اين همه ترا ميگردانم شايد رام شوي و بتواني مطلبم را دريابي و بسويش شتابي اگر دريافتي فبها و الا حيراني تا زندهٔ ،
بحيرت آمدي ز آنجا بحيرت زيستي اين جا بحيرت رفتنت آخر نباشد كار مردانش
مجملاً بطوري كه يافتي كه هر چيزي يك آلتي دارد در نزد صاحب صنعت كه مناسب اوست و آن همان باب است و همان وسيله پس فرض كن كه اين وسيله چگونه شجرهايست كه اصل آن يك دوحه و يك كنده است [ص 350] و از براي آن دوازده شاخه است و از براي هر شاخهٔ برجستهها كه بصد و بيست و چهارهزار ميرسد و از براي هر برجستهٔ برگهاي بسيار است و از براي هر برگي آبخورها و عروق كه از براي هر رگي رگها و همچنين و همه اين درخت مبارك درخت وسيله است و همه يك درخت است هر كس دست به برگي از برگها يا برجستهٔ يا شاخهٔ از اين درخت بند كرده باشد نجات در دنيا و آخرت خواهد يافت و اگر بند نباشي باين درخت هلاك دنيا و آخرت خواهي بود چرا كه نجاتي نيست مگر بتوسل بخدا و توسل بخدا بي وسيله محال و شجره وسيله همين است كه عرض شد بايد سعي كرد اقلاً و درخت طوبي كه شنيدهايد همين درخت وسيله است كه تنه آن درخت در خانه حضرت امير است عليه السلام و هيچ مؤمني نيست كه يك شاخه از اين درخت در خانه او نباشد بقدر خور و قابليت او بفهم مطلب را و اگر چشم داري اين درخت يك درخت است و متعدد نيست آخر يا برگ است يا برجسته است يا شاخ است يا كنده غير از اين نيست مجملاً كه اين درخت هر برگش رنگي و شكلي دارد و بوئي و طعمي دارد و انواع ميوِهاي عالم از اين درخت بعمل ميآيد طالب هر ميوهٔ كه هستي همان ميوه را بچين و بخور خداوند كوتاهي در انعام خود نكرده ، گر گدا كاهل بود تقصير صاحب خانه چيست ، بسيار ترا دور گرداندم كه شايد از دور آن وسط دايره را ببيني و خود فرياد كني كه مطلب را ديدم و فهميدم آنچه شده است ميشود قدري تو را نزديكتر بگردانم انسان بايد مشيتش تابع مشيت خدا باشد و تغيير وضع الهي ندهد يعني بخاطر خود و الا هيچ كس تغيير حقيقي نميتواند بدهد هر چه بشود تدبير اوست و از اوست پس بخاطر خود تغيير وضع الهي اعتقاد مكن و طلب منما و نظر كن به بابها كه خداوند عالم مفتوح فرموده [ص 351] است و نظر كن بامرهاي خدا پس بهر جورهٔ كه تو را امر كرده است اسباب و آلات آن خدمت را از بابهاي آنها بطلب و بآن خدمت مشغول شو تا عاصي نباشي اگر پادشاه بتو بگويد بازي بگير و بياور ميروي در پيش صيادان و دامي ميگيري و پيش مكاريان و حيواني كرايه ميكني و پيش خبازان و توشه راهي ميگيري و ميروي تا آنجا كه باز است و آن را شكار كرده ميآوري و اگر پادشاه طعام خواهد ميروي در پيش ناظر و طباخ و شربتدار و طعام فراهم آورده حاضر ميكني حال بهبين از تو چه خواستهاند و بهبين آلت آن كار ذات خود پادشاه است يا غير اگر غير است در كجاست و تو كجا دستت بآن ميرسد يا نه و اگر نميرسد آلت نزديكتر كجاست بآن دست ميرسد يا نه و اگر نميرسد آلت نزديكتر از آن كجاست تا آنجا كه دسترس داري آن خدمت را بانجام برسان و اوضاع خدمت را از بابهاي آن بطلب نميبيني كه اگر خدا از تو قرض خواهد ميروي پول تحصيل ميكني و فقير متديني پيدا كرده باو ميدهي و ميگوئي بقرض خدا دادم و خدا بدست خود گرفت آيا نشنيدهٔ كه صدقه در دست خدا واقع ميشود چنانكه در قرآن فرموده است در حديث است كه خداوند روز قيامت ميگويد كه اي بنده من از تو طعام خواستم چرا بمن طعام ندادي بنده عرض ميكند كه تو اجلّ از اطعامي ميفرمايد يعني فلان مؤمن طعام خواست و تو ندادي و باز بهمين طور ميفرمايد كه من از تو آب خواستم و ندادي و همين طور شرح ميفرمايد و باز ميفرمايد كه من مريض شدم بعيادت من نيامدي و باز بهمان طور شرح ميفرمايد ، بس است بقول روضهخوانان و بيمناسبت نيست :
دگر زياده از اين نزد عاقلان بيجاست برآر دست تضرع كه وقت وقت دعاست [ص 352]
اميدم كه مطلب را بفهمي و در وادي ضلالت حيران نباشي و همين قدرها هم در معني ابواب كافي است انشاء الله تعالي .
در بيان معرفت رسالت و اين مقام معرفت چهارم است از چهار معرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله و اين مقام ظاهرترين مقامهاي آن بزرگوار است و مقامي است كه بحواس ظاهره خود بايد ادراك كنند و عوام و خواص بايد همه در اين شريك باشند و كسي معذور نبوده و نيست از معرفت اين مقام و چنانكه ساير مقامها را بتفصيل بيان كرديم بايد اين مقام را نيز بتفصيل بيان كنيم اگر چه بسياري از مقدمات و مطالب اين مقام گذشته لكن لابد است كه اشارهٔ باين مقام هم بكنيم اگر چه ماها اگر يك مطلب بديهي عاميانه را هم بخواهيم بيان كنيم از آن حكمتها آشكار ميشود كه بهيچ عقلي نميرسيد و مقام رسالت هم اگر چه واضح است لكن ما كه شرح بدهيم حكمتها از آن آشكار خواهد شد پس محتاج بچند فصل است .
فصل - بدانكه چون خداوند عالم بندگان خود را صاحب مرتبِها و عالمها خلق كرد از آن جمله از براي ايشان فؤادي آفريد و فؤاد آنست كه از آن بمن تعبير ميآوري و بآن بمن اشاره ميكني نيست كه ميگوئي تن من و جان من و عقل من و همچنين همه چيزهاي خارجي را بآن نسبت ميدهي ميگوئي خانه من و فرش من و اسباب من و اوضاع من آن من همان فؤاد است و هر كس آن من را درست بشناسد خدا را درست خواهد شناخت و آن من را بعربي فؤاد گويند و آن فؤاد امير و فرمانرواي كل عالمهاي تو است و آن اصل تو است و آن حقيقت تو است هر كس آن را شناخت خدا را شناخت [ص 353] و هر كس آنرا نشناخت خدا را نشناخت و عالم اين فؤاد عالم لاهوت است و دويم مقام عقل تو است و اين مقام يك درجه پائينتر است و اين عقل هم مملوك فؤاد و بنده فؤاد است نميبيني كه ميگوئي عقل من چنانكه ميگوئي خانه من و اسب من پس اين عقل در عالم جبروت است و سيوم مقام نفس تو است و اين مقام يك درجه پائينتر از عقل است و مقصود از اين نفس نه آن نفس امّاره بد است بلكه اين نفس صورت همان عقل است و ظاهر همان عقل است و اين هم مملوك و بنده فؤاد است نميبيني كه ميگوئي نفس من و اين نفس همان روح است كه آدمي بآن زنده است و وقتي كه از تن آدمي بيرون رفت ميميرد و اين نفس مركب عقل است و خانه عقل است و منزل اوست و اين غير از روح حيواني است كه در تن است اين روح انساني است و بآن انسان انسان است و از حيوانات جدا ميشود و عالم آن عالم ملكوت است و چهارم مقام تن تو است و اين تن هم مملوك فؤاد است نميبيني كه ميگوئي تن من و اين را نسبت بمن ميدهي و عالم اين تن عالم مُلك است كه همين عالم باشد و حكما آنرا ناسوت گفتهاند پس چون انسان صاحب همه اين مراتب است و همه اين مراتب بنده خدايند و بايد خدا را بشناسند و نميشد كه خدا را بشناسند مگر آنكه خدا خود را بشناساند چنانكه پيش دانستهٔ پس خداوند از حكمت بالغه خود در هر عالمي خود را شناسانيد بايشان بواسطه رسول خود صلوات الله عليه و آله و سلم و آن بزرگوار در هر عالمي خدا را بخلق شناسانيد و چنانكه بايست خدا را وصف كرد و در هر عالمي بلغت اهل آن عالم سخن گفت و بلباس اهل آن عالم ظاهر شد تا اهل آن عالم آنرا ببينند و بشناسند و با او سخن گويند و از او بشنوند و تكليف هر عالمي غير تكليف عالمي ديگر است پس تكليف [ص 354] فؤاد غير تكليف عقل است و تكليف عقل غير تكليف نفس است و تكليف نفس غير تكليف تن است نميبيني كه تن تو بايد وضو گيرد ديگر نفس و عقل و فؤاد وضوئي ندارند تن تو بايد غسل كند و نوره بكشد و آنها اين تكليفها را ندارند همچنين جميع تكليف تن غير تكليف آنهاست و تكليف آنها هر يك هم غير از تكليف ديگري است پس پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم در هر عالمي تكليف اهل آن عالم را بيان فرمود و از جمله تكاليف آنها معرفت پيغمبر است صلي الله عليه و آله پس فؤاد كه از اهل عالم لاهوت است و بندهايست از بندگان خدا و بايست آن هم بندگي خدا بكند و بتكاليف او عمل نمايد تكليف آن در معرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله آنست كه بمعرفت بيان آن بزرگوار را بشناسد چرا كه آن بزرگوار خود را در آن عالم بآن نهج وصف فرموده است و بآنطور خود را ظاهر فرموده است و گذشت كيفيت معرفت بيان و اما عقول بايد آن بزرگوار را بمعرفت معاني بشناسند چرا كه خود را در آن عالم باين نهج وصف فرموده است و لباس اهل آن عالم بدين سياق است پس بايد آنها معرفت معاني را تحصيل كنند و اما نفوس مأمورند كه آن بزرگوار را بطور معرفت ابواب كه سابقاً ذكر شد بشناسند چرا كه آن جناب در آن عرصه بآن طور جلوه فرموده است و اين معرفتها بطور اختصار و بطوري كه لايق اين كتاب است عرض شد اينك در اين مقام معرفت آن بزرگوار را بطور سفارت و رسالت ميخواهم بيان كنم و اين معرفت معرفت اهل عالم اجسام است و پستترين مراتب است و كسي را از اين گزيري نيست زيرا كه همه كس جسم دارند و مدركهاي جسماني دارند بخلاف آنكه همه كس مدركهاي نفساني و عقلاني و فؤادي ندارند پس هر كس مدركي را نداشته باشد او را تكليف بمقتضاي آن [ص 355] نميكنند نميبيني كه كر را تكليف نميكنند كه تعليم علم بگير و مسائل ديني خود را بياموز زيرا كه موقوف بشنيدن است و او گوش ندارد و كور را تكليف نميكنند كه قبله را بشناس و همچنين پس كسي كه مدرك فؤادي هنوز در او ظاهر نشده است آنرا كسي تكليف بمعرفت بيان نميفرمايد و كسي كه مدرك عقل ندارد كسي او را تكليف بمعرفت معاني نفرموده است و همچنين كسي كه مدرك نفساني ندارد كسي او را تكليف بمعرفت ابواب نكرده و نميكند پس چون همه مردم در اين جسم دنيائي شريك ميباشند و هوش و گوش و شعور اين دنيائي را دارند و آن جناب مستطاب هم در اين عالم بلباس ايشان بروز فرمود تكليف همه كس شد كه ايشان را بمعرفت رسالت بشناسند و باز استثناء فرمودند از اهل اين عالم كساني را كه سفيه باشند كه عقل ايشان باين معنيها نرسد يا طفل باشد يا ضعيف باشد و نتواند احساس اين امور را بكند چرا كه جور در احكام ايشان نيست و غني مطلق ميباشند پس هر كس را بقدر قابليت خود او تكليف فرموده و چون در اين اوقات شعورهاي مردم بالا رفته است و فهمهاي ايشان زياده شده است و قابل تكليف زياده شدهاند خداوند مصلحت در ابراز اين علم دانست و اين علم را در عالم منتشر كرد و توفيق داد تا آنكه حاملان اين علم مراتب بيان و معاني و ابواب را بطور اجمال و اختصار گوشزد طالبان كردند تا بعد استعداد ايشان زياده شود و تفصيل اينها را بشنوند و اگر حال تفصيل آنها را بشنوند البته تكفير خواهند كرد قائلين بآن را چنانكه پيش از اين مردم را قابليت همين قدر هم نبود و طاقت همين را هم نداشتند پس چون مقامهاي سهگانه بيان و معاني و ابواب را پيش شرح داديم در اينجا هم بايد شرحي از رسالت بنمائيم تا اهل اين عالم هم بهره از آن داشته باشند [ص 356] تا بدانند كه چگونه علوم زياده ميشود و مراتب بالا ميرود اين همان رسالتي است كه از عهد آن بزرگوار الي الآن همه مردم بآن اعتقاد داشتهاند و گفتهاند و شنيدهاند حال گوش كن كه چگونه همان رسالت را ما شرح كنيم و اين محتاج بفصلهاست .
فصل - بدانكه چون خداوند عالم جل شأنه هرگز از رتبه خدائي خود پائين نميآيد كه مردم او را مشاهده كنند و از او بشنوند و هرگز مردم هم از رتبه بندگي خود بالا نميروند كه خدا را مشاهده كنند و با او گفتگو نمايند و لابد بود اين خلق ضعيف را از تكليف چرا كه چنين خلق شدهاند در حكمت كه بدون تعليم و ياد دادن چيزي ندانند حتي آنكه وقتي كه خدا حضرت آدم را در بهشت آفريد او را امر و نهي كرد و صلاح و فساد او را باو تعليم كرد چرا كه انسان بي تعليم چيزي نميداند پس اين خلق محتاج بتعليم بودند پس لازم شد در حكمت كه خداوند برگزيند از ميان خلق كساني را كه صافي طينت باشند و قابل آن باشند كه ايشان را بر اسرار خود آگاه كند و پرده از پيش چشم ايشان بردارد تا صلاح و فساد خلق را مشاهده كنند و پس از مشاهده بكوران برسانند و همچنين اشخاص در ميان خلق از روز اول خلقت شده بودند و خلقت ايشان جزو حكمت بود چرا كه خدا عالم را بر نهج حكمت آفريده بود و بودن چنين اشخاص از حكمت بود و اگر ايشان نبودند نظم عالم فاسد ميشد چنانكه پيش بتفصيل دانسته شد پس خدا برگزيد از ميان خلق اشخاصي چند را و ايشان را بعنايتهاي خاصه خود و مرحمتهاي خود تربيت فرمود و پرده از پيش چشم ايشان برداشت و عالمها را نشان ايشان داد و ايشان را مطلع بر چند و چون خلق فرمود بطوري كه از [ص 357] جميع اوضاع عالم مطلع شدهاند و از ظاهر و باطن و اول و آخر و غيب و شهاده اوضاع خلق خبردار گرديدند و كيفيت خلقت و صلاح و فساد خلق را برخوردند پس آنها را خداوند امين خود قرار داد در ميان خلق و ايشان را زبان و چشم و گوش و باب و وسيله خود قرار داد در ميان عالم پس گفتند بمردم صلاح و فساد خلق را بطور حكمت الهي و شريعتها قرار دادند و ناموسها برپا كردند و خلق را بآن دعوت فرمودند و بر خلق واجب شد اطاعت آنها و عمل بقول آنها چرا كه آنها بينايان شدند و ساير خلق كورانند و كور بايد اطاعت بينا كند و ميبايست آن خلق برگزيده از هر جوره خلقي از جور همان خلق باشد مثلاً وقتي كه بنا شد كه خدا انسان را دعوت كند براه حق بايد برگزيده از جمله انسان باشد تا خلق زبان آنرا بفهمند و بتوانند از او تعليم گيرند و بر جن از جور جن ميبايست برگزيند و بر حيوان از جور حيوان تا ممكن باشد هر جوره خلق را كه از پيغمبر خود منتفع شوند و از او تعليم بگيرند .
فصل - بدانكه چون پيغمبري علامتي در ظاهر خلق نيست و امر غيبي باطني است ميبايست خداوند از براي او علامتي قرار بدهد تا بآن علامت او را بشناسند و منقاد حكم او بشوند و علامت در كسي از دو جور بيرون نيست يا علامت خلقي است يا علامت خالقي اما علامت خلقي كه همين خوردن و آشاميدن و شعور في الجمله داشتن است كه همه خلق دارند و اما علامت خالقي قدرت و قوت در خلق است و ساير صفات الهي كه پيش مذكور شد پس پيغمبر كه ميبايست علامت داشته باشد بايد از علامتهاي خالقي داشته باشد چرا كه علامتهاي خلقي را همه كس دارند و دليل پيغمبري نميشود لهذا [ص 358] واجب شد در حكمت كه پيغمبر صاحب دو مقام باشد يكي صفات خلقي كه بواسطه آن با خلق محشور گردد و با ايشان راه رود و او را ببينند و با او بگويند و از او بشنوند و يكي صفات خالقي كه بآن صفات از ساير خلق ممتاز باشد و بآن صفات معلوم شود كه پيغمبر است لهذا خداوند در پيغمبران از صفات خود قرار داد و آنها بآن صفات اظهار معجزها كردند و بر مردم غالب آمدند و آنها كه پيغمبر نبودند از آن صفات عاجز بودند و بواسطه آن عجز منقاد پيغمبران گرديدند پس پيغمبر هر طايفه لازم شد كه آن دو جهت را داشته باشد بقدر رتبه و مقام خود يكي جهت قوم خود و يكي جهت صفت خدائي بفهم چه ميگويم و مباش از جوره آن جهال كه ميخواهند حرف معرفتي زنند ميگويند بايد پيغمبر برزخ باشد ميان خدا و خلق تا از جهت بالا از خدا بگيرد و از جهت پائين بخلق برساند چرا كه اين حرف درست نيست و هيچكس نميتواند نسبت بخدا داشته باشد چرا كه خداوند عالم چنانكه دانستي نسبت بهيچ خلق ندارد و كسي نسبت باو ندارد و او يگانه است و حادث نسبت بقديم پيدا نميكند بلي پيغمبر بايد دو جهت داشته باشد يكي جهت رابطه بقوم خود و يكي جهت صفات الهي پس ميبايد از طرف بالا نماينده صفات خدا باشد و از طرف پائين از جنس خلق باشد مثل اين حكايت آئينه صافي كه در زير آفتاب ميگذاري اين آئينه دو جهت دارد يكي جهت اسفل كه سنگ است از جوره سنگهاي ديگر و يكي جهت نمايندگي نور آفتاب كه از بس صيقلي و صافي است نور آفتاب در آن جلوه كرده است و نور آفتاب را از براي ساير سنگها حكايت ميكند و آفتاب در آسمان است و آئينه از جوره آسمان در او نيست و دخلي بآسمان ندارد پس همچنين پيغمبران از خلقند دخلي بخدا ندارند و از ذات خدا در ايشان چيزي [ص 359] نيست بلي چون آئينه وجود خود را به بندگي صفا دادند آئينه سر تا پا نماي اسماء و صفات الهي شدند پس از جهت صفاي خود آن انوار را نمودند و از جهت خلقي خود بخلق رساندند و چون خلق ديدند كه آنها نماينده صفات الهي شدند بر ايشان لازم شد كه تصديق كنند آنها را بر دعواي ايشان و از ايشان بپذيرند مجملاً مقصود اين بود كه عرض شود كه پيغمبر هر قومي بايد از طرف پائين از جور آن قوم باشد و از طرف بالا حكايت صفتهاي الهي را بكند تا باين واسطه علامتي براي او باشد چرا كه صفات خلقي علامت صدق او نميشود پس خداوند عالم برگزيد از ميان هر قومي نفسهاي طاهره پاكيزه را و ايشان را مطلع كرد بر ملكوت خلق خود تا همه چيز را مشاهده ديدند و صلاح و فساد هر چيز را علانيه ديدند پس بخلق رسانيدند و اگر پيغمبر از جوره قوم خود نبود شايسته تصديق نبود و شايسته رسانيدن نبود اما شايسته تصديق نبود بجهت آنكه صفاتي كه از او ظاهر ميشد و قوم عاجز بودند دليل حقيت آن نميشد نميبيني كه مرغ ميپرد و معجز نيست اما اگر انساني بپرد معجز ميشود و جن مسافت دراز را در زمان اندك قطع ميكند و معجز نيست اما اگر انساني چنين كند طي الارض است و معجز است و همچنين اگر ملكي بر آسمان بالا رود معجز نيست و اما اگر انساني چنين كند معجز است پس معلوم شد كه اگر پيغمبر از جوره قوم نباشد كارهاي او دليل آنكه آن معجز است و از جانب خداست نميشود چنانكه پيش دانستي و اگر از جوره قوم باشد و كاري كند كه ساير قوم نتوانند بعمل آورند دليل آن باشد كه اين معجز است و از جانب كسي است كه او بر خلق قدرت دارد و صفات خود را در اين قرار داده است و اما رساندن بخلق ممكن نبود بجهت آنكه اگر ملَك بود يا جن بود ديده نميشد و اگر [ص 360] ديده ميشد چون ساير انسانها بود و معلوم نميشد كه انسان است يا غير انسان و اگر حيوان بود يا نبات بود و بر انسان ميبايست پيغمبر شود ممكن نبود چرا كه انسان اشرف از اينهاست و نميشود كه خلق شريفتر امت شود و خلق پستتر پيغمبر وانگهي كه آنها لسان رسانيدن ندارند و خطاب و كلام ايشان ممكن نيست و اگر في المثل هم حرف ميزدند ما چه ميدانستيم كه ساير حيوانات و نباتات هم ميتوانند حرف بزنند و نميزنند عمداً و اين يكي حرف ميزند يا باقي نميتوانند حرف بزنند مجملاً از حكمت نبود كه غير جنس پيغمبر شود چنانكه بديهي است پس لازم شد كه پيغمبر از جنس قوم باشد و صفات الهي در او جلوهگر باشد و اين مطالب پيش از اين گذشته است و اينجا باختصار كافي است .
فصل - چون دانستي كه پيغمبر بايد از جنس قوم باشد و صاحب صفات الهي باشد پس عرض ميشود كه اين ممكن نيست مگر آنكه اشرف و اعلي از جمله قوم خود باشد و در ميان خلق هيچكس در هيچ امري بهتر از او نباشد تا بآن واسطه لايق پيغمبري شده باشد و اين باعث ميشود كه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله اشرف باشد از جميع اهل زمين و آسمان و از زمين و آسمان هم بظاهر جسم شريف خود شريفتر باشد پس بايستي كه جسم آن بزرگوار لطيفتر و بهتر باشد از عرش و كرسي چرا كه همه موجودات رعيت اويند و او مبعوث بر كل است و نميشود كه رعيت لطيفتر و شريفتر از پيغمبر خود باشد و اين معني را نيك درياب كه بسي حكمتها در اين است پس همين جسم ظاهري پيغمبر صلي الله عليه و آله بايد الطف و اشرف و اقوي باشد از عرش و كرسي و آسمانها و عناصر و نبات و حيوان و جن و ملك [ص 361] و انسان از همه اينها شريفتر و بهتر و قويتر و كاملتر و عالمتر و فاضلتر باشد و اين مسئله را بطور اجمال همه مسلمانان قبول دارند لكن تفصيلش را قبول نميكنند از جهالت مگر صاحب فهم ايشان و بعضي از لوازم اين مسئله اين است كه وقتي كه همين جسم پيغمبر صلي الله عليه و آله افضل از عرش شد پس آنچه از عرش برميآيد بايد از جسم او برآيد بلكه آنطور برآيد كه در نزد عرش آنچه از جسم او برآمده معجز باشد كه در نزد او عرش عاجز ماند و آنرا خرق عادت خود داند مثلاً عرش دوره عالم را در يك شبانهروز قطع ميكند بايد كه جسم آن بزرگوار اين صفت را بطور معجز داشته باشد پس در طرفة العين بايد قطع كند و از آن جمله عرش بحركت درميآورد جميع آسمانها را و ميگرداند جميع ستارگان را و آسمانها در نزد آن مثل گوئي است كه در دست تو باشد و همه را ميگرداند پس بايد كه اين صفت در نزد پيغمبر تو باشد و بطوري كه ديگر پيش عرش معجزه باشد مثلاً عرش بر جميع عالم محيط است و بر كل آگاه است و آنچه در عالم حركت ميكند باطلاع او و حركت دادن اوست و بايد اين صفت را پيغمبر تو بطور اعجاز داشته باشد كه عرش در پيش او درماند باز عرش اصل هر فيضي و مبدأ هر چيزي است و جميع فيضها و مددها و رحمتها و نعمتها كه بعالم ميرسد اول باو ميرسد و از او نشر ميكند بكرسي و افلاك تا بزمين ميآيد و چون جسد پيغمبر صلي الله عليه و آله از آن اشرف و الطف است بايد اين امر در ذات مقدس آن بطور اعجاز باشد و از او اين امر بطور اعجاز برآيد و همچنين خداوند عالم بيت المعمور را در آسمان چهارم بمقابل عرش ساخته است و آنرا طوافگاه ملائكه قرار داده است و كعبه را در زمين مقابل بيت المعمور ساخته و طوافگاه آدميان آفريده و بيت المعمور قبله است از براي آنكه [ص 362] در كعبه است و عرش قبله است از براي آنكه در بيت المعمور است و جسد پيغمبر صلي الله عليه و آله اشرف است و همچنين احوال ساير آسمانها و ستارِها كه اگر بخواهم شرح آن دهم طولاني ميشود و همچنين بعد از آنكه دانستي كه همه ملائكه رعيت آن بزرگوار ميباشند و هر فيضي بايشان بواسطه آن بزرگوار ميرسد پس بايد داراي صفات ملائكه باشد و بطور بهتر و بيشتر كه بحد اعجاز برسد از آن جمله ميداني كه ملكي است كه عدد قطرات باران را ميداند و ملكي است كه وزن كوهها را ميداند و ملكي است كه قطرات آب درياها را ميداند و ملكي است كه عدد امواج را ميداند و ملكي است كه عدد نفسهاي حيوانات را ميداند و ملكي است كه عدد حركت هوا را ميداند و همچنين و اينها همه رعيت پيغمبر تواند و او اشرف از اينهاست و نبي بر اينها پس بايد چيزي آن از علم داشته باشد كه معجز باشد پيش اينها و همچنين ملكي است كه حامل زمين است و ملكي كه حامل آسمان است و ملكي كه حامل عرش و كرسي است پس بايد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله قدرتي و قوتي داشته باشد كه اينها همه در نزد آن عاجز آيند و آنرا معجز شمرند و همچنين اگر جميع ملائكه و انس و جن علمهاي خود را و قوتهاي خود را روي هم بكنند بايد با قوه جسم او مقابلي نكنند و قوه جسم او تنها بر همه فايق بيايد و علم او از همه زياده باشد و بحد اعجاز هم زياده باشد و تعجب مكن از اين و پيغمبر را مثل خود جزئي نينگار نميبيني كه اگر همه اعضاي تو بهم بشوند مقابلي با دل تو نميتوانند كرد و چگونه مقابلي كنند و حال آنكه قوت همه از دل است و دل همه را حركت بايد بدهد و قوت بايد بهبخشد پس اگر آن بزرگوار را باين طور شناختي كه قطب عالم و دل همه كاينات است و اصل و منشأ فيض كل است [ص 363] پس چگونه اعضاي او بر او ميتوانند غالب آمد و حركت همه از بركت اوست و اگر ميبيني كه بعضي آزارها بايشان راه يافت تو چه داني كه ايشان مقهور و مظلوم و ناچار شدند پس چگونه اين حكم كني و خود را از درجه معرفت مياندازي بلكه ايشان را چون دانستي كه قلب و قطب كل عالم ميباشند بايد بداني كه ايشان باراده و اختيار خود اين زحمتها را بخود راه دادند و اگر نميخواستند چگونه كسي را ياراي تعدي بر ايشان بود هوش خود را جمع كن بد نگفتهام كه :
جاهلا اين نور علييني است نه همين جسمي كه تو ميبيني است
پس معلوم شد كه جسم شريف آن بزرگوار اقوي و اشرف و الطف و احكم و اقدر و اعلم از جميع عالم اجسام است زيرا كه بجسم خود پيغمبر بر كل است و آنچه ذكر شد همه مقام جسم ايشان است و اما روح شريف و عقل شريف ايشان را نميتوان چنانكه ممكن است ذكر كرد و اگر باين طور كه عرض كردم تدبر كني در خاصيت جميع موجودات هر چيزي را جداگانه و بعد فكر كني كه اين صفت خلقي است كه اين مخلوق دارد و پيغمبر اين مخلوق بايد صفت خدائي در اين امر داشته باشد و پيغمبر ما صلي الله عليه و آله و سلم اشرف كل پيغمبران است و پيغمبر بر كل پيغمبران است پس بايد او را پيش پيغمبران نيز معجز باشد پس او چه خواهد بود صلوات الله عليه و آله و سلم پس اگر اين قاعده را منظور نظر داري و تفكر در اصناف خلق نمائي و صفتهاي خلق را بنظر آوري ابداً انكار فضايل نخواهي كرد و بفضايل پست قناعت نخواهي نمود مثلاً وقتي كه دانستي كه گاوي است در زير زمين كه زمين بر دوش اوست بعد چگونه فضيلت خواهي شمرد كه حضرت امير درِ خيبر را برداشت يا چگونه تعجب خواهي كرد اگر بگويند زمين را [ص 364] برداشت و برميدارد و چون تفكر كني كه ملكي در زير عرش است كه جميع آسمانها و زمينها در دهان او مثل يك خردلي است در بيابان واسع و او ميگرداند آسمان و زمين را ديگر تعجب نخواهي كرد از آنكه امام تو بگرداند آسمان و زمين را و همچنين ساير اوضاع عالم و اجمال اين مقال آنست كه نظر كن هر چه جز خداوند عالم است در هر جا و از هر چيز همه را رعيت و مطيع پيغمبر بدان زيرا كه همه امت پيغمبرند صلي الله عليه و آله و همه قوم اويند و آن بزرگوار را برتري بر همه است و از براي همه معجز دارد از جنس عمل او كه او عاجز ميماند و اقرار به پيغمبري او ميكند بآن واسطه و همين ميزان تو را كافي است انشاء الله .
فصل - انسان مركب است از ده قبضه يك قبضه از خاك و بآن ظاهر تن او خلقت شده است و قبضهٔ از فلك قمر و از آن روح او خلق شده است و قبضهٔ از فلك عطارد و از آن فكر او خلق شده است و قبضهٔ از فلك زهره و از آن خيال او خلق شده است و قبضهٔ از فلك شمس و از آن ماده او خلق شده است و قبضهٔ از فلك مريخ و از آن واهمه او خلق شده است و قبضهٔ از فلك مشتري و از آن علم او خلق شده است و قبضهٔ از فلك زحل و از آن عقل او را آفريد و قبضهٔ از كرسي و از آن سينه او را آفريد و قبضهٔ از عرش و از آن دل او را آفريد و دانستي كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بجسم شريف خود اشرف است از عرش و كرسي و افلاك و زمينها و هر چه در آنهاست پس آن بزرگوار بجسم خود بلكه بيك ناخن خود اعلم است از جميع اهل آسمان و زمين و قدرت همان يك ناخن و قهر و غلبه و علم و فضل و كمال آن از جميع موجودات اين عالم بيشتر خواهد بود چرا كه [ص 365] جسم او اشرف از كل است نميبيني كه يك قطعه از فلك قمر از جميع زمين اشرف و اقوي و الطف است و همچنين قطعهٔ از آفتاب از كل زمين و اهل زمين نورانيتر و لطيفتر و بهتر است و همچنين قطعهٔ از عرش از كل آسمان و زمين و اهل آنها شريفتر و بهتر است پس بهمين طور پيغمبر صلي الله عليه و آله بجسم نفيس خود اشرف از كل است ، آنچه خوبان همه دارند تو تنها داري ، بلكه يك ناخن آن بزرگوار همه آن كمالات را دارد بلكه يك موي آن بزرگوار همه آن صفات را دارد از اين است كه ايشان را سايه نبود و خواب و بيداري نبود و فضول در بدن ايشان يافت نميشد مگر وقتي كه عمداً ميخواستند يافت شود و از اين است كه بعد از مردن تا سه روز در قبر بودند و بعد پنهان ميشدند كه اگر كسي نعوذ بالله قبر را نبش ميكرد نميديد جسد ايشان را و از اين است كه ايشان را موت نبود مگر بخواهش خود ايشان و از اين است كه هيچ سمي و آلتي بر ايشان كارگر نميشد مگر باذن ايشان زيرا كه جسد بشري از ايشان فوق رتبه كل اجسام بود و مدد و فيض همه بواسطه وجود ايشان بود پس چگونه چيزي كه از ايشان بود در ايشان تصرف ميكرد .
فصل - البته شنيدهايد كه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله موافق كتاب خدا و سنت رسول و اجماع مسلمين اول ما خلق الله است و كسي كه اول ما خلق الله شد بايد در رتبه پيش از همه مخلوقات باشد در هر عالم پس عقل او پيش از همه عقلها بايد باشد و روح او پيش از همه روحها و نفس او پيش از همه نفسها و همچنين تا جسم او كه پيش از همه جسمها بايد باشد پس باجماع مسلمين خداوند اول جسم او را خلق كرد و از شعاع جسم [ص 366] او عرش را خلقت كرد چنانكه در احاديث بسيار رسيده است و قرآن بآن نازل شده است و سني و شيعه بآن اقرار دارند و تو ميداني كه شعاع آفتاب چگونه مطيع و منقاد است از براي آفتاب و نور چراغ چگونه مطيع و منقاد است از براي چراغ و ساكن است بسكون او و در حركت است بحركت او و وجود آن بالتفات آن برپاست بد نگفته است :
باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قالبها
و همچنين خوب گفته است :
اي سايهمثال گاه بينش در نزد وجودت آفرينش
پس چون جميع موجودات از شعاع اويند و او منير همه آنهاست چگونه احدي با او مقابلي تواند كرد يا افضل تواند بود و چگونه كسي را چيزي باشد كه از ايشان باو نرسيده باشد و چگونه كسي را چيزي باشد كه از ملكيت ايشان بيرون رفته باشد آنچه همه دارند مملوك ايشان است و در تصرف ايشان و ايشانند مالك كل قبل از عطا و در هنگام عطا و بعد از عطا و تأمل كن وقتي كه همه از نور ايشان باشند چگونه خواهد بود نسبت مردم بايشان آيا نه اين است كه همه مردم غلام و كنيز ايشان خواهند بود و آيا نه اين است كه بهمه چيز ايشان اولي ميباشند از مردم آه آه اگر مردم همين مقام رسالت را تمكين ميكردند هيچ فضيلتي را انكار نميكردند و اگر تو را حوصلهٔ بود و مرا فراغتي قليلي از بسيار و كمي از بيشمار فضيلتهاي ايشان ميشمردم تا بداني كه منكرين اين فضايل منكر مقام رسالتند حقيقةً و اينها اگر بشنوند فروع ابواب و معاني و بيان را از چنبر بيرون خواهند رفت و طاقت شنيدن نخواهند آورد چه جاي قبول كردن و اگر اقراري داري كه ايشان منير ميباشند و مردم نور ديگر تعجب مكن كه ايشان در همه جا حاضر و از [ص 367] همه جا مطلع و بهمه چيز عالم و حيوة همه چيز بايشان و نور همه چيز از ايشان و خلق همه چيز بايشان و موت همه چيز بايشان و قوام و ثبات همه چيز بايشان و حركت و سكون همه چيز بايشان است .
فصل - بدانكه پيغمبران چند جورهاند بعضي از آنها بر هيچ قومي فرستاده نشدهاند لكن نفسهاي طيب طاهري بودند و قابل فيض شدند ولي بقدر وجود خود فيضيابي كردند و مطلع شدهاند بر لم خلقت و چند و چون آفرينش و صلاح و فساد ايجاد پس ايشان مأمور شدند كه بر حسب بصيرت خود عمل نمايند و خبر بايشان رسيد از جانب خداوند و الهام بايشان شد از جانب خالق عالم و خوابهاي صالح ميديدند و چشم ايشان بينا شد و هر چه در وجود ايشان ضرور بود بايشان ميرسيد و بعضي از پيغمبران بودند كه علاوه بر اين مقام مأمور بودند كه از فاضل بصيرت خود بمردم برسانند و ايشان را پيشوائي هم از پيغمبران بزرگ بود مانند حضرت لوط كه پيغمبر بر قوم خود بود و ملَك بر او نازل ميشد و پيشوا هم داشت كه حضرت ابرهيم عليه السلام باشد و در شريعت مطابق ابرهيم بود ولي وحي خاص باو ميرسيد و خودش هم مبعوث بود بر قوم خود نهايت باو وحي شده بود كه بسياق دستور العملي كه ما بابرهيم دادهايم عمل نما و بعضي از پيغمبران بودند كه آنچه سابق ذكر شد داشتند علاوه بر ايشان كتابي هم نازل شده بود و شريعتي كه نسخكننده شريعتهاي سابق بود از براي ايشان مثل آنكه نوح عليه السلام صاحب شريعت بود و حضرت ابرهيم آمد و شريعت آنرا نسخ كرد و شريعت جديدي آورد و همچنين حضرت موسي شرع ابرهيم را نسخ كرد و همچنين حضرت عيسي و اين جماعت از پيغمبران دو جوره بودند بعضي بعثت ايشان هم [ص 368] عام بود و بر كل خلق مبعوث شده بودند همچون نوح كه بر كل انسان و حيوان و نبات مبعوث بود و بعضي بر قوم مخصوصي مبعوث بودند مثل حضرت ابرهيم و موسي مثلاً و سبب در اين حكايت آنست كه بانواع بسيار در كتابهاي خود شرح داده و در درسهاي خود گفتم كه هر مخلوقي را خداوند از دو جهت آفريده است از جهت نور كه صفت خداست و از جهت ظلمت كه صفت خلق است حال بعضي از مردم هستند كه جهت ظلمت بر ايشان غالب است بطوري كه جهت نور را پوشانيده است پس اينها محتاج بآن ميباشند كه از كسي خير و شر خود را تعليم گيرند چرا كه همه جهالتها از جانب ظلمت است و همه بصيرتها از جهت نور است پس هر كس ظلمت او بر نور او فزوني دارد و نور او را ميپوشاند البته جهل او غالب خواهد آمد و محتاج است كه كسي باو تعليم كند و پرده جهالت او را بدرد و جهت نور او را تقويت نمايد تا نور او غالب گردد و بعضي از مردم هستند كه نور و ظلمت ايشان مساوي است و بقدر كفايت خود نوري دارند و خود تمام ميباشند و احتياج بكسي در تمام بودن ندارند و لكن آنقدر كه بغير هم چيزي بدهند ندارند و بعضي مردم هستند كه آنقدر جهت ظلمت در ايشان ضعيف و جهت نور قوي است كه نور ايشان در تابش و ظهور است و روشنيبخشاي ديگران هم هست و علم بقدر كفايت خود دارند و معلم غير و هادي غير هم ميتوانند بود پس اين جماعت مختلف شوند بعضي را علم بقدري است كه شهري را مثلاً ميتوانند نور بخشيد و علم تعليم كرد و بعضي را علم بقدري است كه مملكتي را كفايت ميكنند و بعضي را علم بقدري است كه اقليمي را كفايت كنند و بعضي تمام روي زمين را بعضي تمام عالم را بعضي تمام عالمهاي هزارهزارگانه را پس اختلاف اينها بقدر قوت نور اينهاست و مثَلِ [ص 369] خوب از براي اين مقام آنست كه اين معدنها كه هستند بعضي ناقصند از مرتبه طلا و نقره و محتاجند باكسيري كه بايشان بزنند تا طلا شوند و بعضي طلا و نقره هستند كه تمامند و لكن بقدر كفايت خود هستند و وجود خود را تمام دارند و اگر بر فلزي ديگر بيندازي تغييري نخواهد داد و بعضي اكسير ميشوند بتدبير و زياده كردن روحانيت پس بجائي ميرسد كه قابل طرح ميشود و لكن يكي طرح بر يك ميشود يكي بر ده يكي بر صد يكي بر هزار يكي بر قنطار و خلق خدا همه بهمين سياق ميباشند پس آنكه نورش كمتر از خودش است مثل رعايا و جهال است كه محتاجند در تمام و كمال بغير و بعضي كه نورشان مساوي خودشان است مثل پيغمبران نامرسل و بعضي كه نورشان زياد است مثل پيغمبران مرسل باختلاف مرتبِهاشان حال پيغمبر ما صلي الله عليه و آله كه اشرف موجودات و مبدء كاينات است از جمله كساني است كه اشرف از كل است كه نور او زياده از خود اوست بقدري كه نهايت ندارد و ميتواند كه دستگيري كل هزارهزار عالم نمايد و مبعوث بر همه باشد و همه را نجات دهد و كسي ديگر بالاتر از او در عرصه امكان نيست و قويتر از او موجود نشده است و هر چه در عالم امكان است و ممكن است از كمالات و بعقل احدي ميرسد يا بخاطر احدي خطور ميكند بايد آن بزرگوار داراي آن باشد چرا كه اگر آن كمال در عالم امكان نبود بعقل نميرسيد چرا كه ثابت كردهايم كه چيز محال بعقل كسي نميرسد و تصور محال محال است و اينجا جاي اين سخن نيست پس معلوم است كه همينكه بخاطر رسيد ممكن است حال كه ممكن شد و خدا در عالم امكان خلق كرده است و تو ميداني كه در زيارت هست كه اگر خيري ياد شود شمائيد اول او و اصل او و فرع او و معدن او و مأواي او و منتهاي او و تو [ص 370] ميداني كه در زيارت ميخواني كه بشما خدا افتتاح ايجاد را كرد و بشما ختم ايجاد را نمود و ميداني كه باجماع مسلمين پيغمبر صلي الله عليه و آله اول ما خلق الله است و از او اشرفي و سابقتري نيست چنانكه در زيارت ميخواني كه هيچ پيشيگيرندهٔ بر مقام شما پيشي نگرفته و هيچ ملحقشوندهٔ بمقام شما ملحق نميشود و هيچ طمعكنندهٔ طمع ادراك مقام شما را نميكند پس بايد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله دارنده آن خير و آن كمال و آن نور باشد و از وجود همان اوست كه بذهن تو تابيده و تو آن مطلب را فهميدهٔ وانگهي كه تو در قرآن خواندهٔ كه تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيراً يعني مبارك است آن كسي كه فرو فرستاد فرقان را بر بنده خود تا ترساننده باشد همه اهل عالم را يا همه عالمها را فرق نميكند چرا كه عالم ماسوي الله است و همچنين در آيه ديگر ميفرمايد كه و ماارسلناك الا كافة للناس يعني تو را نفرستاديم مگر از براي همه مردم و در احاديث بسيار است و در قرآن است كه جن ميآمدند و قرآن را ميشنيدند و ايمان ميآوردند و مسائل دين خود را از ايشان ميپرسيدند و جمادات و نباتات و حيوانات ايمان بايشان ميآوردند و شهادت بنبوت ايشان و وصايت اوصياي ايشان ميدادند پس در اينكه بعثت پيغمبر بر ماسوي الله بود و جميع پيغمبران رعيت او بودند چنانكه نص قرآن است شبهه نيست و كار بعضي از جهال اين زمان بجائي رسيده كه بعثت آن بزرگوار را بر كل عالم شك دارند يا انكار دارند و حال آنكه آيه قرآن صريح است و احاديث بسيار وارد شده است و اگر سر حكمت ميدانستند ميدانستند كه بر كل مبعوث ميباشند آيا در قرآن نخواندهاند كه هر چيزي تسبيح ميكند بحمد خدا و در قرآن نخواندهاند كه هيچ جنبندهٔ نيست در زمين و هيچ پرندهٔ در هوا نميپرد مگر [ص 371] آنكه آنها هم امتي هستند مثل شما پس هر گاه هر چه چيز باو توان گفت تسبيح ميكند براي خدا و شعور دارد و خودش پيغمبر نيست كه از خدا بيواسطه وحي بگيرد البته پيغمبر ميخواهد كه باو تعليم كند تسبيح آنرا و يا آنكه پيغمبر بوده بهر حال اجماعي اسلام و صريح كتاب و سنت است كه پيغمبر ما خاتم پيغمبران است و شريعت او تا قيامت برپاست و شرع او ناسخ شرعهاست پس بايد شريعت او عام باشد و بعد از او پيغمبري بر جن و بر حيوان و نبات و جماد مبعوث نشود و الا خاتم نخواهد بود و بايد آنها هم بر شرع سابق خود راه نروند چرا كه شرع پيغمبر ما ناسخ است براي شريعتهاي سابق وانگهي كه اگر بشرع خود بايستي راه روند بايستي كه حافظ شرع در ميان ايشان باشد يعني نبيي يا امامي بايست در ميان ايشان باشد و نبي بعد از نبي ما و وصي بعد از وصي ما اجماعي است كه نبايد باشد پس معلوم شد كه بعثت پيغمبر ما عام است بر كل موجودات وانگهي كه احاديث شيعه و سني دلالت ميكند بر اين و متواتر است كه خدا عالم را از شعاع ايشان خلق كرده و شعاع آفتاب تابع منيرِ ديگر نتواند بود پس جميع عالم بايد تابع شرع او باشند و شرع در هر زمان بحسب صلاح آن زمان ظاهر بود و حال چون خود آن بزرگوار ظاهر شد و شرعش ظاهر شد معلوم شد كه ديگر بايد كل تابع همين شرع باشند و چه ميشود و البته همين طور است كه از براي اين شرع مرتبِهاست چرا كه تكليف جماد غير تكليف نبات است و تكليف نبات غير تكليف حيوان است و تكليف انسان غير تكليف حيوان است و تكليف ملائكه غير تكليف باقي است پس شرع پيغمبر ما را مرتبِهاست و بهر قومي تكليف آن قوم را كه خاتم تكليفهاست ميرساند .
[ص 372] فصل - ميخواهم از دليل عقل براي تو آشكار كنم كه آن بزرگوار بايد خاتم پيغمبران و وصي او خاتم اوصيا و كتاب او خاتم كتابها و شرع او خاتم شرعها و بعثت او بر كل چيزها باشد و تو هم مرا بجمع كردن هوش خود كمك كن تا مطلب مرا درست بفهمي و تعجب كني كه اين مطلبهاي بزرگ را چگونه من در اين كتاب عاميانه نوشتهام و اين چگونه زبان سهل و آساني است كه خدا باين بنده ضعيف عطا فرموده است كه از چنين مطالب عليه عاليه باين قسم عاميانه شرح ميدهم و اميدم كه همه كس بفهمند و اين كتاب حجتي باشد از خدا براي عوام عجم كه منبعد نگويند ما عربي نخوانده بوديم و زبان علما را نميفهميديم پس بدان كه اين خلق بسيار كه هست در اين عالمها و بعض آنها را ميبيني و بعض آنها را بعقل ميفهمي البته اين خلق را يك اولي و يك سابقي هست كه خدا اول آنرا آفريده بعد چيز ديگر را و بعد چيز ديگر را و همچنين و نميشود كه اولي براي اين خلق نباشد نميبيني كه اولاد حضرت آدم همه باين بسياري كه هستند ميرسند بآدم و حوا و حوا هم از آدم خلق شد پس رسيد بآدم عليه السلام و او اول خلق شد و ساير از او خلق شدند و نميبيني كه يك دانه گندم ميكاري خوشِهاي بسيار ميرويد آن خوشِها را كه بكاريد چندين من گندم ميشود و همچنين هر چه بكاري زياد ميشود تا عالم را ميگيرد و بازگشت همه اين گندمها بهمان يك گندم است و همچنين هر بسياري بازگشتش بيك اولي است كه اول آن آفريده شده است بعد از آن فردهاي بسيار پيدا ميشود و اگر چيزهاي بسيار يكدفعه خلق ميشد و در اول آنها با هم نسبت نداشتند از يك جنس نبودند و از يك نوع نميبودند بهبين اين همه حروف كه نوشته ميشود اول مركب خلق ميشود [ص 373] و اين همه در و پنجره اول چوب خلقت شده است و اين همه موجودات اين عالم اول جسم خلق شده است پس از آن چيزها خلق شده است پس همينكه چيزهاي بسيار پيدا شد بايد ايشان را يك اولي باشد كه اول او درست شود و من از همه جوره مثل آوردم تا عالم و جاهل بهره برند اگر چه نگفتم اين چه مثل است و اين چه مثل و چون لامحاله ميبايست كه هر بسياري را اولي باشد اين چيزهاي بسيار كه در خلق خداست بايد آنها را اولي باشد و شك در اين نيست و قرآن و سنت هم بر اين گواهي ميدهند كه اول اين خلق حضرت پيغمبر آخر الزمان است صلوات الله عليه و آله كه خدا او را پيش از همه چيز خلقت كرد و بعد ساير عالمها را همه از نور او خلقت كرد پس اوست آدم بزرگ و آدم اول كه كل ملك همه از نسل اوست و ظهور اوست و احاديث شيعه و سني باين دلالت دارد و بهمين جهت كه اول خلق خداست و سابق خلق خداست و كل فيض اول باو رسيده بعد بساير خلق رسيده است همه مردم و همه عالمها بايد تابع وجود ايشان باشند مثل تابع بودن نور چراغ از براي چراغ و همه آنچه نورها دارند بايد از چراغ باشد و بايد چراغ را آنقدر نور و قوت و قدرت باشد كه بر همه نورهاي خود غالب باشد و بايد بقدر كل آنها علم و فضل و جود و فيض و عطا و كمال داشته باشد كه همه آنچه دارند حتي وجود همه از فيض آن باشد پس باين دليل جميع موجودات همه رعيت آن بزرگوار ميباشند و همه هر چه دارند از ايشان است چرا كه هر فيضي و مددي كه از خداوند ميرسد اول بايشان ميرسد و از ايشان نشر بساير خلق ميكند پس چنانكه در وجود همه تابع وجود ايشانند در شرع و دين هم همه بايد تابع ايشان باشند و بجز دين و شريعت ايشان ديني و شريعتي ديگر در عالم نباشد و حال [ص 374] هم همچنين است و ديني جز دين ايشان در جميع عالم نيست نهايت چون فيض كه از صاحب فيض ميرسد بطور قابليت هر كس در آن بروز ميكند مثل آنكه آفتاب بيك نهج ميتابد و لكن در آئينِهاي مختلف بحسب اختلاف رنگ آئينِها بروز ميكند همچنين شريعت آن بزرگوار واحد است و لكن در هر عصري و هر عالمي و هر چيزي بحسب قابليت او بروز ميكند پس چون در اول قابليتها ناقص است شريعت او را رنگ ديگري باشد و بطور ديگر ظهوري دارد و بعد از آنكه بنيه عالم قوتي گرفت و در آئينه وجودش صفائي پيدا شد آن شريعت بر صفت اصلي خود بروز خواهد كرد و در حقيقت در اين ايام هم شريعت آن بزرگوار بطور واقع بروز نكرده بجهت آنكه باز اندك ضعف در بنيه عالم هست و وقتي كه بنيه عالم قوت گرفت و رجعت آلمحمد عليهم السلام شد آنوقت شريعت او بطور اصلي واقعي بروز خواهد كرد و همين دليل آن است كه بايد شريعت او آخر همه شريعتها باشد و در وقتي كه عالم نهايت استعداد و قابليت را پيدا كرد ظاهر شود و لابد است كه از براي اين مقام مثالي بياورم تا مطلب را معاينه بچشم خود بهبيني بدانكه خداوند عالم در خلقت انسان اول عقل و روح او را خلق كرد در عالم ذر و از او عهد و ميثاق گرفت و او را عارف و دانا و بينا گردانيد بعد از آن آنرا عالم بعالم تنزل داد و فرو فرستاد تا اينكه بعرش عالم اجسام كه آسمان نهم است رسانيده و همه موجودات كه خلق شدهاند اول بعرش رسيدهاند و در آنجا بودهاند بد نگفته است كه ، صورتي در زير دارد هر چه در بالاستي ، پس از آنجا ايشان را بخزانه كرسي فرو فرستاد و از آنجا ايشان را بخزانه فلك چهارم فرستاد و از آنجا بآسمانها و از آنجا بشعلِها و نورهاي [ص 375] كواكب و از آنجا به ابر و از آنجا بباران و از آنجا بزمين پس چون بزمين رسيد نهايت دوري او بود از خداوند عالم و نهايت كثافت و ظلمت و بيادراكي و بيشعوري او بود بعد از آن خداوند عالم دست عنايت بر سر آن كشيد و او را باز بسوي خود خواند و مأمور شد كه باز بنهايت قرب حضرت او برگردد پس بناي ترقي گذارد اول مقام جمادي پيدا كرده از آنجا بمقام معدني رفت و از آنجا بمقام نباتي رفت و از آنجا بمقام حيواني رسيد و از آنجا بمقام انساني رسيد و در مراتب انسان سير كرده تا بمقام انسان كامل رسيد و همان عقل و روح و شعور كه در اول داشت در عالم ذر خورده خورده بناي بروز را گذارد پس در جمادات مركبه شعور اندكي بيشتر شد و در نبات بيشتر شد و در حيوان بيشتر و در انسان بيشتر و در كامل بقدري كه بود مجملاً كه همان شعور كه در اول ايجاد شده بود همان شعور اينجا در آخر بروز كرد و قاعده همين است كه هر چه در وجود مقدم است بايد در ظهور مؤخر باشد البته نميبيني كه اول طفل نطفه است و مقام جمادي دارد پس علقه شود و مقام معدني يابد پس مضغه شود و مقام برزخي جويد پس عظام شود و مقام نباتي يابد پس گوشت بر او برويد و مقام برزخي تحصيل نمايد پس از آن جنين شود و روح در تن او آيد و حيوان شود و پس از آن بيرون آيد و ابتداي انسانيت او شود و خورده خورده در زيادتي باشد تا در وقت تكليف قابل امر و نهي گردد پس از آن مستمر در زيادتي باشد تا چهل ساله شود آنوقت عقل او كامل شود و نفس او مغلوب گردد پس همان عقل كه در اول در عالم ذر خلق شده بود آخر اينجا بروز كرد و همچنين است حال هر اولي اگر تو در مكه باشي مكه را ميبيني پس از آن جا هجرت ميكني و خورده خورده او از نظر تو ميرود تا آنكه بنهايت بلاد معموره ميرسي [ص 376] پس باز بازگشت ميكني بمكه و در آخر سفر بمكه ميرسي و مكه را در آخر امر ميبيني پس مكه اول بود و آخر شد پس اول حقيقي آخر حقيقي بايد باشد البته پس هر كس اول ايجاد خداست بايد پيغمبر آخر زمان باشد پس چون باجماع سني و شيعه و نص كتاب و احاديث آن بزرگوار اول ما خلق الله است پس بايد آخري پيغمبران باشد و چون پيغمبري بعد از آن مبعوث نميشود بايد شرع او هم آخري شرعها باشد و مستمر باشد تا روز قيامت و بايد وصي او هم آخري اوصياي پيغمبران باشد چرا كه بعد پيغمبري نخواهد آمد كه وصي داشته باشد و بايد كتاب او هم آخري كتابها باشد چرا كه ديگر وحي جديدي نازل نخواهد شد كه كتابي نازل شود و اين كتاب شرح علوم پيغمبر است و نشانه عقل اوست در اين عالم بلكه خود عقل اوست كه در عالم حروف و الفاظ ظاهر شده است و چون عقل او اول ما خلق الله است بايد كتاب او هم آخري كتابها باشد پس بعد از قرآن كتابي نازل نميشود و آنچه رسيده است در احاديث كه حضرت صاحب الامر ميآورد شرع جديدي و كتاب جديدي همين شرع است كه آنرا تازه ميكند و آنچه در آن بواسطه تقيه و بجهت عدم مصلحت مخفي شده بود آشكار خواهد كرد و كتاب همين كتاب است كه بطوري كه روز اول نازل شده بود و حضرت امير عليه السلام جمع فرموده بود و منافقين قبول نكردند و آن حضرت فرمود كه ديگر آنرا نخواهيد ديد تا ظهور صاحب الامر آن بزرگوار همان قرآن را خواهد ظاهر ساخت و بدست مردم خواهد داد و در آن است تفصيل احوال منافقين و اهل حق و از اين جهت بر مردم شديد خواهد بود چرا كه مذمت پيشوايان خود را در آن خواهند يافت و بر فرضي هم كه كتاب جديدي ديگر اظهار فرمايد منافي با قرآن نخواهد بود و وحي جديدي نخواهد بود [ص 377] نهايت كتابي خواهد بود از تأليف خود آن بزرگوار يا تأليف پيغمبر و حضرت امير عليه السلام چنانكه حضرت امام رضا عليه السلام كتابي نوشتند در احكام ايشان هم كتابي بياورند در معارف و اسرار و احكام غرض كتاب پيغمبر همين قرآن است تا روز قيامت و اين كتاب پادشاه همه كتابهاي آسماني است و قطب دايره همه است و مركز همه كتابها و اشرف آنهاست چنانكه پيش گذشت پس بدليل عقل سليم هم واضح شد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله خاتم پيغمبران است و حضرت امير عليه السلام آخر اوصياست و اين شرع آخري شرعهاست از اين جهت فرمودند حلال محمد حلال الي يوم القيمة و حرام محمد حرام الي يوم القيمة يعني حلال محمد حلال است تا روز قيامت و حرام محمد حرام است تا روز قيامت و همچنين اين قرآن آخري كتابهاي آسماني است و مهيمن بر همه كتابهاست چنانكه خدا در قرآن ميفرمايد بفهم و هوش خود را جمع كن .
فصل - بدانكه چون خداوند عالم غيب مطلق است و احاطه بآن و رسيدن بآن ممكن نيست و از جميع صفات خلق خود پيراسته است و او را هيچ شباهتي بخلق نيست و در رتبه ايشان نيست هيچ يك از خلق را ممكن نيست رسيدن باو و ديدن او و سخن گفتن با او و فيضيابي از او پس از اين جهت در حكمت لازم شد كه يكي را خداوند عالم در رتبه خلق برگزيند و اختيار فرمايد كه او معري و مبري باشد از جميع صفات خلق بقدر امكان و شبيهترين خلق باشد بصفات خداوند عالم تا او را ممكن باشد فهميدن مرادهاي خدا و آگاه شدن از مشيت و اراده خداوند و كسي كه در رتبه خلق باشد و پاك از صفات همه خلق باشد نيست مگر معتدل حقيقي كه در وسط حقيقي خلق [ص 378] باشد كه معتدل حقيقي با وجودي كه از جوره خلق است و در عالم خلق است پاك و پاكيزه از همه صفات ساير خلق است آيا نميبيني كه چيزي كه در رنگ معتدل شد مابين سفيدي و زردي و سبزي و قرمزي رنگي پيدا خواهد كرد كه نه سفيد است و نه زرد است و نه سبز است و نه قرمز پس پاك خواهد بود از همه رنگها البته و همچنين چيزي كه در طعم معتدل شد مابين ترشي و شيريني نه ترش خواهد بود و نه شيرين پس همچنين هر چيزي كه معتدل شد مابين چند چيز معري خواهد شد از صفات كل آنها و او را يك صفت خاصه پيدا خواهد شد كه دخلي بسايرين ندارد حال هر چه معتدل بشود مابين كل خلق خداوند عالم البته معري و مبري باشد از صفت خلق يكجا و او را صفت خاصهٔ خواهد پيدا شد كه هيچ شباهتي بيكي از خلق ندارد پس در اين هنگام او خلقي خواهد شد كه از خلق هست ولي شباهت بخلق ندارد و از هيچ طرف نيفتاده است و در وسط حقيقي ايستاده است مانند دل كه در وسط است و هيچ شباهت بساير اعضا ندارد و او را يك كيفيتي است كه دخلي بكيفيت اعضا ندارد و باين واسطه قطب همه اعضا و مركز كل اعضا شده است پس چون شباهت بهيچ يك از اعضا ندارد و معتدل مابين همه است دارنده صفات همه باشد و اصل و منشأ همه باشد و از اين جهت شبيهترين اعضاست بروح غيبي كه آن هم پاك و پاكيزه است از صفات اعضا پس باين جهت قابل آن گرديده است كه امر و نهي روح همه بآن رسد و بر مرادات روح اطلاع يابد و بساير اعضا برساند و آئينه سر تا پا نماي روح گردد و مركب او شود و تخت سلطنت او گردد و لباس ظاهري او شود تا بآن لباس درآيد و سخن گويد و مطالب خود را باعضا بشنواند پس آن قلب قائم مقام روح است در ساير اعضا بجهت [ص 379] رسانيدن بآنها و چشم بيناي اوست و دست تواناي اوست و زبان گوياي اوست و پاي پوياي اوست و رخساره هويداي اوست و اين دل بساير اعضا خطاب ميكند كه من عضوي هستم مثل شما و جسم هستم مانند شما و فرقي مابين من و شما نيست مگر آنكه وحي شده است بمن يعني در من افتاده است شعاع روح و نور او و آن شعاع وحي روح است بسوي من كه روح شما و صاحب و مالك و حركتدهنده شما يكي است پس هر كس از شماها طالب ديدار روح است عمل صالح كند كه آن عمل صالح اطاعت من و رو كردن بسوي من و پذيرفتن از من و تولاي من است و ديدار او در من و از من حاصل ميشود و بغير از من كسي ديگر در مشرق و مغرب اعضا نماينده او نيست پس هر كس طالب ملاقات او باشد ملاقات مرا كند كه آن عمل صالح است و هيچ عمل از آن صالحتر نيست و مقصود حقيقي از ساير اعمال همه همين توجه بمن است كه توجه بروح است و بروح بغير از اين نميتوان توجه كرد زيرا كه او چون آتش غيبي است و من از براي او چون شعله هستم ، پس