[ص 442] فصل - در اشاره ببعضي از مطالب مشكله كه در اخبار آمده است بنهايت اختصار بيان ميشود همين قدر كه اين رساله خالي نباشد از آنها و عوام هم بيبهره نباشند اگر چه اميد است كه خواص را هم بكار آيد از آن جمله حديثي است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند شبي كه بآسمان بالا رفتم نزديك خدا شدم تا آنكه ميان من و ميان او مقدار دو قوس بود بلكه كمتر پس خدا فرمود اي محمد كه را از خلق دوست ميداري گفتم اي پروردگار علي را فرمود ملتفت شو پس ملتفت شدم بدست چپ علي را ديدم تمت ، وجهش ظاهر است زيرا كه حضرت امير مقام نفس رسول را دارد و جانب نفس جانب يسار است و جانب عقل جانب يمين پس در راست پيغمبر نبايد ظاهر شود و در جانب چپ باشد چنانكه در حديثي ديگر فرمود كه چون بآسمان بالا رفتم خدا پيغمبران را جمع كرد پس امامت كردم براي آنها و مثال تو اي علي پشت سر من بود و اين هم بجهت آن است كه مقام نفس را دارند و نفس پشت سر عقل است و عقل واسطه و امام و وسيله نفس است بسوي خداوند و از آن جمله سدرة المنتهي است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله در شب معراج بآن رسيدند و سدرة المنتهي در آسمان هفتم است و جنة المأوي نيز در همان مقام است و اصل سدره در كرسي است و ظهور آن در آسمان هفتم باشد كه باعتباري فلك شمس باشد چرا كه بحسب اعتدال شريفتر افلاك است خلاصه اصل اين شجره از كرسي رسته است و شاخهاي او در جميع آسمان و زمين پهن شده است و ملائكه اعمال خلايق را تا آن جا بالا برند چرا كه نهايت صورتها و مثالهاي خلايق از مقام كرسي نگذرد و در عرش اين حرفها نيست و اين تفصيلها مذكور نميباشد زيرا كه عرش مقام وحدت [ص 443] است و كرسي مقام كثرت و از همين جهت بصورت درخت صاحب برگها و شاخها ظاهر شد و شاهد بر اين مقال آن است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه شبي كه مرا بردند جبرئيل ايستاد در نزد درخت عظيمي كه من مثل آنرا نديدم كه بر هر شاخي ملكي بود و بر هر برگي ملكي و بر هر ثمري ملكي او را نوري از نورهاي خدا پوشانيده بود پس جبرئيل ايستاد و گفت كه ما از اين مقام نميگذريم و تو ميگذري انشاء الله تا آيت كبراي خود را نشان تو دهد پس مطمئن شو خدا قوت دهد ترا بثبات تا همه كرامات او را دريابي و تا جوار او بروي پس مرا بالا بردند تا زير عرش پس فرو فرستادند بسوي من رفرف اخضر كه نميتوانم وصف آن كنم پس بسوي خدا رفتم و آنجا تمام شد صوتهاي ملائكه و آوازه آنها و ترس از دل من بيرون رفت و نفسم ساكن شد و خوشحال شدم و وجد كردم و گمان كردم كه جميع خلايق مردهاند و غير از خود كسي را نميديدم پس مدتي بر آن حال ماندم پس خداوند روح مرا بمن رد كرد و افاقه برايم شد و توفيقي از خدا بود كه چشمم را بهم گذاردم و با ديده دل نگريستم همچنان كه بچشم مينگرم بلكه دورتر ميديدم و بهتر از اين جهت خدا ميفرمايد مازاغ البصر و ماطغي لقد رأي من آيات ربه الكبري و نظر ميكردم و ميديدم از مثل سوراخ سوزن نوري ميان خودم و خدا كه چشمها طاقت آنرا نداشت تا آخر حديث پس مقصود آن بود كه چون از سدرة المنتهي گذشتي ذكر كثرتها و اختلافها در آنجا نيست زيرا كه عرش مقام عقل است و مقام آيت يگانگي خداوند و در آنجا هيچ تعددي و اختلافي نيست پس ملائكه كه مقام كثرت و اختلاف دارند از سدرة المنتهي نگذرند و اگر يك بند انگشت بگذرند ميسوزند چنانكه فرمود گمان كردم كه كل خلايق مردهاند و سبب خوشحالي و سكون [ص 444] قلب بجهت آنكه مقام عرش مقام رجا و سرور است و مقام نفس مقام خوف و حزن و مقام نفس در سدرة المنتهي است و مقام عقل در عرش پس چون از مقام نفس گذشت از خوف برآمد و داخل عرصه رجا شد و اما آن نور كه ميان خود و خدا ديد نور فؤاد است و از اين جهت فرمود با ديده دل ديدم نه با چشم و اما مثل سوراخ سوزن بجهت دقت آن مقام و وحدت و جمعيت آن نور و پوشيدن چشم از كثرت و اختلاف است و سدرة المنتهي مقام نور ولايت است و عرش مقام نور نبوت بجهت آنكه كرسي نفس است و عرش عقل و ولي نفس نبي است بنص آيه قرآن پس چون پيغمبر صلي الله عليه و آله از عرش بازگشت فرمود بر رفرف نشست و فرود آمد و رفرف مقام اعلاي نفس است كه برزخ مابين نفس و عقل است و برزخ مابين كرسي و عرش پس چون باز بر رفرف نشست و متوجه كرسي و سدرة المنتهي شد جبرئيل آن بزرگوار را دريافت و حد جبرئيل تا فلك منازل كه اسفل كرسي است بيش نباشد و چون پيغمبر صلي الله عليه و آله بسدرة المنتهي رسيد و در جنت سير فرمود باز در آنجا خداوند تجلي ديگر فرمود يعني در حقيقتِ ولي اين است كه خدا ميفرمايد و لقد رآه نزلة اخري عند سدرة المنتهي پس خداوند بآيت كبراي خود يك دفعه تجلي فرمود در مقام عرش كه عقل و مقام نبوت باشد و يك دفعه ديگر در مقام كرسي كه نفس و مقام ولايت باشد پس تجلي در كرسي بعرش شد و تجلي در عرش بفؤاد پس در عرش نور احديت را ديد و در كرسي نور واحديت را و هر دو نور خدا بود جل شأنه و اما آنكه وارد شده است كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در سدرة المنتهي جبرئيل را بصورت اصلي خود ديد منافاتي ندارد شك نيست كه آن شب پيغمبر صلي الله عليه و آله همه چيز را بصورت اصلي ديدند و اما آنكه يك دفعه [ص 445] در عرفات جبرئيل را بصورت اصلي او ديدند كه فضا را پر كرده بود و غشي كردند سبب غشي آن بود كه اين بنيه عنصري را طاقت ديدن آن نبود نه بنيه نبوي را وانگهي كه جبرئيل خادم ايشان و شيعيان ايشان است و حديث است كه سلمان بهتر از جبرئيل است نميدانم صورت اصلي سلمان چه باشد صلي الله علي سلمان پس نبي را طاقت جبرئيل بود و مافوق آن بد نگفته است شاعر :
احمد ار بگشودي آن پر جليل تا ابد مدهوش ماندي جبرئيل
و چون كلام باينجا رسيد اوصاف اين چهار ملك روحاني را ذكر كردن بيجا نيست پس جبرئيل ملكي است كه سر او در آسمان است و پاهاي او در زمين هفتم پر كرده است به بدن خود مابين آسمان و زمين را هزار و ششصد بال دارد و روزي خواست كه منزله پيغمبر را صلي الله عليه و آله نشان او دهد يك بال از بالهاي خود را گشود كه سبز بود و بر آن بال نهري بود كه هزار قصر از طلا بر كنار آن نهر بود و جبرئيل آفتاب در ميان دو چشم اوست و هر موئي از او ماه و ستارگان است و هر روزي سيصد و شصت مرتبه داخل دريائي شود از نور و چون بيرون آيد از هر بالي كه قطره آبي ريزد ملكي شود بر صورت خود جبرئيل و به تسبيح خدا مشغول شوند و آنها همه روحانيند و اين جبرئيل باين عظمت پانصد سال بعد از ميكائيل خلقت شده است و پانصد مرتبه كوچكتر است و حضرت ميكائيل از سر تا قدمش موست از زعفران و بالهاي او از زبرجد سبز است در هر موئي هزارهزار رو دارد و در هر روئي هزارهزار دهان دارد و در هر دهاني هزارهزار زبان دارد و در هر زباني هزارهزار چشم دارد و ميگريد با هر چشمي بجهت ترحم بر گناهكاران شيعه و بهر زباني استغفار ميكند و از هر چشمي از او [ص 446] هفتادهزار هزار قطره ميچكد و هر قطره ملكي ميشود بر صورت ميكائيل و آنها اعوان و ياران ميكائيلند كه موكلند بر باران و گياه و رزقها و ميوِها و قطرِهاي درياها و اينها كروبيند و اين ميكائيل باين عظمت سيصد سال پريد مابين لب اسرافيل و سر بيني او و نرسيد بآخر و از سر تا پاي او همه دهان و زبان است كه ببالهاي او پوشيده است با هر زباني بهزارهزار لغت تسبيح خدا ميكند و هر نفس او ملكي ميشود كه تسبيح ميكند خدا را تا قيامت و اينها مقربون و حاملان عرشند و آنها هم بر صفت اسرافيلند و كرام كاتبين باشند و اسرافيل هر شبانهروزي سه مرتبه نظر بجهنم ميكند و آب ميشود تا مانند زه كماني ميشود و گريه ميكند و اگر اشك او ظاهر ميشد و ميريخت از آسمان بزمين پر ميكرد مابين آسمان و زمين را تا همه را غرق ميكرد و بزرگي او بحدي است كه اگر جميع درياها را و نهرها را بر سر اسرافيل ريزند قطرهٔ بزمين نريزد و اگر خدا منع نميكرد اشك او را زمين غرق ميشد و مانند طوفان نوح ميشد و عزرائيل هم مثل صورت اسرافيل است اين حديث معني روايتي است كه وارد شده است و آنچه من ميفهمم از اشارِهاي اين خبر اين ملائكه در يك عرض نيستند چرا كه جبرئيل را با اعوانش در روحانيها شمردهاند و ميكائيل را با اعوانش در كروبيها و اسرافيل را با اعوانش در حمله عرش و از اين جهت است كه اسرافيل مذكور بزرگتر است از ميكائيل و اما آن ملائكه چهارگانه كه در يك مقامند اول ميكائيل است بعد اسرافيل بعد عزرائيل بعد جبرائيل و تفصيل اينها بكار عوام نميآيد و علما را اشاره كافي است و از آن جمله حديثي است از حضرت صادق عليه السلام كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بآسمان اول كه رسيدند ملائكه متفرق ميشدند از شدت رعب و تسبيح ميكردند و ميگفتند چه قدر [ص 447] شبيه است اين نور بنور پرورنده و اهل آسمان چهارم بزبان نگفتند و در دل گفتند و اين هم بديهي است زيرا كه ملائكه توحيد و معرفت خدا را از انوار شيعيان ايشان تعليم گرفتند و طاقت نور ايشان را البته ندارند چنان كه حديثي ديگر صريح باين است و از آن جمله حديث شريفي است كه از حضرت صادق عليه السلام بچند روايت رسيده است كه حاصل همه آنست كه جبرئيل پيغمبر را صلي الله عليه و آله در مكاني واداشت و عرض كرد كه بايست اي محمد كه ايستادهٔ در جائي كه هيچ ملكي و نبيي هرگز نهايستاده بدرستي كه پرورنده تو نماز ميكند پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود چگونه نماز ميكند عرض كرد ميگويد سبوح قدوس رب الملئكة و الروح پيغمبر گفتند اللهم عفوك عفوك و آن در مقام قاب قوسين او ادني بود و مابين او و خدا حجاب زبرجدي بود كه تلألؤ داشت با لرزش پس از مثل سوراخ سوزن نظر كرد بآنچه خدا خواست از نور عظمت آنچه اين حقير ميفهمم اين حكايات در سدرة المنتهي بوده است نه در عرش بدليل حجاب زبرجد كه مقام سدرة المنتهي است و همچنين نور عظمت مجملاً در سدرة المنتهي جبرئيل عرض كرد بايست و جبرئيل بالاتر نرفت پس در آنجا عرض كرد كه بايست و آنجا بود كه احدي پا نگذارده بود و اما نماز رب چندين وجه دارد يكي آنكه مراد از نماز ظهور نور خدا باشد بسبوحيت و قدوسيت و همان است قول خدا و از اين جهت پيغمبر ايستاد كه نظر بآن نور كند چنانكه آخر حديث هم شهادت ميدهد و نماز در عربي صلوة است و آن ظهور نور خدا بود چرا كه بآن نور وصل كرد نور ربوبيت خود را بنور نبوت زيرا كه براي او جلوه كرد نه غير و در او ظاهر شد نه غير و صلوة مشتق از وصل است باين معني و نماز تو را هم [ص 448] صلوة ميگويند بجهت آنكه تو خود را باين واسطه بنور خدا وصل ميكني و نور خدا را بهمين واسطه بخود وصل مينمائي و ميشود كه مراد از رب مقام عقل باشد كه رب بمعني مربي باشد و خطاب بنفس پيغمبر باشد پس معني آن باشد كه بايست اي پيغمبر صلي الله عليه و آله در مقام سدرة المنتهي كه مقام نفس است كه پرورنده تو كه عقل كل است خود را بخداوند خود بواسطه سير بسوي او وصل ميكند يا آيت او را بخود وصل ميكند يا آنكه متوجه فيضبخشي بسوي تو است چرا كه جميع مددهاي نفساني همه از عقل ميآيد يا آنكه ترا بسوي خود ميكشاند و وصل بخود ميكند و مناسب جميع اين معاني است كيفيت آن نماز چرا كه معني آن آنست كه پاك و پاكيزه است از صفات جميع مخلوقين پرورنده ملائكه و روح و چون آن نماز در عالمي بود كه احدي را بآنجا راه نبود مراد از ملائكه ائمه طاهرين باشد و روح مراد عقل حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله يا روح مقدس ايشان چرا كه ائمه سلام الله عليهم ملائكه عالينند چنانكه از اخبار برميآيد و روح خلقي است اعظم از ملائكه پس آن حضرت پيغمبر است صلي الله عليه و آله چكنم كه اين كتاب عاميانه است و الا اين مسئلها را تفصيل ميدادم كه بر احدي پوشيده نماند و ظهور پاكي و پاكيزگي خداوند در فؤاد پيغمبر ميشود و ميشود كه مراد از صلوة صله خدا باشد يعني عطا و بخشش خدا باشد و اعظم عطاها و بخششهاي خداوند انعام بتوحيد خود است بخلق كه خود را بخلق شناسانيده است و براي خلق بيگانگي جلوه كرده است و هيچ صلهٔ باين مقام نميرسد پس جبرئيل عرض كرد كه بايست كه خداوند سرِ عطا و بخشش دارد و عطا و بخشش آن مقام انعام بتوحيد است البته پس پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه چگونه [ص 449] صلوة بجا ميآورد يعني چگونه صله و عطيه بجا ميآورد عرض كرد كه ميگويد سبوح قدوس تا آخر يعني خدا خود را باين طور ميشناساند بخلق و خود را چنين وصف ميكند اين هم معني شريفي است و صحيح و ميشود كه مراد از رب باطن ولايت باشد و باطن ولايت مربي ظاهر نبوت است در هر عالمي بحسب خود پس رب باين معني نماز هم بجا آورد بيعيب است و نمازي كه در آن عالم ميكند باين طور است و همين تسبيح نماز اوست پس باين نماز خدا را تسبيح ميكند و خود را و خدا را بخلق ميشناساند و عجب نيست خلاصه كلمات ايشان را معنيهاي بسيار است و اين كتاب عاميانه گنجايش آنها را ندارد و اما براق مثالي است كه در اين عالم ممثل شده بود و حقيقت آن ملكي است از ملائكه روحانيين كه بصورت حيواني جلوه كرده بود و ملائكه بهمه صورت جلوه ميكنند حتي بصورت سنگ چنانكه همين حجرالاسود ملكي است كه بصورت سنگ ظاهر شد در اين دار دنيا و ملائكه بسيار هستند كه بصورت حيوانات هستند چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه حمله عرش هشت نفرند يكي بر صورت فرزندان آدم است و طلب رزق ميكند از خداوند براي اولاد آدم و دويمي بر صورت خروس است و طلب رزق ميكند براي مرغان و سيوم بر صورت شير است و طلب رزق ميكند براي درندگان و چهارم بر صورت گاو است و طلب رزق ميكند از براي بهايم و گاو سر خود را فرود آورد از آن روز كه بنياسرائيل گوساله پرستيدند و چون روز قيامت شود هشت نفر شوند مجملاً ملك ميشود كه بر صورت حيوان باشد و براق ملكي بود كه بر صورت حيوان ظاهر شده بود و از ملائكه روحانيين بود و از اين جهت تا سدرة المنتهي رفت و از آن جا بر رفرف سوار شدند و مقام براق مقام ظهور روح [ص 450] بود و از اين جهت برزخي بود نه بلند بود و نه كوتاه و روي او مثل روي انسان بود و سر او مثل سر اسب بود و يال او از مرواريد بود و گوشهاي او زبرجد سبز بود و دست و پاي او بلند بود و نفس او مانند نفس انسان بود ميشنيد كلام را و ميفهميد و قامت آن از الاغ بزرگتر بود و از قاطر كوچكتر زيرا كه اول ظهور روح بود و اگر تجسد روح بود مساوي قاطر ميشد بهر حال آن از ملائكه بود و اگر ميخواست هفتادهزار سال راه را در يك چشم بهم زدن طي ميكرد و هفت آسمان و هفت زمين را در يك چشم بهم زدن طي مينمود و هر وقت بسرازيري ميرسيد دستهاي او بلند ميشد و پاهاي او كوتاه ميشد و هر وقت سرابالا ميشد برعكس بود پاهاي او بلند ميشد و دستهاي او كوتاه تا پشت او هميشه مسطح باشد و همين قدرها در اين رساله عاميانه از اين جوره مسائل كافي است .
فصل - بدانكه پيغمبر صلي الله عليه و آله با جسم شريف خود بمعراج رفتند با لباسهاي خود و نعلين خود و عجب نيست كه لباسهاي شريف ايشان بهمراهي ايشان بالا رود بچند جهت اول آنكه معراج آن بزرگوار خارق عادت بود و از خارق عادت بعيد نيست كه لباس هم طاقت آسمانها را بياورد و بالا رود و ثانياً آنكه چنانكه جايز است كه لباس بعرصه محشر آيد چنانكه فرمودند كفنهاي خود را نيكو كنيد از براي عرصه محشر همچنين ممكن است كه لباس پيغمبر صلي الله عليه و آله بالا رود و ثالثاً آنكه چنانكه لباس ايشان با وجودي كه از نباتات غليظ اين دنيا بود در بر ايشان مستهلك ميشد و سايه نداشت همچنين ممكن است كه لباسهاي ايشان بواسطه ايشان لطيف شود و آسماني گردد و هيچ عجب نيست و اگر آن مقدمات كه تا حال ذكر [ص 451] كردهايم بداني و كيفيت آمدن لباسها را بعرصه محشر بداني اين را خواهي فهميد و هر چيزي بيسبب و بيعلت نخواهد بود و اين مسئله در نزد اهل حكمت بسيار مشكل است ولي در نظر متابعان اهل بيت سلام الله عليهم بسيار آسان است چرا كه بديهي است كه آن بزرگوار مخالف تقوي عمل نميفرمود ابداً و مكشوف العورة بمعراج نميرفت ابداً و در حضور ملئكه و انبياء و رسل عورت آن بزرگوار مكشوف نبود والله مستور بود بجميع سترهاي الهي و پوشيده بود بجميع انوار سبحاني در هر عالم بحسب خود و همچنان كه جسد شريف خود او بالا رفت لباس او هم والله بالا رفت و بمجاورت بدن شريف ايشان چنان لباسهاي او لطيف شده بود كه از هفت آسمان در گذشت بهمان طور كه سايه را از او برده بودند و منع از آن نميكنم كه اگر گرد و غباري بر آن لباسها بوده يا چركي بر آنها بوده آنها را دور فرموده باشند و تطهير نموده باشند او را چرا كه گرد و غبار جزو حقيقت لباس نيست و چرك جامه دخلي بجامه ندارد پس اصل حقيقت جامه بر تن مقدس او بود در همه جا بلكه در زمين پيغمبر صلي الله عليه و آله نور خود را پنهان كرده بود تا چشم اهل زمين خيره نشود و چون طاقت ملائكه بيشتر بود در هر آسمان بقدر طاقت آنها جلوه ميفرمود از اين جهت ملائكه فرار ميكردند از ترس كه نور او شبيه بنور خداوند بود پس بهبين جامه او بچه لطافت شده بود در معراج كه نوري شبيه بنور خدا از آن ظاهر ميشد و بر ملائكه امر مشتبه ميشد پس البته تغيير در لطافت جامه ايشان هم پيدا ميشد و الا چگونه مثل نور خدا از او ظاهر ميشد و چگونه طاقت كره نار و حرارت افلاك را ميآورد پس معلوم است كه آن لباس را لطيف فرمودند از راه معجز تا قابل اين همه كمالات شد و لكن همه جا لباس در بر ايشان [ص 452] بود و مستور بودند و نعل در پاي ايشان بود و هر كس غير از اين گويد البته منكر حق گشته است و منكر معروف مابين مسلمانان شده است و كار معجز را بعقل ناقص خود خواسته درست بيارد و غافل شده است از آنكه گفتهاند ، كار نيكان را قياس از خود مگير ، و همين قدرها در اين جزئيات كافي است و هر كس شعوري داشته باشد از آنچه تا حال ذكر شده است مطلب را ميفهمد .
فصل - بعضي از حكما از راه جهالت باسرار خلقت گفتهاند كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بروح شريف خود معراج رفت و با جسم خود عروج نفرمود و برهانها آوردهاند كه جسم فلك را مانند هوا نميتوان پاره كرد و از ميان آن رفت و محال است پاره شدن آن و اگر پيغمبر بجسم خود رفته بود بايستي كه فلك را پاره كند تا از ميان آن برود و امر محال صورت نميگيرد و جواب از قول اين جماعت آن است كه اولاً امر معراج امري است خلاف عادت و معجز و با معجز همه كار ميتوان كرد و اين امر كه پاره كردن فلك باشد ممتنع و محال حقيقي نيست چرا كه فلك ممكن است و خلق خدا و خلق را بهمه طور ميتوان تغيير داد و فلك واجب الوجود نيست كه تغيير او محال باشد و اگر ممتنع بود بايستي كه قدرت خدا هم بآن تعلق نگيرد و حال آنكه اين را نميتوان منع كرد كه خدا ميتواند فلك را معدوم كند چه جاي پاره كردن و چون از قدرت خدا دور نيست و فلك واجب الوجود نيست پس پيغمبر هم كه كارهاي خدائي ميكند و خدا مشيت خود را بر دست او جاري ميكند ميتواند كه فلك را پاره كند از اين گذشته خدائي كه پيغمبر خود را بمعراج ميبرد آيا نميتواند فلك را پاره كند و جسم او را بهبرد بلكه [ص 453] همين است كه فرمودند كه بهر آسمان كه ميرسيد درهاي آسمان گشوده ميشد پس ديگر چه اشكال كه منكر شويم كه با جسد خود رفته و ديگر آنكه پيغمبر صلي الله عليه و آله ميتواند من باب قدرت بهر جزؤ از آسمان كه ميرسد آن جزؤ را معدوم كند و خودش در جاي آن شود كه فلك بعضي غليظتر از بعضي نشود و از وضع خود بيرون نرود و اينها همه بطور خودشان گفته شد و بطور واقع چنانكه پيش گفتيم بدن پيغمبر از عرش هم لطيفتر است و لطيف از كثيف نفوذ ميكند و بيرون ميرود بطوري كه كثيف خبر نميشود پس چه حاجت به پاره كردن فلك و معدوم كردن اجزاي آن بلكه جسم مبارك او چنان از آسمانها پران ميشد كه بهيچ وجه مانع حركت فلك نميشد آخر مگر نشنيدي كه بر ملائكه نور جسمش مشتبه ميشد بنور خدا و از اينها گذشته كسي باين حكمتهاي جاهلانه اعتنا ميكند كه كاري باسلام نداشته باشد چنانكه خود ميگويند كه حكمت ما دخلي بشرع ندارد و اما مؤمن متشرع پيروي شرع اطهر را مقدم ميدارد و دين خود را از كتاب و سنت ميگيرد پس قول ايشان خلاف اجماع مسلمين است و ما را حاجت بقول ايشان نيست و عيب اينها همه از آن است كه پيغمبر را قياس بخود ميكنند حتي آنكه بعضي جهال علماء منكر طي الارض ايشان هم ميشوند باين دليل كه جسم غليظ كثيف نميشود كه مسافت دراز را در زمان كم طي كند و اگر مرغي هم شود مرغي كه جثه آن باين بزرگي باشد مسافت دراز را نميتواند بزودي طي كند فيا سبحان الله بهبين چه قدر كم معرفتند بائمه خود و چگونه آن را مثل ساير رعيت ميانگارند با وجود احاديث متواتر از شيعه و سني كه خدا عرش را از نور بدن ايشان خلق كرد و جسد ايشان در اين دنيا مثل جسدهاي اهل جنت است در جنت [ص 454] آيا فكر نميكنند كه اهل جنت بچه طور سير ميكنند و چه قدر احاطه دارند نه والله فكر نميكنند و ميخواهند كه همين عربيتي تحصيل كنند و فقهي بخوانند و جميع عالم را از آن بفهمند اين نخواهد شد از براي هر مسئله علمي است و بابي است كه تا از بابش داخل نشوي بآن مسئله نخواهي رسيد و ما در اين كتاب اين مسائل را بحول و قوه خدا بطوري ذكر كرديم كه همه بديهي شد و همه با عقلهاي سليم و كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله و اجماع مسلمين درست آمد و هر كس انصاف دهد ميداند كه كتابي شد كه از اول اسلام تا حال در زبان فارسي كتابي باين جامعي و باين وضوح و عاميانهٔ و باين آساني و باين پختگي و باين نوع دليلها نوشته نشده است اميدم كه خدا اين كتاب را ذخيره آخرتم كند و چون تا اين جا حجم كتاب زياده شد بهمين جا اين جلد را ختم ميكنيم و جلدي ديگر ابتدا ميكنيم بجهت معاد و دو قسمت ديگر از كتاب و لا قوة الا بالله و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و رهطه المخلصين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين ابد الآبدين و الحمد لله اولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً .
تمام شد بر دست مصنفش حقير فقير كريم بن ابراهيم حامداً مصلياً مستغفراً در ششم شهر رجب المرجب سنه ١٢٦٣ ، تمت .