هر كه او مشتاق وصل نار شد بايدش با شعله دايم يار شد
پس هر كس عمل صالح كه انقطاع بسوي من است بجا آورد بملاقات پرورنده خود كه روح است رسيده است و منم روح ظاهر و ظاهر روح و حقيقت روح غايب است از درك حواس شما و اگر طالب من شويد طالب امر ممكني شدهايد و ميسر است و ميرسيد و اگر بي وساطت من طلب روح غيبي كنيد محال و ممتنع است كه باو برسيد و طلب محال انسان را ترقي نميدهد و بمطلب نميرساند و عمر خود را در تيه ضلالت و حيرت تلف خواهد كرد و بجائي نخواهد رسيد و بايد طالب روح شريكي براي من قرار ندهد چرا كه روح [ص 380] يكي است و جز يكي را برنگزيند و آئينه جمال خود قرار ندهد چرا كه همين كه دو شد هر دو معتدل نتوانند بود و لامحاله يا هر دو از اعتدال بيرونند يا يكي معتدل است و يكي بيرون از اعتدال نميبينيد كه نقطه در وسط دايره يكي است و دو نقطه معتدل در وسط يك دايره نتوان جست پس همين كه دو نقطه جستيد يا هر دو در وسط حقيقي نيستند يا يكي در وسط است و ديگري خارج حال روح حقيقي بجز در آئينه معتدل ننمايد و بجز معتدل حقيقي كسي از روح غيبي خبر ندهد حال هر كس طالب ملاقات اوست با من كسي را شريك نكند چرا كه او لامحاله غير معتدل است و چون غير معتدل شد پس نماينده روح نباشد پس چون او را نماينده چيزي دانيد آن چيز غير از روح يگانه غيبي خواهد بود و آن شرك بروح غيبي شود پس شرك بمن شرك بروح است و توحيد من توحيد روح است و معرفت من معرفت روح و انكار من انكار روح و رو كردن بمن رو كردن بروح است و پشت كردن بمن پشت كردن بروح است بفهم چه ميگويم و انصاف ده كه راست ميگويم يا نه من سادهلوحانه سخن ميگويم تو درست بفهم و اگر خوب ميخواهي تو هم سادهلوح شو كه اينجا سادگي مطلوب است و ساده نماينده ساده ميشود آئينه تا صاف و ساده از هر رنگ و نقش نشود نقش روح ساده پيراسته را نخواهد دريافت پس تو عالمانه بفهم من عاميانه ميگويم تا بتو و غير تو هم نفع رسد و حجت تمام گردد و اگر اذني ميداشتم بهمين زبان آسان عاميانه چيزي چند ميگفتم كه كوه را طاقت حمل آن نباشد و
چون نمايم سينهها تنگ است تنگ چون كنم دلها بسي سنگ است سنگ
باز بسر مطلب رويم و هوش خود را جمع كن پس چون دل معتدل شد [ص 381] آئينه نماينده روح گرديد و آفتاب جمال روح در آن جلوهگر آمد و يگانه دوران گرديد و پيغامبرنده از اعضا بروح و پيغامآورنده از روح باعضا گرديد و اين مقام مقام رسالت است كه ما در شرح آن هستيم و مقامي است كه پيغمبر ميگويد من بشري هستم مثل شما و در ميان مردم راه رفت و اكل و شرب كرد و نكاح فرمود حال بهبين كه آن سه مقام ديگر چه خواهد بود و كه را ياراي شرح آنهاست و همين مقام را بحقيقت شرح نتوانستم نمايم با باقي چه كنم پس معلوم شد كه مقام رسالت مقام قطبيت است و مقام غوث خلق است و از اينكه گفتم دانستي كه قطب ملك و غوث عالم متعدد نتواند بود و بايد در هر عصري واحد و يگانه باشد چرا كه آيت توحيد و سر تفريد است و آية الله است در عالمين پس قطب را يكي بدان و آن پيغمبر است صلي الله عليه و آله و بعد از آنكه اين عالم را در آن لباس بدرود فرمود بلباس وصي خود جلوه فرمود و باز همچنين بلباس وصي ديگر و در هر عصر همان پيغمبر است كه قائم است در ميان خلق و لكن در هر عصري بيك لباس و در يك عصر بدو لباس هرگز جلوه نفرمايد و شاهد بر اين كه همه لباس اويند قول خود ايشان كه فرمود اول ما محمد است و آخر ما محمد است و وسط ما محمد است و كل ما محمديم و حضرت امير فرمود منم محمد و محمد من است صلي الله عليهم اجمعين و همين قدر در معرفت قطبيت آن جناب در اين مقام كافي است و زياده بر اين در قسمت چهارم انشاء الله خواهد آمد .
فصل - بدانكه چون دانستي كه قطب حقيقي ملك خدا همان يكي است كه در چهارده لباس بروز فرموده است و هر كه غير از ايشان است همه [ص 382] خارج از اعتدال حقيقي هستند ولي مختلفند بعضي نزديكترند باعتدال حقيقي بعضي دورتر پس معلوم ميشود كه هيچيك از آنهاي ديگر آئينه سر تا پا نماي روح نميتوانند بود بجهت اندك بياعتدالي كه در ايشان است بلكه همين كه پاي بياعتدالي در ميان آمد مانع ميشود از نمودن غيب بكلي بلي از آن معتدل حقيقي بقدر قابليت در آن چيزي جلوهگر خواهد شد و از اينجا كه ذكر كرديم معلوم شد كه انبيا سلام الله عليهم همه مساوي نتوانند شد و در علم و فضل همه يكسان نخواهند بود و همه آئينه سر تا پا نماي اسماء و صفات خدا نتوانند بود بلكه ، هر كس بقدر همت خود خانه ساخته است ، و هر يك بقدر قابليت خود بهره بردهاند پس ممكن است كه يك نبي چيزي داند كه نبي ديگر نداند و در دانستن آن محتاج بآن نبي يا رياضت و مشقتي باشد كه نفس خود را باعتدال نفس آن ديگري كند تا آنچه آن دانسته اين هم بداند و ديگر مختلف ميشود بعضي تا در اين عالم هستند ميتوانند بديگري رسند بعضي در برزخ ميرسند بعضي در قيامت و واجب نيست كه نبي علم جميع را داشته باشد و از اين جهت بود كه انبيا در بعضي چيزها درميماندند و حكم آنرا نميدانستند تا آنكه از نبي ديگر بپرسند يا رياضتي بكشند تا بايشان برسد و سر اصل مسئله اين است كه مردم معني نبوت و وحي را نفهميدهاند و معني نزول جبرئيل و ملائكه را نميدانند اگر ميدانستند ميفهميدند كه نبي ممكن است كه چيزي را نداند و البته همين طور هم بود نميدانستند تا آنكه وحي نازل بشود از جانب خداوند عالم و بدون وحي هرگز نميدانستند و بسيار از وضع اين رساله بيرون ميرويم اگر نه شرح وحي را و شرح دانستن انبيا احكام را ميكردم تا بحقيقت بربخوري و پيش از اين اشارِها كردهام و اگر هوشي ميداشتي خوب برميخوردي و اگر در كيفيت رسيدن وحي [ص 383] روح و نزول خدام روح بر قلب خود نظري كني تفصيل آنرا خواهي يافت مجملاً كه مرتبِهاي انبيا مختلف است و علمهاي ايشان بتفاوت و كامل حقيقي از هر جهت نيست مگر يك نفر كه آن علمي است كه جهل ندارد و قدرتي است كه عجز ندارد و حيوتي است كه موت ندارد و آن پيغمبر آخر الزمان است صلوات الله عليه و آله كه اول ايجاد است و همان يك نفر است كه هيچ چيز در تمام ملك نيست مگر آنكه بر آن بزرگوار واضح و هويداست و هر وقت التفات بهر چه فرمايد همان ساعت از براي او آشكار است و آنچه از حديثها ظاهر ميشود و از قرآن هويدا ميگردد و كلمات مشايخ بر آن دلالت ميكند و همان حق است آنست كه از براي آن بزرگوار و ساير ائمه اطهار صلوات الله عليهم دو مقام است يكي مقام قطبيت ظاهري ايشان و يكي مقام علت ايجاد بودن و سبب خلق خلق بودن ايشان اما در مقامي كه سبب ايجاد خلقند جميع اشياء براي ايشان مكشوف است بطوري كه محتاج نيستند بالتفات جديدي زيرا كه در آن مقام التفات ايشان بجهتي مانع از التفات ايشان بجهتي ديگر نيست نميبيني كه چراغ روشن در همان وقت كه بطرف مشرق ملتفت است در همان وقت بطرف مغرب ملتفت است و چون همه او چشم و گوش است در هر دمي هر طرفي را ميبيند و ميشنود و حاجت بالتفات و گردانيدن رو ندارد و اگر از طرفي غافل باشد آن طرف بايد تاريك شود بد نگفته است :
باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قالبها
پس در آن مقام از جميع جهتها ملتفت جميع جهتها هستند و ايشان را كاري از كاري بازنميدارد و امري از امري غافل نميكند در همان حين كه در مشرقند در همان حين در مغربند و در همان حين كه در آسمان ميباشند همان حين در زمين [ص 384] ميباشند و در همان زمان كه در غيب هستند در شهاده ميباشند مثل آنكه آفتاب در آن واحد از همه جا مطلع و در همه جا ظاهر است و اين معني را احدي درك نميتواند بكند مگر خود ايشان و تو آنرا بآيت آن درك بكن ببين بنفسي كه در بدن تو است چگونه در همان ساعت كه تربيت سر تو را ميكند تربيت پاي تو را هم ميكند و در همان دم كه تربيت راست تو را ميكند تربيت چپ تو را ميكند و در همان آن كه تربيت باطن تن تو را ميكند تربيت ظاهر تو را ميكند و اين علامت مطلع بودن و تربيت كردن ايشان است جميع عالم را در يك آن بهبين و بفهم و اما در مقام قطبيت و بودن ايشان در مقام بشريت ظاهره پس بسا آنكه توجه بجهتي كنند و بجهتي ديگر متوجه نباشند و نظر بجهتي داشته باشند و بجهتي نظر نداشته باشند و لكن هر وقت بخواهند بدانند بدانند و هر وقت بخواهند نظر كنند بكنند تندتر از چشم بر هم زدن مثل آنكه تن ايشان در مدينه بود و در مكه نبود و در ساير بلاد نبود يا در مكه بود و در مدينه نبود و در خانهٔ بود و در خانهٔ نبود پس چنانكه از براي تن ظاهر ايشان اين حال بود از براي حواس اين تن ايشان هم همين حالت بود پس بسا آنكه ملتفت بجائي نبودند و با وجود آنكه بواسطه روح ايشان آن موجود شده بود لكن ايشان بسا آنكه متوجه او نبودند چنانكه بواسطه ايشان كل عالم موجود شده بود و بسا آنكه در شهري نبودند و با وجود آن آن شهر برقرار بود و علت اين حكايت آن است كه هر مرتبهٔ از مراتب را اقتضائي است و ايشان در هر مرتبهٔ باقتضاي آن مرتبه حركت ميفرمايند پس اقتضاي تن عنصري آن است كه هر گاه بجهتي توجه داشته باشد بجهتي ديگر توجه نداشته باشد و اقتضاي آن آن است كه در آن واحد يك تن در دو جا موجود نباشد و اقتضاي آن آن است كه بخورد [ص 385] و بياشامد و مريض شود و از چيزها صدمه بر آن وارد آيد و سرما و گرما بآن تأثير كند و جميع اعراضي كه بساير مردم رخ مينمايد بآن تأثير كند و رخ نمايد و ايشان چون خواستند كه در عالم بشر ظاهر شوند بايستي كه بدني گيرند مانند بدن ساير بشر كه بخورد و بياشامد و تشنه شود و گرسنه شود و مجامعت نمايد و شهوت جماع داشته باشد تا آنكه ايشان بآن انس گيرند و يقين كنند كه از جنس ايشان است و در اين هنگام چون معجزه از او سرزند معلوم شود كه مخالف عادت است و از صفات ربوبيت و خدائي است كه در ايشان ظاهر گشته پس از او بهپذيرند و باو ايمان آورند پس چون لازم شد كه از براي خود بدن عنصري گيرند لازم شد كه احوالات عنصري هم در آن باشد پس از اين جهت ممكن نشد كه در يك آن ملتفت جميع ما كان و ما يكون باشد اگر چه روح ايشان ملتفت جميع ما كان و ما يكون بود و بالتفات ايشان كل عالم برقرار بود پس روح ايشان بمنزله منبعي بود بينهايت كه از آن منبع پيدرپي آب فيضها و علمها و قدرتها باين بدن جاري بود و از اين بدن ظاهر ميشد پس مادام كه چيزي از منبع روح بآن بدن جاري نميشد آن بدن عالم و توانا بآن چيز نبود و محتاج بود كه از آن روح فيض بآن برسد و معلوم است كه تا فيض علمي از روح باين بدن نرسد نتواند بآن علم ناطق شود چرا كه اين بدن ناطق ميشود بآنچه در او يافت شود بفهم چه ميگويم كه مسئله بسيار شريف و لطيف است و حد وسط است نه در محل تقصير است نه در محل غلو و چون ناطق و فاعل در اين دنيا اين بدن است و اين بدن زماني و مكاني است و نميتواند كه در يك آن در دو مكان باشد و در يك آن در همه زمانها باشد و حركت او در زمان تدريجي است و حركت او در مكانها [ص 386] تدريجي است و همچنين حركت او در صفتها تدريجي است پس ممكن نميشود كه در يك آن هم صحيح و هم مريض و هم پير و هم جوان و هم چاق و هم لاغر و هم بزرگ و هم كوچك و هم كوتاه و هم بلند و هم زرد و هم سرخ و هم سفيد باشد و هكذا باقي صفات پس در صفات بتدريج ظاهر ميشود و در زمان و مكان بتدريج جاري ميشود و همچنين در دانش و توانائي و ساير احوال و اخلاق چون حزن و سرور و بيم و اميد و منع و عطا و دوستي و دشمني بتدريج بايد جلوه نمايد و خورده خورده ظاهر شود و يكدفعه بهمه اينها ظاهر شدن از طريقه و اقتضاي عالم زمان بيرون است پس بدن عنصري را آن وسعت و ظرفيت نباشد كه بكل اينها در هر آن ظاهر شود لهذا علمهاي بدن ايشان تدريجي بود و خورده خورده ببدن ايشان بايستي وارد آيد پس هر چه وارد آمده بود ميدانستند و هر چه وارد نيامده بود نميدانستند و همان وارد آمدنِ از روح ايشان ببدن ايشان وحي بود كه نازل ميشد زيرا كه از عليين ببدن ايشان وارد ميآمد و حق صرف بود كه شايبه باطل در آن نبود پس وحي الهي بود و ملَك آورده بود چنانكه هر گاه از سجين خالص چيزي باين بدن وارد آيد وحي شياطين است چنانكه خدا در قرآن ميفرمايد كه شياطين باولياي خود وحي ميرسانند و وحي لفظي عربي است و فارسي آن كلام مخفي است و بديهي است كه آنچه بخاطر آدمي ميآيد كلامي است مخفي كه اگر از جانب عليين ميآيد كلام ملك است كه در قلب سخن گفته است يعني سخن مخفي گفته است و اگر از شبهات و شكوك شياطين بر دل چيزي ميرسد وحي شياطين است يعني شبهات و شكوك شياطين و كلام مخفي ايشان است پس هر گاه نفسي مطمئن شد بطوري كه بهيچوجه احتمال در آن نرفت كه آنچه بدل او رسيده از شياطين باشد [ص 387] و يقيناً از جانب عليين است آن الهام الهي و وحي الهي است و اين است كه خدا ميفرمايد كه كساني كه اقرار كردند و گفتند كه پرورنده ما خداست و بر اين شهادت مستقيم شدند ملائكه بر ايشان نازل ميشود و با ايشان سخن ميگويد كه نترسيد و محزون نشويد و بشارت باد شما را به بهشتي كه شما را وعده كردهاند و از اين جهت مادر موسي عليه السلام با وجودي كه پيغمبر نبود خدا ميفرمايد كه ما وحي كرديم بمادر موسي كه طفل خود را شير بده و ميفرمايد كه خداي تو وحي كرد بزنبور عسل كه از كوهها خانه بگير و از درختها هم منزل بگير و زنبور عسل پيغمبر نبود و همچنين پس هر گاه مؤمن محضي باشد هر چه بخاطر او ميرسد الهام الهي است و وحي خدائي و احتمال خطا در آن نيست و لكن اين مقام را علامتي است كه نصيب هر كس نيست و هر كس نميتواند اين ادعا را بكند و از جمله علامتهاي آن در امت خاتم عليه و آله الصلوة و السلام آنست كه آنچه بخاطر مؤمن ميرسد مخالف با شريعت مقدسه اين بزرگوار نباشد چرا كه شرع ايشان آخري شريعتهاست و حلال او حلال است تا روز قيامت و حرام او حرام است تا روز قيامت پس اگر بخاطر كسي چيزي برسد بر خلاف اين شرع مقدس البته از وحي شياطين است كه بآن متصل شده و شبهه و شك است كه در دل او افتاده است و همچنين هر گاه احوال و افعال و اقوال اين شخص موافق رفتار و كردار و گفتار ائمه طاهرين نباشد و مخالف آنها باشد پس آنچه در اين هنگام بخاطر او برسد از شُبهِهاي شياطين است بالجمله هر گاه كسي مؤمن محض باشد و شياطين را در او راه نباشد و آسمانها و زمينهاي وجودش بكلي از لوث شياطين پاك شده باشد و پيغمبر عقلش بملك تنش رجوع كرده باشد و شياطين آن ملك را بكلي كشته باشد پس هر چه بر او وارد آيد [ص 388] الهام و وحي است و مناجات خداست و خطا در آن نيست و كجاست اين مقام اين جماعت كمترند از گوگرد سرخ و كه گوگرد سرخ را ديده است و آن بزرگواران اول كاري كه در اين زمان كردهاند آنكه خود را از خلق منكوس مخفي كردهاند و خود را از لوث معاشرت ايشان پرداختهاند اگر چه در ميان ايشان راه روند آه آه چه بسيار مشتاقم بملاقات ايشان و چه كمند ايشان باري از اين جهة الهام خاطر مؤمنين جزئي است از هفتاد جزء پيغمبري چه در بيداري باشد چه در خواب كه نظير نبوت است و آيت رسالت است و لكن بايشان وحي جديد محال است كه برسد آنچه بر ايشان وحي ميشود تفصيل احوال مجملهاي همين شرع مقدس است و جاهلانه مگو كه فلاني ميگويد بمؤمنين وحي ميرسد و فلاني مؤمن را پيغمبر ميداند حاشا معني اين وحي غير معني وحي نبوت و رسالت است معني اين وحي همين بخاطر رسيدن است و فهميدن مطلبهاست از اين جهت فرمودهاند كه هر كس بيت شعري درباره ما بگويد مؤيد شده است بروح القدس و همچنين درباره كسي كه حرفي خوب زده بود فرمودند مؤيد شدي بروح القدس پس روح القدس از زبان اهل حق سخن ميگويد و روح القدس عظيمتر از جبرئيل و ميكائيل است پس كسي كه دايم حرفهاي حق ميزند و كارهاي حق ميكند مؤيد است بروح القدس و روح القدس باو ياد داده و تعليم نموده است از اين است كه خدا تعريف جمعي از مؤمنين را ميكند ميفرمايد اولئك الذين كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه يعني آن جماعت كسانيند كه خدا نوشته است و حتم كرده است در دلهاي ايشان ايمان را و مؤيد كرده است ايشان را بروحي از جانب خودش كه آن روح روح القدس است پس كل مؤمنين كه ايمانشان خالص است در همه كارها مؤيد بروح القدس [ص 389] ميباشند از او و باو ميگويند و از او و باو ميكنند و هر چه از ايشان ظاهر ميشود بروح القدس ظاهر ميشود و شرح اين مقام را مگر در قسمت چهارم بطور حقيقت بكنيم پس انتظار آن را داشته باش باز برگرديم بسر مطلب كه در دست بود پس پيغمبران عليهم السلام چون صاحب بدني هستند زماني كه همه چيز را در يك آن نميتواند داشته باشد و بايد بر آن خورده خورده در زماني پس از زماني و در وقتي پس از وقتي و در مكاني پس از مكاني چيزها وارد آيد پس آنچه در عالم روح ميدانستند خورده خورده در زمانها بقدر قابليت هر زمان و بقدر توجه بدن بر ايشان وارد ميآمد و آن ورود در ايشان وحي الهي بود كه بواسطه جبرئيل ميآمد و جبرئيل حامل آن خاطر بود چرا كه هر چيزي ملكي حامل دارد و ملك حامل آن خاطرها جبرئيل است چرا كه پستتر ملكي است از ملائكه متشخص بزرگ و او ركن چهارم از عرش را دارد و آنچه بملائكِهاي ديگر ميرسد همه بايد باين برسد و از او باين بدن برسد نميبيني كه طبيعت عنصري پستتر از همه مرتبِهاست و هر چه از روح غيبي برسد بايد بطبيعت عنصري كه جايگاه او در وسط دل است برسد چرا كه طبيعت جايگاهش آن خون زردي است كه در ميان دل است و همه فيضها و حرارتهاي روح و مددها و فيضهاي غيبي اول بدل ميرسد و از دل بساير بدن پهن ميشود پس چنانكه در اينجا همه فيضها بدل ميرسد و از آن پهن ميشود آنجا هم بهمين طور اول وحيها از ساير ملائكه بجبرئيل ميرسد و از او بساير انبياء و مرسلين ميرسد و سبب اين مسئله بطور اجمال آنست كه عرش وجود ترا چهار ركن است ركن اول كه ركن سفيد است و آن در عقل تو است و حامل آن از ملائكه ميكائيل است و ركن دويم ركن زرد است و آن در روح تو است و حامل آن اسرافيل [ص 390] است و ركن سيوم ركن سبز است و آن در نفس تو است و حامل آن عزرائيل است و ركن چهارم ركن قرمز است و آن در طبع تو است و حامل آن جبرئيل است پس فيضها و مددها از ملائكِهاي گذشته به جبرئيل ميرسد و جبرئيل ببدنهاي پيغمبران ميرساند و بدنهاي ايشان عالم ميشود پس معلوم شد كه هر خاطري كه بخاطر انبيا ميرسد همه وحي است و جبرئيل ميآورد اين است كه خدا ميفرمايد ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي علمه شديد القوي يعني پيغمبر بهواي خود سخن نميگويد نيست گفتار آن مگر وحيي كه رسيده است و خداوند شديد القوي باو تعليم كرده است يا جبرئيل را خدا شديد القوي خوانده است و هر دو ممكن است و اين وحي بتدريج ميرسد در عالم زمان و در يك آن دو چيز بخاطر ايشان نميرسد چرا كه بدن زماني است و يك توجه بيش نميتواند داشته باشد از اين جهت خدا ميفرمايد ماجعل الله لرجل من قلبين في جوفه و چون يك توجه بيش ندارد پس دو خاطر در يك آن بخاطر او نميرسد پس از اين جهت وحي بتدريج ميرسد پس تا در مسئله وحي به پيغمبر نرسد نميداند در اين دار دنيا و از اين جهت بود كه از پيغمبران سؤال ميكردند چيزي را و حكم آنرا نميدانستند تا وحي برسد و از ائمه عليهم السلام چيزي سؤال ميكردند و نميدانستند حكم آنرا تا بايشان الهام بشود و روح القدس ايشان را خبر دهد و اين است كه فرمودند كه از ما ميگيرند و نميدانيم و بما ميدهند و ميدانيم و فرمودند كه هر چه را بخواهيم بدانيم ميدانيم چرا كه توجه ميكنند و بخاطر ايشان بالهام الهي ميرسد و بعد از تحقيق اين مسئله شريفه خواهي دانست كه ايشان چگونه زهر خوردند آيا ملتفت بودند يا نبودند و اگر نداني عرض ميكنم كه پيش از خوردن ملتفت بودند و ميدانستند كه زهر دارد اما در آخر كار توجه بجانب مبدء فرمودند [ص 391] چرا كه رحيل نزديك بود و بكلي منقطع شدند بسوي خدا پس از نظر ايشان رفت كه در اين انگور مثلاً زهر است پس تناول فرمودند و همچنين ساير مسائل كه مشكل ميشود همه باين مسئله حل ميشود و اگر بگوئي كه از براي ايشان توجه بجهتي خاص نبود بلكه دايم بكل جهات متوجه بودند گويم بلي روح ايشان چنين بود و اما اين بدن مشهود ملموس ممكن نيست كه چنين باشد بهمان جهت كه در يك آن يا هر آن بجميع صفات اين بدن محسوس ملموس متصف نيست بهمان جهت داراي همه التفاتها نيست بلي روح ايشان داراي همه التفاتهاي كلي و جزئي هست بلا شك و شبهه نيست كه اگر التفات بچيزي نداشته باشد آن چيز معدوم ميشود پس هوش خود را جمع كن كه گمان نميكنم باين واضحي در هيچ كتابي اين مطلب را بيابي چون اين مطلب باينجا رسيد مناسب شد فصلي ديگر .
فصل - بدانكه چنانكه بدن ايشان زماني است و تدريجهاي زماني دارد و باين واسطه نتواند كه داراي همه صفات زماني در هر زمان باشد همچنين نفس و عقل ايشان از عالم دهر است و بر آنها تدريجهاي دهري ميگذرد و بهمين نهج كه دانستي نتواند كه داراي همه صفتهاي دهري باشد در هر جزء دهر پس در آنجا هم بتدريج بايشان ميرسد چنانكه ميكائيل و اسرافيل و عزرائيل عالم بجميع علم خدا نيستند و بايشان وحي بتدريج ميرسد و ايشان بتدريج بجبرئيل ميرسانند پس عقل و روح و نفس هم بطور تدريج دهري داراي علوم و صفات ميشود اگر چه هر آني از دهر مثل صدهزار سال اين دنياست و آنچه بدن در صدهزار سال يابد نفس در يك آن مييابد اما باز هر چه باشد از براي آن تدريج است پس چون از براي آن باز تدريج است نتوانند كه داراي [ص 392] جميع علوم باشند در هر حال و بايد بآنها هم در هر آني الهامي جديد شود تا بدانند اما يك الهام دهر بمنزله صدهزار الهام زمان است يعني آنچه بدن بصدهزار الهام ميفهمد نفس به يك الهام ميفهمد و باز تا الهام نشود چيز تازه نميداند و اما فؤاد را احتياج بالهام جديد نباشد يك الهام باو شده است روز اول از خداوند كه اگر تا ملك خدا هست باقي باشد و باقي هم هست همان يك الهام تمام نميشود و آن يك سخن هرگز تمام نميشود كه احتياج بالهامي ديگر شود و آن يك الهام زيادتي دارد بر همه الهامهاي عقل و نفس و جسد بقدري كه خدا ميداند و كسي ديگر نميداند و آن يك الهام هم هرگز تمام شدن ندارد بفداي آن الهام كه همان حرف اول آن تا ملك خدا هست كشيده است و تمامي ندارد آن كأسي است كه جميع شاربان را سرمست ازلي دارد و هرگز بهوش نميآيند و اگر تو را حوصلهٔ ميبود از اوصاف اين الهام چيزي چند ذكر ميكردم كه هيچ گوشي نشنيده باشد و هيچ ادراكي برنخورده باشد و نهايت مرتبه الهام همين فؤاد است و چون زمان را في الجمله قابليتي پيدا شده است قدري ديگر از شرح اين مقامها ذكر مينمايم و قدمي بالاتر ميگذارم خداوند حافظ است انشاء اللّه تعالي بدانكه نهايت الهامها همين مقام فؤاد است كه شنيدي و بنده را بالاتر از مقام فؤاد مقامي ديگر نباشد و علمش زياد از علم فؤاد نميشود و لكن بالاتر مقامي هست كه آن مقام بنده نيست و بنده بآن مقام نميرسد چنانكه جسم هرگز بمقام نفس نميرسد و نفس هرگز بمقام عقل نميرسد و عقل هرگز بمقام فؤاد نميرسد فؤاد هم هرگز بمقام بالائي نميرسد و چنانكه اول مرتبه اجسام عرش است پس اسم جسم بالاتر از آن گفته نميشود و اول مرتبه نفوس عرش عالم نفوس است و بالاتر از آن اسم نفس گفته نميشود و اول مرتبه عقلها عرش عالم [ص 393] عقلهاست و اسم عقل بالاتر از آن گفته نميشود همچنين اول مرتبه خلق و بنده فؤاد است و بالاتر از آن اسم بنده و خلقي برده نميشود پس اول جائي كه بآن اسم زيد مثلاً گفته ميشود فؤاد اوست و آخر جائي كه بآن اسم زيد گفته ميشود جسم اوست و در اين مابين همه جا زيد است و ديگر بالاتر از مقام فؤاد اسم زيد گفته نميشود پس نهايت معرفت زيد از فؤاد است و تا فؤاد است بفهم چه ميگويم و اما بالاتر از فؤاد مقامي ديگر باشد كه آن مقام را مشايخ و بزرگان ما بطور صريح و فاش در كتابهاي خود بيان نفرمودهاند و در درسهاي خود ذكر نفرمودهاند زيرا كه زمان را صلاحيت آن نبود و الحال في الجمله صلاحيتي پيدا شده و بعضي نفسها كه مستعد بودهاند قدرت بر شنيدن اشاره بآن مقام را پيدا كردهاند لهذا اشاره رفت و ميرود اما كو آن فهمي كه از اين اشارِها بتفصيل بفهمد و بآن ايمان آورد چنانكه قبل از شيخ اوحد اعلي الله مقامه ذكري از فؤاد در مابين حكما و علما نبود و اول وجود را همان عقل ميدانستند و آن بزرگوار آمدند و از كتاب و سنت بيرون آوردند كه مقام فؤادي هم هست و برهانهاي عقلي بر آن اقامه فرمودند تا آنكه صاحبان سعادت و فهم صحيح تصديق نمودند و لكن بالاي آن مقام هم مقامها هست كه هنوز صلاح در ابراز آنها نشده است و بطور صريح نميتوان نوشت و اگر كسي بنويسد اولاً محل انكار عام و خاص شده الا قليل و آن قليل هم بغير از آن طوري كه هست ميفهمند و يحتمل باين واسطه كافر شوند پس اولٰي پوشيدن آن مقام است تا زمانش بيايد مجملاً بنده در هر عالمي و هر مقامي محتاج بتعليم است و محتاج بفيض و مدد است آنكه محتاج به فيض و مدد نيست آن خداوند عالم است جل شأنه و خداوند عالم محيط است بهمه چيزها و همه موجودات را ميداند و علم او زياده و نقصان نميپذيرد [ص 394] و بغير از خدا هر كس ميخواهد باشد و در هر مقام كه ميخواهد باشد خواه غيب و خواه شهاده خواه امر خواه خلق محتاج بتعليم ميباشند و علم ايشان آناً فآناً زياده ميشود از اين است كه خداوند پيغمبر خود را تأديب كرده ميفرمايد و قل رب زدني علماً يعني بگو اي پيغمبر كه خدايا علم مرا زياد كن و پيغمبر بجهت اطاعت خدا در دعا فرمود رب زدني فيك تحيراً يعني خدايا تحير مرا در خودت زياد كن پس دايم طالب زيادتي است بلكه در هر نماز دو دفعه ميفرمود اهدنا الصراط المستقيم يعني هدايت كن ما را براه راست پس معلوم شد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله دايم طالب زيادتي است و دايم از خدا علم ميطلبد و خدا هم باو علم عطا ميكند و در هر ساعتي چيزي بآن بزرگوار در هر عالمي ميرسد كه پيشتر نداشت و اين است فرق ميان خدا و خلق كه خلق احتياج بمدد و فيض دارند و زياده و نقصان دارند و خدا احتياج بمدد و فيض ندارد و زياده و نقصان نميشود بفهم اگر فهمي داري و الا تسليم كن و مباش مثل آن جماعت كه ميخواهند معرفتي اظهار كنند و فضيلتي بگويند غلو ميكنند و ميگويند پيغمبر احتياج بزيادتي نداشت و ترقي نميكرد و باين واسطه خدا را متناهي قرار دادند و گمان كردند كه خلق بآن ميرسد نعوذ بالله و اگر خلق بخدا نميرسد پس هميشه محتاج و فقير است و هميشه فقير نادار است آنچه را كه بآن فقير است و محتاج بآن است كه كسي ديگر باو بدهد باري غني مطلق خداست و بس و هر كه جز اوست از پيغمبر آخر الزمان صلوات الله عليه و آله گرفته تا خاك همه فقير و محتاج و ممكن ميباشند بد نگفته است : گر حفظ مراتب نكني زنديقي ، برويم بسر آن مطلب كه در دست بود و آن آن بود كه بدن پيغمبر صلي الله عليه و آله در اين دار دنيا چون زماني بود مددهاي زماني ميخواست يعني در هر زماني مددي جسماني زماني بايستي باو برسد و هر مددي [ص 395] غير از ديگري بود البته پس در هر زمان چيزي ميدانست كه پيشتر نميدانست البته يعني بدن او نميدانست يعني بخاطر او نگذشته بود و از درياي نفس او بحياض بدن او جاري نشده بود و در هر زمان بدن او را چيزي جديد بخاطر ميرسد كه پيشتر بخاطر نرسيده مثل خود تو كه در آني ملتفت يك مسئله هستي از مسئلِهاي علم عربيت و ملتفت باقي مسئلِها نيستي و در آن دويم ملتفت مسئله ديگر ميشوي و از مسئله اول رو ميگرداني و باقي مسائل را هم ملتفت نيستي و همچنين و با وجود اين نفس تو عالم بمسئلِهاي عربيت هست و بهيچ وجه جهل بآن ندارد و از هر مسئله كه بپرسند في الفور ميداني و لكن در اثناي نماز بپرسند و تو مأمور بتوجه در نمازي و نبايست كه توجه بغير خدا كني در آن وقت آن مسئله نحو بخاطر تو نميرسد بعد از آنكه نماز را تمام كردي آنوقت از نفس تو بر قلب تو وارد ميشود كه عرب در اين مسئله اين طور ميگويد بفهم چه ميگويم با قلب مجتمع همچنين در وقتي كه پيغمبر مأمور است از جانب خدا بتوجه بامري ديگر لامحاله بايد عصيان نورزد و متوجه آن امر باشد و در آنوقت اگر كسي مسئله ديگر بپرسد البته بخاطر او نميرسد جواب آن مسئله بجهت آنكه نفس قوي است و بهمان راهي كه مأمور است ميرود و ملتفت غير آن راه نميشود پس بخاطرش نميرسد جواب آن سائل تا هر وقت كه مأمور بالتفات شود آنوقت بخاطرش ميرسد و از درياي نفسش در حياض بدنش آب جواب آن مسئله جاري ميشود پس ميرسد آن امر بطبيعت آن بزرگوار و از طبيعت او جاري ميشود بر قلب او و اين است كه خدا ميفرمايد نزل به الروح الامين علي قلبك يعني قرآن را روح الامين فرود آورده است بر قلب تو پس از قلب جاري ميشود در دماغ او و از آنجا جاري ميشود بر لسان او پس نطق نميكند مگر بوحي خاص از خداوند [ص 396] عالم چنانكه خدا ميفرمايد ماينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي يعني پيغمبر صلي الله عليه و آله سخن نميگويد از هواي خود نيست سخن او مگر وحيي كه رسيده است بفهم پس تا بر قلب او وحي نرسد نميداند البته چه در اين عالم چه در عالمهاي ديگر در هر جائي وحي مناسب آنجا ضرور است و اميدم كه مسئله بطوري واضح شده باشد كه محتاج باحدي در اين مسئله نشوي و ديگر شك نكني چرا كه از آفتاب واضحتر شد انشاء الله و بهمين جا ختم ميكنيم بيان مقام رسالت را و بعد از اين هم در قسمت امامت هم انشاء الله بيانهاي ديگر خواهد آمد كه در مقامات پيغمبر ضرور است پس مترقب باش و لا حول و لا قوة الا بالله .
در بيان حقيقت معراج است و اين هم مسئلهايست بسي مشكل و عقلهاي حكما و علما در آن حيران مانده است و خلافهاي عظيم در اين مسئله كردهاند و هر يك بطرفي افتادهاند بعضي زياد رفتهاند و بعضي تقصير كردهاند و بحقيقت آن نرسيده و بعضي انكار طريقه معروف ميان مسلمين را كردهاند و بعضي نفهميده تسليم و تصديق كردهاند و باز خانه اينها آبادان و قليلي هم از حكما بكنه آن برخوردهاند خلاصه بطوري كه بر همه عوام و خواص بطور معرفت و حقيقت ظاهر شود الي الآن نشده است و مشايخ ما اعلي الله مقامهم هم در كتب خود با هزار پرده ذكر فرمودهاند و صلاح آن زمان زياده بر آن نبوده و سرّ آن هم اين است كه اين مسئله شريفه محتاج است بعلمهاي بسيار كه تا انسان آن علمها را نداند ممكن نيست اين مسئله را بطور حقيقت بفهمد و بكنه آن برسد از آن جمله علمهائي كه در اين مسئله ضرور است علم هندسه و علم هيئت است و علم مجسطي است و علم جغرافياست و علم [ص 397] مناظر و مراياست و علم طبيعي است و علم الهي است و علم صناعت فلسفي است و علم طب است و علم انطباع است و علم سيمياست و علم اوفاق است و علم بيان و علم معاني و علم ابواب است و علم ضم و استنتاج است و علم تقارب و تباعد است و علم اقترانات و نسب است و علم نجوم و علم رخائم و علم استحالات و علم انعكاسات است و علم ابعاد اجرام و علم جرثقيل و علم مشاكله است و امثال اينها كه اگر انسان اينها را بحقيقت نداند از اين مسئله بطور حقيقت بهره نخواهد برد و مردم زمان كم همت و پست طبيعت و بخاطر ايشان ميرسد كه همين كه عربي خواندند ديگر جميع مسائل را ميفهمند پس همين قدر كه دانستند بعضي قواعد لغت عرب را ميخواهند تصرف در همه علوم و مسائل كنند و اين نخواهد شد و همه چيز را نخواهند فهميد پس مشايخ ما اجل الله شأنهم اين مسئله را مكتوم و پوشيده داشتند و در بعضي كتابهاي خود في الجمله بياني فرمودند و عوام ملاها چون از علوم مذكوره اطلاعي نداشتند وحشتي كردند و وحشتي انداختند و در صدد ردّ آن بزرگواران برآمدند و ندانستند كه نور خدا پنهان نميشود و ندانستند كه حق يوماً فيوماً در ازدياد است و باطل در اضمحلال اينك بر آنها مروري كن و بهبين كه اثري از آثارشان نمانده و بعبث با اولياي خدا كوبيدند و ساعد خود را رنجه كردند و ثمري جز ندامت نخواهند چيد پس اگر تو نميخواهي كه از جمله ايشان باشي و نميخواهي كه در آخر امر بندامت افتي گوش و هوش خود را بدار و بفهم چه ميگويم و بحول الله و قوته و كرمه و جوده چنان بياني كنم كه حجت بر عالم و جاهل و ناقص و كامل تمام شود و بهمان رسم قديم الفاظ عاميانه بگويم و بطور رستاقيان مطلب را بيان كنم تا همه كس بفهمند و بفهمند مقدار جماعتي را كه بر آن بزرگواران [ص 398] نفهميده رد كردند و ندانسته افترا بستند كردند آنچه كردند و ندانستند كه چه كردند و امري خطير را من در اين كتاب متصدي شدهام و كاري بزرگ پيش گرفتهام كه اين مطالب را عاميانه مينويسم و اين كتاب را كسي قدر نميشناسد مگر آنكه قلم بردارد و بنويسد و آنگاه بهبيند كه نميتواند يك مطلب از مطالب را باينطور عاميانه بيان كند آنگاه تصديق اين كتاب را خواهد كرد و قدر آنرا خواهد دانست و لكن بسا باشد كه متوسطين ملاها از اين كتاب بخندند و از عاميانه بودن آن حمل بر عجز من يا عامي بودن من كنند ساير كتب علمي ما حاضر است و آنها جواب از خنده متوسطين خواهند داد باري غرض بيان حق است هر كه خواهد بخندد و هر كه خواهد تصديق كند پس چون اين مسئله بسيار بسيار بسيار مشكل است محتاج بچند فصل است كه عنوان شود و لكن معذورم از بيان اموري چند كه اگر ذكر كنم عوام نميفهمند و محتاج بخواندن علوم است و معذلك اميدوارم كه بزباني بگويم كه بسياري از آنرا بدون آن علوم بفهمند و تصديق كنند اگر سعادتي داشته باشند .
فصل - بدانكه اولاً واجب است در اين مسئله و باقي مسائل هم كه اين مقدمه را بداني كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله تشريففرماي اين عالم شدند در وقتي كه مردم بعضي بت ميپرستيدند و بعضي سنگها را ميپرستيدند و بعضي درختها را ميپرستيدند و بعضي حيوانات را ميپرستيدند مانند گاو و امثال آن و بعضي آفتاب و ماه و ستارگان را ميپرستيدند و بعضي آتش ميپرستيدند و همچنين همه در وادي ضلالت حيران و سرگردان و در ميان عرب ظاهر شد كه عصبيت آنها و حميّت و كبر آنها از همه كس بيشتر [ص 399] بود و تعصب بتها و طريقه جاهليت خود را از همه كس بيشتر ميكشيدند پس آن بزرگوار آمد و طريقه حقه و ملت بيضا را در ميان مردم آشكار كرد و خورده خورده كارش به بيزاري جستن از آنها رسيد و اظهار كردن كفر آنها و نجاست آنها و لعن بر آنها و بر خدايان آنها و خورده خورده امرش بمقاتله رسيد و جهاد كرد و با ضرب شمشير امر خود را ظاهر كرد و بالاتر از سياهي رنگي دگر نباشد و بالاتر از كشت و كشار امري ديگر نيست پس چيزي كه در دين خدا باشد و واجب باشد اعتقاد مردم فرو نگذاشت وقتي كه جهاد و قتل را بر خود گذارده بود ديگر خوفي نداشت كه امري را پنهان كند پس همه آنچه واجب بود و از دين خدا بود و ميبايست مسلم بآن اعتقاد كند در ميان مردم ظاهر كرد و بضرب شمشير بگردن ايشان گذاشت و مردم هم داخل در امر شدند و خورده خورده امر دين خود را آشكار كرد تا آنكه وحي نازل شد و آيه آمد كه اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً يعني امروز كامل كردم براي شما دين شما را و تمام كردم بر شما نعمت خود را و پسنديدم براي شما اسلام را كه دين شما باشد پس اگر چيزي مانده كه فرمايش نشده بود اين آيه بيجا بود پس تمام آنچه بر مسلمين واجب بود فرمايش رفت و از اين جهت فرمودند كه حلال محمد حلال الي يوم القيمة و حرام محمد حرام الي يوم القيمة پس حلال او حلال است تا روز قيامت و حرام او حرام است تا روز قيامت و شريعت او آخري شريعتهاست و سنت او آخري سنتها و كتاب او آخري كتابها پس چون اين مسئله محقق شد پس عرض ميشود كه هر مسئله خواه بزرگ و خواه كوچك خواه واضح و خواه مشكل خواه در معرفتها و خواه در ساير امور كه مخالف [ص 400] اين كتاب و اين سنت و اجماع اين مسلمين باشد باطل و از درجه اعتبار ساقط است ميزاني در ميان مردم گذاردهاند كه اجماع مسلمين باشد هر حرفي را بايد با اين ترازو سنجيد اگر درست است و با هم موافق است معلوم است كه از جانب پيغمبر است و معلوم است كه از جانب خداست و حق است و هر چه با اجماع اين مسلمين مخالف است معلوم كه با قول پيغمبر مخالف است و مخالف قول خداست و اگر جاهلي گويد كه اجماع مسلمين چه دلالت بر قول پيغمبر دارد ميگويم باو كه چنانكه تو چين را نديدهٔ و لكن از تواتر قول مردم و كسان بيغرض بسيار شنيدهٔ يقين داري كه ولايت چين هست و شك در اين نداري و هر كس بگويد نيست البته سفيه و بيعقل است در نزد تو و در اين شبهه نيست همچنين هر گاه جميع مسلمين در هر عصري طوري را دين خود قرار دادهاند و اتفاق بر آن دارند و آنرا از دين اسلام ميدانند و آنرا طريقه پيغمبر ميدانند چگونه يقين نميشود كه اتفاقي اينها دين پيغمبر و قول پيغمبر است صلي الله عليه و آله شك در اين نميكند مگر كسي كه مبتلا بوسواس باشد و الا همان قسم كه به سيرت سلاطين سلف علم بهم ميرسانيم همان قسم به سيرت پيغمبر صلي الله عليه و آله علم بهم ميرسانيم و در اين شك نيست پس معلوم شد كه اتفاق مسلمين بر حق است و مخالف ايشان باطل است البته و از طريقه و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله خارج است پس كدام ترازو از اين محكمتر و عدلتر و كدام شاهد و گواه از اين بهتر سبحان الله مردم جاهل در بعضي مسائل از ما كرامت ميخواهند جميع معجزات پيغمبر دليل حقيت قول ماست وقتي كه ما موافق اجماع مسلمين سخن بگوئيم ديگر كرامت براي چه ميخواهند باري همين قاعده را در دست بگير و قول هر كس را كه ميشنوي [ص 401] باين ترازو بسنج و مقدار هر كس را بهمين قاعده كه ذكر شد بدان اگر كسي در اين دين است كه ميزان همين است و اگر از اين دين خارج است پس او داند و كار خود ما را باو كاري نيست و از براي او اطاعتي نه و همچنين هر مطلب كه از ما ميشنوي طلب ميزان كن كه بحول و قوه خداوند باين ميزان سنجيده شده است و در اين ترازو راست است و آنچه شنيدهٔ كه فرمودهاند كه بر هر حقي حقيقتي است و بر هر صوابي نوري است همين شريعت است حقيقت هر حقي و همين است نور هر صوابي و اين مطلب را اگر چه همه كس ادعا ميكنند لكن خداوند ترا عقلي داده است و بقدر عقل تو ترا تكليف كرده است تو همين قدري از روي غفلت و بيفكري تقليد كسي را مكن و فهم خود را بكار بر و عقل خود را حاضر كن و خود بعقل خود بسنج كه لامحاله خداوند عالم آنقدر كه از تو خواسته است بتو خواهد رسانيد و بتو خواهد فهمانيد و مقدار هر كس را بقول او بفهم نه آنكه قول مردم را تسليم كني كه ميگويند كه فلاني عالم است بلكه گوينده احمق باشد تو چرا اطاعت احمقان نمائي پس اين فصل را بدان و زيور گوش خود گردان .
فصل - بدانكه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در هر عالمي از عالمها قطب است و آيت يگانگي حق سبحانه و تعالي است در آن رتبه پس در هر رتبه بمنزله دل است كه خلاصه بدن است و لطيفتر اجزاي بدن است و مراد ما از دل نه آن تكه گوشت است كه در وسط سينه انسان است زيرا كه آن گوشت غليظتر و سختتر گوشتهاست چنانكه گاهي از حيوانات را ديدهٔ بلكه مراد ما از دل آن روح بخاري است كه در ميان اين دل ظاهري [ص 402] است و آن روح بخاري نيز جسم است چرا كه بخار است مانند بخاري كه از آب گرم برميخيزد و بخار جسم است پس روح بخاري جسم است كه از بخار خون در ميان دل ظاهري حاصل ميشود و لطافت آن مانند لطافت فلك ميشود و بد نيست كه شرح اين معني را بيشتر ذكر كنم چرا كه مقصود ما در اين كتاب معرفت كامل است و آن حاصل نميشود مگر آنكه بحقيقت چيزي برخوري پس عرض ميشود كه غذائي كه انسان بجهت خود ميگيرد اول آنرا با دندانهاي خود آس ميكند و با آب دهن خود آنرا خمير ميكند كه صالح شود از براي فرو دادن و همين بمنزله يك حل و هضم است از براي غذا و اين طبخ در مرتبه اعراض است در اين دنيا و بواسطه رطوبت دهن كه متولد است در بدن انسان شباهتي باجزاي بدن پيدا ميكند و مناسب بدن انسان ميشود پس چون وارد معده شود حرارت معده آنرا فرو ميگيرد و آنرا در معده طبخ ميدهد تا آنكه همچون كشكاب شود و اين هضم دويم است و اين طبخ بمنزله جماد و معادن اين دنياست پس جگر با آن رگهاي نازك كه بمعده دارد ميمكد آب صاف آن كشكاب را و آن رگها مثل صافي آن كشكاب را صاف ميكند و ثفل آن در معده ميماند و از مجراي خود دفع ميشود و آب صاف آن كه همه جوهر و روح و نفس و لطيف غذا را بخود گرفته است بجگر ميرود و در جگر باز طبخ ميشود در مرتبه سيوم و اين طبخ بمنزله نبات است در دنيا و در اين جا اين آب نيز طبخ ميگيرد و جوهر خالص آن از غير خالص جدا ميشود و غير خالص آنرا گُرده بخود ميكشد و از مجراي بول دفع ميشود و جوهر خالص آن در همانجا بچهار قسمت ميشود و چهار خلط بدن آنجا پيدا ميشود كه آن صفرا و بلغم و خون و سودا باشد و از آنجا خون خالص لطيف صافي بدل ميرود و صفرا بزهره [ص 403] ميرود و سودا بطحال ميرود كه سپرز باشد مجملاً آن خون خالص لطيف كه بدل رفت در آنجا طبخي ديگر ميگيرد و اين طبخ چهارم است و اين طبخ مقام حيوان را دارد در دنيا پس در اين طبخ آن خون صاف لطيف بخاري ميشود روحاني كه در صفا و لطافت مانند جسد افلاك باشد تفكر كن اين چه خلقت است و چه نظم است در امر و چه تدبير است الله اكبر و له الكبرياء في السموات و الارض لا اله غيره پس آن بخار لطيف مقام حيوان را بهم ميرساند زيرا كه مثل لطافت فلك قمر ميشود كه آسمان اول است و از اين جهت روح حيواني بآن تعلق ميگيرد و بحركت درميآيد و حيوان ميشود و پس از آن اين بخار بالا ميرود در سر انسان و در آنجا پنج موضع است كه اين بخار بهر موضعي كه ميرسد لطيفتر ميشود و در هر موضع بلطافت فلكي ميشود و روح آن فلك در او و از او آشكار ميشود پس در منزل اول بلطافت فلك عطارد شود و روح فكر بآن تعلق گيرد و در منزل دويم بلطافت فلك زهره شود و روح خيال بآن تعلق گيرد و در منزل سيوم بلطافت فلك مريخ شود و روح توهم بآن تعلق گيرد و در منزل چهارم بلطافت فلك مشتري شود و روح علم بآن تعلق گيرد و در منزل پنجم بلطافت فلك زحل شود و روح عاقله بآن تعلق گيرد و چون اين منازل را طي كرد باعتدال فلك شمس شود و روح ماده بآن تعلق گيرد و مستولي شود بر افلاك وجود و مالك ادراكهاي خود شود و در حقيقت اين حالتش را از منزلي كسب نميكند و بطبخ و هضم و تلطيف طبيعي جسماني نشود و اين مقام براي او حاصل ميشود بعمل كردن بشريعتها و آداب و سنن چنانكه چهار مقام ديگر هم بطبخ و هضم جسماني نشود و محتاج است بحرارتي ديگر و آتشي ديگر تا طبخي ديگر دهد و آن حرارت حرارت غريزي است كه [ص 404] در بدن انسان حاصل ميشود از عمل كردن بشرايع و اين حرارت را طبيبان جسماني نفهمند و معالجات ضعف و قوت و صحت و مرض آن را ندانند و اين كار كار طبيب روحاني و عالم رباني و ولي صمداني است و بس و حرارت آن هفتاد مرتبه قويتر است از حرارت طبيعي جسماني بقسمي كه آنچه حرارت طبيعي در عمري ميكند آن حرارت در طرفة العيني مينمايد و با آن حرارت دفع جميع امراض و اعراض را ميتوان كرد و زياده از اين در اين كتاب عاميانه نميتوان اين حرفها را نوشت چرا كه از ادراك ايشان بالاتر ميرود و لكن همين حرفهاي عاميانه چون از عالم صادر شده است روح علم را دارد اگر بتدبر در آنها نظر كني خواهي فهميد چيزي چند را كه از فهم اين مردم بالاتر است پس چون انسان عمل بمعالجات انبيا و اوليا كرد و بسنت و رويه ايشان رفتار كرد و دفع مرضهاي خود را بآن روش كرد آن روح ترقي ميكند و لطيف ميگردد و بمنزله فلك منازل ميشود و روح طبع غيبي در آن پيدا ميشود و چون باز عمل كرد و سستي ننمود همان روح بآتش اعمال طبخي ديگر گيرد و لطيفتر شود و بآن واسطه بلطافت فلك بروج گردد و روح نفس ناطقه در آن پيدا شود و باز چون عمل نمايد و فتوري بهم نرساند بآتش اعمال طبخي ديگر گيرد و بلطافت كرسي شود و روح ملكوتي بآن تعلق گيرد و باز چون باعمال شايسته سلوك نمود از اين مقام نيز ترقي كند و لطيفتر گردد تا بلطافت عرش رحمن شود و بآن روح عقل تعلق گيرد و اين شخص در زمره اولوا الالباب گردد و صاحب دل شود و اين است دل كه ما ميگوئيم و اين بخار وقتي كه باين سرحد رسيد قلب و قطب حقيقي ميشود اين است كه خدا ميفرمايد كه صاحب دل متذكر ميشود و اگر اين تكه گوشت بود كه همه كس داشتند و اگر روح [ص 405] حيواني بود نيز همه كس داشتند پس همه كس بايد متذكر شوند حاشا دل حيواني غير از دل انساني است پس دل انساني بلطافت عرش است از اين است كه فرمودهاند قلب المؤمن عرش الرحمن يعني دل مؤمن عرش رحمن است و معلوم است كه وقتي كه بلطافت فلك يازدهم شد عرش ميشود و همان سرّ كه در عرش است در آن ظاهر ميشود و محل استواء رحمن ميگردد چنانكه خداوند ميفرمايد الرحمن علي العرش استوي پس در اين هنگام اسرار رحمن از آن ظاهر شود و نور رحمن ظاهر و باطن آنرا فرا گيرد بطوري كه او را از خود بيخود كند و او را فاني در جنب خود نمايد و تا اينجا بعملهاي شرعي ميشد كه شخص خود را رياضت بدهد و پاك نمايد بطوري كه گفتهاند كه ، پاك شو اول پس ديده بر آن پاك انداز ، و چون از اين مقام بگذرد ديگر تلطيف باعمال شرعيه نشود و حرارت نار شرعي در آن اثر نكند چنانكه نار طبيعي جسماني فلكي از مقام عاقله كه گذشت ديگر اثر بآن نكرد و باعث ترقي آن نشد و محتاج بآتشي ديگر شد كه آتش شرعي باشد همچنين از مقام عرش كه ميخواهد بگذرد بآتش شرع و اعمال شرعيه ديگر طبخ نگيرد و زياده از آن ديگر ترقي نكند پس آتشي ميخواهد از تأييد الهي و انوار رباني كه آن آتش محبت است پس چون آتش محبت در آن يافت شود او را بالا بكشاند و بسوي محبوب برد و اين آتش محبت از اثر جذبه محبوب است و دخلي بآتش عمل و سعي و كوشش ندارد اگر چه حاصل نشود آتش محبت مگر بعد از آتش سعي و كوشش چرا كه تا بمقام عرش نرسد از آنجا درنگذرد و ممكن نيست كه خاك بواسطه نار محبت بمافوق عرش رود و اين منزلها را طي نكند پس چون اين منزلها را بايد طي كند بايد در هر منزل بآلات و ادوات و زاد و راحله [ص 406] آن منزل حركت كند نان و پنير بآتش محبت خون نشود و چون در منزل اول است هضم ميخواهد و نار طبيعي ميخواهد تا آس شود و كيلوس و كيموس شود در معده و جگر تا خون شود و همچنين بآتش جگر كه آتش نباتي است ممكن نيست كه روح حيواني شود و هر چه آتش نباتي بآن كار كند ديگر طبخ زياده نگيرد مثل طلا كه چون بسرحد اعلا رسيد ديگر در آن آتش كاري نكند و آنرا از هم نريزد حال تدبيري ديگر بايد تا از هم پاشد و باصطلاح مكلس شود بفهم چه ميگويم پس حرارت فلكي ميخواهد تا روح شود و آن در قلب است و سر و چون كار فلك بودن آن بانجام رسيد آتشي ديگر ميخواهد تا مساوي آن پنج فلك ديگر شود و آتش فلكي ديگر بآن كارگر نشود چنانكه در مثل گذشت پس آتش شرعي ميخواهد تا از آن مقام بگذرد و چون مساوي عرش شد ديگر آتش شرعي بآن كارگر نشود و مانند طلا گردد كه در معدن طبخ كامل يافته و ثابت شده ديگر بواسطه اين آتش نسوزد مگر تدبيري ديگر شود همچنين همينكه عرشي شد ثابت ميشود و باقصي مراتب ميرسد پس ديگر آتشي كه غايتش آنجاست از آنجا آن را نگذراند پس تدبير ديگر خواهد تا از آن مقام پروازي ديگر كند و آن آتش محبت است و آتش محبت از سعي و عمل انسان نباشد چنانكه آتش شرعي انساني از سعي و عمل حيوان نبود و آتش حيواني فلكي از سعي و عمل نبات نبود و آتش نباتي از سعي و عمل جمادي نباشد كه آتش معده است بفهم چه ميگويم و عبرت گير كه اين مطالب عاليه و حكمتهاي رفيعه چگونه در اين الفاظ عاميانه ظاهر ميشود و خداوند بر قلم اين ناچيز جاري ميكند ،
اين همه آوازها از شه بود گر چه از حلقوم عبد الله بود [ص 407]
و گر نه من كجا و اين بيانهاي حكمتآميز نغز من رتبه خويش را شناسم باري پس آتش محبت هم از سعي و عمل انسان نباشد اين آتش بايد از جذبه محبوب باشد بد نگفته كه :
تا كه از جانب معشوقه نباشد كششي كوشش عاشق بيچاره بجائي نرسد
پس آن آتش از جانب خداوند جل شأنه است و همينكه حقيقت آن آتش در كسي پيدا شد او را از مقام انساني بالا برده بمقام ولايت ميرساند كه خدا ميفرمايد هنالك الولاية لله الحق يعني آنجا ولايت از براي خداي حق است پس در جرگه اولياء داخل شود و ولي و مستولي و حاكم و فرمانروا گردد و بر عرش دل خود مستوي گردد و آن مقام مخصوص انبيا و اوصياي ايشان است و انسان را در آنجا راهي نيست ابداً و آن مقام وصال و اتصال است و مقامي است كه محبت از ميان حبيب و محبوب برداشته ميشود چرا كه محبت هم حجاب است مابين آن دو و مپندار از آنچه گفتم كه بنده خدا ميشود نعوذ بالله چرا كه اين قول قول اهل ضلال است و چنانكه در قسمت اول ذكر كردهايم قولي است باطل و از درجه اعتبار ساقط بلكه مقصود ما آن است كه بمقام فؤاد ميرسد و مقام فؤاد مرتبهايست از مراتب مخلوق نهايت آن مقام آيت خدا و صفت خدا و نور خداست و بآيت خدا ميتوان رسيد ولي بذات خدا نميتوان رسيد و بالاتر از اين مقام مقامهاي بسيار است كه اين رساله را گنجايش آن نيست و اين گوشها را طاقت شنيدن آن نه پس از اين جهت ذكر آن مقامها را نميكنم تا وقتش برسد و پنهان داشتن آنها لازم است چرا كه اين خلق منكوس ادراك آنها را نكرده بضلالت ميافتند و حفظ دين و بنيه ايشان لازم است تا هر وقت كه بنيه ايشان قوي شود و قابل فهم آن گردند خلاصه تا اين مقام كه ذكر شد اندكي از بسيار ميتوان [ص 408] ذكر كرد پس چون بمقام فؤاد رسيد جميع آنچه نسبت بخدا داده ميشود نسبت بر او واقع ميشود و جميع آنچه نسبت باو داده ميشود همان نسبت بخداست پس او ميشود چشم و گوش و دست و پا و زبان و دل خداوند عالم و او ميشود علم و قدرت و سمع و بصر و حيوة و ولايت و سلطنت و ربوبيت خداوند عالم و نفس جميع صفات قدس و اضافه و فعل گردد آه آه اگر نه خوف طغيان اين نفوس فرعونيه بود بسطي ميدادم و اندكي قلم را رخصت جولان ميفرمودم تا بهبيني كه چه جولانها در ميدان بيان ميكرد و چه جواهر بيان برشته تحرير درميآورد باري و اين مقام مقام نبوت است و نبوت بخشي است از خداوند عالم كه هر كس را ميخواهد برميگزيند و بدرجه نبوت ميرساند و بسعي و كوشش نيست و بدعا و توجه و عبادت و اقبال دست نميدهد و جايز نيست كه كسي طلب اين مقام را كند پس همين جسم عنصري كه ديدي و شنيدي از لطافت و صافي شدن باين مقام ميرسد و در اين وقت لطافت او مساوي اعلاي عرش شود كه ديگر از آن لطيفتر در عالم اجسام ممكن نباشد و اين ترتيب كه ذكر شد معراجي است از براي اين مشت خاك اما معراج تدريجي و غرض اين بود كه بداني كه همين مشت خاك است كه لطيف ميشود بتدريج و باعلاي عرش ميرسد و اگر بخواهي خاك كثيف را برتبه هوا ببري و بداري نايستد و هوا را اگر بخواهي برتبه آتش ببري و بداري نرود و نايستد و همچنين اگر بخواهي آتش را برتبه افلاك برساني نرسد و افلاك را اگر بخواهي برتبه كرسي و عرش برساني نرسد مگر آنكه بطوري كه عرض شد از نظم خلقت خداوند عالم بآن طور حركت كني چگونه ميشود كه نان و پنير بدون هضم و تحليل در رگهاي تو رود و كار روح كند يا در سر تو رود و كار عقل و فهم كند مگر آنكه [ص 409] بطوري كه عرض شد تحليل رود و تلطيف شود و حال كه لطيف شد و بتحليل رفت نه آنست كه از جسمانيت خود بيرون رفته است همان جسم است كه از غلظت و كدورت پاك شده و لطيف و صافي گشته بهبين آب را كه در ديگ ميجوشاني چگونه همان آب غليظ بخار ميشود و صعود ميكند و بمعراج خود ميرود و بهمان قسم تو ميجوشاني تا آنكه همه آب بخار ميشود و چيزي نميماند مگر آنكه همه به هوا ميرود و در مكاني ديگر و حيّزي ديگر ميايستد حال كه آب را لطيف كردي و بخار نمودي نه آنست كه جسم او را از او گرفتي و او را روح نمودي همان جسم است كه او را لطيف كردي و اول كه غليظ بود حيّزي داشت و چون لطيف شد حيّزي ديگر گرفت و در هوا ايستاد و اگر بار ديگر آنرا لطيف كني و غلظت و كدورت هوا را از آن بگيري لطيفتر و در حيّز نار شود و در حيّز هوا نايستد نميبيني كه از تنور بسيار گرم چگونه هوا گرم شود و خشك شود و بالا رود و در حيّز هوا نايستد پس همچنين هر گاه آتش را لطيف كني تا فلكي گردد در حيّز كره نار نايستد و بالا رود بسوي حيز افلاك و همچنين فلكي بفلكي چنانكه ذكر شد و ديدي كه همين نان و پنير چگونه لطيف شد و مرتبه بمرتبه ترقي كرد و آنچه در غيب خود داشت بتدبير آشكارا شد بفهم چه ميگويم و هوش خود را جمع كن و گوش خود را بگشا كه اين مطالب عاليه را كه حكما در آن درماندهاند باين روشني در هيچ كتاب نخواهي ديد و از هيچكس نخواهي شنيد .