش در ديگ نفوذ ميكند و در آب فرو ميرود و از آب بيرون ميرود اما چون ديگ بسيار كثيف است مانع حركت او نميشود و از حركت آتش خبر هم نميشود و اما چون آب قدري لطيف‌تر است از حركت آتش اندك [ص 431] خبر شود و بحركت آتش حركتي كند و قدري راه مشايعت آتش كند كه آن جوش او باشد كه بالا ميرود بسوي كره آتش باز سنگيني او مانع او شود و فرود آيد اما بخار چون لطيف‌تر است بحركت آتش بحركت درآيد و مشايعت آتش كند و بالا رود تا ببالاي هوا رود و مانع او نشود و سبب اين آنست كه كثيف مانع لطيف نشود و صدمه بر آن نزند و از حركت لطيف آگاه نشود و اما لطيف از حركت لطيف آگاه شود و صدمه بر آن زند و مانع او شود چنانكه فهميدي و از اين جهت است كه ملائكه در همه جا داخل شوند و كثافت ديوار و بدنها مانع داخل شدن آنها نشود و احتياج نيست كه ديوار و بدن را بشكافند و داخل شوند چنانكه آتش ديگ را نميشكافد و سنگ را پاره نميكند و ميآيد و ميرود و سنگ خبر نميشود و نمي‌شكافد و بحركت درنميآيد زيرا كه تا چيزي مانع چيزي نشود آنرا بحركت درنياورد بفهم چه ميگويم و همچنين جن از ديوار خانه داخل ميشود و از ديوار بيرون ميرود بدون آنكه آن ديوار را از هم بشكافد و پاره كند بلكه چون جن لطيف است و جسمي است كه نار آن غالب بر خاك اوست از اين جهت ميتواند در سنگ فرو رود و در شكم سنگ منزل گزيند مثل آنكه حرارت آتش در شكم سنگ مأوا كند و در همان تنگنا در وسعت عظيم است پس اگر چه سنگ ميان تهي نيست اما براي او هم چون بيابان واسع است از براي تو كه از هر راه آن كه بخواهي بروي ميروي بدون مانع و اين حكايت در تو هم هست و خدا همه چيزي را در تو قرار داده است تا همه چيز را بفهمي ببين هر گاه تو را در خانه كنند و جميع منفذهاي او را بگيرند چگونه تو خيال جميع بلاد و آسمان و زمين را ميكني و بهيچ وجه ديوارها صدمه بخيال تو نزنند و مانع خيال نشوند و از حركت خيال [ص 432] تو آگاه نگردند و اگر چه خانه كوچك است و بي منفذ اما خيال تو را پروا نباشد و غم سختي ديوار را ندارد و بخاطر او خطور نميكند همچنانكه تو در بيابان غم مانع نداري و بر حسب ميل بهر طرف ميخواهي ميروي و بفكر مانع نمي‌افتي پس سبب اين آن است كه خيال تو لطيف است و ديوارها كثيف و كثيف مانع حركت لطيف نتواند شد و صدمه باو نخواهد زد و حاجت نيست كه خيال تو ديوار را بشكافد تا بيرون رود بفهم چه ميگويم و همچنينند ملئكه و جن ميآيند و ميروند و هيچ نمي‌شكافند شكم ديوار را و اگر بكوه برسند گويا راه واسعي است براي ايشان بدون فكر و احتمال مانع در همان شاهراه ميروند و در شكم كوه براي ايشان تنگي نباشد بلكه شاهراه است و فضائي وسيع حال وقتي كه لطيف عنصري در كثيف عنصري باين نحو باشد ببين لطيف فلكي در عنصري چه خواهد بود و هفتاد مرتبه لطيف‌تر است پس اگر فلكي بيايد و برود نه زمين را شكافد و نه آب را پاره كند و نه هوا را بحركت آورد و از هم بدرد و نه آتش را خرق نمايد بلكه همه بر حال خود و در كار و حركت و سكون خود باشند و او بيايد و برود و هيچ صدمه از اينها نخورد و اينها مانع او نشوند نه در حال حركتشان نه در حال سكونشان بهمان طور كه دانستي و اين چنين است نسبت فلك دويم با فلك اول پس اگر فلك دويم يا قبضهٔ از او في المثل بر آسمان اول بگذرد از شكم او ميرود و هيچ صدمه باو نزند و او را ندرد و مانع حركت او نشود چرا كه در كثافت و لطافت مانند هم نباشند و آسمان دويم لطيف‌تر است از آسمان اول و همچنين آسمان سيوم به نسبت بآسمان دويم و چهارم نسبت بسيوم و همچنين تا كرسي نسبت بآسمان هفتم و عرش نسبت بآسمان هشتم پس هر لطيف‌تر بر حسب طبيعت خود حركت كند و كثيف‌تر [ص 433] مانع او نشود و صدمه بر آن نزند و دفع حركت و سير او نكند پس براي عرش جميع آسمانها و زمينها مثل فضاي واسعي است خالي از مانع كه از هر راه بخواهد برود و بخاطرش وجود صدمه و مانعي احتمال نرود بلكه نبيند صدمه و مانعي براي خود و چون مانعي نبيند خيال چه كند و انديشه از چه نمايد نميدانم چه بگويم و تو چه بشنوي مردم از راه نفهميدگي خيالها دارند و خيالها كنند و بر خيالهاي خود بحثها وارد آورند و بآن سبب جرح و تعديل ملك خدا كنند و نفيها و اثباتها در ملك خدا نمايند بفداي دل انبيا و اوليا شوم كه چه محنتها از دست جهال ميكشيدند و چه قدر صبر ميكردند حال صد و بيست و چهارهزار پيغمبر و وصي آمده‌اند و مردم را تعليم كرده‌اند و عالم را نضج داده‌اند تا كارشان باينجا رسيده است آيا پيشتر چه بودند بلي همان طور بودند كه بعد از اينكه موسي (ع) نُه معجز ظاهر آورد و فرعون و جنود او را هلاك كرد و بني‌اسرائيل را نجات داد و دريا را شكافت و دوازده كوچه ساخت بآن طورها كه شنيده‌ايد چون از دريا بيرون آمدند قومي بت‌پرست را ديدند كه بت خود را عبادت ميكردند آمدند يخه موسي را گرفتند كه بيا يك خدا هم براي ما بساز همين طور كه اينها خدا دارند و بعد از همه اينها و معجزات و آيات باز آخر گوساله طلا را خدا خواندند بفداي دل انبيا شوم كه چه كشيدند باري اگر مردم را فصد نكرده بودند معلوم ميشد كه چه بودند ، خلاصه

از خيالي صلحشان و جنگشان وز خيالي نامشان و ننگشان

اثباتها و نفيها بخيال خود كنند و بانبيا و اوليا رجوع نكنند و اطاعت ايشان ننمايند و دين خود را از ايشان اخذ نكنند و بخيال خود هر چه خواهند بكنند باري جز صبر چاره نيست و بايد براه خود رفت هر كه خواهد گو بيا [ص 434] و هر چه خواهد گو بگو .

فصل - اين آسمانها و زمينها مانند پوستهاي پياز تو بر تو است و پرده بر روي پرده كشيده و در ميان همه همين زمين است و بر روي او آب است و بر روي او هواست و بر روي او آتش و بر روي او آسمان اول و بالاي او دويم و بالاي دويم سيوم و همچنين تا هفت آسمان و بالاي آنها كرسي است و بالاي آنها همه عرش است پس زمين پائين‌تر از همه است و آسمان نهم بالاتر از همه و زمين گرد است و از همه طرف زير و آسمان بر گرد اوست و از همه طرف بالا پس بالا نه همين بالاي سر تو است نمي‌بيني كه در هر جاي زمين كه كسي هست زمين را زير پاي خود بيند و آسمان را بالاي سر خود خواه آن روي زمين باشد مانند ينگ‌دنيا يا اين روي زمين باشد پس زير پا زمين است و بالاي سر آسمان و خصوصيتي بتو ندارد پس دوره آسمان همه طرف بالاست خواه پيش روي تو باشد يا پشت سر يا دست راست يا دست چپ همه طرف آسمان است و از همه طرف بآسمان ميتوان رفت و اين معني از براي اهل هيئت و مجسطي بسي ظاهر است و لكن بر عوام اندكي پوشيده است خلاصه در نزد اهل علم بسي ظاهر است و محل شك نيست پس هر گاه شخصي جزئي في المثل بخواهد از زمين بآسمان برود از همه طرف ميتواند رفت ولي از هر طرف كه برود از همان طرف رفته است و از طرف ديگر غافل است مثل مرغي كه از طرف مشرق برود از طرف مغرب البته غافل است و همچنين اگر از طرف مغرب برود از طرف مشرق غافل است و همچنين ساير جهات اما اگر شخصي كلي في المثل كه وجودش وجودي باشد كه فضاي آسمان و زمين را پر كرده باشد مثل [ص 435] جبرئيل مثلاً هر گاه از آسمان متوجه زمين شود از جميع اطراف متوجه شود و هر گاه از زمين بسوي آسمان متوجه شود از جميع اطراف متوجه گردد بجهة آن كه بوجود خود پر كرده است آسمان و زمين را پس گويا در همه جاست پس از همه جا بآسمان ميرود مثل ظاهري براي اين اگر كره هوا كه بر گرد زمين است بخواهد بآسمان برود آيا از كجا ميرود بآسمان از زمين عربستان بالا ميرود يا ايران يا خراسان يا ينگ‌دنيا مثلاً بلكه از همه جا بالا ميرود زيرا كه باد در همه جاست و از همه جا رو بآسمان كند و بالا رود و از هيچ طرف هم غافل نگردد و هيچ جا را خالي از خود نگذارد پس من جميع الجهات رو بآسمان رود چرا كه كلي است و اگر جزئي ميبود مثل تكه سنگي از يك طرف ميرفت و از طرفي ديگر غافل بود بفهم چه ميگويم كه مسئله بسيار باريك است و از فهم ملا و غير ملا همه بيرون است خداوند هوشي كرامت فرمايد تا بفهمي چه ميگويم شك نيست كه صورت اصلي جبرئيل صورت دحيه كلبي نيست ولي بصورت دحيه ظاهر ميشود چون صورت دحيه عرضي آن بود دخلي بذات او نداشت و ذات او فضاي مابين آسمان و زمين را پر كرده است چرا كه ملكي است موكل بخلق اشيا و همه بر دست او و بر دست اعوان او جاري ميشود ولي چون بصورت دحيه آمد صورت دحيه شخصي بود آن صورت در مكاني كه بود در غير آن مكان نبود در جهتي كه بود در جهتي ديگر نبود پس تا بصورت دحيه بود فرود آمدن و بالا رفتن او از جهتي و موضع خاصي بود و لكن هر گاه صورت دحيه را ميانداخت و بهمان شكل ذاتي خود بازميآمد كل فضاي مابين زمين و آسمان را البته پر كرده بود ديگر در آن هنگام از يك طرف بآسمان نبايست برود چرا كه اختصاص بيك طرف نداشت پس در آن هنگام از كل جهات بآسمان [ص 436] ميرفت مثل كره كه بر گرد زمين درآمده باشد و بناي بزرگ شدن گذارد تا بوسعت آسمان شود و بآسمان رسد پس ميگويم آن كره بالا رفته و از همه جهت رفته است و بالا رفتن كره بهمين نهج است و بالا رفتن شخص بآن نهج كه شنيدي پس هر گاه كسي بذات خود كلي باشد ولي بعرض خود شخصي معلوم است كه تا باقي است عرض از جهت واحده ميرود و همين كه عرض خود را انداخت و از او زايل شد از همه جهت ميرود چرا كه كلي است درست هوش خود را جمع كن و انصاف را پيشه خود كن تا اين مطالب را بفهمي و چون جاهلان بانكار اهل حق و كبر بر ايشان مبتلا نگردي .

فصل - بدانكه انسان صاحب مرتبِهاي بسيار است چنانكه مكرر شنيدهٔ كه انسان عقلي و روحي و نفسي و طبيعتي و مادهٔ و مثالي و جسمي دارد و چنانكه از براي بدن انسان عالمي است كه اين عالم باشد از براي هر يك از آن مرتبِها هم عالمي است جداگانه مثل همين عالم پس هر يك از آن عالمها را نيز عناصر و آسمانهائي و كرسيي و عرشي است بعينه مثل همين عالم و بهمين طور آن آسمانها را ستارِهاست و آسمانهاي آنها در گردش است و زمينهاي آنها ساكن است ولي هر عالمي بطور رتبه خودش است و مناسب مقام خودش پس عالم عقل البته لطيف‌تر است از عالم روح و عالم روح لطيف‌تر است از عالم نفس و عالم نفس لطيف‌تر است از عالم طبع و عالم طبع لطيف‌تر است از عالم ماده و عالم ماده لطيف‌تر است از عالم مثال و عالم مثال لطيف‌تر است از عالم جسم كه اين عالم باشد و هر يك هم بقدر لطافت خود وسيع‌تر است و تندي حركت حركت‌كنندِهاي او بيشتر است از تندي حركت‌كنندِهاي عالم زير هفتاد مرتبه و چنانكه از براي جسم عروجي است و ترقي است از [ص 437] خاك تا افلاك همچنين از براي هر يك از آن مرتبِها عروجي است از عالم خاك خودش تا افلاك خودش و همچنين هر مرتبه عروجي دارد تا عقل كه عروج عالم عقل هم از خاك اوست بافلاك او و هر يك از آنها هم بطوري كه ذكر شد عروج ميكنند اين قدر هست كه اعراض آن عالمها كمتر است از اعراض اين عالم و لطيف‌تر است و سرعت حركات آنها بيشتر و اجزاي آن عالمها بيكديگر بيشتر شباهت دارد و تا عقل در عالم خود عروج ننمايد روح در عالم خود عروج نكند و تا روح عروج نكند نفس عروج نكند و تا نفس عروج نكند طبع عروج ننمايد و تا طبع عروج نكند ماده عروج ننمايد و تا ماده عروج ننمايد مثال عروج نكند و تا مثال عروج ننمايد جسم عروج نكند پس همينكه جسم عروج كرد دليل آنست كه همه مرتبِها عروج كرده‌اند و علت اين مطلب آنست كه جسم تابع آنهاست و آنها فرمانرواي مملكت جسم ميباشند و محال است كه جسم حركت كند بي‌اذن آنها به‌بين تا روح تو حركت نكند جسم تو حركت ميكند و تا روح تو ترقي نكند جسم تو ترقي ميكند حاشا پس بايد اول آنها عروج كنند و بمشايعت آنها بدن عروج كند چراغ را كه بالا بردي نورهاي چراغ هم بالا ميروند و چراغ را كه فرود آوردي نورها هم فرود ميآيند چرا كه نورها تابع چراغ ميباشند و همچنين جسم از نور روح خلقت شده است روح كه عروج كرد بدن عروج ميكند و روح كه نزول كرد بدن هم نزول ميكند و مثل روح در تن مثل بند شاغول است با شاغول اگر بند را بالا بكشي شاغول بالا ميرود و اگر بند را فرو فرستي شاغول فرو رود پس بالا رفتن شاغول علامت بالا رفتن بند شاغول است و امر بهمين قسم كه عرض شد ميرود تا عقل و عقل عروج نكند مگر بجذب فؤاد پس فؤاد هر گاه عقل را بسوي خود طلبد و او را بجانب خود كشد عقل بالا [ص 438] رود تا بنهايت قرب رسد كه عرش عالم خودش باشد و از آنجا ديگر نتواند در گذشت چرا كه منتهاي حد او آنجاست و از آنجا بالاتر جاي خلوت حبيب است با محبوب پس در جائي قدم گذارد كه ابداً احدي بآنجا قدم نگذارده باشد و از اين جهت بود كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله قدم در جائي گذاردند كه هيچ نبي مرسلي و هيچ ملك مقربي حتي روح القدس بآنجا پا نگذارده بود و اگر يك انگشت كسي بآنجا بخواهد نزديكتر شود خواهد سوخت و معدوم شد و احدي را طاقت آن مقام نبود مگر ذات مقدس پيغمبر را صلي الله عليه و آله و سبب آن بود كه خود از آنجا خلقت شده بود و بس و شريك با او نبود در آن مقام نه نبي مرسلي و نه ملك مقربي و نه مؤمن ممتحني پس چنانكه انسان را اين مقامات هست حضرت پيغمبر را صلي الله عليه و آله اين مقامات باشد و چنانكه جسد شريف او از زمين بعرش بالا رفت بطورهائي كه فهميدي مثال ايشان بهمان طور عروج فرمود و همچنين ماده و طبع و نفس و روح و عقل ايشان و اما فؤاد را ديگر عروجي نباشد و از جائي بجائي انتقال نباشد زيرا كه هر چيز طالب محل قرب است اما محل قرب ديگر طالب جائي نيست و چون اندكي قدم پيشترك نهادي و فهمت قدري زياده شد عرض ميكنم كه چون هر چيزي نهايت سيرش تا آنجائي است كه از آنجا خلق شده و از آنجا اول فرود آمده است و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله اشرف كاينات است و جميع هر چه جز خداست رعيت آن بزرگوارند و از نور او خلق شده‌اند پس عرش و هر چه در اوست از نور او خلق شده‌اند پس اگر عالم جسماني را گوئي از عرش و هر چه زير اوست همه از نور او و نور جسم او خلق شده‌اند و اگر عالم مثال را گوئي عرش آن عالم و هر چه در اوست همه از نور او خلق شده‌اند و از [ص 439] نور مثال او و همچنين عرش هر عالمي و هر چه در اوست از نور آن بزرگوار خلق شده‌اند و مقام ايشان در هر عالمي بالاتر از كل آن عالم است پس در وقت عروج تا بنهايت مرتبه و مقام خود رسيدند چرا كه معراج او ناقص نبود و بايد بنهايت مرتبه كمال برسد پس در هر عالمي سير فرمود تا فوق عرش آن عالم كه عالم اوادني باشد كه خدا ميفرمايد فكان قاب قوسين او ادني و قاب در زبان عرب بمعني مقدار است و قوسين يعني دو قوس و قوس پارهٔ از دايره را گويند و چون خلقت خداوند عالم همه دو قوس است بنظري يك قوس از مقام عقل است تا خاك و قوس ديگر از مقام خاك است تا عقل باين طور كه در حاشيه رسم شده است و هر قوسي نيز دو قوس شود چنانكه از اعلي تا وسط يك قوس است و از وسط تا ادني هم يك قوس چرا كه قوس پاره دايره باشد پس قوسين قوس عالم شهاده باشد و قوس عالم غيب پس از خاك تا عقل دو قوس است پس مقام قاب قوسين يعني مقدار دو قوس در اول سير باشد و اوادني نهايت قرب كه بالاي دو قوس است و آن مقام فؤاد است يعني در اول سير مابين آن بزرگوار و مابين نور خداوند دو قوس بود و آخر بمقام ادني رسيد و معني ديگر آنكه از مقام خودي و نفس آن بزرگوار تا بيخودي او يعني خودبيني تا خدابيني او دو قوس بود چنانكه گذشت و اول در مقام قاب قوسين بود و آخر بمقام اوادني رسيد و معني ديگر از مقام خلقي تا مقام آيت حق دو قوس است بهمان معني كه گذشت و اول كه سيركننده در عالم خلق بود در مقام قاب قوسين بود و در آخر سير بمقام اوادني رسيد و معني ديگر آنكه بعد از آنكه بمقام قرب رسيد مأمور شد كه متوجه زمين گردد زمين را ديد كه نزديك اوست مقدار دو قوس بهمان معني كه گذشت بل ادني [ص 440] و سبب آنكه نزديكتر ديد آن بود كه آن بزرگوار از كثرت يگانگي خود در هم پيچيده است كل خلق را پس بظاهر قاب قوسين بود و در حقيقت ادني چنانكه بهمين مقام خدا اشاره فرمايد و نحن اقرب اليه منكم و لكن لاتبصرون يعني ما باو يعني بميت از شما نزديكتريم و شما نمي‌بينيد خلاصه اين معنيها را در اين كتاب عاميانهِ من نميتوان زياده از اين و بهتر از اين و واضحتر از اين شرح داد و الا شرح ميدادم مقصود اين بود كه آن بزرگوار بنهايت قرب رسيده‌اند و از همان جا كه آمده‌اند بهمان جا رفته‌اند پس چون مقام ايشان بالاي عرش بود در هر عالمي ببالاي عرش درآمدند در هر عالمي و نسبت جميع موجودات بايشان يكي شد و مساوي آمد پس هيچ چيز بايشان نزديكتر از چيز ديگر يا دورتر از چيز ديگر نبود و از اين جهت هر چيزي را ديدند در معراج در همان اول خلقت او مثلاً ديدند آسمان و زمين را در همان وقت كه خلقت ميشد و ديدند آدم را در وقتي كه هنوز گل بود و اول خلقتش بود و اگر بر تو دشوار آيد ببين آيا ميتواني خيال كني كه آدم هنوز در ميان آب و گل باشد يا نه البته ميتواني خيال كني حال تو ضعيفي و بايد خيال كني او قوي بود و بعينه ديد و پيش او كاري ندارد پس باول خلق هر چيز گذشت و مطلع بر خلق همه چيز شد حتي آنكه بر اول خلق عقل و روح و نفس خود هم گذشت همه كس اين آيه را ميخوانند كه مااشهدتهم خلق السموات و الارض و لا خلق انفسهم و هيچ نميفهمند حاصل مفهومش اين است كه معصومين ما سلام الله عليهم مطلعند و شاهدند يعني مشاهده مي‌بينند كيفيت خلق آسمان و زمين و خلق نفسهاي خود را اما آسمان و زمين شايد معني كنند و اما خلق نفسهاي خود را نميدانند مگر از ما بشنوند و لا قوة الا بالله پس معني [ص 441] آن آن است كه همين كه بمقام اوادني رسيد بر عقل و روح و نفس مستولي شد و هر مرتبهٔ از مراتب خود را در اول خلقت ديد و چنين است هر كس در دايره خود بمقام اوادني برسد بر خلق نفس خود مطلع شود و حروف كتاب نفس خود را بخواند و بر خلقت خود آگاه شود اين است كه خدا ميفرمايد آيهٔ كه معني آن اين است كه ما مينمايانيم بايشان آيِهاي خود را در افقهاي عالم و در نفس خود ايشان تا بدانند كه آن حق است پس هر كس آن آيت را ديد ميداند كه آن حق است و چون حق را بحق دانست و شناخت خلق را ميبيند و ميشناسد بفهم چه ميگويم هيچكس خدا نميشود و از خدا سخني نميگذرانم بلكه مقصود آيت خداست و نور خدا و پيغمبر هم صلي الله عليه و آله در شب معراج بخدا نرسيد و خدا نشد بلكه بنور جلال او كه فؤاد خود او بود رسيد و بر جميع خلق آگاه شد نشنيدهٔ كه فرموده ماعرفناك حق معرفتك يعني ما ترا نشناختيم چنانكه بايد و اگر بخود خدا ميرسيد خود خدا را ميشناخت و اما آنكه در شب معراج آن بزرگوار ديد آيت كبراي خداوند بود كه نور نفس الله باشد و خدا را آيتي از آن بزرگتر نباشد و پيغمبر در شب معراج آن آيت را ديد و شناخت و بآن مقام رسيد و ميشود كه آن آيت مقام قاب قوسين باشد پس حاصل سخن آن شد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله در هر عالم بمقام فؤاد آن عالم كه آيت خداست و عنوان خداست رسيدند و آن نهايت سير مخلوق است و اما آنچه صوفيه ميگويند كه مخلوق واصل ميشود بمقام خالق از مذهب اسلام نيست و حاجت بتفصيل ندارد چرا كه در قسمت اول بيان اين مطلب شده است و بطلان آن هم واضح است .